<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hani Jahanian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hani.jahanian1</link>
        <description>خبرنگار دهه هشتادی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:16:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2516358/avatar/dGYwFR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hani Jahanian</title>
            <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بوک پوک‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D9%BE%D9%88%DA%A9-%D9%87%D8%A7-ugkieqjvhd68</link>
                <description>حانیه جهانیان، روزنامه هفت‌صبح/ چرا باید اسم کتابت را بگذاری «نمی‌دونم چه کار می‌کنم ولی به درک!» یا مثلا بگذاری «عاشقتم!» به این اسم‌ها دقت کرده‌اید؟ البته که مشت نمونه خروار است و گرنه کیست که نداند از نامه‌های یک‌خط‌درمیان چارلی چاپلین به دخترش، قسمت‌های منتشرنشده کتاب «شازده کوچولو» و جملاتی شنیده‌نشده از روباه قصه گرفته تا راهکارهای حفظ سلامت دهان و دندان به نقل از پرفسور سمیعی، شبانه‌روز کف مجازی ما را بازی می‌دهند؟! گروه‌های خانوادگی، کانال‌های پروکسی و حتی تبلیغات ریز و درشت مجازی این روزها تبدیل به فضایی برای انتشار هر گزاره دورریختنی شده. بدبختی اما اینجاست همین دورریختنی‌ها را حالا باید به عنوان پرفروش‌های کتاب‌ها، پشت ویترین کتابفروشی‌های ایران ببینیم!ماجرا چیست؟جریان از این قرار است که بعضی ناشران ایرانی اخیراً سراغ ترجمه کتاب‌های بی‌محتوای اینفلوئنسرهای خارجی رفته‌اند؛ افرادی که مثل بعضی اینفلوئنسرهای وطنی نشسته‌اند و جملاتی لوس و سخیف را روی کاغذ ریخته‌اند تا به خورد مخاطبان‌شان بدهند! در هر صفحه از کتاب، یک تک‌جمله یا نهایتاً یک پاراگراف هم بیشتر ننوشته‌اند! بدتر اینکه ناشران ایرانی در پیشگفتار ترجمه بعضی از‌ این کتاب‌ها نوشته‌اند آثار این نویسندگان از نوع «تخلیه ذهنی» و «ژورنال‌نویسی» هستند! درحالی‌که مشخص نکرده‌اند بر اساس چه معیار روان‌شناختی یا نوشتاری، چنین ژانرهای من‌درآوردی را به این نوع مبتذل‌نویسی‌ها چسبانده‌اند. چراکه اغلب نویسندگان این کتاب‌ها بدون تجربه‌های ادبی یا تحصیلات روان‌شناختی، صرفا اینفلوئنسر هستند؛ مثلاً نویسنده‌ای مثل آکیرا اهل کانادا یا ام. سوسا و ران لیم اهل آمریکا‌.فروش بالا در ایران!با یک جست‌وجوی ساده هم می‌توانید به گوشه‌ای از آمار فروش بالای کتاب‌ها‌یشان در ایران پی ببرید. کافی‌ست سری به سکوهای مجازی فروش آن‌ها بزنید. آخرین بررسی‌های «هفت ‌صبح» حاکی از آن است که کتاب «365 روز بدون تو» تنها در «دیجی‌کالا» با بیش از 100 بازدید در 24 ساعت اخیر، در سبد خرید بیش از 1000 نفر قرار گرفته و بیش از 100 نفر تنها از طریق همین نشر و سکوی مجازی آن را خریداری کرده‌اند. یا کتاب «سین زدی ولی جواب ندادی» که در سبد خرید بیش از 500 نفر قرار گرفته درحالی که تنها در 24 ساعت اخیر، بیشتر از 1000 بازدید داشته و در هفته گذشته بیش از 100 جلد از آن به فروش رفته.یک میلیون بازدید؟!اما این کتاب‌ها چطور در ایران تبلیغ شده؟ همین حالا اگر ایکس (توییتر سابق) را زیر و رو کنید، عکسی از جلد کتابی می‌بینید با عنوان «سین زدی ولی جواب ندای»! بالای عکس نوشته شده: «از بین 1 تا 150 یه عدد بگو، ببینی کتاب چی گفته بهت!» منشن‌ها را تک به تک بخوانید، باورکردنی نیست؛ کمتر از 12 ساعت از انتشار این توییت گذشته و بیش از یک میلیون بازدید داشته! اگر هم به حساب‌های کاربری‌شان سرک بکشید، ماجرا سخیف‌تر می‌شود. چون حساب‌های کاربری که تا دیروز می‌‌نوشتند: «هزینه دیت اول با کیه؟!» حالا مبلغان فرهنگ و ادبیات فارسی شده‌اند! کاش بفهمیم چرا و چطور پای این کاغذپاره‌ها به صنعت نشر باز شده و در یک چشم به‌هم زدن با عکسی از صفحات‌شان، مجازی را به تسخیر در‌آورده؟نظر کتاب‌فروشانوقتی از کتابفروش‌ها درباره میزان استقبال و فروش این نوع کتاب‌ها می‌پرسم، بعضی از آن‌ها عنوان «مینیمال» رویش گذاشته‌اند و از فروش بالای‌شان در 6 ماه اخیر می‌گویند. همگی هم در یک گزاره مشترک‌اند: «بیشترین فروش در حال حاضر، چند ماهی هست متعلق است به مجموعه ادبیات مینیمال!» اما کتاب‌ها را اگر تورق کنید، حتی نمی‌شود به آن‌ها گفت «ادبیات»، چه رسد به «ادبیات مینیمال»! نقطه مشترک‌شان فقط این است که در هر صفحه کتاب، چیزی کمتر از 50 کلمه دیده می‌شود، با الهام از چت‌های به‌جامانده از یک رابطه عاشقانه ناتمام! بعضی ناشران دیگر ترجیح می‌دهند مجوعه‌ای از این کتاب‌ها را در کنار هم به شکل وکیوم‌شده بفروشند. کتاب‌هایی که اغلب آن‌ها نه خلاصه پشت جلد دارند و نه امکان ورق‌ زدن! بیشتر شبیه نوعی بنجل‌فروشی شیک و ادکلن‌زده هستند تا خواننده نداند با چه نوع محتوای بی‌محتوایی مواجه خواهد شد!چه نوع محتوایی دارند؟همان‌طور که اشاره کردیم، محتوای تمام این کتاب‌ها، مشتی جملات بی‌ارزش است که گاهی از شدت بدیهی بودن آن تعجب می‌کنید. نوشته‌هایی که نه شعر هستند، نه قطعه‌ای ادبی و نه حاوی جملاتی حکیمانه یا تفکربرانگیز و قابل تأمل. در واقع نوشته‌هایی هستند شبیه به هر چیزی که ممکن است شما به دوست‌تان در حال دعوا یا یک رابطه عاطفی ساده پیامک کنید!</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 19:21:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو با‌ مترجم و نویسنده‌ای که در ۲۰‌سالگی معلول شد</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85-%D9%88-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DB%B2%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%AF-yaui5scggatx</link>
                <description>روزنامه هفت صبح، حانیه جهانیان| همه برای ماندن به ریسمانی برای چنگ زدن نیاز داریم. برای تمام روزهایی که خسته و زخمی با تمام بی‌نفسی تاب آوردیم. روزی به بهانه آن‌ها که چشم انتظارند و روزی دیگر برای خودمان. آیدا الهی یکی از همان جنگجوهای خواستنی‌ست؛ دختری امیدوار و مستعد، متولد سال 63 در مشهد، دوم اردیبهشت. فقط ۱۹ روز از ورودش به بیست سالگی می‌گذشت.ترم دوم رشته مهندسی کشاورزی گرایش صنایع غذایی از دانشگاه آزاد قوچان را که شروع کرد باید به خوابگاه برمی‌گشت. باوجود اصرارهای پدرش همچنان تصمیم گرفت با اتوبوس به دانشگاه برود. اتوبوس او در مسیر مشهد به قوچان دچار سانحه می‌شود. او به دلیل قصور پزشکی در راه انتقال به بیمارستان دچار ضایعه نخاعی شد. آسیبی که او تجربه کرد، آینده‌اش را برای همیشه تغییر داد. سال‌ها بعد از اتفاقی که تجربه کرد به تحصیل در مترجمی انگلیسی روی آورد. آیدا الهی اکنون مترجم و نویسنده بیش از 7 عنوان کتاب با موضوعات اخلاق پزشکی، فلسفه و رمان است.* مدتی پیش تصاویری از چهره خود منتشر کردید که در آن به‌شدت آسیب‌دیده بودید و نگران‌کننده بود. در حال حاضر شرایط‌تان خوب است؟ماجرا از این قرار است که درحال عبور از پیاده‌رو بودم که گویا یکی از چرخ‌های ویلچرم داخل چاله می‌رود و همزمان با توقف صندلی‌ صورتم به آسفالت‌ برخورد می‌کند. شانس آوردم که اتفاق بدتري برایم نیفتاد.* این اتفاق درحالی افتاده که ما می‌دانیم بخشی از هموطنان‌مان درگیر این موضوع هستند و همچنان تلاش زیادی برای امکانات و مناسب‌سازی معابر معلولان نمی‌کنیم. برداشت شما چیست؟تا زمانی‌که مسئولان از نزدیک با چنین اتفاقی مواجه نباشند طبیعی‌ست که اقدام موثری هم صورت نگیرد. از سویی دیگر جامعه ما نگاهش به اکثریت است و من به این موضوع آگاهم که من و امثال من اقلیت به‌شمار می‌آییم. وقتی از جاده‌سازی تا ساختمان، هیچ‌کدام توجهی به نیازهای افراد دارای معلولیت نداشته باشند طبیعی‌ست که جامعه هم به همین سمت حرکت کند. اما زمانی که انجمن‌ها و سازمان‌های مردم‌نهاد نیز نسبت به مناسب‌سازی و کمبودها هشدار می‌دهند، از سوی مسئولان کوتاهی صورت گرفته است.* اگر بخواهیم وظایف یک شهروند عادی در قبال افراد دارای معلولیت را بشناسیم، چطور؟ یعنی صرفا از بعد مسئولیت اجتماعی.بله! نقش آموزش به‌شدت پررنگ است. انجمن‌ها و سازمان‌های مردم‌نهاد برای فرهنگ‌سازی در این حوزه تلاش‌های بسیاری کردند. مثلا می‌گویند در زمان صحبت با فرد دارای معلولیت نایستید. بلکه مقابلش بنشینید. البته این آموزش‌ها از سری نکاتی‌ست که باید توسط افراد دارای معلولیت عنوان شود، وگرنه طبیعی‌ست که افراد دیگر درک و شناختی از چالش‌ها و نیازهای‌مان نداشته باشند.* بیشتر روی صحبتم با آن دسته از مسائل روزمره است که وقتی به‌عنوان عابر با فردی دارای معلولیت مواجه می‌شوم نمی‌دانم چه کنشی از سمت من به او حس رضایت می‌دهد. اینکه انگار در آن لحظه هر تصمیمی اشتباه است، ناشی از چه کمبودی‌ست؟ آن‌هم وقتی در هیچ‌یک از صفحات کتاب درسی و در طول سال‌های آموزش و مدرسه به برخورد صحیح و چگونه گفت‌وگو کردن با افراد دیگر اشاره‌ای نشده، چه باید کرد؟عده‌ای از افراد دارای معلولیت به دلیل روحیه حساسی که دارند ممکن است پس از تجربه یک گفت‌وگوی ناخوشایند منزوی شوند. گروه دیگر افراد دارای معلولیت اما به دلیل اینکه متفاوت‌ترند ترجیح می‌دهند در آموزش سایر افراد برای اصلاح رفتارهای غالب سهمی داشته باشند. در این موقعیت است که اهمیت سازمان‌های مردم‌نهاد، رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی خود را نشان می‌دهند. بهترین کمکی که می‌توان به افراد دارای معلولیت کرد، پرسیدن است.از آن‌ها بپرسید که به کمک احتیاج دارند یا نه! گاهی با رفتارهای خودسرانه‌ای که البته نیت نیکی پشت آن‌هاست استقلال فرد از او دریغ می‌شود. گفت‌وگوی بدون کنجکاوی همان چیزی‌ست که برای آغاز یک ارتباط دوستانه و گرم نیاز است. سعی نکنید از آن‌ها دلایل معلولیت و یا میزان رضایت از زندگی را بپرسید. از آن‌ها نپرسید که اگر این اتفاق رخ نمی‌داد چقدر شرایط متفاوت‌تر می‌شد.* مرسوم است که به نابینایان می‌گوییم، «روشن‌دل» یا کوتاه‌قامتان را «بلند‌همت» خطاب می‌کنیم. این ادبیات‌سازی و واژگان تا چه اندازه با رفتار ما تناسب دارد؟ اصلا این جایگزینی کلمات تا چه اندازه در ایجاد یک رابطه و گفتمان صمیمی میان ما و افراد دارای معلولیت موثر است؟راستش در اصل موضوع تفاوتی ندارد. عذرخواهی می‌کنم اما به کار بردن بعضی از واژه‌ها مثل «کور» که به‌صورت مستقیم بیان می‌شوند بار معنایی سنگینی دارند. نباید واژگان حاوی صفت باشند.چرا که باعث می‌شود تمام تمرکز افراد به معلولیت باشد. در واقع بهتر است به‌جای معلول بگوییم، دارای معلولیت، به‌جای نابینا بگوییم فرد دارای نابینایی. درباره اینکه از حرف تا عمل چه تفاوت‌هایی در عملکرد افراد وجود دارد، دوست دارم به نقش رسانه، آموزش و سازمان‌های مردم‌نهاد اشاره کنم. اینکه کاش برنامه‌های تلویزیون به‌ویژه برنامه‌های کودک و نوجوان در بین تماشاچیان از افراد دارای معلولیت هم دعوت کند و به‌عنوان یک میزبان هیچ برخورد ترحم‌آمیزی با کودک مهمان دارای معلولیت نداشته باشد. همچنين در مدارس هم روند پذیرش این گروه از کودکان آسان‌تر شود.* از نظر بسیاری چه آن‌ها که دارای معلولیت شدند و چه سایر افراد، بسیار الهام‌بخش هستید. چطور توانستید از روح و روان‌تان مراقبت کنید؟محبت دارید. یکی از عواملی که به بهبود حالم کمک زیادی کرد اینترنت و آشنایی با آدم‌هایی بود که شرایط جسمانی مشابه خودم را داشتند. صحبت کردن با آن‌ها کمک کرد تا اتفاقی که برایم افتاده را راحت‌تر بپذیرم. راستش در آن موقعیت پذیرش دشوار است و همچنان تلاش بر این است که خودت را جدا از افراد دارای معلولیت بدانی، می‌خواهی همه‌چیز مثل گذشته باشد، در حالی‌که ممکن نیست.بعد از سانحه‌ای که تجربه کردم، 4 سال درگیر افسردگی بودم. زمانی‌که مطمئن شدم هیچ راهی برای بهبودی ندارم و امیدم در این‌باره قطع شد، یک روز صادقانه خلوت کردم، به خودم گفتم: آیدا دو راه داری، اینکه هدفی در زندگی بسازی و برای رسیدن به آن تمام تلاشت را بکنی و یا اینکه یک گوشه ناله کنی. برای جهان تفاوتی ندارد که انتخاب تو چیست، مسیر خودش را می‌رود، پس چرا آدم مفیدی نباشی؟! این اتفاق به بیشتر شدن انگیزه‌ایم منجر شد.* شروع مترجمی برای شما به‌نوعی بازگشت به علاقه گذشته‌ بود؟ یعنی با خودتان گفتید بروم سراغ همان رویا و آرزوهایی که داشتم؟نه، اتفاقا اصلا این‌طور نبود! چون من دانشجو بودم و در دانشگاه آزاد قوچان صنایع غذایی می‌خواندم و اتفاقا به‌‌رغم اینکه در خانواده‌ای فرهنگی متولد شده بودم از همان دوران مدرسه نه به ادبیات و نه زبان انگلیسی کوچکترین علاقه‌ای نداشتم. با خودم دو دوتا چهارتا کردم، دیدم حالا که توانم به حرکت دادن انگشت شصت دست چپم محدود شده، شاید مترجمی تنها اتفاقی‌ست که می‌تواند کمکم کند. من در مدت افسردگی‌ام به‌نوعی دچار یک تحول ادبی شدم. تا به خودم آمدم دیدم به ادبیات فارسی، اشعار کلاسیک و داستان علاقه پیدا کرده‌ام.* همه ما گاهی در زندگی کم آوردیم، برای نجات در انتظار چیزی بودیم که خودمان را به آن قلاب کنیم، تسلیم نشویم و ادامه دهیم. قلاب‌تان را به ريسمان کدام صخره زدید؟ شما چطور تاب آوردید؟روزی که تصمیم گرفتم بلند شوم و تسلیم نشوم، قول دادم به شکلی زندگی کنم که خودم راضی باشم. از خودم خوشحال باشم. بگویم این تمام تلاشم بود و بیش از این نمی‌توانستم پیش بروم. برای من انسان بودن، انسان ماندن و انسان رفتن خیلی ارزشمند است. هیچ‌وقت اجازه نمی‌دهم انسانیتم را ناامیدی غرق کند.انسانیت برای من دو مفهوم دارد؛ یکی برخورد صحیح و انسانی با سایر افراد و دیگری شامل، تلاش، ادامه دادن و جنگیدن است. خواندن نوشته‌های گذشته و مرور آن‌ها به تقویت روحیه و امیدواری‌ام کمک بسیاری می‌کند. وقتی به‌خاطر می‌آورم که چه روزهایی را از سر گذراندم و حالا چه کردم، از خودم راضی می‌شوم.* چطور ترجمه را شروع کردید؟چشم‌انداز خودم برای تحصیل در این رشته رسیدن به بازار کار و ترجمه آثار بود. تا حدی برای شروع ذوق داشتم که به محض اینکه آخرین امتحان دوره کارشناسی را دادم، سراغ ترجمه همان فایلی رفتم که از قبل ذخیره شده بود. حتی خوب به یاد دارم که یک پوشه ساخته بودم و در صفحه اول به‌نام خدا هم نوشته بودم.* انتخاب اولین اثری که ترجمه کردید چطور شکل گرفت؟بدون ناشر و راهنمایی کسی، خودم شروع به انتخاب کردم و اصرار داشتم ترجمه کنم.* فاصله انتخاب و انتشار هر ترجمه چقدر از شما زمان گرفت؟دو اثر اول انتخاب خودم بود. در واقع بیشتر به این خاطر که هیچ آشنایی‌اي با روند ترجمه و انتشار کتاب نداشتم و نمی‌دانستم که برای شروع اینکه ناشر سفارش ترجمه بدهد برای مترجم گمنامی مثل من بهتر است. چالش‌ها زیاد بود اما پدرم در دو اثر اولم که نیاز به جذب ناشر داشت، قدم به قدم همراهم بود. تقریبا مداوم در حال ترجمه بودم فقط میان کتاب ‌اول و دوم چیزی حدود 3 سال فاصله اتفاق افتاد چون درگیر تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد شدم.* چالش‌های ترجمه برای شما چه بود؟طولانی بودن مسیر ترجمه تا توزیع کتاب باعث می‌شود هر سال یک اثر بیشتر ترجمه نکنم. به‌علاوه شرایط جسمانی خودم، ویراستاری، اخذ مجوز ارشاد و دردسرهای چاپ و توزیع آثار بیش از حد معمول زمان‌بر است. با این‌همه، ترجمه همچنان اصلی‌‌ترین فعالیت و تفریح هر روزه من محسوب می‌شود.* در ترجمه وسواسی عمل می‌کنید؟بیش از اندازه! (با خنده)، مخصوصا وقتی کار به اتمام رسیده و فقط به ویراستاری نیاز دارد، ترجیح می‌دهم حداقل تا دو هفته آن را کنار بگذارم و بعد از این مدت درست زمانی که هیجانات و اشتیاقم فروکش کرد، با وسواس شروع به اصلاح متن می‌کنم.* کتاب «به بیمار خود گوش فرا دهید» تنها اثر تألیفی شما تا به امروز است. چه نیازی به نوشتن کتابی با این مضمون وجود داشت؟راستش مخاطب هدف این اثر اختصاصا کادر درمان است تا از هرگونه تصورات نابه‌جا نسبت به این قشر جلوگیری شود. در واقع محتوای این کتاب برگرفته از تجربیات بستری شدنم در بخش مراقبت‌های ویژه بود که به کمک اساتید دانشگاه تهران ویراستاری شد.* بعید نیست در آینده دومین اثری که می‌نویسید شرح زندگی خودتان باشد، بالاخره در این سال‌ها تجربیات ویژه‌ای داشتید، تا به‌حال به این موضوع فکر کردید؟دوستان و نزدیکانم خیلی مرا برای نوشتن زندگی‌ام تشویق می‌کنند. آنقدر که خودم هم کم‌کم دارم وسوسه می‌شوم. اما برای شروع چنین اثری فقط امیدم به خداست. اگر خدا بخواهد روزی شاید چنین تصمیمی را عملی کنم.* با شرایط ویژه‌ای که دارید، چگونه تایپ می‌کنید؟روان‌درمانگرم وقتی فهمید هدفم را پیدا کردم، تصمیم گرفت به آتل دستم یک قطعه مجزا و دست‌ساز خودش را اضافه کند تا راحت‌تر تایپ کنم.* ترجمه تنها فعالیت این روزهای شماست؟کار ترجمه واقعا درآمدی ندارد. برای من بیشتر بعد فرهنگی و ارزشی دارد. به همین خاطر این روزها درحال گذراندن دوره‌های ارزدیجیتال و بازارهای مالی هستم، بلکه از این مسیر به درآمد برسم. واقعا نمی‌توان شرایط دشوار مالی را انکار کرد.* با این‌همه تصور کنید این گفت‌وگو به دست افراد دارای معلولیتی می‌رسد که این روزها امید سابق را ندارند، در این لحظه به چه تصمیم یا جمله‌ای نیاز دارند؟همیشه معتقدم فردی که دچار معلولیت است و به‌نوعی ناتوان شده، خودش خالق توانایی است. انگیزه و امیدی که من می‌توانم به خودم و هرفرد دیگری ببخشم به شکلی است که یک انسان عادی از آن محروم است، چرا که شرایطی که تجربه کردم باعث شد روی مفید بودن پافشاری کنم.</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 19:17:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودک در مقابل ترجمه‌های بی‌کیفیت</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AA-ctosk3l2osyr</link>
                <description>هفت صبح، حانیه جهانیان| روزگار ادبیات کودک و نوجوان در ایران عمری ۱۲۰ساله دارد و به گواه آمار، وضعیتی خنثی و گاه نامطلوب را در دهه‌های اخیر از سرگذرانده است. ادبیات کودک و نوجوان از آن جهت مهم است که نخستین مرحله آشنایی افراد با کتاب است، به همین‌خاطر انتخاب اثر مناسب و ترویج کتابخوانی در سنین پایین حساسیت بالایی نیاز دارد. اما همچنان با آنچه کارشناسان و مخاطبان انتظار دارند، فاصله دارد.به تازگی از سوی شورای کتاب کودک، گزارشی منتشر شده که نکات قابل‌تامل بسیاری در آن دیده می‌شود. از جمله ایرادات زبانی و نگارشی همچون استفاده از زبان شکسته در برخی آثار منتشرشده حوزه کودک و نوجوان، نبود گردش مالی شفاف از فعالیت ناشران و همچنین حذف ویراستاران در روند انتشار اثر. به مناسبت ۱۸تیر و روز ادبیات کودک و نوجوان، امروز سراغ  سمیه سیدیان، عضو شورای کتاب کودک و نویسنده رفتیم و از آن‌ها درباره آخرین وضعیت نشر این گروه سنی و جزئیات گزارش منتشر شده شورا، بیشتر پرسیدیم.در گزارش شورای کتاب کودک، به نکات و معضلاتی اشاره شده؛ مثل، استفاده از زبان شکسته و نامتعارف در آثار کودک و نوجوان. با این همه، در کنار این موضوع، با انتشار ترجمه‌های تکراری نیز مواجه هستیم. موضع و راهکار شما چیست؟به نظرم مخاطب و گروه سنی عامل مهمی است. در داستان نوجوان، مخاطب به دلیل گذر از کودکی و داشتن دایره لغات گسترده، درک درستی از زبان محاوره و شکسته دارد و تفاوت میان زبان معیار و محاوره را متوجه می‌شود. از طرفی کودک، به ویژه کودک در سال‌های ورود به مدرسه، در سنین آموزش زبان فارسی، قرار دارد. او به نوشتار جملات داستان و خوانش آن بسیار دقت دارد و همان‌طور که می‌شنود و می‌خواند، می‌آموزد. پس بهتر این است که درست‌نویسی را بیاموزد. گفته می‌شود که بین دوستان نویسنده اختلاف است جهت استفاده از زبان محاوره و معیار.برخی می‌گویند محاوره‌نویسی مشکلی ایجاد نمی‌کند. اما نویسنده و مترجم در برابر کودک و نوع زبان داستانی، مسئول است. متاسفانه، بعضی ناشران این مسئله را در نظر نمی‌گیرند و ما همچنان با ترجمه‌های محاوره و آسیب‌زننده به زبان فارسی روبه‌رو هستیم. یکی از علل خارج از فهرست شورای کتاب قرار گرفتن این آثار هم به دلیل استفاده از زبان محاوره و شکسته است. به‌نظرم ناشران می‌توانند در انتخاب مترجم دقت بیشتری داشته باشند و البته نقش مهم ویراستار در آثار کودک و نوجوان را هم نباید از نظر دور داشت.با وجود استفاده از مفاهیم مستقیم و به اصطلاح گل‌درشت فکر می‌کنید امروزه جهان مشترکی میان خواننده (کودک و نوجوان)، خریدار (سرپرست و والدین آن‌ها) و ناشران وجود ندارد؟ با توجه به همین نکته است که احتمالا ناشران، بازاریابی و مخاطب هدف خود را  والدین و خریداران آثار می‌دانند و بر همین اساس تولید محتوا می‌کنند. راهکار پیشنهادی شما در این باره چیست؟کودک و نوجوان امروز هوشمند است. این مهم‌ترین نکته در ادبیات کودک و نوجوان امروز است. کودک و نوجوان علاقه‌ای به شنیدن مسائل مستقیم و نصیحت‌گونه ندارد. بیشتر دوست دارد نقش متفاوتی بیش از آنچه تاکنون در جامعه ایفا کرده، به‌عهده بگیرد، فعال باشد و نیاز روزش را درک کند. کودک و نوجوان امروز، با هیچ ترفندی در داستان عقب نمی‌نشیند. او جستجوگر است. پس با این اوصاف، مسائل ویژه‌تری از نگاه کودک و نوجوان مطرح می‌شود و مفاهیم عمیق‌تری برای او مهم می‌شود‌.این جریانی‌ست که باید اتفاق بیافتد. باید دید کودک و نوجوان امروز چه دغدغه‌ای دارد. باید دید نوجوان امروز به مسائل چطور می‌نگرد... به نظرم تولید محتوا کردن عده‌ای از ناشران جای بحث دارد... ادبیات کودک و نوجوان، سایت‌های تولید محتوا با تاریخ مصرف محدود نیست. اگر این اتفاق تکرار شود، به مرور داستان اهمیت خود را نزد بچه‌ها از دست خواهد داد. باید نیاز کودک و نوجوان ‌مطرح شود تا نویسنده با توجه به نیاز و دغدغه کودکی و نوجوانی وارد میدان شود که جز با ارتباط مستقیم کودک و نوجوان و خانواده و نویسنده و ناشر امکان‌پذیر نیست.چالش‌ها و راهکارهای گفته‌شده، درباره حوزه‌ای است که به گفته کارشناسان بالاترین گردش مالی صنعت نشر را به خود اختصاص داده است. اما همچنان ناشران کودک و نوجوان از ارائه آمار و گردش مالی شفاف اجتناب می‌کنند. نظر شما چیست؟صنعت نشر پیچیده است. تولید و انتشار کتاب کودک و‌ نوجوان پروسه‌ای پیچیده و طولانی و پرهزینه است. تا جایی که در جریان هستم هر کتاب، از نوشتن تا تایید، کارشناسی و بررسی، تصویرگری، صفحه‌آرایی تا هفت‌خوان ممیزی و تا انتشار و رسیدن به دست مخاطب، راه درازی در پیش و هزینه زیادی دارد.داستانی نوشته می‌شود، سال‌ها در نوبت چاپ می‌ماند و نویسنده و تصویرگر منتظر می‌مانند تا شاهد زحمات‌شان باشند اما افسوس که اتفاقی نمی‌افتد. در طی سال‌ها من و بسیاری از همکارانم، قربانی بی‌سیاستی برخی از ناشران شده‌ایم‌ و چندین سال است کتاب‌ها با تغییر مدیران همچنان بی‌نتیجه مانده. پس شاید به عنوان فردی که برای انتشار داستانش و زحماتی که در این سال‌ها کشیده انتظار می‌کشد، فرد مناسبی برای اظهارنظر در این زمینه نباشم. البته که مجموعه‌ای از افراد در این کار دست دارند.</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 19:14:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمانگر خوب، همه وقتش را در اینستاگرام نمی‌گذارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D8%AF-yrhncjgwmxtf</link>
