<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هانیه کلهر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@haniyekalhor</link>
        <description>آنچه در من و بر من می گذرد...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:04:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/59007/avatar/4xQbMe.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هانیه کلهر</title>
            <link>https://virgool.io/@haniyekalhor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قرنطینگی</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyekalhor/%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C-oclhheak7pyc</link>
                <description>تخت را سر و ته دراز کشیده‌ام. رو به دیوار گل‌گلی اتاقم. از پنجره‌هایی که به قول مامان، از لایش آدم رد می‌شود(!) سوز می‌آید. بعد از چند روز هوا سرد شده. باد و باران است آن بیرون. من کجام؟ در اتاقی به قاعده 10، 12متر. تنهام. نه در خانه. در اتاق تنهام. الان سه روز است. از یک‌شنبه عصر یکهو لرز به جانم افتاد. سرد و گرمم می‌شد. قبل‌ترش کمی درد در گردن و کتفم داشتم. تحریریه بودم و غرق کار؛ محلش ندادم. بعد از کار هم  حس و حال ناخوشی داشتم، شک برده بودم که مبادا کرونا باشد. اما خب کداممان در این یک سال حداقل یک‌بار در هفته با کوچک‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین علائم پیش خودمان نگفته‌ایم «نکنه کرونا دارم؟!»فردایش سردرد و بدن‌درد بیشتر به علائم قبلی اضافه شد. به خانه برگشتم. به مامان گفتم نزدیکم نشود. فقط وسایل ضروری خودش و سارا را از اتاق بیرون ببرد. برد. به اتاق رفتم و در را پشتم محکم بستم. نگاهی به اتاق انداختم. روی تختم نشستم. دیدم جهانی که تا دیروز از خانه‌مان تا خیابان میرزای شیرازی وسعت داشت و گاهی از یک طرف تا میدان فاطمی، از طرف دیگر تا کریمخان و هفت‌تیر و از آن طرف تا میدان ولیعصر گسترده بود و حتی گاهی در قسر دررفتن از شهر گستره‌اش به لواسان و برغان و رشت می‌رسید، حالا محدود شده به حد فاصل میان در اتاق تا پنجره رو‌به‌روش یا از میز تلویزیون تا میز تحریر. جهانی که در آن ساعت مچی هوشمندم، 7هزار و 8هزار قدم را ثبت می‌کرد حالا سر تا تهش به پنج قدم هم نمی‌رسید. جهانی که حالا خلاف سنگینش بیرون زدن از اتاق و رفتن به دست‌شویی بود.سخت بود. ناشناخته هم بود. آزمون تاب‌آوری می‌شد اسمش را گذاشت. چالشی برای این که ببینم جهان کوچک و خالی از حضور فیزیکی آدم‌ها چه‌جور جایی است. جهانی که همه در آن به استراحت و تفریحاتی مثل کتاب خواندن و فیلم دیدن تشویقم می‌کردند و حتی سردبیرم ازم می‌خواست کار نکنم و فقط آرام و آسوده باشم و به خودم برسم. جهانی که در آن همه انتظار داشتند دست به چیزی نزنم، کار سنگینی انجام ندهم و به هیچ چیز جز خودم فکر نکنم. جهانی که در آن همه نیازها پشت در اتاقم برآورده می‌شد و دائما به من رسیدگی می‌شد.من هم شروع کردم به خودم برسم. روتختی را کنار زدم. مجله‌ای برداشتم و کتابی و در استایل مورد علاقه‌ام روی تخت لم دادم و خواندم و چای‌زنجبیل نوشیدم. بعدش خوابیدم. با خیال راحت در شبکه‌های اجتماعی گشت زدم. بعضی مطالبی که گوشه و کنار سیو کرده بودم را خواندم. به لحظه‌های طلایی دراز کشیدن بر تخت و زل زدن به سقف پرداختم و هر وقت دلم می‌خواست پتو را روی سرم می‌کشیدم و می‌خوابیدم- به تلافی تمام روزهایی که وسط تحریریه خوابم می‌گرفت و نمی‌توانستم همان‎‌جا عینکم را بگذارم روی میز و کنار دیوار، روی زمین درازبه‌دراز بخوابم.البته همه‌اش به همین راحتی‌ها نبود. هربار از اتاق بیرون می‌رفتم، مامان و سارا را که می‌دیدم دلم پر می‌کشید پیش‌شان بنشینم، باهم حرف بزنیم، چای بنوشیم، بحث کنیم، تلویزیون ببینیم، تخمه بشکنیم، موسیقی گوش بدهیم و دور سفره کوچک سفید و قرمزمان شام بخوریم. به جای این‌ها تندتند از اتاق به دست‌شویی می‌رفتم و برمی‌گشتم و تمام طول راه سعی می‌کردم ویروس‌های احتمالی را نگه دارم تا مبادا به جان عزیزانم منتقل شوند.مرگ‌اندیشی هم سختی دیگرش بود. به مردن فکر می‌کردم. نمی‌ترسیدم از خودش. از بعدش چرا. نه از بعد مرگ برای آن که مرده و رفته. برای آن‌هایی که زنده و باقی مانده‌اند ترسیدم. برای مامانم بیشتر از همه. مامان من غصه زیاد خورده، دلم نمی‌خواد غصه مردن فرزند را هم بخورد. این دیگر برایش زیادی است. ترسیدم و نگران شدم که نکند من باشم آن فرزندی که داغ به دلش می‌گذارد. برای همین نخواستم بمیرم- نمی‌خوام هنوز. هرچند برای خواستن مرگ کم بهانه ندارم. یک چیزهایی هم نوشتم برای بعد مرگ احتمالی. پین کردم توی سیود مسیج تلگرام. یکی باید بلند بخواندش برای اعضای خانواده‌ام، عزیزم و رفیقم.