<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمید تیموری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamidteimouriii</link>
        <description>معمار هوش‌ مصنوعی، کارگردان ویدیو، بنیان‌گذار ایران فیلم 🎬🤖🎾  https://hamid.is</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:26:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1203933/avatar/hwcItX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حمید تیموری</title>
            <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ادا یا پوچ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%A7%D8%AF%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D9%88%DA%86-jjkwmwpr1ndj</link>
                <description>اولش یه داستان مثلا بی‌ربط می‌گم، شاید داخلش یه ربطی پیدا کردی. قضیه عکس رو هم تهش میگم.رفتم یکی از کافه‌های خیلی خیلی معروف و طبیعتاً تو منطقه لاکچری! خب من قهوه نمی‌خورم، یه دمنوش خواستم و یه آب معدنی؛ درخواست کردم که لطفاً آب معدنی رو الان بدید (هوا گرم بود و تشنگی اذیتم می‌کرد). گفتن که آب دمای محیطه (اسمش خوشگله ولی معنیش همون «آب خنک نداریمه»). گفتم خب اکی یه لیوان یخ هم لطف کنید، سفارش‌گیرنده گفت نداریم، که طبیعتاً معنیش «نمی‌دیم» هست چون بسیاری از آیتم‌هاشون بر مبنای لیوان یخه. گفتم یعنی چی سرکار خانوم؟ گفتن که مدیریت گفته! گفتم لطفاً بگید بیان، ایشونم محترمانه گفتن که یخچال جا نداره و اینا. گفتم خب چرا برای هزینه یک لیوان یک‌بارمصرف یخ مقاومت می‌کنید؟ من دارم تو یه منطقه مثلا لاکچری! چیزیو می‌بینم که یه دکه محترم بین‌شهری هم رعایتش می‌کنه. گفتن نه بحث پولش نیست، گفتم بحث پولشه که شما نیروت رو انقدر ترسوندی که برای یه لیوان پلاستیکی و آب یخ‌زده داره شما رو صدا می‌کنه. ذکر کنم که سال پیش هم من اونجا درخواست یک ظرف یکبارمصرف کردم تا باقی‌مونده دسرم رو ببرم و از من ۱۰ هزار تومان پول خواستن! و من مشکلم نه یخ بود نه ظرف پلاستیکی، اینکه چنین کافه مشهوری انقدر بی‌کلاس رفتار می‌کنه و طبیعتاً به من مشتری بی‌احترامی می‌کنه، در کنار اسم و ادای زیادی که از خودش نشون می‌ده، واقعاً ناراحت‌کننده‌ست. جالبه که بسیار معروف و شلوغه این روزا، ولی جالب‌تر اینکه خیلیا از کیفیت پایین آیتم هاش می‌گن، ولی بازم می‌رن. بله امروز اون می‌تونه معروف بشه، مشتری بگیره، پول زیادی کسب کنه، ولی اینکه &quot;درسته قهوه‌ش خوب نیست و بازم بریم&quot; تا چندسال می‌تونه ادامه داشته باشه؟پُز عالی، همه چی خالی!از مهمترین علل معروفیت اون کافه، بسته بندی خودشه! از دکور گرفته تا افرادی که بهش مراجعه میکنن و هویتی که از خودش بجا گذاشته. این توی فروش کالا هم وجود داره. بسته‌بندی یکی از مهم‌ترین اصول فروش و بازاریابیه که در انتخاب محصول روی شما اثر زیادی می‌ذاره. طبق تحقیقات روان‌شناسی مصرف‌کننده، حتی رنگ بسته‌بندی می‌تونه تا ۸۵٪ روی تصمیم خرید اثر بذاره (Journal of Consumer Research, 2019).دقیقا مثل لباس و رفتار آدم ها که بنوعی حکم همون بسته‌بندی رو داره. وارد پیج فرد می‌شی، یا می‌بینی که مثلا یه سمینار گذاشته، چند تا استوری از رضایت افراد مثلا معروف هم گذاشته. در نهایت شرکت می‌کنی و بهش پول می‌دی، اما خروجی زیادی به دست نمیاری. این روند ادامه پیدا می‌کنه مثل همون کافه‌هه که بازم شلوغه، اون فرد هم یه سری پول به جیب می‌زنه. اما در نهایت این نمودار رو به رشد، آیا تا همیشه با گول خوردن افراد جدید ادامه پیدا می‌کنه؟ یا یه جایی به قول معروف صداش در میاد که این همه ادعا چرا خروجی نداره؟اهمیت خروجیهرکس از من مشورت می‌گیره برای خرید فلان دوره اینستاگرام، بلیط فلان رویداد یا جلسه با فلان فرد که اسم به نسبت معروفی در بازاریابی داره، همیشه ازشون می‌خوام یک چیز رو بررسی کنن: خروجی واقعی، قابل اعتبارسنجی؛ اینکه اون فرد چه اعداد واقعی کسب کرده، چقدر تونسته در واقعیت و اعداد — یبار دیگه تاکید می‌کنم: اعداد واقعی— موفق باشه.اینکه چه کسایی براش کامنت گذاشتن یا هایلایت رضایت داشتن، منظورم نیست. اعدادی که در حقیقت کسب کرده و این حقیقت قابل راستی آزمایی باشه. اینکه اون فرد معروف مارکتینگ چقدر تونسته فروش فلان سوپرمارکت رو از هزار تومان برسونه به ده هزار تومان و این قابل اثباته.یک مقاومتی در بعضی از این اساتید وجود داره: نمونه کارهامون «سکرته»! باشه، شما سکرتاشم نگو، ولی دیگه این همه فریاد از هنرت می‌زنی، خب چهار تا کیس واقعی تو رزومت نیست و همش سکرت و NDA امضا کردی؟طبق حرف معروف پیتر دراکر: «هر چیزی رو که نتونی اندازه‌گیری کنی، نمی‌تونی مدیریت کنی.» پس وقتی اعداد واقعی در کارنامه کسی نیست، اون همه ادعا بیشتر شبیه همون آب‌معدنی دمای محیطه! اسم قشنگ داره، ولی معنیش اینکه من انقدر بی کلاسم که بخاطر چند هزار تومان حاضر نیستم تو گرما به مشتریم آب خنک بدم.دانش و تئوری در برابر عدد واقعیدانش و تئوری بسیار مهمه، اما کسب اعداد حقیقی بسیار بسیار بسیار بسیار مهم‌تره. بخاطر همینه که خیلی وقتا نمونه‌های موفق برای یادگیری یا کسب تجربه در کسب‌وکار رو می‌ذارم روی بیزینس‌های خیلی سنتی و معمولی.با یه دوستی از یک پاساژ معروف رد می‌شدم، پُر از برندهای لوکس و معروف. بهش گفتم می‌دونستی تو ۱۰ سال گذشته تقریباً ۸۰٪ این مغازه‌ها جابه‌جایی داشتن؟ یه سری قوی اومدن و ضعیف رفتن، یه سری ضعیف بودن و محو شدن. ولی تو تمام این روزا اون مغازه آبمیوه‌فروشی ۱۰ متری خیلی معمولی، قدیمی‌ترین و ماندگارترین کسب‌وکار اینجاست. و واقعاً سطح سواد و درک واقعی اون مغازه‌دار از کسب‌وکار، از مثلا منِ مدعی «استاد تمام بیزینس»، خیلی خیلی بیشتره :)از اون بلیط همایش بخر. از منی که عدد حقیقی تو کارنامم نبوده و همش سکرته، نه.</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 15:11:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاقیت میتونه غرقت کنه</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D9%82%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%87-xzkqxm3ycfol</link>
                <description>بعد از اینکه سال ۹۶ سایت دانلود فیلم تاینی‌ موویز رو با اون حجم عظیم کاربر بستن و ما رو هم آچارکشی کردن، طبیعتاً ایران‌فیلم به‌عنوان رقیب اصلی با افزایش بازدید زیادی روبه‌رو شد. ولی همون موقع فهمیدم این شرایط پایدار نیست و نوبت ما هم می‌رسه(رسید).بعد کمرنگ شدن سایه‌ی پرایوت نامبر، با دو ایده شروع کردم به تغییر مسیر:ایده‌ی اول خیلی خام و ابتدایی بود. می‌خواستم همون حرکتی رو که اولین‌بار سر دوبله‌ی فارسی توی اینترنت زدم—یعنی ساخت یک چرخه‌ی اینترنتی که منجر به افزایش مصرف و در نتیجه تولید بشه—این‌بار روی بخش سینما تکرار کنم. با حمایت از سینمای مستقل، که هنوز هم آثار عالی توش پیدا می‌شه، هدفم این بود اونارو به یک ساختار اقتصادی وصل کنم و همین افزایش تولید اینجا هم تکرار بشه. حتی چشم‌اندازم این بود که یک روزی کاربرها بتونن روی فیلم‌ها مشارکت اقتصادی (نوعی سهام) داشته باشن و به همین ترتیب، براساس نظرشون، بازیگر و کارگردان و نویسنده به‌طور تقریبی تعیین بشن. یه سری صحبت‌های خیلی اولیه هم با سینمایی‌ها انجام شد؛ ولی خب عمر ایران‌فیلم قد نداد.ایده‌ی دوم اما اجرا شد: یک هوش مصنوعی سینمایی که سال ۱۳۹۸ منتشر شد. این سیستم می‌تونست سلیقه‌ی سینمایی کاربر رو بسنجه و نه فقط بر اساس موضوعات مشابه، بلکه با تحلیل، حتی در ژانرهای دیگه هم فیلم پیشنهاد بده. اون موقع هوش مصنوعی خیلی خیلی تازه بود. یادمه برای انتخاب برنامه‌نویس پایتون گزینه‌های زیادی وجود نداشت، برای همین مجبور شدیم برنامه‌نویس خودمون رو بذاریم یاد بگیره. محصول با کلی زحمت و هزینه ساخته و منتشر شد و روی سلیقه‌ی بعضی کاربرها تست شد. خداییش هم نتیجه‌ش عالی بود؛ حتی خودم تست می‌کردم، فیلم‌هایی که پیشنهاد می‌داد رو تا آخر می‌دیدم و کیف می‌کردم از اینکه چقدر خوب سلیقه‌مو شناخته. بعد این مرحله رفتم سراغ سرمایه‌گذار. ولی سال ۱۳۹۸ خودِ هوش مصنوعی هنوز یه پدیده‌ی خیلی جدید بود، چه برسه به نسخه‌ی سینماییش! با اینکه کلی جلسه با شرکت‌های معروف داشتیم، موفق نشدیم کسی رو قانع کنیم سرمایه‌گذاری کنه. البته اون موقع هدفم فقط همین پروژه‌ی سینمایی نبود، بلکه اهداف عمیق‌تری براش در نظر گرفته بودم که این فقط شروع‌ بود. مسیری که بعد سال‌ها مجدد در ۱۴۰۳ شروع کردم—البته با ۵ سال تجربه، مطالعه و یادگیری بیشتر.اینم یه خاطره‌ی تلخ‌/شیرین از شکست چندسال زحمت شبانه‌روزی و ده‌ها میلیون هزینه :) بهمراه یک پند روز :))اینکه زودتر و خلاق‌تر از بازار حرکت کردن هم میتونه غرقت کنه :))</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 02:54:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیفون یا نگرش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%A2%DB%8C%D9%81%D9%88%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%B4-fh5m1etrqk1g</link>
