<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هانیه فراست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hani82ff</link>
        <description>.قصه‌گو، علاقه‌مند به هرچیزی که به انسان مربوط می‌شه، در همه‌چیز جونیور، دلخوش به باران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:49:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1675723/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هانیه فراست</title>
            <link>https://virgool.io/@hani82ff</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چامسکی چطور من را از غم نجات داد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hani82ff/%DA%86%D8%A7%D9%85%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D9%85-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-hvtwunfmd6fe</link>
                <description>دیروز همین‌جا، کنار پنجره کافه تِرَن الزهرا، چامسکی من را از غم نجات داد! ?Train Café, Alzahra Universitéاولین بار در کافه تِرَن فهمیدم چامسکی درمورد زبان ماشین‌ هم نظریه دارد. خورشید آن‌روز مثل روزهای دیگر نمی‌تابید و از قضا من هم تازه از سر جلسه امتحان بیرون آمده بودم. سارا که کنار پنجره کافه نشسته بود، لپ‌تاپش را باز کرد و شروع کرد به حل تمرین‌های درس نظریه زبان ماشین. تا ساعت شش وقت داشت جواب سوال‌ها را برای استادش بفرستد. سوال چهار گفته بود «گرامر زیر را به فرم‌ نرمال چامسکی تبدیل کنید.» بابا چامسکی را بسیار قبول دارد و قبلا برایم از نظریات زبان‌شناسی و فلسفه‌اش بسیار گفته بود، اما آن‌روز طور دیگری چامسکی را شناختم. سارا سوال اول را حل کرد و‌ توضیح داد. آن روز چامسکی برایم دیگر شبیه آن نمودارهای عجیب و غریب درس زبان‌شناسی نبود؛ همان نمودارهایی که دانشجوهای زبان روسی پنج دقیقه به امتحان سعی داشتند آن‌ها را هر طور شده در ذهنشان فرو کنند! چیزِ جدیدی درمورد چامسکی کشف کرده بودم. دیگر او برایم در زبان‌شناسی و فلسفه و واکاویِ سیاست و مفاهیمِ سخت و ایسم‌های روشنفکرانه خلاصه نمی‌شد. من همانجا احساس کردم در معمولی‌ترین و چرندترین روزها، هنوز چیزهایی برای شوقِ موقت وجود دارد؛ مثل کشف نهایی یک آزمایشِ ناممکن توسط یک دانشمند. لذتی مانند حل کردن یک مسئله ریاضی. حضورِ باقی ماندهٔ کیک توی یخچال، فردای تولد. ملاقات با آدمی شبیه خود با دیدگاه‌های مشترک. پیچیدنِ ناگهانیِ بوی باران در اتاق. صدای آرام وزیدنِ باد بهاری. خواندن یک شعرِ زیبا از ابتهاج. خواب‌های بدون آلارم. دریافت یک پیام محبت‌آمیز در میان مشغله‌های روز. به پایان رساندن یک کار مهمِ عقب افتاده. احساس رضایت از تمام شدن خودکار آبی!  این روزها اشتیاقِ علم دستم را می‌گیرد و از گردابِ غم بیرونم می‌کشد. دقیق نمی‌دانم کدام اندیشمند در کجای فلسفه‌اش به نجات‌بخش بودن علم اشاره کرده، اما فکر می‌کنم #آرتور_شوپهناور در فلسفهٔ رنج به این موضوع اشاره می‌کند. شوپهناور معتقد است: «قوی‌ترین علت روی آوردن به علم و علاقه فراوان به دنیای علم، ضرورت فرار از زندگی تاریک و غم‌انگیز روزمره است.» خلاصه، همانطور که یک توت پیرمردِ ترکِ خوش‌زبان را در فیلم یک طعم گیلاس از‌ احتمالِ مرگ نجات داد، نظریهٔ زبان‌ها و ماشین‌های نوام چامسکی هم من را از روزمرگی نجات داد. فهمیدم که علم فقط خواندنِ طوطی‌وارِ دیتاها نیست و برای خیلی‌ها می‌تواند خاصیتِ درمانی داشته باشد...</description>
                <category>هانیه فراست</category>
                <author>هانیه فراست</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 12:24:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لقانطه و آخرین دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@hani82ff/%D9%84%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B7%D9%87-%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-cj0hminfp71w</link>
                <description>دیروقت است. از لقانطه برمی‌گردیم. حرف و حسرتِ مشروطه‌خواهی بود که ناگهان تو گفتی: «دوستت دارم» و من حالا باید بگویم: «چه شبِ سردِ روشنی است»؛ ساده می‌گویم، کمی گیج. نگاهت می‌کنم. نگاهت بوی بهارنارنجِ قریه‌های کاشان را می‌دهد. می‌خواهم بگویم مدتِ مدیدی‌ست که مهرت در دهلیزِ خاموشِ دلم طنین افکنده‌است. می‌خواهم بگویم «همه عمر برندارم سر از این خمارِ مستی» اما حنجره‌ام یارای گفتنِ «دوستت دارم» را ندارد؛ عینکم را صاف می‌کنم، بی‌آنکه بخواهم، دست‌هایم دیوارهای قدیمی را نَقر می‌کنند. حواسم را پرت می‌کنم، هرکاری می‌‌کنم تا مبادا «دوستت دارم» را بر زبان بیاورم. نباید که بر زبان بیاورم. نگاهت می‌کنم و لبخند می‌زنم؛ از همان لبخندهایی که خودت معنایش را می‌دانی. می‌گویی: «چه کنم که به گوشِ من نرسیده صدای تو؟» لبخند می‌زنم و دوستت دارم را برای هزارمین بار پنهان می‌کنم. خوب می‌دانم که بی‌زمزمه‌ی نامِ تو، دیر نیست که حنجره‌ام باطل شود. اکنون سالها از مشروطه می‌گذرد. دیگر لقانطه کما فی‌السابق دلگشا نیست. من هنوز بارِ آن دوستت دارمِ مگو را در دل حمل می‌کنم. اگر برگردم، می‌گویی: «صدایم بزن که شاید زمستانِ من سرآید» اگر برگردی، من، شاملو وار، همه‌ی جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می‌کنم.?لقانطه پاتوق منورالفکرهای تهران، سال ۱۳۱۶ خورشیدی</description>
                <category>هانیه فراست</category>
                <author>هانیه فراست</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 19:56:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>