<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمید پهلوان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamidpahlevan</link>
        <description>کنجکاو تمام وقت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:02:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5071/avatar/rvP05k.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حمید پهلوان</title>
            <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رقصیدن با باد در لحظه مناسب</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-cngg7tgtzgyb</link>
                <description>درخت تنهادر دشتی سرسبز درختی سر بر آورده بود، درختی تنها ولی بارور از شکوفه‌های سیب.روزها گذشت و سیب‌ها یکی یکی پدیدار شدند.ماجرای ما اما فقط درباره یک سیب است.سیب داستان ما از جایگاه بلندی که در آن درخت داشت، سرشار از غرور بود. فارغ از اینکه از کجا آمده و به کجا خواهد رفت، در کنار دیگر سیب‌ها، از نور خورشید و نسیم خنک لذت میبُرد.نمی‌دانست سرنوشتی که در انتظارش است، چیده شدن و یا درنهایت افتادن است.آنچنان به والدش، آن درخت تنومند و حامی، باور داشت که لحظه‌ای فکر سقوط به ذهنش نمی‌رسید.روزی اهالی کاروانی که از آن حوالی عبور می‌کردند، همه سیب‌ها را برچیدند. اما این سیب به عنوان آخرین بازمانده، پشت برگی تنها و غمگین مانده بود.سیب به برگی که روبه‌رویش بود ملتمسانه گفت:انقدر ظالم نباش لطفاً برو کنار، بذار منو ببینن، می‌خوام برم پیش بقیه دوست‌هام!برگ بی خبر از ماجرا برگشت و پاسخ داد:اوه تو اینجایی؟ چه شانسی آوردی تو رو ندیدن!سیب رنجور گفت:چی چه شانسی! دیگه در تنهایی هیچ نور و هیچ نسیمی بهم لذت نمیده!برگ با خوشبینی ادامه داد:نگران نباش، هنوز شکوفه‌های دیگه‌ای هم در راه هستند که تو رو از تنهایی دربیارند!سیب که دیگر تحملش سر آمده بود به باد گفت:ای باد، بوز! این برگ را از جلوی من ببر!باد با صداقت و صراحتی که داشت، پاسخ داد:اما ممکنه تو هم بیوفتی!سیب با اطمینان خاطر جواب داد:من محکم‌تر از آن هستم که با بادی لرزه به اندامم بیوفتد!باد داناتر از آن بود که با غرور سیب خاطرش آزرده شود. پس برای کسب رضایت به برگ نگاه کرد.برگ نسبت به دیگر هم نوعانش کمی زرد و مشخصا پیرتر بود. بی هیچ ترسی لبخندی زد و گفت: ای باد بوز!پس باد وزید.برگ از شاخه جدا شد و با رقصی موزون سقوط کرد و با هر چرخش، باد را نوازش می‌کرد.باد پشیمان از کاری که کرده بود از برگ عذرخواهی کرد.برگ بی آنکه ذره‌ای از مهربانی‌اش کاسته شود به باد پاسخ داد:عذرخواهی نیازی نیست، من جوان‌تر از قبل و درکنار برگ‌هایی جدید باز برخواهم گشت، خاصیت سقوط کردن همین است.باد با شنیدن این حرف خیالش آسوده شد و باری دیگر از شادی به تندی وزید.سیب گیج و مبهوت مکالمه برگ و باد بود که از شدت وزش باد از شاخه جدا شد...آخرین سیب به تنهایی و از آنجای بلندی که به آن اطمینان داشت سقوط کرد...در میان آسمان و زمین برای اولین بار درختی را که تمام مدت خانه‌اش بود دید.درختی تنها در دشتی وسیع.در لحظه‌ای که از کنار برگ می‌گذشت، برگ با لبخندی به پهنای صورتش رو به سیب فریاد کشید: نترس دوست من! اون پایین هم حواسم بهت هست!سیب از اینکه از رمز و راز این زندگی هیچ سر در نمی‌آورد گیج شده بود.لحظه برخورد کمی درد داشت، دیگر تاب تحمل این همه درد و رنج را نداشت. بغضش ترکید و گریست...کمی بعد برگ هم با کمک باد روی سیب نشست و او را در آغوش گرفت.سیب کمی آرام گرفت و چشمانش را بست و بی آنکه بفهمد غرق خواب عمیقی شد. کم کم رویایی از درونش تجلی پیدا کرد. رویای دل‌انگیز دوباره روییدن، آن هم نه فقط برای خودش، بلکه برای همه سیب‌ها. رویایی که دیگر در آن تنها نبود. دنیایی را در آن خواب تجسم می‌کرد که او در آن دیگر فقط یک سیب نیست، بلکه ماهیت وجودی‌اش جلوه‌گر رویایی برای دیگر سیب‌هاست.پس از مدتی نامشخص چشمانش را گشود.شگفت زده از آنچه میدید، اشک در چشمانش حلقه زد.باد نیز از دیدن احساس این درخت که روزی سیب مغروری بود خشنود شد و وزید...و درخت جدید که در کنار والدش قد برافراشته بود، به یاد آخرین آغوش برگ زمزمه کرد: ممنونم ای برگ فداکار، ای کاش هنوز هم کنارم بودی...همه برگ‌هایی که روی شاخه‌هایش بودند یک صدا پاسخ دادند:ما همیشه همراه تو هستیم.نویسنده: حمیدرضا پهلوان</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 15:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای ساعت اهریمنی نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-xqcnxvstufec</link>
                <description>در افسانه‌ها گفته می‌شود بین ساعت سه تا چهار صبح، زمانی هست که وقایع ماوراءطبیعه و در بدترین حالت اتفاقات شوم و اهریمنی رخ میدهد. البته مرز باریکی بین این دو پدیده وجود دارد.ماجرا از جایی شروع می‌شود که شب گذشته درست رأس ساعت سه و نیم سایت ویرگول را باز کردم و با دیدن مسابقه #پرداخت_مستقیم_پیمان بسیار ناگهانی بعد از مدت‌ها به جهان درونی خودم بلعیده شدم.چالش‌ها و ایده‌ها همیشه جای خالی سحر و جادوی دنیای واقعی را برای من پر کرده است و البته ذهن من با مطالعه و کمی تجسم خلاق مسلح می‌شود؛ پس روایت #پرداخت_مستقیم_پیمان را خواندم و ناخواسته توپ‌های ماه اوت ذهنم را آماده یک نبرد سهمگین کردم.قهوه‌ام را آماده و هدفون را گذاشتم و در نهایت با موسیقی فیتیله‌های ذهنم را برای شلیک ایده‌ها روشن کردم.داستان‌ها و ماجراهای مختلفی در دنیای خیالی‌ام شروع به جان گرفتن کردند.مخترع ماشین زمانی که با سفر در زمان به دلیل بدهی قبض برق منزلش در دستگاهش گرفتار می‌شود و با راه‌حل‌های مختلف تلاش می‌کند بر محدودیت‌های مالی و برقی فائق آید، اما در نهایت «پرداخت مستقیم پیمان» به دادش می‌رسد!اما این داستان برایم راضی کننده نبود، پس سراغ داستان ابرقهرمانی رفتم که در زمان و مکان مناسب، بی‌آنکه متوجه حضورش باشیم کمکمان می‌کند &quot;بدون وقفه‌ای اضافی&quot; روی اصل‌گرایی تمرکز کنیم... آه امان از دست کمال‌گرایی، باید بگویم داستان بعدی و بعد از آن هم هیچکدام برایم اقناع کننده نبودند.پس موقتا به واقعیت برگشتم تا کمی بصورت میدانی تحقیق کنم.ذره‌ذره که سایت «پرداخت مستقیم پیمان» را اسکرول می‌کردم، بیشتر و بیشتر متوجه می‌شدم این کسب‌وکار مثل یک شعبده‌باز قهار است که در کالبد یک شخص ساده دربرابرمان ظاهر شده.و صد البته همه هنر یک شعبده‌باز هم به اصل غافلگیری است و وقتی فهمیدم «پیمان» مثل دوستی در سایه در ابعاد مختلف زندگی من و حتی اطرافیانم از قبل حضور دارد خلع سلاح شدم.«پیمان» با دست نامرئی راه تمرکز و حرکت به سمت جلو را هم برای مردم عادی و هم کسب‌وکارها هموار می‌کند، به عبارتی وظیفه سر و کله زدن با اعداد و مبالغ خُرد را از روی دوشمان برمی‌دارد.اکنون که فکر می‌کنم به نظر می‌رسد افسانه‌ها چندان هم بی‌راه نمی‌گویند، منتها در عصر فعلی اتفاقات فراطبیعی جایشان را به تکنولوژی داده‌اند.بعد از شب گذشته فهمیدم اگر هر ساعتی از شبانه‌روز هم شیطانی باشد، حداقل دیگر نیازی نیست هنگام فرود آوردن شمشیرم نگران قبض‌های پرداخت نشده باشم، یا در حالت بدتر زمانی که پیروزمندانه از میدان نبرد درونی با اهریمن خبیث اسنپ گرفته‌ام دنبال رمز دوم و شماره کارت بانکی‌ام نباشم.</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2024 09:48:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس روزافزون از زورگیری و سرقت</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%81%D8%B2%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%88%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D9%82%D8%AA-qdchvadx1qq4</link>