                <description>هفت صبح، حانیه جهانیان |  قفسه این روزهای کتابفروشی‌ها میزبان «قصه‌تراپی» است. کتابی به نویسندگی شاهین شرافتی با ۲۰روایت که در هریک از آن‌ها نویسنده تلاش کرده تا اختلال و آسیب‌های حوزه سلامت روان را با زبان و داستانی روان به خواننده بیاموزد. تا پیش از «قصه‌تراپی»، جای خالی چنین آثاری در ادبیات تالیفی ما به شدت حس می‌شد؛ کتابی که آسیب‌هایی نظیر افسردگی و اسکیزوفرنی را در دل داستان‌های کوتاه به مردم عادی و خوانندگان کتاب‌های عمومی بشناساند.دکتر شاهین شرافتی را علاقه‌مندان به رادیو از سال‌های دور به واسطه حضور در «رادیو هفت» به خوبی به خاطر دارند. صدای گرم و لحن گیرای او از سال ۹۵ در پادکست‌های قصه‌ای که گاهی به قلم خودش بود هم مورد استقبال قرار گرفت. شرافتی، گوینده رادیو، فارغ‌التحصیل رشته روانشناسی شخصیت در مقطع کارشناسی ارشد و دکتری روانشناسی از دانشگاه علوم تحقیقات تهران است. سال ۹۸ بود که در مجموعه پادکست قصه‌تراپی، روایت‌هایی آمیخته با اختلالات سلامت روان نوشت، خواند و منتشر کرد. در صفحه کتاب و ادبیات این هفته «هفت صبح» با او در این باره گفت‌وگو کردیم. از واکنش‌ها به «قصه تراپی» تا نظر شاهین شرافتی درباره فعالیت و تولید محتوای روان‌درمانگران ایرانی در شبکه‌های مجازی.چه شد که قصه‌تراپی منتشر شد؟ماجرای آغاز من و «قصه تراپی» به پنج سال پیش برمی‌گردد. زمانی که قصه‌هایی به شکل صوتی با قلم خودم و دیگر نویسندگان ایرانی و خارجی منتشر می‌شدند. قصه‌ها کمک می‌کنند تا آدم‌ها زندگی‌شان عمق بیشتری پیدا کند. قصه‌ها می‌توانند باعث شوند که نگاه باارزش‌تری به زندگی داشته باشیم و بیشتر زندگی کنیم. با این کار در واقع پلی میان تجربه زیسته خود و تجربیات دیگران می‌زنیم. این همانندسازی و هم‌ذات‌پنداری با دیگران به عمق زندگی ما کمک زیادی می‌کند. داستان و قصه دغدغه همیشگی من بود. البته پایان‌نامه من در دوره دکتری هم درباره مقایسه دو رویکرد روایت درمانی و شفقت درمانی است.موضوع جذابی به نظر می‌رسد. چطور با انتشارات «مون» ارتباط گرفتید؟من از سال 93 شروع به تولید پادکست کردم. سال 98 مجموعه پادکست‌های قصه‌تراپی با طراحی لوگو مشخص شروع شد. در واقع این لوگو تبدیل به المان اصلی طراحی جلد کتابی با همین نام هم شد. دوستانم در انتشارات «مون» در گذشته پادکست‌های «قصه‌تراپی» را شنیده بودند و پیشنهاد کردند تا به تعداد قصه‌هایی که خودم نوشته بودم اضافه کنم تا مجموعه روایت‌ها به شکل کتاب منتشر شود. نوشتن قصه‌های تازه برایم به این آسانی‌ها نبود اما بالاخره اتفاق افتاد. دریافت مجوز هم حدود یک سال زمان برد. ولی در نهایت امسال در دومین ماه تابستان کتاب روانه بازار شد.نظرات را دنبال کردید؟ فکر می‌کنید غالب نظرات درباره چه بود؟یک ویژگی درباره قصه‌ها وجود دارد؛ اینکه به عنوان خواننده با روایت ارتباط برقرار کنیم. در روان‌شناسی اصطلاحی به نام «کاتارسیس»، به معنی «تجربه و تخلیه کردن هیجان و احساس» وجود دارد که اولین ‌بار توسط ارسطو استفاده شد. اگر ما با یک قصه غمگین، خوشحال یا خشمگین شویم و حسی مشابه را درون خود بیابیم، اتفاق مهمی را تجربه کرده‌ایم. همان اتفاقی که خواسته و هدفمند در اتاق درمان اتفاق می‌افتد. درک عواطف در روایت از آن جهت مهم است که نوعی شیوه درمانی موثر در جهت بهبود سلامت روان است.در دنیای امروز به دلایل متعدد احساساتمان را سرکوب می‌کنیم. از آموزش‌هایی که گرفتیم، محیط آموزشی که تجربه کرده‌ایم، رفتار والدین و حتی شرایط جامعه، همه و همه دست به دست هم می‌دهند تا احساساتمان را شفاف بروز ندهیم. مجموعه سانسور و سرکوب عواطف منجر به بیماری می‌شود. به نظرم در این قسمت یکی از کارکردهای قصه این است که یادآوری می‌کند من همان آدمی هستم که اجازه تجربه کردن احساساتم را دارم. می‌توانم خشمگین یا سوگوار شوم. ‌همان کسی هستم که «از دست دادن»، غمگین و سوگوارم می‌کند اما نتوانستم سوگواری کنم و این کارکرد قصه است که با آن احساسات، خودمان را در نسبت با آدم‌های قصه پیدا می‌کنیم.خواننده خودش را در روایت‌ها پیدا ‌می‌کند...بله؛ دقیقا. به همین‌خاطر مشتاق است تا داستان را بخواند.بخشی از نظرات کاربران این است که دلشان می‌خواهد قصه‌های بیشتری بنویسید. قلم شما، طرفداران خودش را دارد. حتی بخشی از خوانندگان به شکلی جزئی شروع به نقد و تحلیل روایت‌های پادکست کردند. این به‌خوبی نشان می‌دهد که قصه و پادکست در ایران دیگر منحصر به شخص، گروه سنی جنسیت یا طبقه ویژه‌ای نیست.بله؛ دقیقا. نوشتن به اندازه کافی سخت هست، اما من هم سختگیری‌های خاص خودم را دارم. از زمان شروع کارم در رادیو از سال 85، شروع به نوشتن کردم. نوشتن سناریوهای اجرایم هم در بیشتر برنامه‌ها با خودم بود. نمایشنامه‌هایی بود که نویسنده من بودم و محمد بحرانی آن‌ها را در برنامه «رادیو هفت» اجرا می‌کرد. غالبا طنز اجتماعی و بخشی هم طنز تلخ بود. برای من، اینکه بخواهم بنشینم و بنویسم، مهارت آسانی نبود و مشکل اصلی نشستن بود!همین سختگیری باعث شد خوانندگان استقبال کنند...امیدوارم واقعا همینطور باشد.درباره محتوا و فضای کتاب بیشتر برایمان بگوییدکتاب «قصه‌تراپی»، شامل 20قصه و روایت است. در هرکدام از این روایت‌ها به یکی از آسیب‌ها و اختلالات حوزه روان اشاره شده است. خواندن کتاب کمک می‌کند تا با 20 آسیب روانی آشنا شویم. 15تا از این اختلالات، شدیدترین نوع آن‌ها هستند؛ یعنی اختلالات شخصیت. در اینجا فرد نسبت به اختلال خود، آگاه نیست. به طور مثال اگر از او بپرسید چرا مدام دست‌هایش را می‌شوید؟ یا به او بگویید که برداشتی که از کار او می‌شود این است که به وسواس مبتلا شده است، احتمالا پاسخش این خواهد بود که آلودگی زیادی اینجاست و اگر مثل من رفتار نمی‌کنی، این تو هستی که نسبت به نظافت و تمیزی خودت بی‌اهمیتی!گروهی از این اختلالات با دارودرمانی، تنها کمی از شدتش کاسته می‌شود و احتمال درمان به صورت کامل دشوار خواهد بود. روایت‌های دیگری از افسردگی و اضطراب نیز در این کتاب آمده که به دلیل شرایط اجتماعی امروز ما ایرانیان متاسفانه مرسوم است. البته باید به خاطر داشته باشیم که در روان‌شناسی، ما درباره طیف صحبت می‌کنیم و تحت هیچ شرایطی نباید اختلالات را به شکل گسترده به کل آدم‌ها تعمیم دهیم. خطر اصلی آسیب‌های این‌چنینی در اختلال‌هایی است که در امور روزمره با آن مواجه می‌شویم؛ طوری‌که حتی گاهی انجام دادن ساده‌ترین کارها برایمان سخت و دشوار است.این موضوع بر عملکرد و کارکرد ما اثر مستقیم می‌گذارد. خواندن قصه‌تراپی باعث می‌شود با جهان و جنگ‌های ذهنی و درونی بقیه آدم‌ها آشنا شویم. دقیقا همان اتفاقی که از آن غافلیم. به همین‌خاطر، در مقدمه کتاب از عنوان «کلافگی» استفاده کردم. این که کلافگی زبان مشترک آدمی است. فرقی نمی‌کند آدمی که مقابلت ایستاده، چه زبان و ملیتی دارد؛ تو با یک نگاه کردن به او احتمالا متوجه کلافه بودنش می‌شوی. اینکه درون این فرد جنگی هست که باعث شده او آرام و قرار نداشته باشد.امیدوارم خواندن این کتاب باعث شود با هم مهربان‌ باشیم و رواداری را تمرین کنیم. چون هیچ یک از ما نمی‌دانیم آدم‌های اطرافمان با چه جنگ درونی مواجه هستند و درگیر چه نوع افسردگی و دردهایی شده‌اند. مثلا در روایتی با عنوان «اشک‌ها و لبخندها» در کتاب «قصه تراپی» ما با شخصیتی مواجهیم که بخشی از روایت در غم و بخش دیگر، تمثیلی از یک فرد شاد است. با برچسب‌زدن به آدم‌ها و گفتن جمله «تو مریضی!» نمی‌توانیم درک و شناخت خوبی از موضوع داشته باشیم! حتی نمی‌توانیم تصور کنیم شخصیت قصه هر روز چه رنجی به دوش می‌کشد.در این کتاب به اختلالات خاص هم اشاره شده؛ مثلا اسکیزوفرنی یکی از دشوارترین و پیچیده‌ترین اختلالات روانی است. اختلالی که ارتباط فرد با جامعه را کمرنگ می‌کند و باعث می‌شود فرد مبتلا، امکان زندگی معمولی اجتماعی را نداشته باشد. دشواری این اختلال در این است که گاهی آنچه درک و دریافت ماست و شنیده‌ها و دیده‌های ما، برای آن‌ها ملموس نیست.برعکس این موضوع هم صادق است. یعنی وقتی افراد مبتلا به اسکیزوفرنی برای ما روایتی بازگو می‌کنند که ما نمی‌توانیم به درستی ابعاد ماجرا را درک کنیم. در واقع، فهم ‌ما از واقعیت با هم تفاوت دارد. متاسفانه تا به امروز علم در این زمینه پیشرفت قابل‌توجهی نداشته که ما بتوانیم به جهان ذهنی افراد مبتلا به اسکیزوفرنی برویم و جهان را از زاویه دید آن‌ها روایت کنیم.شاید کتاب به دلیل زبان ساده و روانی که دارد، در کنار تحصیلات آکادمیک مولف باعث شود که عموم افراد برای شناخت بیشتر اختلالات و بیماری‌ها از اثر استقبال خوبی کنند...اینکه ناگهان کسی می‌گوید من بی‌ارزشم و سرشار از احساس گناه می‌شود ...؛ اینکه انجام هرکاری برایش دشوار است ...؛ همیشه ذهنش به پایان دادن همه‌‌چیز مشغول است ... ؛ مثلا در قصه «بی‌وطن» ما با آدم‌هایی مواجهیم که عزیزان خود را بر اثر خودکشی از دست دادند. اتفاق تلخ سال‌های اخیر مربوط به خودکشی است. گزارش‌های مراکز مشاوره روند افزایشی داشته اما متاسفانه کاری از دست کسی ساخته نیست جز اطلاع‌رسانی، فرهنگ‌سازی و آموزش. اینکه یادآوری کنیم هوای آدم‌های اطراف‌تان را بیشتر داشته باشید. آن‌ها درحال سقوط هستند. ممکن است خودت به آن مبتلا شوی؛ خیلی زود و سریع!فکر می‌کنم مرز باریکی بین اطلاع‌رسانی و آموزش دیدن باشد. در سال‌های اخیر، همکاران شما و مشاوران بسیاری در بستر شبکه‌های مجازی به قدری درباره اختلالات صحبت کردند که باعث شده، عموم دنبال‌کنندگان آن‌ها که اتفاقا تحصیلات مرتبط ندارند، فورا خودشان را در قامت یک روان‌درمانگر تصور کنند و حتی به اطرافیان، پیشنهادهای ریز و درشت اورژانسی تجویز کنند! حتی این افراد به مرحله برچسب‌زنی و تشخیص هم می‌رسند!در بخشی از کتاب، پیش از آشنایی با اختلالات، بخشی با عنوان «قرار اخلاقی» نوشتم و در آن گفتم: «اول از همه با خواندن یک کتاب، با دیدن یک ویدئو و با چرخ زدن در شبکه‌های مجازی نمی‌توانیم تشخیص‌های تخصصی داشته باشیم. تشخیص اختلالات صرفا به عهده روان‌‌درمانگران و مشاوران است. با دیدن ویدئوی جراحی قلب در اینترنت، نمی‌توانیم قلب کسی را جراحی کنیم! این اتفاق در تشخیص اختلالات روانی هم صادق است. در سال‌های اخیر به واسطه شبکه‌های اجتماعی به قدری در این باره صحبت شده است که دیگر انگار فضیلت در مبتلا بودن است.اینکه مد شده بگوییم «من ADHD دارم، من OCD دارم»... برچسب‌زنی علیه خود یا دیگران درحال رشد است. البته که در ایران این علم بسیار جوان است و همین آزمون و خطا کردن‌ها، بدیهی و اجتناب‌ناپذیر است. مثل هر اتفاق دیگری که با ورودش در ابتدا سردرگم هستیم. مواجهه‌ای را که با بلوتوث داشتیم به خاطر بیاورید؛ آنجا با گذشت زمان متوجه شدیم به جز ارسال ویدئو می‌توانیم استفاده‌های مفیدتری هم از آن داشته باشیم! فرهنگ، تدریجی رخ می‌دهد اما ناگزیریم از تجربیات گذشته بهتر استفاده کنیم. یک درمانگر خوب همه وقتش را در اینستاگرام نمی‌گذارد. یک درمانگر خوب اغلب شناخته‌شده نیست!بسیاری از همکاران شما ممکن است نسبت به این گزاره گارد بگیرند!بله؛ چون روان‌درمانگر استاندارد با معیارهای آموزش با پروتوکل‌های درمانی احتمالا نیستند. حوزه روان، حساس است. اگر شروط آن را رعایت نکنید، آسیب‌های بیشتری را رقم خواهید زد! اما باز هم تاکید می‌کنم این آشفتگی در تشخیص و فراگیری روانشناسی فعلا اجتناب‌ناپذیر است و فکر می‌کنم در 10سال آینده، روانشناسی در ایران سامان بیشتر و بهتری پیدا کند.</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 19:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا با ساعت من کوک نمی‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%A9-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-n05u3hyidoba</link>
                <description>حانیه جهانیان _ هفت صبح/ لباس رسمی سفید و اتوکشیده‌اش با شلوار پارچه‌ای مشکی چنان ترکیب رسمی و زیبایی از او ساخته که باعث می‌شود از لباس راحتی که پوشیدم، خجالت‌زده شوم. اولین‌بار نیست که با توان‌یابان حوزه کتاب و ادبیات گفت‌وگو می‌کنم اما علیرضا، داستانش با همه سوژه‌ها فرق دارد. از ابتدا با همین اختلال متولد شده، اما حتی یک روز را هم برای بیشتر آموختن هدر نداده، می‌گوید سینما و نقدنویسی را دوست دارد اما زور تاریخ همیشه بیشتر از هرچیزی بود. با او هم‌کلام شدم تا بفهمم چگونه با تمام نامهربانی‌های بازار نشر از پس گرداندن یک کتابفروشی در غرب تهران برآمده است.شنبه تا چهارشنبه هر هفته علیرضا با مادرش به «مهرآرا» می‌آید و آخرهفته‌ها کتابفروشی دنجش را به پدرش می‌سپارد، پدر متواضعی که هرچه اصرار کردم در این قاب بایستد و تصویرش را به یادگار داشته باشم، امتناع کرد. می‌گفت هرچه هست خود علیرضا ساخته و بس؛ کسی کنارش نبوده جز مادرش ... .آنچه می‌خوانید خلاصه‌ای از این گپ گرم و دوستانه‌ است.متولد چه سالی هستید؟ کجا؟22 دی‌ماه 1370، مشهد.تحصیلات‌تان؟تحصیلات ابتدایی را به دلیل کمبود امکانات آموزشی و نبود مدارس استثنایی، در تهران گذراندم. تا پیش از آن هم به‌واسطه شغل پدرم به لاهیجان رفتیم و در همان مدت مشغول گذراندن دوره پیش‌دبستانی بودم. دوره ابتدایی در محله سعادت‌آباد و بعدها در سروش پاسداران و حکیمیه در 15متری لشگرک گذراندم. دوم دبیرستان به دلیل علاقه‌ای که به درس تاریخ داشتم، رشته انسانی را انتخاب کردم. من از چهارم دبستان که با تعلیمات اجتماعی آشنا شدم، به تاریخ علاقه‌مند شدم و به مرور این حس بیشتر شد.پس تاریخ خوانده‌اید؟در کنکور شرکت کردم و سرانجام در دانشگاه پیام نور پذیرفته شدم. ماجرا هم از این قرار بود که می‌خواستم به پدربزرگ و مادربزرگم سری بزنم. در راه دامغان وقتی سوار اتوبوس بودم، از کافی‌نت بین‌ راهی خواستم سایت را چک کند. در همان لحظه به خودم قول دادم اگر قبول نشدم هیچ واکنشی نشان ندهم تا مبادا پدربزرگ و مادربزرگ و پدر و مادرم در اولین مواجهه، متوجه ناراحتی‌ام شوند.ورودی چه سالی بودید؟89 و برایم حس بسیار عجیبی داشت! خدارا شکر که قبول شدم. چرا که 4 سال کارشناسی من در پیام ‌نور، شیرین‌ترین روزهای زندگی و تحصیلی‌ام بود. اگر بپرسند حاضری به دوران مدرسه برگردی با قاطعیت می‌گویم، نه! اما حتما دوست دارم دوران کارشناسی را مجدد تجربه کنم؛ چرا که اتفاق متفاوتی در زندگی من بود! شهریور 89 تا بهمن 91 درگیر کارشناسی بودم. منظم و سرضرب تمام‌کردن کارشناسی باعث شد به دو تا سه سال استراحت نیاز پیدا کنم. در این مدت به دغدغه‌ها و علایقم رسیدگی کردم؛ از شرکت در کلاس‌های فن‌بیان تا همکاری در صداپیشگی و تولید پادکست! دوست نداشتم به هر بهانه‌ای تحصیل کنم، با وجود اصرار خانواده از تحصیل در ارشد صرف‌نظر کردم. درس برای من چیزی بیش از نمره و مدرک بود. در ادامه برای قبولی در کلاس‌های گویندگی «مهران دوستی» تست دادم، اما درست یک هفته بعد مرحوم دوستی درگذشت.چطور شد که با وجود کاردرمانی و مشغله‌های ریز و درشت دیگر به فکر راه‌اندازی کتابفروشی افتادید؟فضایی که در آن بزرگ شدم همیشه پر از کتاب و مجله بود. از طرفی دیگر در سال‌های نوجوانی من، سریال «کتابفروشی هدهد» ناگهان همه‌گیر شد و من هم از طرفداران پروپاقرص مجموعه بودم. روزهای اولی که علاقه‌مند شدم کتابفروشی راه بیندازم، به‌رغم ایده‌ها و مخالفت‌های دیگر دوستانم پدر و مادرم از تصمیم حمایت کردند. من شاید جزو آخرین نسل علاقه‌مند و پرشور به تیترخوانی و شلوغی مطبوعات بودم. رسانه و کتاب همیشه برایم محبوبیت عجیبی داشت. اولین ایده من راه‌اندازی کافه کتاب بود؛ نه کتاب‌فروشی. اما در آن زمان (سال 95) بودجه کمی داشتم. اما سرانجام در همان مجتمع تجاری مستقر شدم که از قضا پاتوق روزهای نوجوانی‌ام بود. این‌که به راحتی امکان تردد با ویلچر را دارم مزیت بسیار بزرگی به حساب می‌آید. شب یلدای سال 95 اولین روزی بود که «مهرآرا» افتتاح شد.از شب یلدای سال 95 تا به امروز با چه چالش‌هایی در «مهرآرا» مواجه شدید؟مدت کوتاهی پس از راه‌اندازی با گرانی کاغذ مواجه شدیم. به‌مرور نگاه سنگین عابران در مرکز خرید باعث شد با چشم خودم ببینم تا چه اندازه نسبت به خرید کتاب محافظه‌کاری و اجتناب وجود دارد. بعد از آن موضوع مالیات هر بار به شکلی مانع بود. قانون منع دریافت مالیات از کتابفروشی‌ها همچنان وضعیت مبهمی را می‌گذراند. در آخر هم کمبود فضا مجبورم می‌کند تا فهرست سفارشات را محدود کنم تا فقط گلچینی از تازه‌های نشر را بیاورم.24 ساعت از زندگی یک کتابفروش چطور سپری می‌شود؟از صبح که بیدار می‌شوم، به دلیل ساعات طولانی کارورزی امکان حضور در کتابفروشی را ندارم. سری به فهرست آخرین آثار منتشر شده می‌زنم و به کتابفروشی می‌آیم. روزهایی هم در هفته به مشاوره مراجعه می‌کنم تا دردی که از سال گذشته همچنان نتوانستم هضم کنم را ساده‌تر تسکین دهم.بعد از کارشناسی و تجربه‌های تازه چه مسیری پیش روی شما بود؟روزهای اول کار در کتابفروشی بود که دوست خوبم، «دکتر حامد فروزان» که استاد دوره کارشناسی و از قضا اولین مشتری من در «مهرآوا» هم بود، گفت باید هرطور شده شروع به خواندن ارشد کنم! دو روز وقت خواستم تا به این تصمیم خوب فکر کنم، به او گفتم در صورتی‌که خودت برایم تا بعد از کنکور را برنامه‌ریزی کنی! پذیرفت و با همان برنامه‌ریزی، رشته تاریخ دانشگاه «شهید بهشتی» قبول شدم.علاقه شما به تاریخ و ادامه آن در ارشد قابل تحسین است!من دیوانه‌ام! این‌جور کارها یک دیوانگی خاصی می‌خواهد؛ کاری که دریافتی و توجیه مالی آنچنانی ندارد اما رضایت و شوری که به وجود می‌آورد باعث می‌شود ادامه دهی!ادامه تحصیل در روزهای گرداندن کتابفروشی حتما چالش‌های خاص خودش را دارد، درست است؟اگر به عقب برگردم باز هم تحصیل ارشد را ادامه می‌دهم اما این بار مسیرم را تغییر می‌دهم. مثلا شاید تحصیل در یک دانشگاه دیگر! چرا که آسیب‌های زیادی دیدم. قصد ندارم ماجرا را ماه‌عسلی کنم اما ابتدا باید از قشر خودم شروع کنم؛ متاسفانه بسیاری از دانشگاه‌های بزرگ ما هنوز آسانسور ندارند! در طول تحصیل بارها از مسئولان فنی درخواست کردم، آسانسور بود اما به دلیل نداشتن ایمنی لازم، نیاز به مجوز و طی کردن مراحل فنی داشت! با مذاکرات مختلف موفق شدم کلاس‌ها را به طبقه پایین جابه‌جا کنم اما همان موقع به من گفتند برخی اساتید راضی نمی‌شوند به طبقه اول بیایند چون آن‌جا فقط کلاس‌های کارشناسی تشکیل می‌شود. مگر فرقی می‌کرد کلاس در کدام طبقه باشد؟!