                <description>امشب رویداد اپل بود و آیفون ۱۷ معرفی شد. از الان توی شبکه‌های اجتماعی پر می‌شه از نقد و دفاع. اما برخلاف عنوان این مطلب، آیفون جدید اصلاً برام مهم نیست :) مهم زندگی خودمه؛ چه ربطی داره؟ بیا بریم سراغ ربطش.سال‌هاست یه‌سری حرف تکراری می‌شنویم: «اپل بعد از مرگ استیو جابز نابود شد»، «خلاقیتش تموم شده»، «از بقیه کپی می‌کنه»، «طرفداراش جوگیرن»، «آیفون جدید هیچی نداره» و…اما!اگر حتی یک تجربه کوتاه از داشتن کسب‌وکار داشته باشی—از یک دکه روزنامه‌فروشی تا یک پیج اینستاگرامی—با پوست و استخونت می‌فهمی دنیای بیزینس بشدت و بشدت و چنتا بشدت دیگه، بی‌رحمه: رقابت سنگین، حاشیه سود محدود، ریسک‌های عجیب، و جنگ و بی‌رحمیِ مداوم برای بقا. در چنین میدانی، اینکه شرکتی سال‌ها صدرنشین ارزش بازار جهان بوده و این جایگاه رو حفظ کرده، نتیجه «جوگیری» نیست. اپل چندین بار ارزش بازارش بالای ۳ تریلیون دلار بوده؛ این سطح با فن بازی کاربرها و جَو زدگی به‌دست نمی‌آد!یه ماشین «تمیز» آگهی کن؛ می‌بینی خریدار چطور مو را از ماست می‌کشه بیرون و حق هم داره. بعد چطور می‌شه فکر کرد خریدارهای یکی از پرفروش‌ترین گوشی‌های دنیا، ناآگاهن و فقط برای پُز پول می‌دن؟نوکیا رو یادت میاد؟ اون ابرغولی که بازار دستش بود، امروز یه خاطره‌ست. بازار با هیچ‌کس شوخی نداره؛ خروجیِ درست و به‌روز ندی، محو می‌شی.من نه سرمایه‌دار اپلم نه مال بابامه :)) استفاده می‌کنم چون برام «خوب کار می‌کنه»؛ اگر یک‌بار تجربه بدی داشته باشم، عوضش می‌کنم، همسرم نیست که بهش وفادار بمونم :))اما یه سوال: واقعاً اپل نوآور نیست؟جواب رو از اعداد بپرسیم:• پتنت: در رده‌بندی ۲۰۲۲ شرکت‌های دارنده بیشترین پتنتِ آمریکا (IFI Claims)، اپل با ۲٬۲۸۵ گرنت در رتبه ۹ بود و سامسونگ الکترونیکس با ۶٬۲۴۸ گرنت رتبه ۱ را داشت—حدود ۲٫۷ برابر بیشتر از اپل. یعنی کمّیتِ پتنتِ اپل از سامسونگ کمتره. • R&amp;D: اما در «بودجه تحقیق‌وتوسعه»، اپل در ۲۰۲۲ حدود ۲۷٫۶ میلیارد دلار هزینه کرد و سامسونگ حدود ۱۹٫۳ میلیارد دلار؛ یعنی اپل از نظر پولِ تحقیق‌وتوسعه جلوتره. این نشان می‌ده رویکردش بیشتر کیفیت‌محور و اکوسیستمیه تا صرفاً تعداد اختراع. • نوآوریِ ادراکیِ بازار: در گزارش «Most Innovative Companies 2023» از BCG، اپل رتبه ۱ نوآورترین شرکت‌ها را گرفت؛ تسلا ۲، آمازون ۳، آلفابت (گوگل) ۴، مایکروسافت ۵ و سامسونگ ۷ بودند. • خروجیِ فروش محصول: ۲۰۲۳، اپل ۷ جایگاه از ۱۰ گوشی پرفروش جهان را تصاحب کرد؛ و در ۲۰۲۴، آیفون ۱۵ پرفروش‌ترین مدل سال شد. این یعنی مشتریِ واقعی با پول واقعی رأی می‌ده. • سیگنال بازار سرمایه: در ۲۰۲۴، سهم اپل رکورد تاریخی «بالاترین قیمت بسته‌شدن» خود را ثبت کرد—بازارِ پولی هم به عملکرد رأی داده. خلاصه‌اش: من تا آخر عمرم هم فریاد بزنم «اپل مزخرفه»، در نهایت این «اعداد و خروجی» تعیین می‌کنن، نه حرکت زبون من.اپل و آیفون برای من فقط یه بهونه‌ست. مهم اینه که یک درجه عمیق‌تر نگاه کنم و هر ادعایی رو با «عدد» و «نتیجه واقعی» بسنجم؛ و مدام بپرسم: چرا؟چرا یک برند سال‌ها باارزش‌ترینه؟ چرا ارزشش از کل اقتصاد خیلی از کشورها بیشتره؟ چرا بالاست؟ چرا پُر فروشه؟ این «چرا»ها باعث می‌شه به‌جای اینکه فقط گوش و زبون من کار کنه، مغزم تربیت بشه چیزهایی رو ببینه که تابه‌حال ندیده، در عمق. و این «نگرش» زندگی من رو می‌سازه، نه برند گوشی و لپ‌تاپم. حقیقت رو خروجی‌ها میسازن، نه شعارها.</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 02:42:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاموندن باعث شد جا بمونم!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B4%D8%AF-%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-ow74vn1daizl</link>
                <description>ماه پیش با یه دوست حرف می‌زدم. اضافه‌وزن زیادی داشت. یه‌سری از تجربه‌های خودمو گفتم، چندتا پیشنهاد دادم، حتی به دکترم معرفی‌ش کردم. یه هفته بعد، با کلی ذوق پیام داد: ۵ کیلو کم کرده بود، حال روحیش هم خیلی بهتر شده بود. آخر حرفاش گفت: «فقط باید ورزشمو هم شروع کنم… ولی درگیر کارای عروسی‌م شدم.» یه چیزی تو لحنش بود… یه حس «جا موندن». انگار داشت خودش رو سرزنش می‌کرد که چرا هنوز باشگاه نرفته. منم گفتم: «کی گفته الان باید شروع کنی؟ کی گفته سه ماه یا شیش ماه بعد دیر شده؟» متعجب شد. انتظار نداشت از من – کسی که مشوقش بودم – همچین چیزی بشنوه.یه دوستی دیگه‌م هست که سال‌هاست بدنسازی می‌ره، هیکل ورزشکاری، حتی سیکس‌پک. چندشب پیش داشتم از پشتکارش تعریف می‌کردم. ولی خودش هی می‌گفت: «آره یه مدته باشگاه کم رفتم، یه ذره چربی آوردم…» تو اون دو ساعت شاید ۴ بار اینو گفت. آخرش گفتم: «تو ماه‌ها زحمت کشیدی، روتین ساختی، عرق ریختی… چرا انقدر با خودت بی‌رحمی؟ مگه فقط خط شکمت ملاک تلاشت بوده؟ مخصوصاً الان که درگیر چالش‌های کاری جدی‌تری هستی و طبیعیه یه کم تمرین‌هات افت کنه.» ما گاهی با خودمون جوری حرف می‌زنیم، که اگه یه نفر دیگه اون حرفارو می‌زد، فوراً بلاکش می‌کردیم.اسفند پارسال بود. وزنم ۹۴ کیلو. بعد چند ماه رژیم و تمرین، یه حس فرسایش روانی گرفته بودم. واقعا بریده بودم. با لیلا (دستیار هوش‌مصنوعیم) صحبت کردم. گفتم: «دلم می‌خواد برم کیش، نه تمرین، نه رژیم… هرچی خواستم، هرقدری خواستم بخورم!» باورم نمی‌شد، ولی لیلا که همیشه ازش می‌خوام علمی و مستند حرف بزنه، نه‌تنها مخالفت نکرد، بلکه گفت: «برو و با خیال راحت حالتو ببر؛ اینم بخشی از فراینده.» و حتی از نظر علمی تأییدم کرد. این جمله‌ش برام موندگار شد:🧠 چرا «حس جا موندن» واقعاً فلج‌کننده‌ست؟ از نظر عصب‌شناسی، مغز ما عاشق حس «کنترل» و «پیشرفت»ه. وقتی حس می‌کنی جا موندی، مغز اینو مثل یه تهدید درک می‌کنه. ترشح کورتیزول (هورمون استرس) بالا می‌ره و وارد فاز اضطراب مزمن می‌شی. تو این فاز، تمرکزت می‌ریزه، خوابت به‌هم می‌ریزه، گوارشت مختل می‌شه، و بدتر از همه: مغز می‌ره تو حالت «یخ‌زدگی» (freeze mode). یعنی نه فقط جلو نمی‌ری، بلکه کامل گیر می‌کنی. این فکر که “باید جلوتر می‌بودم”، باعث می‌شه واقعیت لحظه رو نبینی، انگیزه‌ت بسوزه، و گیر بیفتی تو حلقه‌ی معیوب سرزنش و اضطراب. توهمِ «جاموندن»، یه فیلتره؛ فیلتر قضاوتی که از پشتش، هیچ‌چیزی کافی نیست — حتی خودت.بعد سفر کیش، نه‌تنها چاق نشدم، بلکه برگشتم با انرژی و روحیه بهتر. الان با وزن ۸۰ کیلو در خدمتم. پریشب حالم گرفته بود، تا نصف‌شب بیرون بودم، بعدشم کله‌پاچه خوردم (جات خالی!). امشبم برنامه‌م یه ویتامینه‌ی تپله‌ست 😄 ولی خیالم راحته. چون من این مغز و بدن و روحیه رو واسه کل مسیر می‌خوام، نه فقط یه عدد رو ترازو. ربات نیستم. من باید حواسم به سوخت‌گیری‌م هم باشه، نه فقط به رسیدن. گاهی لازمه چند روز استراحت کنم. گاهی واقعاً دلم می‌خواد هیچی رعایت نکنم. ولی بعدش با حال بهتر برمی‌گردم سر برنامه، چون حواسم هست دارم چیکار می‌کنم. من به اعداد نیاز ندارم تا حالم خوب شه؛ حالمو خوب می‌کنم تا برسم به اون عدد. هر وقت کسی بهم گیر می‌ده، یا می‌خواد حس جا موندن بندازه تو مغزم، سکوت می‌کنم؛ اما تو ذهنم می‌گم: «تو پشت فرمون نیستی… من حواسم هست دارم کجا می‌رم.» و جالبه بدونی… معمولاً همونا چند وقت بعد خودشون میان تشویق می‌کنن، چون نتیجه رو می‌بینن. بزودی هم عدد ۷۷ رو ثبت میکنم به امید خدا :)یه لحظه برگرد به گذشته. این حس «جا موندن» واقعاً تا حالا چقدر کمکت کرده؟ چند بار باعث حرکتت شده؟ چند بار فقط زهر ریخته تو وجودت و فلجت کرده؟ زندگی یه نموداره. مثل بیت‌کوین. n بار سقوط کرده. سقوطای سنگین. ولی از چقدر رسید به چقدر؟ یجورایی زندگی هم مثل همین نمودارهای مالیه. بالا و پایین داره. مهم اینه که وقتی ریخت، فکر نکنی بدبخت شدی. مهم اینه که بتونی مدیریت کنی، تمرکز کنی، و بدونی گاهی لازمه بریزه تا با قدرت بیشتر بره بالا. از بالا نگاهش کن. از خیلی بالا. نه فقط یه نقطه.لعنت به هر مدلی از حس «جا موندن» که باعث می‌شه واقعاً جا بمونی، این حس جا موندن بدترین جا موندن های دهه نود رو برای من رقم زد.رفیق؛ تو پشت فرمونی. و خوب بلدی کجا ترمز کنی، کجا گاز بدی. پس با تمرکز و دل آروم، ادامه بده، یه نیمرو عسلی هم بخوای درست کنی با هول شدن و اضطراب، خراب میشه چه برسه زندگی و آیندت!</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 17:12:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهای تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-unffrd6rf2oh</link>
