<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hamidreza</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamidrezatheking</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:01:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3504697/avatar/JfXDJ4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hamidreza</title>
            <link>https://virgool.io/@hamidrezatheking</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آینه بغل و خاطرات شلوغ</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidrezatheking/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%BA%D9%84-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA-befbbjp3nwek</link>
                <description>من یک آینه بغل بودم. نه از آن مدل‌های براق و مدرن که امروزه روی ماشین‌ها می‌نشینند و با یک دکمه الکترونیکی زاویه می‌گیرند. من از همان جنس قدیمی‌ها بودم؛ فلزی، زنگ‌زده، و در گوشه‌ای از بدنهٔ یک پیکان نارنجی درب و داغان. شیشه‌ام کمی موج‌دار بود، و این نقص ظاهری، به من یک پرسپکتیو منحصر به فرد می‌بخشید. من می‌توانستم دنیا را کمی کج و معوج‌تر از آنچه واقعاً بود، نشان دهم، و شاید همین کجی، با ماهیت این خانواده جور درمی‌آمد.پدر خانواده، با آن لبخند خسته همیشگی‌اش که زیر سایهٔ کلاه لبه‌دارش پنهان می‌شد، مرا “آینه بغل بدبختی” صدا می‌زد. این نه از سر بی‌احترامی بود، بلکه اعتراف به وظیفه‌ام. وظیفه‌ام این بود که تمام سختی‌ها را در خود منعکس کنم؛ چین و چروک‌های روی صورت پدر بعد از یک روز کار طاقت‌فرسا، یا باران سیل‌آسایی که با هر چالهٔ خیابان به جان فنرهای پوسیدهٔ ماشین می‌افتاد. من آینهٔ خوشی‌ها هم بودم، اما خوشی‌های ما همیشه سنگین بودند، چون باید همه با هم در این قوطی حلبی جا می شدند.من شاهد بودم که چطور رنگ نارنجی اصلی پیکان، لایه به لایه زیر آفتاب تابستان و برف زمستان محو شد و جای خود را به وصله‌های متفاوتی از رنگ‌های دیگر داد؛ تلاشی نافرجام برای سرپا نگه داشتن یک اسطورهٔ خانوادگی.زندگی ما با استاندارد نبودن تعریف می‌شد. پیکان، خانه‌ای متحرک بود، و من، به عنوان پنجرهٔ کناری‌اش، بهترین دید را به تمام این شلوغی داشتم. فضای استاندارد؟ معنایی نداشت. هر روز تعطیل، هر جشن تولد، و هر سفر اجباری به خانهٔ اقوام، یک مانور لجستیکی بود که فنرهای پیکان را تا مرز تسلیم کامل پیش می‌برد.یادم هست، برای عروسی پسرخاله، شش نفر در عقب نشسته بودند؛ دو بچه روی پای هم، مادربزرگ در گوشه‌ای که انگار در حال مراقبه بود، و پدر مجبور شد کیف‌های اضافی را بین پاهای رها و سهراب قرار دهد. وقتی پدر دنده عوض می‌کرد، صدای فنرها شبیه نالهٔ یک موجود عظیم‌الجثه بود که زیر بار سنگین عشق و وظیفه خم شده است.من در شیشه‌ام انعکاس می‌دادم که چطور مادر با سختی سعی می‌کرد با یک دست، هندوانهٔ خریده شده را روی زانو نگه دارد و با دست دیگر، با یک تکه دستمال کاغذی، شربت ریخته شده روی پای سهراب را پاک کند. این شلوغی، آلودگی صوتی و فیزیکی‌اش، برای من یک سمفونی بود. هرچند که گاهی از شدت ترافیک و همهمه، انعکاس خودم را به سختی تشخیص می‌دادم، اما می‌دانستم که این هرج و مرج، همان چیزی است که آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد.وقتی برای بردن سهراب و رها به مدرسه می‌رفتیم، ماشین پر از انرژی انفجاری کودکانه‌ای بود که در فضای کوچک ماشین منفجر می‌شد. من تمام آن جنبش‌ها، پچ‌پچ‌ها و جیغ‌های شادی را ثبت می‌کردم، حتی وقتی که لاستیک‌ها از فرط فشار به گلگیر ساییده می‌شدند.سهراب، پسر بزرگ‌تر، همیشه شورش را با صدای بلند ابراز می‌کرد. او با این ماشین مشکل داشت. «این چه وضعشه، بابا؟ چرا باید من، با این همه استعداد، با این حلبی‌آباد سفر کنم؟» زمزمه‌هایش بلندتر از بوق‌های ممتد ماشین بود. او آرزوهایش را در بزرگراهی می‌دید که این پیکان هرگز نتوانست به آن برسد. شهرهای بزرگ، دانشگاه‌های معتبر، یا حتی یک مسافرت تفریحی با یک ماشین مدل بالا.یک خاطرهٔ تلخ‌تر از همه در آینهٔ من حک شده است. یک سفر کوتاه روستایی. سهراب شاید پانزده ساله بود و از گرما کلافه. فضای تنگ برایش غیرقابل تحمل شده بود. بدون هشدار، خم شد و با شیطنت یا عصبانیت (نمی‌دانم کدام)، بازوی خودش را که به در تکیه داده بود، ناگهان به من کوبید. دِنگ! صدای ضربه هنوز در گوش بدنهٔ فلزی‌ام می‌پیچد. شیشهٔ من کمی جابه‌جا شد و تا چند ماه لرزان بود. آن لحظه، او داشت به آرزوهای بسته شده‌اش ضربه می‌زد، و من فقط می‌توانستم انعکاس صورت برافروخته‌اش را ببینم.حالا سهراب رفته است. او با تلاش بسیار، بالاخره موفق شد با یک ماشین بهتر و سریع‌تر، به آن شهرهای دوردست برسد. او رفت و این پیکان نارنجی برای او تبدیل به یک نماد شد؛ نماد تمام سختی‌هایی که از آن‌ها گریخته بود. هر بار که پدر تلاش می‌کرد ماشین را روشن کند و سهراب نبود که زودتر از همه بپرد عقب، سکوت سنگینی در فضای ماشین می‌افتاد. من حالا، به جای انعکاس هیجان سهراب برای فرار، فقط انعکاس پژواک آرزوهای برآورده نشدهٔ او را در این ماشین قدیمی می‌دیدم.مادربزرگ، حضورش یک وزن فیزیکی و معنوی بود. او همیشه در صندلی عقب، پشت سر پدر می‌نشست. گوشهٔ سمت چپ. او کم حرف بود، اما حضورش، توازن ماشین را حفظ می‌کرد. یک پارچهٔ توری کرم رنگ همیشه روی زانوهایش بود، جایی که دست‌های چروکیده‌اش استراحت می‌کردند. او تنها کسی بود که وقتی ماشین از شدت تکان‌ها به هم می‌ریخت، لبخند می‌زد؛ شاید دنیا را از آن زاویه، خنده‌دارتر می‌دید.مرگ او، شوک بزرگی به سیستم پیکان وارد کرد. نه از لحاظ مکانیکی، بلکه از لحاظ روحی.وقتی برای اولین بار پس از مراسم، پدر ماشین را روشن کرد، صندلی عقب خالی بود. مادربزرگ نبود که در گوشه‌ای جمع شود. خلاء فیزیکی او، تبدیل به یک خلاء وزنی شد. انگار که ارتفاع ماشین کمی بیشتر شده بود، فنرها کمی شل‌تر شده بودند.من، آینه بغل، این سکوت را با وضوح بیشتری منعکس می‌کردم. دیگر هیچ دستی نبود که پارچه توری‌اش را روی شیشهٔ کناری بیندازد و آن را کمی مات کند. سکوت آن گوشهٔ عقب، بیش از صدای موتور پیر پیکان، در گوشم طنین‌انداز بود. حالا هر وقت که پدر به تنهایی با من به فروشگاه می‌رفت، انعکاس تنهایی پدر در شیشهٔ من، چند برابر سنگین‌تر به نظر می‌رسید.