<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های h.eb</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hannanehebadatkar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:15:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2092035/avatar/5z1llv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>h.eb</title>
            <link>https://virgool.io/@hannanehebadatkar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>~جانشین تو~</title>
                <link>https://virgool.io/@hannanehebadatkar/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%88-zyimgyvlewfu</link>
                <description>دستی روی آیینه خاک گرفته کشیدم، نگاهی به خودم انداختم این من نیستم. از زمانی که تو رفتی من هم خودم را گم کردم، راستش من تمام جانم را با پیکر بیجان تو زیر خاک دفن کردم. آیینه فریاد میزد:(( آن دختر شاد کو؟ آنکه برای هر چیزی، هر حرف، هر اتفاق ساده‌ای تا مدت‌ها حالش خوب بود کجاست؟ )) اما نمی‌دانم چه شد، در نیمه شبی بارانی رویاهایمان سوختند و از آن شب تمام زندگی من شده تکه سنگی که عکس تو روی آن است. بگذریم... من ندانستم از اول که تو بی‌مهر و وفایی . عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی . دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم . باید از تو بپرسند که چنین خوب چرایی؟     پدرم همیشه می‌گفت :(( کسی که خواب است را می‌توانی بیدار کنی اما کسی که خودش را به خواب زده را هیچگاه نمی‌توانی بیدار کنی، و این قصه توست تو خودت نمی‌خواهی خوب شوی. دخترکم؛ تمام آدم‌ها روزی می‌روند )). چرا هیچکس نمی‌فهمید من فقط تو رو از دست ندادم؟ بلکه با رفتن تو تمام جانم را به خاک سپردم. همین آینه‌ای که الان روبروی من ایستاده هم به من می‌گوید:(( تو هم می‌توانی خوب شوی)).  اما خوب شدن به چه قیمت حتی اگر بهای آن فراموش کردن تو باشد ؟     به خودم آمدم، کسی رو‌به‌رویم ایستاده بود، او را نمی‌شناختم . آیینه پرسید :(( کیستی؟ که تورا در این حال رها کرده؟ چرا رخت مشکی را از تنت در نمی‌آوری؟ چرا نمیفهمی او دیگر رفته است! باز نخواهد گشت و تو با این کارهایت خودت را ذره ذزه نابود می‌کنی. آدم هایی مثل او در این شهر زیاد اند! به خودت بیا... )). تمام این ها درست؛ تو باز نخواهی گشت! آدم هایی مثل تو در این شهر زیاد اند! اما .... [ با چراغی همه‌جا گشتم و گشتم در شهر  هیچ‌کس، هیچ‌کس اینجا به تو مانند نشد... هرکسی د دل من جای خودش را دارد! جانشین تو در این سینه خداوند نشد! خواستند از تو بنویسند شبی شاعر ها عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد ... ! ]* H.EB * پ.ن : شعر : فاضل نظری</description>
                <category>h.eb</category>
                <author>h.eb</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 22:12:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>~ گُنه از کیست ؟ ~</title>
                <link>https://virgool.io/@hannanehebadatkar/%DA%AF%D9%8F%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ckvvea3mnitu</link>
                <description>به نام نگارنده سرنوشت    یادت هست قبل از رفتنت پنجره را باز کردی؟ هنوز آن را نبستم چون گلدان‌هایت به امید همین نسیم خنکی که می‌وزد زنده‌اند. میخواهم گل‌هایت را تا روزی که باز می‌گردی نگه دارم، میدانم، چقدر گل‌هایت را دوست داشتی.یادت هست هر وقت باران می‌بارید، یا استکان چای پشت پنجره می‌نشستیم و برایم شعر می‌خواندی؟ ساعت‌ هاست خیرم به باران پشت پنجره، خاطرات آخرین روز بارانی در سرم تداعی می‌شود. همان روز که تو برایم شعر می‌خواندی و من با تو زمزمه می‌کردم ...[گُنه از کیست ؟ از آن پنجره ی باز ؟ از آن لحظه ی آغاز ؟ از آن چشمِ گنه کار ؟ از آن لحظه ی دیدار ؟ کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ، همه بر دوش بگیرم جای آن یک شب مهتاب ، تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم..] *H.EB* شعری از رحمان نصر اصفهانی</description>