الان که خیره‌ام به دیوار گل‌گلی روبه‌رو و نامجو «مرغ شیدا» می‌خواند و باران می‌بارد، به این هم فکر می‌کنم که چقدر به این دکمه pause احتیاج داشتم. به لحظه‌ای که در آن هیاهوهای بیرون از خانه ناگهان ساکت شوند. بدوبدوهای کار تحریریه و پژوهش و نگارش مجموعه مستند متوقف شود. همه چیز یک‌جا بایستد و من را با جهانم تنها بگذارد. جهانی که در آن هر چیز جز عزیزانم، کتاب‌هام، نوشته‌هام، قلمم، فیلم‌هام و موزیک‌هام بی‌اهمیت است. یک وُیس چندثانیه‌ای بفرستم برای یکی از بی‌اهمیت‌های آن بیرون و بگویم: من مشکوک به کرونام و یکی دو روزی تا مشخص شدن نتیجه تست‌م نمی‌تونم سر کار بیام. یک وُیس چندثانیه‌ای دیگر هم بفرستم برای یکی دیگر از بی‌اهمیت‌های آن بیرون و بگویم: من مشکوک به کرونام، یه کم بی‌حالم و فعلا نمی‌رسم سناریو رو پیش ببرم. و آن‌ها پیش خودشان بگویند «اوه! کرونا!» و عقب بنشینند و بپذیرند که چند روزی باید دست از سرم بردارند.چقدر نیاز داشتم به این که بنشینم یک گوشه و فارغ باشم از کارهای جدی. کارهای جدی اما بی‌اهمیت. کارهای جدی اما بی‌اهمیتی که من را از خودم گرفته بود. صبح تن خواب‌آلودم را به‌زور از رخت‌خواب بیرون می‌کشید و شب تن خسته و ذهن فرسایش‌یافته‌ام را به خانه برمی‌گرداند. فرصت زندگی کردن؟ نهایتا چهار ساعت. بعدش دوباره خواب و آماده شدن برای روز بعد. بدم نیامد از این که قرار شد دست‌کم سه روز مال خودم باشم. هیچ کاری جز استراحت و تفریحات درون‌اتاقی مجاز نکنم و تازه همه چیز هم برایم فراهم باشد تا مبادا حالم بد و اوضاع وخیم شود.با این حال فکر به این که ناگهان بیماری غافلگیرم کند، مضطربم می‌کند. تصویر ترسناکی است این که حالت خوب باشد اما یکهو همه چیز به هم بریزد، هرچه در بدن است به هم بپیچد و ناغافل آدم را از بین ببرد. خوشم می‌آید غافلگیر شوم، اما از این غافلگیری نه. مرگ اگر نه خیلی نابهنگام باشد و نه خیلی طولانی و تدریجی و زجرآور خوب است. به قدری باشد که خودت را برایش آماده کرده باشی و بدانی همین روزها سر می‌رسد. ناغافل اگر باشد حسرت به دل آدم‌ها می‌گذارد و توی ذوق‌شان می‌زند.بگذارید اعتراف کنم شب‌های این قرنطینه سه‌روزه، قبل از خواب به پاراگراف بالا فکر کرده‌ام و آرزو کرده‌ام آن شب نمیرم. راستش از ترس اولش خوابم نمی‌برد. دلم می‌خواهد بیدار باشم تا در برابر مرگ مقاومت کنم بعد اما به خدا می‌گویم: آرزویم در خواب مردن است. اما شب قبل از مردن‌م حالم را آن‌قدری بد کن که دیگران انتظار نیست شدن‌م را داشته باشند. دوست دارم آدم‌ها را غافلگیر کنم اما نه به هر قیمتی. دوست دارم غافلگیری لبخندی شود روی لب‌شان نه اشکی در چشم‌شان.</description>
                <category>هانیه کلهر</category>
                <author>هانیه کلهر</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 02:17:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گـفــت‌وگــو</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyekalhor/%DA%AF%D9%80%D9%81%D9%80%D9%80%D8%AA%D9%88%DA%AF%D9%80%D9%80%D9%88-brlwh4diij3n</link>
                <description>کافه میرا«تا حالا دلت واسه یه چیزی تو آینده تنگ شده؟ گذشته نه، حال نه، یه چیزی تو آینده.»گفت: تا حالا شده واسه یه چیزی تو آینده دلت تنگ بشه؟گفتم: [با بی‌خیالی جواب دادم] یعنی چی؟گفت: یعنی دلت پر بکشه برای یه چیزی که بعداً اتفاق می‌افته. شده؟گفتم: نمی‌فهمیدم چی می‌گه. برای فهمیدنش هم تلاش نمی‌کردم.] منظورت امیده؟ امید داشتن به اتفاقی که در آینده می‌افته...گفت: نه. از جنس امید نیست. اطمینانه. [لفظ اطمینان رو یه جور محکمی ادا کرد. یه جور مطمئن.]گفتم: [انگار جذب موضوع شدم بلاخره. می‌خواستم سردربیام.] اگه بگم هنوز نفهمیدم چی می‌گی فکر می‌کنی خیلی خنگم؟گفت: نه. فکر می‌کنم فقط منم که برای چیزی که در آینده می‌خواد پیش بیاد دلتنگ می‌شم. دقیقا به همون اندازه که دلم برای چیزی که در گذشته اتفاق افتاده تنگ می‌شه.گفتم: آخه دلتنگی واسه یه چیزی در گذشته‌س. یه چیزی که اتفاق افتاده و تموم شده یا اتفاق افتاده و الان یه وقفه پیش اومده که آدم‌و ازش دور کرده.گفت: خب؟گفتم: [پیش خودم گفتم خب و کوفت.] خب آینده که این‌جوری نیست. هنوز اتفاق نیفتاده. هنوز تجربه‌ش نکردی. چیزی که تجربه نکردی رو چه جوری دلتنگش می‌شی؟گفت: اگه دلتنگی نیس پس چیه این که قلبم‌و گرفته تو مشتش؟گفتم: هرچی هست دلتنگی نیس. حس آدم به چیزی که می‌خوادش و هنوز اتفاق نیفتاده امیده. چه می‌دونم... آرزوئه.گفت: نه. دلتنگیه... می‌دونم.گفتم: [اصرارش کلافه‌م کرد.] شایدم داریم سر واژه‌ها چونه می‌زنیم.