<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fatemeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamishe-fly</link>
        <description>Just a cat in wordland</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 01:38:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10943/avatar/xQBE0V.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fatemeh</title>
            <link>https://virgool.io/@hamishe-fly</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نرفتم خداحافظی… هنوز نمی‌دونم کار درستی بود یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamishe-fly/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-nvkkybkh7jf5</link>
                <description>من عاشق قدم‌زدنم، عاشق پیاده‌روی.بی‌بی هم همین‌طور بود…انگار قدم‌زدن آرومش میکرد.هر عصر، من و داداش و بی‌بی می‌رفتیم پیاده روی، خوراکی هم میبردیم.حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم، کشف میکردیم…بی‌بی سخت‌گیر بود، اما مهربون.با ما زندگی می‌کرد.از همون بچگی، بین همه‌ی بزرگترا، فقط اون برام فرق داشت.انگار اون فقط منو میشنید.همیشه دعا می‌کردم بمونه، طوریش نشه، مثل اون سه‌تای دیگه که فقط عکسشونو دیده بودم، خاطره هاشون رو شنیده بودم زود نره…باهاش زندگی شیرین‌تر بود.برای ما سه تا یه مامان-بابا پلاس بود یه تکیه‌گاه.عاشق داستان بودم،همیشه میگفتم بی بی یه داستان بگوبی بی اما داستان زیاد بلد نبود،ولی همون چندتایی که بلد بود رو با شوق و ذوق تعریف می‌کرد.البته بی‌بی خودش یک داستان بود.همه‌چیزش نظم داشت.وسایلش رو با دقت می‌چید،حتی پلاستیک‌های کوچیک وسایلش رو تا می‌زد و مرتب می‌ذاشت کنار.یه دنیای کوچیک داشت پر از نظم و عادت‌های خودش.از پدرش زیاد برامون می‌گفت…باباش، آدم جالبی بود.می‌گفت خیلی قدیما پیش تنها رفته بود شهر تا درس بخونه،اون زمان که خیلی‌ها هنوز سواد خوندن نداشتن و درس خوندن راحت نبوده.با ذوق ازش حرف می‌زد، انگار هنوز هم به پدرش افتخار می‌کرد.و بعد یه روز گفتن بی‌بی سکته کرده.بی‌بی بعد از سکته خونه عمه ام بود، روز به روز ضعیف‌تر می‌شد. دکتر گفته بود سکته باعث یک لخته شده اگر عملش کنیم ۵۰ درصد میمونه و ۵۰ درصد نه. عمه ام نذاشت عملش کنن  میگفت شاید خوب بشه نمیخواست از دستش بده.ولی تلاشش فقط سه ماه بی بی رو نگه داشت.من نرفتم ببینمش.نمی‌خواستم تصویر اون بی‌بی سرحال وخندون از ذهنم پاک بشه نمیخواستم بی بی رو اونجوری ببینم.تو این مدت بی بی کم کم هوشیاریش‌ رو از دست داد هیچ‌کسی رو نمی‌شناخت.همه می‌گفتن خیلی خیلی لاغر شده، اون بی بی دیگه نیست.خواهرم می‌گفت: «منو نشناخت، باورت میشه؟وقتی گفتن مرد،مامان و بابا مارو نبردن.می‌گفتن  عمه ام چند روز قبل فوتش موهاشو و دستاشو حنا گذاشته.همون‌طور که خودش دوست داشت موهای بلندشو براش بافتن. مثل موهای انشرلی قالیچه‌ای که مال پدرش بود رو هم باهاش خاک کردن.خودش گفته بود.تا مدت‌ها، شاید تا دانشگاه، خوابش رو می‌دیدم.محتوا تکراری بود با کیف مشکی گنده اش و سوغاتی میومد خوب شده بود، لبخند می‌زد.ولی لحظه‌ی بیدار شدن…مزخرف‌ترین حس دنیا بود، چون بی‌بی نبود.اون خواب‌ها فقط مسکن دلتنگیم بودن.اما بی‌بی کم‌کم از خواب‌هام رفت.بزرگ‌تر که شدم، بی بی حتی از یادم هم رفت…ولی اون بچه‌ی درون من هنوز دنبال بی‌بی می‌گرده هنوز دلش می‌خواد با داداش و بی بی برن بیرون پیاده روی.. گاهی اوقات دوست داری تمام زندگی تو بدی ولی یک فریم از زندگی ات تکرار بشه.حیف که زندگی باگ زیاد داره...من، بدون داداش و بی بی در کشور غریب...</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 17:31:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سال تا یادگیری هر زبانی (تجربه من)</title>