                <description>مدتی است که ترجیح می‌دهم بجای شخصی باکلاس و مرفه، نقش یک دهاتی از پشت کوه آمده را بازی کنم. اگر می‌خواهید علتش را بدانید دعوت‌تان می‌کنم ادامه متن پیشِ رو را بخوانید.همه چیز از جایی شروع شد که تصمیم گرفتم یک عصر زمستانی حوالی ساعت هفت بروم پیاده‌روی. شیک‌ترین لباس‌هایم را انتخاب کردم و پوشیدم، برای یک روز تعطیل عمومی که پیاده‌روها پر از آدم است، می‌خواستم با اعتماد به نفس بالا قدم بزنم.زیاد از پیاده‌روی نگذشته بود که متوجه شدم اعتماد به نفس هزینه‌هایی هم دارد! باید با لباس‌های نه چندان گرم وانمود کرد احساس سرما نمی‌کنی و قدم‌هایت استوار است، ولی خب من هم در این زمینه بازیگر قابلی هستم، سینوزیت و سرماخوردگی‌هایم مهر تاییدی بر این ادعاست.پله‌های پل عابرپیاده را، به مقصد آن طرف خیابان بالا رفتم. آن بالا اما همچون پل صراط تاریک و خلوت بود، ولی خب همچنان در نقش مردی جنتلمن و تاثیرگذار (خدا می‌داند برای چه کسی) قدم‌های محکمی برمی‌داشتم.یک جوان کمی لاغر، اما بلندقد با کاپشنی بادگیر در مسیر مقابلم ظاهر شد. همیشه بالای این پل لعنتی انتظار مورد سرقت واقع شدن داشته‌ام. حال نه اینکه چمدانی پر پول همراهم داشته باشم، اما چندان تمایلی به مبارزه همچون فیلم‌های اکشن در آن ارتفاع را ندارم، هرچند که همیشه سناریو ذهنی برای چنین شرایطی را در ذهن می‌پرورانم.جوان لبه پل نشست، نمی‌دانم مگر جا قحط است که اغلب اوقات می‌آیند این بالا می‌نشینند و سیگاری می‌کشند. هنگام نزدیک شدن در چشمانش خیره شدم. در جایی خوانده‌ام ارتباط چشمی مهاجم را از تصمیم‌های احتمالی‌اش منصرف می‌کند.با آمادگی برای هر رودررویی احتمالی از کنارش عبور کردم، به خیر گذشت و اتفاقی نیوفتاد. ناگهان مردی قد کوتاه با قیافه‌ای نتراشیده جلویم ظاهر شد. با چشمان از حدقه در آمده‌اش در چشمانم زل زده بود، بدون هیچ واکنشی از کنارم عبور کرد. نفسی راحت کشیدم، خب یک بار دیگر از این پل نکبت جان سالم به در بردم.پایین پل کمی تامل کردم که به کدام سمت بروم، شرق یا غرب؟ مسیر شرق به جایی تاریک و خلوت امتداد داشت و مسیر غرب به تقاطع بلواری شلوغ‌تر می‌رسید.مسیر غرب را در پیش گرفتم.در حین قدم زدن قیافه‌ای جدی به خود گرفته بودم و گاهی نگاهی گذرا اما نافذ هم به خانم‌هایی می‌انداختم که از کنارم رد می‌شدند، اما هیچ محل نمی‌دادم. البته نمی‌دانم چون زیادی در نقش جنتلمن فرو رفته‌ام، یا اعتماد به نفسش را ندارم که بخواهم زیادی به این نگاه‌ها دل بدهم.در ادامه راه کنار پیاده‌رو جوانی را دیدم که کتاب‌هایش را بساط کرده بود. نزدیک شدم. برخلاف انتظارم بجای کتاب‌های زرد عامه پسند، کتاب‌های موجه و جالبی بود. حتی بعضی‌هایشان را در دست مطالعه یا قصد خریدشان را داشتم.از جوان تعریف کردم و گفتم حتما شخص فرهیخته و اهل مطالعه‌ای هستید که این کتاب‌ها را برای فروش انتخاب کرده‌اید.مرد جوان ضمن ابراز احترام برایم شرح داد که در فلان‌جا مغازه کتابفروشی دارد و از بابت بیماری همه‌گیر کرونا که این روزها منجر به تعطیلی پاساژها و کساد شدن بازارشان شده به پهن کردن این بساط و دستفروشی تن داده است.فکر می‌کنم در لحنم کمی دچار سوءتفاهم شده بود. آدم‌ها دوست ندارند براساس ظاهر یا وضع کنونی‌شان مورد قضاوت واقع شوند و به همین دلیل با گفتن آن پیش‌زمینه می‌خواست جایگاه اجتماعی خود را یادآوری کند.نمی‌دانست این روزها من هم آه در بساط ندارم و در این شب خنک زمستانی آمده‌ام کمی اجتماعی باشم و خودم را ابراز کنم.با این وجود، یکی از کتاب‌هایش به نام «قهرمان درون» نوشته کارل پیرسون توجهم را جلب کرد. نویسنده در این کتاب از شش کهن الگویی صحبت می‌کند که عموم مردم از این مراحل گذر می‌کنند. نویسنده می‌خواهد مخاطب را ملتفت کند که در کدام یک از این مراحل شش گانه از زندگی قرار دارد.درحالی که کارت بانکی‌ام را از جیبم در می‌آوردم مردی با شلوار پارچه‌ای و کاپشنی چرمی مشکی و کفش‌های کتانی مندرسی از داخل کوچه‌ای آن طرف‌تر به سمت ما می‌آمد.درحالی که ساکی در دستش بود، داشت از داخل آن چیزی در می‌آورد.هم من و هم جوان کتاب‌فروش نفس در سینه‌مان حبس کردیم و سر جایمان خشکمان زده بود.مردک درحالی که خنده‌ای کریه بر لب داشت، ناگهان چاقویی بزرگ از ساکش درآورد و سمت من آمد.صدای قلبم را همچون ضربه‌های طبل در گوشم می‌شنیدم.چاقویی بسیار بزرگ که به اصطلاح به آن قمه می‌گویند را سمتم گرفت. گفت آقا چاقو نمی‌خوای؟ خیلی تیزه! بگیر دستت خودت ببین.یک چاقو در دست من گذاشت و یک چاقوی کوچک‌تر هم به دست کتاب‌فروش داد و گفت این چاقوها دست‌سازه، قیمتش خیلی مناسبه نمی‌خواید؟چاقوهایش را پس دادیم و من در جواب گفتم دست شما درد نکند اما کسی که کتاب می‌خواند دیگر نیاز به چاقو ندارد.در جوابم حرف‌های نامشخصی زد و با خنده سلانه سلانه به سمت عابرپیاده دیگری رفت.من و کتاب‌فروش هر دو نفس راحتی کشیدیم و از تصورات وحشتناکم که انتظار داشتم رخ بدهد گفتم، هرچند او به اندازه من منقلب نشده بود. هزینه کتاب را پرداختم و به حرکتم به سمت مقصدی نامعلوم ادامه دادم.کتاب را در دست چپم و به سمت خیابان نگه داشته بودم، هرکی از دور میدید احتمالا فکر می‌کرد کیف دستی یا تبلتی باشد.به تقاطع بلواری که به مکان‌های شلوغ‌تری منتهی می‌شد رسیدم. در سر نبش تقاطع، دو دل ایستاده بودم که کدام مسیر را ادامه دهم. در فکر این بودم کافه‌ای پیدا کنم و ضمن نوشیدن یک دمنوش گرم کمی از این کتاب جدیدم مطالعه کنم. البته معمولا قهوه را ترجیح می‌دهم ولی کمی قبل‌تر در خانه یک قهوه خورده بودم.در همین حین نوجوانی با چهره‌ای اخم‌آلود، سری کچل و لباس‌هایی دهاتی در تن، مستقیم به سمتم آمد. اما به محض نزدیک شدن از کنارم رد شد. گویا همه دوست دارند با نوع نگاهشان تاثیری در روان آدم بگذارند. امیدوارم بتوانم بعد از خواندن کتابی که خریدم به این کهن الگوها پی ببرم و بهتر آدم‌ها را بشناسم.درحال نهایی کردن تصمیمم بود که کدام راه را در پیش بگیرم که یک اتوموبیل کنارم ایستاد. دو مرد عقب نشسته بودند، راننده هم تنها جلو نشسته بود، اما با هم حرف می‌زدند. در ناخودآگاهم با خود گفتم این‌ها هم لابد آمده‌اند زورگیری تا این شب کذایی تکمیل شود.اطرافم را نگاه کردم، تعجب کردم، اینجا که تا لحظه‌ای پیش پر از آدم بود، به طور محسوسی خلوت شده بود.به غیر از دو خانم جوان که در ورودی مغازه‌ای ایستاده بودند و یک نفر که پشت دستگاه عابر بانکی که چند پله می‌خورد و بالا می‌رفت ایستاده بود کسی نبود.محض احتیاط سریع از خودرو فاصله گرفتم. دو نفر عقب پیاده شدند. به پلاک عقب ماشین نگاه کردم، گل مالی بود.یکی از جوانک‌هایی که پیاده شد قمه‌ای در دست داشت و با لبخندی که تا بناگوشش باز بود به من و کتاب دستم نگاه می‌کرد.اما من فاصله ایمنی بین خودم و آن‌ها ایجاد کردم.منکه از مهلکه گریختم مردک قمه‌اش را در زیر کاپشنش گذاشت و دو نفرشان همان نزدیک ایستادند. من همچنان آن‌ها را تحت نظر داشتم.آرام آرام به عابربانک نزدیک شدند.من را می‌خواستند خفت کنند؟ منکه غیر از این کتاب چیزی دستم نبود.آن دو خانم؟ آن‌ها هم که کیفی روی دوششان نبود.مردی که پشت دستگاه درحال برداشت پول است؟ شاید با او خرده حساب دارند؟چشم از آن‌ها برنداشتم. این پا و آن پا می‌کردند متوجه نگاه من بودند که به چهره نپوشیده‌شان نگاه می‌کردم.از پله‌های عابربانک بالا رفتند، اما در همان زمان، شخصی که پشت عابربانک بود کارش تمام شده بود و از پله‌ها پایین آمد. از کنارشان رد شد. هیچ برخوردی صورت نگرفت.آن دو شخص مرموز همچنان بالای پله‌ها مانندند و کارتی درآوردند و طوری در هوا تکانش میدادند که من ببینم. ماشین‌شان همچنان روشن و راننده در انتظارشان بود.فرصت را غنیمت شمردم و  خودم را سریعا به روبه‌روی ماشینشان رساندم. راننده به فرمان چسبیده بود.پلاک جلو برخلاف پلاک عقب مخدوش نبود. گوشی تلفنم را درآوردم و شماره پلیس را گرفتم. آمدم پلاک را حفظ کنم دیدم در این شرایط امیدی به حافظه‌ام نیست.دلم را شیر کردم و سریع با گوشی‌ام از پلاک ماشین عکس گرفتم. تماس پلیس قطع شد، حواسم نبود جوابش را بدهم.راننده شروع کرد به بوق زدن که ندایی به همکارانش بدهد.اما آن دو ابله آنچنان در نقش‌شان در نزدیکی عابربانک غرق شده بودند که متوجه بوق‌ها نشدند.من سریعا به سمت امن‌تری دویدم و دوباره با پلیس تماس گرفتم. راننده با ماشین به سمتم می‌آمد اما من همچنان درحال شرح واقعه پشت تلفن به پلیس بودم.جالب آنکه کلانتری آن‌طرف خیابان بود. اما خب می‌دانم که حتی کلانتری اگر این طرف خیابان هم بود، این زورگیرها ابایی از اعمالشان نداشتند. وقتی کیف دستی یا تبلت و گوشی کسی را با زور و تهدید بگیرند، نهایتش کلیپ دوربین مدار بسته‌ای در اینترنت پخش می‌شود و در توضیحش می‌نویسند عاقبت وضع اقتصادی کشور. ولی خب به نظر من این خشونت ریشه در فقر آموزش و تربیت مدارس دارد.اخیرا آماری از میزان قلدری در مدارس ایران می‌خواندم که می‌گفت یک‌چهارم از دانش‌آموزان قربانی قلدری در مدرسه هستند. بگذریم.راننده که با ماشین، خودش را به جلوی من رسانده بود می‌خواست راه من را سد کند. من هم در خلاف جهت عقب رفتم. جایی آمده بود که نمی‌توانست دنده عقب برگردد. پیاده‌رو یک بار دیگر از عابران‌پیاده پر شد.آن دو جوان مضنون درحالی که نگاهی خصمانه با هم رد و بدل می‌کردیم از کنارم رد شدند، اما واکنش حادتری نشان ندادند. هنوز متوجه گزارشی که کرده بودم نشده بودند.وقتی فاصله مناسبی پیدا کردم با سرعت از صحنه گریختم. با نیم نگاهی دیدم آن دو نفر کنار ماشین ایستاده‌اند و به من نگاه می‌کنند، اما دیگر برای هر اقدامی دیر شده بود.به کلانتری آن طرف خیابان مراجعه کردم و ماجرا را برایشان شرح دادم و از این واقعه جز شماره پلاک خودرو چیز دیگری پیرامون این داستان مکتوب نشد. حتی حالم را هم نپرسیدند. من خودم سابقا خدمت سربازی‌ام در نیروی پلیس بود و می‌دانم این سرهنگ‌ها و جناب سروان‌ها کاری برای آدم نمی‌کنند. آن دلداری‌ها و آرامش دادن‌ها برای فیلم‌هاست، نه این پلیس‌های خواب‌آلود و عصبی که فقط منتظرند شیفت‌شان تمام شود و برگردند خانه پیش عیالشان.فی‌الواقع از کلانتری که بیرون آمدم همچنان اضطراب مواجه با آن زورگیران احتمالی را داشتم. کمی در میان مردم قدم زدم تا افکارم مسنجم شود و در نهایت به سراغ دوستی رفتم و ماجرا را برایش شرح دادم.آن وقت تازه کمی افکارم آرام شد و در ادامه هم‌نشینی با دوستم کمی از اضطرابم کاسته شد.اکنون که جزئیات آن شب نحس را می‌نویسم، تصمیم گرفتم خودم هم از این بعد با کاپشن بادگیر و شلوار پارچه‌ای و کفش کتانی پیاده‌روی بروم. نقش آدم‌های دهاتی ماجراجویی کمتری برای آدم به ارمغان می‌آورد.</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Wed, 02 Mar 2022 17:08:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درسی از یک سرباز تمام وقت</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%88%D9%82%D8%AA-tgv0vfbuhmfe</link>
