<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohammad Reza Bagherpour</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hannaneh7.hannaneh7</link>
        <description>نویسنده، ویراستار متن های فارسی، داستانک و مینیمال نویس. http://bagherpour.rozblog.com/  صاحب طولانی ترین متن فارسیِ بی نقطه با 6280 کلمه، مؤلف کتاب «سراب هویت» Telegram: @laylalalaylaylalalaylaylalay</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:56:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/54432/avatar/UmvcAW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mohammad Reza Bagherpour</title>
            <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش های اساسی مدیران فرهنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-mwtewcer3a18</link>
                <description>مدیران موفق، فعالیت های کاری مديران ادارات كل فرهنگ و ارشاد اسلامى و چالش های اساسی مدیران فرهنگی...مدیر موفقچه عوامــلى، در افزايـش و كاهـش موفقيت مديــران، مؤثر است؟ قبـل از هـر بحثـى، لازم است تعريف مديريت را، از نظـر آقاى دكتر على رضائيان، از ذهن بگذرانيم: مديريت، فرايند به كارگيرى مؤثر و كارآمد منابع مادى و انسانى در برنامه ‏ريزى، سازماندهى، بسيج منابع و امكانات، هدايت و كنترل است كه براى دستيابى به اهداف سازمانى و بر اساس نظام و ارزش مورد قبول، صورت مى‏ گيرد. چه عواملى، باعث افزايش قدرت اين مفهوم، يعنى مديريت مى ‏شود و از يك مدير عادى، مديرى موفق و كارآ مى ‏سازد؟ واژه مديريت كه در اين نوشته، به صورت عام به كار مى‏ رود، مى ‏تواند شامل كليه مديران به مفهوم كلمه باشد؛ اين مدير، مى‏تواند مدير يك كارخانه بزرگ، مديركل يك اداره، مدير دبستان يا مدير يك شركت كوچك باشد. در مرحله نخست، بايد ديد كه چه عواملى، باعث مى ‏شود شخصى، به مرحله مديريت برسد و در خود، احساس توانايى و قدرت اداره يك مجموعه را بکند؟ شخصى كه داراى خصايلى، همچون: عزت نفس، هوش زياد، ابتكار، شوخ طبعى، برون گرايى، كنترل خود و ديگران، قدرت تصميم‏ گيرى، مصمم در رسيدن به يك هدف و پى‏گيرى جدى آن، اراده قوى و پايدار، واقع‏ بينى، عدم نااميدى، تلاش زياد در رسيدن به هدف و... باشد، امكان زيادى براى رسيدن به مرحله مديريت را دارد و مى ‏تواند و البته نه الزاماً مدير بشود که اين مدير، ممكن است مدير يك شركت بلندپايه يا مدير يك دبستان نيز باشد. تشديد و تقويت عواملى كه باعث موفقيت و رسيدن يك شخص، به مرحله مديريت شده است، خود مى ‏تواند باعث افزايش كارآيى يك مدير بشود و برعكس، تضعيف آن عوامل، باعث كاهش موفقيت مديران خواهد شد. يك مدير، وقتى موفق است كه بتواند از عهده انجام كارهاى تخصصى و حرفه ‏اى و فنى برآيد؛ او بايد زيردستان خود را خوب بشناسد و به آنها توجه كند؛ مدير موفق، هميشه يك كانال هايى را براى ارتباط كاركنان باز مى‏ گذارد. مديرى موفق است كه ضمن پذيرش مسؤوليت با جان و دل، الگوى مناسبى براى زيردستانش باشد. مدير، وقتى كارآيى ‏اش بيشتر خواهد شد كه بتواند رفتار و اعمال كاركنان را، با توجه به هدف نهايى آن سازمان، در كنترل و هدايت خود داشته و قدرت تصميم‏ گيرى داشته باشد. سايق قوى براى قبول مسؤوليت و تكميل وظايف، پافشارى و پشتكار در تعقيب هدف ها، تهور و ابتكار در حل مسايل، انگيزه براى ابتكار عمل در موفقيت هاى اجتماعى، اعتماد به نفس و احساس هويت فردى، تمايل به پذيرفتن عواقب تصميم ‏ها و اعمال، آمادگى براى پذيرش و جذب فشار روانى متقابل، قدرت تحمل ناكامى، توان نفوذ در رفتار ديگران و ظرفيت سازمان دادن نظام هاى تعادل اجتماعى براى هدفى كه در دست است، نياز شديد به قدرت، نياز كمتر به وابستگى عاطفى، خود كنترلى قوى و تعقلى بودن و نه احساسى و مواردی مشابه، از خصوصيات مشترك همه مديران است. اگر بتوان در مديران، اين سايق ها را تقويت كرد، قطعاً مديران قوى و موفقى خواهيم داشت. يك مدير خوب، بايد به اطلاعات فعلى خود، قانع نباشد و هميشه، اطلاعات خود را ارتقاء دهد و اين ارتقاء، مى‏ تواند از طريق رسمى و آموزشگاه ها و ضمن خدمت ها و مراكز عالى يا از طريق مراکز غیر رسمی و رسانه ها و مطالعه كتب مختلف باشد. مديرى كه به كاركنان خود، نيكی ها و مساعدت هاى اداری و شخصى مى‏ كند، مورد احترام قرار مى‏ گيرد و در نتيجه، در كارها، با همكارى صميمانه كاركنان، مواجه شده و در نهایت، با موفقيت بيشترى، پيش مى‏ رود؛ چون، در واقع، همكارى كاركنان و زيردستان، باعث موفقيت و افزايش كارآيى يك مدير مى‏ شود و مدير، بدون كاركنان، معنى پيدا نمى ‏كند. يك مدير موفق و كارآ، بايد براى شنيدن حرف هاى كاركنان خود، وقتی را اختصاص دهد و در جستجوى رفاه شخصى افراد تحت مديريت خود باشد. يك مدير، اگر بخواهد موفق باشد و اين موفقيت، بر كارآيى ‏اش، تأثير بگذارد، بايد با همه كاركنان، به شيوه ‏اى برابر رفتار كند و از طرفى، قابل نزديك شدن و مهربان باشد. او، طورى بايد رفتار كند كه وقتى با اعضاء صحبت مى‏ كند، آنها احساس راحتى داشته باشند. يك مدير موفق و كارآ، بايد پيش از آنكه تصميم در مورد موضوع هاى مهم را به اجرا مى گذارد، موافقت كاركنان را در مورد آنها، جلب كند. يك مدير اگر مى‏ خواهد كارآيى ‏اش بالا رود و موفقيت بيشترى در كارش حاصل نمايد، بايد نگرش خود را، براى كاركنان، كاملاً مشخص سازد؛ او، به شيوه ‏اى بايد سخن بگويد كه مورد سؤال قرار نگيرد. او بايد كاركنان را، بسته به كارآيى و تخصصشان، به كارهاى مشخص و معينى بگمارد. مدير موفق، توجه دارد كه كاركنان، هماهنگ باشند و اهداف خود را، با اهداف سازمان، در يك خط قرار دهند. مدير بايد بتواند ديگران را، تحت نفوذ خود قرار داده و رفتار آنان را، هدايت و كنترل نمايد. يك مدير، وقتى موفق است كه بتواند توانایي هاى ذهنى خود را، براى ايجاد يك فكر يا مفهوم جديد، به كار گيرد و در واقع، خلاقيت داشته باشد؛ به عنوان مثال، يك شركت، بايد محصول و خدمتى را ارايه دهد كه مورد نياز مشتريان باشد. نياز مشتريان، با گذشت زمان، تغيير مى ‏كند و نتیجتاً، محصول يا خدمت مورد نياز مشتريان، بايد با قيمت و كيفيت خوب و در زمان مناسب و با شکلی جدید، ارايه گردد. اگر شركت، خود را، با اين تغييرات و نيازها، هماهنگ نسازد، ممكن است ضمن تحمل هزينه هنگفت، چنانكه بايد، به اهداف خود دست نيابد. خلاقيت، براى بقاى هر سازمانى، لازم است. در طى زمان، سازمان هاى غيرخلاق، از صحنه، محو می شوند و اگر چنين سازمانى ممكن باشد در عملياتى كه در يك مقطع از عمر خود درگير آن است، موفق شود، سرانجام، مجبور به تعطيلی يا تغيير سيستم مى‏ گردد. تأثير عمده تغييرات محيطى براى واحد تجارى و صنعتى، ضرورت ايجاد تغيير در آن را اجتناب‏ ناپذير مى‏ سازد؛ اين تغيير، ممكن است در محصول، خدمات، تكنولوژى، ساختار تجارى، روابط كارگرى و يا در هر قسمت ديگرى باشد. خلاقيت، با ساختن و يافتن فكرهاى جديد و نوآورى در كاربرد فكرها، سر و كار دارد. از نظرگاه مديريتى، خلاقيت صرف، كافى نيست. فكر بايد به عمل نيز در آيد و لازمه اين امر، به كارگيرى فكرهاى جديد برنامه‏ هاى مديريتى است. هر برنامه ‏ريزى بسيار موفق، نياز به صدها فكر و ايده كاربردى دارد و موفقيت نهايى و در بعضى از موارد، بقاى خود سازمان، به توانايى برنامه‏ ريز در ايجاد و به كارگيرى فكرهاى جديد، بستگى دارد. هر انسان مدير و يا حتى غيرمدير، از استعداد خلاقيت، برخوردار است؛ پس، بايد اين خلاقيت را به عرصه ظهور درآورد تا يك مدير، موفق و كارآمد باشد و بتواند سازمان را پيش ببرد. برخی موانع خلاقيت، عبارتند از: عدم اعتماد به نفس، ترس از انتقاد و شكست، تمايل به همرنگى و همگونى و عدم تمركز ذهنى. آزاد ساختن توان خلاقيت و به كارگيرى فكرهاى نو، در گرو پيروزى بر موانع مذكور است و يك مدير موفق، بايد اين را بتواند و از عهده ‏اش برآيد. اگر مديرى بتواند مسايل و وضعيت هايى را ببيند كه قبلاً، مورد توجه قرار نگرفته و فكرهاى بكرى را ارايه دهد، اگر مديرى بتواند ايده ‏ها و تجربيات حاصل از منابع گوناگون را، به هم ربط دهد و آنها را، بر مبناى مزيتشان، مورد بررسى قرار دهد، اگر مديری، بتواند استقلال فكرى داشته باشد، اگر او بتواند فى ‏البداهه، از نيروهـاى احساسى - ذهنى مدد بگيرد و استفاده نمايد، اگر او بتواند در فكر و عمل، از انعطاف بالايى برخوردار باشد، احتمالاً، يك مدير موفق و كارآيى در سازمان خواهد شد و موفقيت مدير، موفقيت سازمان را نیز تضمين خواهد كرد. يك مدير، مى ‏تواند از طريق و با كمك كاركنان خود، به يك راه‏ حل مسأله برسد كه در مورد آن تصميم‏ گيرى كند يا اينكه از طريق مافوقش و آنهايى كه در سطح مديران عالى قرار دارند، به راه حل مسأله مورد نظر براى تصميم ‏گيرى برسد. مدير، مى ‏تواند از طريق ارباب رجوع و مشترى نيز، پى به راه‏ حل مسأله‏ اى ببرد كه در تصميم‏ گيرى وى، تأثير بگذارد. مديران موفق، كارهايشان را اولويت ‏بندى مى‏ كنند. مديران، روزانه با مسايل و كارهاى متعددى، سر و كار دارند و گاهى هم كار آنها، شگفت‏ انگيز است و براى اينكه در كارهاى نيمه ‏تمام غرق نشوند، بايد كارهاى روزانه خود را، اولويت ‏بندى كنند. مدير، براى تصميم ‏گيرى، بايد از اطلاعات بيشترى برخوردار باشد كه اين اطلاعات را، از راه هاى مختلفى، مى ‏تواند به دست بياورد. يك مدير موفق، بايد بتواند برنامه‏ ريزى دقيق و قدرتمندی داشته باشد. اساس برنامه ‏ريزى، بر آگاهى از فرصت ها و تهديدهاى آتى و چه گونگى استفاده از فرصت ها و مبارزه با تهديدها قرار دارد. فرد و سازمان، براى رسيدن به اهداف خويش، نيازمند به برنامه ‏ريزى دارند؛ بنابراين، ضرورت برنامه‏ ريزى، براى رسيدن به جزئي ترين اهداف، يك واقعيت انكارناپذير است. برنامه ‏ريزى، در واقع، تعيين هدف، يافتن و ساختن راه وصول به آن و تصميم ‏گيرى در مورد اينكه چه كارهايى بايد انجام گيرد، است. برنامه ‏ريزى، عبارت از تجسم و طراحى وضعيت مطلوب در آينده و يافتن و ساختن راه ها و وسايلى كه رسيدن به آن را فراهم می كند، است؛ برنامه‏ ريزى، يعنى: طراحى عملياتى كه شیء اى يا موضوعى را، بر مبناى شيوه‏ اى كه از پيش تعريف شده، تغيير بدهد. برنامه ‏ريزى دركارآيى و موفقيت يك مدير، آن قدر مهم است كه اهداف سازمان، فقط در چهارچوب برنامه ‏ريزى، توانايى تحقق یافتن را دارند. برنامه ‏ريزى، زمينه را براى اجراى تصميم ها فراهم مى‏ كند و در سطوح مختلف، كمك مى ‏كند تا طرح هاى آينده، به طور منظم انجام شود و حداكثر نتيجه را به دست آورد. برنامه‏ ريزى، نه تنها باعث موفقيت و كارآيى مدير مى ‏شود، بلكه روحيه گروهى را نیز بيشتر