<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حانیه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@haniye878</link>
        <description>شخصیت فرعی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:37:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1753354/avatar/UB937s.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حانیه</title>
            <link>https://virgool.io/@haniye878</link>
        </image>

                    <item>
                <title>که یه روز آفتاب در میاد.</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-kqgtc1bes70l</link>
                <description>اگر قرار بود آخرین کلماتم رو بگم چی میگفتم؟سلام.دوستتون دارم.همین.توی خیابون ها راه میرفتم و فکر میکردم. چی شد؟ نمیدونم. حالا روی زمین پشت بوم نشستم و باد سرد صدام میکنه که برگردم خونه.ساعت سه نیمه شبه. چیزهایی که حس میکنم سکوت، پتو و نور گوشی روی صورتمه. و، غم توی دلم. فکر میکنم. به اینکه من این زمستون و بهار، بزرگ شدم. فهمیدم نه، عمیقا باور کردم که آدم زنده میمونه و زندگی میکنه.این مدت، مدتی که ویرگول نبود، فهمیدم چقدر بهش وابسته بودم. چقدر تک تک آدم های اینجا رو دوست داشتم و دلم براشون تنگ میشد. دونه دونه یادشون میفتادم و احساس میکردم دوستام رو از دست دادم.و؟ یه مقداری بابت چیزهایی که به ویرگول گفتم ناراحتم. بهش باور پیدا کردم. فکر میکنم که دوستش دارم و فکر میکنم تیم ویرگول اهمیت میدن. نه فقط به سایت، بلکه به همه چیز. ازت ممنونم ویرگول. از هرکسی که در ویرگول عزیزم نقش داره‌.نوشته‌م رو دوباره میخونم. فکر میکنم اصلا جالب نشده. نه قشنگ، نه حتی واقعی. ولی کاریش نمیتونم بکنم. حال خودم هم همینطوره. امیدوارم بهتر بشه، بهتر بشیم.چندتایی کتاب گرفتم که دوستشون دارم. آدم‌های جدید پیدا کردم و بیرون رفتم و دلتنگ شدم. اما فعلا، نمیشه درباره‌ش حرف زد. انگار از خیلی دور دارم بهشون نگاه میکنم. انگار اهمیتی ندارن. پس، همینجا حرف‌هام رو تموم میکنم. فقط میخوام‌ بگم که چقدر اینجا، آدم‌هاش و‌ کلماتش رو‌ دوست دارم.شب بخیر.«که یه روز آفتاب درمیادشب سر میاد»-خشکسالی، بمرانی</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2026 10:46:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیر افتادن، یا ۸:۱۰ صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%DB%B8%DB%B1%DB%B0-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-bwwde62lbb2p</link>
                <description>همچی درهمه. همه چیز درهمه و توی ذهنم گره میخوره. وقتی ذهنم گره میخوره، بدنم هم همینطور میشه. مردمک ها دیوانه‌وار دور اتاق میچرخن. عضلات تا سر حد مرگ منقبض میشن. قفسه سینم سنگینه، انگار یچیزی اون وسط گیر کرده. انگار قفل میشم، و بیشتر و بیشتر تو سیاهی چرخانی که وسطش گیر کردم فرو میرم.+چی شد که اینجوری شد؟صبح دیر بیدار شدم. همیشه دیر بیدار میشم. همیشه دیر بیدار میشم، دیر راه میفتم، دیر میرسم. درست اون وسط. بعد اون زنه اینجوری بهم نگاه میکنه که «اوه، اونی که هیچوقت نمیتونه به موقع بیاد.» بعد بقیه هم بهم نگاه میکنن. یه عالمه چشم، چند تا پوزخند. بعد میرم میشینم، و سعی میکنم از چیزی که میخوام بالا بیارمش فرار کنم.امروز تو مرحله اول بیخیال شدم. مثل خیلی از روزای اخیر. یه نگاهی به ساعت انداختم و فهمیدم دوباره اون برنده شده. ولش کن.بعد، همه چیزهایی که ازش عقب افتادم، دارم ازش عقب میفتم و ازش عقب خواهم افتاد به ذهنم هجوم آوردن. باید چیکار میکردم؟ یجورایی میدونستم، ولی دیر بود. برای من همه چیز توی اون لحظه متوقف شده بود و انگار محکوم بودم هزاران بار همون لحظه کذایی رو زندگی کنم.فردا حتما بهتر میشه. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. فردا. ولی همیشه امروزه.چند ماه اخیر، انگار ذهنم یه دوچرخه‌ست که زنجیرش پاره شده. تو رکاب میزنی، واقعا رکاب میزنی، ولی هیچ اتفاقی نمیفته. درست توی همون لحظه که باید یچیزی حرکت کنه، همون لحظه که باید شروع بشه، پدال در میره و دور خودش میچرخه. با خودت میگی باشه، دوباره تلاش میکنم. ولی تو یه احمقی. تو فکر میکنی اگه دوباره و دوباره و دوباره، بیشتر و سخت تر و عجیب تر انجامش بدی، بالاخره راه میفته، ولی مشکل از یجای دیگست.بهت میگن مسئولیتش رو قبول کن لعنتی، یه تکونی بخور. یه غلطی بکن. ولی نمیشه. چرخ ها نمیچرخن. درواقع، این تویی که داری همه این چیزا رو عقب میندازی، ولی انگار نیستی. کاش میشد تا ابد همه چیز رو بندازی گردن بقیه.هوا روشن میشه. از هوای روشن متنفرم. وقتی هوا روشنه و تو خونه‌ای یعنی یچیزی اشتباهه. احساس میکنم دوباره دارم عقب میمونم، حتی اگه واقعا اینطور نباشه. فریاد میکشه همه اون بیرون دارن عرق میریزن، توی لعنتی اینجا چیکار میکنی؟سوال آخر؛ آیا من یه بازندم؟ جواب قطعی اینه که بله، ولی من جیغ میکشم که «نه».پ.ن: ویرگول عزیز، «ورزشی»؟ واقعا؟! شاید منظورت یچیز دیگه‌ست. اونو گردن میگیرم، ولی اینو نه.</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 08:14:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام کانر، میتونی ازم متنفر باشی.</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-nt7mkd00gjzc</link>
