<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمیدرضا سلیمانی كاركن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamidrezasolaimani</link>
        <description>می‌آیم و می‌روم / باز تو / بر ایوان نیستی!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:55:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/188905/avatar/kGqF5o.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حمیدرضا سلیمانی كاركن</title>
            <link>https://virgool.io/@hamidrezasolaimani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اجاقِ کور</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidrezasolaimani/%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%82%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%B1-whcqoc9lm3gr</link>
                <description>اجاق کورحمیدرضا سلیمانی کارکنجمع شده‌اند و حلقه زده‌اند دور و برم. سایه‌های بلند و تاریک‌شان روی دیوار افتاده. یکی‌شان، بی‌تفاوت به من و حال و روزم، یک‌ریز حرف می‌زند، صدایش در گوشم می‌پیچد. آن یکی با پُک‌های عمیق به سیگارش، دود را از مَنخَرِین بینی‌اش ول می‌کند توی اتاقِ کم نور. بوی سیگار قاطیِ بویِ آدم‌ها و بوی مریضی، فضای اتاق را پر می‌کند. مرد، خاکسترِ سیگارش را می‌تکاند توی زیر سیگاریِ چینیِ چوقایی.انگار نه انگار که حال من خراب است!  منتظرند!؟ چشمانشان منتظر خاموشی است.تاریکی در چشمانم رخنه کرده، مزه‌ی دهانم تلخ است. زخمِ کهنه‌ی پهلویم چرک کرده، پاهایم ورم کرده‌اند و کف آنها تیر می‌کشد. دیگر رمقی در تنم باقی نمانده.زل زده‌ام به سکوت. پازنی خسته، پناه آورده به کنج صخره‌‌های دلم!نفس ناگهان در سینه‌ام سنگین می‌شود، به شماره می‌افتد، نفسم مثل خلط، توی گلو گیر می‌کند. به سختی بالا می‌آید. احساس ضعف می‌کنم، جلو چشمم سیاهی می‌آید.چشمانم سنگین‌اند. انگار پلک‌هایم را به هم دوخته‌اند. می‌خواهم آنها را باز کنم، اما فایده‌ای ندارد.گویی هزار کبک کوهی در سرم با زنگِ صدای زنجره‌های درختان بلوط می‌خوانند.سینه‌ام تنگ می‌شود. پازن می‌رمد و از کُنج صخره‌ می‌گریزد.وحشت می‌کنم،  در حال غرق شدن در تاریکی‌ام. نفس‌هایم به شماره افتاده است.صداهایی مبهم به گوشم می‌رسد. ناگهان، پرتویی از نور به تاریکی‌ نفوذ می‌کند. پلک چشمم به سختی باز می‌شود، چهره‌هایی نگران و مضطرب را می‌بینم که دورم جمع شده‌اند. زل زده‌اند توی چشمانم می‌خواهند به تاریکی درونم راه باز کنند.نگاه می‌کنم، صورت دخترک، مثل ماه می‌درخشد، اما نمی‌شناسمش. روشنایی نگاهش مثل ماه در برکه‌ی تاریک چشمانم افتاده است. با اشاره‌ی دست می‌پرسم: «ئی کیه؟»صدایی از درون می‌گوید: نمی‌شناسیش!؟هیچ‌کس را دیگر نمی‌شناسم. سرم درد می‌گیرد، نمی‌شناسمش.می‌خواهم حرفی بزنم و چیزی بگویم، صدایم بالا نمی‌آید، کلمه‌ها حبس می‌شوند، می‌شکنند داخلِ گلو، لابلایِ خس خس و خلط سینه، قاطی درد می‌شوند، قاطی مریضی و ناخوشی.