گفت: [انگار یهو تصمیم گرفت بیشتر توضیح بده.] مشکل همین جاست. تو فکر می‌کنی بحث من واژه‌س. ولی نیست. من دارم از چیزی حرف می‌زنم که حسش کردم، با تموم وجودم. تو داری راجع به کلمه‌ها و معنی‌شون حرف می‌زنی. کلمه چه اهمیتی داره؟گفتم: واقعا کلمه اهمیتی نداره؟[جوری مطمئن نگاهم کرد که به سوالم شک کردم. دیگه منتظر جواب نموندم.]گفتم: هیچ واقعیتی وجود نداره، مگر این که تبدیل به کلمه بشه. ما با کلمه‌ها می‌تونیم چیزا رو درک کنیم. اون وقته که اون چیزا برامون واقعی می‌شن. [انقد محکم و مطمئن حرف زدم که فکر کردم حتما قانع می‌شه.]گفت: داری یه چیزی رو نادیده می‌گیری.گفتم: چی رو؟گفت: تو وقتی داری از واقعیت حرف می‌زنی، منظورت چیزیه که وجود داشته یا هنوزم وجود داره.گفتم: برگشتیم سر پله اول! خب آره. اون چیزی که وجود نداشته و نداره و بعدا به وجود می‌آد احتماله، یه امکانه. همون...گفت: نه. همون امید و آرزو نیست.گفتم: اگه قراره لج کنی و قانع نشی، بگو بیخود فک نزنم.گفت: قرار نیست همیشه فک بزنیم تا همدیگه رو قانع کنیم.گفتم: قرارم نیس با لجاجت تلاش کنیم حرف خودمون‌و به کرسی بنشونیم.[لبخند می‌زنه] گفت: ببین ما فقط تعریف‌مون از واقعیت باهم فرق داره.گفتم: مطمئنی فقط از واقعیت؟ ما الان سر خیلی تعریفا به مشکل خوردیم.گفت: تعریف‌مون از «مشکل» هم باهم فرق داره پس![می‌خندم. گاهی حتی تو اوج عصبانیت از جواب‌های هوشمندانه‌ش خنده‌م می‌گیره.]گفت: ببین... من دارم از یه اطمینان حرف می‌زنم. نمی‌گم دلم برای چیزی تنگ می‌شه که شاید یا ممکنه بعدا اتفاق بیفته. می‌گم برای چیزی دلتنگم که مطمئنم اتفاق میفته.گفتم: حرفت بیشتر از این که منطقی باشه، حسیه. نه؟گفت: اگه بگم آره، از لاس زدن با کلمه‌ها دست برمی‌داری؟گفتم: [بلند می‌خندم] آره آره.گفت: حالا می‌ذاری حرفم‌و بزنم؟گفتم: بزن. [حس می‌کردم لازمه خودم‌و واسه راند دوم مشت‌زنی لفظی آماده کنم.]گفت: برای من واقعیت فقط اون چیزایی نیست که قبلا دیدم و شنیدم و لمس کردم و... یا حتی همین حالا می‌بینم و می‌شنوم و لمس می‌کنم. برای من یه چیزایی که هنوز پیش نیومدن به اندازه همه چیزایی که تا الان اتفاق افتادن، واقعی‌ن. [نفس می‌گیره و ادامه میده.] برام پیش اومده یه جایی برم و با خودم بگم، من به این‌جا برمی‌گردم. یه نفر رو ببینم و تو دلم بگم من با این آدم حالا حالاها کار دارم. یه کاری کنم و بگم این کاره بعدا یه داستانی می‌شه برام و...گفتم: یعنی حس می‌کنی که این ماجراها پیش می‌آن در آینده.[یه لحظه انگار که با صدام از خواب پرونده باشم‌ش گیج نگاهم می‌کنه. بعد فکر می‌کنه و ادامه می‌ده.] گفت: حس نه اون جوری که مثلا یه بویی رو حس می‌کنی. یا نه اون جوری که حس می‌کنی شاید چهار روز دیگه فلانی بهت زنگ بزنه. یا نه حتی اون جوری که حس می‌کنی به زودی یه اتفاق مزخرف برات می‌افته. [نگاهش غرق می‌شه.] بیشتر یه اطمینان. اون جوری که می‌گن قلبم گواهی داد که فلان... من یه چیزی تو وجودم از اون اتفاق مطمئنه. مطمئنه که دیر یا زود اونی که اتفاق افتاده رو تجربه می‌کنه باز.گفتم: [به نظرم حرفاش‌و فهمیدم و دیگه چیزی واسه کشف کردن وجود نداره. پس با یه خنده مصنوعی می‌زنم به شوخی.] حالا قلبت راجع به من چی گواهی می‌ده؟گفت: بعید می‌دونم فهمیده باشی چی می‌گم.گفتم: [خنده مصنوعیم می‌ماسه رو لب و دهنم.] عه! چرا قضاوت بیخود می‌کنی؟ اولش نفهمیدم، الان که توضیح دادی دوزاریم افتاد.گفت: اگه افتاده بود که الان این سوال‌و نمی‌پرسیدی. به جاش زبون به دهن می‌گرفتی تا حرفم تموم شه. [عصبانی نیست اما جدیه.]گفتم: باشه. اصلا من دیگه هیچی نمی‌گم. صمٌ بکم!گفت: [نگاهش دوباره می‌شه همون نگاهِ غرقِ قبلی. گم می‌شه تو یه ماجرایی که نمی‌دونم چیه.] این حال واسه خودمم مسخره بود همیشه. فکر می‌کردم یکی از اون خیال‌بافیای همیشگیه. همونایی که بهشون چنگ می‌زنم تا اون به قول تو «واقعیت» رو راحت‌تر تحمل کنم. اما یکی دو بار بعضی خیالات قدیمی رو تجربه کردم. اونجا بود که فهمیدم اینا فقط خیالات نیست. جنس این چیزه فرق داره با خیال. خیالات آدم خیلی به اون «حس» که تو می‌گی شبیه‌تره، اما این چیزه شبیه یه واقعیته. یه گوشه دفترم برای تعریف این چیزه نوشتم: «واقعیتی که هنوز واقع نشده». [دوباره نگاهش برمی‌گرده]. متناقضه، نه؟[هیچی نمی‌گم و با چشمام می‌خندم که بفهمه دارم شیطنت می‌کنم. می‌فهمه.]گفت: الان که دارم ازت سوال می‌کنم می‌تونی صمٌ بکم نباشی![با خنده کوتاه] گفتم: متناقضه، آره ولی شبیه پیش‌گویی کردنه. پیش‌گوها مثل تو مطمئنن چیزی اتفاق می‌افته.گفت: آره، ولی حرف پیش‌گوها می‌شه پیش‌گویی اما حرف من واقعیت داره.گفتم: واسه خودت.[انگار که یکه خورده باشه] گفت: آره... واسه خودم. [می‌ره تو فکر.] ولی خب چه فرقی می‌کنه چند نفر واقعیتی رو که من بهش باور دارم، باور می‌کنن؟ باور کنن یا نکنن اون واقعیت برای من بازم واقعی می‌مونه.