<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های همیشه بهار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hamisheh_bahar</link>
        <description>ما را نمی توان یافت، بیرون ازین دو عبرت / یا ناقص الکمالیم، یا کامل القصوریم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:20:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/42312/avatar/55Bzz6.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>همیشه بهار</title>
            <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتاب خوانی طاقچه| صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-oaoqu8butoey</link>
                <description>نوشته­ ی الیزابت نوا بایلیکتاب حلزون (نام مختصری که من برای آن انتخاب کرده ام)، یک اثر غیر داستانی است از خانم الیزابت بایلی که دستاورد او از دوران بیماری سخت و طولانی ویروسی اش نیز هست. من ترجیح می­دهم روایتم از کتاب را از این نقطه آغاز کنم که یکی از کندترین حیواناتی که می­شناسیم و همیشه برای مثال زدن سرعت پایین یک پدیده آن را مثال می­زنیم، چگونه توانسته است روزهای ساکن و کسل کننده ی یک بیمار را سرعت ببخشد.الیزابت، دختری که پیش از این پر جنب و جوش، اهل سفر و اکتشاف و عاشق زندگی در طبیعت و ارتباط با آن است به ناگاه دچار بیماری می­شود که کوچک ترین حرکتی را برای او دشوار می­کند، حتی پلک زدن! حتی تصورش هم می­تواند آزار دهنده باشد که برای همه­ی کارهای شخصی و غیر شخصی ات نیاز به دیگران داشته باشی... ولی تقدیر هیچ تضمینی برای همیشه سالم بودن به ما نمی­دهد. همه­ی جذابیت زندگی جدیدش برای او این بود که منتظر دوستانش بماند تا از پویایی و ماجراهای دنیای بیرون برایش قصه هایی بیاورند. شاید اینگونه او حس می کرد که خودش هم بخشی از این دنیای پر از حرکت است.من کتاب را در روزهایی از زندگی ام خواندم که به خاطر شرایط بارداری، تهوع دائمی و ضعف های جسمی دیگر اجازه­ی بیرون رفتن، سفر و خیلی چیزهای دیگر را از من گرفته بود. برای غذا پختن و بیرون رفتن به کمک اعضای خانواده نیاز داشتم و گویا حس می­کردم زندگی در خانه ی من و جایی که هستم متوقف شده. با اینکه می­دانستم این حالات مدت محدودی مهمان من خواهد بود و نتیجه ای خوب در انتها انتظارم را می کشید اما تاب آوردن آن باز هم برایم سخت بود. و این باعث می­شد درصد خیلی کمی با الیزابت هم ذات پنداری داشته باشم.در یکی از همین روزهای اوج بیماری نویسنده، یکی از دوستانش حلزونی را برای او هدیه می­آورد که می­شود موضوع اصلی کتاب. در زندگی ساکن و بی هیجان الیزابت حلزون با همه­ی کندی اش تنوع، شور و شوق و حرکتی ایجاد کرده بود که نگاه او به زندگی و بیماری اش را تغییر داد. حقیقتا من دوست داشتم بیشتر روایت کتاب به این اثر گذاری بپردازد اما بعد از آن تمرکز نویسنده روی زندگی حلزون و توضیحات علمی دیگری به زبان ساده در خصوص این گونه ی شگفت انگیز قرار گرفت.به نظرم خواندن این کتاب شبیه تماشای مستند راز بقاست که واقعا هم راز بقای حلزون ها را مورد بررسی قرار می­دهد. اینکه حلزون چگونه می­تواند مدتی طولانی درب خانه­ی صدفی اش را ببندد و بدون مزاحم و ترس از تغییرات محیطی بخوابد و وقتی که شرایط مساعد شد به زندگی ادامه دهد به نظرم از قابلیت های عجیبی است که به بقای آن بسیار کمک می­کند. تصور کنید ما انسان­ها هم این قابلیت را داشتیم... احتمالا در دوره ی همه گیری کرونا تعداد قابل توجهی از ما می­خوابیدیم تا درمان آن کشف شود! مسئله ی دیگری که برای من خیلی قابل توجه بود ماهیت نر-ماده بودن حلزون ها و نحوه ی تولید مثل آنهاست. وقتی حلزون الیزابت بدون داشتن جفتی در تراریومش بیش از صد جوجه حلزون را به دنیا آورد واقعاً شگفت زده شدم!برای اینکه بیشتر کتاب را لو ندهم بحثم را با این جمله تمام می­ کنم که اگر از دیدن مستند های مربوط به حیات وحش و بحث های مربوط به بقای گونه ها لذت می­برید قطعا این کتاب برای شما جذاب خواهد بود..من این کتاب رو از اپلیکیشن طاقچه گرفتم شما هم میتونید از اونجا بخونیدش:)</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Mon, 20 Sep 2021 19:08:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو مجبوری بزرگ شوی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%AC%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D9%88%DB%8C-djsxkkjreffs</link>
                <description>دختر من! بالاخره که تو باید یه روز بزرگ می شدی...شاید تاثیر گزار ترین جمله ای که مشاور پریروز به من گفت همین بود. راست می گفت. من خیلی بچه بودم و باید یک روز بزرگ می شدم. و شاید آن روز همان روز موعود بود. روزی که با مشکلی مواجه می شوی که اگر حل نشود تبعاتش خیلی بزرگ تر از دایره ی زندگی خودت است. خیلی بزرگ تر از دنیای ذهنی ات است. چیزی فرا­تر از هوار شدن رویا ها و خواب و خیال­هایت روی سرت...دقیقا در همین روز از زندگی است که فکر می کنی چقدر مهم شده­ای و چه بسا چقدر حالت به هم می­خورد از این حجم اهمیت و مسئولیت. نمی توانی مشکل را پیش بابا هم ببری؛ که همیشه حواسش به تو بوده و هر وقت گریه می کردی می گفته مگه بابا مرده که تو گریه کنی! این بار باید خودت حلش کنی!از آن روز ها که می گویند باید بین بد و بدتر انتخاب کنی... گزینه ی شیرین و دل پذیر و زود رسی در کار نیست.و البته از این روز ها در زندگی کم نیست... حتی وقتی پیر می شویم.مثلا همین پدر بزرگ؛ یک روز حوالی هشتاد سالگی اش مجبور شد باز هم بزرگ شود. و شد... . پسر ته تغاری محبوبش در جوانی مرده بود و او با همه ی خستگیِ کهنسالی باید قد می کشید. از آن روز، بابابزرگ قُدِّ مغرور و زودعصبانی شوی ما، کم کم تبدیل شد به پیر مردی تودار و صبور که حواسش به همه ی بچه ها هست ولی بچه ها فکر می کنند آلزایمر دارد حواسش را از بین می برد. ولی من دیده ام که وقتی کسی حالش خوش نیست و نیست، یا حرف نمی زند بابابزرگ می فهمد و سراغش را می گیرد. حس می کنم این درد یک حالت زهدی به او داده باشد، یک بلوغ روحی اجباری که دیگر شبیه سابقش نیست.و من فکر می کنم این بلوغ های اجباری را در هیچ کتابی نمی توان پیدا کرد. شاید در موردش نوشته باشند ولی فقط با گذر زمان می توان به آن ها رسید.</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Tue, 16 Mar 2021 18:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت به ویرگول یا(با) زندگی جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-ii6drnudyyxa</link>
                <description>تقریبا بعد از پنج شش ماه دارم خودم را مجاب می کنم چند کلمه ای در ویرگول بنویسم. در کمال نا باوری با کلمات و صفحه کلید لپ تاپم احساس بیگانگی می کنم. آخرین چیز هایی که قبل از این مدت چند ماهه نوشتم پایان نامه ام بود و بعد خدا حافظ کلمات. پیش تر ها چقدر به هم بافتن حروف و کلمه ها و جملات برایم راحت بود و الان چقدر سخت شده. انگار چرخ دنده های ذهنم نیاز به یک روغن کاری اساسی دارند.در این مدتِ نبودنم درگیر ازدواج و مشغولیت های به خصوصش بودم. راستش را بخواهید اصلا فکر نمی کردم مدیریت زندگی فردی ام پس از ازدواج اینقدر برایم سخت باشد. چرا؟ می توانم مثال بیاورم؛ در این مدت رمانی نخوانده ام، چیزی ننوشته ام، کم تر پیش می آید به قراری دوستانه بروم، کم تر درس خوانده ام و آنطور که قبل از این در کلاس های مختلف شرکت می کردم در آن ها فعالیت نداشته ام تا جایی که که از یکی از دوره های آموزشی ام حذف شدم.خوب خودم فکر می کنم همه ی این ها برای ورود یک انسان جدید به زندگی ام در کنار ورود خودم به مرحله ی جدی تر و مهم تری از زندگی است. بیش ازین که بخواهم با اداره و انجام مسئولیت های جدیدم درگیر شوم، دچار سر در گمی مشغولیت های بدون خروجی ذهنی ام.در فیزیک اصطلاحی به نام اینرسی یا لَختی وجود دارد؛ به معنی عدم تمایل اجسام به تغییر شرایطشان. مثلا اگر جسم در حال حرکت باشد دوست ندارد بایستد و اگر در حال سکون باشد دوست ندارد حرکت کند. حالا در کنار همه ی شرایطی که در خطوط بالا به آن ها اشاره کردم یک اینرسی بزرگ هم (!) روی من خیمه زده و من را از بهبود شرایط باز می دارد.گاهی اینقدر از خودم شاکی می شود که دلم می خواهد همه ی تقصیرات را گردن رضا(عضو جدید خانواده ام) بیاندازم ولی وجدان بیدارم گواهی می دهد که او بیشتر از همه سعی در برانگیختن من برای ادامه ی مسیر سابقم دارد! :)به هر حال چند روزی هست که قصد دارم یک تکان اساسی به خودم بدهم.در کنار مشغله های فردی، چالش جدید و جالب دیگری که با آن مواجه شدم مدیریت ارتباطم با رضاست. این یکی را دیگر اصلا (با تاکید روی نون آخرش) گمانش را نمی بردم که اینقدر سخت باشد. اولش همه چیز خیلی راحت به نظر می رسد، با شخصی روبرو هستی که به نظرت معقول است و خوش اخلاق است و کلی اشتراکات ذهنی دارید و ... و مهم تر از همه فکر می کنی آنقدر دوستش داری که حاضری هر فداکاری را به خاطرش انجام دهی. ولی وقتی به طور واقعی وارد زندگی می شوی می بینی چه «من» بزرگی داری. چقدر در بعضی موقعیت ها کوتاه آمدن سخت است. اصلا چقدر زن و مرد تفاوت داشته اند و تو نمی دانستی! و حتی چقدر من زودرنج و لوس بوده ام و خودم خبر نداشتم. و حتی تر، حتی ترش را نمی دانم. :)خلاصه که فکر می کنم این چالش های جدید و احیانا راه حل هایی که در این بین مکشوف می شوند خود می توانند نوشته های جدیدی را بیافرینند. اگر تجربه های مشابهی دارید با من در میان بگذارید. :)</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 20:21:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در عیش نقد کوشیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-oqc74btugido</link>