گره دیگر این است که وقتی بجه‌های توان‌یاب در جوامع بزرگ‌تری وارد می‌شوند، مدام باید هرچیزی را از اول توضیح دهند! در زمان امتحان ممکن است نتوانند منشی پیدا کنند. خود من برای امتحانات طول ترم درگیر پیداکردن منشی بودم و برای امتحانات کلاسی طول ترم کسی را نداشتم. کلاس به کلاس از دانشجویان می‌خواستم توضیحات مرا در برگه امتحانی بنویسند، بعضی مواقع اما کسی نبود. آیا اساتید برجسته ما که اتفاقا در دانشگاه‌های مطرح ایران تدریس می‌کنند درباره بدیهی‌ترین نیازهای توان‌یابان آگاهی ندارند؟ نکته دیگر این است که من و امثال دوستان من در امتحانات به زمان بیشتری برای پاسخگویی به سوالات نیاز داریم. البته در زمان فارغ‌التحصیلی و دفاع من بود که مسئولان دانشگاه اعلام کردند به بازنگری بیشتر و اصلاح برخی قوانین در این باره نیاز است.ترکیب علایق شما از رسانه تا تاریخ، هیچ‌وقت باعث نشد تا به خبرنگاری و پژوهش در حوزه تاریخ فکر کنید؟راستش دوست داشتم اگر خبرنگار شدم، حوزه فرهنگ و هنر به‌خصوص سینما را امتحان کنم! به‌ویژه در این روزها که متاسفانه نقد، جای خود را به تخریب داده. این اتفاق ریشه در جامعه و پیشینه ما دارد که عموما «نقدپذیری» در هیچ‌کجا به ما آموزش داده نشده است!آینده «مهرآرا» را چگونه پیش‌بینی می‌کنید؟تا به امروز تمام توانم را برای اینجا صرف کردم. از آنجا که کتابفروشی ما محلی‌ است، طبیعتا حامی وجود ندارد. ای‌کاش مسئولان فرهنگی بیش از این مراقب ناشران و دیگران مجموعه‌های فرهنگی باشند. با این همه همچنان امیدوارم این مجموعه همچنان به حیاتش ادامه دهد؛ البته که دنیا با ساعت من کوک نمی‌شود! تمام آرزوی من این است که «مهرآرا» سرپا بماند.شیرین‌ترین خاطره شما در «مهرآرا» چه بود؟حضور آقای علی بحرینی. البته شروع آشنایی ما برمی‌گردد به زمانی که بابت بازنشر یکی از پست‌های صفحه‌ مجازی‌اش از او اجازه گرفتم. در ادامه همین مکالمه دوستی ما بیشتر شد.بزرگ‌ترین دلیلی که همچنان «مهرآرا» به کارش ادامه می‌دهد، چه بوده؟علاقه، علاقه، علاقه! همه‌چیز درآمد نیست، گرچه درباره صنف ما شایعات زیادی وجود دارد اما همچنان خرده‌ای به کسی نمی‌گیرم. آن‌قدر این روزها مردم درگیرند که جایی برای این حرف‌ها و حساب و کتاب‌کردن نیست. اما من هم حق دارم علاقه و دغدغه خودم را همچنان داشته باشم! علاقه، مسئولیت و رسالتی که بر دوش من گذاشته شده، شاید فقط همین باشد که تلاش کنم تا در فرهنگ نقشی داشته باشم.نخستین‌ بار نیست که با عزیزان توان‌یاب در حوزه کتاب و ادبیات گفت‌وگو می‌کنم اما نوبت به این پرسش که می‌رسد هربار چیز تازه‌ای می‌آموزم. جامعه ما در این سال‌ها تا چه اندازه در برخورد با این قشر (توان‌یابان) موفق عمل کرده است؟تغییراتی بوده اما کافی نیست. مثلا همین که کارگردانان ما هنوز هم از معلولیت و فلج ‌شدن برای دراماتیک‌کردن روایت و نشان دادن این نکته که شخصیت منفی به‌سزای عملش رسیده استفاده می‌کنند. از سویی دیگر بسیاری از بچه‌های توان‌یاب به شکلی ویژه نیاز دارند تا تحت نظر مشاوران و روان‌درمانگران کاربلد و خبره قرار بگیرند. آمار و فکر مرگ خودخواسته و ناامیدی در این قشر بالاتر است و همین اتفاق نیاز به مراقبت بیشتر را تشدید می‌کند. دغدغه‌های مالی این قشر واقعا جدی است، دریافتی برخی از دوستان من گاهی از نصف حقوق یک کارگر هم کمتر است. «خوشبختی مثل تلفن است، اگر تو داشته باشی اما کسی نداشته باشد، به درد تو هم نمی‌خورد»، بهاره افشاری در نمایش «زیبایی، گاهی زن است» به زیبایی تاکید می‌کند. شور باید جمعی باشد. این همان چیزی بود که من آموختم.</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 19:10:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر از فیزیک کوانتوم حرف زدند، فرار کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-sg5x2wzmquki</link>
                <description>هفت صبح، حانیه جهانیان| وقتی از فروشندگان درباره آمار فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های یک سال اخیر می‌پرسید محال است در بین آثار خبری از کتاب‌های زرد روانشناسی نباشد. سال‌ها قبل وقتی صحبت‌ از کتاب‌های روانشناسی زرد می‌شد اغلب طرفداران و خوانندگان پروپاقرص آن‌ها سینه سپر کرده و انتقادناپذیر با ادبیاتی تهاجمی برای اقناع مخالفان تلاش می‌کردند.کتاب‌هایی که بر همه‌فن‌حریف بودن بشر تأکید داشتند. بخش اعظمی از مطالب این آثار بر توسعه ‌فردی و خودشناسی افراطی تمرکز می‌کرد. کتاب‌هایی با عناوین دستوری که در تلاش بودند تا به خواننده خوش‌بینی بی‌حد و مرز  القا کنند و برای او جهانی ذهنی بسازند که صفر تا صد دلیل خوشی و شوربختی تنها با دستان خود او به‌تنهایی ساخته می‌شود؛ جهانی که هیچ شباهتی به جهان واقعی ندارد. حالا اما ظاهر کتاب‌های روانشناسی، فریبنده‌تر و عامه‌پسند شده است. گزاره‌هایی بدیهی، کوتاه و همه‌پسند که البته فاقد هرگونه پشتوانه علمی است.گزاره‌هایی که به دلیل ترکیب با عبارات علمی، رنگ «شبه‌علم» به خود گرفتند. با این ترفند خواننده، تصور می‌کند با ژانر و مجموعه آثار بدیعی مواجه شده پس برای تقاضا برای مطالعه آن بیشتر می‌شود. کتاب‌هایی که این روزها با عنوان «تجربه زیسته»، «خودیاری» و «خودشناسی» به مخاطب معرفی می‌شود. به همین بهانه با دکتر شاهین شرافتی، روانشناس، مجری و مولف کتاب «قصه‌تراپی» گفت‌وگو کردیم.شاهین شرافتی را دوستداران یک دهه رادیو و تلویزیون خوب به خاطر دارند، مجری و گوینده رادیو که سابقه همکاری در گروه تولیدمحتوای «رادیو هفت» را هم در کارنامه دارد. اما این روزها او مشغول برگزاری کارگاه‌های مرتبط با سلامت روان است. کتاب «قصه‌تراپی» او به تحلیل و شرح اختلالات حوزه سلامت روان در 20 روایت پرداخته است. با شاهین شرافتی درباره دلایل استقبال خوانندگان از این کتاب‌ها و اثرات مخرب آنها بیشتر پرسیدیم که در ادامه می‌خوانید.وقتی خوانندگان درباره دلایل استقبال از آثار روانشناسی زرد و خودیاری می‌گویند، در یک گزاره با هم مشترک‌اند؛ اینکه افراد بسیاری شیوه‌های روایت‌شده کتاب را دنبال کردند و نتیجه گرفتند. به عنوان روانشناس چه تحلیل از این استدلال دارید؟در روانشناسی اصلی با عنوان، «معتبر بودن» وجود دارد. یعنی یک گزاره اعتبار دارد یا نه. فرض کنیم شخصی ادعا می‌کند با نوشیدن دمنوش گل‌گاوزبان، سرطان خود را درمان کرده است. این گزاره نامعتبر است؛ چرا که مبتنی بر نظریه، پژوهش، آزمایش و سایر شیوه‌های علمی نیست.در واقع فرد، تنها ادعایی را مطرح می‌کند. ادعای کتاب‌هایی هم که عنوان می‌کنند اگر فلان کار را بکنی، فلان نتیجه حاصل می‌شود، از همین جنس ادعای یادشده است. یعنی این نویسندگان ادعایی را مطرح می‌کنند که می‌تواند معتبر نباشد. به بیان دیگر برای این گزاره می‌توان یک ماتریکس تصور کرد: تعداد افرادی که گل‌گاوزبان خوردند و درمان شدند. / تعداد افرادی که گل‌گاوزبان نخوردند و درمان نشدند. / تعداد افرادی که گل‌گاوزبان نخوردند و درمان شدند. / تعداد افرادی که نه گل‌گاوزبان خوردند و نه به سرطان مبتلا شدند.گزاره‌ها با چه روشی اعتبارسنجی می‌شوند؟این گزاره‌ها باید در یک جامعه آماری وسیع مورد آزمایش قرار بگیرند. در حوزه نشر هم وقتی افرادی ادعا می‌کنند با خواندن کتاب‌های مرتبط به ثروت رسیده‌اند، در این مرحله باید سراغ گروه‌های دیگری هم برویم؛ افرادی که این کتاب‌ها را خواندند اما به ثروت نرسیدند، افرادی که نه این کتاب‌ها را خواندند و نه ثروتمند شدند و حتی افراد ثروتمندی که اصلا این کتاب‌ها را نخواندند. با دنبال‌کردن این ماتریکس است که می‌توان به اعتبار و میزان اثرگذاری این آثار در جامعه پی برد. هنگامی که درباره «شبه‌علم» صحبت می‌کنیم، دقیقا همین وظیفه را دارد؛ یعنی ادعایی را مطرح می‌کند که نمی‌تواند آزمون‌پذیری آن را اثبات کند.یعنی «شبه‌علم» مانع بررسی‌های علمی قرار می‌گیرد؟یعنی حتی اگر به آزمایش شدن تن بدهد، باز هم شرایط و نحوه آزموده شدن آن در یک حجم نمونه وسیع نیست! یکی از مشهورترین نمونه‌های «شبه‌علم» که به‌سرعت در بین مردم سروصدا کرد این بود که اگر وانمود کنید قدرتمند هستید و شبیه یک بانک‌دار و افراد ثروتمند رفتار کنید، مغز و بدن‌تان، شما را به همان نقطه و مرحله ثروت می‌رساند. بسیاری از روانشناسی‌های زرد در کلاس‌های موفقیت از همین شیوه برای جلب اعتماد افراد استفاده می‌کنند. ادعایی وجود دارد مبتنی بر یک آزمایش به اسم مداد لبخند.این افراد ادعا می‌کنند با قراردادن مداد در لب و ایجاد حالت لبخند، بدن شروع به ترشح هورمون شادی می‌کند و حس لذت ایجاد می‌شود. این ادعا مطرح می‌شود، مورد آزمایش قرار می‌گیرد و در مجلات مختلفی به چاپ می‌رسد. اما محققین و افرادی که تفکر انتقادی داشتند بارها این آزمایش را در سال‌های بعد تکرار کردند و هرگز نتیجه گذشته تکرار نشد. این اتفاق نشان می‌دهد آزمایش با خطا انجام  شده و براساس همین «شبه علم» کتاب‌ها، مقالات و مجلات بسیاری به چاپ رسیده و استنادهای غلط به دنبال آن عنوان شد، درحالی که پس از آزمایش مجدد تمام آن‌ها رد شد. مهم‌ترین فاکتور یک آزمایش علمی «ابطال‌پذیری» است.خودیاری، یک ژانر ساختگی است یا قرار است منجی بیماران و خوانندگان باشد؟کتاب‌های خودیاری، لزوما بد نیستند. دقیقا این آثار زمانی باطل‌اند که اصرار دارند تجربه زیسته خود را به خواننده تعمیم دهند. مثلا می‌گویند: «اگر بیست روز یک عادت را انجام دهی، حالت خوب می‌شود. چون من هم با همین روش به افسردگی غلبه کردم.» دقیقا نقطه‌ای که شیوه‌ای شخصی را به خواننده تحمیل می‌کند، یعنی مسیر اشتباهی را رفته است. اما اگر مؤلف صرفا تجربه‌اش را با مخاطب به اشتراک بگذارد و بدون تحمیل عقیده، تضمینی هم برای شیوه‌ها و تجربیاتش قائل نشود، اثر غلطی نیست اما دیگر نمی‌توان نام «خودیاری» بر آن گذاشت.به مثال ابتدای بحث برمی‌گردم: فردی گل‌گاوزبان خورده و سرطانش درمان شده اما در این باره حکم نمی‌دهد و ادعایی هم ندارد. مشکل جدی کتاب‌های خودیاری و مبتنی بر «شبه علم» دقیقا همین است که نکته‌ای را عنوان می‌کنند که پشتوانه نظری و آزمایشی ندارد. پس به همین علت نامعتبر و بی‌اساس است. در یکی از مشهورترین کتاب‌های موفقیت عنوان می‌شود «بیندیشید و ثروتمند شوید!» نکته این است که افراد بسیاری هستند که اندیشیدند اما به ثروت نرسیدند. پس نشان می‌دهد که «شبه علم» است و قابلیت تعمیم به یک جامعه آماری وسیع را ندارد.موقعیت ناامیدکننده برای اغلب خوانندگان زمانی است که به تمام گفته‌های کتاب عمل می‌کند اما نتیجه‌ پیش‌بینی شده محقق نمی‌شود...مولفین این‌گونه آثار برای توجیه نتایج پژوهش خود، خطایی آماری مرتکب می‌شوند؛ به طور مثال برای اثبات ادعای خود سراغ افرادی می‌روند که از قضا فعلی انجام داده که منجر به ثروتمند شدن‌شان شده است. درحالی که ممکن است افراد دیگری معترض شوند که ما اندیشیدیم، اما ثروتمند نشدیم. در اینجا مولفین نحوه تفکر را بررسی کرده و عنوان می‌کنند: «شاید به اندازه کافی اندیشه نکردید و تصویرسازی شما به حد کافی نبوده!» باز هم در اینجا افراد زیر سوال می‌روند، نه شیوه‌های مولف!این مشابه همان رفتاری‌ست که در سمینارهای موفقیت اتفاق می‌افتد: یک نفر روی صحنه به عنوان ثروتمند و موفق ظاهر می‌شود و ادعا می‌کند پس از شرکت در این‌دوره‌ها به موفقیت رسیده است. در همین حال جمعیت ناکامی که در این نشست شرکت کردند و به ثروت نرسیدند هیچ‌وقت به روی صحنه دعوت نمی‌شوند! گرچه درباره منبع و چگونگی به ثروت رسیدن همان فرد هم اطلاعاتی داده نمی‌شود! از کجا معلوم همان شخص پس از شرکت در سمینار، به شکلی اتفاقی با ارثیه، بردن جایزه در قرعه‌کشی، یا خوش‌شانسی‌های مشابه، ثروتمند نشده باشد؟!خودیاری یک ژانر معتبر در علم روانشناسی محسوب می‌شود؟کتاب‌های خودیاری لزوما بد نیست! ناگفته نماند برخی از آثار خودیاری مبتنی بر تجربه زیسته با تکیه بر عادت‌سازی می‌توانند لزوما غلط نباشند! اگر روی ایجاد و حفظ عادت‌ها تلاش کنیم، کیفیت زندگی‌مان متحول می‌شود. این گزاره پشتوانه‌ای نظری دارد. چون کیفیت زندگی متحول می‌شود، دستاوردهای متفاوتی نیز خواهیم داشت. برخی از آثار خودیاری بر اساس عادت‌سازی تألیف شده‌اند درحالی که ممکن است در روند نگارش اثر به مراحل و شیوه‌های علمی آن واقف نباشد، اما درصورتی که باعث استمرار و حفظ عادت‌ها می‌شوند، بی‌آن‌که ادعای عجیبی داشته باشند، می‌توانند مفید باشند.کتاب‌های خودیاری چطور خواننده را در توهم غرق می‌کند؟به‌تازگی شیوه نگارش کتاب‌های خودیاری که «شبه‌علم» منتشر می‌کنند، به این صورت است که یک یا دو موضوع کاملا معتبر و علمی را با موضوعات غیرعلمی ترکیب می‌کنند. به طور مثال مولف موضوعی از فیزیک کوانتوم که بسیار پیچیده و دشوار هم هست انتخاب می‌کند و آن را به نحوی به موفقیت مرتبط می‌کند. در واقع در این مرحله ترکیب موضوع علمی و غیرعلمی، باعث خطای شناختی در هنگام نتیجه‌گیری باشد که باعث انحراف از مسیر درست علمی می‌شود.پیشنهاد من این است که اگر در نشستی مرتبط با موفقیت از فیزیک کوانتوم حرف زده شد، فقط فرار کنید! در این مرحله از علمی پیچیده صحبت می‌کنند که نیاز به پشتوانه علمی بسیار قدرتمند داریم؛ در همین حین اصرار دارند تا این مباحث را به گزاره‌های غیرعلمی ربط بدهند. تاکید می‌کنم اگر در کتاب‌های خودیاری ادعای جدی مطرح نشود، می‌تواند به پیشرفت ما و استمرار عادت‌های خوب کمک کند که باز هم پیش‌فرض‌های زیادی برای قبول آن وجود دارد.به‌تازگی نوشتن آثار خودیاری به قلم بلاگرها و شخصیت‌های غیرعلمی در تمام دنیا با استقبال و فروش بالا مواجه شده است. این اتفاق، خطرناک نیست؟من تا زمانی با آثار خودیاری و مینیمالی که توسط بلاگرها نوشته می‌شود مشکلی ندارم که صرفا تجربه زیسته ‌آن‌ها باشد. اما اگر اصرار داشته باشند که این مجموعه شفابخش و حلاّل مشکلات خوانندگان است و به تمام افراد قابلیت تعمیم دارد، باید با آن مخالفت کرد و می‌تواند نامعتبر باشد. عوامل و فاکتورهای بی‌شماری هست که افراد را از یکدیگر متمایز می‌کند؛ از ژنتیک گرفته تا شرایط اجتماعی و... هر یک از این عوامل می‌تواند به طور کامل سرنوشت ما را تغییر دهد. در این مرحله گزاره‌های نامعتبر متولد می‌شوند!ریچل هالیس، یکی از مشهورترین مولفان آثار توسعه‌فردی و خودیاری در جهان است. در ایران با کتاب «خودت باش دختر» به خوانندگان ایرانی معرفی شد و همچنان درحال نگارش ای گونه آثار است. کتاب‌هایی که اغلب بدون پشتوانه علمی و معتبر روانشناسی در صدر پرفروش‌های نیویورک تایمز و آمازون قرار دارند. به تازگی اما افشاگری‌هایی از سوی کارمندان سابق هالیس منتشر شده است که نشان می‌دهد این مولف و کارشناس حوزه کسب‌وکار بسیار با آنچه تاکنون ادعا می‌کرد متفاوت است. از سخت‌گیری و تندخویی با کارکنان تا نقدهای حرفه‌ای دیگری که به او و عملکردش وارد شده است. در چنین موقعیتی رفتار درست چیست؟ چطور چنین تناقضی شکل می‌گیرد؟اگر مولف، در دنیای واقعی شباهتی به شیوه‌ها و توصیه‌هایش نداشته باشد، درحال کلاهبرداری از خوانندگان خود است. چرا که در آثارش چیزی را نشان می‌دهد که نیست، او رویافروشی می‌کند. در جایگاهی تصویر می‌شود که سزاوارش نیست! گریزی به صحبت‌های ابتدایی می‌زنم؛ شبیه ثروتمندها راه رفتن، مرا ثروتمند نمی‌کند! باید سزاوار آن باشم و رفتار و پیش‌زمینه‌هایی که دارم به آن مرتبط باشد! در مسیر زندگی واقعی شورت‌کات و جهشی وجود ندارد.اگر جهش بسیاری را تجربه کنیم دو حالت دارد: یا مسیر را اشتباه رفته‌ایم یا جایگاهی را به دست آورده‌ایم که شایسته آن نیستیم. همین حالا اگر برای تدریس از من درخواست شود به دانشگاه علوم تحقیقات بروم یا دانشگاه جانز هاپکینز، قطعا دومی را انتخاب نمی‌کنم چون هنوز شایستگی حضور در آن را ندارم. ممکن است روزی به این شایستگی دست پیدا کنم و ممکن است هیچ‌وقت این اتفاق رخ ندهد.اما اکنون زمان آن نیست. اگر با روابط و جهش به دانشگاه دوم برسم، جایی حضور دارم که برای آن آمادگی ندارم. شبیه همان کسی که کت شلوار پوشیده اما رئیس بانک نیست، صرفا شبیه به اوست. درواقع مرز باریکی میان این دو اتفاق وجود دارد. مرزی میان شایستگی و عملکرد. درسال‌هایی که مشغول کار در تلویزیون بودم، افراد بسیاری به سازمان آمدند که از مسیر شایستگی وارد نشده بودند، بدون آزمون، گزینش و مصاحبه‌های شغلی گوناگون؛ صرفا بر اساس روابط با جهشی بلند به اجرای زنده برنامه رسیده بود.سوال این است، تا اینجا رسیدی، آیا می‌توانی به تنهایی با اتفاقات پس از آن هم مواجه شوی؟ همین افراد که به‌سادگی به اجرای زنده رسیده بودند، با یک اجرای زنده، ناگهان عملکرد منفی از خود نشان دادند. این اتفاق باعث شد تا در پایان اولین اجرا و تجربه، همان شخص از جایگاهی که داشت برکنار شود چون شایستگی آن را نداشت و جایگاه حقیقی‌اش نبود. این جهش‌ها در ظاهر آسایش و راحتی را می‌چیند اما پس از آن باعث می‌شوند متوجه شویم این جایگاه حقیقی ما نیست!عجب! آسیب وعده‌های جهشب و اصطلاحا «شورت‌کات» بر روان افراد چیست؟کتاب‌های خودیاری هم وعده‌های شورت‌کاتی و آسانسوری می‌دهند. به دست آوردن جایگاه بدون سختی! اتفاقی که با خواندن کتاب‌های زرد و خودیاری برای خواننده می‌افتد، سرخوردگی بسیار است. یعنی با افرادی مواجه می‌شوید که با امید و انگیزه در کلاس‌های موفقیت شرکت می‌کنند و بعد با واقعیت مواجه می‌شوند؛ واقعیتی که در مراحل بسیاری می‌تواند بسیار دردناک باشد. افرادی که خوش‌بینی افراطی دارند، برای یافتن پاسخ علل تمام شکست‌ها تنها به خودشان رجوع می‌کنند و مشکل بزرگ کتاب‌های خودیاری یا شبه علمی این است که مسؤولیت همه زندگی را بر عهده خواننده می‌گذارد.وقتی فرد، کتاب‌های خودیاری را می‌خواند و با دقت موبه‌مو به توصیه‌های آن عمل می‌کند اما نتیجه دلخواه را نمی‌گیرد، با چه آسیب‌هایی مواجه می‌شود؟امروز می‌دانیم این یک توهم آزادی است تا اراده آزاد واقعی. ما لوح سفید نیستیم و ژنتیک و محیطی که در آن بزرگ شدیم دینامیک زندگی ما را شکل می‌دهد. به عبارت دیگر سرنوشت ما با سرگذشت ما پیوندی اجتناب‌ناپذیری دارد. انکار این واقعیت ما را از دنیای واقعی دور می‌کند و آنچه در این مرحله به فرد صدمه می‌زند، رؤیافروشی و خوش‌بینی بی‌حدومرز است! چون ارتباط فرد با واقعیت قطع می‌شود و او را بیمار می‌کند.</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 19:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال‌های جوانی‌ام...</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85-ka6lszlxpykq</link>
