<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمیدرضا رهنما</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamidrezarahnama</link>
        <description>! Ctrl + Alt + Del</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/609953/avatar/PO7OBw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حمیدرضا رهنما</title>
            <link>https://virgool.io/@hamidrezarahnama</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بزرگ‌ شدن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidrezarahnama/growing-up-aovp4zzeoeyp</link>
                <description>بزرگ‌شدن دقیقا یعنی چی؟ یعنی چطور میشیم؟این سوالیه که مدتی توی ذهنمه. انگار چیزایی که فضای بیشتری رو اشغال می‌کنند بهشون میگیم بزرگ. مثلا میگیم این فکر بزرگیه، این کار بزرگیه، این کِشتیه چقدر بزرگه. پس انگار دوجوره؛ یا در ذهنمون چیزی بزرگه یا به صورت فیزیکی فضایی رو مشغول می‌کنه.اما بزرگ‌شدن دقیقا یعنی چی؟ یعنی مثلا می‌تونیم کارای گنده‌تر بکنیم؟ فکرای بزرگ‌تر بکنیم و چیزای بزرگ‌تری ببینیم و با اونا کار کیم؟ اینا که خیلی خوبه، ولی انگار چرا گاهی بزرگ‌تر شدن سنگین می‌کنه آدمو؛ مثل یه لودر غول‌پیکر CAT. حتی انگار کفشای گنده سنگین‌تره. این بزرگ‌تر شدن چی داشت که می‌خواستیمش و یک خواسته مهم بود وقتی کوچیک بودیم؟دقیقا می‌خواستیم چی بشیم؟مثلا بچه که بودیم خونمون بزرگ‌تر بود اما الان کوچیک‌تر شده. آسمان خیلی بلند بود ولی ستاره رو میشد با دست گرفت. مثلا دغدغه اینو داشتیم که بریم از روی کابینت بزرگ و با ارتفاع آشپزخونه، یه دونه دیگه از اون شیرینی خوشمزه‌ها کِش بریم.اون موقع چیزای بزرگ زیادی بود. مثلا آدمای دورمون بزرگ‌تر بودن. وقتی آبو می‌ریختیم رو قالی میگفتن بچست. وقتی ناراحتشون میکردیم، چند دقیقه بعد اونا میومدن پیشمون؛ چون ما کوچولو بودیم.آدما اون موقع بزرگ‌تر بودن. مثلا بغلمون میکردن، بوسمون میکردن، برامون چیزای خوشمزه و قشنگ هدیه می‌گرفتند. بعدش ازمون چیزی نمیخواستند، شاید یه لبخند یا بغل کافی بود. تازه اونایی که معامله‌گر بودند می‌گفتند مثلا بغل بده تا اینو بهت بدم، ازمون پول نمیخواستن، یا مثلا چِک. خیلی از چیز خوبا برای ما بود. چون کوچولو بودیم. الان بزرگ شدیم. الان بزرگ شدیم؟الان که بزرگ شدیم، می‌تونیم روند رشد یا سقوط سهام یه شرکت چند ملیتی تکنولوژی رو از چندهزار کیلومتر دورتر بررسی کنیم و اگر پیش‌بینی بزرگ بکنیم، بعدش باهاش چیزای بزرگ بخریم. مثلا یه ماشین یا خونه گنده با کلی اتاق بزرگ. ولی اون بعد یه مدت کوچیک میشه، بزرگ‌تر میخواییم، بازم بزرگ‌تر تا غول بشیم، یه غول بزرگ، مثل راکفلر غوله. الان باید دوتاهمبرگر بخوریم تا سیر بشیم. ولی کوچولوتر که بودیم راحت‌تر سیر میشدیم.کی بهمون گفت بزرگ بشیم؟ کی بهمون گفت جهان آدم بزرگا بزرگتره؟ منو عروسکام روی یه تخت، دنیامون خیلی گنده بود، خیلی. ولی الان منو همکارام توی یه شرکت 350 متری پشت یه میز 1 متری می‌شینیم و برگه‌های چند سانتی رو نگاه می‌کنیم.  چرا دیگه جامون توی سرسره و تاب نمیشه؟ چرا دیگه برای ما وسایل رنگی رنگی زیادی نیست؛ یا چرا دیگه هر کسی توی خیابون می‌بینمتون بهمون لبخند نمی‌زنه، چرا توی تاکسی نمیتونیم روی پاهای یکی دیگه بشینیم و چرا دیگه استخر توپ و قصر بادی راهمون نمیدن؟مگه نمی‌گفتن بزرگ بشی خیلی کارا میتونی بکنی؛ مثلا یه سری فیلمارو ببینی. توی فیلم آدم بزرگا، اونا همو میکشن که. بچه که بودیم می‌گفتند این چیزا برای بچه‌ها خوب نیست، یعنی برای آدم بزرگا خوبه؟با بزرگی انگار فضای بیشتری اشغال کردیم، انگار کارای بیشتری می‌تونیم بکنیم، انگار چیزای بیشتری هست برای لذت‌بردن؛ ولی مطمئن نیستم که همه این بیشتر شدنا،  به اون نوشابه زرد شیشه‌ای پشت دکه با تیتاپ می‌ارزه؟کاش به بچه‌ها میگفتیم بچه باشید، بزرگی اونقدرا بزرگ نیست. می‌گفتیم ما میاییم کنار شما تا حس کنیم حسمون بزرگ میشه. می‌گفتیم بچه باشی خودت بزرگ میشی ولی بزرگ بشی نمیشه دیگه بچه بشی. باید بهشون بگیم که نگرانی پاره نشدن لباس عروسکشون یا گل بازی، خیلی مهمتر از دلاره. باید بگیم بزار ابهامت اینقدر باشه که توی راه مغازه، پول تو جیبیت، میرسه به اون بستنیه یا نه؟شایدم بشه بچه شد، آخه الان سنگین شدیم، هر چی بزرگ‌تر سنگین‌تر. الان فقط پامون مارو میبره صبح‌ها تا عصر سرکار و بعدش خونه. باید کوچولو بشیم. باید بریم پامونو بزنیم توی آب اون رود وسط درختا تا سنگینیمون آب بره و بتونیم بدویم. باید سوار تاب و سرسره بشیم تا سنگینیا، سنگینیشون نرسه به سرعت ما و سر راه پیاده بشن و برن خونه خودشون.باید عروسکامونو بیاریم بیرون، تا کوچولو بشیم توی بغل بزرگشون. باید جیغ و داد کنیم و بالا و پایین بپریم و با نفس نفسمون، دیوارا رو باز رنگ کنیم و زنده. باید بیشتر قهقهه بزنیم و مراعات نکنیم که دیگه بزرگ‌شدیم. باید به قلبمون بگیم برای این که به عقلش استراحت بده، کمتر محاسبه و معامله کنه و بیشتر دوست داشته باشه.بزرگ شدیم؟ شاید برای همینه که دردای بزرگ‌ترارو داریم. باید بچه بشیم تا بهمون بگن این چیزا مال بچه‌ها نیست. اونطوری میدونیم چه چیزایی مال بچه‌هاست, با اون چیزا، چون بچه‌ایم خیلی می‌تونیم کارای بزرگ بکنیم.به نظر باید بچه بشیم؛ اون آدمایی که خیلی خیلی بزرگ میشن، مثلا 84 سال بزرگ میشن، اینو فهمیدن که باز بچه میشن. فهمیدن که باید بچه بود تا بزرگ شد...</description>
