<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حانیه دی جور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hanieh.dayjoor</link>
        <description>نوشتن، دل انسان را آرام می‌کند! اینجایم برای بیشتر نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:42:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/41037/avatar/D4ciVK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حانیه دی جور</title>
            <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک دنیای سردرگم!</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85-prtte8wipexk</link>
                <description>آدم از وقتی چشم باز می کنه شروع می کنه به سوال کردن. سوال کردن تو دنیایی که فکر می کنی باید یه پاسخ دهنده داشته باشه. مثل زمانی که پات رو می ذاری تو یه ساختمون و از مسئولش میپرسی هر چیزی کجاست و چرا.ولی تو این دنیا پاسخ دهنده ای نیست.غیر از آدمای قدیمی ای که اونا هم یه روزایی تازه وارد بودن.اونا هم یه روزایی پر سوال بودن و انقد کنکاش کردن تا به یه نتیجه ای رسیدن.در واقع هر کسی تو این دنیا با کنکاش خودش به جواب هاش می رسه.درست و غلطش هم چندان واضح نیست ، یعنی باز کسی نیست که تو ازش بپرسی این درسته یا غلطپیدا کردن ملاک و معیار سخت می شه.مثل باز کردن رمز یه اتاق سریهمثل اتاق فراراینجا کلی چیزای ترسناک وجود داره که تو باید ازشون فرار کنیکسایی که جواب سوال های تو رو با بافته های غلط خودشون می دن و تو باید از تاثیر گرفتن اجتناب کنی و به سمتی بری که خودت به حقیقت برسیاینکه دقیقا این جهان چیهاز کجا شروع شده و به کجا ختم می شهمن باید تو این دنیا چه کار کنم ؟کار ویژه ی من تو این جهان چیه؟موفقیت یعنی چی؟حال خوب چه زمانیه؟چرا یه روزایی خوبم و یه روزایی حالم با همه چیز بده؟حد من تو این دنیا چیه؟ما تو این صحنه ، که صحنه ی پرخطریه برای گم کردن هدف &quot;وحی&quot; رو داریم.کتاب آسمانی رو که برای فهم کردنش نیاز به راهنما و شعور و پاکی دل هم داریم.گاهی اوقات با خودم فکر می کنم کاش زمان ائمه و پیامبران بودناون زمان همه چیز شفاف تر از الان بودنکسی بود که راحت بری و سوال هات رو بپرسیاما الان چی؟؟؟؟ ماییم و هزار سوال و شاید بدون جواب های دست اول و اطمینان پیدا کردن به درستی مسیر تخصصی مون از دنیا رو ترک کنیم.</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 09:21:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهارتی که مسیرشغلی‌ام را تغییر داد...</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ujtqe7gbtnqg</link>
                <description>تیم مرتامن هم مثل خیلی از کنکور‌ی‌های دیگر زندگی‌ام را وقف آزمون ورود به دانشگاه کردم. مطالعه‌ام باید حتما به روزانه 14 ساعت می‌رسید تا از خوم راضی باشم.کنکور تمام شد، من از روز آزمون چندان راضی نبودم اما نتیجه خیلی هم بد نبود. جزو دانشجویان مهندسی کامپیوتر شدم.قصه از آنجایی شروع شد که دقیقا چند روز بعد از کنکور، گرد و غباری که بر ذوق کتاب خواندنم نشسته بود را تکاندم و کتاب‌های غیر درسی را شروع کردم.این آرزویم بود که بخوانم،‌ فارغ از درس و مدرسه...در همان ترم دوم به بهانه اردوی آموزشی راهی اصفهان شدیم. یکی از کارگاه‌های آن اردو که هیچ وقت تک تک لحظه‌هایش را فراموش نمی‌کنم، کارگاه مهارت‌های مطالعه و تندخوانی بود.تنها با 3 ساعت جلسه آموزشی، سرعت مطالعه‌مان به طرز عجیبی رشد کرد و از سرعت مهم‌تر اصولی از مطالعه را یاد گرفتیم که بتوانیم بهتر و بیشتر کتاب بخوانیم.هیچ وقت یادم نمی‌رود ما سه نفر که کنار دست هم نشسته بودیم رتبه‌های هزار،3هزار و 6 هزار کنکور بودیم و بعد از اتمام آن جلسه اشک در چشمانمان دویده بود. چرا؟ از وقت‌ بسیار زیادی که به مطالعه دروس برای کنکور اختصاص داده بودیم و نتیجه مطلوب نگرفته بودیم.آن روز فهمیدیم که می‌شود در زمانی کمتر، بهتر و بیشتر کتاب خواند.از همان روز تصمیم گرفتم این مهارت را در دانشگاه خودم و همه دانشگاه‌های کشور ترویج دهم.به همین بهانه همراه مرتا شدم. بعد از آشنایی با آقای حسینی من و رفیق قدیمی‌ام که قصد داشتیم مروج کتابخوانی باشیم هم‌عهد شدیم و تلاش کردیم که مرتا روزبه روز بزرگتر شود و برای بالابردن سرانه مطالعه کشور تلاش کنیم.امروز مرتا 5 ساله است.بیشتر دانشگاه‌های مطرح کشور میزبان ما بوده و دانشجو و دانش‌آموز و معلم‌های زیادی را آموزش داده‌ایم.مهارت کتابخوانی،‌ زندگی و مسیر شغلی من را تغییر داد. از دانشجویی درسخوان تبدیل به مربی مهارت‌های مطالعه در دانشگاه‌ها و مدارس شدم و از همه مهم‌تر اینکه تصمیم گرفتم مجموعه‌ای را رشد دهم که کارش بهتر کردن فرهنگ جامعه است. این متن کوتاه را به بهانه هفته‌ کتاب نوشتم و پیشنهاد می‌کنم به سایت و کانال مرتا برای دریافت آموزش رایگان تندخوانی سر بزنید.#کتاب #مطالعه #تندخوانی</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 09:22:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینبار با ترس جهانی می‌شویم!</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-zawg38lmmgei</link>
                <description>جوری ترسیده ایم که انگار نه انگار خدایی هست و عمری هم دست خداست شهید آوینی در مقاله آغازی بر یک پایان می گوید :...این نوشته را اوایل کرونا نوشتم امروز که روز مبارزه علیه کمالگرایی است حتی همین 24 کلمه را هم منتشر می‌کنم.می‌خواستم از آوینی حرف‌های قلمبه سلمبه‌اش را در کتابش بیابم.گرچه همان زمان می‌توانستم نقل به معنا کنم و نکردم.و الان حتی یادم رفته که آوینی عزیز چه گفته است!</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 12:16:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمش رو گذاشته بودم جهش</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%B4-yetn99nnfcyn</link>
                <description>شاهین کلانتری رو توی یه کتابفروشی خیلی اتفاقی دیدیم و اونم یک  کتاب خوبی به اسم کلمه ای که زندگی شما را تغییر میدهد بهم هدیه داد.کتابه رو چند ساعته خوندم بعدشم آن یک چیز رو خوندم کلا این شد که یه کلمه رو برای یه سال انتخاب کنم یه نوع جدیدی از هدفگذاری مبتنی بر اصل گرایی این شد که اسم پارسالم رو گذاشتم جهشبه این معنا که تو هر حوزه ای که دارم کار میکنم یه پله که نه چندین پله بجهم نمیدونم این اتفاق افتاده یا نه معیار ندارم براش اما میتونم بگم خیلی عمیق تر شدم خیلی دقیق تر عمل کردم خیلیداز حواشی رو حذف کردم و امسال وقتی نشستم کلمه سال رو انتخاب کنم واقعا تنها یک کلمه داشتم و چند تا زیر هدف ساده و اصلا هم شرایطم پیچیده نبود این واقعا یه نعمته اینیوکه ذهنت یک خطی رو درست بگیره و بیاد بالا یک خطی که ا  بن دندان بهش معتقده که درسته و هر لحطه براش انرژی میذاره !امسال هدفگذاری ام خیلی راحت تر بود اسمشو گذاشتم عادتسازی !باید یه لایف استایل جدید بسازم ، که به شحصیتی که میخوام منو برسونه ! تمام سلام بر سال عادتسازی !خب اینم که داره دیر منتشر می‌شه و دلیلشم کمالگرایی سابقه و البته که امروز روز مبارزه علیه کمالگرایی</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 12:11:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابتلا به سخت‌پوستی در برابر تغییر و تجدید</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-vvlitsho2edw</link>
                <description>آدم راکد آدمیه که مقاومت داره در برابر تغییر. مثلا همیشه یه مدل لباس میپوشه ، یا همیشه همون حرفای همیشگی ای که درباره سیاست و مسایل روز شنیده رو طوطی وار تگرار میکنه. اعتقاد داره باید درس خوند مثل هنه دانشگاه رفت عین همه سبک زندگی اش اونیه که عام براش ساخته . میدونید این شادما تو یه حصار فکری اند. بویی از فکر کردن آزاد نبردن.اینا حتی سختشونه با آدمای جدید ارتباط بگیرن . و همیشه مقل سیاه لشکر جامعه اند .آدم اونیه که یه تغییری و جهشی تو تاریخش ایجاد بکنه . و لازمه اش اینه که معیارهای زمانه ، حرفای اطرافیان، تعلقاتی که داره رو بذاره کنار و کاملا از بیرون به داستان نگاه کنه . انتشار فقط جهت مبازه با کمالگرایی این نوشته در اولین روزهای آمدن کرونا یعنی ابتدای سال 99 پیش نویس شده بود</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 11:58:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب نگو، مرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DA%AF%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF-jrifntq3mgfj</link>
                <description>بیداری صبح برای هرکسی یک نیرو محرکه قوی است. آدم‌ اگر اهل رقابت باشد، وقتی صبح بیدار است و پی کارهایش، حس می‌کند از بقیه حداقل دو قدم جلوتر است.برای من بیداری صبح، چند سالی میشد که تبدیل به چالش شده بود، دوست داشتم همیشه حتی اگر یک ساعت میخوابم صبح طبق ساعت معمول روح و بدنم بیدار شود. خواب نامنظم حال من را بد می‌کرد،‌انرژی کل روز را از من می‌گرفت. مثلا فرض کن شب ساعت 12 می‌خوابی به این امید که صبح از ساعت 6 بیدارباشی.صبح می‌شود،‌بیدار می‌شوی اما ده دقیقه بعد روی پاراگراف اول کتاب خوابت می‌برد. یا یک روز که اصلا می‌خواااااااااابی تا 10 صبح، من که اگر 10 صبح بیدار شوم حس می‌کنم تمام زندگی را باخته‌ام و دیگر تا شب آدم سابق نمی‌شوم. بعد تصمیم می‌گیرم که شب را بیدار بمانم تا روز قبل را جبران کنم و آن شب دست بر قضا زودتر از همیشه خوابم می‌گیرد.شما هر راهی که به ذهنت برسد را من برای تنظیم خواب رفته ام. البته نه به این معنا که بیدار نشوم، نه! من دنبال نظم در خواب بوده و هستم.آدمی که در این دنیا دنبال چیزی می‌گردد،‌ مگر می‌شود وقت شناس نباشد و بی محابا فرصت بگذراند. وقتی از خواب بلند شدن برایت سخت و سنگین باشد،‌ یعنی احتمالا یادت رفته که انجام دادن امور مهم زندگی ات را داری به تاخیر می اندازی !توقف و ایستادن برای بهتر انجام دادن،‌ آدم را رشد نمی‌دهد.زیاد انجام دادن، آدم را حرفه‌ای می‌کند!انتشار این نوشته هم برای مبارزه علیه کمالگرایی‌ام است. این نوشته را بیش از یک سال پیش، نوشته بودمبرای زمانی نامعلوم می‌خواستم تکمیلش کنم. اما به هرحال نیازمند تنبیه‌ام تا همین بد و کوتاه و بی محتوا منتشر شود!!</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 11:51:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرکز دنیا نمی‌دانی اش عزیز‍!</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-f3vfucaemk7y</link>
