<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های haniyeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@haniyeh1380aruei</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:07:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2388956/avatar/QhCvSU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>haniyeh</title>
            <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جستجوی معنا در سختی‌های زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fb4fjx3n5iru</link>
                <description>نام کتاب: انسان در جستجوی معنا (Man&#x27;s Search for Meaning)نویسنده: ویکتور فرانکل (Viktor Frankl)ژانر: روان‌شناسی عمومی، خاطرات، زندگی‌نامهترجمه پیشنهادی: نشر جامی، امیر لاهوتینسخه صوتی با گویندگی جناب میلاد میرزایی خیلی خوب حس کتاب را منتقل می‌کند.ویکتور فرانکل، پزشکی استرالیایی است که در اردوگاه کار آشویتس دورانی سخت و طاقت‌فرسا را سپری کرده و آسیب‌های جسمی و روحی زیادی دیده، اما با این‌ حال، توانسته در اردوگاه و پس از آن، به انسان‌های زیادی کمک کند.ویکتور فرانکل توضیح می‌دهد که برای اینکه بتوانیم سختی‌ها را تحمل کنیم، باید به دنبال معنایی در این سختی‌ها باشیم؛ در آن صورت سختی‌ها را می‌پذیریم و خودمان را در برابرشان نمی‌بازیم.کتاب با خاطراتی از اردوگاه کار آشویتس شروع می‌شود؛ خاطراتی دردناک و زجرآور که حتی فکر کردن به آن‌ها عذاب‌آور است، اما واقعیت این است که رخ داده‌اند و انسان‌هایی بوده‌اند که توانسته‌اند دوام بیاورند و از آنجا خارج شوند. ویکتور فرانکل توضیح می‌دهد که هرکس که توانسته زنده بماند، به امید کسی یا چیزی در آینده خودش این کار را انجام داده است. مثلا دیدن کسی که بسیار دلتنگ اوست یا انجام کاری که آن را رسالت خودش میداند، مانند نوشتن یک کتاب. بنابراین، رنج‌هایی که در اردوگاه تحمل میکردند معنا گرفته و آن‌ها را از ناامیدی و تسلیم شدن در برابر بیماری تیفوس و یا خودکشی برای رهایی از سختی‌ها نجات داده است.به گفته او یک زندانی سه مرحله را پشت سر می‌گذارد که در هر سه، سختی بسیاری محتمل می‌شود؛ مرحله ورود به زندان، که زندانی با ضربه‌های روحی و جسمی آشنا شده و درد بسیاری می‌کشد؛ مرحله بی‌تفاوتی و بی‌حسی نسبت به اتفاقاتی که می‌افتد تا بتواند در زندان دوام بیاورد؛ و در آخر مرحله آزادی، که زندانی به زندگی برمی‌گردد اما انسان‌های اطرافش و شرایط همانگونه که رفته بود نیست و این خود ناامیدی به همراه دارد.ویکتور فرانکل از درمان‌های مختلفی در کتاب صحبت می‌کند که در زندان و پس از آن، برای مراجعین خود استفاده کرده است. بخش اصلی درمانی که در کتاب توضیح داده می‌شود به لوگوتراپی برمی‌گردد. ویکتور فرانکل دراین‌باره می‌گوید:بنابر اصل لوگوتراپی کوشش برای یافتن معنا در زندگی به عنوان نخستین نیروی محرکه و انگیزاننده هر فرد در دوران حیات اوست. به این دلیل است که من به معنی‌جویی در مقایسه با نیرویی متضاد با «لذت‌طلبی» که پایه روانکاوی فروید است و «قدرت‌طلبی» که اساس روانشناسی آدلر است، معنای ویژه‌ای می‌بخشم. از نظر ویکتور فرانکل لوگوتراپی چیزی نیست که در آن روانشناس و روانکاو بخواهند عقاید و معانی مورد نظر خود یا جامعه را به فرد توضیح دهند و از او بخواهند آن‌ها را درک کند؛ بلکه در لوگوتراپی تلاش می‌شود هر فرد خودش معنی زندگی و سختی‌های خودش را پیدا کند و کار یک درمانگر در مقابل او این است که به او در یافتن معنای مدنظر کمک کند؛ حال چه آن معنا برای خود درمانگر مطرح باشد، چه نباشد.در لوگوتراپی تکنیکی وجود دارد که برای من قابل توجه بود. نام این تکنیک، «قصد متضاد» است: در این روش از بیمار مبتلا به ترس و اضطراب درخواست می‌شود، که حتی برای یک لحظه هم که شده، وقوع آنچه را که از آن ترس دارد، به شدت و با قصد مفرط طلب کند.در ادامه مثال‌هایی از مراجعین خود می‌آورد؛ مثلا حسابداری که به خاطر انقباض عضلانی انگشتان خود بدخط شده بود و احتمال اخراجش وجود داشت و همین مسئله او را بسیار مضطرب ساخته بود. ویکتور فرانکل از او می‌خواهد که از روی عمد بدخط بنویسد و به خود بگوید بگذار همه بدانند من چقدر بدخط هستم، اما زمانی که تلاش می‌کند این کار را بکند نمی‌تواند و بعد از دو روز از اضطراب خود رهایی می‌یابد.در کتاب همچنین به مواردی مانند ناکامی وجودی، خلا وجودی، تاثیر اعتقاد به جبر مطلق بر افکار و رفتار انسان‌ها، روان‌درمانی انسانی شده، آزادی و مسئولیت توامان در زندگی و ... اشاره می‌شود که پیشنهاد می‌کنم خواندن آن‌ها را از دست ندهید.همانطور که گفتم این کتاب از دو بخش تشکیل شده که بخش اول درباره اردوگاه آشویتس و بخش دوم درباره روش درمانی و اهمیت معنایابی در سختی‌های زندگی است. برای من هر دو بخش جالب توجه بود و این کتاب را به علاقه‌مندان به فلسفه، معنای زندگی و روان‌شناسی عمومی پیشنهاد می‌کنم. این پست جهت شرکت در چالش کتابخوانی اسفندماه پست می‌شود.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 01:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصائب عشق از آلن دو باتن</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%84%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%86-agdphbnzxs4y</link>
                <description>نام کتاب: مصیبت‌های عاشقی / مصائب عشق (The Sorrows of Love)نویسنده: آلن دو باتن(Alain De Botton)ژانر: خانواده و ازدواج، روان‌شناسی عمومی، مجموعه کتاب‌های مدرسه زندگیترجمه پیشنهادی: نشر ۳۶۰ درجه، سارا امینی / نشر رخداد کویر، الناز عظیمیتصور ما آدم‌ها از عشق، یه رابطه سرشار از شادی و حال خوبه که در اون هیچ مشکلی وجود نداره و همه‌چیز در ایده‌آل‌ترین حالت ممکن قرار گرفته. آلن دو باتن در این کتاب سعی داره به ما توضیح بده که اکثر روابط عاشقانه این تعریف رو پس میزنن و به یه نگاه واقع‌بینانه به عشق و عاشقی نیاز داریم.این کتاب به برخی از اشتباهات ما در روابطمون اشاره می‌کنه:دلایل ناراحتی یا عصبانیتمون رو به شریک زندگیمون توضیح نمی‌دیم و حرف نمی‌زنیم.ما قبل از ازدواج نمی‌دونیم که چقدر می‌تونیم خشم یا ناراحتیمون رو کنترل کنیم چون مجبور نبودیم در تصمیمات مهم زندگیمون با کس دیگه‌ای مشورت کنیم یا به خاطر اون تغییراتی در زندگی روی نظممون ایجاد کنیم. برای همین هم خودمون رو فوق‌العاده و بی‌نظیر تصور می‌کنیم و بعد از بروز مشکل در رابطه، ایراد رو فقط  از طرف مقابلمون می‌دونیم و احتمال اشتباه از طرف خودمون رو نادیده می‌گیریم.چیزی که ما نمی‌دونیم یا اگر هم می‌دونیم فراموشش می‌کنیم اینه که هرچی به لحاظ عاطفی به کسی نزدیک‌تر باشیم، بیشتر نسبت بهش جبهه می‌گیریم و بدخلقی می‌کنیم. باید بدونیم که همونطور که ما کامل نیستیم، طرف مقابلمون هم کامل نیست و بهتره که خودمون نقاط ضعفمون رو توضیح بدیم و اینجوری هردوی ما شناخت بهتری نسبت به هم  داشته باشیم و به همین ترتیب همه تقصیرها رو گردن یک طرف نندازیم.وقتی می‌دونیم طرف مقابلمون به ما وفاداره و تحت هر شرایطی ما رو ترک نمیکنه، به خودمون اجازه می‌دیم هرطور دوست داریم رفتار کنیم. و این درحالیه که این رفتارها رو با دوستانمون نداریم چون می‌دونیم که اونا می‌تونن ما رو ترک کنن و تنها بذارن.عشق می‌تونه باعث بشه ما طرف مقابلمون رو بدون اشکال فرض کنیم. بدی این قضیه اینه که کمی بعد از شورع رابطه به خودمون می‌گیم این همون آدمی نیست که من عاشقش شدم، حتی شاید اونو یه هیولا بدونیم. واقعیت اینه که اون آدم عوض نشده، بلکه ما تازه بعد از گذشت زمان، داریم اونو می‌شناسیم و عشق اولیه ما به اون باعث شده که ویژگی‌های شخصیتی یا حقیقت زندگیش رو درست نبینیم.وقتی توی رابطه به مشکل می‌خوریم، با خودمون می‌گیم من اشتباه انتخاب کردم و شروع به سرزنش خودمون می‌کنیم. آلن دو باتن ازمون می‌خواد به دلایلی که باعث شد این انتخاب رو انجام بدیم برگردیم و دوباره بهشون فکر کنیم. ممکنه در اون زمان از تنهایی رنج می‌بردیم یا شاید به خاطر این تنهایی از جمع دیگران طرد شده بودیم. در اون زمان عوامل مختلفی دست به دست هم داده بودن تا این انتخاب شکل بگیره و همشون از طرف ما نشات نمی‌گرفتن، پس کمی با خودمون مهربان باشیم و خشممون رو نسبت به خودمون و طرف مقابلمون کم کنیم.