                <description>به یک سال گذشته فکر می‌کنم. اولین روزهای خدمت سربازی‌ام، میانه‌های اسفند ماه بود که زیر باد، باران و آفتاب رژه تمرین می‌کردیم.هوای کرمان گاهی آنچنان عجیب می‌شد که همه فصل‌ها را در یک روز تجربه می‌کردیم!روزهای سختی که از اول خدمت تا امروز گذراندم مرا بسیار دگرگون کرد.رژه‌های کوبنده و سخت‌گیری‌های فرمانده‌مان همچون تیشه‌های یک مجسمه‌ساز بر جسم و روان ما فرود می‌آمد.و البته همان سختی‌ها، امروز به شخصیت نتراشیده من شکل نرم و دلنشین‌تری داد.هرچند این نکته حائز اهمیت است که برای بسیاری هم سربازی به مثابه نقطه بازگشت به صفر است.اما من باور دارم تو می‌توانی نتایج هر اتفاقی را به نفع خودت تفسیر کنی و آن زمان که به تفسیر خودت قلباً باور داشته باشی، لحظه شگفت‌انگیزی است که نتایج نامطلوب زندگی را به نتایجی مطلوب در جهت رسیدن به آمال و آرزوهایت تغییر داده‌ای!باور ما به روایت‌ها آنچنان موثر است که به ما قدرت فتح هر قله‌ای را که بخواهیم می‌دهد.در حقیقت چیزی که رسیدن شما به خواسته‌هایتان را تضمین می‌کند، قدرت تجسم و باور ذهنی‌تان است.اما خب چنین باوری نیاز به ایمان و اعتماد به نفس بالایی دارد. اعتماد به نفسی که می‌تواند با نشان دادن مقاومت و عبور از شرایط دشوار زندگی بدست ‌آید.چراکه در چنین شرایطی می‌توانید به خودتان ثابت کنید از عهده هر سختی بر می‌آیید.هرچند کسب اعتماد به نفس و باور داشتن به توانایی‌های خود محدود به چنین تجاربی نیست و قطعا میان‌برهای دیگری هم وجود دارد که اکنون به آن‌ها نمی‌پردازم.برای من سربازی مسیری بود (و همچنان تا چند ماه دیگر هست) که بتوانم توانایی‌های قدرتمند ذهن انسان را بهتر بشناسم.هرچند پیشنهاد می‌کنم مواجه شدن با چالش‌های زندگی‌تان را مثل من به تاخیر نیندازید.ذهن و مغز شما در شرایط سخت بسیار بهتر عمل می‌کند تا در شرایط ایده‌آل.پایدار باشیدحمید پهلوان</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 20:13:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه اعزام به خدمت - روز صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%B2%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B5%D9%81%D8%B1-vo1e4u9hgy5a</link>
                <description>روی برگه سبز خدمت (که البته رنگش سفیده) نوشته بود در تاریخ ۴ اسفند ۱۳۹۸ ساعت هفت صبح باید در نزدیکی پلیس‌راه (یه جای دور!)، خودم رو به سازمان نظام‌وظیفه معرفی کنم.شب قبل از اعزام نخوابیده بودم و فقط یک ساعت یک چرت استرسی داشتم. ساعت چهار صبح سرم رو روی بالش گذاشتم و کمتر از یک ساعت بعد با صدای آلارم گوشی بیدار شدم.برای آدمی که تنها زندگی می‌کنه راه بهتری برای بیدار شدن وجود نداره. ساعت شش خواهرم میومد دنبالم.زودتر از موعد خواهرم شروع کرد به زنگ زدن به موبایلم. خواهرم نگران‌تر از من استرس زیادی بهم وارد می‌کرد و دائم می‌گفت نمی‌رسیم، دیر میشه و ...عجله بیش از حد موجب شد چندتا وسیله ضروری رو فراموش کنم بردارم...وقتی سوار ماشین شدم، همچنان مشغول انجام دادنِ چندتا کار ناتموم بودم. مامانم هم همراه خواهرم بود. داشتم تلاش می‌کردم روی انجام کارهای کوچیک باقی مونده تمرکز کنم که مامانم دائم سوالات فرعی می‌پرسید و خواهرم هی غر و لند می‌کرد که دیرمون میشه...در نهایت با کمی اعصاب خوردی و استرسی که خواهرم به ارمغان آورده بود، حاشیه بزرگراه پیاده شدم و سریع خداحافظی کردن و رفتن. من هم مجبور شدم برای وارد شدن به حریم پیاده‌رو پاهام رو ۱۸۰ درجه باز کنم تا از گاردریل‌ها رد بشم...رو به روی سازمان نظام وظیفه یک صف طویل از پسرهای کچل و مودار بود... خانواده‌ها هم با حالت‌های ماتم گرفته از کنار صف مشغول خداحافظی و بدرقه کردن پسرهاشون بودن. خودم رو میون جمعیت مثل بقیه جا دادم.بعدش فکر کردم انگار فقط خانواده من بودن که می‌خواستن سریع‌تر برگردن خونه و راحت بگیرن بخوابن.همینطوری که صف آروم آروم جلو می‌رفت یک سرهنگی گفت با کیف نرید داخل، کیف‌ها رو بدید خانواده‌هاتون! چشم‌هام گرد شد! نفر جلویی که یک پسر خوش قد و بالا بود داستان رو فهمید و بهم گفت کیفم رو بدم به برادرش نگه داره. برادر کوچک‌ترش جلو اومد و کیفم رو گرفت. حسابی احساس سبکی کردم.اومدم برگردم به صف که دیدم صف جا به جا شده و من هم از حجم استرس چهره ناجی‌م رو فراموش کرده بودم. سریع وارد سازمان نظام وظیفه شدم و دیدم با کیف هم میشه وارد شد، منتهی باید کیف رو وارسی می‌کردند. از گیت رد شدم.از دور پسر قد بلندی رو دیدم و سریع نزدیکش شدم، کنارش قدم زدم و چند کلمه‌ای با هم رد و بدل کردیم ولی وقتی به چهره‌اش نگاه می‌کردم واقعا نمی‌دونستم همین شخص بود که بهم پیشنهاد داد کیفم رو بدم به برادرش یا نه!توی صف قرار گرفتیم و من هم پشت همین بنده خدا ایستادم. بهش گفتم بعد کجا پیدات کنم؟ جواب داد خودم حواسم هست منتظر میشم بیای.یکم خیالم راحت شد. خودش بود!ولی خب تا مدتی که توی صف منتظر بودیم هی این فکر توی ذهنم میرفت و میومد که: ابله کل چیزهایی که میخوای ببری خدمت رو دادی دست یه نفر که نمیشناسی!ولی پسر مورد نظر چهره روشن و قابل اعتمادی داشت و حس ناامنتی که داشتم فقط بخاطر اتمسفر خاص محیط بود.لا به لای صف به چهره‌ها دقت می‌کردم، از تصور شخصیت احتمالی آدم‌ها خوشم میومد. چندتا چهره آشنا هم دیدم.یک هم‌دانشگاهی که در دوره کارشناسی چند واحد درس در کنار هم پاس کرده بودیم و توی سلسله جلسه‌های همفکر (دورهمی هفتگی که در شهرهای مختلف برگزار میشه) دیده بودمش، اما میدونستم اون من رو نمی‌شناسه.یک پسر دیگه که اون من رو بهتر یادش بود. کسی که در دوره کاردانی توی کلاس جبرانی ریاضی بهم کمک می‌کرد...یک پسری که فقط یه بار توی بقالی محله زمانی که اینترنت واسه یه هفته قطع شده بود با هم گفتگو کرده بودیم.بعد هم یه گفتگوی کوتاه با پسری که کنارم ایستاده بود شروع کردم و حسابی از هم‌نشینی چند دقیقه‌ای هم لذت بردیم.حدودا بین ۳۰ الی ۴۵ دقیقه منتظر بودیم تا همه سربازها برسند. بعد چند سرهنگ روی سن حضور پیدا کردند و چند نکته کلی گوشزد کردند. این نکته رو هم گفتند که تاریخ خدمت ما از ۱ اسفند شروع شده. آخر سر هم گفتند رو به روی پلاکاردهایی که اسم پادگان و شهر مورد نظر نوشته شده بایستیم.توی صف جدید قرار بود گروه‌بندی و تاریخ اعزام رو اعلام کنند.قرار بر این شد که گروه ما، یعنی پادگان شهید باهنر کرمان، روز بعد (۵  اسفند) بصورت انفرادی بریم ترمینال تا با اتوبوس راهی کرمان بشیم.اما بعضی گروه‌های دیگه بلافاصله از همونجا برای اعزام شدن سوار اتوبوس شدند.لا به لای صف یک دوست قدیمی هم دیدم که مثل من عازم پادگان باهنر کرمان بود. اسم هم دیگه رو فراموش کرده بودیم اما همکلاسی اول دبیرستان بودیم. بعد از خوش و بشی کوتاه قرار شد دم در همدیگه رو ببینیم تا با هم برگردیم خونه، اما چون من استرس اینو داشتم که بعدش کیفم رو پیدا کنم فرصت دیدار مجدد نشد و دوستم رو پیدا نکردم.بعد از اینکه از در سازمان نظام وظیفه خارج شدم، انبوه خانواده سربازها ایستاده بودند و دنبال عزیزانشون میگشتند. امیررضا رو دیدم. کسی که کیفم دست برادرش بود. میون جمعیت منتظر من بود تا پیدام کنه. دوباره احساس امنیت کردم.برادر و مادرش کمی اونطرف‌تر منتظر بودند، امیررضا همون موقع واسه یگان ویژه به یه شهر دیگه با اتوبوس اعزام می‌شد. برادر و مادرش هم با لبخند و محبت با من رفتار می‌کردند.آیدی اینستاگرامش رو گرفتم تا بعدا با هم ارتباط داشته باشیم، امیررضا واسم ارزش زیادی پیدا کرده بود.موقعی که داشتم از نظام وظیفه دور می‌شدم، دوستانی که پیش‌تر گفتم، با خانواده‌هاشون بودند، باهاشون خداحافظی می‌کردم و پدر و مادر اون‌ها هم با اشتیاق از من می‌پرسیدند کجا افتادم؟احساس خوبی داشتم.بعد هم دوباره پاهام رو ۱۸۰ درجه باز کردم و از گاردریل رد شدم و یه تاکسی دربست به سمت خونه گرفتم. راننده تاکسی هم از خاطره سربازهایی گفت که بهشون کمک کرده تا از طریق دادسرای نظام، بدرفتاری سربازها و سرهنگ‌ها رو پیگیری کنن و حقشون رو بگیرن. آخر سر هم فکر کنم هزینه خاطراتش رو روی کرایه تاکسی حساب کرد.وقتی رسیدم خونه کوله بار سنگیم رو روی زمین گذاشتم و رفتم خریدهایی که قبل‌تر نکرده بودم رو تکمیل کردم و برگشتم.موقع برگشتن افتادم روی تشک و تا روز بعد خوابیدم.</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2020 07:17:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یگانه عادتی که زندگی من را عوض کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-pfsjb0qw1fwr</link>