                <description>مبارزه علیه کمالگرایی یا شایدم ترساز روزی که بهم گفت تو تکلیفی بر گردنت حس نمیکنی خیلی بهم برخورد ولی امروز ساخته تر شدممیدانی ، باید همان جا که هستی و آدم‌هایی که داری را مرکز دنیا بدانی شان. این سه خط را 2 ماه پیش نوشته بودم.پیش نویس کردم تا بسط‌اش دهم. همان موقع ننوشتم به دلیل کمالگرایی.می‌گویند دلیل کمالگرایی ترس است.برای مبارزه همین سه خط را منتشر می‌کنم.حالا هر زمان شد بسطش هم می‌دهم.فعلا امروز،‌ روز مبارزه است.روز انتشار تمام پیش‌نویس‌ها !!!!!</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 11:44:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقدر نخواندی و ننوشتی که نوشتن هم از یادت رفت!</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA-kaximmyzkn6x</link>
                <description>چندوقت یکبار که از خودم و عادت‌هایم دور می‌شوم، شتاب می‌گیرم و معمولا هم در اینستاگرامم یا همینجا می‌نالم که آی من انسان منظمی نیستم و می‌نویسم از این قبیل حرف‌هایی که مثلا اعتراف کرده باشم به اینکه می‌دانم کارم اشتباه بوده و ضرر‌های مهلکی به توانایی‌ها و عمرم زده‌ام، اما این ذهن الکی در توهم است و نباید فکر کند که این روزها یکشنبه است و اینجا کلیسا و پدر هم شده ویرگول و تو داری اعتراف می‌کنی به امید بخشایش!!هرگز!‌ هرگز از دست دادن عمر را نمی‌توان بخشید.دیشب که داشتم متنی بسیار ساده را برای کارم می‌نوشتم فهمیدم. اینکه هرچه زده‌ام پریده‌ است.قلمم آن‌چنان خوب نبوده ولی همین‌هایی که می‌خواستند تشویقم کنند به بهتر شدن، همیشه می‌گفتند خوب می‌نویسی. اما دیشب به غایت بد می‌نوشتم.ویراستار تیممان هستم اما جملاتم به بارها ویرایش نیاز داشت.علت چه بود؟ واضحا اینکه کم می‌خوانم و کم می‌نویسم!سیل زندگی که مطمئنا نمی‌تواند من و کتاب‌های سنگینم را ببرد،‌کمالگرایی یا به قول آن استاده در اینستاگرام،‌ترس از اینکه بگویند چقدر بد نوشتی یا اینکه چرا  فلان کتاب را تمام نمی‌کنی من را به این روز درآورده. همه کارهای محتوایی و خواندنی را سپرده‌ام به روزهای آینده.روزهایی که فکر می‌کنم علی رقم اینکه مسئولیت‌های جدیدی به تسک‌‌های روزانه‌ام اضافه می‌شود، پرتمرکزاند.همیشه این ناله زدن‌ها از دست خودم نتیجه خوبی داشته اند.الان هم مطمئنا خواهد داشت.الان که بدون وقفه دارم تسک ها را دان می‌کنم و سعی می‌کنم در بهترین حالت در همین لحظه انجامشان دهم، بی کمال طلبی منفی.مارال در آتش بدون دود حرف خوبی می‌زد، بهترین فرصت اولین فرصت است!!!!</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 11:36:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته کتاب برای من</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-sryi0knfesmt</link>
                <description>[سلام، این یادداشت صرفا ذهن‌گویه‌های من است ] الان که دارم این یادداشت رو می‌نویسم در انتهای اولین روز از هفته کتاب‌خوانی ایستادم.هفته‌ی کتاب برای من که مسئولیت آموزش یک رسانه کتاب‌خوانی ( mertaa.ir) هستم هفته‌ی پرکار و شلوغیه.تقریبا از ۵ ماه پیش مشغول برنامه‌ریزی برای تولید محصولات آموزشی بودیم و امروز مهم‌ترین دوره‌ی مجموعه‌مونو رونمایی کردیم.من تقریبا ۳ سال هست که دارم تلاش می‌کنم برای اینکه بیشتر یادبگیرم و به آدما کمک کنم که رشد کنند. من و خیلی از آدمای دیگه تو کشور داریم کار می‌کنیم برای تعالی مردم، برای رشدفکری زیرساخت این جامعه، برای رسیدن به ایران با آدمایی که بینش بزرگ و متمدنی دارن.من و همکارانم تقریبا ۱۵ ساعت امروز کار کردیم و هفته‌های گذشته هم خیلی شلوغ بودیم.مطمئنم کارهای ما در مرتا و خیلی آدم‌های دیگه در هرجای ایران می‌تونه دقیقه به دقیقه سرانه مطالعه کشورمون رو ببره بالا.بین ما و کتاب‌ها جدایی زیادی افتاده و این جدایی هر روز و هر روز بهمون ضربه می‌زنه.امیدوارمیه روزی برسه که دیگه نیاز نباشه اهمیت و ضرورت کتاب خوندن رو مرور کنیم.امیدوارم یه روزی برسه که برای کتاب‌خون شدن آدما، به ورای نام‌گذاری هفته کتاب بریم و واقعا کتاب‌خون و کتاب‌دوست بشیم.امیدوارم </description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 22:31:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریادهایی که به ما گفتند نزنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%B2%D9%86%DB%8C%D8%AF-c9mlxvwozgtn</link>
                <description>شاید خلاف قاعده باشد که چون منی با این سن و جایگاه این حرف ها را بزنم. تا امروز از به کلمه آوردنش گریز داشتم.چیزی که میخواهم بگویم نوعی گلایه از فرهنگ مادران یا شاید خانواده هاست در باب اضافه کردن یک نفر به خانواده به عنوان شریک زندگی فرزند.مرسوم در فرهنگ ایرانی این است که، هر فردی که بخواهد تشکیل خانواده دهد، بعد از آنکه از آب و گل درآمد و به اصطلاح آقا پسر دستش به دهانش رسید، برایش آستین بالا می‌زنند.برای دختران هم هر زمان که توانستند از بو فرق نعنا و شوید را بفهمند و قرمه سبزی‌ای بار بگذارند که بویش ۷ خانه آن طرف تر را بردارد، ایشان هم دیگر مهر صلاحیت خانه و خانواده داری را از خویشان و بستگان و مادر دریافت خواهند کرد.من در همین ابتدا باید بگویم که نه آماری از تعداد متارکه ها در روز دارم، نه تعداد ازدواج های موفق و ناموفق سنتی را شمرده‌ام.من یک دخترماز همان‌هایی که مهر صلاحیت خانه و خانواده داری گرفته، اما نه با آشپزی خوبش!و گلایه دارم از سیستم اضافه کردن یک فرد به افراد خانواده !!!که گفتنش هم، سخت است!چرا که به هرحال من از همین دخترکان ایرانی‌ام که تا این بحث پا پیش می‌کشد باید تا بناگوشم سرخ شود!حال من جسورتر بوده‌ام و خودم بحث‌اش را به میانه کلمات روزانه ام کشیده‌ام، اما به هر جهت نوک انگشتانم از تایپ کردن این کلمات هم سرخ می‌شود اما اجازه بدهید بگویم، اجازه دهید گلایه کنم! چرا که من هر چه از دور و برم دیده‌ام و به آن نقد داشتم را؛ تا به الان، در قالب کلمات ریسه‌اش کردم و در یکی از شبکه‌هایم ریخته‌ام!از یک سنی به بعد، هر خانه ای که دختر داشته باشد شماره تلفن ثابت‌اش در لیست‌های عمودی مادران پسردار و خانم‌های واسطه گر قرار می‌گیرد.این شماره ها تنها بر مبنای رنگ چشم و بلندی مو و خوش قواره بودن دختر تقسیم می‌شود، ای وای که یادم رفت مهم‌ترین نکته تقسیم بندی هم مال پدر دختر و چندبچه بودن خانواده است!یک مادری که پسرش مهر تایید زن و زندگی داری را گرفته، به این طریق که اکنون عرضه خرید چند کیلو گوشت و پنیر صبحانه و برنج را پیدا کرده و به اصطلاح می‌تواند نون زن و بچه دهد، تصمیم به انتخاب یک عروس یا همان دختر که برایش مثل دختر خودش می‌ماند، می‌کند!و هر جا نشست و برخواست می‌کند بعد از سلام و احوالپرسی خواهد پرسید: &quot; دختر خوب سراغ نداری؟&quot; بعد از هر دورهمی زنانه ای هم چند شماره به لیستش اضافه می‌کند و بسم الله شروع به کامل کردن نصف دین پسرش می‌کند!اما چگونه‌اش متفاوت است.من از چیزی حرف می‌زنم که فرهنگ غالب است، اگر شما اینطور ازدواج نکرده‌اید، یا اینطور برای پسرتان زن نگرفته‌اید یا خواستگارهای چنینی ندارید، احتمالا در اتمسفر فرهیخته ای زندگی می کنید. چیزی که من از آن حرف می‌زنم دنیای زیسته خودم و قشر زیادی از دختران در شهرهای مختلف این کشور است که با هم در ارتباطیم و چند و چون این ماجراها را از هم خبر داریم.رنجش ما هم از این است که این بناها زندگی ساز که نه زندگی سوز است، چرا که چیزهایی از بین رفتنی است!آن مادری که به قصد تکمیل ۵۰ درصد دین پسرش گوشی تلفن را برداشته چندین سوال اساسی دارد که به انتخاب یکی از این چندتا را خواهد پرسید:دخترخانمتان چند سالش است؟قدش چقدر است؟خانه‌تان کجاست؟ همسرتان( پدر عروس خانم) چه کاره است؟رنگ پوست دخترخانم چیست؟چند تا بچه هستید؟ و ... . خب هر کدام از این سوال ها را که جواب می‌دهد مادر دخترخانم، عکس العمل مادر داماد خود جای تامل دارد امامن سوالم این است آیا واقعا دومین سوال یک مادر برای پیدا کردن شریک زندگی پسرش باید قد باشد.مثلا اگر دختری قدش ۱۵۰ باشد رنج پذیری‌اش در زندگی مشترک کمتر از دختر قد ۱۶۷ است؟اگر پاشنه بلند بپوشد چطور؟ آیا جبران مافات می‌کند؟حال از این مرحله که رد شویم و اگر تعداد بچه های خانواده قد عروس خانم و منطقه محل زندگی به جایگاه خانوادگی خانواده آقا پسر بخورد.مادر محترمه آقا داماد ، تیشان فیشان کرده کفش های پاشنه دارِ نوک تیزش را به نشانه خیلی باکلاس بودن آن روسری ساتن ابریشمی گرانه که دوردوزش دستی است را به همراه چادر توری یا براق‌اش سر می‌کند و با یک خواهری ، دختری، خواهرزاده ای چیزی که حق تفتیش کردن خانواده دختر را به خوبی ادا کند، در یک عصر دل‌انگیز راهی خانه دختر خواهند شد.چرا؟برای دیدن عروس خانماین بخش از فرآیند برای من یک مساله ذهنی‌است، که فایده این دیدار چیست؟این مادر یا خواهری که فقط آمده اند قد و قواره دخر، جنس لباس‌هایش، سِت پذیرایی خانه و اسباب و اثاثیه‌ را ببیننند، اینان چطور می‌توانند آدمیت و ارزش آن فرد را بشناسند.یا آن سیاه بخت، پسر این خانواده مگر نباید بپسندد!اصلا بر فرض که ملاک آقا پسر برای زندگی و سازش، زیبایی باشد. مگر نمی‌گویند زیبایی نسبی است.پس اگر از دید مادر آن دختر سیندرلا باشد و از دید پسر آناستازیا آن‌وقت چطور قرار است این حادثه توجیه شود؟بگذریم سخت نمی‌گیرممیرسیم به سوال های زیبای مادر آقا پسر از دختر در همین جلسه دیدنِ یک جنس در ویترین کزایی ( شفاف بگویم وقتی مادری فقط می‌آید تا مرا ببیند من حس ظرفِ در ویترین می‌کنم، البته از نوع کریستال چک شناسنامه دارش. این نوع ظرف را هم آنانی که جهیزیه های چشم دربیار داده یا گرفته‌اند می‌دانند چیست!) ما این سوال ها را شنیده‌ایممرده هایتان را کجا دفن می‌کنید؟