<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Samireh Hanaei . سمیره حنائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hanaeisamireh</link>
        <description>روزنامه نگار و سردبیر  bourqanews.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:56:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/621619/avatar/Gkd8At.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</title>
            <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دو گیگ عشق، چهار گیگ حسرت</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AF%D9%88-%DA%AF%DB%8C%DA%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%DB%8C%DA%AF-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-m5kmycwkpbfh</link>
                <description>عکس: ویرگولاینترنت «پرو» در ایران، پدیده‌ای‌ست شبیه دوغ گازدار با طعم زعفران؛ نه کسی دقیق می‌داند چیست، نه چرا این‌قدر گران است، فقط همه وانمود می‌کنند خیلی چیز مهمی‌ست. قدیم‌ها اگر کسی می‌گفت «اینترنت دارم» یعنی می‌تواند ایمیل باز کند. حالا اگر بگوید «اینترنت پرو دارم» یعنی موجودی‌اش از بانک مرکزی بیشتر است و تازه باز هم اینستاگرامش بالا نمی‌آید!اینستاگرام بیچاره خودش هم فکر نمی‌کرد روزی تبدیل شود به «کانون اصلی تحولات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، هنری، روانشناسی، خاله‌زنکی و فروش شال نخی ترک». یک زمانی فقط ملت عکس نیمرو و گربه‌شان را می‌گذاشتند. حالا طوری درباره وصل شدنش حرف می‌زنند که انگار مذاکرات صلح خاورمیانه قرار است از طریق دایرکت انجام شود.در این میان، وی‌پی‌ان‌ها هم وضعی پیدا کرده‌اند شبیه اعلامیه‌های زمان جنگ. از دستی به دست دیگر منتقل می‌شوند: «داداش اینو فقط شب‌ها روشن کن.» «این یکی مال عمانه، صبح‌ها خوب جواب میده.» «اون یکی رو نگیر، لو رفته!»اصلاً هر خانواده ایرانی الان یک متخصص شبکه دارد که بدون آنکه فرق مودم و ماکروفر را بداند، درباره DNS و پروتکل و سرور هلند سخنرانی می‌کند.بعضی‌ها هم از سر ناچاری به بساط فروشندگان اینترنت پرو رفته‌اند. همان‌هایی که با قیافه حق‌به‌جانب می‌گویند: «این بسته مخصوص اینستاگرامه، اون یکی برای واتساپه، این یکی هم فقط استوری باز می‌کنه ولی ریلز نه!»ملت هم مثل زمان کوپن، دو تا اینترنت را به هم وصله زده‌اند؛ یکی برای باز کردن صفحه، یکی برای لایک کردن، یکی هم برای اینکه فقط بفهمند چرا هیچ‌چیز باز نمی‌شود.اما در این میان، مظلوم‌ترین قشر جامعه، پدران و مادران سالمندی هستند که تمام سهم‌شان از تکنولوژی، فرستادن «صبح بخیر با عکس گل رز و فنجان چای» بود. همان‌هایی که هر روز ساعت شش صبح، قبل از طلوع آفتاب و حتی قبل از بیدار شدن مرغ محل، برای چهل نفر می‌نوشتند: «صبحتون پُر از آرامش الهی 🌹☕»حالا دیگر کسی نیست این پیام‌ها را ببیند. چون هیچ فرزند عاقلی حاضر نیست ماهی چند میلیون تومان پول بدهد تا مادرش بتواند عکس سنجاب بامزه با نوشته «زندگی زیباست» بفرستد.به‌نظر من دولت و ملت باید فکری کنند و یک «اینترنت سالمندی» راه بیندازند. اینترنتی مخصوص پدر و مادرها؛ فقط واتساپ باز کند، صبح بخیر بفرستد، فیلم آشپزی خانم همسایه را ببیند و نهایتاً بتواند زیر عکس نوه بنویسد: «الهی فدات شم عزیز دلم 😍»نه فیلترشکن بخواهد، نه پرو، نه اولترا پرو مکس. فقط کار کند، قبل از آنکه پدر خانواده دوباره برای روشن شدن اینترنت، مودم را ببرد کنار پنجره و رو به آسمان بگیرد.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 13:01:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حاشیه خلیج طنز</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%84%DB%8C%D8%AC-%D8%B7%D9%86%D8%B2-fzpubyfueyzg</link>
                <description>نوشته‌ام درمورد خشونت ساختاری در بندرعباس چاپ نشد. یکی از سردبیران همیشه‌دلواپس، از ترسِ ترسیدنِ مسئولان همیشه‌در‌صحنه‌ی کلنگ‌زنیِ پروژه‌های ناتمام، حتی بازش نکرده پس فرستاد. از آنجا که چاپ و عدم چاپ مطلب اصلاً موضوع مهمی نیست که به نویسنده‌اش اطلاع داده شود، مثل اجساد چسبیده به ته سد خالی، چند روز بعد فهمیدم نوشته‌ام به شکلی جالب مدعی خشونت دیدن شده. آن هم از نوع ساختاری‌اش.در ساختار مطبوعات استان، هنوز نویسنده — چه زنده، چه چسبیده به کف سد خالی — ارزش چندانی ندارد که بخواهد از چاپ یا پرت شدن مطلبش آگاه شود.از بحث دور نشویم. فهمیدم نوشته‌ام از صافیِ ناصافی گذشته که جالب‌انگیزناک بود. خشونت باید خشونت‌آمیز باشد؛ خشونتی که خشونتش کم باشد، اصلاً خشونت نیست.چیزی به نام «خشونت ساختاری» نیازی به گفتن ندارد.ناگفته پیداست که کدام ساختار، خشونتِ پنهان دارد و کدام، آشکار. خشونت را نباید مثل دانه از زیر خاک بیرون کشید؛ وقتی خودش تصمیم گرفته پنهان شود، لابد حکمتی در کار است.حق دارند مسئولان وقتی نام خشونت ساختاری را می‌شنوند عصبانی شوند. مثل این است که چیزی را با دقت در پستو پنهان کرده باشی و یکی بیاید عین خیال‌نکرده، بگذاردش وسط هال.بی‌ملاحظه، وسط فرش دستباف!از طرفی، وقتی هنوز خون هست و باتوم، چه نیازی به حرف زدن از خشونت پنهان؟وقتی خشونتِ آشکار تا این حد کارآمد است، چرا باید دنبال نسخه‌ی نامرئی‌اش بگردیم؟اصلاً شاید همان خشونت‌های پنهان، از شدت شرم، خودشان را مخفی کرده‌اند. چرا باید عریان‌شان کرد؟شاید روشنفکرها نمی‌فهمند که خشونت، خودش بلد است چگونه دیده نشود.وقتی مردم به ضرورت باتوم ایمان آورده‌اند، طبیعی‌ست که به دردِ بی‌باتوم مشکوک باشند.آنجا مغلطه آغاز می‌شود:خشونت، «خ» اولش را از خون گرفته، نه از «خرد».«خِرد».</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 01:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بانو رقیه و عدالت جرخورده</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AC%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-nw9yyfiwkx1g</link>