                <description>کانر، گفتی اعتراف کنید. گفتی گرگ در لباس بره نباشید، گفتی تظاهر رو تموم کنید.باشه. باشه. این احتمالا به هیچ جای تو نیست، اینکه من واقعا کی‌ام، اینکه من از چه خری حمایت میکنم یا نمیکنم، ولی برای من مهمه. برای من مهمه چون اعتراف میکنم همه این مدت در حال پنهان کردنش بودم. آره، شاید من فقط یه دروغگوی متظاهرم که حتی عقاید خودشم گردن نمیگیره.دوست دارم بگم که من کی‌ام، و من کی نیستم. اول از همه، بیا این گزاره مسخره رو یبار برای همیشه اعلام کنم و از بار مسخره ترش خلاص بشم. «من طرف خامنه‌ایم»میتونم بگم براش دلایلی دارم که دربارشون مطمئن نیستم. گفتنشون هم تاثیری نداره. میدونم که قبول نمیکنی و شاید مشکل از منه. فقط میتونم توضیح بدم که فکر نمیکنم الان تو یه دوگانه سیاه یا سفید باشیم.اما بعدش، بیا بریم سراغ گزاره های بعدی. اینا شاید باعث بشه بخندی، شاید باعث بشه به این نتیجه برسی که احمق و وطن‌فروش و خائنم. اما خب که چی.نه، آتیش گرفتن اون مسجد مسخره به تخمم هم نیست. نه، من فکر نمیکنم هر کی به دست جمهوری اسلامی کشته شده «تروریست» بوده. سیستم ج ا کم ادم بیگناه نکشته.و؟ بله. منم در حال اسکرول کردن چنل ها با اسم و داستان کشته شده ها و گم شده ها و بازداشتی ها و اعدامی ها هستم. خب، البته شاید بگی این باعث میشه فقط هیولاتر باشم. باشه، قبوله.نه، من هیچ‌ سودی از طرف جمهوری اسلامی بودن نمیبرم. تا حالا کسی بهم بابت مورد تنفرترین قشر جامعه بودن چیزی نداده. اما خب چه فایده‌ای داره؟ ظاهرم رو میتونم عوض کنم تا آدم ها من رو‌ تو جمعشون قبول کنن، ولی ذهنم رو نه. امیدوارم یه روز ایران به جای خوبی برسه، خیلی بهتر از این گهی که الان توش‌گیر کردیم. در پایان این مزخرفات بی فایده، دوست داشتم بگم شجاعت و قدرت قلمت همیشه برام تحسین برانگیز بوده. امیدوارم اگه واقعا با مرگ من و آدمای شبیه من ایران جای بهتری برای زندگی میشه، هرچقدر سریعتر وجود من و تفکرات چندش آورم از روی زمین پاک بشن.موفق باشی، از طرف حانیه.پ.ن: راستش این رو میخواستم برات کامنت کنم، ولی بیخیالش شدم. انتظار جواب خاصی ندارم، اما به هر حال، بیشتر از یه پست، صرفا یه کامنت برای تو بود.</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 15:33:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبانه روز</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-vulu4jdonria</link>
                <description>پرده اول: پیش از فاجعهو با هر تیک عقربه ثانیه شمار که توی این سکوت مرگبار میپیچه، همه ما به انتها نزدیک‌تر میشیم. به لحظاتی که هیچکس نمیدونه قراره در طولش چه اتفاقی بیفته.آیا ممکنه این صدا یکبار هم که شده خوش‌یمن باشه؟ یا مثل همیشه فقط خون های بیشتری ریخته میشه؟پرده دوم: در میانه فاجعهفشرده شدن زمان یا ۲۱:۳۰:لحظه‌ای وجود داره که دلت میخواد سرت رو از پنجره بگیری بیرون و جیغ بکشی. تا تمام وجودت. بجای همه اونهایی که جیغ نمیزنن.جسته و‌ گریخته، از بیرون صدای انفجار میاد. هوا بوی باروت میده، و من آرزو میکنم که کاش این فقط یه استعاره بود.واضحه که بیرون میدون جنگه. از صداهایی که میاد، از وحشتی که حاکمه، از قطع شدن همه چیز، توی یه لحظه.سرم درد میکنه. شاید حتی گیج میره. میخوام گریه کنم ، ولی نمیتونم. و میدونم که این فقط اولشه.واقعه در حال اتفاق افتادنه و همه راه های ارتباطی قطع شده. البته، شاید هم نشده. اما به هر حال، حتی نمیشه فهمید اون بیرون چه خبره و این، میل کشنده درونم به بیرون رفتن و جزئی از واقعه شدن رو بیشتر و بیشتر میکنه. این داره منو از درون میخوره.زمان از هم باز میشه یا ۱۲:۲۵ :وقتی ۹-۱۰ سالم بود، چروکیده شدن زمان رو خوندم. اونموقع به نظرم مسخره میومد، انگار فقط یه توهم بود. ولی الآن؟ نه. الان دارم زندگیش میکنم. الآن انگار یکی ساعت رو ریز ریز خورد کرده، تیکه تیکه. هر دقیقه مدت ها میگذره، خیلی خیلی طولانی.تمام راه های ارتباطی تقریبا قطعه. هیچ راهی، تاکید میکنم هیچ راهی وجود نداره برای اینکه بفهمی اون بیرون داره چه اتفاقی میفته. به خصوص اگه نتونی از خونه بری بیرون.دیگه دلم نمیخواد جیغ بکشم. ترجیح میدم یه چیز تیز فرو کنم توی دستام. خیلی تیز. تیز تر از همه نمیدونم ها و علامت سوال های توی مغزم که هر روز دارن با سرعت بیشتری مثل یه انگل، اکسیژنی که برای منه رو میدزدن و میخورن.نشستم، و منتظرم تا زمان به انتها برسه. تا یه صدای سهمگین بیاد و حداقل بدونم که همه چیز داره تموم میشه.پرده سوم: پس از فاجعهدیشب، واقعا احساس میکردم همه چیز تموم شده. احساس میکردم منم دارم با جریان پایین و پایین تر میرم، به سمت سیاهی مطلق.اما حالا نشستم زیر نور ملایم آفتاب دی ماه، و کلمه هام رو مرتب میکنم.هنوز هیچ‌کس نمیدونه در روزها و شب های گذشته واقعا چه اتفاقی افتاده. همونطور که هیچکس نمیدونه در روز های آینده چه اتفاقی میفته. فاجعه هنوز تموم نشده، شاید هنوز حتی واقعا شروع هم نشده. انگار همه چیز معلقه. بی وزن، مثل وقتی داری سقوط میکنی.