( برای فهمیدن میزان پولدار بودن که مقبره شخصی دارند یا در قطعات رایگان بهشت زهرا وفن میکنند) از خونه می‌پرسند و دارایی ها از اینکه آیا دختر قصد ادامه تحصیل دارد یا خیر می‌خواهد سر کار برود یا خیر این‌ها همه امتیاز مثبت و منفی دارد از شنیده‌ها گذشته اگر وضع این مادری که الان مهمان خانه شماست بهتر از شما باشد یک نگاه بالا به پایینی به خانه و وسایل دارد، یک نگاهیی که می‌توانی بخوانی می‌خواهد بگوید در شان ما نیستید!مورد داشتیم که از کولر نداشته در خانه تعجب کرده، در مسیر برگشت در حیا، کولر را روی پشت بام دیده و به هگراهش گفته کولر دارند، انگار راه اندازی نکرده‌اند!!!خلاصه اش را بگویم اگر وضع‌شات بهتر باشد به نوعی رفتار می‌کنند چون زخم زبان !!!انگاری که آمده‌اند یک کالا بخرند، مزایا و معایبش را می‌سنجند.غافل از اینکه شاید این کالای به جسم مزخرف، روح بلندی داشت و مگر نه اینکه اصل زندگی و زنده بودن با روح است؟حالا این طرف قضیه هم دیدنی است؛مادرهای دخترانی که فقط شغل و میزان درآمد و خانه ماشین دارد یا خیر را می‌پرسند.و ملاکشان از دامادی که قرا است دخترشان را به خانه بخت ببرد همانی است که با اسب سپید می‌آید و یک خانه از خودش هم دارد. از این میان داشتن دفترچه بیمه و شغل ثابت هم مهم است.البته اگ پسر خواهر نداشته باشد هم یک امیتاز مثبت از جانب خانواده عروس به حساب می‌آیدآخ آخ حواسم نبود که من از طایفه دختر به حساب می‌آیم و معاذالله نباید این حقایق را بگویم!!!من هیچ قصدی از گلایه و نپذیرفتن خواستگاری های سنتی ندارم‌. اتفاقا خیلی هم خوب است چون ابتدا شانیت خانواده ها را به لحاظ فرهنگی میشود سنجید هم ادامه فرآیند برای دختر و پسر به صورت منطقی شکل میگیرد که احساسی!اما اگر خانواده ای بود که تفکرات دخترش یا پسرش کیلومتر ها با پدر و مادر فرق داشت چه!اگر توقعات دختر وپسر دم بخت ما باید مادرپدرهای آرزو به دل متفاوت بود چه؟؟؟خوب این تقاوت هم عیبی ندارد!اما اگر پسر یا دختری به ثبات شحصیت رسیده باید بتواند از خانواده اش هم بخواهد مطابق آن چیزی که خودش هست برایش تلاش کنند، نه قد! کسی که جرات و جسارت گفتن خواسته خودش را به خانواده اش نگفته اصلا صلاحیت ورود به زندگی مشترک را ندارد و همان بهتر که پیش مادرجانش بماند، دختر و مسرش هم فرقی نمیکند!خیلی سرتان را در آوردم و خیلی حرف های دیگر دارم، اما برای بیان بقیه اش باید تا بناگوشم سرخ شود و بیان نکنم بهتر است!آن مهر صلاحیتی که آدم‌ها برای دختر و پسر بر مبانی مختلف می‌زنند را من وقتی می‌زنم که دختر یا پسر &quot; خودش را انتخاب کرده باشد&quot; این از همه چیز مهم تر است.برای این امر مبارکباید اول خود را انتخاب کرد بعد دیگری را! باید بدانی چیستی و کیستی تا بدانی هم‌مسیرت کیست!وقتی خودت را انتخاب می‌کنی باید خانواده را هم توجیه کنیروی دیگر سخنم هم به آن مادرهایی است که به مادر دختران زنگ می‌زنند و تنها سوالشان قد و رنگ پوست و میزان متمول بودن پدر دختر است!خواستم فریادی که زده نشده است را یکبار بزنم، گرچه بعید می‌دانم این نوشته ها به گوش آن مادرانِ عزیز برسد!این‌ها حرف دل بود، از دیده‌ها و شنیده‌ها، که فکر میکنم باید تغییر کند اگر قرار است جامعه رشد کنداگر قرار است اتفاق های خوبی برای اجتماع بیفتد، معیار انتخاب ها که مهم ترینش همینی است که گفتم، واجب است عمیق تر شود!آن کسی که سازش دارد، آن کسی که می‌فهمد زندگی مشترک چیست و آن را می‌سازدش، روحِ سالم دارد، فهم دارد، کمال فکری دارد، شخصیتی رشد یافته دارد. نه آنکس که ... . باز بگویم این حرف‌ها جمع شده ای از شنیده‌هایم است، که بعضی‌اش را تجربه هم کرده ام :) ناراحتی، رنجش یا عصبانیت من از این شنیده ها برای نوع نگاه هایمان است به زندگی!!!</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 10:46:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلقه‌ی مفقوده‌ی سیستم آموزشی</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%81%D9%82%D9%88%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-pkjyul39t2r7</link>
                <description>شما در مدرسه فکر کردن را یادگرفتید؟علی صفائی حائری می‌گوید: &quot;‌ ما در مدرسه خروار خروار جواب داریم برای سوال هایی که نداریم‌&quot; مثل این جمله را از افراد بسیاری شنیده‌ایم.ما از روز اول مدرسه با مفاهیم جدیدی از این جهان آشنا شدیم،‌از تفاوت آ با کلاه و بی کلاه گرفته تا جوش آمدن آب در دمای n درجه سانتی گراد.تئوری اکثر منتقدین نظام آموزش پرورش و آموزش عالی ما این است که باید قبل از یاد دادن محتوا جدید به بچه ها در ذهنشان درباره محتوای جدید سوال ایجاد کرد.البته که این هم نکته ی بسیار حائز اهمیتی است.اما علاوه بر این موضوع به نظر می‌رسد مشکل ما از جای دیگری آب می‌خورد.این مشکلات فرهنگی رایج:تغییر های استراتژیک در زندگی افراد با قرار گرفتن در موقعیت های مختلف رنگ عوض کردن زندگی ها بی محابا و اساس حرف زدن و نوشتن باور پذیری هر گزاره‌ی ممکن به راحت ترین شکلناتوانی و بعضا گریز از تصمیم گیری جدی جدی نگرفتن زندگی ناتوانی در مدیریت مسیرهای بحرانی زندگیو...اینها همه از اینجایی آب می‌خورد که ما توانایی فکر کردن را نداریم و اگر هم فکر کنیم آن فکر به نتیجه‌ای مستدل منتهی نمی‌شود بلکه تنها یک نشخوار فکری بوده است.سیستم آموزشی بیش از اینکه وظیفه‌ی عالم پروری داشته باشد وظیفه عاقل پروری دارد. اینکه عقلانیت چیست در این مقال نمی‌گنجد اما ما بیش از آنکه به دانش نیاز داشته باشیم به دانش شناسی و مهارت شناختی نیاز داریم. اینکه بتوانیم استدلال کنیم و مباحث علمی را بپذیریم یا رد کنیم.چرا ما تمام دانشی که در مدرسه یاد گرفته ایم را ملزم به پذیرش شدیم؟ چرا ندانستیم که در دنیا تنها یک اصل ثابت و تغییرناپذیر است آن علومی است که پشتوانه وحی دارد.اینکه لیبرالیسم جهانی و نظم نوین جهانی سعی دارد انسان ها را تبدیل به آدم هایی باورپذیر کند به این معنا که به هیچ چیز شک نکنند جز در امور دینی خود، ‌باعث شد ما تمام گزاره های علمی مدرسه را بپذیریم و مطمئن باشیم که هیچ تغییری نمی‌کنند .مدرسه باید عقلانیت و مهارت سنجش گری را در ما تقویت کند،‌سنجش گری به این معنا که توانایی کشف واقعیت ها را داشته باشیم،‌قضاوت های صحیح داشته باشیم و ... . استدلال ورزی مهارت گمشده ی ماست!درباره این مهارت کلیدی که در قرنطینه برای یادگیری‌اش زمان گذاشتم، بیشتر خواهم نوشت.درباره چیستی یک آدم عاقل اینجا نوشته ام.</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2020 21:51:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوی حرکت</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-kp5ngljvsuho</link>
                <description>من مثل همین کاراکتر ایستاده در عکس ام و  قطار دوران در مقابلم می‌گذرد.قبل از ما انسان بوده و بعد از ما هم انسان خواهد بود.قبلی ها را می‌شناسم اما می‌خواهم بدانم در آینده فرزندانم چطور زیست می‌کنند.من و بنی بشر همیشه از خود پرسیده ایم که چطور زندگی کردن، بهترین نوع زندگی کردن است؟برای بحث از انسان و چگونگی زندگی‌اش در آینده و تمدن جدید قبل از هر چیز باید بدانیم که انسان کیست و منظور ما از تمدن چیست؟ ( چیستی تمدن بماند برای فرصت های بعد که چانه‌ام برای پرچانه است)چند تا کتاب را درباره شناخت انسان ورق زده ام که نتیجه اش را در ادامه می خوانید: یک قطعه پازل هویت هر آدم آرمانگرایی است، آرمان به معنای حرکت به سمت اهداف.انسان در دوره های مختلف تاریخ برای این حرکت ابتدا از شناخت خودش شروع کرده و درک او از خودش و هستی او را به سمت حرکت در یک مسیرخاص با منتهی الیه متفاوت حرکت داده است.مراحل این سفر:1.ابتدا باید بدانیم که چرا باید در زندگی حرکت کنیم2.حرکت هایی که بشریت پیش از این داشته را بشناسیمبهتر نیست ابتدا بدانیم که اصلا چرا حرکت؟ضرورت حرکت انسان را از سه ساحت بررسی می‌کنیم 1. ساخت انسان :فطرت انسان طوری است که  امکان ایستایی ندارد. این فطرت اگر حرکت نکند خودش را درگیر تنوع می کند در همان جایی که هست و این مثل سیری کاذب بعد خوردن چیپس است.و میل او به رفتن هیچگاه ارضا نمی شود.2.  قدر انسان :ارزش خودش را بداند | آخر زندگانی اش را بشناسدببیند تفاوتش با یک درخت بید کنار رودخانه یا آجرپاره چیست؟3. نیاز انسان :آدم در مسیر حرکت نیازهایی دارد که نتیجه رابطه هایش است و باید بداند چطور آنها را مرتفع کند.نتیجه اینکه : خودشناسی پیش زمینه خودسازی بر مبنای همان شناخت می شود و حالا خودی که ساخته شده حرکت می‌کند.از اینجا به بعد به گذشته زندگی آدم نگاه می‌کنیم، جایی که قطار از آن رد شده و خاطره هایی از آن دارد:همیشه یکی از دست‌آویزهای افراد معتقد به دین و دیانت، افراد معتقد به اسلام اجتماعی کسانی که باور دارند که دین قابلیت حاکمیت و اداره جوامع را دارد این گزاره بوده است:&quot; بشر امروز در آرامش نیست، او از فطرت خودش دور افتاده و درگیر نیازهای کاذب متاثر از مدرنیته شده، انسان امروز بزرگترین چالش اش هویت اوست &quot;این دسته از افراد اعتقاد دارند که بشر از عالم معنا دور شده و ادعای این قشر این است که آدمی بعد از مدت ها زمین پرستی نیاز خود را به عالم معنا حس کرده و به تعبیر شهید آوینی این عالم را درون خود خواهد یافت.همین دسته اول سعادت انسان را در دست کشیدن از سبک زندگی تعریف شده در زمانه می بیند و اعتقاد دارد که بشر برای نوع زندگی خود باید آزادانه فکر کند و تصمیم بگیرد و باید بتواند تمام ابعاد هستی را بشناسد.به گفته شهیدآوینی تفکر نجات بخش تاریخ، تفکری است که لزوما خلاف آمد عادات و مشهورات باشد.اینان اعتقاد دارند که بشر در تمدن امروز مسخ شده به گفته شهیدمطهری یکی از نیازهای انسان نیاز به آزادی است که از بشر امروز سلب شده و کارفرمایان به فکرفرما هم تبدیل شده اند و بی دلیل هم نیست چون انتشار واقعیت ها و ضریب اهمیت دهی به اخبار توسط رسانه ها مسخ و کنترل می شود.اما در مقابل دسته ی دیگری هم هستند که عالم معنا را دروغ می دانند و تمام تلاش و زندگی خود را در دنیایی که می توانند آن را لمس کنند و باورش کنند به کار گرفته اند .