<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اوح</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@haniehm</link>
        <description>مثلا فرمالیته میتازونه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:41:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/12314/avatar/TttVM9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اوح</title>
            <link>https://virgool.io/@haniehm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلم می خواد نوزده ساله باشم نه یک آدم بزرگ بیست‌و‌نه ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-nglhh3f06g6g</link>
                <description>دلم می‌خواست نوزده سالم بود یا بیست، هرچی، فقط بیست و نه ساله نبودم.دلم می‌خواست کتابفروشی هارو،‌سریال‌هارو بدون اینکه حس کنم این کارا برای جوونیه انجام بدم. دلم می‌خواد کتاب که می‌خرم حس اینکه چرا اینو زودتر نخوندم بهم دست نده! وقتی سریال می‌بینم پیش خودم نگم الان وقت سریال دیدن نیست! تو باید الان درگیر کار و شغلت باشی! دلم می‌خواد برم سرکار ولی شغل مناسب پیدا نمی‌کنم؛ دلم می‌خواد درگیر باشم مثل بیست و دو/سه سالگیم برام مهم نباشه چند سالمه و فقط هرکاری که دوست دارم بکنم ولی حس عقب بودن از کار و زندگی و ندونستن اینکه هنوز کجام اذیتم می‌کنه! نمی‌دونم با حسم چیکار کنم، یعنی می دونم ولی نمی‌تونم، جون ندارم؛ روانم اجازه نمی‌ده بلند شم، خوندن خبرهای اقتصادی و بودن وسط این اقتصاد مغزمو فلج می‌کنه؛ حس اینکه همه حتی تو این شرایط دارن یه‌کاری برای بهبود خودشون می کنن ولی من اندر خم یک کوچه‌م داره دیوونه‌م می‌کنه!ترس دارم، ریسک پذیریم تقریبا داره میاد نزدیک صفر و این برای منی که همه‌ی جوونیم ریسک کردم و ونترسیدم ، وضعیت عجیبیه؛ انگار از اینجا به بعد دلم می‌خواد ثبات داشته باشم ولی از طرفی  هم وقتی درست فکر می‌کنم اینطوریم که چه ثباتی؟ وقتی تازه دو ساله از وضعیت روانی افتضاح بابت اتفاق‌های افتاده برام رسیدم به وضعیت روانی نسبتا سالم، چطور باید کاری که شش سال هیچکاری نکردم و دو سال فقط جوونی کردم رو یهو تو بیست و نه سالگی جمع کنم؟حالا می فهمید اوضاع کله و مغزم چطوریه؟ خیلی خیط! انقدر بد که هر روز صبح همه‌ی این هارو با خودم مرور می کنم، بعد قرصی که دکترم برای تمرکز داشتن بهم داده رو می خورم و دست و پا شکسته خودمو می‌رسونم به شب که قرصامو دوباره ساعت نه بخورم که تا دوازده/یک بخوابم بلکه فرداش تا قبل یازده باشم و بتونم یه روزی نجات بدم خودمو!حالا این وسط فکر می کنید دلم به چی خوشه فقط؟ عشقعشقی که دارم و هر لحظه تو فکر و جونمه، نعمت بزرگی که دو سال داره می شه دارمش و هیچوقت در مورد بعداها بهش فکر نمی‌کنم، چون این یکی رو نمی تونم هندل کنم و سعی می کنم با تکنیک هرچه پیش‌آید خوش آید بگذرونم؛ و واقعا تا اینجا نجات دهنده و نقطه‌ی امیدم بوده؛ خیلی ازش الان نمی‌گم چون الان در دوران قاعدگی به‌سر می‌برم و فکر می‌کنم نشه حق کلام رو در موردش گفت، می‌ذارم برای زمانی دیگر. پس همینکه تونستم تراوشات ذهنیم رو امروز بیان کنم خوشحالم و امیدوارم پایدار باشد. والسلام و نامه‌ی گیج کننده و از هر چمن گلی من هم تمااام. </description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 14:17:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع به نوشتن دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-mem0t3syob6u</link>
                <description>از ته دلم می‌خوام که دوباره شروع کنم به نوشتن در اینجا؛ با مخاطب و بی مخاطبش مهم نیست، فقط می‌خوام عادت نوشتن رو بیارم تو زندگیم؛ همین.پس تا برگشت دوباره با دلی ذوق زده و شلوغ، خداحافظ.</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 15:39:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانی‌ام جا نزدم؛ الان که جای خود دارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-qgdpzbgpsyzz</link>
                <description>این نوشته برای شماست؛ البته نه، برای خودم؛ بغل میخواستم و تنها راهکاری که برای بغل هرچه سریع‌تر خودم به ذهنم رسید، نوشتن برای خودم بود.میخواهم بنویسم و یادم بیاورم که من بهترین سال‌های زندگی‌ام را دست‌ و پا زدم و زنده ماندم؛ میخواهم بگویم من بهترین سال‌های زندگی‌ام بدی دیدم، زشتی دیدم، ولی جا نزدم که شبیه بقیه شوم؛ من در بهترین سال‌های زندگی‌ام بدترین بودم، بدترین جوانی‌ها را کردم و بدترین روزها را گذراندم، تنها!؛ البته که نمیدانم، شاید بدتر هم وجود داشته باشد، ولی الان که بزرگ‌تر از آن روزهایم، دلم میخواهد فریاد بزنم که من خیلی گناه داشتم برای آن‌ همه غم، آن همه ناملایمتی، آن همه درد و استرس؛ من خیلی جوان بودم که مهم‌ترین درس‌های زندگی را فهمیدم، زور زدم از سیاه‌ترین روزها نور پیدا کردم که بتوانم شبم را روز کنم؛ من خیلی خیلی تنها بودم، هستم، و بعد را نمیدانم؛ ولی من برای خودم آن روزها به‌چنگ، به‌دندان، نور پیدا کردم، حتی یک شب‌هایی حالم از دیدن نور بهم میخورد، از روشنی فراری بودم، کثافت نور را که میدیدم، دلم میخواست فریاد بزنم برو گمشو، دلم میخواست کور شوم و دیگر نه نور ببینم نه هیچی، هیچی مطلق؛ ولی به‌زور نشانم داد، خدای آسمان و زمین، نور را به گردنم می‌انداخت و نمیگذاشت فرار کنم؛ برای قدر ندانستن آن نورها ناراحتم، ولی خودش شاهد است که نمیتوانستم، نمیخواستم؛ نورش را نمیفهمیدم؛ گذشت، هرروزم گذشت و بدتر میشد.