                <description>در ایران این‌گونه است: معروف نمی‌شوی تا وقتی بر سر زبان‌ها بیفتی. بانو رقیه را همه نمی‌شناختند! تا آن‌که ماجرای ویدئوی «بادمجان» فراگیر شد و همه، در صف مذمتش ایستادند. تازه آن‌وقت بود که طعم شیرین وایرال را چشید.من هم برای نخستین بار ویدئوی طنز کوتاهش را دیدم؛ تلاشی ناشیانه برای پیوند طنز، تاریخ و بومی‌گرایی. در نگاه اول به نظر می‌رسید مزرعه‌داری‌ست که بادمجان‌هایش فروش نرفته و تصمیم گرفته از قدرت سلبریتی جدید هرمزگان کمک بگیرد. داستان عدم حمایت از کشاورزان در این استان کهنه است، اما ماجرای بانو رقیه رنگ دیگری داشت.کار جایی خراب شد که پای «دریدگی خشتک» به میان آمد. ظاهراً بانو رقیه می‌خواست بگوید: در این روزگار، هر چقدر هم کارت خوب باشد، خشتک جر خوردن اجتناب‌ناپذیر است. اما خب، لنز دوربین بیش از حد صادق بود! حالا که همه گوشی آیفون دارند، نمی‌شود جزییات را پنهان کرد.به هر حال، «عفت عمومی» به خطر افتاد و احساسات جمعی جریحه‌دار شد. همه علیه بانو رقیه شوریدند — حتی آن‌هایی که اکسپلورشان پر از کلیپ‌های برهنه است. همان‌ها که جر خوردن خشتک مردم عادی را «لودگی» دانستند، بی‌آنکه بپرسند چرا برهنگی سلبریتی‌ها توجیه دارد و طنز رقیه نه؟امروز بانو رقیه در استوری‌ای پر اشک و آه از مردم عذر خواست. مردم هم خوشحال از پیروزی اخلاق! اما ذکر چند نکته غیرظریف لازم است. نخست اینکه رفتار بانو رقیه، چه از سر اجبار چه اختیار، رفتاری حرفه‌ای بود. او که تنها یک خشتک را نشان داده بود، در برابر ملت سر به سجده‌ی عذر نهاد؛ درحالی‌که پژمان جمشیدی، بدون توضیحی و با مجوز قضایی، راهی کانادا شد.اتهام تعرضش هرگز به محکمه نرسید. بیانیه‌اش نه بوی پشیمانی می‌داد و نه نشانی از پاسخگویی داشت — بلکه پر از ادعا بود.کاش مردم دلواپس، برای همه پرونده‌ها به یک اندازه سختگیر بودند. همان چوبی که بر سر بانو رقیه فرود آمد، حتی به سمت جمشیدی هم نشانه نرفت. یکی فوتبالیست و بازیگر و الگوست، دیگری زنی محلی با چند هزار دنبال‌کننده.نکند در این سرزمین، سلبریتی‌ها مجازند هر خشتکی را بدوزند و بدرند، اما مردم عادی نه؟به قول آرش سبحانی: «قانون برای بعضی‌ها نمی‌شکند، خم می‌شود.»شاید مشکل از خشتک‌ها نباشد، از چشمانی‌ست که فقط خشتک مردم عادی را می‌بینند.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 14:07:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرغان علیه دیوان؛ دادخواهیِ مرغ‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D9%85%D8%B1%D8%BA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D9%87%D8%A7-xtgiopxb1uy0</link>
                <description>دیروز خبری رسید که اگر کسی در طبقهٔ بالای یک کافهٔ مینیمالیستی در نیویورک شنیده بود، لبخند می‌زد: «مرغان علیه دیوان عالی کشور شکایت کردند.» البته مرغان به زبان حقوقی صحبت نمی‌کنند؛ آن‌ها بیشتر به زبان کل‌کل و قوقولیق آگاهند، اما این‌بار وکیلشان — یک کلاغ بازنشسته که روی نیمکتی در حیاط تالار عدالت زندگی می‌کند — ادعا کرد: «این دیگر توهین است؛ این یک بحران حیثیتی.»مسأله ساده بود و درعین‌حال شگفت‌آور: مرغ‌ها پرسیده‌اند چرا بعد از ۴۵ روز زندگی پراضطراب، قصابی‌های نمایشی، آبِ داغ و سرد، قطع و وصل شدن اعضا و بیرون‌ریختنِ احشاء، گوشتشان ارزان‌تر از لپه و لوبیا چیتی‌ شده است؟ مرغی که روزی صدها متر بال می‌زند تا به مرغ‌دانی برسد، حالا در فاکتور قیمتی پایین‌تر از یک مشت عدس سرخ است؛ آیا این انصاف است یا توطئهٔ آشپزخانه‌های مرکزی؟در جلسهٔ نخست دادگاه، نمایندهٔ مرغ‌ها با لحن آرام و ملال‌آور گفت: «ما تنها عدالت می‌خواهیم.» او فاکت‌هایی ارائه داد — فاکتورهای نیمه‌شب، رسیدهای جابجایی، ویدئویی که نشان می‌داد چگونه مرغانی که جمله‌هایی دربارهٔ هویت و هوس زندگی داشتند، به صف تولید منتقل می‌شدند. قاضی، که طبق معمول چهره‌ای به ترکیب پنهانی از بی‌خبری و دفترکاری داشت، از پنجرهٔ کوچک اتاق به بیرون نگاه کرد؛ شاید منتظر بود ببنید لپه این مذاکرات را به کدام مؤسسهٔ خیریه دعوت می‌کند.وقتی نوبت به دفاع رسید، سخنگوی بازار حبوبات گفت: «لپه و لوبیا چیتی سال‌ها سرمایه‌گذاری روی برند ملی کرده‌اند؛ آنها آگهی می‌دهند، در مهمانی‌ها حضور دارند و با سخاوت شوری کدبانوها را تضمین می‌کنند.» این استدلال بیش از حد مؤدبانه بود؛ مرغ‌ها در سکوتی تقریباً اعتراضی به همدیگر نگاه کردند. یکی از آن‌ها زیر لب گفت: «چه رشوه‌ای به مسئولان داده‌اند؟ یا شاید لپه و لوبیا چیتی هنوز تکریمِ آشپزخانهٔ عمومی را بلدند.»از سوی دیگر، گاوها در ردیف آخر جلسه چرت می‌زدند و با آن رخوت افسانه‌ای‌شان، نمایش تاج‌گذاریِ گرانی را اجرا می‌کردند — آن‌ها بلدند بی‌خبری را به حرفه تبدیل کنند و در ازای آن قیمت دریافت کنند. ماهی‌ها اما غایب بودند؛ آن‌ها هنوز بین خلیج فارس و دریای عمان شناوراند، جایی که حتی چین هم هنوز جارویش را نکشیده است. اگر ماهی بتواند شاهدی ارائه کند، قطعاً شهادت خواهد داد که هر لیتر آب دریایی که می‌نوشد، دست‌آخر به تعرفهٔ گران‌قیمت تعبیر می‌شود.طنز قضیه در اینجاست که اقتصادِ بازارِ ما گاهی شبیه طنزی سیاه عمل می‌کند: سختی و رنجِ تولید، نه تنها مستقیماً در قیمت منعکس نمی‌شود، که گاه به نفعِ کالاهایی است که خاموش و مرفه در قفسه‌ها نشسته‌اند. مرغ‌ها خواستار «عزتِ قیمت» شده‌اند؛ همان عزتِ انسانی که هر شهروند به آن مشروع است. آن‌ها می‌پرسند آیا قیمت‌گذاریِ امروز، نشانگر منطق بازار است یا آینهٔ یک قرارداد نامرئی میان آشپزخانه، ترازنامه و سیاستِ عمومی؟قصد مرغان فقط بازپس‌گیری آبرو نیست؛ آن‌ها خواهان بازاندیشی‌ای هستند که در آن رنج تولید محرکی شود برای احترام، نه ابزاری برای سودِ تصنعی.اگر دادگاه نتواند پاسخی منطقی بدهد، مرغ‌ها وعده داده‌اند به تجمعِ اعتراضی دست بزنند — قواقیقه‌ای که قطعاً در تاریخ طبخ و سیاست، بازتاب خواهد داشت.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 21:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمشیدی از قفس پرید!</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%81%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-ptejd78okxyz</link>