آن ها اعتقاد دارند انسان حیوانی است متمدن که در سیر تاریخ به فراستی رسیده است که بتواند طبیعت را تصرف کند و با ابزار خود را گسترش دهد.اینان هیچ گاه حقیقت و برنامه زندگی شان را از عوالم انتزاعی نگرفته اند و حقیقت را از آنچه می بینند برداشت کرده اند.سوال من همیشه پیدا کردن راه های دقیق برای اثبات ادعاهای گروه اول بود که با طرح تاریخچه انسان شناسی و تاریخ حرکت بشر که به بی راهه رفته اند می‌توانیم به این سوال پاسخ دهیم.بهتر است با هم ابتدا نگاهی به ادوار تاریخی انسان شناسی بیندازیم: در هر عصر و دوره ای انسان به چیستی خودش و چگونگی زندگی اش و نوع حرکتش فکر می کرده است.یونانیان به انسان نگاه فلسفی داشتند و انسان شناسی را خدامحور می دانستند و اینکه همه چیز تجلی اراده خداست.بعد از آنان سوفسطائیان مثل سقراط و ارسط و افلاطون نگاه عقلی به انسان داشتند و معیار حقیقت را انسان و حواس او می دانستند.در قرون وسطا مسیحیت یک دید متحجرانه ای به انسان داشتند و انسان را ذاتا گناهکار و شرور می دانست که وظیفه اش تنها گوشه نشینی و ترک دنیاست.در عصر رنسانس اومانیسم متولد شد که باز ریشه در فرهنگ سوفسطایی و یونان داشت که از فرهنگ و هنر گرفته که به اندام انسان متوجه بودند تا سقراط که همه را به خودشناسی دعوت میکرد.و در این میان قرآن انسان را دارای عقل + اختیار و جسم + روح می داندمی توان نتیجه گرفت که :انسان و هویت‌ای که از خود می شناسد موجب پیدایش مکاتب فکری و انسان شناسی و بعد از آن تولید خط مشی های سیاسی می شود که خط مشی سیاسی شکل دهنده نظم زندگی در اجتماع است.در اینجا می توانیم به اهمیت خودشناسی و شناخت انسان های هر جامعه از خودشان برای ساخت جامعه ای قوی اشاره کنیم.دعوا بر سر تکامل است اینکه انسان چه سرحدی را برای خود باید تعیین کند و هر مکتبی آمده تا آرمانی را به تصویر بکشد.در ادامه من خلاصه ای از مکاتب فکری را جمع آوری کرده ام که خواندنش خالی از لطف نیست و هرکس با قوه تعقل خود می تواند سمت و سوی حرکت خود را از میان تاریخ انتخاب کند: 1. مکتب عقل : انسان حکیم و کامل کسی است که هستی را درست شناخته باشد.2. مکتب عشق : تکامل در رسیدن به ذات حق است و عقل و خرد را تحقیر می کند.3. مکتب قدرت : زور را تصدیق میکند( سوفسطائیان) مکتبی که نیچه تاییدش کرده و  گفته کسی که ضعیف گناهکار است را باید یک لگد هم به او زد. نیچه میگوید دین رو ضعفا درست کردند تا اقویا را با مفاهیمی مقل رحم و جود و بخشش آشنا کنند و آنها را محدود کنند.4. مکتب ضعف : دقیقا مقابل مکتب قدرت است. من آن مورم که در پایم بمالند             نه زنبورم که از نیشم بنالند5. مکتب معرفت : بر خودشناسی بسیار تاکید داشتند، گاندی و سقراط از طرفداران این مکتب بودند و میگفتند خود را بشناسید و بر خود مسلط شوید و به دیگران محبت کنید.6. مکتب برخورداری: انسان کامل حکیم است حکمت به معنای تسلط بر طبیعت و عالم و تصرف در آن.7. مکتب اگزیستانسیالیسم : طرفداران این مکتب می گویند آزادی را مادر تمام ارزش های انسانی می دانند، آزادی بی قیدی که حتی موجب عصیان و پرخاشگری نیز می شود.8. مکتب سوسیالیسم : در این مکتب من نداریم و همه چیز برای ماست معتقد به زندگی اشتراکی برای انسان هستند و اعتقاد دارند که انسان باید توبه ی مالکیت کند.به وضوح می توان فهمید که خودشناسی و درک چیستی خود، تا چه اندازه می تواند در ساختارها و نظامات یک اجتماع تاثیر بگذارد.من به عنوان جوانی که چندسالی بیشتر از مراحله ی شناخت خود و پیدا کردن سکوی خود در این هستی نگذشته به جرات می گویم که اصلی ترین  بینش ای که باید سیستم آموزشی در مخاطبانش ایجاد کند؛ پرورش قوه‌ی عقل است، یا بهتر بگویم عاقل پروری است!اینکه فرد بتواند بین جهانی از مفاهیم، حق را بشناسد و نسبت خودش را با آن پیدا کند.درباره سیستم الکن آموزشی و تفاوت عالم پروری و عاقل پروری اینجا نوشته ام .این نوشته ادامه دارد...</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2020 18:38:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریادرسی به نام خودآگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-r3pcmipjpvnz</link>
                <description>بهترین تعریفی که از واژه‌ی خودآگاهی می‌توانم بدهم این است که بگویم شخص خودآگاه همان است که می‌داند لحظه های در حال گذر همان کلمات کتاب عمرش هستند.زمان آگاهی  + خودشناسی =  انسان متعالی این روزها نزدیک به دو ماه است که شیوه زندگی غالب مردم جهان تغییر کرده است. همه آدم ها فعالیت هایی در طول هفته دارند که تکرار می شوند؛ مثل رفتن به محل کار، دانشگاه رفتن، تفریح آخر هفته با خانواده، رفتن به سینما، نماز خواندن جماعت یا رفتن به حرم ها و ...قطعا هر فردی کارهایی در برنامه هفتگی اش دارد که سالیان سال آن ها را تکرار کرده این تکرار پذیری یا به اجبار بوده و یا از سر عشق و علاقه نسبت به آن کار، بهتر بگویم ما بعضی از کارها را به این دلیل تکرار می کنیم که زندگی بدون آنها برایمان متصور نیست.به بیان واضح: بعضی از کارهای تکرار پذیر هستند که به ما انرژی می دهند.راستش را بخواهی این غارنشینی به من اثبات کرد که دانشگاه و درس هاش هیچ خلا ای در دانایی من و نیاز به یادگیری به وجود نمی آورد و حتی از تعطیل شدن اش بشکنی هم زده ام.اما در مقابل خدا را شکر کرده ام که با کتاب آشنام و حتی اگر غارنشینی سال ها هم طول بکشد راهی برای روشن کردن روزهایم دارم. این غارنشینی ما را مجبور کرده از کارهای تکرار پذیرمان دست بکشیم، حتی دیدن دوستانمان در یک روزی که به شدت از کار و مشغله ها خسته ایم!قطعا این تغییر رویه همه ما را اذیت کرده است، حتی ممکن است چند روزی را در غار با اعصابی ناراحت گذارنده باشیم و بی حوصله شده باشیم.  این اتفاق برای من هم پیش آمده است. روزهایی هست که بیش از 4 ساعت مطالعه می کنم، می نویسم، به کارهایم می رسم، با همکارها جلسه مجازی می گذارم اما در مقابل روزهایی هم هست که ترجیح می دهم پتو را در گوش هایم فرو ببرم تا متوجه صدای هشدار نشوم، یا روزهایی که تنها کار مثبت ام شستن ظرف هاست و پرسه زدن در اینستاگرام.روزهای متفاوت غارنشینی برای من کاملا در فراز و نشیب گذشت.قصد کردم هم از فرازها بگویم هم از سختی نشیب...!فرازهای من مربوط به روزهای اول غارنشینی بود. روزهایی که خودآگاهی ام و خودشناسی ام به من گفت ببین عزیزم تو یکی از اصلی ترین نیازهایت یادگیری است. به داد خودت برس قبل اینکه در این روزها افسرده شوی.فوری به درایو F لپتاپم رفتم و چند تا دوره آموزشی ای که مدت ها بود دنبال فرصت برایشان می گشتم را شروع کردم. روزم به چند قسمت شده بود برای : مطالعه + کلاس های آموزشی + نوشتن + فیلم دیدن خودآگاهی من دائما نگران برونگرایی ام بود. من  اگر یک کلمه یادبگیرم یا ایده ای به ذهنم برسد، قرار ندارم تا آن را به دوستانم بگویم. این روزها سعی کردم ارتباط هایم را با دوستانم بیشتر کنم و از این نیازم صرف نظر نکنم.راهکام ترتیب دادن مهمانی ها و دورهمی های مجازی بود یا حتی ویس از تحلیل های ریز و درشتم برای همکاران و رفقا .یا مثلا نیازم به تفریح را با فیلم های جالب و مستند مرتفع کردم.روزهای فراز پر از خروجی های خوب بود برای من. اما امان از روزهای نشیب؛ روزهایی با 10 ساعت خواب که عدد زیادی است برای من،روزهایی که تا بیدار نشده شب شده است،روزهایی که تنها صرف مرتب کردن یک متر و نیم اتاقم شده،روزهایی که فقط پرسه زن تلگرام و اینستاگرام بوده ام و راست بگویم روزهایی پر از حس ناامیدی و بی حوصلگی برای انجام کارهایی که حتی عاشق شان هستم !اگر دچار این حالت نشویم شاید از گونه انسانی خارج شده باشیم. این افکار و احساسات ممکن است خوره ی ذهن همه ما شده باشد. مخصوصا زمانی که استوری دوستمان را باز میکنیم و میبینیم از یک کتاب خفن استوری گذاشته و بعدی را باز میکنیم و میبینیم پست اش را که حاوی یک متن خفن بوده استوری کرده. این میشود که اعصابمان هم بیشتر خرد می شود و گوشی را هم پرت خواهیم کرد به کنج همان یک متر و نیم !خودآگاهی فریادرس همین وقت هاست.در چنین اوقاتی:1. عمل گرایی را متوقف نکن! به خودت به هیچ وجه اجازه پرت کردن کار را حتی به ثانیه ای بعد ندهانتقال کار برای ساعتی دیگر خودش باعث اهمال کاری ما می شود، مثلا یک دفعه به خودت می آیی و متوجه میشوی کار را یک هفته تاخیر انداخته ای !(البته منکر این نمی شوم که گاهی نیاز داریم اندکی از کار فاصله بگیریم تا نیرومحرکه جمع کنیم، اما حواسمان باشد که حتما در زمان رهایی از کار، فعالیت هایی را انجام دهیم که انرژی ما را تامین می کنند)2. یک لحظه غر نزن! و تنها به حرف های قوه خودآگاهی ات گوش بده،این تنها قسمت توست  که منطقی اوضاع را می بیند، همان طور که هست و کمک ات میکند تا در لحظه حال زندگی کنی!سیدمحمدحسینی همیشه می گوید : به این فکر کن بهترین کاری که در این لحظه می توانی انجام دهی چیست؟3. از خودشناسی ات بپرس: الان چه نسخه ای تجویز می کند برای بهتر کردن اوضاع؟من به شما قول می دهم اگر هر زمان که احساسات منفی ما فرمان زندگی رو به رشد را به جاده فرعی کشاند و یا پا بر ترمز گذاشت، اگر به همین 3 مرحله توجه کنیم، قطعا افسار اوضاع را به دست خواهیم گرفت!متاسفانه خیلی از ما زمان بی حوصلگی پناه می بریم به شبکه های مجازی و اسکرول کردن سایت ها. یک پژوهش در دانشگاه علم و فناوری میزوری نشان داده است که انسان ها بیشتر زمان هایی که دچار احساسات منفی هستند سراغ شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام می روند.و متاسفانه این پرسه زنی به جای انرژی دادن ممکن است برای بعضی افراد حالت اضطراب و حس منفی را تشدید کند. چون شما با انبوهی از اطلاعاتی مواجه اید که حوصله خواندنش را هم ندارید.(البته ممکن است برای بعضی کمک کننده هم باشد، اما به هر حال فکر نمیکنم به اندازه نوشیدن یک دمنوش و صحبت کردن با مادرتان به شما انگیزه بدهد. )خودآگاهی، قوه ایست که به ما برآیند زندگی را نشان می دهد، برآیندی رو به جلو!خودآگاهی، به ما اثبات می کند کتاب عمر ما در حال نوشتن است و ما هم ملزم به ساختن بهترین کلمه ها!