بالا مى ‏برد و در نتيجه، كارآيى سازمان افزايش مى ‏يابد. يكى ديگر از عوامل مؤثر در افزايش و موفقيت مديران، تقويت قدرت سازماندهى آنها است. سازماندهى، فرآيندى است كه طى آن، تقسيم كار، ميان افراد و گروه هاى كارى و هماهنگى ميان آنان، به منظور كسب اهداف، صورت مى ‏گيرد. اگر مديرى، نتواند سازماندهى موفقى داشته باشد و در بين كاركنان، تقسيم ‏كارى انجام دهد، با تداخل وظايف كارى كاركنان، هرج و مرج، به وجود مى ‏آيد كه باعث افت قدرت مديريت مى ‏شود و كارآيى مدير، پايين مى ‏آيد. يكى ديگر از مسايل مهم در بحث مديريت، هدايت است؛ بعضى از صاحب نظران مديريت؛ رمز موفقيت مدير را، در توان هدايت نيروى انسانى تحت سرپرستى وى مى‏ دانند و از اين رو، مديريت را، كار با ديگران و از طريق آنان در جهت كسب اهداف سازمان بودن، دانسته ‏اند. هدايت، يكى از مهمترين وظايف يك مدير است؛ اين وظيفه، يعنى تلاش مدير براى ايجاد انگيزه و رغبت در زيردستان، جهت دست يافتن به اهداف سازمان، با ارزش ‏هاى فرد و ارزش‏ هاى حاكم بر جامعه، ارتباط دارد. مدير، در بخش هدايت، بايد از هوش بالايى برخوردار باشد؛ چرا كه معمولاً، مديران، باهوشتر از افراد زيردست خود هستند؛ زيرا، كار يك مدير، نيازمند تجزيه و تحليل مشكلات پيچيده است. مدير بايد بيانی رسا داشته باشد تا بدين ‏طريق، در زيردستان خود، نفوذ كرده، در ترغيب آنان به متابعت از خود، موفق باشد. مدير وقتى موفق است كه رشد اجتماعى و وسعت نظر داشته باشد. ظرفيت فكرى و نفسانى مدير، بايد به گونه ‏اى باشد كه از لحاظ روحى، مغلوب ناكامی ها يا مغرور از موفقيت نگردد؛ از اينرو، بايد در مقابل موانع و تلخی ها، قدرت تحمل زيادى داشته باشد و دشمنى و عداوت با ديگران را، در كار مديريت، دخالت ندهد. چنانكه اشاره شد، يكى از نشانه ‏هاى مديريت، مسأله ارتباطات است؛ برقرارى ارتباطات صحيح بين اجزاى گوناگون يك سازمان، از اركان وظايف مدير، در فرآيند مديريت است و در واقع، ارتباط مؤثر با افراد و درك انگيزه ‏هاى آنان، باعث توفيق مديريت در انجام وظيفه مديريت مى ‏شود. ارتباط در مديريت، خيلى مهم است؛ ارتباط، فرآيندى است كه وظايف برنامه ‏ريزى، سازماندهى، هدايت، رهبرى و كنترل مديريت، به توسط آن انجام مى‏ گيرد. از وظايف ديگر مدير كه با ساير وظايف او در ارتباط است، كنترل مى‏ باشد كه از طريق آن، مى‏توان از منابع و فعاليت هاى اعضاى سازمان، حداكثر كارآيى و اثربخشى را، در جهت نيل به اهداف سازمان، به دست آورد. فقط با كنترل است كه برنامه ‏ريز، بر صحت پيش ‏بينى خود پى‏ خواهد برد. هيچ برنامه ‏اى، بدون كنترل، به درستى اجرا نمى ‏شود و كنترل نيز بدون وجود برنامه، مفهوم و معنى پيدا نمى ‏كند؛ بنابر اين، يكى از عوامل مؤثر، در كارآيى و موفقيت بيشتر مديران، اهميت دادن به موضوع كنترل است كه بتواند بر كارهايى كه در سازمان، صورت مى‏ گيرد، كنترل داشته باشد. يك مدير، اگر مى‏ خواهد موفق باشد و كارآيى ‏اش بالا رود، علاوه بر ورزش فكرى، بايد به ورزش فيزيكى نيز اهميت بدهد؛ در اين مورد، لازم نيست ورزش هاى سختی انجام دهد؛ پياده‏ روى ساده و يا نرمش ‏هاى سبك، قبل از رفتن به محل كار، در اين مورد، مؤثر خواهد بود. كليه عوامل ذكر شده، باعث موفقيت و كارآيى مديران مى ‏شود. بديهى است كه عكس آن و مقابل آنها، يعنى تضعيف اين عوامل، باعث كاهش موفقيت مديران خواهد شد. موفقيت در هر امرى، در گرو سه ركن اساسى: هدف‏ گذارى صحيح، سياست‏گذارى متناسب با آن اهداف و برنامه‏ ريزى مناسب براى تعيين راهكارهاى اجرايى مطلوب در پياده كردن آن مى ‏باشد و مديران موفق، نبايد از اين موارد، غافل باشند. چنانكه در سطور قبلى اشاره شد، برنامه ‏ريزى و سياست گذارى، اساس انجام هر كار درستى است، اگر كاری، بدون برنامه باشد، ولى تصادفاً، نتيجه‏ بخش هم باشد، نتيجه آن، قابل تعميم نيست. بصيرتى كه در تعابير دينى، از آن ياد مى‏ شود، به معناى همان برنامه ‏ريزى و دقت نظر قبل از انجام كار است. روايت است كه آنكس كه بدون بصيرت، كارى را انجام دهد، ضررى كه مى ‏رساند، بيش از نفعى است كه عايد مى‏ كند. مديرى، اگر مى‏ خواهد موفق باشد، بايد سخن «فكر، ثم ‏قدر ثم انظر ثم اعمل» «فكر كن، اندازه‏ گيرى كن، بنگر و سپس وارد عمل شو.» را هميشه مدنظر قرار دهد و در هرحال، ما يك شيوه و سبك مديريتى خاصى نداريم كه در همه جا و براى همه افراد، موفقيت‏ آميز باشد. به كارگيرى مديران در پست هاى غيرتخصصى و مديريت هايى كه نياز به درك عميق دارد، در بازدهى كار، تأثير منفى مى‏ گذارد و مديريت موفق و مطلوبى را، به دنبال نخواهد داشت. براى يك مديريت خوب و تأثيرگذار، ابتدا بايد شرايط و ويژگی هاى سازمان، شناخته شود و سپس، فرد مناسب، با شناخت كامل و بر اساس تخصص و لياقت و شایستگی، انتخاب شود؛ اين در حالى است كه بنا بر نظر كارشناسان فن مديريت، ميان يك مدير موفق و يك مدير مؤثر، تفاوت وجود دارد. همانطور كه اين تفاوت، در كار خوب و خوب انجام دادن كار نيز وجود دارد. تفاوت ميان مدير موفق و مدير مؤثر، مسأله ‏اى است كه امروزه، بسيار مورد تأكيد است. مديران، دو دسته ‏اند: مديرانى كه كار را خوب انجام مى ‏دهند و مديرانى كه كارِ خوب انجام مى‏دهند. دسته اول، مديرانى موفق هستند؛ زيرا به كارهايى كه به دوششان نهاده شده، آشنا هستند. دسته دوم، مديران مؤثر هستند؛ اين مديران، علاوه بر موفقيت، با كسب رضايت كاركنان و مديران عالى، مى ‏توانند بقاى سيستم و نظام را براى طولانى مدت و در راستاى اهداف سازمان، حفظ كنند؛ چرا كه از بين مجموعه كارها، فقط كارهاى خوب را برگزيده و اجرا مى ‏كنند. در کنار همه شاخص های ذکر شده، يك مدير موفق در نظام جمهورى اسلامى ايران، بايد «تقوى» هم داشته باشد. از ديگر مقوله ‏هاى مؤثر در راهبرد اهداف سازمانى براى يك مدير، گشايش راه اعتماد است.(منبع 1997 HR FOCUS/JAN ، ترجمه آقاى بهروز سمنانى) اعتماد، فقط يك مفهوم خيالى نبوده بلکه مانند سيمانى است كه كليه روابط را به يكديگر پيوند مى‏ دهد و اساسى را ايجاد مى ‏كند كه جامعه، برمبناى آن عمل كرده، رهبرى تحقق مى ‏يابد و تغييرات، واقع مى‏ شوند. اعتماد در داخل سازمان، امرى است حياتى؛ چون، رهبرى بدون بعضى از سطوح و درجات اعتماد، نمى ‏تواند اعمال شود. براى اينكه افراد بر يكديگر، تأثير بگذارند يا تأثير بپذيرند، بايد در هر دو طرف، اين باور، به وجود آيد كه طرف مقابل، قابل اعتماد و معتبر مى ‏باشد.در اينجا، برخی از راه هايى را كه مديران، مى‏توانند توسط آن، اعتماد پيروان خود را جلب كنند، ذكر مى ‏شود:-  كم ‏كردن فاصله بين خواسته‏ ها و رفتار.-  روشن کردن مقصود خود براى ديگران و بازخورد گرفتن درباره عملكرد خود از آنان.-  به دنبال راه‏ حل بودن وقتى كارها خراب مى‏ شود و مشكلات بروز مى‏ كنند؛ نه انداختن تقصیر به گردن افراد.-  نگه داشتن اطلاعات محرمانه، به صورت محرمانه.-  بگذاريد بدانند شما، از چه چيز حمايت مى‏ كنيد، براى چه چيز ارزش قائليد و خواهان چه هستيد.-  ديگران را، از بودن با خودتان و مشاركت نترسانيد.-  شايستگى و تعهدتان را، در موفقيت حرف ه‏اى خود، نشان دهيد.-  صداقت و كمال خود را، در سطح بالايى نگه بداريد.-  خود را بشناسيد.- ثابت قدم باشيد و به عهد خود، وفا كنيد و به عنوان متعهد شناخته شويد تا در بين ديگران، اعتبار كسب كنيد.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2020 09:51:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرستار، فرشته سفیدپوش</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%BE%D9%88%D8%B4-przlipf1zk3c</link>
                <description>پرستار، پروانه عاشقی است که شب و روز، دور شمع وجود انسان های بیمار می گردد؛ فروزش و افول آنها را نظاره گر می شود و گاهی، خود به سان شعله ای می سوزد؛ پرستار، از اینکه بالای سر بیمار بیدار می ماند، خسته و دلخور نمی شود و با دلی مهربان، عاشق شغل و هنرش است؛ چرا که پرستاری، هنر است؛ هنر ایجاد آرامش، هنر بازسازی روح و جان، هنر برقراری ارتباط با دل های شکسته.پرستار، انسان والایی است که ظرفیت پذیرش و تحمل ساعات کاری سخت و بی خوابی های ممتد و کار در تعطیلات رسمی را به جان می خرد؛ آن زمان که همه با خانواده هایشان، به گردش و مسافرت می روند، او در فضایی بسته، مشغول پرستاری است؛ وقتی همه همراهان بیمار، ناگزیر از کنار بیمار می روند، این پرستار است که همراه بیمار تنها می ماند؛ آنجاست که سیمای او و قلب با وجدان و بزرگش، گذشت و فداکاری اش، تنها تکیه گاه بیمار می شود. پرستار، باید عاشق باشد تا بتواند به سلامت دیگران بیندیشد. او کسی است که سلامتی خود را، فدای سلامتی دیگران می کند؛ فضایی که پرستار در آن کار می کند، فضایی برای بیدار ماندن و بیدار شدن است. وقتی بیمار روی تخت را می نگری، به ضعف انسان پی می بری؛ همان انسانی که شاید روزی و پیش از آن و در طول زندگی خویش، قدرت نمایی می کرده و به توانایی هایش، فخر می فروخته؛ همین انسان، یادش می رود که سرانجام، مرگ فرا می رسد؛ او شاید تا دیروز فقط به خودش می اندیشیده؛ دروغ می گفته؛ مردم آزاری می کرده و زندگی انسان ها را، با دست و زبانش، به هم می ریخته و این چنین است که آخرین لحظه انسان در بیمارستان، شاید به تعبیری، عبرت آمیزترین لحظه باشد؛ آنگاه که قلب، از تپش بازمی ایستد و تمام تلاش های تیم پزشکان و پرستاران، با آن همه امکانات و تجهیزات پزشکی، بی نتیجه می ماند. پرستار، با مرگ هر بیمار، همان بیماری که تا چند لحظه قبل، همراه او بوده و چه بسا مشکلات زندگی و خاطرات تلخ و شیرین او را هم گوش فرا می داده، متأثر می گردد. پرستار، با تولد هر کودکی، به وجد می آید؛ آنگاه که پدر و اطرافیان، ساعت ها پشت در اتاق زایمان، چشم به دهان پرستار می دوزند تا خبر تولد و سلامتی نوزاد را از دهان پرستار بشنوند. پرستاران، این هنر را دارند که با آدم های متفاوت، یکسان برخورد کنند و از بیمار رنجوری که بدخلقی می کند، کینه ای به دل نداشته باشند و این کار، فقط از عهده انسان های توانا و بزرگ برمی آید. مریض او شاید یک آدم تحصیل کرده و با فرهنگ و یا یک آدم متخلف بوده باشد که با دست های بسته به بیمارستان آورده شده؛ برای او، هیچ فرقی نمی کند که مریضش، از کدام قشر باشد؛ مهر و عطوفت او، برای همه بیماران یکسان است؛ هر شغلی، مشکلات و موانع خاص خود را دارد اما پرستاری، به جهت ارتباط مستقیم با جسم و روح انسان های درمانده، حساسیت بیشتری دارد. پرستار سعی می کند حتی اگر خودش هم حوصله ای نداشته باشد، برای بیمارش، انرژی و حوصله بیشتری به خرج بدهد و از وجود خود، برای آرامش بیمار مایه بگذارد تا با بذل مهربانی توأم با جدیت، بیمارستان را به محیطی صمیمی و امیدوار کننده، تبدیل نماید و اینچنین، بیماران با خلق پسندیده و محبت آمیز او و در سایه این حس، آرامش توأم با روحیه عالی را تجربه کنند و بهبودی خود را بازیابند و لذت بخش ترین لحظات هم برای یک پرستار، همین بهبودی بیمار و ترخیص او از بیمارستان است.پرستار روزت مبارک.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 21:33:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Edit</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/edit-c06dyi9pwgmk</link>