                <description>آرزو اسکندری، فارغ‌التحصیل رشته طراحی پارچه و لباس است که سال‌ها در زمینه تدریس و پژوهش این رشته هنری فعالیت داشته و دارای چندین تقدیرنامه و لوح افتخار است. از او تاکنون کتب و مقالات مختلفی چاپ شده است و مجموعه «گنجینه‌هايی از هنر ایرانی» نتیجه چندین سال پژوهش متمرکز ایشان در پارچه و لباس ایرانی است؛ مجموعه‌ای که با عناوین «زیورهای ایرانی»، «کلاه فرنگی»، «از بته تا جقه» و «تافته جدابافته» چاپ شده است. آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگویی است با او درباره این مجموعه.*چطور شد که به سراغ تالیف مجموعه پژوهش تاریخی رفتید؟در دیباچه کتاب کلاه فرنگی این سوال را اینگونه برای تمام مخاطبان پاسخ داده‌ام؛ کنجکاوی. انگار در قسمتی از تاریخ که از شواهد پیداست دوره قاجاریه است، ابهت ظاهر ایرانی قیچی شد و به جایش وصله پینه «فرنگی» دوخته شد؛ باید کنجکاو بود و فهمید چطور شد ریش بلند بهشتی‌وش فتحعلی‌شاه قاجار که زمانی مایه تحسین و خشنودی ملت او بود، کوتاه و کوتاه‌تر شد و ماند سبیل چخماخی ناصرالدین شاه!که بعدتر هم عامه به سبیل شاه جدید بخندند و بگویند «آبجی مظفر»… بخش زیادی از تغییراتی که ما امروزه در مد و پوشش تجربه می‌کنیم، از دوران قاجار به یادگار مانده است. در واقع خلاصه پاسخ به این پرسش همین است که «چقدر دغدغه داری؟»، ذهن پرسشگر صبورانه تو را به هدفی که دارد می‌رساند. وقتی خودت پرسش و دغدغه‌ای نداشته باشی چگونه می‌توانی برای خواننده طرح پرسش کنی و او را دغدغه‌مند کنی؟*تا پیش از این‌که در جلسات معرفی این مجموعه حاضر شوم تصور می‌کردم، قرار است با مد و اختصاصا طراحی و دوخت مواجه شوم. با این تصور که غالب خوانندگان طراحان لباس خواهند بود. جلسات معرفی به شکل عجیبی تصور اشتباهم را اصلاح کردند. مجموعه شما می‌خواهد به خواننده‌اش چه بگوید؟هدفم همین بود که مبادا این مجموعه به شکلی تالیف شود که تنها مخاطب خاص آن را دنبال کند. موضوع لباس یک موضوع عام است و همه انسان‌ها با لباس سروکار دارند؛ از این جهت کتاب را به نحوی نوشته‌ام که وقتی مخاطب عام آن را می‌خواند، با بیان ساده آن به‌راحتی ارتباط برقرار کند و از مطالعه آن لذت ببرد. خصوصا که دوران قاجاریه نزدیک به دوران معاصرمان است و تحولات آن دوران برای همه ما ملموس است و این موضوعی است که مخاطب عام به‌خوبی درک می‌کند.*حتی زمانی که کتاب در سایت‌ معرفی شد، بسیاری از کاربران به طراحی جلد و تصویرگری کتاب واکنش خوبی نشان دادند؛ درباره طراحی جلد و تصویرگری چگونه با سایر افراد به تعامل رسیدید؟خوشحالم که توجه و واکنش مثبت مخاطبان را به همراه داشته است. در این‌باره دچار وسواس خاصی شده بودم چون از همان ابتدا طراحی جلد را سبکی در نظر گرفتم که در عین حال هم ساده و کلاسیک باشد، هم شیک و مدرن. و از طرف دیگر پیوند نام هر جلد کتاب با تصویر جلد برایم اهمیت زیادی داشت؛ طوری که از انتخاب اسم تا تصویرگری باید با یکدیگر هوشمندانه پیوند بخورد.به‌طور مثال کتاب «کلاه فرنگی» که روایتی از لباس ایرانی در گذاری از سنت به مدرنیته است و عکس روی جلد تصویری از ناصرالدین شاه قاجار است در ظاهر اروپایی با کلاه فرنگی و غربی که بر سر دارد. این تصویر، تصویر بسیار عجیبی است، یک شاه ایرانی در لباس فرنگی که به شکلی بسیار نمادین، دوران گذار ایران را نشان می‌دهد.*درباره انتخاب نام آثار چطور؟ به تنهایی به این عناوین رسیدید یا مشورت و تعامل؟انتخاب این عناوین از نظر من تولدی بود که از دل هر کتاب شکل گرفت. جالب است که رسیدن به این نام‌ها زمان زیادی از من نگرفت. در هر جلد کتاب یک عنوان انتخاب شده است که این عنوان اصلی است و زیر آن خطی که سیر فکری را نشان می‌دهد. در انتخاب عنوان‌های اصلی سعی کردم ایهام و ابهام وجود داشته باشد؛ مانند کلاه فرنگی، از بته تا جقه، تافته جدا‌بافته و زیورهای ایرانی.*شما به‌جز فعالیت در طراحی و مد، روزنامه‌نگاری را هم تجربه کرده‌اید. چطور توانستید این مجموعه را به شکلی روان و برای مطالعه عموم تالیف و منتشر کنید؟سال‌هاست که با توجه به حیطه فعالیت‌هایم، توانستم به این درک برسم نوشتن برای مخاطب عام و در طیف گسترده باید به شکلی خاص تنظیم شود. نویسندگی نیاز به صبوری زیاد دارد، آمار دقیق این مثال در ذهنم نیست اما برای نوشتن حتی یک صفحه، شما نیاز به مطالعه بسیار زیادی دارید.پس برای نوشتن یک مطلب خوب ابتدا باید مقدار زیادی مطالعه داشته باشید و آثار خوب از نویسندگان برجسته بخوانید، حتی اگر نوشته شما داستانی نیست و یک متن پژوهشی است. و به‌تدریج و بدون عجله متن‌تان را پیش ببرید. صبورانه پیش رفتن حرف اول را می‌زند. چون گاهی مسیر پژوهش فرسایشی‌ و سخت می‌شود و چه‌بسا رهایش کنی. اگر در خلوت با خودت به این نتیجه رسیده باشی که برای این کار هدف بزرگی در سر داری، باز هم ادامه می‌دهی. وقتی دغدغه و علاقه نباشد، هیچ معیار و دلیل دیگری کافی نیست. من معتقدم اگر صبورانه جلو بروی قطعا نتیجه رضایت‌بخش است.*وقتی به سوابق و مجموعه فعالیت‌های شما نگاه می‌کنیم، مسیر پرپیچ و خمی را گذراندید، اتفاقاتی متنوع و سوابقی که در تمامی آن‌ها افتخاراتی هم کسب کردید. از نظر خود شما کدام تجربه و اتفاق باعث شد این مجموعه منتشر شود؟انتخاب برایم به‌شدت دشوار است چرا که هر تجربه باعث گامی در این مسیر شده است. اینکه اگر درحال حاضر چیزی به ثمر نشسته و آن را می‌شود به‌راحتی دید، مثل یک زنجیر در کنار یکدیگر قرار گرفتند و تداوم دارند، تفکیک فعالیت‌هایم برایم ناممکن است.*متاسفم که انقدر صریح بیان می‌کنم اما بسیاری از کارگردان‌ها و نویسندگان، وقتی می‌خواهند زن زحمت‌کش و سختی‌کشیده‌ای را به تصویر بکشند او را حین خیاطی نشان می‌دهند؛ تصویری که با انتقادات بسیار کاربران در شبکه‌های مجازي همراه شده است.بله درست است؛ این دیدگاه با انقلاب صنعتی و مدرن شدن شکل گرفت. بعدها اما نظریات متفاوت دیگری گسترش یافت. از جمله اینکه، وقتی محصولی به وسیله دست تولید می‌شود، از ساخته‌های ماشینی ارزشمندتر است.درست مثل تصور ما ایرانی‌ها از تفاوت‌های فرش دستباف و ماشینی. تا مدت‌ها از ارزش دست‌ساخته‌ها غافل بودیم و آن را گم کرده بودیم. درحال حاضر پیشرفت‌های ما درزمینه دوخت با دست روزبه‌روز درحال گسترش و پیشرفت است، حتی سطح کیفی طراحی‌های این روزها با سال گذشته قابل مقایسه نیست. اتفاق خوبی که در این مدت افتاده این است که آدم‌ها می‌فهمند، هزینه لباسی که خیاط می‌دوزد غالبا بیشتر از لباس آماده است. این پدیده تنها مختص ایران نیست و در خارج از کشور نیز همین‌طور است.خوشبختانه افکار عمومی این روزها درباره این بازنمایی غلط دچار تحول شده و دیگر نگاه سابق را ندارد. در این اتفاق نگاه مصرف‌کننده این است که، برای لباس دوخته شده با دست هزینه بیشتری می‌دهم پس انتظار کیفیت بیشتری هم دارم. به سرعت از ظاهر لباس دلزده نمی‌شوم، آن را دور نمی‌اندازم و نگه می‌دارم. این دیدگاه همان مفهوم «مد پایدار» یا «مد ماندگار» است که جهان امروزه به سمت این دیدگاه پیش می‌رود. لباسی که به دلیل دستبافت بودن ارزش افزوده پیدا می‌کند به‌رغم اینکه برای این محصول قیمت بالاتری پرداخت مي‌شود، سال‌ها ماندگار است و دور ریز نمی‌شود.*چالش‌های دسترسی به منابع برای شما چه بود؟از آنجایی که تعداد بسیار زیادی تصویر در این مجموعه استفاده شده است، پیدا کردن تک به تک این تصاویر که از خزانه‌های مختلف تأمین شدند بسیار زمان‌بر و بعضا هزینه‌بر بوده است. خیلی از تصاویر منتشر شده در این کتاب‌ها را از کلکسیونرهای خصوصی خریداری کردم و اصلا به این راحتی‌ها نبود. اما از آنجایی که چشمگیرترین بخش این مجموعه همین تصاویر و اسناد است؛ قطعا ارزشش را دارد. گاهی برای استفاده یک سند در کتاب ماه‌ها پیگیری کردم تا مجوز آن را بگیرم، و بعدتر هم مرحله ممیزی برخی تصاویر.*در بخشی از گفت‌وگو اشاره کردید تالیف این مجموعه 7 سال زمان برد. این درحالی‌ست که تا زمان انتشار این اثر، کتاب‌های دیگر شما همچنان منتشر می‌شدند؛ حفظ کردن این روند قطعا دشوار است. شما چگونه اوضاع را در این مدت کنترل کردید؟در این 7 سال اولویت من در اکثر مواقع، همین پروژه بود؛ به حدی که تا ماه‌ها به هیچ‌چیزی جز این مجموعه نمی‌توانستم فکر کنم و روتین زندگی کتابخانه رفتن شده بود:صبح زود به کتابخانه می‌رفتم با تعطیلی کتابخانه خارج می‌شدم. بیشترین زمان من در آن مدت به همین مجموعه تعلق داشت. اما هرکجا که خسته می‌شدم و احساس می‌کردم به استراحت بیشتری نیاز دارم این فرصت را از خودم دریغ نمی‌کردم و استراحت می‌کردم؛ گاهی هم نتیجه استراحت‌هایم انتشار یک کتاب تازه بود. اما مواقعی هم در این مدت بود که به دلیل خستگی زیاد از کار پژوهش، از خودم قول می‌گرفتم ذهنم را درگیر پژوهش جدید نکنم و فقط استراحت کنم مثلا سفر بروم. به هر حال ذهن انسان ظرفیت مشخصی دارد و نباید از خودش انتظارات آرمانی داشته باشد.*از زمان انتشار مجموعه تا به امروز نشست‌های تخصصی بسیاری را میزبانی کردید. چقدر این دورهمی‌ها می‌تواند برای مخاطب عام مفید باشد؟قطعا این نشست‌ها مفید و مهم هستند. گاهی در خلال یک نشست کارشناسان و سخنرانان به مواردی اشاره می‌کنند که ممکن است خارج از موضوع کتاب باشد. گاهی از دل همین حرف‌ها و گفت‌وگوها، موضوعاتی که در این دورهمی‌ها مطرح می‌شوند دغدغه‌های تازه‌ای آشکار می‌شود.*در آخرین نشست رونمایی از کتاب «کلاه فرنگی» که در کاخ سعدآباد میزبان بودید، درصد زیادی از شرکت‌کنندگان را طراحان لباس تشکیل داده بودند. تصور من این بود با نشستی تخصصی با انواع اصطلاحات مد و پوشاک مواجه خواهم بود اما دقیقا برعکس، شما از کارشناسان حوزه علوم انسانی دعوت کردید تا براساس نظریات جامعه‌شناسی و تاریخی مجموعه تازه شما را بررسی کنند. نشست‌هایی از این دست چگونه به شناخته شدن بیشتر آثار کمک می‌کند؟یک واقعیتی در فرهنگ ما وجود دارد و آن حیا و تابوهایی‌ست که در برابر برخی موضوعات داریم. مثل وقتی که وارد یک جواهرفروشی اسم و رسم‌دار می‌شویم، از پرسیدن سطحی‌ترین سوالات احساس شرم می‌کنیم. من این اتفاق را نمی‌پسندم؛ دلم می‌خواهد فضایی وجود داشته باشد که همه در کنار هم به‌راحتی گفت‌وگو کنیم.هدف این کتاب نیز این است که مخاطب عام با آن ارتباط بگیرد. وقتی نتیجه این نشست‌ها را می‌بینم دلم می‌خواهد بتوانم دورهمی‌های بیشتری با همین هدف برگزار کنم. و این را بدون استثنا در انتهای هر نشست از مهمانان شنیدم که چراغی تازه برایم روشن شد، ایده جدیدی گرفتم، و… همین تعابیر برای من کافی است که این راه را باید ادامه بدهم به امید اینکه افراد بیشتری دغدغه‌مند شوند و مسیرهای بیشتری روشن شوند.</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 16:33:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای یک زنگ زینتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%AA%DB%8C-hflortquaiqu</link>
                <description>سال 90 بود که سند تحول بنیادین آموزش و پرورش منتشر شد. در این سال‌ها به واسطه بندها و فصول موجود در این سند، بودجه و اقدامات مفصلی ردوبدل شد. یکی از وعده‌هایی که مهر 94 توسط ریاست‌جمهوری با تاکید بر این سند بیان شد، اضافه شدن ساعتی با عنوان «زنگ کتاب و کتاب‌خوانی» در مدارس بود؛ اتفاقی که از همان زمان تا‌کنون به سرنوشت مبهمی مبتلا شده است.حالا به مناسبت بازگشایی مدارس، با 4 تن از کارشناسان و فعالان این حوزه درباره زنگ کتاب‌خوانی، اهمیت، چالش‌ها و دلایل وقفه 10ساله‌اش پرسیده‌ایم؛ دکتر مریم‌السادات طیرانی، استاد دانشگاه و فعال حوزه آموزش و پرورش، دکتر محمدمهدی سیدناصری، ناشر و کارشناس ادبیات کودک و نوجوان، صدیقه اخلاقی‌پور، معلم ادبیات در آموزش و پرورش و دکتر محی‌الدین بهرام محمدیان، معاون پیشین وزیر و رئیس اسبق سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش و پرورش.با صدیقه اخلاقی‌پور، معلم ادبیاتاهمیت اجرایی کردن طرح‌هایی از این قبیل که با تکیه بر گسترش فرهنگ کتاب و کتاب‌خوانی صورت می‌گیرند، چرا و چگونه اهمیت دارند؟در واقع زمانی که دانش‌آموزان به مطالعه اختصاص می‌دهند بر روی دایره واژگان و کیفیت نوشتن موثر است. اما زمانی که زیرساخت و امکانات لازم برای این اتفاق وجود نداشته باشد، نه معلم و نه دانش‌آموز علاقه‌ای به دنبال کردن این موضوع ندارد. درحالی که، نوشتن تنها با مطالعه بسیار و خواندن آثار باکیفیت میسر است.در این مسیر و اجرا کردن زنگ کتاب‌خوانی با چه چالش‌هایی مواجه هستید؟در واقع از همان ابتدا عدم آشنایی مدیران و دیگر متولیان امر با مصوبات و سند تحول بنیادین یکی از اساسی‌ترین گره‌هایی‌ست که تجربه کردم. اینکه مدیر به سادگی این اتفاق را به معلمان ادبیات و نگارش می‌سپارد تا در این دروس به مطالعه آزاد پرداخته شود و در کنار هم تازه‌ترین و بهترین‌ها را به هم معرفی کنیم، غافل از اینکه تمام ذهنیات دانش‌آموزان سال‌های انتهایی، کنکور و ورود به دانشگاه می‌شود.از چه منابعی در زنگ کتابخوانی استفاده می‌کنید و اولویت شما در این زمان چیست؟درست‌خوانی اشعار و مطالب کهن. اینکه دانش‌آموزان به عنوان یک ایرانی با تاریخ و هویت خود از طریق خواندن متون کهن همچون شاهنامه فردوسی آشنا می‌شوند. بخش دیگر اینکه تاثیر خواندن این‌گونه آثار در ذائقه آنها اثر دارد.  با دکتر محی‌الدین بهرام محمدیان، معاون وزیر و رئیس اسبق سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش و پرورش و یکی از طراحان زنگ مطالعه و کتاب‌خوانی در مدارسبه عنوان ایده‌پرداز و مجری این طرح، به نظر شما چرا «زنگ کتاب‌خوانی» در فاصله یک دهه همچنان سرنوشت مبهمی دارد؟در سال‌های گذشته در برنامه درسی این طرح را به صورت مستتر دنبال کردیم. مثل بخش‌هایی که تحت عنوان «دروس آزاد» در درس‌های فارسی و مطالعات اجتماعی، برای طرح درس و مطالعه آزاد دانش‌آموزان ارایه شد. در واقع تلاش شد تا نوشتن این دروس مبتنی بر مطالعه دانش‌آموزان و راهنمایی معلمان شکل بگیرد.در درس انشا و کارگاه نویسندگی نیز توصیه شد تا دانش‌آموزان ابتدا کتاب‌های معرفی‌شده در صفحات انتهایی کتاب را در آن حوزه یاددهی و یادگیری مطالعه کنند و بر اساس یافته‌های خود خلاصه‌هایی را در کلاس درس ارائه دهند. در سایر دروس نیز با افزودن عنوان «ایستگاه تفکر» بر گفت‌وگو با دوستان و مطالعه منابع غیر درسی مناسب تاکید ویژه شده است. در واقع در راهنمای تدریس دبیران نیز چگونگی استفاده از این بخش کتاب درسی آورده شده است. اصلی‌ترین بخش این کتاب تمرکز بر تعامل و پرسش و پاسخ دانش آموزان است.آیا در این سال‌ها «زنگ کتاب‌خوانی» به‌طور رسمی اجرا شده است؟در اجرای آزمایشی طرح متاسفانه دبیران و خانواده‌های دانش‌آموزان از این طرح استقبال صحیحی نکردند! به طور مثال زنگ کتاب‌خوانی اختصاص یافت ولی برخی از معلمان در آن به تدریس دروس تخصصی مثل فیزیک و شیمی مشغول شدند. در واقع آنچه بر عهده برنامه‌‌ریزان بود انجام شد اما در مدرسه دبیران و خانواده‌ها استفاده دیگری از این زمان داشتند؛ تا جایی که حتی برای خود درس نگارش و انشا نیز زمانی در نظر گرفته نشده بود.سرانجام پس از این اتفاق به چه نتیجه‌ای رسیدید؟ما مجبور شدیم طرحی را که به‌صورت رسانه‌ای و رسمی اعلام کردیم، به نحوی غیررسمی در قالب ایستگاه تفکر و دروس آزاد در کلاس درس جای دهیم!در طول مطالعه درباره این موضوع با معلمان و ناشران در ارتباط بودم. از نظر آن‌ها قصور از سوی بالادستی‌ها و مسئولان است و شما به عنوان مجری «زنگ کتاب‌خوانی» معتقدید خانواده‌ها و مجریان طرح در این اتفاق نقش مهمی دارند.دقیقا چون از بالا در اجرای «زنگ کتاب و کتاب‌خوانی» نقش داشتم معتقدم با استقبال نادرست مواجه شد و در همان طرح آزمایشی تصمیمات تازه‌ای اتخاذ شد. از جمله کارهای مفید دیگر وزارتخانه «کتابنامه رشد» است. چرا این کتابنامه را منتشر می‌کنیم؟ چون کتاب‌های مناسب را برای گروه‌های مختلف دانش‌آموزان دسته‌بندی و معرفی کرده‌ایم. در حوزه‌های مختلف درسی و غیر درسی از دل کتابنامه رشد، به جشنواره رشد رسیدیم و در آن بهترین منابع مطالعاتی به وسیله کارشناسان زبده، تفکیک می‌شوند.استقبال ناشران و خوانندگان از جشنواره رشد چگونه بود؟در قدم اول معرفی کتاب‌ها به وسیله «رشد» به انتخاب بهتر خانواده‌ها کمک بسیاری کرد. از سوی دیگر این اتفاق ناشران را به انتشار آثار بهتر تشویق کرد. علاوه بر این‌ها نکته حائز اهمیت این است که در انتها کتابخانه مدارس با این منابع تجهیز می‌شوند.در بین صحبت‌های برخی ناشران این نکته وجود دارد که برخی از کتاب‌های ارسالی با آنچه در لیست نیازمندی مدیران مدارس بوده، مغایرت دارد. شما صحت این موضوع را تایید می‌کنید؟احتمال دارد بخش کوچکی به این اتفاق دچار شوند اما بحث اصلی در این است که مدارس در پذیرش و ثبت سفارش کتب محدودیت‌هایی دارند. در واقع مدیران مجازند تا کتاب‌هایی را در کتابخانه مدارس قرار دهند که تاییدیه‌های لازم از سوی وزارتخانه آموزش و پرورش را کسب کند. هر اثری که در «جشنواره سامان بخشی کتاب رشد» امتیاز لازم را کسب کند، در فهرست کتابخانه مدارس قرار می‌گیرد.یعنی اگر مسئولان مدرسه اقدام به ثبت سفارش هرعنوان کتابی کنند اما در هنگام دریافت مرسوله ببینند خبری از برخی سفارشات نیست این اتفاق به معنی این است که این کتاب نتوانسته امتیازات و معیارهای مدنظر «سامان بخشی کتاب رشد» را از آن خود کند. این اتفاق دو مزیت اصلی دارد؛ ابتدا اینکه انتخاب و رتبه‌بندی توسط کارشناسان خبره صورت می‌گیرد و مورد دوم اینکه روند گزینش و رتبه دهی به این آثار کاملا شفاف و واضح است.با محمدمهدی سیدناصری، ناشر و فعال آموزش و پرورشچرا کتاب‌وکتابخوانی این روزها اهمیت بیشتری پیدا کرده است؟نسل آلفا نسلی‌ست که چیزی برایش اهمیتی ندارد و در بین عموم به نسل بی‌تفاوت و هنجارشکن شهرت دارد و دیگران آن‌ها را شجاع و پرجرأت می‌خوانند. این نسل تنها به وسیله کتاب و کتاب‌خوانی در مسیر صحیح رشد پیدا می‌کند. در این اتفاق به‌روزرسانی و تجهیز به‌موقع حرف اول را می‌زند؛ درست مشابه رفتاری که در قبال سیستم عامل تلفن همراه خود داریم و با به‌روزرسانی آن به امنیت و کارایی بیشتر دسترسی پیدا می‌کنیم.چالش‌ها و قصور این اتفاق در چیست؟در واقع عدم به‌روزرسانی کتابخانه‌های مدارس یکی از اساسی‌ترین چالش‌های ماست. هرچه سریع‌تر برای تجهیز مدارس و کتابخانه‌ها باید فکری کرد. اینکه نسل آلفا از منابع قدیمی ما استقبالی نمی‌کند و به سراغ آثار تازه انتشارات‌ها می‌رود، امری بدیهی‌ست چرا که این آثار به نوعی متناسب با ذائقه همین گروه سنی تالیف شده‌اند.این اتفاق درحالی رخ می‌دهد که آموزش و پرورش ظرفیت به‌روزرسانی و جذاب‌تر کردن کتابخانه‌ها را دارد اما از اهمیت این کار غافل است. از طرف دیگر کتابخانه‌های مدارس که قرار بود پاتوق کودکان باشد، تبدیل شده به خلوت‌ترین و بلااستفاده‌ترین فضای مدرسه. نکته دیگر این است که در برخی موارد ممکن است با هدررفت منابع به شیوه‌های گوناگون مواجه شویم. از حذف و جایگزینی برخی عناوین سفارش داده شده توسط مسئولان مدارس تا عدم مدیریت مطلوب.چه باید کرد؟ درحال حاضر و با وجود شرایطی که از آن به‌خوبی مطلع هستید، پیشنهاد شما چیست؟در بخش حق بر فرهنگ، باید تلاش‌های بیشتری کرد تا فرصت کمک به کودکان نسل تازه را از دست ندهیم. چرا که همین امروز هم برای اصلاح دیر است.در مثال‌های مشابه، برخی مدیران مدارس معتقدند معلمان تنها مجریان این ایده هستند و اگر تمایلی به اجرای زنگ کتاب و کتاب‌خوانی داشته باشند، علاقه و پیگیری دبیران کفایت می‌کند. نظر شما چیست؟در واقع در طرح‌هایی از این دست که با دانش‌آموزان سروکار دارد، زیرساخت و امکانات حرف اول را می‌زند؛ اینکه صرفا دبیر ادبیات به دلیل علاقه و احساس مسئولیت خارج از وظیفه تلاش می‌کند سهمی در فرهنگ کتاب و کتاب‌خوانی داشته باشد، مورد احترام است. مدتی است خانم معلمی از نشر ما خرید می‌کند و این آثار را در کلاس برای بچه‌ها می‌خواند و درباره‌اش بحث می‌کنند. در واقع قسمت اعظمی از زنگ انشای او صرف مطالعه و کتاب‌خوانی می‌شود.مدتی پیش تماس گرفت و خواست تا به دلیل شرایط اقتصادی که وجود دارد، بخشی از کتاب‌های تازه را به او هدیه کنیم و ما هم با کمال میل پذیرفتیم. این درخواست همزمان با عدم حمایت مدیر مدرسه و سایر همکارانش شکل گرفته بود اما به دلیل اشتیاقی که در دانش‌آموزان به وجود آورد تغییر کرد و حالا همراهی‌اش می‌کنند.درست است که او حالا محبوب‌ترین معلم در آن مدرسه است و دانش‌آموزان زیادی را به مطالعه علاقه‌مند کرده است، اما انقلابی که او به پا کرده در حد همان مدرسه‌ای است که در آن تدریس می‌کند؛ چیزی بیش از آن نیست. وزارت ارشاد نزدیک به 7 ماه است که خریدی از ناشرین و چاپ اولی‌ها نداشته است. این درحالی‌ست که در مسیر بازآفرینی و بازاندیشی فرهنگ نیازمند تجهیز کتابخانه‌های مدارس هستیم؛ مشابه همان سیاستی که ژاپن در سال‌های اخیر به صورت منظم انجام می‌دهد.روش پیشنهادی و مورد انتظار برای ترغیب نسل آلفا چیست؟تلفیق فرهنگ و مدرنیته. باغ کتاب تهران ساده‌ترین و واضح‌ترین مثالی‌ست که می‌توان در این باره زد. اینکه همزمان شما به فضایی از منابع معتبر و متناسب با نیاز مخاطب دسترسی پیدا می‌کنید. اینکه در عین سادگی و دردسترس بودن مدرن و شیک است؛ دقیقا خلاف رویه‌ای که در طراحی کتابخانه مدارس وجود دارد. متاسفانه خلوت‌ترین و بلااستفاده‌ترین فضا در مدارس، کتابخانه‌های آنهاست که هیچ تناسبی با گروه سنی دانش‌آموزان، سلایق و تغییرات جامعه در این روزها ندارد اما خوشبختانه این روند قابل اصلاح است.با دکتر مریم‌السادات طیرانی، مدرس دانشگاه و فعال آموزش و پرورشوعده‌هایی که درباره «زنگ کتاب‌خوانی» داده شد، به گفته منابع مختلفی، مدتی بعد در ویراست تازه سند تحول بنیادین آموزش و پرورش افزوده شد. سرنوشت این زنگ تا به امروز همچنان مبهم است. چرا؟اساسا سند تحول وارد جزئیات از قبیل تعیین تعداد ساعت برای دروس نمی‌شود و خط و مشی کلی برنامه‌ها، اهداف و روش‌ها را مورد نظر قرار می‌دهد. ما در هیچ یک از بندهای این سند به صورت مستقیم با عنوان «زنگ کتاب و کتاب‌خوانی» مواجه نیستیم؛ در واقع در این سند به ترویج کتاب‌خوانی و اهمیت آن به‌ طور کلی ذیل ساعت اختصاص یافته به یادگیری زبان و ادبیات فارسی اشاره شده است.با این همه، همچنان خبری از اجرایی شدن این طرح به شکل رسمی نیست، چرا؟ببینید من می‌توانم بگویم تعریف آن در قالب مشخص «زنگ کتاب‌خوانی» همچنان مبهم باقی خواهد ماند و به این زودی‌ها تعیین تکلیف نمی‌شود؛ به این خاطر که اجرایی کردن طرح‌هایی از این قبیل، نیازمند بستر مناسب است. تصور کنید همزمان با اجرایی شدن «زنگ کتاب‌خوانی» باید منابع کتابخانه مدارس به‌روز شود، زنگ و ساعت جداگانه‌ای در نظر گرفته شود و مهم‌تر از همه باید متولی و نیروی انسانی متخصص نیز اضافه شود. این درحالی‌ست که این روزها با کمبود معلم و تغییرات عمده در مدارس مواجه‌ایم.یعنی تا زمانی که در اساسی‌ترین بخش‌های آموزش و پرورش نیازمند اصلاح و‌ تامین نیرو و پشتیبانی هستیم، بعید است زنگ‌ کتاب‌خوانی و سایر برنامه‌های غیردرسی دیگر نیز به این سرعت اجرایی شوند. در کنار این موضوع، طبق آنچه شما در میان صحبت‌های‌تان اشاره داشتید چه بسا در این مدت به نام «زنگ کتاب‌خوانی» بودجه‌ هم تعریف شده باشد ولی واقعا برای این حوزه هزینه نشده باشد!در تازه‌ترین نگرانی‌های مرتبط در تغییر ساعات آموزشی با بحث تعطیلی و جابه‌جایی برنامه پنجشنبه و شنبه در برنامه مدارس مواجه خواهیم بود و این موضوع نیز احتمالا نوعی به‌هم‌ریختگی در تعداد ساعات درسی و کمبود ساعت در برنامه هفتگی را در برخواهد داشت؛ تصور کنید با این همه، چگونه ممکن است زمانی برای کتاب و کتاب‌خوانی با استفاده از منابع غیر درسی میسر شود؟ زنجیره این اتفاقات باعث می‌شود صحبت از «زنگ کتاب‌خوانی» همچنان مبهم و گاهی در حد زینت بماند!وقتی از مدیران درباره این ابلاغیه می‌پرسیدم برخی اظهار بی‌اطلاعی کردند و سایر آن‌ها گفتند که اجرای این بخش را به دبیران ادبیات و نگارش سپردند؛ این ناهماهنگی چه نتایجی را به دنبال دارد؟از آنجایی که به ادبیات در برنامه درسی ساعت محدود و مشخصی اختصاص یافته و گاهی دبیران از کمبود زمان شکایت دارند؛ این موضوع باعث شده تا حتی برای تمرین درس نگارش زمان مطلوب و کافی درنظر گرفته نشود. اینکه بخواهیم در همان زمان محدود هم اهداف «زنگ کتاب و کتاب‌خوانی» را تامین کنیم، امری دشوار است.</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 16:31:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو با عبدالقادر بلوچ، مروج کتابخوانی در «وشنام دری»</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%AC-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1%DB%8C-lqroimjwxqtd</link>