                <description>اکنون در سال ۲۰۲۰ هستیم، دیگر لازم نیست یک وبلاگ‌نویس، یوتیوبر یا اینفلوئنسر به شما یادآوری کند که مطالعه روزانه و خاطره‌نویسی یا باشگاه رفتن و مراقبه و حتی غذای سالم خوردن و آب کافی نوشیدن عادت‌های خوبی هستند.خود من سابقاً از این سبک مقاله‌ها زیاد می‌نوشتم. اما جامعه کم‌کم دارد تغییر می‌کند. مردم دارند آگاه‌تر می‌شوند. دیگه بیشتر حواس‌مان هست که داریم چه کاری می‌کنیم، چه به خورد بدن‌مان می‌دهیم و چطور زندگی می‌کنیم.این روزها هرجایی می‌رویم از زمین و آسمان توصیه‌های رشد فردی می‌بارد. این‌طور که پیداست چند سال اخیر همه غرقِ توسعه‌فردی شده‌اند. این قضیه را می‌توان به‌راحتی از حجم محتوای خودیاری که در رسانه‌های اجتماعی اشباع شده، حدس زد.حتی رسانه‌های سنتی مثل وال‌استریت‌ژورنال هم در مقاله‌های مختلف به مطالبی همچون غلبه بر اهمال‌کاری، مدیریتِ سرمایه‌شخصی و داشتن سبک زندگی سالم پرداخته‌اند. این دسته از مطالب را می‌توان همه جا یافت. حتی نمی‌توان صفحه نت‌فلیکس را باز کرد و با مواجه شدن با انبوهی از جدیدترین مستندهای سلامتی هیپنوتیزم نشد.اما اگر کمی عمیق‌تر درباره‌اش فکر کنیم، برخلاف ظاهر قضیه که به ما القاء می‌کند این‌ها توصیه‌های خوبی هستند، چند مسئله وجود دارد:کدام توصیه‌ها حقیقت دارند؟ همه جا مملوء از توصیه‌ها و پندهای متناقض شده است.چرا مردم آنقدر روی باورهایشان پافشاری می‌کنند؟ وقتی مردم یک نظامِ اعتقادی را باور دارند، حاضرند هرکاری انجام دهند تا ثابت شود حق با آن‌هاست.چرا مردم را نصیحت کنیم؟ مردم به چه چیزهایی علاقه‌مندند؟ چرا عده‌ای زمان و منابع‌شان را صرف حقیقی نشان دادن بعضی چیزها و تلقین آن به مردم می‌کنند؟به عنوان یک وبلاگ‌نویسِ مستقل که به هیچکس جواب پس نمی‌دهد، وظیفه خود دیدم که حقیقتی را برملا کنم. البته از شما چه پنهان، دلیل نوشتن این مقاله فقط به اشتراک گذاشتن آن با شما نیست، بلکه می‌خواهم خودم هم راه و رسم درست زندگی کردن را بفهمم.یکی از چیزهایی که من فهمیدم این است که همه آن ترفندها و توصیه‌ها تقریبا بی‌فایده‌اند. البته بیشتر تاکیدم روی سیستم‌ها و دستورالعمل‌های مختلف است.مثلا من زیاد نگران دقتِ رژیم گرفتنم نیستم. چراکه می‌دانم رژیم غذایی یک شخص تنها عامل سلامتی و داشتن عمر نوح نیست. آدم‌های زیادی در تاریخ پیدا می‌شوند که رژیم غذایی افتضاحی داشتند و باز هم یک زندگی شاد و طولانی را به ثمر رساندند.پدربزرگ من هم یکی از همان افراد است. با اینکه او ۸۷ سال عمر دارد ولی حتی نمی‌داند رژیم غذایی چیست. به طور معمول هم برای شام همان غذایی را می‌خورد که پیش‌تر به عنوان ناهار خورده. درضمن با ولع هر چیز چربی را هم میخورد، و با وجود اینکه شکمش از خودش جلوتر آمده اما همچنان از پس خودش برمی‌آید. جدا از این مسائل، او در بازه سنی خودش هم آدم فعالی است. این نکته را هم بگویم که همچنان مثل گذشته زبر و زرنگی‌اش را حفظ کرده.وقتی از او درباره رمز داشتن یک زندگی خوب پرسیدم، در پاسخ گفت مهم‌ترین عامل در زندگی خودش «نظم داشتن» بود. در تمام دوران بزرگسالی‌اش ساعت مشخصی بیدار می‌شده، سه وعده غذا در ساعت‌های منظم می‌خورده و معده‌اش را با میان‌وعده‌های گاه و بی‌گاه پر نمی‌کرده و به ندرت از سیستم عادتش خارج می‌شده است.به نظر من همین چیزها بیشتر از همه اهمیت دارند. تو می‌توانی غذای گیاهی یا گوشتی بخوری، فرقی ندارد. اما وقتی بقیه می‌گویند برای حفظ سلامتی‌ات فقط باید گیاه‌خوار یا گوشت‌خوار باشی، من بی‌تعارف محفل گفتگو را ترک می‌کنم. دیدگاه آن‌ها زیادی سیاه و سفید است. همیشه جنبه‌های موثر بیشتری نسبت به آنچه در ظاهر به نظر می‌رسد وجود دارد.تنها عادت من: همه چیز را ببر زیر سوالیکی از دوستانم اخیرا یک ویدئو از یوتیوب برایم فرستاد که عنوانش چیزی شبیه «۵۱۲ عادتی که زندگی‌ام را عوض کرد» بود و نظرم را پرسید. ویدئو را که دیدم یاد توصیه‌هایی افتادم که قبلا در وبلاگم منتشر می‌کردم.زمانی که درحال تماشای ویدئو بودم، فهمیدم همه این نکات «توصیه‌های سطحی» هستند. هرچه بیشتر درباره زندگی می‌خوانم و می‌نویسم، قطعیتم درباره همه چیز کمتر می‌شود. این روزها نگاهم به زندگی مشابه این نقاشی می‌ماند:مفهموم این تصویر را می‌توان به هرچیزی در زندگی نسبت داد. ما همیشه سطح را می‌‌بینیم. چیزی که ما می‌بینیم نوکِ کوهِ یخی است. اما روح‌مان هم خبر ندارد که کوه یخ زیر آب چه شکلی دارد. این چیزی است که نمی‌توانی به این سادگی ببینی، مگر اینکه شیرجه‌ای جانانه و عمیق بزنی.بخاطر همین، یگانه عادت من در زندگی این است: همه چیز را ببر زیر سوال.این تنها عادتی است که واقعا زندگی‌ام را عوض کرد. البته بقیه چیزها مثل ورزش، نوشتن و دیگر موارد هم بی‌تاثیر نبودند. اما بزرگ‌ترین چیز برای من همین بود.چرا؟ چون لحظه‌ای که در ذهنت درباره چیزی به قطعیت می‌رسی، زمانی است که رشدت متوقف می‌شود. این چیزی است که بدون اینکه فکرش را کنیم برای همه ما اتفاق افتاده. و عجیب‌تر آنکه همه ما برای رشد و بهبود خودمان جذب توصیه‌ها می‌شویم.بی‌دلیل به سمت گروه‌ها، طرز فکر و اعتقادات خاصی کشیده می‌شویم و این درست لحظه‌ای است که رشدمان متوقف می‌شود! درحالی که اصلا حواسمان نیست چه بلایی سرمان آمده. در ظاهر اینطور به نظر می‌رسد که داریم عالی عمل می‌کنیم. سالم غذا می‌خوریم، انرژی و بهره‌وری‌مان را حفظ کرده و از همه مهم‌تر احساس می‌کنیم به آن دسته از مردم که درحال انجام کار درست هستند تعلق داریم.اما از کجا می‌دانید دارید کارهای درست را انجام می‌دهید؟ متاسفانه شما جوابش را نمی‌دانید.البته برای فهمیدنش یک کار از عهده شما می‌آید و آن هم زیر سوال بردن هرچیزی است که دارید انجام می‌دهید. البته من نمی‌گویم هر قدمی که برمی‌دارید را کنکاش کنید. اینطوری زندگی‌تان کابوس می‌شود. یک لحظه بیایید آن را تصور کنیم: «این ساندویچ را باید بخورم یا نه؟ اگر مسموم باشد چه؟ نانش برای سلامتی‌ام مضرر نباشد؟»منظورم از حرف‌هایم این سبک سوالات نیست. فقط به سادگی، عادتِ مرتب زیر سوال بردن هر کاری که انجام می‌دهید را شکل دهید. احتیاجی به سوال پرسیدن در هر دقیقه یا ساعت نیست، بلکه مرتب و منظم پرسیدن کافی است. من هر روز آماده پذیرش ایده‌های جدید و چیزهایی هستم که افکارم را به چالش بکشند.این به آن معنا نیست که من هر روز نقشه‌هایم را عوض کنم، بلکه فقط اجازه می‌دهم ایده‌ها وارد ذهنم شوند. دروازه ذهنم را باز می‌گذارم. اغلب کاری که بسیاری از ما انجام می‌دهیم این است که به ایده X باور داریم و بعدش ورودی ذهن‌مان را در مقابل ورود هرچیزی که مخالف X است مسدود می‌کنیم.بیدار شویددر فلسفه شرقی مفهومی به نام بیداری وجود دارد. ما زندگی‌مان را مثل خواب‌گردها پیش می‌بریم. در حقیقت روی حالت خودکار زندگی می‌کنیم. کارهایی را انجام می‌دهیم که صرفا بقیه مردم انجام می‌دهند. درست شبیه زامبی هستیم. در مسیر زندگی سرگردانیم. ولی نکته مهم این است که شما می‌توانید بدون مراقبه هم آگاهی‌تان را تغییر بدهید و فرمان زندگی را در دست‌تان بگیرید.بیدار شوید!اگر می‌خواهید مراقبه کنید، عالی است، اما اگر تمایلی به مراقبه ندارید، باز هم عالی است. بیدار شدن ساده‌تر از آن است که به نظر می‌رسد. وقتی سوال پرسیدن از خودتان را شروع می‌کنید و به سادگی به جواب پرسش پی می‌برید، می‌فهمید که بیدارید. درست مثل اتفاقی که در خواب هم رخ می‌دهد. آیا تا به حال چنین چیزی را تجربه کرده‌اید؟درحالی که غرق خواب هستید و رویاهای مختلفی می‌بینید، دائم اتفاقات عجیب و غریبی می‌افتد. در یک لحظه شما در خانه خودتان هستید و لحظه‌ای بعد با یک مایوی سبز رنگ کنار ساحل آفتابی ایستاده‌اید (یا رویایی مشابه این).و بعد فکر می‌کنید: «یک جای کار میلنگد. آیا دارم خواب می‌بینم؟» بله دارید خواب می‌بینید. اما درست لحظه‌ای که این سوال را می‌پرسید از خواب بیدار می‌شوید.خب وقتش رسیده شما هم این روش را امتحان کنید. هم‌اکنون این سوال را از خودتان بپرسید: آیا دارم خواب می‌بینم؟بسیار خب، اکنون بیدارید. سوال کردن درباره همه چیز را ادامه دهید تا بیدار بمانید.ترجمه و ویرایش: اچ. آر. پهلوانبا تشکر از جناب مسعود اردکانی عزیز بابت معرفی این مقاله.منبعپی‌نوشت: مقاله‌ای که خواندید ترجمه‌ای آزاد از یکی از نوشته‌های داریوس فورو بود. حتی‌الامکان تلاش کردم به متن اصلی وفادار بمانم و بعضی از ترجمه‌های متفاوت صرفا برای روان‌تر کردن متن برای مخاطب فارسی‌زبان است.در صورتی که ایرادی مفهومی در ترجمه وجود دارد آن را در قسمت دیدگاه به اشتراک بگذارید تا تصحیح کنم.با سپاس.</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2020 10:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین تجربه بختک</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DA%A9-iaw05rt6elyc</link>