گفتم: انگار بی‌راه نمی‌گی. [واقعا قانع شده بودم.]گفت: [یه جوری نگاهم می‌کنه که معلومه می‌خواد یه تیکه‌ای بارم کنه. می‌کنه.] فکر می‌کنی برام مهمه که تاییدم کنی؟گفتم: [می‌خوام نخندم. نمی‌شه. می‌زنم زیر خنده.] عجب عوضی‌ای هستی![می‌خنده.] گفت: حالا وقتشه سوال کنی.گفتم: چه سوالی؟گفت: نمی‌دونم. حرفام تموم شد. به روال کلاسای درس، می‌تونی واسه رفع ابهام سوال کنی!گفتم: اممم... [داشتم فکر می‌کردم بین اون همه سوالی که دارم به کدومش ممکنه جواب سرراست بده.]گفت: اگه سوالی نیست که خسته نباشید استاد! [با خنده کنج لبش این‌و می‌گه.]گفتم: عه نه بابا! نمی‌دونم از کجا شروع کنم فقط.گفت: اون سوالی رو بپرس که آدما وقتی بعد از یه عالمه توضیح هنوز نفهمیدن چی داری می‌گی، می‌پرسن!گفتم: جدی فکر کردی هنوز نفهمیدم؟گفت: اگه فهمیده بودی، یکی از سوالای تو ذهنت این نبود که «الان چی تو سرته که مطمئنی واقعیت داره؟»گفتم: مثل این که واقعا پیش‌گوی خوبی هستی!گفت: البته به این می‌گن ذهن‌خوانی. ولی برای این که بفهمم چی تو سرته ذهن‌خوانی لازم نیست. هشت ساله رفیقیم ناسلامتی.گفتم: چی تو سرته که مطمئنی واقعی می‌شه؟گفت: واقعی «می‌شه» نه، واقعی «هست».گفتم: بترکی با این کلمه‌هات. بعد به من می‌گه واژه‌باز!گفت: کل بحث ما سر همینه که واقعیت داره یا واقعیت می‌شه. حالا که رسیدیم آخرش هنوز نفهمیدی.گفتم: اگه می‌خوای جواب سوال‌و ندی لازم نیس این همه طفره بریا!گفت: مطمئن باش می‌خوام جواب بدم که خودم مطرحش کردم.گفتم: صمٌ بکم.[باز نگاهش غرق شد. غرق‌تر از قبل.] گفت: مثلا شک ندارم ماجرایی که 7ماه پیش برام پیش اومد و ظاهرا برای همه تموم شده، تموم‌شدنی نیست. یعنی نه این که تو قلب و ذهن من تموم نشه‌ها، کلا تموم نشده. مطمئنم دیر یا زود برگشتی در کاره... یا مثلا شک ندارم یه روزی ایده یه کار جمعی با تو و بقیه بچه‌ها عملی می‌شه... من حتی می‌بینم روزی رو که اون خوابم تعبیر می‌شه: اون آدمی که نه صورتش‌و دیدم نه صداش‌و یادمه، حتما پیداش می‌شه... حتی مطمئنم یه روز به ترمینال غرب برمی‌گردم. با یه حال خوب برمی‌گردم به همون جایی که اواخر دی 98 وایساده بودم، روبه‌روی برج آزادی... می‌دونم که یه روز واسه مسافرت می‌رم جنوب و اون سفر یکی از بهترین سفرای عمرم می‌شه... حتما یه روز اون بوسه‌ای که اون شب اوایل زمستون، تو اون اتاق کوچیک و تاریک اتفاق نیفتاد، یه روز تو همون اتاق، اما تو روشنی روز و تو یه فصل دیگه و با یه موقعیت دیگه، اتفاق می‌افته... شک ندارم که یه روزی می‌رسه که مثل الان یه آدم معمولی نیستم؛ آدم خاصی نمی‌شما اما کم‌تر از الان معمولی‌ام... می‌دونم که یه روز پا می‌ذارم تو اون خونه‌ای که می‌شناسم ولی تا حالا از نزدیک ندیدمش و می‌دونم تو هوای نیلیِ دم صبح یه روز بهاری، تو اتاق خواب همون خونه از خواب بیدار می‌شم؛ حتی از ماجراهای بعدشم مطمئنم... شک ندارم یه شب تجریش تا ولیعصر یا حتی تا راه‌آهن رو پیاده می‌آم. یه شب تابستونی یا شایدم اوایل پاییزی. راه می‌رم و گریه می‌کنم به خاطر تموم شدن چیزی که خیلی دوستش داشتم اما دیگه نمی‌شد ادامه‌ش داد... مطمئنم یه روز در حالی که نور بی‌رمق پاییز از پنجره‌های قدی خونه‌ اجاره‌ایم افتاده روی پارکت و قالیچه خونه و صدای اون آهنگ محبوب هم پیچیده تو خونه، نشستم روی صندلی، سرم‌و به پشتی‌َش تکیه دادم و خاطره‌های عشقی رو که بعد از نیمه دومِ دهه سوم زندگیم تجربه کردم مرور می‌کنم، واسه هزارمین بار... [یکهو، همین‌جا حرفاش‌و تموم کرد.]گفتم: خب... بقیه‌ش؟[نگاهش برگشت. دیگه غرق نبود.] گفت: تو می‌دونی که من همیشه کم‌تر از اون‌قدری که فکر می‌کنم، حرف می‌زنم.گفتم: و این حرفت به نظر خیلیا تعریف از خود بوده.گفت: در حالی که نگفتن همه حرفایی که تو ذهنم بوده، بیشتر از این که نقطه قوتم باشه، نقطه ضعفم بوده. اون خیلیا این‌و نفهمیدن.گفتم: مهمه مگه؟گفت: همون جور که برام مهم نیست بقیه روی این چیزایی که من بهشون می‌گم واقعیت، چه اسمی می‌ذارن، اینم مهم نیست که حرفم‌و چه جوری برداشت می‌کنن.گفتم: منم جزء این بقیه‌ای که می‌گی هستم؟ [انتظار جواب جدی ازش ندارم. خودم‌و لوس کردم فقط. ولی اون جدی جواب داد.]گفت: اونایی که قلبم بهشون گواهی می‌ده هیچ‌وقت «بقیه» نیستن.[دیگه هیچی نگفتم. نپرسیدم قلبش بهم گواهی می‌ده یا نه... قلبم گواهی می‌داد که هستم.]* این متن گفت‌وگویی است که مطمئنم یک روز در آینده، در «کافه میرا»ی انقلاب، با یکی از رفقایم اتفاق خواهد افتاد. اسمش را بگذارید گفت‌وگوی خیالی، ولی قلب من این حرف‌ها را گواهی می‌دهد- البته با جزئیاتی متفاوت، کم‌تر یا بیش‌تر از این‌ها که نوشتم.** برای فهم تفاوت خیال و آن‌چه «واقعیت» نامیده شد، رجوع کنید به تفاوت میان to be going to و will در گرامر زبان انگلیسی!*** عکس را از صفحه اینستاگرام کافه میرا برداشته‌ام.</description>
