<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های shaparak</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamim</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:28:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>shaparak</title>
            <link>https://virgool.io/@hamim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیرمرد و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@hamim/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-s8bffdgkqzd5</link>
                <description>پیرمرد و دریا داستان تک تک ما آدم هاست.داستانی از نشخوارهای متداول ذهنی، بایدها و نبایدها، حسرت ها و آرزوهایی که همواره در ذهن انسان رژه میروند، و حتی وسوسه هایی که موذیانه تمرکز ما را می خورند و از هدف دورمان می کنند. این داستان رسیدن به شانس بزرگ پس از شکست ها و سرشکستگی هاست، داستان فرصتی است که بعد از صبر و تلاش بسیار قربانی غرور و قدرت نمایی میشه و حسرتی که همچون استخوان ماهی جلوی چشممان خواهد ماند.به شخصه از همینگوی ممنونم نه تنها برای پایان بندی داستان و نمایش جریان زندگی و امید در کهنسالی، بلکه چون محبت و احترام و همراهی را در مانولین و مارتین به نمایش می گذاره و به یادمان می آورد که یکسری مسائل خاص انسان است و فقدانش ما را عاری از انسانیت می کند. و چقدر خوشبخت بود پیرمرد که چنین انسان های فهمیده ای را در کنار خود داشت.هیچکس در سن پیری نباید تنها بمونه هرچند این اجتناب نا پذیرهکتاب فقط در توصیف صید ماهی تبحر نداره، بلکه آموزه های اخلاقی متعددی را در لابلای آن بیان می کند.من هم می تونم اما سعی می کنم قرض نگیرم. مردم اول قرض می گیرند بعد گدایی می کنند.دریا همان مشکلات زندگی است که گاه از دل آن شانسی به بزرگی نهنگ شکار می کنیم و گاه هیچ! توصیف همینگوی را می پسندم. از نظر او دریا برای جوان ترها &quot;المار&quot; است، یک مرد ستیزه جو، یک دشمن که باید با آن جنگید و سهم خود را از دلش بیرون کشید. اما برای پیرمرد &quot;لامار&quot; است، همچون زنی دوست داشتنی و بخشنده.گویی یک زن است...اگر وحشیانه یا بدجنس عمل می کند به این خاطر است که کمکی از او برنمی آید.مشکلات گاهی می توانند به سادگی یک دندان درد باشند، در حالیکه جوان ترها از اسم دندانپزشکی می گریزند، مسن تر ها با دندان مصنوعی هم لبخند عمیقی می زنند. آری مشکلات اینگونه اند یا باید آنها را در آغوش کشید و یا با آنها جنگید. البته حالت سومی را هم برخی ابداع کرده اند که طی آن با مشکلات فقط به نق و نق و سرکوفت سرگرمند. گناهکارانی که پیرمرد اینگونه توصیفشان می کند:امید نداشتن احمقانه است. علاوه بر این فکر می کنم گناهه. به گناه فکر نکن. الان بدون گناه هم به اندازه کافی مشکل دارم.و بی دلیل نیست که این آدم ها نه ماهی صید می کنند و نه به ساحل آرامشی میرسند.کتاب پیرمرد و دریا اگرچه کوتاه است اما کشش کافی را ندارد.با این حال، پس از خواندن آن بیشتر به نجواهای درون حساس می شوید و شاید مثل همینگوی کتابی بنویسید از خودتون و شغلتون و اندیشه های ذهنیتون. https://taaghche.com/book/32728/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7 </description>
                <category>shaparak</category>
                <author>shaparak</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 16:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستأجر</title>