وقتی مشکلات زیاد می‌شن با خودمون می‌گیم ای کاش مجرد می‌موندم، اون زمان خیلی شادتر بودم و اختیار زندگیم دست خودم بود. آلن دو باتن می‌گه خاطرات ما از اون زمان تنها روزهای خوش رو به یادمون میاره. درواقع سختی‌هایی که در اون زمان تجربه کردیم، مثل بدخلقی‌های پدر و مادرمون یا تنهایی در مهمانی‌ها یا وقت‌هایی که دلمون می‌خواست با یه نفر دردودل کنیم و کسی نبود و لحظات این‌چنینی رو به یاد ما نمیاره. اگر قرار به مقایسه هست، باید هر دوی لحظات خوب و بدمون رو مقایسه کنیم.اسم یکی از فصل‌های کتاب &quot;کی لباس‌هارو اتو میکنه&quot; هست. کارهای روزمره بخش زیادی از وقت ما رو به خودشون اختصاص می‌دن و اتفاقا بسیاری از بحث‌های ما سرِ همین کارهاست. بنظرمون این کارها خیلی کوچک و بی‌ارزش میان و شاید یه دلیلش این باشه که در فیلم‌ها و رمان‌ها مسائل بزرگتری مثل خیانت و وفاداری در روابط اهمیت داره نه اینکه چه کسی قراره ظرف‌ها رو بشوره، اما واقعیت اینه که ما تایم زیادی رو صرف انجام همین کارهای کوچک می‌کنیم، در عین حال اونا رو بی‌ارزش می‌دونیم، و دعواهامون هم به همین مسائل کوچک برمی‌گرده. ما یه کوه‌نوردی دونفره رو رمانتیک می‌دونیم اما سر کارهای کوچک دائم در جنگ هستیم. آلن دو باتن می‌گه باید سعی کنیم دیدمون رو نسبت به کارهای روزمره، مثل دیدمون به فعالیت‌هایی مثل کوه‌نوردی کنیم، چراکه اتفاقا همین کارهای به ظاهر کوچک و بی‌ارزش هستن که ما رو در کنار هم نگه می‌دارن و در صورت تغییر دیدمون می‌تونن عشق ما رو نسبت به هم بزرگتر کنن.اینکه چه زمان زندگی مشترک و یه رابطه باید تموم بشه رو به تشخیص خودمون واگذار می‌کنه و از ما می‌خواد اگر این رابطه داره به ما سختی و غمی بیشتر از اونی که بقیه آدما تحمل می‌کنن تحمیل می‌کنه و به مسائل محیطی ربطی نداره و خاصیت یک رابطه دونفره نیست، حتما به اون پایان بدیم.یه کتاب کوچک راهنماست که درباره مواردی که گفتم و برخی موارد دیگه صحبت می‌کنه اما عمیق نمی‌شه، بیشتر شبیه به یه تلنگر عمل می‌کنه. البته برای اینکه یادمون بیاد فقط ما با این مشکلات سروکله نمی‌زنیم هم یادآور خوبیه.این پست برای شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه نوشته شده.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 16:56:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب تراپی بر روی مبل بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-cymaiuo0pv1m</link>
                <description>نام کتاب: تولستوی و مبل بنفش (Tolstoy and the Purple Chair: My Year of Magical reading)نویسنده: نینا سنکویچ (Nina Sankovitch)ژانر: بیوگرافی، اتوبیوگرافی، تک‌گوییترجمه پیشنهادی: نشر کتاب کوله‌پشتی، لیلا کردنینا سنکویچ، نویسنده کتاب تولستوی و مبل بنفشحال و هوای این کتاب، حال و هوای بازگشت به دامن زندگیه. نینا سنکویچ، از تنهایی، دل‌مردگی و گم‌گشتگی خودش صحبت میکنه و بعد به ما نشون میده چطور دوباره معنی زندگی رو پیدا کرده.بعد از اینکه آن ماری، خواهر بزرگتر نینا به خاطر بیماری از دنیا میره، نینا هدفش از زندگی رو گم می‌کنه. از نظرش مرگ ناعادلانه‌ست و خواهرش اونقدر خوب و زیبا بوده که مرگ نباید به این زودی به سراغش میومده.نینا خودش یک خانواده داره؛ یک همسر و چهار فرزند، اما نمیتونه با درد و تنهایی از دست دادن خواهرش کنار بیاد. با این حال، تلاش میکنه خودش رو سرگرم مشغولیات زندگی کنه و به این طریق، رنج فقدان خواهر عزیزتر از جانش رو تحمل کنه. اون بسیار زیاد کار میکنه و هیچ ساعتی از روزش رو خالی نمیذاره تا مبادا دوباره توی افکارش غرق بشه. در نهایت به خودش میاد و میبینه مدت زیادیه که نه تنها از زندگی لذت نمیبره، بلکه فقط روزها رو سپری کرده بی‌اینکه واقعا زندگی براش معنای خاصی داشته باشه.نینا با خودش یه قرار میذاره؛ قراری که به مدت یک سال به اون پایبند میمونه. نینا به کتاب‌ها پناه میبره. با خودش عهد میکنه که هر روز یک کتاب خوب بخونه و روز بعد در وبلاگش از اون برای دیگران صحبت کنه. در واقع نینا مسیری رو آغاز میکنه که در اون به دنبال درمان میگرده.میتونید کتاب رو از طاقچه بی نهایت دریافت کنید.نینا ما رو با کتاب‌های جالبی آشنا میکنه؛ کتاب‌هایی که از قضا به نینا کمک میکنن تا دوباره به خودش برگرده و زندگی رو از سر بگیره. در طول خوانش کتاب‌ها، نینا متوجه میشه که ما انسان‌ها به خاطر اندوه، رنج و سختی‌هایی که در زندگی متحمل شدیم، به کسی که الان هستیم تبدیل شدیم. اگر سختی‌ها رو از زندگی حذف کنیم، زندگی معنای خودش رو از دست میده؛ و همینطور لذت‌ها بی‌معنی میشن.انگار می‌توانستم صدایش را بشنوم که به من می‌گفت: «بله نینا؛ زندگی سخت، ناعادلانه و دردناک است؛ اما تضمین می‌کند -صددرصد و بی هیچ شک و شبهه‌ای- که در لحظاتی غیرمنتظره و ناگهانی، زیبایی را، شادی، عشق، پذیرش و وجد را نیز پیشکش کند.»از طرفی متوجه میشه که فرار از مرگ آن ماری، بهش کمکی نمیکنه. در همین کتاب برای ما از خاطراتش با آن ماری میگه. از خاطرات خوب و بدی که قبلا از به‌ یاد آوردنشون اجتناب میکرد تا درد از دست دادن خواهرش رو فراموش کنه اما بعد متوجه میشه که همین خاطرات هستن که آن ماری رو در قلبش زنده نگه میدارن و اتفاقا التیام‌بخش دوری اونها از همدیگه میشن.یگانه پاسخ به اندوه، زندگی کردن است. زندگی کردن همراه نظر داشتن به گذشته. به خاطر آوردن آنهایی که از دست داده‌ایم؛ و در عین حال، با امید و اشتیاق به جلو گام برداشتن و آن حس امیدواری و فرصت داشتن را از طریق محبت کردن، سخاوت‌مندی و همدردی انتقال دادن.این کتاب باعث شد من بیشتر و بیشتر قدر کتاب‌ها رو بدونم و دوستشون داشته باشم. به تولستوی و مبل بنفش، به عنوان چند جلسه درمانی برای قلب و مغزتون فکر کنید و خوندنش رو از خودتون دریغ نکنید.این پست برای شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه به نگارش درآمده است. ممنونم که باعث شدید با نوشتن این نظر، مروری بر حس قشنگ این کتاب داشته باشم.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 19:12:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگیری و تبلیغات در رسانه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%D8%B3%D9%88%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-tn0eprlricgg</link>
                <description>نام کتاب: چگونه سوگیری و تبلیغات را در رسانه ها تشخیص دهیم (مجموعه راهنمای اندیشه ورزان)نویسنده: ریچارد پل، لیندا الدر (Richard Paul, Linda Elder)ژانر: جامعه شناسی، فلسفه مدرنترجمه پیشنهادی: نشر نو، مهدی خسروانیمیتونید کتاب رو از طاقچه بی نهایت دریافت کنید.افسانه‌ هایی که درباره اخبار باور داریمدر گزارش نویسی خبرها، بین دیدگاهِ فرد و واقعیت، تمایز وجود دارد.نویسندگان خبر صرفا به بیان واقعیت پرداخته و از هرگونه نتیجه‌ گیری اجتناب میکنند.رسانه های خبری واقعیت را گزارش داده و رسانه های دشمن، این واقعیت را به شکلی توطئه آمیز تحریف میکنند.واقعیت دقیقا چی هست؟ اصلا اگر درباره واقعیت به توافق برسیم، آیا این واقعیت تمام و کمال بیان میشه؟ حتی اگر فرض کنیم رسانه ای واقعیت رو بگه، آیا لزوما بدون سوگیری بوده؟ درواقع هیچوقت نمیشه ادعا کرد تمام واقعیت گفته شده. هر روز هزاران و حتی میلیون ها اتفاق در دنیا رخ میده. برای بیان واقعیت باید همه اتفاقات مرتبط با توجه به زمان و مکان وقوع و سایر عوامل بررسی بشه و بعد یک خبر از رسانه به مردم منتقل بشه. اما آیا چنین چیزی ممکنه؟ یا اصلا اگر ممکن باشه، آیا رسانه ها این کار رو انجام خواهند داد؟ جواب خیر است؛ چون قرار نیست همه واقعیت گفته بشه. چرا؟ چون سوگیری در بیان اخبار وجود داره.بد نیست در رابطه با حرف هایی که بالاتر زدم، یه نگاهی به این جملات کتاب بندازیم:حالا ما به عنوان یه دریافت کننده اخبار از سوی رسانه ها، تکلیفمون چیه؟ همچنان همون رسانه همیشگی رو دنبال کنیم؟ خیر! کتاب پیشنهاد میکنه برای اینکه بی طرفی در دریافت اخبار اتفاق بیفته، باید دیدگاه ها و بینش های مختلف رو بررسی کنیم و کاستی های هر کدوم رو پیدا کنیم. بنابراین وقتی خبری رو از رسانه ای دریافت میکنیم، وحی منزل نیست! باید بررسی کرد بقیه رسانه ها چی میگن و اصلا به جز رسانه ها، باید از سایر منابع آگاهی دهنده مثل کتاب ها هم کمک گرفت.اما اگر دقیق ترش رو بخواید:نظرگاهی را که یک گزارش خبری یا روایت تاریخی از آن نظرگاه تهیه شده، شناسایی کنیم.مخاطب آن گزارش یا روایت تاریخی را شناسایی کنیم.ببینیم چه نظرگاه هایی را نفی کرده یا نادیده گرفته است.میان واقعیت های خامی که پشت گزارش هستند و تفسیرها و پیچش هایی که به آن واقعیت ها اضافه شده است، تمایز قائل شویم. اگر این کار را انجام دهیم، به آسانی فریب نمی خوریم.