                <description>So what?!گفتم: «می‌خواهم پته اش را روی Water بریزم! می‌خواهم ماسکش را از صورتش بردارم و Water  ِ رویش را پاک ببرم؛ خیلی راحت و Simple می خواهم مچاله اش کنم؛ به نظرت، Delete کنیم بهتر نیست؟» خندید و گفت: «کمی Slow و لطفاً Stop » گفت: «آخِرش چه؟ که چه طور بشود؟ کسی که می رود، فقط می رود و به رفتن می‌اندیشد؛ تو فقط باید Peak را ببینی و به آنجا فکر کنی؛ یادت باشد در دامنه کوه ماندن و مثل Play، Children کردن، نمی گذارد من و تو به قله برسیم؛ اهل تساهل که باشی، همه چیز حل است؛ آن موقع، Delete ، آخرین راه حل است؛ همیشه، به Edit فکر کن؛ Format هم خوب است؛ سخت است ولی می شود.»</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 01:07:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایش!</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-ksadknjsnzmh</link>
                <description>چند سال پیش، فرصتی شد تا در مراسم یادبود یکی از مشاهیر فقید عصر حاضر، حضور داشته باشم؛ در پایان برنامه، از فرزند ارشد خانواده، کلی تقدیر و تشکر کردند؛ هدایای نفیسی، اهداء شد؛ بسیاری از مهمان ها، یکی پس از دیگری و ضمن اهدای هدایا، عکس انداختن باهاش. برنامه که تموم شد و همه پراکنده شدن، من هم مثل بقیه، از سالن بیرون اومدم و مثل تعداد معدودی از دعوت شدگان، کنار خیابون ایستادم و منتظر تاکسی موندم؛ خیلی از مهمونا که ماشین شخصی داشتند، سوار ماشیناشون شدن و رفتن. من وقتی منتظر تاکسی بودم، در کمال تعجب، دیدم همون آقا هم یه کمی اون طرف تر و با کوله‌باری از هدایا، منتظر تاکسی هستش! خیلی عجیب بود واسم؛ مهمونی که نیم ساعت قبلش، توی سالن و روی سن، ازش کلی تقدیر و تشکر می‌کردن و واسش قربون صدقه می رفتند؛ احترام می ذاشتن براش؛ هدیه می دادن و عکس می انداختن باهاش، هیچکدومشون اونو سوار نکردن! من اون موقع فهمیدم خیلی از ماها وقتی توی یه جمعی قرار می گیریم، رفتارهای خیلی متفاوتی از خودمون بروز می دیم؛ رفتارهایی که شاید اصلاً اعتقادی هم بهشون نداریم و بیشتر به خاطر خودمون هستش تا دیگران.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 01:17:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی علل فرسودگی تحصیلی دانشجویان</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-kqryp6o5qwij</link>
                <description>                                                                                                                              محمدرضا باقرپور1چکیده                                                                    هدف اصلی پژوهش حاضر، بررسی علل فرسودگی تحصیلی دانشجویان، به صورت کلی و بدون تحدید مقطع تحصیلی و همچنین رشته تحصیلی بوده و شامل همه دانشجویان می باشد. مقاله حاضر، ترکیبی از مقالهِ از نوع گردآوری و نوع مـروری است که طـی آن، علاوه بر اینـکه به گـردآوری و انعکاس دیـدگاه‌های مختـلف در خصوص علل فرسودگی تحصیلی دانشجویان اقدام شده، همچنین نتایج ارائه شده در نوشتارهای علمی درباره موضوع فرسودگی، جمع‌بندی و ارزیابی نیز شده است که از نظر روش اجراء، از نوع کتابخانـه ای و به طریق فیش برداری بوده است. در بخش مقدمه، پیشینه تعدادی از پژوهش های داخل ایران و خارج از کشور در خصوص فرسودگی تحصیلی دانشجویان آورده شده است. در نهایت، با توجه به پیشینه تحقیق، چنین به نظر می رسد که فرسودگی تحصیلی، یک حالت منفی خستگی فیزیکی، هیجانی و ذهنی می باشد که با حس عمیق شکست از تحصیل همراه است. فرسودگی تحصیلی در دانشجویان، به صورت خستگی مزمن ناشی از کار بیش اندازه در فعالیت های درسی، نگرش بدبینانه و بی تفاوتی نسبت به فعالیت های دانشگاهی و احساس عدم شایستگی یا شایستگی پایین و فقدان احساس موفقیت در تکالیف دیده می شود. یکی از جنبه های مهم فرسودگی تحصیلی، کاهش رضایت دانشجویان از زندگی است. علاوه بر این، فرسودگی تحصیلی، به عنوان یک متغیر مرتبط با افت تحصیلی و ترک تحصیل، پدیدار شده است. پس از بررسی مطالعات انجام شده مربوط و دقت نظر در پیشینه تحقیق، مشخص شد که عواملی مثل تعلل ورزی تحصیلی و درواقع، تأخیر در فعالیت های تحصیلی که می تواند عمدی، اتفاقی و یا عادتی باشد و همچنین، کمال گرایی دانشجویان که درواقع، مجموعه ای از معیارهای بسیار بالا بـرای عملکرد است که با خودارزیابی های منفی، انتقاد و سرزنش خود همراه می باشد و نیز استرس و ناامیدی نسبت به کار در آینده و بعد از تحصیل، می تواند باعث فرسودگی تحصیلی گردد. همچنین مشخص شده است خودکارآمدی ضعیف و عدم عدالت آموزشی و کمبود منابع درسی نیز باعث فرسودگی تحصیلی می شود.واژگان کلیدی: فرسودگی تحصیلی دانشجویان، دانشجو.مقدمههمه ساله، دانشجویان زیادی، با شوق و رغبت و امید به آینده، وارد مراکز آموزش عالی می شوند. علیرغم اینکه انتظار می رود این شوق و انگیزه، ادامه یابد تا به بهترین نحوی، به اعتلای فردی و جامعه کمک نماید، برخی دانشجویان، دچار فرسودگی تحصیلی می شوند؛ در حالی که نظام آموزش عالی باید شرایطی را فراهم نماید تا دانشجویان، با اشتیاق و علاقه، اطمینان و احساس کارآمدی، بتوانند به کسب یادگیری مداوم بپردازند و در آینده و بعد از فراغت از تحصیل، با شور و انگیزه و امید، به زندگی خویش ادامه دهند. یکی از عوامل مهم کاهش انگیزش و افت عملکرد دانشجویان مراکز آموزش عالی که زمینه ساز پیامدهایی منفی، چون: کاهش رشد و پیشرفت دانشجویان، افسردگی، کاهش سلامت روانی و... بوده و اخیراً مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته، فرسودگی تحصیلی می باشد...یکی از چالش­ های عمده تحصیلی، تحلیل رفتن و فرسودگی تحصیلی در دانشجویان است که انگیزه و اشتیاق تحصیلی آنها را تحت تأثیر قرار می­ دهد؛ بنابراین، مطالعه پیرامون فرسودگی تحصیلی و پیامدهای مرتبط با آن، از اهمیت خاصی برخوردار است.اولين استفاده «فرسودگی» در رمان&quot;يک مورد فرسوده&quot; (گرين، 1961) رخ داد. طبق نظر يکی از کارشناسان نيويورک تايمز، اين رمان يک معمار خسته و جدا شده را مد نظر قرار داده که از شهرت خود خسته شده و انگيزه­ خود را برای کار کردن از دست داده است. در ايـن رمـان، به علت آنکـه نشانگانـی، چون: ناتوانی در خنديـدن يا رنج بردن و نيز بی­ معنا شدن هنر و لذت برای فرد معمار، سلامت ­های جسمانی او را به خطر نينداخته بود، مفهوم لفظی فرسودگی در رمان به عنوان يک خطر شغلی (در حيطه کاری) درک نمی­ شد(ماسلاخ و ليتر، 1997).اصطلاح فرسودگی، نخست در يک نمايشنامه­ آکادميک و توسط فريودنبرگر، اينگونه معرفی شد: &quot;شکست خوردن، فرسوده شدن يا خسته شدن به وسيله­ صرف انرژی، قدرت يا منابع زياد&quot;.مفهوم فرسودگی، با توسعه­ پرسشنامه­ فرسودگی ماسلاخ عمومی تر شد. تحقيق روی فرسودگی، عمدتاً متمرکز بر افراد در گروه­ های حرف ه­ای متنوعی، نظير: کارمندان خدمات انسانی، معلمان، پرستاران و روانشناسان بود. اگرچه چندين پژوهش فرسودگی در بين معاونان محلی دانشکده صورت گرفت، تحقيقات کمی در رابطه با فرسودگی در بين دانشجويان دانشکده به طورکلی صورت گرفته است.در اوايل، فرسودگی توجه علمی کمی را به خود جلب کرد؛ به ­گونه ­ای که &quot;روانشناسی گذرا &quot; (ماسلاخ و همکاران، 2001)، &quot;هوس زودگذر&quot; (فاربر، 2000)، و &quot; زبان قلنبه سلنبه &quot; (شواب، 1983) انگاشته می شد.طبق نظر پژوهشگران اوليه­ نظريه­ فرسودگی (فاربر، 1984؛ ماسلاخ، 1976؛ ماسلاخ و جکسون، 1981)، فرسودگی به خاطر کارهای پيشگام فريودنبرگر (1974)، روانپزشکی که سلامت کارکنانی را که حين تمايل نشان دادن به داده­ های اعتيـادآور دلـسـرد مـي ­شـدنـد، مـورد آزمـايـش قـرار داد، به تـدريج به عنـوان پـديـده ­ای که ارزش تحقيـق را دارد، پديـدار شد(فاربر، 1991).فرسودگی تحصیلی در دانشجویان، به معنی ایجاد احساس خستگی نسبت به انجام تکالیف درسی و مطالعه، داشتن نگرش بدبینانه نسبت به تحصیل و مطالعه درسی و احساس بی کفایتی تحصیلی است(داوید، 2010).نیومن (1990) معتقد است که مطالعه فرسودگی تحصیلی در دانشجویان، موضوع بسیار مهمی است؛ زیرا کلید فهم عملکرد تحصیلی ضعیف دانشجویان، رابطه دانشجویان با دانشگاه و شوق و اشتیاق آنها نسبت به ادامه تحصیل است(نعامی، 1388) فرسودگی تحصیلی می تواند تجربه عدم مشارکت و کاهش انرژی لازم برای انجام فعالیت ها شود(سالانوا و همکاران، 2010). فرسودگی تحصیلی، یکی از مسایل گریبانگیر سیستم آموزشی در همه مقاطع تحصیلی است و موجب هدر رفتن نیروی انسانی و هزینه های صرف شده می شود(آستین،1984)فرسودگی را می توان نوعی اختلال نامید که به دلیل قـرار گرفتـن طولانـی مدت فرد در معرض استرس های محیطی در وی ایجـاد می شـود و نـشانـه هـای آن در ابـعـاد جـسمــانـی، روانـی، هیـجـانـی و ذهـنـی بـروز می کنـد(شه بخش، 1390).بر اساس تحقیقات و پژوهش هاي انجام شده، می توان گفت که فرسودگی تحصیلی، در موقعیت هاي آموزشی، با ویژگی هایی، مانند: خستگی ناشی از الزامات مربوط به مطالعه، رشد حس و نگرش بدبینانه و بدون حساسیت نسبت به مطالب درسی و نیز احساس بی کفایتی و پیشرفت تحصیلی، ضعیف در امور درسی و تحصیلی، مشخص می شود(ژانگ 2007، نعامی،1390). هیس معتقد است هنگامی که فرد در معرض فشار روانی طولانی و مداوم محیط قرار می گیرد، اگر قادر به تطبیق خود نباشد، دچار فرسودگی می شود(Hayes 2015).فراگيران در محيط های آموزشی در دستيابی به اهداف آموزشی خود، با چالش های متعددی مواجه می شوند؛ وقتی چنين چالش هايی منفی در نظر گرفته شوند، اثر زيانباری بر روی  انگیزش، عملکرد تحصیلی و بهزيستی روانشناختی فراگيران خواهد داشت. به عبارتی ديگر، در حالي كه حضور در دانشگاه برای بسياری از دانشجويان، تجربه های خوشايندی به همراه دارد، برای برخی ديگر از دانشجويان، مطالب تحصيلی، مانند: آزمون ها، مقاله ها، ارائه مطالب و غيره، منجر به فرسودگی تحصيلی دانشجویان خواهد شد. بدیهی است که فرسودگی تحصیلی، تأثيرات منفی از لحاظ بهزيستی ذهنی، روانشناختی و جسمانی برای دانشجويان خواهد داشت.