                <link>https://virgool.io/@hamim/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A3%D8%AC%D8%B1-tskqa4ai7dmb</link>
                <description>وقتی کتاب را تموم کردم حسم این بود: مزخرف، کثیف، بیهوده.نمی دونم چرا طاقچه چنین کتابی را برای چالش پیشنهاد کرده. شاید او هم یکی از همسایه هاست، شاید هم خود موسیو زی که وظیفه اش هویت زدایی و دیوانه کردن مستاجرهاست!البته این تحلیل را می تونید بگذارید به پای حس بدبینی و توهمی که کتاب در مخاطب بجای می گذاره.با این حال، ابتدای کتاب این حس اینقدر کامل نبود. نویسنده توصیف روان و خوبی داره و تعلیق کافی ایجاد می کنه تا ذهن شما وحشتناک ترین حالت ممکن را خلق کنه و بخاطر همین با اینکه کتاب عمداً خیلی بی حادثه و عادی جلو میره، خودتون دست از ترسوندن خودتون برنمی دارید. این تعلیق موجب میشه تا ذهن شما جلوتر از داستان شما را بترسونه و بجای نویسنده کنترل خلاقیت و آدرنالین را بدست بگیره. ولی باید اعتراف کنم این کتاب ابداً ترسناک نیست بلکه بیشتر برای مالیخولیائی و دگرآزاری نویسنده احساس ترحم می کنید. بخصوص اواخر داستان که احساس می کنید نویسنده داره خودشو به در و دیوار میکوبه تا شما را بترسونه.اگرچه مشخص نشد چرا اینقدر همسایه ها، پلیس، دکتر، کافه دار و تک تک مردم شهر مالیخویایی بودند و هدف از این مسخره بازی ها چی بود، اما بصورت اغراق شده ای می خواست بگه وقتی به یک خواسته دیگران تن بدهید، کم کم شخصیت و هویتتان را از شما می گیرند تا شما را به نابودی بکشانند (حتی به زور، و حتی اگر مقاومت کنید و ضعیف نباشید). به نظرم این وسط یک مغلطه ای رخ داده. چون ربطی بین احترام به حقوق همسایه و نابودی هویت وجود نداره. اغلب این خواسته ها برای نابود کردن طرف مقابل نیست، بلکه برای ایجاد یک آرامش و ثبات نسبی اجتماعی است که خود فرد هم ازش منتفع میشه. بعلاوه، زندگی اجتماعی مجموعه ای از احترام به خواسته های یکدیگر است و این احترام دوطرفه است.البته باید اذعان کرد که واقعیت زندگی اجتماعی در غرب با ایران متفاوته. اینطوریه که وقتی بعنوان یک ایرانی به داستان نگاه می کنم فقط می تونم تعجب کنم از این همه دگرآزاری و توهم و توحش! اما اگر با تجربه زندگی در غرب بهش نگاه کنم به خودم نهیب می زنم که باید بیشتر مراقب بود! چون هیچ استاندارد رفتاری تو کشورهای غربی وجود نداره و به اسم آزادی هر رفتار غیرعادی می تونه تحمیل و هر رفتار عادی سرکوب بشه. بعلاوه، واقعیت پیدا کردن خونه همان قدر افتضاحه که تو داستان اشاره شده و بنابراین ممکنه تو شرایطی قرار بگیرید که مجبور بشید به خیلی چیزها تن بدهید. البته غیر ۵۰۰هزار فرانک ودیعه! که زیرنویس توضیح داده منظورش فرانک قدیمه و خیلی صفر از پول ملی حذف شده تا به پول فعلی تبدیل بشه!پایان بندی هوشمندانه کتاب هم قابل توجهه. کتابی که می رفت تا برای همیشه کنار گذاشته بشه، با یک سوال جدید تازه شروع شد. یعنی سیمون قبلی هم یک مردی بوده مثل ترلکوفسکی که هویتش را ازش گرفتند؟ پس اون نامه هم کار همسایه ها بوده؟ یعنی اصلا سیمونی وجود نداشته؟ با این تصور، داستان با روایت دیگه ای روبرو میشه که باید برگردم و از اول بخوانم، اما متاسفانه حس توصیف شده در خط اول سبب میشه از خیرش بگذرم. هرچند ذهنم بابت این هوشمندی نمره 20 به نویسنده میده و دست از حل معما نمیکشه.