                <description>من خیلی باقلا (همان باقالی خودمان) دوست دارم. دوست دارم آن قدر از آن بخورم که دیگر به خوردنش اشتها نداشته باشم. امروز _جای رفقا خالی_ داشتم از همین خوراکی مطلوبم تناول می کردم که متوجه مطلبی شدم. یک کاسه ی پر باقلا جلوی خودم گذاشتم و با گلپر و فلفل و باقی مخلفات مشغول خوردن بودم و تمام مدت ذهنم مشغول این بود که بعد از تمام شدن محتوای این کاسه سراغ چند دانه ی باقی مانده داخل قابلمه بروم. خوب نکته اش کجاست؟ همین جا؛ من از خوردن مقدار بیشتر باقلا های داخل ظرفم لذت نمی بردم چون در آن موقع فقط منتظر بقیه اش بودم.خوب که دقت کردم دیدم این موضوع در دیگر بخش های زندگی هم کم گریبانم را نگرفته بود.مثلا وقتی کلاس پنجم بودم، تمام سال را منتظر و در تلاش بودم که در مدارس به اصطلاح تیزهوشان قبول شوم و فکر میکردم چه بهشتی از علم و دانش آنجا انتظارم را می شکد.وقتی دبیرستانی بودم تمام مدت منتظر دوران دانشجویی بودم و تصور میکردم دانشگاه همان مدینه ی فاضله ایست که می گویند؛ پر از آدم هایی که همه چیز را می دانند.در دو سال اول دوران دانشجویی هم مدام در فکر فارغ التحصیلی و رفتن سراغ رشته ی ارشد مورد علاقه ام و علاوه بر آن موضوع معما گونه ای به نام ازدواج بودم. (و احتمالا هنوز هم هستم)کجای این قصه قابل تامل است؟برای من دو جای آن:یک اینکه در هر مرحله از زندگی در فکر و خیال مرحله ی بعد هستم و باعث می شود از نعمتی که همین الان در اختیار من است آن طور که باید لذت نبرم و استفاده اش نکنم. همان یک عالمه باقالی خوشمزه که الان داخل ظرفم بود و با بی توجهی خوردمشان! حیف...دو اینکه وقتی به مرحله ی بعد می رسم و می بینم آن قدر ها هم که فکر می کردم چیز خفنی انتظارم را نمی کشیده، دچار سرخوردگی (کم یا زیاد) می شوم. باقلا های داخل قابلمه همان مزه ای را می دادند که باقلا های داخل کاسه و این نقطه ی اوج تراژدی بود!تجربه ی مشابه این را در دو سال اول راهنمایی و دوسال اول دانشگاه چشیده بودم.مدرسه ی تیز هوشان اصلا شبیه چیزی نبود که فکرش را می کردم. قطعا جای نفرت انگیزی نبود ولی من دو سال تمام از آن متنفر بودم. چرا؟ شاید چون باید بیشتر از همیشه درس می خواندم، با آدم های جدی تری مواجه بودم و از همه سخت تر اینکه نمی توانستم در آن جا شاگرد اول و لوسِ نُنُر کلاس باشم. پس تصمیم گرفته بودم شاگرد آخر کلاس شوم و یک رادیکال و معترض تمام عیار به مدرسه  ومعلم ها...و دانشگاه؛ فکر می کردم آن جا دیگر مجبور نیستیم وقت زیادی را صرف درس و مشق کنیم و می توانیم به مقدار زیادی از علم و دانش واقعی که بشود از آن لذت برد لا جرعه و با یک اَجی مَجی لاتَرَجی، مُفت و مجانی سر بکشیم. استاد ها همه چیز را می دانند و مرز های بین فیزیک و فلسفه را با سفینه در نوردیده اند. از ترم اول شروع می کنیم به اختراع و هوا کردن موشک و فیل. ولی خوب آن جا هم اینطور نبود. آن جا هم باید کلی تلاش می کردیم. کم تر یا بیشتر از قبل. آزادی های بیشتری داشتیم که در کنارش محدودیت های جدیدی هم تعریف می شد. می شد اختراع کرد و روی مرز علوم حرکت ولی به طریق خودش. (بگذریم از اینکه که من مسیر دانشگاه را اشتباه رفته بودم) اینجا هم دو سال طول کشید تا خودم را پیدا کنم.فکر می کنم معضل یک چیز است. من همیشه منتظر خیال پردازی های خودم بودم تا واقعیت. همین هم باعث می شد وقتی از نزدیک با آن مواجه می شوم در مقابلش احساس کنم خیلی محکم داخل ذوقم خورده است! شاید یکی از حکمت های در حال زندگی کردن و نپروراندن آرزو های طول و دراز در همین باشد.حدیثی از حضرت صادق(علیه السلام) هم هست که من فکر می کنم تا حدودی به این موضوع هم ارتباط پیدا می کند:هنگامی که چیزی را بسیار دوست داری از آن زیاد یاد مکن، زیرا اینکار تو را نابود می کند..زندگی درک همین اکنون است!</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2019 15:12:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان|طناب مقدس 1</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B7%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-1-apuhzlvmodus</link>
                <description> گوشه ی خیابان ایستاده بودم مثل هر شب؛ هرشب به جز پنجشنبه شب ها و جمعه شب ها. این دو شب برایم فرق داشت و نمی دانستم چرا؛ اسمش را می گذاشتم یک جور تعطیلی ولی استراحت نبود؛ چیزی مانع کارم می شد. یک پیراهن مشکی هم رنگ کفش ها و گل سرم، تا روی زانو پوشیده بودم. به فاصله ی چند قدم کنارم فریده، سوسن و چند زن دیگر هم ایستاده بودند. من از همه جوان تر بودم. شاید هم زیبا تر. اینجا زیاد مهم نبودکه چه کسی زیبا تر است. مهم این بود که بدانی باید چطور رفتار کنی که زیبا تر به نظر برسی. این ها را پریچهر یادم داده بود، روزی که من را به آن جا آورد. پریچهر دیگر هم پیر بود و هم زشت اما می دانست چطور باید آدم ها را رام کند همانطور که من را قانع کرده بود.حوالی ساعت ده، آن سر خیابان یک پیکان آجری رنگ توقف کرد. نور تیر چراغ برق روی صورت راننده افتاد. یک پیرمرد حدود شصت ساله بود. به قیافه اش نمی خورد این طرف ها بپلکد. یک نفر دیگر هم بود، روی صندلی سمت چپ که دیده نمی شد؛ مشتری حتما او بود که نمی دیدمش. چند دقیقه داخل ماشین حرف زدند و بعد پیر مرد پیاده شد. گیج و منگ داشت به این سمت خیابان می آمد و احتمالا همه مثل من به این فکر می کردند که اولین نفر سراغ چه کسی می رود که راهش را به طرف من کج کرد. گفتم که از همه جوان تر بودم.وقتی پیرمرد به من رسید، دانه های درشت عرق را اگر روی پیشانی اش نمی دیدم، صدای ضربان قلبش حتما به گوشم می خورد. نفس نفس زنان با لحن جدی و صدای لرزان سلام کرد. گفتم :« پیرمردِ حسابی تو که دلشو نداری چرا میای جلو؟ اصلا آقات چرا خودش نیومد جلو؟» پیر مرد آب دهانش را قورت داد و آرام گفت: «آقا توی ماشین منتظرتونن.» منتظرتونن؟ چه مؤدب! دنبالش راه افتادم. به آن طرف خیابان که رسیدیم، می خواستم بروم عقب ماشین بنشینم که شیشه ی جلوی ماشین پایین آمد. چیزی را دیدم در یک لحظه انگار یک ظرف آب یخ ... نه آب داغ روی سرم ریخته باشند. آخر فقط شوکه نشدم؛ درد هم داشت! اینکه مرد، به سن و سال چیزی کم از راننده ی پیرمردش نداشت باعث تعجبم نشده بود. لباسش، لباسش همان پارچ آب جوشی بود که گفتم. می دانستم که این لباس آخوند و مُلّا هاست! آخر او؟ اینجا؟ شهر نو؟ نکند آخر الزمان شده بود. صدایش من را به خود آورد:«دختر جون، یه دیقه بیا جلو بابا ! »بابا... بابای من خیلی وقت پیش مرده بود. رفتم جلو و با تعجبِ تمام توی صورتش زل زدم. گفت:«چیه؟ به ما نمیاد مشتری باشیم؟» به حرف آمدم که :«آخه... نه .... ولی برای من فرقی نمی کنه ...» دستش را داخل جیب قبایش کرد و یک پاکت بیرون آورد. به سمتم گرفت که بگیرم؛ نگرفتم. گفتم : «نه. الان نمی گیرم که...» گفت : «بگیر بابا جان، تو هنوز خیلی جَوونی! » منظورش را نفهمیده بودم. یعنی چه؟ یعنی باید پیر تر از این باشم؟ مهم نبود. پاکت را گرفتم. گفت: «هفته ای چقدر در میاری اینجا؟» یک حساب سر انگشتی کردم: «هزار تومن این طورا.» با مکث کوتاهی جواب داد: «می خوام وقتتو ازت بخرم. توی این پاکت اندازه ی ده روز پولی که اینجا در میاری هست. ده روز کنار خیابون نایست، برو خونه بمون. مهمون من نیستیا. پول مجلس حضرت زهراست. این چند روزو مهمونِ خانوم باش، برای بعدش دیگه تصمیم با خودته. اگه پولتم تموم شد بیا مسجد میرزا موسی، سراغ سید حسینو بگیر.»سرم را انداختم پایین. نمی دانستم چه باید بگویم. حال کسی را داشتم که سیلی محکمی خورده و از شدت آن نمی داند سیلی را چه کسی به او زده تا یقه اش را بگیرد و بگوید چرا زدی؟ خیلی وقت بود به این چیز ها فکر هم نمی کردم. حتی دوست نداشتم فکر کنم. دردم می آمد. اولش از سر نداریِ مَحض بود. بعده ها دیگر شده بود عادت. عادت و و شغل. هر کاری اولش برای آدم تازه است. شیرینی و تلخی، سختی و آسانی هم برای روز های اول کار است. زمان که می گذرد، یک ماه، یک سال ... دیگر عادی می شود. یک جور روزمرگی.صدایش فرو رفتنم در خاطرات را متوقف کرد: «دختر جان، قبوله معامله مون ؟» با صدایی لرزان و بی اختیار گفتم:«قبوله!» و در دلم جمله را ادامه دادم :«بابا...»طنابی که برایم فرستاده بود را گرفتم؛ اما از چه عمقی از چاه باید بالا می آمدم؟ نمی دانستم..پ ن : اصل این داستان واقعیه و مربوط میشه به سید مهدی قوام. حواشی داستان تخیله.</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 18:08:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راستی ، مُردن درد داشت ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-vwrjzea6w3np</link>