                <category>حمیدرضا رهنما</category>
                <author>حمیدرضا رهنما</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 01:13:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نــوا بـا یــار (دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidrezarahnama/%D9%86%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-tqj4rsjitspx</link>
                <description>ای دوا و درمانم، دردم دردی به دوام دهه است که با دستان خود به دام کشیدم. من جز تو که را دارم و جز تو چه وجودی قادر است این درد را بکاهد. به راستی گواهی می‌دهم که کریمی؛ من شرمساری می‌تراشم، تو جبرانش می‌کنی و باز هم قدر نشناسی از سوی من است. از تمام لطف‌ها و فرصت‌هایی که برایم خلق کردی، شگفت‌زده‌ام و خجل که چرا باز از تو گریزان می‌شوم.من راه نابلدی هستم که راه نشانش دادی و باز در بیراهه قدم می‌گذارم. حتی تکرار این سخنان من را از عظمت مهرت خجل می‌کند و سنگینی آن سرم را به پایین می‌برد.کریما با بیانی که خودت مرا آموختی فریاد می‌زنم که غافلم و این غفلت نه از سر نادانی، بلکه از نافرمانی بوده. اگر روی گردانی، تو عادلی و اگر دستم بگیری، رحیم. ای رحیم، دستم بگیر که بی تو دستانم خالی می‌ماند و تاریکی هولناک، وجودم را می‌بلعد. همچون کودک با دیدن حقیرترین لذات از تو گریختم و وای بر من که کودک عذر دارد و عقل بالغی که به آن غلط را نمایاندی نه. وای بر من که کرامت را نشانم دادی و پستی را برگزیدم. وای بر من که چشمانم را با دستان بستم.در این جهان که تنها وجود تویی، جز تو که را دارم که از او مدد کنم و به او امیدوار باشم؟اگر امیدی دارم به رحمت توست و اگر جسارت امید دارم، سبب آن مغفرت توست. ای بزرگی که کلمات بخشش را هم تو به من آموختی و اجازه بیان آن را باز، تو اعطا کردی، یاریم ده و دستم را باز بگیر.بگذار لذتم، لذت سخن با تو، اعمالم، برای خشنودی تو و وجودم، سرشار از عشق تو گردد. به نام‌های زیبایت قسم که اگر جز این کنم غافل باشم و اسباب بازی حقیر دنیا گردم.مرا توان مقابله با من ده. بگیر آن چه تو را از من می‌گیرد و به من درک آن عطا کن و ببخش آن چه مرا به عشق تو نزدیک می‌کند. درود فرست بر عاشقانی که خالصانه عشق تو را گسترش دادند و به واسطه آنان، ما را در درخشان‌ترین راه عمر، به سوی خودت، ثابت قدم دار. محبت خود و موجوداتت را به ما عطا کن و در پایان عمر جسم، ما را بیامرز و حالمان را به بهترین حال‌ها تغییر ده. به امید تو ای‌ مهربان‌ترین مهربان، ای پروردگار کریم.</description>
                <category>حمیدرضا رهنما</category>
                <author>حمیدرضا رهنما</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 00:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نــوا بـا یــار</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidrezarahnama/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%B11-v93netc8s5sa</link>
                <description>کمال سپاس تو را سزاست که ناسپاسی را پس از اعطای مهری که گنجایشش در ذهن محدودم نمی‌گنجد، نادیده می‌گیری. هرگاه روی به سمتت آوردم روی بر نگرداندی و در تاریکی‌هایی که عمق آن را با اختیار خود، گسترش دادم دستانم را برای رهایی در دست گرفتی.ای آن که وجود را از تو دارم و بی تو، هیچ، از من والاتر است؛ تو را سپاس گویم که با تمام خدشه‌هایی که به خود و جهان وارد کردم، باز فرصت دادی و خطاهایم را جبران کردی. آبروی من از توست؛ اگر نزد تو آبرویی نداشته باشم، اندیشه دیگران چه ارزشی خواهد داشت؟ چرا که چیزی از تو مجزا نیست.ای که مهربانی‌ات نامحدود، بدون استثنا و عالم‌گیر است. ای آن که مهرت همانند ندارد و پس از فریادهای جهالتم، با لبخند سرم را در آغوش می‌گیری. ای که آغوشت از ابتدا پناهگاه امن من بوده و دستانت پاک کننده اشکانم از غم دنیا. ای تنها دوستی که امین رازهایی و مونس زمان‌هایی که دوستی ندارم. ای آن که پس از خطایم، بی‌سرزنش، راه نشان دادی و در حالی که خطاکار من بودم، با لطف خود جبران کردی. ای آن که بر همه اعمال من آگاهی و با آن که هیچ چیز از تو پنهان نیست اما باز هم مرا دوست داری.من برای خود دشواری خلق می‌کنم و باز بخشایش توست که آن را فرصتی برای اصلاحم می‌کند. تو نعمت می‌فرستی و من با نادانی خود نقمت می‌کنم و باز مهر تو نعمتش می‌کند. تو بر من عشق می‌ورزی و من سبب اعمالی می‌شوم که درک عشقت را از خود می‌گیرم. تو مرا در آغوش می‌گیری و من از آغوشت می‌گریزم.