پس چی شد؟ دیدگاه ها یا همون نظرگاه های مختلف رو بررسی میکنیم و میبینیم مخاطبش کیه، چه دیدگاهی رو نفی میکنه و تفاوتش با بقیه دیدگاه ها چیه.چرا مخاطب مهمه؟ اون رسانه ای که در حال حاضر دنبالش میکنید رو تصور کنید. از نظر شما این رسانه، یک رسانه بی طرفه. چرا؟ چون واقعیت رو میگه؟ نه! چون چیزی که شما میخواید رو میگه. درواقع رسانه ها برای گروه هدف خاصی تولید محتوا و اخبار دارن. اون دسته از مخاطبانی که موافق اخبار رسانه هستن، اون رو بی طرف میدونن و اون دسته که مخالف هستن، اون رو دچار سوگیری میبینن. پس هر رسانه ای، مخاطب خودش رو انتخاب و برای اون اخبار رو مینویسه چون با اون دسته مخاطب هم عقیده هست؛ به دنبالش هم کسی که مخاطبش نیست، اون رسانه رو غیر معتبر میدونه.چه اتفاقی میفته وقتی یه رسانه خاص رو دنبال میکنیم؟ همه حرف های رسانه تایید فرضیات و باور های ذهن ماست. از طرفی رسانه ما، رسانه های دیگه رو نفی میکنه پس هر واقعیتی خارج از اونچه که رسانه ما میگه غلط پنداشته میشه. بنابراین ما در یک جهان بینی خاص گیر میکنیم و هیچوقت متوجه واقعیت های پنهان شده یا تحریف شده توسط رسانه فعلیمون نمیشیم.میتونید مطالب بیشتری درباره تاثیر فرهنگ و کشور بر نوع اخبار، سوگیری به چیزهای جدید و جنجالی و سایر عناوین مرتبط رو در خود کتاب بخونید. با توجه به اینکه تعداد صفحات کتاب کمه و به سرفصل های متنوعی پرداخته، خسته کننده نیست و برای من جالب بود.این پست برای شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه، نوشته شده است.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Tue, 19 Dec 2023 13:49:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه ریزی به روش بولت ژورنال</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%AA-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84-ixbs2puig9vc</link>
                <description>نام کتاب: برنامه ریزی به روش بولت ژورنال (The Bullet Journal Method)نویسنده: رایدر کارول (Ryder Carroll)ژانر: توسعه فردی، برنامه ریزیترجمه پیشنهادی: نشر کوله پشتی، زهرا نجاریچرا باید برای زندگیمون برنامه داشته باشیم؟با فکر کردن به لحظاتی شروع کنید که به خودتون گفتید چرا من برای کارام برنامه نمینویسم؛ کِی اینو گفتید و چرا؟ یا اصلا چرا الان دارید پستی درباره برنامه ریزی به روش بولت ژورنال میخونید؟ بذارید از اینجا شروع کنیم؛ شما در طول روز چقدر کار انجام میدید؟ و چقدر از این کارها رو یادتون میمونه به موقع انجام بدید؟ چقدر از اونا رو کلا فراموش می کنید؟ از طرفی، تا حالا چند بار شده که کاری که مهمه رو یادتون باشه اما زمان انجامش رو پیدا نکنید؟ ما در طول روز، اطلاعات زیادی به مغزمون وارد می کنیم که همین باعث میشه خیلی وقت ها اطلاعات مهم رو از یاد ببریم. همچنین ما به خاطر درگیر شدن با کارهای مختلف، به رسیدگی برخی کارهای دیگه نمی رسیم. بهترین راهی که برای نظم دادن به کارها و زمان بندی اونا وجود داره، برنامه ریزیه. زمانی که کارها رو طبق برنامه جلو ببریم نه چیزی از قلم میفته نه کار مهمی انجام نشده باقی میمونه.چرا باید برنامه رو نوشت؟ شاید بگید خب ما توی ذهنمون برنامه روزمون رو میدونیم. شاید واقعا برنامه ای توی ذهنتون داشته باشید، اما تصور کنید یک اتفاق پیش بینی نشده توی روزتون بیفته و ذهنتون رو بهم بریزه (که از این اتفاق ها در طول روز زیاده) یا مثلا شما میخواید بدونید چرا با اینکه آخر هفته از خونه بیرون نرفتید، جواب تماس کسی رو ندادید و حتی فقط توی اتاق خودتون موندید، اما هنوز پروژه تون رو تموم کردید. برنامه ای که روی کاغذ میاد به شما کمک میکنه اطلاعات خودتون رو مستند کنید و به عنوان یک سابقه از خودتون داشته باشید تا در زمان های لازم ارزیابی عملکرد انجام بدید. همچنین کمک میکنه شما اگر چیزی رو فراموش کردید، با کمک برنامه به یاد بیارید. از طرفی خوبه بدونید، وقتی چیزی رو ثبت می کنیم، بهتر در حافظه ما باقی میمونه. پس شاید نیاز نباشه برای یادآوری هر کاری به دفترتون مراجعه کنید.چرا با دست برنامه بنویسیم؟ شاید با خودتون بگید پس این همه اپلیکیشن برای چی هست؟ ثابت شده وقتی برنامه رو با دست می نویسیم مغز بیشتر درگیر میشه تا وقتی که از برنامه  های موبایلی استفاده می کنیم. از طرفی شما می تونید برنامه ریزی رو برای خودتون با نوشتن در لحظه در یک صفحه جدید ساده سازی کنید. اپلیکیشن ها گاهی پیچیده هستن؛ از طرفی جامع نیستن و مجبور میشید چند تا از اونا رو نصب داشته باشید و متاسفانه به جای اینکه کار رو براتون راحت تر کنن، فکر شما رو درگیر میکنن که مثلا فلان مورد رو کجا نوشتم؟ چرا برنامه ریزی به روش بولت ژورنال ؟ بولت ژورنال یک چهارچوب ساده و کارامد برای برنامه ریزی هست. در برنامه ریزی به روش بولت ژورنال ، با استفاده از بولت ها، فهرست، شماره صفحه، روزنگار، ماه نگار، آینده نگار،مهاجرت ماهانه و سالانه و موارد دیگه به کارهامون نظم میدیم و موارد اضافه لیستمون رو بیرون میریزیم و بهره وری رو بالا میبریم.برنامه ریزی به روش بولت ژورنال میتونه همه اطلاعاتی که میخوایم جایی ذخیره کنیم رو در بر بگیره؛ مثلا لیستی از کتاب هایی که میخوایم بخونیم، لیستی از داروهایی که میخوریم (برای مواقع ضروری، درصورتی که خودمون نتونیم توضیح بدیم.) و سایر موارد. نگران قاطی شدن اطلاعات دفتر نباشید. شما با آموزشی که در کتاب برنامه ریزی به روش بولت ژورنال داده شده، فهرستی تتظیم می کنید که اطلاعات رو گم نخواهید کرد. مثلا فرض کنید صفحه لیست کتاب هاتون پر شده و بعدش مطالب دیگه ای نوشتید و حالا دوباره میخواید لیست رو در صفحه جدید ادامه بدید. بولت ژورنال یه روش خوب برای اینکار بهتون میده که توی کتاب ذکر شده و توضیحش اینجا سخته چون باید تصاویر رو ببینید. فقط بدونید که جواب درباره برنامه ریزی به روش بولت ژورنال به خوبی داخل کتاب توضیح داده شده.سعی کردم ابهامات و فوایدی که برنامه ریزی به روش بولت ژورنال و مخصوصا خود مفهوم برنامه ریزی داره توضیح بدم. ممنونم که تا آخر همراه من بودید.این پست برای شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه منتشر شده.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Sun, 19 Nov 2023 17:21:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط؛ آلبر کامو</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-ajzkn8exin03</link>
                <description>نام کتاب: سقوط (The Fall)نویسنده: آلبر کامو (Albert Camus)ژانر: فلسفی، اگزیستانسیالیسم(هستی گرایی)، معنای زندگیترجمه پیشنهادی: نشر چشمه، کاوه میرعباسیناشر صوتی پیشنهادی: رادیو گوشه، اطهر کلانتریکتاب با ترجمه‌های دیگری هم در طاقچه موجوده. اگر دوست داشتید بعد از مقایسه، ترجمه‌ای که باهاش راحت‌تر هستید انتخاب کنید.این دومین کتابیه که از آلبر کامو میخونم و این بار هم تونست منو تحت تاثیر افکارش قرار بده. اگر کتاب &quot;بیگانه&quot; آلبر کامو رو خوندید و دوست داشتید احتمال داره از این کتاب هم خوشتون بیاد. طبق اون‌چه که من متوجه شدم آلبر کامو رو یه طرفدار اگزیستانسیالیسم(هستی‌گرایی) میخونن. نکته قابل توجه اینجاست که برعکس پوچ‌گرایی(نیهیلیسم)، توی هستی‌گرایی به دنبال خلق ارزش و معنی برای زندگی هستیم. به دنبال درک رفتارها و چرایی انتخاب‌های انسان‌ها می‌گردیم. آلبر کامو توی این کتاب سعی کرده تزویر و دورویی انسان‌ها رو در قالب مونولوگ‌های شخصیت کتابش به تصویر بکشه. &quot;کلمانس&quot; خودش رو یه قاضی معرفی می‌کنه و از پرونده‌هایی که حل کرده صحبت می‌کنه اما کلمانس علاوه بر دیگران، رفتارها و افکار خودش رو هم قضاوت می‌کنه و به خودش برچسب &quot;بازیگر&quot; می‌زنه.مثلا این یکی از کارهایی هست که کلمانس ادعا می‌کنه دوست داره انجام بده چون از بخشیدن و کمک به دیگران لذت می‌بره:شیفته این بودم که به نابینایان برای عبور از خیابان کمک کنم. همین که از دور چشمم به عصایی می‌افتاد که با تردید کنج پیاده‌رو می‌جنبید، به سمتش می‌شتافتم و گاهی فقط یک ثانیه بر دستِ خیرخواه دیگری که سمتش دراز شده بود پیشی می‌گرفتم. نابینا را از پنجه یاری‌دهنده هرکس جز خودم می‌قاپیدم و با دستی مهربان و محکم، میان موانع عبور و مرور، از خط‌کشی رد می‌کردم به بندرگاه ایمنِ پیاده‌رو می‌رساندم و آن‌جا با ابراز محبت متقابل از همدیگر جدا می‌شدیم.