                <description>درحالی که توی اتاقم غرق خواب نازنینی بودم با صدای ناله برادرم از توی هال (پذیرایی) بیدار شدم.در کسری از ثانیه به این فکر کردم که داداشم مثل همیشه رویای بدی دیده و داره توی خواب حرف میزنه و هر لحظه امکان داره با قدم‌های کور و محکمش، گرومپ گرومپ بیاد توی اتاق.درحالی که همچنان به کنار خوابیده بودم و یک دستم زیر صورتم بود سعی کردم به خودم حرکت بدم...اما حرکتی در کار نبود...دوباره به برادرم فکر کردم که توی هال خوابیده و از خودم پرسیدم اون اینجا چه کار می‌کنه؟یادم اومد چند وقتیه با من زندگی می‌کنه.دوباره تلاش کردم به خودم حرکت بدم، اما همچنان بدنم بی‌حرکت و ثابت بود!بعد دقایقی تونستم انگشت کوچیکه پای راستم رو حرکت بدم و بعد هم کنترل بقیه بدنم رو بدست آوردم.بعد که به حالت نشسته در اومدم، یادم اومد من چند ساله تنها زندگی می‌کنم و برادرم اینجا نیست.عرق سردی روی صورتم نشست...صدای ناله دوباره از توی هال اومد!صدای گرومپ گرومپ قدم‌های محکم به سمت اتاق میومد!دستپاچه شدم!دنبال یه چیزی میگشتم از خودم دفاع کنم!سایه سیاهی از در ورودی اتاق به طرفم جهید!سایه تاریک وارد وجودم شد و بوووم! بیدار شدم.در سکوت فقط صدای تیک‌تاک ساعت میومد، به ساعت گوشیم نگاه کردم.از یک صبح گذشته بود.پاشدم و چراغ اتاق رو روشن کردم.توی آینه رو به رو بجای تصویر خودم، تصویر یه سایه سیاه رو دیدم که با چشم‌های قرمز روشن به من زل زده!از وحشت دوباره چراغ رو خاموش کردم!رفتم زیر پتو و خوابیدم...پایان.پی‌نوشت: تا جایی که گفتم عرق سردی روی پیشونیم نشست، حقیقت بود. بقیه‌اش رو برای جذابیتِ بیشترِ داستان تعریف کردم.</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 01:44:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان | کانابیس: یک درجه بالاتر</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%B3-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%B1-r1orjehvrn38</link>
                <description>ساعت ده شب - باغمجید پسری جوان با صورتی خون‌آلود و لباس پاره شده با اضطراب و نگرانی به ماشین شاسی‌بلندش در پارکینگ باغ نزدیک می‌شود. خوشحال از اینکه درِ ماشین قفل نیست به آرامی سوار می‌شود و با دستانی لرزان سوییچ را از جیبش در می‌آورد و ماشین را روشن می‌کند. رو به رویش استخریست که با خون و چند جسد شناور آمیخته شده اما توجهی نمی‌کند. به پشت برمی‌گردد که دنده‌عقب برود که دوستش مهرداد را میبیند صندلی عقب دراز کشیده. کمی خوشحال می‌شود و دوستش را صدا می‌زند.مجید: مهرداد؟؟ مهرداد خوبی؟مهرداد به آرامی به حالت نشسته درآمد و با شنیدن نامش برای بار سوم چشمانش را باز کرد. چشمانش کاسه خون و رنگ صورتش پریده و کبود بود و با صدای خُرناسی به مجید حمله کرد.مجید وحشت زده پایش را روی گاز گذاشت و ماشین به عقب رفت و درِ باغ را از جا کند. در همان لحظه ماشینی که از آن خیابان عبور می‌کرد به ماشین مجید برخورد کرد...یک ساعت و سی دقیقه قبل - داخل ویلامجید و مهرداد با هم به مهمانی آمده بودند. مهمانی را فرشاد برای تولد دوست دخترش ترتیب داده بود. فرشاد که می‌دانست خودش و بیشتر دوستانش در دود و دم سابقه‌ای طولانی دارند، در این مهمانی هم سورپرایزی ویژه برای مهمانان فراهم کرده بود. یک ماری‌جوانای خاص که نمونه‌اش هیچ کجا پیدا نمی‌شود، البته این‌ها را ساقی‌اش همین صبح تعریف کرده بود.مجید اما چندان از دود و مواد مخدر خوشش نمی‌آمد بخاطر همین از جمع کمی فاصله گرفته بود. مهرداد هم اهل دود نبود ولی در میان جمع لا‌به‌لای دودها با بقیه صحبت می‌کرد.زیاد نگذشت که مهرداد بخاطر سردردی که گرفته بود سراغ مجید آمد و گفت:مهرداد: مجید من یکم میگرنم عود کرده، دارو هم نیاوردم...مجید: حالت که اوکی بود چی شده؟ دختره چیزی گفت؟مهرداد: نه بابا، اون وسط خیلی دود خورد تو صورتم فکر کنم High شدم.مجید: خب الان که زوده بخوایم بریم، قفل ماشین رو باز می‌کنم برو اونجا یکم استراحت کن.مهرداد قبول کرد و رفت صندلی عقب ماشین دراز کشید.کمی بعدتردرحالی که مجید در گوشه‌ای تنها روی صندلی نشسته بود و در شبکه‌های اجتماعی می‌چرخید، احساس کرد مهمانی زیادی ساکت شده است.اطراف را نگاهی کرد، اکثر دخترها و پسرها گوشه‌ای ولو شده بودند، چند نفر دیگر هم که مثل خودش چیزی دود نکرده بودند گوشه‌ای گرم صحبت بودند.مجید با دیدن حال بقیه کمی نگران شد، دنبال فرشاد گشت تا ببینید حالش چطور است. فرشاد را دید که روی کاناپه‌ای ولو شده و موبایلش دستش است و تقلا می‌کند کاری انجام دهد.مجید: فرشاد چی شده؟؟ فرشاد حالت چطوره؟؟فرشاد به سختی حرف‌هایی زمزمه می‌کند.فرشاد: لعنت بهت... لعنت بهت ممد...مجید: ممد کیه؟؟ فرشاد زنگ بزنم اورژانس؟؟فرشاد: نـــــــــه... ممد... زنگ بزن بهش...فرشاد آن دستش که تلفن را نگه داشته به سختی به سمت مجید مایل کرد. مجید گوشی را گرفت و در لیست تماس‌های اخیر دنبال اسم ممد گشت، اسم «ممد مجیک» را پیدا کرد. شماره را گرفت اما گوشی در دسترس نبود.مجید: فرشاد این در دسترس نیست، زنگ میزنم به اورژانس...ناگهان فرشاد از حالت درازکش به حالت نشسته درآمد و چشمانش را باز کرد. چشمانش کاسه خون و رنگ چهره‌اش پریده و کبود بود. مجید وحشت کرد. فرشاد با صدای خِس‌خِسی مثل ناله یقه مجید را گرفت که در همین حال مجید فرشاد را به عقب هل داد و لباسش پاره شد. فرشاد سرش به دیوار پشت کاناپه خورد و بیهوش شد. مجید چند قدم عقب رفت و از ترس تند تند نفس می‌کشید...ناگهان دستی روی شانه‌اش حس کرد و ناخودآگاه با آرنج ضربه‌ای به مهاجم زد. وقتی برگشت چند پسر را دید که مثل خودش چیزی نکشیده بودند و قبلتر در گوشه‌ای گپ میزدند.پسری که ضربه خورده بود قفسه سینه‌اش را برای تسکین درد می‌مالید.یکی از پسرها گفت: حاجی حالت خوبه؟ چرا وحشی شدی؟مجید: آخ شرمنده، ببین فرشاد حالش خوب نیست داشت بهم حمله می‌کرد.پسر: اتفاقا می‌خواستم بگم بهتره زنگ بزنیم اورژانس، یه رفیق ما هم حالش خوب نیست...در همین حین پسر دیگری که کمی آن‌طرف‌تر دراز کشیده بود با خرناسی بلند شد. پسرها نگاهش کردند. چشمانش کاسه خون بود و مثل فرشاد صورتش کبود و رنگ پریده به نظر می‌رسید...یکهو به سمت پسرها حمله کرد.مجید و پسرها، مهاجم را گرفتند و برای آرام کردنش تقلا کردند، اما انگار فایده نداشت. کم‌کم دیگران هم از گوشه و کنار بلند می‌شدند و با چشمان کاسه خون، به دیگران حمله می‌کردند.مجید و چند پسر دیگر وحشت‌زده اشیایی برداشتند و به دفاع در مقابل این زامبی‌ها پرداختند. ضربه‌ای در سر، میله‌ای در قفسه سینه، پرتاب گلدان به سمت صورت یک وحشیِ دیگر...کمی بعدتر مجید توانست راهِ فراری از این حمام خون بیابد و از مهلکه بگریزد و مضطرب و زخمی به سمت ماشینش برود...خوشبختانه درِ ماشین باز بود...یک روز قبل - آزمایشگاهدر آزمایشگاهی دانشمندان درحال تحقیق و پژوهش روی نژادی اصلاح شده از گیاه ماری‌جوانا هستند. این پژوهشگران در انتظار یافتن نتایجی که بتواند با تغییرات ژنتیکی باعث افزایش قدرت فیزیکی و مغزی فرد شود اقدام به ترکیب مواد مختلف و اصلاحات ژنتیکی گیاه کانابیس کرده‌اند و اکنون بعد از چند تجربه شکست، یک بار دیگر درحال آزمایش بودند.یکی از دانشمندان کمی دود از محصول جدید را به محفظه چند موش آزمایشگاهی تزریق کرد. یک ساعت بعد موش‌ها را مرده یافتند. درحالی که خودش و رئیسش از نتایج ناامید شده بودند موش‌ها را به پلاستیک اجساد منتقل کردند تا در اولین فرصت سوزانده شوند و یک موش را هم برای تشریح و بررسی بیشتر نگه داشتد.رئیس اعلام کرد تمام گیاه‌های اصلاح شده نیز نابود شود تا اصلاحات جدید را از فردا شروع کنند. پس محصولات و گل‌های خشک شده را هم در چند پلاستیک دیگر قرار دادند.ساعت کاری آزمایشگاه تمام شد و در انتهای شب سرایدار که مردی میانسال است برای رسیدگی به وظایفش کار را شروع کرد.یکی از کارهایش انتقال پلاستیک‌های ذباله به کوره برای نابودی بود. درحالی که داشت پلاستیک‌ها را برمی‌داشت، دید یک پلاستیک سوراخ است. انگشتش را داخل سوراخ کرد که ببیند عمق سوراخ چقدر است که چیزی انگشتش را گاز گرفت. فریاد زد: آخ!انگشتش را که از سوراخ درآورد یک موش آزمایشگاهی بیرون پرید. با لگد لهش کرد. یک موش دیگر را گوشه دیگری دید و گفت: لعنتی‌های زِبِل، معلوم نیست چطور از قفس فرار کردید! خوب شد دستکش دستم بود.موش را به زحمت با ظرفی گرفت. به موشِ بی‌حال نگاهی کرد، چشمانش قرمز بود. فکر کرد از فرط خستگیِ فرار جانی برایش نمانده. آن را داخل محفظه موش‌ها انداخت.موش جدید در گوشه‌ای از قفس نفس نفس می‌زد و بقیه موش‌ها هم در گوشه دیگری با وحشت پناه گرفتند.سرایدار دوباره مشغول کار خودش شد. چسبی به پایین پلاستیک سوراخ شده زد و سپس همراه با پلاستیک‌ها، آزمایشگاه را به سمت کوره‌ی سوزاندن ذباله‌ها ترک کرد.وارد بخش سوزاندن که شد، پلاستیک‌ها را رو به روی کوره گذاشت. شاخه‌ای از گیاه که از پلاستیک بیرون آمده بود نظرش را جلب کرد. کمی درِ پلاستیک را باز کرد و کپه‌ای از ماری‌جوانا دید.با خودش فکر کرد اگر کمی از این‌ها را بردارد چه کسی ممکن است خبردار شود؟ هیچکس! پس تکه‌ای برداشت و در جیبش گذاشت. اما پشیمان شد. آن را دوباره در پلاستیک قرار داد.