اگر از ثانیه‌های نخست عمر تا انتها الطاف تو را بشمارم، ناتوانی بر من غلبه می‌کند و اگر از تمام موجودات دیگرت بخواهم با من همراه شوند، باز همگی ناتوانیم. اگر لحظه‌ای نخواهی جسمم نمی‌تواند نفسی دیگر بکشد و اگر تو نخواهی کلمه‌ای دیگر در ذهنم شکل نمی‌گیرد. این‌ها همه در حالیست که تو از من بی نیازی و عشق توست که مسبب همه این مهربانی‌هاست. با تمام ادبی که خودت به من آموختی، در حالی که دلیلی برای اجابت طلب خود نمی‌بینم و اعتباری که با دست خود تمام کردم، از تو می‌خواهم و طلب می‌کنم، ای تنها ذات نامحدود و کریم؛ بر من و عالمیانی که تو را بارها پس از لطف‌ها از یاد برده‌اند سخت نگیر که حتی اگر سخت گیری از عدالت توست و شکایتی ندارم. ما را عاشق خود کن که عاشق تو ثروتمندترین است و آن که عشق تو را نیافت، چه ثروتی دارد؟ به ما علم به حقیقت و توانایی عمل به نیکویی بخش، همان‌گونه که از نخست در ذات ما نهادینه کردی و ما با دست خود آن را کمرنگ نمودیم. غم را با درک حضورت در قلب، از جسم ما بگیر و شادی پایدار به ما عطا کن. به راستی که اگر وجودت را درک کرده بودم، هرگز غمگین نمی‌شدم. مگر می‌شود معشوقی رحیم و عظیم همانند تو داشت و از غم دم زد؟ ای که پیش از آن که بخواهم عطا می‌کنی و حال از نظر او پنهان نمی‌ماند. همواره همراهمان باش و یاری کن که از عشق تو غافل نشویم و غفلت‌های گذشته را بر ما ببخش.  ای تنها یار حقیقی انسان، ای پروردگار مهربان.</description>
                <category>حمیدرضا رهنما</category>
                <author>حمیدرضا رهنما</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 17:54:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مـ کـ ث برانگیز؛ آدم‌ها در نارانتانا</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidrezarahnama/%D9%85%D9%80-%DA%A9%D9%80-%D8%AB-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A7-mffzlobbltkv</link>
                <description>Gerrard Gethings  https://anchor.fm/hr-rahnama/episodes/ep-e16n9i1 چی لذت‌بخش‌تر از اینه که شب در آرامش، روی صندلی راک خودت بشینی، موسیقی مورد علاقتو گوش‌کنی، قهوه خوشبوتو بخوری و آدم بامزت‌ هم کنارت لم بده. امروز که من این خاطره رو در دفترم می‌نویسم، نهم ماه مازیستا سال 1286 هست؛ در حالی که کره نارانتانا هر روز داره سر‌د‌تر میشه. راستش من که فریادهامو توی صفحه خودم سر اون روباه‌‌های احمق زدم، اما حیف که لانت از همه چیز براشون مهم‌تره.امروز یه روز معمولی بود، البته که بیدار شدن صبح می‌تونست برام جذاب‌تر باشه؛ آدمم امروز حسابی سر و صدا کرد و بعدش با یه لیس لزج روی صورتم مجبورم کرد از خواب بلند شم، ولی خوب آدمه دیگه، می‌دونید.  با این وجود، قهوه همراه با کلم سوخاری و نوشابه محلی تونست حسابی حالمو خوب کنه. همراه با غذا یکم اخبار گوش دادم، می‌گفت که روباه‌های حزب دارانسا حسابی با مدافعان تفکر ملانتیون به اختلاف خوردند و بالاخره چند تا کرکس، پَرسفید گرو گذاشتند و ماجرا ختم به خیر شده؛ تازه گفت قیمت پوست آدمم خیلی گرون‌شده، از 260 لانت به 312 لانت رسیده چون داره به صورت قاچاق برای کشور مُنگودارا میره و گوشتشو هم به جونکامون می‌فروشند. آخه بگو کی گوشت آدم می‌خوره؟بالاخره لباس‌هام رو پوشیدم، توی ظرف آدمم ترشی اسطوخودوس ( غذای مورد علاقش) ریختم و بهش گفتم توی قفس بمونه و کمتر سر و صدا کنه تا برگردم، این اواخر خیلی آدم خوبی نبوده. توی آسانسور خانم تاگرانا و همسرش آقای داگرین رو دیدم. اون‌ها اکثر مواقع با هم دعوا دارند و همه همسایه‌ها تقریباً با این موضوع کنار اومدند. من همون اولش به داگرین گفته بودم که ازدواج یه سگ با یک پلنگ کار درستی نیست اما عشق سگیش کورش کرده بود. وقتی منو دید سریع گفت سلام آقای موسیورف، خوب هستید؟ منم یه سلام گرم بهش دادم. تاگرانا اما یکم اخم کرده بود و دُمش رو دور خودش پیچیده بود، حدس زدم که باز شب گذشته باهم کل‌کل داشتند. بهش گفتم همه‌چیز خوبه خانم تاگرانا؟ با افاده گفت اگر آدم شما کمتر صدا بده بله خوبه؛ من که هیچ‌وقت نفهمیدم این سگ، عاشق چه چیز این پلنگ شد. آسانسور به پارکینگ رسید و رفتم سمت ماشینم که دیدم داگرین با عجله اومد سمتم و گفت ببخشید واقعا از این حرف منظور بدی نداشت، اخیراً نتونستم براش سنگ‌پایی که در جواهر فروشی دیده‌بود رو بخرم و خلقش تنگ‌شده؛ منم با یه حالت اندیشمندانه‌ای بهش گفتم کلم، کلم سرخ‌کرده همه چیزو درست می‌کنه. در راهم یه اورانگوتان چاق رو دیدم که داشت یه تمساح پیر رو خیلی با احتیاط از خیابون رد می‌کرد. چند صد متر بعد هم حسابی ترافیک بود و مثل این که یه زرافه سبز با یه گاو آبی تصادف کرده بودند. بالاخره رسیدم آزمایشگاه و ماشین رو دقیقا کنار دوچرخه رئیسم آقای موسانکو پارک کردم. این روز‌ها یه پروژه جدید از یه شرکت آرایشی داریم که باید محصولاتشون رو روی آدم‌ها تست کنیم و اگر عوارضی نداشت، بهشون تاییدیه بدیم. البته حقیقتاً خیلی هم براشون مهم نیست که چه عوارضی داره و این آزمایش‌ها رو انجام میدن تا با تبلیغات، فُک‌های کویری که بزرگ‌ترین مشتریانشون هستند رو راضی‌ نگه‌دارند. فکر کنم اخیراً کمی دل‌نازک شدم؛ این روزا برام سخته که ببینم اون قطره‌های زیبایی رو در چشم آدم‌ها می‌ریزند و اون بیچاره‌ها از درد داد می‌زنند. هربار که محصول جدیدی رو بهمون