<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حَنسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hansaho</link>
        <description>من فقط یه نقطه از خنساء کمتر دارم?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 15:53:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/28457/avatar/HzhcyP.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حَنسا</title>
            <link>https://virgool.io/@hansaho</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیش از نبرد</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-pqncjiyapxte</link>
                <description>عبدالله بن مسلم باهلی، عماره بن ولید و عمر بن سعد در نامه‌ای به یزید ورود و کارهای مسلم بن عقیل را گزارش دادند و از او خواستند نعمان بن بشیر را برکنار سازد و شخص دیگری را به جای او بگمارد.  پس یزید نامه‌ای به عبیدالله بن زیاد، والی بصره، نوشت و حکومت کوفه را نیز به او واگذار کرد. او را از کارهای مسلم و دستورات حسین آگاه کرد و دستور اکید داد تا مسلم  را دستگیر کرده و او را بکشد.  عبیدالله سریعاً  خود را برای سفر به کوفه آماده کرد.    حسین علیه السلام نامه ای به بزرگان بصره نوشت و آنها را به یکی از غلامان خود به اسم سلیمان و کنیه ابارزین داد تا به آنها برساند. در آن نامه‌ آنها را به یاری‌اش دعوت کرده‌بود و لزوم اطاعت از امام را یادآورشده‌بود. از جمله آن بزرگانی زید بن مسعود نهشلی و منذر بن جارود عبدی بودند.  یزید بن مسعود، بنی تمیم و بنیه حنظله و بنی سعد را فراخواند. چون حضور یافتند از آنها پرسید :(ای بنی تمیم! شخصیت و جایگاه خود و خانواده ام را در میانتان چگونه می‌بینید؟)  گفتند :(به‌به! به خدا قسم تو مثل ستون فقرات و اوج افتخارات ما هستی. نقطه پرگار دایره شرفی و در شرافت از همه ما جلوتری.)  گفت:( شما را به اینجا آوردم تا درباره قضیه‌ای مشورت کنیم و از شما کمک بگیرم.) گفتند:( به خدا سوگند تلاش می‌کنیم تا بهترین مشورت را ارائه دهیم. آن قضیه چیست؟)  گفت:( معاویه مرده است و به خدا قسم که مرگ او بسیار بی‌اهمیت است هرچند با مرگ او در خانه ظلم و گناه شکسته شد و پایه‌های ستم تضعیف شد. او فکر کرد که اگر بیعت با یزید را به مردم تحمیل کند، حکومتش را پایدار کرده است، که به خواسته‌اش نخواهدرسید. تلاش کرد اما ره به جایی نبرد. مشورت کرد اما رسوایی به بار آورد. پسرش یزید شراب خوار و سرآمد گناهکاران را علم کرد تا ادعای خلافت بر مسلمانان داشته باشد و بر آنها به زور و بدون رضایتشان حکمرانی کند. یزید با صبر اندک و دانش کم نمی تواند در راه حق قدم بردارد. به خداوند قسم راستین یاد می کنم که برای دین، جهاد با او از جهاد با مشرکین برتر است.  و این حسین پسر علی، پسر دختر رسول الله(ص) است. دارای شرافتی اصیل و تدبیر استوار. کسی که فضلی وصف‌ناپذیر و علمی بی پایان دارد. به خلافت از هر نظر، سابقه، سن و سال و قرابتش سزاوارتر است. با صغیر و کبیر به نیکی و احسان رفتار می‌کند. چه بزرگوار نگهبانی برای رعیت و چه نیکو امامی برای امت است.  خدا حجت را به وسیله او تمام کرد و موعظه‌اش را رساند. چشم خود را بر نور حق نبندید و در باطل سرگردان نباشید.  صخر بن قیس شما را روز جنگ جمل سرافکنده کرد،این ننگ را با یاری پسر رسول خدا(ص) از روی خود بشویید. به خدا قسم کسی از یاری او شانه خالی نخواهد کرد مگر آنکه خداوند حقارت را ارث اولادش و کم بودن سهم عشیره‌اش قرار دهد.  بدانید که من لباس جنگ پوشیده‌ام و زره بر تن کرده‌ام. هر که کشته نشود، می‌میرد. هر که فرار کند، از مرگ نمی تواند بگریزد.  رحمت خدا بر شما باد. پاسخ مرا بدهید.)بنی حنظله گفتند:( یا اباخالد! ما همواره تیرهای کمانت و سواران عشیره‌ات هستیم. اگر تیری را با ما بیندازی به هدف خواهد خورد. اگر به همراه ما وارد جنگ شوید پیروز خواهی بود. به خدا قسم به هر دریایی فرو روی با تو خواهیم بود و با هر سختی که مواجه شوی با آن رو به رو خواهیم شد. به خدا سوگند با شمشیرهایمان یاور تو خواهیم بود. بدن های ما، سپر تو  خواهد شد. هر تصمیمی که گرفتی اجرا کن.)  بنی‌سعد گفتند:( یا اباخالد! در نظر ما منفورترین چیز مخالفت با تو و خارج شدن از رای توست. اما صخر بن قیس به ما دستور داده بود که جنگ را ترک کنیم و ما هم دستور را ارج نهاده ایم و عزت ما همچنان باقیست.  به ما مهلت بده تا مشورت کنیم و بعد نتیجه را به تو بگوییم.)  بنی‌تمیم گفتند:( یا اباخالد! ما خویشاوندان تو و هم پیمان با تو هستیم. راضی نیستیم که تو خشمگین شوی و در جای خود باشیم در حالی که کوچ کرده‌باشی. امر، امر توست. ما را بخوان تا فورا اجابت کنیم و دستور بده تا اطاعت کنیم. اختیار ما با توست هر تصمیمی که بگیری.)  یزید بن مسعود گفت:( ای بنی‌سعد! به خدا قسم اگر از این کار فروگذارید، خداوند شمشیر هایتان را پایین نخواهد آورد و همیشه با یکدیگر در جنگ و قتال خواهید بود.)سپس نامه‌ای به حسین(ع) نوشت:  بسم الله الرحمن الرحیم  اما بعد، نامه‌ات به من رسید و خواسته ات را فهمیدم. دانستم که مرا به چه چیزی دعوت کرده‌ای که اقبال خود را در اطاعت تو و سعادت را در سهمم از یاری تو به دست آورم.  خدا هیچگاه زمین را از عامل به خیر و راهنمای نجات خالی نمی‌گذارد و شما حجت خدا بر خلق او و امانت او در زمینش هستید. شاخه‌های پربار درخت‌ زیتون احمدیه هستید که پیامبر(ص) ریشه آن است. تشریف بیاورید که مرغ سعادت همراه شماست.  گردن بنی‌تمیم را برای خدمت به تو پایین آوردم. آنها از شتر تشنه به هنگام رسیدن به آب، به اطاعت از تو حریص‌تر اند.  بنی‌سعد را نیز مطیع تو کرده‌ام و برایت سینه‌شان را از آلودگی‌ها چنان با باران زلال شسته‌ام که می درخشد.)  حسین علیه السلام که این نامه را خواند گفت:( خداوند در روز ترس تو را ایمن دارد. عزیزت گرداند. روز تشنگی بزرگ سیرابت کند.)وقتی ابن مسعود آماده حرکت به سمت یاری حسین(ع) شد، خبر شهادت حضرت به او رسید. از اینکه توفیق نصرت امام از دست او رفته بود بسیار بی‌تابی می‌کرد.  اما منذر بن جارود، نامه و پیک را تسلیم عبیدالله بن زیاد کرد چون می ترسید این هم یکی از دسیسه‌های ابن زیاد باشد. از سویی بحریه، دختر منذر، نیز همسر عبیدالله بود. ابن زیاد پیک امام(ع) را به دار آویخت.  سپس بر روی منبر رفت و خطبه ای خواند. مردم بصره را از مخالفت ترساند و شورشگران را تهدیدکرد.٧محرم١۴۴١</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 21:31:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش از نبرد</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-fee8shjvzm3b</link>