اما بعد جلوتر دلیل کارش رو برامون توضیح می‌ده:موقع ترک شخص نابینایی که کمکش کرده بودم از خیابان رد شود، به نشانه احترام، کلاهم را از سرم برمی‌داشتم. بدیهی است این ابراز ادب به خاطر او نبود، نمی‌توانست ببیندش. پس مخاطب چه کسی بود؟ تماشاگران. بعد از هر هنرنمایی، نوبت به تعظیم می‌رسید. حرف ندارد، اینطور نیست؟... واقعا در فروتنی لنگه ندارم.وقتی دقت می‌کنم می‌بینم که رفتارهای متظاهرانه بخش زیادی از زندگی‌مون رو پر کرده. احترام‌های غیرواقعی و دوست‌داشتن‌های دروغین. کلمانس از اهمیت وقایعی که اطرافش اتفاق میفتن اینطور صحبت می‌کنه:صدالبته، اگر به حکم موقعیت ناگزیر می‌شدم، به جنگ، خودکشی، عشق و فلاکت توجه نشون می‌دادم. اما از سر نزاکت و به شکلی سطحی. و همینطور از کتاب‌های نیمه‌خوانده و رفقای نیم‌بند میگه. وقتی به زندگی خودم و اطرافیانم نگاه می‌کنم می‌بینم با اینکه نیم قرن از دوره‌ای که کامو زندگی می‌کرد گذشته اما حرفاش درباره این دوره هم صدق می‌کنه. حتی شاید ما از مردم اون زمان بیش‌تر با همچین مسائلی سروکله می‌زنیم و این غم‌انگیزه.تازگی‌ها سریالی دیدم که در اون نقش اصلی از یک آدم منفور به یک شخصیت قابل احترام و حتی قهرمان تبدیل می‌شه و زیبایی داستان اینجا بود که سرنوشت اون پر از درد و غم و تنهایی بود اما درنهایت یاد می‌گیره به دیگران اهمیت بده و به خاطرشون از خودش فداکاری و لطافت نشون بده. ما که در اون حد بد نیستیم پس چرا نمی‌تونیم توی بعضی جنبه‌های زندگیمون خوبی بکاریم و از طرفی توی رفتارمون صادقانه با بقیه ارتباط بگیریم؟ این چند روز زیاد به این قضیه فکر کردم. به اینکه آیا فداکاری‌های بزرگ به خاطر منفعت عامه فقط توی داستان‌ها اتفاق میفته یا در واقعیت هم می‌تونم رفتارهای خالصانه با نیت خوب ببینم؟ آیا خودم هم می‌تونم خالصانه به دیگران محبت کنم یا همه‌چیز از تظاهر برای ایجاد مقبولیت نشات می‌گیره؟ امیدوارم روزی برسه که بتونم خودمو برخلاف کلمانس یه متظاهر و بازیگر خطاب نکنم و رفتارام صرفا از خوش‌قلبیم نشات بگیره.این پست جهت شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه منتشر شده.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Thu, 19 Oct 2023 23:41:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;اثر مرکب&quot; چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%22%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%A8%22-%DA%86%DB%8C%D9%87%D8%9F-mztxosdzu46q</link>
                <description>نام کتاب: اثر مرکب (Compound Effect)نویسنده: دارن هاردیژانر: موفقیت و خودیاری، انگیزشترجمه پیشنهادی: نشر نسل نواندیش، اکبر عباسی و شاهین بیاتمیتونید کتاب رو داخل طاقچه مطالعه کنید.اگر فکر می‌کنید باید ادامه بدید اما انگیزه و باورتون ضعیف شده، این کتاب می‌تونه کمک خوبی باشه. یه جورایی یکم هل میده آدمو و می‌گه نباید کم بیاری.اصل ماجرا اینه: قدم‌های کوچک اما باثباتنه فقط دارن هاردی نویسنده کتاب، بلکه بقیه هم می‌گن و شاید شنیده باشید که قدم‌های کوچک درنهایت میتونن به نتایج بزرگ منجر بشن اما اگر فقط شما به خاطر کوچک بودن اونا رو بی‌ارزش نشمرید و بهشون پایبند باشید. در این صورت می‌تونید شاهد اثر مرکبی باشید که روی نه فقط همون بُعد، بلکه بر روی دیگر ابعاد زندگیتون اثر مثبت می‌گذاره. فرمول اثر مرکب به این شکله:تصمیمات هوشمندانه و کوچک + استمرار + زمان = دستاوردهای بزرگنکته جالب قضیه اینجاست که اثر مرکب میتونه نتایج منفی هم به بار بیاره. یعنی شما با قدم‌های کوچکِ باثبات نتایج ناگواری رو به وجود بیارید. بنابراین باید به کارهایی که در طول روز انجام می‌دید دقت کنید.از طرفی بهمون سختی شروع دوباره بعد از هر بار رها کردن رو یادآوری می‌کنه که انرژی مضاعفی می‌خواد درحالی‌که اگر مستمر ادامه بدیم به یه عادت تبدیل می‌شه و سختیش از بین میره، شبیه به مسواک زدن که دیگه به یه عادت غیرقابل ترک تبدیل شده.نکته مثبت کتاب مثال‌های جالبشه و باعث می‌شه حرفی که می‌زنه بهتر درک بشه.مثلا پیشنهاد می‌کنه برای اینکه یه عادت جدید ایجاد کنید، از یه عادت قدیمی کمک بگیرید. یعنی چی؟ مثلا فرض کنید می‌خواید 10 دقیقه نرمش روزانه داشته باشید اما جای خالی براش پیدا نمی‌کنید و از طرفی هم یادتون میره و هی پشت گوش می‌اندازید. اگر صبح قهوه یا چای دم می‌کنید، توی تایم انتظارتون که پای گوشی تلف می‌شه نرمش انجام بدید. یا هر تایم دیگه‌ای که می‌دونید می‌تونید به این صورت ازش استفاده کنید. اینجوری نه فراموش می‌شه و نه هرروز درگیر پیدا کردن زمان مناسب هستید.از طرفی به داشتن نظم و برنامه اشاره می‌کنه که بنظرم خیلی نکته مهمیه. وقتی کاراتون رو بنویسید و بدونید هر روز چیکار باید بکنید دیگه نه کارای مهم یادتون می‌ره نه وقت کم میارید. من خودم تازه شروع به خوندن کتاب برنامه‎ ریزی به روش بولت ژورنال کردم که یاد بگیرم برنامه‌ام رو شخصی‌سازی کنم چون با دفترهای برنامه‌ریزی آماده کارم جلو نرفت. بعدا اگر نتیجه خوبی گرفتم درباره این کتاب هم می‌نویسم.نکته مثبت رو گفتم و اگر نکته منفی هم بخوام بگم بحث کاهش وزنه که درمورد کم کردن کالری و اینا صحبت میکنه اما تحقیقی نیست. مثلا کتاب قانون چاقی که الان می‌خونم داره نظرات مخالفی می‌ده و با دلیل بحث می‌کنه و نتایج تحقیقات مختلف رو موشکافی می‌کنه که منطقی تر به نظر میاد. با خوندن اثر مرکب به این نتیجه می‌رسیم که کم‌کاری کردیم و خودمون مقصر کم نشدن وزنمون هستیم اما با خوندن قانون چاقی می‌فهمیم دانسته‌هامون اشتباه بوده که نتیجه نگرفتیم. مشکل از بی‌اراده بودن و این حرفا نیست.برای من کتاب جالبی بود و از اونجایی که بعضی چیزهایی که خودم هم بهش رسیدم رو تایید کرد، بیشتر باهاش ارتباط گرفتم. پیشنهاد می‌کنم یک بار این کتاب رو بخونید. شاید برای شما هم کتاب مفید واقع بشه.با این پست در چالش کتابخوانی شهریورماه طاقچه شرکت می‌کنم.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Sun, 10 Sep 2023 23:36:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انجمن شاعران مرده</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-zun3kv4fygui</link>
                <description>نام کتاب: انجمن شاعران مرده (Dead Poets Society)نویسنده: ان. اچ. کلاین بام (Nancy H. Kleinbaum)ژانر: رمان، معنای زندگیترجمه پیشنهادی: نشر نیماژ، زهرا طراوتیناشر صوتی پیشنهادی: رادیو گوشه، هومن خیاطنسخه الکترونیک و صوتی کتاب رو در طاقچه پیدا می‌کنید.کارت دعوت انجمن شاعران مرده از طرف یکی از اعضای جدید، تقدیم شما:دوستان من، اگر به زندگی عشق می‌ورزید و برای خودتان ارزش قائلید، از هماهنگ کردن قدم‌هاتون با دیگران و پا گذاشتن در مسیری که به شما دیکته شده دست بردارید و برای رسیدن به اون چیزی که خودتون دوست دارید قدم بردارید. به قول استاد کیتینگ، معلم گرانقدر مدرسه ولتون، این عبارت رو همیشه در ذهنمون نگه داریم:&quot;کارپه دیم&quot; به معنای &quot;دم را غنیمت شمار&quot;مدرسه ولتون بر پایه سنت‌، افتخار، انضباط و سرافرازی بنا شده. دانش‌آموزان مدرسه باید دقیقا در چهارچوب مدرسه درس بخونن، عقایدشون رو شکل بدن و مثل چیزی که پدر و مادرهاشون می‌خوان زندگی کنن. همه چیز به همین منوال جلو می‌ره تا وقتی که استاد درس ادبیات مدرسه عوض میشه و استاد کیتینگ پا به کلاس می‌ذاره. نقل قول از استاد:اگر درباره چیزی اطمینان دارید خودتون رو مجبور کنید تا به اون از دریچه دیگه‌ای نگاه کنید. حتی اگر به نظرتون اشتباه یا احمقانه باشه.کیتینگ باعث میشه پسرهای ولتون جور دیگه‌ای به زندگی نگاه کنن، عشق رو تجربه کنن، جرئت به خرج بدن و دست به انتخاب‌های جدیدی بزنن که به مذاق بقیه مخصوصا خانواده‌شون خوش نمیاد و البته به شعر علاقه‌مند بشن. استاد کیتینگ میگه:شعر رو به کلمه محدود نکنید. شعر در موسیقی هست، در یک عکس، در پروسه‌ای که غذا آماده می‌شه. در هر چیزی که کشف و شهودی در اون باشه. شعر می‌تونه در اغلب اتفاقات روزمره شما وجود داشته باشه، اما هرگز، هرگز معمولی و پیش‌پاافتاده نیست.نیل، تاد، چارلی و چند نفر دیگه از بچه‌ها تحت‌تاثیر حرف‌های استاد قرار می‌گیرن و به انجمن سری شاعران مرده می‌پیوندن. انجمنی که باعث تحول در زندگی پسرها میشه و ما رو هم از مزیت شنیدن شعرهای زیبایی برخوردار میکنه:خود را به تمامی بر رویاهایت بیفکنوگرنه حرف بی‌عملتو را سرنگون خواهد کرددرختان بر ریشه‌گان خویش استوارندو باد چون باد رهاستبه قلبت ایمان بیاورحتی اگر آب دریاها شعله‌ور شودو با عشق نفس بکشحتی اگر ستارگان پا پس کشنداز گذشته‌ات با افتخار یاد کناما رو به آینده‌ات لبخند بزن و خوش دارشو با مرگ به رقص آدر این سروراز دنیا خرده مگیربه خاطر قهرمان و ضدقهرمانشچرا که خداونددخترکان رافردا راو زمین را دوست میدارد.