کتاب عمر ما دائما در حال نوشتن است تو چه آشوب باشی، چه آرام؛ زندگی کار خودش را می کند و رو به جلو می رود.چه بهتر که با لبخند با زندگی همسفر شوی!من هم دیشب به شدت در ساعت های نشیب بودم. گوشی را برداشتم که ایمیل ام را چک کنم، اولین ایمیل از شاهین کلانتری بود.یکی از جمله های ایمیل را با ماژیک قرمز نوشتم و جلوی چشمم گذاشتم، شاید باورتان نشود اما همین جمله من را بلند کرد:انسانِ نو به آنچه روی می‌دهد، به اکنون می‌اندیشید. کار ما اینست: در وقت زیستن، حرف اکنون را زدن، در عرصۀ امروز عمل کردن. جواد مجابیزندگی کردن در لحظه ی حال یکی از روش هایی است که باعث تمرکز ما بر اکنون می شود و می توانیم بیشترین بازدهی را رقم بزنیم.این نکته را من بارها در کتاب ها و مقالات مختلف خوانده بودم، اما یکی از افرادی که با خواندن زندگی نامه اش من را به باور این گزاره رساند محمدرضا دهقان امیری بود، شهید دهه 70 ای و یک جوان پر انرژی، روزهایی که در ایران بود به بهترین شکل برای آینده اش برنامه ریزی و هدفگذاری می کرد و لحظه ای که زمان اعزامش بود از بقیه میخواست که دعا کنند شهید شود. راستش ابتدا این نکته برایم عجیب بود که اگر قصد شهادت داشت چرا انقدر دقیق و مصرانه برای زندگی اش در این دنیا برنامه ریزی می کرد. برایم سوال شده بود که او چطور انقدر شور زندگی داشت و همانقدر شور و شوق رفتن ؟من در داستان زندگی اش، جوابم را گرفتم. آدم های بزرگ منش و خودآگاه می دانند که هر لحظه معادل یک کلمه از کتاب زندگی است و چه بهتر که کلمات این کتاب همه برای رشد و بزرگ شدن و تعالی نوشته شده باشند.برای گام سوم از سه مرحله ای که گفتم چند ایده ای که به ذهنم رسیده بود را می نویسم شاید به شما هم کمک کرد و از آن ایده گرفتید.                       موقعیت                                                                         راهکارانگیزه‌بخش1. زمانی که حوصله کتاب خواندن ندارم                                من عاشق زبانم، مطالعه و صحبت انگلیسی 2.زمانی که خوابم می‎گیرد و حوصله کار ندارم                                           فیلم و مستند3.زمانی که از زمین و زمان خسته ام                                                     نوشتن و نوشتن و نوشتن 4. وقتی احساس تنهایی می کنم                   مرور عکس های دوستانه | ارسال به رفقا | و شروع خاطره گویی   وحیدیامین پور درباره خودآگاهی می گوید:زمان آگاهی و خودآگاهی تاریخی و وقت شناسی امتیاز اهل حکمت و فضیلت از دیگرانی است که گرفتار عادت های روزمره شده اند.اهل حکمت به وقت که همانا باطن زمان است، وقوف پیدا کرده اند و مختصات خودشان را در تاریخ و زمانه می شناسند.دوست دارم شما هم راهکارهایتان را برای فرار از ناحیه اهمال کاری و بی حوصلگی برایم بنویسید:                                                                                                             </description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 03:42:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای مسخّر یک ذره‌ای میکرونی</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AE%D9%91%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-ha17p5oi1xqg</link>
                <description>| این نوشته تنها برای ثبت این روزهاست |ترم 7 بود، همچنان دانشجو و شاغل بودم. این ترم های آخر قصد داره به من بفهمونه که اینجا دانشگاه دولتیه و تو هم دانشجوی مهندسی! درسا سخت شده بود، حتی یک واحدی ها هم خودی نشون داده بودن و پروژه های سنگین داشتند. به عبارتی 3 پروژه سخت جلوی روم بود.بهمن ماه هر سال عادتمون شده بود که بریم تو سرمای حرم امام رضا نفس بکشیم، امسال اما محروم بودم از رفتن، اردوتشکیلاتی جهاداکبر که شده بود نقطه‌ی تغییر زندگی هامون رو هم از دست دادم.خیلی تقلا کردم که حتی شده دو ساعت برم بین خانواده ام نفس بکشم، چند ساعتی هم روی فرش های یخ زده صحن امام رضا بشینم و گنبد رو نگاه کنم و &quot; کبوترم هوایی شدم ... &quot; رو زمزمه کنم، اما نشد، کل بهمن ماه رو باید به ارتباط با استاد و تحویل پروژه می گذروندم.جبرا قم مونده بودم و حقیقتا این شهر اذیتم می کرد. از خانواده و امام رضا قول گرفتم که رجب برسم خدمتشون.بهمن به آخرش رسید، انتخاب واحد کردیم. ترم جدید شروع شد. من اما سر لج بودم که حتی در هفته اول ترم 8 مشغول تحویل پروژه ترم 7 بودم و می خوام یک هفته برای خودم باشم و دانشگاه نیام.هفته اول هیچ کدوم از کلاسارو نرفتم. دفتر کارم بودم و مشغول رسیدگی کارای عقب مونده و جلسات.هر روز بچه ها زنگ میزدن که کلاس نیا ولی پاشو بیا دفتر انجمن ببینیمت از 4 روز درسی 2 بارش رو رفتم. فقط برای دیدن بچه ها و رفتن به همایش ای که برای انتخابات مجلس برگزار کرده بودیم.حق داشتم؛ سرم شلوغ بود. قرار بود 15 روز دیگه یه پروژه مهم رو تهران شروع کنیم و از تبلیغات گرفته تا محتواش همه منتظر بودن تا من درسای ترم 7 رو پاس کنم.۲۹ بهمن  رفتم تهران؛ می گفتند یه ذره میکرونی رو باد از چین با خودش آورده و صاف گذاشته تو شهر ما، قم!نمیفهمیدم چیه!مترو انقلاب پیاده شدم، ظهر بود. به رسم همیشه مسجد سیدالشهدای میدون انقلاب نماز خوندم و مثل همیشه از انقلاب تا ولی عصر رو پیاده رفتم. چند تا انتشارات بود که باید برای همکاری این کار جدید باشون صحبت میکردم.رسیدم ولی عصر، یاد تموم خاطره ها و روزای خوبمون با رفقا افتادم و دلتنگشون شدم.بارون میومد انقدر شدید که روسری ام به صورتم چسبیده بود. مجبور شدم از متروی ولی عصر همون بازارچه ی گردی که قطعا گم میشی و نمیدونی از کدوم خروجی باید بری بیرون روسری بخرم.فروشنده یه خانم بود، نگاهی به روسری هاش انداختم. تقریبا یک ساعت دیگه بلیط داشتم.یه ور ذهنم میگفت تو سینوزیت داری عوض کن این روسری رو، سرما بخوری شاید اون ذره میکرونی هم بیاد سراغت.یه ور دیگه ذهنم میگفت این روسری ها هم گرونن، هم اینکه زشت اند، هم اینکه یک ماه دیگه عیده و میخوام برم یه روسری ای بخرم که با لباس هام چنین و چنان باشد.اهمیتی به ور دوم ذهنم ندادم. چشم بسته یکیش رو انتخاب کردم و از خانم فروشنده خواستم من رو ببره یه جایی که بتونم تعویض کنم، مشغول عوض کردن نمیدونم چیشد که فهمید از قم اومدم.پرسید: راست میکن ذره میکرونی اومده قم؟ میگن خیلی اوضاع خرابه!جواب دادم: آره خبرگزاری فارس گفته، حتما درسته. اما اوضاع خراب نیست. نترسید!از اون روز 48 روز می گذره!من هنوز خسته پروژه های ترم 7ام. بعد اون روزای سخت ( که الان میگم تا باشه از اون سختی ها ) نه یک مهمونی تونستم برم، نه مسافرت و نه حتی قولی که به امام رضا دادم.دیگه تا یک سال، فرش های حرم یخ زده نیستند که روزهای بهمن رو زنده کنند.حتی یک ماه مادربزرگ رو ندیدم .چقدر خوب شد تو اون روزایی که حتی 5 دقیقه هم وقت نداشتم رفتم دانشگاه و سری به بچه های انجمن زدم.چقدر خوب شد همون روسری گرون و معمولی رو از تهران گرفتم، چون لباس دیگه ای نخریدم که بخوام روسری ست‌اش رو بخرم.چقدر خوب شد که اول اومدن این ذره میکرونی به اخبار اهمیت ندادم و یه بار دیگه رفتم انقلاب، بین کتابا چرخیدم.دانشگاه هفته اول اسفند تعطیل شد. شادی بدون وصفی داشتم از این وقت اضافه ای که به دست آورده بودم برای اینکه به خودم برسم و کارام.بد قضیه اونجا بود که دفتر کار هم نمیتونستم برم و نگران اون پروژه.3 اسفند تولد سه سالگی مرتا بود ( مرتا بچه ای بود که از 3 ماهگی اش بزرگش کرده بودم و بزرگم کرده بود )باید جشن میگرفتیم، اعضای قدیمی و جدید تیم رو دعوت میکردیم. عکس میگرفتیم. چشمامون پر اشک میشد و از خوشحالی 3 ساله شدنمون حرف میزدیم.سلامتی مهم تر بود، یادبود بچه ها رو پست کردیم در خونه شون، یه روز هم رفتم دفتر، مدیر برای اعضا عیدی گرفته بود، پاکت ها رو برداشتم، یه نگاه به میزم کردم، حس کردم چقدر به اون پرچم خاکستری-بفنش روی میزنم وابسته ام.چشمم آب نمیخورد که قبل عید هم دانشگاه ها باز بشه. تو سرم بود هفته دیگه که دانشگاه باز نشد میام دفتر و به کارا میرسم حالا این هفته رو تو خونه باشیم تا بعد.هفته دوم اسفند شددانشگاه ها و تمام مراکز آموزشی تا آخر تعطیلات نوروز تعطیل شد.من باور نمیکردمهنوز نفهمیده بودم این ذره میکرونی قراره چه برنامه هایی رو به هم بریزه، تا اون روز صبح ای که با پیامک سازمان اساتید تهران از خواب بیدار شدم. میگفت اون پروژه ای که به خاطرش انقلاب تا ولی عصر رو زیر بارون گز کرده بودم باید لغو بشه و اجازه برگزاری ندارم!من این ذره میکرونی رو وقتی باور کردم که مجبور شدم به شاگردهام زنگ بزنم و بگم کلاس ها لغوه و حتی نمیتونم پیش بینی کنم تاریخ کلاس بعدی رو!این یک هفته تعطیلی ای که حالا شده بود یک ماه من رو یاد فصل اول کتاب دا انداخته بود. اونجایی که فکر میکردن جنگ یه حمله نظامیه وتا آخر هفتهآخر ماهآخر سال تموم میشه ولی 8 سال طول کشید. داستان همون دوست داشتن ها و آدمایی که به واسطه جنگ 8 سال از هم دور شدن مثل عشق معصومه آباد و ... .اون حس روز اول جنگ زهرا حسینی رو داشتم.یک روزی در هفته دوم تعطیلات دستکش به دست، با ماسک برای سپر شدن برابر این موجود میکرونی رفتم دفتر. یه جورایی رفتیم که از هم برای مدتی خداحافظی کنیم.همه کتابا و فایل های رومیزم رو برداشتم. یه نگاهی به کتابایی که نمیتونستم ببرمشون خونه انداختم. دلم خوش بود هر روز میام و کنارشون میشینم حتی اگر وقت نکنم بخونمشون.اون پرچمی که بهش وابسته بودم رو برداشتم و الان گذاشتمش رو میزم تو خونه تا یادم نره چه کارایی داریم.الان داره یادم میاد که یه روز دیگه هم رفتم دفتر برای پست کردن چند تا جزوه، مردم از بندرماهشر گرفته تا زاهدان و مشهد تصمیم گرفته بودن این روزای خونه نشینی یه چیزایی یاد بگیرن و ما براشون یه دوره غیرحضوری داشتیم.بسته هاشون رو آماده کردم، یه پنبه الکلی هم داخلش گذاشتم و رفتم طبقه اول مجتمع بسته ها رو پست کنم. از کتابخونه دفتر، بازم با ترس چندتا کتاب برداشتم، همون کتابی که درباره تمدن اسلامی قرن 4 بود و بعد یکسال گشتن پیداش کرده بودم.داشتم آدرس تحویل گیرنده رو می نوشتم و دائم منتظر بودم مشهدی عباس نگهبان ساختمون رد شه و مثل همیشه مثل بابابزرگم بگه سلام صبح بخیر!