اما الآن، دیگه برام فرقی نداره که این آرامش برای قبل از طوفانه یا بعدش. امروز و این ساعت آرامش در جریانه، و دارم ازش استقبال میکنم.حالا میدونم احتمالا تا مدت ها یا شاید هیچوقت نمیتونم مطمئن باشم که همه چیز تموم شده. میدونم که تو این نقطه جغرافیایی مدت هاست چیزی تموم نشده.میدونم احتمالا اینا همه‌ش یه مشت دروغه که دارم تحویل خودم میدم تا لبخند بزنم، اما کاریش نمیشه کرد. امروز ترجیح میدم اجازه بدم غم مثل بوی کهنگی در رگ هام جریان پیدا کنه، و در عین حال شاید از آفتاب هم فرار نکنم.این سه تا نوشته در طی پنجشنبه عصر تا چهارشنبه شب نوشته شدن و شاید باید بگم شامل هیچ «طرفداری»ای از هیچ کس نیست.روزها و شب های خیلی خیلی ترسناکی بود. من هنوز تجربه اتفاق های تلخ و خیلی نزدیک بهم رو ندارم و نمیدونم این خوبه یا نه، ولی چیزهایی باعث میشه بدترین دوره زندگیم سال چهارصد و یک، و بزرگترین ترسم برگشتن اون روزا باشه. یا بهتر بگم، بود. از لحظه اولی که خبر «تجمع بازاریان در تهران»  رو خوندم، اون ترس سوزنده برگشت. نه. نباید دوباره تکرار میشد. امسال نه. خواهش میکنم امسال نه.ولی شد.همه اون هفته سیاه و مزخرف رو تجربه کردم، زنده ازش بیرون اومدم، و در طولش چیزای زیادی فهمیدم.مقاومت روحی من نسبت به سه سال پیش نه تنها بیشتر نشده، بلکه با سرعت زیادی سقوط کرده.هنوز همون وحشت احمقانه از تنها بودن رو دارم و حاضرم هرکاری یکنم برای اینکه تنها نباشم. حانیه تنها، حانیه‌ی شکسته‌ست.آدما احمقن و دراماتیک و گاهی شجاع، ازشون نفرت دارم و عاشقشونم. هنوز دلم میخواد دور ترین هاشون رو هم در آغوش بکشم.هنوز نمیدونم کی داره دروغ میگه و میترسم که هیچوقت هم نفهمم.روزهای سیاه میان، و تو هیچ قویتر از قبل نیستی، معمولا هیچ راهی برای بهتر شدنش هم وجود نداره، ولی میگذرن. منظورم اینه که زنده میمونی، و این تنها چیزیه که میتونم دربارش بگم.تصویر یکی از نوشته‌های قبلیم بود که بارگذاری نشد، و خب واقعا میخواستم تو اکانت ویرگولم داشته باشمش.و؟ یه ترس جدید داره من رو لرزوند. چیزی که چهارصد و یک تجربه‌اش نکرده بودم. من میترسم که دیگه هیچوقت هیچی قبل قبل نشه. تمام این سه سال فکر میکردم درست میشه. اگه خودم رو به اندازه کافی تغییر بدم، درست میشه. اما نشد، میدونم که اینبار هم همینطوره، و این جمله ها مثل پتک میمونن.غم و اضطراب دوباره اومده، و تو دوباره تنهایی.حالا، زمزمه هایی بلند شده که قراره دوباره جنگ بشه. من از جنگ به اندازه اتفاقی که افتاد نمیترسم، ولی میترسم همچیز به یکباره نابود بشه. و اطمینان ترسناکی دم گوشم زمزمه میکنه که دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه.همین.پ.ن: این مدتی که صبر کردم برای پست کردن متن اولی به این خاطر بود که حال بقیه رو از چیزی که هست بدتر نکنم. ولی همچنان، ببخشید که شامل جملات آزاردهنده‌ست.پ.ن۲: ممنون که میخونین.</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 21:26:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴:۲۵</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%DB%B4%DB%B2%DB%B5-ldhzd9xlchnz</link>
                <description>تکرار، تکرار. نور زرد، یا سفید، اصلا چه فرقی میکنه. میز، صندلی، اجبار.همه چیز تکرایه، حتی این لحن، حتی این کلمات. همه چیز تکراریه و من به در آغوش کشیدن زنده‌ام. شاید برای همین الان اینجام.تکرار. هوای سرد. ذهن خسته. نوشته ها میچرخن و همه جا میرن بجز جایی که باید، چشمای من.راستی چشمای تو چطورن عزیزم؟خط خطی های بیهوده. تلاش برای گذروندن زمان. ولی من وسط عقربه ها گیر کردم، یا شایدم اونا به من گیر کردن و اینطوری بیحرکت موندن. ما توی زمان زندانی شدیم، میفهمی؟ هممون. عقربه میچرخه و میچرخه و ما میدویم. ترسناکه، مثل تکرار.عقربه میچرخه ولی همه چیز تکراری میمونه عزیزم. مثل لحن من، مثل این سالن مطالعه مزخرف.بهم میگی ناامید شدم؟ بهم میگی درست میشه؟ معلومه که میدونم درست میشه، ولی من همین الآن بهش احتیاج دارم.نفسم بریده عزیزم، ولی نه با وحشت، با بی تفاوتی‌. با تکرار، تکرار، تکرار.تکرار داره منو خفه میکنه عزیزم، میفهمی؟ ناامید، خسته، تکرار.صفحه داره تموم میشه، عقربه هم همینطور. و این یعنی من باید برگردم. به میز و صندلی، به کلمه های سرگردون توی صفحه سفید، به تکرار</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 20:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Insecuritys یا کاش تو هم اینجا بودی</title>
                <link>https://virgool.io/straynotes/insecuritys-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-rupd9g9oxkcf</link>
