<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هانیه نیک بخت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@haniyeh.nikbakht</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:18:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2086766/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هانیه نیک بخت</title>
            <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اوپنهایمر؛ قهرمانی با ۲۲۰ هزار قتل</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%D8%A7%D9%88%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%B2%DB%B2%DB%B0-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%AA%D9%84-kgntxxii08eb</link>
                <description>شروع خوبی برای فیلم‌های سال ۱۴۰۳ نبود. برای امسال فیلم‌ها و کتاب‌های خوب بیشتر را در برنامه ام قرار داده ام. اوپنهایمر اما شروع خوبی برای عید نیست. هیچ دیدی از اینکه فیلم درباره چیست نداشتم چه برسد لاپوشانی یک جنایت. از لحظه‌ای که فهمیدم ماجرا چیست ساداکو و هزار درنای کاغذی در ذهنم پرواز می‌کرد. هیروشیما.... و ناکازاکی. ناکازاکی را طوری اضافه کرد انگاز افتخار است اما در فیلم می‌خواست نشان بدهد چقدر تحت تاثیر آن بمب‌ است. ترومن گفت دستان تو به خون آلوده نیست، من این کار را انجام دادم اما چطور کسی که می‌گوید اکنون من خود مرگ شده ام، نمی داند که بمب او چه بر سر جهان می‌آورد. اوپنهایمر تصویر زیبای شیطانی یک فاجعه است. لعنتی که بر زبانتان جاری می‌شود و تحسینی که از ذهنتان رد می‌شود.اعصاب من را خرد کرد و احتمالا خیلی‌ها محو ساخت خوش فیلم می‌شوند که فراموش می‌کنند اعصابشان خرد شده است. آن قدر که از هولوکاست شنیده ایم از هیروشیما و ناکازاکی شنیده ایم؟ آن قدر که از یهودیان ستم دیده شنیده ایم از غزه شنیده ایم.یک سایکوز آنتی سوشال بمب اتمی می سازد و جهان پیش پایش می ایستد. او فرعون می‌شود چون خودش را مرگ می داند و ته تمام تلاشش این می‌شود که نگذارد فرعونی بعد از خودش بر این زمین بنشیند یعنی تلاش برای جلوگیری از ساخت سلاح‌های اتمی دیگر.ذهن منسجمی ندارم چون هنوز در هیجان فیلم هستم. دلم می‌خواهد داد بزنم و بگویم لعنت به همه تون.</description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Thu, 21 Mar 2024 03:22:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخه نفرت از خیلی قبل از شکنجه آغاز شده بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-smnwfcj3pgbd</link>
                <description>می‌خواستم محتوای دوره آموزشی را آماده کنم. هر کاری می‌کردم جز آماده کردن محتوا. رفتم اینستاگرام و بازنشر توییت‌های دختری را دیدم که بابت حجاب نداشتن شکنجه شده بود. منطق من اینجا هیچ کار نمی‌کند. تماما احساس می‌شوم و به این فکر می‌کنم که چندضربه شلاق را می‌توانم تحمل کنم. به این فکر می‌کنم که دخترک چقدر  پر تر شده از نفرت. به این فکر می‌کنم که چه‌طور اجازه می‌دهند یک مرد دختری را به‌خاطر حجاب شلاق بزند. من که محجبه ام خجالت می‌کشم از اینکه مردی شلاق به دست بگیرد برای اجرای احکام دختران را کتک بزند. مثلا دختر زیر ضربه های شلاق پیچ و تاب بخورد و مرد به خیال اینکه مجری حکم است ککش نگزد. به این فکر می‌کنم که چند دختر را در روز شلاق می‌زند و بعد شب می‌رود خانه دختر خودش را بغل می‌کند و می بوسد؟ دختری که حتما از گل نازک تر بهش نگفته است. به دختر جلاد ببخشید مجری حکم فکر می‌کنم. چندساله است؟ اگر جوانکی باشد و اگر در برابر حجاب طغیان کند پدر با او چه می کند؟ دختر نوشته بود زنی هم آنجا حضور داشته. زن کمی لطیف‌تر بوده اما آن زن... چطور می‌ایستد به تماشای شکنجه دختری؟ راستش ما زن‌ها خیلی طاقت دیدن صحنه‌هایی این چنین را نداریم. من شنیده ام شلاق خیلی درد دارد و می‌سوزاند و خون می‌اندازد. زن ناظر چطور بارها و بارها این صحنه‌ها را نظارت می‌کند.الان از ذهنم گذشت نکند جلاد  ببخشید مجری احکام هم مثل دکتر محرم باشد؟ من اینجا منطقم خاموش است. نمی‌توانم با منطق بگویم بی قانونی کرده و جزایش را می‌کشد. اگر بخواهم این حرف را از دهانم خارج کنم تصویر هزاران جنایت بلا تکلیف جلوی چشمم می‌آید. اگر بخواهم بگویم این جای خود آن جای خود دردم می‌گیرد. درد می‌کشم از اینکه ما هنوز قهر و غضب و کتک خط مقدم تعاملمان است. نگو که هزار بار حرف زده اند. من فرهنگی کارم. من فرهنگی این چیزها در مغزم نمی‌رود. این شلاق ها به جسم فرد نمی‌نشیند. نفرت می‌شود به روح و روان دخترک می‌نشیند و دخترکان شلاق خورده نفرت‌های متحرکی می‌شوند سرگردان در خیابان با آرزوی آنکه روزی شلاق به دست آن‌ها بیفتد و انتقام بگیرند. این چرخه نفرت هرگز متوقف نمی‌شود.</description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 18:31:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توی این جنگل قانون مرده، همه چی رنگ جنون داره جنون.</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-i6vmdxvrmrl1</link>