برای تست میدن، حداقل 30تای اولی فریادشون در هوا پخش میشه و پشت اون شیشه‌های ضخیم ضد صدا، برای ما فقط یه تصویر بی‌صدا می‌مونه. راستش خوشحالم هستم که حداقل من مسئول تست مستقیم روی این آدما نیستم و فقط کارم بررسی کیفیت از دوره. مخصوصا وقتی دیروز اون محصول جدید رو آوردن؛ برای تست اون مجبور بودیم سرشون رو بکنیم در یک حلقه فلزی و بدنشون رو با کلی بند نگه‌داریم تا هیچ‌تکونی نخورن، بعد ماده زیبایی زونیکس رو به لب‌هاشون تزریق می‌کنیم. همین دیروز بود که 38 تا از آدمامون برای این تست نتونستند دووم بیارن و از دست رفتند، فقط 17 نفرشون قبل از تست گردنشون برای تکون‌های زیادی که میخوردن شکست و تمام. یکی از اون 38 تا آدم رو شخصاً خیلی دوست داشتم؛ در آزمایشگاه با عنوان نمونه‌ی Q9550 شناخته می‌شد. از روز اول که Q9550 و V9271  رو وارد آزمایشگاه کردند، خیلی کوچیک بودند و رابطه خیلی صمیمی باهم داشتند، به همین خاطر ما هم محفظه‌هاشون رو کنار هم گذاشتیم. مدتی بعد فردی که اون‌هارو گرفته بود بهم گفت که برادر و خواهرن و حالا Q9550 یا همون برادره در تست دیروز مُرد و خواهرش V9271 حالا تنها شده. امروز هر چقدر خواستم با خواهره ارتباط بگیرم کلا انگار خشکش زده بود و مدام به محفظه‌خالی برادرش نگاه می‌کرد و صداهایی از خودش در میورد، شاید داشت با زبون آدمیزاد حرف میزد، من که نمی‌فهمیدم زبونش رو.وقت ناهار با همکاران دور هم جمع شدیم و منم این موضوع رو براشون باز کردم که V9271 برادرش رو از دست داده و حال خوبی نداره. رئیس موسانکو گاهی میاد همراه با ما نهارش رو می‌خوره و فکر می‌کنه با این کار رابطه صمیمی‌تری بین کارمند‌ها پیدا می‌کنه، امروزم همین‌طور بود. وقتی این موضوع رو از زبون من شنید تعجب کرد و گفت ببین من کیو گذاشتم مسئول کنترل کیفیت تست‌ها، چطور داری این حرفو میزنی موسیورف. این آدم‌ها این جاهستن که به علم و زندگی ما خدمت کنند، می‌دونی اگر این آدم‌ها نبودند تا الان چقدر محصول آشغال دست مشتری‌ها رسیده بود؟ الان فُک‌ها کویری نصفشون کور شده بودن. این آدما باعث میشن که ما زندگی بهتری داشته باشیم و درسته، باید ازشون تشکر کرد، اما این حرف‌های آماتورانه که دلم براش سوخته و سعی کردم حالشو خوب کنم یعنی چی؟ یعنی میگی تو واقعاً، واقعاً تلاش کردی حال یه آدمو خوب کنی؟ بعدشم خودش و بقیه خندیدن؛ سرمو انداختم پایین و البته که موسانکو حسابی اشتهام رو کور کرد. این حرفا شاید باعث شد که یکم احساس بدی که نسب به آزمایش‌ها داشتم کمتر بشه اما بازم واقعیت رو تغییر نمیده، ما داریم برای منافع خودمون اونارو زجر می‌دیم و حتی می‌کشیم. ممکنه با ماجرای امروز ترغیبم برای استفعا دادنم از اون آزمایشگاه تشدید بشه، ولی حقیقتاً مزیت‌های زیادی برام داره و چند هزار لانت هر ماه دارن بهم میدن که این تصمیم نهایی رو برام سخت‌تر می‌کنه. الان ساعت 87 و 91 دقیقه شبه و یک ساعت دیگه وارد روز جدید می‌شیم. همین حالا آدمم اومده و سر پشمالوشو روی انگشتام گذاشته. من دقیقا نمی‌دونم به غیر از خودم کی دیگه  دفتر خاطرات و خاطره امروزم رو می‌خونه و فکرش چیه اما اگر الان خواننده تویی، بیا  به یه تبدیل عجیب فکر کنیم. فکر کن الان هر موجودی که هستی تبدیل به چیزی بشی که موجودات دیگه پوستتو بکنن و قاچاق کنن، گوشتتو بخورن، برای زیبایی خودشون زجرت بدن، صد‌ها آزمایش دردناک روی تو انجام بدن، حرف‌ زدنت همسایه‌هارو اذیت کنه و اگر خیلی خیلی مهربون باشن باهات، ساعت‌ها با یه کاسه غذا توی خونشون تنهات بزارن و برن.بیچاره آدمم، دلم براش سوخت. نمی‌خواستم خاطره امروز رو این‌طور تموم کنم اما الان که دارم به آدمم نگاه می‌کنم، چند لحظه فکرشو کردم که جای ما موش‌ها با این‌ آدماعوض بشه؛ وایی حتی فکرشم ترسناکه. بهتره دیگه برم بخوابم، فردا کلی کار داریم.جنتینو موسیورف، ساعت 87:99 نهم ماه مازیستا سال 1286Cornelia Li</description>
                <category>حمیدرضا رهنما</category>
                <author>حمیدرضا رهنما</author>
                <pubDate>Sat, 28 Aug 2021 03:03:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مـ کـ ث برانگیز؛ عقب صندلی عقب</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidrezarahnama/%D9%85%D9%80-%DA%A9%D9%80-%D8%AB-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D8%A8-h64s8w7nmu0h</link>