                <description> « راستی مُردن در داشت ؟ » این جمله را شخصیت اصلی یک کتاب می گفت ، در حالی که مبتلا به سرطان بود و داشت در یک قبرستان راه می رفت . چرا یاد این جمله افتادم ؟ دیروز فهمیدم یکی از دختر های دانشگاهمان فوت شده . به یک دلیل که هم ترسناک به نظر می آمد هم مسخره ...دختر داشته در خیابان راه می رفته که تلفن همراهش را می دزدند . دنبال دزد ها می دود برای پس گرفتنش که زمین خورده و سرش به جدول اصابت می کند و تمام . همین ! حتی درگیری هم اتفاق نیوفتاده بود . اسمش را «میم» بگذاریم چون با «میم» شروع می شد . [به تقلید از هاروکی موراکامی]خبر را در یکی از گروه های دانشگاه دیدم با عکس هایی که دوستان میم استوری کرده بودند با یک مصراع غمگین . چقدر تازه و زنده به نظر می رسید . انگار نه انگار مرده ...میم درست هم سن و سال من بود . با همین مقدار آرزوی پیش رو و تلاش هایی که احتمالا پشت سرش بود ...نه ، قصد روضه خواندن برای میم که شاید حتی یک بار هم از نزدیک ندیدمش را ندارم . دیروز بین جملات غمگینِ بچه ها و عبرت گرفتن هایشان از اینکه چقدر مرگ نزدیک و غیر منتظره است ،  بیشتر به یک چیز فکر می کردم : «حیف از این همه سالی که درس خوند ، آخرشم هیچی ! » ولی آیا واقعا حیف بود ؟ واقعا آخرش هیچ چیز نبود ؟ از یک جهت بله . تصور کن میم بیچاره حد اقل یکی دو سال پیوسته درس خوانده بود تا در یک دانشگاه دولتی عمران بخواند . بعد هم که قبول شده بود هی عمران خوانده بود ، هی عمران خوانده بود تا مهندس عمران شود و شد . بعدش هم نمی دانم قرار بوده چه کار کند ولی نکرد . دقیقا همینجا باید زمین بازی را ترک می کرد ...ولی این انصاف نیست که آدم اینقدر راحت حیف شود . توضیح این مفهوم برایم کمی سخت است که در این دنیا مهم نتیجه نیست ، مهم مسیر است . فکر کنیم میم پنجاه سال دیگر هم عمر می کرد . پنجاه سال دیگر هم تلاش و تلاش و تلاش و بعد سوت پایان بازی . باز هم همین بود ؟ احتمالا بله . چون تجربه نشان داده هر چه به مراحل بالاتر بازی زندگی می رسیم ، هرچند مهارتمان در قسمت های قبل بیشتر شده ولی بازی سخت تر می شود . تصویر تمام پیر مرد ها و پیرزن های فامیل جلوی چشمم می آید که کلی تلاش کردند تا خانه باغی چیزی در جایی خوش آب و هوا برای خودشان بسازند و در زمان بهره برداری مُردند . عمو مسلم ، زن دایی بابا ، آقا نصرت و ... . دنیا هیچ کس را کامروا نکرده بود . پس همه مان مثل میم حیف می شویم ؟ قاعدتاً نباید اینجور باشد ! این که انصاف نیست . ولی نه ، به دلیل همان جمله ی بالا اینطور نمی شود ؛ نتیجه مهم نیست ، مهم مسیر است !همینجاست که معنی این جمله ی خدا برای آدم واضح تر می شود که : «برای انسان چیزی جز تلاش و کوشش او نیست . » نمی دانم این کلمه در یک متن نوشتاری می گنجد یا نه ولی بعد از خواندن این جمله ی خدا باید بگویم : آخیش ! پس برای خدا هم (که اصل کاری است) ، همین مسیر مهم است ! انگار اصلا درستش این است که مسیر های سخت را برای او برویم ، آخرش هم هر چیزی که شد مهم نیست . فقط مهم این است که برای او باشد ، در تلاش هم کم نگذاریم ...به قول قیصر امین پور عزیز : ساحل بهانه ایست رفتن رسیدن است ...امیدوارم منظورم را خوب بیان کرده باشم :)</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2019 16:33:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت تدبری 3 | شب های چنین ، نه وقت خواب است ...</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DB%8C-3-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cyznnvzr3blg</link>
                <description>  این چند روز آخر ماه رمضان که می شود در دل آدم یک دوگانه ی «کاش زود تر تمام شود» و «حیف از روزهایی که رفت و کاش تمام نشود» تشکیل می شود . پیام اول را جسمی که به ظاهر خسته شده صادر می کند و پیام دوم را روحی که خودش را در آغوش خدایش می بیند و دوست ندارد آن را ترک کند . روح دوست دارد همه ی ماه های خدا رمضان باشد اما یاد این جمله ی سعدی می افتد که «اگر شب ها همه قدر بودی ، شب قدر بی قدر بودی . » اگر هر ماه خدا رمضان بود که دیگر رمضان ، رمضان نمی شد ...گفتم این روز های آخری ماه مبارک یک یادداشت تدبری دیگر هم بنویسم که خدا را خوش بیاید ... راستی چقدر خوب است اگر خدا خوشش بیاید !امروز می خواهم از آیاتی با شما بگویم که مسئله ی اختلاف طبقاتی را در ذهن من حل کرد . این ابتدا که دارم شروع به نوشتن از آن ها می کنم ، نمی دانم می توانم هر چه دریافته ام و استفاده کرده ام را روی صفحه بیاورم یا نه . قطعاً خیلی خلاصهاست ولی با توکل بر خدا شروع می کنم ؛آیات 15 و 16 سوره ی فجر را با هم می خوانیم : فَأَمَّا الْإِنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ ﴿۱۵﴾ پس اما انسان ، هنگامی که پروردگارش او را بیازماید پس او را اکرام کند و نعمتش بخشد ، می گوید پروردگارم مرا اکرام کرد . وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ ﴿۱۶﴾ و اما وقتی او را بیازماید پس رزقش را بر او تنگ بگیرد ، می گوید پروردگارم به من اهانت اکرد .همانطور که از ترجمه ی تطبیقی می فهمیم ، این آیات می خواهد از یک نوع نگاه انسان به نعمت های خداوند اشاره کند . چه نگاهی ؟این نگاه که اگر خداوند به انسان نعمت بدهد جا دارد بگوید که خدا مرا کرامت کرده و به خود مغرور شود و در مقابل اگر خداوند نعمت یا نعمت هایی را از انسان بگیر بگوید خداوند دارد به من اهانت می کند . در واقع در این نگاه ما معیار دوستی خدا با خودمان یا معیار سعادت و شقاوتمان را فراوانی یا کمبود نعمت قرار می دهیم ، در صورتی که اگر به ابتدای این دو آیه دقت کنیم ، خداوند هر دوی این ها را پیش از هر چیز ، امتحان خود معرفی می کند و نه چیز دیگری . در زندگی روزمره هم ، ما عادت داریم وقتی کسی را می بینیم که زندگی سختی را می گذراند می گوییم دچار بلا شده و خدا دارد او را امتحان می کند . حال آنکه خداوند وجود نعمت را هم امتحان خود معرفی می کند . برای این نوع نگاه به نعمت ، مثالی هم داریم ؟بله ؛ در آیه ی 40 سوره ی نمل ، زمانی که برای حضرت سلیمان ، تخت ملکه ی سبا را از مسافتی دور و در یک چشم به هم زدن ، می آورند ایشان می گوید :هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ ﴿۴۰﴾         گفت اين از فضل پروردگار من است تا مرا بيازمايد كه آيا سپاسگزارم يا ناسپاسى مى ‏كنم و هر كس سپاس گزارد تنها به سود خويش سپاس مى‏ گزارد و هر كس ناسپاسى كند بى‏ گمان پروردگارم بى ‏نياز و كريم است . بخش ابتدای کلام جناب سلیمان را ما زیاد سر در خانه ها و مغازه ها و پشت ماشین هایمان می نویسیم . اما در آنجا که می گوید این نعمت را خدا به من داده تا امتحانم کند ، که آیا شکرگزارم یا نه ؟ و وظیفه ی ما را در قبال این فضل و بخشش بیان می کند را عموماً مورد توجه قرار نمی دهیم . نمونه ی دیگری هم از نحوه ی برخورد انسان با نعمت در قرآن آمده و آن شخصی به نام قارون است . آنجا که در جواب قومش وقتی به او گفتند از آنچه خدا به تو احسان کرده ، بخشش کن گفت :قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِنْدِي       [قارون] گفت من اينها را در نتيجه دانش خود يافته‏ ام . ( سوره ی قصص آیه ی 78 )می بینید چطور فراوانی نعمت هم وسیله ی آزمایش بشر می شود ؟ قارون نه تنها شکرگزار نعمت خدا نبود و از آن انفاق نکرد بلکه نعمت ها را حاصل دانش خود دانست . خداوند برای درمان این نگاه غلط در انسان سراغ ریشه ی بیماری می رود و راهکار عملی ارائه می دهد . کلَّا بَلْ لَا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ ﴿۱۷﴾       ولى نه بلكه يتيم را اکرام نمی کنید (۱۷)وَلَا تَحَاضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ ﴿۱۸﴾       و بر خوراك[دادن] مسکین همديگر را ترغیب نمی کنید (۱۸)وَتَأْكُلُونَ التُّرَاثَ أَكْلًا لَمًّا ﴿۱۹﴾       و ميراث را می خورید خوردنی یک جا (۱۹)وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا ﴿۲۰﴾ و مال را دوست داريد دوست داشتنى بسيار زیاد (۲۰)خوب علت چیست ؟ - اکرام نکردن یتیمان ؛ این فقط شامل کمک مالی نمی شود و محبت و نوازش را هم در بر می گیرد.- ترغیب نکردن یکدیگر به اطعام مساکین . (در مورد این موضوع در سوره ی ماعون کمی بیشتر گفته ایم .)- خوردن میراث به صورت یکجا و جدا نکردن حلال و حرام آن از یکدیگر ؛ این یکی از نمونه های رایج حرام خواریست . - دوست داشتن بسیار شدید مال ؛ این یکی که در آخر هم بیان شده همان علت العلل است .  در واقع همه ی فتنه ها زیر سر این حب شدید است !در واقع شما با انفاق ، این رشته ی محکم پیوند دهنده ی خود با مال را قیچی می کنید . و در نتیجه ی آن نگاهی که به نعمت پروردگار داریم اصلاح می شود . دیگر نعمت را مایه ی ابتلا و آزمایش خدا می دانیم و از داشتنش سرگیجه ی غرور و از نداشتن و از دست دادنش ، سرگیجه ی ضعف نمی گیریم . .سوره ی فجر را در روایات منسوب به حضرت حسین (علیه السلام) کرده اند . شاید به دلیل اینکه این وجود بزرگوار مصداق کامل و زیبای نگاه ابتلایی به نعمت هستند . آن هنگام که جان خود و عزیز ترین هایش را انفاق می کرد ... در آیات انتهایی سوره هم که خداوند مستقیماً نفس مطمئنه را خطاب قرار می دهد و انگار حرف هایی  عاشقانه می زند به بنده اش ، پیش از هر کس حضرت حسین را برای ما یاد آوری می کند ....این متن در شب وفات امام خمینی (ره) منتشر میشه ، شادی روحشون صلواتی بفرستیم . ما نسل لحظه های حضوریمدر روزگار بی تو صبوریمچشم انتظار صبح ظهوریمخون در رگ قیام نمرده است !    (میلاد عرفانپور ).ان شاالله خداوند ما رو قدر دان قرآن مکتوب و ناطقش قرار بده ... .منم دعا کنید رفقا :)</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2019 23:18:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب نبات هل دار</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D8%A2%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-rlzyre5pxui8</link>
                <description>یادتان می آید چند وقت پیش گفته بودم از معرفی کتاب خوشم نمی آید ؟ حرفم را پس می گیرم ! چون الان می خواهم از یک کتاب دیگر با شما حرف بزنم . آب نبات هل دار ؛ از مهرداد صدقی .بیش از هر چیز این کتاب من را یاد «شما که غریبه نیستید» از هوشنگ مرادی کرمانی انداخت . از آن کتاب که خیلی سال پیش نیمه کاره خواندمش چیز زیادی یادم نیست فقط یک زلالی و رهایی که هر کسی در کودکی و نوجوانی تجربه اش می کند یادم می آید . به علاوه خنکای هوای کوچه باغ های روستایی و دویدن در آنها ...من زیاد کتاب طنز نخوانده ام اما از همان چند تای کم ، این بهترینشان بود . و چون زیادی زود به هر چیزی می خندم  هنگام چشیدن آب نبات هل دار هم دفعات زیادی را با صدای بلند خندیدم . در حدی که مجبور بودم برای خانواده که داشتند چپ چپ نگاهم می کردند که « نکنه خل شده دختره ! » وقایع داستان را تعریف کنم . چیزی که آب نبات هل دار را برای من متمایز می کند این است که نشان داد می شود یک روایت را از دل زندگی حقیقی مردمی نه چندان برخوردار بیرون کشید و هم زمان شاد هم بود . زندگی ای که خالی از مشکلات و از دست دادن ها نیست . حتی بخشی از داستان را جنگ و اسارت در بر می گیرد . آب نبا ت هل دار به آدم می گوید ، می شود به بی پولی هایی هم که می تواند برای هر کسی اتفاق بیوفتد خندید و از کنارش رد شد . یعنی در داستان که می شود ، واقعیت را نمی دانم ! آن رسالت همیشگی طنز را هم فراموش نکرده و رذایل اخلاقی آدم ها را بزرگ کرده ، پیش چشممان می آورد تا به آن ها بخندیم و از داشتنشان خجالت بکشیم ! اسم شخصیت اصلی داستان محسن است . یک پسربچه ی بجنوردی و شیطان و سرشار از خرابکاری های بچگانه ... کلی هم دوست و رفیق شبیه خودش دارد . محسن حتی عاشق هم می شود در همان کودکی ! راستی تمام گفتگوهای کتاب به لهجه ی مشهدیست و این شاید جذاب کننده ترین بُعد آن است . اگر کارگردان طنز بودم حتما فیلمی از وقایع آب نبات هل دار می ساختم و احتمالا شبیه پایتخت کار خوبی از آب در می آمد . ورژن مشهدی اش می شد .آب نبات پسته ای و دارچینی جلد های بعدی آن هستند که در صف خواندنی هایم قرارشان دادم .خلاصه که اگر خواستید حال و هوایتان را عوض کنید کمی آب نبات هل دار با چایی می چسبد ! (چقدر این جمله را کلیشه ای ساختم ! :)) )</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 21:53:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه ربنای شجریان ، نه استادیوم رفتن زنان !</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-qvkopnrrke5u</link>