فرسودگی تحصیلی، به عنوان فقدان انرژی و نشاط تعریف می شود و شخصِ دچار فرسودگی تحصیلی، احساس کسالت انگیزی را نسبت به انجام رفتار تحصيلی و شغلی نشان می دهد. فرسودگی تحصيلی، حالتی است که در یک فرد در حال تحصیل، به وجود می آید و پیامدی از فشار شغلی دایم و مکرر است؛ بدین ترتیب که شخص، در محیط تحصیل، به علت عوامل درونی و بیرونی، احساس فشار می کند و این فشار، دایمی و مکرر بوده و در نهایت، به احساس فرسودگی تبدیل می گردد. در این وضعیت، احساس کاهش انرژی رخ می دهد(کورس و فلین، 1929).نیومن، معتقد است فرسودگی تحصیلی در دانشجویان، بنا به دلایل مختلف، یکی از عرصه های مهم تحقیقات دانشگاه است. دلیل اول این است که فرسودگی تحصیلی، می تواند کلید مهم درک رفتارهای مختلف دانشجویان، مانند عملکرد تحصیلی در دوران تحصیل باشد. دلیل دوم این است که فرسودگی تحصیلی، رابطه دانشجویان را با دانشکده و دانشگاه خود، تحت تأثیر قرار می دهد. سوم اینکه فرسودگی تحصیلی می تواند شوق و اشتیاق دانشجویان را به ادامه تحصیل تحت تأثیر قرار دهد. بر اساس تحقیقات انجام شده، می توان گفت که فرسودگی تحصیلی در موقعیت های آموزشی، با ویژگی هایی، مانند: خستگی ناشی از الزامات مطالعه، بدبینی نسبت به مطالب درسی و احساس پیشرفت ضعیف در درس و تحصیل مشخص می شود.به طور کلی، فرسودگی را می توان نوعی اختلال نامید که به دلیل قرار گرفتن طولانی مدت فرد در معرض استرس های محیطی در وی ایجاد می گردد و نشانه های آن در ابعاد جسمی، هیجانی و ذهنی بروز می کند (Saatchi, 1995)مفهوم فرسودگی، در اوایل دهه هفتاد برای اولین بار توسط فردنبرگر معرفی شد و ظهور و رشد آن مرهون زحمات فریدنبرگر در نیویورک و ماسلش در کالیفرنیا است. فرسودگی در ابتدا در تعاملات حرف های افراد، نظیر کارکنان خدمات اجتماعی، با تأکید بر روابط بین فردی میان متقاضی و عرضه کننده مورد توجه قرار گرفت.Maslach, Schaufeli, &amp; Leiter, 2001; Freudenberger, 1974بر طبق نظر ماسلش و جکسون(1981) فرسودگی، نشانگانی مشتمل بر خستگی هیجانی، زوال شخصیت و تمامیت فردی کاهش یافته می باشد. یک جنبه کلیـدی نشانگان فرسودگی، احساس فزاینـده خستگی هیـجانی می باشد. محققان همچنین علایم فرسودگی را در زمینه های غیرشغلی، نظیر ازدواج، ورزش و تحصیلات دانشگاهی مشاهده کرده اند.(Pines &amp; Nunes, 2003)فرسودگی تحصیلی در میان دانشجویان، اشاره به احساس خستگی به خاطر تقاضاها و الزامات تحصیلی، داشتن یک حس بدبینانه و بدون علاقه به تکالیف درسـی و احساس عدم شایـستگـی به عنوان یک دانشجو دارد .(Zhang, Gan &amp; Cham, 2007)پینس، آرونسون و کفری به بررسی و مقایسه فرسودگی در بین پرستاران، مشاوران، مربیان و دانشجویان پرداختند و دریافتند که دانشجویان، در سطوح بالای مقیاس فرسودگی جای می گیرند. این بررسی نشان می دهد که دانشجویان، در طول دوران تحصیلی خود تا اندازه ای فرسودگی را تجربه می کنند. عوامل متعددی می توانند جـزو عـلـل ایـن نـوع فـرسـودگـی بـوده و راه هـای متـعـددی نیـز بـرای مقابـلـه و درمـان ایـن نشـانـگـان وجـود دارد.(Pines, Aronson, &amp; Kafry, 1981)اکثر تحقیقات نشان داده اند که فرسودگی تحصیلی، همان ساختار سه جزئی فرسودگی شغلی(خستگی هیجانی، بی علاقگی و خودکارآمدی شخصی کاهش یافته) را دارد(مونتا، 2011). علایم فرسودگی، شامل: خستگی هیجانی، مسخ شخصیت و افت عملکرد شخصی است(واتسا و رابرتسونا، 2011). فرسودگی تحصیلی در میان دانشجویان دانشگاهی به احساس خستگی به خاطر تقاضاهای درسی، داشتن یگ نگرش بدبینانه نسبت به دانشگاه و احساس بی کفایتی به عنوان یک دانشجو اطلاق می گردد(شائوفلی، پینتو و بیکر، 2009).افرادی که فرسودگی تحصیلی دارند، معمولا علایمی، مانند: بی اشتیاقی نسبت به مطالب درسی، ناتوانی در ادامه حضور مستمر در کلاس های درس، مشارکت نکردن در فعالیت های کلاسی، احساس بی معنایی در فعالیت های درسی و احساس ناتوانی در فراگیری مطالب درسی را تجربه می کنند(سالملا – آرو و همکاران، 2008).فراگیرانی که موقعیت های آموزشی را دوست ندارند، احتمالا مشکلات رفتاری درونی و بیرونی، مشکلات روان تنی و کیفیت زندگی پایین تر را زیادتر تجربه می کنند(جسور،1991؛کازن و همکاران،1990؛ به نقل از نعامی،1388).پژوهش های دیگر نشان داده اند که خستگی هیجانی، با استرس های تحصیلی(ماربرگ و برا،2004؛ به نقل از نعامی،1388) ارتباط نزدیکی دارد؛ نگرش بدبینانه و منفی نسبت به موضوعات درسی، انگیزش یادگیری پایین(دسی و همکاران،1991؛ به نقل از نعامی،1388) را پیش بینی می کند و احساس موفق نبودن در موضوعات درسی با عزت نفس تحصیلی پایین همراه است(ساندرز و همکاران،2004؛ به نقل از نعامی،1388).به گزارش ژانگ و همکاران(2007)، بین جنبه های ناسازگارانه کمال گرایی، با علایم فرسودگی تحصیلی، رابطه مثبت وجود دارد.محققانی مانند آهوا و هاکانین (2007) نشان داده اند که فرسودگی تحصیلی، به افسردگی منجر می شود.همچنین سالملا-آرو و ساوولانن (2008) نشان داده اند که علائم افسردگی و فرسودگی، تاثیر دوجانبه ای برهم دارند.علاوه بر آن، تحقیقات نشان داده اند که جو حاکم بر دانشکده و انگیزش مثبت دریافت شده از سوی اساتید، با فرسودگی تحصیلی رابطه منفی معنادار دارد(سالملا-آرو و ساولانین،2008؛کیارا و همکاران،2008؛ به نقل از نعامی،1388).واتسون، دیری، تامپسون و لی (2008) در پژوهشی که در مورد رابطه­ بین استرس و فرسودگی تحصیلی در دانشجویان رشته­ پرستاری در کشور هنگ­ گنگ انجام دادند، به این نتیجه رسیدند که دانشجویانی که استرس زیادی را تجربه کرده اند و از سبک مقابله­ هیجان‌محور استفاده کرده اند، سطوح زیاد­تری از بیماری روان­شناختی و فرسودگی تحصیلی را تجربه کرده اند. به عبارتی دیگر، بین استرس و فرسودگی تحصیلی، یک رابطه­ مثبت و مستقیم وجود داشت.همچنین اپلیتون، هال و هیل (2009) در پژوهشی که در مورد رابطه­ بین کمال­ گرایی ناسازگارانه و فرسودگی در میان ورزشکاران ممتاز مرد انجام دادند، به این نتیجه رسیدند که بین کمال­ گرایی ناسازگارانه و فرسودگی، یک رابطه­ مثبت وجود دارد. به عبارت دیگر، هر چه ورزشکار، بیش­تر کمال­ گرای ناسازگار بود، به همان اندازه فرسودگی او در امور ورزشی نیز به مراتب افزایش می‌‎یافت.از سویی دیگر، بروس (2009) در پژوهش خود درباره­ شناسایی استرس و اجتناب از فرسودگی تحصیلی، نتیجه گرفت که عوامل متعددی، مانند: نارسایی حمایت اجتماعی، استرس بیش از اندازه و ویژگی ­های شخصیتی افراد می ­توانند باعث فرسودگی تحصیلی شوند. طبق یافته­ های این پژوهش، دانشجویانی که استرس بیش از اندازه و به تبع آن، فرسودگی تحصیلی را تجربه می‌کنند، ممکن است علائم هشدار­دهنده­ جسمانی، عاطفی و ذهنی را از خود نشان دهند.همچنین آکا و یامان (2010) در پژوهشی که در مورد تأثیر متغیر منبع درونی- بیرونی کنترل بر روی سطوح فرسودگی معلمان در کشور ترکیه انجام دادند، به این نتیجه رسیدند که معلمان، معمولاً منبع درونی کنترل دارند و معلمانی که منبع درونی کنترل دارند، فرسودگی بیشتری را از لحاظ عاطفی و هیجانی نسبت به معلمانی که منبع بیرونی کنترل دارند، تجربه می‌کنند.از سوی دیگر تاریس، ون بک و شائوفلی (2010) در پژوهشی که در مورد رابطه­ کمال‌گرایی ناسازگارانه و سازگارانه با فرسودگی در 199 مدیر کشور هلند انجام دادند، به این نتیجه رسیدند که بین کمال­ گرایی ناسازگارانه و فرسودگی، یک رابطه­ مثبت و بین کمال­ گرایی سازگارانه و فرسودگی، یک رابطه­ منفی وجود دارد؛ به عبارتی دیگر، مدیرانی که کمال­گرایی ناسازگارانـه بیشتـری داشتند، فرسودگـی بیش­تری را تجربـه کردنـد و مدیـرانی که کمال­گرایی سازگارانه­ بیش‌تری داشتند، فرسودگی کم­تری را تجربه کردند.از طرف دیگر هیمل (2011، به نقل از عزیزی، 1389) در پژوهشی که در مورد تأثیر حمایت همسالان بر روی عملکرد تحصیلی و فرسودگی تحصیلی در دانشجویان انجام داد، به این نتیجه رسید که حمایت همسالان، در افزایش و بهبود عملکرد تحصیلی و کاهش فرسودگی تحصیلی، نقش تعیین‌کننده­ای دارد؛ چون تأثیری عمیق بر رفتار روزمره دانشجو می ­گذارد. اگر دانشجویی، خستگی هیجانی جدی داشته باشد، از لحاظ عاطفی، خسته، تحریک­ پذیر و ناامید خواهد شد و فرسودگی تحصیلی بیش­تری را نشان خواهد داد. یک دانشجو با خود­کارآمدی پایین، به فرسودگی تحصیلی دچار می ­شود.مونتا (2011) در تحقیقی که در مورد رابطه­ بین نیاز به پیشرفت و فرسودگی تحصیلی در دانشجویان دوره­ کارشناسی انجام داد، به این نتیجه رسید که بین نیاز به پیشرفت و فرسودگی تحصیلی، یک رابطه­ منفی و معنی ­داری وجود دارد. او ادعا کرده است که استرس، هنگامی اتفاق می­ افتد که تقاضاهای درسی، از منابع فراگیران فراتر رود. اگر استرس فراگیران ادامه یابد، آنها تمایل خواهند داشت که فشار­ را به صورت خستگی هیجانی، تجربه کنند. در حقیقت، افزایش خستگی هیجانی، مواجهه­ تدافعی را به صورت بی ­علاقگی افزایش خواهد داد. سرانجام، افزایش بی ­علاقگی، خودارزیابی منفی را به صورت کارآمدی پایین، پرورش خواهد داد. یافته­ ها نشان دادند که ویژگی ­ها، پیشایندها و نتایج فرسودگی تحصیلی، شبیه به فرسودگی شغلی هستند.نعامی(1388)رابطه بین کیفیت تجارب یادگیری و فرسودگی تحصیلی را معنادار محاسبه کرده است.نتایج پژوهش شه بخش(1390) نشان داد که حمایت اجتماعی در دانشجویان، با فرسودگی تحصیلی پایین، بیشتر از دانشجویان با فرسودگی بالا است؛ همچنین کمال گرایی در دانشجویان با فرسودگی تحصیلی پایین، بیشتر از دانشجویان با فرسودگی تحصیلی بالا است.1- کارشناس ارشد تاریخ و فلسفه آموزش و پرورش، دانشگاه پیام نور، واحد خوی – ایران(نویسنده مسؤول)</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 00:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناظم خشن</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D9%86%D8%A7%D8%B8%D9%85-%D8%AE%D8%B4%D9%86-xzzg7entos3p</link>