من میخواهم به خودم بگویم من آن روزها را گذراندم و بد نشدم، جوان‌ترین روزهایم را تنها خوب ماندم، ولی اعتراف میکنم نجنگیدم، از جنگیدن فراری بودم؛ نه، فراری نبودم، به‌گمانم میترسیدم، فکر میکردم من آدم جنگیدن نیستم، همه‌جا همیشه میگفتم من آدم جنگ نیستم؛ برای همین در اینجا و این زمان میخواهم خودم را بغل کنم، چون من گذر کردم، نور دیدم و جنگیدن یاد گرفتم؛ ترس را کنار گذاشتم و جنگیدم، برای خودم، برای اشتباه‌های اطرافم، برای اینکه بتوانم راه باز کنم نور اطرافم را بگیرد، نگذاشتم به‌چشم‌برهم‌ زدنی نور برود و دوباره آن را پیدا کنم. من نور را اسفند هزاروچهارصد دیدم، دلم میخواهد فریاد بزنم من نور را اسفند هزاروچهارصد دیدم! آنجا که تمام تنم، تمام چشمانم، تمام گوش‌هایم داشت سیاهی را حس میکرد و میخواستم غرق شوم، نور آمد، گریه کردم، خیلی گریه کردم، بعد از گریه‌هایم همچنان بغض داشتم، ولی بغض‌هایم نمیترکیدند؛ هیچکس نبود برایش فریاد بزنم من از سیاهی مطلق نور را دیدم، به‌خدا دیدم؛ جیغ میزدم، برای خودم در بالشتم جیغ میزدم برای نور.الان من جنگیدن برای بیشتر شدن نور را یاد گرفته‌ام، تمرین کرده‌ام، و با سری بالا و شانه‌هایی محکم میخواهم بگویم من نه‌تنها جنگیدن را بلدم، من بد نشدم، من هنوز بد نشدم؛ برای همین میخواهم با این نوشته خودم را بغل کنم! من چیزی یاد گرفتم که فکر میکردم هرگز نمیتوانم، روزهایی را گذراندم که فکر میکردم هرگز نمیتوانم بگذرانم. من زنده‌ام! به روشنی نوری که دیده ام و باورش دارم؛ اینبار اما میجنگم، نمینشینم برای تماشای دوباره‌ی نوری کم، اینبار میجنگم برای بیشتر شدن نورم، من از جوان‌ترین روزهایم درد همراه خود نکشیده‌ام که این روزها که بزرگ‌تر از آن موقع‌هایم هستم جا بزنم؛ بغل میکنم خودم را برای همین، که بگویم من همچنان فقط خودم را دارم؛ پس تا بتوانم، یاد میگیرم که نورم را نگه دارم. جا نمیزنم؛ چون جوانی‌ام جا نزدم، الان که جای خود دارد!</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 18:26:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نظرت کی از یادم میری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-vdjturjako8z</link>
                <description>خیلی ناراحت میشم هرموقع که رونده میشم میام اینجا!شادیام کجام حالا که فکر زمستونم نیست کله م اینجا پیدا میشه؟ من از دیوار میخوام بگم، از هوا سقف، زمین، زمان، بطری آب، انگور، جیغ، هوار، قهقرا! بابا گلوم گرفته از دلتنگی؛ هر روش سامورایی، هر روش آریایی، هر روش اروپایی بگید، بنده انجام دادم؛ نشد که نشد، فقط اگر بفهمم دل کسایی که دلم براشون تنگ شده، برام تنگ شده آرومم میکنه! یه نوتیفیکیشن چیه برامون نمیفرستی که فلانی هم از آخرت دلش برات تنگ شده و اتفاقا اون هم فلان چیز رو دید و یاد من افتاد؟ چطور من از بوی عطر میپرم و هزار روز قبل جلو چشمم ظاهر میشه و با چشم باز تصور میکنم اون اوجاست و الان میاد یهو بغلم میکنه و میگه ببین!من همه ی این روزها از دور داشتم میدیدمت و حواسم بهت بود! اونوقت شما نمیتونی وسط این تصویر سازی من یه نوتیف بهم بدی بگی &quot;فلانی ساعت فلان همزمان با این تصویر ساخته شده در دل و ذهنش از شما یاد کرد &quot;؟ نکنه شماهام دارید کم کم به این نتیجه میرسید که کلا از اول اولش توهم بوده؟ نکنه شماهام فکر میکنید من خل بودم و خل تر شدم؟ خدا نصیب گرگ بیابون نکنه حالمو! ولی ببین جدی جدی تو هم دلت تنگ شد یه نقطه برام بفرست؛ یا مثلا یه بادکنک بفرست هوا، یا چیز کن، به یه کبوتری بگو، من پشت پنجره م برای کبوترا هرروز غذا میذارم، اونا بهم میگن، شاید نتونم الان درست توضیح بدم چطوری دل تنگی تو رو بهم میگن، ولی میگن، پس بگو، باشه؟ چون من دیگه حجم دل تنگیم نمیذاره تمرکز کنم روی صدات، قیافه ت و دستات؛ دلتنگیم هی بغض میشه، همه جا و همیشه، برای همین تنها کارم قورت دادن بغض و اینکه کسی نفهمه ست، تهش یه چیزی ازت یه جا میگم و میخندم، ولی تو دلم موقع هایی که میخندم دارم هوار میکشم! ببین میدونستی من داستان تو رو به غریبه ها برای این نمیگم که قضاوتت نکنن که تو آدم بدی بودی؟ نمیخوام هیشکی تو ذهنش تو رو ندیده بد بشناسه! ولی جدی جدی تو چطوری دلت اومد انقدر اذیتم کنی؟ من کسی رو دوست هم نداشته باشم این حجم بدی در حقش نمیکنم، انقدر کارهای ناراحت کننده براش انجام نمیدم؛ ببین من هنوز یکی میگه دلم شکست یاد خودم میفتم، مگه چقدر همه اذیتت کرده بودن که همه شو سر من خالی کردی؟ پیش خودت نگفتی یکم زیاده رویه؟ میدونستی من اونجا تازه برای اولین بار بود فهمیدم دل شکستن دل شکستن که میگن چیه؟ولش کن، حتی اینجام که به دور ازت، ازت حرف میزنم ته ذهنم میگم نکنه یکی بخونه و تو دلش بگه طرف عجب آدمی بوده! اصلا دلم نمیخواد؛ لطفا کسی، کسی رو بد برداشت نکنه؛ اعتماد کردن من مشکل داره؛ تقصیر اون نیست، من وقتی اعتماد میکنم، صددرصد اعتماد میکنم، یعنی شما بگو اینکار خلافه، من میگم آخه چون اعتماد دارم بهش هرکاری کنه درسته، اگرم اشتباه باشه لابد حواسش نبوده، وگرنه همچین آدمی اصصصلا نیست! به خدا خسته شدم از فکر کردن بهت، کاش پاک بشی از ذهن و قلبم، کاش هیچوقت هیچجوره یادم نیای، کاش انقدر از یادم بری که هرجا دیدیم، حتی اگر حرف آشنا از قدیم زدی هم یادم نیاد تو کی ای، کجا دیده بودمت، چی بودی و چیکار کردی!از یادم میری به نظرت؟ آخه من دیگه گلوم از بغض تو خیلی داره زود به زود درد میگیره، تو از یادم برو، منم قول میدم کم کم جمع کنم برم از خاکی که تو توش کار میکنی، پول درمیاری و فقط برای آرزوهات میجنگی!اگه بعد اینکه به آرزوهات رسیدی برام نوتیفیکشن اومد که تو یادتم چی؟اگر اون موقع تو یادم نبودی چی؟ من دلم نمیخواد تو به حال الان من بیفتی! ولی آخه حرصم میگیره تو چرا من انقدر برات بی ارزش بودم؟ چطوری اینطوری شدی و موندی؟ولش کن، بذار برم یه ذره بیرون، هوا به کله م بخوره و هنذفری بذارم تو گوشم و تو خیابون راه برم و باهات حرف بزنم بلکه یکم تصویرسازی بودنت بیشتر بشه، امروزو بگذرونم و تا فردا؛ ها؟ولی ببین اون شب صبح شد و تو شبش با بالاترین صدات گفتی تموم میشه فردا صبح همه چیز، پس چرا بعد این همه روز و این همه صبح که گذشته، هیچی فرق نکرده؟</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 18:07:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مغز شاعر و رفتار مهندسی قرص چی خوبه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%B5-%DA%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-rsy5zwaa7tkd</link>