                <description>خبر رسیدن حسین(ع) به مکه و سرباز زدن او از بیعت با یزید به اهالی کوفه رسید. مردم کوفه در خانه سلیمان بن صرد خزاعی جمع شدند. وقتی همگی به آنجا رسیدند، سلیمان برخاست و خطبه ای خواند. در آخر خطبه‌اش گفت:( شیعیان! حتماً دانستید که معاویه هلاک شده، نزد پروردگار خودش رفته و نتیجه اعمالش به او عرضه شده است.  حال پسرش یزید بر مسند او تکیه زده است و این حسین بن علی(ع) است که با او مخالفت کرده و از شر طاغوتیان آل ابی سفیان به مکه رفته است. شما شیعیان او هستید و قبل از آن شیعه پدرش بوده اید. امروز او به یاری شما نیاز دارد. اگر خود را یار او می‌دانید و با دشمن او مجادله خواهید کرد، برایش نامه‌ای بنویسید. ولی اگر می‌ترسید که در این راه سستی به خرج دهید، این مرد را گرفتار فریب خود نکنید.) سپس برای حسین(ع) چنین نوشت:بسم الله الرحمن الرحیمبه حسین بن علی امیرالمومنین (ع) از طرف سلیمان بن صرد خزاعی، مسیب بن نجبه، رفاعة بن شداد، حبیب بن مظاهر، عبدالله بن وائل و دیگر شیعیان با ایمان او. سلام خدا بر تو باد. اما بعد، سپاس خدایی را که دشمن تو و دشمن دیرین پدرت را در هم شکست. دشمن ستمکار کینه‌جوی خودکامه‌ای که حق این امت را با زور به دست گرفت و اموالشان را غصب کرد و بدون آنکه رضایت دهند امیر آنها شد. نیکان را به قتل رساند و بدان را بر جای گذاشت. مال خدا را میان ظالمان و سرکشان قرار داد. از رحمت خدا دور شود همانطور که قوم ثمود اینچنین شدند. حال امام ما کسی جز تو نیست. نزد ما بیا. باشد که خداوند ما را به وسیله تو به حق جمع‌سازد. نعمان بن بشیر در دارالعماره است ولی ما هیچ نماز جمعه و جماعتی با او نمی‌خوانیم و در روزهای عید همراه او نیستیم. اگر به ما برسد که قبول کرده‌ای، او را بیرون می کنیم تا به شام برود. سلام و رحمت و برکت خدا بر تو و بر پدرت باد یابن رسول الله. لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیمسپس نامه را فرستادند. دو روز بعد گروهی دیگر را با صدوپنجاه نامه که پای آنها یک یا دو یا سه و یا چهار امضا بود، و در آنها از حضرت می خواستند به کوفه بیایند، را روانه کردند. با این حال ایشان پاسخ نامه ها را نمی‌دادند. تا جایی که در یک روز ششصد نامه آمد. نامه ها پی درپی می‌رسیدند به‌حدی که تعداد آنها به دوازده هزار رسید. آخرین نامه را هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبدالله حنفی از اهالی کوفه برای حضرت آوردند که در آن چنین نوشته شده‌بود:بسم الله الرحمن الرحیمبه حسین ابن علی امیرالمومنین(ع) از طرف شیعیان او و شیعیان پدرش امیرالمومنین(ع) اما بعد، مردم منتظر تو هستند و رای و نظری به جز تو ندارند. پس سریعاً به سمت ما بشتاب یابن رسول الله. باغ ها سرسبز، میوه‌ها رسیده، زمینها پر از گیاه و برگ درختان اند. قدم سر چشم ما بگذار تا سپاهی را برای عرض خوشامدگویی به بدرقه‌ات بفرستیم. سلام و رحمت و برکت خدا بر تو و بر پدرت باد. حسین(ع) از هانیه بن هانی سبیعی و سعید بن عبدالله حنفی پرسید:( به من بگویید چه کسانی این نامه را نوشته‌اند و به شما داده‌اند تا به من برسانید؟) گفتند:( شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، یزید بن حارث، یزید بن رویم، عروة بن قیس، عمر بن حجاج و محمد بن عمیر بن عطارد.) حسین علیه السلام برخاست. بین رکن و مقام دو رکعت نماز خواند و از خدا خواسته در این مسئله خیر و صلاح را مقدر کند. سپس مسلم بن عقیل را فراخواند و او را از وضع کنونی مطلع کرد. نامه ها را پاسخ داد، وعده عزیمت به کوفه داد و افزود:( پسر عمویم، مسلم بن عقیل، را نزد شما می‌فرستم تا مرا از رای و نظر شما آگاه سازد.) مسلم نامه را به کوفه برد. وقتی مردم از وجود نامه باخبر شدند، بسیار شادمان گشتند و مسلم را به خانه مختار بن ابوعبیده ثقفی بردند. شیعیان رفت‌وآمد زیادی به آنجا پیدا کردند. همگان که جمع شدند، مسلم نامه حسین(ع) را برای آنها خواند در حالی که آنها می گریستند و هجده هزار نفر با او بیعت کردند.۶محرم١۴۴١</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2019 23:28:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش از نبرد</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-fcylzurtcoqz</link>
                <description>در ماه رجب سال ۶۰ هجری، که معاویه بن ابوسفیان هلاک شد، یزید بن معاویه نامه ای به حاکم مدینه، ولید بن عتبه، نوشت و به او دستور داد تا از اهالی مدینه مخصوصاً حسین بن علی (ع) بیعت بگیرد و به او گفت:( اگر از این کار سر باز زد گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست.)  ولید، مروان بن حکم را احضار کرد. خواست با او درباره این قضیه مشورت بگیرد.  مروان گفت:( او قبول نمی‌کند ولی من اگر جای تو بودم گردنش را می زدم.)  ولید گفت :(کاش هرگز وجود نداشتم و به دنیا نمی آمدم.)  سپس کسی را به دنبال حسین(ع) فرستاد. حسین(ع) با سی نفر از مردان خانواده و دوستانش نزد ولید رفت.  ولید خبر مرگ معاویه را به حضرت داد و پس از آن بیعت یزید را بر ایشان عرضه کرد.  فرمود:( ای امیر! بیعت که پنهانی نمی شود! فردا که همه مردم را دعوت کردی، ما را هم دعوت کن.)  مروان گفت:( امیر! عذرش را مپذیر. او بیعت نکرده گردنش را بزن.)  حسین (ع) عصبانی شد و گفت:( وای بر تو پسر زرقاء( زن کبود چشم)! به گردن‌زدن من دستور دادی. دروغ گفتی و به خدا که رذالتت را آشکار کردی.)  سپس رو به ولید کرد و فرمود :(امیر! ما اهل بیت نبوت و معدن رسالتیم. آستان ما محل رفت و آمد فرشتگان است. خداوند با ما آغاز فرمود و با ما خاتمه خواهد بخشید. یزید مردی فاسق و شراب خوار است. او قاتل جانهای محرمه است و ابایی از گناه آشکارا ندارد. او شایستگی این جایگاه خلافت را ندارد. همچون منی با مثل او بیعت نمی کند.  تا صبح صبر می‌کنیم و شما هم تا صبح صبر کنید تا ببینیم کدام یک از ما بر خلافت و بیعت حق دارد.)  و از آنجا رفت.  مروان به ولید گفت:( به حرف من گوش ندادی!)  جواب داد:( وای بر تو مروان! با این مشورت، راه از دست دادن دین و دنیای مرا نشان دادی. به خدا قسم دوست ندارم فرمانروای سراسر دنیا باشم در حالی که حسین را کشته‌ام. به خدا قسم گمان نمی کنم خون حسین به گردن کسی باشد و خفیف المیزان خدا را ملاقات نکند، خداوند در روز قیامت به او نگاهی نخواهد انداخت، او را پاک نخواهد کرد و برایش از عذاب الیم است.)صبح فرا رسید. حسین(ع) از خانه اش خارج شد تا اخبار را بشنود. مروان را دید و مروان گفت:( یا اباعبدالله! نصیحت مرا گوش کن که ارشاد شویم.)  حسین گفت:( چه نصیحتی؟ بگو تا بشنوم!)  گفت :(با امیرالمؤمنین، یزید، بیعت کن. خیر دین و دنیایت در همین است.)  حسین گفت:( انا لله و انا الیه راجعون. باید با اسلام خداحافظی کرد اگر یزید رهبر امت شود! از رسول خدا(ص) شنیدم که می فرمود:( خلافت بر آل ابی سفیان حرام است.)) سخن میان حسین(ع) و مروان طول کشید تا بدانجا که مروان عصبانی شد و با خشم بازگشت.  روز بعد، سوم شعبان سال شصت، حسین به سمت مکه رهسپار شد و شعبان، رمضان شوال، ذی‌القعده را در آنجا اقامت کرد.  عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبیر به محضر حضرت آمدند و از ایشان خواستند که منصرف شوند.  به آنها فرمود:( رسول الله(ص) مرا به این کار فرمان داده‌اند و من اجرایش کردم.)  ابن عباس خارج شد در حالی که می گفت:( واحسینا!)  عبدالله ابن عمر خدمت حضرت آمد و خواست ایشان را به صلح و سازش با گمراهان رهنمون و از جنگ و خونریزی بر حذر دارد.  به او فرمود:( یا ابا عبدالرحمن! آیا ندانستی که دنیا چقدر در نزد خدای متعال، پست و حقیر است؟  به اندازه ای که سر یحیی بن زکریا به زنازاد‌ه‌ای از زنازادگان بنی اسرائیل هدیه داده شد.  آیا ندانستی که بنی اسرائیل از سپیده دم تا طلوع خورشید، هفتاد نبی را به قتل می‌رساندند، سپس در بازارها چنان به خرید و فروش مشغول می‌شدند که گویی اتفاقی نیفتاده است. خداوند برای عذاب آنها شتاب نکرد، بلکه به آنها مهلت داد و بعد از آن عزیز مقتدر، آنها را به کیفر سختی دچار کرد.  از خدا بترس اباعبدالرحمان! دست از یاری من برندار.)۵محرم١۴۴١</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2019 20:14:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش از نبرد</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-bdcztqrgsy7s</link>
                <description>حسین علیه السلام پنجم شعبان سال چهارم هجری به دنیا آمد.  برخی گفته‌اند روز سوم شعبان بود و برخی نیز گفته‌اند اواخر ربیع الاول سال سوم هجری بود. نقل‌های دیگری نیز وجود دارد.  ام‌فضل، همسر عباس _که درود خدا بر آنها باد_ گفته است :(قبل از تولد حسین (ع) خواب دیدم که گویی تکه‌ای از گوشت رسول الله(ص) بریده شد و در دامن من انداخته شد.  خواب را برای پیامبر تعریف کردم. فرمودند:( خواب خوبی بود اگر رویایت رخ دهد. فاطمه به زودی پسری خواهد آورد و من او را به تو خواهم سپرد تا دایه‌اش باشی.)  ام‌فضل گوید:( همین طور هم شد.)  روزی حسین را نزد رسول خدا(ص) بردم و او را روی دامان پیامبر گذاشتند. قطره‌ای از ادرار او روی لباس پیامبر چکید. او را نیشگون گرفتم و گریه‌اش آمد. پیامبر(ص) فرمودند:( آرام ام‌فضل! لباس من شسته می‌شود، اما تو فرزند مرا آزردی.)) ادامه‌داد:( حسین را در دامان جدش رها کردم و رفتم که برای ایشان آب بیاورم وقتی بازگشتم، دیدم که رسول خدا گریه می‌کنند. پرسیدم:( چرا گریه می کنید یا رسول الله؟)  فرمودند:( در این لحظه جبرئیل آمد و به من خبر داد که امت من این فرزندم را خواهند کشت. خداوند شفاعت مرا در روز قیامت شامل آنها نخواهد کرد.))  راویان حدیث نقل کرده‌اند:( وقتی حسین(ع) یک سالش تمام شد، دوازده فرشته بر پیامبر فرود آمدند. یکی از آن ها شکل شیر بود و دومی به شکل گاو نر، سومی به شکل اژدها، چهارمی به شکل آدمیزاد و هشت فرشته دیگر به شکل‌های مختلف.  صورت هایشان برافروخته و درهم رفته و چشم‌هایشان گریان بود. بالهایشان را باز کرده بودند و می گفتند:( ای محمد! بر سر فرزندت، حسین بن فاطمه، همان خواهد آمد که قابیل بر سر هابیل آورد. اجری مانند هابیل به او خواهد رسید و گناهی مثل قابیل بر دوش قاتلش خواهد بود.)  در آسمانها فرشته‌ای باقی نماند مگر آن که بر پیامبر نازل شد، سلام داد، در عزای حسین(ع) تسلیت گفت و خبر داد از پاداشی که به او داده می‌شود و تربتش را بر حضرت(ص) عرضه کرد.  پیامبر فرمود:( خدایا ذلیل کن هر که او را خوار کند و بکش هر که او را بکشد و قاتلش را به مرادش نرسان.)چون حسین دو ساله شد، پیامبر به سفر رفت. در راه توقف کرد و اشک از چشمانش فرو ریخت. از ایشان سبب را پرسیدند. فرمود:( جبرئیل مرا از زمین رود فرات آگاه کرد که به آن کربلا گفته می‌شود. فرزندم، حسین بن فاطمه، در آنجا کشته خواهد شد.)  پرسیدند:( چه کسی او را خواهد کشت؟)  رسول خدا (ص) گفتند:( مردی به اسم یزید. گویی محل شهادت حسین و مزارش را میبینم.)  سپس اندوهگین از آن سفر بازگشتند. بالای منبر رفتند، خطبه خواندند و وعظ کردند در حالی که حسن و حسین نزدش بودند.  تا خطبه تمام شد، دست راستشان را بر سر حسن(ع) و دست چپش را بر سر حسین(ع) گذاشتند، سرشان را به آسمان بلند کردند و گفتند:( خدایا! همانا محمد بنده تو و فرستاده تو ست. این دو پاک ترینِ خاندان من و برگزیدگان نسل و آل من هستند که آنها را پس از خود در بین امتم بر جا خواهم گذاشت. جبرئیل مرا خبر داده که این فرزندم کشته و خوار خواهدشد. خدایا! این شهادت را بر او مبارک فرما و او را از سروران شهیدان قرار بده. خدایا! برکت را در قاتلش و آنکه او را خوار خواهد کرد قرار مده.)  مردم در مسجد ضجه می‌زدند و گریه می‌کردند.  پیامبر فرمودند:( آیا گریه می کنید ولی یاری‌اش نخواهید کرد؟)  سپس با روی برافروخته بازگشتند و خطبه کوتاه دیگری خواندند در حالی که از چشمانشان اشک جاری شده‌.بود.   فرمودند:( ای مردم! من بعد از خودم در میان شما دو چیز گرانبها خواهم گذاشت: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم.  با آب و خاک من آمیخته شده‌اند و ثمره‌ی من هستند. آنها هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اینکه در حوض بر من وارد شوند، در حالی که من هم منتظر آنها هستم.  من هیچ چیزی از شما نمی خواهم، مگر چیزی که خداوند به من امر کرده‌است از شما بخواهم و آن دوستی با نزدیکان و خویشان من است.  مراقب باشید فردای قیامت وقتی مرا در کنار حوض ملاقات می‌کنید، مبادا با عترتم دشمنی کرده‌باشید و به آنها ظلم کرده‌باشید و آنها را کشته‌باشید.بدانید که روز قیامت سه پرچم از این امت به من بازگردانده خواهدشد: پرچمی سیاه و تیره که فرشتگان از آن خواهند ترسید. برمن توقف خواهدکرد.  می‌پرسم:( شما که هستید؟)  نامم را فراموش می‌کنند و می‌گویند:( ما خداپرستانی از مردم عرب هستیم.)  به آنها می‌گویم:( من احمد پیامبر عرب و عجم هستم.)  می گویند:( ما از امت تو هستیم یا احمد!)  به آنها می‌گویم:( بعد از من، چگونه با عترت من و کتاب پروردگارم رفتار کردید؟)  می گویند:( کتاب را ضایع کردیم و عترت تو را کوشیدیم که با حرص از روی زمین برداریم.)  از آنها روی برمی گردانم. آنها نیز با روی سیاه و تشنه باز می گردند. پرچم دیگری می‌آید که از اولی سیاه‌تر است.  از آنها می‌پرسم:( چه کردید با ثقلین اکبر و اصغر: کتاب پروردگارم و خاندانم؟)  می گویند:( با ثقل اکبر مخالفت کردیم و اما میراث اصغرت، آنها را خوار و تا جای ممکن پاره پاره کردیم.)  می‌گویم:( از من دور شوید.)  آنها هم با روی سیاه و تشنه می‌روند.  پرچم سوم می‌آید که از آن نور تابیده می‌شود.  می‌پرسم:( شما چه کسانی هستید؟)  می‌گویند:( ما اهل کلمه توحید و تقوا هستیم. ما امت محمد ایم. ماییم باقی مانده اهل حق، حاملان کتاب پروردگارمان. حلالش را حلال و حرامش را حرام دانستیم.  دوستدار خاندان پیامبر بودیم و آنها را یاری رساندیم همانطور که خود را یاری می‌کردیم و در رکاب آنها با دشمنان‌شان جنگیدیم.)  به آنها می‌گویم:( بشارت باد بر شما که من پیامبرتان محمد هستم!  به راستی که شما در دنیا همان بودید که توصیف کردید.)  آنها را از حوض خود سیراب خواهم‌کرد. آنها با رویی گشاده و سیراب به بهشت خواهند‌رفت و تا ابد در آنجا جاودانه خواهندماند.  گفته می‌شود که ذکر کشته شدن حسین(ع) بر زبان مردمان جاری شده بود و همه او را بزرگ می‌دانستند و مقدمش را گرامی می‌داشتند.۴محرم١۴۴١</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 20:36:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من می‌گویم، شما بگریید.</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%DB%8C%DB%8C%D8%AF-wn0gfopnuqrv</link>