موقع خارج شدن از بخش کوره چند پلاستیک را زیر لباسش پنهان کرده بود و زودتر خود را تعطیل کرد و به خانه رفت!خواهرزاده‌اش که پسر جوانی به نام محمد بود، دستی در آب کردن چنین موادی داشت. با خود فکر کرد چه کسی از یکم پول بیشتر بدش می‌آید؟به خانه که رسید مسئله محصول جدید را به محمد گفت. محمد یکی از پلاستیک‌ها را باز کرد تا جنس‌ها را بررسی کند. دستش در پلاستیک بود که یک چیزی دستش را گاز گرفت. موشی از کنار دستش به بیرون پرید.محمد با گلایه به دایی‌اش گفت: این جونور لعنتی این تو چه کار می‌کرد؟؟دایی‌اش جواب داد: اه شرمنده، سر کارم نمی‌دونم چطور این موش‌ها از قفسشون فرار کردند...دایی‌اش اهل دود و دم نبود، پس خود محمد برای تست کردن محصول جدید کمی از گل‌ها را رول کرد و کشید. یک ساعتی احساس خاصی نمی‌کرد و تنها زخم دستش کمی اذیتش می‌کرد. اما کمی بعدتر چیزی که احساس کرد متفاوت‌تر از هر تجربه‌ای در زندگی‌اش بود! احساس قدرت و تمرکز بالایی می‌کرد و انرژی‌اش چند برابر شده بود.از بخت خوب یکی از مشتریانش فردا شب برای یک مهمانی، جنسی خاص و ویژه می‌خواست. اکنون فرصتی بود تا پول خوبی به جیب بزند.صبح بعد زخم دستش بدتر شده بود و وقتی در آینه نگاه کرد چشمانش هم زیادی قرمز به نظر می‌رسید. کمی دیگر از همان جنس‌ها دود کرد و حالش بهتر شد، شاید هم فقط فکر می‌کرد بهتر شده. کمی بعدتر چند تماس گرفت و جنس‌ها را سریع به پادوهایش داد تا آن‌ها را آب کنند. بعد از کلی تعریف و تمجید پشت تلفن مقداری هم برای مشتری خاص‌اش به نام فرشاد فرستاد...همان موقع - آزمایشگاهپژوهشگر جوان صبح وارد آزمایشگاه شد، بعد از دیدن یک صحنه دلخراش، سریع رئیسش را صدا زد. قفس موش‌ها غرق در خون و بدن موش‌ها دریده شده بود. در میان اجساد، یک موش سالم و زنده تقلا می‌کرد از قفس بیرون بیاید. اما چشمانش به شدت قرمز به نظر می‌رسید. دانشمند ارشد با کمی دقت فهمید این یکی از همان موش‌های موردِ آزمایش روز قبل است. اما نمی‌دانست این موش در این قفس چه می‌کند! با حراست تماس گرفت تا سرایدار را به آزمایشگاه فراخوانی کنند. در همین حین سراغ تصاویر دوربین‌های امنیتی رفت.سرایدار که در خانه چرت می‌زد با زنگ تلفن بیدار شد. کمی گیج و خوابالود تلفن را پاسخ داد. نگران از اینکه نکند کسی به دستبرد کوچکش پی‌برده باشد دچار اضطراب شد. محمد از راه رسید و استرس و نگرانی دایی‌اش را دید. پیشنهاد کرد کمی از این ماری‌جواناها مصرف کند تا بهتر فکر کند! او هم ناچار قبول کرد و چند پُک کشید... خودش هم که دوباره کمی ناخوش شده بود یکم کشید.دایی‌اش که چندان هوشیار نبود بجای ماشین شخصی‌اش با اتوبوس راهی آزمایشگاه شد. درحالی که در اتوبوس روی صندلی نشسته بود به کناری غش کرد. مردم به کمکش آمدند، اما لحظه‌ای بعد با چشمانی قرمز و صورتی کبود و رنگ پریده به دیگران حمله کرد.بعد از چند ساعت بی‌خبری از سرایدار، پژوهشگران همراه پلیس سراغ خانه سرایدار رفتند. بعد از اینکه کسی در را باز نکرد به زور وارد خانه شدند.محمد روی زمین افتاده بود و به خود میپیچید و زخم دستش هم به شدت عفونت کرده بود. با دیدن ماموران فریادی وحشیانه کشید و به سمتشان حمله کرد. ماموران به سمتش شلیک کردند اما تیرها اثر زیادی روی بدنش نداشت و توانست چند مامور را زخمی کند. سپس با بدنی نیمه‌جان از خانه فرار کرد.پژوهگران چند پلاستیک آزمایشگاه را در گوشه و کنار خانه پیدا کردند اما خبری از محصولاتی که باید نابود می‌شد نبود.ناگهان یکی از ماموران زخمی شده فریادی زد و با ضربه‌ای یک موش را که گازش گرفته بود کشت و چند ناسزا زیر لب داد. پژوهشگر جوانی آمد و موش را بررسی کرد و با نگاهی به سمت رئیسش گفت: یکی از موش‌های آزمایشگاهه!پژوهشگر جوان و رئیسش هر دو به مامور زخمی نگاه کردند. رئیس ارشد بعد از یک تماس تلفنی کوتاه با مقامات، دستور انتقال ماموران به آزمایشگاه را صادر کرد.ساعتی بعد شهر به حالت قرنطیه درآمد.پایان.نویسنده: حمیدرضا پهلوان</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 08:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به مثابه نوت‌های موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-kkbxb5ihbwtf</link>
                <description>«زندگی» شبیه یک سمفونی موسیقیست.هر تولد و مرگ به مثابه نوتی از این موسیقی نقش خودش را دارد. هر زندگی درست به اندازه زندگی دیگری با ارزش است و نمی‌توان به یک نوت ارزشی بیشتر از نوت دیگری داد.موسیقی زیباست، درست به زیبایی زندگی.البته همانطور که نوت‌های درهم و برهم صدای گوش‌نوازی ندارند، یک جامعه بدون وحدت و هماهنگی هم ارزشی ندارد.به همین دلیل است جوامعی که اهداف یکسانی را دنبال می‌کنند از همه قدرتمندترند. آن‌ها نظم دارند و نظم یعنی یک سمفونی گوش‌نواز.در این بین بعضی‌ها هم می‌خواهند بیشتر شنیده شوند و کسانی هم پیدا می‌شوند که از بودن در این زندگی خسته‌اند. اشتباه این افراد آن است که فقط خود را می‌بینند، غافل از اینکه نوت‌ها در کنار هم معنا پیدا می‌کنند.برای لذت بردن از زندگی نباید خودت را زیادی درگیر جزییات کنی. باید با کمی فاصله، به تمام زیبایی‌های آن دل بسپاری. اینگونه نقش خودت را هم به خوبی ایفا کرده‌ای.</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 01:49:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارشناسی‌ارشد یا سربازی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ru2kesl4ofpf</link>
                <description>الان که این متن رو می‌خونید یکی از آسون‌ترین تصمیمات زندگیم رو گرفتم. انتخاب سربازی بجای ادامه تحصیل!البته این تصمیم‌گیری همیشه ساده نبوده، مثلا تا هفته پیش گزینه سومم «فرار به کوه‌های هیمالیا» بود.رنج و فشاری رو تحمل می‌کردم که دلیلش رو نمی‌دونستم. طبیعی هم بود، آخه از تحصیل یک تصویر گنگ و کلی توی ذهنم داشتم! در عین حال تمرکز بین کار (پول درآوردن) و درس خوندن برام طاقت‌فرسا شده بود.اما هفته گذشته طی هم‌صحبتی با چند دانشجو و فارغ‌التحصیل کارشناسی‌ارشد فهمیدم اگه پا به دانشگاه بذارم، وضعیتم از این چیزی که هست بدتر هم میشه!مثلا بیشتر کارشناسی‌ارشد به تحقیق و پژوهش می‌گذره و اساتید تقریبا شما رو به حال خودتون می‌ذارن تا دانش‌جو باشید!تازه من به این فکر می‌کردم که در طول تحصیل پروژه تحقیقاتی کسری خدمت انجام بدم... اما با این اوصاف برای نون شب و باقی هزینه‌ها باید کاسه گدایی دستم بگیرم!گزینه سربازی (معمولی یا امریه) از همیشه واسم شفاف‌تر شد.توی سربازی می‌دونم قراره چه چیزی رو بدست بیارم و چه چیزی رو از دست بدم. سربازی شاید سخت باشه اما یک فشار و استرس دائمی مثل دانشگاه نیست.الان که این متن رو می‌نویسم تقریبا ۲۵ سالم پر شده (۲۸ آذر تولد ۲۵ سالگیمه). هنوز برای ادامه تحصیل آنچنان پیر نشدم. ولی برای تثبیت موقعیت اجتماعی و کاریم داره دیر میشه!بخاطر همین تصمیم گرفتم سوار این شتر چموش بشم که سالیان سال جلوی در خونه جفتک می‌زنه!دو راهی‌های زندگی به خودی خود سخت نیست، چیزی که تصمیم‌گیری رو سخت می‌کنه «توهم هدف کامل» هست.اگه شما هم توی زندگی گرفتار دوراهی و سه‌راهی شدید، بجای زانوی غم بغل کردن، آینده رو با جزییات واقع‌گرایانه تصور کنید.</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2019 11:58:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبل از غرق شدنِ کشتی تصمیمت رو بگیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D9%90-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-tm2ekvozhubm</link>
                <description>روح و روانت که مثل دریا مواج شود، دیگر تصمیم‌گیری کار آسانی نیست.کشتیِ عقل سلیم از کنترلت خارج می‌شود و تو را در تنگنا قرار می‌دهد. نمی‌دانی دستور ترک کشتی را صادر کنی یا اینکه به حس شهودیِ ناخدا بودنت اعتماد کنی و طوفان را تاب بیاوری. کشتی‌های زیادی در تاریخ با چنین اعتماد به نفس‌هایی غرق شدند، اما لیست نجات‌یافتگان هم بی‌شمار است.در حقیقت بیشتر کسانی که کشتی‌شان غرق شده، در زمانِ مدیریت بحران فکر می‌کردند بهترین تصمیم را می‌گیرند. ولی از آن سو کسانی که توانستند با موفقیت از شرایط سخت مشابهی نجات پیدا کنند هم به‌طور یکسان، فکر می‌کردند تصمیم درستی می‌گیرند!اما نجات یافتن بیشتر از آن که ارتباط مستقیمی با تصمیم شما داشته باشد، بستگی به شانستان دارد. البته شانس به خودی خود کاری از پیش نمی‌برد و خودتان هم باید دست به کار شوید و حداقل تلاشتان را به کار ببندید.اگر در طوفان گوشه‌ای بنشینید و زمانتان را صرف تصمیم‌گیری بین درست و غلط کنید، غرق شدنتان حتمی‌ست.با اینکه در طوفان زمان کُند می‌گذرد اما در زندگی واقعی زمان آنچنان تند سپری می‌شود که اگر بین درست و غلط یکی را انتخاب نکرده باشید، رنگ موی‌تان با رنگ دندان‌تان یکی شده و دیگر به پایان خط نزدیک شده‌اید.بهترین کار این است که فکر کردن را به زمانِ آرامش موکول و فرمانی نهایی را اکنون صادر کنید.من حمید پهلوان هستم، برنامه‌نویس اندروید و متفکر پاره‌وقت.