                <description>من همیشه اونی‌ام که خیلی دلش میخواد خودش رو شجاع نشون بده. اونی که خیلی وقتا سعی میکنه پیش‌قدم باشه، اونی که اگه با دوستاش مسیر رو گم کنن بیشتر از همه سعی میکنه کمک کنه. اونی که یبار تو سیزده سالگی جلوی ناظم مدرسه وایساد و باهاش دعوا کرد چون اون زنه باعث شده بود دوستش گریه کنه.اما، همیشه یجایی هست که آدم با حقیقت رو به رو میشه. یجایی که میفهمه چیزها هیچوقت اونطوری که به نظر میومده نبودن، همیشه ناامید کننده‌ترن. و من، کم کم فهمیدم این بخاطر شجاعت نیست، بلکه دقیقا در نقطه مقابل؛ بخاطر ترس وحشتناک من از طرد شدن توسط دوستامه.سعی میکنم پیشقدم باشم، چون میخوام بقیه باور کنن از اونی که به نظر میاد شجاع ترم. سعی میکنم مسیر رو پیدا کنم، چون میخوام ثابت کنم به درد میخورم. جلوی ناظم مدرسه وایسادم، فقط چون میخواستم... شاید چون میخواستم دوستم حس خوبی بهم داشته باشه.به عنوان یه برونگرا، همه زندگیم رو در روابطم با آدما تعریف میکنم، خواسته یا ناخواسته. بهترین خاطره هام برای وقتیه که با دوستام بودم، بدترین خاطره هام برای وقتیه که تنها بودم.من همیشه میترسیدم اضافی باشم. بهتر بگم، معمولا احساس میکنم اضافی هستم.میترسم اون دختره باشم که زیادی حرف میزنه.[پاک شده]میترسم با بقیه بحث کنم.میترسم اون دختره باشم که همیشه دیر میرسه.میترسم بقیه بفهمن من واقعا کی هستم.من، همیشه از چشم های اطرافم میترسم.این معمولا باعث میشه در عین احساس نیاز شدیدی که دارم تا بقیه از من استقبال کنن، از همشون متنفر بشم. از همشون متنفر بشم بخاطر اینکه من رو میبینن، بخاطر اینکه اونجوری که من میخوام من رو دوست ندارن.امشب هیچ اتفاق خاصی نیفتاد، اما وقایع بی اهمیت روزانه باعث شدن یهو متوجه بشم که گاهی چقدر مضطرب، خسته و ناچیز به نظر میرسم.این مدت که اینترنت تقریبا قطعه، دارم تلاش میکنم بدون دوستای خیلی نزدیکم دووم بیارم. تلاش میکنم به خودم ثابت کنم که میتونم، که تنهایی هم از پس زندگی بر میام. اما بعدش؟ پناه میارم به ویرگول و‌ دوباره سعی میکنم با آدم ها باشم.میدونم باید این روند رو درست کنم، و دارم سعی میکنم بفهمم که چطور.از مجموعه عکسای من از کفش هام در مکان های مختلف، که نمیدونم چرا انقدر دوستشون دارم.پ.ن: اینا چیزهاییه که شاید معمولا با آدمای نزدیکم دربارشون حرف میزنم. ولی نمیدونم چرا الآن دارم اینجا دربارش مینویسم. از اون شباییه که دلم میخواد میتونستم برم زیر پتو و از همه دنیا قایم بشم، و فکر کردم شاید گفتنش اینجا باعث بشه حس بهتری پیدا کنم.</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 20:17:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمردن روز ها، یا فقط بهونه‌ای برای حرف زدن</title>
                <link>https://virgool.io/straynotes/%D8%B4%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%87%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86-vo1nwzglmvhe</link>
                <description>زمان نمیگذره. فکر میکردم اگه اینترنت وجود نداشته باشه روز ها مفید تر میشن، اما حالا فقط کشدار تر و کسالت‌بار‌تر شدن.توی این چند روز دو تا از رمان های نصفه رها شده رو تموم کردم. یکم نوشتم و حتی یکم درس خوندم، ولی غیر از این، بقیه‌ روز فقط به دراز کشیدن و به معنی خود کلمه «هیچکاری نکردن» گذشت.آهان، و رفرش کردن ویرگول. دوباره و دوباره و دوباره، فقط برای دیدن اون نقطه آبی گوشه صفحه. برای ارتباط اجتماعی، حتی کوچیکترین و ناچیز ترین شکلش.تقریبا هیچوقت با آدم های اطرافم (بجز آدم خیلی نزدیک) بحث نمیکنم. هیچوقت سعی نمیکنم به یکی ثابت کنم داره اشتباه میکنه. شاید این رویه اشتباهه، احتمالا باید درستش کنم، ولی باشه برای وقتی که به اندازه کافی انرژی داشتم.اما به هر حال امروز، هی وسوسه میشم کامنت های رندوم بذارم و با آدما یکی به دو های سیاسی کنم. و؟ دارم کم کم مقابل این وسوسه شکست میخورم.اعتراف میکنم بیشترش برای اینه که با یه موجود زنده دیالوگ داشته باشم، حتی اگه شده یه بحث کامنتی باشه.پ.ن: شاید باید از اینکه بجای اتفاقات کشور از زندگی معمولی و خسته کننده خودم مینویسم شرمنده باشم، اما نیستم، عذرمیخوام!</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 21:34:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطاب به ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-inllaldlzjjv</link>
                <description>مسئولین عزیز ویرگول، نمیدونم چی میتونم بگم، و نمیدونم چیکار میتونم بکنم که علی رغم خشمی که دارم منطقی صحبت کنم.اول اینکه فکر نمیکنم درست باشه پست قبلی من رو بدون اجازه من در هر دسته‌بندی‌ای که ترجیح دادین قرار بدین.بعد از این، پست و حرف های من نیازی به «دلسوزی» و «دیده شدن» و تصویر سیاه و سفید ایران نداره.من برخلاف خیلی ها احساس بیچارگی، ماتم‌زده بودن و غم ندارم و اگر قرار بود همچین برچسبی به خودم بزنم، نیازی به کمک شما نداشتم.اون هم از طرف سایتی که مدت هاست وظایف اصلی خودش رو رها کرده و الآن ناگهان یادش اومده باید برای ایران و این روزهاش کاری بکنه. بذارید باگ های تموم نشدنی، همه کاربر هایی که از ویرگول ناامید شدن و در نهایت سایتی که مدت هاست به حال خودش رها شده رو یاداوری کنم.اگر انقدر نسبت به ایران احساس مسئولیت میکنید، لطفا اول تعهدات اصلیتون رو انجام بدین.در پایان، ممنون میشم پست من رو از قسمت «این روزها» حذف کنید. نه چون اهمیتی به ایران نمیدم، بلکه چون نمیخوام عضوی از این نمایش باشم.پیشاپیش متشکرم.پ.ن: پست از قسمت «این روزها» حذف شد، ممنونم.</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 22:53:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-im33fifo1yzc</link>