                <description> نه ، در این پست قرار نیست سیاسی حرف بزنم . یعنی اصلا بلد نیستم . فقط یک تحلیل شخصی که سعی کردم بر پایه ی عقل و مشاهدات شخصی ام انجام بدهم روبه روی شماست !من به شدت موسیقی سنتی را دوست دارم . علاقه ایست که شاید از پدر و مادر و دایی مرحومم به ارث برده ام . صدای شجریان را هم . اصلا بعضی وقت ها که دلم می گیرد «جان عشاق» شجریان را زمزمه می کنم . گاهی وقت ها هم که خوشحالم «بت چین» را . وقت هایی هم که عاشقانه ام عود می کند «اشک مهتاب» گوش می دهم .الان بیست روز از ماه رمضان گذشته و حتی یک بار هم ربنای شجریان از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران پخش نشده . در خانه ی ما که حال و هوای معنوی دم افطار هیچ تغییری نکرده . اصلا در آن ساعت کسی به ربنای شجریان فکر هم نمی کند . راستش را بخواهید شنیدن مناجات با خدا ، از حنجره ی چند قاری کم سن و سال یا اصلا سن و سال داری که عمر خود را در مجاورت و انس قرآن گذرانده برای من خیلی شیرین تر است .  نمی خواهم شجریان ، استاد مسلم آواز ایران ، را زیر سؤال ببرم . ولی او برای من صرفا یک خواننده و هنرمند است ، نه بیشتر ، نه کمتر ! حب و بغض سیاسی ام را هم از او دریافت نمی کنم . جریان این کشمکش ربنا و صدا و سیما را هم دقیق نمی دانم ولی تا جایی که از نوجوانی هایم یادم می آید خودش دوست نداشت آثارش در رادیو و تلویزیون پخش شود . فکر می کنم اوایل ماه رمضان امسال بود که در تایم لاین توییتر با توییت خانمی عضو شورای شهر تهران مواجه شدم که نوشته بود امروز در شورای شهر بحث پخش شدن ربنای شجریان را مطرح کردیم و این حرف ها . (قریب به مضمون) بدون تعارف بگویم اگر این خانم محترم (که اسمشان را هم یادم نمی آید) ، جلوی دستم بود حتما از خجالتش در می آمدم ؛ اما چون نبود صرفا به نوشتن یک جمله به او اکتفا کردم که «خانوم محترم ! گشنگی نکشیدی عاشقی از سرت بپره ! » چرا ؟ چون به نظرم این کلک ها دیگر قدیمی شده . کدام کلک ها ؟ از همان ها موقع انتخابات هم می زنند و مثلا با صدای اکو دار و تاثیر گذار می گویند : « من دوست دارم صدای شجریانو ... » . در حالی که اصلا به شان نمی آید ! چرا می گویم کلک ؟ چون در زمانی که مردم جامعه غم نان دارند ، چیزی را به عنوان دغدغه به مردم معرفی می کنند که اصلا دغدغه ی مردم نیست ! اصلا در زندگی شان تاثیری ندارد . آخر مسئولیت شورای شهر این است ؟من صدای شجریان را دوست دارم و هر وقت بخواهم آثارش را گوش می دهم . کسی هم گوش هایم را نمی گیرد ! وقتی هم با این گونه کلک ها مواجه می شوم واقعا احساس می کنم به شعورم توهین شده ...یک مورد مشابه دیگر هم مد نظرم هست ؛ استادیوم رفتن زنان .من اصلا فوتبالی نیستم . مثل درصد بالایی از خانم های ایرانی . نمی خواهم فقط از موضع خودم حرف بزنم . پس می روم سراغ آن درصد کم فوتبالی . در جامعه ی آماری من دو سه نفر از رفقای نزدیکم به شدت فوتبالی هستند . وقتی دوم دبیرستان بودیم یکی از آن ها یک روز کلاه سرش گذاشت و رفت استادیوم تا بازی استقلال را تماشا کند . در مورد آن دو سه تای دیگر هم ندیده ام آن قدر علاقه ای به تماشای بازی های داخلی در استادیوم داشته باشند ...خوب این استادیوم رفتن می شود مشکل چند درصد از زنان جامعه ی ما ؟ چند درصد از زنان از نرفتن به استادیوم رنج می برند ؟ نمی دانم ، ولی قطعا زیاد نخواهد بود !اما مدت هاست تا در مورد زنان و حقوق زنان و این جور کلید واژه ها سرچ می کنیم بحث استادیوم رفتن هنوز داغ است . در واقع با تبلیغات و به خاطر نفع های سیاسی کاری می کنند که حتی من که فوتبالی نیستم هم کم کم از اینکه حق ندارم به استادیوم بروم رنج می برم !خوب تا اینجای قضیه دردناک هست ولی نه خیلی . چه زمانی خیلی دردناک می شود ؟ وقتی مدافعان حقوق زنان و افراد تربون بدست یا به اصطلاح فعال حوزه ی زنان از برخی حقوق جدی تر و واقعی یک زن غافل می شوند .اصلا یادمان می رود در جامعه افرادی هستند به نام زنان سرپرست خانه وار . زنی که سال ها مسئولیت همسری ، خانه داری و تربیت چند فرزند را به عهده داشته ، از نظر شرع و قانون اساسی همه ی مخارجش به عهده ی همسرش بوده و حالا به هر دلیلی همسرش را از دست می دهد . در حال حاضر او شغلی ندارد و احتمالا مهارت و پتانسیل اشتغال را هم . در ضمن مسئولیت تربیت و خانه داری هنوز به عهده ی اوست . در اسلام مخارج این زن بر عهده ی حاکم شرع است . در قانون اساسی هم بسیاری از مسئولیت اقتصادی این زنان به عهده ی دولت است . اما آیا واقعا آن طور که باید ، کاری برای آن ها انجام می شود ؟ آیا تریبون به دست ها برای احقاق این حق کاری می کنند ؟ نه ! چون آن ها حواسشان به استادیوم است !آیا مردم برای محروم ماندن از این حقوقشان رنج می برند ؟ نه ! چون حواسشان را پرت ربنای شجریان و استادیوم رفتن زنان کرده اند ... مشابه این دو را ببینید در ترساندن مردم از «دیوار کشیدن تو پیاده رو ها !! » نه من دیگر گول این حرف ها را نمی خورم ! </description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2019 14:49:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت تدبری 2 : پوسته ی توخالی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DB%8C-2-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-pyb7jregof2w</link>
                <description>  سلام دوستانمی خواستم اولش بنویسم شب بخیر ولی نمی دانستم که یادداشت را چه زمانی منتشر می کنم و شما چه زمانی آن را می خوانید ، پس به جایش وقت بخیر .دیگر دارم به نوشتن این یادداشت های تدبری عادت می کنم ! این چند روز که سوره ی ماعون نیمه کاره مانده بود احساس می کردم چیزی گم کرده ام . حتی دستم نمی رود یادداشت دیگری این بین بنویسم و منتشر کنم ! پس به قول برنامه های تلوزیونی با ما همراه باشید ...آنچه گذشت :در قسمت (پست) قبل با هم تا آیه ی 4 سوره را خواندیم . از نماز گزارانی گفتیم که نماز می خوانند ، اما یتیم را از خود می رانند . نماز می خوانند اما دیگران را به غذا دادن به مساکین ترغیب نمی کنند . خداوند آن ها را با کلمه ی ویل تهدید کرده بود . که یعنی وای بر آن ها ... و گفتیم این کار باعث می شود که این افراد در عمل باعث تکذیب و دروغ انگاشتن دین شوند . قسمت دوم : از آیه ی 5 تا آیه ی 7 خداوند اینگونه نمازگزاران را توصیف می کند . وصف اول این است :الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ ﴿۵﴾ همان کسانی که از نمازشان غافل اند . ببینید ، نگفته «در نمازشان غافل اند » ، که اگر این بود به معنی دقت نکردن اینها در چگونگی نماز معنا می شد . مثل نماز بی حضور قلب یا نمازی با شک و حواس پرتی ... گفته «از نمازشان عافل اند . » یعنی چه ؟ گفته بودیم این ها مُصلِّین هستند ، یعنی نمازخوان اند . ایگونه نیست که غفلت از نماز به معنی نماز نخواندنشان باشد . پس غفلت این ها از حقیقت نماز  است . و این حقیقت همان چیزیست که در ابتدای سوره در موردش حرف زدیم . حواس جمع بودن در مورد یتیم و مسکین ...در سوره ی معارج هم خداوند وصفی مشابه برای نماز گزاران حقیقی می آورد : وَ الَّذِینَ فِی أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ        و همان کسانی که در اموالشان حقی معلوم است .لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ        برای سائل و محروم . داخل پرانتز پیشنهاد می کنم آیات 22 تا 34 این سوره ی مبارکه را هم مورد توجه قرار دهید .وصف دوم نماز گزاران غیر حقیقی :الَّذِينَ هُمْ يُرَاءُونَ ﴿۶﴾       همان کسانی که ریا می کنند . ریا با رؤیت از یک ریشه اند و در واقع یعنی به رؤیت رساندن . کسی که ریا می کند هم عملش را بدون نیت خالص به رؤیت دیگران می رساند . این ها در واقع نماز می خوانند و چه بسا نماز خوبی هم بخوانند و حتی آن را به رؤیت خداوند و دیگران در بیاورند اما از حقیقت نماز که پیش تر از آن گفتیم غافل اند . این نماز شکل ظاهری یا همان پوسته ی آن را دارد اما پوچ و تو خالیست !وصف سوم و آخر : وَيَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ ﴿۷﴾       و بهره مند کردن را منع می کنند . ماعون با معونه هر دو از ریشه ی معن گرفته می شوند . ماعون در واقع هر آن چیزیست که در رفع نیازی از نیاز های زندگی به کار می آید . هر کوچک ترین کمکی ...خوب خداوند با بیان آخرین ویژگی ، پازل شخصیتی نماز گزار غیر حقیقی را کامل کرد !.کمی هم از ارتباط نماز با کمک به فقیر بنویسم ؛ببینید نماز ، نماد و سمبل خدا گرایی است . خدا گرایی اگر به شکل حقیقی و درستش صورت بگیرد ، انسان را از وابستگی و چسبیدن به مادیات دنیا رها می کند . پس اگر کسی درست و حسابی نماز را به جا بیاورد ، کمک کردن به یتیم و مسکین (به همان معانی عامی که در پست قبل گفتیم) ، برایش آسان خواهد بود ..راستی ، بین نماز صحیح از نظر شرعی و نماز مقبول خداوند فرق و فاصله هست ....ان شاالله خداوند همه ی مارو از نماز گزارای حقیقی قرار بده !فایل صوتی و تصویری این سوره ی مبارکه رو میتونید توی سایت tadabbor.org و بخش آموزش مشاهده کنید .  مثل همیشه پذیرای نقد و نظر و سؤالاتون در حد توانم هستم . اینکه می گم در حد توانم یعنی اگه بلد نبودم میرم می پرسم یا می خونم تا با هم یا بگیریم  :).و در آخر ، ما به او محتاج بودیماو به ما مشتاق بود ....اصلاً شاید واسه همین سفره ی مهمونی پهن کرد برامون ... .منم دعا کنید :)</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2019 00:09:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت تدبری 2 ؛ پوسته ی بدون مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DB%8C-2-%D8%9B-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B2-oaccugu0mdk6</link>