                <description>جلوتر رفت؛ به نظر، آشنا می اومد؛ بازهم جلوتر رفت؛ اونو شناخت؛ یادش اومد که چه قدر کتکش زده اما چرا آدم نشده! از دور و بریاش اجازه خواست باهاش چند کلمه حرف بزنه؛ ازش پرسید: «تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه چی شده؟ چیکار کردی آوردنت اینجا؟» با صدایی آروم، جواب داد: «آقای ناظم! من هم مثل شما و همه انسان ها، به خودم و شخصیت خودم، علاقه مند بودم؛ همیشه، می‌خواستم مورد احترام باشم اما کلمات توهین آمیز و نگاه های تحقیرآمیز شما و امثال شما، اون هم در میون یه جمعی، منو درهم می پیچید و ناراحتم می کرد اما نمی تونستم چیزی بگم؛ رفتارهای توبیخ آمیز و ملامت بار شما، منو به رنج و تشویش می افکند و شخصیتم را متزلزل و خرد می کرد؛ شما و امثال شما، منو طرد می کردین و هیچ شخصیتی برام قائل نبودین؛ شما، عوض اینکه مشکلات عاطفی منو برطرف کنید، همه اش سرزنشم می کردین؛ هیچ وقت نپرسیدین مشکل من چیه؟ الآن هم که می بینی با دستای بسته اینجا وایستادم، بازم کسی نمی دونه مشکل من چیه و چی بوده؛ شما با آن ترکه توی دستتان که یه لحظه هم زمین نمی ذاشتین، فکر می‌کردین وسیله تربیت، فقط و فقط زدنه؛ الآن دیگه خیلی دیر شده و از دست شما و امثال شما هم کاری ساخته نیست؛ شما باعث شدین من ترک تحصیل کنم؛ بعدش هم که به اعتیاد کشیده شدم و برای تأمین موادم، دنبال کارهای خلاف رفتم؛ تا اینکه خواستم عقده هامو خالی کنم و از جامعه ای که شما هم جزو یکی از اونا هستین، انتقام بگیرم و همینک می بینید پای چوبه دارم و بدون که تو هم سهیمی و بی تقصیر نیستی در این قضیه.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 23:48:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-ng4yjyk4ulca</link>
                <description>پدر و مادرش، یه هفته ای می شد که باهم قهر بودن؛ مداد رنگیشو برداشت؛ به مامانش نوشت:«بابا مسل اینکه روش نشده؛ به خاتر همین، به من گفت فردا ساعت یک، در غذاخوری سر خیابون، میز شماره ۲ منتزرت است.» یه نامه هم با همین مضمون، به باباش نوشت:«مامان مسل اینکه روش نشده؛ به خاتر همین، به من گفت فردا ساعت یک، در غذاخوری سر خیابون، میز شماره ۲ منتزرت است.» فردا، قبل از آنها، در سر میز شماره 2 روی یک صندلی کوچک پایه بلند، منتظرشون موند و آشتی مامان باباشو تماشا کرد.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 02:35:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-eqnagvqokoys</link>
                <description>بارها به خودکشی فکر کرده ام؛چرا که من، یک کارگر ساده امو تو، آن زنیکه دوست دارد شوهرش، پزشک باشد.اما باز هم اهمیتی نمی دهمو حتی محکم تر از قبل،آجرها را بر دیوار می چینم.حتی زیباتر از پیش، آواز می خوانموقتی که فرغون ملات را در دست می گیرم.اما وقتی که نور خورشید، درست به چشمانم می خورد؛اما وقتی که نردبان ها، زیر پاهایم می لرزند؛اما وقتی که حتی ترازها، اشتباه می کنند،من باز همدقیقاً به تو فکر می کنم.کارل سندبرگ</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 02:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوونه فراری</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-a0cnen2u1qsj</link>
                <description>از شهر، فرار کرده بود؛ گاه گاهی، سر می زدم بهش؛ غذا می بردم براش و ازش می پرسیدم چی دوست داره تا ببرم براش؛ اون روز، باز هم توی جاده دیدمش؛ خیلی دوست داشتم یه گپی باهاش بزنم و درد دلشو گوش کنم؛ مردم می گفتن: «دیوونه است.» کلی باهم حرف زدیم. می گفت: «من، خودم یکی از معروفترین! افراد هستم؛ خیلی ها، راجع به من و پشت سر من، حرف می زنن؛ امان از دست این مردم؛ این، یعنی معروفیّت!» وقتی ازش پرسیدم: «چرا صورتشو سیاه کرده؟» گفت: «شما مگه خودتون توی موقعیت های مختلف، رنگ عوض نمی کنید؟ من هم وقتی بیرون از شهرم، اینجوری رنگ عوض می کنم و استتار می کنم اما نه از ترس حیوانات بلکه از ترس انسان ها! تا آسیبی بهم نرسه؛ آسیب یک انسان، از آسیب یک حیوان، مهلک تر و زمین گیرتره.» بهش گفتم: «لااقل، یه وسیله ارتباطی جور می کردی واسه خودت؛ الآنه، همه دیگه موبایل دارن؛ از اون ارزوناش هم می تونی بگیری.» گفت: «من دوست دارم ارتباطم با همه، صورت به صورت باشه؛ من وقتی هستم، با تمام وجود هستم و وقتی نیستم، به کلی نیستم.» پرسیدم: «اینجا راحتی؟» گفت: «آره که راحتم؛ من مثل شما، صبح ها با کابوس وحشتناک از خواب بیدار نمی شم که؛ درسته اتاقک من، مثل یه قفس خفه است اما نگران هیچی نیستم و شبارو خوب می خوابم؛ مثل شما هم نیستم که همه اش نگران از دست دادن چیزهایم باشم؛ اینجا، دنیای آرومی دارم؛ آرامشی که من اینجا دارم، شاید شماها توی خونه اتون با اون همه امکانات رفاهی، ذره ای از اون آرامشو نداشته باشین؛ من به زندگی کلیشه ای اهمیتی نمی دم؛ دچار روزمرگی هم نشده ام؛ با بقیه هم فرق دارم؛ واسه همین هم می گن دیوونه ام؛ آره شاید به نظر اونا، من دیوونه باشم؛ من از غوغا و هیاهوی شهر، فرار کرده ام تا در اینجا، فریادهای دلم رو بهتر بشنوم. توی دنیایی که من هستم، از تملق، زیرآب زنی، حسادت، دروغ، شیطنت و خیلی رذایل اخلاقی دیگه که بیشتر مردم دچارش هستند، خبری نیست.» بهش گفتم: «بعضی وقتا که از جاده رد می شم، می بینمت داری از آدما فرار می کنی؛ چرا؟» گفت: «از آدما! که نه؛ آدم بودن، فرار نمی کردم؛ خیلی از اونا اذیتم می کنن؛ من شدم براشون سوژه؛ عکس می ندازن ازم؛ با موبایلاشون، فیلم می گیرن؛ شدم سرگرمی براشون؛ خیلیا سنگ هم پرتاپ می‌کنند؛ فحش می دن و قاه قاه می خندن؛ شما به اینا می گین آدم؟» ازش پرسیدم: از خودش چه قدر رضایت داره؟ گفت: «وقتی کاری با کسی ندارم و ضرری به کسی نمی‌رسونم، وقتی گناهی مرتکب نمی شم، خب معلومه که رضایت دارم از خودم.» وقتی می خواستم باهاش خداحافظی کنم، بهش گفتم کاری نداره باهام تا انجام بدم واسش؟ گفت: «نه اما دفعه بعد وقتی خواستی بیای، یه جورایی خبرم کن؛ چون من دوست ندارم آرامشم، به هم بریزه؛ اگه یه موقع هم دیدی خوابیدم، بیدارم نکن؛ شاید دارم خواب خوشبختی رو می بینم.» گفت: «یه سؤال دارم ازت.» گفتم: «بپرس.» گفت: «راستی، تو چه طور اینقدر می تونی نزدیک من بیای؟ خوبه که نمی ترسی؛ مردم از من می ترسن و نزدیکم نمی آن؛ حتی شنیده ام بعضی از پدر و مادرها، وقتی از دست بچه هاشون، زلّه می شن و عاجز می مونن، به بچه هاشون می گن: «می دم اون آقاسیاهه بخوردت هااا.» گفتم: «ببین؛ ترس، ریشه اش اینه که ما نمی شناسیم و ریشه ترس، معمولاً در نشناختن موضوع و سوژه هستش. علت ایجاد ترس هم ریشه در دوران کودکی و نوجوانی داره؛ روش‌های غلط تربیتی والدین هم اثر مخربی بر روی کودکان داره که منجر به ایجاد ترس می‌شه. در وجود انسان، دو نوع ترس وجود داره: ترس معقول که از احتمال وقوع یک خطر واقعی، خبر می دهد و هیچ سرزنشی هم در این نوع ترس، متوجه شخص نیست و یکی هم ترس موهوم است که ناشی از توهّمات شخص هستش که درواقع، خطری انسان را تهدید نمی‌کند ولی توهّمات وی، به گونه‌ای است که شخص خود را مواجه با خطر تصور می کند. در مورد ترس... قطع کرد حرفامو و گفت: «واااااااای؛ چه قدر حرف می زنی تو؛ سردرد گرفتم؛ بسه بسه دیگه؛ باز سخنرانی کردی برام؛ شما همیشه عادتته؛ برای یک سؤال ساده، یک پاسخ طولانی و پیچیده می دی.» یه لحظه، نگاهشو به اون دوردست ها دوخت؛ سکوت کرد و به فکر فرو رفت. گفتم: «چی شده؟» گفت: «چیزی نشده؛ دارم به این فکر می کنم که چه جوری می تونم و آیا توانش را دارم محبت های شمارو جبران کنم؟» از این حرفش و از فهم و درک بالایش، خیلی متأثر شدم.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2019 13:43:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لکه های سفید و ماژیک مشکی...</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D9%84%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%A7%DA%98%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B4%DA%A9%DB%8C-ezswr54ovkyq</link>
                <description>وقتی علت رنگ رفتگی شلوارش را پرسیدم، گفت: «دیشب، آخر وقت، شلوارم را شستم و روی طناب، پهن کردم.» می گفت: «حدس می‌زدم شلوارم تا صبح، خشک نمی شود؛ واسه همین هم، زودتر بیدار شدم تا با اتو، هم خشکش کنم و هم صافش کنم؛ صبح، با تعجب دیدم قسمت هایی از شلوارم، تغییر رنگ داده و سفید شده؛ احتمالاً، متوجه مایع سفید کننده داخل تشت نشده بودم؛ دیرم شده بود؛ مجبور شدم با ماژیک مشکی، شلوارم را رنگ کنم.» پرسیدم: «چه اصراری داشتی که حتماً همان شلوار را بپوشی؟» مکثی کرد و گفت: «فعلاً که فقط، همین یک شلوار را دارم.»او، کارمند ارشد اداره و کسی بود که اول هر سال، مبلغ قابل توجهی را به خرید لباس برای فرزندان فقراء، اختصاص می‌داد. من آن روز فهمیدم پشت هر لباس ژنده ای، ممکن است یک آدم با شرفی، بوده باشد.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2019 01:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی، در اتوبوس...</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-wrpaakxm3l46</link>
                <description>مسافر تهران بودم؛ کنارم، یه نوجوانی نشسته بود؛ من، هنوز هم طرفدار نشستن در کنارِ پنجره و لذّت بردن از منظره بیرون هستم؛ چه اتوبوس باشه؛ چه هواپیما؛ اون روز هم، طرف شیشه نشسته بودم؛ مثل من، زیاد حرف نمی زد؛ کمی، افسرده به نظر می رسید؛ به نظرم، رفتارش عادی نبود؛ بعد از یه مسیری، نگاهم به کف دستش افتاد؛ ولو شده بود و کاملاً به صندلی اتوبوس، تکیه کرده بود؛ سرش افتاده بود و کف دستش، رنگی بود؛ ازش پرسیدم: «چرا اینجوری شده دستت؟ چیزی شده؟» حرف نزد؛ با حرکات چشمانش، تأیید کرد که چیزی شده؛ اون یکی دستش، یه قوطی پلاستیکی خالی قرص بود؛ از دستش، گرفتم و فهمیدم قرصارو ریخته کف دستش و لحظاتی رو احتمالاً نگه داشته تا فکر! بکنه و بعد، تصمیم خودشو گرفته و بعداً هم که همه صدتا قرصو بالا انداخته؛ رنگ کف دست هم مال روکش قرص بوده. من چون مدتی رو در داروخونه کار کرده بودم، داروهارو کم و بیش می شناختم؛ اون قرص، در داروخونه ها، معمولاً در شکل های 10 میلی گرمی، 20 میلی گرمی و 40 میلی گرمی وجود داره؛ اون پسر، 40 میلی گرمیشو انداخته بود؛ یعنی 100 تا قرص 40 میلی گرمی. من فهمیدم که قصدش، خودکشی بوده. سریع، به راننده گفتم: «نگه دار.» همه مسافران، متوجهم شدن و همهمه شد؛ راننده گفت: «داد نزن آقا؛ چه خبرته؟ چی می خوای تو؟ بشین سر جات؛ خودم یه جایی نگه می دارم برای دستشویی و شام.» بلند شدم رفتم پشتش وایستادم و گفتم: «دستشویی نمی خوام برم.» از آینه اتوبوس، چپکی نگاهم کرد و گفت: «یعنی می خوای کلاً پیاده شی؟» گفتم: «بله؛ یه مشکلی واسم پیش اومده؛ می خوام همین الآن پیاده شم؛ من دیگه نمی رم؛ اینجا نگه دار.» گفت: «در جعبه، وسایل که نداری؟» گفتم: «دارم؛ سریع برمی دارم؛ من از سفر منصرف شده ام؛ با دوستم می خواهیم پیدا بشیم.» نگه داشت؛ پرسید: «کرایه داده اید؟» گفتم: «آره بابا بلیط داشتیم.» به شاگردش، گفت: «وسایل اینارو زود بده برن؛ ببین دوتا مسافر هم می تونی سوار کنی.» ساکمو برداشتم و با اون یکی دستم، دست اون مسافرو گرفتم و پرسان پرسان و در اون تاریکی شب در شهرستان کوچکی که خب طبیعتاً هم هیچ جایی رو نمی شناختیم، راه افتادیم. نشونی بیمارستان رو از رهگذری پرسیدم؛ می دونستم که اگه زود خودمونو نرسونیم به بیمارستان، اون پسر از دست می ره و به همین جهت، خیلی مضطرب بودم. یه بیمارستانی رو نشونمون دادن. اون شهر، یه بیمارستان بیشتر نداشت. رسیدیم بیمارستان؛ بیمارستان، خیلی خلوت بود؛ پزشک کشیک، حضور نداشت! تماس گرفتن باهاش و موضوع رو بهش گفتن؛ خوشبختانه، خیلی زود، خودشو رسوند؛ به نظرم، منزلش همون نزدیکیا بود. پزشک، از این همسفرم خواست حتماً قی بکنه؛ اون خیلی به خودش فشار آورد؛ حتی انگشتشو فرو می برد به گلوش اما نتونست قی بکنه. دکتر، یه شربتی رو هم داد مخصوص همین استفراغ اما باز استفراغی، صورت نگرفت و نهایتاً و سریع، دکتر لوله شفافی رو به سوراخ بینیش فروکرد و شستشوی معده، شروع شد. پزشک که همون اولش، قوطی قرصو بهش نشون داده بودم، بعد از شستشوی معده، رو کرد به من و گفت: «نصف همیـــن مقـــدار، کافی بود تا این دوستتـــون، از پـای دربیاد؛ خوب شد به موقع و در Golden Time رسوندین؛ شانس آورده که دوستی مثل شما داشته و شما هم به موقع، متوجهش شدین؛ حتی اگه در خوش بینانه ترین وضعیت، منجر به مرگ هم نمی شد، ممکن بود آسیب های مغزی ناگواری رو تا پایان عمرش تجربه و تحمل بکنه.» گفتم: «دکتر دوستم نیست که.» گفت: «پس کیه؟» گفتم: «نمی شناسم.» گفت: «واااااااا! چه طور ممکنه؟» گفتم: «بابا یه مسافری هستش؛ من نمی شناسمش؛ در کنارم، نشسته بود.» گفت: «فداکاری کرده ای تو پسرم؛ شاید کس دیگه ای می بود، سفرشو ادامه می داد و وقت نمی ذاشت برا این کار.» الآن، یادم نیست؛ نمی دونم؛ به نظرم، دو ساعتی طول کشید تا همه این کارا تموم بشه؛ بعدش، مرخص کرد همسفرم را؛ باهم اومدیم بیرون؛ یه سواریِ در مسیر، مارو برداشت و به سفرمون، ادامه دادیم. دوستم تا تهران که یه فاصله هفت ساعته داشتیم، یه خواب عمیقی کرد؛ من، زود زود نگاش می کردم و گوش می دادم به نفساش و گاهی هم دستمو نگه می داشتم نزدیک دهنش تا مطمئن بشم نفس می کشه و زنده است. تهران که رسیدیم، بیدارش کردم؛ حالش، خیلی خوب شده بود؛ سرحال بود. اولین جمله ای که بعد از بیدارشدن، گفت این بود که خیلی تشنه اشه؛ راست هم می گفت؛ دهنش، خشک شده بود؛ به نظرم، از اثر اون داروها بود. آب گرفتم براش؛ شتابزده و یک نفسه بالا کشید! می گفت بینی و گلوش، بدجوری می سوزه؛ انگار زخمی شده بود؛ به نظرم، اثر اون لوله شفافه بود که به معده اش فرو کرده بودن. در میدان آزادی تهران، نشستیم؛ کلی باهم صحبت کردیم؛ مشکلاتشو شنیدم؛ گفتم باید تاب آوریشو بالا ببره و خیلی حرف زدم براش. من اون روز، از خیلی کارام موندم؛ در ظاهر که وقتم، خیلی تلف شد اما تونستم مانع تلف شدن یه انسانی بشم و تونستم یه کار انسانی انجام بدم؛ مجبور بودم یه روز دیگه در تهران بمونم تا کارامو انجام بدم. خیلی خوشحال و راضی بودم از خودم که وسیله ای شدم تا جان یک انسان، نجات پیدا بکنه. هنوز هم وقتی به اون ماجرا فکر می کنم و در ذهنم مرور می کنم یا برای کسی تعریف می کنم، از خودم راضی می شم.خاطره ای از نگارنده «محمّدرضا باقرپور» از مسیر جادّه ای تبریز به تهران.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2019 20:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاپرک</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D8%B1%DA%A9-bzfism42dmdl</link>
                <description>کرم شاپرککرم شاپرککرم شاپرکپیله شاپرکپیله شاپرکپیله شاپرکپیله شاپرکپیله شاپرکشاپرکپروازتجربه ای دیگر در منزل، از ابتدای مرحله تبدیل شدن کرم شاپرک، به پیله و در نهایت، تبدیل به شاپرک که چندتا از عکساشو که به ترتیب روزها، تهیه کرده بودم، به اشتراک گذاشتم. مشابه این تجربه ها، برای کودکان، جذّاب، آموزنده، هیجان انگیز و جالبه.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 22:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشکّر می کنم از...</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D9%91%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-ghuezn9y4gy6</link>
                <description>از همه کسانی که در ویرگول هم دنبال کننده مطالب این جانب هستند؛ چه آنهایی که دنبال کننده واضح هستند و قید کرده اند؛ چه آنهایی که مطالب را می خوانند و پیگیر هستند اما در جایی اعلام یا درج نکرده اند و از همه آنهایی که فارغ از اینکه تأیید یا رد کرده اند متن های این جانب را، صمیمانه متشکرم.نقد، نشانگر این است که مطلب، خوانده شده و این تشکر دارد؛ به خاطر اینکه وقت گذاشته شده است.این جانب، شخصاً تمایل دارم مطالبم، به جای لایک های مکرر، بی رحمانه اما منصفانه و بر اساس عقل و منطق، نقد گردد. بدیهی است نقد، قطعاً باعث رشد می شود. اگر نقدی در کار باشد، به دنبال آن، اصلاح هم خواهد بود و اگر شخص بپذیرد آن نقد را قطعاً در نوشته ها و کارهای بعدی، آن را اعمال خواهد کرد.دنبال کننده های محترمدنبال کننده های محترمدنبال کننده های محترمدنبال کننده های محترمدنبال کننده های محترمبا احترام: محمدرضا باقرپور</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 16:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنده و بازنده...</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-zvswa5fsz0nw</link>
                <description>سیدنی. جی. هریس، نویسنده ای سرشناس و واقع گراست كه رموز برنده شدن را در میدان زندگی، می شناسد و برای موفقیت در آن، راه های ساده ای پیشنهاد می كند. اگر برنده بودن را به عنوان هدف زندگی خود انتخاب كرده ایم و تاكنون فرصت مطالعه كتاب &amp;quot;برنده و بازنده&amp;quot; این نویسنده را نداشته ایم، خلاصه این کتاب، می تواند راهنمای خوبی برای ما باشد. در ذیل، برخی از ویژگی های برنده و بازنده را از نظر خواهیم گذراند...وقتی برنده ای، مرتكب اشتباه می شود، می گوید: اشتباه كردم.وقتی بازنده ای، مرتكب اشتباه می شود، می گوید: تقصیر من نبود.برنده، بیش از بازنده، كار انجام می دهد و در انتها، باز هم وقت دارد.بازنده، همیشه آنقدر گرفتار است كه نمی تواند به كارهای ضروری بپردازد.برنده، به بررسی دقیق یك مشكل می پردازد.بازنده، از كنار مشكل گذشته و آن را حل نشده، رها می كند.برنده می گوید: بیا برای مشكل، راه حلی پیدا كنیم.بازنده، می گوید: هیچ كس، راه حلی را نمی داند.برنده می داند به خاطر چه چیزی پیكار می كند و بر سر چه چیزی، توافق و سازش می نماید.بازنده، آن جا كه نباید، سازش می كند و به خاطر چیزی كه ارزش ندارد، مبارزه می كند.برنده، با جبران اشتباهش، تأسف و پشیمانی خود را، نشان می دهد.بازنده، می گوید: &quot;متاسفم&quot;؛ اما در آینده، اشتباه خود را تكرار می كند.برنده، مورد تحسین واقع شدن را، به دوست داشته شدن، ترجیح می دهد؛ هر چند كه هر دو حالت را، مدنظر دارد.بازنده، دوست داشتنی بودن را، به مورد تحسین واقع شدن ترجیح می دهد، حتی اگر بهای آن، خفت و خواری باشد.برنده، متعهد می شود.بازنده، وعده می دهد.برنده، گوش می دهد.بازنده، فقط منتظر رسیدن نوبت خود، برای حرف زدن است.برنده، از میانه روی و نرمش خود، احساس قدرت می كند.بازنده، هرگز میانه رو و معتدل نیست؛ گاهی، از موضع ضعف و گاهی، همچون ستمگران فرودست، رفتار می كند.برنده، می گوید: باید راه بهتری هم وجود داشته باشد.بازنده، می گوید: تا بوده، همین بوده و تا هست، همین است.برنده، به افراد برتر از خود، احترام می گذارد و سعی می كند تا از آنان، چیزی بیاموزد.بازنده، به افراد برتر از خود، خشم و نفرت داشته و در پی یافتن نقاط ضعف آنان است.برنده، گام های متعادلی برمی دارد.بازنده، دو نوع سرعت دارد؛ یا خیلی تند است و یا خیلی كند.برنده، می داند كه گاهی اوقات، پیروزی به بهای بسیار گرانی به دست می آید.بازنده، بسیار مشتاق برنده شدن است؛ در حالی كه نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است.برنده، ارزیابی درستی از توانایی های خود داشته و هوشمندانه، از ناتوانی های خود، آگاه است.بازنده، از توانایی ها و ناتوانی های واقعی خود، بی خبراست.برنده، مشكل بزرگ را انتخاب می كند و آن را، به اجزای كوچكتر تفكیك می كند تا حل آن آسانتر گردد.بازنده، مشكلات كوچك را آنچنان به هم می آمیزد كه دیگر قابل حل شدن نیستند.برنده، می داند كه اگر به مردم فرصت داده شود، مهربان خواهند بود.بازنده، احساس می كند كه اگر به مردم فرصت داده شود، نامهربان خواهند شد.برنده تمركز حواس دارد.بازنده، پریشان حواس است.برنده، از اشتباهات خود درس می گیرد.بازنده، از ترس مرتكب شدن اشتباه، یاد گرفته كه اقدام به هیچ كاری نكند.برنده، می كوشد تا مردم را هرگز نیازارد؛ مگر در مواقع نادری كه این دل آزاری، در راستای یك هدف بزرگ باشد.بازنده، نمی خواهد به عمد، دیگران را آزار دهد؛ اما ناخودآگاه، همیشه این كار را می كند.برنده، ثروت اندوزی را، وسیله ای برای لذت بردن از زندگی می داند.بازنده، مال اندوزی را، هدف خود قرار می دهد؛‌ بنابراین، گذشته از میزان انباشت ثروت، هیچگاه نمی تواند خود را برنده محسوب كند و هرگز برنده نمی شود.برنده، ترجیح می دهد خود را، مسؤول شكست هایش بداند و نه دیگران را و وقت زیادی را، صرف عیب جویی نمی كند.بازنده، شكست های خود را، ناشی از تبعیض یا سیاست می داند.برنده، معتقد است ما با كارهای درست و اشتباه خود، سرنوشت خویش را، تعیین می كنیم.بازنده، بیشتر به سرنوشت اعتقاد دارد.برنده، در چنین موقعیتی، احساس می كند كه اعتبار خود را برای آینده، تقویت می نماید.بازنده، از این كه بیش از آنچه می گیرد، بدهد، احساس می كند بازنده است.برنده، در هر شرایطی كه قرار بگیرد، آرامش و تعادل خود را حفظ می كند.بازنده، اگر از دیگران عقب بماند، تندخو و خشن می شود و اگر جلوتر از دیگران باشد، بی احتیاطی می كند.برنده، می داند كه نارسایی های او جزیی از شخصیت وجودی اوست و می كوشد تا آثار ناگوار این نقایص را، بزداید و هرگز تأثیر آنها را انكار نمی كند.بازنده، از این كه خود و یا دیگران، به نقایص وی آگاهی یابند، هراسان است.برنده، در چنین شرایطی، آزادانه، رنجش و آزردگی خود را، بیان نموده، تخلیه احساسی می كند؛ سپس، مسأله را، به فراموشی می سپارد.بازنده، هنگامی كه از دیگران بدرفتاری می بیند، خشم و ناخشنودی خویش را، به زبان نمی آورد و زجر می كشد و با انتقام گرفتن از خود، شرایط بدتری را پدید می آورد.