                <description>ای اهل بصیرت! ای تیزبینان خردمند! ذکر مصیبت این خاندان را در میانتان برقرار سازید. شما را به خدا بر این تنهایی در عین زیاد بودن دشمنان نوحه سردهید. با اشک و اندوه همدرد آنها باشید و در تاسف بمانید که نتوانستید آنها را یاری رسانید. زیرا که جان های آنها امانت خیرالانام بود و میوه دل پیامبر(ص) بودند و نور چشم زهرای بتول(س). کسی که پیامبر با لبهای مبارکش دندانهای آنها را می بوسید و پدر و مادر آنها را از امتش برتر می دانست.  اگر شکی از احوالات آنها در دل داری، از سنت پیامبر و آیات قرآنی بپرس/ عادلترین شاهدان که فضایل آنها را به تفصیل بیان کردند/ وصیت پیامبر را که جبرئیل آورد درباره آن هاست.  مردمان چگونه بعد از گذشت اندک زمانی احسان جد آنها را با کفران جواب دادند؟  و چگونه خاطر پیامبر را با آزار دادن میوه دلش مکدر کردند؟ و چگونه با ریختن خون فرزندش منزلت او را تحقیر کردند؟  کجاست جایی که وصیت پیامبر درباره عترت و خاندانش مورد قبول باشد؟  چه جوابی خواهند داد وقتی او را ببینند و از آنها سوال شود؟ امت هرچه پیامبر بنا کرده بودند را ویران کردند و ندای مظلومیت اسلام بلند شد.  خدایا! به تو پناه می بریم از قلبی که بعد از یاد آنها به درد نیاید. شگفت از غفلت مردمان! اهل اسلام و ایمان چه عذری دارند درباره کوتاهی کردن از حزن و اندوه؟  آیا ندانستند که محمد دردمند است و در پی خونخواهی؟ و حبیبش به خاک افتاده است؟ و فرشتگان به او در این مصیبت تسلیت می گویند؟ و انبیا در این غم با او شریک هستند؟  پس وفاداران به پیامبر چرا با او در گریستن همراه نیستید؟تو را به خدا قسم دوستدار فرزند زهرا! با دختر پیامبر در عزای آن پیکرهای به خاک افتاده نوحه کن و اشک بریز. بر پادشاهان اسلام گریه کن. شاید پاداش کسانی را دریافت کنی که در این مصیبت همدردی کردند و در روز حساب رستگار شوی.  که از مولای ما امام محمد باقر علیه السلام نقل شده است که امام زین العابدین(ع) فرمودند:( هر مومنی که چشمانش به خاطر کشته شدن حسین(ع) پر از اشک شود آنچنان که بر گونه اش جاری شود خداوند او را در خانه های از بهشت سکونت دهد.  هر مومنی که به خاطر آزاری که دشمنان در دنیا بر ما روا داشتند گریه کند، خداوند او را در منزل صدق جای دهد.  و هر مومنی که در راه ما از دشمنان ما در دنیا آسیب ببیند، خدا آسیب را از او برطرف می سازد و او را از آتش جهنم در امان می دارد.)  از مولای ما امام صادق علیه السلام روایت شده است:( کسی که در نزد او ذکر ما گفته شود و اشکی هر چند به اندازه بال مگس از چشمش روان گردد، خداوند همه گناهان را می آمرزد هرچند به اندازه کف دریا باشد.)  از خاندان رسول خدا روایت شده است:( هرکه در مصیبت ما گریه کند و صد نفر را بگریاند بهشت برای او تضمین شده است. هرکه بگرید و  پنجاه نفر را بگریاند بهشت برای او واجب است. هرکه بگرید و سی نفر را بگریاند بهشت برای اوست. هرکه بگرید و بیست نفر را بگریاند از اهل بهشت است. هر که بگرید و ده نفر را بگریاند بهشت را دارد. هرگز بگیرید و یک نفر را بگریاند بهشت بر او واجب می‌شود. هر که خود را به گریه بزند بهشت برای اوست.)مولف این کتاب، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن طاووس الحسینی، میگوید: (بیشترین انگیزه من برای نگارش این کتاب این بوده‌است که من قبلاً کتاب های مصباح الزائر و جناح المسافر را جمع آوری کرده بودم. دیدم که شامل بهترین زیارتگاه‌ها و برترین اعمال زیارت هستند و هر که آن را داشته باشد از چراغ دیگری به هنگام زیارت و کتاب‌های بزرگ و کوچکِ دیگر بی نیاز است. دوست داشتم که حامل آنها موقع زیارت سیدالشهدا(ع) مقتلی نیز همراه داشته باشد برای همین این کتاب را ضمیمه آنها کردم و با توجه به وقت اندک زوار تا جای ممکن کوتاه نوشتم و همین قدر هم کافی است که درهای حزن را بر خواننده باز کند و مومنان را رستگار سازد.  در قالب این کلمات  روح معانی  را قرار دادیم و اسم آن را گذاشتم اللهوف علی قتلی الطفوف (آه‌های سوزان بر شهیدان کربلا) و در سه بخش آن را نگاشتم.  از خداوند رئوف مالک یاری می طلبم.٣محرم١۴۴١</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2019 21:35:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من می‌گویم، شما بگریید.</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%DB%8C%DB%8C%D8%AF-ftjnydsdwloj</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده بخشایشگرسپاس خدایی را که از دوردستِ اندیشه‌ها بر بندگانش متجلی شد.خدایی که با منطق کتاب و سنت، پرده از خواسته‌اش برداشت.همان خدایی که اولیاء خودش را از آلوده‌شدن به دنیا حفظ کرد و آنها را به انوار سرور بالا برد.اینچنین نکرد چون آنها را از دیگر خلائق برتر می‌داند یا بخواهد آنها را به راه‌های امن پناه دهد، بلکه آنها را پذیرای الطاف و شایسته‌ی صفات نیک یافت. برای همین راضی نشد که آنها به ریسمان بیهودگی وصل باشند و به آنها توفیق داد تا به کمال اعمال آمیخته شوند.تا جایی که جان‌هایشان از غیر خدا بریده شد و ارواح آنها بلندای رضایت او را شناختند. دل‌های آنان به سایه‌ی او متمایل شد و آرزوهایشان به کرم و فضل او روی آورد. در آنها شادمانیِ رسیدن به آخرتش را می‌بینی و اثر شفقت از بزرگی دیدار او را می‌یابی.شوق آنها از نزدیک شدن به خواسته‌‌ی او پایانی ندارد و میل آنها با دستورات او همراه است. گوشهایشان پذیرای اسرار الهی و دل‌هایشان از شیرینی یاد خدا شادمان است.خداوند آنها را به اندازه ایمانشان تحیت فرستاد و از خزانه‌ی بی پایانش با مهربانی به آنها بخشید.چه کوچک است نزد آنها هر آنچه که بخواهد دل را از جلال حق بازدارد و به خود مشغول سازد و چه راحت است برای آنها که ترک کنند هر آنچه مانع وصل می‌شود. تا بدانجا که از انس با کرم و کمال او لذت می‌برند و خداوند نیز لباس هیبت و جلال به آنها می‌پوشاند.وقتی دریابند که زندگی آنها مانع از پیروی خواسته‌ی خدا و ماندن‌شان در این دنیا فاصله‌ای بین ایشان و بخشش‌های او ست، بی درنگ جامه‌ی ماندن از تن برمی‌کنند و به درهای دیدار خدا میکوبند و لذت می‌برند از اینکه جسم و جان‌شان را دربرابر شمشیرها و نیزه‌ها عرضه دارند.