                <description>مـ کـ ث برانگیز؛ عقب صندلی عقبجای شما الان خوبه؟ چون اینجایی که من هستم گرمه، مدام تکون میخورم، پاهام درد می‌کنه و صدای رادیو حسابی روی مخمه؛ البته من گوش ندارم و می‌تونم با ارتعاش صوتی بشنوم که شما دارید چی میگید. راستشو بخوایید خیلی از حرفاتون مفید نیست؛ گاهی با خودم میگم این گنده بک‌ها خجالت نمی‌کشن با اون همه مغز این همه چرتو پرت میگن؟خواهر خدا بیامرزم از وقتی فیلم منحوص اسپایدر‌من رو دید، درجا خودشو با ابریشم اعدام کرد، مادرم سر به صحرا گذاشت و پدرم هم از اون روز یه کامیونیتی بر ضد این شخصیت راه انداخته بود و هر پنجشنبه‌شب بر ضد تفکر هالیوودی سخنرانی میکرد برای اعضا. خیلیا بهش می‌گفتند با این مارول در نیوفت، اینا میلیارد دلاری خرج میکنن، میزنن میکشنت، اما من و اون باور نداشتیم که چنین اتفاقی بیوفته. همین چند هفته پیش بود که با یه ضربه انگشت دردناک، ترور افتخار آمیزی داشت. خوب ما مثل شما نیستیم که بعد از مردن یکی، کلی مهمون دعوت کنیم، بهشون غذا بدیم و بعدم بفرستیمشون خونه و برای کم‌تر شدن خرج و افزایش کلاس، توی روزنامه آگهی بزنیم هزینه مراسم‌های بعدی رو دادیم به خیریه. ما خودمون به زور یه چیزی گیر میاریم میخوریم، دیگه مهمونو کجای دلمون بزاریم. شما ناراحت نشید، ما کلا چند سال بیشتر عمر نمی‎‌کنیم، هممون توی این دنیا رفتنی هستیم، خواهر و پدر ما هم عمرشون به دنیا نبود، امیدوارم مادرمو تا حالا باد نبرده باشه یا له نشده باشه.  بیایید یکم جو رو عوض کنیم، از خودم براتون بگم. من یکسال و ده ماهمه، مجردم، دوستام بهم میگفتن درونگرا هستی، چون عاشق جاهای ساکت، تاریک و خلوتم، به همین دلیله که چهار ماهی میشه عقب این ماشین شورلت قدیمی خونه خودمو باز ساختم. پشت صندلی‌های عقب یکم فضای خالی وجود داره که من دقیقا همونجام.  از اینجا چیزای زیادی دیده نمیشه؛ روکش چرم صندلی جلو که واقعا دوستش دارم، یه سری خرده غذا، چسب برق، اسفنج‌های بیرون زده یه عکس کوچیک گم شده و مقداز زیای خاک که روی همه اینا گرفته نشسته. چهار ماه پیش من ساکن یه جنگل معروف بودم، طرفای بعد از ظهر جمعه بود که راننده این ماشین مثل گاو به خونه من برخورد کرد و افتادم روی سقفش. سرم گیج میرفت و تنها کاری که می‌تونستم بکنم این بود که از شیشه عقب وارد بشم و خودمو روی صندلی نرمی که دعوت به بغل کردنم میکرد بندازم.  دقایق زیادی گذشت که حالم رو به راه شد و اون آدم رو دیدم که زار زار گریه میکنه. بعد از این که به یاد خونه زیبام افتادم و چند تا فحش کلیشه‌ای به این آدمیزاد حواله کردم، یکم دور و برم و دیدم و با خودم گفتم، هی پسر اینجا هم بد نیستا. یکم گشت زدم و عقب صندلی عقب رو برای خونم انتخاب کردم. با خودتون نگید پر رو هستم، دادن یه مکان جدید بعد از خراب کردن خونه من، تنها کاری بود که اون آدم می‌تونست بکنه.فضولیم گل کرد و به حرفای راننده گوش دادم، با چیزی که بهش میگید موبایل به یکی زنگ زد و گفت:((رفت، ولم کرد)). اون موقع نمیدونستم کی کجا رفته، ولی بعد با آهنگاش فهمیدم اونی که دوستش داشته رفته بود، فقط چرا این نمیره همونجایی که اون رفته دنبالش رو هنوز نمیدونم؛ خیلیم برام مهم نیست، البته تا وقتی که کمتر غمگین گوش کنه و دستمالای آب دماغیشو مدام پرت نکنه صندلی عقب، مثلا ما اینجا داریم زندگی می‌کنیما. من نمیدونم شما چطور موجوداتی هستید، اما ما وقتی با یکی آشنا میشیم بعد از ازدواج اونو میخوریم! اینطوری مطمئن میشیم که جایی نمیره و پیش خودمونه.من گاهی وقتا گشنم میشه، میرم سراغ این خرده غذاهای این عقب، مثل سیب زمینی‌های ورقه‌ای که اسمش چیپسه و میخورمش، خیلی تازه و خوشمزه نیست ولی با خودم عهد بستم گیاه‌خوار بشم و کمتر سراغ گوشت برم. بعضی وقتا هم که دیگه خیلی هوس گوشت میکنم، میرم لب پنجره و اگر شانس باهام یار باشه و پنجره یکم پایین، اولین پشه خوشمزه‌‎ای که دیدم رو به چنگ می‌گیرم و از خودم پذیرایی می‌کنم. صبح‌ها که راننده حرکت میکنه، رادیو گوش میده. توی یکی از برنامه‌های انگیزیشی صبحگاهی یه آدمی نعره میزنه که باید قدم‌های بزرگ بردارید، به چیز‌های غیر ممکن فکر کنید و به دنبال موفقیت باشید، منم چند باری انگیزه گرفتم و میخواستم برم گردن راننده رو بوس کنم، نه این که فکر کنید گوشت لذیذی داره‌ها، فقط برای این که میخوام باهاش دوست بشم، به هر حال تنها آدمیه که هر روز می‌بینمش و تنها کسیه که الان می‌تونه دوستم باشه.از اون روزی که خونه منو خراب کرده تا حالا، میشناسمش، آدم بدی نیست، فقط خیلی تنهاست. هر روز صبح در ماشینو باز میکنه و راه میوفته به سمت محل کارش، چند ساعتی منم تنها میشم و توی ماشین چرخ میزنم، چیزای جالبی هم پیدا می‌کنم. حدود عصر باز وارد ماشین میشه و میره به سمت خونه و این چند ماه همینطور گذشته. اون سعی داره پولدار بشه، مدام برنامه‌ها اقتصادی گوش میکنه و به لطف این برنامه‌ها، حالا منم چیزای زیادی میدونم، راستی من پاهای کوچیکی دارم و نمی‌تونم با صفحه‌های لمسی  کار کنم، باید چند تا گجت باحال با بیت‌کوین بخرم، شما می‌تونید برام انجام بدید؟یادتونه گفتم عمر ما کوتاهه؟ اگر روند عمرم طبیعی طی بشه، حدود دوماه و نه روز دیگه باید زنده باشم. این روزا عادت کردم میرم از پشت شیشه بیرونو نگاه می‌کنم، جاده‌هایی که همه‌جا کش اومده و خط‌هاش تموم نمیشه، آسمون که رنگشو نمیتونم دقیق ببینم اما میدونم خیلی بلنده، درختای خوشحالی که منو یاد خونه قبلیم می‌ندازن، کوه‌هایی که طبق تعریفای بابام بالا رفتن ازشون خیلی خوبه، صندلیای عقب بقیه ماشینا که شاید هم نوعان من اونجا باشند، حتی شاید زن آیندم.البته شاید دوماه برای رسیدن به همه این آرزوها کم باشه و باید از هیمن خونه متحرکم خداحافظیم رو انجام بدم. اولش یکم خجالت کشیدم بهتون بگم، گفتم میگید حتما ناله‌هاشو گذاشته برای ما و میخواد شکایت کنه، بهمم حق بدید، ما نژادمون خیلی اجتماعی نیست.