اما این کتاب و این داستان سعی می‌کنه به ما مسئله مهمی رو یادآور بشه؛ بعید نیست که وقتی بخوایم خلاف جریان رود حرکت کنیم متحمل سختی‌های گوناگونی بشیم. اطرافیان و قوانین و چهارچوب‌های رفتاری دست و پای ما رو می‌بندن و در این بین ممکنه چیزهایی رو هم از دست بدیم. وقتی به پایان این داستان فکر می‌کنم، می‌فهمم که بعضی افراد هیچ‌وقت سعی نمی‌کنن دیدگاه خودشون رو بازنگری کنن پس تلاش برای تغییر عقیده این افراد بیهوده هست. اما تمام اطراف ما از این مدل آدم‌ها پر نشده؛ استاد کیتینگ هم به همین دلیل به ولتون اومد چون می‌دونست کسانی هستن که شنوای حرف اون باشن.بعنوان کسی که همیشه در دوران تحصیل و کلاس درس خسته از حرفای تکراری مثل درس بخونید تا بهترین رتبه کنکور باشید و مثل این بوده، شنیدن حرف‌های استاد کیتینگ باعث شد دلم بخواد سر کلاس بشینم و یه استاد به این شکل هنجارشکنی کنه و به ما از مسیر منحصربه‌فرد زندگی خودمون و نه مسیری که جامعه، خانواده یا دوستان دیکته می‌کنن بگه. امیدوارم که اگر چیزی یاد می‌گیریم، درموردش فکر کنیم و درجا نپذیریم و درمقابل، اگر چیزی به کسی یاد دادیم، شنوای نظرات مخالف خودمون باشیم.این پست جهت شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه پست می‌شود.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 13:23:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot;احتمالا گم شده‌ام&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-gc85f33qefsx</link>
                <description>نام کتاب: احتمالا گم شده‌امنویسنده: سارا سالارژانر: درام، روانشناختیناشر: چشمهمی‌تونید نسخه الکترونیکی یا صوتی کتاب رو در طاقچه پیدا کنید.این کتاب برنده‌ جایزه‌‌ &quot;رمان اول هوشنگ گلشیری&quot; در سال ۱۳۸۹ شده. وقتی می‌خوندمش منو یاد &quot;چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم&quot; انداخت. تا حالا موضوع چندتا از کتابایی که خوندم همین بوده؛ زنی که خودش رو گم کرده.راوی داستان زنی 35 ساله هست که اسمش رو نمی‌دونیم. اون به لحاظ روحی اوقات سختی رو سپری می‌کنه و تنها کاری که حالشو خوب میکنه توجه به فرزندش سامیار هست. از یه طرف با یه سری فلش‌بک از گذشته و اتفاقاتی که از سر گذرونده آگاه می‌شیم و از طرف دیگه وضعیتش رو در همین زمان طی یک روز از صبح تا شب شاهد هستیم. زنی که ما می‌شناسیم از قدیم تا الان تغییری نکرده؛ هنوز از خودش اراده نشون نمی‌ده، ترس‌هاش جلوی اقداماتش رو می‌گیرن و نمی‌تونه حرف دلش رو به بقیه بزنه اما قراره در نهایت شاهد تغییراتی باشید.فلش‌بکی که به سال اول دبیرستانش می‌ره نشون می‌ده که دختری به اسم گندم با اون دوست می‌شه که به لحاظ رفتاری و ظاهری با اون فرق داره. همین‌طور نزد بقیه آدما بیشتر محبوبه و همه دوستش دارن درحالی‌که شخصیت اصلی داستان این‌طور نیست. اونا توی زاهدان زندگی می‌کنن و بعد از قبولی‌شون توی کنکور به تهران میان و توی یه خوابگاه مستقر می‌شن و این وضعیت همچنان ادامه داره. توی خوابگاه مسئول پذیرش گندم رو دوست داره، توی دانشگاه پسری به اسم فرید رهدار از گندم خوشش میاد و گندم هم برای اولین بار به پسری توجه نشون میده و با هم دوست می‌شن. خانواده راوی مذهبیه و خانواده گندم نه. گندم دختر پرشوریه و اعتمادبه‌نفس بالایی داره اما راوی نه. گندم از لحظه لذت می‌بره اما راوی دائم فکر می‌کنه که الان بقیه درموردش چی فکر می‌کنن و چطور قضاوتش می‌کنن.در نهایت دوستی گندم و راوی داستان زمانی‌که راوی می‌خواد با کیوان ازدواج کنه از دست می‌ره. اما اون تا همین الان درگیر گندم و همه حرف‌ها و رفتارهای اون توی ذهنش و زندگیش بوده و هست. برداشت من از کتاب(با اسپویل؛ اگر قراره کتاب رو بخونید، این قسمت رو رد کنید):اوایل فکر می‌کردم واقعا دو تا دوست شبیه به هم بودن از اونجایی که گندم دائما از همه می‌پرسید &quot;شبیه به هم نیستیم؟&quot;. بعد فکر کرم شاید خواهرهای دوقلویی بودن که با طلاق پدر و مادرشون از هم جدا زندگی می‌کردن. بعد از اون فکر کردم که وقتی اسم کتاب درمورد گم شدنه پس احتمال داره هر دو یک نفر باشن. دقت که کردم دیدم همین‌طوره. یه جاهایی واقعا یک نفر می‌شن. مثلا وقتی که راوی بعد از سال‌ها برمی‌گرده خوابگاه و دلش می‌خواد دوباره از پله‌ها تندتند بالا و پایین بره درحالی‌که این کار گندم بود. یا رقصیدن راوی در خونه‌ مشترکش با کیوان، اونم درحالی‌که خوب رقصیدن مهارت گندم بود نه اون. تصور ناگهانی گندم در ماشینش هم مطمئنم کرد. فکر می‌کنم تا اون زمان فقط توی ذهنش بود اما بالاخره توی ماشین گندم میاد و پشت فرمون می‌شینه. درنهایت وقتی پیش فرید رهدار میره، دلتنگی و مهربونی و عشق توی رفتار اون برای راوی دیده می‌شه که دیگه شکی برای یکی بودن گندم و راوی نمی‌ذاره.بعد به این فکر کردم که پس چرا می‌گه من گندم نیستم؟ حدس من اینه. گندم فضای خانواده خودش رو دوست نداشت و درعین‌حال نمی‌تونست بپذیره که شبیه اون‌چیزی که بقیه ازش تصور دارن رفتار نکنه چون کمال‌گرا بود پس شخصیت دومی به وجود آورد که توی علم روانشناسی اگر اشتباه نکنم به این اختلال میگن &quot;چندشخصیتی&quot; یا &quot;هویت تجزیه‌ای&quot;. وقتی که شخصیتی رو درون خودت می‌سازی که کارهایی که تو قادر به انجامش نیستی رو اون به جات انجام بده. درموردش دو سه تایی سریال دیدم و حدس می‌زنم این هم همون اختلاله ولی شاید نظر من درست نباشه و صرفا منظور این باشه که گندم دوست داشت طور دیگه‌ای زندگی کنه و شخصیت جدیدی خلق نشده باشه که البته حدس خودم رو بیشتر قبول دارم.جمع‌بندی:داستان خوبی بود ولی یکم کلیشه‌ها اذیت می‌کرد. مثل اینکه با کسی ازدواج کرده که دوستش نداره درحالی‌که یکی دیگه رو دوست داشته و الانم یکی دیگه دوستش داره. یا پولداربودنش و از بالا به پایین نگاه کردنش درحالی‌که قبلا خودش هم چندان پولدار نبوده و به خاطر ازدواجش پولدار شده. از طرفی من از اینکه یه نفر انقدر فکر کنه و دیالوگ‌ها و اتفاقات خیلی کم بشه خوشم نمی‌یاد. اعتدال رو ترجیح می‌دم. بنظرم برای یک بار خوندن خوب بود. شاید اگر چند سال پیش خونده بودم بیشتر لذت می‌بردم، برای الان بنظرم یکم تکراری بود. به عنوان رمان اول یک نویسنده جایزه برده پس شاید شما خوشتون بیاد.این پست جهت شرکت در چالش کتابخوانی تیرماه طاقچه تهیه شده است.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 23:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot;صندوق چوبی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-ckvxyorl6ixt</link>
                <description>نام کتاب: صندوق چوبی (The Crate)از داستان‌های کتاب Creep Showنویسنده: استیفن کینگ (Stephen King)ژانر: وحشتترجمه پیشنهادی: نشر آواژ، سمیه جعفری نژادمیتونید کتاب رو از طاقچه بی‌نهایت دریافت کنید.نویسنده کتاب استیفن کینگ، یکی از بزرگ‌ترین نویسنده‌های ژانر وحشت، فانتزی و جنایی شناخته میشه. اون نویسنده داستان‌های معروفی مثل درخشش، مسیر سبز، رستگاری در شاوشنگ و ... بوده. این اولین داستانی بود که من از ایشون خوندم و بنظرم جالب توجه بود. همینطور از سه داستانی که نام بردم فیلم‌های معروفی اقتباس شده که شاید دیده باشید. مسیر سبز و رستگاری در شاوشنگ رو دیدم و بهتون پیشنهاد میکنم یا کتابشون رو بخونید یا فیلم رو تماشا کنید. برای من روایت‌های تاثیرگذاری بودن.داستان کوتاهه و کمتر از 100 صفحه داره اما خوب نوشته شده. ما از وسط ماجرا وارد داستان میشیم. از جایی که &quot;دکستر&quot; به خونه دوستش &quot;هنری&quot; میره، اوضاع آشفته‌ای داره، ترسیده و نگرانه و وقتی به حرف میاد بدون مقدمه‌چینی اصل مطلب رو به زبون میاره و میگه دو نفر مردن و خودش رو مقصر مرگ اونا میدونه. بعد از این ما چند فلش‌بک داریم. فلش‌بک به زمانی که سرایدار به سراغ دکستر میاد و بهش میگه باید چیزی رو نشونش بده. و بعد در زیرپله ساختمان دانشکده جانورشناسی، یه صندوق چوبی با تاریخی مربوط به دو قرن پیش روی اون پیدا میشه. صندوقی که طولش حدودا سه متر میشه و باعث میشه فکر کنیم این صندوق برای چه چیزی ممکنه ساخته شده باشه. و در آخر وقتی که این صندوق باز میشه و چیزی که در اون هست نمایان.