                <description>در یک کشور که قوانینش گاهی بیش از آنکه روشن باشند، تمثیلی‌اند، خروج از مرزها هنر ظریفی است. گویی اگر مردی بخواهد به سفر کاری برود، کافی است یک مهر مرجع قضایی روی پرونده‌اش بخورد و تمام موانع محو می‌شوند.اما زن متاهل؟ همان زنی که همه می‌دانند وظایفش خانه و اجتماع است، برای خروج، باید یک پروتکل چندمرحله‌ای را پشت سر بگذارد: رضایت شوهر، تایید مقامات، احتمالا یک فرم با خط ریز، و شاید دو شاهد که شهادت دهند او واقعا قصد برگشت دارد.در این سیستم، اگر مرد متهم باشد — حتی به جرمی که پیچیدگی قانونی‌اش ذهن هر وکیلی را به چالش می‌کشد — گویی باز هم راه سفر به خارج باز است. اما زن متاهل، حتی اگر بی‌گناه باشد، با یک امضای نادرست یا یک نگاه مردانه به پاسپورتش، ممکن است در همان نقطه خروج، متوقف شود.طنز ماجرا در اینجاست که اتهام یا پرونده‌ای پیچیده می‌تواند به‌طرز شگفت‌آوری «حق خروج» بیاورد؛ در حالی که بی‌گناهی و قصد قانونی، برای زن، حتی در حد یک تعطیلات کوتاه، کافی نیست.و این گونه است که جامعه، بی‌آنکه بدانیم، به زنانش یاد می‌دهد: برای آزادی، باید کمی ابتکار، کمی ریسک و شاید کمی… خوش‌شانسی داشته باشی.شاید روزی برسد که قوانین خروج از کشور نه بر پایه جنسیت، بلکه بر پایه منطق و عدالت باشد. تا آن زمان، طنز تلخ ما در این است: اتهام، گاهی بیشتر از حسن نیت، مجوز می‌آورد، و صداقت، در این بازی، تنها یک امتیاز اخلاقی است، نه قانونی.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 17:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آداب صداقت در دمای ۴۵ درجه</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DB%B4%DB%B5-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-mxw7nmqifnp0</link>
                <description>دوستی از کرج به قشم سفر کرده بود. از همان روز نخست، رفتار مردم برایش غیرقابل درک بود؛ می‌گفت: «چرا این‌جا همه حقیقت را می‌گویند؟ مگر نمی‌دانند در بقیه جاها، راست‌گویی بیشتر به بیماری‌های مزمن شباهت دارد؟»با خونسردی توضیح دادم که در جنوب، صداقت هنوز از مد نیفتاده است. ما راست می‌گوییم نه از سر سادگی، بلکه از سر مهارت. در گرمای ۴۵ درجه، دروغ گفتن انرژی زیادی می‌خواهد.او که تازه چادری جنوبی خریده بود، مقابل آینه ایستاده و می‌کوشید خودش را در آن بپیچد. می‌گفت: «این مدل پوشش باید مرا پنهان کند یا نمایش دهد؟»گفتم: «هر دو، بستگی دارد به میزان آفتاب و روحیه‌ی صاحبش. در جنوب، پوشش نوعی بیانیه‌ی عمومی است، نه ابزار کنترل خصوصی. رنگ چادر و برقع، مثل وضعیت آب‌وهوا، خبر از حال روزمان می‌دهد. سیاه یعنی رسمی، گلدار یعنی زندگی ادامه دارد.»او با شگفتی گفت: «پس این همه رنگ برای چه؟»گفتم: «برای اینکه بتوانی اندوه را در آبی‌اش، غرور را در طلایی‌اش و شوخی را در قرمز تیره‌اش ببینی. ما نمی‌پوشانیم تا محو شویم؛ می‌پوشیم تا دیده شویم.»از رفتار فروشنده‌ها هم متعجب بود. «هیچ‌کس سرم کلاه نگذاشت، حتی وقتی فرصت داشت!»لبخند زدم. در اقلیم ما، زرنگی به معنای فریب نیست. مردم جنوب بلدند بدون فریب، محترمانه معامله کنند. ما به‌جای حساب‌سازی، رابطه‌سازی می‌کنیم. در شهری که خورشید هر روز از نزدیکت عبور می‌کند، نقاب زدن کار بیهوده‌ای است.او در پایان سفر گفت: «اینجا مهمان‌نوازی به اندازه‌ی رطوبت هوا جدی گرفته می‌شود.»درست گفت. پذیرایی در جنوب فقط چای و خرما نیست؛ مراسمی است برای اعلام اعتماد. هر کس که از این رسم سوءاستفاده کند، خودبه‌خود از جمع حذف می‌شود، درست مثل نمکی که از رطوبت زیاد آب می‌شود و دیگر وجود ندارد.وقتی رفت، برایم روشن شد که تفاوت ما با بقیه نه در لباس است، نه در لهجه، بلکه در تعریفی است که از انسانیت داریم.در بعضی نقاط کشور، زرنگی یعنی شکار کردن دیگری پیش از آن‌که تو را شکار کند. در جنوب، زرنگی یعنی آن‌قدر در صلح باشی که هیچ‌کس جرأت نکند از تو سوءاستفاده کند.هرمزگانی‌ها فقط شبیه خودشان‌اند. شاید در دنیایی که همه می‌کوشند کسی دیگر باشند، اینبزرگ‌ترین شوخی ما با جهان باشد.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 08:59:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌ها بد نشده‌اند، فقط از دسترس خارج شده‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-mcfguaxtss0u</link>
                <description>از راننده تاکسی گرفته تا سالن‌های آرایشگاه، از مهمانی‌های خانوادگی تا پست‌های اینستاگرامی، همه‌جا یک جمله تکرار می‌شود: «رفیق نامرد شد.»هرکس داستان خودش را دارد. یکی از شریکی می‌گوید که سرِ معامله پیچاند، دیگری از دوستی که در سختی غیبش زد، مادری از فرزندی که دیگر تماس نمی‌گیرد.صدای مشترک همه‌شان گلایه است، و پرسش پشت آن همیشگی: چطور همه‌ی رفیق‌ها یک‌شبه نامرد شدند؟اما اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که هیچ‌کس واقعاً تغییر نکرده است. آن‌چه در حال تغییر است، زمین بازی روابط انسانی است.ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که دارد از دل سنت بیرون می‌آید و هنوز نمی‌داند چطور مدرن باشد. در گذشته، «حرف مردم» همان قانون نانوشته‌ای بود که همه‌چیز را کنترل می‌کرد — از نوع لباس تا میزان محبت. حالا اما، نسل جدید یاد گرفته که می‌تواند خودش تصمیم بگیرد. آن‌ها از نگاه جمع بیرون آمده‌اند و دنبال نگاه خودشان می‌گردند.این همان مرحله گذار فرهنگی است که نه آرام است و نه بی‌هزینه. جامعه‌ی در حال تغییر شبیه خانه‌ای است که دیوارهای قدیمی‌اش فرو ریخته اما هنوز سقف تازه‌ای ساخته نشده.در این فاصله، همه احساس ناامنی می‌کنند: والدین فکر می‌کنند فرزندانشان بی‌وفا شده‌اند، دوستان احساس می‌کنند اعتماد دیگر معنا ندارد، و نسل‌ها از هم بیگانه‌تر می‌شوند. اما این گذار، برخلاف تصور عمومی، نشانه‌ی فروپاشی نیست، نشانه‌ی رشد است.قرار نیست ما همیشه با یک سبک زندگی، یک نظام ارزشی یا یک الگوی اخلاقی بمانیم. هر جامعه‌ای برای رسیدن به بلوغ، باید دوران دردناک بازتعریف را تجربه کند.در جامعه‌ی مدرن، فردیت‌گرایی نقطه ضعف نیست؛ نقطه آغاز بلوغ جمعی است. وقتی هر فرد مسئول تصمیم خودش باشد، «جمع» دیگر بر پایه‌ی ترس یا شرم اجتماعی شکل نمی‌گیرد، بلکه بر اساس انتخاب و آگاهی ساخته می‌شود.شاید حالا روابط شکننده‌تر به نظر برسند، چون هنوز بلد نیستیم در دنیای آزاد و شخصی‌شده، چطور اعتماد کنیم. در گذشته، اعتماد از بیرون می‌آمد، از مذهب، سنت یا ترس از قضاوت.امروز باید آن را از درون بسازیم، و این کار سخت است. اما تنها راهِ داشتن جامعه‌ای سالم‌تر همین است: جامعه‌ای که افرادش نه به اجبار، بلکه به انتخاب، وفادار می‌مانند. بنابراین شاید وقتش رسیده که کمی مهربان‌تر نگاه کنیم.