                <category>هانیه کلهر</category>
                <author>هانیه کلهر</author>
                <pubDate>Mon, 16 Mar 2020 16:47:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسیدن به شهر از روی پل بدمینتون</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyekalhor/%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86-ev2pjtez5s5q</link>
                <description>اکیپ بدمینتون ما - عصر تابستان 98روزهای آخر تابستان است. ظهر جمعه. داشتم نوشته ­ای از نوشته ­های شماره­ی سوم مجله حوالی-حوالی باشگاه و ورزشگاه- را میخواندم که روایتی از زندگی شش نفر از ورزشکاران ایرانی است. کسانی که برای ورزش کردن از مرز خانه و باشگاه و ورزشگاه و هر چهاردیواری رد شده ­اند و به دل طبیعت یا فضاهایی خارج از شهر و غیررسمی رفته ­اند تا بتوانند آن­ طور که میخواهند ورزش کنند؛ در دامان طبیعت باشند، با جنس مخالف ورزش کنند و هرطور که میخواهند تمرین کنند. این شش نفر ورزشکاران حرفه ای نیستند و در رشته های مختلفی مثل یوگا، رقص، اسلک لاین، سنگ نوردی، چرخ سواری و... فعالیت می­کنند و وجه اشتراک شان باهم این است که در محیط­های غیررسمی ورزش می­کنند.خواندن این متن ترغیبم کرد که از تجربه تازه و کوچک خودم از ورزش در فضای غیررسمی بنویسم. از دلایل و ضرورت های این نیاز و لذت ها و تجربه هایش.همه چیز از یک شوق چندین ساله شروع شد. از آرزوی این که راکت بدمینتون داشته باشم، کلاس بدمینتون بروم و بدمینتون ورزشی باشد که حرفه ای دنبالش میکنم. برای من که عینک جزء جدانشدنی زندگی ام از هفت سالگی تا حالاست و در برابر لنز گذاشتن مقاومت میکنم و هنوز نمیتوانم چشم هایم را عمل کنم، دنبال کردن والیبال و بسکتبال منتفی است. شنا و رشته های آبی هم که با عینک شدنی نیست. از بدنسازی و یوگا هم لذتی نمیبرم، بی هیجانند و حوصله ام را سر میبرند. برای رشته هایی مثل زومبا و تی آر ایکس و انواع رقص زیادی دمدمی مزاجم و نمیتوانم وقتی روی مود غم و ناراحتی ام بدنم را مجاب کنم که پرتحرک باشد و بیخودی بالا و پایین بپرد. بقیه ورزش ها را هم اصلا دوست ندارم که بخواهم به آن ها فکر کنم حتی.بنابراین چند سالی است بعد از فکر به رشته های مختلف و تجربه برخی از آن ها فهمیده ام بدمینتون را دوست دارم و اگر بخواهم روزی یک ورزش را برای خودم انتخاب کنم، حتما بدمینتون را انتخاب خواهم کرد. بهار امسال خواستم رویای دیرینه راکت بدمینتون داشتن را محقق کنم، با حمید قبلا صحبتش را کرده بودم و گفته بود هروقت اوکی بودم خبرش کنم که برویم منیریه راکت بخریم. خبرش کردم و رفقا را هم در جریان گذاشتیم، دو دوست دیگر هم ترغیب به خرید شدند و بلاخره راکت بدمینتون از آرزو به واقعیت تبدیل شد.بعد از خرید نیاز به کلاس رفتن یا پیدا کردن جایی برای تمرین پیدا شد. ما اکیپ دختر و پسری بودیم که طبیعتا در هیچ فضای رسمی ای نمیتوانستیم باهم حضور پیدا کنیم. یا باید فضاهای عمومی مثل پارک را انتخاب میکردیم که دردسرهایی مثل تذکر گرفتن و جمع شدن بساط و گیر و گرفت های انتظامی داشت یا باید غیرقانونی زمین کرایه میکردیم و مربی خصوصی میگرفتیم که پول زیادی میخواست. در روزگار جیب های خالی و نیمه خالی همان تحمل کردن دردسرهای بازی و تمرین در فضای عمومی ممکن تر بود، تازه هیجان بیشتری هم داشت! پس، راهی پارک لاله شدیم. از همان روز که راکت خریدیم تا حالا. 5،4ماهی میشود.پارک لاله 6،5 زمین خط­کشی­شده بدمنیتون دارد، در 6سالی که حداقل ماهی دو بار گذرمان به لاله می افتاد این زمین ها را دیده بودیم. زمین هایی که همیشه خدا دست کم دوتا از آن ها پر بود. زمین هایی که البته هیچوقت اعتماد به نفس حضور و بازی در آن ها را نداشتم. با این که اکیپ های ورزشی پارک لاله جو صمیمی و دوستانه دارند و با تازه واردها خوب برخورد می کنند اما من هیچوقت جرئت نزدیک شدن به آن ها را نداشتم و همیشه فقط از دور میپاییدم شان.اولین بارها که با بچه ها و راکت بدمینتون میرفتیم لاله، هنوز اعتماد به نفس بازی در زمین را نداشتیم. فکر میکردیم آن هایی که در زمین بازی میکنند خیلی حرفه ای و خفنند و ما تازه کارها فقط میتوانیم اسباب خنده شان باشیم. پس، از کنار زمین ها میگذشتیم و خودمان را به چمن یا سنگفرش پارک میرساندیم و بازی میکردیم. اما کم کم ترسمان ریخت. شاید فکر میکردیم بعد از 3،2جلسه تمرین در پارک به آمادگی لازم برای حضور در میادین حرفه ای رسیده ایم، بدمان نمی آمد خودمان را با این فکر که «حالا مگه همه اونایی که تو زمین بازی میکنن خیلی خفنن؟» یا «حالا اگه بد بازی کنیمم نمیکشن مون که!» مجاب کنیم که روی آسفالت و در زمینی استانداردتر از چمن و سطحی صافتر از سنگفرش بازی کنیم. راستش چیزی در آن زمین ها ما را فرامیخواند، آنجا بدمینتون جدیتر بود، شور و حال بیشتری داشت و رویای «بدمینتون­باز» شدن را به واقعیت نزدیکتر میکرد.