<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های hanico</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@haninorani80</link>
        <description>یه دانشجوکه به هزارتا چیز علاقه داره مثلا آبرنگ،کالیما،بدمینتون،عرفان ، شعر، شعر،شعر،نوشتن و احتمالا دندونپزشکی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 08:54:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/901947/avatar/T5W7QL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>hanico</title>
            <link>https://virgool.io/@haninorani80</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جلسه قرآن بابا بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@haninorani80/%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-vs4c2bjijxdt</link>
                <description>عاشق شبایی بودم که خونه بابابزرگم جلسه قرآن بود هرجایی که بودیم اون شب همه جمع می شدیم خونه بابا بزرگ کلی شیرینی و شکلات و میوه باید بسته بندی می کردیم برای مهموناعاشق وقتایی بودم که بابا بزرگ با کیسه های پراز میوه و شکلات و جعبه شیرینی از بیرون می اومدهمزمان که بزرگترا میوه هارو می شستن ما دستمال کاغذیارو مثلث شکل تا میکردیم برای کنار بشقابانایلون فریزرارو ولی مربع تا می کردیم تا از پشت دستمال کاغذیا دیده بشن ، تا کردن نایلون فریزرا سخت تر بود ، هر از گاهی حوصلم نمی کشید به خالم می گفتم تو نایلونارو تا کن من دستمالا، بعد به صحبتامون ادامه می دادیم  چقد شیرین بود اون حرف زدنای موقع بسته بندی کردن چقد شوخی می کردیم و می خندیدیمهر از گاهی صدامون اونقد بالا می رفت که میومدن میگفتن صداتون کلا تو اتاق آقایونه بابا بزرگ هر ازگاهی میومد سرمی زد ببینه همه چی مرتبه یانه، همه چیو چک می کرد چیزی کم نباشهالان یادم میوفته و فکر می کنم به اینکه چقد بابا بزرگ به فکر همه چیز بود، چقدر یه آدم می تونه به فکر باشه</description>
                <category>hanico</category>
                <author>hanico</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 07:32:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فقط دلم می خواد تو منو ببینی</title>
                <link>https://virgool.io/@haninorani80/%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-a5tbdmonu8qx</link>
                <description>داشتم به اتفاقات زندگی فکر می کردمبه آدمای مختلف و زندگیاشون به نظرم خدا کسایی که دوست داره رو رها نمی کنه چطوری؟ اینطوری که می خواد اون بنده ای که دوستش داره  همیشه باهاش در ارتباط باشه همیشه باهاش حرف بزنه، همیشه از خدا بخواد کارش حل شه مشکلش درست شه می خواد همیشه یه بهانه ای باشه تا اون ارتباط عمیقه همیشه باشه برای همین زندگی کساییکه خدا دوستشون داشت رو که میبنیم پر از چالش های گوناگونه نه اینکه مال بقیه چالش نداشته، منظورم اصلا این نیست چطوری بگم ...اون ارتباطه ، اون دعا و خواستنه انقدر شیرینه برای بنده که یه اتفاق که میوفته و مضطر می شه سریع میره سراغ دورکعت نماز و بعدش دعا و مناجات شخصیش با خداو اگه هیچ چالشی تو زندگیش نباشه شاید این ارتباطه خالصانه نباشه چون اضطراری نیست که قلبشو تشنه ی ارتباط با خدا کنهبرای همین این یه چیز دو طرفه ست خلاصه چیزی که می خواستم  بگم این بود که خدا انگار نمیخواد بنده ای که دوستش داره ازش دور بشه وقتی دور میشه سریع یه اتفاق و چالش میذاره جلو پاش تا دوباره بیاد پیش خودش بیاد قلبشو بزاره وسط بگه این تو این همه داراییم، هرچی تو می خوای همون بشه وای از ین لحظات که چقد دل نزدیکه وقتی میگه خدایا من فقط دلم می خواد تو منو ببینی...میتونی چیزی که می گمو درک کنی؟</description>
                <category>hanico</category>