                <description>  سلام دوستان .طاعات قبول . ماه رمضان به کام :)امروز به عنوان یادداشت تدبری ، سراغ سوره ای می رویم که بیشترین مخاطبانش بین آدم های مذهبی و نماز خوان است . سوره ی مبارکه ی ماعون . متن و ترجمه ی تطبیقی سوره را این بار در بین متن و آیه آیه می خوانیم . (من باب امتحان)سوره ی ماعون با یک سؤال آغاز می شود :أرَأَیْتَ الَّذی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ (1)  آیا دیدی آن کسی را که دین را تکذیب می کند ؟ خوب است بدانیم ، با سؤال شروع کردن یک سخنرانی یا متن ، در واقع یک فن خطابه است ، برای جلب توجه مخاطب و خوب در اینجا هم خداوند سخن خود را با سؤال شروع کرده است . سؤال در مورد کسی که دین خدا را تکذیب کرده است . تا اینجای کار ما نمی دانیم این فرد به چه شکلی به تکذیب دین پرداخته ؟ آیا با سخنش این کار را کرده ؟خوب در آیات بعد خداوند این موضوع را برای ما روشن می کند .فَذلِکَ الَّذی یَدُعُّ الْیَتیمَ (2) پس او همان کسی است که یتیم را به شدت می راند ؛یکی از ویژگی های این آقا یا خانم تکذیب کننده به شدت راندن یا همان دَعّ یتیم است . حال یتیم کیست ؟ در لغت عرب به هر کسی که استحقاق نعمتی را داشته و از آن نعمت محروم شده یتیم گفته می شود . مثلا پیر مرد 90 ساله ای که پدر ندارد را کسی یتیم نمی نامد ، اما همین نعمت پدر اگر از کودک 8 ساله ای سلب شود ، او یتیم است . (داخل پرانتز اینکه به نسل ما هم چون از حضور و ارتباط مستقیم با امام زمانمان برخوردار نیستیم ایتام آل محمد گفته می شود .... ) ویژگی بعدی چیست ؟ وَ لا یَحُضُّ عَلى‏ طَعامِ الْمِسْکینِ (3) و بر طعام بینوا ترغیب نمی کند . اگر دقت کنیم خدا فقط نگفته که اینها به شخص مسکین و بینوا کمک نمی کنند بلکه گفته دیگران را برای این کمک کردن ترغیب نمی کنند . نکته ی قابل توجهیست که ما گاهی خودمان بیشتر از مقداری محدود ، توان کمک به فقرا را نداریم اما می توانیم از اعتبار و آبروی خود خرج کنیم تا دیگران نیز ترغیب و تشویق شوند و این کار را انجام دهند و این نکته هم برای خداوند متعال مهم هست .در آیه ی بعد تعبیر عجیبی از خداوند می بینیم :فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ (4)      پس وای بر نماز گزاران !آخر چرا ؟ مگر نماز کار بدیست ؟ مگر اصلا خود خدا ما را به اقامه ی نماز امر نکرده است ؟ پس چرا وای بر نماز گزاران ؟ آن هم وای از جانب بزرگ ترین قدرت عالم ، نه یک شخص معمولی ! اگر دقت کنید ، این آیه در نتیجه ی آیات قبل آمده . (به دلیل حرف «ف» به معنی پس ) .پس این نماز گزاران همان اشخاصی هستند که یتیم را از خود میرانند و به غذای مسکین ترغیب نمی کنند . تا اینجای کار فکر می کنم مفهوم تکذیب دین را هم در اعمال این اشخاص دیدیم . فکر کنید کسی داعیه ی دین داری داشته باشد ، اما در خصوص یتیم و مسکین بی تفاوت باشد ، چه اتفاقی می افتد ؟ شخصی که دانش کافی از دین خدا ندارد فکر می کند دین خدا این کاریست که فرد نماز گزار انجام می دهد و خوب دیگر به این دین تمایلی نخواهد داشت . این در واقع نوعی تکذیب دین خدا به صورت عملیست . اگر دقت کرده باشید چند سالیست افرادی در روزهای حج یا اربعین مدام می گویند افراد دین دار باید هزینه ی سفر مذهبی خود را خرج فقرا کنند . حرف آن ها در جایگاه خود اشتباه است ، اما حقیقتی را به ما گوشزد می کند .چه حقیقتی ؟این حقیقت که جامعه ی غیر مذهبی هم از شخص مذهبی توقع بیشتری دارد . توقع دارد من یا شمایی که نماز می خوانیم یا هر دستور ظاهری از دین خدا را رعایت می کنیم ، صرفا پوسته ای توخالی از اسلام را نداشته باشیم و مغز آن را هم رعایت کنیم . البته رویکرد جامعه هم نیاز به اصلاح دارد . فکر کنید مثلا من که چادر سرم می کنم ، از قضا آدم دروغگویی هم باشم . یا مثلا اهل تجملات و فخر فروشی . چه می شود ؟ شخصی که از بیرون به من نگاه می کند می گوید «همه ی مذهبیا همینجورین ! » یا «اگه دین اینه ، اصلا من نمیخوام دیندار باشم ... » و هزار حرف دیگر ...خوب این قضاوت هم غلط است و دین خدا الزاما چیزی نیست که ما پوسته ی آن را در چند مدیر نا خوب با پیشانی پینه بسته و یقه ی بسته می بینیم . آن شخص فقط نماینده ی افکار و عقاید خودش است ، نه دین ! پدرم همیشه از قول امام به ما یاد می داد که « اگر دیدی کسی دزدی کرده که از قضا به او آخوند یا روحانی هم می گویند ، نگو آخونده دزدی کرده ، بگو دزده لباس آخوندا رو تنش کرده .... » و این موضوعه همیشه در دیدگاه من و برادرم مؤثر بود . اینکه آزاد از برخی اشخاص به اسلام نگاه کنیم .یا به قول استادمان ، فکر کنید همه ی مسلمان های دنیا بد شوند ، امیرالمؤمنین و حضرت زهرا (سلام الله علیهما ) که بد نمی شوند ... خلاصه که هر دو وجه این قضیه باید مورد توجه باشند . .فکر می کنم برای این نوبت تا همینجا کافیست . ان شاالله در پست بعدی در محضر ادامه ی سوره ی ماعون می نشینیم . در آخر حدیثی از امام صادق (علیه السلام) با هم بخوانیم که با این سوره هم مرتبت است : « مَعاشِرَ الشیعةِ! کُونوا لَنا زَیْنا وَلا تَکونوا عَلَیْنا شَیْنا، قولوا لِلنّاسِ حُسْنا، واحْفَظوا ألْسِنَتَکُمْ وَکُفُّوها عَنِ الفُضولِ وقَبیحِ القَوْلِ؛ ای گروه شیعه! زینت ما باشید نه باعث ملامت و سرزنش ما، با مردم نیکو سخن بگویید، و زبانتان را حفظ کنید و آن را از زیاده روی و زشت گویی بازدارید.»لینک های زیر هم قابل استفاده هستند : لینک فایل تصویری فرایند تدبر در سوره ی مبارکه ی ماعون یادداشت تدبری 1 ؛ ما آدمای بی حال پ ن : اگر سؤالی داشتید یا نقد و نظری در حد توانم پاسخ می دم :)التماس دعا !</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2019 18:33:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت تدبری 1 ؛ ما آدمای بی حال</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DB%8C-1-%D8%9B-%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84-dw3a1z9deqgm</link>
                <description> سلام رفقاالوعده وفا ؛ طبق قولی که داده بودم یادداشت های تدبری را با هم ادامه می دهیم . برای این نوبت ، سوره ی مبارکه ی عادیات را پی می گیریم . یکی از سوره های زیبایی که خودم خیلی به آن علاقه مندم . برای شروع ، متن سوره به همراه ترجمه ی تطبیقی سوره را که بر اساس لغات آن صورت گرفته می خوانیم و بعد خلاصه ای از نکات تدبری . بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ‏ : به اسم خدای رحمت گر رحم آوروَ الْعادِیاتِ ضَبْحاً (1) : قسم به دونده های شتابان در حال نفس زدن فَالْمُورِیاتِ قَدْحاً (2) : پس به جرقه افروزان با زدنفَالْمُغیراتِ صُبْحاً (3) : پس به تازندگان هنگام صبح فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً (4) : پس در اثر آن غباری بر انگیختند فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً (5) : پس بدین وسیله ، وسط جمعی در آمدندإِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ (6)  : به یقین انسان نسبت به پروردگارش بسیار بی اشتیاق و بی توجه است !وَ إِنَّهُ عَلى‏ ذلِکَ لَشَهیدٌ (7)  : و به یقین او بر آن حتما شاهد است .وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدیدٌ (8) : به یقین او نسبت به حب خیر شدید است . أَ فَلا یَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبُورِ (9) : پس آیا نمی داند آنگاه که آنچه در قبر هاست ، برانگیخته شود ،وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدُورِ (10) : و آنچه در سینه هاست آشکار شود ،إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئِذٍ لَخَبیرٌ (11) : به یقین آن روز پروردگارشان به آنان خبیر است ؟ .سوره ی عادیات هم مثل سوره ی عصر با سوگند شروع شده . اگر خاطرتان باشد در سوره ی مبارکه ی عصر ، گفته بودیم که وقتی خدای حکیم که ما می دانیم هیچگاه دروغ نمی گوید ، سوگند می خورد یعنی غفلتی بزرگ در میان بوده و او می خواهد با این کار روی جواب قسم تاکید کند . (جواب قسم ، همان جمله ایست که برای تاکید بر آن ، سوگند خوده ایم .) خوب بیایید به مرور این قسم ها بپردازیم . سوگند به :دونده های شتابان در حال نفس نفس زدن ، که از شدت تند دویدنشان روی زمین جرقه می زند . در هنگام صبح می تازند و در اثر این تاختن ، غبار بلند می شود . در نهایت به وسیله ی این شتاب و دویدن به دل جمعیتی می زنند . در دیدگاه اول ، با توجه به قرائن درون سوره و همچنین روایتی در مورد این آیات ، مقصود از این دوندگان مقدس اسب های مجاهدین اسلام هستند و خداوند از این جهت به آنان سوگند خورد که به سمت هدفی مقدس ، در حال شتاب و دویدن بودند . هر قسم در زبان عربی اجزایی دارد که به آن نمی پردازیم ، اما به حد کفایت بگویم که مهم ترین جزء آن همان جواب قسم است . و در اینجا جواب قسم آیه ی 6 است . همانا انسان نسبت به پروردگارش کنود است . کنود یعنی چه ؟ ریشه ی این لغت همان کُند در فارسیست . که در صیغه ی مبالغه آمده . یعنی بسیار کند و بی اشتیاق . یادتان می آید ، گفتیم وقتی خداوند به موضوعی مقدس برای بیان مهمی ، قسم می خورد ، بین این موضوع مقدس با آن مهم ارتباط معنایی وجود دارد ؟در اینجا ارتباط معنایی را به وضوح می بینیم . تعبیری هنرمندانه وکنایی است که در ابتدای سوره به دوندگان مقدسی سوگند خورده شد ، تا بیان شود انسان ها نسبت به پروردگارشان کند و بی اشتیاق هستند . آیات 7 و 8 به این آیه عطف شده اند . پس آن ها هم جزو جواب قسم اند . آیه ی 7 می گوید که ما خودمان به این رخوت و بی اشتیاقیمان آگاهیم ! و قابل انکار هم نیست ... اشتیاقی که گاهی برای هر کاری در وجودمان هست ولی نوبت به خدا که می رسد وقت و حوصله نداریم . چه نماز هایی که برای قراری دوستانه به تعویق انداخته ایم و ...  :(در آیه ی 8 خداوند ویژگی دیگری از انسان را بیان می کند و آن دوست داشتن بسیار شدید خیر است . تناقضی در اینجا به چشم نمی خورد ؟ ما چیز های خوب و خیر را خیلی دوست داریم ، اما نسبت به خدا بی اشتیاقیم !یعنی نعوذ بالله خدا خیر نیست ؟ نه . پس مشکل از کجاست ؟مشکل از اینجاست که ما رفتن به سوی خدا را خیر خود نمی دانیم ... غم انگیز است ، نه ؟ خوب تا اینجای کار خداوند یک بیماری فراگیر بین انسان ها را به ما شناساند . حال درمان چیست ؟ درمان خداوند در آیات 9 ، 10 و 11 آمده . خداوند بر خلاف برخی درمان های رایج ، سراغ ریشه های بیماری می رود . در این سه آیه ، سؤالی مطرح می شود که در آن اشاره به چند چیز دارد . آیا نمی داند آن هنگام که آنچه در قبر هاست بر انگیخته شود و  آنچه در سینه هاست آشکار شود ،به یقین آن روز پروردگارشان به آنان خبیر است ؟ اشاره ی به قبر ؛ این موضوع در واقع یاد مرگ است . یاد مرگ بر خلاف ظاهرش که تلخ به نظر می رسد ، اگر استمرار داشته باشد برای انسان حقیقت همیشگی نبودن این دنیا را به ارمغان دارد و این موضوع باعث تشخیص خیر واقعیست . اشاره ی به قیامت و ملاقات خداوند ؛ مسئله ای که باز هم ذکر آن ما را به آنچه اصالت دارد متوجه می کند . اشاره به آشکار شدن آنچه در سینه هاست ؛ اینکه ما در آن هنگام نمی توانیم آنچه را واقعا دوست داشته ایم پنهان کنیم . اشاره ی اصلی به آگاهی خداوند در روز قیامت ؛ اینکه شما بدانید کسی ناظر و آگاه بر اعمال شماست و هر عملی بی جواب نمی ماند ، از رخوت و سستی در بندگی خداوند می کاهد . .و در آخر جمله ای از مناجات ابوحمزه ی ثمالی را بخوانیم که مناسب این ایام هم هست :الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَدْعُوهُ فَيُجِيبُنِي وَ إِنْ كُنْتُ بَطِيئاً حِينَ يَدْعُونِي‏ ؛ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَسْأَلُهُ فَيُعْطِينِي وَ إِنْ كُنْتُ بَخِيلاً حِينَ يَسْتَقْرِضُنِي‏ستايش خداى را كه من او را میخوانم و او اجابت میكند ، و اگر چه وقتى كه او مرا میخواند كندى و كاهلى می‏كنم .و ستايش خداى را كه چون از او چيزى درخواست كنم به من عطا مى‏كند و هر چند هنگامى كه او از من قرض مى‏خواهد من بخل میورزم . . فایل تصویری و صوتی این سوره ی مبارکه  رو میتونید در سایت جامعه ی مجازی تدبر در قرآن مشاهده کنید . پ ن : اولاً ماه رمضونتون مبارک ، به قول همسایه ی مامان بزرگم اینا روزه تون مبارک :)رفقا یه مقدار طولانی تر از قبل شد متن ، ولی می ارزه به وقت گذاشتنش اگرم سوالی چیزی بود ، در حد توانم جواب میدم :)دیگه عرضی نیستالتماس دعا </description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2019 00:34:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعلق ؛ محور تحول در انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-%D8%9B-%D9%85%D8%AD%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-dabldojkfbpu</link>
                <description> من همیشه از معرفی کتاب خوشم نمی آید ؛ یعنی همیشه به آن اعتقاد ندارم . فکر می کنم اگر کسی قرار باشد به من کتاب معرفی کند باید من را بشناسد و بداند چه کتابی به درد کجای زندگی من می خورد . یا اگر قرار باشد کسی کتابی را به شکل عمومی معرفی کند ، باید قبلش توضیح دهد که کتاب قرار است چه خلأ هایی از مخاطب را پر کند . مردم که ذهنشان را از سر راه نیاورده اند . یک نسخه را هم نمی توان برای همه پیچید . ولی شاید هم بشود پیچید . بعضی کتاب ها برای بیشتر آدم ها می توانند خوب باشند . از آن جهت که ما آدم ها ویژگی های مشترک زیاد داریم یا در دسته ها و گروه هایی با ویژگی های مشترک وجود داریم ... (چقدر زود تغییر عقیده دادم !)بگذریم ، این صغری و کبری ها را چیدم تا کتابی را به محضرتان معرفی کنم . کتابی که فکر میکنم برای اکثر آدم بزرگ ها مناسب باشد . سال پیش همین روز های ماه مبارک رمضان بود که این کتاب به دستم رسید و خواندنش را شروع کردم . گفتم امسال به مناسبت سالگرد آشنایی ام با آن ، شما را هم را آن آشنا کنم ، شاید مثل سال گذشته ی من ماه مبارک قشنگ تری را سپری کنید . (ان شاالله) من از حدود هفده یا هجده سالگی ام با مفاهیمی مثل تعلق و وابستگی ، دوست داشتن و دوست نداشتن و چیز هایی از این دست ، خیلی درگیر بودم . اینکه رویکرد اسلام در این خصوص چیست ؟ اصلا من چه چیز هایی را باید دوست بدارم یا ندارم ؟ دوست داشتن آنچه در دنیاست مانع دوست داشتن خداوند می شود یا نه ؟ وابستگی های ما به آنچه که در این دنیا محبوب ماست ، در چه صورت می تواند ما را  زمین بزند ؟و خیلی سؤالات عجیب و غریب دیگر . برای همین هم ، همینکه اسم این کتاب را دیدم احساس کردم یکی از حلقه های گم شده ی زنجیر زندگی ام را پیدا کرده ام . «تعلق» ، کتابی با موضوع اخلاقی ، از آیت الله حائری شیرازی (ره) .[ پیر مردی با محاسن سفید که گاهی طبق سنت ، آن ها را با حنا رنگ می کرد . ایشان را در طول حیاتشان به کرّات در تلوزیون دیده بودم اما پای حرفشان نمی نشستم . بعده ها که گفتار هایشان را به صورت مکتوب خواندم ، به معنی واقعی کلمه حکمت جاری در کلامشان را حس کردم . ] و خوب اصل مطلب ؛ کتاب تعلق را ، همانطور که در تصویر زیر آمده ، مشاهده می کنید : بعد از خواندن این مجموعه ، آدم می تواند تا حدودی دل بستگی هایش را سر و سامان بدهد و اصل آرزو و دل بستگی اش را در چیزی قرار دهد که نه تنها هست ، بلکه همیشه هست . به قول سعدی :تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتددگران روند و آیند و تو همچنان که هستی !من معمولاً هر کتاب را یک بار بیشتر نمی خوانم ولی شاید امسال مجدداً تعلق را بخوانم . و در این بخش هم به رسم تمام معرفی کتاب ها بخشی از کتاب را قرار می دهم (منبع این تصویر کانال نکات و تمثیلات آیت الله حائری شیرازی است که در پایین عکس آی دی اش را می بینید . )امیدوارم این کتاب را مطالعه کرده و استفاده کنید :) . برای تهیه ی این کتاب می توانید به سایت «پاتوق کتاب» مراجعه کنید . .پ ن : تصمیم دارم در طول ماه مبارک یادداشت های کوتاهی در خصوص تدبر در قرآن ، تحت عنوان «یادداشت های تدبری » مشابه اونچه در پست های پیشین هم بود منتشر کنم . ان شاالله که دنبال بفرمایید :) .اون دو تا یادداشت تدبری هم اینا بودن :کلاسی که کنسل شدروح های ما هم گاهی به سیگار آلوده می شوند . </description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2019 21:49:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحات صبحگاهی و روزنوشت های یک آدم معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-nggzjllllr9a</link>
                <description>سلام ، در این نوشته پیشنهادی کار گذاشته شده :)تقریبا وقتی تازه از گزند کنکور کارشناسی نجات پیدا کرده بودم ، شروع کردم به خواندن رمان های خوب دنیا که تا آن روز کاملا با آن ها بیگانه بودم و چه بسا مقابل آن ها گارد هم می گرفتم . نمی دانستم از کجا شروع کنم اما با کمی جستجو در سایت «رضا امیرخانی» ( ermia.com  ) یک سیاهه ی صد و چند تایی از این کتاب ها را دیدم و بسم الله . فکر می کنم اولین چیزی که خواندم « دنیای سوفی » بود . از کتابخانه ی محله مان گرفتم . (محله ای در جنوب شرق تهران ) و پیشنهاد می کنم اگر برای تهیه ی کتاب های غیر تخصصی به کتابخانه ی محله تان سر نزده اید حتما این کار را بکنید ، مجموعه های خوب و معمولا به روزی در اختیار می گذارند . از بحث اصلی دور نشویم ، طبق انتظار به خواندن اینگونه کتاب ها علاقه ی زیادی پیدا کردم و یک واکنش رایج و طبیعی در من بروز پیدا کرد ؛وقتی آدم چند وقت ، کتاب هایی را می خواند که روی او تاثیر خوبی می گذارد به خودش می گوید : هی دختر ! (شاید هم هی پسر!) ، چرا من هم یک همچین تاثیر شگرفی روی دیگران نگذارم ؟ چرا من هم خالق همچین شیء قدرتمندی نباشم ؟ و این اشتیاق در من شکل گرفت که در مورد نوشتن بیشتر بدانم و شاید یک روز آن را امتحان کنم . ( شاید در مورد هر عمل یا هنر تاثیر گذاری این حس در آدم به وجود بیاید ، نمی دانم !)