                <description>یه بار رفتم خونه دوستم، دیدم با لپ‌تاپش بدجور کلنجار می‌ره. دستگاهش قِر داشت و هی هنگ می‌کرد. گفتم: «باو اینو عوض کن، یه مقدار پول داری، بقیشم قسطی بزن.» گفت: «نه، سود قسطش زیاده. صبر می‌کنم پولم جمع شه.»سکوت کردم، چون انتخاب خودش بود… ولی خب از قیافه‌م معلوم بود قانع نشدم :))سه ماه گذشت. گفت: «این چند ماه، بازدهی کارم حداقل ۳۰٪ کم شده. دو بارم خرج تعمیرش کردم، ولی فایده نداشت.» گفتم: «حداقل چقدر؟» حساب کرد: اون ۳۰٪ یعنی حدود ۲۰۰ تا ۲۴۰ میلیون ضرر. پرسیدم: «سود قسط لپ‌تاپ جدید چقدر بود؟» گفت: «بیست میلیون.»گفتم: «خرج تعمیرش چقدر شد؟» گفت: «۷ میلیون.»گفتم: «خب الان همون لپ‌تاپ چند شده؟» دیگه چیزی نگفت و خندید، ولی تو دیجی‌کالا نشونش دادم؛ ده میلیون گرون‌تر شده. دیگه خیلی خندید :))از بیرون که نگاه کنی، می‌گی «خب واضحه! چرا این همه ضرر رو به‌خاطر فرار از یه هزینه کوچیک‌تر به خودش زد؟» ولی راستش… خود من، ده بار این اشتباه رو تو زندگی کردم. فقط به این خاطر که حاضر نبودم «هزینه اصلی» رو همون اول بدم.حالا چه ربطی به عنوان مطلب داره؟من یه زمانی از «تنهایی» می‌ترسیدم، در حد فوبیا! دوران کرونا یه بار تنهایی با حال داغون رفتم بیرون شهر، با حال داغون‌تر برگشتم. تو یکی از ویدئو‌هام هم که اتفاقاً وایرال شد به مهمون گفتم: «من از تنها غذا خوردن متنفرم. اینایی که می‌گن تنهایی برو سفر، حرفشون رو قبول ندارم و اینا.»واقعا هم همینو فکر می‌کردم. می‌دیدم بعضیا تنهایی میرن خوش می‌گذرونن، پیش خودم می‌گفتم: «این فقط اداشه.»هنوزم نمی‌گم تنهایی چیز خوبیه. نه! افتضاحه…اینکه کسی نباشه باهات تفریح بیاد، یا غمخوار نداشته باشی، یا کسی نباشه که روزت رو بی‌دغدغه براش تعریف کنی، واقعا سخته. ذات ما اینطوری نیست. ما برای باهم بودن و ارتباط ساخته شدیم.بیا یه عدد فرضی و تومانی برای این هزینه بالای درد تنهایی بذاریم، مثلا ۱۰۰ میلیون ماهانه! زیاده دیگه.حالا دقت کن به زندگی:برای فرار از این صد میلیون، با آدمایی وقت گذروندیم که یک میلیارد خرج روی دوشمون گذاشتن!یه شب باهاشون خوشی، ده شب حرص می‌خوری.یه سفر باهاشون میری، سه ماه روی اعصاب و کارت اثر می‌ذارن با حواشی.سه ماه کنارته، بعدش سال‌ها تراپی میری تا اثر منفیِ حرفا و رفتار مزخرفشون رو پاک کنی، اونم شاید!دیدی پس اشتباه دوستم انقدرام واضح و ساده نبود :)) ما هم ممکنه به‌جای ۱۰۰ میلیون هزینه درد تنهایی، یک میلیارد هزینه بودن با آدم اشتباه رو بدیم و تهش بگیم کاش من اون شب زجه می‌زدم از تنهایی ولی با اون آشنا نمی‌شدم. کاش اون سفر رو تنها می‌رفتم، فوقش دو شب غصه می‌خوردم قبلش، ولی الان ورزشم خراب نمی‌شد، چاق نمی‌شدم، کارم تو شرکت گند نمی‌خورد و درسم عقب نمی‌افتاده بود و…مثل داستان لپ‌تاپ رفیقم؛ به‌جای اینکه یه‌بار هزینه سنگین و یکجای «تنهایی» رو بدیم، سال‌ها تو قسط و قسطِ اعصاب‌خوردیِ بودن با آدم اشتباه گیر می‌کنیم.درد تنهایی گرونه، ولی گاهی بهای «بودن‌ها» خیلی گرون‌تره، خیلی خیلی.شاید الان دیگه کِیف کنی از تنهایی پیتزا خوردنت :))</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 00:36:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراپی نرو! حالت خوب نمیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-ebvrrkd1zkcy</link>
                <description>شده تا حالا بشنوی کسی به یه فرد سرماخورده بگه «خاک تو سرت که سرما خوردی» یا «تو ضعیف و حقیری که مریض شدی»؟ یا حتی کسی خودش رو بابت اینکه یه‌بار بدنش مریض شده، سرزنش کنه؟ طبیعتاً نه. این رفتار اون‌قدر احمقانه‌ست که بیشتر به یه سناریوی تخیلی شبیه می‌شه. امروز، در سال ۲۰۲۵، انسان به حدی از آگاهی رسیده که می‌دونه مریض شدن چیزی نیست که کاملاً دست خودش باشه؛ ممکنه برای هرکسی پیش بیاد. راهکارش هم مشخصه: شاید اولش کمی استراحت و درمان خونگی، ولی در نهایت، مراجعه به پزشک متخصص.حتی در این وضعیت هم هیچ آدم عاقلی نه خودش رو بابت مراجعه به دکتر سرزنش می‌کنه و نه دیگری رو بابتش تحقیر. چون این موضوع اون‌قدر بدیهیه که بیمار شدن نه نشونه ضعف آدمه، نه راهی برای درمانش جز علم وجود داره. تا این‌جای متن، درباره یه موضوع ساده و منطقی صحبت کردیم که همه‌مون قبولش داریم.اما… اینجاست که سیلی واقعیت می‌خوره توی صورتمون!ما دوتا بُعد داریم: جسم و روان. حرف‌های بالا همه درباره جسم بود. حالا سؤال اینه: آیا چنین بیماری‌ها و ضعف‌هایی می‌تونه برای روان هم پیش بیاد؟ جوابش یه “بله” پررنگ و قوی‌یه؛ از همونا که اِبی وسط کنسرتش فریاد می‌زد!ولی چرا برخورد ما با روان‌مون شبیه به جسم‌مون نیست؟ چرا زورمون میاد براش هزینه کنیم؟ چرا مدام دنبال خوددرمانی‌های بی‌اثر و پرهزینه‌ایم؟ چرا برای نرفتن پیش روان‌درمانگر، بهونه می‌تراشیم:رفتم نتیجه نگرفتمپول دادم ولی هنوز حالم بدهتراپیستم مهاجرت کرد، حال ندارم برم پیش یکی دیگهالآن حالم بد نیست، فعلاً لازم نیستمشاورم خوب نبود، پول حروم شدو...همه‌ی این دلایل قابل درکن. ولی نکته عجیبه اینه که چرا بین جسم و روان انقدر فرق می‌ذاریم؟ اگه یه پزشک عمومی برات اشتباه تجویز کنه، آیا کلاً قید درمان رو می‌زنی؟ اگه کمردردت دیوونه‌ت کرده و دکترت در دسترس نیست، تحمل می‌کنی یا میری سراغ یه پزشک دیگه؟می‌بینی؟ برای جسم خیلی منطقی عمل می‌کنیم، ولی برای روان، انگار قوانین دیگه‌ای داریم که هیچ ربطی به عقل و منطق نداره.تازه اصل ماجرا اینه که روان، خلبان داستانه! اگه خوب عمل نکنه، حتی یه بوئینگ ۷۳۷ مدل ۲۰۲۵ سفارشی هم سقوط می‌کنه. از کاهش وزن بگیر تا روابط شخصی، تا پیشرفت کاری و زندگی روزمره‌مون، همه‌چی زیر نظر این خلبانه؛ ولی ما مثل بچه‌ی نادیده گرفته‌شده‌ی خانواده باهاش برخورد می‌کنیم. حتی حواسمون نیست که اونه که داره کل سیستم رو هدایت می‌کنه!تو دمای ۴۰ درجه، وسط زمین خاکی دارم واسه تنیس جون می‌کنم، اما مربیم هر جلسه می‌گه: «تا وقتی ذهنت نرمه، هرچقدر بدنت قوی‌تر بشه، باز می‌بازی» و حق داره. یه ویدیو دیدم از یه آدم فوق‌العاده چاق که جلوی یه ورزشکار ۶۰ کیلویی، با ذهن آرومش بازی رو برد؛ نه با بدنش، با مغزش.متأسفانه آمار دقیق و جالبی از وضعیت سلامت روان در جامعه منتشر نمی‌شه، ولی مشاهدات روزانه خودمون چیزای خوبی نمیگه: رفتارهای دوقطبی، خشونت‌های لحظه‌ای، وسواس‌های فکری‌ـ‌عملی، بی‌قراری‌های مداوم… همه‌مون تو رانندگی، سرکار، تو خونه یا تو روابط، داریم رگه‌های آسیب روانی رو می‌بینیم. حالا هی غر بزنیم که چرا این‌جوریه؟ خب هست فعلا! پاشو و بذار یه قدم برداریم.فلانی یهو یهو سمی بازی درآورد؟ خب شاید مشکل روانی داره. شاید تو جای اون بودی، بدتر می‌شدی. رفتارش رو تأیید نمیکنیم خیلیم کارش بده ولی الان نکته مهم تویی نه اون، ما اگه باور عمیق پیدا کنیم که اینا هم نوعی آسیب یا بیماری‌ان، اون‌وقت لااقل برای پیشرفت خودمون یه فکری می‌کنیم. حتی وقتی حس می‌کنی حالت خوبه، هم چیز زیباست و چقدر خوشبختی، برای حفظش که خیلی مهمه باید همون‌قدر که حواست هست خار به پات نره، برای جلسه تراپی هم وقت و هزینه باید بذاری. نگه‌داشتن حال خوب، از ساختنش سخت‌تره.بازم میگم، حواست به خلبان باشه، انقدر این بچه رو نادیده نگیر و حواست به خلبان زندگیت باشه...</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 17:33:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا یه شب از چیزایی حرف بزنیم که توش مست نمی‌شیم</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%85-ys72ek4l5lmx</link>
                <description>یه شب با چند آشنا نسبتاً ناشناس! اتفاقی رفتم بیرون. مثل همیشه، صدای خنده‌ها بالا، موسیقی، غذا، شوخی. ولی من… ساکت بودم. نه از سردی، از دقت. شروع کردم به گوش‌دادن — نه به صدا، به مضمون.بعد ۴ ساعت، یه چیزی به ذهنم رسید:اگه کل حرفای این ۴ ساعت این چند نفر رو بدم به یه هوش مصنوعی، با سه تا کلمه می‌تونه خلاصش کنه:مشروب. دراگ. دختر/پسر.الان شاید فکر کنی می‌خوام نصیحت کنم. نه!حق‌ انتخاب آدما برای من مقدسه، تا زمانی که به کسی آسیبی نرسونه.فقط یه سؤال جدی تو ذهنم ایجاد شد:اگر فرضا این سه موضوع رو بذارید کنار، می‌تونید بازم باهم حرف بزنید؟بازم می‌گم کاری به خود موضوع‌ها یا قضاوتشون ندارم.سوالم در مورد محدود بودن فکر و ذهن و زندگی اونم به این شدت بزرگی، فقط به سه کلمه‌ست! اصلاً فرض کن این سه‌تا خیلی هم خوبن. ولی واقعا زندگی باید به سه کلمه محدود بشه؟مثل همیشه رفتم سراغ چیزی که قانعم می‌کنه: علم.مغز ما دنبال معناست، حتی اگه فرار کنیم ازشمغز انسان یه چیز عجیب داره به اسم Default Mode Network (شبکه حالت پیش‌فرض). این ناحیه وقتی فعال میشه که تنها باشی، ساکت باشی، و فکر کنی. یعنی هر وقت چیزی حواست رو پرت نکنه، ذهن خودبه‌خود می‌ره سمت سؤال‌های عمیق:کی‌ام؟ چی‌کار می‌کنم؟ هدفم چیه؟حالا تصور کن وقتی کسی مدام سراغ مواد، الکل یا رابطه‌های بی‌سرانجام می‌ره، چی داره خاموش می‌کنه؟ نه فقط احساس، بلکه صدای همین شبکه‌ی درونیشو.نه اینکه بخوام قضاوت کنم خوبه یا بد. بحث اینه که خیلی وقتا اینا جایگزین فکر کردن می‌شن. جایگزین روبه‌رو شدن با حقیقت.تفریح نیست — فرار بی‌وقفه‌ستروانشناسی یه مفهوم داره به اسم behavioral avoidance — یعنی مغز یاد می‌گیره به‌جای روبه‌رو شدن با ناراحتی‌های ذهنی، ازش فرار کنه با حواس‌پرتی.فیلم، مشروب، مهمونی، اینستاگرام، دختر/پسروقتی اینا تبدیل به عادت دائمی بشن، مغز همیشه دنبال تسکین فوری می‌گرده.نتیجه؟عمق حذف میشه. حرفا می‌شن شبیه هم. احساساتت هم می‌شن نسخه‌های کپی‌پیست‌شده.یه ترس جمعی: روبه‌رو شدن با «هیچی»چرا خیلیا از حرف‌زدن عمیق و واقعی فرار می‌کنن؟ چون اگه عمیق بشن، ممکنه متوجه بشن چیزی تهش نیست. یه جور خلأ. یه جور بی‌هویتی. ولی همون‌جا، همون نقطه، جاییه که زندگی واقعی می‌تونه شروع شه.روانشناس معروف Viktor Frankl می‌گفت:«وقتی انسان نتونه حس عمیقی از معنا پیدا کنه، خودش رو با لذت‌ها سرگرم می‌کنه، فقط برای اینکه چیزی رو حس کنه.»این یه پست برای نصیحت نبود. برای تخریب هم نبود.فقط خواستم به خودم بگم:شاید وقتشه کم‌کم دور خودت میز بچینی—نه برای دورهمی، برای آدمایی که وقتی باهاشون حرف می‌زنی،دیگه سه کلمه‌ای خلاصه نمی‌شن.</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 17:33:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون صدای مغزت، حقیقت تو نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D8%AA-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-exqiwx6odik7</link>