                <description>نام شما رمز نمی‌شود مثل هزاران هزار کودک بی گناه دیگر.ساعتی بعد از حمله تروریستی به کرمان است. یکی یکی آدم‌ها با استوری‌های اینستاگرام خبر می‌شوند. گاهی تسلیتی و گاهی نفرتی منتشر می‌شود اما کمی بعد ایده‌های خلاقانه بالا می‌آید.صفحه‌ای را دیدم که گزارش لحظه به لحظه از اخبار و تعداد شهدا می‌داد و در آن میان گریزی زد به غیبت مولانا صاحب الزمان. تا اینجا همه چیز خوب! اما یکی دو استوری بعد تبدیل شد به فروش کتابی درباره حضرت. راستش من منتظر چنین چیزی بودم. حتی عمیقا نمی‌توانم تشریح کنم چرا این حرکات حالم را به هم می‌زند. اما ما اصطلاحی داریم به نام موج سواری روی موضوعات و وقایع. مثلا زمانی که نباید در چیزی غرق شوی اما قرار است از آن بهره ببری برای همین رویش موج سواری می‌کنی. استفاده می بری و خیس نمی شوی.به هوش مصنوعی می‌گویند دختری را ترسیم کن با کاپشن صورتی و گوشواره قلبی. آخ که کاپشن صورتی و گوشواره قلبی امروز جگر خیلی ها را می‌سوزاند. عکس خروجی را منتشر می‌کنند که ببینید این دختر هوش مصنوعی ساز چه قدر نمک بود و حیف شد.انگار بدون تصویر پرپر شدنش، حیف شدنش،زجرش معلوم نیست. کمی بعد اولین تصویرواقعی از کودک منتشر می‌شود. با متنی سوزناک اما پیوست این موضوع که عکس واقعی این است. اندک زمانی نمی‌گذرد که اعلام می‌کنند تصویر اشتباه بوده. خانواده داغدار در آن گیر و دار عزا که با گیر سپیچ خبرنگارانه برخی مواجه شده اند که دخترتان کدام است؟ یکی را گفته اند بلکه دست از سرشان برداشته شود و اتفاقا اشتباه گفته اند. حالا تریبون به دستان وعده می‌دهند که دقایقی دیگر عکس واقعی را منتشر خواهند کرد و کیست که در فضای مجازی باشد و نداند که ویو مثل پول می‌ماند. حرف اول و آخر را می‌زند. چندشم می‌شود از این حرکات که همه مان را در فضای مجازی کفتار صفت می‌ کند و هیچ خودمان هم نمی‌فهمیم که چطور بالاسر هرچیزی کمین کرده ایم که در اولین فرصت حمله ببریم و ویو بگیریم.نمی دانم این حرکات خوب هستند یا بد. من حسم را می‌گویم که چندش است. اما شاید برگردیم به نیات و ببینیم من اشتباه کرده ام. اما شاید برگردیم به جبهه حق و باطل و ببینیم من اشتباه کرده ام. اما تلنگر این است که مراقب باشیم کفتار نشده باشیم. کفتارها هم برای زنده ماندن است که آن طور عمل می‌کنند وگرنه شاید در عمق وجودش نمی‌خواست کفتار باشد.</description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 21:45:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ مادرانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-rfm7rklatnxu</link>
                <description>به مناسبت روز مادر و بحث‌های داغ این طرف و آن طرف از زنانگی و مادرانگی گرفته تا خودت را فراموش نکن و حتی کشیدن پای بحث‌های جنسیتی به میان، منی که جز اینکه یک مادر فوق العاده دارم هیچ سنخیتی با این بحث‌ها ندارم می‌خواهم از مادری بگویم.اگر یک جمله به خود سالهای بعدم بخواهم بگویم این است: یا مادر نشو یا خودت را برای مادر شدن آماده کن. مادر شدنی که قرار است کنار خیلی نقش‌های دیگر تو بنشیند اما همه چیز تو باشد.می‌دانید این روزها هرچه می‌خوانم و می‌بینم یک چیز را به ذهنم مخابره می‌کند: ما مجبور بوده ایم مادر شویم فریاد بزنیم عاشق مادر شدن هستیم و بعد دنبال عقده‌های درونی مان بدویم.یادم است در کلاس دانش خانواده که اتفاقا استاد ویژه‌ای داشتم که به زور نمی‌خواست شوهر ندارها را شوهردار کند و بچه ندارها را بچه‌دار؛ گفت: مادری غریزه‌ای در وجود ماست. مثل غرایز دیگری که داریم و ما را پیش می‌برد. حرف جدیدی نبود اما من سوال احمقانه ای پرسیدم گفتم حالا اگر کسی نخواهد به این غریزه پاسخ دهد چه؟ گفت: هیچی! پاسخ نداده. همه مجبور نیستند مادر شوند و اگر اذیت نمی‌شوند مادر نشوند.راستش را بخواهید انتظار این پاسخ را نداشتم. انتظار داشتم بگوید نه زن وظیفه اش مادری است و از خودش مثال بزند و ال و بل. من هم شمشیر را از رو بسته بود؛ چرایش را نمی‌دانم. من هیچ وقت ضدیتی با مادری نداشتم اما این همه شعار و تبلیغات روی مخم بود. هنوز هم که هنوز است این همه تبلیغات را برای افزایش جمعیت می‌دانم و بس. که در نگاه کلی و مملکتی درست است؛ اما برای زنان نه!