یکی‌شان آب تربت می‌آورد تا بریزد توی حلقم، تقلایی می‌کنم و دستش را پس می‌زنم.یکی، با غمِ توی صدایش می‌گوید: خدا چرا نمی‌کشه، راحت و  رستگارش نمی‌کنه!؟ بمیره بهتر نیس تا که رو جا بیفته و ئی‌طور زجر بکشه!دیگری می‌گوید: به خیالت زَفت و رَفت یه پیرمرد علیل راحته؟ نیس به خدا! ئی کسی‌ِ می‌خواد که روز و شب بهش برسه و ازش مواظبت کنه. اولادی هم که نداره بدبخت. تف به تنهایی و بی‌کسی، تف!-ما هم به جا اولادش!-اولاد به درد چنین روزهایی می‌خوره-به فرض اولادی هم داشت، ئی‌زمونه کی خیر از اولاد دیده که ئی ببینه؟!دستم را به زور، زیر متکا می‌برم. کلیدِ خانه‌ام هنوز سرِ جایش است.سرم درد می‌کند، درد می‌کند. قلبم درست کار نمی‌کند، قلب سکته‌ کرده، دیگر قلب نمی‌شود!اگر پای توانا داشتم، چوقا و دِبیتم را تن می‌کردم، گیوه‌های مَلکی‌ام را ور می‌کشیدم و می‌زدم به کوه، تا طلوع آفتاب را تماشا کنم، و گرمایش را دوباره بر تنم حس کنم، و ببینم هنوز یخ‌های زمستان را آب می‌کند. راه می‌رفتم، تا حالم جا بیاید. مثل روزهایی که خوش و قبراق از صخره‌ها بالا می‌رفتم.بالای صخره‌ها، خورشید توی چنگم بود، شب‌‌ها، ماه با گلوبندی از ستاره آویزان می‌شد تا پایین، تا روی گلویم.دست‌هایم را از گلو بر می‌دارم و زیر متکا میَ‌برم، دسته کلید هنوز سرجایش است.اولی می‌گوید: اگه اولادی داشت، حتما زیر پَر و بالشه می‌گرفت!دومی می‌گوید: ما هم به جای اولادش. و شروع به تعریف از خودش می‌کند، می‌گوید مرا برده بیمارستان تا عملم کنند.‌ می‌گوید مراقبم است، حمامم می‌برد، تر و خشکم می‌کند. می‌گوید پیرمرد ناشکری هستم. می‌گوید بداخلاق و عجیبم.از اینکه هر جمعه برای عیادتم جمع می‌شوند خانه‌‌اش، دلخورم. سفره می‌اندازند از این سر اتاق تا آن سر اتاق، این بیشتر مرا از جا در می‌برد!می‌خواهم حرف بزنم و بگویم  یکی زیر بالم را بگیرد ببرد خانه‌ی خودم، لَت در را باز کنم ببینم همه چیز، مثل قبل سر جایش است!؟-نگاهش کن، دوباره، دستش رفت سمت کلیدها!-دستش که بهشون می‌رسه، انگار دیگه دنیا تو مشت‌شه.-آتّش به خونه‌ش بیفته، هنوز هم چشم به مالِ دنیا داره!؟-مگر چی داره، کسی ببره؟-هیچی، یه خونه، یه فرش دست‌باف، رادیون، دولاب و نقاشی زنی که نوزادی رو بغل گرفته، و چند تا قاب‌عکس! و یه برنو که آویخته گّل دیوار.-کلیدِشو هم به دستِ کسی نمی‌ده!-یه روز بهش گفتم ای دردت به جونم، ای به قربون سبیلت. عرضی دارم. گفت بفرما. گفتم ئی روزها کرایه‌خونه‌ها سنگینه، بهم اجازه بده دستِ زن و بچه‌‌مه بگیرم، جول و پلاسمو جمع کنم و اسباب‌کشی کنم بیام منزلِ تو،  بمونم پیشت و تیمارت کنم. ئی‌جور، هم تو از تنهایی خلاص میشی  هم مو از مستاجری و خونه به دوشی. به خرجش نرفت.-ئی دیگه عقلش از خودش نیست!-پیرمردِ گوشت تلخ و جون سختیه، ئی هنوز دلش به دنیاس.-نه! ئی‌طور هم نیس که تو میگی، ناخوش، بعد از مرگ زنش، دیگه دلش نیومد دست به اثاث خونه‌ش بزنه! به هیچ‌کس هم اجازه نداد، می‌خواس، خونه رو به همون شکلی که زنش دوست داشت، حفظ کنه.