                <author>hanico</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 07:07:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای بی رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@haninorani80/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-qinq5vu0l3bv</link>
                <description>چند روز پیش یه بیمار داشتم که اسمش عجیب ترین اسمی بود که تاحالا شنیدم، عنوان این متنم نا مربوط به اون اسم نیست ، ولیمیدونی چی این اسم عجیب رو وارد عمیق ترین لایه مغزم می کرد؟ تفاوتی که این دختر داشت تفاوتش داشتن 15 سال دنیای پر از درد و رنج بودبا این سن کمش به خاطر پیوند عضو نزدیک 10 نوع قرص مصرف می کرد، دیالیز هم می شدوقتی چشاشو نگاه می کردم آماده یه درد واسه اشک ریختن بودنمیدونستم چطور باید باهاش ارتباط بگیرم چون مدت ها تحت درمان های اذیت کننده و دردناک بوده و خاطره خوبی  از ما روپوش سفیدها نداشت قطعا ، دیدن من هم براش دردناک بود و چقدر داغون میشدم از نگاهش به خودمتلاش می کردم بهش ثابت کنم من کاری نمی کنم دردش بگیره ولی نمیدونستم چطور باهاش ارتباط بگیرم چند بار پرسیدم حالت خوبه ؟ هر بار گفت آره فقط معاینه کردم و رفت تنها بیماری بود که کلا نمیدونستم باید چیکار کرد درمانش حداقل درد یه بی حسی ساده رو بهش تحمیل می کنه و من اونقدر رنج تو وجود این دختر دیدم که دلم نمیومد حتی معاینش کنم.چجوری یه دختر میتونه اینهمه رنج بکشه ؟به این فکر میکردم یه سری آدما تو این دنیا هیچ رنگی رو تجربه نمیکنن اونا فقط رنج میکشن بدون اینکه هیچ تقصیری داشته باشن اونا تو یه دنیای بی رنگ هر روز زندگی می کنن  وبعد به پدر ومادرشون فکر می کنم که هرروز کنار فرزندشون تو این دنیا زندگی می کنن و برای نجات جگرگوشه شون با تمام توانشون می جنگن خدای من</description>
                <category>hanico</category>
                <author>hanico</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2024 03:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از احمقانه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@haninorani80/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-qbt5zl8jv7zy</link>
                <description>امروز تو خیابون داشتم کنار جدول راه می رفتم یاد ۴  ۵ سالگیم افتادم که یه شب داشتیم با مامان و بابام پیاده می رفتیم خونه پدربزرگم اینا من جلوتر بودم و اونا عقب تر می اومدن  من داشتم کنار جدول راه می‌رفتم و روبرومو نگاه می‌کردم یه لحظه به خودم گفتم من که دارم مستقیم راه میرم پس اگه چشمامو ببندم و به مسیرم ادامه بدم مشکلی پیش نمیاد ...برای همین تصمیم گرفتم چشامو ببندم و چند قدمو با چشمای بسته راه برم همین شد که دیگه بعدشو یادم نمیادوقتی بیدار شدم خونه پدربزرگ بودم و لباس‌هایی که پوشیده بودمو نمی‌شناختم .ولی این یکی از احمقانه هام بود </description>
                <category>hanico</category>
                <author>hanico</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2024 21:25:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروعی برای کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@haninorani80/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-bolunobdjmnx</link>
                <description>سلام!خیلی وقت بود دنبال جایی برای نوشتن بودم، که بالاخره اینجارو انتخاب کردم.اینجا دوس دارم راحت باشم و به فکرم چیزی رو تحمیل نکنم تا بتونم درصد بیشتری از خیالاتم رو به شکل کلمه بیارمحقیقتا یکی سخت ترین کارها برای من همینه، چون گاهی خیالاتم اونقدر اوج می گیرن که کلمات هرچی پرواز می کنن بهش نمی رسن...</description>
                <category>hanico</category>
                <author>hanico</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 20:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>