بنظرم ترسناک بودن داستان علاوه بر چیزی که در صندوق هست و بلاهایی که باعثشون میشه، دو نکته قابل توجه دیگه هم داره که اونا بیشتر منو تحت‌تاثیر قرار دادن(این دو نکته اسپویل دارن پس اگر قراره داستان رو بخونید ردشون کنید):اول: عکس‌العمل دکستر استنلی به اتفاقاتی که پیش چشمش میفته. درواقع منفعل بودنش یکی از نکاتیه که درمورد دکستر به چشم میاد. اون ترجیه میده عقب بایسته تا خطری متوجه خودش بشه.دوم: عکس‌العمل هنری به ماجرا. هنری از جانب همسرش دچار آسیب شده و ما از ابتدای داستان متوجه ترس و انزجار هنری از همسرش میشیم. اما کاری که هنری انجام میده باعث میشه فکر کنیم واقعا اگر ما هم چنین فرصتی پیش رومون بود برای خلاصی از دست کسی که ما رو زنجیر کرده و یا کسی که از اون نفرت داریم استفاده میکردیم یا فقط مثل دکستر یه تماشاگر باقی میموندیم؟بنظرم این داستان یک باگ داشت و اونم این بود که چرا صندوق در زیرپله ساختمان دانشکده قرار گرفته بود. من دوست داشتم درباره این موضوع توضیح داده بشه اما توضیحی وجود نداشت. شاید فقط به یک شکل بشه توجیه‌اش کرد و اونم اینه که دلیل وجودش رو مثل دلیل وجود صندوق دیگه‌ای که هنری با خودش آورد درنظر بگیریم اما خب بازم منطقی نمیشه چون این صندوق خطرناک‌تره و کسی نگه‌اش نمیداره.(اگر داستان رو بخونید متوجه منظورم میشید).درکل باید بگم داستان خوبی بود. معما یا هیجان خاصی نداشت اما برای لحظاتی باعث ایجاد دلهره میشد. اگر در تاریکی و سکوت شب بخونید تاثیر بیشتری میذاره. بعلاوه که من از بُعد جنایی داستان هم لذت بردم. از شیوه انجام قتل تا پاکسازی صحنه جرم. این هم جزو جذابیت‌های داستان برای من بود. با این حال بنظرم میتونست با پیچ‌وخم‌های بیشتری نوشته بشه. امیدوارم در باقی کتاب‌های استیفن کینگ بیشتر به وجد بیام. اگر به این ژانر علاقه دارید احتمالا از این داستان خوشتون بیاد.این پست جهت شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه به اشتراک گذاشته میشود.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 23:06:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot;بهار برایم کاموا بیاور&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-kjxlccapz1gj</link>
                <description>نام کتاب: بهار برایم کاموا بیاورنویسنده: مریم حسینیانژانر: معمایی، دلهره‌آورناشر: چشمهمیتونید نسخه صوتی کتاب رو در طاقچه گوش بدید.کتابی که دلم میخواست ازش به عنوان یکی از بهترین‌هایی که خوندم یاد کنم اما متاسفانه نمیتونم. با اینحال باید بگم داستان کشش زیادی داره و روان نوشته شده.راوی داستان، شوهری نویسنده داره که برای نوشتن داستان جدیدش، باید به یک خانه جدید در محله ای جدید بره. به همین دلیل با دو فرزندش بنیامین و نگار به یک منطقه خالی از سکنه با تنها دو خانه در رو‌به‌روی همدیگه میرن.در ابتدا مشکل خاصی درباره خانه وجود نداره. برف زیادی برای بازی پسرش بنیامین هست و دخترش نگار هم چون کوچیکه درکی از محیط نداره و تنها رفت‌و‌آمد همسرش برای رفتن به سرکار با مینی بوس و تنهاییشون مشکله.اما خانم همسایه، نسترن خانم، یکی از مشکلاتیه که درگیرشون میکنه چون انگار همه چیز رو قبل از اینکه کسی به زبون بیاره یا انجام بده میدونه و زن داستان با خودش فکر میکنه که یعنی همسرش با نسترن خانوم صحبت میکنه؟ همینطور صدای خش‌خشی که از طبقه پایین و زیرزمین میاد. و البته حضور شخص دیگری در کنارشون در این خانه انگار که یک نفر دائما اون‌ها رو نگاه میکنه. بعلاوه تمام چیزهایی که وقتی خودش چشم‌هاش رو میبنده میتونه اتفاق افتادنشون رو تصور کنه و بعد متوجه میشه همه چیز دقیقا به همون شکلی که تصور کرده بود اتفاق افتاده.نظرم درباره کتاب:(بدون اسپویل)اگر دوست دارید درگیر چیزی که میخونید بشید و به دنبال جواب سوالات بگردید، باید بگم که شما رو تا آخر کنجکاو نگه میداره و کشش لازم رو داره مگر اینکه احساس کنید علاقه‌ای به دونستن حقیقت ماجرا ندارید. به من خیلی خوب ترس و دلهره رو منتقل کرد پس اگر این ژانر رو دوست دارید احتمالا از این کتاب خوشتون بیاد.بخش پایانی کتاب تعلیق عجیبی داره. درواقع میشه برداشت‌های مختلفی داشت. اما توضیحات خود نویسنده که در لینک آخر ریویو میذارم یک بخش مهم رو جواب میده و یک بخش مهم رو بدون جواب باقی میذاره که در قسمت با اسپویل نوشتم.بنابراین متاسفانه باید بگم؛ از نظر من داستان بسیار جالب جلو رفت اما در نهایت پاسخ تمام سوالات من رو نداد و ناامیدم کرد. بعد از خوندن چند نظر، نقد و مصاحبه با نویسنده هم مشکل برطرف نشد. برای یکبار خوندن تجربه خوبی بود ولی بخاطر نامفهوم بودن بعضی قسمت‌ها پیشنهادش نمیکنم با این حال امیدوارم اگر شما خوندید یا میخواید بخونید تجربه متفاوتی داشته باشید.(با اسپویل)داستان غم انگیزی بود. درواقع توقع نداشتم این پایان رو ببینم. من واقعا امیدوار بودم که بچه‌ها برگردن و وقتی فهمیدم که اصلا در این فضا واقعی نیستن و حتی در واقعیت هم از دست رفتن خیلی ناراحت شدم. بنظرم شخصیت پردازی ها واقعا خوب بود و من با شخصیتها ارتباط خوبی برقرار کردم. از این لحاظ کتاب به دلم نشست.اما نکته اینجاست که بنظرم بعضی چیزها بی جواب موند. شایدم جواب داره اما من متوجه نشدم.مثلا اینکه چرا باید نامه‌ها خطاب به شوهرش نوشته میشد. من فقط یه فرض دارم اونم اینه که انگار بار نوشتن واقعیت و باور اونچه که اتفاق افتاده رو به گردن همسرش میندازه اما درنهایت متوجه میشه چاره‌ای نیست جز اینکه خودش واقعیت رو در قالب داستانش بنویسه و بتونه باهاش کنار بیاد.و البته که بنظرم با اون بخش‌هایی که در پاراگراف‌های جداشده در هر فصل آورده شده بود ارتباط برقرار نکردم چون نتونستم درست بفهممشون.جهت خواندن مصاحبه با نویسنده روی لینک کلیک کنید.این پست جهت شرکت در چالش خردادماه طاقچه تهیه شده است.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 23:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب ایکیگای</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%DA%A9%DB%8C%DA%AF%D8%A7%DB%8C-ryn6hr37kkzf</link>
                <description>نام کتاب: ایکیگای؛ دلخوشی‌های کوچک زندگی (Ikigai: Giving Every Day Meaning and Joy)چگونه یک زندگی پرمفهوم داشته باشیم؟نویسنده: یوکاری میتسوهاشی (Yukari Mitsuhashi)ژانر: هستی‌شناسی، موفقیت و خودیاری، معنای زندگیترجمه پیشنهادی: نشر سنگ، محدثه احمدیدر صورت تمایل، به نسخه صوتی کتاب گوش بدید.درباره ایکیگای کتاب‌های مختلفی نوشته شده. این اولین کتابی هست که من درباره‌اش خوندم. ایکیگای یک کلمه ژاپنیه. &quot;ایکی&quot; به معنی &quot;زندگی&quot; و &quot;گای&quot; به معنی &quot;ارزش&quot; یا &quot;بها&quot; و در کنار هم یعنی &quot;ارزش زندگی&quot; یا &quot;شادی در زندگی&quot;. نویسنده کتاب میگه این کلمه بسیار زیاد در کشور خودشون متداوله ولی توضیحش کار آسونی نیست. چراکه ایکیگای برای هر کسی میتونه معنا و مفهوم متفاوتی داشته باشه.یه راهنمایی برای درک ایکیگای بهمون معرفی کرده: دلیلی که هر روز صبح از جامون بلند می‌شیم.درواقع برعکس چیزی که ممکنه درباره ایکیگای به ذهنمون بیاد یعنی هدف یا غایت زندگی، ایکیگای درباره زمان حال و نه آینده صحبت میکنه. درباره اینکه چه چیزهایی در همین زمان میتونه باعث شادی ما بشه و بهمون دلیلی برای زندگی بده. بعضی اشتباها فکر میکنن اون عامل حتما باید کارمون باشه اما لزوما اینطور نیست. میتونه خانواده، یه تفریح یا حتی قهوه‌ای دلچسب (البته نه بعنوان ایکیگای اصلی) در آغاز روزمون باشه. درباره کار برامون توصیه‌هایی داره مثل &quot;کارسازی&quot;. میگه اگر کارتون ایکیگای شما نیست یا ایکیگای شما در کارتون نیست(با هم فرق دارن. ممکنه شما خود کارتون رو ایکیگای بدونید یا اینکه کارتون در تحقق ایکیگای‌تون موثر واقع بشه) ولی دوست دارید که باشه به این توصیه‌ها عمل کنید. مثلا یه نمونه‌اش اینه که لیستی از کارهایی که به‌خاطر شغلتون انجام میدید تهیه کنید و بعد بررسی کنید که آیا باعث میشن از کارتون لذت‌ ببرین یا نه. مثلا اگر یادداشت‌برداری در جلسه برای شما کار سختیه اما برای دوست یا همکارتون لذت‌بخشه، میتونید مسئولیت‌هاتون رو با هم عوض کنید.از طرفی بهمون یاد میده که میتونیم چند ایکیگای داشته باشیم. پس لزوما نباید به دنبال یه چیز خاص بگردیم.همینطور گوشزد میکنه که ایکیگای میتونه تغییر کنه پس وقتی چیزی برامون کم‌اهمیت شد یا چیز جدیدی برامون ارزش پیدا کرد نباید نگران بشیم چراکه ما هم در طول زندگیمون بدون تغییر نیستیم.