                <description>اون صدا چقدر واقعیت داره؟یه شب نشسته بودم خیره به گوشیم. رفتم تو صفحه‌ی یکی که یه زمانی ازم مشورت می‌گرفت. دیدم یه دفتر گنده افتتاح کرده، توی خارج، کلی آدم زیر پستش دارن تحسینش می‌کنن. اولش لبخند زدم. ولی چند ثانیه بعد، یه صدای قدیمی اومد تو ذهنم: «دیدی عقب افتادی؟ اینم رفت جلو. تو هنوز داری فاز الکی می‌دی به خودت.»گفت: «تمومه دیگه… ساختن واسه تو نبود… ببند برو بخواب.»این صدا رو فقط من نشنیدم. تو هم شنیدیش. وقتی رژیمت رو شکستی. وقتی یه پروژه رو ول کردی. وقتی دیدی یکی دیگه دقیقاً همون کاری رو کرده که تو فقط درباره‌ش حرف زدی. وقتی دیدی فاصله‌ت با هدفت شده مثل فاصله‌ی تهران تا بندرعباس! اونم سینه‌خیز.اما واقعیت اینه که اون صدا، لزوماً صدای حقیقت نیست. اون یه سیستم دفاعی در مغزه به اسم آمیگدالا. کارش شناسایی خطـره. نه واقعیت. نه آینده. فقط «احساس خطر».وقتی مغز حس کنه ممکنه شکست بخوری، یا تحقیر بشی، یا درد بکشی، آمیگدالا فعال می‌شه و شروع می‌کنه به پرتاب افکار منفی. نه از بدجنسی، از غریزه‌ی بقا. داره سعی می‌کنه تو رو از تلاشِ دوباره منصرف کنه، چون تلاش یعنی ریسک. و مغز قدیمی ما، با ریسک حال نمی‌کنه.اما حالا بریم سر قسمت جذابش: بر اساس تحقیقات نوروساینس، وقتی تو با وجود اون صداها فقط ادامه می‌دی، یه اتفاق مهم می‌افته: تو داری یه مسیر عصبی جدید می‌سازی.اسم این پدیده‌ست: Neuroplasticity – انعطاف‌پذیری عصبی. یعنی مغزت داره مسیر قبلی رو که پر از ترس و قضاوته، رها می‌کنه و یه مسیر جدید می‌سازه؛ مسیر آدمی که ادامه می‌ده، حتی وقتی شک داره.مثل چی؟ مثل وقتی بچه بودی و دوچرخه‌سواری بلد نبودی. بار اول زمین خوردی، بار دوم، بار سوم… ولی یه لحظه‌ای رسید که دیگه نخوردی زمین. چون مغزت بالاخره اون تعادل رو یاد گرفت. تو همون زمین‌خوردن‌ها، مغز داشت شبکه‌های عصبی جدید می‌ساخت؛ وقتی ادامه دادی و وِل نکردی.الانم همینه. مهم نیست چندبار خوردی زمین، مهم اینه که هر بار وایسادی، یه رشته‌ی عصبی جدید ساختی. و این یعنی مغزت دیگه اون قبلی نیست.من اون شب، با همون حال، یه فایل باز کردم و فقط یه پاراگراف نوشتم. فرداش دوباره نشستم. و این شد شروع یه مسیر. نمی‌گم معجزه شد. نمی‌گم انگیزه‌ی دیوانه‌وار گرفتم. فقط فهمیدم اون صدا فقط یه صدای ترس‌کشیده‌ست، براساس تمایل مغزم به بقا! نه لزوماً حقیقت. چه بخوام چه نخوام، مغز من براساس یک پیشینه‌ی تکاملی، تمایل شدیدی داره برای ترسیدن، ریسک‌نکردن و حفظ بقا. کاری هم نداره که دیگه زمان غارنشینی نیست—هنوز همون‌طور می‌ترسه. و فهمیدم هر بار که بهش گوش نمی‌دم، دارم مغزم رو دوباره سیم‌کشی می‌کنم. عین همون دوچرخه‌سواری بچگی!تو هم اگه یه روز حس کردی دیر شده، عقب موندی، همه رفتن و فقط تو موندی، یادت بیاد که…اون صدا، صدای مغزته. نه لزوماً حقیقت. نه قلبت. نه رؤیات. نه قدرت واقعی‌ت. فقط یه سیستم محافظتیه که یاد گرفته ترس رو با واقعیت قاطی کنه. و حالا نوبت توئه که این مسیر رو عوضش کنی.با چی؟با یه قدم کوچیک. یه تصمیم کوچیک. یه بار دیگه امتحان‌کردن. وِل نکن!هر بار که برخلاف اون صدای منفی یه قدم مثبت برمی‌داری—حتی اگه کوچیک باشه—داری مغزتو دوباره آموزش می‌دی. همون لحظه، نورون‌هات شروع می‌کنن به ساختن یک مسیر جدید. این یعنی: خودتو از نو ساختن، نه با حرف، با مدار عصبی تازه.این دفعه، وقتی اون صدای لعنتی تو گوشت زمزمه کرد: «تو نمی‌تونی» یا «الان خیلی عقب‌تری»، فقط آروم بگو:«این حقیقت من نیست. این فقط یه ترس هزار ساله‌ست.»</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 23:00:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح‌‌ زود بیدار نمی‌شی یعنی عقب موندی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C-d8owb6j1uudn</link>
                <description>یه مدته تو اینستاگرام میبینی مدام افراد با اغراق‌ از روتین صبحشون‌ نمایش میدن:«۵ صبح بیدار می‌شم، یوگا می‌کنم، یه کتاب می‌خونم، پیاده‌روی ، بعد صبحونه‌ی شیک و سالم و…»شاید با دیدن این ویدیوها حس کنی از زندگی عقب موندی، ولی...خیلی از این روتین‌ها واقعی نیستن. یه جور ویترین‌ان. همون‌طور که تو آگهی تلویزیونی، یه پسر بور چشم‌آبی داره روغن سرخ‌کردنی تبلیغ می‌کنه!ما داریم زندگی واقعی‌مونو با سناریوهای تبلیغاتی مقایسه می‌کنیم. این خطرناک‌ترین مقایسه‌ست.واقعیت چیه؟بدن هر کسی یه ساعت زیستی خاص داره. چیزی که تو علم بهش می‌گن کرونوتایپ.یکی صبح‌زوده و با طلوع آفتاب جون می‌گیره. یکی دیگه آخر شب تازه مغزش شروع می‌کنه به کار.من جزو دسته‌ی دومم.تا قبل ۱۱ صبح مغزم روشن نمی‌شه، خیلی تنبلم. از ورزش‌های تکراری و بدون خلاقیت بیزارم. از همون روتین‌هایی که باید هر روز دقیقاً تکرار بشن تا اسمش بشه “دیسپلین”.اما با همه‌ی اینا، تونستم چربی خونم رو بشدت کم کنم. کبدم رو حداقل یه گرید بهتر کنم. بدون اینکه ۵ صبح از خواب بپرم یا مدیتیشن اجباری کنم.چطوری؟ با شناخت. با خودم بودن. با این‌که فهمیدم بدنم، ذهنم، و روانم زبان خودشونو دارن.شاید تو هم توی سکوت نیمه‌شب شکوفا می‌شی، نه طلوع صبح.شاید آرامش و انگیزه‌ات رو توی یه ورزش غیرقابل‌پیش‌بینی مثل پینگ‌پونگ یا رقص یا حتی قدم زدن بی‌هدف پیدا کنی، نه توی یوگا.اینترنت با همه‌ی زیبایی‌هاش، یه عیب بزرگ داره:ما رو به جای «شناخت خود»، هل می‌ده سمت «کپی از بقیه».جوری که حس کنیم اگه تو ساعت، مدل زندگی یا موفقیت یه نفر دیگه جا نشیم، یعنی عقب‌مونده‌ایم.درحالی‌که عقب‌ماندگی واقعی یعنی از خودت جا بمونی. از ریتم مخصوص خودت.ما قرار نیست مثل هم بدرخشیم. ما باید بدونیم کی هستیم، چطور کار می‌کنیم، و کِی وقت شکوفایی‌مونه.زندگی یه نسخه نداره. موفقیت یه ساعت نداره. تو خلبان خودتی. تو باید بفهمی ریتم پروازت چطوره، وگرنه دائم با حس ناکافی بودن سقوط می‌کنی، نه با واقعیت.پس لطفاً… مقایسه نکن. تقلید نکن. اجازه نده کسی بهت حس ناکافی‌بودن بده.مسیر خودتو برو. چون نسخه‌ی تو، فقط مال توئه.این‌‌ شگفتی خلقته که اثرانگشت هیچ‌کس با دیگری یکسان نیست!</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 08:59:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه کردن: عمیق‌ترین فرصتی که ازم گرفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-tf7tthiiy11v</link>
                <description>یادمه کلاس چهارم بودم. یه بار پای تخته، معلم ازم خواست ضرب ۸ در ۷ رو بگم. با اعتماد به نفس گفتم: «۵۴!» صدای خنده‌ی بچه‌ها هنوز تو گوشمه. معلم اخم کرد، گفت: «بازم بی‌فکر حرف زدی!» از اون روز به بعد، هر بار می‌خواست یکیو صدا کنه پای تخته، سرمو می‌نداختم پایین. فقط واسه اینکه دیگه اون حس تحقیر تکرار نشه.اون روز نفهمیدم چی شد، ولی یه چیزی تو مغزم خاموش شد. یه چیز کوچیک، ولی مهم: جرئتِ اشتباه کردن.از اون روز به بعد، هرجا احتمال خطا بود، من عقب می‌کشیدم. کم‌کم یاد گرفتم اشتباه = آبروریزی. نه فقط تو مدرسه، تو زندگی، تو کار، تو رابطه‌ها… هرجا باید یه ریسک کوچیک می‌کردم، صدایی تو ذهنم می‌گفت: «نکن، خراب می‌کنی.»ولی بعداً فهمیدم، خیلی دیر... اون چیزی که خاموش شده بود، نه فقط جرئت بود. بلکه مکانیزم یادگیری مغزم بود.اشتباه، قوی‌ترین سیگنال یادگیری توی مغزه. از نظر علمی، وقتی اشتباه می‌کنی، مغزت—بخصوص بخشی به اسم Anterior Cingulate Cortex (ACC)—به‌شدت فعال می‌شه. یعنی چی؟ یعنی مغز تشخیص می‌ده مسیر اشتباه بوده، نورون‌ها شروع می‌کنن به بازسازی، و یه فاز یادگیری عمیق فعال می‌شه که حتی توی موفقیت هم تجربه‌ش نمی‌کنی. علم اسم این پدیده رو گذاشته: Error-Related Brain Activation.یعنی چی؟ یعنی شکست خوردی؟ سوتی دادی؟ خراب کردی؟ اگه به‌جای سرزنش، تحلیلش کنی، مغزت همون لحظه با بیشترین عطش شروع می‌کنه به ساختن نسخه‌ی بهترت.اما چرا اغلب این اتفاق نمی‌افته؟ چون ما از بچگی شرطی شدیم به یه واکنش غلط: خطا یعنی ترس، خطا یعنی سرزنش، خطا یعنی تحقیر. درحالی‌که باید یاد می‌گرفتیم خطا یعنی بالاترین درجه فعال شدن سیستم یادگیری مغز اگرررر بهش فرصت بدی و بجای افسوس و سرزنش، تحلیل کنی، می‌تونه تو رو ارتقا بده.دارم سعی میکنم دفعه بعد که یه اشتباه کردم، یه تصمیم بد گرفتم، یه جواب اشتباه دادم، یه واکنش نابه‌جا نشون دادم، یه آدم اشتباه رو انتخاب کردم، به‌جای اینکه بگی «با این اشتباه له شدم»، فقط یه جمله از دل علم به خودم بگم: الان مغزم بیداره. الان وقتشه که بسازم، نه بسوزم!و همون کاریو بکنم که شاید نسل قبل ازم دریغ کردن: تحلیل کن. اصلاح کن. دوباره امتحان کن.</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 13:29:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطره‌قطره جمع گردد، وانگهی هرگز دریا نشود!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%AF-x4fhbjorsccs</link>