                <description>نمیدونم چرا ولی دلم خواست اولش با خنده شروع کنم، پس لطفا تصور کنید آدمی که درحال نوشتنه، ابتدا نیشش بازه.انقدر ننوشتم هی فکر میکنم یه جوری شروع کنم فقط از وسط نباشه؛ بعد میگم مگه میخوام چیزی جز حال بگم؟ وسط چیه؟ وسط نداره که اصلا! حالا ول کنید مقدمه رو، میخوام عامیانه ترین حال یک انسان معاصر در اسفند هزاروچهارصد رو روایت کنم؛ با این جمله که:من دلم همیشه تنگه، قرص چی باید بخورم؟چقد باید بگذره که عادی و روتین بشه؟ چقدر بگذره فراموش میکنم؟ اصلا این مورد فراموشی هم داره؟میدونید، من با یه مغز شاعرانه، در ظاهر دارم مهندسی زندگی میکنم؛ جایی میشناسین حداقل برم داد بزنم بگم خسته ام از این وضعیت؟ چیزی میشناسین بخورم مغزم کارهای مهندسی کنه؟ علمی فقط، هنر،فرهنگ و اجتماع تعطیل؛ یا چه میدونم آیپی ای، وی پی انی چیزی که یه قسمتایی رو نفهمه، درک نکنه مثلا چمیدونم لازم نیست من یه روز که تصمیم عقلی گرفتم که فقط راه برم تو تجریش و حس خوب بگیرم، شروع نکنم هنذفری بذارم تو گوشم و یه مکالمه ای رو شروع کنم با خودم اجرا کردن که دو طرف قضیه خودمم! ببین من حتی وقتی دارم کروسان میگیرم که حواسم پرت بشه و غرق لذت دنیوی بشم هم تصور میکنم تو هستی، که اگر بودی چقدر از این کروسانم قرار بود برای تو بشه؟ تو هم فکر میکنی سس شکلات کم ریخته روش نه؟ ولی واقعیت اینکه من حتی نمیدونم تو کروسان دوست داری یا ازش متنفری؟ ببین من فقط میدونم تو تلاش میکردی آدم خوبی باشی، ولی چرا آخرش باهام اونطوری رفتار کردی؟ چرا هیچوقت هیچی نگفتی از کارهای بدت؟ میبینی؟ من حتی ته این متن هم دارم باهات حرف میزنم، بارون که میاد پیش خودم میگم تو فکرت من که هیچوقت نمیام، ولی اونایی که از ذهنت میگذرن چه جوری ان؟ یه جا که بهم داره خوش میگذره تصور میکنم که اگر تو بودی و بعدش برات تعریف میکردم چه رفتاری داشتی؟ چطوری میخندیدی به سوتی ای که دادم؟ روزایی که نمیتونم دیگه خودم رو هول بدم برای زندگی و چسبیدم به تخت، فکر میکنم اگر بودی میومدی دنبالم که بغلم کنی؟ ببین من تا الان هیچ بغلی اندازه ی بغل تو برام امن نبوده؛ بعد یادته تو با بی امنی و بی اعتمادی تمام بهم تهمت زدی و رفتی؟ پس چرا من نمیتونم این کار بدت رو بذارم کنار بغلی که همه ش از تو تصورم میکنم و ازت متنفر شم؟ اصلا متنفر بخوره تو سرم، چرا نمیتونم دلم رو کنترل کنم کمتر برات تنگ بشه؟ ببین من از همه جا و همه ی کارهات میتونم تصور کنم که من ارزشی نداشتم برات و تو مدل و اندازه ی من برای آدم هایی که وارد زندگیت میشن سخت نمیگذرونی و راحت میذاری کنار و به زندگی ادامه میدی، حتی شاید قوی و موفق تر!ولی ببین من حتی اینجام با تو کار ندارم، ولی میخوام بدونم، میدونی چطوری میتونم مثل تو بشم؟ آخه من همه ی آدمهای گذشته م که بد بودن هم جاهایی میرم که خوبی و خوشی هستش و نشونه های اونا هم هست رو تو ذهنم مرور میکنم. ببین من میدونم هیچوقت برات مهم نیست و نمیشه، ولی من دلم برات اندازه ی همه ی روزهایی که ندیدمت، الان تنگه؛ حتی شاید دوبرابر نه سه برابر ول کن بابا حتی وسط این متنم هم که میخواستم از خودم بگم تو هستی! من از تو و خودم ناراحت نیستم، فقط دوست دارم بدونم چطوری راحت میگذری؟چطوری ملت راحت میگذرین؟</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 18:09:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبودی دیگه...اشکال نداره</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-ijrjrttbcmo8</link>
                <description>یه زمانی هم هدف نوشتن نبود؛ هدفم بیان یه حرفی بود، یه جایی بود، یه حالی بود؛ یطوری که مثلا ببین اینجا به من اینطوری گذشت، اگر نبودی اشکال نداره من از کلمه وام میگیرم بهت میگم منظورم رو؛ منتها یه جایی دیگه از اعتبار کلمه هم نخواستم استفاده کنم، به این صورت که اگر نبودی و ندیدی و نپرسیدی، من کی باشم که بگم چه خبر بوده؟ ماشالا خودت خسروانی هستی!</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Tue, 16 Mar 2021 21:57:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمانده تون اومد که!</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D9%87-eihsoa15ovmw</link>