ایکیگای ما حتما نباید در رابطه با زندگی خودمون باشه؛ میتونه درمورد دیگران باشه. مثلا شما ممکنه ایکیگای خودتون رو کمک خیرخواهانه و داوطلبانه به سالمندان یا کودکان بی‌سرپرست در نظر بگیرید. یا ممکنه در آموزش دانسته‌های خودتون به دیگران ایکیگای‌تون رو پیدا کنید. در بخش پنجم که بنظرم جالب‌ترین فصل کتابه، بهمون میگه بعد از بررسی‌هایی که انجام شده متوجه شدن که افراد موفق ایکیگای مرکزی خودشون (مهم‌ترینش) رو پیدا کرده و در جهت اون حرکت کرده بودن و همین عامل موفقیتشون شده. نقل قول جالبی هم از صنعت‌گری که باهاش مصاحبه کردن خوندم:به نظر من ایکیگای کاریست که انجام می‌دهید بدون اینکه کسی از شما خواسته باشد؛ انجامش می‌دهید چون دلتان می‌خواهد. اگر پی آن کار را بگیرید و نهایتا به سود جامعه تمام شود، بیش از پیش ایکیگای خود را حس می‌کنید. وقتی ایکیگای خود را بیابید می‌توانید زندگی آرام‌تری داشته باشید.وقتی به بخش پنجم گوش بدید متوجه میشید که اشکالی نداره اگر تا الان ایکیگای خودتون رو پیدا نکردید. شاید به زمان بیشتری نیاز دارید. و البته متوجه میشید که ممکنه قبلا در مسیر ایکیگای خودتون قدم برداشته باشید. مثلا در کودکی یا نوجوانی، که اگر براش وقت گذاشته و بهش فکر کنید میتونید پیداش کنید. نقل قولی از &quot;استیو جابز&quot; تو این فصل هست که میگه:اگر به جلو نگاه کنید، نمی‌توانید سرنخ‌ها را به هم وصل کنید. تنها زمانی متوجه ارتباطشان می‌شوید که به عقب بنگرید.درنهایت در فصل آخر یه مجموعه سوال داریم که با استفاده از اون بتونیم ایکیگای خودمون رو پیدا کنیم. وقتی به سوالات جواب میدیم به شباهت‌هایی بین اونا پی میبریم که به ما در تشخیص ایکیگای کمک میکنن.بنظرم کتاب برای معرفی مفهوم ایکیگای و راهنمایی ما جهتِ حرکت در مسیر اون خوب عمل کرده. نمیگم بی‌نظیره اما میتونم بگم باعث شد که من بخوام بهش فکر کنم. اگر دغدغه یافتن ایکیگای خودتون رو دارید شاید این کتاب بتونه کمی کمکتون کنه؛ البته که بعضی کتاب رو دوست نداشتن پس پیشنهادم اینه که خودتون امتحانش کنید و ببینید به کارتون میاد یا نه.این پست جهت شرکت در چالش کتابخوانی اردیبهشت‌ماه طاقچه پست می‌شود.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 19:48:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب فلسفه ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-rqr4bespqpjj</link>
                <description>نام کتاب: فلسفه ترس (A philosophy of fear)&quot;پنجمین کتاب از مجموعه کتاب‌های تجربه و هنر زندگی&quot;نویسنده: لارس اسوندسن (Lars Svendsen)ژانر: فلسفه مدرن، خودیاریترجمه پیشنهادی: نشر گمان، خشایار دیهیمینویسنده کتاب معتقده که ما با عینک ترس به مسائل مختلف نگاه می‌کنیم و همین باعث میشه چیزهایی که حتی ترسناک نیستن یا احتمال وقوعشون بسیار ناچیز و حتی صفره رو بزرگ‌نمایی کنیم. بدین ‌ترتیب ما همیشه و در هر لحظه چیزی برای ایجاد حس ترس در خودمون داریم.در پیشگفتار کتاب، جمله جالبی وجود داره که منظورم رو بهتر میرسونه:یک خصیصه تناقض‌آمیز فرهنگ ترس این است که ترس درست زمانی سر بر می‌آورد که با احتساب همه جوانب، زندگی ما نسبت به هر دوره تاریخی دیگری امن‌تر است.درواقع ما با حس ترس خودمون رو تبدیل به موجودی محدود، بدون آرامش و همیشه نگران می‌کنیم.فصل موردعلاقه‌ام، فصل اول، فرهنگ ترس:آسیب‌پذیری و شکنندگی ما بدان معناست که بیش از چیزهایی که می‌کوشیم به دست آوریم، چیزهایی هست که می‌خواهیم از آنها بگریزیم.حقیقت اینه که زندگی پر از خطرات و تهدیدهاست و ما برای محافظت از خودمون و همینطور بقا، نیاز به این حس داریم. اما نکته اینجاست که این ترس وقتی از حد بگذره و بدون تحقیق و درک درست از وقایع باشه، ما رو به سمت قوانین سفت و سخت، نگرانی‌های بی‌مورد و سیاست‌ها و فریب‌های رسانه‌ای سوق میده.به طور مثال، یک نظرسنجی از افراد شاغل در یک شرکت وسایل ایمنی صورت‌ گرفت که پرسیده شد چقدر از وقوع پدیده‌های گوناگون می‌ترسن و بنظرشون بیشتر از قبل رخ میدن. طبق نتایج به دست اومده، نگرانی‌ها به ترتیب از بیشتر به کمتر، درباره جنایت‌های خشونت‌بار، وقوع تصادفات جاده‌ای، اعمال تروریستی، آتش‌سوزی، بلایای طبیعی و ... بوده. درحالیکه طبق آمار واقعی، میزان خطر بسیاری از پدیده‌های این‌چنینی کاهش داشته.همینطور درباره سوءاستفاده مقامات از ترس به نفع خودشون اینطور میگه که با استفاده از ایجاد ترس میشه مردم رو پای رسانه‌ها و تلویزیون نشوند و پیام‌های سیاسی رو منتقل کرد.قدیمی‌ترین احساس انسانی ترس است، و قوی‌ترین و قدیمی‌ترین شکل ترس، ترس از ناشناخته‌هاست.&quot;ایچ. پی. لاوکرافت&quot;این از جملات محبوب من در فصل دوم این کتابه. درواقع این چیزیه که خودم بهش اعتقاد دارم و حالا در این کتاب به چشمم خورد. من فکر میکنم گاهی ترسِ ما از پدیده‌ها با شناختشون از بین میره. درواقع متوجه میشیم که واقعا خطرناک نبوده یا تهدیدی برای ما وجود نداشته. یعنی حس ترس ِما برگرفته از این مسئله هست که نمیدونیم ممکنه چه خطری در کمین باشه یا اصلا درک اشتباهی از اون پدیده داریم.ترس وقتی که خیلی نزدیک نشود لذت‌آفرین است.این جمله در فصل چهارم به نکته جالبی اشاره میکنه. بذارید از مثال خود کتاب کمک بگیرم. فرض کنید وسط یک زلزله یا گردباد گیر افتاده باشید. در این وضعیت جون شما واقعا در خطر هست و قطعا ترسی که تجربه می‌کنید لذت‌بخش نخواهد بود. حالا فرض کنید این حوادث رو در یک فیلم ببینید. شما از خطر دور هستید و یک فاصله ایمن ایجاد کردید. بنابراین شما میتونید با تجربه پدیده‌هایی خارج از زندگی واقعی از این دست اتفاقات لذت ببرید. از طرفی بر موقعیت مسلط هستید و هرزمان بخواید میتونید فیلم رو نگه داشته و اون رو پشت سر بذارید.روایت جالبی هم در فصل هفتم، فراسوی ترس نوشته شده:آدام فیلیپس، یکی از روان‌کاوان مشهور،لطیفه‌ای نقل می‌کند درباره یک خارجی که بیرون در خانه‌اش در لندن ایستاده بود و مشت‌مشت دانه‌های ذرت روی زمین می‌پاشید. یک انگلیسی که از آنجا عبور می‌کند پیش می‌رود و از او دلیل این کارش را می‌پرسد. آن خارجی جواب می‌دهد:«برای دور نگاه داشتن ببرها.» مرد انگلیسی می‌گوید:«اینجا که ببری نیست.» و خارجی جواب می‌دهد:«پس معلوم است این کار موثر افتاده.»شاید مهم‌ترین نتیجه این فصل این باشه که گول سروصدای رسانه‌ها و اغراق فروشنده‌ها و دروغ خبرگزاری‌ها رو نخوریم. قبلا جایی خوندم که برای هر متنی در رسانه، یک فرامتن وجود داره که هدف اصلی نوشته شدن متن رو نشون میده. گاهی برای رسیدن به اون فرامتن، از ابزار القای ترس در متن استفاده میشه. پس سعی کنیم زودباور نباشیم و به خاطر چیزهایی که احتمال وقوعشون پایینه یا تاثیر زیادی بر زندگی ما ندارن یا دروغ‌های رسانه‌ای برای فروش محصول یا خدمتی به ما، ترس به دلمون راه ندیم.احتیاط خوبه؛ مثل وقتی که میخوایم از خیابون رد بشیم و مراقب ماشین‌ها هستیم. اما ترسی که باعث میشه پا به خیابون نذاریم مخربه. ما رو منفعل میکنه و کم‌کم لذت زندگی رو از ما میگیره. مراقب ترس‌هامون باشیم.مواردی که باعث میشه کتاب رو پیشنهاد نکنم:نتونست کمک خوبی برای برطرف ساختن ترس‌های من باشه. یعنی راهکار عملی نداده. بیشتر شبیه به معرفی‌نامه ترس میمونه. آغاز کتاب جوریه که فکر میکنی اومده ترس‌هارو بشوره ببره ولی زهی خیال باطل!بعضی قسمت‌ها الکی زیاد توضیح داده بود و نتیجه؟ هیچی! مثلا تفاوت ترس و اضطراب. از نظریات بقیه برای توضیحش استفاده میکنه اما میگه قبولشون نداره. درآخر هم میبینیم نظر بقیه رد شده، کلی حرفای نویسنده رو خوندیم اما نظر جدیدی هم مطرح نشده.از یکسری بدیهیات مثال میزنه تا باهاش ارتباط بگیریم اما بعد رهاش کرده و برای توضیحش واقعا وقت نذاشته. مثلا میگه بعضیامون در کودکی از هیولای زیر تخت می‌ترسیدیم بعد فقط میاد میگه دلیلش اینه که این در دسته ترس از ناشناخته‌ها طبقه‌بندی میشه و این بزرگترین نوع ترسه و هیچ توضیح دیگه‌ای وجود نداره!جملات مبهم و نامفهوم داره. مثلا اینکه میگه &quot;عادت‌ها پاره‌های جهان رو به وصل میکنن و کلی می‌سازن که در اون تک‌تکِ چیزها می‌تونن شاخص و معنادار باشن.&quot; حداقل من نفهمیدم. حالا شایدم بقیه سر در بیارن چی میخواسته بگه.بنظرم کتاب برای یک بار خوندن مناسبه اما اینطور نیست که به کسی پیشنهاد کنم حتما بخونه.این پست جهت شرکت در چالش کتابخوانی اردیبهشت‌ماه طاقچه پست میشود.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Sat, 13 May 2023 12:13:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب کوچک آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-ynsa9jnfzsy1</link>