-ئی‌طور نبینش، که از ضعف پیری و ناخوشی افتاده رو جا، جاهل که بود، خرس هم حریفش نبود. با غیرت‌تر از خودش، خودش بود! قدیم اگه یه چوب کبریت دستش می‌دادی، یه قوطی کبریتِ پُر، برمی‌گردوند بهت!دخترک انگار بال‌هاش سوخته است، راه می‌رود و لب می‌جنباند.نگاهش می‌کنم، با چشمان درشت غمگین نگاهم می‌کند، مژه‌هایش خیس از نم اشک است. نگاه روشنش مثل ماه می‌افتد در برکه تاریک چشمانم، پازنی از روی برکه جست می‌زند، کبکی کوهی در تاریکی خودش را زیر بوته‌‌ها می‌کشاند. سنگی از بالای کوه به پایین می‌‌غلتد، قطره‌ی اشکی می‌افتد توی آب، ماه دو تکه می‌شود.مردی با کلاه خسروی روبرویم می‌نشیند و اشک می‌ریزد، اشک از روی سبیلش می‌چکد رو دستم. می‌گوید: به روزت چی اومده؟ تو بزرگ ما بودی، صلاح‌دار ایل ما بودی… ای داد، ای بی‌داد.از حال می‌روم. می‌روم... می‌روم… و نمی‌رسم.کوه که جان پناهم بود، در مه غليظ، تاریک و رازآلودی فرو  رفته است.دیگر کلیدها را لمس نمی‌کنم، دیگر مزه دهانم تلخ نیست، صدای زنجره‌ها را نمی‌شنوم، و دخترک را نمی‌بینم. تاریکی و سکوت مطلق است.مرگ تاریک است، دری بسته است به روی در بسته‌ی دیگر، داخلش روشن نیست، سرخ نیست، آبی نیست، مرگ تاریک است. مرگ مثل اجاقِ تنهایی، کور است.□□□حمیدرضا سلیمانی کارکن</description>
                <category>حمیدرضا سلیمانی كاركن</category>
                <author>حمیدرضا سلیمانی كاركن</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 14:56:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او هنوز بازنگشته است</title>
                <link>https://virgool.io/hamidrezasolaimani/%D8%A7%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dm4ffapka3fr</link>
                <description>موهام بلند شده بود، موهایی كه نذر شده بود روی شانه‌هام ریخته بود، و مادر هروقت به آن‌ها شانه می‌كشید، می‌گفت: «یا امام هشتم.» آن‌روزها به كودكستانِ  لاله می‌رفتم؛ بازی، رقص، شادی و شعرهایی كه اكنون از یاد برده‌ام و خانم مربی‌‌‌‌ئی كه دامن بلند می‌پوشید و عینک ته استكانی می‌زد و همیشه كتاب و اسباب‌بازی دستش بود. بیشتر خانه‌ها آن روزها قدیمی بود و روی دیوا‌رها علف سبز می‌شد. كوچه‌هایی تنگ، آن‌قدر تاریک كه من برای آن‌كه بترسم، هر افسانه‌ای را از افسانه خواهرم، باور می‌كردم: «یه‌سردوگوش» و چقدر طول كشید تا فهمیدم &quot;یک‌سر دوگوش&quot; خود آدمی‌زاد است!آن‌روزها با مورچه‌ها حرف می‌زدم و هرجا كفش‌دوزكی می‌دیدم بهش می‌گفتم برود دایی‌ام را بیاورد. و به مرغ‌های همسایه التماس می‌كردم تخم دو زرده كنند. روزهایی كه از توی حیاط، به لبه‌ی دیوار پشت‌بام چشم می‌دوختم و خیال می‌كردم آسمان ِ آبی، پایین آمده و به بام خانه‌ی ما چسبیده است.آن‌روزها، مادر كه همیشه غذاش روی اجاق گاز بود، یك استكان آب روی سنگ‌فرش كف حیاط می‌ریخت و می‌گفت:«حمیدرضا، مامان بدو برو از مغازه‌ی سیدجلال، یه بسته سیگار بگیر و قبل از آن‌‌كه این آب خشک بشه برگرد.» و من پله‌ها را یكی‌درمیان می‌پریدم تا قبل از آن‌كه آب خشک شود بازگشته باشم، و همیشه سریع‌تر از آفتاب خودم را می‌رساندم.