                <link>https://virgool.io/@hamishe-fly/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-urkm5dop40rh</link>
                <description>امروز می‌خوام یه چیزی بگم به اونایی که سال‌هاست میخوان یک زبان رو یاد بگیرن، ولی یا می‌ترسن یا هی امروز و فردا می‌کنن.راهش اینه (تجربه من):اول، یه مؤسسه یا یه معلم پیدا کنین. من خودم مؤسسه رو بیشتر دوست دارم. ثبت‌نام کنین برای ترم اول، وقتی تموم شد، بی‌وقفه برین ترم بعدی. این مسیر رو حداقل یه سال کامل برید، بدون بهونه.وسطش اگه یه روز حالتون خوب نبود، معنی کلمات رو خوب نمی‌دونستین، حوصله کلاس نداشتین یا حتی یک ترم افتادید، مهم نیست! فقط برین. کتابتون رو هم عوض نکنین، کلی کتاب و پکیج هم نخرید همون چیزی که معلم یا مؤسسه میده رو خوب بخونین و یاد بگیرید. تکالیفتونو انجام بدین، اگه یه روز نشد، فرداش یا حتی ترم بعد جبران کنین. ولی قطع نکنید :(حداقل شش ماه مؤسسه یا معلم رو عوض نکنین، چون خیلی وقتا این فقط مغزتونه که داره بهونه های الکی میاره و در واقع میگه: «سخته، بیخیال شو.» بیا کاری نکنیم. مغز اولش دوست نداره انرژی بده ولی چند ماه که گذشت، میگه: «آهان، پس این جدیه» و شروع می‌کنه کمک کردن.اول کار؟ کندِ کُندحس می‌کنی حافظه‌ت شده حافظه ماهی قرمز! زود فراموش می‌کنی، کلمه‌ها یادت میرن، گرامر سخت به نظر میاد… این طبیعیه. عجله نکن. تکرار و ادامه دادن، تنها راهشه.اگه می‌تونین، سه چهار ماه اول رو حضوری برید. کلاس حضوری یه نظم خاصی داره که جلوی بهونه‌تراشی رو می‌گیره.یه نکته مهم رو هم بگم:یه سال زمان محدودی برای مسلط شدن به یه زبان هست.اما این اصلاً به این معنی نیست که نمی‌تونی! می‌تونی با همین هم کلی یاد بگیری و کار راه بندازی. این نکته ناامیدکننده نیست، برعکس.بعضیا(مثل من قبلی) وقتی می‌شنون یاد گرفتن یه زبان ممکنه دو سال یا بیشتر طول بکشه، سریع ناامید می‌شن و از مسیر می‌کشن کنار. ولی من می‌گم حتی اگه بعد از یک سال خیلی خوب نشدی، بازم می‌تونی کارای بزرگی توی زندگیت باهاش انجام بدی.پرفکت بودن :من بعد از یک سال در زبان آلمانی اونقدر خوب نیستم، هنوز نمی‌تونم جمله‌های بلند بسازم، هنوز کلی چیز هست که بلد نیستم. ولی تو خیلی موقعیت ها این سطح زبانم کمکم کرده.ومن خوشحالم که این مسیر رو یک سال پیش شروع کردم، حتی وقتی اولش مبهم و ترسناک بود.هنوز نمی‌تونم کلمه‌های پیچیده بگم. بعضی وقت‌ها تلفظم اشتباهه. ولی حداقل می‌تونم توی بعضی موقعیت‌ها از پس خودم بربیام.پس لطفاً این فرصت این تجربیات رو از خودتون نگیرید فقط به این دلیل که می‌خواین کامل باشین، یا منتظر زمان مناسبین، یا چون بعضی چیزا رو نمی‌فهمین. ای کاش دو سال پیش، وقتی بعد از سه هفته کلاس رو رها کردم، این ذهنیت و این تجربه رو داشتم. چون اون موقع درگیر فکرهایی شده بودم که اصلاً درست نبود.این رو نوشتم برای هرکسی کهالان اون بیرونه، می‌خواد یه زبان یاد بگیره و داره با سختی‌هاش دست و پنجه نرم می‌کنه، مثل من که قبلش داشتم.کتاب های آلمانی من تا الان :)</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 18:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و داستان مهارت</title>
                <link>https://virgool.io/@hamishe-fly/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-zlpzvoxihbes</link>