                <description>خب، سلامعلیکم. اینجانب اوح اومدم بعد چندوقت باهاتون دوباره حرف بزنم. با این تفاوت که همه ی حس هایی که قدیم داشتمو بذارین یه گوشه، و یه آدمو تصور کنین که فقط &quot;غصه&quot; ست! غصه م هم اول از آدما بود؛ ازینکه چرا فلان میکنن چرا بیسار میکنن، چرا قدر نمیدونن چرا نامردی میکنن چرا چمیدونم طلبکارن چرا بی وفان و هزارتا چرای دیگه؛ ولی میدونید چیه؟ همه ی اینا زنجیره ست، یعنی من از همه ی بدی هایی که این چندوقت دیدم هم میتونم درس بگیرم و حواسمو بیشتر جمع کنم و بگم دمشون گرم مثلا این بدی رو کردن تا من این قضیه رو بفهمم، میتونم هم تصمیم بگیرم دقیقا عین همون کارایی که با من شده با بقیه هم من انجام بدم که بیفتم تو اون زنجیره! چون قطعا به نظرم آدمهایی که بدی میکنن خواسته یا ناخواسته، یک جایی بلخره دیدن و تجربه کردن؛ حالا در هرصورت نمیخوام اینجا بشه سیمای خانواده و منم بشم هرمز شجاعی مهر!خواستم بگم من روش اولو انتخاب کردم که از تجربه هام فقط درس بگیرم برای حواس جمعی بیشتر، ولی میدونید کجای کار میلنگه؟ همینجا!دقییقا همینجا! که من درحالت منطقیم بسیار زیبا تحلیل میکنم و بسیار زیباتر تو ذهنم میچینم که بشینم سخنرانی کنم؛ ولی چه فایده؟! احساسات آدم رو میکشه! دلتنگی نفس آدمو بند میاره! نشستی داری منطقی میگی {خب بابا اشکال نداره تجربه شد دیگه، داری زندگی میکنی برا همینا}، که ناگهان احساسات زیبات میاد و میگه {که اصن چرا با من اینکارو کرد؟ چرا چمیدونم این کارایی من که براش انجام دادمو ندید اصن؟ } بعد تو ذهنت عر میزنی! بعد عصبی میشی. میبینید! من حتی وقتی میخوام بنویسم هم یهو احساساتم قاطیش میشه و نمیذارن اونطور که دلم میخواد پیش بره، در هرصورت، اهالی!میخوام بگم من تصمیم گرفتم آدم بد با تجربه های بد نشم، و در عوض همچنان آدمی بمونم که درسته، منتها با تجربه های بد که میخواد ازشون تو تصمیم گیری هاش استفاده کنه!نکته ی مهم میدونید چیه؟ اینکه من بعد از هر ضربه ای که از سمت آدمها میخورم، چندین ماه فلج میشم!اونم نه یه فلج معمولی! بلکه فلج حرکتی و ذهنی؛ طوریکه فقط تو ذهنش تصمیم میگیره، تو ذهنش جلو میبره قضیه رو و تو ذهنش به نتایج خوبی میرسه ولی در عمل همه ی اینها زیرخط صفره:)نمیدونم بگم برام دعا کنید که از این یکی اتفاق با موفقیت تمام بیرون بیام و خودم تکون بدم و بتونم زندگیمو سروسامون بدم یا که دعا کنین طبق تصمیمم جلو برم یا که دعای خاصی کنین برای نجات از وضعیت:))فقط در آخر میخوام بگم من همون آدمهایی هستم که تو کوچه و خیابون ومترو میبینید که خیلی شاد و دنیا به هیچ جاشون و توانمندن و با قدرت! ولی اینطوری نیست حداقل الان اینطوری نیست! شاید قدیم بود ولی دیگه نیستم، ضربه ی هر آدمی انقدر روم تاثیر گذاشته که دیگه نیستم؛ متاسفانه البته:)آهاااا اینم بگم، که همیشه ی خدا در همه ی مواقع حسرت آدمهایی رو میخورم که بعد از هر ضربه قوی تر میشن و کارهای مهم انجام میدن، دقیقا درست برعکس من.</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 20:58:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنشینید, حرف دارم؛ گول میخورید, بروید</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-uqxcdegacycm</link>
                <description>الان که در حال نوشن این نوشته ام, باید بگویم که از هیچ میخواهم بگویم و حرف بزنم. از هیچ بودن این نوشته همین بس که هیچ کلمه  ای درباره ی هیچ موضوعی در ذهنم نیست؛ منتها میخواهم بگویم. مثلا دیده اید هوا را؟ دیده اید درختان را؟ دیده اید سر به فلک کشیده همه چیز؟ شنیده اید؟ خوانده اید؟ خوب است اگر آری؛ خوب است اگر نه؛ ازینجا که منم هیچ چیز معلوم نیست, آینده ای نیست. ها! خوب شد؛ دیدید؟ موضوع پیدا شد! آینده! از آینده ی خودم همین بس که هیچ چیزم معلوم نیست؛ حتی در پس ذهنم! پس ذهنم؟ این چه کلمه ای است پسر! ولی خب نیس. رویا ندارم. فکر و برنامه ای برای رویا سازی ندارم. حرفی برای آینده ام ندارم؛ ولی نمیدانم, دلم میخواهد همراهم شوید از تنهایی در بیایم. واقعیت این است از نوشتن الان هدفم درآمدن از تنهایی است. میخواهم شریک یا شرکا پیدا کنم. بفرمایید بنشینید چایی بیاورید و بدون هدف مرا بخوانید. چرا؟ چون یکبار این هموطنتان آمده از تنهاییش بگوید. نمیخواهید بشنوید؟ نمیخواهید همراه شوید؟ بروید. کار مهمتری دارید؟ بله که دارید, معلوم است همه کار مهم تر و اولویت مهم تر دارید از اینکه بنشینید مرا بخوانید. ولی چه کنم که دست روزگار در ذهنم زده که با شمایی که همیشه برایم بودید درمیان بگذارم. بدون برنامه بدون موضوع و بدون حرفی. صریح تر بگویم, در عذابم. و حتی شاید بعد از این هم بنشینم برای خودم اینجا دردودل بنویسم از تنهایی در عین آشفتگی, و بله! این نوشتن بوده که من را همیشه در همه حال نجات داده است. پس دوباره برای بار چند هزارم پناه می آورم به کلمه از شر هرآنچه مرا در عذاب میگذارد, هر آنچه که نمیگذارد عادی باشم و بتوانم راحت و بی دغدغه کارکنم, تمرکز کنم و یا حتی در &quot;هیچ &quot; لذت بخش باشم. حال هم شما را میسپارم به خداوند منان و آرزو میکنم در این حال نباشید, که اگر هستید نجات دهنده, خودتان یا کسی در اطرافیانتان باشد. سپاسگزار همراهیتان هستم و برای صبوریتان کلاه نداشته ام را از سر برمیدارم و چند دست محکم, از آنها که مادرم در بچگی میگفت خیلی صدا دارد, یواش تر بزن,  برایتان میزنم.</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Tue, 04 Aug 2020 19:38:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هیچ جا رونده نشدم، ولی اومدم</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%85-kc6w7loxcxbj</link>