                <description>ستاره ها میسوزند. شعله ور میشوند، شعله؛ شعله؛ شعله. حفره های بی انتها میسوزند و میسوزند و زمانی وجود ندارد. سرکشیدن شعله های کوچک ابدیت است و تبدیل شدن به ذرات خاکستر سرگردان یکبار تپیدن در قفسه سینه‌. انفجار.پرستنده ای برای آن حرارت ویرانگر نیست و همه چیز سر خم میکند. ذرات در فضای سرشار از خلا کشیده میشوند و ستایش میکنند.*سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه، هرچند که میدونم احتمالا خیلی هم خوب نیست. این شاید فقط پی نوشت نباشه، چون دلم میخواد -نیاز دارم- یکم حرف بزنم.راستش، خودم میدونم چیزی که پست کردم چقدر بی ربط و مسخره‌ست. چند تا جمله مربوط و یه متن نصفه نیمه هم نوشته بودم، ولی فکر کردم احتمالا با منتشر کردنش فقط باعث بشم که شرایط مزخرف تر به نظر بیاد.و؟ نیاز داشتم حرف بزنم، شاید چون اینجا تنها جاییه که باقی مونده. چند تا پاراگراف بالا رو مدت ها بود نگه داشته بودم تا با یه تصویر درست درمون و در یه شرایط «بی نقص» منتشرش کنم، چون فکر میکنم جزو بهترین چیز هاییه که نوشتم، ولی الآن برام مهم نیست. بذار فقط یه بهونه باشه برای صحبت کردن.در نهایت، امیدوارم حالتون خوب باشه، مراقب خودتون باشید و نفرت کوری که خیلیا رو گرفته ازتون دور باشه.با آرزوی روز های بهتر، حانیه.پ.ن: این در ارتباط با همین پست نوشته شده.</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 17:32:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوازده دقیقه، تاریک و روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-zvtc385p9iqb</link>
                <description>یک:قدم میزنم، فکر میکنم، توی خودم میپیچم و بیشتر از چیزی که باید حرف میزنم.روی دستم یه ضربدر کشیدم، برای اینکه یادم بمونه باید گوش بدم. برای اینکه یادم بمونه نمیتونم فقط صحبت کنم.امروز روز خوبی بود. فوق العاده بود. اما اگه اینطوره، پس چرا انقدر نیاز دارم دربارش بنویسم؟همیشه چیزایی هستن که قایمشون میکنم. با پا میزنمشون زیر فرش. بیشتر وقت ها نمیان بیرون.امروز یه گردنبند خریدم. یه گردنبند که واقعا خوشگله. خیلی وقت بود که دلم میخواست ازونجا یچیزی بخرم. ولی بعدش، وقتی مینداختم گردنم احساس خفگی میکردم. چیزایی که زدم زیر فرش میخوان بیان بیرون.فکر میکنم که دلم میخواد صادق باشم. دلم میخواد تمام چیز هایی که نباید رو بگم. فکر میکنم که آدم های کمی اینکار رو میکنن، ولی احتمالا و معمولا آدم های زیادی بهشون جذب میشن. بی پرده بودن جذابه، ولی هیچوقت انجامش میدم؟دو:باشه، باشه. باید حرف بزنم. نه با این جمله های چرند به هم بافته شده، تا فقط خوشگل به نظر بیان. حرف بزن حانیه. لعنتی.چیزای زیادیه که توی ذهنم میپیچه، و حتی نمیدونم میخوام از کدوم حرف بزنم. نمیدونم تاثیر قهوه سر شبه یا نه، ولی انگار یه عالمه خط‌خطی رنگی توی ذهنم به هم میپیچن و از هم بالا میرن.فکر میکنم بالاخره یجوری باید این زندگی مسخره رو ثبت کرد. اگه پیر بشم و بمیرم و هیچوقت یادم نیاد که یه شب با دینا رفتیم بیرون و همه چیز انقدر دوست داشتنی بود، پس زندگی کردن به چه دردی میخوره؟ اگه نتونم جوری بنویسم که احساسات توی کلمه ها بمونن، ضبط بشن و فرار نکنن، پس چرا اصلا احساسات رو دوست دارم؟باید بنویسم، باید توضیح بدم درباره بوی سیگار، خیابون، درباره هوا، درباره چیزی که تمام مدت توی هوا بود.میترسم و وحشت‌زده‌ام از اینکه هیچی هیچوقت درست نشه. اگه همینجوری بمونه، مسخره نیست؟ تصور اینکه همیشه و تا آخر همینم، تا آخرش هرکاری که کنم، هرچقدر هم که فرار کنم بازم حانیه ام، باعث میشه یخ بزنم.امشب، شبیه آدم هایی بودم که خیلی دوستشون دارم. اونایی که همیشه توی خیابون بهشون نگاه میکنم و فکر میکنم که «اگه توی همه چیزایی که باید موفق بشم، بالاخره میتونم حس کنم جزوشونم؟»*با همه این چرند و پرند بافتنا، امشب فوق العاده بود. شبیه حسی بود که نفس کشیدن داره. ممنونم.**آدم ها رو دوست دارم. شگفت انگیزن، زیبان، دوست داشتنین. بیشتر وقتا فوق‌العادست، ولی گاهی وحشتناکه.**ممنون که میخونین:)فکر میکنم</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 00:23:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت پرتِ نمیدونم چندم</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85-odovrlqxzwpv</link>
                <description>و تموم شد. آدم ها، اتفاقا، همه‌چی تموم میشه. هرچقدر هم ازش فرار کنی، هرچقدر هم که خودت رو‌ براش آماده کنی، آخرش پایان مثل یه طناب دور گردنت میپیچه. نمیذاره نفس بکشی. همه جا یهو خالی میشه. یه چیز سرد و خاکستری میپیچه و میپیچه و وجودت رو پر میکنه. حالا احساس میکنی یه سنگ بزرگ‌ قورت دادی. الآن این تویی، این تویی که باید بعد از همه سرخوشیات با زندگی واقعی رو به رو شی. لمسش کنی، طعم سرد و زهرمارش رو بچشی و هیچکاری از دستت برنیاد.به واقعیت خوش اومدی.یه عکس رندوم از گالری، صرفا برای خالی نبودن*ممنون که خوندین، و ببخشید اگه محتوی غرغر بود.**تابستون داره تموم میشه، همین.</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 23:14:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی که به قلبت نور میبخشه</title>