بلاخره وارد شدیم؛ 6،7نفری با 4راکت. ما تازه واردهایی که بدمینتون داخل زمین را مثل خارج زمین بازی میکردیم. از بدمینتون فقط راکت و توپ را میشناختیم. نمیدانستیم سرویس را کی، کِی و از کجای زمین باید بزنیم، دو خط دور زمین چه معنایی دارد، چه حرکتی خطاست و قوانین چیست. هیچکداممان جز چند جلسه بدمینتون بازی کردن در مدرسه هیچ تجربه آموزشی نداشتیم. از آموزش مدرسه ای هم که هیچوقت چیزی عایدمان نشده بود. اما کم کم بلد شدیم. قوانین را سرچ میکردیم، ویدیوهای آموزشی میدیدیم و کم کم یاد میگرفتیم- یاد میگیریم هنوز. برای جلسات بعد امکاناتمان هم بیشتر شد. علی و حمید تور خریدند و حالا ریخت زمینمان به زمین همسایگان خفن و حرفه ای شبیه تر شده بود(هرچند هنوز پایه تورمان درخت ها تیرهای برق پارک هستند، نه مثل آن دیگرانِ خفن میله های استاندارد)، بازی کردنمان ولی هنوز با بازی خیلی هاشان فاصله معناداری داشت- دارد هنوز.برای ما اما آگاهانه یا ناآگاهانه، سطح بازی مهم نبود. این که خفن و حرفه ای باشیم یا نه، سرویس را درست بزنیم یا نه، سرعت و دقت لازم را چاشنی کارمان بکنیم یا نه... حالا که فکر میکنم به نظرم برای ما این ها مهم نبود. ما میخواستیم جمع باشیم. میخواستیم همانطور که در رفاقت چندساله مان، از جایی به بعد جنسیت مطرح نبود، در بازی کردنمان هم دختر یا پسر بودنمان مهم نباشد. میخواستیم همانطور که باهم سینما میرویم، باهم ورزش کنیم. میخواستیم خیابان و پارک فقط جایی برای قدم زدن و چند دقیقه و چند ساعت نشستن مان نباشد. میخواستیم باهم فعالیتی بکنیم، چیزی را باهم بیاموزیم و در آن چیز پیشرفت کنیم. فکر میکنم این از همه مهمتر بود. حالا که به بهانه متنی در نشریه حوالی به تجربه تازه خودم و رفقایم نگاه میکنم، به نظرم میرسد چیزی بیشتر از ورزش کردن و حتی تفریح کردن ما را به راکت بدمینتون، زمین بدمینتون، پارک لاله و شب های بهار و تابستانی که سپری کردیم دلبسته میکند. اگر این طور نبود حتما در این 5،4ماه حداقل یکی از ما کلاس بدمینتون اسم مینوشت و سراغ حرفه ای شدن میرفت. اگر این طور نبود رغبتمان به این تفریح هم بعد از چند ماه رنگ میباخت و سرگرمی تازه ای جایگزینش میشد. اما انگار ما «باهم بودن» را دوست داشتیم. باهم ورزش کردن، باهم آموختن، باهم باختن، باهم بردن، باهم «بودن».ما لذت میبردیم از «باهم بدمینتون بازی کردن»، نه فقط برای ترشح آدرنالین ناشی از پریدن و دویدن و زمین خوردن، نه حتی برای خندیدن و قهقهه زدن و از نفس افتادن. ما هیجان زده میشدیم و کیف میکردیم از این که میتوانستیم در فضایی عمومی چیزی را تجربه کنیم و آن را تبدیل به یک تجربه روتین کنیم که تا حالا سراغش نرفته بودیم و برایمان و برای شهرمان «عادی» نبود. ما فضایی عمومی را برای انجام فعالیتی تسخیر کرده بودیم که «رسمی» نبود و «تخطی» محسوب می­شد و این ماجرا را برایمان جذاب و دوست داشتنی میکرد. هرچند هنوز بسیاری فضاها هستند و بسیاری فعالیت ها که ما در آن ها باهم بودن را تجربه نکرده ایم، بینمان دیوار است و دستی که به نشانه «ایست» از باهم بودن بازمیداردمان، ممنوعیت است و حکم به حبس دارد که روانه چهاردیواری مان میکند... اما ما کاش بگذریم از هر «نه» و «نمیشود» شنیدن به هوای رسیدن به آن سوی دیوار، به جایی برای باهم بودن. به جایی که اگر گلستان احاطه مان نمیکند، لااقل شعله آتش تن مان را نمیپوشانَد، نمیسوزانَد...</description>
                <category>هانیه کلهر</category>
                <author>هانیه کلهر</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 15:15:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نمی­نویسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@haniyekalhor/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%C2%AD%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-jqlm098x8i6a</link>