                <category>h.eb</category>
                <author>h.eb</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 22:05:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>~ تو تنها آرزوی بر باد نرفته منی ~</title>
                <link>https://virgool.io/@hannanehebadatkar/%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%86%DB%8C-yx5rv3ndzcia</link>
                <description>به نام نگارنده سرنوشت    باد برگ درختان را جابجا می‌کرد و پرچم‌ها با وزش باد به حرکت در می‌آمدند من هم زیر سایه درختان قدم می‌زدم، درختانی که قامتشان خمیده بود اما هنوز شاخه‌هایش می‌خواستند سر به فلک بکشند. همینطور قدم می‌زنم که نمی‌دانم چقدر گذشت صدای مرا به خودم آورد.((چیزی گم کردی باباجان؟)) مات به اطرافم نگاه می‌کردم تلفیقی از بوی قهوه و کتاب به مشامم می‌رسید خیره به چهره پرسشگر او بودم که باز هم صدایش به گوشم رسید. (( چیزی گم کردی دخترم؟)) زمزمه ایی آرام از میان لبانم خارج شد :(( نمیدانم!)) همین را گفتم و مرا اینجا رها کرد. کاش مرا در اینجا رها نمی‌کرد کاش حرف هایم را می‌شنید.افکاراتم مرا به سوی حیاط کتاب فروشی کشاند نم نم باران پاییزی، هوای مه آلود، نسیم خنک هنگام باران، همه این‌ها می‌گفتند &quot;زندگی هنوز جریان دارد&quot;اما من در سکوت تنها در اینجا نشسته بودم همینطور که گیج به اطرافم نگاه می‌کردم کتاب روی میز نظرم را جلب کرد، کتاب را باز کردم و شروع به خواندن کتاب کردم.[ زمستان ۱۳۷۴ تولدت مبارک تنها آرزوی!من میدانی دخترکم، آرزوها متولد می‌شوند؛ بعضی‌هایشان قد می‌کشند و میوه می‌دهند. بعضی‌هایشان، نه، دود می‌شوند و گاهی بر باد می‌روند.  تو تنها آرزوی بر باد نرفته منی؛ آرزویی که بر آن تکیه کنم و دست‌های زندگی را روی شعله‌هایش گرم کنم. تو تنها آرزوی بر باد نرفته منی، تنها رود خشک نشده، تنها درخت تبرنخورده، تنها شهر ویران نشده، تنها سیب کرم نخورده، تنها باغ مریض نشده ام... ]*کتاب را با نشانه‌ای بر لابه لای برگ‌هایش بستم. نگاهم را می‌چرخوانم بین چهاردیواری کتابفروشی پرده‌هایش که با باد تکان تکان می‌خورند.یاد حرفای لبوفروش سر چهار راه افتادم [ دِ نه قربونت! این پاییز نه دلو تنگ میکنه؛ نه دلگیره! این پاییز دلکشه!دل‌کش...]*H.EB * پ.ن: اقتباس از کتاب ارتداد و نوشته های سرکار خانم نازین جعفرخواه.</description>
                <category>h.eb</category>
                <author>h.eb</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 22:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس کی میای عزیز دل من ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hannanehebadatkar/%D9%BE%D8%B3-%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%86-etfsjqj3x8a5</link>
                <description>به نام خداامروز رفتم مامان بابا رو ببینم خیلی وقت بود رفتی...جات خیلی خالیه، اتاقت سالهاست دست نخورده. مامان هر چند وقت یه بار با همون دستای چروکش برات تمیزش میکنه. اون فرش قرمزه رو یادته؟ همونکه وقتی میخواستیم بگیریم براش ذوق داشتی. یادته  تابستونه بابا برامون بستنی میگرفت؟ توهم مثل همیشه تا نصفشو رو همون فرشه خالی نمی کردی و فرش و سفید نمیکردی دست بردار نبودی؟ مامان بابا بخاطر تو اون فرش رو انداختن توی اتاقت. همون اتاق کوچولو جز یادگاری هایی هست که از خودت برامون گذشتی. اونجا به قول خودت سالهای سال جز مکان های امن برات بوده. هرچی میشد اول میرفتی توی پناهگاهت کلی فکر میکردی میومدی بیرون، امروز رفتم تو اتاقت... هنوز که هنوزه بوی تورو میداد، بعد سه چهار سال رفتنت. میدونی همچیش تورو یادم مینداخت؛ عکساتو دیدم، عکسایی که باهم گرفتیمشون همونا که قاب کردی زدی رو دیوارت، تا بودی کنارمون نفهمیدیم چجوری گذشت چجوری بزرگ شدی اصلا وایسا ببینم تو کی اینقدر بزرگ شدی عزیز دلم؟ جعبه چوبی­ایی که مامان بهت داد بود رو یادته؟ همون رو باز کردم ، تیله های رنگی رنگیت رو دیدم، عروسکایی که بابا برات خریده بود. غرق یادگاری هات بودم که چشم خورد به کفشت، همون کفشی که سفید بود اینقدر دوسش داشتی که هیچ جا نمی پوشیدی، میگفتی کثیف میشه. آفتاب از لا به لای پنجره ها می تابید. میدونی از وقتی رفتی دیگه هیچ وقت مثل قبل کنار هم جمع نشدیم. مامان هر روز گل هاتو آب میده، با خودش زمزمه میکنه : من میدونم دخترم بر میگرده، بزار وقتی میاد همجا مرتب باشه.همه به امید برگشتنت هستیم . پس کی میای عزیز دل من ؟ نمیگی دل ما برات تنگ میشه آخه خواهرم؟ امشب مامان بابا همش از تو می گفتن. همیشه هم بهت گفتم ولی بازم میگم، صد بار دیگم بهت میگم :دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود ...تا دل شب سخن از سلسلۀ موی تو بود. ^^ حنانه عبادت کار</description>
                <category>h.eb</category>
                <author>h.eb</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 13:54:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده خیالاتم</title>
                <link>https://virgool.io/@hannanehebadatkar/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%85-z3x3iyuvj0ks</link>
                <description>سلام به ساکنان جاده خیالاتم!امروز همین حوالی ام ...!چنار های خمیده ولیعصر، سنگفرش هایش. اما چرا همجا تاریک است؟ یک بار برای همیشه از خودم مبپرسم : چرا آن صبح امید نمی آید؟ چرا هنوز همجا تاریک است؟ در جواب خودم میگویم : چرا صبر نمیکنی؟ خورشید نزدیک است... . خورشید نزدیک است؟ پس چرا ابر های تاریک و تیره همه جارا برای خودشان کرده اند ؟ چرا خورشید بر اینها غلبه نمیکند؟ جوابی ندادم؛ نه بخاطر اینکه جوابی نداشتم، اتفاقا هزاران جواب در سرم کنار هم چیده شد تا بگویم اما صبر کردم همین اسمان تاریک و تیره جوابم را بدهد، چه زود هم جواب داد... . اینک صدای باران تمام فضای مغزم را پر کرده بود. دیگر صدای باران نبود، ندایی بود که میگفت : بعد از همه باران و آسمان تیره؛ خورشید پدیدار خواهد شد... .  باران بر خاطراتم می بارید و جوانه می زدند و سبز می شدندو خاطراتی که با باران می رویند با صدایش تداعی می شدند. هرچه بیشتر قدم می زدم، انها بیشتر مرور میشدند. اینقدر سرگرم بودم گه به تجریش رسیدم، هیچ وقت فکر نمیکردم ولیعصر من هم به تجریش ختم شود، امید داشتم بی انتهاست؛ اما... . از عالم خویش بیرون آمدم. اطرافیانم میگفتند : این دیوانگیست که از واقعیت دست بکشتم و در رویاهایم زندگی کنم، شاید آنها نمیدانند من این رویا را به واقعیت هایم ترجیح میدهم...!حنانه عبادت کار11 / 11 / 140125 : 00 بامداد</description>
                <category>h.eb</category>
                <author>h.eb</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 13:18:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادرم ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@hannanehebadatkar/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-rrtfnrkv2bv3</link>
                <description>به نام خداوند رنگین کمانآغاز :ساعت : 17:03تاریخ : 30 / 9 / 1401مادرم ایرانآخرین روز از آخرین ماه پاییز اولین سال قرن 14 , اولین شب از اولین زمستان اولین سال قرن 14ایرانم پر شده از زیبایی های که هر طرف را میپوشاند، سیستان، خوزستان، کردستان، گیلان، گرگان، مازندران، اصفهان و تهران ابهت ایرانم را نشان میدهد. سیستانم موطن زال، پدر رستم، پهلوان نامدار ایران باستان و خورستان خط مقدم و شهیدای دفای مقدس، حافظان مادرم ایران مرزبانانی که برای کشورشان از جان خود مایه گذاشتند و فدای این وطن شدند، جنگلهای گیلان؛ جنگلهایی که خداموند به آن عظمت داده است، دریای خزر یا گواهی بر زندگی انسان‌ها در ۷۵ هزار سال در  غارهای هوتو و کمربند، تمدن چند هزار ساله اصفهان و پایتخت ایران، تهران. هر کدارم از آنها جگر گوشه ایران اند.