آدم‌ها بد نشده‌اند، فقط از دسترس خارج شده‌اند. در جهانی پر از فشار، بی‌ثباتی و تغییر، بسیاری صرفاً به دنبال بقا هستند، نه خیانت. اگر کسی امروز پاسخ پیام‌مان را نمی‌دهد، شاید نه از بی‌محبتی، بلکه از خستگی است.اگر فرزندی دیگر هر روز زنگ نمی‌زند، شاید میان دو شغل و هزار دغدغه گیر کرده باشد. ما همه در حال یاد گرفتن شیوه‌ای تازه برای با هم بودنیم.پس بیایید از اصرار برای همیشه یک‌جور زندگی‌کردن دست برداریم. گلایه از دوستان، والدین یا همکاران را کنار بگذاریم و بپذیریم که جامعه در حال پوست انداختن است.تغییر همیشه با بی‌نظمی می‌آید، اما پس از آن، نظم تازه‌ای شکل می‌گیرد؛ نظمی انسانی‌تر، انتخابی‌تر، آگاه‌تر.و اگر امشب به استوری اینستاگرامتان سر زدید و دیدید از «نامردی دنیا» نوشته‌اید، آن را حذف کنید. به‌جایش از برنامه‌تان وقتی متمدن شدیم بنویسید.امه‌هایتان وقتی متمدن شدیم.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 18:17:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت آخر خاطرات سنبل</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-cdirskf1yirw</link>
                <description>لیسا گفت: «قول بده پسر خوبی بمونی. میذارمت تو باکس. بعد تو قسمت بار هواپیما.»قسمت بار؟ همین که گفت، همه‌ی خاطرات من از کیسه خاک بوی رطوبت گرفت. چرا آدما فکر می‌کنن «بار» فقط برای وسایله؟ من موجود زنده‌ام. البته خب، موجود زنده‌ای که تا دیروز روی کیسه پلاستیک پسته خوابیده.من نگاهش کردم. اون گریه می‌کرد. منم تصمیم گرفتم برای همدردی، جای اشک، یه خط گاز روی دستش بذارم. به هرحال هرکسی ابزار خودش رو داره.لیسا گفت: «خوب شد. حالا همیشه یادت می‌مونه.»منم تو دلم گفتم: «بله، همینو می‌خواستم. تا وقتی اون تو کابین نشسته با آبمیوه پرتقالی، من تو بار مثل یک اثر هنری لرزون سفر کنم.»بعد فهمیدم مقصد، «شهر گربه‌ها»ست. لابد جایی که همه، سه وعده ماهی تازه می‌خورن و هیچ‌کس از روی دم کسی رد نمیشه. عالیه. فقط امیدوارم اونجا کسی نفهمه من هنوز عاشق ماستم. چون بین گربه‌ها، اینجور اعتراف‌ها می‌تونه پایان اعتبار اجتماعی باشه.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 09:46:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سنبل 10</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-10-cfkl3obxpqpa</link>
                <description>قسمت دهم: سنبل گلوریا را بلاک می‌کندمن یک گربه مؤدبم، اما احمق نه. چرا همه فکر می‌کنن فقط آدم‌ها می‌تونن دل آدم رو بشکنن؟ گربه‌ها هم بلدند، مخصوصاً اونایی که زیادی با آدم‌ها گشتن.من و گلوریا چند وقت پیش کات کردیم. هر چی بین‌مون بود، به یه مشت سوءتفاهم تبدیل شد. آخرین بار که براش یک تکه ماهی آورده بودم، وسط جمع پنجول کشید تو صورتم! گفت از خجالت، جلوی گربه‌های محل آب شده. گفت: «مگه فکر کردی اینجا لس‌آنجلسه و منم کیوت‌پت‌ام؟»من هم نفهمیدم اون روز فازش چی بود. ولی خب، من بچه گربه‌ام، نه بچه خر. غرور دارم. دیگه سمتش نرفتم.کاش می‌دونست چقدر میومیو کردم تا لیسا اون تکه ماهی رو بهم بده. قلبم درد گرفت وقتی گلوریا مثل گربه‌های متکبر دوره رنسانس باهام رفتار کرد. شاید هم تا حالا کسی بهش ماهی نداده بود.امروز که با مارشال دنبال یک مارمولک می‌دویدیم، دوباره دیدمش. دمش رو جوری با نخوت چرخوند که انگار باید من ازش معذرت بخوام.دوست داشتم بهش بگم:متأسفانه اینجا لس‌آنجلس نیست که گربه‌ها همدیگه رو بزنن و بعدش جفت‌گیری کنن. اینجا محله لیساست؛ و اونی که بویی از معرفت نبرده، بوی ماهی رو هم هرگز نخواهد شنید.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 21:22:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سنبل ۹</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-%DB%B9-aprfpjot0m00</link>
                <description>قسمت نهم: سنبل و بی‌برقیروزایی که خونه ساکته، یعنی قراره یه چیزی بترکه. کم پیش میاد لیسا و مادرش با هم دعوا نکنن. انگار آرامش این خونه همیشه موقته.من تازگیا کف آشپزخونه می‌خوابم. برخلاف اون حرفای قشنگی که لیسا درباره «انرژی زمین» می‌زنه، من فقط دنبال یه جای خنکم. سرامیک از موکت خنک‌تره، مخصوصاً وقتی هوا مثل تنور شده. ما گربه‌ها که پشم و پیلمون زیاده، تو این گرما جون به لب می‌شیم.اینجا هر روز ساعت دو برق می‌ره. منم یه ساعتی می‌چسبم به کاشی‌ها تا بلکه حرارتم بیاد پایین. آدما هنوز نمی‌دونن با چیزایی که دارن چطوری درست برخورد کنن. عموی لیسا می‌گفت برق رو می‌فرستن جاهای دیگه. من نمی‌فهمم برق چطوری جابه‌جا می‌شه، فقط می‌دونم کولر بیشتر وقتا خاموشه.از همه بدتر اینه که آدما خیلی راحت به هم فحش می‌دن. ما گربه‌ها اگه از کسی خوشمون نیاد، مستقیم پنجه می‌کشیم، نه که بشینیم زر بزنیم.اون روز تو مسجد شنیدم مردا داشتن بلندبلند فحش می‌دادن. یکی‌شون دعا می‌کرد که خدا یه عده رو از رو زمین برداره. واقعاً فک می‌کنن خدا نشسته بیکار تا عقده‌های اونا رو حل کنه؟ آدمی که عرضه نداره پنجه بکشه و فقط بلده ناله کنه، همون بهتر که گرما بکشه.نباشم. حتی اگه تو دل بی‌برقی.نمی‌دونم تا کی باید هر روز کف زمین ولو بشم. ولی ترجیح می‌دم با آدمای بی‌عرضه‌ای که فقط بلوف می‌زنن و فحش می‌دن، نباشم. حتی اگه تو دل بی‌برقی.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 23:09:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سنبل 8</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-8-naymyeajtbpf</link>