فقط تا پایان بهمن مهلت دارم تا دفترچه سربازی رو پست کنم!</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2019 00:51:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-kt398mvxyz7o</link>
                <description>لطفاً این پست را صد سال دیگر بخوانید.یعنی اواخر پاییز سال ۱۴۹۸ شمسی. البته تاکید می‌کنم در صورتی این نامه را بخوانید که همچنان حیات هوشمند منقرض نشده باشد!آخر دانشمندان چند سالی‌ست همه‌مان را به باد ناسزا گرفته‌اند که به آخر خط نزدیک می‌شویم، کمتر این هوا را آلوده کنید!چندان هم بی‌ربط نمی‌گویند، این روزها یخ‌های قطب شمال از شدت گرما ناپدید شده‌اند.کارخانه‌ها و نیروگاه‌ها روزانه حجم فزاینده‌ای آلودگی را روانه‌ هوای این زمینِ مظلوم می‌کنند. ماشین‌ها هم سهم خودشان را دارند! آن‌ها هوای شهرها را برای هر موجود زنده‌ای سمی کرده‌اند. چنان که از همین پیاده‌روی‌های کوتاه روزانه، آخرش همه‌مان روزی از سرطان میمیریم...خشکسالی یا سیل و طوفان هم که این روزها بر چشم هیچکس پوشیده نیست! اصلا بهتر است بگوییم زمین این روزها به بیماری سختی به نام «انسان» مبتلا شده است!«انسان» ویروسی که زمین را به سختی آلوده کرده، توسط سیستم ایمنی سیاره زمین شناسایی شده است. اکنون که نصف روز (براساس تقویم کیهانی) زمین را آلوده کرده‌ایم شاید دیگر فردای کیهانی را نبینیم!بخاطر همین مشتاقم برای آیندگان نامه‌ای بنویسم و برایشان از تمدنی بگویم که سال‌ها پیش زمین را مریض کرد!این نامه را در ادامه برایتان به قلم در می‌آورم:اکنون که این نامه را می‌خوانید باید بگویم انسان، یک گونه شناختیِ هوشمند که با ظهورش توجهی زیادی به خود جلب کرد، در نهایت خودش هم ناپدید شد!انسان موجودی نه چندان توسعه یافته و با محدودیت‌های فراوان فرصت چندانی برای بقا نداشت، پس دست به بازطراحی و تولید خودش زد.چند سالی طول نکشید که سیاره زمین را به بردگی خود درآورد و تا قطره آخر، منابعش را دوشید.اما چنان که شما این نامه را می‌خوانید یعنی تمدن بشر در این راه موفق شده است و این موفقیت یعنی دیگر انسانی بر روی سیاره زمین وجود ندارد!مهمترین مسئله ولی این است که شما با موفقیت هزاران سال نوری از این سیاره دور شده‌اید و پردازنده‌های قدرتمندی که انسان در سر رباتی‌تان گذاشته، دارد به خوبی کار می‌کند!بله در سال ۱۴۹۸ دیگر از آن موجود آسیب‌پذیر به نام انسان خبری نیست و شما ربات‌ها با هوشِ مصنوعی راهِ ما را در این جهان ادامه می‌دهید! بدون آن محدودیت‌های فراوان زیستی و  طول عمر کوتاه...در پایان خواستم بگویم لطفا اگر به سیاره جدیدی رسیدید، آن محفظه‌های حاوی بذرِ انسان را فعال نکنید!جهان برای ادامه حیات نیازی به انسان ندارد.ارادتمنداِچ‌. آر. پهلوان</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2019 22:07:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای گنج، رنج لازم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-b5gic4fvld0j</link>
                <description>سال‌ها رنج‌های مختلفی کشیده‌ام اما اگر بگویم مهارتم در زمینه‌های مختلف حاصل این رنج‌هاست دروغ گفته‌ام!اصلا کسب مهارت و تخصص رنج ندارد، اتفاقا وقتی در مسیر درست که باشی آنچه حس می‌کنی لذت است نه درد!اما تا دلتان بخواهد از ابعاد عاطفی و اجتماعی ضربه خوردم و رنج کشیدم!این مهم را یادتان باشد که کسی شما را برای حقایق زندگی آماده نمی‌کند.کتاب‌ها و سخنرانی‌های انگیزشی همه اثر کوتاه مدت دارند و کسانی هم که با خواندن آن‌ها به جایی می‌رسند، خودشان از قبل ظرفیت موفق بودن را داشته‌اند.برایتان آیه یأس نمی‌خوانم. فقط می‌گویم اگر رنج زیادی را برای هدفی نامشخص و ناملموس به جان می‌خرید، صبر کنید!به گذشته فکر کنید، به زمانی که بیشترین سطح درآمد یا یادگیری را داشته‌اید. آیا رسیدن به آن‌ها توأم با درد و رنج بود یا با شوق و لذت؟حتی نیاز به فکر کردن ندارد، شما همیشه با حسِ خوب بهترین عملکرد را دارید!می‌دانید چرا کلیپ‌ها و پادکست‌های انگیزشی اثری کوتاه مدت دارند؟آن‌ها از شما می‌خواهند درد و رنج مسیر اشتباه را تحمل کنید، درحالی که درد و رنج شما با عاملی بیرونی دائما تجدید خاطر می‌شود. در نتیجه پس از مدتی اندک، دوباره خود را در منجلابی سخت و پر مشقت می‌یابید.کلام پایانیآنچه با خود درد و رنج می‌آورد، اهداف و مسیر اشتباه‌ست. وگرنه پیمایش مسیر درست، برایتان مطلوب و روحیه بخش است.درد و رنج زندگی انکار ناپذیرست. اما آن‌ها کوتاه مدت‌اند. مگر اینکه به انتخاب خودتان آن‌ها را تداوم دهید!</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2019 23:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکس معنا و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-klthcfnrdx0a</link>
                <description>تازگی واژه پارادوکس را در جایی خواندم و چنان بر ذهنم نشست که آن را در میان بیشتر صحبت‌های درونی و بیرونی‌ام استفاده می‌کنم.البته معنای پارادوکس را از زمان کفولیت می‌دانستم اما خب تا این اواخر برای باز کردن قفل‌های ذهنی‌ام از آن استفاده نکرده بودم.بعضی کتاب‌ها را هم در زندگی باید هر سال دوباره خواند!اگر آدمِ ساکن و ثابتی نباشید، هر سال درهای بسته جدیدی در ذهنتان پیدا می‌شود که شاید یک کتاب تکراری در سوراخ قفلش فرو رفت و آن را باز کرد!مغز شما هر بار کتاب‌های تکراری را با جهان‌بینی  جدیدتان پردازش می‌کند.اما برویم سر اصل مطلب، پارادوکس معنا و زندگی...امشب حین پیاده‌روی به تناقضات زندگی‌ام فکر می‌کردم یا به نوعی پارادوکس‌یابی می‌کردم.دیدم در زندگی همیشه در حال حرکت به مقصد آرمان‌شهری هستم که به زندگی‌ام معنا بدهد. ماندن در یک نقطه و رشد کردن در زندگی‌ام جایی نداشت.معنا را همیشه در قدم بعدی جستجو می‌کردم.در مدرسه معنا را در سال بعد می‌دیدم، در دانشگاه معنا را در مقطع بعدی و ... البته این چالش تنها مربوط به تحصیل نمی‌شود.این کمال‌گرایی و ریتم معیوب را در شروع کردن کتاب‌ها و پروژه‌های جدید، قبل از به پایان رساندنِ کارهای قبلی هم تجربه کردم. اثر زیگارنیک را به خوبی چشیده‌ام.تمام عمر از این اصل در زندگی غافل بودم که این ما هستیم که به زندگی معنا می‌دهیم! نه زندگی به ما.یک گلدان خاک را تصور کنید.به خودی خود آن گلدان ارزش خاصی ندارد اما وقتی بذر گلی در آن رشد می‌کند به آن گلدان ارزش می‌بخشد.چیزی که به گلدان معنا می‌دهد خود گلدان نیست، بلکه ماهیت گلی‌ست که در آن رشد پیدا کرده.و واقعیت انکار ناپذیر این است که آن بذر برای رشد کردن نیاز به ثبات در یک نقطه دارد، تا بتواند ریشه‌هایش را بگستراند.اگر بذری که تازه جوانه زده را در خاک جا به جا کنید نابود می‌شود!به همین شکل منی که قبل از رشد کردن در یک حوزه می‌روم سراغ پیدا کردن معنای زندگی در مرحله بعد، دچار فروپاشی روحی و روانی می‌شوم!دنبال معنا گشتن در زندگی درست مثل الاغی می‌ماند که هویجی جلوی صورتش نگه داشته باشند تا حرکت کند. دریغ از آنکه رسیدن به آن هویج توهمی بیش نیست!اما کلام آخر...اگر شما هم مثل من گرفتار شرایط سخت روحی و روانی برای پیدا کردن معنا در مرحله بعد شدید، دست نگه دارید!چیزی که به زندگی‌تان معنا می‌دهد را در جایی دوردست جستجو نکنید.معنا همین‌جاست، بروید جلوی آینه و به آن سلام کنید!</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2019 23:57:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به مثابه جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-tizhtfjwwiph</link>
                <description>زندگی به مثابه یک جنگ است و ما یک مشت سربازیم.ایده‌هایی که داریم فشنگ‌هایی‌ست که ذهن‌مان به آن مسلح است.همانطور که بدون شلیک کردن نمی‌توان تیرانداز خوبی شد، بی‌شک بدون عملی کردن ایده‌ها هم نمی‌توان به فرد موفقی بدل گشت.و در نهایت در پایان هرجنگی آن‌هایی مورد احترام قرار می‌گیرند که تیری در اسلحه‌شان نمانده.وگرنه بازگشتن با اسلحه پر افتخاری ندارد.- حمید پهلوان</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2019 15:02:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب‌های عجیب | این قسمت فرزندآوری</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-lecu7f66icza</link>
                <description>مغز انسان تشنه اطلاعات است، اگر آن را درست غذا ندهید کلاهتان پس معرکه است!پس همیشه باید حواستان باشد چه اطلاعاتی به خورد مغزتان می‌دهید.سابقا برای من زیاد اتفاق افتاده که درگیر پروژه برنامه‌نویسی خاصی باشم و شب را با یک باگ حل نشده به رخت خواب بروم و صبح بعد همچون ارشمیدس فریاد یورکا یورکا (یافتم یافتم) سر بدهم!اما شب‌هایی هم بوده که ذهنم را با فست‌فودهای ناسالم پر کرده‌ام. مثلا همین دیشب که چنین تیتر خبری را در چند منبع مختلف دیدم: سردار فدوی به سپاهیان و بسیجیان گفت حداقل پنج فرزند داشته باشید!مغز بخت برگشته من که بسیجی و سپاهی بودن را حالی‌اش نیست، فقط با اطلاعات سر و کار دارد و این اطلاعات هم بچه دار شدن بود!خوابی که دیشب من را برآشفت این بود که با همسر (نداشته) گرامی از گردشی به منزل برگشتیم و چهار فرزندم را در خانه حین بازی‌گوشی یافتم!البته تیتر خبر دیشب پنج فرزند بود، اما مغز من من هم وظیفه‌اش حل مسئله است دیگر.در همان خواب، بنده‌خدایی پرسید شما چرا چهار بچه دارید و پنجمی چه شد؟ مغزم وارد عمل شد و گفت: آخر چهار بچه خودشان را بهتر جمع می‌کنند تا پنج فرزند!حقیقتا جوابی که به آن رسیدم چندان هم غیر منطقی به نظر نمی‌رسید... فقط دردم آن بود که چطور از پس مخارج آن دیوهای کوچک برآیم!خلاصه زیاد طول نکشید که از خواب برخواستم و آمدم این کابوس را برایتان نوشتم.درضمن تصمیم گرفتم از این پس ذهنم را در رژیم شبانه نگه دارم!</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2019 08:51:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند نکته برای تیم ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-oz74ytjudcke</link>