حالا که یکم بیشتر با من آشنا شدید می‌خوام اتفاق دیروز رو براتون تعریف کنم. دیروز صبح وقتی این آدمه وارد ماشین شد، خیلی خوشحال بود، اولین باری بود که به جای گوش دادن به حرفای مردی که از رادیو می‌خواد بهش انگیزه بده، یه موسیقی شاد گوش کرد و میخندید، نمیدونم چی شده بود. توی ذهنم گفتم به پول رسیده؟ اونی که رفته حالا اومده؟ مواد ساخته آدما رو زده؟ هر چی که بود خوشحال بود و منم از خوشحالیش خوشحال شدم؛ با خودم گفتم حالا که دارم آخرین زمان‌های حضور فیزیکیم رو تجربه می‌کنم، برم ببوسمش و بهش سلام کنم تا باهاش دوست شم، شاید منو برد بالای کوه، یا با هم رفتیم جنگل قدیمی، حتی دنبال یه زن خوب برام گشت. بالاخره راهی شدم به سمت صندلی چرمی جلو، با وجود اون‌همه پا و حرکتای زیاد ماشین، سخت میشد رسید، چند بار حتی افتادم اما باز تلاشمو کردم.بالاخره کنار یه جاده خلوت ایستاد، همه چیز آماده و زیبا بود، و این بهترین فرصت برای این که که بوسش کنم. پاهامو روی لباس نرم قرمز و مشکی چهارخونش حس کردم و نزدیک به گردنش شدم، هنوز متوجه حضور من نشده بود، اروم دو تا از پاهامو گذاشتم روی گردنش که تو آینه منو دید و بلند داد کشید، خودشو مدام تکون میداد و من شوکه شده بودم، محکم خودمو نگه داشتم و فکر می‌کردم از دیدن من خوشحال و هیجان زده شده، منم شروع کردم به شادی و بالا و پایین پریدن که دیدم یهو دستش بلند شد و محکم منو از صنذلی جلو، پرت کرد به سمت صندلی عقب. تو اون لحظه دلم شکست،  دلم برای بابام خیلی سوخت و فهمیدم چرا اینقدر از دست این آدم‌ها شاکی بود. سرم درد میکرد و سه تا پاهام رو حس نمی‌کردم، راننده با ترس از ماشین پیاده شد و  منم در حالی که به سختی می‌تونستم راه برم خودمو به خونم رسوندم. تاصبح ساعت‌ها گریه می‌کردم که مگر من چه کار اشتباهی کردم، یعنی من ترسناکم، نباید میومدم توی ماشین اون، آخه اون خودش خونه منو خراب کرد و منو مجبور؛ من فقط میخواستم بوسش کنم و باهم دوست باشیم.خیلی دیروز برام دردناک بود، من کنترل سه تا از پاهامو از دست دادم، دوماه دیگه وقت دارم و هنوز تنها بودم با سه تا پای داغون. شما آدما تا چه حد می‌تونید ناراحت کنید و انتظار ناراحت شدن نداشته باشید؟البته همه شما بد نیستید، مثل همین راننده، کاری که چند دقیقه پیش کرد باعث شد من این متن رو به کمک دستار صوتی موبایلش در این سایت براتون منتشر کنم (قطعا نمی‌تونم با پاهام تایپ کنم). چند دقیقه پیش تکه نون‌های ریزی رو گذاشت روی صندلی عقب که برای من بودند؛ ما خوب یاد گرفتیم ساده ببخشیم و من برای همین کار ساده بخشیدمش! البته که شما آدم‌های احمق هنوز یاد نگرفتید ساده ببخشید و پدر منو هم کشتید، همچنین یاد نگرفتید که به هر موجودی که می‌بینید نون ندید، اکثر اون‌ها علاقه‌ای به نون شما ندارند و مطمئنم این کارو می‌کنید چون حیفتون میاد اون کاغذ‌های بی‌ارزش پول رو تبدیل به گوشت کنید برای ما. به هر حال، من که تصمیم گرفتم دیگه گوشت‌ نخورم و اینم یه نوع شروعه، من میزارمش پای این که اون راننده می‌خواد با من دوست بشه و میزاره بوسش کنم.الان که دارم این خط‌های آخر رو می‌نویسم ماشینو کنار یه ساحل خلوت نگه داشت، یه‌جایی که صدای موج رو میشنوم، هواش خوبه، منم راحت روی صندلی چرمی لم دادم و خدارو شکر رادیو رو هم همین حالا خاموش کرد تا دیگه صحبتی برای گفتن نداشته باشه، من الان یه دوست انسان دارم و می‌تونم امیدوارم باشم پاهام سریع‌تر خوب بشند. حالا که فقط دوماه دیگه از زندگی من و دوستم مونده، باید باهم بگذرونیمش، هنوز نمی‌دونم چه‌طور، اما شاید تصمیم گرفتم برای این که دوستیمون پا برجا بمونه، در پایان دوماه آینده، به احترام فرهنگ وفاداری ما عنکبوت‌ها، دوستم رو بخورم، تا نره و همیشه در وجود هم باشیم.</description>
                <category>حمیدرضا رهنما</category>
                <author>حمیدرضا رهنما</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 05:09:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مـ کـ ث برانگیز؛ رویای دم داری</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidrezarahnama/tail-hajmhfeukx35</link>
                <description>رویای دم داریحالتون خوب، حدود ساعت یک شبه و این یکمین مطلب #مـ_کـ_ث_برانگیز من در سایت جذاب ویرگوله؛ خلاصه بخوام بگم مـ کـ ث چیه، مـ کـ ث یه نوع بینش و تفکره که باعث مکث میشه! به همین سادگی به همین پیچیدگی.امشبم مثل خیلی شبا علاقه‌مند به بیداری با حمایت کافئین عزیز هستم. تصمیم گرفتم از یه موضوعی که مدتی پیش در ذهنم خلق شد بنویسم، رویای دم داری، یا این که اگر ما انسان‌ها دم داشتیم چه‌اتفاقات جدیدی رو همراه داشت؟  از این به بعد زیاد این عناوین عجیب رو خواهید دید و با متوجه شدن این موضوع، سه عبارت رو برای بیان حالت حالتون می‌نویسم: _ این دیوونه  از کجا پیداش شده؟ _ دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید _ دیوانه نیستم، اما دیوانه‌ها را دوست دارم!