رها، خواهر کوچک‌تر سهراب، خاطرات من را با انگشت‌های کوچکش می‌نوشت. او با انگشت اشاره‌اش روی شیشهٔ عقب می‌کشید و مسیرهای خیالی می‌کشید، یا گاهی با هیجان شکل ستاره‌ها را در شیشهٔ من حک می‌کرد.اما رها هم بزرگ شد. روزی که در آینهٔ من نگاه کرد، دیگر آن دخترک بازیگوش نبود. موهایش بلندتر شده بود، و نگاهش به جای اینکه به دنبال اتفاقات هیجان‌انگیز در اطراف باشد، سرد و متمرکز به نقطه‌ای دور بود.او حالا منتظر تاکسی‌های براق و کم‌صدا بود. او از بوی بنزین و صدای لرزان موتور خسته شده بود. برای رها، این پیکان دیگر نماد خاطرات نیست؛ تبدیل به یک “بار” شده است. بار سنگینی از گذشته که مانع رفتن او به آینده‌ای می‌شود که سهراب قولش را داده بود.وقتی رها برای اولین بار به من نگاه کرد و گفت: «بابا، این ماشین دیگه واقعاً زشته،» انگار که تیغی به بدنهٔ فلزی من فرو رفت. بلوغ او برای من، حکم ترک شدن داشت. من همیشه فکر می‌کردم که خاطرات را می‌توانم در شیشه‌ام نگه دارم، اما رها نشان داد که گاهی، خودِ یادآور خاطرات باید حذف شود تا بتوان حرکت کرد.پدر می‌دانست که دیر یا زود این لحظه فرا می‌رسد. او دیگر توان تعمیر فنرها و مقابله با اعتراضات رها را نداشت. صدای خریدار جدید، صدای جوانی بود که با غرور دربارهٔ قابلیت‌های خودروی جدیدش حرف می‌زد.پدر در کنار من ایستاده بود، دست بر سقف می‌کشید؛ حرکتی که هزاران بار برای رفع لرزش انجام داده بود. حالا، او به آرامی مرا پاک می‌کرد، نه برای تمیز کردن گرد و خاک، بلکه برای وداع.من شاهد آخرین گفتگو بودم:“چقدر راه رفته؟”“زیاد. اما موتور هنوز جون داره.” (پدر دروغ می‌گفت، موتور داشت از خستگی ناله می‌کرد.)“آینه بغل سمت شاگرد هم سالمه؟”“سالم است، کمی کج شده، اما کار می‌کند.” (پدر نتوانست بگوید که این کجی حاصل ضربهٔ سهراب بود.)لحظهٔ انتقال کلید، زمان انجماد بود. پدر سعی کرد آخرین بار تمام چهره‌ها را در شیشهٔ من ثبت کند. پدر خسته بود، با چین و چروک‌هایی که حالا بیش از همیشه عمیق به نظر می‌رسیدند. رها، کنار پدر ایستاده و با نگاهی خالی به زمین خیره شده بود؛ سعی داشت خونسرد باشد، اما شانه‌هایش کمی بالا رفته بودند.و در عمق شیشه‌ام، جایی که نور خورشید مایل به غروب بود، من سایهٔ سهراب را دیدم که با همان لباس‌های قدیمی‌اش، روی صندلی عقب ایستاده بود و لبخند می‌زد. و در کنار او، شبح مادربزرگ با پارچه توری‌اش، انگار که قصد دارد این آخرین صحنه را هم برای همیشه به یادگار ببرد.من، آینه بغل، آخرین بار، کل خانواده را در یک قاب کج و معوج ضبط کردم. پیکان به آرامی حرکت کرد، و من جدا شدم، در دستان خریدار جدید که آینه را کمی تنظیم کرد.پیکان نارنجی، با صدایی که حالا کمی متفاوت به نظر می‌رسید (انگار که دیگر آن نالهٔ آشنا را نداشت)، از دید من دور شد. او به سمت خیابان‌های فرعی قدیمی می‌رفت، جایی که خاطرات در آنجا متولد شده بودند.من حالا روی یک ماشین سفید و براق نشسته بودم. شیشهٔ من صاف بود، زاویه‌اش دقیق و پر از فناوری‌های جدید. انعکاس خیابان‌ها تمیز و بدون خدشه بود. دیگر اثری از گرد و غبار و بوی بنزین قدیمی نبود.وقتی به عقب نگاه کردم، پیکان دیگر دیده نمی‌شد. دیگر نیازی به دیدن آن نبود.