اوج این شرافت به قدری ست که کربلاییان در جانفشانی از یکدیگر سبقت می‌گرفتند و خود را آماج نیزه‌ها  و شمشیرها قرار می‌دادند.سید مرتضی علم‌الهدی (رض) چه نیکو درباره آنها سروده است:(جسم آنها بر ریگ‌های سوزان/جان آنها مهمان خداوندهرچه زیان بنظر میرسد، برای آنها منفعت شد/ قاتل ایشان را با شمشیر زنده کرد.) و اگر شیوه‌ی کتاب و سنت نبود که لباس بی‌تابی و مصیبت برای از بین رفتن نشانه‌های هدایت و بنیان‌گذاری پایه‌های گمراهی و تأسف از سعادتی که بدست نیاوردیم و تاثر از شهادت آنها بپوشیم، در برابر این نعمت بزرگ پیراهن شادی و بشارت به تن میکردیم. اما از آنجایی که در عزای بر این مصیبت رضایت سلطان روز معاد است و بندگان نیکوکار غرضی دارند، ما نیز جامه‌ی ناله پوشیدیم و با اشک ریختن انس گرفتیم. به چشم های خود گفتیم بی وقفه بگریید و به دل‌های خود گفتیم مثل زنانِ فرزندمرده ناله سر دهید. زیرا که امانت‌های پیامبر مهربان(ص) در آن روز مباح شمرده‌شد و وصیت او درباره‌ی اهل حرم و فرزندانش به دست امتش و دشمنانش از بین رفت. خداوندا! به تو پناه می‌بریم از این وقایع جانگداز که قلب را جریحه‌دار می‌کند و بلاهایی که فریاد می‌شوند و از سینه بیرون می‌آیند و گرفتاری‌هایی که هر گرفتاری پیش آنها کوچک می‌آید و رخدادهایی که مرکز تقوا را پراکنده می‌کند و تیرهایی که خون رسالت را ریخت و دست‌هایی که خاندان بلندمرتبه را به اسیری برد و مصیبتی که هر بزرگی را سرافکنده کرد و بلایی که جان‌های بهترین خانواده را گرفت و شماتتی که دست شیرمردان را بست و فاجعه‌ای که به جبرئیل رسید و واقعه بزرگی که بر پرودگار عظیم، گران آمد.و چرا چنین نباشد؟ گوشت رسول خدا برهنه بر روی شن‌ها افتاد و خون شریف او با شمشیر گمراهان ریخته‌شد و صورت دخترانش در مقابل چشمان شتررانان و شماتتگران عیان شد و لباس‌شان در برابر هر ناطق و صامتی به تاراج رفت و آن بدن‌های معظم عریان بر خاک افتاده بود.مصیبت‌ها خاندان پیامبر (ص) را پراکنده کرد/و در قلب هدایت تیر آن اخت تا آن را بکشد.و زنان چنان ناله سردادند که/ آتش حزن را شعله بخشیدند .ایکاش فاطمه (س) و پدرش می‌توانستند ببینند چه بر سر دختران و پسرانش آمده:از آنها به یغما بردند، مجروح‌شان کردند، به زنجیر اسارت کشیدند و سرشان را بریدند.و دختران خاندان نبوت: گریبان چاک، عزیز از دست داده، موهایشان پریشان، از پرده‌ها بیرون آمده و سیلی به چهره می‌زنند، نوحه و زاری می‌کنند درحالی که حامی و سرپرستی ندارند...٢محرم١۴۴١</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2019 10:43:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-e1xiipedlm0b</link>
                <description>سلام. بعد از یه مدتی دوباره اومدم. غیبت من البته چند دلیل داشت. علاوه بر مسائل شخصی البته، بدقلقی ویرگول خیلی مانع اتمام کارم شد. نه میتونستم عکس آپلود کنم،نه میتونستم نوشته‌ی دوستان رو بخونم و گاهی نمیتونستم پست بذارم.  علی ای حال فقط یک قسمت از المجنون باقی مونده بود که خودتون اگر بقیه رو دوست داشتید، برید سراغش. اما برنامه بعدی که واقعا نمیدونم از پسش بربیام یا نه. ترجمه‌ی مقتل لهوفه. باید وقت بیشتری بذارم و خودم میدونم مسئله‌ی من سختی کارش نیست.( که البته سخت هم هست.) اما بیشتر میدونم که دل‌شو ندارم. یعنی یک بار مقتل رو بخونم، ترجمه بنویسم و بار دیگه موقع تایپ، ویرایش هم بکنم. ولی خب به دلم افتاد و إن شاءالله خود امام حسین علیه السلام دست منو ول نکنن. اگر دل و چشم من یاری کنند و اگر خدا بخواهد روزی چهار صفحه منتشر خواهد شد و احتمالا اگر عمری باشد و توفیقی، تا اربعین ادامه خواهد داشت. التماس دعا. عزاداری‌هاتون قبول.</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2019 21:43:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاه تولد شادی من</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-las6xdqt9xcq</link>
                <description>وقتی شادی من به دنیا آمد، اورا به دست گرفتم و به بام خانه رفتم. فریاد زدم:( همسایه‌ها! آشناها! بیایید و ببینید امروز شادی من متولد شد. بیایید و ببینید که چگونه در برابر خورشید می‌خندد.) و بسیار تعجب کردم که چرا هیچکس نیامد تا شادی مرا ببیند. هفت ماه تمام، هر روز و شب شادی ام را به پشت بام می‌بردم و آن را جار می‌زدم،اما گوش احدی به حرف‌هایم بدهکار نبود. من ماندم و شادی ام. دو تنها و دو سرگردان، دو بی‌کس! یک سال از تولد او گذشت. شادی رنگ و رویش را از دست داد زیرا قلبی بجز قلب من برای زیبایی‌اش نتپید و لبی جز من لب‌هایش را نبوسید. شادیام در تنهایی‌اش مرد. حالا من فقط گاهی یاد او می‌افتم که یاد اندوهم به سراغم بیاید. یاد، آن برگ پاییزی‌ست که نسیمی او را آواره می‌کند تا اینکه در گورستان زمانه دفن شود.</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2019 20:54:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهِ تولد اندوه من</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D9%85%D9%86-rbjrvuzyx332</link>
                <description>اندوه من که به دنیا آمد، با توجه از اون نگهداری کردم و شب‌ها با مهربانی کنار گهواره‌ای بیدار ماندم. اندوه من _به مانند هر موجود زنده‌ای_ رشد کرد. قوی و زیبا شد و سرور چون نوری از چشمانش فرو می‌ریخت. اندوهم را دوست داشتم و او هم مرا دوست می‌داشت. هر دوی ما به جهان پیرامون خود مهر می‌ورزیدیم. چون اندوه من بسیار دل‌رحم و باعاطفه بود و مرا هم دل‌رحم و مهربان کرد. وقتی با هم حرف میزدیم، روزها بال درمی‌آوردند و شب‌هایمان رویایی می‌شدند. اندوه من بسیار گیرا سخن میگفتم و گیرایی را به زبان من هم آورده‌بود. وقتی باهم آواز می‌خواندیم، همسایه‌ها دم پنجره مي‌نشستند تا به ما گوش دهند. زیرا آواز ما عمیق بود مثل دریاها و عجیب بود مثل سرگذشت من. وقتی راه می‌رفتیم، مردمان ما را با تعجب و دلسوزی نگاه می‌کردند و با عبارت های شیرین باهم صحبت می‌کردند. اما کسانی هم بودند که با حسد به ما می‌نگریستند، زیرا اندوه مایه‌ی افتخار من بود و من با وجود او سرافراز بودم. اندوه من_به مانند هر موجود زنده‌ای_ مرد. من تنها شدم. حالا هروقت حرف میزنم، صدایم به گوش سنگین می‌آید. هروقت آواز می‌خوانم، هیچ همسایه‌ای برای شنیدنش نمی‌آید. هروقت در خیابان‌ها راه میروم، کسی مرا نمی‌بیند. فقط در خواب‌هایم صداهایی با حسرت می‌گویند:( نگاه کنید! مردی که اینجا آرمیده، همانی‌ست که اندوهش مرده.)</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2019 22:21:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولی الله</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-yhpygjkg7bts</link>