نیمد ... هر چی کارم رو لفتش دادم هم نیمد.ذهنم ترسیده بود از روزی که فهمیده بودم راننده سرویس ام رو همین ذره میکرونی از این دنیا برد. آدمی که هر روز میومد و من رومیبرد مدرسه.دلم سوخت برای لحظه هایی که احساس میکردم چون بزرگ شدم و دیگه از بچه های سرویس مدرسه اش نیستم، دیگه لازم نیست بهش سلام کنم و سرم و مینداختم زیر !!!آره این بار هم برای مشهدی عباس می ترسیدم!کیفم سنگین بود و پر کتاب، حق داشتم میترسیدم دیگه نشه بیام دفتر!نزدیک به بیست روزی میشد که پیاده روی نکرده بودم. پاهام قبل این حداقل 4 کیلومتر راه میرفتن در روز  و الان بیشتر از 40 قدم بین اتاق و آشپزخونه راهی نرفتن.من اگر هر روز حرم نروم یک روز در میون گذرم به اطراف حرم میخورد حداقل هفته ای 2 بار زیارت حسابی می رفتم.الان تقریبا 20 روز بود که حرم نرفتم. پیاده تا خونه اومدم از حرم رد شدم. به صحن آیینه که رسیدم بغضم ترکید، تا حالا اینقدر حرم رو خلوت ندیده بودم، اونم زمان صلاه ظهر گویا نماز جماعت ها لغو شده بود.به قول عراقی ها داخل تفتیش دست هام رو ضدعفونی کردن، جالب بود مایع ضدعفونی کننده حرم بوی گلاب میداد.وظیفه ام بود از صحن سلام بدم و زیارت نامه بخونم و داخل نروم برای شکستن زنجیره این ذره میکرونی!همیشه زمان های خانه نشینی، دلم به این خوش بود که هر روز غروب با دخترهای محل که از 9 سالگی و سن تکیلف تو مسجد با هم دوست شده بودیم، می رفتیم مسجد نماز.این روزا هم که رجب بود، باید یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ را با صدای آقای رضوان طلب کلیددار مسجد میخواندیم، اما مسجد هم بسته بود!اول کار خیلی عصبانی بودم، هیچ اعتقادی هم به لزوم بسته شدن مسجد ها نداشتم. اما سر تسلیم کردیم وقتی رهبرمان و علما گفتند گوش دهیم به اطبا و تشخیصشان!روزهای قرنطینه شروع کردیم به کارهایی که از بحران فرصت بسازیم، چه کتاب های نخوانده و چه دوره های آموزشی ندیده را که شروع کردم، پیشرفت خوبی هم داشتم حال من در این قرنطینه هم خوب هست مثل همیشه.من اگر یک دقیقه دیگر هم زنده باشم موظف ام به اینکه مفید باشم.پس این خانه نشینی برای من روزهای خواندن و نوشتن و تنهایی و یادگیری بود!البته که برای برونگرایی مثل من حرف نزدن با آدم ها و دور شدن از دورهمی های یادگیری حقیقتا عذاب آور شده بود.دل خوش کردیم به وبیناردل خوش کردیم به صفحه تماس پیام رسان ها و حتی تولد رفیقمان را هم مجازی گرفتیم.من نیاز داشتم به این قرنطینه شدن، یک عالم حرف با مادرم داشتم، ماه ها بود با برادرم فیلم ندیده بودیم.روزهای خوبی هم شده بود برای استفاده از زمان و برای بودن پیش خانواده.یکی از همین شب هایی که تبدیل شده ایم به جغد و بعد نماز صبح تازه خوابمان می آید، زمین قم لرزید. باز هم به یاد هم بودیم و از هم خبر گرفتیم.ما هم عجب آدم هایی هستیم، مثل اینکه تازه الان یادمان افتاده که هر آن ممکن است بمیریم، نصفه همان شب به همدیگر وصیت هایمان را هم کردیم.بدهکاری هایمان به خدا و خلق خدا را به هم سپردیم، نماز آیات را خواندیم و خوابیدیم.کلاس هایمان هم مجازی شده بود، 20 واحد تخصصی داشتم که همه آن 19 واحد ب کنار، یک واحدی درس آزمایشگاه داریم که استادمان فرصت را غنیمت شمرده و حتی بیشتر از ساعت آموزشی اش کلاس گذاشته است.یک معلمی هم در این روزها در تاریخ ماندگار شد، همان که با گوشی شاید تنها تماس میگرفت ولی این روزها تعهدش او را به تلگرام کشاند و درگیر بازی های آیلاند و آفلاین و دو تیک شدن پیام ها کرد!سال نو هم آمد و من تنها بهار را از غنچه های درخت نارنج مرد همسایه فهمیدم.سال تحویل به من بد گذاشت، 20 بار قبلی ای که سال برای من تحویل شده بود، ما یا حرم بودیم یا جمکران یا خانه پدربزرگ!اما امسال حرم و جمکران مهمان نوروزی نمیپذیرفتند، باز هم برای قطع زنجیره این ذره میکرونی!گفتم عیبی ندارد، پای تلویزیون سال را نو میکنیم اما حتی سال تحویل هم خواب ماندم!بهار رد شد و رفت و ما همچنان در خانه !اما من نگران شب های قدرمهمانطور که نگران اعتکاف بودم و رفتاردو جهادی ای که رفتراهیان نوری که رفتو ما را نبرد!نیمه شعبان هر سال کل کوچه را پسرها چراغ میبستند، من و دختر همسایه هم همیشه کل داشتیم که کداممان خلاقانه تر شله زرد تزئین میکنیم!اما امسال تصمیم گرفتیم به جای شله زرد میوه بخریم برای گرفتاران ذره میکرونی و ببریم بیمارستان!ماه رمضان هم ظاهرا خانه ایم.ترم تابستان هم حذف شد، همان ترمی که قرار بود من را به فارغ التحصیلی نزدیک کند!این روزها یک زندگی در وقت اضافه بود برای من تا بدون دغدغه دانشگاه به زندگی ام برسم.ولی اگر این یک جنگ است، جنگی که دانشگاه ها را بسته، باید من هم جای دیگری سربازش میشدم.همیشه فکر میکردم اگر زمان جنگ بودم زندگی ام میشد داستانی مثل من زنده ام یا دا یا دختر شینا!اما خانه نشین شده ایم و محروممان کرده اند از بیرون رفتن!همین خانه سعی میکنیم با استوری و روحیه دادن و پول جمع کردن برای خرید ماسک و... روزمان را شب کنیم و یک کمکی به پیروزی کرده باشیم.همه اینها به کنار، مسافرت عید به درک، دانشگاه به جهنم، خانه نشینی و تفریح نرفتن نوش جانمانمن فقط نگران یک روزام17 مهر 99 آن روز کجاییم؟زنده‌ایم؟ایرانیم یا ... !می‌دانید که چه خبر است...‍!</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 16:29:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیریت پروژه برای غیر مدیرپروژه</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-rdq8tewacv0x</link>
                <description>کتاب مدیریت پروژه همه ما مدیر پروژه‌‌ایم، مدیر پروژه بزرگی به نام زندگی!سه نویسنده‌ی این کتاب با تجربه‌های بسیاری که در مدیریت پروژه داشته اند تلاش کرده اند تا از دل مفاهیم دشوار مدیریت پروژه به سبک‌هایی نظیر PMBOK، یک ایده‌ی جدید برای رشدفردی و بالابردن بهره‌وری در کارهای روزانه ارائه دهند.تلاش نویسندگان بر این بوده تا بتوانند منبعی برای آموزش با زبان صمیمی و قابل درک برای کسانی که به مبانی مدیریت پروژه نیاز دارند، تدوین کنند.امروزه که بیشتر مدیران و سازمان ها از قواعد خشک و دست و پا گیر سازمانی فاصله گرفتند و غالبا شخص اول کسب و کارها سعی دارند از مدیریت افراد به سمت رهبری حرکت کنند، نیاز به سبک جدیدی از مدیریت پروژه نیز دارند، سبکی بر پایه همدلی و درک افراد.این کتاب برای من شبیه به یک دوره‌ی آموزشی عملی بود، با چندین استاد حرفه‌ای که مرا به دل چند پروژه‌ی بزرگ بردند.ابتدا شما با مفهوم پروژه آشنا می‌شوید، دلایل شکست پروژه‌ها را میبینید و گام به گام با نمونه های عملی یاد می‌گیرید که چطور یک پروژه را شروع کنید و به سرانجام برسانید و حتی چطور بعد از اتمام آن کیفیت و چگونگی آن را بسنجید.یکی از مشکلات ما در مسیر اهداف و آمال‌مان این است که راه رسیدن به آن‌ها را در میانه و حتی ابتدای راه گم می‌کنیم.مدیریت پروژه به ما کمک می‌کند تا با زندگی بسیار جدی مواجه شویم،‌همانند یک پروژه بسیار حیاتی که مدیریتش را به ما سپرده‌اند و یک لحظه خطای ناآگاهانه ما ممکن است باعث تباهی پروژه شود.کتاب چندین روش برای برنامه ریزی و تقسیم کار به شما پیشنهاد می‌هد، مهم‌ترین نکته این کتاب برای من یادگیری کشیدن گانت-چارت بود. یک روش خیلی ساده برای به روی کاغذ آوردن پروژه.بعد از مطالعه این کتاب 4 رفتار بنیادی درون شما ایجاد می‌شود و مطمئنا کارهای شما را متحول خواهد کرد.4 رفتار بنیادی شامل:   احترام گذاشتن به افراد 
   اول گوش دادن به صحبت های افراد 
   شفاف سازی تمام انتظارات و توقع ها از اول کار 
   پاسخگو و متعهد بودن در برابر کار خود
هر پروژه ای در این دنیا حتی اگر با بدترین شکست هم مواجه شود، یک روزی امکان جبران و ادامه‌اش فراهم می‌شود،‌اما پروژه عمر به گزاف ترین بها هم، قابل جبران نیست.یادگیری هدفگذاری،‌ارتباط با همکاران در پروژه، کشیدن مسیربحرانی پروژه و پیدا کردن راه برای جبران آن،‌ همه و همه از ضروریات زندگی است که نیاز به یادگیری دارند!این کتاب برای تمام افرادی که یک پروژه کوچک حتی برنامه ریزی برای مهمانی آخر هفته را برعهده دارند، می‌تواند پر از ایده‌های جدید باشد و قطعا به شما کمک خواهد کرد تا بتوانید کارها را بی نقص به پایان ببرید.گانت چارت یک مهمانیاگر نفس می‌کشید، دربرابر نفس هایتان مسئولید و باید بگویم شما یک مدیرپروژه اید!</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 13:36:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلاخی یک قریحه</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AE%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D9%87-royrnjozsot1</link>
                <description>کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته و روح هنرمندی را به قتلگاه نکشانده ؟سمفونی مردگان یک داستان سراسر سرماست، داستان به سلاخی کشیدن یک قریحه ! سردی داستان از مردی‌است که پدری‌اش به جای تاختن گرما به آدم‌ها، زندگی آنها را منجمد کرده، مردی که می‌خواهد همه به کیش او باشند، همه کاسب باشند و گوشه‌ی یک حجره موهایشان را سپید کنند و امورات بگذرانند، مردی که سخت‌‌گیری‌اش خانواده‌ای را شرحه‌شرحه می‌کند و زمانی می‌فهند که زندگی جز کاسبی چیزهای دیگری هم دارد که در احتضار است.سمفونی مردگان یک معجزه است. معجزه‌ای به پیچیدگی ذهن آدمی.فصل‌هایش پرش‌های ذهنی‌ پسر همان پدر سرد است، پسری که حسد نگذاشته زندگی کند و حالا دارد زیر یک برف زمستانی به گور می‌رود.سمفونی مردگان حکایت شوربختی مردمانی ایست که مرگی مدام را به دوش می‌کشند و در جنون ادانه می‌یابند.آیدین تنها زنده‌ی این کشاکش است و آدم‌های زمانه لحظه لحظه زنده بودن او را در سرش می‌زنند.آیدین زنده است چون در مبارزه است، مبارزه‌ای برای زندگی در قطبی مخالف مردهای خانه‌اش‌.آیدین زنده است؛ چون می‌خواند و می‌نویسد.آیدین زنده است؛ چون مثل اورهان(برادرش) برایش اینکه آدمی به سن و سال آنها در روز چند ساعت باید بخوابد سوال نیست!چون سوال آیدین این بود که آدمی چند ساعت باید بخواند؟چشنده‌ی کلمات این کتاب می‌رود به شهری یخ زده و همراه آیدین در یک زیرزمین نمور با بوی سرکه‌ها بینوایان دست می‌گیرد و بیخیال روس و آلمان و هیتلر و استالین کتاب می‌خواند!این داستانِ سراسر سرما، لحظاتی هم دارد که حرارت شعله‌ای را به چشم‌هایت بزند.لحظه‌هایی که نوای عشق به خود گرفتند، لحظه‌هایی که با دوست داشتن تپیدند.لحظه‌ی تولد عشق‌‌ای در خفا، عشق آیدا دختری در کنج خانه به مردی آبادانی که از فرنگ برگشته بود و می‌خواست زندگی‌اش را با دختری به اصیلی آیدا به پیری برساند!یا لحظه‌ی جاری شدن نور محبت دختری ارمنی از پوتشکای زیرزمین کلیسا در دلِ آیدین پرت شده در تنهایی!و تمام لحظه‌هایی که مادرِ این خانواده‌ی یخ‌بسته قلبش برای شادی و زنده بودن تک‌تک فرزندانش می‌تپید، مخصوصا آیدینی که هیچ‌کس نفهمید او چه می‌خواهد!</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 23:16:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B8-iyshai7uiown</link>