فکر کردم به خاطرات. چقدر سنگین بودند! سنگین به حدی که فنرها را خم می‌کردند و نفس را در سینه حبس می‌کردند. و حالا، این وزن عظیم، فروخته شده بود. با قیمت اندکی، کل سنگینی سال‌ها تلاش، دعوا، عشق، و فقدان، معامله شد و از من گرفته شد.آینه بغل جدید به من یادآوری کرد که وظیفهٔ من فقط انعکاس است. اما در این انعکاس جدید و شفاف، من احساس پوچی می‌کردم. خیابان‌های تمیز جدید، بی‌روح بودند. هیچ کودکی با انگشت روی این شیشهٔ مدرن نقش نمی‌کشید.من فقط انعکاس خطوط منظم شهر را دیدم و در دلم نجوا کردم: “می‌ارزید؟ این همه سبک شدن، به قیمت پاک کردن آن همه بار سنگین؟”و در سکوت ماشین جدید، هیچ جوابی نیامد. فقط صدای نرم موتور، در حال پیش بردن من به مکانی ناشناخته، جایی که هیچ خاطره‌ای برای انعکاس وجود نداشت.رویشدند.شدندمی‌شدند.</description>
                <category>Hamidreza</category>
                <author>Hamidreza</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 22:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چله هایی کوچک و روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidrezatheking/%DA%86%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-aspf1mrbrzip</link>
                <description>از بدبیاری و ندانم کاری پست چالشی پیشینمان را نیز به رنگ یلدا در آورده بودیم و حال باید شب چله را جور دیگری بنِگاریم ، گرچه در مطلب پیشین خیالات نجومی را در نگارش دخیل کرده بودیم و حال فرصتی است که روایتی واقعی از چله های خانوادگی به قلم آوریم.راستش را بخواهید ، یلداهای ما چندان پرجمعیت و پرجوش نیستند. از وقتی مادربزرگ پدری ام عمرش را داد به شما ، بهانه های دورهمی های خانوادگی چروکیدند و زیر آوار خاطرات دفن شدند.خانواده مادری ام هم دور از ما در یکی از کلانشهرهای این دیار می زیَند و دیر به دیر فرصت دیدارشان پیش می آید‌. از همین روست که چله هایمان چنین کم رمق اند ، گرچه خالی از بساط شور و شر نیستند.حسب بی علاقگی خانوادگیمان به حلوا و برخی مخلافات ، و به علت نامقبولیت هندوانه زمستانی  ، کل خوراک یلدایی مان خلاصه می شود در پشمک و انار و باقلوا. چیزی جز اینها شیرین کننده کاممان نیست ، گرچه در دل این شب تاریک و بلند ، روشنگر قلب بسیار داریم.خواهر کوچولویم از وقتی به مقادیری از سن و عقل و درک دست یازیده ، لطف این دست مراسمات را فزونی بخشیده و آنها را از خشکی در آورده.مرا یاد خودم می اندازد ، خوب به یاد دارم اول دبستانی بودنم را ، که شب چله به جای فال حافظ کتاب قصه های کودکانه می آوردم و دست و پاشکسته برای خانواده می خواندم و بعد ذوق خوانندگی را به آغوش کشیده و بساط موسیقی و رقص برمی گشودم.خلاصه آنکه گرچه اکنون تمام مسئولیت های آن روزها را خواهر کوچولو بر دوش می کشد و سهم ما از برگزار کردن این جشن باستانی ، به دانه کردن انار تقلیل یافته ، اما خوشحالم که یاد کردن از یلدای نحیفمان می تواند چله را بر سفره ها و کرسی های آدم های خوب شهرمان بیاورد. امیدوارم رقص قلم مان قلب های پرغصه امشب را بیاراید:))</description>
                <category>Hamidreza</category>