                <description>کیش، ایرانیه آشنایی بود که از بچگی تو گوشم می‌خوند: «قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.»بالای بیست سال از اون روزا گذشته و امروز با قاطعیت می‌گم: این یکی از مزخرف‌ترین آموزه‌هایی بود که نه‌تنها زندگی اون آدم، که نسل‌های بعدشو هم به خاک سیاه نشوند.چرا؟ چون واقعیت اینه: تو نمی‌تونی با قطره‌چکون، دریا بسازی. مخصوصاً تو دنیایی که سرعت رشد و رقابت، به تو رحم نمی‌کنه. فقط عمرت برای این رویا هدر میره و پول و انرژیت برای استهلاک قطره چکون و انگشتات!بذار برات دوتا داستان واقعی تعریف کنم.داستان اول – مجتمع مُردهچند سال پیش یه مجتمع تجاری بزرگ با کلی هیاهو افتتاح شد. تبلیغاتش همه‌جا بود. من هیچ‌وقت گذرم به اونجا نیفتاد تا همین چند وقت پیش. هنوز پای من به مجتمع نرسیده بود که اولین شوک رو خوردم: ورودی پارکینگ و طبقات انقدر تنگ و پیچ‌دار بود که باید هر پیچ رو دو، سه بار عقب جلو می‌کردی تا رد بشی. ماشینت شاسی بلند باشه؟ فاتحه‌ش خونده‌س!رفتم داخل. جای پارک‌ها کوچیک، انگار برای کوچیک‌ترین خودرو‌ها طراحی شده بودن. خب، میگی شاید اتفاقی بوده. ولی وقتی وارد مجتمع شدم تازه فیلم شروع شد:آسانسورها، درها، حتی شیرآلات سرویس بهداشتی… همه از جنس بدترین و بی‌کیفیت‌ترین متریال بود. چیزایی که بعد ۳-۴ سال خرابی‌شون داد می‌زد.حالا شاید بگی ظاهر مهم نیست، ولی خبر بد اینه: وسط اون همه تبلیغات، مجتمع توی بهترین ساعت کاری خالی بود. مغازه‌ها بی‌رونق، فروشنده‌ها کلافه، انگار یه پروژه نیمه‌جون که از همون اول محکوم به فنا بوده. یه بازی باخت-باخت-باخت برای سازنده، مالک، مستاجر و هرکس که اونجا دخیل بوده.داستان دوم – سازنده طلایه سازنده رو می‌شناسم که از دهه ۹۰ کارشو شروع کرد. من خودم چند سال ساکن یکی از مجتمع‌هاش بودم. تعداد واحدها زیاد بود ولی کیفیت کار؟ حرف نداشت.از سرمایش و کف‌سازی تا عایق صدا و کیفیت در و پنجره، همه‌چی درجه یک بود. جوری که با وجود تنوع آدم‌ها تو اون ساختمون، کمتر صدای کسی بهت می‌رسید.سال‌ها گذشت و اون سازنده نه‌تنها موندگار شد، بلکه پروژه‌هاش یکی پس از دیگری بزرگ‌تر شد. امروز اونقدر معروف و معتبره که شاید وزیر هم ازش بخواد پروژه‌ بسازه!بعضا دیدم که تو پروژه‌های بعدیش همون کیفیت همچنان حفظ شده. یعنی استانداردی که یه بار تعیین کرده بود، براش خط قرمز شده بود.فرق این دوتا؟بیاید برگردیم به اون سازنده‌ی اول. زمین عالی داشت، موقعیت هم خوب بود. ولی ذهنش؟ یه ذهن فقیر، با اینکه هزاران میلیارد سرمایه دستش بود، اما وقتی می‌خواست شیرآلات سرویس بخره، فکر می‌کرد:«چرا ۳ میلیارد بدم مارک معروف بخرم؟ همون کارو با یه برند ناشناس ۱ میلیاردی هم می‌کنم. این یعنی ۲ میلیارد سود! دو میلیارددددد! قطره قطره جمع می‌شه دیگه!»اما اون «سود قطره‌ای» شد همون تیشه‌ای که به ریشه‌ش زد. مشتری نیومد، رونق نیومد، رشد نکرد. پروژه‌ش یه جسم بی‌روح شد که فقط اسم داشت و یه ظاهر بی‌دوام.در مقابل اون سازنده دوم، شاید تو همون نقطه‌ها ایستاده بود ولی یه چیز داشت که همه‌چی رو عوض کرد: ذهن ثروتمند.اون وقتی خرج اضافه می‌کرد، نمی‌دید که داره پول از دست می‌ده؛ می‌دید داره ستون‌های موفقیتش رو می‌سازه. خرج امروز، سرمایه‌گذاری فردا بود.نتیجه؟یکی دنبال دو میلیارد قطره‌ای بود، یکی دنبال دریای میلیاردی.امروز اون که قطره جمع می‌کرد، هنوز داره تو همون حجم کوچیک دست و پا می‌زنه. ولی اون یکی؟ داره دریای خودش رو هر روز بزرگ‌تر می‌کنه.حقیقت تلخ:ذهن فقیر، حتی تو اوج ثروت، تو رو می‌کشه سمت فقر. ذهن ثروتمند، حتی از دل محدودیت‌ها، راه می‌سازه برای رشد.پس یه بار برای همیشه یادم باشه:هیچ دریایی با قطره‌چکون ساخته نمی‌شه.</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 13:29:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر کاشان یا محله نیاوران؟ ذهن‌‌ احمق ما!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-%D9%85%D8%A7-mdrynffnuo2e</link>
                <description>خودم شُدم عامل نابودی خودم!حوالی ساعت ۱۷ ماشین دربست گرفتم از نیاوران به صادقیه. خب، تهران بعد از ساعت کاری چند قفله میشه! تازه این شرایط عادیه و با یه نَم کوچیک بارون، میشه کابوس! (خدا نکنه اتفاق بدی، مثلاً زلزله پیش بیاد. که میاد…)بگذریم، ۱.۵ ساعت از مسیر گذشته بود، حوالی مرزداران بودیم و هنوز ۳۰-۴۰ دقیقه‌ای تا مقصد مونده بود که سر صحبت با راننده باز شد. گفت کاشان هستم. فکر کردم منظورش اصالتشه، ولی دیدم نه، اونجا زندگی می‌کنه! برگام ریخت.عادیه که راننده‌ها از کرج، پردیس، پرند، اسلامشهر یا حتی قم (۱۴۰ کیلومتری) بیان، ولی کاشان؟! ۲۳۰ کیلومتر و ۵ ساعت رفت‌وبرگشت اون هم هرروز؟! یه جمله گفت که هم ساکتم کرد، هم براش دست زدم، هم احساس احمق بودن بهم دست داد!گفت: خودت الان چقدر توی راه بودی؟:)همین یه جمله باعث شد دوباره به این باور برسم که چقدر ذهن ما، که این‌قدرررر بهش می‌نازیم، می‌تونه احمق باشه. بارها این رو دیده بودم. مخصوصا یک‌بار سر یه پروژه اینترنتی که بر پایه‌ی سوگیری‌های ذهنی انسان‌ها طراحی شده بود، دیدم که چطور همه‌ی ما شبیه یه گوشت متحرکیم حاوی خطاهای شناختی!چرا وقتی از کاشان میایم تهران، حس مسافرت داریم و کلی خسته می‌شیم، ولی وقتی توی تهران ۲.۵ ساعت با ترمز و کلاچ تو راهیم، تصور سفر و خستگی زیاد نداریم؟این راننده تهران رو با درآمد بالاتر و کاشان رو با هزینه‌ زندگی کمتر انتخاب کرده بود، و به‌جای نِق و انرژی منفی، این مسیر طولانی رو هوشمندانه به نفع خودش تغییر داده بود. توی رفت‌وبرگشت هم مسافر سوار می‌کرد، عملاً جاده براش یه مسیر A به B داخل‌ تهران بود! حتی می‌گفت که شده روزی سه بار مسیر شمال رو با یه کرایه خوب رفته و برگشته! وقتی حساب کنی، می‌بینی از نظر زمانی، تفاوت زیادی با ترافیک داخل تهران نداشته!این راننده مصداق بارز “Work smarter, not harder” بود. وقتی پای حرفاش می‌نشستی، می‌دیدی توی هر شغلی که داشته، سعی کرده به‌جای غُر زدن، مسیر خودشو آروم ولی هوشمندانه جلو ببره. موفقیت‌های خوبی هم کسب کرده بود.اما اصل حرفم: ذهن ما چطور خودش رو گول می‌زنه و اسیر وسواس‌ها، زندان‌های فکری، باورهای بی‌پایه و برچسب‌هایی که خودمون به خودمون می‌زنیم، میشه؟ذهن ما علیه ما؟! مستندات علمی چی میگن؟برخلاف باور عمومی که ذهن انسان رو هوشمند و برتر می‌دونه، تحقیقات علوم شناختی نشون می‌ده که مغز ما پر از خطاهای شناختی (Cognitive Biases) و خودفریبی‌های سیستماتیکه. دانیل کانمن، روانشناس برنده‌ی نوبل اقتصاد، در کتاب “Thinking, Fast and Slow” توضیح می‌ده که مغز ما دو سیستم پردازشی داره:1. سیستم ۱ (سریع، احساسی و شهودی): همونی که باعث میشه راننده‌ی کاشانی رو یک قربانی ببینیم، ولی خودمون رو که هرروز توی ترافیک تهران می‌پوسیم، نه!2. سیستم ۲ (کند، منطقی و تحلیل‌گر): که باید بیشتر ازش استفاده کنیم ولی معمولاً حال نداریم!مثلاً “خطای فاصله‌ی روانی” (Psychological Distance Bias) یکی از همین تله‌های ذهنیه. یعنی وقتی یه کار برامون معمولی بشه، دیگه درکش نمی‌کنیم. برای همینه که ۲.۵ ساعت ترافیک تهران برامون عادیه ولی ۲.۵ ساعت جاده‌ی کاشان یه سفر و خسته‌کننده به نظر می‌رسه!کنترل ذهن، برگ برنده‌ی ماخبر بد اینه که ذهن ما اگر کنترل نشه، قابلیت خودتخریبی وحشتناکی داره. اگر آگاهی و آموزش کافی نداشته باشیم، یه فیتیش عجیب به نابود کردن خودش و صاحبش داره!اما خبر خوب اینه که اگه یاد بگیریم ذهن گول‌زننده‌مونو کنترل کنیم، یه آس بَرنده و بُرنده داریم. خیلی‌ها دنبال تسلط به ذهن‌شون نیستن، و این همون چیزی ‌هست که می‌تونه وجه تمایز ما باشه، توی کار، رابطه، ورزش یا ... .</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2025 21:24:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور از شُغلم ویدیو اینستاگرامی بسازم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%8F%D8%BA%D9%84%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85-yetycitgsq7z</link>
                <description>وقتی علم و تجربه‌ت میشه نابودگر!یه دکتر متخصص اومده بود ازم مشاوره بگیره برای پیج اینستاگرامش. نیم‌ساعتی حرف زد، هیچی نگفتم و گوش دادم. کلافه بود، می‌گفت:“من این همه درس خوندم و تجربه دارم ولی ویو نمی‌گیرم، اما فلان بلاگر که هیچی از تغذیه نمی‌دونه داره فالوئر می‌گیره و پکیج می‌فروشه!”یهو گفتم: مشکل اسمته، دکترجان!جا خورد. گفتم آره، همون کلمه‌ی “دکتر” که نقطه تمایزته، تو اینستاگرام شده نقطه ضعفت!داستان چیه؟سال‌ها برای شغل و تخصصت زمان گذاشتی و به‌سختی دانش و تجربه کسب کردی، این باعث می‌شه به جزئیات دانشت وفادار باشی و‌ دلت نیاد از شاخ و برگش بزنی. درنتیجه پیچیده و زیاد حرف می‌زنی، درحالی که مردم عادی اونم توی اینستاگرام، اصلاً حوصله‌ یا وقت‌شو ندارن، و کلا اینجا جاش نیست!• یه بلاگر معمولی فقط یه نکته می‌گه، ساده و کوتاه.• ولی تو مفصل و متخصص‌طور و با جزئیات حرف می‌زنی، چون نگرش متخصص داری.ولی اینجا مغازت یا کلاس درس نیست، اینام مشتری یا شاگردت نیستن که آمادگی توضیحاتت رو داشته باشن. تصور کن اینستاگرام یه شهربازیه و مردم واسه تفریح اومدن.راه‌حل؟ نگرش متخصصت رو موقتا خاموش کن!مثلاً کارت دستگاه تصفیه آب هست. ویدیو می‌سازی و درباره انواع فیلترهای تصفیه، ۲ دقیقه حرف می‌زنی:• این مدل املاح اضافه می‌کنه…• این مدل نیترات رو حذف می‌کنه…• این مدل فلان خاصیت رو داره…نتیجه؟تو شهربازی اینستاگرام، مردم ظرف ۲ ثانیه با یه حرکت انگشت، رَدت می‌کنن!حالا یه مُدل دیگه:(یه فیلتر کثیف رو نشون می‌دی)این می‌شه وضع کلیه‌هات! بخودت رحم کن!آب شیر پُره این چیزاست، شاید همینه هی خوابت میاد! (+ یه نوشته خیلی کوتاه از تاثیر املاح مُضر)یه تصفیه آب X تومنی، سال‌ها برات کار می‌کنه، خرج فیلتراشم سالی Y تومنه! بدنت انقدر ارزش نداره؟من میخوام به کلیه‌هات صفا بدم!چند نکته مهم:• پیچیده حرف نزن. خیلیییی ساده، روشن و خلاصه بگو، انگار داری با رفیقت حین شنا تو استخر درباره علت درد یهویی کلیه‌ش می‌گی. طبیعتاً موقع درد رفیقت اونم توی محیط تفریحی نمیای ارائه تخصصی بدی! یه کلام میگی علی این همه آب شیر میخوری میدونی چقدر چرت و پرت میره توی کلیه‌هات؟!