                <description>اگر دستاوردی را نتوانم اندازه بگیرم، چیزی در دست ندارم.اشتباه نشود، این به معنای تمایل به بهترین بودن  و یا میل به اثبات چیزی نیست، اما تنها چیزی که می‌تواند برای بهتر شدن به من کمک کند یک نقشه راه است، از مسیری که طی کرده‌ام، تا بدانم چه اثری از خود به جا گذاشته‌ام. یک تصویر کلی که بتواند خیلی ساده نشانم دهد تلاش من چه اثری بر جامعه‌ام گذاشته است.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report/1398/nw25nipjwumc-bKKdi.mp4 دستاوردهای من در سال ۹۸در سال ۹۸، من در مجموع ۲۳ پست در ویرگول منتشر کردم و پست‌های من ۲۹۸ مرتبه لایک شدند و افراد ۱۱۳ بار نظرات خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. امسال ۵۴ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. اما چیزی که این دستاورد را ارزشمندتر می‌کند اثری است که این پست‌ها از خود به جا گذاشتند.اثر پروانه‌ای منطبق آمار ۸۱۴ بار پست‌های من خوانده شدند و زمانی حدود ۸۳,۲۵۰ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیت ۷۲٬۹۴۰٬۰۰۰ نفری که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، من توانستم حدود ۰/۰۰۱۱۴۱ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم. عددی که با تمام کوچک بودنش، اثر بزرگ و ارزشمندی است.اما این عددها فقط توضیحی است از آنچه که برای مخاطبانم به ارمغان آورده‌ام، اثر ارزشمند‌تری که با نوشتن در ویرگول از خود به جا گذاشته‌ام، تلاش پنهانی بوده که برای حفظ محیط زیست کرده‌ام. من با انتشار پست‌های خودم در فضای ویرگول توانستم در مصرف کاغذ صرفه جویی کنم؛ یعنی اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ  و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۴,۰۰۷ کاغذ مصرف می‌شد.</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 20:08:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشق اول من در کلاس فکر</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%81%DA%A9%D8%B1-y42zfy2ulx87</link>
                <description>تفکربامداد 26مین روز قرنطینه - اسفند 98قرنطینه‌ی خانگی فکری‌ام کرده بود تا کار بدیعی را شروع کنم که بتوانم روزگار کنج نشینی را خوش بگذرانم.از آنجایی که تنها راهکار من برای کار جدید یا انتخاب کتاب جدیدی‌ است یا کلاس جدید، سری زدم به یک پوشه در درایو F لپتاپم که اسمش را دانشگاه من گذاشته‌ام.بگذارید این را هم بگویم که تعطیلی دانشگاه به این طریق یک افسانه بود در ذهن من.دانشگاه نمی‌روم، غیبت نمی‌خورم و حتی از درس ها هم عقب نمی‌افتم. ( در پرانتز بگویم که همیشه غبطه می‌خوردم به دانشجویان اوایل انقلاب که به خاطر آشوب آن روزها دانشگاهشان تعطیل شده بود و نشسته بودند پای بحث و کارهای تشکیلاتی ) ناگفته نماند که گاها دلم جنگ هم می‌خواست تا چنین فرصت رهایی از دانشگاه به دستم بیاید!من اسم این روزها را از ابتدا گذاشتم زندگی در وقت اضافه و تازه شروع کردم به زندگی.این را هم بگویم که هر روزی که می‌گذرد در یک گروه تلگرامی عضو می‌شوم که باید کل روز را فکر کنم این اسم انگلیسی مربوط به کدام یک از واحدهای مبارک است! خیالی نیست یک دست فیلم ضبط شده و دانلود نشده دارم که ان‌شاالله دو روز قبل از اتمام قرنطینه دانلودشان می‌کنم و می‌بینم، غصه‌ای هم نیست چون این 8مین ترم شب امتحانی من است که اتفاقا با نمره‌های مطلوبی هم به سر رسیده!درایو F لپتاپ را می‌گفتم، پوشه را باز کردم و یکی از سخت ترین دوره‌هایی که فکر می‌کردم بعد از کارشناسی باید سراغش بروم را شروع کردم، لپتاپ را برداشتم، پتویی به خود پیچیدم و نشستم لب پله در خنکای هوا تا جبرانی باشد برای بهاری که از دستمان خواهد رفت!و اما استاد هنوز مقدمه درس را نگفته پرسید: اگر ابن سینا به میان ما بیاید بیش از همه، از چه چیز تعجب می‌کند؟این سوال بهانه‌ای شد برای اینکه قیاس کنم زمانه‌مان را با آنچه قبلا بوده‌ایم.من فکر می‌کنم بوعلی اگر امروز بود از مواجهه جدید بشر  با بیماری این روزها ماتش می‌برد!به چند دلیل : اول از همه به حال آنانی می‌گریست که تا حد سکته ترسیده‌ند، ویروس و مردن با آن را از سیستم مرگ‌ومیر خداوندی خارج می‌بینند، در حالی که مگر محال است برای خداوندگار تا آنان را در کنج خانه‌هایشان به سوی خودش ببرد؟بوعلی از اینان قطعا می‌پرسید مگر نشنیده‌ای گزاره‌ی &quot; لایمکن الفرار من حکومتک &quot; را ؟2. دوم از همه از مریض‌خانه و دواخانه متعجب می‌شد و دور افتادن بشریت از طبی چون طب بوعلی ! ( نمی‌دانم چه شد که اینطور شد، اما خوانده‌ام تا قرن 17 کتاب بوعلی  handbook پزشکان بوده است، دقت کنید یک قرن قبل از قرن 18 ) 3. سوم از همه وقتی خبر کشته شدن چندها تن ایرانی بر اثر مصرف الکل را می‌شنید، درجا سکته می‌زد و می‌مرد و برمی‌گشت به زمانه خودش در کتاب تاریخ</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Mon, 16 Mar 2020 01:55:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشاکش رنج و عصرماشین</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%DA%A9%D8%B4%D8%A7%DA%A9%D8%B4-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%88-%D8%B9%D8%B5%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-r0r2mkoc4jtc</link>
                <description>رنج‌های زمانهشهیدآوینی می‌گوید: رنج آوردگاهی است که جوهر وجودی انسان را از غیر او جدا می‌کند.غریبه ترین واژه برای درک بشر عصر مدرنیته این واژه سه حرفی است : رنج .ما رنج ناپذیرترین ابنا بشریم چون در ماشینی ترین سال های تاریخ زندگی می‌کنیم، بشر امروز رنج قدم برداشتن برای رسیدن به مقصد را نچشیده و اراده کند با گوشی مو‌بایل‌اش راننده‌ای جلویش ایستاده بشر امروز رنج کشت و کار یدی را نچشیدهیا رنج‌هایی مثل رنج دوری از خانواده و از دست دادن عزیز در جنگ و ...  .آسایش برای ما در بی مشکلی ترجمه می‌شود. اگر هم سالی چون سال 98 دچار یک رنج اجتماعی بشویم آن را به مثابه بدشانسی و یک مرحله از یک بازی کامپیوتری می‌دانیم و از خودمان دائم میپرسیم که ‌GAME OVER  می‌شویم یا نه !!بعد هم در شبکه های اجتماعی خلاقیت به خرج می‌دهیم و مرحه بعدی را اژدها تصور می‌کنیم.نتیجه این نابلدی ما برای رنج کشی این می‌شود که زندگی را تعطیل کرده،‌ یک کنجی می‌نشینیم و تنها به بافته‌های ذهنی خودمان می‌رسیم.تحمل رنج و سختی به جرات می‌توانم بگویم مهمترین مهارت زندگی است، چرا که ما همیشه در کشاکش یک مشکلی در زندگی هستیم. مشکلات اصل تغییر ناپذیر این دنیا هستند،‌مشکلاتی که می‌توانند سازنده باشند اگر رنج کشیدن را بلد باشیم.زندگی با هر پدر و مادری سختی هایی داردازدواج با هر فردی هر چقدر هم شبیه به تو مشکلاتی داردهر رشته و حرفه‌ای سختی های خودش را داردمشکلات همیشه هستند و رنج از ملازمان ما در این دنیا هستند.در انتخاب ها باید ببینی که چه نوع سختی‌ای را می‌توانی به جان بخریدر حوادث رنج‌آفرین هم باید دنبال این باشی که چطور تاب آوری خودت را بالا ببری و چطور در خلال هر مسئله ای که هست مسیر خودت را پیش بروی !من همیشه به برآیند زندگی نگاه می‌کنم و به زودگذر بودن آن،‌برآیند همیشه رو به جلو است و رو به رشد چرا که زمان در حال گذر است.رنج این روزهای ما هم شده یک بیماری کوچکی شبیه سرماخوردگی که همیشه همراه من یکی که بوده.اما چه مقدار بر این اتفاق صبر کرده ایم و این رنج را تحمل کرده ایم ؟تحمل کردن به معنای غرنزدن و گلایه نکردن نیست،‌ صبر بر رنج را من اینطور معنا می‌کنم که تو راه خودت را بروی، گاهی رنج ممکن است تو را عقب بکشد و سرعتت را کم کند اما صبر یعنی تو جلو بروی با چشم پوشیدن بر تمام رنج های زمانه !دلهره و ترس یک راهکاری است که ما در این رنج انتخاب کرده ایم ،‌دلهره های جدید برای ما شده ترس از مرگ ،‌ترس از ابتلا و ترس از تنهایی عمیق.یک عقیده جالب و جدید هم پیدا کرده ایم که مرگ ناشی از کرونا را خارج از سیستم محاسباتی خدا می‌دانیم.اما از همه این قضایا که بگذریماین شری که گریبانمان را گرفته و تمام شرور هستی منشا انسانی دارند،‌ یعنی این بشر بوده که خلاف نظام خلقت یک گوشه ای کاری کرده که شر آن گریبان همه ما را گرفته.اگر به این فکر کنیم که این بیماری یک جنگ بیلوژیک بوده یا ناشی از خفاش خوردن انسان به هر جهت دارد ما را برای یکورطه‌ی جدید به نام جنگ بیولوژیک آماده می کند.این باز هم فرصتی هست برای رشد و درخشیدن ایران در منطقه.یک وجه مثبت این داستان هم ورود فرهنگ و ادبیات جهادی در بیمارستان هاست.آینده‌ای که این انقلاب به دنبال رسیدن به آن است زمانی محقق می‌شود که فرهنگ و ادبیات معنوی و ارزشی در تمام سطوح جامعه رسوخ کند. پیش از این شاید پزشکان کمتر از بقیه مشاغل درگیر فعالیت های اجتماعی ناشی از رنج عمومی می‌شدند اما الان واژگانی چون جهاد و مبارزه در این لایه و سطح در اجتماع ما هم نفوذ پیدا کرد.انسان عصر حاضر کمتر زمانی یا شاید بتوانم بگویم محال بود که به این نسبت وقتش را با خانواده و درون خانه بگذراند اما این روزها طعم شیرین تمام وعده ها سر سفره بودن و با هم زندگی کردن و نوع جدیدی از ارتباط با خانواده را داریم تمرین می کنیم.همیشه بحران های اجتماعی به ما کمک کرده اند که ما از سطحی از حیات اجتماعی به سطحی ارزش محور از این حیات برسیم.امروز هم این اتفاق خواهد افتاد، کرونا می‌رود و همانطور که بسیاری از عزیزانمان را از ما گرفته، تغییراتی در عمق اجتماع هم ایجاد می‌کند.اما بعد از این ورطه باید بنشینیم و حساب کنیم ببینیم این بحران با ما چه کار کرد؟اگر بخواهیم پس از این دستمان پر باشد باید رنجش را به جان بخریم و قطار زندگی‌مان را متوقف نکنیماما اگر مغلوبش شویم که دیگر ...</description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Wed, 11 Mar 2020 20:43:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرنوبیل</title>