                <author>Hamidreza</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 20:18:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیمان شب یلدایی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidrezatheking/%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%A7-tewmrlgbd2jb</link>
                <description>         سرمای خشک و بی باران شهر کوچکمان ، چنان بی تاب زمستانمان کرده بود که ناگزیر سفینه خیال را در کهکشان بیکران رویا پرواز دادیم و در تخیل به پیشواز زمستان شتافتیم.          ماجرا از این قرار است که پدربزرگم آقا سلمان خان سفینه قراضه ای داشت و سر هر چه دل تنگتان بخواهد قسم می خورد که والله و بالله این سفینه را چهل و اندی سال پیش از دوشنبه بازار زحل خریده ام و زمان خود برو بیایی داشته.          با وجود آنکه قراضه اش تاب یک سفر رفت و برگشت تا ماه را هم نداشت ، اما همواره رسم بر این بود که خانوادتا شب چله های خیالی مان را در این سفینه بی در و پیکر بگذرانیم و از وقایع جاری و ساری بر زمین فارغ بمانیم. بدین ترتیب دور کرسی گرمی که وسط سفینه پهن بود لمیده و از نصایح بزرگان و شیرینی تنقلات بهره می جستیم.      امسال علاوه بر پدربزرگ و عزیزجان و مادر و پدر و عمه و خاله و دایی و عمو و عموزادگان و عمه زادگان ، آبجی گرامی ام روناک خانم نیز پنج سالگی را به اتمام رسانده و آنقدری بالغ شده بود که شب نشینی های خانوادگی را تاب بیاورد.         افزون بر او آقا محمود و خانواده نیز به ما ملحق شده و از سفر فرنگشان ، تنقلاتی غریب و عجیب ، یا به قول عام لاکچری به همراه آورده و کاممان را شیرین ساخته بودند.          ابتدا حرف از سحابی ها و منظره فضایی زیبای بیرون از سفینه بود. بعد عموجان از اینکه در آینده هرکاری را می توان با یک دکمه انجام داد صحبت و سپس رگ بارسایی اش باد کرد و سر اینکه قهرمانی آبی اناری ها قطعی است یا نه با دایی کوچک و رئالی ام به کل کل پرداخت.        صحبت بانوان نیز درباره خریدها و خرج و هزینه ها بود. پدر هم با اعتراض از اینکه چرا باید همه جا را سرخود در شب چله ببندند تا او در پرداخت قبوض ناکام بماند سخن می راند.     بعد از مدتی همه توجهات به سخنان همسر ونوسی محمود آقا ، یعنی سوسن خانم جلب شد که با هزار پز و افاده از سفرها و خریدها و خاطراتشان می گفت. ظاهرا عمل بینی را در عطارد و کاشت ناخن را هم در مشتری به انجام رسانده و لنز و رنگ مویش نیز تولید ویژه دب اکبر بودند.          نمی دانم چه حکمتی بود که چهره محمود آقا ، حین صحبت های خانمش درهم رفت و ناگاه دانه اناری ته گلویش جا انداخت و وی را به مصیبت دچار کرد. پدرم محکم بر پشتش کوبید ، عزیزجان با پریشانی ، برای رفع بلا درخواست دمنوش برای محمود آقا نمودند و عمو جانمان با زحمت بسیار انگشت سبابه اش را به دهان آقا محمود انداخت و دانه انار را از حلق صاحب مصیبت بیرون کشید.          اینجا بود که آقا محمود بی فوت وقت و غیرمنتظره شروع به عجز و لابه از قسط های عقب مانده کرد و فریاد برآورد که به روزگار سیاه نشسته است. عموزاده ام افشین ، با آن موهای فرفری و عینک گردی که صورتش را به سان هری پاتر ساخته بود ، خواست نصایحی از آنچه در دانشکده روانشناسی آموخته بود کند ، گرچه آخر خودش هم نفهمید چه گفت.             