از آن روز به بعد هر کجا مطلبی با تیتر چگونه در دو ثانیه نویسنده شویم و  این حرف ها به چشمم می خورد سریع آن را می خواندم . بخش مهم قضیه تازه از اینجا شروع می شود : یکی دو ماه پیش یادداشتی در سایت آقایی به اسم «شاهین کلانتری» دیدم که در راستای همین نوشتن و این ها می نویسند . یادداشت در مورد تمرینی به اسم «صفحات صبحگاهی» بود . به این صورت که شما هر روز صبح چشم هایتان را باز کرده – نکرده می نشینید و چیزی حدود سه صفحه می نویسید . آن هم با خودکار و روی کاغذ . اصلا هم نمی خواهد فکر کنید و چیز خوبی بنویسید ، هر چیزی که از ذهنتان عبور می کند را روی کاغذ می ریزید . من هم مدتی سعی کردم این کار را امتحان کنم ولی دست و پا شکسته ، گاهی شب ، گاهی وسط روز ، یک صفحه یا کمتر و بیشتر می نوشتم . نمی دانم در مورد نویسندگی معجزه ای در من رخ داد یا نه ، ولی این کار باعث شده بود ذهنم که در آن بازه ی زمانی کم هم شلخته نبود ، نظم بگیرد . زندگی ام هم همینطور . در واقع من فکر می کنم صفحات صبحگاهی (یا در مورد من هراز گاهی) به جز کمک در نوشتن ، تاثیر خوبی در روند زندگی می گذارند و پیشنهاد می کنم آن را امتحان کنید . یک چیز دیگر هم که در مسیر نوشتن به آن بر خوردم و امتحانش کردم روزنوشت بود . تا جایی که می دانم روزنوشت ها خاطره نیستند ولی می شود از خاطرات هم در آن ها نوشت . در پوشه ی روز نوشت های من فایل های وُردی دیده می شود که با تاریخ روز نامگزاری شان می کنم . هر روز نمی نویسم ها ! فقط بعضی روز ها که حوصله باشد . داخل این فایل ها هم گاهی احوالاتم در آن روز را می نویسم ، گاهی از خاطرات روزانه و گاهی هم از وقایع و اخبار روز . در مورد آنچه بین مردم جریان دارد هم . این نوشته ها بر عکس آن نوشته ها ، مرتب و ویرایش شده هستند (به نسبت صفحات صبحگاهی )فایده ی روزنوشت ها در آن لحظه که نوشته می شوند به دست نمی آید . بلکه باید بگذاری یک مدت (مثلا چند ماه ) بگذرد و بعد که آن ها را با تاریخشان مرور می کنی شاهد روند رشد ( یا احیاناً افول ) خودت ( در فکر و عمل ) خواهی بود . بر خلاف صفحات صبحگاهی که فایده اش در همان هنگام بروز پیدا می کند و عموما اینقدر در هم و برهم نوشته می شوند که رغبت نمی کنی باز گردی و آن ها را تورق کنی . .لینک صفحات صبحگاهی و سایت ارمیا رو داخل متن گذاشتم :) </description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2019 15:30:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاسی که کنسل شد</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%B4%D8%AF-uaswdjangpit</link>
                <description>  یکی دو ماهی می شود که در جمع پنج نفره ای از دوستانم ، چیزی را که از کلام خدا یاد گرفته ام به اشتراک می گذارم . خیلی دوست داشتم که بتوانم تجربه ی شیرینی که در یادگیری قرآن برای خودم پیش آمده بود را برای دیگران پیش بیاورم ؛ که خدا را شکر به پیشنهاد یکی از رفقا این اتفاق افتاد . [در واقع من فقط منتقل کننده ی آموخته هایم هستم نه چیز مهم تری] دو هفته است که سوره ی عصر را برای کلاس آماده می کنم و بچه ها به بهانه ی امتحان و ... کلاس را کنسل می کنند .فکر کردم بخشی از محتوای تدبری این سوره را در اینجا بنویسم . ان شاالله که استفاده کنید ..بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیموَالْعَصْرِ ﴿١﴾  سوگند به روزگارإِنَّ الإنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ ﴿٢﴾  که همانا انسان در خسران استإِلا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ﴿٣﴾  به جز کسانی که ایمان آورده ، عمل صالح انجام میدهند و توصیه پذیری متقابل در خصوص حق و صبر دارند ..خوب همانطور که می بینید سوره با سوگند شروع شده ، حال آنکه می دانیم خداوند هرگز دروغ نمی گوید که نیازی به سوگند باشد . پس موضوع مهمی در کار است که سخت مورد غفلت واقع شده و خداوند برای نشان دادن اهمیت موضوع سوگند می خورد . این موضوع مهم چیست ؟ در آیه ی دوم مشخص می شود ؛ «همانا انسان سخت در خسران است .»خسران چه معنی می دهد و چه تفاوتی با زیان دارد ؟ خسران یعنی زمانی که نه تنها از معامله ای سود نکرده ایم ، بلکه اصل سرمایه را هم از دست می دهیم . و این از زیان خیلی بد تر است . جالب است خدا نگفته انسان خسران می کند ، بلکه با کلی تاکید گفته که همه ی انسان ها «در خسران» به سر می برند . سرمایه ی مشترکی که همه ی انسان ها آن را دارند و به ناچار آن را از دست می دهند چیست ؟ بله همان زمان و روزگار است . و اگر دقت کنیم می بینیم که خداوند هر وقت به چیزی مقدس برای بیان موضوع مهمی سوگند خورده ، آن چیز مقدس حتما با آن موضوع مهم ارتباط معنایی دارد . (سوگند به روزگار و بعد از دست رفتن سرمایه ی عمر)خوب چاره چیست ؟ برای رهایی از این خسران حتمی چه کاری از دستمان بر می آید ؟ در آیه ی بعد جواب این سوالمان را می گیریم :ایمان ، عمل صالح ، توصیه پذیری به حق و توصیه پذیری به صبر .خوب از آنجا که از دست دادن سرمایه یعنی خسران ، درجه بندی دارد پس این چهار مورد هم درجه بندی دارند. به هر میزان که به این چهار عمل بپردازیم ، از خسرانمان کم می شود . و به یاد داشته باشیم که مومن زیرک است . می شود همه ی کارهای زندگی مان را در راستای بندگی خدا به کار گیریم تا به ازای زمانی که خرج می کنیم ، سود کرده باشیم . می شود حرف زدن ، کار کردن و پول درآوردن ، خوابیدن و حتی تفریح کردنمان را هم از حالت خنثی بیرون بیاوریم و در جهت او انجامش دهیم . در مورد توصیه پذیری به حق و صبر در جامعه ی ایمانی هم این نکته را بگویم که لازم است هم توصیه بکنیم هم توصیه بپذیریم و هر دوی این مفاهیم در فعل «تواصی» نهفته شده است . (از ظرایفی که خداوند در به کار گیری کلمات رعایت کرده ).سعی کردم به خلاصه ترین صورت نکات این سوره ی عزیز را بنویسم تا از محضرش بهره مند شویم . اگر علاقه مند هستید می توانید از پیوند زیر برای بیشتر دانستن در مورد این سوره و تدبر در آن استفاده کنید :فایل تصویری تدریس این سوره ی مبارکه به همراه خلاصه ای از محتوا .خداوند ما را در گروه بهره مندان حقیقی این تجارتکده یعنی دنیا قرار دهد تا از خاسران نباشیم :)</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Thu, 02 May 2019 00:31:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیایید دسته جمعی فرار کنیم !</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-fawcu0quvu5z</link>
                <description>  فکر می کنم تقریبا یک هفته از شروع فعالیتم در ویرگول گذشته . در اولین پستم هم گفته بودم که با کاربران اینجا احساس هم فکری بیشتری می کنم و خوب الان مطمئنم چیز مشترکی آدم های اینجا را گرد هم آورده . (البته آن هایی که من دنبال می کنم) آن چیز مشترک ، قطع امید کردن یا خسته شدن از شبکه های اجتماعی پر جمعیت دیگر است .تفاوت اینجا با توییتر در این است که می توانی موضوع مد نظرت را خوب شرح بدهی و تعداد کاراکتر هایت تمام نشود . تفاوتش با اینستاگرام در این است که اینقدر شلوغ و کم عمق نیست که از هر 10 لایکی که دریافت می کنی ، دو نفرش هم مطلبت را خوب نخوانده اند که بگیرند . این کم عمقی ، توییتر را هم با آن حرف های مهیج و تیتر وارش شامل می شود .و همین تفاوت هاست که ما را در گوشه ی دنج و خلوتی از دنیای مجازی گرد آورده تا طولانی تر بنویسیم و طولانی تر بخوانیم و در این گذر زمان و درنگ کردن ، فرصت اندیشیدن بیابیم . در ضمن ، کامنت گذاری و گفتگو در اینجا ارزشمند تر است . راستش را بخواهید من از اینستاگرام متنفرم . متنفرم اما آن را از روی گوشی ام پاک نمی کنم . از طرفی مدام فکر می کنم که نباید میدان را خالی کرد و شاید بشود محتوایی مفید در آن چپاند ؛ از طرفی برای خودم جز کاهش تمرکز ، شلوغی فکر و اتلاف وقت عایدی دیگری ندارد . وقت هایی هم هست که دوست دارم خودم حسابم را غیر فعال کنم و فرار کنم از آن گردابی که در راستای منافع اقتصادی و سلطه جویانه ی گردانندگانش می چرخد . اما بعد فکر می کنم نباید دیگران را تنها گذاشت و به یک فرار دسته جمعی می اندیشم !شبکه های اجتماعی در ابتدا قرار بود وقت های خالی ما را پر کنند اما اکنون دارند نه تنها وقت های زنده ی ما را می بلعند که تمام زندگی و فرهنگمان را در خود هضم می کنند و خدا نکند به تفاله های بیهوده ای تبدیلمان کنند . دلیل دیگری که نفرتم را تشدید می کند و همین چند روز پیش تا سر حد خشم پیشم برد ، افرادی با مغز های خالی اند که چندین هزار دنبال کننده دارند و افرادی با اذهان خالی تر که جزو این دنبال کنندگان هستند . فردی که در کلام عادی به او اراذل و اوباش گفته می شود چیزی نزدیک 44 هزار دنبال کننده دارد . به خاطر اینکه یک دروغ احمقانه ی مجازی را باور کرده مرتکب قتل یک روحانی بی گناه می شود که پدر سه کودک است . خبر را در صفحه اش منتشر می کند و تا فردای آن روز در درگیری با پلیس کشته می شود . در همین مدت کوتاه چیزی حدود 40 هزار نفر به دنبال کنندگان صفحه اش اضافه می شود !  او پیش از این قتل نیز عکس هایی با اسلحه ی گرم در صفحه اش منتشر می کرده که با خشونت پراکنی همراه بوده . اما اینستاگرام صفحه ی او را نمی بندد . همینطور در داخل کشور ، برخورد قانونی با او نمی شده ...می بینید چقدر چندش آور است ؟نمی دانم چه زمانی قرار است این فرار دسته جمعی را عملی کنیم . شما چی فکر می کنید ؟باید تنهایی هم که شده گریخت ؟ یا باید بین دیگران ماند و سعی بر نجات جمع داشت ؟ نکند نجات جمع غیر ممکن باشد و ماندن بیهوده ؟ #طلبه_ی_همدانی</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2019 23:53:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشگاه کتاب ؛ برم ؟ نرم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%9B-%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D9%86%D8%B1%D9%85-kyhjcdzaeydc</link>