                <link>https://virgool.io/@hanieh.dayjoor/%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84-n4iokphnxnfi</link>
                <description>نیروگاه هسته ای چرنوبیل بعد از انفجارویروسی به نام کرونا این روزها باعث شده که برای پر کردن وقت هام به غیر از کتاب و دورکاری بشینم و چندتا سریال تاریخی رو ببینم .اولین گزینه سریال 5قسمتی چرنوبیل بود. فیلم از زندگی یک پیرمرد که داره سال ها قبل رو روایت می کنه شروع میشه. سکانس های بعد داخل یک راکتور هسته ایهه در حال یک تست روی راکتور. به سال 1365 هجری شمسییک مدیر یک دنده که چند تا مهندس بی تجربه رو نشونده و تنها هدفش انجام یک تست برای تاییدیه راکتورشه.  منی که از فیزیک هسته ای در حد فیزیک پیش دانشگاهی میدونم دقیقه های اول در قسمت اول فیلم متوجه شدم که چه فاجعه ای رخ میده !فعال شدن هسته راکتور و یک فاجعه جهانی !اما مدیر این تست به طرز عجیبی میخواد انکار کنه و صرفا بگه که این یک آتش سوزی ساده در راکتور بوده!در جای جای ابتدای فیلم انکار، دروغ، و حاشا رو می بینید فقط و فقط برای حفظ جایگاه و نرفتن آبروی مدیریتی! درحالی که شوروی باید از همون ابتدا میدونست چه کار به جهان کرده!نمیدونم شاید این انکار تا به الان هم وجود داشته باشه چون حتی یک بار نشد که اساتید فیزیک ما در این چند سال یک بار اسم از این فاجعه بیارن ( من سال آخر یک رشته مهندسی با 7 واحد فیزیک پاس کرده هستم، شاید هم آمده اما چرا منی که عشق فیزیک هسته ایم خاطرم نیست)چیزی که واقعا آزارم داد در طول این فیلم این بود که تمام آدم هایی که در این فیلم مسئولیت داشتند اعم از مدیر و مهندس راکتور ، مدیر ارشد چرنوبیل و مهندسی که مسئول مهار این فاجعه شده بود همه و همه فقط برای حفظ قدرت و جایگاه خودشون چه در داخل کشور و چه در جامعه جهانی سعی داشتن که این حادثه رو انکار کنند. و آزار دهنده تر مردمی بودند که بازیچه دست دولتی ها شدند، آدم هایی که با پول جونشونو گرفتن و فرستادنشون داخل یک نیروگاه هسته ای ، آدمایی که حتی نمیدونستن چه اتفاقی افتاده و محکوم به ترک محل زندگیشون بودن! مادرهایی که بچه هاشونو 4 ساعت بعد تولد از دست دادند تحت تاثیر این تشاشعات! درد این مردم و اتفاقی که تا همین امروز هم تبعاتش هنوز هست واقعا رو سینه ام سنگینی میکنه !من از ته دل سوختم برای اون آتشنشانی که فکر می کرد یک آتش سوزی ساده است و به راحتی داشت می رفت تو دل آتیش تا یه تیکه گرافیت دستش رو کامل ذوب میکنه !برای اون زنی که منتظر بود شوهرش بعد از مهار آتیش برگرده خونه و بهش بگه که بابا شده !برای همه مردمی که فدا شدند تا شوروی دروغ بگه و خودش رو حفظ کنه!این یک قسمتی از گزارش YJC : شوروی برای حفظ آبرو و قدرت خود آمار دقیقی از این فاجعه را منتشر نکرد.  در همان سال صحبت کردن در این باره هم ممنوع اعلام شد، جنایتی بزرگ که  مسئولان آن در تمام سطوح به دنبال تبرئه کردن خودشان بودند. ضعف در کنترل  فاجعه، امداد رسانی و ساختار تخلیه شهر بیانگر ضعف حکومت شوروی بود.شوروی با اعلام نکردن شدت فاجعه، باعث به تاخیر افتادن تمام کار‌هایی شد  که باید فوری صورت می‌گرفتند. اموری مثل تخلیه شهر و نزدیک نشدن آتش  نشانان و کارمندان بدون محافظ به نیروگاه. با وقوع حادثه، مقادیر زیادی  مواد سمی وارد آب شد و هیچ کس نمی‌داند این آب چه تاثیراتی که بر انسان‌ها،  گیاهان و حیوانات نگذاشت. در سال‌های آینده هم بسیاری از کودکان متولد شده  دچار بیماری‌های شدید ژنتیکی شدند و ناقص به دنیا آمدند. «آناتولی  دیاتلوف» معاون ارشد نیروگاه با ارتکاب چند اشتباه مهلک در شب حادثه باعث  رخداد چنین فاجعه‌ای شد. او بدون بررسی موارد امنیتی و با اطمینان از درست  بودن فرضیات خود، آزمایش مد نظر را اجرایی کرد. دیاتلوف بعد‌ها محاکمه شد و  تنها ۱۰ سال زندان برای او بریدند. ۱۰ سالی که پنج سال آن هم مورد عفو  قرار گرفت. بعد از سقوط شوروی مشخص شد چه کوتاهی بزرگی در طراحی راکتور  چرنوبیل صورت گرفته است. در زمان ساخت این راکتور، سازمان اطلاعات شوروی  روند مسابقه‌ای را تعیین می‌کند که اگر تیم طراح موفق به ساخت هر چه  سریع‌تر این راکتور شود هدایای ویژه‌ای در اختیار طراحان قرار خواهد داد.  طراحان چرنوبیل برای رسیدن به جوایز، از قرار دادن چندین ساختار امنیتی و  حفاظتی در سیستم طراحی شده خود صرف نظر می‌کنند. مسائلی مانند سقف ضد حریق و  دیگر نکات ریز و با اهمیت.۴۰۰ بار قوی‌تر از بمب انفجاری در هیروشیما!ربع قرن از حادثه نیروگاه اتمی چرنوبیل می‌گذردکه بیش از ۶۰۰ میلیون نفر  از این فاجعه اتمی آسیب دیدند، اما این تمام ماجرا نیست. در ادامه چند عدد  مهم درباره این فاجعه را مرور خواهیم کرد.۲۰۰ هزار کیلومتر مربع، حداقل آلودگی منطقه‌ای این فاجعه است. تنها در  راکتور شماره ۴ نیروگاه چرنوبیل حدود ۱۹۰ تن مواد رادیواکتیو از جمله سزیوم  و پلوتونیوم انبار شده بود و بخش قابل توجهی از این مواد پس از انفجار  نیروگاه به خارج نشت کرد و در منطقه‌ای به وسعت ۲۰۰ هزار کیلومتر مربع پخش  شد. این منطقه شامل بخش بزرگی از خاک اوکراین، روسیه سفید و روسیه می‌شود.  افزون بر این، مواد رادیواکتیو همراه باد و تود‌ه‌های ابر در منطقه  گسترد‌ه‌ای از خاک اروپا پخش شده است.۱۰ هزار تا ۱۰۰ هزار نفر، بازه عددی است که آمار قربانیان فاجعه اتمی  چرنوبیل تخمین زده می‌شود. این آمار از این رو متغیر است که پزشکان هنوز  نتوانسته‌اند تأثیر مواد رادیواکتیو و بیماری یا مرگ افرادی را که در معرض  تشعشعات رادیواکتیو قرار داشتند، دقیقا مشخص کنند.۱ میلیون نفر توسط مقامات اتحاد جماهیر شوروی برای مهار بحران و پاک  سازی مناطق آلوده راهی چرنوبیل شدند. بسیاری از این افراد سربازان جوانی  بودند که اطلاعی از خطرات تشعشعات مواد رادیواکتیو نداشتند.۴۰۰ بار قوی‌تر بودن حادثه چرنوبیل از بمبی که در هیروشیما منفجر شد،  برای بسیاری از مردم آن روزگار باورکردنی نبود. با این حال، عمده‌ترین مشکل  چرنوبیل ادامۀ آلودگی رادیو اکتیو منطقه و تاسیسات نیروگاه حتی با گذشت  ربع قرن از وقوع فاجعه است.۳۰ کیلومتری نیروگاه چرنوبیل تا به امروز منطقه ممنوعه و به شدت حفاظت  شده است، اما خارج از این محدوده هنوز هم ماده رادیواکتیو سزیوم ۱۳۷ در  بسیاری از مواد غذایی یافت می‌شود.«چرنوبیل» با تصاویر یک فرد سالخورده، در حال ضبط کردن صدای خودش، شروع  می‌شود. شخصی که انگار طعم تلخ دنیا را چشیده و حقیقت را روشن‌تر از دیگران  درک کرده است. حقایقی که در ادامه سریال، پرده از اسرار چرنوبیل بر خواهند  برداشت.دقایقی بعد مرد سالخورده، کاست‌های ضبط شده را در گوشه‌ای مخفی و اقدام  به خودکشی می‌کند. با اتمامِ این سکانس سوال برانگیز، سریال آغاز شده و  مخاطب در اولین جرقه‌های چرنوبیل پرتاب می‌شود. در خانه یکی از آتش‌نشانان  حادثه چرنوبیل، «وسلی اِگنِتِکو». مخاطب از زاویه دید همسر وسلی ماجرا را  دنبال می‌کند و تا پایان سریال قدم به قدم شاهد از بین رفتن یک خانواده  خواهد بود. شاهد بدن‌هایی که از درون ذوب می‌شوند و سیاه. جنازه‌هایی که  درون دو تابوت چوبی و فلزی ایزوله می‌شوند و در قبر‌های دسته جمعی، زیر  دریایی از قیر و بتن دفن می‌شوند. مردمی که دلِ کندن از سرزمین خود را  ندارند و مردن را به رفتن ترجیح می‌دهند. بخش دیگر داستان در کنار سه شخصیت  تاثیرگذار دیگر روایت می‌شود. «بوریس شبربینا»، «والری لگاسف» و «اولیانا  کومیوک» تنها افرادی هستند که باید در نهایت خفقان و بی‌توجهی، کمبود نیرو و  وضعیت محدود شده و اسفباری که رژیم بر آن‌ها تحمیل کرده تصمیم‌های بزرگی  را بگیرند، راهکار ارائه دهند و دست به ریسک بزنند.     لگاسوف یک دانشمندی بود که تمام تبعات مخالفت با شوروی رو پذیرفت و حقیقت رو گفت.مشکل فنی و مشکل نیروی انسانی قدرت طلب باعث شد چنین فاجعه ای به وجود بیاد که حتی ممکنه اون تشعشعات تو بدن من و شما هم وجود داشته باشه! البته که کل دنیا رو دخیل کرده !این آیه قرآن در کل فیلم در ذهن من مرور می شد: ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس یعنی به واسطه این چیزی که انسان به دست میاره خشکی و دریا رو به فساد میکشونه !یک حادثه تلخ هم شاید یک ماه پیش در کشور ما اتفاق افتاد که نتیجه اش خطای انسانی بود، اما نه خطای انسانی غیر متعهد ، خطایی که هنوز نمیدونیم چیشد که اون اتفاق افتاد اما رویکرد دستگاه مسئول اون اتفاق چیبود؟چیزی به جز تعهد دیده می شد؟شهید آوینی می گوید: تعریفی که غرب از انسان دارد حیوان ناطق است که در یک سیر هزاران ساله تکامل طبیعی از هوش و فراستی که بتواند به تصرف طبیعت بپردازد و خود را در ابزار ساخته دست خویش گشترش دهد برخوردار شده است تصرف طبیعت همان چیزی است که باعث شده بشر زمین را تبدیل به جایی کند که خودش از آن پا به فرار بگذارد. حتی فیلم هایی که غرب از آینده زمین ساخته مثل فیلم 100 نشان از روزی می دهد که بشر سیاره ای دیگر را انتخاب می کند برای زندگی کردن.یا آدم هایی مثل جف بزوس که آینده زندگی بشری را در کپسول های معلق در فضا می پندارد و برایش سرمایه جمع میکند!اما این دور باطل چیست که بشر درونش افتاده ؟بهتر نیست این سرکشی را کنار بگذارد؟ و اصالت خودش را پیدا کند؟اینجاست که باید گفت:های آدم! به کجا چنین شتابان! </description>
                <category>حانیه دی جور</category>
                <author>حانیه دی جور</author>
                <pubDate>Fri, 06 Mar 2020 02:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>