من در خانه‌ای بزرگ می‌شدم كه آسمان، خود را به بام آن رسانده بود، خانه‌ای كه امروز دیگر نیست و هیچ پرنده‌ای روی دیوارهایش تخم نخواهد كرد.سال‌هاست كه مادرم رفته، انگار رفته برای من سیگار بخرد، یك لیوان آب ریخته‌ام روی مزارش، خشک شده و او هنوز برنگشته است.#حمیدرضا_سلیمانی_کارِکُن https://www.instagram.com/hamidrezasolaimani/ </description>
                <category>حمیدرضا سلیمانی كاركن</category>
                <author>حمیدرضا سلیمانی كاركن</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 13:15:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهرام حیدری</title>
                <link>https://virgool.io/hamidrezasolaimani/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C-ga9zhbtqgmpp</link>
                <description>و این شروعی برای شهر زادگاه من و شهر بیشتر عمر من است.شهری که من پس از غیبتی در دوره‌ی زنده بگوری، فرزندوار به آغوشش برگشته‌ام و حالا دارد اشاره‌وار از راستی و حقیقت خود می‌گوید.با گرمای دل، با گرمای دلبستگی، از دلتنگی دوری می‌کنم و به این دقّت می‌رسم که نجابتی دیرین و محزون محلـّه را به عنوان پاره‌ای از شهر و به عنوان مشتی نمونه‌ی خروار، می‌سازد و می‌نامد؛ شهری که هم در گورستان بیرون دروازه‌اش و هم در گورستان چهاربیشه‌اش و هم در گورستان‌های دیگرش بی‌همّتی و بی‌تفاوتی به خاک نرفته است و در خانه‌هایش غصّه‌ها و گریه‌ها کمتر برای مرارت و محرومیّت بوده است و هیچ فردی از افرادش خود را بی‌دیگران نخواسته و نیافته و شکست‌های پشت سرش چه بسیار که شکست‌های حماسه بوده‌اند؛ وجدان و انصاف و مروّت و غیرت و وفا و غمخواری کلمات همیشه جاریِ زبان و دل و فکر و عمل مردمش بوده‌اند؛ مردمی‌که راه آبرو و آبرومندی را از هرگردنه و پرتگاه سختی که رفته رها نکرده‌اند و با آن رفته‌اند و به دیدن بی‌حسابی و دروغ و ظلم، غالباً زبان را به گفتن عقیده گشوده‌اند؛ چه زبان گشودن به دورانداختن کسی و کسانی بوده...مردمی‌که در حدیث دلْ‌صافی و بیان، به قدرت و ایجاز زبان و به عمقِ بس عمیق زبان رسیده‌اند و به رنگارنگی و ژرفای ضرب‌المثل‌ها و تکیه کلام‌ها و بیت‌ها و «کفرگوئی‌»ها خود را به ماهیان آب راستی و حقیقت بدل کرده‌اند و قرن‌هاست که عملِِ بد را لکـّه‌ی جواهرِ وجود انسان می‌بینند و آدمیزاد را رهگذری می‌دانند که باید گنج آبرو و وجودِ صحیح و سالم  را با خود به گور ببرد. https://www.instagram.com/hamidrezasolaimani </description>
                <category>حمیدرضا سلیمانی كاركن</category>
                <author>حمیدرضا سلیمانی كاركن</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 09:13:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب داستان خانه‌ی کوچک ما نوشته داریوش احمدی</title>
                <link>https://virgool.io/hamidrezasolaimani/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-la9qt7mqfe3n</link>