                <link>https://virgool.io/straynotes/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%87-mihae8ocuzxy</link>
                <description>شاید این روزا زندگی آشغاله، مزخرفه؛ ولی این وسط، یچیزی تو رو در آغوش گرفته. یچیزی نمیذاره بمیری، یچیزی زمزمه میکنه که هنوز امیدی هست. یچیزی هست که حتی وقتی فراموش میکنی چه حسی داشت، هر روز رو به امیدش میگذرونی. چون میدونی، مطمئنی که با برگشتنش همه چیز دوباره درست میشه. مطمئنی چیزایی که دلت براشون تنگ شده، دوباره برمیگردن.خیابونی که امیدوارم یه روزی، شاید یه جمعه دیگه دوباره ببینمش.شاید استودیو، دیوار های خاکستری-زرد، یه میز چوبی و یه میکروفون اونایی نباشن که انتظار داشتی بهت گرما بدن، ولی حالا، عمیقا دلتنگ جایی هستی که بهت حس خونه میداد. خونه‌ای که عمیقا ستایشش میکنی.میدونی، کم پیش میاد که این دو تا رو یجا پیدا کنی. چیزهایی که مسحورت میکنن، و چیزایی که مثل یه نوشیدنی گرم تو سرمای شدید میمونن.اما، وقتی که این اتفاق میفته، اینجا، میشه همون جایی که با تمام وجود دلتنگش میشی. همون جایی که به قلبت نور میده.*ممنون که خوندین!**ممنون از «شاید بهترین روزم گذشته عزیزم» و بقیه‌‌ش.*** شاید یکم زیادی دراماتیکش کردم.با تمام وجود دلتنگش میشی. جایی که به قلبت نور میده.</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 20:06:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط برای کلاه تولد!</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-do4nq5yhnoup</link>
                <description>شاید باید اول سلام کنم، چون کم کم دارم جزو حساب‌کاربری‌های خاک خورده میشم. حتی یادم نمیاد چطور کلمات رو توی صفحه خالی میچیدم و جمله هام رو ویرایش میکردم.پس، سلام!احتمالا، باید در اینباره بنویسم که «ویرگول برای من یعنی چی». هرکس شاید فقط یکی دو بار فرصت میکنه داستان خسته کننده و پر فراز و نشیبش رو برای بقیه تعریف کنه، پس من هم از این فرصت استفاده میکنم. مخصوصا که قراره نوشته‌م درباره ویرگول باشه.«برای بار هزارم در شبانه روز گذشته ویرگول رو‌ باز میکنم و تا بناگوش لبخند میزنم: یکی برام‌ کامنت گذاشته. بالاخره.»با خوندن کامنت کتی، همه چیز شروع میشه. کلمه‌هاش، مثل تیتراژ شروع سال پیش روئه‌.«بالاخره میرسم خونه. انگار از رینگ بوکس بیرون اومدم. آب خنکی به صورتم میزنم و بلافاصله لپتاپ رو باز میکنم. با تایپ کردن «و»، گوگل خودش میفهمه دنبال چی میگردم. لوگوی ویرگول و نوتیفیکیشن های دوست داشتنیم ظاهر میشن. اکانتم، مثل خونه‌ایه که دوستام رو بهش دعوت میکنم. تو این بلبشوی جامعه، «متحدین» امیدوار نگهم میداره.»بعد از مدت ها اولین دوست های واقعیم رو اینجا پیدا کردم. باور کنین یا نه، میتونم بگم ویرگول من رو نجات داد. ویرگول برای من، تنها جایی بود که به آدم ها نزدیک میشدم.یک قاب بسیار زیبا:)«تو ماشین سایت رو باز میکنم و طبق عادت میرم رو نوتیفیکیشنا. چیزی که میبینم میتونه باعث بشه از خوشحالی گریه کنم. وقتی تو مدرسه هیچ شانسی برای ارتباط اجتماعی نداشتم، اینجا یکی من رو به یه گروه دعوت کرده. سروری که بهترین لحظه های سال رو اونجا تجربه میکنم. حالا، کم کم داره باورم میشه اونقدر هم وصله ناجور جمع نیستم.»همزمان با صمیمیت بیشتر و بیشترم با ویرگولیا، نمره هام و انگیزه‌م رو به سقوطه. چیزی که الآن میتونم اسمش رو بذارم بلوغ، ولی اونموقع به معنی خود کلمه وحشت کرده بودم. چیزای زیادی درونم در حال اتفاق افتادنه، و من تمام اونها رو روی صفحه خالی سایت جا میدم.بالاخره مدرسم رو عوض میکنم، خیلی چیز ها قراره تغییر کنن.«بعد از چند روز یادم میفته ویرگول رو چک کنم. هیچکس پست جدیدی نذاشته، مثل خودم. اکانت هایی که یزمانی بهترین دوستام بودن دارن خاک میخورن. همه‌چی بوی پایان میده.»همه‌چیز بهتر میشه. دوست هایی پیدا کردم که میتونن شنونده حرف هام باشن. حالا، کمتر نوشته هام رو منتشر میکنم. مثل دوست هایی که بدون خداحافظی ناپدید میشن. دیگه گوگل با تایپ کردن حرف واو ویرگول رو پیشنهاد نمیده. ویرگول سال اول مدرسه جدید هم‌ همراهمه، ولی خیلی کمتر.حالا، تو اوایل هفده سالگی، ویرگول ماموریت خودش رو برای من انجام داده و ناخواسته، دارم ازش فاصله میگیرم. به این امید که یه روزی دوباره عبارت «هرچی دوست داری بنویس» اشتیاق قبلی رو بهم برگردونه.عمیقا ممنونم. نمیدونم چی بگم که نشون بده چقدر از همتون متشکرم بخاطر شرکت داشتن تو بهترین خاطراتم. و؟ امیدوارم هیچوقت از نوشتن دست نکشین.ممنون که خوندین. :&gt;*با سه سال تاخیر، ممنون از زک، بخاطر آشنا کردن من با ویرگول!**غلط تایپی و اینا رو ببخشین. من قرار بود یک ساعت پیش خواب باشم.***اگر میخواستم آدم هایی که اینجا برام عزیزن رو لیست کنم، تبدیل به طولانی ترین پست ویرگول میشد. همیشه قسمتی از حانیه هستین.</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 08:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوروز ۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%B4%DB%B0%DB%B4-zp69brvqh1bz</link>