چندی قبل در جشنی شرکت کرده بودم که چند نوع مادر با عناوین مختلف به بیان تجربه می‌پرداختند. چند مادر دهه شصتی، یک هفتادی و یک هشتادی. شاید باورتان نشود اما از همه بیشتر مادر دهه هشتادی را در صلح با مادریش دیدم. در سن پایین ازدواج کرده بود و در ۱۹ سالگی بچه‌دار شده بود اما نکته‌ای که گفت این بود برای همه چیز زندگیشان در دوسال اول برنامه ریزی کرده بودند. چه زمانی بچه اول را بیاورد چه زمانی دومی، چه زمانی درس بخواند چه زمانی و چگونه کسب و کار راه بیندازد و... او انگار از همه افراد دیگر حالش با مادریش بهتر بود. البته که همه به مادریشان مفتخر بودند و در بعد فرزندآوری، بیشتر می‌خواستند.در کلاس دانش خانواده وقتی ۲۲ ساله بودم چیزی از مادری نمی‌ٰفهمیدم. بله! دختر دهه هشتادی ازدواج کرده، در نوزده‌سالگی اش می‌فهمید اما من دهه هفتادی ۲۲ ساله نمی‌ٰفهمیدم. در حوالی ۲۵ سالگی کم‌کم احساس کردم دارم چیزهایی می‌فهمم و بعد تازه دوهزاری ام افتاد که آدم‌ها هرکدام در سنی و زمانی به این چیزی که من اسمش را می‌گذارم بلوغ مادر شدن می‌رسند.بلوغی که اتفاقا می‌گوید فردیت خود را کنار بگذار(حداقل تا مدتی) بلوغی که می‌گوید وقتش است از خودت بگذری (حداقل موقت) بلوغی که می‌گوید آماده ام مادر باشم و بهترین تلاشم را برایش بکنم. نیاز نیست کسی به من بگوید خستگی و درماندگی و پدر دراری بسیار دارد، من اولین مادر جهان نیستم. بله همه اینها را دارد اما مهم‌تراز همه مسئولیتی است که من پذیرفته ام.راستی روز مادر مبارک!</description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2024 09:48:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-wmap9pvllult</link>
                <description>دانشگاهی در سر دیگر دنیا، این‌چنین حمایت می‌کند از آزادی چندش‌آور و ما خوشحال قدم می‌زنیم روی این مسیر با خوش‌خیالی اینکه ما نماد بیزاریمان زیر پا گذاشتن است. 



























وسط هیئت ینگه دنیا نشستم درباره آزادی بنویسم.بار قبلی که در این هیئت نشسته بودم تک و توک ادم‌ها همدیگر را می‌شناختند یا زبان هم را می‌فهمیدند، برای همین بیشتر تعجب می‌کردم از اینکه این آدم‌ها تنها برای بودن در مجلس امام حسین اینجا جمع شده‌اند.امسال قسمت زنانه پر از حرف هست. به نظر می‌رسد افراد گروه گروه هم را می‌شناسند و صدای قسمت زنانه بلندتر از آقای سخنران است.این است که من هم به حساب بودن در مجلس امام حسین نشسته ام و می‌خواهم از آزادی بنویسم.چندهفته پیش شنبه روزی از ساعت ۱۰ صبح تا ۱۰ شب در محله ما جشن و پایکوبی برپا بود. پایکوبی آسیایی نه البته؛ با ریتم دوبس دوبس اروپایی که اگر آسیایی بود آن‌قدر به گوش من آزار دهنده نمی‌آمد.صبح با صدای آهنگ بیدار شدم و تا شب هر لحظه منتظر قطع شدنش بودم. منبعش را هم پیدا نمی‌کردم و هیچ کاری هم نمی‌توانستم بکنم. اولین بار نبود که این موضوع را تجربه می‌کردم.یاد محرمی افتادم که مثل هر سال بساط نذری در ساختمان برپا بود و مداحی حیاط هم تمام نمی‌شد. راستش ما عادت داشتیم و به گوشمان نمی‌آمد اما همسایه‌ای آمد و سر تا پایمان را گل‌باران کرد از کلمات قشنگ و ما هم ابراز شرمندگی کردیم اما بعید می‌دانم تغییری در روندمان ایجاد کردیم.اینجا آزادی اینطور است که صدای شنبه‌ها بلند باشد و کشور ما آزادی این است که صدای مداحی بلند باشد. اولی سبک من نیست و آزادی من را سلب می‌کند و دومی سبک من است (البته من نوعی‌. چون من هانیه هم چنین مدلی را نمی‌پسندم) و مطابق با آزادی من اما در سلب کننده آزادی دیگران.این فقط یک مصداق ساده است و چه بسیار مصادیقی از این دست و حتی بدتر که گاه ما را به ورطه ای هولناک می‌کشد. دوستی مهاجر می‌گفت از جایی که‌ هست باز مهاجرت خواهد کرد یا مهاجرت معکوس یا جایی جدید. چرا که نمی‌خواست بچه‌هایش با «آزادی اجباری جنسی» آنجا مواجه شوند. خیلی از مهاجران مسلمان بخشی از این آزادی را پذیرفته اند اما با آزادی‌های چندش‌آور رنگین‌کمانی چه باید کرد؟چیست این آزادی؟ جز اینکه آزادی هرکس، دیگری را محدود می‌کند؟ چه چیز را فریاد می‌زنیم و می‌خواهیم؟ دیکتاتور درونمان را چی میشناسیم؟</description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 11:03:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز روانشناس مبارک!</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-mphvei9t4g5c</link>