                <description>عثمان بن حنیف رو می‌شناسید؟  کارگزار حضرت علی (ع) بود در بصره. یه روز عثمان به مهمانی اشراف بصره میره. خبر به امام میرسه و امام نامه‌ای براش میفرسته. بخش‌هایی از این نامه در ادامه :لَكِنْ هَیهَاتَ أَنْ یغْلِبَنِی هَوَای وَ یقُودَنِی جَشَعِی إِلَی تَخَیرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْیمَامَةِ مَنْ لاطَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لاعَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ اما چه بعید است كه هوای نفسم بر من غلبه كند، و حرصم مرا به انتخاب غذاهای لذیذ وادار نماید در حالی كه شاید در حجاز یا یمامه كسی زندگی كند كه برای او امیدی به یك قرص نان نیست، و سیری شكم را به یاد نداشته باشد،أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یقَالَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لاأُشَارِكُهُمْ فِی مَكَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَكُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِی جُشُوبَةِ الْعَیشِ آیا به این قناعت كنم كه به من امیر مؤمنان گفته شود، ولی در سختی‌های روزگار با آنان شریك نباشم، یا در تلخی‌های زندگی الگویشان محسوب نشومفَمَا خُلِقْتُ لِیشْغَلَنِی أَكْلُ الطَّیبَاتِ كَالْبَهِیمَةِ الْمَرْبُوطَةِ، هَمُّهَا عَلَفُهَا أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا تَكْتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا یرَادُ بِهَا آفریده نشدم تا خوردن غذاهای پاكیزه مرا سر گرم كند به مانند حیوان به آخور بسته كه همه اندیشه‌اش علف خوردن است، یا چهار پای رها شده كه كارش به هم زدن خاكروبه‌هاست، از علف‌های آن شكم را پر می‌كند، و از منظور صاحبش از سیر كردن او بی‌خبر می‌باشدكَأَنِّی بِقَائِلِكُمْ یقُولُ إِذَا كَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ الشُّجْعَانِ أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّیةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْیةَ أَقْوَی وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً. انگار گوینده‌ای از شما می‌گوید: اگر خوراك فرزند ابی طالب این است پس ضعف و سستی او را از جنگ با هماوردان و معارضه با شجاعان مانع می‌گردد بدانید درختان بیابانی چوبشان سخت‌تر، و درختان سرسبز پوستشان نازك‌تر، و گیاهان صحرایی آتششان قوی‌تر، و خاموشی آنها دیرتر است.إِلَیكِ عَنِّی یا دُنْیا، فَحَبْلُكِ عَلَی غَارِبِكِ قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِكِ وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِكِ وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِی مَدَاحِضِكِ ای دنیا، از من فاصله بگیر، كه مهارت را بر گردنت انداختم، از چنگالت بیرون جستم، از دامهایت فرار كردم، و از رفتن در لغزشگاههایت دوری گزیدم.أَینَ الْقُرُونُ الَّذِینَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِكِ؟ أَینَ الْأُمَمُ الَّذِینَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِكِ؟ فَهَا! هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ وَ مَضَامِینُ ال‍لّحُودِ كجایند گذشتگانی كه به بازیهایت آنان را فریفتی؟ كجایند ملّتهایی كه با زر و زیورت آنان را مغرور نمودی؟ اینك اینان گروگانهای قبور، و فرورفته در لابلای لحدهایندوَ اللهِ لَوْ كُنْتِ شَخْصاً مَرْئِیاً وَ قَالَباً حِسِّیاً لَأَقَمْتُ عَلَیكِ حُدُودَ اللهِ فِی عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِی وَ أُمَمٍ أَلْقَیتِهِمْ فِی الْمَهَاوِی وَ مُلُوكٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَی التَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ إِذْ لاوِرْدَ وَ لاصَدَرَ به خدا قسم ای دنیا اگر موجودی قابل دیدن و جسمی سزاوار لمس بودی، حدود خدا را بر تو جاری می‌ساختم در رابطه با بندگانی كه به آرزوها فریبشان دادی، و ملتهایی كه در پرتگاه‌های هلاكت انداختی، و پادشاهانی كه تسلیم نابودی كردی و به سر چشمه‌های بلا وارد نمودی، به جایی كه در ورود و خروجش امنیت نباشد.أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ مِنْ رِعْیهَا فَتَبْرُكَ وَ تَشْبَعُ الرَّبِیضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ وَ یأْكُلُ عَلِی مِنْ زَادِهِ فَیهْجَعَ؟! آیا به همان گونه كه حیوان چرنده شكمش را با چریدن پر كند و بخوابد، و رمه گوسپند كه از علف سیر می‌شود و به جانب خوابگاهش می‌رود، علی هم از توشه خود بخورد و بخوابد؟!قَرَّتْ إِذاً عَینُهُ إِذَا اقْتَدَی بَعْدَ السِّنِینَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِیمَةِ الْهَامِلَةِ وَ السَّائِمَةِ الْمَرْعِیةِ. چشمش روشن كه پس از سالیانی دراز به چهارپایان رها شده، و گوسپندان چرنده اقتدا كند.ترجمه از استاد انصاریان</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2019 21:47:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو عالِم</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D8%AF%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%90%D9%85-p1ulpfbl7loi</link>
                <description>در شهر باستانی (افکار) دو عالم زندگی می‌کردند. آنها همواره عقاید یکدیگر را در هر فرصتی که بدست می‌آمد، تحقیر می‌کردند. یکی از آن دو کافر بود و دیگری مؤمن به خدایان. یک بار در میدان شهر، مقابل جمعیت مردم، درباره وجود خدایان مجادله می‌کردند. چندین ساعت مشغول بحث بودند و هرکدام بر موضع خودش پابرجا بود. عصر فردا، کافر به معبد رفت و در مقابل محراب به توبه و استغفار نشست و مؤمن شد.  همان موقع، مؤمن کتاب‌های دینی‌اش را در میدان مرکزی شهر آتش زد و کافر شد.</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 22:03:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%DA%86%D8%B4%D9%85-xt8rtlucx0as</link>
                <description>یک روز چشم گفت:( من در پس این علفزار، کوهی میبینم که چارقد مه را به دور خود انداخته. چه کوه زیبایی!) گوش که این را شنید گفت:( کجاست کوهی که می‌گویی؟ من که کوهی نمی‌شنوم.) دست گفت:( من هم نتوانستم آن را لمس کنم. کوهی نیست.) بینی به آنها گفت:( من بوی کوه را حس نمیکنم. کوهی وجود ندارد.) چشم زیرلب خندید و به سمت دیگر چرخید. اما بقیه جلسه‌ای ترتیب دادند و درباره ادعای دروغین چشم صحبت کردند. پس از مذاکرات طولانی، رأی نهایی آنها این شد که: ( چشم مجنون شده و به حرف‌هایش اعتمادی نیست.)</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 21:31:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانه و برگ‌خزان</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-m5cqomznwkkc</link>