                <description>همینگوی درباره نوشتن و نویسندگی از تعبیر خون ریختن(خونریزی کردن) پشت ماشین تایپ یاد می­کند. او می­نوشت و خون می­ریخت، خونریزی می­کرد و می­نوشت. من نه همینگوی ­ام نه ادعایش را دارم، اما خوب می­فهمم این جمله­ را، حس­ش را و رنجی را که حین نوشتن می­برد؛ آن هم نه رنجی فقط پشت ماشین تایپ، بلکه رنج مدام از لحظه­ جرقه زدن یک ایده تا مدت­ ها پس از به پایان رسیدن نوشته­. از آن لحظه که چیزی مدام در سر می­کوبد که مرا بنویس، واژه بچین، جمله بساز، فکرهایت را به قلم بیاور، حرف­ هایت را به انگشتانت منتقل کن و تندتند بکوب­شان روی دکمه­ های کیبرد و مرا از بند ذهنت رها و خودت را خلاص کن. اما گوش کردن به این حرف­ ها و تن دادن به این خواسته­ ها برای من آسان نیست؛ می­خواهید بدانید چرا؟از  سال­ ها قبل می­نوشتم؛ از همان هشت سالگی که شعرهای کودکانه می­سرودم تا کمی بعدتر که شروع کرده بودم به نوشتن فیلمنامه –نه فیلمنامه واقعی! در واقع خودم اسم آن دیالوگ­ های سرهم­ بندی ­شده را فیلمنامه گذاشته بودم-، کمی بعد خاطره ­نویسی را آغاز کردم و دو سه سالی چندین دفتر را با خاطره­ هایم سیاه کرده بودم، در میانه­ نوجوانی شعر نوشتن را از سر گرفتم؛ این بار نه کودکانه بلکه خیلی هم جدی، شعر نو می­گفتم، پس از آن سال ­ها وبلاگ ­نویسی می­کردم، کمی بعد به روایت­ و داستان نوشتن روی آوردم، سال­های اول دانشگاه یادداشت ­نویسی را آغاز کردم، بعد به واسطه­ کارهای کلاسی مقاله ­نویسی را شروع کردم، بعد به فراخور شغل­م شروع کردم به نوشتن مقاله­ های نظارتی و تحلیل محتوا. در این میان مثل خیلی ­ها پیج فیسبوک و اینستاگرام و توییتر هم داشتم؛ پس، استتوس، کپشن و توییت هم می­نوشتم.بنابراین، نوشتن حضور دائمی در زندگیم داشت. از زمانی که یاد گرفتم بنویسم، به طرق مختلف و در قالب­ های گوناگون قلم زدم. من عاشق خلق کردن بودم -هستم هنوز هم- و نوشتن برای من کامل­ترین شکل خلق کردن بود. تنها چیزی که می­توانست در کالبد نیمه جانم روح بدمد. اما از نگاه به تمام این سال ­ها و مرور چیزهایی که می­نوشتم یک نکته دستگیرم می­شود: هرچه پیش­تر آمده­ ام کمتر نوشته ­ام و هرچه کمتر نوشته ام از نوشتن بیشتر ترسیده­ ام.این نتیجه­ گیری به این فکرم انداخت که چرا این­ طور شدم؟ چرا پناه آخرم را رها کردم؟ چه شد که نوشتن فراموشم شد؟تنبلی خودم قطعا اولین عامل کمتر نوشتن است و هرچه در ادامه بنویسم و هر دلیلی بیاورم، هیچ کدام به اندازه­ تنبلی نمی­توانست از نوشتن دورم کند. اما دیگر چه؟ چه چیزهایی دست به دست تنبلی­م داد و باعث شد از خلق کردن بازبمانم؟فکر می­کنم تاثیر دانشگاه و تحصیلات آکادمیک را نباید نادیده بگیرم. حضور در این فضا، یادگیری چیزهای جدید و علم­ آموزی همان­ قدر که می­تواند چیزهایی به چنته­ مان اضافه و بار دانش­مان را سنگین­تر کند، به همان اندازه هم می­تواند از خلاقیت و جسارت محروم­مان سازد. در دانشگاه نوشتن در قالب جدیدی را آموختم که پیش­تر تجربه­ نکرده بودم: مقاله­ نویسی. ارزشمندترین شکل نوشتن در آکادمی و ستایش ­برانگیزترین نوشتار در ساحت علم. در دانشگاه تربیت شدم که مقاله بنویسم و زندگی­م پنج، شش سالی درگیر نوشتن در این قالب بود. در این مدت کمتر سراغ قالب­ های دیگر می­رفتم. راستش را بخواهید، حتی قالب­ های دیگر را هم همین­ طور مقاله­ وار می­نوشتم و جذابیت و زیبایی­شان را شهید می­کردم. (مگر در همین نوشته دارم کاری جز این می­کنم؟)مقاله ­نویسی جای هر قالب نوشتاری دیگری را گرفت و عنصر خلاقیت کمتر از هر زمان دیگری در نوشته ­هایم دیده می­شد. جسارت دومین سلاح من برای نوشتن بود که مقاله­ نویسی آکادمیک از من گرفت. من که در هر برهه­ زمانی به یکی از قالب ­های نوشتاری روی آورده بودم و از لذت حضور در فرم­ های مختلف کیفور می­شدم با مقاله­ نویسی مثل موشی در سوراخ یک قالب نوشتاری واحد کز کردم و کمتر جرئت می­کردم از فضای کوچکم بیرون بیایم و مثل گذشته در جای دیگری خودم را به تجربه کردن وادارم.هنوز یادم نرفته است که تنبلی عامل اول بود. اگر کمتر تنبل بودم شاید خلع سلاح نمی­شدم و با خلاقیت و جسارت مسیر پیش از دانشگاه را پی می­گرفتم. اما نکند این اصلا خصلت ذاتی دانشگاه است که ما را به چیزهایی سرگرم و محدود کند تا چیزهای دیگر و شکل­ های دیگر را فراموش کنیم، اسلحه­ های مهم­ مان را غلاف کنیم و بعد به امید مسلح شدن به سلاحی دیگر سلاح قبلی ­مان را زمین بگذاریم و تسلیم شویم؟شاید بالا رفتن سن عامل دیگری شد برای دور شدن من از نوشتن. فکر می­کردم هرچه بزرگتر می­شوم، باید آدم بی عیب و نقص ­تری بشم، کمتر اشتباه کنم، بیشتر موفق شوم و آدم بهتری باشم. کمال­گرایی بیماری مهلکی است که از وقتی خودم را شناختم به آن مبتلا بودم. هرچند خیلی ­ها فکر می­کنند وقتی کسی خود را کمال­گرا می­نامد دارد از خودش تعریف می­کند اما من اعتراف می­کنم این کمال­ طلبی و ایده ­آل­ گرایی هیچ افتخاری ندارد و بیش از آن که شاخه­ ای از نارسیسیسم باشد، گونه­ ای از مازوخیسم است و فرد مبتلا به خود را تا سرحد مرگ رنج می­دهد.من همیشه  از خودم توقع داشتم که در ایده ­آل­ ترین شکل باشم. هیچ­وقت کمبودی نداشته باشم و هرچه به من وابسته است بی ­نقص ­ترین باشد. وقتی این گزاره ­ها جور نمی­شد و یک جای کار می­لنگید همه چیز به هم می­ریخت؛ اول ذهن و روحیه  خودم. افسار همه چیز از دستم خارج می­شد و ناامیدی و اضطراب خفه ­ام میکرد. این ویژگی مختص گذشته­ من نیست، بلکه با من بزرگ شده و رشد کرده است. الان صد پله از آن روزها بدتر شده ­ام. شدت کمال­گرایی از تصمیم­ گیری ناتوانم ساخته، وسواس فکریم را بیشتر، ترس­ هایم را بزرگ­تر، ناامیدی­ هایم را پررنگ­تر و اشتیاقم را به زیستن کمتر کرده است.