برنده، می داند كه كدام تصمیم ها را، به طور مستقل و كدام یك را، پس از مشورت با دیگران بگیرد.بازنده، نسبت به برندگان، حسادت كرده و دیگر بازندگان را، حقیر می شمارد.بازنده، به استقلال خود می بالد؛ در حالی كه به واقع، در حال خونسردی است و به كار گروهی خود می بالد؛ در صورتی كه در حال دنباله روی است و اراده ای از خود ندارد.برنده می داند كه هر قاعده ای، در هر كتابی را می توان نادیده انگاشت؛ جز یكی، &quot;همانی كه هستی و می خواستی، باش&quot; ؛ تنها برگ برنده، در دنیا همین است.بازنده، فكر می كند كه برای بازنده شدن و برنده شدن، قوانینی وجود دارد.برنده، روی پای خود می ایستد و از اینكه دیگران، به وی تكیه كنند، احساس تحمیل شدن نمی كند.بازنده، به كسانی كه از خودش قوی ترند، تكیه می كند و عقده های خود را، بر سر افراد ضعیفتر از خویش، خالی می كند.برنده، نسبت به فضای اطراف خود، حساس است.بازنده، فقط نسبت به احساسات خود، حساس است.برنده، در وجود یك آدم بد، خوبی ها را می جوید و روی همین قسمت، كار می كند.بازنده، در وجود یك انسان خوب، بدی ها را می جوید؛ از این رو، به سختی می تواند با دیگران، همكاری كند.برنده، در عین حال كه تعصبات خود را می پذیرد، تلاش می كند تا در هنگام قضاوت كردن، بر این تعصبات، غلبه كند.بازنده، منكر وجود هرگونه تعصب در خود است و بنابراین، در سراسر عمر، اسیر تعصبات خویش، خواهد بود.برنده، هراسی ندارد از اینكه در یك موقعیت ضد و نقیض قرار گیرد؛ زیرا، در افكارش، خللی وارد نمی شود.بازنده، سازگار شدن با موقعیت های ضد و نقیض را، به كار شایسته، ترجیح می دهد.برنده، بازی سرنوشت و این حقیقت را كه شایستگی ها را همواره پاداشی نیست، بی آنكه دیدگاهی بدبینانه داشته باشد، درك می كند.بازنده، بی آنكه بازی های سرنوشت را درك نماید، بدگمان است.برنده، می داند كه چه گونه می توان جدی بود؛ بی آن كه خشك و رسمی باشد.بازنده، غالبا خشك و رسمی است؛ زیرا، فاقد توانایی جدی بودن، است.برنده، آنچه را كه ضرورت دارد، با متانت لازم انجام می دهد و توان خود را، برای راه حل هایی ذخیره می كند كه در آنها، از حق انتخاب، برخوردار است.بازنده، آنچه را كه ضرورت دارد، با حالتی اعتراض آمیز، انجام می دهد و هیچ توان و نیرویی را، برای گرفتن تصمیمات اخلاقی مهم، باقی نمی گذارد.برنده، ارزش های اخلاقی را، به عنوان تنها منبع قدرت حقیقی، می شناسد.بازنده، چون در باطن، برای ارزش های اخلاقی، احترام اندكی قایل است، بیش از ظرفیت خویش، در جهت كسب منابع قدرت بیرونی، تلاش می كند.برنده، سعی می كند رفتارهای خود را، براساس نتایج منطقی آنها، قضاوت كند و رفتارهای دیگران را، براساس قصد و نیت آنها، ارزیابی كند.بازنده، رفتارهای خود را، براساس قصد و نیت خویش و رفتارهای دیگران را، براساس نتایج آنها، ارزیابی می كند.برنده، دیگران را نكوهش می كند؛ ولی آنها را می بخشد.بازنده، چنان بزدل است كه قادر به نكوهش دیگران نیست و چنان حقیر است كه قادر به بخشیدن دیگران هم نیست.برنده، پس از بیان نكته اصلی مورد نظرش، لب از سخن فرو می بندد.بازنده، آنقدر به صحبت ادامه می دهد كه نكته اصلی را، فراموش می كند.برنده، هر امتیازی را كه بتواند بدهد، می دهد جز این كه اصول بنیادی خود را فدا كند.بازنده، به خاطر هراس از دادن امتیاز، به لجاجت خود ادامه می دهد و این در حالی است كه اصول بنیادی اش، رفته رفته از بین می رود.برنده، ضعف های خود را، به خدمت توانایی هایش می گیرد.بازنده، توانایی های خود را هدر می دهد؛ زیرا كه آنها را در خدمت ضعف های خود به كار می گیرد.برنده، در برابر افراد سودمند و ناتوان، یكسان عمل می كند.بازنده، به تملق قدرتمندان پرداخته و ضعفا را تحقیر می كند.برنده، می خواهد مورد احترام دیگران باشد؛ اما ذهنش را، درگیر آن نمی كند.بازنده، برای رسیدن به هدف، دست به هر كاری می زند؛ اما سرانجام، با شكست رو به رو می شود و به هدف اش نمی رسد.برنده، حتی زمانی كه دیگران وی را به عنوان یك خبره می شناسند، می داند كه هنوز خیلی چیزها را نمی داند.بازنده، می خواهد كه دیگران او را یك خبره بدانند و این نكته را كه &quot;بسیار كم می داند&quot;، هنوز نیاموخته است.برنده، گشاده رو است؛ زیرا كه می تواند بی آنكه خود را تحقیر كند، بر خطاهای خویش بخندد.بازنده، چون حتی در خلوت خویش، خود را پست و حقیر می شمارد، در حضور دیگران نیز قادر به خندیدن بر خطاهای خود نیست.برنده، نسبت به ضعف های دیگران، غمخواری می كند؛ زیرا ضعف های خود را درك نموده و آنها را پذیرفته است.بازنده، دیگران را به دلیل ضعف هایشان خوار و خفیف می شمارد؛ زیرا وجود ضعف در درون خود را، انكار نموده و پنهان می كند.برنده، هر كاری كه از دست اش بر آید، انجام می دهد و اگر، سرانجام، شكست خورد، به معجزه، امید می بندد.بازنده، بدون آنكه كوچكترین تلاشی كند، به انتظار معجزه می نشیند.برنده، هنگامی كه می بیند راهی را كه در پیش گرفته است، با مسیر زندگانی او سازگار نیست، هراس از ترك كردن آن، ندارد.بازنده &quot;نیمه راهی&quot; را در پیش گرفته و به آن، ادامه می دهد و اهمیتی نمی دهد كه به كجا، منتهی می شود.برنده، تا دم مرگ، بیشتر از آنچه كه از دیگران می گیرد، می دهد.بازنده، تا پای جان از این توهم دست برنمی دارد كه، پیروزی، یعنی بیش از آنچه كه می دهی، بستانی.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 09:33:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندتا از توئیت های جدید من...</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-skdtjnt41mij</link>
                <description>1- من ندیدم و نشنیدم در #ایران جلسه ای، همایشی یا یه نشستی، در سر #ساعت مقرر، شروع بشه و این، یه چیز دست نیافتنی بود و است. #بی_نظمی #بی_انضباطی2- می بینی یه #ماشین هفتصد هشتصد میلیون تومنی سوار شده؛ یه نعل اسبی رو هم پشت ماشینش نصب کرده یا انداخته زیر پاش توی ماشین یا در ورودی فروشگاه و حتی کارخانه اش، نعل اسب نصب کرده؛ این، معنی و مفهومش اینه که این آقا یا خانم، #پول دارد اما #عقل درست و حسابی ندارد. #نعل_اسب #خرافات3- وقتی سوار #BRT هستی، از اون بالا، گاهی چشمت به داخل بعضی خودروهای سواری می افته با حضور #دختر و #پسر یا #خانم و #آقا که یه سری رفتارهای خارج از شؤون خجالت آور هم انجام می دن؛ داخل #ماشین، حرکاتی انجام می شه و دیده می شه که نباید انجام بشه و دیده بشه. راستی اصلاً اینا چرا باهمند؟4- چند سالی هست انواع رونمایی ها، مد شده؛ رونمایی #کتاب، رونمایی خودرو، رونمایی از ربات، رونمایی گوشی همراه، رونمایی از #فرش و... اکنون هم که #رونمایی از #همسر را داریم؛ در خبرها، می خوانیم فلان مجری، از نامزدش رونمایی کرد! چندتا #عکس هم می ذاره و #زن را در حد یک کالا، پایین می آره.5- یکی از استادان برجسته #جامعه_شناسی، تعریف می کرد؛ می گفت #کتاب که می نویسه، در #تیراژ خیلی پایین و محدود و حداکثر، تا 500 #جلد، چاپش می کنه و برای همجنسان! و در بین هم رشته ای های خودش، توزیع می کنه؛ می گفت: اصلاً ماها، کتابمون بین خودمون خونده می شه! نه در بین #مردم. #مطالعه</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2019 03:04:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجراء</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%A1-ewqslrmogh41</link>
                <description>مدتی قبل، در یکی از هنرستان ها، مدیر بودم؛ اون روز، چند نفر از استادان، در دفتر حضور داشتن؛ یه دانش آموزی، سراسیمه، وارد دفتر شد؛ وقتی دید تنها نیستم، گفت: آقا اجازه؟ بعداً می آم؛ می گم! گفتم: نه، راحت باش و همین الآن، بگو. گفت: آقا اجازه؟ و با یه مقدمه ای و با صغری کبری کردن و پوزش خواستن، سرانجام گفت: فلان دانش آموز، ادای شمارو درمی آره همیشه و تقلید می کنه شمارو؛ حرکات شمارو انجام می ده و صداتونو درمی آره آقا. گفتم: باشه می تونی بری. زنگ تفریح بعدی، گفتم بگن اون دانش آموز بیاد دفتر. وقتی اومد، بهش گفتم: شنیده ام تقلید هم می کنی؟ درسته؟ گفت: آقا نه؛ آقا ببخشید؛ آقا دیگه از این کارا نمی کنم؛ آقا... گفتم: بسه دیگه؛ باید اجراء کنی؛ نقش منو، اجراء کن. گفت: آقا نمی تونم؛ آقا این دفعه رو ببخشید. گفتم: اجراء کن؛ زود باش. گفت: آقا اینجا که نمی شه پیش آقا معلمان. گفتم: زود باش اجراء کن. اجراء که کرد، همه مان از خنده، روده بر شده بودیم؛ خیلی ماهرانه، تقلید می کرد؛ هم تکیه کلام رو هم حرکات و هم صدامو؛ من از بس خندیده بودم، از چشام داشت آب می اومد؛ ماهیچه های شکمم درد گرفته بود از بس خندیده بودم؛ کارش، عالی بود؛ کف زدم براش و استادان هم البته با احتیاط از من و با چند لحظه تأخیر، کف زدن براش؛ بعدها، این دانش آموز رو حسابی تشویق کردم. از اون زمان، هفت سال می گذره. هفته قبل، همان دانش آموز رو جلوی یه دانشگاهی، دیدم؛ با کلی کاغذنوشته و با یه کیف و دوربین عکاسی آویزون از گردنش؛ ظاهراً، منتظر کسی بود؛ بعد از احوال پرسی، از کارش پرسیدم؛ گفت: در رشته هنر، داره تحصیل می کنه؛ معلوم بود از دانشجویان موفقی هم هستش. گفتم: انگار، منتظر کسی هستی؟ درسته؟ گفت: بله آقا؛ منتظر دوستم هستم؛ امروز، یه اجرای مهمی داریم آقا.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 20:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه مایه ذلّت نیستم من؛ افتاد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B0%D9%84%D9%91%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%9B-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-za5cbheembcf</link>