                <description>بعده گرفتن لیسانس نرم افزار و 8 ماه کار کردن و چند ماه فریلنسری، امسال تصمیم گرفتم یک زمینه رو تخصصی ادامه بدم و روی خودم سرمایه گذاری کنم، زبان یاد بگیرم و تبدیل به یک Front- End  کار خفن بشم :)در دنیای قبلی، من یک تولیدکننده کننده محتوا و شبکه های اجتماعی بودم ، البته در این زمینه آن طور که باید مهارت کامل و جامعی نداشتم.جادوی مهارتمن در مدتی که کار کردم  فهمیدم داشتن مهارت چقدر مهمه. برای رویا و اهدافی که در ذهنم دارم باید تلاش کنم، هیچ وقت هیچ راه میانبری وجود نداره و نخواهد داشت این قانون طبیعته.  هر مهارتی رو که دوست دارید عمیق یاد بگیرید، و سعی کنید همیشه در حال مطالعه باشید و خودتون رو آپدیت نگه دارید. راستی هیچ وقت به این که چند سالتونه و ممکنه دیر باشه فکر نکنید. به این فکر کنید جایی که ایستادید درسته یا نه؟و حالا من اومدم ویرگول که در مورد چیزهایی که میخونم و یاد میگیرم بنویسم. هم برام انگیزه باشه هم دیگران استفاده کنند. امیدوارم بتونم همیشه اینجا بنویسم و در زندگی تبدیل به یک ادم با مهارت و باسواد بشم.با نشاط، امیدوار و تلاشگر باشید :))</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2019 19:26:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان، داستان و داستان...</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-m6nm1oriuz6l</link>
                <description>چند وقت پیش موقع سفر به جایی مجبور شدم حدود یک ساعتی رو در نمازخونه ترمینال منتظر اتوبوس باشم.تو نمازخونه غیر از من و یک خانم حدودا ۴۰ ساله هیچکس نبود.کم کم من و این خانم با هم سر صحبت رو باز کردیم، این خانم که بر اساس داستانش من اسمشو میزارم «بازنده»،شروع کرد به تعریف داستان زندگیش، بعد از این که داستان زندگیش تموم شد چون خیلی داستان زندگیش غم انگیز بود، دلم میخواست به طریقی حالش بهتر بشه.دیدم کاری به غیر از امید و انگیزه برای ادامه زندگی بهش ندارم، اما این خانم آنچنان باور کرده بود کل زندیگشو باخته هر جمله امید بخشی رو بهش میگفتم با دلیلی ردش میکرد به قول اقای محمود معظمی (سخنران موفقیت) اگر بنا به نخواستن چیزی باشه ، مغز ادم هزار تا دلیل برای رد و اشتباه بودن اون میاره « پدر سوخته ی مش مندلی، سبیلش زرده اینم یک دلیل » خب منم از موج منفی و نداشتن روحیه این خانم خسته شدم از طرفی هم دلم میسوخت و هیچ کار نمیتونستم کنم جز شنیدن و تایید حرفاش و دادن حق به او. حداقل با این کار شاید در لحظه حالش کمی خوب میشد. وقتی که از اون خانم بازنده خداحافظی کردم  و داخل اتوبوس نشستم با خودم گفتم چرا من داستانشو گوش کردم که حالمو خراب کنه؟ تو مسیر راننده اتوبوس یک فیلم گذاشت و من کل فیلم رو نگاه کردم، بعد از تموم شدن فیلم گفتم چرا من فیلم رو نگاه کردم ؟ به نظرم فیلم هم نوعی داستانه. ما ادما همه دوست داریم داستان بشنویم و تعریف کنیم ،خیلی هم دوست داریم! حالا چه این داستان ها چه واقعی باشند چه غیر واقعی.نمیدونم شاید داستان گوش کردن، خوندن دیدن باعث میشه ما حس دیگه ای رو تجربه کنیم، نمیدونم چه حسیه که ما دوستش داریم.اما میدونم باعث میشه بعضی از حس های انسانی ما مثل همدردی و... تحریک بشه.خوشحال میشم بشنوم شما چه حسی رو تجربه میکنید موقع شنیدن، دیدن و خوندن داستان هاشاد باشید :)</description>
                <category>Fatemeh</category>
                <author>Fatemeh</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jul 2018 15:19:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>