                <description>کار سختی است خدایی. بخش اعظم یادگیری تو خودآموز است حالا یا خدا تومن می‌دهی به این کارگاه و آن استاد یا هی میخوانی و میخوانی و میخوانی بلکه از توی کتاب‌ها پروتکل درمانی ات را بسازی.چون سخت سری از توی سرها در می‌آوری، چون خیلی خرج کرده ای تا به آنجا برسی. چون کم اگر بگیری لول کارت نشان داده نمی‌شود، چون هزاران دلیل می‌توانی بیاوری که پول زیاد بگیری و مردم هم پول زیاد می‌دهند، تسکین محنت دیگرانی و خرمی چون اگر از گردنه رد شوی، چون اگر راست دماغت را بگیری و مسیر را درست بروی نونت می‌رود در روغن. اوایل روغن یک استاد کلینیک دار و بعدتر ان‌شاالله خودت.مگر بد است؟مگر گناه کردی؟داری مزد تلاشت را میخوری. نوش‌جانت. فقط انقدر فاز تسکین محنت خاطر دیگران برندارید که پروین به حق منظورش ما روانشناسان نبوده ایم. روانشناس مال دنیای محنت‌دیدگان نیست. که محنت دیدگان امروز، ندارند دو هفته‌ای حتی ماهی ۵۰۰ به بالا خرج روانشناس کنند. هشتی که گروی ۹ است سال بعد گروی ۱۰ است و بعدتر گروی ۱۱. نه که نرخش قبل از عید ۴۰۰ باشد، بعد از عید ۶۰۰ و ککش نگزد چون مزد زحمت می‌گیرد و بالاخره او هم زندگی دارد.بد می‌نویسم؟ میدانم.چون سخت است هم نام جماعتی باشی و بخواهی از درد حرف بزنی. سخت است بخواهی بگویی اینکه زیادش می‌کنی پول تو است و حقت ، شاید کمی ناحق باشد در روزگاری که همه فریاد میزنند برو برو برو پیش روانشناس. آدم‌ها نمی توانند بروند و با خود می‌گویند: بدبخت ما که کلید بختمان در دستان روانشناس است و پول نداریم کلید را بگیریم و بدبخت‌تر می‌شویم و...تقصیر تو نیست. نمی‌شود در این جماعت باشی و جور دیگری باشی. استثناهایی وجود دارند اما کارت نمی‌گیرد و اینها که می‌گویم همه از درد است بلکه درمانی پیدا شود.شاید کسی فکری کند. شاید واقعا بشود کاری کرد که بیهوده هندوانه تسکین درد دهنده بودن زیر بغلمان نگذاریم.ما مسکن هستیم اما مسکن‌هایی گران. گاه بی تاثیر گاه تشدید کننده درد، گاه دارو نما.فاز مقایسه بر ندار با هزینهٔ گزاف خدمات دیگر. کسی که نداشته باشد برای هیچ کدام پول ندارد. با این تفاوت که هر روز کسی بیخ گوش افسرده‌گونش نمی‌گوید: برو از آن خدمت استفاده کن.</description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 21:23:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانگی هم عالمی دارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-g7y3fwizur2c</link>
                <description>باید گوشی را کنار بگذارم. از صبح سرم توی آن بوده و سردرد کرده ام. اما ایده ای که به ذهنم آمده رهایم نمی‌کند. باید با گوشی درستش کنم. قرار است سخنرانی بکنم. در یک تد و در مقابل جمع کثیر تماشاچیان و در کنار کن رابینسون._ کن رابینسون مُرده.بله خودم میدونم مرده. خیالاته! وگرنه من در حال حاضر در مقابل بیست نفر به زور بتونم ارائه بدم چه برسه سخنرانی تد.چشم‌هایم را می‌مالم تا سوزشش کم شود. سخنرانی رابینسون را مدت‌ها پیش دیده بودم و ادیت کرده بودم. گذاشته بودمش برای موقعیتی مناسب تا اینکه امشب ایدهٔ چسباندن بخشی از صحبت‌های خودم به او در ذهنم آمد. خیلی بامزه شد. از نظر محتوایی به هم نزدیک بودند و من هم با چندتا جمله و نوشته سعی کردم ارتباطشان را بیشتر کنم.فیلم‌ها را ادیت کردم و آهنگ گذاشتم رویشان و در همان حال با خودن فکر کردم که دریچهٔ خلاقیتم بعد از چندین هفته دوباره باز شده است. از محتوایی که تولید کرده بودن ذوق داشتم اما وارد یک بازی فکری شخصی هم شده بودم. قبل‌ترها دو نفر برای خودم ساخته بودم. یکی شان «هانیکف» بود و یکی «من». هانیکف در هپروت و خیالات سیر می‌کرد و من چسبیده بود به بند واقعیت‌ها. دیدن دنیا از چشم هانیکف خیلی قشنگ بود اما کم‌کم چشمش کور شد و گوشه نشین شد. وقتی داشتم آن ویدیو را می ساختم یاد هانیکف افتادم که چه‌قدر برای این چیزها ذوق می‌کرد و همان موقع بود که من آمد و گفت: گنجشک روزی بودن چیزی شبیه ذوق کردن برای این چیزهاست.هانیکف که از بعد از ظهر موقع تولید این محتوا همراه من بود گفت: ببند دهنت رو و خنداندم. ادامه داد: نگذار دلخوشی‌های کوچکت بمیرند، هرچند هانیکف کور شده باشد. هرچند سختی ها زیاد شده باشند، بگذار همین خلق‌های کوچک لبخندهای گاه و بیگاهت را بسازند و ذهنت را به پرواز در بیاورند.وقتش شده گوشی را خاموش کنم.</description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 22:32:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چت GPT کی همکار من می‌شوی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%DA%86%D8%AA-gpt-%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C-dz2phha7yds8</link>