نکته ای که می خوام در موردش اعتراض کنم پرداخت بیش از حد به مسائل جنسی است. بله! می دونم همیشه افراد چشم و دل سیری هستند که برای خوندن این مطالب له له می زنند و از سانسور ناراحت می شن اما باید بپذیریم که ذکر این مسائل لای فیلم و کتاب یکجور خیانت به مخاطب و تجاوز به حریم شخصی محسوب میشه چون خواننده برای خوندن این مسائل سراغ کتاب نیومده ولی مثل کلمی که لای غذا پنهان کردند به خورد مخاطب می دهند. امیدوارم روزی بیاد که مشخصص کنند کدوم کتاب، کدوم صفحه، دارای مسائلی از این دست هست تا آدم هایی که به سلامت فکر و روحشان اهمیت می دهند بتونند آگاهانه تر انتخاب کنند.درنهایت چند مطلب از کتاب جای تامل داشت که به نظر می رسه فارغ از فرهنگ و زمان زندگی همیشه مهم اند:· اولین نگاه ترلکوفسکی به استلا و تصوراتی که می کنه، اونم بعنوان یک آدم مثلا روشنفکر و سالم، جای تفکر داره.· ترس از مرگ در تنهایی و زمین ماندن جنازه نیاز به داشتن خانواده را پررنگ می کند.· از نظر نویسنده بدیهی ترین حالتی که می تونه بی هویتی را نشان داد، تغییر جنسیته.· طرف بعد از این همه ارتباط با دختره وقتی ازش عصبانیه اون را «فا*شه بی مقدار» خطاب می کنه. مهم نیست چقدر در خدمتش بوده، حتی برای او هم فا*شه ای بیش نیست.· و اینکه نویسنده ذکر می کنه کتاب غذای روحه و این یعنی دقیقا میدونه داره چیکار میکنه.در مجموع، آدم برخی کتاب ها را بخاطر جذابیت و حس کنجکاویش یکسره می خونه و برخی را بخاطر اینکه زودتر تموم بشه و ذهن را درگیر نکنه. و این کتاب از دسته دوم بود.بقول استاد آمریکایی دوست مترجم (چه نسبت سختی!) کتاب مستاجر مثل &quot;کشیدن ناخن روی تخته سیاه کلاس&quot; بود.</description>
                <category>shaparak</category>
                <author>shaparak</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 17:33:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب موقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@hamim/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-ob7r9plem5ac</link>
                <description>آیا وضعیت اقتصادی شما را می ترساند؟ آیا مدام در جستجوی شغل بهتری هستید؟ از دست دادن محبت دیگران شما را با چالش مواجه می کند؟ متوجه تأثیر تایید دیگران بر انتخاب های خود هستید؟ آیا آنچه فردا برایمان کنار گذاشته برای شما هم نگران کننده است؟در اینصورت شما هم مانند بسیاری از مردم سراسر دنیا دچار &quot;اضطراب موقعیت&quot; می باشید. این اضطراب به نژاد و مکان و جریان حاکم بر زندگی شما ربطی ندارد. این تنش همه جایی حتی به غنی یا فقیر بودن شما هم ربطی ندارد. در حقیقت این اضطراب ناشی از نوع نگاه شما به زندگی است و اینگونه است که آلن دوپاتن از هاروارد آمریکا کتابی می نویسد در باب اضطراب موقعیت و در صدر پر فروش های دنیا قرار می گیرد. او معتقد است این اضطراب ناشی از زندگی در زمان معاصر است، دنیایی که سلسله مراتب و شایسته سالاری ما را به رقابت می کشاند، و ترس از انزوای اجتماعی ما را به تلاش برای کسب احترام و عشق وادار می کند. باید با این حرفش مخالفت کنم؛ اگر اضطراب موقعیت مخصوص نسل ما بود این همه جنگ در تاریخ بشر ثبت نمی شد!هرچند ما امروزه بیش از همیشه به لحاظ مادی پیشرفت کرده ایم، قطعا خوشحال تر نیستیم.هرچه ثروت مادی جوامع بیشتر شد، نرخ خودکشی و اعتیاد به الکل در آن ها بالاتر رفت و به جنگ های داخلی گرفتار شدند.حال چه کنیم؟!در این کتاب، 4 پیشنهاد برای کنترل اضطراب موقعیت بیان می شود که عبارتند از: تعریف یک فلسفه بهتر برای زندگی، تغییر ارزش ها و سیاست های جامعه، استفاده از هنر برای زیبایی بخشی به زندگی، و یاد مرگ.