                <description>سال‌هاست واژه محرومیت با سیستان و بلوچستان گره خورده. هرچند برخی تلاش‌های مردمی و بومیان را برای محرومیت‌زدایی نمی‌شود نادیده گرفت. به‌ویژه زمانی که از «وشنام دری» و مردم باصفایش بدانی. عبدالقادر بلوچ، یکی از همان خستگی‌ناپذیرهای روزگار ماست. مروج کتابخوانی که کارش را با برگزاری حلقه‌های کتابخوانی زیر سایه درختان شروع کرد و امروزه یکی از فعالان مشهور کتاب و کتابخوانی در سیستان و بلوچستان است. از تازه‌ترین فعالیت‌های کتابخوانی اهالی این روستا می‌توان به انتشار کتاب «داستان وشنام» از نشر گویا اشاره کرد. این کتاب مجموعه داستان‌ نوجوان گروه نویسندگان روستای وشنام دری است. داستانی که ماحصل تلاش‌های مروجان کتابخوانی کتابخانه روستایی لیلامهر در وشنام دری برای آشنایی دانش‌آموزان با کتاب و کتابخوانی است. «هفت‌صبح» سراغ عبدالقادر بلوچ، فعال و مروج کتابخوانی روستای وشنام دری رفته و از او درباره آغاز این مسیر سخت، انگیزه‌ها و روزهای تلخ و شیرین این اتفاق پرسیده است.*چرا کتابخانه؟ درست زمانی که روستا ممکن است هزار نیاز دیگر هم داشته باشد چرا انتخاب شما تجهیز کتابخانه با کتاب‌های داستانی بود؟من تقریبا در سال 97 بود که متوجه شدم روستای ما به کتاب داستان نیاز دارد. هدف من از این کار تشویق کودکان به کتابخوانی بود. درواقع تلاش کردم آن‌ها را از طریق کتاب به تحصیل علاقه‌مند کنم تا دیگر شاهد ترک تحصیل کودکان و نوجوانان سیستان و بلوچستان نباشیم. با یک جست‌وجوی ساده می‌توانید به آمار ترک تحصیل دانش‌آموزان این استان دسترسی پیدا کنید؛ پدیده‌ای که به آن شهرت یافته‌ایم!نکته این است که در این آمار از هر مقطع و سنی دانش‌آموزانی وجود دارند که بنا به هر دلیلی درس را رها کرده‌اند. انگیزه‌ای هم برای ادامه تحصیل وجود نداشت. تنها تصویر دانش‌آموزان این منطقه از مطالعه، کتاب درسی بود. تنفر و عدم آشنایی آن‌ها از دیگر اقسام کتاب تا جایی ادامه پیدا کرد که به محض شنیدن واژه کتابخوانی و مطالعه پا به فرار می‌گذاشتند.*شروع چنین مسیری حتما چالش‌های خاص خودش را دارد. گروه خاصی تشکیل شد یا تنها پیش رفتید؟از کتابخوانی زیر سایه یک درخت شروع کردیم. آن‌جا بود که متوجه استقبال بی‌نظیر بچه‌ها شدم. به همین خاطر من هم تشویق شدم تا فعالیت‌های روزانه بیشتری در این مسیر داشته باشم. وقتی جمعیت بچه‌ها بالاتر رفت، تصمیم گرفتیم فضای بزرگ‌تری را در نظر بگیریم. از قضا در روستای ما، اتاقی متعلق به مخابرات بود که دیگر متروکه و بلااستفاده رها شده بود.اداره مخابرات در گذشته از این اتاق‌ها برای ارتباط تلفنی بومیان با دیگر افراد استفاده می‌کرد. اما مدتی بعد به دلیل گسترش ارتباطات و جمع‌آوری تجهیزات توسط همین اداره، این اتاق تا مدت‌ها بدون استفاده باقی مانده بود. اتاق متروکه را سروسامان دادم، تعمیرات و تغییرات بسیاری در آن انجام دادم تا بچه‌ها با خیال راحت از این فضا استفاده کنند. ادامه و گسترش همان فعالیت‌های محبوب بچه‌ها از زیر درخت به اتاق مخابرات منتقل شد.*انگار که برای بچه‌های روستا اتفاق تازه‌ای باشد، نحوه مواجهه بچه‌ها با کتابخوانی چطور بود؟با ورود کتاب، همان تاثیرات ابتدایی هم به شکل واضحی رخ داد. یکی از اتفاقاتی که در ابتدای آشنایی بچه‌ها با کتابخوانی رخ داد، احترام به محیط ‌زیست بود. بچه‌هایی که گنجشک‌ها را اذیت می‌کردند، بعد از آمدن کتاب به این روستا و خواندن‌ داستان خودشان به حامیان محیط‌ زیست تبدیل شدند.*یعنی مطالعه در زمان کوتاهی اثرگذار بود؟بله بسيار زیاد. حتی باعث شد تا بچه‌ها در ادامه با اشتیاق و خودجوش دورهمی و حلقه‌های کتابخوانی بیشتری هم تشکیل دهند. سطح دانستنی‌های بچه‌ها از محیط ‌زیست روزبه‌روز بیشتر شد. مثلا یاد گرفته بودند که اگر در منطقه ما و با وجود آب‌وهوای خاصی که دارد، باران نبارد و کم‌آبی ادامه پیدا کند، چه خطراتی محیط‌ زیست‌مان را تهدید می‌کند.مطالعه آن‌ها تا جایی ادامه پیدا کرد که دیگر تنها محدود به کتابخوانی نبود. وقتی متوجه شدند گرمای هوا باعث تشنگی گنجشک‌ها و ترک لانه‌های‌شان شده است، در کتابخانه دورهم جمع شدند و با دست خودشان شروع به ساختن ابزارهایی ساده و به‌اصطلاح آبشخور كردند. این ابزارهای ساده را در لانه‌های گنجشک‌ها قرار می‌دادند تا با جمع‌شدن آب در آن‌ها از تشنگی و ضعف‌ جوجه‌ها جلوگیری کنند.*چقدر جذاب! کتاب چطور معادلات کودکان و نوجوانان روستا را در زندگی شخصی و انتخاب‌های آن‌ها تغییر داد؟یکی از اتفاقات معمول در منطقه ما ترک تحصیل دختران در مقاطع ابتدایی و سنین پایین است. در برخی مناطق سیستان و بلوچستان از‌جمله روستای ما، حداکثر مقطعی که دختران در آن تحصیل می‌کنند، پنجم و ششم ابتدایی ‌است. وقتی در کتابخانه دور‌هم درباره تحصیل و اثرات آن حرف زدیم، دختران زیادی تصمیم به ادامه تحصیل گرفتند.مطالعه، برای این منطقه تلنگری برای میل به مطالبه‌گری نوجوانان را به همراه داشت. وقتی متوجه تمایل دختران روستا برای ادامه تحصیل شدیم، با دو چالش مواجه شدیم؛ اول اینکه باید به سراغ راه‌اندازی سایر مقاطع تحصیلی برای دختران می‌رفتیم و دوم آنکه شرط ادامه تحصیل آن‌ها، رضایت خانواده‌های‌شان بود که از قضا با برگزاری مشاوره‌ها و دورهمی، در همین کتابخانه به آن‌ها از فواید این مسیر تازه گفتیم که رضایت بسیاری از والدین را به همراه داشت.از همان سال، مدرسه دخترانه در مقاطع مختلف در همین روستا دایر است. این‌طور نبود که تنها برای دختران تغییراتی را قائل شویم. کتاب باعث شد به کمک دانش‌آموزان پسر مدارس، آن‌ها را به چمن مصنوعی مجهز کنیم. در واقع در ابتدا کتاب باعث شد تا بخشی از نیازهای اولیه روستا را در کنار یکدیگر تأمین کنیم.تلاش‌ها و اشتیاق دانش‌آموزان و خانواده‌های آن‌ها از چشم مسئولان دور نماند! جشنواره‌ای تحت عنوان «روستاهای دوستدار کتاب» که متولی آن وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است، هرساله درحال برگزاری‌ست. در سال 98 روستای ما به‌عنوان نامزد این جشنواره انتخاب شد و در سال 99 در بین بیش از 2000 روستا توانست جزو 10 روستای برگزیده کشور انتخاب شود و تقدیرنامه‌هایی از سوی مسئولان فرهنگی کشور نیز دریافت کرد.*باتوجه به اینکه جمعیت کمتری نسبت به شهرها در روستاها وجود دارد، نحوه ارتباط شما با اعضای کتابخانه چگونه اتفاق می‌افتد؟یکی از ابتکارات ما در کتابخانه، راه‌اندازی کلاس‌ها و دوره‌های آنلاین بود. این تصمیم پیش از شیوع کرونا در بین اعضا اجرا شد و پس از اینکه در دوران گسترش ویروس درخواست شد تا تمامی فعالیت‌ها به شکل غیرحضوری ادامه پیدا کنند، ما هم با ایده‌های تازه‌ به‌صورت مجازی دوره‌ها را ادامه دادیم.*اجرای دوره‌ها و ایده‌های آنلاین گره و چالشی برای بچه‌ها داشت؟متاسفانه بعضی از دانش‌آموزان از حضور مقابل دوربین امتناع می‌کردند که دلیل این اتفاق از طرفی اعتماد به‌نفس پایین آن‌ها و دیگری، نداشتن الگو از‌جمله نویسندگان و مترجمان بود؛ اینکه تا آن زمان هیچ‌کدام از دانش‌آموزان با این افراد از نزدیک ارتباط نداشتند تاثیر زیادی در عدم شناخت نسبت به این حرفه گذاشته بود. اما به مرور با تمرین، استمرار و مطالعه درباره راه‌های افزایش اعتماد به‌نفس، بچه‌ها روزبه‌روز در کتابخانه فعال‌تر شدند! همان اعضای خجالتی کتابخانه امروز به‌راحتی در مقابل دوربین می‌نشینند و تازه‌ترین کتاب‌هایی را که خوانده‌اند به سادگی معرفی می‌کنند.*در این مسیر با موانعی هم مواجه بودید، چاره رفع آن‌ها در زمان کمی که در اختیار داشتید چه بود؟خانم سورین دانش‌منش یکی از مروجان کتابخوانی است که از ابتدای سال 97 و راه‌اندازی کتابخانه همراه ما بود. همیشه با صبر و حوصله به ابهاماتی که با آن‌ها مواجه می‌شویم، پاسخ می‌دهند. همچنین در ابتدا ایشان تنها مدرس کارگاه‌ها و دوره‌های کتابخانه بود که تا به امروز نیز همراه ماست.همراهی‌ها و دلسوزی‌های خانم دانش‌منش کمک بسیاری به آسانی مسیر کرد. همچنین از واتساپ و تماس تصویری این برنامه برای برگزاری دوره‌ها و ارتباطات غیرحضوری استفاده شد. در این تماس‌ها بچه‌ها در کنار مربی قصه‌‌خوانی و معرفی کتاب را تجربه می‌کنند. هر‌چه بیشتر گذشت تنوع فعالیت‌های بچه‌ها در کتابخانه بالاتر رفت.این روزها به لطف شبکه‌های اجتماعی از بچه‌ها و دستاوردهای آن‌ها تولید محتوا می‌شود و در صفحه کتابخانه روستا منتشر می‌کنیم که تا به امروز با استقبال خوبی مواجه شده است. در ادامه، به اشتراک گذاشتن فعالیت‌های اعضای کتابخانه باعث شد تا مسئولان نیز مسیر ما را پیگیری کنند و هربار در صورتی که نیاز به کمک و تجهیز بود از این طریق آن‌ها را مطلع کنیم.*در ابتدای مسیر که هدف شما آشنایی کودکان و نوجوانان روستا با داستان و کتاب‌های قصه بود، چطور به کتاب‌های معروف و باکیفیت این گروه سنی دسترسی پیدا کردید؟از آنجا که روابط عمومی قوی و بالایی دارم، برقراری ارتباط با فعالان کتاب برایم آسان بود. از نویسندگان و مترجمان تا ناشران ایرانی، این اتفاق در ادامه باعث شد تا هر زمان که از ناشران کودک و نوجوانی که با یکدیگر آشنایی پیدا کرده بودیم، اثری منتشر شد، چند جلد از آن برای کتابخانه ما فرستاده شود. برخی از منابع را خودمان تهیه می‌کنیم.*آن‌طور که متوجه شدم، شروع مسیر و راه‌اندازی این کتابخانه شخصی و مستقل بود، همچنان همین مسیر را دنبال می‌کنید یا ایده دیگری برای ادامه مسیر در نظر دارید؟بله. کتابخانه همان‌گونه که مستقل راه‌اندازی شد، در آینده نیز با شبکه‌های اجتماعی همچنان، به مسیر خود ادامه می‌دهد. تمام فعالیت‌های کتابخانه به شکل تولیدمحتوای به‌روز در سایت، کانال و صفحه کتابخانه دردسترس است. اشتراک‌گذاری این دست از محتواها باعث جلب توجه، علاقه‌مندان و فعالان کتابخوانی و خیرین شد. مدتی پیش شخصی تماس گرفت و گفت به دلیل اشتیاقی که از بچه‌ها در شبکه‌های اجتماعی دیده است، تمایل دارد هزینه احداث کتابخانه در یک ساختمان جدید را تقبل کند اما خودش در جشن افتتاحیه ساختمان جدید شرکت نکرد چرا که علاقه‌ای به دیده شدن نداشت.*در طول این سال‌ها باوجود معرفی گروه بزرگی از دانش‌آموزان کتابخوان، به رها کردن و سپردن این مسیر به شخص دیگری فکر نکردید؟ یعنی یک بار هم از ذهن‌تان نگذشت که بعد این‌همه سال، نیاز به استراحت دارم و بهتر است مدتی از این فضا فاصله بگیرم؟در این مدت کتابخانه ما در سطح ملی به‌شدت جاافتاده و شناخته‌شده است. از سوی دیگر ارتباط صمیمانه ما که با ناشران و سایر نویسندگان شکل گرفته است، ما را برای ادامه مسیر تشویق می‌کند! اسم روستای ما با کتاب و کتابخوانی گره خورده و به این دلیل شهرت پیدا کرده‌ایم.*در واقع برند شده‌اید!بله. (خنده)*تاثیر شما به‌عنوان یک کتابخانه الگو تا چه‌اندازه عمیق است؟ما عضو یک گروه مجازی هستیم که در آن مروجان کتابخوانی از سراسر کشور حضور دارند و در کنار هم تلاش می‌کنیم تا در جریان تازه‌ترین اخبار، ایده‌ها و اطلاعات مروجان قرار بگیریم. این ارتباط مجازی به صمیمیت و گره‌گشایی‌هایی نیز منجر شده است. پیش آمده که از کتابخانه روستایی در گلستان تماس گرفتند و درخواست فلان عنوان کتاب را کردند و ما هم چون بیش از یک جلد موجودی داشتیم آن را برای‌شان ارسال کردیم تا در آنجا هم به‌نوعی یک کتابخانه روستایی دیگر شکل بگیرد و بچه‌ها از منابع آن استفاده کنند. برعکس، این اتفاق هم صادق است و گاهی این ما بودیم که کمبودها را از سایر کتابداران روستاهای کشور دریافت کردیم. این شبکه ارتباطی به آشنایی و صمیمت کمکبسیاری کرده است.*یک روز با حضور بچه‌ها، کتابخانه چه شکلی است؟به محض ورود اجازه انتخاب و خواندن کتاب‌های داخل قفسه را دارند. با یکدیگر درباره کتاب‌هایی که خواندند گپ می‌زنند. فکر می‌کنم بزرگترین دلیلی که بچه‌ها را به کتابخانه جذب کرد این بود که هیچ اجباری در اینجا وجود ندارد؛ دقیقا خلاف همان رویه‌ای که در فضای آموزشی باعث فراری دادن دانش‌آموزان شده است. ما برای بچه‌ها برنامه‌های اجباری و از پیش برنامه‌ریزی شده در نظر نگرفته‌ایم؛ پس طبیعی‌ست که آن‌ها با عشق، اشتیاق و علاقه حضور پیدا کنند.*به‌جز معرفی کتاب از کدام برنامه‌ها در کتابخانه استقبال زیادی شد؟از شاهنامه‌خوانی گرفته تا نقاشی. اما به‌تازگی کلاس‌های آموزش زبان انگلیسی به‌شدت طرفدار پیدا کرده است و از آنجایی‌که ظرفیت محدودی برای پذیرش زبان‌آموز وجود دارد، تنها 15 نفر از علاقه‌مندانی که از مدت‌ها پیش درخواست برگزاری این کلاس را داده بودند حضور خواهند داشت. از آنجایی هم که هیچ‌یک از دانش‌آموزان تجربه فراگیری زبان انگلیسی را نداشتند با چالش تعیین سطح مواجه نشدیم.*امیدوارم تک‌تک این بچه‌ها روزی که دیر نیست، برای همین کشور و داخل همین کشور بدرخشند و افتخار کنیم.ما هم امیدواریم که بچه‌ها اتفاقات خوبی را تجربه کنند. حالا ماجرا اصلا شباهتی به روزهای اول ندارد، بچه‌هایی که هنوز دوساله نشدند، دوست دارند هرچه سریع‌تر به کتابخانه بیایند و اتفاقات تازه‌ای را تجربه کنند!*چه حس قشنگی! اینجا همان لحظه‌ای‌ست که اطمینان داریم تلاش‌ها اثرگذار است.دقیقا. وقتی خودم علاقه این بچه‌ها را حس می‌کنم، خودم هم برای ادامه مسیر مشتاق‌ترم. حتی در روزهای تعطیل در کنار هم مشغول فعالیت‌های کتابخانه می‌شویم و از زمان فارغ‌ هستیم! دیگر نیازی به تبلیغات و اصرار من نیست، بچه‌ها خودشان به حضور در کتابخانه علاقه‌مندند.فرهنگ کتابخوانی باعث شد دخترهایی که تا 15 سال پیش در سنین پایین ترک تحصیل کرده بودند، پیش ما بیایند و بخواهند تا به مدرسه قبلی آن‌ها برویم، پرونده را تحویل بگیریم و برای ادامه تحصیل در پایه‌های بعدی ثبت‌نام‌شان کنیم. بسیاری از این دختران در حال حاضر حتی دیپلم گرفتند. یکی دیگر از تاثیرات این کتابخانه علاقه به ادامه دادن این روش و راه‌اندازی دیگر کتابخانه‌ها در سایر روستاهای سراسر کشور است.*اگر کسی قصد داشته باشد در روستای خودش کتابخانه مستقل راه‌اندازی کند و از شما راهنمایی بخواهد، چه واکنشی خواهید داشت؟ با تمام چالش‌هایی که پشت سر گذاشتید آیا او را از این کار منصرف می‌کنید؟من به شدت به همه‌چیز دید مثبتی دارم. همیشه تلاش می‌کنم نیمه پر لیوان را ببینم، حتی وقتی که شرایط پیچیده می‌شود و با چالش مواجه می‌شوم باز هم بروز نمی‌دهم! هر چیزی ممکن است. وقتی با یک سایه درخت، به این کتابخانه رسیدیم، پس کار نشد ندارد؛ هر چه بیشتر پیش بروی، مسیر هم با تو راه می‌آید و روش‌ها و چاره‌ها خودشان را به تو نشان می‌دهند.*شما با احداث این کتابخانه باعث شدید تا تصویری که عموم مردم از مناطق غیر‌کلان‌شهرها در ذهن داشتند تا حد زیادی تغییر کند. به‌نظر می‌رسد «محرومیت»، در روستای شما به زانو درآمده است!خود من به‌شخصه با واژه محرومیت مخالفم. هر ظرفیتی که سیستان و بلوچستان دارد، قادر است لفظ محرومیت را پاک کند، در روستای ما کتاب این اتفاق را رقم زد.حالا به روزهایی رسیدیم که همان مخالفان و والدینی که هنگام عضویت فرزندان‌شان در کتابخانه مانع‌تراشی می‌کردند، حالا یکی از اعضای فعال و ثابت ما محسوب می‌شوند و به‌نظرم این قدرت کتاب است. کتابخانه وشنام دری حالا یکی از مهم‌ترین جاذبه‌های گردشگی روستای ماست و این برای من بسیار لذتبخش است.*سال 97 در ابتدای مسیر، چه تصویری از 5 سال آینده این کتابخانه داشتید و تا چه اندازه به آنچه دست‌ یافتید شباهت دارد؟راستش همان اوایل در کتابخانه‌ ما فقط قرار بود آشنایی با کتاب برای دانش‌آموزان اتفاق بیفتد اصلا؛ در ذهنم نبود که تا این اندازه رشد و اشتیاق اهالی روستا را از آن خود کند! اما این روزها با رسیدن به این اتفاقات است که به من ثابت شد فقط باید تلاش کرد و هیچ کاری نشد ندارد.</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 16:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو با مجتبی جباری؛ فوتبالیستی که کتابفروش شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF-ap2ddz9rbjji</link>