سوسن خانم به ناگه زار زد و از بساط تجملاتی آزیتا جان و ترانه خانم گفت ، و اینکه شوهرش با آن شغل خوب و ارث خانوادگی هنوز نتوانسته تکه زمینی ، یا ویلایی در مرکز کهکشان جور کند!         تا قبل از آنکه مادر و عمه و خاله بخواهند حرفی گفته و  از سوسن خانم دلی بجویند ، خش خش رادیوی کهنه آقا سلمان شکل ناموزون و غریبی به خود گرفت که تا آن روز عادت نداشت. صدای فردی که نمیدانم با چه ابزار و دستگاهی صدایش را به رادیوی عهد بوقی مان رسانده بود ، بسی خشن و مخوف می نمود. جوری که خوف عجیبی همه حضار را برداشت ، به ویژه محمود آقا و همسرشان را.          فرد پشت رادیو از سیصد هزار تومان قسط عقب افتاده محمود آقا سخن می گفت و تهدید می کرد که اگر تا یک ربع آینده قسط را واریز ننماید‌ ، وی را زیر هر سیاهچاله ای که باشد پیدا می کند و به یاری نوچه های پر زور مریخی خود دمار از روزگارش در می آورد.        پس از اتمام سخنرانی و اتمام حجت ، دایی کوچکمان از خساست صاحب صدا حرف زد  &quot; مگر سیصدهزار تومان این حرفها را دارد لامصب ؟! &quot; دایی بزرگمان اما زبان به شکایت از محمود آقا برداشت که &quot; مرد ناحسابی یعنی سیصدهزار تومان پول هم در جیب  نداری ؟! &quot;         آقا محمود دویست هزار تومانی با خود داشت ، گرچه این مبلغ با دوتا تراولی که عزیزجان از گنجه قدیمی سفینه با خود آورد این مبلغ به مقدار قسط رسید.         بعد در این فکر شدیم که حال چطور ظرف یک ربع مبلغ را به جیب صاحب طلب واریز کنیم. در این موقعیت حساس بود که خواهر کاربلد و دهه نودی ام روناک پولها را به سرعت یوز و به دقت قرقی ربود و داخل دوتا شیار توخالی روی دیوار سفینه ، که شبیه قلک بودند انداخت. قبل آنکه عجز و لابه کنیم که دختر! این چکار بود که کردی! وی دکمه ای را فشرد.          آن دکمه برای سالها بلا استفاده مانده بود و رویش نوشته بودند: &quot; پیمان &quot; . نصفمان بر این عقیده بودیم که چیزی است تزئینی ، نصف دیگر فکر می کردیم مارک سفینه است و عده قلیلی تیز گمان می کردند  نام شخص شاخصی است.        با فشردن دکمه بانگ دلنشینی از بلندگوهای سفینه [ که البته  کیفیتشان چندان بهتر از رادیوی خش خشوی پدربزرگ نبود ] برخاست که آهای ایهالناس ، قسط هر چه که بود پرداخت شد!        واقعه چنان شگفت بود که پشمی برایمان باقی نماند. عمو جان به خنده افتاد که &quot; دیدید پیش بینی هایم چه دقیقند! قهرمانی بارسا نیز از هم اکنون قطعی است! &quot;           پدر بی معطلی مبالغ تمام قبوض و اقساط خویش را به همان ترتیب پرداخت کرد و خیال خود را در اسرع وقت آسوده ساخت. ختم به خیر شدن فاجعه و آشنایی با این پیمان اسرارآمیز و کار راه بیانداز ، بی نهایت مسرورمان کرد.          اینجا بود که دنباله داری از نزدیکی سفینه گذشت و شوق بر چشمانمان کاشت. چنین شد که همه باهم پیمان بستیم که تا می توانیم قسط بالا نیاورده ، و اگر خدای نکرده بدهی بالا آوردیم پیمان را از یاد نبریم. همچنین برای پرداخت قبوض و از این قبیل  چیزها ، خود را به زحمت بسیار ننداخته و پیمان عزیزمان را به کار بندیم. #پرداخت_مستقیم_پیمان</description>