                <description>خب، من از هرجا رونده شدم، هروقت و هرروز و هرساعت اومدم اینجا! اومدم اینجا نوشتم که آااای ملت،دلم تنگه؛ آآآآی هم وطن،خسته ام؛ آآی فلانی، ول نمیکنن! ولی الان چی؟ هیچی؛ هیچیه هیچی. اومدم بنویسم از دوران و روزگار، از اینکه تا الان چی شد و داره چی میشه، البته دروغ نگم دل و دماغ اینکه چی شد و چی ها نشد رو ندارم؛ ولی براتون از چی ها داره میشه میگم، که یعنی مثلا شما نمیدونید و الان درحال زندگی نیستید؛ بلخره آدمی باید یجوری به یه طریقی کار عبث بکنه دیگه! نمیشه که مفید مفید مفید تا کی؟ به کجا این همه مفیدو ببرم آخه؟ شماهم نوشتن منو جدی نمیگیرید نه؟ احساس میکنید یکی اومده یه چی بگه و بره! ولی نه آقا نه لیدی این حرفا چیه! الان من و شما جفتمون تو کروناییم! درسته یا نه؟ جفتمون کله هامون خرابه به خاطر این اسیری، درسته یا نه؟( حالا بیاید کامنت بزارید که نه من کله م سالمه و دارم عشق دنیارو میکنم، تا بیست امتیاز این مرحله رو بگیرین) همه ی اینا به کنار، جفتمون دلمون برای کلی چیزه قبل این کرونای فلان فلان شده تنگ شده، دلمون برای کافه و کوفت و زهرماره بیرون خونه لک میزنه ولی خب چه میشه کرد، فعلا باید بشینیم همو بخونیم و لایک کنیم! که چی بشه؟ آفرین،هیچی! ولی خب از آمدن و رفتن کلا همیشه همین بوده، سودی بی سود.از همه ی اینا که بگذریم، باید تو این وضع همزمان که داریم فشار ناراحت نبودنِ مدام رو تحمل میکنیم، باید امید به آینده و روحیه ی شاداب و نیشِ بازم داشته باشیم که یه موقع خدایی نکرده فلانی که بقلمونه به خاطر ما روحیه‌ی نازنینشو از دست نده و فکر کنه دنیا بد و اَخ و پیفه! که ماهم بگیم نه بابا دنیا هنوز خوشگلیاشو داره! ببین روحیه‌ی منو، ببین این نیشو! خلاصه ناراحت شدنمون به کنار، مسؤلیت اجتماعی بشر و هم خونه بودنمون با دیگران یه کنار خیلی بزرگ! اینجاست که شما مدام فکر میکنی چرا تنها زندگی نمیکنم؟ که باید بگم متاسفم! تنهام زندگی کنید هزارجور سوال دیگه میاد سراغتون، مخصوصا اگر تو تنهاییتون بخواین ناراحت باشین که دیگه دِ بدتر!خلاصه من رونده نشده از هیچ جا، اومدم پراکنده و مختصر حرف بزنم و بگم زندگی دردسر داره خوشگله، جدی نگیر! چیزه باز من شکر خوردم، بگیر لیدی جون بگیر جنتلمن، چون اگر نگیری اون میگیره ت و افسار بیفته دست اینام که میدونید دیگه، خدارو بنده نیستن!</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 23:47:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش فعل &quot;گذشتن&quot; نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%81%D8%B9%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-smynlmkj0pmc</link>
                <description>خب، از آخرین نوشته ام توی ویرگول یازده ماه میگذره! کاش از اولش میومدم اینجا مینوشتم تا عمیقا خودم، دوران خودم رو میتونستم الان بخونم؛ ولی هم یادم نبود هم حسش نبود بیام و بشینم اینجا غر بزنم و آه و ناله کنم. گذشت؛ الان بهترم؛ از دوران افسردگی و پسا افسردگی دراومدم، ولی این سری با کمک دکتر و قرص! چرا؟ چون دوستم مٌرد. یعنی بعد چندماه از مرگش، خواب دیدم که حامله ست و برای اینکه به کسی نگه خودشو زده به مردن و بچه به دنیا بیاد و بزرگ بشه اونم پیداش میشه؛ ولی خب من تشییع جنازه دیدم، سنگ قبر دیدم، گریه کردم و دیدم برای مرگ صوفی گریه میکنن،همه و همه ی اینا باعث شد از خودم بیخود شم. گفتن ایست قلبی کرده ولی من حدس به خودکشی میزنم! داغون بودم و اگر بهش فکر کنم قرصامو نخورم داغون میشم! اول که گفتن ایست قلبی پیش خودم میگفتم خودکشی بود راحت تر قبول میکردم، الان که به خودکشی فکر میکنم میگم چرا هیچ کاری نکردم؟ چرا جلوشو نگرفتم یا چمیدونم ننشستم پای حرفاش؟گذشته؛ هشت ماه گذشته. بیست و هشت دی بود و الان هفت مهره! هشت ماه و نه روز حدودا گذشته. تکرار میکنم&quot;گذشته&quot; خیلی گذشته. ولی من همچنان منتظرم نه ماه بشه، بچه به دنیا بیاد و یکم بچه رو بزرگ کنه و برگرده! دکترم ازم پرسیده اگر برنگرده چی؟ که نمیدونم. که نمیخوام بدونم. که تصورش سخته و کاش برگرده و این یکی کار سخت رو به من نسپره. بله، میدونم در زندگی این سختی وجود داره، میدونم حالا حالاها آدمیزاد باید مرگ عزیزانش رو ببینه، ولی برای من همچنان قبول کردن نبود صوفی سخته، و سخت اینکه میتونستم حداقل ترین کارهارو براش بکنم و نکردم! الان که دارم مینویسم پیش خودم فکر میکنم که چرا مینویسم؟ دلم میخواد بشنوم و بخونم که «قبول کن» «مرگ حقه» «شاید اگر توهم باهاش حرف میزدی بازم کار خودشو میکرد و تصمیمشو گرفته بود» یا همه حرف هایی شبیه اینها؟ جدا به نظرتون اصلا چرا دارم درمیون میزارم؟ خودم نمیدونم و هیچ تصوری ندارم و فقط میدونم که الان بهترترم.آروم ترم. حس میکنم یه دیواری بود که توی یه کوچه بن بست بود و هیچ رفت و آمدی توش نمیشد، و حالا من تکیه دادم به اون دیوارو دارم باهاش حرف میزنم. به همین شیرینی، به همین بی کسی.</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2019 16:19:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>كائنات!وا بده مارو؛مدارا بياموز</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D9%83%D8%A7%D8%A6%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%8A%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B2-dld1ejx9qnqz</link>