فکر مرگ ما را به ارزش های حقیقی زندگیمان نزدیک تر می کند.من گزینه آخر را تجربه کردم. روزگاری که از اضطراب موقعیت به افسردگی های پس از آن رسیده بودم، یکی از همان روزها که به اجبار حضور غیاب سر کلاس نشسته بودم، استاد اخلاق از رذایل اخلاقی می گفت. معتقد بود ریشه تمام اینها در غفلت از مرگ است، نه اینکه نبینیم و ندانیم که خواهیم مرد، بلکه باور نداریم! استاد تکلیف داد تا برای هفته بعد یک وصیت نامه طبق فرمت مشخصی بنویسیم و شبی 5 دقیقه در خلوت لحظات مرگ را تصور کنیم. از ما خواست از تفکر فانتزی فاصله بگیریم و براساس منابع معتبر مثل کتاب قیامت یا گناهان کبیره جلو بریم. تصوری حقیقی از لحظه ای که جنازه را پیدا می کنند، به سردخانه منتقل می کنند، بر روی سنگ غسال خانه می گذارند، می شورند، بر روی دست عزیزان به چاله ای می فرستند و در آن دفن می شویم و ساعتی بعد در تنهایی و تاریکی فرو می رویم و آن شب و شب های بعد را برای ابد در آن خانه تاریک می مانیم و چه ها که نخواهیم دید.با خودم فکر کردم توانش را ندارم، همین الان هم یک قدم به خودکشیم! اما تکلیف بود و نمی شد از زیرش در رفت. اگرچه نصفه نیمه انجام دادم نتیجه اش غیر قابل باور بود! بعد از ماه ها افسردگی، در کمتر از یک هفته زندگی رنگ گرفت، دنیا نفس کشید و من تازه فهمیدم پوزخندهای بی رمقی که به استاد می زدم چقدر اشتباه بود.و حالا آلن دوپاتن هم اندیشدن به مرگ را جزو 4 راهکار اصلی خود می بیند. دین همین است! میریم دورهامون را می زنیم آخرش میرسیم به حرف حق خدا. خوش بحال اونکه مثل ما عمرش را با تکرار تجربه و لجاجت تلف نکرد.امیرالمومنین علی ابن ابی طالب (ع):دل را با يقين نيرومند ساز، با حكمت و دانش نورانى نما، و با ياد مرگ آرام كن!شما هم راهکارهای دوپاتن را بخوانید و بنویسید آیا آنها توانسته اند به کنترل اضطراب شما کمک کنند؟</description>
                <category>shaparak</category>
                <author>shaparak</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 18:49:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@hamim/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-iqw953wlhitz</link>
                <description>برای رسیدن به معنا باید ۸ فصل زجر خالص را بنوشید بی آنکه بدانید چرا چنین چیزی لازم است؟شاید برای ویکتور فرانکل، نویسنده کتاب، اردوگاه کار نازی ها بدترین نقطه دنیا و بدترین نقطه زندگیش باشد، اما این بدترین برای هر فرد و در هر شرایطی می تواند متفاوت باشد.همانگونه که خواندن چیزی بهتر از حال خودمان ما را به سوی بهتر شدن میل می دهد، خواتدن چیزی بدتر از حال خودمان ما را به سوی بدتر شدن پایین می کشد، و 8 فصل اول این کتاب از دسته دوم است. بخاطر همین خواندن آن را به بقیه توصیه نمی کنم. مگر می شود شما روانشناس باشید و ندانی این ۸ فصل چه می کند با روان مخاطب؟ پس با چه انگیزه ای می نویسد؟برای فهم انگیزه نویسنده لازم است در آلمان زندگی کرده باشید تا بدانید کوره آدم سوزی چیست! هیتلر چه جنایتکار بی مانندی بوده! و خفقان در تاریخ چگونه آزادی بیان خوانده می شود! شما برای آنکه در آلمان حرفی بزنید باید اول یک لگد به هیتلر و یک آه برای جانباختگان کوره ها بکشید، چه برسد برای آنکه بخواهید نظریه جدیدی برخلاف نظر روانشناس مشهور، فروید، ارائه دهید. هرچه لگد بیشتری بزنید، رسانه ها شما را پر رنگ تر و با ارزش تر می کنند.