                <description>فضایی زیبا و رنگین. نور ملایمی هم پراکنده در فضای پیرامون. بین ازدحام و ترافیک شمال شهر تهران، جایی شده دنج و دلنشین. به محض ورود به کتابفروشی راوی، مجتبی جباری روبه‌روی پیشخوان است. بازیکن خلاق و ناآرام سابق فوتبال که اینجا با خود می‌گویی چقدر آرام است. همان روزها هم البته می‌شد فهمید اعتراض‌هایش نسبت به چیست. به هر حال که وضعیت فوتبال ایران بر هیچ‌کس پوشیده نیست.جباری اما در همان سال‌ها هم شخصیتی متفاوت بود. چند نفر سراغ دارید که در این عرصه باشد و کتاب بخواند؟ از مثنوی گرفته تا کلیدر، رمان‌های مدرن، آثار جامعه‌شناسی و… او حالا در کتابفروشی‌اش ایستاده و ما را دعوت می‌کند به نشستن پشت میزی در انتهای سالن. تا گفت‌وگو را با ضرب‌آهنگی بی‌شتاب آغاز کنیم و برویم جلو. ببینیم این چهره مشهور عرصه فوتبال، چرا برای راه‌اندازی این کتاب‌فروشی اقدام کرده؟ چطور از آن استقبال شده؟ برنامه‌ها و نشست‌های «راوی» به چه شکل است؟ خودش چطور مطالعه می‌کند؟ چقدر می‌خواند؟ چه کتاب‌هایی؟ و آیا دوست دارد دوباره به فوتبال برگردد؟ آنچه در ادامه می‌خوانید، گفت‌وگوی ما با او درباره تمام این‌هاست.‌از فضای کتابفروشی شروع کنیم که جذاب و گیراست. تصور ذهنی شما قبل از راه‌اندازی اینجا هم همین بود؟اول اینکه محل کتابفروشی مناسب بود و خود ما هم تصور می‌کردیم با اتفاق جذابی مواجه باشیم. ضمن اینکه دکوراسیون و طراحی فضای کتابفروشی «راوی» کاملا به عهده همسرم بود؛ از طراحی و تهیه قفسه‌هایی که اینجاست تا نورپردازی. از همان ابتدا هم برای تنظیم روشنایی محیط تصمیم گرفتیم با نورپردازی ملایم پیش برویم تا تمرکز بیشتر روی کتاب‌ها و عناوین‌شان باشد. رنگ غالب فضا هم سفید، مشکی و خاکستری‌ست. تصورمان این بود که ترکیب کتاب‌های رنگارنگ بین قفسه‌های تیره، متناسب و چشم‌نواز خواهد شد. پیش از اتمام چیدمان و افتتاح کتابفروشی هم انرژی محیط و افراد به‌طور کلی مثبت بود. برای همین از نتیجه کار راضی و خوشحالم. هر بار هم که به اینجا می‌آییم، حال‌مان خوب می‌شود.البته عده‌ای بحث سرمایه را مطرح کرده‌اند اما بدیهی‌ست که درباره راه‌اندازی یک فضای تازه همیشه بحث سرمایه مطرح نیست. بارها دیده شده فردی هزینه بالایی کرده اما نتیجه رضایت‌بخش نبوده!بله، ما در عین سادگی جلو رفتیم. بعضی‌ها تصور می‌کردند فضایی به اصطلاح لاکچری در انتظارشان است اما وقتی با «راوی» مواجه شدند دیدند در اشتباه بودند! در مجموع ما در «راوی» چیزی در حدود یک چهارم یک کتابفروشی معمول با همین ابعاد و مختصات را هزینه کرده‌ایم. اما دقیقا می‌دانستیم که چه چیزی می‌خواهیم. همسرم این دیدگاه را داشت و سرانجام نتیجه به شدت رضایت‌بخش شد.چطور به اسم «راوی» رسیدید؟ببینید، این فضا را از موقوفات دکتر ایرج افشار دریافت کردیم. همین موضوع دقت و حساسیت ما را در انتخاب اسم بالا برد. در ابتدا مجموعه‌ای از نام‌ها به ذهن‌مان رسید، اما در طول نظرخواهی موافقت‌ها و مخالفت‌هایی بود. اما وقتی به اسم «کتابسرای راوی» رسیدیم، هم‌نظر بودیم. یکی از دلایلی که این اسم انتخاب شد، این بود که ما اینجا راوی اتفاقات و قصه‌ها هستیم. قرار بود که دقیقا واسطه‌گری و روایت‌کردن، رسالت کتابسرای ما باشد. طراحی لوگو با مهدی موسوی، گرافیست خوب مجموعه بود. در اتودهای ابتدایی هم رضایت گروه جلب شد. ضمن اینکه واژه‌ای شده بود که هیچ پیوستگی نداشت و صرفا با کنار هم قرار گرفتن حروف به هارمونی رسیده بود. بازخوردهای مثبتی هم از این طراحی و انتخاب نام داشتیم.در واقع «گروه» بودن مجموعه شما بیش از هر عاملی به چشم می‌آید. این اتفاق چطور رقم خورد؟ما می‌توانستیم به اشکال دیگری این اتفاق را پیش ببریم اما دوست داشتیم حرفه کتابفروشی به خوبی پیش برود و برای این هدف از نظرات ناشران مجرب و خوشنامی مثل نشر «بیدگل» بهره بردیم؛ به مدیریت عماد شاطریان. این همکاری باعث شد تا در چینش و گزینش کتاب‌ها بهترین انتخاب‌ها را داشته باشیم.چرا کتابفروشی؟ببینید، من فکر می‌کنم مردم چه اهل مطالعه باشند و چه نه، همچنان به وقت‌ گذراندن در فضای کتابفروشی علاقه‌مندند. درباره علاقه و دلایل خودم، خب ما با دوستان بسیار خوبی رفت‌وآمد داشتیم، از کتابفروشان تا ناشران و نویسندگان. بعد از کرونا ببیشتر دوست داشتیم با این فضا ارتباط بگیریم، گپ و گفت‌وگوهایی داشته باشیم و آنجا به اين نتيجه رسیدیم که چه جایی بهتر از کتابفروشی؟ به ویژه هنگامی که از طریق دوست عزیزی این فضا و موقعیت به ما پیشنهاد شد، احساس کردیم بسیار مناسب است. موقوفات افشار هم کاملا وقف زبان فارسی است و در درجه اول برای ما باعث افتخار است که می‌توانیم با آن‌ها کار کنیم. خدا را شکر شاهد بازخوردهای بسیار خوبی هم تا به اینجا بودیم. اما واقعا استقبالی خارج از تصور ما بود. انتظار نداشتیم مردم از راه‌اندازی کتابفروشی توسط یک فوتبالیست تا این اندازه شوکه شوند! شاید به این خاطر که خودمان مدت زیادی درگیر این ماجرا بودیم. اما واقعا اقدام عجیب و غریبی نبود.همچنان هم یادداشت‌ها و گزارش‌هایی درباره کتابفروشی شما نوشته می‌شود…بله. تا حدی که اصلا از یک جایی به بعد، شبیه مسئولیت شد. کسانی بودند که از شهرستان خودشان را به «راوی» می‌رساندند یا کودکان کم‌سن و سالی که درباره فهرست‌کتاب‌های محبوبش گپ می‌زنند. در ادامه آدم‌های ارزشمند و درجه یکی هم افتخار دادند و در افتتاح «راوی» ما را همراهی کردند. این لطف‌ها در نهایت ما را برای مراقبت حساس‌تر کرد.گفتید اتفاق عجیبی نبوده اما اجازه بدهید با نظر شما مخالفت کنیم و بگوییم اتفاق عجیبی بود! چون میزان مطالعه فوتبالیست‌ها پایین است و برای همین هم راه‌اندازی کتابفروشی از طرف شما تعجب‌برانگیز بود. بااینکه کاملا از سابقه و علاقه شما به فرهنگ و کتابخوانی مطلع‌ایم، اما به هر حال راه‌اندازی کتابفروشی از سوی فوتبالیست‌ها همچنان معمول نیست!حقیقت این است که من همیشه حامی فوتبالیست‌ها هستم. اصولا جامعه آنچنان چیزی به این قشر نمی‌دهد که بخواهد منتظر بازگرداندنش هم باشد. با توجه به محیط و اشخاصی که فوتبالیست‌ها در دوران بازی با آن‌ها مواجه می‌شوند، نباید انتظار بیش از حدی از آن‌ها داشت. البته میزان درگیری من با کتاب، از خوش‌شانسی‌ام بود و امیدوارم که باعث تشویق بقیه هم باشد.واکنش اطرافیان شما از همان سال‌ها نسبت به علایق ادبی شما چه بود؟هر از چندگاهی این موقعیت رخ می‌داد که درباره این اتفاق بپرسند. علاقه زیاد من به شعر باعث شد در زمانی که همچنان بازی می‌کردم مثنوی بخوانم. و خب بله؛ در این بین درباره آثاری که می‌خواندم سوالاتی می‌کردند.روز افتتاح «راوی» هم تصاویر مختلفی از کتابفروشی‌تان منتشر شد؛ حضور مهمان‌های مختلف و ویژه‌ای که بیش از بازگشایی کتابفروشی خبرساز شدند. فکر می‌کنید چرا در «راوی» چنین قاب‌های بی‌نظیری ثبت شد؟ مثلا حضور استاد شفیعی کدکنی که به همت موقوفات دکتر افشار صورت گرفت.بله، حضور ایشان اتفاق خیلی خوبی بود. در واقع پوشش خبری گسترده‌ای صورت گرفت و حجم اتفاقات هم بالا بود. به قدری در آن روزها درخواست برای مصاحبه بود که احساس کردم دیگر حرف تازه‌ای ندارم. برای همین مدتی دیگر گفت‌وگو نکردم. بعد از آن هم تلاش کردیم کتابفروشی از برندها و نام‌ها فاصله بگیرد. در این فاصله با چند مجله خوب کار کردیم که مهمان‌های بسیار خوبی را به همراه داشتند. به نسبت محیطی که در اختیار داریم تلاش کردیم میزبان خوبی باشیم.در زمان افتتاحیه استقبال بسیار زیاد بود تا جایی که نگران تهویه هوا بودیم و در نشست بعدی، جمعیت زیادی را به حیاط کتابفروشی راهنمایی کردیم تا از طریق صفحه نمایش نصب‌شده در حیاط، شاهد ادامه ماجرا باشند. مجموع این اتفاقات باعث شد احساس کنیم مسیری که پیش گرفته‌ایم درست است. درخواست‌ها برای برگزاری نشست‌های مختلف هم صورت گرفت. تعداد درخواست‌ها به قدری بالا رفت که نتوانستیم تمام آن‌ها را قبول کنیم و همچنان این روزها در حال برنامه‌ریزی و برگزاری نشست‌ها هستیم.نشست‌های کتابخوانی در «راوی» از الگوی خاصی پیروی می‌کنند؟موضوع این است که در کنار کتاب، باید برای زیبایی فضا هم تلاش کرد. همین که افراد وقتی به اینجا می‌آیند از فضا عکاسی می‌کنند، باعث خوشحالی ماست. اما خب بسته به اینکه موضوع نشست‌ها چیست، شروع به برنامه‌ریزی و طراحی می‌کنیم. طراحی کارت پستال برای مهمانان بیشتر به این خاطر است که مردم از «راوی» و آن اتفاق یادگاری داشته باشند. از آن جایی که در این شغل تازه‌کار هستیم، طبیعی است که برنامه به برنامه بهتر شویم.این روزها بازار کتاب چه احوالی دارد؟ مردم همچنان استقبال می‌کنند؟خوب. تجربه نشان داد که اتفاقا حتی در روزهای ابتدایی که بخش تحریر در کتابفروشی ما راه‌اندازی نشده بود_ و بعدا به من گفته شد این بخش‌ باید اضافه شود چون درآمد بیشتری دارد_ همچنان مردم با آگاهی و مطالعه قبلی به دنبال کتاب‌های خوب می‌آمدند. من اگر می‌دانستم که قرار است چنین استقبالی بشود، فضاهای بیشتری را در نظر می‌گرفتم.جالب است. چون معمولاً در ابتدای این دست از فعالیت‌ها، حرارت و استقبال بالاست اما به‌تدریج افت می‌کند. اما اینکه همچنان رضایت دارید جای خوشحالی‌ست.بله خوب است اما انتظار ما این است که بیشتر شود و اتفاقا برای آن در حال برنامه‌ریزی هستیم. اصلا خود مردم علاقه دارند آگاهی بیشتری کسب کنند. در حال حاضر فکر می‌کنم وارد فضای تعاملی شده‌ایم؛ به مردم درباره این حوزه راهنمایی و مشاوره می‌دهیم و با هم در گفت‌وگو هستیم.مطالعات خودتان چطور است؟ معیار خاصی در مطالعه دارید؟ طیف خاصی از کتاب‌ها را دنبال می‌کنید؟اتقافا این روزها با بچه‌ها درباره این حرف می‌زدیم که کتاب به شما این آزادی عمل را می‌دهد تا به هر میزان که می‌خواهید از آن برداشت کنید. در مباحث دانشگاهی به شما گفته می‌شود که الزاما فلان درس را با مباحث مربوطه بخوانید تا نمره لازم را کسب کنید. اما در این فضا انتخاب با شماست که چه چیزی بخوانید و با بقیه درباره کتاب گفت‌وگو کنید. مسیر مطالعه من اما گاهی به واسطه انتخاب‌های همسرم تغییر می‌کند. خب او بسیار بیشتر از من مطالعه می‌کند و کاملا باکیفیت‌تر.این سوال را به خاطر این پرسیدیم که یک جا اشاره به مطالعه مثنوی کردید اما جای دیگر خوانده بودم که مثلا در حال مطالعه رمان «باشگاه مشت‌زنی» بودید. حتی خاطرم هست بابت خواندن کتاب «باشگاه مشت‌زنی» جریمه شدید! درست است؟بله. زمانی که در قطر بازی می‌کردم همچنان به کتابخوانی علاقه داشتم و مشغول خواندن کتاب باشگاه مشت‌زنی بودم. البته فیلمی هم که بر اساس این رمان ساخته شده، درخشان است اما فکر می‌کنم کتاب به‌درستی کار خودش را کرده.رمان به اندازه فیلم قدرتمند و جذاب است…بله، ماجرای آن جریمه هم برمی‌گشت به اواسط جلسه فنی که همگی مشغول تماشای فیلم‌های بازی بودند. احساس کردم خسته‌کننده شده و دور از دید مربی شروع به خواندن کتاب کردم. بازی ما هم در مقابل تیمی ضعیف بود که باید می‌بردیم و من هم یک پنالتی خراب کرده بودم. بازیکنان بعد از بازی به مربی گفته بودند جباری کتاب می‌خواند و اصلا حواسش به آنالیز نبوده. همین اتفاق باعث شد تا باشگاه جریمه سنگینی برایم در نظر بگیرد.وقتی اینجا در کتابفروشی «راوی» قدم می‌زنید، برای مطالعه این‌همه کتاب وسوسه نمی‌شوید؟بسیار زیاد. بارها اتفاق افتاده کتابی را برداشته‌ام و خوانده‌ام تا همان‌جایی که جلو رفته‌ام نشانه‌گذار هم گذاشته‌ام اما بعد فاصله کوتاهی رفته‌ام و برگشته‌ام و دیده‌ام خبری از کتابی که می‌خواندم نیست!چرا؟بچه‌ها جابه‌جایش می‌کنند تا با کتاب‌های نو اشتباه گرفته نشود. البته مطالعه‌ام به شکلی که خودم انتظار دارم نیست اما هر حوزه‌ای را که شروع می‌کنی متوجه می‌شوی چقدر مفید است و می‌تواند برای آدم قابل استفاده باشد.آخرین کتابی که مطالعه کردید؟این روزها درگیر نسخه صوتی «کلیدر» هستم. به شدت جذاب و گیراست. به نظرم اگر خواننده همراهی و صبوری کند، به‌شدت می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند. در واقع باید اجازه بدهد قصه شکل بگیرد و بعد می‌بیند که چقدر بی‌نظیر است. در کنار این کتاب، فعلا به دلیل درگیری با برنامه‌های آینده، روی مطالعه کتاب‌های حوزه جامعه‌شناسی متمرکز هستم. تعدادی نمایشنامه هم البته خوانده‌ام.گذشته شما که مرور می‌شود می‌بینیم، مسیر یکنواختی نبوده. از دیپلم ریاضی فیزیک تا حضور در باشگاه استقلال و لژیونری و امروز هم مشغول در کتابسرای راوی! در تمام این مدت چه اتفاقی اجازه نداد نظم و مطالعه همیشگی از روزمره شما کنار برود یا حتی کمرنگ شود؟دلیل اول این اتفاق، همسرم است. او همیشه در هر موضوعی به من مشورت‌های بسیار خوبی می‌دهد، نگاه خوبی دارد، همین‌طور پیگیری جدی درباره اخبار. همراه من برای دیدن تئاترهای مختلف و خواندن کتاب‌های تازه اوست. همسرم به دلیل علاقه بسیاری که به این حوزه داشت از سال‌ها پیش در کلاس‌های فیلمنامه‌نویسی کارگردان‌های بزرگی مثل ناصر تقوایی، اصغر فرهادی و شهرام مکری حضور داشت.رشته همسرتان با همین حوزه ارتباط دارد؟نه. صنایع خوانده اما پیگیری‌ها و علایقش همیشه بدون چشم‌داشت مالی بوده؛ حتی زمانی که برنامه نقد فیلم در کار باشد برنامه‌هایش را منطبق با آن تغییر می‌دهد. بعد وقتی برمی‌گردد همچنان با اشتیاق از فیلم و نقد آن می‌گوید. شوق و جدیت او مرا هم درگیر و همراه می‌کند.پس علاقه شما به حضور و سرمایه‌گذاری در سینما به این خاطر بود؟البته درباره سینما فرد اشتباهی را انتخاب کردم و به همین خاطر حتی با پیشنهادهایی که بعد از آن به من داده شد، مخالفت کردم.اعتمادتان به خاطر همکاری با چنین کارگردانی خدشه‌دار شد؟دقیقا. متاسف شدم که با آدمی که چنین دیدگاهی دارد، همکاری کردم. البته حسرت سرمایه‌گذاری را نمی‌خورم. به هر حال ضرر همیشه هست اما ناراحتم با فردی با آن نگاه کار کردم. البته در سینما، اتفاقات و آشنایی‌های شیرینی هم رخ می‌دهد اما تجربه من این‌طور نبود.پس بعید است در هر نقشی دوباره به این فضا و حضور در سینما برگردید؟نمی‌دانم، فکر می‌کنم برای تصمیم قطعی گرفتن هنوز زود باشد. این‌قدر فعالیت‌های دیگری هست که همچنان می‌تواند دغدغه من باشد که سرمایه‌گذاری و سینما هنوز برایم این‌طور نیست.ادامه مسیر فوتبالی شما چطور پیش خواهد رفت؟اول اینکه بازی و مربیگری دو اتفاق جدا از هم هستند و کسب نتایج خوب در هرکدام از آن‌ها ضامن موفقیت در آن یکی نیست. به‌ویژه در ایران که از قواعد فوتبالی سایر دنیا جداست. مثلا ممکن است همگی معتقد باشند تو بازیکن خوبی هستی اما مسیر مربیگری‌ات و تلاش‌هایت در این زمینه به چشم نیاید. مجموع فاکتورهایی مثل، پول، امکانات و نظیر آن در مجموع به موفقیت و خروجی بهتر کمک می‌کند. به علاوه برخی اتفاقات در اختیار تو نیست؛ هر چقدر هم که زمان گذاشته باشی و زحمت بکشی، باز هم چیزهایی هست که برنامه‌ریزی در این زمینه را در ایران غیرممکن می‌کند و از عهده فرد خارج است.حیف است فرد بامطالعه‌ و توانایی مثل شما، در این مسیر قدم نگذارد…ببینید، به هر حال اینجا ایران است و کمتر پیش می‌آید کسی بیاید و بگوید چون بازیساز خوبی بودی، پیگیری و مطالعه می‌کنی، بیا و فلان سمت را قبول کن! چراکه مدت‌هاست به شیوه دیگری مدیریت کرده‌اند و چه بسا برخی از پایه با شیوه‌های نوین موافق نباشند. مسیر را طوری می‌چینند که اصلا به مطالعه و تجربه نیازی نباشد. این روزها در ایران فوتبال را بازی نمی‌کنند؛ آن را حرف می‌زنند! از مصاحبه‌ها و بیانیه‌های مختلف تا نتایج گوناگون در لیگ امروزمان. روش برخی شده همین اتفاق که به عنوان مدیر از بازیکن حمایت نکنند یا هر چیز دیگری.وقتی بحث فوتبال می‌شود، انگار دوباره برمی‌گردید به همان روزها، همان هشت شاکی که از شما به خاطر داریم…(خنده) زمانی که بعد از چند سال به کلاس‌های مربیگری رفتم آنجا مطمئن شدم که اتمسفر حال حاضر همچنان مرا به هم می‌ریزد. من همانم که وقتی بیرون از این فضا گپ می‌زنم، همه از آرامشم متعجب می‌شوند. حس می‌کنم باید از بازیکنان همچنان حمایت و پشتیبانی کنم و این موضوع سر منافع شخصی نیست. با تمام این‌ها هنوز نمی‌دانی چاره چیست! انگار که تفکری برای اصلاح نیست و قرار نیست به این زودی‌ها هم تغییری رخ بدهد.ممکن است روزی در قفسه‌های راوی، کتاب زندگی خودتان را ببینیم؟یعنی خودم آن را بنویسم؟ نمی‌دانم. شاید تجربیات و خاطراتم را در قالب یک کتاب بگنجانم؛ مخصوصا که این روزها برای نوشتن در یک سبک خاص تمرین می‌کنم. فکر می‌کنم شاید روزی بتوانم این کار را انجام دهم.کلا در حوزه فوتبال هم کتاب می‌خوانید؟در این حوزه خاطرات مربیان مختلف را که به شکل کتاب منتشر شده، بسیار دوست دارم و همچنان برایم جذاب است. هر اتفاقی که تجربه دیدنش را از دست داده‌ای، با خواندن چند سطر تصور می‌کنی؛ اینکه با ادبیاتی خوب، زاویه نویسنده و توصیفات دقیق و پرجزئیاتش احساس نمی‌کنی چیزی از قلم افتاده است.در ادامه مسیر، به ناشر شدن هم فکر می‌کنید؟راستش فعلا 3 ماه است که «راوی» راه‌اندازی شده است. اما من همیشه خودم تلاش می‌کنم و مدام ایده می‌دهم. هر چیزی را که با این اهداف دنبال شود هم بررسی می‌کنیم.در طول روز چقدر به «راوی» سر می‌زنید؟زمان ثابتی ندارد اما از آنجا که هدف اصلی ما از راه‌اندازی «راوی» محلی برای گفت‌وگو و تعامل است، گاهی حتی تمام ساعت کاری را درگیر «کتابسرای راوی» بوده‌ام.اگر تاریخ بخواهد سال‌ها بعد «مجتبی جباری» را به خاطر بیاورد دوست دارید چه چیزی از شما در ذهن آدم‌ها باشد؟راستش تفاوتی ندارد که بازیکن باشم یا علاقه‌مند و فعال فرهنگی. انسانیت برایم مهم‌تر است.</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 16:14:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‌کتاب‌بازم ولی نه به اندازه سروش صحت!</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B5%D8%AD%D8%AA-d7vx3efrynhh</link>
                <description>صدای خنده و لحن باطراوتش نخستین جرقه‌ای ست که مرا به او رسانده، آرامش خاصی که در تمام مصاحبه مرا با خودش همراه می‌کند. گفت‌وگو با شیما اسکافی، نویسنده کتاب «کمی نزدیکتر» باعث شد تا بیش از همیشه به ارزش زندگی ایمان بیاورم. او در این کتاب راوی تلخی‌ها، طعنه و قضاوت‌هایی بود که به عنوان یک توان‌یاب مبتلا به فلج مغزی تجربه کرد. روایت دختری پرتلاش که ناامید شد، آسیب دید، ترسید اما نباخت. نقل قول آشنایی هست که آن را به چارلی چاپلین نسبت می‌دهند و در چنین موقعیت‌هایی ناگزیر یاد آن می‌افتم؛ جمله‌ای با این مضمون که «شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حالا که به آن دعوت شدی، تا می‌توانی زیبا برقص.»علاقه شما به کتاب و ادبیات چطور اتفاق افتاد؟متولد سال 67 در مشهد. اوایل به واسطه خواهر بزرگ‌ترم که مطالعه زیادی داشت، به کتاب علاقه‌مند شدم. به دلیل شرایط و معلولیتم با آدم‌های کمی صحبت می‌کردم و به این خاطر تابستان‌ها درگیر مطالعه و کتاب بودم. 14-15 سالگی من با عاشقانه‌های کلاسیک سپری شد؛ از «بلندی‌های بادگیر» تا «بر باد رفته». دهه70 از همان دوران با عضویت در کانون پرورش فکری مشهد درونگرایی‌ام را به نوشته تبدیل کردم. تحسین اطرافیان باعث شد مطالعه و نوشتن را ادامه دهم. کتاب‌بازم، شاید نه به اندازه سروش صحت، (می‌خندد) اما، واقعا کتاب برایم جدی‌ست.بعد از دبیرستان چطور؟ تحصیل را ادامه دادید؟علوم تربیتی دانشگاه فردوسی قبول شدم و یک سال بعد از اتمام دوره کارشناسی، مشغول بازیگری تئاتر زیر نظر استاد کیانیان.بعد از دوره کارشناسی مسیر چطور پیش رفت؟یکی از خاطراتی که در کتابم به آن پرداختم، مربوط به فعالیت‌های بعد از فارغ‌التحصیلی و حضور من در تحریریه یک روزنامه در مشهد بود. خانمی از همان روزنامه با من تماس گرفت تا از من برای آغاز روز کاری‌ دعوتم کند؛ گفت که در بدو ورود قرار است مراسمی برگزار کنند و دلیل برگزاری این جشن را خبرنگار شدن من، شیما اسکافی، دختر مبتلا به فلج مغزی عنوان کردند تا تجربه دلچسبی از اولین تجربه کاری در روزنامه داشته باشم.پذیرفتم و اتفاقا روز خاصی بود، از فلش‌های بی‌وقفه دوربین‌های عکاسی تا برخوردها و رفتارهای کم‌نظیر حاضران جشن! روزی که احساس کردم آدم‌ها با من مثل ملکه‌ها رفتار می‌کردند. بعد از مدتی اتفاقات ریز و درشتی رخ داد و ورق برگشت. دیگر خبری از رفتارهای محترمه و پذیرایی نبود. خبر رسید مراسم صرفا برای خودنمایی و ترحم بود تا توجه رسانه‌ها به کار روزنامه جلب شود. خاطره تلخ و دلیل این برخورد به صورت کامل در کتاب نوشته شده است.📷مشکلی نیست اگر دلیل معلولیت را عنوان کنید؟من مبتلا به فلج مغزی هستم که به دلیل تولد پیش از موعد است. در واقع چون یک ماه و نیم زودتر از تاریخ مقرر به دنیا آمدم به فلج مغزی دچار شدم که باعث شد تا حدود 25 سالگی فضای متفاوتی را نسبت به هم سن و سالانم تجربه کنم. تاثیر این معلولیت برای من ضعف حرکتی و استفاده از واکر است. البته که دست‌هایم با وجود شکل طبیعی که دارند، واکنش و فعالیت کندتری نسبت به سایر افراد دارد.از اینکه با شفافیت درباره معلولیت و زندگی‌تان صحبت می‌کنید شگفت‌زده‌ام!خواهش می‌کنم. اتفاقا با سوالاتی که درباره معلولیتم باشد هم مشکلی ندارم.دلیل انتخاب رشته علوم تربیتی چه بود؟اگر با آگاهی و موقعیت اکنون قرار باشد دوباره انتخاب رشته کنم قطعا به سراغ علوم تربیتی نمی‌روم. شاید کنکور هنر و کارهای هنری را انتخاب می‌کردم.در کنار نویسندگی به کار دیگری هم مشغول‌اید؟این روزها مشغول گذراندن دوره‌های دوبله هستم فکر می‌کنم فضای هنر برایم همچنان جذابیت دارد. به خصوص که تجربه تولید پادکست هم دارم. این پادکست‌ها با موضوع معلولان و با کمک استاد کیانیان که در تئاتر سال‌های قبل هم همراهم بودند تولید شد. صفر تا صد از اجرا تا نویسندگی را عهده‌دار بودم و تنها تدوین وظیفه عزیز دیگری بود.کار بدیعی بود چون در آن زمان تولیدات صوتی اختصاصی برای معلولان و چالش‌های آن‌ها وجود نداشت. البته حالا دیگر به صورت مستقل پادکست‌ «ققنوس» را با موضوع روایت انسان‌ها از وقایع گوناگون و مهم زندگی‌شان را می‌سازم. روایت‌هایی متفاوتی که پس از تجربه آن‌ها فرد دیگری شدند؛ در واقع روایت‌ را می‌شنوم، می‌نویسم و با صدای خودم تعریف می‌کنم. دلیل انتخاب نام «ققنوس» هم از این اتفاق می‌آید که فرد تلاش کرده تا پس از آن اتفاق مثل همین پرنده دوباره متولد شود و مسیر را آغاز کند.در جامعه ما واژه‌سازی درباره افراد توان‌یاب مرسوم است از «روشن‌دل» تا «بلند همت»؛ این ادبیات و واژه‌سازی‌ها تا چه اندازه به اعمال و رفتارهای ما در سطح شهر شباهت دارد؟راستش اصلا با این واژه‌ها موافق نیستم. برای خودم این اتفاق افتاد که در منطقه ثروتمند مشهد، آدرس پرسیدم؛ مرد بعد از راهنمایی و دادن نشانی، دستش را در جیبش برد و به من پول داد! با اینکه به او می‌گفتم گدا نیستم و فقط یک آدرس می‌خواهم… بارها این اتفاق افتاده که به اشکال مختلفی در سطح خیابان افراد تصور کردند، به کمک مالی نیاز دارم و به من پول دادند! شاید دلیل به کار بردن تمام این واژه‌های پرطمطراق همین است که بسیاری ترجیح می‌دهند معلولیت معادل گدایی و ترحم باشد.