                <description>این پست جهت شرکت در چالش کتابخوانی اردیبهشت‌ماه طاقچه پست میشود.نام کتاب: کتاب کوچک آرامش (The Little Book of Calm)نویسنده: پاول ویلسون (Paul Wilson)موضوع: فشار روانی، آرامشناشر: از اونجایی که انگلیسیش برای خودم سخت نبود پیشنهاد میکنم به انگلیسی بخونید اما اگر ترجمه فارسی بخواید بخونید، نشر دیبادخت در طاقچه موجوده که مزیتش کنار هم قراردادن متن انگلیسی و فارسی هست. درباره سایر ترجمه‌ها اطلاعی ندارم.اگر اشتراک دارید، میتونید از طاقچه بی‌نهایت کتاب رو مطالعه کنید.کتاب از یک‌سری توصیه‌های کوچک و کوتاه برای به ارمغان آوردن آرامش به زندگی صحبت میکنه. مثلا یکی از توصیه‌های جالبش اینه: Pause between changes . به طور خلاصه میگه به خودمون رحم کنیم و همه تغییرات رو با هم روی زندگیمون اعمال نکنیم. چون به‌هرحال ما تمایل داریم که تغییرات رو بزرگ‌نمایی کنیم پس حداقل یه فاصله بینشون بندازیم که کمتر اذیت بشیم و استرس نکشیم.یه توصیه خوب دیگه هم داره: PRETEND YOU&#x27;RE HUMANLeave it to others to be perfect, to be wonderful. Be content with what you are.این جمله از اوناست که دوست داریم یه وقتا بشنویم و یکم ترمز بکشیم و سرعتمونو کم کنیم. اتفاقا یه جا دیگه میگه اشکالی نداره اگر یکم تایمتون به بطالت بگذره. اینا چیزایی هستن که من خودم هم دوست دارم به بقیه بگم اما مسئله اینجاست که ما شرطی شدیم اگر کار مفیدی انجام ندادیم یعنی وقتمون بیهوده صرف و تلف شده. من دوست دارم بهش بگم غذای روح. بنظرم سرگرمی‌ها و یکم بیهودگی غذای روح هستن. اصلا میتونیم بگیم اسنک روح. به‌هرحال و با هر اسمی، من فکر میکنم لازمه.PAINT THE TOWN GREENKeep plants where you work, sleep and live, and you&#x27;ll enjoy more oxygen.بچه که بودم زمانی که توی ماشین با گوشی بازی می‌کردم، مامانم می‌گفت گوشی رو بذار کنار و بیرون رو ببین، به درخت‌ها نگاه کن، رنگ سبز باعث آرامش میشه. بنظرم سبز بودن طبیعت بی‌دلیل نیست. واقعا در تزریق آرامش به زندگی ما نقش داره بعلاوه که اکسیژن رو هم بهمون هدیه میده.درباره نقاط ضعف کتاب:کتاب یکم زیادی شبیه به اسمش عمل کرده؛ کوتاه و خلاصه حرف میزنه درنتیجه چیز زیادی از هر توصیه دستتون رو نمیگیره. بعلاوه که بعضی‌شون رو حتی نمیشه درست متوجه شد. همچنین، خوندن یک پیشنهاد، توصیه یا راهکار زمانی مفید واقع میشه که شما یا از قبل اون رو در ذهن داشته و حالا تایید بشه، یا اینکه براتون به شکلی کاربردی معرفی بشه، یعنی با مثال و توضیحات بیشتر. مثلا بهمون میگه &quot;نه گفتن را تمرین کنید&quot; اما توضیح درست و حسابی نمیده. فقط میگه هرچی رو دوست دارید به عهده بگیرید و همه درخواست‌های دیگه رو رد کنید. قطعا نه گفتن، به سادگی این توصیه نیست، درواقع یک مهارته که باید به‌مرور یاد گرفته بشه ولی وقتی تو کتاب میخونیمش انگار با یه حرکتی به آسونی آب‌خوردن طرفیم و اصلا نیازی به ارائه راهکار برای انجامش نیست!ترجمه کتاب خیلی چنگی به دل نمیزنه. از اونجایی که متن انگلیسی هم موجوده، میشه ترجمه فارسی رو باهاش مقایسه کرد و نتیجه اینه که واقعا بعضی جملات بد ترجمه شده طوری که اصلا مفهوم رو نمیرسونه. برای ترجمه بعضی کلمات هم معادل بهتری با توجه به همنشینی با سایر کلمات داخل جمله هست.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 17:15:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب سه‌شنبه‌ها با موری</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyeh1380aruei/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C-zpcu3ixuxi13</link>
                <description>این پست جهت شرکت در چالش کتابخوانی فروردین‌ماه طاقچه پست میشود.نام کتاب: سه‌شنبه‌ها با موری (Tuesdays with Morrie)نویسنده: میچ آلبوم (Mitch Albom)ژانر: رمان، خاطرات، بیوگرافی، فلسفی، معنای زندگیترجمه پیشنهادی: نشر قطره، مندی نجاتسه‌شنبه‌ها با موری، داستانی واقعی از شخصیتی بزرگ و دوست‌داشتنی در زندگی نویسنده کتاب-میچ آلبوم- هست.میچ آلبوم دستاوردهای بسیاری در زندگی خودش داشته:نویسنده کتاب‌های پرفروشی نظیر همین کتاب، &quot;در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند&quot; ، &quot;یک روز دیگر&quot; ، &quot;ارباب زمان&quot; و ... هست.بعنوان نویسنده‌ای بزرگ و تراز اول در گزارش‌های ورزشی تلویزیون و روزنامه شناخته میشه. مجری چند برنامه رادیویی پرطرفدار بوده. ترانه‌سرا و آهنگسازه و ساخت موسیقی متن فیلم‌ Cooking for Two رو در کارنامه خودش داره.با وجود تمام این موفقیت‌ها، اون از زندگی خودش لذت نمیبره، تمام اوقاتش به کارکردن میگذره و چیزهایی که در گذشته براش ارزشمند بودن رو به فراموشی سپرده. روزی به طور اتفاقی در تلویزیون مردی از گذشته پرخاطره‌‌اش میبینه - موری شوارتز - استاد بزرگ و عزیزش در دوران دانشجویی. مردی که برای اون یادآور خوبی‌ها و امید به زندگیه. زمانی که میچ در کلاس‌های درس و همینطور اوقات بعد از اون با موری داشته، جزئی از خاطرات خوب زندگیشه، پس برای تجدید این خاطرات به عادت گذشته، روزهای سه‌شنبه به دیدار موری میره و آخرین درس‌هارو از استادش فرا می‌گیره.با این‌حال، این کلاس‌ها قرار نیست به درازا بکشه و موری برای همیشه میزبان میچ در خونه‌اش باشه. چراکه موری به یک بیماری لاعلاج دچار شده و زمان زیادی براش باقی نمونده؛ و این دلیلی بر اهمیت آخرین دروسی میشه که میچ دوست داره با همه وجودش اونا رو بخاطر بسپره و حتی ازشون یه کتاب بنویسه.چرا این کتاب امیدبخشه؟موری بسیار بیماره، اون در سنین پیری به سر می‌بره و به‌مرور توانایی انجام کارهای روزمره‌اش رو هم از دست میده و درآخر اون قراره بمیره.با این‌حال، اون درباره پیرشدنش ناراحت نیست و بهش زیبا نگاه میکنه. از نظر موری وقتی سنت بالا میره، سنین کوچک‌ترت رو همراه خودت داری؛ پنج سالگی، پانزده سالگی، بیست یا سی سالگی، پنجاه سالگی؛ به این ترتیب در هر زمان میتونی انتخاب کنی کدوم سن رو داشته باشی. نیازی به حسادت به جوان‌ترها نیست چون تو کوله‌باری از تجربیات اون سنین رو در خودت داری.درباره ناتوانی و بیماریش، میچ از موری می‌پرسه اگر فقط بیست‌وچهار ساعت میتونستی کاملا سرحال باشی چیکار میکردی و موری از یک صبحانه صمیمی با اعضای خانواده و صحبت از دغدغه‌هاشون، پیاده‌روی و تماشای طبیعت، صرف شام با دوستان و یک رقص پرشور تا لحظه خستگی و بعد خواب عمیق آخر شب حرف میزنه؛ روزمرگی و نه بیشتر از اون. چیزی که شاید قدرش رو نمیدونیم و لذت‌بردن ازش رو فراموش کردیم. چیزی که شاید بشه اسمش رو &quot;آرامش&quot; هم گذاشت.&quot;اگر چگونه مردن را یاد بگیری، چگونه زیستن را نیز فرا خواهی گرفت.&quot;این نقل قولی از موری هست وقتی درباره مرگ صحبت می‌کنن. موری میگه باید به نکات اصلی توجه کنی- مثل خانواده و ارزش اونا - و از جزئیات لذت ببری- مثل وزش باد بین درختان و تغییرات طبیعت در طول زمان. این‌ها چیزهایی هست که شاید فقط در زمان مرگ یا در نزدیکیِ اون بهشون واقعا توجه می‌کنیم. درواقع ما باور نداریم که روزی خواهیم مرد پس طوری زندگی نمی‌کنیم که اگر از ما بپرسن آیا این همون زندگی هست که می‌خواستی، ما هم جواب بدیم بله. ما معنویت رو فراموش کرده و به چیزهای مادی می‌چسبیم و کم‌کم نارضایتی از زندگی به سراغمون میاد. موری میگه باید طوری که دوست داریم زندگی کنیم و از چیزهایی که آداب و سنت‌ها به ما دیکته می‌کنن فاصله بگیریم.آیا کتاب رو پیشنهاد میکنم؟بله، برای یک بار خوندن و فکرکردن به زندگی خودمون با توجه به چیزهایی که قبل‌تر گفتم. اما بنظرم کتاب اون چیزی که توقع داشتم نبود. ژانر هم رمان هست و هم انگیزشی اما بنظرم به دلیل نداشتن عمق کافی نتونست تاثیرگذاری کافی در من داشته باشه. از نظر من اگر در قالب یک داستان چند مورد و نه همه سرفصل‌ها آورده میشد یا اگر کتاب فقط به چند سرفصل اما بیشتر میپرداخت بهتر بود. بعضی قسمت‌ها برای من حالت شعارگونه پیدا کرد چون تنها به ذکر یک نقل قول از موری بدون هیچ توضیحی بسنده کرده بود.درآخر، امیدوارم که همه ما توانایی لذت‌بردن از زندگی در روزمرگی و پیداکردن خوبی‌ها در تاریکی‌ رو به دست بیاریم.</description>
                <category>haniyeh</category>
                <author>haniyeh</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 14:48:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>