                <description>قسمت هشتم: سنبل و گرسنگی«به من ربطی نداره». آدما دم خالی کردن رو خوب بلدند. وقتایی که نمی‌تونند از پس کاری که کردند بر بیان راحت این جمله رو تکرار می‌کنند. امروز دومین روزیه که لیسا فقط به من ماست میده! من غذا می‌خوام. مرغ می‌خوام. ماهی می‌خوام. آخه گربه و ماست؟ درسته ما لبنیات می‌خوریم اما قرار نیست من قربانی مشکلات اقتصادی و اعصابی بقیه بشم. اینجاست که خوشحالم که گربه‌ام. ما گربه‌ها همیشه پای کاری که کردیم می‌مونیم؛ البته به غیر از پی پی‌مون که قایمش می‌کنیم. من گرسنم. عصبانی هم هستم. چرا گردن گیر آدم‌ها اینقدر ضعیفه؟مشکل لیسا اینه که توقع داره آدما سر حرفشون بمونن. وقتی فهمید دنیای آدم‌ها از چه قراره تلافیش رو سر من در میاره.اون باید چند تا قانون گربه‌ایی رو یاد بگیره. ما وقتی می‌خوایم مذاکره کنیم آروم حرف نمی‌زینم. داد میزنیم. اگه نتیجه نداد هم پنجول می‌کشیم. نمیشه همیشه با مذاکره به نتیجه رسید. حتی مرغ‌ها هم همیشه قدقد می‌کنند. لیسا از دست بقیه عصبانی میشه و یادش میره غذای من رو آماده کنه. اون باید رفتار گربه‌ای پیشه کنه تا تو ارتباطاتش موفق باشه. این دو روز مدام خودم رو تو خاطرات خوردن مرغ گیر می‌ندازم. یادش بخیر. هنوز بوش روی سبیل‌هامه. من نگران لیسام. من تو این یکسالی که بین آدم‌ها زندگی کردم فهمیدم که همیشه اون چیزی که میگن با چیزی که انجام میدن فرق داره. نمی‌دونم لیسا چرا به حرفای آدما اعتماد می‌کنه. این وسط شکم من باید قربانی بشه؟مهمترین قانون گربه‌ای: غذا مهمتر از کیفیت ارتباطه. تصمیم گرفتم که خودم دست به کار شم. به پاتیل غذا حمله می‌کنم. تا لیسا به خودش بیاد. بابا وقتی گربه خونگی نگه می‌داری باید حواست به شکم اون باشه نه رفتار بقیه آدم‌ها.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 22:58:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سنبل 7</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-6-ez6kzf0ytwgd</link>
                <description>قشمت هفتم: سنبل متحول می‌شوداز دیشب تازه خون دماغم بند آمده. مثل همیشه رفته بودم چرخی در محله بزنم. اما دیشب اوضاع فرق داشت. بگیر و ببند بود. گربه‌ی سیاه – همان که خودش را نماینده‌ی کل گربه‌های کره‌ی زمین می‌داند – باز به سرش زده بود. به نوچه‌هایش دستور داده بود بیفتند به جان ما و با ارعاب و زورگویی نظم نوین گربه‌ای راه بیندازند.من هیچ‌وقت خودم را قاطی این دیوانه‌بازی‌ها نمی‌کردم. دیشب هم از سر کنجکاوی رفتم ببینم چرا گلوریا جیغ می‌کشد. اشتباه نکنید، ما با هم &quot;کات&quot; کرده‌ایم؛ به قول لیسا، &quot;دیگه اون حس بین‌مون نیست&quot;. ولی وقتی کسی از ته دل جیغ می‌کشد، گربه باشی یا آدم، نمی‌توانی بی‌خیال بگذری.همان‌طور که حدس می‌زدم، باز کار کارِ گربه‌ی سیاه بود. دمش را سال‌ها پیش در یکی از همین دعواهای جوانی از دست داده و از آن به بعد، هیچ‌چیز برایش مهم نیست. فقط دوست دارد فکر کند همه‌ی گربه‌ها زیر سایه‌ی قدرت او زندگی می‌کنند. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا بعضی‌ها – چه گربه، چه آدم – این‌قدر تشنه‌ی فرمان‌برداری دیگران‌اند.گلوریا را گوشه‌ای گیر انداخته بودند و داشتند سبیل‌هایش را یکی‌یکی با چنگال می‌زدند. گربه‌ی سیاه فرمان داده بود که تمام گربه‌های ماده باید سبیل‌هایشان را کوتاه کنند. چرا؟ چون سبیلِ بلند یعنی اعتماد به نفس، یعنی شخصیت، یعنی مقاومت.رفتم که نجاتش بدهم. پنجول سنگینی خوردم، درست وسط صورتم. خونی شدم. اما عقب نکشیدم. آخرین جمله‌ای که گلوریا پیش از پرواز آخرین سبیلش گفت، این بود:«گربه‌ای که با دیدن سبیلِ بلندِ یک ماده از راه به در می‌رود، بهتر است هیچ‌وقت به راه برنگردد!»حرفش هنوز توی سرم می‌پیچد.لیسا وقتی مرا با آن حال و روز دید، گفت:«بهت افتخار می‌کنم که بلد نیستی دعوا کنی.»ولی من ناراحتم. به‌نظرم هر گربه‌ای باید بلد باشد از خودش دفاع کند. تصمیم گرفتم یاد بگیرم. از دیروز، دیوار و فرش را چنگ می‌زنم، تمرین می‌کنم. آن‌قدر تمرین می‌کنم تا دفعه‌ی بعد که گربه‌ی سیاه خواست دیکتاتور بازی دربیاورد، بتوانم جلویش بایستم.من یک گربه‌ی جنتلمن‌ام. مودب‌ام. اما جنتلمن بودن به معنای ساکت بودن نیست.لیسا همیشه می‌گوید:«خشونت همیشه بد نیست، اگر باعث تغییر شود.»من می‌خواهم تغییر ایجاد کنم. نه فقط برای خودم، بلکه برای تمام گربه‌های محله.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 12:22:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سنبل ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-%DB%B6-zf8kddzp7a1p</link>
                <description>قسمت ششم: سنبل و خدمت سربازیمن عاشق خوابیدن سر جای بقیه هستم. مخصوصاً جاهایی که لیسا اجازه نمی‌دهد از آنجا گذر کنم، اتاق برادرش.چند وقت است که خبری از برادرش نیست. لیسا کوچ کرده اتاق او و من هم به آرزویم رسیده‌ام، ولو شدن روی تخت او. نمی‌دانم برادرش کجاست. انگار یک جایی هست که فقط مردان، آن هم به زور باید بروند.مادر لیسا این روزها از همیشه بیشتر عصبانی است. تا تلفن زنگ می‌زند سریع میپرد و گوشی را بر میدارد. مثل اینکه پسرش فقط می‌تواند تلفنی از خودش خبر دهد. خوبی گربه بودن این است که هیچ کس نمیتواند تو را مجبور به کاری کند. برگردیم روی تخت بوگندو برادر لیسا. من را یاد موکتی می‌اندازد که روی آن به دنیا آمدم. به خاطر همین خیلی اینجا را دوست دارم. برادر لیسا اول پدر من بود. بعد لیسا آمد و من را مال خودش کرد. لیسا عادت دارد همه چیز را به زور مال خودش کند. از مالکیت معنوی و غیرمعنوی خوشش می‌آید. من هم با مادر بودنش مشکل ندارم. لیسا این روزها مشغول کارهایش است. اعضای خانواده مشغول تلویزیون و مادر منتظر تلفن. تخت برادر خالی است، من ولو و خاطرات کودکی در جریان.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 15:55:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سنبل 5</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-5-whb7zbrgz9mn</link>