به عنوان یک فعال حوزه معلولان معتقدم موج ترحم و گدایی نسبت به معلولان اتفاقا از سمت مسئولانی شکل می‌گیرد که تلاشی برای تسهیل زیست معلولان نداشتند. در واقع وقتی شما با ترحم بتوانید احساسات مردم را جریحه‌دار کنید، از سوی دیگر به امکانات‌سازی برای توان‌یابان و سایر معلولان، نگاهی تجاری دارید؛ از جذب سرمایه مردم از طریق احداث خیریه‌های متعدد تا فرار از مسئولیت‌هایی که حالا به مردم واگذار شده است تا آنها که موظف‌اند موج امکانات‌سازی و آنچه را که باید برای معلولین احداث شود پشت گوش بیندازند!چرا که از نظر بسیاری، معلولین همچنان اقلیت ضعیف و ترحم‌برانگیز جامعه محسوب می‌شوند؛ حالا اگر در بین آن‌ها عده محدودی هم تلاش کنند و شهرت یا توانایی ویژه‌ای کسب کنند که از قضا بسیار دشوار و صرفاً یک اتفاق است و برنامه‌ای برای آن‌ها نیز در نظر گرفته نمی‌شود! در نتیجه به بدترین شکل از معلولین برای جلب سرمایه و جریحه‌دار کردن احساسات افکار عمومی استفاده می‌کنند.مثلا وقتی زلزله یا حوادثی از این دست اتفاق می‌افتد برای طراحی پوستر و اطلاع‌رسانی دریافت کمک‌های مردمی، از تصاویر معلولان بر روی ویلچر استفاده می‌کنند تا افراد برای کمک مالی حداکثری ترغیب شوند. اصلا کدام کشور پیشرفته‌ای به شکلی که ما در ایران آسایشگاه معلولین داریم، دارند؟ کدام یک از کشورهای توسعه‌یافته تمام مدارس و مراکز آموزشی معلولان را از سایر شهروندان جدا می‌کند؟فکر نمی‌کنید شهروندان نسبت به رفتار با افراد با نیازهای ویژه از مسئولان آگاهانه‌تر برخورد می‌کنند؟نه اصلا! حداقل به نظر من ممکن است به عمد حتی تلاشی برای مخابره و به اشتراک گذاشتن تجربیات و رفتار صحیح شکل نگیرد. فکر می‌کنم قصد و انگیزه‌ قوی‌تری وجود دارد تا افراد با نیازهای ویژه همچنان در این شرایط ادامه دهند.با تمام این موانع، خود شما کتابی با موضوع چالش‌های معلولان نوشتید. اگر احساس می‌کنید اثری که باید را نخواهد داشت چرا همچنان در تلاش‌ هستید؟ببینید، بالاخره من تلاش خودم را کردم. این وظیفه من است؛ چیزی که احساس کردم می‌توانم انجام دهم. وقتی در خیابان بعد از پرسیدن یک آدرس باید به عابران اعلام کنم که گدا نیستم، حتما به خاطر خواهند داشت که در صورت تکرار چنین موقعیتی، برخورد درست با آن فرد چیست. می‌پذیرم که ممکن است اثرگذاری در سطح گسترده رخ ندهد اما به سهم خودم در این مسیر دریغ نکردم. هر چیزی به‌مرور نتیجه خواهد داد و من هم تلاشم را می‌کنم.وقتی کتاب را می‌نوشتید، از قضاوت‌ها و داوری مردم نترسیدید؟من چیزهایی را در این کتاب عنوان کردم که این موضوعات را تا حدودی در خودم حل کردم و مثل سابق آزاردهنده نیست. البته ناگفته نماند، پدرم را در زمان پاندمی کرونا از دست دادم؛ این اتفاق تاثیر بدی در روحیه من داشت تا جایی که به بیشتر شدن افکار مربوط به خودکشی کشیده شدم.با خودم گفتم حالا که اضطراب تا این اندازه در من رشد کرده، شاید بهتر است از یک مشاور و روان‌درمانگر کمک بگیرم؛ در نهایت تصمیم درستی بود چرا که مصرف داروهای ضدافسردگی و مراجعات پزشکی در تغییر حالم موثر به شدت بود. در روایت‌هایی از همین کتاب هر کجا حرف از اضطراب بود، تردید داشتم که شاید بهتر است حذف شود؛ اما چون قول داده بودم روایت‌ها در نهایت امانت‌داری منتشر شود، با وجود هراس از قضاوت‌ها ادامه دادم و چیزی جز واقعیت ننوشتم.اینکه نگاه شما به اختلالات و آسیب‌های روحی مشابه بیماری‌های جسمی‌ست قابل تقدیر است. نگاهی که جامعه خیلی دیر به آن رسید…بله، دقیقا. نیز به مراقبت و آگاه‌سازی مردم برایم اهمیت دارد. بالاخره تا مبتلایان حرفی به میان نیاورند، تابوشکنی اتفاق نمی‌افتد!بسیاری از توان‌یاب‌ها معتقدند سازمان‌های مردم‌نهاد در آگاه‌سازی عموم مردم موفق بودند، شما چطور فکر می‌کنید؟احساس می‌کنم در دنیایی که امروزه با آن مواجه‌ایم، خلأهای صداوسیما باعث شد تا تلاش‌ها و محتواهای مرتبط با معلولیت در شبکه‌های اجتماعی بیشتر به چشم بیاید. من والدینم را از دست داده‌ام. اما همان موقع هم که مادرم زنده بودند، نسبت به من حساسیت و مراقبت بسیاری داشتند، شاید همین حمایت‌های بیش از اندازه که شاید از روی ترس و احساس گناه ابراز می‌شد، روند استقلالم را کندتر می‌کرد. تا پیش از 25 سالگی به هیچ وجه به تنهایی در خیابان راه نرفته بودم.اوایل رانندگی پدر و به مرور آژانس، در مسیر حتی یک لحظه از من غافل نمی‌شدند. بعد از 25 سالگی تصمیم گرفتم تا با واکر آرام آرام شروع به رد شدن از عرض خیابان کنم؛ چیزی که تا پیش از این همیشه برایم ترس داشت. چالش‌های زیادی در این مسیر برایم وجود داشت، از هراس همیشه من در هنگام عبور از خیابان تا اشتباه گرفته شدن با گدایان شهری… اما باید جلو رفت تا بالأخره چیزی در این میان بهتر شود. باید تیر و طعنه‌ها را به جان خرید تا بقیه تجربه بهتری داشته باشند. حتی اگر دیگر زنده نباشم، امیدوارم آثار تلاش‌ها برای آیندگان بماند.برای انتشار کتاب هم با چالش مواجه شدید؟پیش از همکاری با این نشر با انتشارات دیگری مذاکره کردم اما نتیجه چیزی جز ناامیدی و «نه» شنیدن نبود. این شد که آقای توکلی بعد از خواندن کتابم تضمین دادند انتشار آن باید حتما اتفاق بیفتد و بسیار هم تشویق شدم. جالب است بدانید نشر «توان قلم» به‌طور کلی چاپ آثار معلولان را به عهده گرفته است. در کنار مزایای این نشر تنها چالش من به عنوان نویسنده‌ای که اولین اثرش منتشر شده، توزیع کتاب است. تبلیغ و بازاریابی کتاب به همین علت تا حدودی مرا به دردسر انداخت و تنها به‌وسیله شبکه‌های اجتماعی ودوستان توانستم تا حدودی اثرم را معرفی کنم. البته امیدوارم به مرور شاهد استقبال بیشتری باشم.</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 16:09:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تظاهر می‌کنم هستی...</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-o2hptl6zu4dx</link>
                <description>گفتگو با غزاله صدر، نویسنده کتاب «سین سوگ، عین عشق» ‌همه ما دست‌کم یک شب را با ترس از دست دادن عزیزی گریستیم و با جان کندن چشم‌انتظار طلوع ماندیم. ترسیدیم از دست برود و تاب نیاوریم. روز وداع هم باید سوگواران عزیز خفته در خاک‌مان را می‌پاییدیم مبادا با شکستن بغض‌مان، یأس و عجزمان را ببینند. وقتی هم که اشک از چشم‌مان جاری شد، آغوش دیگران بودیم دریغ از اینکه بغض‌های زیر خاکسترمان روزی دامن صبر و غفلت‌مان را می‌گیرد.صبح پس از سوگ را هم با گزاره‌های تکراری سر کردیم که «دیشب خوابشو دیدم حالش خوب بود» یا «دیگه پیمونه عمرش به سر رسیده بود!» مگر فرقی می‌کند با کدام اتفاق یا در چندسالگی مرگ در بزند؟ او که رفت عزیز همیشه و هنوز من است؛ چه در بستر بیماری، چه در کهولت، برای رفتن همیشه زود است.سوگ اتفاق عجیبی‌ست؛ هر روز صبح تختت را مرتب می‌کنی، چای می‌نوشی، سفر می‌روی، پشت ترافیک معطل می‌مانی و ناگهان فقدانش در بدترین لحظه شلاق بر تن و تنهایی‌ات می‌زند! چرا که «سوگ هیچ حداقلی ندارد.» این را غزاله صدر نویسنده، مترجم و دختر زنده‌یاد دکتر حمیدرضا صدر در کتاب تازه‌اش به ما می‌آموزد؛کتابی که به‌رغم زبان ساده‌اش پرده از فلسفه پیچیده سوگ برمی‌دارد. «سین سوگ، عین عشق؛ زندگی پس از مرگ عزیزان‌مان» به همت نشر «دیوار» در کمتر از دو ماه به چاپ سوم رسیده است و در تهران، اصفهان، کرمانشاه، مشهد و... جشن امضا داشته. با غزاله صدر درباره سوگ پدر، نگاه همراهان فرد سوگوار و چالش‌های چنین اثری گفت‌وگو کرده‌ایم.دکتر صدر، مقدمه کتاب «از قیطریه تا اورنج کانتی» را با این مقدمه به شما تقدیم کرده است: «تقدیم به دخترم غزاله که ...»‌ این درحالی‌ست که فصول انتهایی اثر با قلم خود شما به پایان رسیده. چرا؟دقیقا. من اصلا این صفحه از کتاب را نخوانده بودم. فقط می‌دانستم پدر کتاب را برایم ایمیل کرده  و مادر دوست داشت تا چهلم «از قیطریه تا اورنج کانتی» منتشر شود. البته که ناشر مععتقد بود انتشار چنین اثری ظرف چند روز ممکن نیست اما مادرم اصرار زیادی روی این موضوع داشت و حتی او بود که گفت انتهای کتاب را خودم بنویسم که البته با توجه به فشردگی زیاد و زمان کمی که وجود داشت، باید طی ۴۸ ساعت نگارش کتاب را تمام می‌کردم. دو هفته پس از انتشار، کتاب را خواندم به سادگی حدس می‌زنم که احساس می‌کرد با خواندن چه قسمت‌هایی ناراحت و عصبی می‌شوم.حق با دکتر صدر بود؟ بعد از خواندن کتاب آزرده‌خاطر بودید؟سخت بود اما به نظرم پدر مرا زیادی دست کم گرفته بود. فکر می‌کرد به سادگی احساساتی بشوم.چه شد که تألیف را انتخاب کردید؟ تا قبل از «سین سوگ، عین عشق»، غزاله صدر چه تجربیاتی پشت سر گذاشته بود؟کارشناسی و کارشناسی ارشد من، رشته ادبیات انگلیسی از دانشگاه شهید بهشتی است. علاقه به زبان انگلیسی باعث شد تا در کنار کنکور ریاضی، در کنکور زبان هم شرکت کنم که اتفاقا رتبه بسیار خوبی کسب کردم.در زمان ما موج تحصیل رشته معماری به راه افتاده بود اما پدر همیشه معتقد بود دانشگاه خوب، شرط بزرگی است. به همین خاطر به من هم پیشنهاد کرد تا بین ادبیات انگلیسی در دانشگاه خوب دولتی و معماری در دانشگاه آزاد، اولی را انتخاب کنم.  از ۱۸تا ۲۸ سالگی در ایران مشغول تدریس انگلیسی بودم. خواندن کتاب‌های زیاد و معروف و علاقه‌ام به انگلیسی باعث شد به نوشتن ترغیب شوم.هرچه بیشتر «سین سوگ، عین عشق» را می‌خواندم ارزش کارتان را بیشتر درک می‌کردم. چه شد که در اولین تجربه نویسندگی سراغ خلق چنین اثری رفتید؟خواندن کتاب‌های زیاد و معروف و علاقه‌ام به انگلیسی باعث شد به نوشتن ترغیب شوم. از 14 تا 16سالگی مطالعه مستمر داشتم. اما در سال‌های اخیر کتاب خواندن من شکل دیگری پیدا کرد. وقتی فهمیدم بابا به سرطان مبتلا شده، در بین کتاب‌ها و مقالات از مراقبت و جلوگیری از پیشرفت بیماری می‌خواندم. با گذشت روند بیماری روزی که گفتند بیماری به مغز پدر رسیده، خودم را برای چنین روزهایی آماده می‌کردم. در بین کتاب‌فروشی‌ها دنبال هر کتابی می‌گشتم تا سوگ را درک کنم از مشهورترین روان‌درمانگران و مولفان کتاب خواندم و نتیجه شد آنچه در «سین سوگ، عین عشق» می‌خوانید.به نظر شما بین تألیف و ترجمه دکتر صدر، در کدام یکی درخشان‌تر بود؟قطعاً تألیف و چقدر حیف چون تا زمانی که بود، خواندن آثارش به دلیل مشغله برایم ممکن نبود اما در این مدت، بسیاری از کتاب‌های او را خواندم.فکر می‌کنید «دختر دکتر صدر بودن» تا چه اندازه در فروش این کتاب و اقبال عمومی اثرگذار بود؟خب قطعا اگر پدر من چنین فردی نبود، من هیچ‌وقت تا این اندازه کتابخوان نبودم. مسیرم و علاقه به زبان انگلیسی به دلیل حضور پدر برایم جدی شد و اصلا نشر «چشمه» به دلیل نسبتی که داشتم از کتاب استقبال کرد تا آن را منتشر کند. البته که ممکن است برخی بگویند من از اسم پدر برای فروش بیشتر سوء استفاده می‌کنم اما هدفم خوانده شدن اثر و اثرگذاری بر حال خوانندگان بود.ادبیات کتاب «سین سوگ، عین عشق» بسیار ساده و روان است. به رغم اینکه اثر از موضوع پیچیده سوگ حرف می‌زند اما خبری از فلسفه‌بافی و واژگان دشوار نیست و به شدت همه‌فهم است. این نتیجه راضی‌کننده چطور اتفاق افتاد؟دقیقا. کتاب اصلا فلسفی نیست شاید چون اصلا دشوار و پیچیده‌نویسی فارسی را به خوبی نمی‌شناسم و بلد نیستم قلمبه سلمبه صحبت کنم! این اتفاق از همان زمان تحصیل برایم اتفاق افتاد و مطالعه ادبیات انگلیسی باعث شد نتوانم در ادبیات فارسی دایره‌واژگانی مثل پدرم داشته باشم! البته که پدر هم ساده اما آراسته و با عبارات زیبا می‌نوشت.در اولین رونمایی کتاب «سین سوگ، عین عشق» اشاره کردید که پیش از انتشار، نسخه اولیه را برای چند نفر ارسال کردید تا بازخورد بگیرید. بازخوردها چطور بود؟بله، دقیقا. نفر اول جناب هوشنگ گلمکانی بودند که خب به دلیل تسلطی که بر ادبیات دارند نظرشان برایم اهمیت زیادی داشت. نفر دوم دکتر همدمی روان‌شناس و مترجم ۲۶ عنوان کتاب روان‌شناسی و سوگ، محتوای علمی کتاب را بررسی کرد.دکتر سهیل از اساتید دانشگاه شهید بهشتی به عنوان شخصی که با ویراستاری آشناست اثر را نقد کرد و در انتها یکی از دوستانم به نام تینا که مادر جوانش را به شکلی ناگهانی و بسیار دردناک، به خاطر کووید، از دست داده بود «سین سوگ، عین عشق» را خواند. هدف من از انتخاب تینا این بود که بدانم تأثیر محتوای کتاب بر ذهن مخاطب هدف چگونه است. مخصوصا اگر اهل مطالعه زیاد و علمی هم نباشد.در عکس‌های منتشرشده از رونمایی«سین سوگ، عین عشق»  نشانگرهای کتاب رنگارنگ همراه با منگوله‌های یک اندازه و نقاشی‌های ظریف در تصویر خودنمایی می‌کنند. ماجرا چیست؟راستش زمانی که در آمریکا بودم چیزی نزدیک به 300 نشانگر کتاب (بوک مارک) درست کردم. همیشه دوست داشتم در کنار کتاب خوانندگان از من یک یادگاری هم داشته باشند.تالیف آثاری از این دست که متکی بر مستندات و تعاریف علمی است برای شما با چه چالش‌هایی همراه بود؟فکر می‌کنم به این دلیل که اشراف کمتری به زبان و ادبیات فارسی دارم، حین نوشتن تصور می‌کردم فلان اصطلاح روان‌شناسی باید معنی نزدیک‌تری هم داشته باشد اما معانی محدودی به ذهنم خطور می‌کرد. این موضوع البته درباره بازنویسی آثار فارسی به سایر زبان‌ها پرچالش‌تر است. تجربه من در ترجمه آثار پدر از فارسی به انگلیسی اثبات کرد که در ادبیات فارسی واژگان بسیار غنی به کار می‌رود که جایگزینی آن به وسیله سایر زبان‌ها دشوار است.در زمان نوشتن کتاب لحظاتی بود که احساس کنید نسبت به انتشار آن تردید دارید؟نه. راستش بیشتر عکس این ماجرا در ذهنم بود که ای کاش هر چه سریع‌تر کتاب را تمام کنم و چاپ بشود. چرا که حامی و مشوق اصلی من در نوشتن «سین سوگ، عین عشق» مادرم بود. همیشه می‌گفت در این مدت به واسطه شیوع کرونا آدم‌های زیادی مرگ عزیز را تجربه کردند و اگر بتوانی با نوشتن چنین کتابی در کاستن رنج‌شان موثر باشی، این همان مسئولیتی‌ست که به تو سپرده شده است. بابت اینکه بتوانم در کوتاه‌ترین زمان نوشتن کتاب را تمام کنم، از شغلم انصراف دادم و تمام مدت مشغول ترجمه کتاب‌های پدر و تالیف این اثر بودم. تلاشم را کردم که با تمام توان در کمترین زمان کتاب را منتشر کنم.در بخشی از «سین سوگ، عین عشق» اشاره کرده‌اید فرد سوگوار تمایل دارد تا مدت‌ها درباره خاطرات و تصاویر مشترکی که با فرد درگذشته دارد صحبت کند؛ از شیرینی و تلخی‌ها و هرآنچه ناگهان به ذهنش خطور می‌کند، چرا که همین اتفاق هم روشی در جهت پذیرفتن سوگ است. در روزهای نخست درگذشت دکتر صدر، شما چگونه رفتار کردید؟ بازگویی خاطرات برای شما هم راه‌گشا بود؟دقیقا. از آنجا که بسیاری از بیماری پدر مطلع نبودند، بیشترین سوال درباره چرایی درگذشتش بود. به‌مرور اما هر چه زمان بیشتری گذشت، رفتارهای جزئی او بیشتر به خاطرم آمد. در بسیاری از موقعیت‌ها می‌گفتم: «اگر بابا بود این کار را می‌کرد / بابا همیشه این را می‌گفت / بابا...»هنوز هم وقتی به هر عنوانی اسم بابا را می‌شنوم به حرف می‌آیم و اتفاقا دوست دارم با آدم‌ها گپ بزنم، گرچه خیلی‌ها به اشتباه تصور می‌کنند وقتی یادش می‌افتم غمگین می‌شوم اما واقعا این‌طور نیست! حرف زدن از درگذشتگان حس عجیبی دارد؛ در عین حال که در انتهای قلبت، دلگیر شده‌ای اما ترجیح می‌دهی بیشتر و بیشتر درباره‌اش صحبت کنی چون حالت خوب می‌شود.یکی از اصلی‌ترین دلایل جذابیت کتاب برایم فصلی بود که درباره خطاها و اشتباهات افراد در مواجهه با سوگ نوشتید. اینکه چه بایدها و نبایدهایی در پذیرش سوگ و آرامش دادن به بازماندگان باید رعایت شود. برای خود شما بهترین راهنمایی کدام مورد بود؟نمی‌دانم، انتخاب سختی‌ست چون هر کدام از این پیشنهادات و برخوردها بستگی به فرد و نوع سوگ او دارد. اما دوست دارم بدانم برای خود شما کدام قسمت بیشتر توجه‌تان را جلب کرد؟شاید اشتباه من این بود که باور خودم را به دیگران تحمیل می‌کردم، تنها با این نیت که حتی شده کمی از حجم سوگ و داغ بازماندگان کم کنم؛ آن هم با گفتن جمله «خدا چیده/ مقدر شده بود...» درحالی‌که قطعا قرار نیست گزاره و باوری که مرا آرام کرده برای اطرافیان نیز موثر باشد. فصل «بایدها و نبایدها» در کتاب شما برای من مثل یک چک لیست بود که اتفاقا هرچه نباید انجام داد را مرتکب شده بودم! در وجه شخصی هم بیشتر از این نظر مردد بودم که وقتی با این حرف آرام شدم و سوگ را پذیرفتم چرا اشتباه است یا نباید انجام شود.اتفاقا شاید یکی از نکات این کتاب همین است که حکم قطعی نمی‌دهد. در واقع قرار است هر فرد بسته به باورها و اعتقاداتش یا شکل سوگی که از سر گذرانده با آنچه ترجیح می‌دهد تاب بیاورد و بپذیرد. ممکن است افرادی که اعتقادات مذهبی محکم‌تری دارند به شیوه‌ای متفاوت از بقیه مرگ عزیزان‌شان را بپذیرند. هدف من در این کتاب تأیید هرآن چیزی‌ست که به حال بهتر و بالاتر رفتن قدرت پذیرش فرد سوگوار کمک می‌کند.بعد از خواندن «سین سوگ، عین عشق» فهمیدم بسیاری از ما ادعا می‌کنیم اطرافیان‌مان را به خوبی می‌شناسیم و این گزاره زمانی برجسته‌تر می‌شود که با مرگ عزیزان‌مان، کمک به اطرافیان برای پذیرش سوگ دشوار و بسیار ناشناخته است؛ گویی با آدم‌هایی متفاوت از گذشته و  غریبه ملاقات می‌کنیم که از آرام کردن آن‌ها عاجزیم.متأسفانه بسیار سخت است. شاید بهترین راه، شنونده فعال بودن است. یعنی به خوبی حرف‌ها را بشنویم تا متوجه شویم درخواست‌های فردسوگوار و راه‌های مدنظر او برای کنارآمدن با مرگ عزیزانش چیست؟در این کتاب مخاطب هدف کاملا شفاف نیست. یعنی ممکن است در همان فصل که روی صحبت‌تان با سوگواران است به اطرافیان او هم نهیب بزنید.دقیقا همینطور است. چون کتاب درباره تجربه از سرگذراندن سوگ است.گاهی اما به‌رغم نسبت‌های دور ما با درگذشته ممکن است ارتباطات قلبی و پیوندهای صمیمانه غیررسمی عمیقی وجود داشته باشد؛ عواطفی که در جمع خویشاوندی، امکان سوگواری از صمیم قلب را ناممکن می‌کند و فرد، سرکوب احساساتش را به هر اتفاق دیگری ترجیح می‌دهد!واقعا اهمیتی ندارد! آدم‌ها حق دارند در هر شرایطی نسبت به سوگ خود واکنش نشان بدهند.در قسمتی از کتاب درباره واکنش‌ها و جملات اطرافیان نوشته‌اید؛ اینکه با هر نیتی گفته شود، به دو شکل عنوان می‌شوند. یا در حالت حداقلی، از روی ناآگاهی و ناپختگی، جملاتی زننده خطاب به فرد سوگوار به کار برده می‌شود و یا اینکه در موقعیت حداکثری، از ادبیاتی گستاخانه و توهین‌آمیزی استفاده می‌شود.شنیدن بسیاری از جملات با ادبیات بی‌رحمانه‌ای که می‌شناسیم واقعا دشوار است. اطرافیان در مواردی تلاش می‌کنند به اجبار از فرد سوگوار، فردی شاکر بسازند. این درحالی‌ست که با گفتن جملاتی مثل: «خداروشکر خودت سالمی» یا گفتن «حداقل این‌طور نشد و آن طور شد»، هیچگونه التیام و تسکینی رخ نمی‌دهد! در واقع در سوگ هیچ حداقلی وجود ندارد.به نظر شما نگاه جامعه به «سوگ» جنسیت‌زده است؟تجربه بسیاری از مردان در مواجهه با سوگ، سرکوب احساسات و فشار اطرافیان برای تشویق او به سکوت است. چه برسد به اینکه مرد سوگوار بخواهد گریه کند.در سوگ موضوعی مطرح است که در بیشتر موقعیت‌ها، سوگوار و همراهش فردی واحد هستند و یکی از چالش‌‌ها در این اتفاق، تناسب حقوق و مسئولیت‌های چنین شخصی‌ست. تجربه خود شما از این اتفاق چه بود؟در مرحله اول اینکه اصلا نباید و نمی‌شود از اطرافیان انتظار درک احساسات داشته باشیم. شاید تنها واکنش ما نسبت به نصیحت‌ها و ایده‌های آن‌ها، تأییدهای خشک‌وخالی باشد که در لحظه عنوان می‌کنیم تا از حرف‌شان بگذرند اما باید برای خودمان زمانی اختصاصی داشته باشیم.این کار مخصوصا در روزهای ابتدایی کمک زیادی به ما می‌کند، چراکه در کنار تأثیری که بر حال فردی ‌ما دارد، باعث می‌شود تا بهتر مراقب اطرافیان‌مان باشیم. چالش‌برانگیز و پیچیده به‌نظر می‌رسد اما باید تلاش کنیم تا میان زمان گذاشتن برای خود و اطرافیان‌مان تعادل ایجاد کنیم.بعد از سوگ پدر، چه دلیلی باعث تحمل و صبوری شما بود؟مادرم. صفحه اول همین کتاب نوشته‌ام: «برای مادرم مهرزاد که بودنش بهانه‌ای است برای زندگی.» واقعا اگر مادرم نبود فکر می‌کردم که خب چرا نباید پیش پدرم بروم؟ و  هر بار چنین فکری به ذهنم خطور می‌کرد با خودم تکرار می‌کردم: «پس مامان چی؟»</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 16:05:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حب الحسین یجمعنا</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%D8%AD%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-g5kz3db1ijax</link>