والا دروغ چرا، مخاطبان این مطلب همون دسته دوم و سوم هستند و اگر اولی هستید، لطفا دکمه کت زیباتون رو ببنید و به مطلب مناسب‌تری مراجعه کنید؛ بزارید من با هودی گشاد و کیبوردم، کارمو بکنم، قربان شما نیز می‌روم. مقاله‌های جالبی از این‌که ما قبلا رسما دم داشتیم رو دیدم، برخی می‌گفتند با تکامل دم‌هامون رو از دست دادیم، برخی شواهد می‌گفتند که هنوز آدم با دم متولد میشه، بعضی دیگه هم میگن کار خودشونه اصلا.حقیقتا ما یه جورایی ما از اول زندگی دم داریم، طعنه نمیزنما، وقتی دنیامون به درون شکم خلاصه میشه تا مرحله مشخصی دم داریم، بعد رشدش متوقف میشه (در مورد دنبالچه یا Coccyx بخونید جالبه) و  اکثر ما بدون وجود دم به دنیای جدید وارد میشیم. دم، رحمت یا زحمت؟راستش از یه طرف میگم اگر رحمت بود پس چرا تا الان طبق اون مقالات انسان  از دستش خلاص شده، از یه طرفم میگم اگر دم دار بودیم هم خیلی آپشن‌های جالبی به بدنه ما اضافه میشد. بیایید یکم بهش فکر کنیم، اول یه سرچ در گوگل بکنید تا تصاویر آدم‌های دم‌دار رو ببنید. اگر بعد از دیدن عکس‌ها ده‌بار به من و خودتون بابت دیدنش لعنت نفرستادید، پس حالا بیایید تصور کنید یه چیز حداقل ۵۰  سانتی از  کمرتون آویزونه و روی تمامی حرکاتش هم مثل اکثر اعضای بدن کنترل دارید. دم رحمت است!یه جنگل خوشحال پر از درختای بلند و سبز رو با موسیقی پس‌زمینه صدای پرندگان در نظر بگیرید، شما با آرامش دراز کشیدید و به آسمون نگاه می‌کنید که گروه پسران بد پشه‌ها تصمیم به تفریحات سالم می‌گیرند و شروع می‌کنند تا تمام نقاط بدن شما رو برای فرود لذت‌بخش‌تر تست کنند. شخصا خوشحال نمیشم که یه پشه در اون زمان قلقلکم بده و مجبورم با دستانی که گذاشتم زیر سرم مدام در اقدام به فرود اون‌ها تداخل ایجاد کنم.حالا اگر دم داشته باشم یه شنل قرمز براش میدوختم تا مثل نسخه سوپرمن لاغر شده، سپر دفاعی من برای اون پشه‌ها باشه و با حرکت هلکوپتریش باند بدن من رو برای فرود گروه پسران بد پشه‌ها ناخوشانید کنه. تازه این همش نیست و هزاران کار دیگه میشه با دم انجام داد؛ مثلا تو روزای گرم که برق رفته و نمیشه کولر روشن کرد، میشه از اون به عنوان پنکه استفاده کرد، تازه برای خنک‌تر کار کردنش هم سر دم رو که محل تراکم موهاست باید توی آب خنک فرو برد و بعد دم رو چرخوند (به عنوان ژنراتور هم کاربرد داره و چراغ یه خونه رو هم روشن می‌کنید).دم می‌تونه راه‌های دریافت احساس مارو افزایش بده. شاید اگر همگی دم داشتیم، وقتی می‌خواستیم همدیگرو بغل کنیم دم همدیگرو هم می‌گرفتیم یا اونو دور بدن همدیگه می‌پیچیدیم. اگر دم دار بودیم و کمرمون میخارید دیگه لازم نبود یکیرو پیدا کنیم و بگیم ((تورو جون بچت فقط یکم))، و با هدایت دست اون برای رسیدن به نقطه دقیق، خارش رو متوقف کنیم (معمولا تهشم اون چیزی نمیشه که باید و مجبور بشیم مثل ژیمناست‌ها تمام انرژیمون رو برای رسوندن دست به ناحیه مورد‌نظر تخلیه کنیم)، این موضوع برای لیف‌زدن هم صادقه.دم می‌تونه نقش دست سوم هم بازی کنه، مثلا دور اون ماسماسک بد دست بپیچه و ارتفاع صندلی چرخ‌دارمون رو تنظیم کنه، توی رانندگی باهاش ترمز دستی بکشیم یا دنده عوض کنیم، مثل مونوپاد باهاش سلفی بگیریم یا به عنوان پایه باهاش فیلم ببینیم، راحت‌تر ورزش کنیم یا شنا بزنیم، به عنوان متر ازش استفاده کنیم (مثلا یه دم و نیم)، وسط شوتر اول‌شخص آنلاین که دستامون گیره، صدا رو با اون تنظیم کنیم، پتوی لامصبو توی روزای سرد که به عمد از پاهامون میاد بالا رو به جای خم شدن با دم سرجای مطلوبش قرار بدیم، وقتی شامپو میزنیم و آب یخ می‌کنه سریع‌تر شیر آبو تنظیم کنیم و... . خوب کی بدش میاد این همه آپشن باحال داشته باشه، تازه ممکن بوده باعث زیبایی ظاهری هم بشه.دم زحمت است!واقعا نمی‌تونم به این فکر کنم که اصلا چطور میشه با یه دم حداقل ۵۰ سانتی نشست یا خوابید. یکی از پر ریسک‌ترین کارها رفتن به عتیقه فروشی‌ها بود و برای کرونا مدام باید دممون رو ضدعفونی می‌کردیم چون زیاد با جاهای مختلف تماس داشت. اگر طراحی صندلی‌هامون مثل الان باشه، همیشه باید دممون رو مثل یه بچه مودب جمع کنیم و بعد بشینیم، وگرنه زیر بدنمون له میشه. همون‌طور که گفتم دم داشتن باعث افزایش راه‌های دریافت احساس هم میشه؛ فکر کنید یکی پا روی دمتون بزاره، همین موضوع باعث افزایش آلودگی صوتی، آمار دعوا، اختلافات پنهان و حتی مرگ و میر میشه. این حس‌ها دردناک‌تر هم می‌تونند باشند. بهتره از یک گاو بپرسید که وقتی دمت لای درب نیسان آبی گیر می‌کنه چه حسی داری. ما انسان‌ها که درهامون خیلی زیادتره مثل درب‌های آسانسور، مترو، فروشگاه، خانه، تاکسی، کمد، دستشویی و کلی چیزای دیگه. قاتل‌ها و دزد‌ها همچنین می‌تونند  در حالی که توی ماشین نشستید، از پشت دمشون رو دور گردنتون بپیچند و شما رو خفه‌کنند (البته نیاز داره دم بلند و قدرتمندی داشته باشند). دم خیلی بلند مشکلاتی هم داره، اون زیر پاتون گیر میکنه و زمین می‌خورید، یا وقتی در جاهای شلوغ هستید، ممکنه موی دم یکی بره توی دهن یا دماغتون. دم باعث به وجود اومدن قوانین و فرهنگ‌هایی هم میشد و فکر نمی‌کنم شما هم اضافه شدن اینا رو دوست داشته باشید. مثلا در کتاب‌های درسی و یا آداب معاشرت، اصول درست استفاده از دم رو در جلسات، خانواده، محیط‌های