تناقض های نویسنده در توصیف اسارتش در ارودگاه نازی ها کم نیست. نگهبانان اگر می زدند که ظالم بودند و اگر سکوت می کردند که میگفت ما آدم هم حساب نمی شدیم که حداقل فحش بخوریم. در حالیکه افتخارش پزشکی نکردن در ارودگاه است (مگر برای مدت کوتاهی در اواخر دوره اسارت)، کمی جلوتر معلوم میشه تنها کسی بوده که با سر این پیشنهادات را قبول می کرده (که البته بعنوان یک پزشک درستش هم همینه). اگرچه می گوید بیماران و نقص عضو ها بی رحمانه به کوره برده می شدند، باز افراد خسته و ناقص در داستان کم نیستند. مثلا چگونه تیفوسی ها را بجای فرستادن به کوره آدم سوزی، به پزشک می سپرند؟! مگر وقت اسیر در اردوگاه کار بی ارزش است؟!در مجموع اغراق در زمینه اردوگاه نازی ها فراتر از حد تصور است و هیچ بشری خفقان و تحقیر آلمانی تبارها را تجربه نکرده است که نمی توانند کلامی در مورد تاریخ خود صحبت کنند، چه برسد به آنکه بپرسند چگونه؟در تمام خاطرات فرانکل، کوره های آدم سوزی، تصوری است که با ترسش زندگی می کردند تا حقیقتی که از آن بگریزند! همانگونه که امروز نیز ابزاری برای سرکوب خواسته های مردم است، تا تاریخی که بتوان از آن عبرت گرفت.با این حال باید از خود بپرسم چگونه بشر به جایی می رسد که همنوعانش را در کوره بسوزاند؟ آیا روش بی دردتری برای کشتن نبوده است؟ مگر مزیت سوزاندن به بقیه روش ها چه بوده؟اما وقتی به بخش دوم کتاب می رسیم داستان کاملا متفاوت می شود. در میان امواجی از ناملایمات به ساحل معنا می رسید. پس خواندن این بخش را توصیه می کنم. در این نقطه است که علت قرار دادن این کتاب در بین کتاب های امیدزای چالش طاقچه را متوجه می شوید. این بخش دوم بعدها به کتاب اضافه شده و اگرچه قرار است به شفافیت بخش اول کمک کند، به شخصه هیچ ربطی بین این دو نیافتم. بله! در شرایطی که شما همه چیز خود را از دست داده اید و تنها کالبدی برهنه برایتان باقی مانده، زمانی که آینده ای برای خود متصور نیستید، هویتی ندارید و زیر شکنجه های جسمی و روحی بی هدف کار می کنید، چه چیز شما را به جلو می راند؟ چرا ادامه می دهید؟فرانکل بعنوان یک روانپزشک اتریشی معنای زندگی را علت آن معرفی می کند. این معنا برای هر کس می تواند متفاوت باشد، از خانواده تا مذهب، و طبیعتا هرچه عمق معنا بیشتر باشد انسان بیشتر دوام می آورد.بدین ترتیب، فرانکل بنیانگذار معنا درمانی می باشد و معتقد است اگر در روان کاوی فرد نسبت به امور غریزی آگاهی پیدا می کند، در تحلیل وجودی یا معنا درمانی فرد از امر معنوی یا وجودی خود آگاه می شود. او مانند نیچه معتقد است کسی که چرایی زندگیش را بیابد، چگونگی اش را نیز خواهد یافت.در اردوگاه اجباری هر حادثه ای موجب می شود زندانی کنترل خود را از دست بدهد. تمام هدف های عادی زندگی از او گرفته می شود. تنها چیزی که برایش باقی می ماند &quot;واپسین آزادی های بشری است&quot;. آزادی در انتخاب شیوه اندیشه و برخورد با یک سری حوادث.و حال باید بپرسیم فارغ از آنکه در چه مخمصه ای گیر کرده ایم و چه برای ما پیش می آید، معنای زندگی ما چیست؟ و این معنا چقدر برای پیش راندن ما و غلبه بر مشکلات قوی است؟ این معنا تا کجا می تواند ستون هویت و انسانیت ما را حفظ کند؟ و اصلا ماموریت ما در زندگی چیست؟ https://taaghche.com/book/4206/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7 </description>
                <category>shaparak</category>
                <author>shaparak</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 10:26:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>