• از شروع انتخاب موضوع تا ثانیه آخر ادیت ویدیو به یه “چرا” فکر کن: چرا باید مخاطب اینو برای دوستش بفرسته؟• خودت رو همدرد مخاطب کن، باهات همزادپنداری کنه نسبت به دغدغه‌های روزانه‌ش.مثلاً بجای اینکه بگی:“آب تصفیه نشده شامل مواد مضری هست که باعث مشکلات بدنی می‌شه و...&quot;بگو: “دقت کردی چرا همش خسته‌ای؟ و...”• دنبال آگهی بازرگانی نباش! اونم مستقیم، اونم اینجا. یه ویدیو بساز که آورده داشته باشه برای مخاطب و برای چهارنفر هم بفرسته، خودکار مشتری میاد برات، چون تو یه چیز مفید بهش دادی، و اولویت اون قرار میگیری.موقع صفا سیتی توی شهربازی کسی استقبال نمی‌کنه از اینکه بهش چیزی بفروشی! ولی اگه حس کنه یه دوست داره یه چیز کوچولو و مفید بهش می‌ده، احتمال جذب و بعد فروش، بشدت زیاد میشه.اینجا شهربازیه؛ اینجا اینستاگرامه!• مردم اومدن برای عشق و حال!• ساده، خلاصه، مفید، مثل یه تک‌تیرانداز “صاف” بزن تو مغز!فرقی نمی‌کنه انتگرال فیزیک باشه یا ساخت شطرنج فلزی، هر تخصصی می‌تونه یه ویدیو بترکون بشه!موضوع میخوای؟ دقیقاً همون بدیهی‌ترین چیزایی که بلدی و به نظرت مسخره یا تکراری میاد، توی این شهربازی می‌تونه مخاطب رو جذب کنه، اگر جذاب، کوتاه و به زبون عامیانه ترجمه‌ش کنی.یادت نره شهربازی رو!</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 13:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیخیال شم یا جِرش بدم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%A8%DB%8C%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%85-mpa7ssj2keng</link>
                <description>وقتی یارو حقمو خورد، چند ثانیه فرصت تصمیم دارم؛ بگذرم، یا پاره‌اش کنم!؟امروز تو یه فضای کار اشتراکی، یه جلسه داشتم در مورد پروژه‌ای مبتنی بر هوش مصنوعی. رسیدیم به بخش تعیین قیمت؛ یعنی پولی که باید به مثلاً OpenAI (ChatGPT) بدیم تا ازش استفاده کنیم. بحث تخصصی‌شو نمی‌خوام باز کنم و موضوع صحبت هم نیست، خلاصه‌ش که برای این مطلب مهمه اینه: اون پولی که باید بپردازیم، براساس ورودی و خروجی اطلاعات تعیین میشه، که بهش می‌گن “مقدار توکن”. هر توکن مثلاً ۳-۴ کاراکتره و هر یک میلیون توکن هم حدود ۶۰ دلار قیمت داره.داشتیم بررسی می‌کردیم که مقدار اطلاعاتی که به هوش مصنوعی می‌دیم و ازش می‌گیریم (همون مقدار توکن) و پولی که برای اون مقدار توکن می‌دیم، در مجموع می‌صرفه یا نه.آخرای جلسه، مسئول فضای کار اشتراکی گفت تعطیله. گفتم عه! توی سایت زده بودین یک ساعت دیگه! اونم گفت: توی آسانسور زدیم الان! منم با لبخند ولی جدی گفتم: مگه من از آسانسور رزرو کردم جناب؟ :)خلاصه دو دقیقه‌ای بحث داشتیم، منم تهش گفتم: جلسه من تمومه و میرم، ولی شما متوجه باش که اشتباه از سمت مجموعه شماست.اما اصل ماجرا…تو راه برگشت، همکارم گفت: حمید تیموری یه سوال ساده ولی جدی دارم ازت، اینجور وقتا واقعاً باید چیکار کرد؟ درگیر شد یا بی‌خیال؟راستش، من سال‌ها به این مسئله فکر کرده بودم. مخصوصاً وقتی می‌دیدم یه نفر به‌خاطر Y هزار تومان کرایه تاکسی، یا یه مشکل توی رستوران، یا وقتی مغازه‌دار جنس بد بهش انداخته، شروع می‌کنه به جنجال و درگیری شدید!درسته که حقت ضایع شده و باید واکنش بدی، اما این مقدار واکنش، واقعاً می‌صرفه؟ حالا فرض کن روز تفریحت با دوستانه یا با خانوادت وقت میگذرونی.آقا یهو یاد محتوای جلسه افتادم و شباهت این دوتا داستان! انگار یه جرقه عجیب تو ذهنم زد… همون مسئله “صرفیدن” در استفاده از هوش مصنوعی!آیا من در زندگی چک می‌کنم اون مقدار “توکن&quot; که سر یه جنجال از خودم خرج می‌کنم، واقعاً می‌صرفه؟این‌جور وقتا با جملاتی مثل “من پول زور نمی‌دم” یا “من نمی‌ذارم حقمو بخورن” و امثال این “من من‌ها”، انگار گول می‌خورم، ممکنه اطرافیان هم با حرفاشون جَریم کنن، شاید فقط برای یه ارضای روحی دارم میلیون‌ها توکن خرج دوتا کلمه اطلاعات می‌کنم!پس چیکار کنم؟نمی‌گم “بذارم حقمو بخورن”، قطعاً واکنش نشون می‌دم و حتی شاید براش بجنگم، ولی به مقداری توکن مصرف می‌کنم که بصر‌فه!اگه اون دفتر رو یک‌ساله اجاره کرده بودم، تا بیخ شکایت و دادگاه طولانی هم می‌رفتم.ولی من چند صد هزار تومان خرج کرده بودم که ضررش کمتر از حتی یک صد هزار تومان می‌شد!کاری به مقدار پول ندارم، کلاً زندگی من که فقط یه تاکسی، یه غذا، یه فضای کار یا اصن کل این چیزا نیست، کل عمر باقی‌مونده‌م به این توکن‌ها نیاز دارم! نباید برای هر مورد کم‌ارزشی، زیاد ازش خرج کنم.مقدار لازم برای اون مشکل، همون دو دقیقه بحث محترمانه بود. که جواب هم داد، مسئولش قانع شد و پیگیری و دلجویی کرد. حالا فرض کن اصلاً قانع نمی‌شد! پررو پررو، کل پول منو هم می‌خورد! از اول هم رامون نمی‌داد! تهش می‌شد چند صد هزار تومان ضرر؟ اوکی، پیگیری می‌کنم، برای حقم تلاش می‌کنم، ولی حواسم به “توکن‌هام” باشه!آقا، تراپی شده ساعتی خداد تومن، والا روانم خیلی گرون‌تره!مسیر که فقط این کوچه نیست. هزاران کیلومتر راه مونده و باید سوختم رو مدیریت کنم. برنده شدن در رسیدن به مقصد زندگی مهمه، نه دعوا با صاب مغازه!اگر هدف زندگیم فقط یه ناهار رستورانه، که خب اوکی، غذای کم و بد و گرون دادن، میرم شمشیر بردارم، همشونو جِر بدم، بشم پیروز زندگی!ولی من باید هزاران کیلومتر رانندگی کنم!به‌درک که فلانی فکر می‌کنه زرنگه و یه تی‌شرت بنجل و گرون بهم انداخته. والا، دو سه کیلومتر جلوتر، اون آدم از جاده بیرونه، محوه، اصلاً دیگه دیده نمی‌شه…ولی تو هنوز توی جاده‌ای، و هزاران کیلومتر جلوتر رفتی!این روزا که فضای حقیقی و مجازی پُره درگیری شده، همش یاد جمله “هادی چوپان” با اون زبان صورت عمیقش میوفتم: “آدم عاقل، دعوا نمی‌کنه!”پ.ن: این متن رو مجدد بخون، این بار با موضوع “آدم‌های کم‌ارزش زندگیت!”برگرفته از افکار نامرتب حمید تیموری!این حرفامم همینطور! : طلای آنلاین بخرم یا نه؟</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2025 12:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلای آنلاین بخرم یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-zoqesj5hy8qd</link>
                <description>&quot;این مطلب بر پایه دیدگاه شخصی حمید تیموری نوشته شده، لطفاً برای راستی‌آزمایی، اعتبارسنجی و تحقیق، خودتون اقدام فرمایید.&quot;برای فروش فوری سکه رفتم چندتا پاساژ معروف تهران و حدود ۱۰ تا مغازه که از بیرون معتبر دیده می‌شد. چشمت روز بد نبینه، هرکدوم یه‌جور بازی درآوردن. چالش این بود که سکه بانکی هست یا نه (ده‌تومانی ازش می‌افته اگر بانکی نباشه). می‌گفتن باید پلمپش رو باز کنیم، که اونم ریسک‌های خودشو داره. بدون باز کردن، یکی با چشم غیرمسلح دو ثانیه نگاه کرد و گفت بانکی نیست! یکی دیگه اطراف پلمپ رو قیچی زد، بعد با دستگاه هواگیری کرد تا حباب داخلش بره و بهتر دیده بشه، بعد گفت بانکی نیست. یکی دیگه هم خودش، هم همکارش، هم مغازه بغلی تایید کردن که بانکیه. داشتیم در مورد نحوه انتقال پول (که خودش یه چالش مهمه) صحبت می‌کردیم، یهو گفت من بازش می‌کنم، می‌خرم!ولی شاه داستان اونی بود که گفت بانکی‌ش ضعیفه :)) و فقط ۱۰۰-۲۰۰ هزار تومان! بیشتر ازت می‌خرم. یعنی چی ضعیفه؟ یا بانک مرکزی این سکه رو زده یا نزده دیگه! مثلا بگی اسکناست ضعیفه :)) با اعتماد به نفس هم می‌گفتا! حالا نمی‌دونم چقدر واقعیت داره این مورد، اما خلاصه رفتم پیش آشنا، توی ۳۰ ثانیه اصالت و بانکی بودنش رو با ذره‌بین تشخیص داد و خرید.البته این تنها دفعه برام نبود و فقط هم سر سکه نبود! کلاً خرید و فروش طلای فیزیکی چالش‌های خودشو داره و بی‌دردسر نیست؛ از اصالت گرفته تا سرعت نقدشوندگی و حتی خود نگهداریش! فکر کن کل زندگیت بشه یه تیکه فلز کوچولو. نمی‌گم طلای فیزیکی بَده، من خودم گاهاً می‌خرم، ولی می‌گم بی‌دردسر نیست.‌من شخصاً اگر آشنا نداشتم، چالش‌ها و ضررهای سنگینی جلوی پام قرار می‌گرفت.برای خرید طلای فیزیکی، نظر من اینه که شمس‌های پلمپ‌شده از برندهای معتبر و معروف بخرید. یعنی برید سراغ تاپ‌ترین‌ها و اصلاً خسیس‌بازی درنیارید سر دو زار کارمزد کمتر! اون تفاوت قیمتی توی عدد سرمایه‌گذاری شما (کم یا زیاد) گُمه.اما طلای آنلاین؟طبیعیه که هر روز یه روش فناورانه برای کارای سنتی به‌وجود بیاد! نونوایی‌ش هم دیگه صف آدم‌هاش کمتر شده، صف پیک‌هاش زیاد! هم درآمد نونوا بیشتر شده، هم مشتری راضیه و با رضایت، کارمزد رو پرداخت می‌کنه. فناوری برای همین بُرد-بُرد ساختن‌هاست.برای بحث طلا هم این داستان برقراره. معلومه که دوست دارم دراز بکشم، نصفه‌شب طلا پس‌انداز کنم هرچقدر که می‌خوام، و هر وقت هم نیاز شد فوری بفروشم، بدون اینکه درگیر چالش‌هایی که بالاتر گفتم بشم. طبیعتاً تعداد و مقدار سرمایه‌گذاریم هم بیشتر میشه.اما!داستان اصلی، اعتبار و اصالت روند هست. با تجربه‌هایی مثل بورس، مؤسسات مالی، کوروش کمپانی و فلان، هم شک می‌کنم، هم نگران می‌شم. مخصوصاً تکرار این تبلیغات گسترده! از اینترنت تا سطح شهر، همه جا شده طلای آنلاین. حتی غول‌های اینترنتی یا خودشون یا با همکاری پلتفرم‌های دیگه وارد بازی شدن.یه بررسی اجمالی روی این سایت‌ها کردم. بله، مجوز دارن، اما چه مجوزی؟