                <description>نوروز چهارصد و چهار، نوروز چهار صد و چهار بود. نه بیشتر، نه کمتر. نور مایلی که از پنجره میتابه، صدای مرجان فرساد و سفره هفت سین نصفه و نیمه‌ای که مامان لحظه آخری آمادش کرد، همشون شاید نه فوق‌العاده، ولی خیلی دوست داشتنی بودن. این دو هفته زمان مورد علاقم از ساله، زمانی برای خودم که با خوشحالی های کوچیک و دوست داشتنی جمع میشه و بقیه سال ازش نفس میگیرم.جشن گرفتن اشعه های ریز خورشید که از زمستون جون سالم به در بردن و برگای سبز و نوی گلدونای اتاق قلبم رو زنده میکنه و مثل اسمش، «نو» میشیم.شاید من هنوز همون آدم پر از ناامیدی و اشتباه باشم، ولی هر سال آسمون بهم اجازه میده جوونه های سبز رو بغل کنم، بهم اجازه میده خودم و دنیای ناقص و اشتباه رو دوست داشته باشم. و من، عمیقا قدردانم. .*اگه یه پاراگراف چند بارپشت هم کپی شده، باگ ویرگوله. هرکار کردم درست نشد:(</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 15:31:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفایی از این چند وقت</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-lc4zwens8fm5</link>
                <description>بعد از چند ماه اومدم اینجا؟ شش ماه شده؟ نه. ولی احتمالا مدت خیلی زیادیه.هرازگاهی میومدم و یه چرخی میزدم، ولی امشب بعد از مدت ها احساس کردم میخوام بنویسم. چند تا پست جدید از آدمای قدیمی خوندم و همزمان دلم گرفت و خوشحال شدم.دیدن اینکه آدم ها کم و بیش  همون هستن، ولی یه عالمه عوض شدن. دیدن اینکه یلدا هنوز قشنگه و شهرزاد هنوز شب های قصه گفتنش رو میشمره.قبل از این ورود یهویی به ویرگول هم یکم احوالاتم غمناک بود، بدون دلیل خاصی. میدونین؟ اون احساس دلتنگی یکهویی و عجیبی که هر چند وقت یکبار میشینه تو دل آدم و ازش بدت هم نمیاد. حتی میشه گفت دلت میخواد در آغوش بگیریش و دوستش داشته باشی.زندگی پیسوسته‌ست، بزرگ میشیم، تغییر میکنیم، خیلی تغییر میکنیم و در عین حال همون آدمک سیزده ساله میمونیم. همونی که از ارتباط گرفتن با آدمای اینجا ذوق زده میشد و تمام روز بعد درباره ویرگول و آدم های توش صحبت میکرد.دوباره، پارک کنار متروی هر روزساعت ده و چهل و نه دقیقه، آخرای پاییز، روی صندلی خاکستری، کنار پنجره، در حالی که از بیرون سوز میاد و بدون دقت قدیمی، بعد از چند ماه برای خوندن بقیه مینویسم.حانیه-*دقیقا وقتی نوشتنم تموم شد صفحه پرید. فکر کردم پاک شده و تقریبا سکته کردم.</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 23:05:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-dooqup6etizu</link>
                <description>تکه های گسسته از همِ خورشیدو پژواک صدای حسینبر خاک بایر صحرایی تا ازلسحرگاه سایه های بلندو لحظه شورانگیز بی مقصدشب عراق بلند است...*نوشته شده وسط صحرا های عراق، با تکون های وَن، که نمیدونم چرا انقدر قشنگ بودن.**آخرین جمله، عنوان یکی از شعر های محمود درویشه. شعر خیلی عجیب و خیلی قشنگی بود.***ممنون که خوندین:))</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 10:11:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح حالی برای همه و هیچکس</title>
                <link>https://virgool.io/dooman/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-qgnp0c0xwlon</link>
                <description>ساعت یازده و نیم شبه. نشستم تو ماشین و هر چند دقیقه یبار چشمام خیس میشه. و من حتی نمیدونم چرا. شاید تا چند ساعت پیش میدونستم چمه، ولی الآن دیگه نه. دیگه چیزی که ظهر دلم میخواست بخاطرش گریه کنم اونقدری مهم نمیرسه، ولی من هنوز احتیاج دارم یکی رو بغل کنم و زار بزنم. قبلا حاضر بودم هرجوری شده ناراحتیم رو خالی کنم ولی گریه نکنم، ولی خب الآن نه دیگه. نمیدونم چی شد که با گریه کردن و خیلی چیزای دیگه کنار اومدم، ولی خب، حداقل الآن میتونم بگم اینکه نمیخوام گریه کنم هردفعه به مشکلاتم اضافه نمیشه.ببخشید که نثر این پست انقدر ضعیفه؛ شاید چون دستم به نوشتن نمیرفت. دارم مینویسم، چون امیدوارم بعدش احساس کنم میتونم نفش بکشم. احساس کنم حالا که مشکلاتم روی کاغذن، خودم میتونم راحت باشم‌.امروز عجیب شدم و با دیدن معتاد کنار خیابون هم بغض میکنم. شاید اثرات چهار هفته امتحان و توقعات عجیب و غریب معلم و مشاور هاست، یا شایدم فقط دلم گرفته. دو هفته پیش به رسمی که حانیه ۱۲-۱۳ ساله شروع کرد، به کاغذ گذاشتم کنار دستم و هر کاری به ذهنم میرسید یا هر ایده ای که برای نوشتن داشتم روش مینوشتم و هربار -هنوز به همون شدت دبستان- ذوقم بیشتر میشد برای تابستونی که عملا آخرین تابستون دانش آموزی محسوب میشد. بعد، کم کم چیزایی که داشتم سعی میکردم بهشون فکر نکنم یادم اومدن.? اینکه من قرار بود/قراره یک هفته بعد از سال تحصیلی یکاری رو خیلی جدی شروع کنم که احتمالا کل وقتم رو میگرفت. حالا؟ احساس میکنم اون لیست تبدیل شده به لیست حسرت، تا لیست آخرین تابستون. بعد، تو فراموش کردن یه چیز بزرگتر شکست خوردم؛ اینکه اصلا مطمئن نبودم میخوام اون کار رو انجام بدم و شروع کنم یا نه. اینکه میخوام سه ماهی که بقیه دارن صرف یاد گرفتن چیزایی که «ازش لذت میبرن» میکنن، صرف یاد گرفتن چیزایی کنم که «برای آیندم مهمه». خدایا. واقعا می ارزه؟