                <description>  امسال تصمیم گرفته بودم به نمایشگاه کتاب نروم . بعد از نمایشگاه پارسال که در غرفه ی سوره ی مهر و بین جمعیت برق ها قطع شد و من گرما زده شدم و هیچ چیز از تماشای کتاب ها نفهمیدم !از آن که بگذریم رویکرد جدیدی پیدا کرده ام و آن مطالعه در راستای نیاز است . به قول معروف اول چاه را بکن بعد منار را بدزد . وقتی بدون احساس نیاز همینطور دیمی اطلاعات را به ذهنمان راه می دهیم ، به قول استاد صفایی حائری آماس می کنیم و نتیجه اش کلی علم دسته بندی نشده و بی عمل است . آنجا که می گوید :« ما پيش از آنكه تشنه شده باشيم، نوشيده ‏ايم و پيش از آنكه به اشتها آمده باشيم و با سؤال‏ها گلاويز شده باشيم، خود را تلنبار كرده ‏ايم و پيش از آنكه به معناها دست يافته باشيم، به كلمه ‏ها رسيده‏ ايم و اين است كه باد كرده‏ ايم و با آنكه زياد داريم، مريض و بى‏ رمق هستيم و  ...»وقتی هنوز نیاز را درک نمی کنیم ، در صفحه ی اینستاگراممان از همه می خواهیم ما را در نوشتن لیستی برای خرید یاری دهند . قدیم تر ها می گفتند هر کتابی ارزش یک بار خوانده شدن را دارد . آن زمان این حرف درست به نظر می رسید . اما در دنیای امروز که دارد از حجم محتوا منفجر می شود این حرف اصلا به کار نمی آید ! اما راستش را بخواهید تبلیغات دارد وسوسه ام می کند و همین امروز و فرداست که من هم راهی بزم تماشای کتابها راهی شوم . نظر شما چیست ؟ بگذارید قبل از اتمام متن این جمله را هم از استاد حائری شیرازی اضافه کنم : « استعمار یعنی تعطیل فکر. نه به آن معنا که اجازه ندهد شما فکر کنید، بلکه به آن معنا که فرصت ندهد شما فکر کنید. آن هم نه به این صورت که اگر فکر کردید شما را بزند؛ نه، بلکه اجازه ندهد نیازها، شما را به فکر وادارد. می خواهد به مجرد اینکه نیازی پیدا کنید از شما رفع نیاز کند. این یعنی تعطیل فکر. استعمار می خواهد به جای شما فکر کند، شما را آماده خور خودش قرار بدهد. به جای شما در قضیه فکر کند و محصولات فکرش را به صورت ۳۰۰ کتاب یا ۴۰۰ کتاب در اختیار شما بگذارد و بعد هم هر کسی این مطالب را قبول و باور داشته باشد و به کار ببندد به او لقب کارشناس، توانمند، مدیر، مدبر و فرهیخته بدهد. یک امر ضد ارزشی را ارزش جلوه می دهد. »خلاصه که خیلی جای فکر دارد . </description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Sun, 28 Apr 2019 12:03:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح های ما هم گاهی به سیگار آلوده می شوند .</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-szfaqao0e0ex</link>
                <description>  بیایید به مقایسه ی یک لیوان شیشه ای با معده ی انسان بپردازیم .وجه مشترکشان این است که هر دو ظرف هستند . تفاوتشان هم در این است که لیوان شیشه ای برایش فرقی نمی کند که در آن زهر بریزیم یا شربت ، هر دو را در خود جای می دهد اما معده ی انسان زهر را پس می زند و شربت را می پذیرد . در مورد غذای نامناسب و مسموم هم همین واکنش را از معده می بینیم . حال فرض کنید کسی خود را کم کم به خوردن غذای ناخوب عادت داده باشد . چه اتفاقی می افتد ؟ بله ، معده دیگر حساسیتی از خود بروز نمی دهد . درد و آژیر خطری هم در کار نخواهد بود . (اما یادمان باشد ذره ذره در حال نابودیست .)روح انسان هم مانند معده یک ظرف مٌلهم است . یعنی نسبت به محتوایش حساس است . آنجا که سازنده ی این روح گفته «سوگند به نفس و آن کس که آن را سامان داد – پس فجور و تقوایش (شر و خیرش) را به آن الهام کرد » . می فهمیم که روح قدرت تشخیص دارد و مثل لیوان نیست !هیچ یک از ما از تصور صحنه ی جنایات داعش لذت نمی بریم یا نسبت به آن بی تفاوت نیستیم . چرا ؟ چون روح ما هنوز نسبت به این عمل وحشتناک حساس است . اما نسبت به بعضی گناهان به ظاهر کوچک خود آن حساسیت لازم را از دست داده ایم . می توانیم به راحتی غیبت کنیم و هیچ ناراحتی نداشته باشیم ؛ دقیقا مثل آن معده ای که به خوردن غذای بد عادت کرده بود . آن داعشی هم ، کاری با روح خود کرده که حساسیتش به حد اقل ممکن برسد !خداوند در اینجا از تعابیر «تزکیه ی نفس» و «دَس نفس» استفاده کرده است . اولی به معنی «پاکسازی روح» و دومی «دفن کردن روح» که همان پوشاندن آن است . می شود مثال دیگری هم آورد ؛ ریه ی یک فرد سیگاری را در نظر بگیرید [عکس روی پاکت سیگار بهمن!] . ریه های او نسبت به دودی که به درون خود راه می دهد واکنشی ندارد . اگر شخص مدتی سعی کند سیگار را ترک کند و پاک سازی شود ، دوباره مثل یک شخص غیر سیگاری نسبت به دود حساس خواهد شد و سرفه می کند . مثل روح آدمی بعد از توبه ی حقیقی !</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2019 00:04:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« مانلی »</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%84%DB%8C-nu6ex4xsmuiz</link>
                <description>  -چند وقتشه ؟-سی و پنج روز .- سخت نیست با مترو آوردیش بیرون تو این شلوغی ؟ - نه . با ماشین ترافیکه حالش به هم میخوره .با لبخند و فضولی زاید الوصف به صورت نوزاد نگاه می کنم و به حرف هایشان گوش می دهم . مکالمه ی شیرینی به نظر می آید . خانمی بالای سر مادر و نوزاد ایستاد و نزدیک بود پلاستیک دستش به بچه بخورد که دختر سبزه ی کوله پشتی به دست ، دستش را حایل می کند . مادر بچه : ممنونم !-خواهش می کنم . -اسمش چیه ؟-مانلی . هنوز نفهمیده ام بچه دختر است یا پسر . فقط در دلم قربان صدقه می روم و با لبخند بیشتر تماشا می کنم . دختر کوله پشتی به دست بی مقدمه می گوید : امروز اول رفتم سر خاک مامانم . بعدم کهریزک . یه پیرزنه خیلی تنها بود . به زور از زیر زبونش کشیدم که پسرش گذاشته ش اونجا و ... بحث جنسیتی نمی کنم ولی همه ی پیرزنای اتاق می گفتن دخترشون بیشتر به فکرشون بوده ... دختر خیلی خوب و با محبته !مادر : کلا بچه داشتن خیلی خوبه ! مادر شدن خیلی حس خوبی داره ، حتی با اینکه زایمان خیلی سختی داشتم . یه صبح تا شب درد کشیدم ! -آره بچه خیلی خوبه ! -فقط حیف که سخته تو این شرایط ! شوهرم خیلی نگران آینده شه ! یه سره میگه چی کار کنم با این بچه تو این زمونه !حزب اللهی درونم نمی تواند سکوت را تحمل کند و می گوید روح امید را به جامعه تزریق کن . با محبت می گویم :روزی رو خدا میده . مگه ماها چه جوری بزرگ شدیم ؟ خدای اینا هم بزرگه !دختر کوله پشتی به دست : آخه زمان ما فرق داشت ! مامانای ما یه لباسو تن پنج تاییمون می کردن . الان دیگه نمیشه اینطوری زندگی کرد . می دونی یه شیر خشک چنده ؟مادر : آره فرق کرده زمونه . شوهرم کارمند قراردادیه ، ممکنه تا سه ماه دیگه کار نداشته باشه ! در دلم می گویم : وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا و باز لبخند . دختر : ولی ماها نباید بذاریم شوهرامون نا امید شن باید سر پا نگهشون داریم !به دستش نگاه می کنم و دنبال حلقه ی ازدواج می گردم که پیاده می شود و من سر جایش کنار مادر می نشینم . -دختره یا پسره ؟-معلوم نیست ؟-از لباساش متوجه نشدم !-دختره ! داره می ره خونه ی مامان بزرگش ! -ای جان خدا حفظش کنه . زن پلاستیک به دست : مامانش باید از الان پولاشو جمع کنه برا جهازش !مادر : مامان و باباش پولاشونو جمع می کنن که بره خارج دانشگاه ، حد اقل آینده داشته باشه !فکر می کنم چقدر حرف هایی که بعضی گذری و به خاطر مشکلات شخصی یا حتی مغرضانه در فضای عمومی منتشر می کنند مردم را نا امید کرده ! هر کجا که برود آسمان همین رنگ است ! ایستگاه جانبازان ؛ مادر بچه را دست من می سپرد تا بتواند بلند و پیاده شود . دو ایستگاه بعد من هم پیاده می شوم و به سمت دانشگاه می روم . طبق عادت همیشه ام سر به هوا راه می روم . من امروز آسمان تهران را آبی می دیدم . امیدوارم مانلی هم وقتی بیست و سه ساله شد از این آبیِ بی نهایت و رایگان خدا لذت ببرد !</description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2019 23:21:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از تجربه های دو بخش کننده ی زندگی ام</title>
                <link>https://virgool.io/@hamisheh_bahar/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-djctntm3syiw</link>
                <description>  می خواهم یکی از تجربه های این چند سال اخیرم را با شما در میان بگذارم . از جنس همان تجربه هایی که می شود زندگی را به قبل و بعد از آن تقسیم کرد . من تقریبا سه_چهار سال از دوران دانشجویی ام در مقطع کارشناسی را در یکی از تشکل های فرهنگی دانشگاه عضو بودم و خوب در خلال همین فعالیت ها در کلاسی به نام «تدبر در قرآن» شرکت کردم .نام دوه خیلی کلیشه ای به نظر می رسید و آدم را یاد درس های دینی مدرسه یا برنامه های شبیه هم رادیو و تلوزیون می انداخت . آنچه در دوره می گذشت اما متفاوت بود . مربی یکی از سال بالایی های تشکل خودمان بود و کلاس پر از شوخی ؛ که این چیزی نبود که دوره را جذاب و شیرین می کرد . جذابیت کلاس بیش از هر چیز بر می گشت به نگاه تازه ای که به کتاب خدا پیدا کرده بودیم . خوب من شیفته ی ادبیات بودم و حالا داشتم با ادبیات بهترین کتاب دنیا آشناتر می شدم . همیشه آیات قرآن را می خواندم و چه بسا ترجمه ی آن ها را هم دست و پا شکسته می فهمیدم ، اما برایم مشخص نبود که چرا گاهی چند آیه در پی هم می آمدند که در ظاهر هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشتند . تدبر در واقع همین فهم منسجمی بود که از ظاهر این بهترین کتاب دنیا می شد فهمید . همیشه از زبان پروردگار می شنیدم که « وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ » ولی برایم روشن نبود که کدام درد انسان ، چطور درمان می شود ؟ روش خداوند در تربیت بندگانش از جنس نصیحت و اصلاح فکر به تنهایی نبود ؛ که ما نصیحت زیاد می شنویم و جز اندکی به کارمان نمی آید . نسخه ی قرآن برای رهایی از دل بستگی مفرط به دنیا ، انفاق کردن بود نه صرفا صحبت از کم ارزشی دنیا . تا با دست های خودت بخشش را امتحان نکنی ، از چسبندگی ات به دنیا کاسته نمی شود . ریشه ی برخی انحرافات فکری بشر از بعضی انحرافات عملی به وجود می آید اما ما همیشه مسیری برعکس را در ذهن داریم . در هر پاراگراف قرآن (که ما به آن سیاق می گوییم ) دردی و درمانی به بهترین سبک ارائه می شود که با تدبر می توان آن را به دست آورده و در راستای کمال انسانیت به کار بست . کاش به جای نشستن پای درس هر استادی پیش از هر چیز در کلاس درس خداوند بنشینیم که این درمان حقیقی انسان است . خداوند به جای نصیحت های تکراری ، راهکارهای عملی ارائه می دهد </description>
                <category>همیشه بهار</category>
                <author>همیشه بهار</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 23:51:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>