                <description>فحوای کلام میدونید چیه؟اينكه نگارنده حالش بهم ميخوره از سُست عنصري خودش.از شُل كن،سفت كن بازياش عصبيه.هر جاده اي كه انتخاب ميكنه و شروع ميكنه به راه رفتن،به ده قدم نكشيده زااارت، خسته ي عالم ميشه.اصلا انگار انگيزه تو اين بشر به صىورت ده امتياز ده امتياز،چند وقت يه بار تزريق ميشه،در مدت زمان كوتاه هم به فاك ابديت ميپيونده!آخه بابا يه جوري بمون من يه هدفمو به يه جاي ثابت برسون بعد تموم شو!تصور كنيد يهو وسط جاده ي يه طرفه راننده خسته بشه،نه دلش ميخواد برگرده،نه جون داره ادامه بده،دست خودشم نيست،&quot;توان&quot; نداره! شما باشي اعصابت خرد نميشه؟حرصت نميگيره؟بابا آدمي هم صبر و حوصله اي داره ديگه؛هي با لبخند و انرژي مثبت و فلان و بيسار شروع كني،از يه جايي بفهمي اوا! انگيزهه كو؟اين بي مروت كجا رفت باز؟ حالا بيفت كتاب انگيزشي!فيلم انگيزشي!جمله انگيزشي!زهرماره انگيزشي!هيچي جناب قاضي هيچي به هيچي.دوباره بايد بيفتيم پيدا كنيم انگيزه فروش رو،كه بلكه دوباره شروع کنیم جاده رو! حالا كي شروع كنيم به حركت رو والا خودمونم موندیم توش!فقط تروخدا آقاي قاضي،اول پرونده ي ما بنويسيد «نگارنده خسته ست،انقد سربه سرش نذار كائنات»</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Fri, 02 Nov 2018 02:59:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش بالکن</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D9%84%DA%A9%D9%86-ysg9leomiz65</link>
                <description>برای آدمی مثل من که علاقه ی زیادی به تنهایی گذراندن داره،کتاب و لپتاپ و گوشی و دفترچه ی سبز محبوبم و صدالبته &quot;چایی&quot;،وسایل فستیوالم حساب میشن.بالکن خونه قبلیمون انقدر کوچیک بود که دو زانو دم درش کنار گلهام با لیوان چاییم میشستم و اوج کیف دو جهانو میبردم؛مخصوصا وقتی هیچکسِ هیچکس تو خونه نبود. با خودم با گلها با آسمون حرف میزدیم.حالا الان این خونه ی جدید بالکن نداره؛یه پنجره ست سمت کوچه!یه سری گل رو سکوی جلو پنجره و بقیه هم توی خونه.الان من و فستیوالم همه ش تو اتاقیم و گلها شدن دیوار اتاقم که زرد و سبز رنگ کردم.الان وقتی دیگه واقعا دلم هوا بخواد و آسمون،پنجره رو باز میکنم و با لیوان چاییم ازش آویزون میشم و همه جارو میبینم؛بیشتر سمت چپمو که نور از اون سمت غروب میکنه و چه رنگهایی خدا!بعضی موقع ها انقدر دلم میخواد بشینم لبه پنجره و پاهام توی هوا معلق باشه و پایین هم آسفالت کوچه؛ولی خب شهروند بودن و رعایت آدابش دست و بالمو بسته.یه موقع هایی پیش خودم میگم کاش شهرداری یه روز از کوچمون رد بشه و به خونه ی ما اشاره کنه و بگه «فوری برای این واحد از این ساختمون یه بالکن بسازید!»بعد بیان پنجره مونو بکنن و جاش اون بالکن خوشگلو بزارن.منم فرداش به پاس تشکر از شهردار،با یه گلدون شمعدونی برم دفترش.</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Thu, 25 Oct 2018 18:24:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هایپ برسون رئیس</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%BE-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%86-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-eyule0dopfdt</link>
                <description>حتما شنیدید که میگن هدف داشته باش و بجنگ و به گذشته نگاه نکن و خیره به آینده تا جان در بدن داری تلاش کن!قشنگ هم میگن.تاکیدهای زیبا،ترکیب بندی های زیباتر،همراه با بار انگیزشی بالا؛منتها پس من چرا تا میام زُل بزنم به آینده یهو انگار سکته میکنم؟چرا موقع هایی که همه ی حواسمو گذاشتم رو‌ هدفام یهو کائنات باهام مسخره بازیش میگیره و میشم جسمی بیمار و ناتوان از حرکت؟ این جمله هایی که میگن، برای اون وسطا که نگاهت به آینده ست و خسته شدی چرا چهارتا جایگزین نگفتن؟الان خود بنده رو شما به عنوان مثال بنگر آقای رئیس!سه ماه زحمت و تلاش و ممارست و‌فلان و بیسار!حالا هی نا ندارم برای ادامه!هی خستمه؛هی سبک میشمارمش هی اصلا نمیبینمش! هی ویدیو انگیزشی برای ادامه،هییچ.هی سرزنش خود،هیییچ تر.چیکار میکنی آقای رئیس؟اگر ما دکمه ای چیزی پیشت داریم و‌ گذاشتی رو توقف لحظه ای،بی زحمت یه ندا بده انقدر ما اینور الکی حرص نخوریم پیری زودرس بگیریم در حسرت هدفامون پودر شیم و علاف و داغون بیایم وَرِدلت؛برای رزومه خودت بَدِه،ما که تلاشمونو دیدی داشتیم میکردیم،این وسطاش موندیم که دمت گرم،هایپی رانی ای دلستری چیزی برسون که ادامه ش بدیم هر دو طرف خوشحالشیم آخه قربون تو من برم.</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Thu, 25 Oct 2018 05:02:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم یه جوریه،توش گرمه</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%AF%D9%84%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-zj0utismbozc</link>
                <description>اگر جزو دوستای نزدیکم باشین و باهاتون راحت باشم،وقتی ازم بپرسین &quot;چطوری؟&quot; معمولا میگم &quot;دلم یه جوریه&quot;،حتی شده بدون اینکه پرسشی بشه،چشم تو چشم که شدم گفتم &quot;دلم یه جوریه&quot;؛غریبه و رودربایستی دار هم که باشین، جوابی جز خیلی خوبم نمیدم!.نوجوان که بودم انقدر این جمله برای مامانم اعصاب خرد کن شده بود که هر چندماه میبردم پیش دکتر معده و گوارش و فلان که بفهمه من چمه!هرجام میرفتم دکتره میپرسید خب چطوریه یعنی؟منم میگفتم یه جوریه دیگه.توش گرمه،بعد همینطوری انگار گرماش میاد بالا تا زیر گلوم،بعد وسطای دلم انگار یه توپ کوچیک هی بالا و پایین میره،بعد اطراف این توپ میلرزه و یه موج گرما با خودش میاره تا گلوم.یه چنددقیقه نگاه میکردنم،دفترچه مو میگرفتن و همزمان با نوشتن آندوسکوپی و آزمایش،رو به مامانم میگفتن :عصبیه تو خونه؟مامانمم همیشه جوابش این بود که نه آقای دکتر،اتفاقا خیلی خیلی در همه ی شرایط بچه ی آرومیه(که راست هم میگفت!همیشه تا الان!من آروم ترینم،مخصوصا مواقعی که همه دارن از استرس میمیرن،هیچ ری اکشنی که اون همه هم،متوجه ی استرس من بشن نداشتم و همچنان ندارم!).دکتر هم میگفـت:پس استرس داخلیش خیلی بالاست.منم بهشون میگفتم که اتفاقا اصلا استرس نمیگیرم!کل مسیر برگشت هم مامانم هی به حالت شوخی میگفت: استرس چی داری آخه؟خرج خونه دستته؟