شهر پراز انسان های مختلف، عقاید مختلف، پوشش های مختلف و زبان مختلف. یکی کرد، یکی لر، یکی بلوچ ... . از جای جای کشورم هستند و شاید یکی ایرانی و یکی افغان باشد، یکی زیباست و یکی زشت. اما زشتی معنایی ندارد چون او هم از نظر خدای من زیباست که او را آفریده و این قانون خلقت است.من کیستم که بخواهم خلق مخلوق را نقض کنم؟امشب یلداست؛ اما خیلی ها در کنار ما نیستند، آرمان، آرشام ، محمدرضا، شهدای امنیت و شهدایی که این یلدا را مدیون انها هستیم، آنها نیستند تا ما باشیم، تا امنیت باشد، آنها نیستند ولی ما با یاد انها امشب را حشن میگیریم، اما من دختر ایرانم، فرزند این بوم و بر حافظ این فرهنگ واصالت. باز هم من مینویسم؛برای آرتین مینویسم امشب ،برای شاهچراغ،برای همدلی و اتحاد خانواده،امشب کنار همیم برای حفظ خاک اجدادی.ما وارثان و حافظان این خاکیم ولی مالکان اینجا نیستیم ما مسافران موقت این زمینیم، ایران تنها ارث ما برای نوادگانمان خواهد بود همانطور که تنها ارث نیکانمان برای ما است.بازهم نوشتم...برای تو نوشته ام برای آینده...از ما چه میماند؟جز چند تا تکه استخوان پوسیده و چند عکس و چند کاغذ.امشب که میگذرد...اما میخواهم بدانم سی سال دیگر چه جور از ما یاد میکنند؟ وقتی نام ما برده میشود چه میگویند؟ اگر چیزی نداشته باشند که مارا توصیف کنند.چه میگویند ؟این را مینویسم که...بماند به یادگار.ساعت : 18:42تاریخ : 30 / 9 / 1401پایان.حنانه عبادت کار</description>
                <category>h.eb</category>
                <author>h.eb</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 23:23:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردار دلها ...</title>
                <link>https://virgool.io/@hannanehebadatkar/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%A7-tyhayupg3vqj</link>
                <description>به نام خداوند رنگین کمانآغاز :ساعت : 17:10تاریخ : 7/ 10 / 1401تقدیم به سردار دلها، سردار شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانیاز ۱:۲۰ بامدادی که آسمانی شدید سه سال میگذرد.نوشته بود شهدا نگاه میکنند... . میبینید سردار؟ مگر نگفتی همه ما بچه هایت هستیم؟ دیدی با آرمانمان چه کردند؟ آنها‌ همانهایی بودند که میگفتیند برابری و برادری ، آرمان برادرتان نبود ؟ دیدی سردار ؟ آرمان سرباز انقلاب بود او هم برای ادامه راه امام رفت. دیدی که با فرزندان تو در شیراز چه کردند؟ کیانمان‌را دیدی که قبل از بال گشودنش پر پر شد؟ راستی، جای کیان پیش خدا رنگین کمان‌خوب است؟ به آرشام بگو نمیگذاریم آرتین احساس تنهایی کند. سردار ببین دشمنانمان هنوز از اسم تو میترسند.راه تو راه امام بود، راه آرمان راه تو بود و راه ما راه آرمان است. سردار میبینید؟ اینها همانهایی بودند که میگفتد : ما به دنبال انسانیت هستیم، اوج انسانیتشان هم نشان دادند که مامور وظیفه را به آتش کشیدند. تو گفتی جمهوری اسلامی ایران حرم است تو مدافع حرم بودی و رفتی به سرخی خون جوانان حرم قسم ماهم تا آخر مدافعیم و نمیگذاریم این حرم دیگر حرم نباشد به فرمان سید علی آماده ایم. ما شهید دادیم که ایندگان هرگز ننویسند : بعد از سردار حرم رفت و سید علی تنها ماند.حاجی شهدا نگا میکنند مگر‌نه ؟حاجی ببین ما میدانیم آزادی اینها یعنی تجزیه، تجزیه کردستان و‌ سیستان، حاجی نکند پرچم اما حسین (ع) رو به آتش بکشند... ، قرآن چه میشود؟ سردار بخدا قسم این حرم سوریه نمیشود. ماتا پایان می ایستیم... .سردار؟شهدا نگاه میکنند، مگرنه؟تو مظلومانه رفتی، ولی به افتخار شهادت رسیدی...  .ساعت : 22:01تاریخ : 7/ 10 / 1401پایان.حنانه عبادت کار</description>
                <category>h.eb</category>
                <author>h.eb</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 17:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>