                <description>گفت‌وگوی شهروند با محمدرضا طهماسبی شاعر آیینی و سراینده 4عنوان کتاب شعرحانیه جهانیان_ یکم محرم به احترام فعالیت‌های ادبی «محتشم کاشانی» ادیب ایرانی و از نخستین شاعران جریان ادبیات عاشورایی نامگذاری شده است. شعر«باز این چه شورش است که در خلق عالم است...» از مشهورترین سروده‌های اوست. محتشم کاشانی، در سده دهم هجری زندگی می‌کرد و با شاه طهماسب صفوی هم‌دوره بود. محتشم کاشانی از برجسته‌ترین پیروان مکتب وقوع و شاعران مرثیه‌سرای شیعه به حساب می‌آید. مجموعه آثار این شاعر بزرگ عصر صفوی، پس از مرگ او، توسط یکی از شاگردانش در هفت کتاب جمع شد، که شامل غزلیات، قصاید، قطعات، رباعیات، مثنویات، و ترکیب‌بندهای وی می‌باشد. با گذشت زمان شاعران آیینی و سروده‌های عاشورایی رونق یافت. از حضور و شعرخوانی در محضر رهبر انقلاب تا چاپ آثار عاشورایی و دینی توسط ناشران نام‌آشنای کشور تنها گوشه‌ای از تلاش‌های محبان اهل‌بیت به منظور ترویج تفکر آزادگی و ایثار است. به مناسبت 28 تیرماه روز ادبیات آیینی و بزرگداشت محتشم کاشانی گفتگویی کردیم با محمدرضا طهماسبی که فعالیت‌های گسترده‌ای در زمینه ادبیات آیینی داشته است. طهماسبی، سرودن را از دوران راهنمایی آغاز کرد. او دورۀ کارشناسی را با تحصیل در رشته مدیریت صنعتی گذراند و با تغییر رشته در دورۀ کارشناسی‌ارشد رشتۀ زبان و ادبیات فارسی شرکت کرد اما به دلایلی آن را نیمه‌کاره رها کرد. طهماسبی در سازمان هوا فضا اشتغال دارد. «گزاره‌ها»، «واژگان واژگون»، «کتمان» و «زرورق» دربردارنده اشعار او است. با محمدرضا طهماسبی، درباره اهمیت نامگذاری این روز و تاثیر این‌گونه آثار بر نسل جوان گفت‌وگو کردیم. در ادامه نیز به معرفی تعدادی از کتاب‌های تازه در حوزه ادبیات آیینی و شعر عاشورایی پرداختیم.ممکن است خود را مختصر معرفی کنید؟محمدرضا طهماسبی هستم. متولد سال 56 در تهران. از تقریبا 15_16 سالگی سرون شعر را آغاز کردم و شعر هم نزد استاد خلیل عمرا و خانم دکتر شاملو و دیگر اساتید آموختم. فضای غالب آثارم آیینی و عاشورایی‌ست. گرچه در بین آثار منتشر شده‌ام آثاری با مضامین دیگر هم وجود دارد.هنگامی که نام شما را جستجو می‌کنیم اولین تصاویر و فعالیت‌هایی که از شما منتشر شده، شعرخوانی شما در محضر رهبر انقلاب است. بنظر شما توجه شخص رهبری و مسئولان کشور به ادبیات آیینی چه تاثیری بر شناساندن این سبک شعری در بین عموم مردم دارد؟تاریخچه شعرخوانی در محضر بزرگان عرب، سابقه بسیار طولانی و غنی دارد. چه در زمان پیش از اسلام و چه پس از آن. شخصی در زمان پیغمبر در جمع پیروان ایشان، به هجو رسول خدا می‌پرداخت تا روزی که در یکی از اشعار به مدح پیغمبر می‌پردازد و شهادتینش را نیز درمحضر حضرت محمد(ص) می‌خواند. رسول‌الله عبای خویش را به او پیشکش می‌کند. حالا در جمهوری اسلامی به واسطه حضور رهبر انقلاب که خود علاقه‌مند جدی ادبیات و از شاعران خوب ایران است، به عنوان شخص اول کشور، به رسم هرساله، همزمان با میلاد امام حسن مجتبی(ع) گردهمایی با حضور شاعران شکل می‌دهد. فعالیت‌ها و توجه‌های این چنینی از سوی رهبری، کمک بسیاری به ایجاد انگیزه در بین شاعران می‌کند.به عنوان یک شاعر آیینی مسئولیت اجتماعی خود را چگونه می‌بینید؟به عنوان شاعر، تلاش می‌کنم در حد بضاعت و توانی که دارم، دریغ نکنم، حتی در بسیاری از موارد نگاهم به شعرخوانی مادی نبود. تلاشم بر این است از تریبون و ظرفیتی که در وجود دارد، در جهت علاقه‌مند کردن افراد بهره ببرم. اما این اتفاق تنها زمانی محقق می‌شود که شنونده خود، خواهان چنین اتفاقی باشد.استقبال ناشران از آثار آیینی و عاشورایی تا چه اندازه رشد داشته است؟خداراشکر استقبال ناشران نسبت به این‌گونه آثار بالاست و همچنان در حال رشد است. اما در انتشار برخی آثار ویژگی‌های دیگری نیز مدنظر است. همین چندوقت پیش، یکی از ناشران نام آشنا علی‌رغم اینکه مطلع بود فلان شاعر مشهور اثر تازه‌ای برای انتشار ندارد، گفته بود: «حتی اگر در کاغذ مجاله شده سرفه کنید منتشر می‌کنیم.»این دیدگاه الزاما بد هم نیست. مثل مسیری که سایر انتشارات ایرانی در مواجه با چاپ آثار گوناگون نویسندگان و شاعران ایرانی دارد. از پیش خرید آثار نویسنده‌ای چون محمود دولت‌آبادی تا شاعرجوان و مستعدی چون، فاضل نظری! آرزوی بسیاری از ناشران همکاری با اشخاصی‌ست که سابقه خوبی از خود به جا گذاشتند اما به همان میزان امیدوارم اقبال عمومی و استقبال مخاطبان با ادبیات آیینی روز به روز پیوند عمیق‌تری پیدا کند.*********************عمری به جز مرور عطش سر نکرده‌ایمجز با شرابِ دشنه گلو تر نکرده‌ایمدریا! از آن غروب که سر داده‌ای به خاکخاکی نمانده است که بر سر نکرده‌ایمای گل چه زود رفتی از این باغ، ما هنوزخود را به زیر پای تو پرپر نکرده‌ایم...غیر از حدیث پیرهنت هر که هر چه گفتباور کن ای عزیز که باور نکرده‌ایم</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jul 2023 13:57:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به شعورمان توهین نکنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-i9mzdafgbuq4</link>
                <description>حانیه جهانیان: در سال‌های اخیر، حرف‌ و حدیث‌های فراوانی درباره «نادر جهانبانی»، خلبان دوره پهلوی دوم، مطرح شد. به‌ویژه در فضای مجازی گروهی موج گسترده‌ای از تبلیغات درباره‌اش به راه انداخته بودند. هرچند در این میان عده‌ای موافق سرنوشت او بودند و برخی دیگر درباره محاکمه و اعدام او پرسش‌هایی مطرح می‌کردند. کتاب «ژانرال چشم‌آبی» نوشته شاداب عسگری که به‌تازگی از سوی انتشارات «شهید کاظمی» منتشر شده،‌ در واقع واکنشی است به همین جریان. به همین مناسبت گفت‌وگویی با مؤلف کتاب انجام داده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.جناب عسگری! بی‌هیچ مقدمه‌ای، نظرتان درباره اختلاف عقیده کاربران در شبکه‌های اجتماعی درباره نادر جهانبانی چیست؟من هم ایرانی‌ام و مثل تمام هموطنانم علاقه‌مندم برای خودم اسطوره‌ای داشته باشم و با افتخار به فرد یا افرادی در تاریخ، احساس سربلندی کنم. اما در این میان دوست ندارم سرم کلاه برود. بدون تعارف علاقه ندارم کسی به شعور من توهین کند. در شبکه‌های اجتماعی شاهد صحبت‌های بسیاری درباره جهانبانی بوده‌ام. اگر بخواهم عامیانه این موضوع را برای شما جا بیندازم، می‌توانم این‌طور بگویم که از نظر گروهی، این شخص _نعوذ بالله_ فقط چند بند انگشت با خدا فاصله دارد؛ یعنی چیزی نبود که برای تمجید از او به کار گرفته نشود.ایراداتی که به روایات حامیان او وارد است، چیست؟در ابتدا، او را از خاندان شاهنشاهی معرفی می‌کنند، این درحالی ا‌ست که ریشه‌های او و سابقه‌ شاهنشاهی‌اش متعلق به دوره قاجار است. حتی درباره جزییات ساده و پیش‌ و پا افتاده اغراق صورت گرفته، از قد تا رنگ چشم! درباره حضور او در نیروی هوایی، این فرد در طول عمرش حتی در بین ۴ خلبان اصلی نیروی هوایی هم نبود. فردی به نام «فریدون ایزدستا» مدعی شده در آن زمان از شاگردان نادر جهانبانی در نیروی هوایی بوده است؛ در حالی که با بررسی‌ای ساده به راحتی می‌توان به کذب بودن این ماجرا پی برد. دلیل رد این ادعا این است که روایت و تاریخی که ایزدستا عنوان کرده همزمان با سال‌های ممنوعیت پرواز جهانبانی است. یا مثلا برخی دیگر از رشادت‌های او درباره پرواز زیر پل اهواز می‌گویند. حدود ۳۰ روز به جست‌وجو و کسب اطلاعات در همان‌جا مشغول بودم و از افراد بومی همان‌جا درباره این ادعا پرسیدم. پاسخ این بود که در آن زمان حتی یک هواپیما هم از زیر این پل عبور نکرد.پس طبیعتاً تحقیقات فراوانی در این زمینه کرده‌اید. نحوه صحت‌سنجی و گردآوری اطلاعات برای تدوین «ژنرال چشم‌آبی» چگونه بوده؟برای اینکه بدانم چقدر از این صحبت‌ها صحت دارد، شروع به تحقیقات و جست‌وجو کردم. این پژوهش‌ ۵ساله و میدانی بود؛ از ارتباط برقرار کردن با برادر او در انزلی و خواهرش که این روزها هیچ یک از آنها در قید حیات نیستند تا کسب اطلاعات از طریق همکارانش. متأسفانه آنچه در شبکه‌های اجتماعی درباره نادر جهانبانی گفته می‌شود، صحت ندارد. برای خودم طرح سوال می‌کردم؛ مثلا در زمان کسب اطلاعات درباره اینکه جهانبانی با هواپیما از پل اهواز رد شده، محلی‌ها این نکته را اضافه کردند که پرواز او از جاده ساوه با دو خلبان هواپیما را به سمت مهرآباد برگرداندند. در صورتی که یافتن مستندات و روایات قابل اثبات هم دشوار بود. واقعیت ماجرا این بود که شاه به دلیل چهره گیرای جهانبانی تصمیم گرفت برای تبلیغات از او نهایت استفاده را ببرد. جهانبانی خلبان خوبی بود، اما نه آنقدر که این روزها درباره‌اش می‌گویند. در پاییز سال ۱۳۴۴ به او مأموریت داده می‌شود تا ۹فروند F5 را از ترکیه به ایران بیاورد. در همان ابتدای پرواز، یک فروند دچار سانحه می‌شود و در پی آن، یکی از خلبانان فوت می‌کند. هنگام بازگشت، فرمانده وقت نیروی هوایی (ارتشبد حاتمی) گردش کار این سانحه را به شاه گزارش می‌دهد و در آن قید می‌شود که قصور از سمت لیدر (جهانبانی) صورت گرفته است. پس از این گزارش، ژنرال چشم‌آبی تا اطلاع ثانوی از مشاغل پروازی کنار گذاشته می‌شود. از سال ۱۳۴۴ تا پیروزی انقلاب اسلامی او هیچ‌گونه سمت پروازی نداشت.پس از جست‌وجو و تحقیقات میدانی، برداشت شخصی شما چه بود؟اینکه قرار است یک شخصیت از عصر پهلوی بزک شود تا به تاریخ و ملت ایران تحمیل شود. درباره نادر جهانبانی و برخی روایات نقل‌شده از سوی همکارانش مطلقا هیچ‌گونه مستنداتی وجود ندارد. بنده حاضرم با هواداران او مناظره‌ای بر اساس مستندات داشته باشم. به‌دور از هرگونه شعار، چراکه در این مدت از سوی گروهایی فحاشی و توهین‌های بسیاری علیه من صورت گرفت و حتی تهدید به قتل شدم.درباره این حملات و اهداف نهایی آنها چه تحلیلی  وجود دارد؟به نظر می‌رسد که این افراد در راه کسب منفعت شخصی ولو یک لجبازی ساده، حملات سازماندهی‌شده‌ای را ترتیب داده‌اند و در این مورد چیزی که واضح است عدم صداقت و بیان روایت است. از سوی دیگر، ساده‌لوحی و ناآگاهی برخی منجر به دنباله‌روی و فریب‌خوردن آنها درباره جهانبانی شده است. در یک کلام، افرادی دچار «بی‌بصیرتی» شده‌اند.اما هنوز هم عده‌ای درباره روند دادرسی و حکم اعدام برای جهانبانی، دچار ابهام هستند. قطعا خودتان هم با این نوع پرسش‌ها مواجه هستید. درست است؟ببینید؛ طی چند روز گذشته، و در ارتباط با چرائی اعدام سپهبد نادر جهانبانی صحبت‌هایی مطرح شد مبنی بر اینکه با توجه به توضیحات مندرج در کتاب «ژنرال چشم آبی»، مبتنی بر اینکه هیچکدام از موارد منتسب به وی صحت ندارد، چرا وی اعدام شده است؟ ابتدا لازم است که توضیح دهم طرح اینگونه سوال‌ها، فقط با قصد ایجاد شبهه جدید پیرامون نادر جهانبانی عنوان می‌شود. آیا، جهانبانی به خاطر داشتن قد ۱۹۵ سانتی، عبور از زیر پل اهواز، چشمان آبی عضویت در تیم آکروجت و دیگر شایعات منتسب به وی اعدام شده که وقتی ثابت می‌شود، آن موارد صحت ندارند، سوال کنیم که پس چرا اعدام شد!!؟ ابتدا بایستی عرض کنم که قضات سراسر جهان براساس استنتاج و باورهای خودشان که در طول محاکمه به دست می آورند و اصطلاحا، علم قاضی نامیده می‌شود، اقدام به صدور رای می‌کنند. فارغ از کیفرخواست دادستان که به استناد آن محکوم به اعدام شد، اطلاع مخاطبان از موارد زیر نیز الزامی بنظر میرسد:پرویز ثابتی رئیس اداره سوم ساواک، در صفحه ۱۸ کتاب “در دامگه حادثه” می‌گوید که جهانبانی در سوء استفاده ۲۸ میلیون دلاری شرکت گرومن در سال ۱۳۵۴ با سپهبد ایادی همکاری داشته است.برابر اعلام سپهبد شاپور آذربرزین در صفحه ۱۷۳ کتاب “فرماندهی و نافرمانی” نیز از حیف و میل ۲۰ میلیون دلاری جهانبانی پرده برداشته و می‌گوید: «در کشوری که خطاکار تنبیه نمی‌شود، کسی از خیانت نمی‌ترسد. به آغوش باز خارجی‌ها رفتن هم مد شده است.»برقراری ارتباط خلاف شرع با گلنار بختیار که دارای همسر بوده و انجام زنای محصنه که شوهرش بعد از اطلاع، او را طلاق می‌دهد، در سال ۱۳۴۸.سوء مدیریت وی در امر پروازی که منجر به سقوط سه فروند جنگنده و کشته شدن سه نفر از خلبان گردیده است.صدور مجوز برای ازدواج دختر مسلمانش با یک فرد مسیحی در تهران.تهدید انقلابیون به بمباران تظاهرات مردم در سال ۱۳۵۷.گفتنی است که در دادگاه دوم، قاضی دادگاه از جهانبانی می‌خواهد که آخرین دفاعش را انجام بدهد، او به صراحت می‌گوید: من دفاعی ندارم و آماده اعدام هستم. این طرز بیان جهانبانی در جلسه دوم دادگاه، اینگونه تلقی شده و می‌شود که وی تمامی قصورش را پذیرفته است.باز تاکید می‌کنم که این مطالب، مضاعف بر آن مطالبی است که در کیفرخواست وی آمده بود.</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 12:22:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳۵۰ سال در ۳۰۰ صفحه!</title>
                <link>https://virgool.io/@hani.jahanian1/%DB%B3%DB%B5%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%DB%B3%DB%B0%DB%B0-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-nad0b169h536</link>
                <description>روزنامه هفت صبح، حانیه جهانیان | ‌مجموعه‌ای از محتوای مستند و دقیق درباره تاریخ و چهره‌های شهیر با تصاویر رنگارنگ و باکیفیت. این مجموعه می‌تواند تا جایی با جزئیات خیره‌کننده‌اش خواننده را میخکوب کند. مقصودمان مجموعه کتاب‌های نشر «سایان» است؛ ناشری که در سال‌های اخیر از معدود انتشارات دایره‌المعارف مصور در ایران بوده است.بین این دایره‌المعارف‌ها، یکی از خواندنی‌ترین کتاب‌ها «ایران در عصر امامان» به قلم احسان ناظم بکایی است که به تازگی منتشر شده. این کتاب حدود ۳۰۰ صفحه است و البته با قیمت قابل توجه يك‌میلیون و ۷۰۰ هزار تومان. فحوای آن اما روایتی از تحولات ایران است در زمان زیست ائمه ‌اطهار. کتاب، با تصاویر و گرافیک خیره‌کننده، مقطعی را روایت می‌کند که ایران از دوره باستان به دوره‌ اسلامی گذر می‌کند و رویدادهای ۳۵۰ سالِ نخست دوره‌ اسلامی را در برمی‌گیرد.این مقطع، دوره‌ مهمی در تاریخ ایران و عرب‌ها است. البته برخی از مورخین این سال‌ها را سال‌های سرخوردگی و سکوت ایرانیان می‌دانند و برخی دیگر، سال‌های پرهیاهوی جنبش‌های فکری، عقیدتی و خیزش‌های گوناگون. در ادامه گفت‌وگویی کردیم با احسان ناظم‌ بکایی، نویسنده کتاب «ایران در عصر امامان» درباره چالش‌های خلق کتاب‌های مصور و دایره‌المعارف‌ها در بازار نشر این روزها.* در کنار تمام جذابیت‌های محتوایی و بصری کتاب، شاید بتوان گفت به همان میزان که گیرا و جذاب است؛ به همان اندازه هم گران است! چه اتفاقی می‌افتد که کتابی تا این اندازه مهم و پراز جزئیات، در بازار آشفته نشر با قیمت تمام‌شده‌ بالا عرضه می‌شود؟خود شما به آشفتگی نشر اشاره کردید. از سویی ناشر یک مجموعه استانداردهایی مد نظر دارد و به خاطر قیمت پایین‌تر حاضر به تغییر سبک و کاستن کیفیت اثر نیست. از سوی دیگر تلاش نشر «سایان» بر تولید آثار مصور است که این اتفاق باید در بستر مناسبی تولید شود تا خروجی که مد نظر است حاصل شود. بالطبع نشر هم از موضوعات اقتصادی این روزها مستثنا نیست.* از آنجا که شما تجربه نویسندگی و روزنامه‌نگاری را به صورت مجزا دارید؛ غالب محتوای اثر حاصل کدام حرفه شماست؟ در کتاب «ایران در عصر امامان» با جناب بکایی نویسنده مواجه‌ایم یا روزنامه‌نگار؟خود من این دو حرفه را از یکدیگر آنقدر مجزا نمی‌دانم. به نظرم در کنار هم دنبال می‌شوند.* به عنوان انتخاب مخاطب هدف چطور؟ یعنی با روایت و نویسندگی سروکار داریم یا یک روزنامه‌نگاری تحقیقی؟یک پیوستگی بزرگ در محتوای این کتاب دیده می‌شود. در بزنگاه‌هایی، روزنامه‌نگاران به این نتیجه می‌رسند که رمز ماندگاری، در خلق «کتاب» است. چراکه در این حرفه عمر تولید محتوا برای سایت‌ها و خبرگزاری‌ها، چند دقیقه، برای روزنامه‌ها چند ساعت، توزیع و مطالعه یک هفته‌نامه، چند روز و برای یک ماهنامه نهایت یک هفته زمان نیاز است.اما در کتاب ما دیگر با این زمان‌بندی سروکار نداریم. در انتها محتواهای تولیدی در این بسترها به اصطلاح «نمی‌مانند!» و اینکه بتوان وارد جهان کتاب شد، قطعا اتفاق مثبتی است تا به ماندگاری برسیم. فکر می‌کنم اینکه بتوان همچنان نوشت موهبت الهی‌ است. حس اینکه با نویسندگی، در زمان، مکان و دوره‌های تاریخی به شکلی زندگی می‌کنیم تا روایت کنیم. نگاه روزنامه‌نگارانه در این اثر تنها به میزانی خرج شده که متن را برای جذب مخاطب جذاب کنیم.وگرنه اثر کاملا پژوهشی و با منابع فراوان تهیه شده است. حتی یک جمله در کتاب «ایران در عصر امامان» بدون منبع و استنادات مربوطه نوشته نشده. برای حفظ این امانت‌داری در روایات همچنان مشاوران مختلفی در طول تولید اثر همراهی می‌کردند. که خب طبیعتا پتانسیل این میزان از دقت و جزئی‌نگری در روزنامه‌نگاری وجود ندارد و فرصتی هم نیست. اما برای خلق کتاب و ماندگاری اثر این وسواس همواره وجود دارد.* در یک گفت‌وگو که مربوط به پیش از انتشار کتاب «ایران در عصر امامان» است، شما به تاریخ و اهمیت بررسی مسیر ۲۵۰ساله انسان اشاره می‌کنید. این پرسش‌ها و دغدغه‌ها سرانجام به خلق این اثر منجر شد؟بله. در ابتدا تنها قرار بود به گره‌های ذهنی خودم پاسخ داده شود اما هرچه جلوتر رفت، پرسش‌ها و محتوای مربوط در کنارهم باعث خلق مجموعه‌ای شد که در آن به تاریخ ایران در زمان ۱۲امام بپردازد. اصرار شخص من پیوستگی و هم‌زمانی مطالبی در رابطه با زندگی امامان و شرایط تاریخی ایران در همان زمان بود.تا پیش از این کتاب، غالب محتواهای تاریخی مربوط به زندگی ائمه، به ارائه یک روایت تفکیک شده اکتفا می‌کرد. در صورتی که اگر هر دو تاریخ را یک بدنه و مجموعه بدانیم امکان پیوستگی موضوعی آسان‌تر می‌شود و می‌توان گفت که زندگی ائمه با پيوستگی و نظم در این کتاب روایت شده است. به‌طور مثال همزمان با صلح امام حسن(ع)، موضوعات دیگر که با این واقعه هم‌زمان است نیز، گفته شده. حضور من به عنوان نویسنده، سلمان رئیس عبداللهی، مدیر هنری نشر، حامد کفاش، ناشر و حسن‌روح‌الامین، گرافیست و تصویرگر کتاب. همفکری درباره تک تک جزئیات اثر در این گروه ۴ نفره، تلاش برای ارائه اثر با بالاترین کیفیت بود.*پس از انتشار اثر، به عنوان نویسنده چه حسی به نتیجه داشتید؟از چیزی که تصورم بود و در ذهنم به آن فکر می‌کردم، بسیار بهتر بود. کاملا از نتیجه راضی‌ام. که خب این موضوع بدون جزئی‌نگری، وسواس‌ و همفکری ممکن نبود. تصویرگری چنین محتوایی برای خود حسن روح‌الامین هم یک تجربه تازه بود. چرا که تا پیش از کتاب «ایران در عصر امامان» تجربه‌ای درباره تصویرگری ائمه در سرزمین ما آن هم با این جزئیات و در این ابعاد اتفاق نیفتاده بود.* احساس نیاز و علاقه شما به پیگیری موضوعات تاریخی ایران و اسلام از کجا می‌آید؟راستش این علاقه از همان بچگی به‌واسطه حضور در هیات و تعزیه در من شکل گرفت. اینکه هربار در یک مراسم مذهبی شرکت می‌کردم، روایت‌ها و مفاهیم پشت برخی عزاداری‌ها برای من سؤال بود. همین کنجکاوی و علاقه باعث شد تا همچنان پیگیری کنم و به دنبال پاسخ باشم.* شهرت شما در بین همکاران، به ساده نویسی و انتقال آسان مطالب است. در این کتاب چقدر به این ایده نزدیک شدید؟برای من انتقال ساده مفاهیم بدون به کار بردن کلمات دشوار همیشه اهمیت دارد. دیدگاه من به ساده‌نویسی در این مفهوم گنجانده شده که قرار نیست با دایره واژگانی وسیع یا دشوارنویسی وارد رقابت یا بگومگوی «من داناترم» بشوم! اهمیت صراحت و سادگی برای من در تمامی آثارم وجود دارد؛ از روزنامه تا مستندهایی که ساختم، همگی با همین الگو خلق شدند. همیشه تلاش می‌کنم خودم را جای مخاطب کم‌حوصله امروز قرار دهم. همیشه نگاهم به تعداد کلمات است؛ اینکه از مرزی که برای تعدادشان قائلم تجاوز نکند. بارها بلند بلند متن را برای خودم می‌خوانم تا بدانم تا چه حد ساده روایت کردم.* نحوه دسترسی شما به منابع و مستندات لازم برای انتشار کتاب «ایران در عصر امامان» چگونه بود؟همفکری با افراد آگاه و معتبر به عنوان مشاور در روند تولید محتوا، کمک بسیاری به ما کرد. به‌ویژه کمک‌های جناب علی بهرامیان و دیگران مراجعه و آشنایی ما را با منابع معتبر آسان‌تر کرد. منابع و مستنداتی که ما به آنها اتکا کردیم، مطالعه آخرین منابع به منظور دستیابی به اولین مستندات بود.برای رسیدن به نتیجه‌ امروز، حدود ۴۰۰ منبع را بررسی کردیم. این تعداد تنها اختصاص به منابع ملموسی دارد که بنده تک به تک ورق زدم. یافتن نسخه یک از هر منبع دشواری‌های خاص خودش را داشت. تصاویر کتاب همگی نمایه دارند و با هماهنگی عکاس صورت گرفت. برخی فصل‌های کتاب نیاز به عکاسی مجدد پیدا کرد و به همین علت روند تولید جزئیات زیادی داشت.پی‌نوشت: تیتر گفت‌وگو برگرفته از کتابی است نوشته زنده‌یاد «عبدالحسین زرین‌کوب»</description>
                <category>Hani Jahanian</category>
                <author>Hani Jahanian</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 12:17:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>