عمومی، میهمانی و... رو باید می‌خوندیم و حتی از خیلی لذت‌هاش محروم می‌شدیم؛ مثلا کسی ( به غیر از پیرزن‌های انگلیسی‌) نمی‌تونه منکر لذت دست بردن توی دماغ، بلند خمیازه کشیدن، هورت کشیدن، دراز کردن پا جلوی بقیه و... باشه. درواقع هیچ دلیل منطقی به غیر از فرهنگ‌های عجیب و حاکم چند صد ساله برای زشت قلمداد کردن این لذت‌های زودگذر پیدا نکردم. حالا فکر کنید فرهنگ‌ها و قوانینی که با دم دار شدن ما اضافه میشدند چطور بودند، مثلا خانواده‌ها به بچه‌ها میگفتن دمتو جلو بزرگ‌ترا جمع کن زشته یا متخصصان زبان بدن می‌گفتند دمی که در حال نوسانه نشون‌دهنده دروغگو بودن طرفه، وقتی میرید توی جلسات اول شما دمتونو به نشانه احترام دراز کنید. فکر کنم رعایت این اصول خیلی زحمت و درد بیشتری نسبت به گیر کردن اون لای درها داره. در ضمن یه عضو جدید با صدتا مرض جدید هم اضافه میکنه، مثل پیر دمی، لرزش دم، سرطان خوش‌خیم دمی و جوش ناحیه دم. تازه دم به خاطر موقعیت و تحرکات زیادش، احتمال شکستگی داره و حتی ممکنه دم بریده بشید و بقیه به همین نام صداتون بزنند: ((ای آدم دم بریده)). دم و بیزینسدم علاوه بر راحت‌تر کردن خیلی از مشاغل مثل، مکانیکی، آرایشگری، نجاری، عروسک گردانی، عکاسی و فیلم‌برداری، نانوایی، بنایی و... شغل‌‌ها و راه‌های کسب درآمد جدیدی هم ایجاد می‌کنه؛ فکر می‌کنید بیزینس و برند‌ها از این عضو غافل میشند و به فکر کسب سود از اون نیستند؟اگر ما دم دار بودیم، ممکن بود شرکت‌های دانش‌بنیان دم محور شکل بگیرند که ایده‌هاشون برای بهبود عملکرد دم در زندگی با ارائه گجت‌ها بود؛ و از دولت درخواست حمایت هم داشتند. آرایشگر‌ها خدمات ویژه برای زیبایی و اصلاح مو‌های سر دم ارائه می‌دادند (شاید مدارس می‌گفتن موهای دمتون رو با صفر بزنید). برند‌های فشن، زیورآلات (دم آویز زینتی الماس نشان)، و لباس‌هایی برای زیباتر شدن دم در فصل‌های مختلف معرفی می‌کردند و فرشته‌های ویکتوریا سکرت یه عضو جدید برای نمایش داشتند. هالیوود در فیلم‌های ترسناکش از دم استفاده‌های زیادی می‌کرد؛ یه چیز جدید برای قطع کردن و خون بیشتر، یا گرفته شدن از پشت توسط نیرو‌های اهریمنی داشت. گریمور‌ ستایش می‌تونست با چروکیده کردن دم بازیگر، تلاش بیشتری برای پیرتر کردن ستایش انجام بده، و تاتو کار تتلو هم بالاخره  یه جای خالی برای طرح‌های بیشتر پیدا می‌کرد. با توجه به همه اینا قطعا جامعه پزشکی هم از این قافله جا نمی‌موندند و راه‌کارهایی جدید برای دم باریک و سر بالا به مراجعه‌کننده‌گانشون ارائه می‌دادند که دلیل همگیشون برای عمل زیبایی، مشکلی به نام انحراف دمی مادر زاد بوده. شاید هم دم حیواناتی مثل سنجاب، تمساح، راسو، خروس هر از گاهی مد میشد و مثلا مردم دم شتری می‌زدند.یوتیوبر و استریمرها کلی ایده جدید به دست خواهند آورد. موزیسین‌ها و مخصوصا درامر‌های گروه‌های متال سرعتشون چندبرابر میشد و سجده شکر می‌کردند. سخنران‌های موفقیت می‌تونستند بگند پاشو دم لشتو تکون بده و با خرید پکیج موفقیت من، دمتو طلا بگیر. کارگران ساختمانی راحت‌تر اجسام رو حمل می‌کردند و داربست‌کارها از دم به جای کمربند استفاده می‌کردند و جناب مهندس به خاطر پول ندادن برای خرید خوشحال‌تر میشد. نژاد پرست‌ها هم افراد رو با رنگ و سبک دم‌هاشون از هم تفکیک می‌کردند و بشر دوست‌ها هم در تظاهراتشون شعار ((دم مهم نیست، نیت مهمه)) می‌دادند. در کل با توجه به این همه طرح و اشتغال زایی، بد نیست دولت‌ها با تغییر انسان‌های آینده یا اجاره دم (با تحویل و نصب درب منزل)، درآمد خودشون و مردم رو افزایش بدند و کی می‌دونه شاید دم تونست جلوی ورشکستگی آمریکا رو بگیره.مخلص کلام دم داریخوب باز همون حرف اول کار، آدم دم دار می‌تونه خیلی جالب باشه و قابلیت‌هایی تازه‌ای به دست بیاره؛ ولی خوب چرا ما و بعضی موجودات دیگه دممون رو از دست دادیم اگر خوب بوده؟وقتی به لطف برادران محقق ماشین زمان اختراع شد و اینشتین و هاوکینگ در دیار باقی به جشن و پایکوبی پرداختند، باید بریم علاوه بر این که بررسی کنیم آیا این انسان دم دار بوده یا نه، از اونا بخواییم که یه پنل انتقال تجربه بزارند و با یه مترجم زبون بفهم از تجربیات خودشون به ما بگند. در  ضمن شما می‌تونید از همین حالا با ارسال دم به سامانه پیامکی ما، بلیط همایش بزرگ ((نکات دم داران پیشین؛ راه‌های تضمینی برای دم درآوردن)) را با تخفیف ویژه پیش‌خرید کنید. ???‍♂️به هرحال، چه دم دار و چه نه، اگر در آینده دم دار شدیم و از این دارا شدن خوشحال، بی‌شک باید دم داری و زندگی‌کردن با اون رو، از پیش‌کسوت‌های معروف این زمینه که اکثرا روی چهار پا راه می‌روند یاد بگیریم؛ شاید اون زمان اولین باری باشه که انسان هم یادش میاد که حیوانی هست که به لطف خدا ناطق شده و حالا آشکارا هم دم دار.دوست دارید دم دار بشید؟ممنونم که این متن مـ کـ ث برانگیز شبانگاهی رو خوندید ;-)تصویر: MEANDEDWARD</description>
                <category>حمیدرضا رهنما</category>
                <author>حمیدرضا رهنما</author>
                <pubDate>Thu, 11 Feb 2021 05:25:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>