                <description>قسمت پنجم: سنبل فیلسوف می‌شودامروز از صبح تا شب بیرون بودم. خونه رو نمی‌تونستم تحمل کنم. همه‌ی اعضای خانواده روی مبل مورد علاقه‌م چپیده بودن جلوی تلویزیون، طوری که انگار قراره از توش نان سنگک پخش بشه. می‌گفتن یه چیزی شده به اسم جنگ. نمی‌دونم جنگ یعنی چی. راستش رو بخواید، هم نمی‌دونم، هم دوست ندارم بدونم. چون دنیای قشنگ گربه‌ایم رو نمی‌خوام با واژه‌های مضطرب‌آور آدمیزادی لکه‌دار کنم.من ترجیح دادم روزم رو با محله‌گردی بگذرونم. یه سری به مرغای همسایه زدم، خروسه هنوز برام دم می‌پروند. اگه بخوام، یه قوقولی قوقو ازش در می‌آرم که نسلش از خاطرات جمعی حذف شه، ولی خب... من گربه‌ی مودبیم. بعدش رفتم مسجد. تنهاترین جای شلوغ مسجد همیشه دستشوییشه. آدما عجیبن. ما گربه‌ها روزی دو بار تخلیه می‌شیم و به زندگی ادامه می‌دیم. اونا انگار هر ده دقیقه یک بار باید سبک شن تا بتونن حرف بزنن، غذا بخورن، یا حتی فکر کنن.گلوریا از من خوشش نمیاد، که خب مهم نیست. همه‌ی گربه‌ها قرار نیست تا آخر عمر با یه گربه بمونن. رفتن، جزیی از ماست. ما فقط خودمون رو داریم. من با تنهایی مشکلی ندارم. توی تنهایی صدای برگا رو بهتر می‌شنوم، حرکت مورچه‌ها رو واضح‌تر می‌بینم، و مهم‌تر از همه، مجبور نیستم با کسی حرف بزنم.وقتی لیسا عصبانیه، صدام می‌کنه و می‌گه: «دم درآوردی!» نمی‌دونم چرا اینو می‌گه. من که از همون روز اول دم داشتم. حتی اولین چیزی که گاز گرفتم همین دم خودم بود. امروز چون حواسش به تلویزیون بود، دمم رو برداشتم و واقعاً رفتم دم در. محله ساکت بود. اون‌قدر آروم که حتی صدای خزیدن تش باد توی برگای خشک هم می‌اومد.مارشال، مار محله، می‌گفت شنیده قراره همه‌مون بسوزیم. ولی خب مارشاله دیگه. همیشه یه لرزش تو فلسفه‌ش هست. اون‌قدر از همه‌چی می‌ترسه که اگه ببینه یه گربه باهاش چشم‌تو‌چشم شده، زهر خودش رو قورت می‌ده. من اهل باور کردن شایعه‌های انسانی نیستم. آدما زود گول می‌خورن.امروز روز خوبیه. همه درگیر جنگن، من اما لم دادم لب در، پاچه‌هامو دراز کردم و دارم صدای زندگی رو گوش می‌دم. کاش همیشه تلویزیون همین‌طور آدما رو مشغول نگه داره. برای من که این خلوت عین بهشته.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 21:58:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سنبل ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-%DB%B4-gavlikiqqcib</link>
                <description>قسمت چهارم: سنبل و هفته زنانهامروز از اون روزهاست که ترجیح میدم کلا زیر مبل بمونم و بیرون نیام. لیسا برخلاف آدمای دیگه این خونه، وقتایی که ساکت میشه، خطرناک میشه. امروز اصلا به من نگفته که پسر باهوش و خوش‌رنگی‌ام.برخلاف خواهرش، که هر ماه، یک هفته ترسناک و عصبانی میشه، لیسا هر ماه یک هفته این شکلی زن تر میشه. دوستم، گلوریا هم هر ۱۵ روز یکبار پنجول میکشه. ماده‌ها نه ظریفن، نه ضعیف. برخلاف ما، همه چیزشون رو نظمه، حتی میزان خون بدنشون. وقتی گلوریا مدام خودش رو لیس می‌زنه، من بی‌صدا میرم روی پشت‌بوم. چون پنجول بعدی معمولا مال منه. من مشکلی ندارم با ماده‌ها. ماده‌ها منظم و قابل پیش‌بینی اند. نمیدونم چرا مردها بی‌نظمی‌شون رو نشانه قدرت میدونن. لیسا کمی مثل بقیه زن‌ها نیست. یک هفته در ماه چون قابل پیش‌بینی نیست به نظرم خطرناکه. عصبانی نمیشه. داد نمیزنه‌. حرف نمیزنه. حرف نزدن خطرناکه. نمیدونی چی تو سر داره. شاید چون اینجوریه بهش میگن شبیه زن‌ها نیست. آدم‌ها همدیگه رو از رو رنگ لباس و اندازه موهاشون تشخیص میدن. چقدر مسخره. مثل اینکه گلوریا ما نرها رو از رو سایز سبیلمون بخواد تشخیص بده. لیسا امروز با من کاری نداره. فقط با خودش کار داره. همش پشت اون صفحه براق رو صندلی مورد علاقه من نشسته و صدای جیغ گوش میده. من برخلاف مادر لیسا از صداهایی که لیسا گوش میده بدم نمیاد. اونام مثل خودش غیرقابل پیش‌بینی اند.لیسا منو همیشه غافلگیر میکنه. به خاطر همین بیشتر از بقیه دوسش دارم. با اینکه منظم هست اما نمیدونی در لحظه دقیقا چکارت میکنه. یک روز ماچت میکنه. یک روز دنبالت میدوه. گاهی هم بهت کمک میکنه مارمولک بگیری. وقتایی که ساکته، این یک هفته تو ماه، فقط خودش از خودش غافلگیری میگیره. امروز رو ترجیح میدم زیر مبل بمونم و از خنکی اتاق استفاده کنم. وقتی از رو صندلی بلند شد دمم رو بهش میکشم. اگه خوش‌شانس باشم میتونم ازش غافلگیری بگیرم. </description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 02:22:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سنبل 3</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-3-hzrdkylhbqhp</link>
                <description>قسمت سوم: سنبل مار میگیرداز صبح دمم کز کز می‌کرد. یه بویی تو هوا بود؛ نه بوی «مهیاوه» و نه پس مونده مرغ رستوران «سرآشپز». بوی یکی بود که فکر می‌کرد خیلی زرنگه و ترسناکه؛ «مارشال». مارشال مار محله «شبانه روزیه». تقریبا همه گربه‌ها تو محل میشناسنش. کسی زحمت گرفتنش رو به خودش نمیده از بس کوچک و بی‌عرضه است. البته کمی بالا خونشو هم به خاطر شرایط اقتصادی ایران اجاره داده تا سود کنه.امروز مارشال از لای جاکولری اومده بود داخل. هر چی پشت سر بابای لیسا ملق میزد وول می‌خورد، فایده نداشت. بابای لیسا پیرمرد مهربونیه. اون تنها کسیه که بیشتر از من میتونه بدون حرکت رو مبل بشینه و به یک نقطه، تلویزیون خیره بشه. بنده خدا زیاد از تحرک خوشش نمیاد. دکترا گفتند که عصب‌های پاش در تجمع اعتراضی کارشون رو دیگه انجام نمیدن. این شد که چندسال پیش پاهاش خواب رفتن و تا امروز خواب موندن.مارشال وقتی دیده بود که از بابای لیسا جیغی در نمیاد، داشت میومد تو هال که لیسا اونو میبینه. اینجاست که اولین چیزی که بعد از دیدن مار به ذهن همه میرسه یک مارگیر ماهره. بعد از جیغ، دست و هورا، برادرزاده لیسا با دستکش ظرفشویی گل مریم افتاد به جون شبکه های کولر تا رد مارشال رو بگیره.اصلا مارشال اینجا چکار داشت؟ ماجرا داره. همه ماجرای جفت‌گیری گربه‌ها رو میدونن و البته ما رو قضاوت می‌کنند. کسی از مراحل جفتگیری مارها خبر نداره. مارشال تو پنج سالگی عاشق شده بود. خانوم ازش خواسته بود قبل ازدواج، زهرش رو بندازه بیرون. چون دوست نداشت تو حجله نیش و نیش‌بازی شه. مارشال تنبل هم که دقیقا پشت خونه لیسا زندگی میکنه، اولین جایی رو که پیدا کرده پذیرایی بوده.برگردیم به درون پذیرایی. وقتی همه خانواده متوجه شدند که مردهای خونه لیسا به درد مار گرفتن نمیخورن. دیدم یکهو همه پریدن سمت من. مامان لیسا انگار که مسلسل گرفته باشه، منو جلو مارشال گرفته بود و جیغ میزد بگیرش! من مونده بودم بخندم یا نه. مارشال دور سیم کولر از ترس وول میخورد و تند تند برای من ماجرا را تعریف می‌کرد. ازم خواهش کرد که نگیرمش و بذارم بره. مامان لیسا از یه طرف شرفم رو داشت به باد می‌داد. در نهایت مارشال تونست از سوراخ کولر خودشو پرت کنه تو حیاط.باید متذکر بشم که من یه گربه‌ی جنتلمن و مودبم. از روزی که تونستم روی 4 تا پام وایسم غیر از مارمولک‌های خونه، کفترای محل و گنجشکای روی چنار دم در، آزارم به هیچ ماری نرسیده. من یه گربه بی‌عرضه نیستم. فقط بی‌عرضه‌ها دنبال گرفتن مارن. ما مودب‌ها راه خروج نشون می‌دیم.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 21:25:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سنبل 2</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-2-y6xkzfqerpor</link>