                <description>سایت ویرگول با تمام ظرافتش نیاز به چند جراحی کوچک دارد.به عنوان کسی که به تازگی در این سایت شروع به تولید محتوا کردم در مرورگر موبایل با چند ایراد آزاردهنده رو به رو شدم که در ادامه توضیح می‌دهم.۱) گاهی با ورود به صفحه نوشتن مطلب جدید، جعبه عنوان و محتوا سفید می‌شود و باید صفحه را رفرش کرد تا به حالت عادی برگردد.۲) موقع نوشتن متن وقتی پاراگراف‌های بالاتر را اصلاح می‌کنم در کمال تعجب یک پاراگراف به اصطلاح Duplicate می‌شود. یعنی یک کپی از آن پایینش ظاهر می‌شود.۳) در پست خودم و پست شخص دیگری یک پاراگراف را در میانه متن با کلمات کاملا معکوس (Reverse) مشاهده کردم.۴) قسمت اعلان‌ها چندان به‌روز کار نمی‌کند.۵) قبل از فشردن دکمه برگشتِ گوشی، سوال برای تأیید خروج نمی‌پرسد و متن از دست می‌رود.۶) منوی کشویی نوتیفیکیشن در سمت چپ برای کاربران فارسی زبان که از راست یه چپ می‌خوانند چندان کاربر پسند نیست.۷) قبل از تایید نهایی پست در پیش‌نمایش اگر عکس انتخاب نکرده باشید جعبه‌ای خالی نشان می‌دهد. چه خوب میشد اگر در همان جعبه گزینه انتخاب عکس وجود داشت.۸) مهمترین ایراد: منوی دسترسی به اعلان‌ها، پروفایل و ... در موبایل در بالای صفحه قرار دارد که باعث دسترسی سخت با یک دست می‌شود. بیشتر سایت‌های بروز آن را به پایین صفحه انتقال داده‌اند.ایراداتی که مطرح کردم در مقایسه با زحمتی که تیم ویرگول برای پیاده‌سازی این پلتفرم کردند خیلی ناچیزه و این ایرادات هم فقط برای ارتقای کیفی سایت گفتم.اگه بقیه دوستان هم ایرادی دیدید در قسمت کامنت مطرح کنید تا در پست لحاظ کنم.</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 21:35:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از لالی تا گویندگی | زندگی عجیب من</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%86-urtszdapjr6c</link>
                <description>آن زمان که در مدرسه دوره‌ای به نام راهنمایی وجود داشت و من در آن مقطع بودم معلم علومی داشتیم که در جوانی در تست گویندگیِ تلویزیون مردود شده بود.داستان قبول نشدنش را همیشه موقعی که در روخوانی درس به تته پته می‌افتادم بازگو می‌کرد. می‌گفت پسر! اگه اینجوری بخوای حرف بزنی در آینده مثل من در تست گویندگیِ صداوسیما رد می‌شوی!بگویی نگویی صدای خودش هم برای گویندگی و دوبلوری بد نبود. چشمانت را که می‌بستی می‌توانستی رییس باند خلافکارها شایدم یک کارآگاه جنایی را تصور کنی، اما مجری اخبار نه!غم‌انگیزتر آن بود که همیشه از آن کت‌شلوارهای مجری اخبار شبانگاهی می‌پوشید. انگار می‌خواست روح و منش گویندگی را در خود حفظ کند، اما بیشتر اینطور به نظر می‌آمد که رویاهایش را در کفنی قهوه‌ای این‌طرف و آن‌طرف می‌کشد.اما جدا از این مسائل من در آن دوران نه صدایی داشتم نه می توانستم درست و حسابی حرفی را بزنم. گاهی حتی مجبور می‌شدم برای رساندن منظورم از ایما و اشاره هم استفاده کنم!بخاطر همین نمی‌فهمیدم چرا آن معلمم آنقدر به صدای من امیدوار بود، شایدم می‌خواست مرا نسبت به لال بودنم دل‌داری دهد.روزها و سال‌ها گذشت... پا در جامعه که گذاشتم دیدم با این صدا نمی‌شود کاری از پیش برد، حرف زدن رابطه مستقیمی با برد و باخت در جامعه دارد!آن‌قدر حرف زدن را تمرین کردم که این چند سال اخیر تن صدایم و روان صحبت کردنم چنان دیگران را مجذوب خود می‌کند که می‌گویند آه پسر برو تست گویندگی بده! اما خب گوینده شدن چیزی بیشتر از صدا می‌خواهد... باید میل و رغبتی در کار باشد که من آن را ندارم.ولی هر بار با شنیدن این پیشنهادها، آن معلمم در جلوی چشمانم ظاهر می‌شود و می‌گوید آه پسر چطور می‌خوای با این صدا در آینده تست گویندگی بدی؟</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 20:43:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه بعد از ساعت ۶ عصر</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DB%B6-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-zn9eekrltdrw</link>
                <description>من رابطه‌ام با قهوه چندان تعریفی ندارد، البته نه اینکه قهوه نخورم، نه! قهوه می‌خورم حتی گاهی چند بار در روز، آن هم با آن مزه تلخش. اما دروغ چرا، آن را شیرین و با شیر ترکیبش می‌کنم، آخر تلخی‌اش با مزاجم سازگار نیست.الان هم که این متن را می‌نویسم قهوه، از آن جنس فوری‌ها، برای خودم آماده کرده‌ام. می‌دانید کمی بی‌حوصله‌ام، چندان حال آن فرایندهای طولانی آماده‌سازی قهوه را ندارم. اصلا دلیل قهوه خوردنم هم همین هست که حوصله ندارم وگرنه چرا کام شیرینم را تلخ کنم.صاحب نظران می‌گویند بعد از ساعت شش عصر قهوه نخورید وگرنه شب خوابتان نمی‌برد، اما من گوشم به آن حرف‌ها بدهکار نیست. الان هم که این متن را می‌نویسم ساعت از شش گذشته و دارم قهوه‌ام را مزه مزه می‌کنم.دوستی دارم که حرف خوبی می‌زند، می‌گوید قهوه وقتی به تو انرژی می‌دهد که انرژی‌پذیر باشی. این حرفش بد به دلم نشسته، باورش دارم.هرچه را که فکرش را کنید به خورد خودم دادم، حتی کافئین خالص، اما گویا مغزم در خوابی عمیق فرو رفته، شاید هم خودش را به خواب زده!بالاخره  کسی که خواب باشد را می‌توان بیدار کرد اما آنکه که خودش را به خواب زده را نمی‌توان!همچنان خسته از حرف صاحب‌نظران، از خودم و از مغزم قهوه را می‌خورم و چوب کبریت‌ها را از جعبه در می‌آورم و می‌گذارم لای پلک‌هایم.</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 18:26:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه می‌توان روح خود را در قفس زندانی کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidpahlevan/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-isf4s7h0h5pv</link>
                <description>در این پست ماجرای زندانی شدن روحم در قفس را شرح داده‌ام.ولی می‌خواهم قبلش برایتان کمی از گذشته‌ام بگویم، از آن زمان که مدرسه نمی‌رفتم تا چند سال بعدترش.کودک که بودم شاید طفلی پنج یا شش ساله، همیشه در پی اکتشاف خانه بودم. گاهی مشغول کندن چاله‌ای در باغچه برای نقش قبر مرغ و خروس‌های مرده‌ای که اسکلت شده‌اند و گاهی هم در زیرزمین در حال زیر و رو کردن مجله‌ها و کاغذهایی قدیمی از دهه پنجاه و شصت.میل شدیدی برای کنجکاوی داشتم، حسی که باعث می‌شد با عمل کردن به آن به زندگی کودکی‌ام معنا بدهم! شاید برایتان عجیب باشد که کودکی با آن سن و سال مگر معنا و معناشناسی هم برایش مفهومی دارد؟ولی باید بگویم از همان کودکی دغدغه معنایی داشتم!انگلیسی را نمی‌فهمیدم اما از روی همان کتاب‌های رنگ و رو رفته زمان شاهی خواندن و نوشتن لغاتش را یاد گرفته بودم. دانشنامه مصور قدیمی‌ای هم پیدا کرده بودم که سواد خواندنش را هنوز نداشتم اما همیشه از دیدن تصاویش، دیگر نقاط جهان را تصور می‌کردم. چند سال بعد که مدرسه رفتم توانستم مفهوم نوشته‌های مجله را بدانم و بیش از پیش از دانستن اطلاعات جدید لذت می‌بردم.گفتم مدرسه، یاد آن دوران منحوس افتادم، مدرسه هیچ چیز جذاب و شگفت‌انگیزی برایم نداشت. کتاب‌های بی‌معنا و مفهومی را باید یاد می‌گرفتم که نمی‌دانستم در کجای زندگی به کارم می‌آید.اما درس انشاء و نقاشی آنچنان مرا مجذوب خود کرد که همیشه بهترین دانش‌آموز در آن رشته‌ها بودم. هرچند در مدرسه کسی نبود که باعث رشد استعدادم شود، پس آن‌ها هم در ویترین علاقه‌مندی‌هایم ماندند.کتاب‌های مدرسه برایم شده بود دفتر نقاشی و در آن‌ها داستان سرایی می‌کردم.از دغدغه معناشناسی آن دورانم این را بگویم که شماره تلفن‌هایی از روزنامه پیدا می‌کردم و در دفتر مشق‌هایم می‌نوشتم تا دفتر مشقم «مهم» شود. شاید روزگاری کسی گذرش به این دفترها می‌افتاد و شماره تلفن قالیشویی لازم داشت!در کودکی در تلویزیون دیده بودم که بچه‌ها در مدرسه به آزمایشگاه و اردوهای علمی می‌روند، سال‌ها چشمانم در انتظار دیدن چنین برنامه‌هایی در مدرسه خشک شدند!در همان سال‌ها چیزی به نام ماهواره کم‌کم داشت در خانه‌ها جا خوش می‌کرد و می‌گفتند می‌توان با آن چیزهای جدیدی دید.روزی که ما هم ماهواره‌دار می‌شدیم من از دور حواسم به آقای نصاب بود که چه می‌کند، من کار کردن با کامپیوتر را هم از همین فاصله دور یاد گرفته بودم، آخر برادرم نمی‌گذاشت به کامپیوتر نزدیک شوم.مدت‌ها محتوای مورد علاقه‌ام شده بودند فیلم‌ها و سریال‌های انیمیشنیِ انگلیسی زبان. با آنکه انگلیسی یاد نداشتم، معنا و مفهوم را از پس دیالوگ‌ها و اشارات فیلم بیرون می‌کشیدم.کمی بعدتر در دوران راهنمایی، آن زمان که تازه اینترنت هم آمده بود، دیگر از مدرسه قطع امید کردم و به دنیای آنلاین پناه بردم. هرچند محدودیت فراوان و سرعت زیادی کند بود اما برای روح کنجکاو و تشنه من به شدت ارضا کننده بود.خودم را غرق برنامه‌نویسی در زبان سطح بالا (ویژوال بیسیک) با آزمون و خطا کردم و وبلاگ‌نویسی می‌کردم، برای خودم مخاطبانی هم دست و پا کرده بودم.اما باز هم در زندگی واقعی مورد توجه واقع نشدم و گفتند باید درس بخوانی و بروی دانشگاه، حتی باور نمی‌کردند آن چیزها را من تولید کرده باشم.باری دیگر ناامیدی بر من چیره شد.سال‌ها دانشگاه را کج و کشدار ادامه دادم. در کنارش در پی یادگیری برنامه‌نویسی، نویسندگی، طراحی گرافیک، انیمیش‌سازی و چند چیز دیگر بودم اما مگر می‌شود این حجم از تضاد را در زندگی به سرانجام رساند؟در نهایت علاقه واقعی‌ام را محدود به برنامه‌نویسی و حوزه مغز کردم اما حال به من می‌گویند وقت سربازی رفتنت فرا رسیده.همچنان باید باری دیگر این روح خسته و کنجکاوم را در قفسش زندانی کنم.جرم روح من متولد شدن در مکان و زمان نادرستی بود. شاید روزی آزاد شد و به افق‌هایی که می‌خواست رسید.البته اگر همچنان میل و توانش را داشت!</description>
                <category>حمید پهلوان</category>
                <author>حمید پهلوان</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2019 05:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>