                <description>جوانه‌ای به زردبرگ گفت:( انقدر با خش‌خش‌ات رویاهای زمستانی مرا به هم نزن!) زردبرگ برآشفت و جواب داد:( ای موجود پست! فرومایه‌ی بی‌زبان! رویا چیست وقتی به ناپاکی زمین متصلی؟ دور از موسیقی محیط بالا نشسته‌ای انتظار داری چیزی از آن بفهمی؟) زردبرگ این را که گفت، به زمین افتاد و خوابید. بهار که آمد از خواب برخواست و جوانه‌ای روی خودش دید. پاییز گذشت و زردبرگ در زمستان جان داد. جوانه‌اش نگاهی به اطراف کرد که پر از برگ‌های زرد پاییزی بود، زیر لب غرغر کرد:( اَه! این زردبرگ‌های سنگین همه‌اش خش‌خش می‌کنند و رویاهای زمستانی مرا به هم می‌زنند.)</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2019 21:19:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمنای بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-b8d1ngcpuvmh</link>
                <description>من میان برادرم، کوه و خواهرم، دریا نشسته‌ام. ما سه نفر در تنهایی‌مان یکی می‌شویم. محبتی عمیق و قوی و عجیب ما را به هم پیوند می‌دهد. محبتی عمیق‌تر از خواهرم، قوی‌تر از برادرم و عجیب‌تر از عجایب جنون من. روزگارانی پیش از این، وقتی اولین طلوع سپیده‌دم  به تاریکی ما تابید، یکدیگر را دیدیم. ما پیدایش جهان‌های زیادی را دیده ایم و دوره‌ی شکوفایی‌شان را و نابودی‌شان را. ولی هنوز جوانیم. آری! هنوز جوانیم اما تنها و بی‌یار. تا ابد در آغوش هم، ولی نه با خیال خوش. آیا خوش است شوقی که به راحت جان نرسیده و شهوتی که یاری پایانش دهد؟ کجاست رب‌النوع آتش سوزان تا بستر خواهرم را گرم کند؟ کجاست الهه‌ی آب‌های خروشان تا آتش درون برادرم را خاموش سازد؟ کجاست زنی که فرمانروای قلب من باشد؟ شب که می‌شود، در سکوت و تاریکی، خواهرم نام آن خدای آتش را در خواب‌هایش تکرار می‌کند و برادرم آن الهه‌ی سرد را صدا می‌زند. اما من... من در آن از خودبیخود‌ شدن‌ها نام که را می‌گویم؟ نمی‌دانم! به خدا نمی‌دانم.من میان برادرم، کوه و خواهرم، دریا نشسته ام. ما سه نفر در تنهایی‌مان یکی می‌شویم. محبتی عمیق و قوی و عجیب ما را به هم پیوند می‌دهد. محبتی عمیق‌تر از خواهرم، قوی‌تر از برادرم و عجیب‌تر از عجایب جنون من.پ. ن: نام چه کسی را خواب‌هایتان می‌گویید؟ چه کسی نام مارا در آن رویاها بر زبان می‌آورد؟ نمی‌دانم! به خدا نمی‌دانم! پ. ن: از خواب شیرین ناگه پریدم /او را ندیدم دیگر کنارم به‌خدا https://music-fa.com/download-song/3645/ </description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2019 21:45:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره‌شناس</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-atxepnaczvho</link>
                <description>با دوستم، مرد نابینایی را دیدیم که در تاریکی معبد تنها نشسته بود.دوستم گفت:( این مرد، داناترین فرد قوم ماست.)از دوستم جدا شدم و به سمت مرد رفتم. سلام دادم و کنارش نشستم.بعد از کمی مکث از او پرسیدم:( از کی بینایی‌تان را از دست داده‌اید آقا؟)جواب داد :( از بدو تولد، فرزندم! )گفتم:( شما کدام یک از شاخه‌های علم و حکمت را دنبال میکنید؟)گفت:( من ستاره شناسم.)با دست به سینه‌اش اشاره کرد و ادامه‌داد :( من تمام این خورشیدها و قمرها و ستاره‌ها را  رصد میکنم.) </description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2019 21:15:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصلوب</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D9%85%D8%B5%D9%84%D9%88%D8%A8-ujrkfuln0xh0</link>
                <description>رو به مردم فریاد زدم:( مرا به صلیب بکشید!) گفتند:( چرا باید خون تو به گردن ما بیفتد؟) گفتم:( چطور به زندگی خودتان افتخار خواهید کرد، اگر دیوانه‌ای را مصلوب نکنید؟) حرفم را قبول کردند و مرا به صلیب کشیدند. این صلیب انقلابی درون من بود.  هنگامی که بین زمین و آسمان معلق بودم، سرشان را بالا گرفتند و به من با دقت نگاه می‌کردند. به نظر می‌رسید به خود افتخار می‌کنند، چون پیش از آن هرگز سرهایشان را بالا نگرفته‌بودند.  از میان جمعیت اطراف صلیب صدایی بلند شد :( با اینکار میخواهی از کدام گناه توبه کنی؟)  دیگری گفت:( تورا به خدایت، چه کسی به تو فرمان داده خودت را قربانی کنی؟)  سومی به من گفت:( ای نادان! فکر میکنی به این قیمت ارزان، آقای جهان میشوی؟)  چهارمی گفت:( لبخند تلخش را نگاه کنید! آیا در توان بشر هست که در چنین دردی بخندد؟)  به آنها نگاهی انداختم و گفتم :( این لبخند مرا به خاطر داشته باشید!فقط همین نه چیزی غیر از آن. نه از گناهی توبه میکنم، نه میخواهم خودم را فدا کنم و نه حتی بزرگی میخواهم. تشنه‌ام و از شما شرابی از خون خودم خواسته‌ام. و کدام شراب گوارایی تشنگی سخت یک دیوانه را برطرف می‌کند؟ من لال بودم و از شما زخمی به جای دهان خواستم. در سیاهی روزها و شبهایتان زندانی بودم و به دنبال راه فرار به سمت روزهایی زیباتر از روزهای شما و شب‌هایی نیکوتر از شبهایتان.)حال من هم میروم مانند کسانی که پیش از من به بالای صلیب رفتند. گمان نکنید که ما از صلیب شدنمان خسته خواهیم شد. ما باید به دست مردمان بیشتری مصلوب شویم، میان زمین های بزرگتر و آسمانهای بلندتر.</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2019 21:55:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریای بزرگ‌تر</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1-ysid8lyenaeu</link>
                <description>من و خودم به دریای بزرگی رفتیم تا تنی به آب بزنیم. وقتی به ساحل رسیدیم دنبال گوشه دنج و خلوتی گشتیم تا کسی تن عریان مارا نبیند. در راه مردی را دیدیم که بر صخره‌ای سیاه نشسته بود. مشت مشت از کیسه ای که در دستش بود، نمک برمی‌داشت و به سمت دریا پرت می‌کرد. خودم گفت:( این آدم بدبین است. فقط نیمه تاریک زندگی را می‌بیند، بیا برویم. ما نمی‌توانیم اینجا آبتنی کنیم.) از آنجا به سمت قسمت سرسبز ساحل رسیدیم. مردی را دیدیم که بر صخره ای سفید ایستاده بود و از جعبه جواهرنشان خود، حبه‌های قند را به دریا می‌افکند. خودم گفت:( این مرد از آن خوشبین‌هاست که از چیزهای بیخود هم شاد می‌شود. اون هم نمیتواند تن ما را ببیند.) به راه خود ادامه دادیم و به مردی رسیدیم که ماهی‌های مرده را از روی شن‌ها با مهر و عطوفت به دریا می‌سپرد. خودم گفت:( این مرد بیش از حد مهربان است. آنقدر که امید دارد حتی مرده‌ها در قبر هم زنده‌شوند. از او هم باید بگذریم.) گذشتیم و مردی را دیدیم که دور سایه‌اش بر ساحل خط می‌کشید ولی هربار موجی می‌آمد و خط را از بین می‌برد اما او باز ادامه می‌داد. خودم گفت:( این عارفی‌ست که معبود خیالی خود را می‌پرستد. باید از اینجام برویم.)  به راه افتادیم. ناگهان صدایی را شنیدیم که میگفت:( این دریاست! این دریای عمیق است. این دریای بزرگ و باشکوه است.)  