                <description>برای کانال مربیان به محتوایی فکر می‌کردم که نگاه افراد را معطوف به آینده کند. به این فکر کنند که اگر خود را برای آینده و بچه‌هایی که دیگر با فانوس درست کردن سرگرم نمی‌شوند(به پست قبلی بروید)، آماده نکنند مربی‌هایی برای گذشتگان باقی می‌مانند.رفتم سراغ GPT و از او پرسیدم چطور برای آموزش بچه‌های نسل بعد آماده شویم؟  پاسخش یک محتوای خوب برای کانال مربیان ما بود که من می‌خواستم به‌واسطۀ آن بگوییم باید مربی‌هایی بشویم که از ربات‌ها جلوتر باشیم و ... همین طور در ذهنم محتواهای بعدی را می‌ساختم و خوشحال از اینکه برای مدتی حرفی برای گفتن در کانال دارم،‌ محتوا را برای همکارم فرستادم تا در قالبی قرار دهد و برایم بفرستد.یک هفته گذشته است و من هنوز محتوا را در قالب ندارم و یک لحظه از ذهنم گذشت کاش GPT همکارم بود در کسری از ثانیه در قالب می‌گذاشت و تمام. تصمیم گرفتم به مربیان نگویم از ربات‌ها جلو بزنید. باید به آن‌ها بگویم مراقب باشید توسط ربات‌ها حذف نشوید.</description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 11:11:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسهٔ خوب، کارخانهٔ پر فروش</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87%D9%94-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D9%BE%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-zokxhonicl2i</link>
                <description>بفرست برای اونی که مثل تو توی مدرسه فانوس یادگرفته این کاردستی خواهرزاده‌ام را که دیدم،خنده ام گرفت. یاد حرف مادری‌ افتادم که‌ در یک گروه مجازی می‌گفت ته تلاش معلم‌های این مدرسه آن است که هرسال بچه‌ها به مناسبت روز مادر و پدر کارت پستال درست می‌کنند. وقتی کاردستی فانوس را یادگرفتم نه ایده‌ای درباره اینکه فانوس چیست داشتم و نه حتی می‌توانستم ارتباطی بین فانوس با موضوعی که برایش ساخته می‌شد پیدا کنم، فقط تا شدنش از قسمت‌های قیچی خورده وسط بامزه بود.امروز داشتم به متنی درباره مربی آینده بودن، فکر می کردم و دوباره یاد این کاردستی افتادم. معلم بچه‌ هفت‌ساله ای که خودش حتما این فانوس را در مدرسه یادگرفته و سالهاست که معلم شده و یاد می‌دهد، آیا خود را معلمی مناسب تربیت آیندگان می‌داند؟ او اصلا به ویژگی‌های آینده فکر می کند؟</description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Thu, 02 Mar 2023 22:34:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-o5w70jyorcmk</link>
                <description>کم‌کم به عکس‌های بی‌ربط به متن من  عادت می‌کنید.  البته که حتما ربطی هست.روزگاری که دانش‌آموز بودم و درس می خواندم در جایی و زمانی دیگر دنبال زندگی می گشتم. فکر می‌کردم دبیرستان که تمام شود حتماً زندگی آغاز می‌شود. به دانشگاه که قدم گذاشتم دیدم نه! اگر با همین فرمان پیش بروم باز هم منتظر شروع زندگی می نشینم. دیگر منتظر نماندم خودم به دنبالش گشتم. فکر کردم حتما زندگی خارج از درس و دانشگاه است. به دنبال آن، در کتاب‌ها و فیلم‌ها و کافه‌ها و خیابان‌های تهران و چند خیابان دیگر در نقاط مختلف جهان گشتم. سفر کردم و گفتم شاید در زندگی آدم‌هایی که هیچ شباهتی به من ندارند بشود زندگی را پیدا کرد. اتفاقا مردمانی پیدا کردم که بیشتر لبخند می‌زدند و بیشتر ادای خوب‌بودن در می‌آوردند. آفتاب آنجا کم بود اما هر زمان که می‌درخشید مردم همه چیز را رها می‌کردند و راهی ساحل می‌شدند. باران که می‌گرفت رکاب‌زنان و لبخند‌زنان زیر شرشر باران با بارانی‌هایی آبی یا زرد سر کار می‌رفتند. همهٔ ماشین‌ها از چند متر دورتر برای عابرها پشت خط عابر می‌ایستادند. همه به هم روز بخیر و ظهر بخیر و بعد از ظهر بخیر و شب بخیر می‌گفتند. زمین‌های آنجا سبز بود. آسمانشان آبی بود. ولی، باز هم به من حس زندگی نمی‌داد. در گوشم مدام این آهنگ تکرار می‌شد: من غریبم همه جا، مثل ابر پاییز همه جا می‌بارم/ اما تو خاک خودم موندن و مردنمو بیشتر دوست دارم زندگی را آنجا هم پیدا نکردم. برگشتم. فکر کردم زندگی با دوست بودن است. روزها و شب‌ها را با دوستان گذراندم از هرکدامشان پرسیدم: زندگی چیست؟ هرکس نظری داشت که ساعت‌ها ما را به حرف زدن وامی‌داشت. در زندگی خانواده‌ها، در روانشناسی، با روانشناس‌ها، خیلی جاها را گشتم تا به سرزمین عجایب بردار رسیدم. به بردار که رسیدم گفتم حتما زندگی را اینجا خواهم یافت. قشنگ بود مثل شهربازی بود همه چیز داخلش بود: دوستان، کتاب‌ها، ایده‌ها، عمل‌ها، فکرها و همه چیزش جور بود اما باز زندگیش...