                <category>Hamidreza</category>
                <author>Hamidreza</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 21:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ویرگولی شدن من</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidrezatheking/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%86-tf5zjv5vpnxk</link>
                <description>      راستش ، از همان لحظه که پا بدین وادی نهادم بسی در باب این موضوع اندیشیدم که چگونه یک انشا نویس قهار کلاس می تواند قریحه خویشتن را در قامت واژگان چنان بنمایاند که جماعتی ورای بیست - سی نفر رفقای هم مدرسه ای برایت سوت بلبلی بزنند و کفی دو دستی تقدیمت کنند!    وادی مورد نظر ، همان سفر کوتاه چند دقیقه ای از چنگال حقایق تلخ و شیرین ، به سوی آغوش گرم تخیل است. من بر اقیانوس خیال قایق می راندم و در آسمانش بال می گشودم. چمنزارهایش پاتوق خرامیدنم بود و دردها را با حضور او می خراشیدم. وادی من ، وادی نوشتن و دویدن است. وادی رویا و پرواز ، وادی نویسندگی است.        خوب از ایام قدیم حیاتم به یاد دارم که طفل نحیفی در گهواره بیش نبودم و مادرم کتاب های قصه را ورق می زد و مرا به دست قصه ها می سپرد . بزرگتر که شدم تفریحم خواندن دانشنامه های قلمبه سلمبه بود شناساندن کتاب به همسالانم. از تولد تاکنون با کتاب انس گرفتم و بسیاری از دروازه های زندگانی ام را به یاری اش گشوده ام.         بدین ترتیب بود که طبیعتا عشق به نوشتن هم در وجودم ریشه انداخت. گرچه به یقین در این حرفه آنچنان که باید ماهر و بالغ نیستم ، اما برای آرامش قلبی هم شده دوست دارم و چشم بر کلمات بیاندازم و قلم بر کاغذ بگردانم.       در روزهای همه گیری کرونا ، دوستان همسال را فرصتی پیش آمد برای وبگردی و ماجراجویی در جهان آنسوی صفحه مانیتورها. اما من آن را فرصتی ساختم برای یافتن کتابخانه ای عظیم و کبیر از مکتوبات مجازی ممنوعه و غیر ممنوعه. و البته فرصتی بود برای افتادن به دامان این مکان جادویی ، که مالامال بود و هست از آدم های متفاوت و مختلف ، که با وجود تنوع ، بر سر عشقشان به نوشتن توافق دارند. من ویرگول را پیدا کردم!         اینجا بود که غرور کاذبم در باب مهارت کتابت ، با نخستین باد پاییزی پر گشود و رفت! توانستم جامعه ای از کتاب بازها و قلم بازها را ببینم و بیاموزم و بیاندیشم. خواندن مطالب رنگارنگ از قصه و تاریخ و فلسفه گرفته تا عمق کیهان و ماجرای فرگشت و امثال اینها ، مغز جاهلم را مبتکر ساخت و قلب مشتاقم را منقلب!          با وجود اینکه سالهاست در دنیای وسیع اینجا می کاوم و می گردم ، اما مدت کوتاهی است که درقامت یک عضو بدینجا پیوسته ام. عرض ادبی می کنم به همه حضار و امید است هرچه کمبود در این نیمچه نوشته مان بود را به حساب مبتدی بودنمان نهاده و اگر نصیحتی هست قلممان را شیرین تر نمایند!</description>
                <category>Hamidreza</category>
                <author>Hamidreza</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 18:07:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>