                <description>هر صفحه کتاب را ورق می‌زنم، گویی محله‌ای است قدیمی که از آن می‌گذرم. با مردمانش، پنجره‌هایش، شکل و رنگ در‌هایش. باریکه آبی که راهش را در خاکش می‌جوید. شبپره‌ای که نور را در ظلمات. هر کرانه‌اش شمعی روشن دارد، در مسیر راهم. صداهایی آشنا می‌شنوم، چهره‌هایی آشنا می‌بینم. کسی پرده‌ها را کنار می‌زند کسی پنجره‌ها را باز می‌کند و من خیره به یاد می‌آورم و می‌پذیرم در غربتِ عمرم هنوز از یاد نبرده‌ام و در خاطر دارم و باید بیشتر از این به خاطر بیاورم و می‌آورم. هر صدا، هر چهره، گذشته‌ای‌ست که حالا ماه‌ شده و دنبالم راه افتاده. می‌ایستم، می‌ایستد می‌روم، می‌رود. ای ماه قشنگ؛ که شب با تو روشن است برمن بتاب؛ مهتاب.احساس خوبم را از خواندن این کتاب نمی‌توانم پنهان کنم. چرا که در جغرافیایی زندگی کرده‌ام که آدم‌های این داستان زندگی کرده‌اند. فضاهایی آشنا و ملموس و چهره‌هایی که یکایک می‌شناسم. با این زبان گفتگو کرده‌ام، کنار این مردم بوده‌ام. فکر می‌کنم کسی که درد وطن دارد(حال این وطن شهرستانی کوچک باشد یا روستایی دورافتاده)، با این احساس آشنا باشد.کتاب، با داستان &quot;به داری بگو خیلی نامردی&quot; آغاز می‌شود و این داستان با جمله: &quot;هر سال باید می‌رفتم&quot; و این جمله اشاره به بازگشتی‌ست به گذشته، به خود؛ و در واقع مصداق این سخن که &quot;زندگی سیری‌ست از تو به خودت&quot; و پدر هم بر این بازگشت تاکید دارد: &quot;نکنه یه‌وقت یادت بره و نیایی؛ اون‌وقت استخونای مادرت تو گور می‌لرزه.&quot; &quot;داری&quot; شبانه راه می‌افتد. پدر تلفنی به او گفته: &quot;قیافه‌ت یادم رفته&quot;. &quot;داری&quot; بیش از هزار بار مسیر را رفته، اما حس می‌کند که جاده، جاده‌ی همیشگی نیست. و هیچ نشانه‌ی آشنایی از جاده و جاهای دور و نزدیک نمی‌بیند. وقتی دختری که عقب، پشتِ سرِراننده نشسته تلفنی می‌گوید: «بش بگو من دارم میام هفتکل.» یقین حاصل می‌کند. اشتباه سوار شده. راننده که می‌گوید:&quot;بیست ساله دارم این راه رو میرم و میام، اما نمی‌دونم چرا امروز همش حس می‌کردم برای اولین‌باره این جاده رو میرم.» ترس بر &quot;داری&quot; قالب می‌شود. فراموشی، شک، یقین و ترس گم شدگی از همان ابتدای داستان با ماست و اینکه در انتها &quot;داری&quot; با راننده آشنایی نمی‌دهد و مانند یک غریبه مثل کسی که برای اولین‌بار وارد شهری می‌شود، از پشتِ شیشه به همه‌جا(مسجدسلیمان، شهر و زادگاهش) نگاه می‌کند. اینجاست که ناگزیر از زاویه دیگری به خود، به زندگی‌‌ به حال، به گذشته نگاه می‌کند و &quot;داری&quot; را پشت ابر پنهان می‌سازد. حمیدرضا سلیمانی کارکن  https://www.instagram.com/hamidrezasolaimani/ </description>
                <category>حمیدرضا سلیمانی كاركن</category>
                <author>حمیدرضا سلیمانی كاركن</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 15:15:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>