آهان، راستی هفته پیش تولدم بود. وسط شبی که باید قاعدتا جشن میگرفتم ولی بخاطر امتحان ادبیات نشسته بودم پشت میز، به این فکر افتادم که چقدر تعداد آدمایی که با فرصتی که من داشتم، برای خودشون کارای مهمی کردن زیاده. [حرف های کوتاه شده، شاید چون قابل توضیح نیستن] بعد فکر کردم خب منم این سه ماه قراره کار مهمی انجام بدم. ولی یه مشکل وجود داره. این کار نه هدف منه، نه بزرگترین عشق زندگیم یا همچین کوفتی. ولی؟ دو ساله که درگیرشم. به نظر میرسید همه تلاش هام برای جا زدنش به عنوان هدف و رویام شکست خورده. حالا من گم شدم. نه میتونم اونو رها کنم، نه میتونم قبول کنم کنم این سه ماه (بخونید یک ماه و نیم) رو به این راحتیا بدم بره. حالا من گم شدم، این گم شدن باعث شد به بقیه چیز های زندگیم هم که توشون گم شدم فکر کنم، و تا چند دقیقه قبل از نوشته شدن این احساس میکردم میخوام فرو برم تو غم و تا جای ممکن از زندگی دور بشم.حالا؛ من اینجام. از گره ها و جرقه های ذهنم هرچقدر که انگشت هام کمک کردن تایپ کردم، و الآن یه مقدار بهترم. ممنون که خوندید. قبلا ازش استفاده کردم فکر کنم، ولی خب، هنوز همونقدر دوستش دارم که جاش اینحا باشه*اون کاری که قراره شروع منم مثل همیشه المپیاده. ولی خب ترجیح دادم وسط متن ازش اسم نبرم. چون انقدر تو پست هام دربارش حرف زدم که کم کم داره حالمو بهم میزنه.**جدیدا خیلی از گرافیتی خوشم اومده و‌ واقعا دلم میخواد امتحانش کنم. کسی میدونه کلا روندش چجوریه؟ و اینکه ماژیک خاصی باید بگیرم؟***ممنون که خوندین.</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2024 03:53:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلاب؛ ۱۹:۱۰</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%DB%B1%DB%B9%DB%B1%DB%B0-q0qod0rhuyfa</link>
                <description>جزئی از جریان باش. جز کوچکی باش و راه برو. حرف بزن. بدون توقف حرف بزن در عنبیه چشم هایت. بر جای قدم های انسان ها راه برو. احساسات کهنه و پاره پاره کف این پیاده رو ها را میبینی؟ راه برو. مترو ها. خیابان ها. کتاب فروشی ها. کافه ها و مردم. شلوغی را میبینی؟ حالا نیستی. حالا نیستی. بوی سیگار نصفه مرد رهگذر را نفس بکش. بایست. مردم را ببین. دیوانه شو در ذهنت و چهره ات مانند انسان های عادی است. کلمات با سرعت میایند و ذره ذره از بند جمله رها میشوند. حالا همه چیز از ذهنت بیرون میریزد. خون در رگهایشان را حس کن. این تو را به شوق نمیاورد؟ شهر زنده است. آن را در بر بگیر و زنده شو.</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2024 23:59:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این ماه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@haniye878/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-vc6ybgd7ah2d</link>
                <description>ساعت چهار و چهل دقیقه عصر، شنبه بیست و دوی اردیبهشت هزار و چهار و سه.آخرین پست: دو ماه پیش.حالا من دوباره اینجام ‌و حرف میزنمیه روز معمولی و نسبتا خوشحال میرسه خونه. ولی نه، ته ذهنش یچیزی هست که دلش میخواد پرتش کنه اونطرف. ولش کن. فراموشش کن.میره تو اتاق، لباس هاش رو عوض میکنه و روی تخت دراز میکشه، گوشی رو روشن میکنه و سعی میکنه غرق بشه. پونزده دقیقه بعد یه نوتیف داره.«ببخشید. نمیتونم بیام. دینی خیلی سخته.ولی شما برید، خوش میگذره.»و اون چیز پشت ذهنش منفجر میشه. نکنه اونم باید همینحوری درس بخونه؟ نکنه اونم باید از الان شروع کنه و بخونه و بخونه و بخونه و بخونه و بخونه؟ نمیدونه. میترسه. باید استرس داشته باشه. باید اضطراب داشته باشه. باید حالش بد باشه. اینکه خوشحال و بیخیاله اصلا درست نیست.سرچ میکنه و برنامه امتحان نهایی رو دانلود میکنه، و برای اولین بار جرئت میکنه با دقت بهشون نگاه کنه. حالا تلخی و انواع احساسات مزخرف رو کاملا احساس میکنه. «خوبه. خوبه. حالا بخواب. کلی کار داری. و تو هیچی بلد نیستی. میدونی که چی میگم؟»خیلی کم تلاش میکنه اون صدا رو خاموش کنه.پارک کنار مترو- امروز‌ خیلی حس خوبی میداد-*ممنون که میخونید.:}**ببخشید بابت این حس بد، از ته دل امیدوارم هممون خوشحال از این یکی دو ماه بیرون بیایم. شاید وقتی بیفتم وسطش انقدرا ام بد نباشه. (نیست.)</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 17:02:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریک، و روشن</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-sa8qvtrdbe4r</link>
                <description>و صبحو ماهو لحظه ای پیش از انفجارچشم‌ هایت چه رمز آلودند عزیزم!به رنگ‌ عمق آبو به رنگ ماه، یک درنگ عقب تر از شاعران مرده *منتشر شده طی یک عملیات انتحاری. چون‌ واقعا وقت گذاشتن برای انتخاب اسم سخت بود. پیشنهادات شما را پذیرا هستیم پس.**نوشته شده در یک صبح تاریک </description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 04:59:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>