روزی یک نفر از من پرسید: تو چه مسئله‌ای داری؟ گفتم اگر بخواهم بگویم باید زندگی را زیرورو کنم. انگار سوال را پیچانده بودم و مسئله را نگفته بودم اما دقیقاً گفته بودم: من با زندگی درگیر بودم؛ مسئله زندگی! همان زندگی شعاری که همه دنبالش هستند. هر روز انجامش می‌دهند. در پاسخ به هر کسی که می‌گوید: چه می کنی؟ می‌توانند بگویند: زندگی می‌کنم. می‌گویند: کار می‌کنیم برای زندگی کردن، درس می خوانیم برای زندگی کردن و.. انگار تمام تلاششان را دارند می‌کنند که زندگی کنند. اما، ته ماجرا می‌گویند: این بود زندگی؟ به قول حسین پناهی:میزی برای کارکاری برای تختتختی برای خوابخوابی برای جانجانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ این بود زندگی!؟</description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 17:43:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محیط‌های ایزوله بچه‌ها را بهشتی نمی‌کنند.</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-qnj411olsoix</link>
                <description>اردوی راهیان نور، هرچند می‌تواند ملی مذهبی باشد اما مذهبی بودنش بیشتر است و البته جوی دارد که  گوی رقابت را از ملی‌گرایی و مذهبی بودن هم می‌رباید.در خانوادهٔ مذهبی که دیده به جهان گشوده باشی، تربیت مذهبی، از مهم‌ترین دغدغه‌های تربیتی والدین است. همین دغدغه بسیاری از والدین را به مدارس مذهبی که عموما غیرانتفاعی هستند می‌رساند. اینطوری بچه‌ها به دومین محیط ایزوله زندگیشان وارد می‌شوند. محیط ایزوله‌ای که بچه‌های سربه راه و مذهبی می‌پروراند که علائقشان بسیار خاص است. دوست شهید دارند، دعای عهد و زیارت عاشورا و محرم و اعیادشان ترک نمی‌شود و بحث‌های مذهبی‌شان تا تفاوت ولایت فقیه و ولایت مطلقه فقیه هم بالا می‌آید و البته همه به تایید مطلقه می‌رسند و تمام...تا آنجا که وارد دانشگاه می‌شوند.دانشگاه هم محیط ایزوله ایست. هرچند اکثر عزیزدردانه‌ها به مرور و مرحله به مرحله تغییر می‌کنند. معمولا بر سر ملاک‌های مذهبی بودن مساله پیدا می‌کنند. دخترها کم‌کم بر سر میزان و ابعاد حجاب مشکوک می‌شوند. کمی تغییر می‌کنند و پا به جامعه می گذارند.در هرجا که مشغول به کار می شوند تقریبا بی تغییر می‌مانند. چون آن‌ها در ایران زندگی می‌کنند. ایران هم محیطی ایزوله است. طغیان، در یک محیط ایزوله، از  فردی که به صورت مذهبی رشد یافته، در محیط‌های ایزوله مذهبی در مذهبی حتی با قیدهای غیر مذهبی، بعید است. طغیان فقط برای دختران تعریف می‌شود. طغیان فقط در حجاب است و کمتر دختری در شرایطی که توصیف کردم اگر طغیان کند تا ته آن پیش رود. او هزاران سد دارد که جلوی این طغیان را می‌گیرند و یکی از محکم‌ترین این سدها، همان خانواده مذهبی اولیه است که آرزو داشته اند فرزندشان بعد از محیط‌های ایزوله‌ای که تجربه کرده، به‌خصوص مدرسه، یک مذهبی معتقد( شما بخوانید با حجاب) باقی بماند.اما قصه تازه از آن‌جا شروع می‌شود که سیل مهاجران از خطوط مرزی ایزوله ایران عبور می‌کنند. فرقی ندارد در محیط ایزوله ایران چه‌قدر به آموخته‌های مذهبیشان مشکوک شده باشند. فرقی ندارد چه قدر حجاب داشته باشند. آن‌ها همه با یک تفکر از مرزها خارج می‌شوند:ما هرجا باشیم همین هستیم.اما خروج از مرزهای ایزولهٔ ایران یعنی ورود به دنیایی دیگر. دنیایی که آدم‌ها می‌گویند دین و ایمان را بهتر می‌شود نگه‌داشت. دنیایی که آدم‌ها می‌گویند هیچ‌کس به دیگری نگاه جنسی یا جنسیتی ندارد. می‌گویند خیلی خوب است هرکس می‌خواهد هرجوری که می‌خواهد زندگی می‌کند و همه با خوبی و خوشی کنار هم هستند و در همهٔ این خوبی‌ها یک بدی وجود دارد آدم‌ها می‌گویند آنها انگار به محجبه‌ها جور دیگری نگاه می‌کنند. آنها انگار همه محجبه‌ها را تروریست می‌دانند!و...انگار همه چیز از نگاه آنها پذیرفته است جز حجاب!من بودن یا نبودن نگاه متفاوت را رد یا تایید نمی‌کنم اما یک چیز را می‌دانم که ادراک افراد در یک موقعیت مشابه،می تواند متفاوت باشد.اما...هرکس بگوید حجاب داشتن در خارج از کشور راحت است مزخرف گفته. انسان ذاتا نمی‌تواند خیلی زندگی جدا یا متفاوت بودن از دیگران را تحمل کند. حالا فرض کن دختری ایرانی باشی. محجبه باشی. در هر کشوری باشی مساله‌ای با خودت پیدا می‌کنی. از بین آن هزاران مساله یکیش این است: چه لزومی دارد در اینجا محجبه باشم؟ از دیگران جدا باشم و... اینجاست که می‌بینی محیط‌های ایزوله‌ای که با هزاران زحمت در آن‌ها رشد کردی به هیچ کاری نمی‌آید. تو اینجا به چیز دیگری نیاز داری. به چیزی که از درون تو بجوشد، پاسخ سوالاتت باشد، از نگاه‌ها (چه واقعی باشد و چه احساس تو) نافذتر باشد، در مقابل طردها آغوش بازی باشد و در مقابل همه شک‌ها یقینی باشد که آدم را مصون کند.آدم‌ها موقع رفتن، به از دست دادن اعتقاداتشان فکر نمی‌کنند. آنها عموما به واجب‌ها و محرماتشان مشکوک نمی‌شوند. آنها فکر می‌کنند آسمان خدا همه جا یک رنگ است. اما، خارج از مرزهای ایزوله، آسمان خدا یکی است با هزاران رنگ و هیچ‌کس مصون نیست از تغییر.گاهی یک ماه دوام می‌آوری، گاهی یکسال و گاهی حتی چندسال. اما ممکن است یک‌جا، یک لحظه، یک اتفاق یا یک انتخاب همه چیز را تغییر دهد و این تغییر آغازی است برای خیلی چیزها.برای جلوگیری از این تغییر، اولین قدم این است که ما بدانیم اصلا جلوی این تغییر را گرفتن در دست ما نیست. بعد شاید بتوانیم فکری به حال پرورش مذهبی فرزندمان بکنیم.پ.ن: اصل اردوی راهیان نور، اصل دغدغه پرورش مذهبی، اصل دغدغه محیط سالم، اصل مهاجرت، اصل تغییر هیچ‌کدام فی نفسه بد نیستند. </description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 21:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق و معشوق، مرید و مرشد، متربی و مربی</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C-dnms3qruijod</link>
                <description>پرطرفدار ترین داستان‌های جهان داستان‌های عاشقانه اند. این را بی سند و مدرک می‌گویم. کمی ادبیات و شعر و موسیقی را بگردید سند خودش جور می‌شود. اتفاقا از نظر من داستان‌های عاشقانه همیشه دست‌یافتنی هستند. همین الان ۵ تا از ذهن خود شما گذشت. زیاد اتفاق می‌افتند. اتفاتشان تکراری است. جرقه ایست که می‌درخشد و خاموش می‌شود و از همه مهم‌تر هیچ خبری از ماجراهای بعد از وصال نیست. اما بیا ۵ اثر مرید و مرشدی بگو. اگر خیلی بخواهی از سه‌شنبه‌ها با موری دورتر شوی یک‌دفعه یادت می‌آید که مولوی و شمس خودمان و عبارت خودمانش هم خیلی خودمانی در ذهنت پدیدار می‌شود انگار که همنشین هر روزه ات مثنوی و کلیات شمس است. (خجالت‌نکش! همه مثل هم هستیم)اما انگار یک چیزهایی شنیده‌ایم که به جانمان نشسته است. یک ارتباطی که خواستنی است. یک ارتباطی که کمیتش مهم نیست، اثرش مادام العمر است. آن قدر که ادل (بله همان خواننده‌ای که نمی‌شناسیمش) روی صحنه، از دیدن معلمی که این نوع از ارتباط را برایش ساخته است گریه اش می گیرد. معلم درسی در سالی از مدرسه که فقط یک کار کرد و آن این بود که بیشتر از چیزی که بقیه دیده بودند در ادل دید.من همیشه مجذوب مرشدهای قصه‌های دست‌نیافتنی می‌شوم. آن‌ها که بین دو منزلگاه زندگی یک نفر، همسفرشان می‌شوند. اتفاقی؛ از قضای روزگار و به نظر من با همای سعادتی که بر سر همه کس عبور نمی‌کند! همیشه در عمق ناتوانی‌های زندگی مادی و معنوی دلم می‌خواست مرشدی باشد،‌ دست من را بگیرد از زمین بلند کند و بی هیچ گفت‌و‌گویی بیاندازد در مسیر اصلی. هنوز فکر این مرشد از سرم بیرون نرفته است اما یک روز چندسال پیش به خودم که آمدم دیدم چند دخترنوجوان  جوری به من نگاه می‌کنند که من روزی به دنبال مرشدم به چند انسان دیگر نگاه کردم. من مرشدم را پیدا نکردم اما آن انسان‌ها تجربه‌هایی شبیه رشد برای من ساختند. نگاه آن دخترکان من را ترساند. با خودم فکر کردم این‌ها نمی‌دانند من خودم هنوز مرشد نایافته ام؛ به چه چیز من دل‌خوش شدند؟ ترسیدم و از آن‌ها دور شدم بلکه در مسیر پیدا کردن مرشدشان چند انسان بهتر نصیبشان شود. اما می دانم واسطهٔ چه تجربهٔ شیرینی بوده‌ام. حتی اگر قدر چشیدنی باشد،‌ هر انسانی اگر تجربه‌اش کند، مزه‌اش تا مرگ با او می‌ماند.(از من گفتن) شروع این متن در ذهن من از جای دیگری بود.جایی قدری ناامیدانه. یاد خاطرات کودکی بابا، وقتی از دوران مدرسه اش می‌گوید، که چند خاطرهٔ تکراری است اما پر از نقش معلم! یاد فیلمی که از ادل دیده بودم؛ یاد معلم کلاس اول خودم که اتفاقی اسمش را در لیست شرکت‌کنندگان یکی از دوره‌هایمان دیدم و از آن روز دارم به این فکر می‌کنم که چطور به او زنگ بزنم؟ یاد مربی ورزشم یاد مربی پروژهٔ ادبی مدرسه ام  یاد دختر جوانی که در مدرسه ما از این طرف به آن طرف می‌دوید و هیچ وقت نه معلمم بود نه مربی و یکباره دوست شد؛ یاد همه آن‌ها نگذاشت آنچخ می‌خواستم را بنویسم و این متن را ساخت که بگوید دیده اید بعضی‌ها واسطه رسیدن عاشق‌ها و معشوق‌ها می‌شوند. بعضی‌ها هم واسطه رسیدن مرید‌ها به مرشد‌ها می‌شوند. گاهی واسطه‌ها خودشان درد عشق کشیده‌اند که پادرمیانی می‌کنند. می‌گویم «گاهی» چون گاهی هم برای سرگرمی این کار را می‌کنند! اما اگر کسی را دیدید که سعی می‌کرد واسطه رسیدن یک مرید و مرشد شود حتما تجربه شیرینی حتی قدر چشیدنی از یک رابطه مربی‌گونه داشته است.پ.ن: همه واسطه‌ها یک پیوند قطعی را نمی‌سازند و من هم نمی‌دانم آیا بالاخره موفق می‌شویم آنچه را درون یک فرد برای مربی ویژه‌ای شدن وجود دارد، به آدم‌ها نشان دهیم یا نه. اما مهم نگاه من است که روشن است.</description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 20:05:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%D8%B2%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-e6sez1ya6rzh</link>