به دنبال صدا رفتیم. به مردی رسیدیم که پشتش به دریا بود و بر گوش‌هایش صدف گذاشته بود و به صدای آنها گوش میداد.  خودم گفت:( این واقع‌بین از همه چیزهایی که بیشتر از فهم او هستند، روی برگردانده و خود را درگیر جزئیات ناچیز و ناقصی کرده که فایده و نتیجه‌ای ندارند.)  او را هم پشت سر گذاشتیم و به مردی برخوردیم که سرش را در شن و ماسه فرو کرده بود.)  به خودم گفتم:( بیا اینجا شنا کنیم. این مرد نمی‌تواند مارا ببیند.)  خودم سرش را بلند کرد و گفت :( اصلا و ابدا! این مرد فقط بدی خلق را می‌بیند. مترود و بداندیش است. زندگی هم شادی‌ها و خوبی‌هایش را از او دریغ می‌کند.)  در چهره‌ی خودم ناامیدی و اندوه نمایان شد به تلخی گفت:( بهتر است از این ساحل برویم. هیچ جایی ندارد که با خیال راحت بتوانیم شنا کنیم. هرگز رضایت نخواهم داد که این باد موهای طلایی مرا برقصاند. یا سینه‌ی سفید مرا در این هوا برهنه کند و نور مقدس برهنگی مرا هویدا سازد.)  ما از آنجا رفتیم تا دریای بزرگتر را پیدا کنیم.</description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 22:27:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهره‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87%D9%87%D8%A7-gl1cpw31in4n</link>
                <description>صورتی را دیدم که هزار چهره داشت و صورتی را دیدم که تنها یک چهره بر آن بود، گویی که نقابی از قالب درآمده باشد. صورتی را دیدم که زیر زیبایی و شادابی‌اش، زشتی پنهانش را می‌توانستم بخوانم و صورتی که تا وقتی روبنده‌اش کنار نرفت، زیبایی پوشیده‌اش را ندیدم. صورت پیری پر از چروک دیدم که زیرش هیچ نداشت و صورت جوان و صافی را دیدم که انگار بزو روی تمام کائنات رسم شده بود. من صورت‌ها را می‌شناسم چون نگاه من از تاروپودی که چشمم می‌بافد، رد می‌شود و حقایق ورای آن را با چشم دلم میبینم. </description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2019 21:25:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب و دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-ta5qlbifjxgq</link>
                <description>دیوانه:( من مثل تو ام ای شب تار عریان! بر مسیر آتشینی  که ادامه‌ی آرزوهای روزم است، راه میروم. پایم که به زمین می‌خورد، بلوطی تناور از جای آن می‌روید.)شب:( نه! به هیچ وجه مثل من نیستی دیوانه! تو که همیشه به اطرافت نگاه میکنی تا ردی از قدم هایت بیابی.)دیوانه:( من مثل تو ام ای شب ساکت و ژرف! در قلب تنهایی من الهه‌ی حکمرانی می‌کند که آبستن است و در وجود نوزادش، بهشت و دوزخ به هم می‌رسند.)شب:( نه! به هیچ وجه مثل من نیستی دیوانه! تویی که همیشه مقابل دردها به خود میلرزی و رقص آوازهای جهنم تو را می‌ترساند.)دیوانه:( من مثل تو ام ای شب عظیم و قوی! گوش‌هایم پر است از اندوه مردمان خانه‌به‌دوش رانده‌شده و اشک و آه سرزمین‌هایشان بر آنها.)شب:( نه! به هیچ وجه مثل من نیستی دیوانه! تو همواره سرشت حقیر خودت را رفیق میپنداری و نمی‌توانی با سرشت باشکوه خودت دوست باشی.)دیوانه:( من مثل تو ام ای شب سخت و مخوف! قلب من فقط با دیدن کشتی‌های آتش گرفته بر دریاها می‌تپد. لب‌هایم فقط خون پهلوانان به خاک افتاده در میدانگاه رزم را خوش می‌دارد.)شب:( نه! به هیچ وجه مثل من نیستی دیوانه! شوق تو به روح آن نیم گمشده‌ی خودت تا وقتی به تو چیره است هرکار بخواهد می‌کند و هنوز تبدیل به قانونی برای خودت نشده‌ای.)دیوانه:( من مثل تو ام ای شب سرخوش و طرب‌انگیز! مردی که همواره همراه من است، حال مست شراب است و زنی که همیشه با من است، مشغول لذت گناهش است.)شب:( نه! به هیچ وجه مثل من نیستی دیوانه! روح تو هفت نقاب دارد و هنوز نتوانستی قلبت را بر کف دست بگیری.)دیوانه:( من مثل تو ام ای شب صبور و پرشور! در سینه‌ی من گورستانی‌ست از عشاق سینه‌چاک در کفن‌ بوسه‌های پژمرده.)شب:( تو مثل منی دیوانه؟! تو واقعا مثل منی؟ تو مگر می توانی سوار بر طوفان‌ها باشی گویی که مرکبت باشد و صاعقه را مثل شمشیر بُرنده‌ات از نیام درآوری؟)دیوانه:( من مثل تو ام ای شب! من مثل تو ام ای قادر بزرگ! تخت پادشاهی من بر تپه‌های بلندی از خدایان هبوط کرده، بنا شده است. روزها در برابرم گوش به فرمان می‌گذرند تا گوشه‌ی پیراهن مرا ببوسند، اما هرگز جرئت نمی‌کنند مقابل چشم‌هایم بیایند.)شب:( تو مثل منی ای فرزند قلب تاریک و سخت من؟ تو مثل منی؟ افکار مهارنشدنی من به ذهن تو می‌آیند یا تو با تمام زبان‌های من سخن می‌گویی؟)دیوانه:( بله! ما برادران همیشه‌همراه هم هستیم.تو هرچه در بیکران پنهان‌است را آشکار میکنیو من هرچه درونم پنهان شده را روی دایره میریزم.)پ.ن: محبوب من! برخی از تاریکی می‌ترسند، بیشتر از همه خود شب از تاریکی می‌ترسد. محبوب من! من هم تاریکم! آهوی شکار شده با بغض میپرسد:(پس صیاد من کجاست؟ چرا تیرهایش به من نمی‌خورد؟) محبوب من! چه خوب است که خودم را صرف شما کرده ام! محمد صالح اعلا </description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 22:26:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوشش بی‌فایده</title>
                <link>https://virgool.io/@hansaho/%DA%A9%D9%88%D8%B4%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-mufudfjpjld1</link>
                <description>ای نومیدی من! ای شکست! تنهایی و عزلت من! تو برایم از صدها پیروزی عزیزتری! در قلب من از سلسله افتخارات بهتری! ای نومیدی من! ای شکست! ای آنکه با تو خودم را شناختم و به کوچکی خودم پی بردم!تو باعث شدی بدانم هنوز جوانم و شاداب و سریع، تا اسیر تاج فانی پژمردگی‌ها نشوم. با تو مزه تنهایی را چشیدم و لذت کناره‌گیری را لمس کردم. ای نومیدی من! ای شکست! ای شمشیر بُرنده ام! ای سپر محکم من! در چشمان تو خواندم که:( انسان هرگاه بر تخت پادشاهی نشیند، بنده می‌شود. و هرگاه مردم عمق روح او را دریابند، زندگی‌اش هموار می‌شود. و هرگاه به اوج کمال خودش برسد، مرگ به سراغش می‌آید. مثل میوه‌ای که وقتی برسد، از درخت می‌افتد و به سمت نابودی شتاب می‌گیرد. ای نومیدی من! ای شکست! ای رفیق حقیقیِ دلیر من! تنها تو بودی که آوازم، فریادم و سکوتم را شنیدی. هیچکس غیر از تو راویِ بال بسته‌ی من، خروش دریاها و سوختن کوه‌ها نبود. تو تنها کسی بودی که به بلندای صخره‌های وجود من صعود کرد. ای نومیدی من! ای شکست! ای شهامت نامیرای من! تو با من در طوفان‌ها میخندی و با من قبر میکنی برای همه‌ی کسانی که در ما مُرده‌اند. با من در برابر آفتاب بی آنکه خسته شویم، می‌ایستی. ما هر دو باهم هرکسی را می‌ترسانیم. </description>
                <category>حَنسا</category>
                <author>حَنسا</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2019 22:07:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>