                <description>قسمت دوم: اولین بار که سنبل حموم رفتهمه تو زندگی یه تروما دارند. منم مستثنی نیستم. قشنگ یادمه که منو بغل کرد و ماچ و ماچ کنان برد تو حموم. چقدر ساده بودم که همون موقع که دمم خبردار شده بود که این محبت لیسا بی طمع نیست، فرار نکردم. ولی دیگه دیر شده بود. وقتی سطل آب رو خالی کرد فهمیدم که همه آبهای قبلی که به تنم خورده بود سوتفاهم بوده.آخه گربه رو کی حموم می کنه؟ چرا تو اینستاگرام محتوای «خرکی» تولید میکنید؟ نمیگید بچه های مردم میبینند و گربه شون رو عذاب میدن؟ هر چی ناله کردم هیشکی به دادم نرسید. تنها کاری که تونستم بکنم اینکه خونگرمی رو حفظ کنم تا از آب یخ نکنم.خداروشکر که تا در حموم رو باز کرد فرار کردم. میخواست پشم و پیلی هامو با سشوار خشک کنه. مگه موهای من موی سر داریوشه که سشوار و حجم بخواد؟ آدما چرا نمیذارن تو حال خودمون باشیم؟ گربه و حمومک بازی؟ خداروشکر مادرش از راه رسید. منو مثل موش آب کشیده وسط فرش گرون قیمتش دید. داد و بیداد که گمشو که فرشمو کثیف کردی گربه ی نادون. در حال رو برام باز گذاشت و هوای آزادی رو شنیدم و پریدم تو حیاط...من به عنوان نماینده گربه های خانگی یک حرف دارم. لطفا کمی به من توجه کنید. اگه ما نخوایم زندگی لاکچری داشته باشیم کی رو باید ببینیم؟ آخه وقتی گربه خونگی میشه قرار نیست مثل آدم بشه. چرا بدن و دهن من باید بوی خوب بده؟ بابا من گربه ام. بوی گربه همینه.لیسا فکر میکنه با این کارای عجیب غریبش میتونه فرهنگ سازی کنه. آقا تو میخوای فرهنگ سازی کنی چرا دمو منو میاری وسط؟ من چه گناهی کردم که چله زمستون باس برم تو حموم؟ فرهنگی که قراره با خیس شدن یه گربه ساخته بشه، با خشک شدن یه مو هم از بین میره.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 01:34:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سنبل 1</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-1-lugm36mflhuu</link>
                <description>قسمت اول: روز اولی که «لیسا» تصمیم گرفت «سمیره» نباشه من از همون صبحش فهمیدم قضیه جدیه. اولش روسریاشو از روی چوب‌لباسی برداشت. بعد اسم منو صدا کرد، ولی با لحن جدید. انگار من هم باید یه هویت تازه بگیرم. اسمش قبلاً سمیره بود. حالا لیساست. به منم می‌گه «سنبلسکا». گفتم باشه. به من فقط ماهی هوری که قول دادی رو بده، بعد هر چی خواستی بگو.مامانش گفت: «لیسا چیه آخه؟!» لیسا جواب داد: «یه اسمه مامان. مثل آناستازیا، مثل شکیرا، مثل من.» مامانش گفت: «شکیرا دیگه چیه؟ فحشه؟» من دیدم دارن وارد مرحله‌ی کشمکش هویتی می‌شن. سریع رفتم زیر مبل. چون گربه‌ای که وسط تغییر اسم وایسه، معمولاً قربانی فلسفه‌ی خانواده می‌شه.از وقتی که تو انباری داخلی شون، «زلیخا»، مادرم منو زائید، یکسال و سه ماه میگذره. تقریبا داستان ورود مادرم به خونه رو مادر لیسا هر روز که منو میبینه برام تعریف میکنه. هر چقدر هم خودمو میزنم به اون راه، منو برمیگردونه این راه و تکرار میکنه. با اینکه آدما فکر میکنن فقط گربه ها کارای تکراری مثل  دنبال لیزر افتادن رو دوست دارند، اما خودشون معتاد خاطره اند.مامان لیسا آدم عجیبیه. میتونه در یک لحظه از فرشته مهربون به خط حمله تغییر موضع بده. برگردم سراغ ورود مامانم. من یه گربه سر راهی بودم که مامانم زرنگ بازی در آورد. قضیه رو پیچوند و سرنوشتمو تغییر داد. وقتی مامان لیسا رفته بود آشغالا رو بندازه تو سطل، مادرم با یه مالش دم، کل زندگی منو تغییر داد. این شد که مهرش به دل مادر لیسا افتاد و تو خونه راش داد. براش تشک زایمان پهن کرد. آخه مامانم ما رو شکم داشت.البته قضا و قدر الهی هم دخیل بوده تو سرنوشت من. این خانواده قبل من یه گربه هم رنگ من به اسم «شیسلند» داشتند. یه شب سمیره، ببخشید لیسا اونو سوار 206 میکنه که برن دور دور. گربه بدبخت زهره ترک میشه. دمش رو میذاره رو کولش و سر به کوه میذاره. هر چی دنبالش میگردن فایده نداشته. فقط من میدونم دلیل داشته که پیدا نشه. خب باید گم میشده تا من بتونم الان اینجا زیر مبل باشم.ما 4 تا توله بامزه بودیم. زیر اجاق فری قراضه به دنیا اومدیم. از همون بچگی برام معلوم بود که قراره زندگی دشواری داشته باشم. چرا؟ مامان و لیسا هر روز دعوا دارند. فکر نکنید من یک گربه نارنجی و سفیدم. این موهامو تو دعواهای مامان و لیسا سفید کردم. مثل امروز. مادر جان، کار از کار گذشته. لیسا اسمشو عوض کرده. امیدوارم که با اسم جدیدش اون شخصیتی که دنبالشه رو پیدا کنه. کاش ولی من همین آقا سمبل باقی بمونم. </description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 00:59:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطلع بودن کافی است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%B9-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-m4oa2z2sowlt</link>
                <description>در میانه‌ی جنگ، میان صدای آژیرها، قطع و وصل اینترنت و انفجار ویدیوهای کوتاه از مرزهای لرزان واقعیت، پرسش ساده‌ای پیش روست: آیا مطلع بودن کافی است؟ مخاطب امروز، بیش از آن‌که خواستار روایت دقیق باشد، به‌دنبال اطلاع سریع است. کافی است بداند که «اتفاقی افتاده». این خبر، بدون نیاز به جزئیات در ذهنش ثبت می‌شود، طبقه‌بندی می‌شود و شاید در همان‌جا متوقف. اما این توقف، مضر است.در فضای اشباع‌شده از داده «آگاه بودن» دیگر صرفاً به معنای «در جریان بودن» نیست. مخاطب، خواسته یا ناخواسته، از بین روایت‌های موجود یکی را انتخاب می‌کند. آن را معیار داوری خود قرار می‌دهد. رسانه‌ها هم با درک همین میل عمومی، اغلب به‌جای پرسش‌گری ترجیح می‌دهند نسخه‌ای آماده از واقعیت ارائه دهند؛ روایتی موجز، قاطع و قابل‌مصرف.در این نقطه است که اندیشه‌ی هانا آرنت، فیلسوف آلمانی‌تبار قرن بیستم، به کار می‌آید. آرنت در کتاب‌های مختلف از جمله «وضع بشر» و «درباره انقلاب» بر معنای «عمل سیاسی» تأکید دارد. برای او سیاست نه عرصه‌ی نظریه‌پردازی صرف، بلکه میدان ظهور افراد در عرصه‌ی عمومی است؛ جایی که با گفتار، داوری و تصمیم، «واقعیت مشترک» ساخته می‌شود. اما وقتی میدان جنگ دور است و کنش مستقیم ممکن نیست، عمل سیاسی چه معنایی دارد؟ در جهانی که قدرت نظامی در دستان دولت‌ها متمرکز است و رسانه‌ها اغلب روایتگر نسخه‌ای محدود از واقعیت‌اند، جایگاه فردی که تنها کاری که می‌تواند بکند خواندن و شنیدن است، کجاست؟شاید دقیقاً در همین‌جاست که عمل، در معنای آرنتی‌اش، رخ می‌دهد: در خودداری از پذیرش بی‌چون و چرای روایت مسلط. در بررسی منابع گوناگون، در مقایسه، در تردید آگاهانه و داوری مستقل. مخاطبی که فقط «می‌داند اتفاقی افتاده» به‌جای آن‌که از واقعیت جدا نشود، آرام‌آرام بدل به مصرف‌کننده‌ای منفعل می‌شود؛ فردی که در جریان خبر هست اما از آن عبور نمی‌کند. آرنت هشدار می‌دهد که وقتی انسان‌ها دیگر هیچ چیز را باور نمی‌کنند، دچار بی‌تفاوتی می‌شوند. بی‌تفاوتی پیش‌زمینه‌ی پذیرش هرگونه سلطه است. به تعبیر او فقط آنان که داوری می‌کنند قادر به عمل هستند.بنابراین آگاهی، حتی اگر کوچک، اگر صرفاً به شکل «باور نکردن فوری» باشد، خود نوعی «کنش سیاسی» است. مخاطبی که به‌جای پذیرش مستقیم یک روایت، لحظه‌ای مکث می‌کند، رسانه‌ی دیگری را نیز می‌خواند یا به سکوت یک رسانه توجه می‌کند، در حال مشارکت در فرآیندی است که آرنت آن را «ساختن واقعیت سیاسی» می‌نامد.در پایان، پرسشی ساده اما بنیادین باقی می‌ماند: چرا باید حرف نویسنده‌ی این یادداشت را باور کرد؟ پاسخ روشن است: نباید! بلکه باید این یادداشت را نیز همچون هر روایت دیگری در معرض داوری قرار داد. اگر راه دیگری برای دانستن می‌جویید، همین پرسش‌گری آغاز راه است. شاید در زمانه‌ای که میدان جنگ به حیاط خانه‌ها رسیده و صدای انفجار به‌سختی از صدای تفسیر جدا می‌شود، همین «آگاهی از امکان خطا» و مقاومت در برابر روایت‌های ساده‌سازی‌شده خود نوعی عمل سیاسی باشد.</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 00:49:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نبودم، دستم بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@hanaeisamireh/%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-kqsqgov3qhro</link>
                <description>سمیره حنائی- در شهرستان بستک، جایی در انتهای جغرافیای تحمل و آغاز قلمرو آتش، خورشید تصمیم گرفته آزمایش نزدیکی با زمین را آغاز کند. و چه جایی مناسب‌تر از بستک برای یک «بتازم تا بسوزد» تمرینی؟ آن‌هم درست رأس ساعت ۱۴، ساعتی که به روایتی، فرشتگان هم از پرواز می‌افتند.در این ساعت است که برق، با دقتی سوئیسی اما روحیه‌ای کویری، می‌رود. نه زودتر، نه دیرتر. این نوع از حذف نعمت برق نه تنها بازتابی از برنامه‌ریزی پیشرفته است، بلکه فرصتی است عرفانی برای آن‌که بشر با نفس‌تنگی به درک شهودی حورالعین نزدیک شود.اداره برق بستک اما با وقاری مثال‌زدنی می‌فرماید: «ما کاره‌ای نیستیم. برق را از بندرعباس می‌زنند.» این پاسخ، بی‌شباهت به دیالوگ‌های بازی «دارتیپو» در دوران کودکی نیست. آن لحظه که توپ به ناکجاآباد می‌رود و هیچ‌کس مسئول نیست—چون خب، همه همزمان دست‌شان را بالا می‌برند و فریاد می‌زنند: «من نبودم، دستم بود!»و انصافاً در این دوران فشرده‌ی مدیریت، وقتی نمی‌دانید چه باید بگویید، بهترین کار نسبت دادن همه‌چیز به «مرکز» است. مراکزی هستند که همیشه وجود دارند ولی هیچ‌گاه دیده نمی‌شوند. آن‌ها هم برق را می‌زنند، هم آب را می‌برند، هم تصمیم می‌گیرند، بی‌آنکه دقیقاً بدانیم کجا نشسته‌اند و چای‌شان را با لیمو می‌خورند یا دارچین.اما دیگر شهرستان‌ها چگونه‌اند؟ در بندرعباس، قشم و حتی میناب، جدول خاموشی با همان جدیت اعلام می‌شود که نتایج کنکور سراسری. اپلیکیشن‌ها کار می‌کنند، اطلاعیه‌ها از روز قبل مخابره می‌شوند، و شهروندان حتی می‌توانند خاموشی‌ها را پیش‌بینی کرده، برایش شام بخورند یا مهمانی لغو کنند. اما بستک؟ بستک بیشتر شبیه یک منطقه باستانی است که همچنان به آتش‌دان اعتماد دارد. در آن‌جا، اطلاع‌رسانی چیزی میان خواب‌نما شدن و دعا به صخره است.آمار رسمی که گاه چون آیات غیب می‌آید، می‌گوید مصرف برق هرمزگان از ۲۹۰۰ مگاوات گذشته، اما ظرفیت نیروگاه‌ها فقط ۲۰۳۰ است. طبیعی‌ست که برق باید جایی قطع شود، ولی چرا دقیقاً در بستک؟ آن هم دقیقاً ساعت دو بعدازظهر؟ آیا خورشید با این شهر خصومت شخصی دارد یا تنها کسی است که از نقشه مهندسی مصرف برق وزارت نیرو سر در می‌آورد؟شاید اگر بستک با خورشید قرارداد صادرات گرما بسته بود، حالا مرکز تجارت انرژی خاورمیانه بود. ولی به‌جای آن، بستک باید گرما را تحمل کند و ساکنانش، با بادبزن‌هایی از جنس خاطره، در خانه‌های تاریک به درک تازه‌ای از بدن انسان برسند.و این وسط، چه گزینه‌هایی هست؟ کم‌کردن نور معابر، خاموش‌کردن کولر اداره‌های نیمه‌خالی، استفاده از مغز در تصمیم‌گیری—همه در دسترس‌اند، اما ظاهراً سیستم ترجیح می‌دهد از فرمول ساده‌تری استفاده کند: کلید را بزن و بگو «از ما نیست». سیستمی که در مدیریت فرهنگی ما به خوبی جا افتاده و به آن نام بامزه‌ی «حذف مسئولیت به نفع سادگی» داده‌ایم.شهروندی در بازار بستک، با لبخندی تلخ می‌گوید: «قطعی برق خیلی نوستالژیکه. منو یاد تابستونای دهه ۶۰ می‌اندازه، فقط اون موقع بچه بودیم و نمی‌فهمیدیم داریم کباب می‌شیم.» دیگری اضافه می‌کند: «اگه اداره برق می‌خواد مردم صبور باشن، حداقل ساعت ۲ ظهر نباشه. بگذارن شب، که حداقل در تاریکی نمی‌فهمیم خاموش شده‌ایم!»در نهایت، آن‌چه از بستک باقی می‌ماند، شهری‌ست روشن از خورشید، خاموش از برق، و غرق در تناقض. جایی که مدیر «نمی‌داند»، کارمند «انکار» می‌کند و مردم باید با دمای ۴۹ درجه و اطلاعاتی در حد پیشگویی قهوه، بسوزند و بسازند.و البته، سوال باقی‌ست: آیا کسی آن پشت هست که دکمه را فشار می‌دهد؟ یا فقط روحی‌ست سرگردان در وزارت نیرو که هر روز رأس ساعت ۱۴، با لبخندی محو، بستک را خاموش می‌کند؟</description>
                <category>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</category>
                <author>Samireh Hanaei . سمیره حنائی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 18:44:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>