منم طبق همیشه جواب میدادم که دکترش بدرد نمیخورد و چرت میگفت و چیزی نیست و من دیگه باهات دکتر نمیام!الاکه 22ساله ام و در حال تایپ،میگم که من دلم یه جوریه،خیلی هم یه جوریه!گرما هی بالا و بالاتر میاد!انگار یکم بالا تر از نافم سمت چپ یه قلب دیگه دارم و هی میلرزه.وقتی اینطوری میشم طبق معمول یکم رو به دیوار یا جلوی آینه ی دستشویی با خودم حرف میزنم و هی به خودم میگم هیچی نیست،بعد میام دراز میکشم و هی اون توپ تو دلم تا معده مو نوازش میدم که بابا چته؟بگو خب!بعد هی بیشتر میشه،انقدر بیشتر که خوابم میبره،فرداش از خواب پامیشم و گلاب به روتون یه بالایی میارم و اگر دلم بخواد که باز یه جوری میشه،اگرم نخواد که خداروشکر اون روز دلم یه جوری نیست!توش گرم نیست!</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Wed, 24 Oct 2018 02:36:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شماهام با این پاییزتون!</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%D8%AA%D9%88%D9%86-fsptxmpyhbng</link>
                <description>در واقع فقط دلم میخواد امروز اینجا بنویسم.به قول متنی که چندسال پیش تو فیسبوکم نوشتم،امروز فقط &quot;زِرم میاد&quot; بی هیچ هدفی.یعنی اگر یه صندلی در رأس باشه و چندین صندلی در اطراف،من اونی ام که میرم رو رأسیه میشینم و تا بتونم حرف میزنم.بدون هیچ موضوع و پیش زمینه و فلانی؛شماهام اگر کار دارین و احساس میکنین باید نوشته آموزنده بخونید یا سخنرانی علمی بشنوید همین الان بگم که دارید سوخت میدید.بنده دمدمی مزاجم و این صحنه هم متعلق به عموم مردم.حالا چرا من انقدر با دعوا اومدم جلو؟مگه شما بنده های خوب و بده خدا چیزی گفتین که من با چاقو میوه خوری خونمون وارد گود شدم؟بُگذریم،بُگذارید کمی چند از فصل مزخرف پاییزتان برایتان منبری رفته و زِری زنم.شنیدم پرسیدن حالا چرا &quot;پاییزتان&quot;؟زیرا بنده از فصلی که هوای مشخص و واحدی ندارد و به تازگی فهمیده ام که با شروع اولین روزش دچار افسردگی فصلش میشوم خصومت شخصی زیاد از نوع &quot;دهنت سرویسه اگر روزی به قدرت برسم!&quot; دارم؛کما اینکه از قدیم هم با فصلی که همزمان با شروع اسارت کودکان و نوجوانان در مدرسه آغاز میشود میانه ی خوبی نداشته ام؛لذا خودش از ابتدا خواسته کدورتی بینمان باشد و اینجانب هم خوراکش ایجاد کدورت و مدیریت به نفع خود و لجبازیست!حالا خلاصه من میام پایین و میکروفو میدم به یکی دیگه؛ولی شماهام کمتر پاییز پاییز کنید!کمتر شعرمعر بگید!(گویا دوباره چاقو را درآورده)کمتر خش خش کنید روی برگ درختان زرد.چه خبرتونه؟مگه پارسال پاییزو ندیده بودید؟سال پیشش چطور؟اصلا آره!من از اینکه روحی منو کند کرده شاکی ام دارم سر شما خالی میکنم!میتونم میکنم؛میخوای همین تریبونم ازمون بگیر و از پاییز جونت حرف بزن!ها؟نظرت چیه؟</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Mon, 22 Oct 2018 15:41:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا چاییم سرد شه</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%AA%D8%A7-%DA%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D9%87-hdt2sith9rvy</link>
                <description>*اول بگم که انگیزه ی شرو ع و پایان نوشتن الانم سرد شدن چاییمه!*خب بزارید یه سری شفاف سازی کنم.دیگه با اسم و فامیلم اینجا نیستم چون اینطوری راحت ترم.اون میزان سکون و ناراحتی که از شروع اومدنم به اینجا بود هم دیگه نیست و به دوران کمی تا بخشی &quot;سرزندگیم&quot;برگشتم.هنوز دلتنگم و هنوز تو ذهنم کسی هست که باهاش زندگی میکنم؛ولی دیگه همراه با فکرای تکراری به تخت نچسبیدم.مغزم یکم منظم شده و به نظرم منظم تر هم میشه.یه سری کار شروع کردم به یادگیری که حتما به موقعش از خوبی ها و بدی هاش میگم.فقط بدونید یکی از دلایل بهتر شدن حالم این بود که دلم نمیخواست نوشته های اینجام تبدیل بشه به «ناراحتی های یک دختره ول نکن!»لذا خودمو با چنگ و دندون برگردوندم به دوران نوشته های رنگ و رو دارم؛ولی به خودم این اجازه رو دادم که گهگاهی هم سراغ اون حالمم بپرسم و به عبارتی بیارمش وسط زری و نادیده نگیرمش،که بعد دوباره پررنگ بزنه بیرون!پس یه گوشه چشمی هم برای اون فضا و حالم داشته باشین.در آخر هم بگم که من همیشه خودم دستمو گذاشتم رو زانوهام و پاشدم و ادامه دادم!منتظر و چشم به راه هیچکس نبودم!برای همین همیشه وقتی حالم خوب میشه و دوران حال بدیم میره،قدر خودمو برای خودم خیلی میدونم!خنده داره ولی برای من واقعیته؛به همین خاطر تا لحظات آخر نمیزارم کسی حالمو شکست بده چون برای خوب شدنش خیلی زحمت کشیدم؛و موقعی هم که شکست میخورم میفهمم دیگه تمومه و فعلا نمیشه!خلاصه که این کاربر جان گرفت از بس که جان داد.چاییم یخ شد</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Thu, 13 Sep 2018 05:41:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتون تنگ[ِش] میشه چیکار میکنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%90%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-lztjvgdnxzdy</link>