می­دانم این ویژگی از کجا در من به وجود آمده و پا گرفته است. تربیت خانوادگی، خواسته­ های ریز و درشت والدین، دستور دادن ­ها و میل­شان به داشتن فرزندی همه ­چیز تمام می­تواند چنین پیامدی داشته باشد. میتواند از این فرزند موجودی بسازد که هراسان باشد از خطا کردن، فرار کند از جسارت کردن و بپرهیزد از تجربه کردن. اما خانواده در این میان تا کجا مقصر است؟ تا کجا با آگاهی قصوری مرتکب شده است؟ برایم مسلم است که خانواده ­ام آگاهانه چنین شیوه تربیتی را انتخاب نکرده است. اصلا چند درصد از خانواده ­ها هم­-نسلان مرا با شیوه­ تربیتی اصولی، آگاهانه و دقیقی تربیت کرده­ اند؟ والدین من با باورهایی که جامعه و فرهنگ در آن­ ها به وجود آورده تربیتم کرده ­اند، پس اساسا می­توانم تقصیر را بر گردن پدر و مادرم بیاندازم یا حتی بر گردن اجداد و نیاکانم؟خلاصه، من یک عاقبت ­اندیش افراطی شده ­ام که با فکرِ «نکند اگر فلان تصمیم را گرفتن، فلان کار را کردم و دست به فلان انتخاب زدم، فلان عاقبت شوم نصیبم شود؟» و همین فکرها زندگی را برایم تبدیل به باتلاقی کرده که رهایی­ از آن ناممکن و غرق شدن در آن سرنوشت محتوم­م است. چنین آدمی نمی­نویسد، مبادا که غلط باشد. نمی­نویسد چون مطمئن است که دیکته نانوشته غلط ندارد اما غافل است از اینکه نفس دیکته ننوشتن پر از غلط است.عامل آخر را کوتاه­تر می­نویسم. تجربه­ زندگی در دنیای پرشتاب امروزی و البته زیستن در جهانی که تکنولوژی در آن این همه پیشرفته و این قدر بدیع و تازه است هرچند مزایایی دارد اما دردسرآفرین هم هست. شبکه­های اجتماعی را بستر کارآمدی می­دانم و از آن نفع هم برده ­ام اما تازگی­ ها فهمیده ­ام در کنار عوامل دیگر، نقش مهمی در کمتر نوشتن من داشته است. فیسبوک هرچند نسبت به اینستاگرام و توییتر فضای مناسب­تری برای نوشتن بود اما برای من نقطه آغازین نوشتن در فضایی جذاب بود که امکان تعامل با جمع کثیری از آدم­ها را به وجود می­اورد، جذابیت­ بصری داشت و از همه مهم­تر فضایی تازه برای زیستی تازه فراهم می­کرد. در این فضا محتوا و فرم نوشته­ هایم تغییر کرد؛ به دلیل حضور افراد آشنا، کمتر از وبلاگ شخصی­م امکان نوشتن هر محتوایی را داشتم، از لحاظ فرم هم نوشته­ هایم محدودتر شد چون آدم­ های دنیای آبی فیسبوک خواننده­ های جدی نبودند که حوصله کنند و متنی بلندبالا بخوانند، آن­ ها آمده بودند دو سه خطی بخوانند، لایکی بزنند و نهایتا کامنت کوتاهی بگذارند و بروند.اینستاگرام یادم داد که تصویر از نوشتار مهم­تر است. کادر خوب ببند، رنگ و نور را تنظیم کن و چیزی جذاب نشان­مان بده. زیر عکس چیزی بنویسی یا نه چندان مهم نیست، تصویر مهم است. متن ­ها در هشتگ­ ها و ایموجی­ ها خلاصه شدند و کپشن دیگر کارکردش را از دست داد. آدم ­های اینستاگرام همواره در کامنت و دایرکت به من یادآوری می­کنند که جای این حرف ­های طولانی و جدی، اینستاگرام نیست.توییتر فضای نوشتاری­-تری است که البته چندان جدی نیست؛ محتوای غالب توییتر فارسی چیزی جز مطالب خنده­ دار، شوخی ­های جنسی و جنسیتی، روزمره­ نویسی و دعواهای زرگری سیاسی نیست. آن هم کوتاه و با محدویت کاراکتر.در این فضاست که دلم برای چند وبلاگی که داشتم و تجربه­ درازنویسی­ ها و جدی­-نویسی ­هایش تنگ می­شود. برای توانایی­م در نوشتن و توانایی مخاطبانم در خواندن، برای عدم امکان لایک کردن، برای اهمیت نظر دادن، بازخورد گرفتن و بازخورد دادن دلم تنگ می­شود. نمی­توانم زمان را به عقب برگردانم، تنها کاری که از دستم برمی­اید بازگشتم به نوشتن و نزدیک شدنم به آن کسی است که بیشتر دوستش و قبولش دارم.دانشگاه و پیامدهایی که برایم داشت، تربیتی که منجر به کمال­گرایی­ شد و پیشرفت ­های فنی که جهانم را به شکل دیگری درآورد، همه و همه از من کسی را ساخت که نمی­خواستم باشم. نه اینکه آنچه حالا هستم سراسر سیاهی و تباهی است، اما همین که نمی­نویسد، همین که کامل­ترین و سخت­ترین شکل خلق کردن را کمتر تجربه می­کند و همین که رنج خونریزی کردن و نوشتن را نمی­بَرَد، کسی است که من نمی­خواستم بسازمش، چیزهایی بیرون از من و در من باعث ساخته شدنش شد. من نمی­خواستم بسازمش اما می­خواهم که تغییرش دهم.پس، تنبلی را کنار گذاشته­ و شروع کرده ­ام به نوشتن. سلام.</description>
                <category>هانیه کلهر</category>
                <author>هانیه کلهر</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2019 14:04:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>