• پروانه کسب طلا• بعضاً پروانه فروش آنلاین طلا• سایر مجوزهای تکمیلی مثل ای‌نماددر نهایت، این‌ها اصالت اون مجموعه رو تایید می‌کنه، اکی! ما مطمئن می‌شیم که پشت این داستان، فلان شرکت تایید شده هست. اما شما مجوز خرید و فروش آفلاین/آنلاین داری که ازت تحویل بگیرم، اینکه ازت طلا بخرم و برام نگهداری کنی، داخل این مجوزه؟البته می‌گن امکان تحویل فیزیکی هست، اما اصل این داستان اون نگهداریه. بانک مرکزی گفته باید طلای خریداری‌شده رو توی بانک ذخیره کنن. بعضی از این شرکت‌ها نوشتن ما این کارو انجام می‌دیم، حتی بعضی عکس گواهی‌شم گذاشتن. اما باز سوال اینجاست که شما یک یا هزار دفعه رفتی و یه مقدار طلا ذخیره کردی و اینم عکس گواهیش! اما چه تضمینی هست که مداوم و به مقدار دقیق خریدها، این کار رو انجام می‌دی؟به نظر من، این جوازها و گواهی‌ها برای تایید کامل این روند جدید، کافی نیست. طبیعتاً برای روش‌های جدید، باید روندهای نظارتی جدید هم تعریف بشه. یادمه دهه نود که می‌خواستم مغازه طلا بزنم، کلاً فروش آنلاین طلا ممنوع بود و بعدها براش سازوکار تعریف شد.خلاصه حرفم:ذات این روش فناورانه خیلی خوبه، اما چالش اصلی نظارته، به میزان کافی! که در حال حاضر من چنین چیزی رو نمی‌بینم. درسته که غول‌های معروف اینترنت هم وارد شدن، ولی مگه قبلاً نبودن معروف‌هایی که سرمایه ملت رو نابود کردن؟بله میشه به اعتبار و معروفیت فلان غول یا پروانه کسب فلانی اعتماد کرد، شایدم هیچ‌وقت مشکلی برای اون فلانی پیش نیاد، ولی من برای اینکه سرمایه‌ام رو بدم یکی نگه داره، چه پول چه طلا، نیاز دارم به پشتوانه نظارتی کافی و مستند روی کل روند، به‌صورت مداوم. اصالت یا معروفیت مجموعه یکی از ارکان مهمه برام، نه کُلش!راه دیگه برای سرمایه‌گذاری آنلاین روی طلا؟صندوق‌های طلا در بورس؛ چون:✅ سابقه بیشتری دارن✅ نظارت خیلی بیشتری روشون هست (مخصوصاً توسط سازمان بورس)✅ بحث گواهی سپرده و… مطرحهالبته کلمه “بورس” شاید تن و بدن آدمو بلرزونه، ولی خب این سهام یه شرکت نیست، مبتنی بر دارایی طلا و سکه هست و قاعدتاً براساس ارزش دارایی صندوق بالا پایین میشه. روند یک یا چندساله‌ش در مقایسه با قیمت سکه و طلا هم با یه سرچ به دست میاد، حتی برای زمان‌های بحرانی گذشته.صندوق‌های معروف‌تر و معتبرتر هم درصد اطمینان من رو افزایش میدن. قطعا بازم ریسک و چالش هست، مثل محدودیت زمانی خرید و فروش، ریسک شرایط بازار و… اما امروز، من اینو بهترین راه موجود می‌بینم! حداقل طرف مقابلم، مثلا فلان کارگزاری بزرگه و تحت نظارت سازمان بورسه، و سرمایه‌ام رو به یه پروانه کسب و ای‌نماد نمی‌سپارم.طلا؟طلا قرن‌هاست که یه سرمایه‌گذاری خوبه، از طرفی عوامل جهانی مؤثر بر قیمت طلا هم بوی روند افزایشی میده، چه‌بسا بیشتر از قبل! یکی از مهم‌ترین عواملش هم کاهش استخراج طلا هست. یادمه دهه نود که سرمایه‌ام رو وارد ترید و کریپتو کردم، پدرم باهام بحث کرد که طلا بخر، و کاش به حرفش گوش می‌کردم! :)نکته پایانی:این مدت تبلیغات و گسترش طلای آنلاین خیلی زیاد شده، که خود این به عنوان یه مورد مشابه در مشکلات گذشته، برام نگران‌کننده هست! استرس افزایش قیمت طلا و بی‌ارزش شدن پولم هست، از طرفی بعضیا عادت دارن سیس دانایی بگیرن و بدون دلیل مشخص بگن “اینا کلاهبردارَن! شما احمقید و فلان”. این حرف‌های بدون مبنا، کمکی نمی‌کنه، انگار منتظرن دیگران بدبخت بشن برای اون جمله “دیدی گفتم” بعدش و عقل کُل دیده شدن!این وسط، سعی کردم بر اساس تجربه و بررسی خودم، با ذکر دلایلم، نظر شخصی‌ حمید تیموری رو بگم. در نهایت، راستی‌آزمایی، تحقیق، بررسی، اعتبارسنجی و کلاً هر تصمیم و عملی (همیشه) بر عهده خودتونه.راستی اگر دوست داشتی این مطلب من رو هم بخون: آب میخوای یا تی‌شرت؟به قول سیگنال‌فروش‌ها: پُرسود باشید!</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 23:48:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب میخوای یا تی‌شرت؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%A2%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D9%86%D9%87-j7vekrupmbgy</link>
                <description>یه داروی تیز؛ واسه لاغری و انرژی و تمرکز!مَثَل “آب خوردن” بین ما یعنی سادگی و شاید بی‌اهمیت بودن یه چیز. ممکنه فراموش کنیم که حیاتی‌ترین عنصر بدن ما آبه! حال بد، روحیه پایین، و کمبود انرژی، خیلی وقتا می‌تونه نتیجه مصرف کم یا بی‌کیفیت آب باشه. فقط یک هفته آب سالم و به اندازه بخوری، قشنگ تاثیر شگفت‌انگیزشو روی انرژی، تمرکز، حال خوب، و حتی روند کاهش وزن و کل زندگی‌ت می‌بینی.آب لوله کشی؟سختی آب شهری معمولاً بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ واحده. یعنی اگه یه لیوان آب رو به ۱۰۰۰ قسمت تقسیم کنی، ۲۰۰ تا ۳۰۰ تاش آب خالص نیست! این شامل مواد معدنی مثل کلسیم و منیزیم می‌شه که تا حدی برای بدن مفید هستن (البته در حد متعادل). اما مشکل اصلی آلاینده‌هایی مثل نیترات و فلزات سنگینه که می‌تونن به مرور زمان روی سلامت و حس کلی بدنت تاثیر منفی بذارن.برای غذا یا چایی؟ بازم ممکنه تاثیر منفی خودشون رو بذارن. مثلاً نیترات یا فلزات سنگین با جوشوندن حذف نمی‌شن تازه سختی آب می‌تونه روی طعم غذاها و نوشیدنی‌ها تاثیر بذاره. کافیه یکبار فیلترهای تصفیه آب رو موقع تعویض ببینی! شاید از تشنگی هلاکم بشی، دیگه دلت نیاد آب شیر بخوری.آب مهم‌تره یا لباس!برای خرید لباس یا گوشی خیلی دقت می‌کنیما، ولی برای مهم‌ترین و بیشتری چیزی که هر روز وارد بدنمون می‌شه همین حساسیت رو داریم؟اگر آب معدنی می‌خری یا دستگاه تصفیه آب داری، برای انتخاب برند، مدل و جزئیات‌ش حداقل اندازه خرید یه تی‌شرت دقت کن! برندای آب معدنی با هم فرق دارن، و همین‌طور کیفیت دستگاه‌ و فیلتر تصفیه آب. یه‌ربع وقت بذار، دوتا سرچ بزن.حالا شاید نیازی به خرید آب معدنی نباشه، یه دستگاه تصفیه آب خوب (با در نظر گرفتن تعویض به‌موقع فیلترها) هزینه سالانه زیادی نمیندازه و در مقابل تاثیر مثبتش روی کیفیت زندگی و سلامت شما واقعاً ارزشش رو داره. فقط یه هفته!یک هفته مصرف آب سالم و &quot;کافی&quot; رو امتحان کن. می‌بینی که انگار دنیا برات زیباتر میشه!پ.ن: اون کلمه “کافی” خیلی مهمه، فقط جاش این مطلب نبود. دیگه خودت حواست باشه.راستی اگر دوست داشتی این حرف‌های من رو هم بخون: طلای آنلاین بخرم یا نه؟نکته: این مطلب برپایه دیدگاه شخصی حمید تیموری هست، لطفاً برای راستی‌آزمایی و اعتبارسنجی، خودتون اقدام فرمایید.</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 18:27:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱،۱۷۰ روز گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%DB%B1%DB%B1%DB%B7%DB%B0-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-xx1v08j1eavq</link>
                <description>آخرین بار آبان ۱۴۰۰ اینجا نوشتم. الکی الکی ۳۸ ماه گذشت. نه اینکه راحت باشه، پوستم کَنده شد، الکی چون هیچ‌چیزی جلودارِ زمان نیست، لعنتی عین اسیده جر میده میره جلو. حالا من هنوز ۳۰ ساله شدن رو کامل باور نکردم، چند ماه دیگه یه عددم میاد روش.تو این ۱۱۷۰ روز، ۱۰۱۷۰ تا اتفاق افتاد! حمید تیموری ۱۴۰۰ رو اگه الان ببینم، به‌جرئت میگم باهاش غریبه‌م. این سه سال زیادی پُرچالش(لغت مثبتش) بود. امروز دلم خواست اینجا بنویسم، شاید حتی یه نفر هم نبینه، ولی من که کارم شده ویو، این یه‌ جا دیگه حق دلمه.یه داروی نجات!چند ماهی میشه که از توییتر فارسی فاصله گرفتم. با اینکه اولین سوشالم بعد از سال‌ها دوری بود و خیلی چیزا ازش گرفتم، ولی حس کردم دیگه داره بیشتر ضرر میزنه. البته فقط توییتر(فارسی) نبود، تقریباً همه چی رو تصفیه کردم: کانال‌های تلگرامی، هوم و اکسپلور اینستاگرام، و خب تلویزیون که قرن‌هاست نمی‌بینم.گویا بهش میگن “رژیم رسانه‌ای”، توی این روند سه ماهه از شروع و ادامش به مرور، تاثیر فوق‌العاده خوبی داشت. الان باور دارم هرآنچه از چشم و گوشم وارد مغزم میشه تاثیر داره، ضربش کن در تعداد و زمان. دیدی مامانا اکسپلورشون پُر از زردچوبه سرطان‌زا و آب باعث میشه فلج بشی توی برنج رادیواکتیو هست و غیره، حالا ما مثلا میخندیم اما مگه اینستاگرام/توییتر/یوتوب خودمون نسخه متفاوتیه؟ فقط بجای زردچوبه سرطان‌زا داریم چالش خیابونی خیانت و ر‌ویداد منحصر به فرد قهوه خوردن فلانی، در آینه باشگاه، بعد تماشای اسطوره‌های کسب ثروت، پس دعوای x و‌ y‌، حین جنگ a و z، در ادامه افزایش آلودگی برگ درختان رو میبینیم؛ لوپ همون لوپه فقط یه مدل دیگه‌ باطله.تصمیم گرفتم هر چیزی که می‌بینم، یه آورده داشته باشه، آورده مادی نه‌ها، استاندارد داشته باشه، وگرنه بی‌رحمانه حذفش میکنم. طنز میبینم؟ آره! ناله؟ چرا که نه! ولی همش باید یه چهارجوب کیفی داشته باشه. حتی ویدیو سمی و زرد هم میبینم، ولی بیشتر از ۱۰-۱۵ دقیقه دلمم نمیخواد دیگه. زهرمارم اکیه ولی اونم باید استاندارد باشه.آروم ولی مداوماین روند کم‌کم بود. یه روز از حاشیه و اخبار فاصله گرفتم، یه روز دیگه محتوای بی‌کیفیت رو حذف کردم. الان، هر روز تاثیر مثبتش رو تو زندگیم حس می‌کنم. حس می‌کنم مغزم سبک‌تره، ایده‌ها راحت‌تر میان، و تمرکزم بیشتر شده. حسش مثل فیلم Limitless هست که طرف قرص می‌خورد مغزش می‌شد راکتور!بازم میگم روند چندماهه بود هنوزم اولشه و باید جلو رفت؛ قدم به قدم، با شیب کم. وای که این شیب‌ کم(حتی کمتر از ملایم) چه فرمول معجزه‌کننده‌ایه، از بچگی هی بدو‌ بدو جاموندی همه رفتن مریخ بدبخت شدی، الان دیگه وقت و انرژیشم باشه عجله که هیچ، سرعت متوسط هم‌‌ نمیخوام، فقط یه شیب کم، ولی مدام! حتی همیشه منظمم نه، فقط مدام!</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2025 18:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی دست و پا کیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D9%87-fjoawftsvsm3</link>