                <description>پایپامروز، با یه مصرف کننده شیشه، همکلام شدم؛ می گفت: مدتی است ترک کرده؛ گفتم: چه طور شد ترک کردی؟ گفت: یه روز، پسرم بدون هیچ مقدمه ای و خیلی صریح، بهم گفت: بابا مایه ذلّت شده ای تو. گفتم: خفه شو کرّه خر؛ تو می دونی ذلت، با کدوم ذِ نوشته می شه؟ گفت: در مدرسه هم سر به زیر و شرمگینه. مادرشو صدا زدم؛ گفتم: پایپ منو بیار. گفت: واسه چی دیگه؟! امروز، مصرف داشتی که؛ باز واسه چی پایپو می خوای؟! بچه است دیگه نفهمیده؛ حالا یه چیزی گفته؛ تو اعصابتو خرد نکن. این دفعه رو خیلی محکم داد زدم و گفتم: زن پایپو بیار. پایپو که آورد؛ محکم زدمش به دیوار؛ خرده شیشه ها ریخت روی فرش؛ زنم گفت: باز معطّل می مونی مرد؛ حالا می بینی. بلند شدم رفتم حموم؛ با آب سرد، دوش می گرفتم؛ زیر دوش، فکرهای خوبی می کردم؛ با خودم حرف می زدم؛ تصمیم خودمو گرفته بودم؛ روزهای اول، خیلی بهم فشار اومد؛ ترک اعتیاد به شیشه، اون هم در خونه، خیلی سخته. مدتی هم از قرص های جایگزین استفاده می کردم؛ پرخاشگر شده بودم؛ کنترلی بر روی اعصابم نداشتم؛ بدبین شده بودم به همه چیز و همه کس؛ بهانه گیری می کردم؛ وسوسه عجیب و شدیدی داشتم برای مصرف دوباره شیشه؛ یا زیاد می خوابیدم یا اصلاً نمی خوابیدم تا اینکه بعد از نُه ماه سختی و فشار، پاک شدم. زنم، تیکه می انداخت و می گفت: نُه ماهت که تموم شد، فارغ! شدی مرد. یه روز، پسرمو صدا زدم؛ گفتم: بیا کارت دارم؛ فکر کرد مثل همیشه، می خوام کتکش بزنم؛ با تردید، اومد پیشم؛ گفتم: دیگه مایه ذلّت نیستم من؛ افتاد؟- پایپ، از لوازم آزمایشگاهی است که شیشه، توسط آن، مصرف می شود؛ مقدار معین و خیلی کم از شیشه، داخل گودی پایپ، ریخته می شود و زیر آن، حرارت داده می شود که در اثر این حرارت، شیشه، بخار شده و مورد مصرف قرار می گیرد.داستانی مستند، از زبان یک پاک شده از شیشه، امروز، 98/10/01.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2019 20:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندتا از توئیت های جدید من</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-rsdx30iazznu</link>
                <description>1- آخرین تصویری که یک #حیوان رهایافته از دام #انسان در ذهن خود دارد، این است که غذادادن انسان، همان و گرفتاری، همان. #محیط_زیست #حامی_حیوانات #آزار_حیوانات #حقوق_حیوانات #شکار_حیوانات #خرید_و_فروش_حیوانات #سگ_کشی2- امروز، در #همایش روز ملی #علوم_اجتماعی که در #تبریز برگزار شد، حضور داشتم؛ برنامه، با یک ساعت تأخیر، شروع شد؛ یکی از مهمانان، گفت: #آذری ها، شروع #جلسه را 8:30 می نویسند اما ما باید 9:30 بخوانیم. گفتم: تنها، آذری ها نیستند؛ بیشتر ما #ایرانی ها، همین #بی_انضباطی زمانی را داریم.3- تا زمانی که #علوم_انسانی و #علوم_اجتماعی، بالاتر یا حداقل، در کنار #رشته های #پزشکی و #حقوق و #مهندسی و... که جزو پول‌سازترین رشته‌ها هم محسوب می‌شوند، قرار نگیرد، وضعیت #جامعه #ایرانی و روابط بین انسانی، بهتر از این نخواهد شد و این، زیاد هم ربطی به این دولت و آن #دولت ندارد.4- «من ندیدم که سگی پیش سگی، سر خم کرد.» محمد اقبال لاهوری. اما بندگی و #چاپلوسی یک #انسان به انسان دیگر را می توان هر روز و بارها، مشاهده کرد.5- #صداقت، طعم دیگری دارد در جامعه ای که هر روز و هر لحظه، با انبوهی از دروغ های رنگارنگ، مواجه هستیم.6- سیستم #اداری ناکارآمد و معیوب، از کارمندانِ با روحیه #انتقادگرایانه، استقبال نمی کند؛ چرا که ممکن است دستش رو بشود.7- ما، قبل از اینکه #آسیب_شناس باشیم، ابتدائاً و بیشتر، باید #مسأله_شناس باشیم.8- من، گزافه گویی و خاطره گویی ها را مکرر، هم در #دانشگاه و دوران دانشجویی و در کلاس درس دیده ام و هم در جلسات اداری.9- از ناشران برجسته است؛ در هفته #کتاب و کتابخوانی، به دفترش مراجعه کردم؛ می گفت: «یه استاد بنام! دانشگاهی اومده بود؛ می گفت: ببین می تونی برا من، یه کتابی جمع و جور کنی و چاپش کنی؟» برخی از استادان، فقط دنبال رزومه سازی، ارتقاء و ترفیع خودشون هستند و دغدغه #تربیت #دانشجو رو ندارند.10- شمای #استاد ممکن است دکّون وا کنی؛ #پایان_نامه دانشجوهارو بنویسی و بیزینس کنی؛ شما ممکن است اینو ببینی اونو ببینی و قراردادهای مالی ببندی برای #پروپوزال ها؛ شما ممکن است نمره فروشی کنی و حتی دلالی هم بکنی برای دانشجوها؛ همه اینارو می تونی اما دیگه استاد نیستی؛ تو فقط اسمت استاده.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 17:35:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلـــــــــــــــــــــــــــدا...</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%DB%8C%D9%84%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%AF%D8%A7-trdd8qytijhm</link>
                <description>می گفت: «شب یلدا بود؛ صدای فروش هندوانه، در کوچه بازار پیچیده بود؛ حقوق ماهیانه امونو، هنوز نداده بودند و من، هیچ پولی حتی برای خرید یک هندوانه هم نداشتم؛ نمی تونستم به خونه برم؛ چون هیچ جوابی برای دخترکم که چندروزی صحبت هندوانه بود و در تلویزیون سیاه و سفیدمون هم برنامه هایی راجع به شب یلدا دیده بود، نداشتم. تصمیم گرفتم تا دیروقت، خودمو بیرون مشغول کنم تا دخترکم تا اون موقع، خوابیده باشه. هوا سرد بود و من در خیابون، قدم می زدم؛ هنوز بعضی جاها، صدای فروش هندوانه، به گوش می رسید. آخر شب، هندوانه ارزون شده بود؛ می گفتن بدو بیا؛ ارزون کردیم اما من باز هم نمی تونستم هندوانه بگیرم. اون موقع، تلفن همراه نبود؛ به خونه هم زنگ نزدم چون خانم می دونست و من قبلاً به خانم گفته بودم که کار من یه جوریه که ممکنه تا دیروقت هم در محل کارم باشم و از این جهت، نگران من نباشن. شب، از نیمه گذشته بود؛ ساعت، یک بامداد شد و من مطمئن بودم که دیگر دخترکم حتماً خوابیده. به طرف خانه رفتم؛ کلید را به در انداختم؛ در را کمی جلوتر کشیدم و خیلی آروم کلید را چرخوندم و درو وا کردم تا اگر دخترکم خوابیده باشه، یه موقع با صدای در بیدار نشه. درو که باز کردم، دخترکم پرید جلوم؛ چیزی که اصلاً انتظارشو نداشتم! با صدای بلند، گفت: بابا تا حالا کجا بودی؟ هندوانه خریدی برام؟ از جواب دادن به سؤالش، طفره رفتم؛ خواستم موضوع رو عوض کنم. گفتم: شام خورده ای؟ بیا بریم باهم شام بخوریم و به مادرش گفتم چندتا تخم مرغ بندازه داخل روغن تا باهم بخوریم. سفره را پهن کردیم؛ من اصلاً میل به غذا نداشتم و به زور داشتم می خوردم فقط می خواستم ذهن دخترکمو از موضوع هندوانه و شب یلدا، دور کنم. دیگه خیلی دیروقت شده بود؛ دخترکم بعد خوردن چند لقمه، کنار سفره، سرشو گذاشت روی زانوم و خوابش برد. فردا که به محل کارم رفتم؛ یکی از همکارام گفت: دیروز، چرا هندوانه اتو نبردی؟ گفتم: چی داری می گی؟ کدوم هندوانه؟ موضوع چیه؟ چه هندوانه ای؟ گفت: مگه خبر نداشتی؟ دیروز، یه کامیون هندوانه آورده بودن؛ بیا این هم کلیدش؛ همه، سهمشو برده اند؛ برو تو هم هر چندتا می خوای بردار. من یه لحظه احساس کردم کلید مثلاً جایی مثل بهشت رو بهم دادن؛ خیلی خوشحال شدم؛ رفتم انبار را که باز کردم، با انبوهی از هندوانه های خیلی بزرگ و خوب، مواجه شدم؛ دقایقی را روی تپه هندوانه ها نشستم؛ با انگشتم، یکی یکی روی هندوانه ها می زدم؛ موسیقی خوشایندی، در فضا پیچیده بود؛ انتخاب، مشکل بود؛ دوتا از اون بزرگتراشو انتخاب کردم؛ مرخصی گرفتم و به خونه برگشتم؛ درو باز کردم؛ دخترکمو صدا زدم و باهم رفتیم اتاق و سه تایی شب یلدامونو که نه روز! یلدامونو با یه روز تأخیر، جشن گرفتیم. اون روز، خیلی خوش گذشت.»-   خاطره ای مستند، از یکی از فرماندهان دفاع مقدس.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2019 19:28:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندتا از توئیت های جدید من</title>
                <link>https://virgool.io/@hannaneh7.hannaneh7/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-fvv0o4tvbzcm</link>
                <description>* #دانش_آموزان اجازه داشتند هروقت، حوصله نشستن در #كلاس را نداشتند و يا ناراحتی خاصی داشتند، به #حياط بروند و به استادان هم سفارش كرده بودم تا مانع نشوند. همچنین، گفته بودم در كلاس، می توانند #غذا بخورند و آب بنوشند؛ کلاس های #هنرستان ما، یکی از #موفق ترین و #منظم ترين كلاس ها بود.** چندی پیش، جمع #سنّت و #مدرنیته رو از نزدیک، مشاهده کردم؛ سوار #تاکسی تلفنی شده بودم؛ راننده، یه پیرمردی بود؛ #بازنشسته یه اداره ای بود؛ گوشی هوشمندشو، داخل کیسه حمام، گذاشته بود!*** در برخی از جلسات پیشگیری از #مواد_مخدر شرکت می کنم؛ بعضاً، تعداد اینگونه جلسات، خیلی زیاد می شود؛ یک بار، بعد از اتمام جلسه، به یکی از اعضای ارشد شورا گفتم: «یک #معتاد، شاید #اعتیاد به مواد مخدر را ترک کند اما ماها، این جلسات را ترک نخواهیم کرد!!» و چه قدر خندید از ته دل.**** از مدیران ارشد استان بود؛ می گفت: «از یه کشور دیگه، مهمون داشتیم و من که در اون چند روز، بعضاً در #خانه حضور نداشتم و در #اداره بودم و یا در #جلسات که امکان پاسخ به #تلفن هم نبود، پرسیده بود: این کجاست؟ گفته بودن: در #جلسه.» روز آخر، بهم گفت: «ما را الکل خواهد کشت و شما را جلسات.»***** همکاری تعریف می کرد؛ می گفت: «مدتی بود #رژیم_غذایی گرفته بودم و چند کیلو، #وزن کم کرده بودم؛ توی خیابون، داشتم قدم می زدم که چند نفر از آشناها که داشتن از کنارم رد می شدن، حرفایی بینشون رد و بدل شد که من هم شنیدم؛ به همدیگه می گفتن: «می بینی؛ #بیچاره این هم #معتاد شد.» #حرف_مردم****** #دانشجو که بودم، می خواستم یه درخواست ارفاقی بکنم، یه هفته ای برنامه ریزی می کردم که چه جوری حرفمو به استاد برسونم؟ اما الآن چی؟ دیروز، دوستی رو دیدم؛ داشت مثلاً #پایان_نامه می نوشت؛ گفتم: چیزی نوشته ای؟ گفت: #استاد از خودمونه! عصری، می آد قلیون میوه ای؛ اونجا می بینیم همدیگه رو.******* وقتی یه معتاد، #هروئین مصرف می کنه یا چیزی شبیه به آن، تولید #دوپامین بالا می ره و لذت آفرین می شه؛ #مغز که تحت تأثیر این لذت قرار گرفته، فریب می خوره و فکر می کنه این سطح بالای دوپامین، طبیعیه؛ لذا با هیچ نصیحتی نمی شه جلوشو گرفت؛ واسه همینه که #نصیحت برای #معتاد تأثیری نداره.******** در خارج از کشور، به هنگام برگشت در #فرودگاه یا در هر جای دیگه ای، معمولاً #ایرانی جماعت را می شود از حجم بالای خریداش، تشخیص داد تا آنجایی که بعضاً می پرسند: «#فروشگاه دارید در #ایران؟ اینارو برای #فروش می برید؟» #خرید #مصرف_گرایی #برندهای_لباس #خرید_لباس********* امروز، روز #پژوهش بود؛ پژوهش، در تقویم هم اومده. در این روز، ممکنه برنامه هایی اجراء بشه و از چند نفر #پژوهشگر نمونه هم تقدیر بشه اما بعدش چی؟  مشکل اساسی ما در حوزه پژوهش، اینه که ماها #تحقیق می کنیم؛ اما خیلی خیلی کم منجر به #علم و #عمل و #تولید و #صنعت و #ثروت و #سرمایه می شن.********** امروز یه نفر داشت با یه ژستی و با یه غرور و تفاخری! به سیگارش، پک می زد؛ بهش گفتم: یه چیزی می گم؛ ناراحت نشی؛ سیگارو باید همراه با حقارت مصرف کرد نه همراه با افتخار؛ چون شما و امثال شما، واسه خاطر مشکلاتتون که نتونسته اید حلش کنین، به #سیگار پناه برده اید؛ این که دیگه پز نداره.</description>
                <category>Mohammad Reza Bagherpour</category>
                <author>Mohammad Reza Bagherpour</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 21:22:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>