                <description>در سال‌های کارشناسی همه موضوعات روانشناسی برایم جذاب بود، آن موقع ها از اینکه روانشناسی در همه چیز رخنه کرده بود خوشم می‌آمد. چند نقطهای برایم سوال داشت و بعضی هم نقاط کور بود. مثلا زندگی نظریه پردازها و گاها رگه‌های غیراخلاقی زندگی شخصی‌شان در ذهنم با نظریات جالب و مرجعشان در تضاد بود. با اینکه همواره زندگی ها برایم جالب هستند اما در درس‌هایم از آن‌ها می‌پریدم. زندگی‌ها همیشه برایم سوال بودند تا اینکه به نقطه کور رسیدم.مسئله جنسیتزن بودن،مرد بودن؛ زنانگی، مردانگی؛ مسائل پیرامونی همین عنوان تحولات نگاه به این موضوعات طی سالیان نه‌چندان طولانیعادی سازی بسیاری موضوعات از نظر زیستی غیر عادی و...با خودم گفتم اشکالی ندارد اگر روزی درمانگر شدم این موضوعات را ارجاع می‌دهم.میخواستم طفره بروم، اجتناب کنم نادیده بگیرم و با خیال راحت به قسمت‌های رنگارنگ و متحیرکنندهٔ رشته ام (برای خودم) بپردازم.اما نقطه کور همچنان وجود داشت و نه در جهان بیرون بلکه در ذهن من و هیچ جوره هم پاک نمی‌شد.فکر کردم شاید مطالعات زنان و جنسیت در خارج از کشور کمک کننده باشد اما همین عنوانش هم برای من مساله بود. چرا زنان و جنسیت؟ عمیق تر که شدم قیدش را زدم.زن چیست که مساله است؟دیشب مستندی با همین نام را دیدم: what is woman?دیدن این مستند من را بر آن داشت ایده‌ای را که مدت‌هاست در ذهنم پرورش می‌دهم به اجرا در بیاورم.بنویسم.نمی‌دانم چند وقت یکبار، نمی‌دانم با چه قاعده ای؟ فقط می‌دانم که می‌خواهم از جنسیت و زنان بنویسم.البته این‌جا از چیزهای دیگر هم می‌نویسم. </description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 21:43:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتبار مدرکتون از کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh.nikbakht/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mgo4yze4y7zr</link>
                <description>اگر می‌خواستم برای نوشتن اولین متنم منتظر یک فرصت و زمان مناسب باشم هیچ وقت آن زمان نمی‌رسید و هیچ موضوعی مناسب اولین متن پیدا نمی‌شد. عبارت پرتکراری که این روزها زیاد می‌بینم (چون در پیام‌های افراد متقاضی دوره آموزشی‌مان است «دیدنی» است) جرقه این نوشته را زد: مدرک می‌دهید؟اعتبارش از کجاست؟اگر به من بود تمام مدارک جهان را به همراه عناوینشان می‌سوزاندم. چرا برای شناختن یکدیگر و به رسمیت شناختن هم باید مدرک رو کنیم و عنوان بگذاریم؟ انگار حوصله نداریم یکدیگر را یا حتی فرصت‌ها را تجربه کنیم. چه چیز راحت‌تر از این‌که آقا یا خانم دکتر باشی و مدرکت از فلان جا باشد و دوره برگزار کنی و مدرک دوره ات هم از بهمان جا باشد و ... . سه نقطه ندارد که. همه چیز واضح است. این دوره انتخاب اکثر افراد است چون این جناب یا سرکار دکتر با مدرک ال قرار است به واسطه مدرک بل به من اعتبار بدهد. برخی از نظریات روانشناسی را که می‌خوانم می‌بینم نظریه پرداز هیچ کس خاصی نبوده حتی گاهی تحصیلات درست و حسابی‌ هم نداشته اما بعد نظریه‌ای داده و امروز ما اعتبارمان را از او می‌گیریم. زندگی آن افراد و دستاوردهایشان برای من بسیار جالب است اما روندی که بعد از آن‌ها شکل گرفت عجیب و شاید هم گریز ناپذیر. مثلا زندگی ملانی کلاین را بخوانید؛ نظریه پرداز روابط شیء. بعد ببینید الان جایگاه نظریه روابط شیء کجاست و به چه چیز‌های دیگری ختم شده است‌.یک‌بار در جایی چنین چیزی خواندم:&quot;ما در جهانی زندگی می‌کنیم که قواعدش را باورهای یک‌سری افراد ساخته اند&quot; همان موقع با خودم گفتم چرا ما آن کسی نباشیم که قواعد دیگری را بر اساس باور‌های خودمان بسازیم؟تصویر بانو ملانی کلاین</description>
                <category>هانیه نیک بخت</category>
                <author>هانیه نیک بخت</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jan 2023 09:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>