                <description>اگر تمام ساعتها دارید به آدمی که دیگه تو زندگیتون نیست فکر میکنید،روزمره میگذرونید،مکالمه برقرار میکنید و داستان میسازید،واجبه دستمو بیارم جلو و بگم از آشناییتون خیلی خوشحالم.فقط اینکه چطوری دووم میارید؟چطوری این میزان نداشتنش رو تحمل میکنید؟اصلا چطوری خودتونو راضی میکنید به فقط همیشه تو فکرتون بودنش؟چطور انقدر صبورید؟چطوری قانع شدید؟تا وقتی بود هیچ حسی بهش نداشتم!یعنی اصولا همچین آدمی ام!وقتی کسی ازم دوره انقدر باهاش زندگی میکنم که نزدیکترین فرد در عین نبودنش به منه؛ولی وقتی هست حس میکنه برام مزاحمه!(میدونم خودم این حسو بهش میدم،ولی از ناخودآگاه بودن رفتارم دارم در جریانتون میزارم).الان نیست.تقریبا دوسالی میشه.میدونم زنده ست؛وفقط همین.خیلی دوست دارم بدونم اصلا شده یک ثانیه ی یکی از این بیست واندی ماه،من از فکرش گذشته باشم؟نمیدونم،شده اونم مثل من بعضی جاها بره و بگه کاش فلانی اینجا بود؟شده تودلش یه ذره یواش بگه ،دلش تنگم شده؟میدونستید من همه ی این اتفاقات، واو به واو یکبار دیگه برام پیش اومده و وقتی اون آدم قبلیه برگشت، دور از حد تصوراتِ همه ی روزهایی که باهاش زندگی خیالی داشتم بود؟میدونستید الان از ازون آدم متنفرم؟پس بزارید یک چیزی رو بگم که بدونید.من به همون اندازه که دلم میخواد این یکی برگرده به همون اندازه نمیخوام برگرده!نمیخوام مثل قبلی ازش متنفر بشم.وای خدای من! ببین چقدر سفره ی مریضِ دلمو براتون بازکردم!ولی حالا که به اینجا رسید بیاید یک عاشقی جانانه ی شبانه م رو براتون این سطرهای آخر بگم.اکثر دم صبح ها،بعد کلی فکرشو کردن وقتی میخوام بخوابم تو دلم میگم«میخوابم به امید توی خوابم دیدنش» و انقدر حس خوبی بهم میده که خدا میدونه.برای همینه میگم بعد دست دادن میخوام ازتون بپرسم چطوری صبوری ندیدنش رو کردید؟!!حقیقتا دلم میخواد فقط بیاد بهم بگه منم بعضی موقع ها توی فکرش بودم.منم یه نخود سهمی داشتم از تصوراتش.اصلا نیاد که همیشگی باشه،فقط بهم بگه!  من اندازه ی شماها نمیتونم صبور باشم.البته نمیدونم شاید شما راهکاراتونوبگید شدم هم قدتون،حتی بلندترتر تر تر.</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Mon, 06 Aug 2018 02:03:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من باب تصورهای الکی</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%84%DA%A9%DB%8C-lyymxeoowqkf</link>
                <description> خب،عرضم به حضورتون که اینجانب در زمینه ی تصور کردن اشتباه زدم؛بدم اشتباه زدم!از تصور کردن آینده ی کاری و روابط ها،تا کوچکترین و خرده ریزترین مسائل!و پذیرفتن این اشتباه،سخت ترین کاریه که من هرروز با برعکس دیده شدن تصوراتم میکنم.تو همین دو خط حالتون از کلمه ی&quot;تصور&quot; بهم خورد نه؟ببینید من چی میکشم حالا.البته که شما تقصیری نداریدا،ولی خب درهرحال دیواری نازک تر از شما فعلا ندارم.واقعیت اینکه من ذهنم از ناراحتی این مسئله مرتب نیست که بخوام به ترتیب،یا بزرگ به کوچیک اشاره کنم؛پس بدونید هرچیزی که به ذهنم(دهنم)میاد میگم.من کل دوران نوجوانیم برای لحظه به لحظه ی جوانیم برنامه داشتم!وقتی میگم &quot;برنامه&quot; بیشتر منظورم فوق برنامه ست. یک انسان فوق موفق و موثر و مستقل برای خانواده و جامعه(بله متاسفانه همین اندازه کتابی و شعاری!).تصورم از دوستی ها بر مبنای دوست داشتن ها بود!نه رسیدن به پیشرفت کاری و بالارفتن مقام و منصب.تصورم از رابطه،عشق بود؛نه بودن با کسی برای تنها نبودن.تصورم از زندگی آینده همه ش تلاش و موفقیت بود.من فکر میکردم تو همه ی این مراحل قراره خودمون باشیم،هی تغییر نکنیم هی با دیروزمون عوض نشیم هی ده مدل نقاب نداشته باشیم،هزار مدل ادا درنیاریم و حرف نزنیم.جوگیر نشیم و فکر کنیم آسمون سوراخ شده و زارتی ما افتادیم!من هفته ای چندبار همه ی این بودن و نبودن ها با پتک میخوره تو سرم که خلاف تصورم هستن.دوروبری هام هرروز عوض میشن و باید تو هر نقابی شده قبولشون کنم،چون من آدم دوست داشتن های نوجوانیمم!حجم پذیرفتنِ خلافِ تصوراتم خیلی زیاد شده،در حدی که مدتیه خودمو فراموش کردم و دنبال پذیرش های خطای فکریمم.حالا از نوجوان تصوراتم تقریبا دورم و بیشترین ناراحتیم همینه.من فدای پذیرش ها دارم میشم و نمیدونم تا کی قراره ادامه پیدا کنن!حتی نمیدونم چرا اصلا خودمو انداختم تو دور قبول کردن؟چرا وا ندادم به دست روزگار؟اصلا چرا تغییرات و خلافها برام عادی نمیشن؟نمیدونم شاید الان فریاد درونمه و قراره پایانی باشه؛شاید هم مسخره بازی درونم برای ساعتی وا دادن باشه(البته در عین وا ندادن).همین.این شما و این دومین نوشته ی از مغز به کیبورد آمده ی اینجا.</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jul 2018 00:22:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولِ کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@haniehm/%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%8D-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-t8qgz7lxfamy</link>
                <description>در عین اینکه هزارتا حرف و دلیل و فلان دارم برای پناه آوردن یا به عبارتی خیمه زدن به اینجا،چند دلیلکی هم برای نبودن و رفتن دارم؛اما دلم به اینجا بودن روشنه!لذا میخوام خیلی از همه جا و همه چیز حرف بزنم(البته که من هرموقع با قطعیت سخنی گفتم برعکس شده.یعنی امکان داره بعد از مدتی از هیچ جا وهیچ کس حرفی نزنم).خلاصه اینکه من حانیه ام.همیشه همه جا گفتم که از توضیح در مورد خودم متنفرم!هروقت کسی ازم پرسیده از خودت بگو گفتم همین دیگه حانیه م(با یه لبخند که وا بده مارو!مخصوصا تو مهمونی و بین جمع بودن!).حرفهایی که میخوام بگم شاید در مورد خودم باشه شایدم غیبت و حرص خالی کردن هام؛حتی شاید هم علمی و پزشکی وهیچی از خود.در آخر،احتمالا ویرگول مأمنی باشد/شود.</description>
                <category>اوح</category>
                <author>اوح</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jul 2018 23:59:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>