                <description>کسی که بعد از 30 سال کار کردن زندگی خوبی ندارد، بی‌ دست و پا است!؟
&quot;کسی که بعد از 30 سال کار کردن زندگی خوبی ندارد، بی‌ دست و پا است&quot;از جملات ماندگار!! اینترنت فارسی که بتازگی تولید و روانه بازار حاشیه شده است. اما واقعا کی بی دست پا هست؟ یا به عبارت دیگه کی موفقه و کی ناموفق؟ اصلا تعریف دقیق موفقیت چیه؟فردی رو میشناختم که صاحب یک شرکت بزرگ بود، از جمله کسانی که حتی قبل گرانی های اخیر، جزوه باشگاه هزاران میلیاردی های کشور بود و دیگه الان خیلی هست! خب طبیعتا هرکس ایشون رو ببینه بنظر یک آدم موفق رو دیده، اما با قاطعیت میگم که یکی از ناموفق‌ترین افرادی هست که در زندگیم دیدم! اوایل دهه نود با سرمایه کلانی که قبلتر احتمالا از طریق ارث و خرید و فروش و تغییرات ناگهانی قیمت ها بدست آورده بودند (پروژه موفق و بزرگی در سطح شهرت هزار میلیاردی از ایشون موجود نیست)، پروژه یک ساختمان بزرگ در یکی از شهرهای کشور رو استارت زدند. این پروژه در ابتدا با گام های بلند پروازانه و با رویای کسب شهرت حتی در سطح بین المللی! شروع به کار کرد. هنوز هم بروشورهای این اهداف خفن! موجوده. بر همین اساس هم سرمایه گذاران بزرگی وارد این پروژه شدند. متاسفانه پروژه علی رغم هزینه ها و تغییرات بسیار زیاد، قطعا در اثر سو مدیریت، از یک سطح رویاپردازانه به عاقبتی دچار شد که واحدهای اون به زیر قیمت به فروش رفت و حتی در تهیه امکانات اولیه خودش باقی موند و سرمایه آن بزرگوار و تمام سرمایه گذاران دیگه در دورانی که حتی هویج هم چندین برابر شد! ثابت موند یا خیلی کم افزایش یافت و بعبارتی خاک خورد و خاک خورد!حالا یک فرد دیگه رو به عنوان فرض، مثال میزنم، یک جوون که بعد از دانشگاه و کسب مهارت در زمینه کشاورزی با سرمایه 7 میلیون تومان در اواسط دهه نود، ابتدا با کار کردن روی زمین دیگران و سپس اجاره زمین و سپس رهن کامل اون و سپس احداث یک سوله کوچیک تونست یک کسب و کار نقلی برای تولید محصولات کشاورزی رو بسازه که امروز حتی صادرات اندکی هم داره. این دوستمون تونست ماشین بخره، یک خونه تهیه کنه و همچنین هزینه ازدواجشو تامین کنه و سرمایشو از 7 میلیون تومان به بیش از 5 میلیارد تومان برسونه! صد البته که امروز مشکلات اقتصادی زیادی رو در زندگی شخصی و کاری خودش داره و باهاشون دست و پنجه نرم میکنه.حالا سوال اینجاست، کدوم یک از این عزیزان لایق صفت موفق هست و کدام یک بی دست و پا !؟بله دوستان، اگر شما نفر اول رو یک آدم موفق میدونید، تعریف شما از موفقیت صرفا داشتن سرمایه (به هر طریق) به حد بالا نسبت به عرف جامعه (نه نقطه شروع اون فرد) هست (احتمالا). و اگر مثل من نفر دوم رو موفق میدونید، تعریفتون از موفقیت شاید این باشه: ایجاد یک فعالیت شغلی پویا و مولد با میزان رشد صعودی، و اصل داستان: &quot;بهترین نوع استفاده و افزایش نسبت به منابع موجود&quot; یعنی چی؟ یعنی اگر من هزار میلیارد تومان دارم و الان شده 500 میلیارد تومان، هنوزم من یک فرد خیلی خیلی پولدارم و به نون شب محتاج نیستم که کسی در ظاهر متوجه بشه من همون بی دست و پاییم که سرمایم نصف شده! اما نسبت به فردی که 10 میلیون تومان داشته و با یک فعالیت شغلی پویا تونسته اونو به 10 میلیارد تومان برسونه، با اینکه هنوزم بسیار کمتر از من سرمایه داره، ولی قطعا در رقابت موفقیت از من کیلومترها جلوتره! بله، نظر من اینه: موفقیت و دست و پا دار بودن یعنی &quot;هنر فرد در بهترین و پویاترین نوع استفاده از منابع موجود با در نظر گرفتن شرایط موجود&quot;</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 10:44:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاحالا درباره CX کار (Customer Experience) شنیدید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%AA%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-cx-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-customer-experience-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%AF-z0fvtozzqy8b</link>
                <description>خب UI کار، کارش اینه که اینترفیس رو خوشکل کنه و استانداردهای طراحی مثل رنگ و سایز و الاین و چندتای دیگه رو رعایت کنه. در نهایت وقتی ما طرح رو میبینیم از عبارت: “واو چقدر قشنگه!” استفاده میکنیم.اما UX کار میاد طرح UI کار رو دچار چالش میکنه و دستخوش تغییر. چیدمان، ساختار و دسترسی راحت‌تر بسته به فکر بزرگتر سازمان وارد طرح میشه و در نهایت اون طرح به هدف سازمان نزدیک تر میشه. اینجا وقتی ما طرح رو میبینیم از عبارت: “واو چقدر کارایی داره!” استفاده میکنیم.اما CX کار میاد طرح UI و UX کار رو دوباره دچار تغییر میکنه. البته فقط یکی از کار های CX کار نظارت روی UX کار هست. کارهای دیگه مثلا برند، تبلیغات، خدمات، فروش و محصولات همگی توی مشت CX کار هست. در کل وظیفه این رو داره که هیچ بخشی از فکر اصلی سازمان دور نشه.حالا فرض کنید CX کار، کاری رو به UX کار بده که UX کار هم باید به UI کار بگه!این رول معمولا توی شرکت های بزرگتر به مراتب بیشتر احساس میشه. اینجا وقتی ما اثرات این رول رو میبینیم از عبارت: “واو چقدر همه چیز میزونه!” استفاده میکنیم.بازم رول بالاتر هست مثله SD که دیگه از بحثمون خارجه.</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Fri, 05 Nov 2021 15:23:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رایگان دوری کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@hamidteimouriii/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-ypqsn9e1xiaf</link>
                <description>آیا تابحال به این نتیجه رسیدید که رابطه‌ی عاطفی شما به پایان رسیده، اما چون برای اون هزینه‌های زیادی کردید حاضر به بیرون اومدن از رابطه نیستید و تصمیم می‌گیرید که اون رو هر طور که شده ادامه بدید؟!یا یک فصل از سریالی رو که خیلی باب شده نگاه می‌کنید، اما متوجه می‌شوید که از آن خوشتون نمیاد. آیا حاضرید از تماشای اون دست بکشید؟ یا این که چون ساعت‌ها برای اون وقت گذاشتید به دیدن اون ادامه میدید؟بزارید براتون با یک تجربه ای که در زندگیم بدست اوردم، توضیح بدم چرا این اتفاق برامون رخ میده.هیچ وقت یادم نمیره در زندگیم، یه آقایی بود که جلسات فروش و بازاریابی میزاشت و سخنرانی میکرد (متاسفانه، اسمشون رو نمی تونم بگم). هر ساله هم تعداد زیادی برای جلسات این آقای سخنران ثبت نام میکردن. اون زمان سال 91 برای جلسه‌ی 45 دقیقه ای 850,000 تومان (معادل 8.5 میلیون الان) باید پرداخت میشد. خیلی از شرکت کنندگان توی صف بلیط دست و پا میزدن. اون وسط آقای شرکت کننده ای بود که خیلی تمایل به حضور داشت ولی نمیتونست هزینه جلسه رو پرداخت کنه. وقت برگزاری جلسه رسید و زمانیکه آقای سخنران وارد ساختمان میشد ناگهان آقای شرکت کننده دست او رو گرفت و کلی خواهش و تمنا کرد که شما الگوی من هستید و یکسال منتظر این لحظه هستم و پول کافی ندارم! من ماشین و ساعت آقای سخنران رو که دیدم، گفتم برای ایشون پول مهم نیست و باید درخواستشو قبول کنه. اما در کمال تعجب آقای سخنران گفت که باید تمام 850,000 تومان هزینه جلسه رو فراهم کنید و حتی یک ریال تخفیف هم ندارد! جلسه شروع شد و من خیلی ناراحت و متعجب با گارد به سخنرانی های ایشون گوش میدادم. در پایان سخنرانی نتونستم خودم رو کنترل کنم و رفتم پیش آقای سخنران :)پرسیدم چرا به اون آقای که خیلی علاقه مند و مشتاق بود که در جلسه شما شرکت کنه، حداقل تخفیف ندادید. شما که وضع مالی خوبی دارید؟!در پاسخ گفتن، فکر میکنی 850 هزار تومان برای جلسات من، با توجه به محتویاتی که گفتم، خیلی ارزونه؟من گفتم صادقانه بخوام بگم، بیشتر چیز هایی که گفتید توی اینترنت موجود بود و من توقع این محتویات رو نداشتم.در پاسخ گفتن، محتویاتی که گفتم اصلا مهم نبود و خود منم از کلیشه ای بودن محتوا خبر دارم. اما 850,000 تومانی که برای این جلسه پرداخت کردی مهمه و همیشه در ذهن تو میمونه.و واقعا هم همیشه در ذهن من موند!اوایل درست متوجه منظورشون نشده بودم اما بعدا با یک اصل بازاریابی به نام سوگیری ذهنی “هزینه‌ی هدر رفته” (Sunk Cost Fallacy) مواجه شدم.به طور کلی تعریف این سوگیری ذهنی اینه که هنگامی که فرد زمان، انرژی و سرمایه‌ی خود را صرف انجام فعالیتی یا تصمیمی می‌کنه، به تلاش و کار خود برای اتمام اون ادامه میده. ما انسان‌ها به شدت وابسته به چیزهایی هستیم که براشون زمان، انرژی و هزینه صرف می‌کنیم.خیلی این اتفاق در زندگی ماها رخ میده و مهم اینه که شما دچار این سوگیری ذهنی نشید و در زندگی مواظب خودتون باشید چون اون بیرون بازاریابان حرفه ای منتظر لحظه ای هستن که ذهن ما دچار این سوگیری بشه و تور خودشون رو برای ماهی گیری پهن کنن.این قضیه هم خیلی بد نیست و می تونید با تبدیل اون به یک جزء مفید مثل بازاریابان، در منافع شخصی خودتون استفاده کنید.</description>
                <category>حمید تیموری</category>
                <author>حمید تیموری</author>
                <pubDate>Sun, 31 Oct 2021 13:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>