<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@happydep</link>
        <description>دلنوشته های یک جوان در دهه سومش
اینجا ریزترین نکات زندگیمو با اسم مستعار مانی می نویسم
یک داشنجوی  شیمی
دنبال دوست‌یابی نیستم
صرفا برای ثبت دریک گوشه کناری می نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:52:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/58599/avatar/t2F3R1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مانی</title>
            <link>https://virgool.io/@happydep</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزمرگی، افسردگی یا ناامیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-yvxpzpft55rz</link>
                <description>چند روز پیش به سوالات درسی خواهرم پاسخ می دادم که درباره مجموعه ها و اشتراک و اجتماع بود، به او توصیه کردم برای درک بهتر از نمودار ون استفاده کند تا بتواند شهود بیشتری به مسائل پیدا کند. در حال حاضر دارم فکر می کنم که رابطه روزمرگی و ناراحتی و ناامیدی من با یکدیگر چگونه است. از جنس نمودار هاست یعنی با هم اشتراک و هم پوشانی دارند یا نه. شاید رابطه این ها به شکل دیگری است. شاید ناامیدی باعث افسردگی می شود و افسردگی باعث روزمرگی.امید خیلی مسئله مهمی است، سال گذشته در این روز ها انسان امیدواری بودم، هر روز صبح بیدار می شدم و پس از ورزش و صبحانه به کار های می رسیدم. خیلی از روز ها صبح و عصر و شب پشت میز بودم بدون احساس خستگی. شرایط محیطی من دقیقا مثل امروزم بود. اینکه به توان از سخت ترین روز ها پرتوی امید پیدا کرد و معنایی برای زندگی یافت بسیار سخت است. شب ها موقع خواب با خودم فکر می کنم خب اگر امشب بمیرم یا ناراحت می شوم یا خوشحال و به این فکر می کنم که هدف از ادامه زندگی من چیست.خب برای روشن تر کردن ماجرا باید بگویم که سال گذشته من برنامه های خوبی برای ادامه زندگی خودم داشتم ولی به طرز ناباورانه ای در عملی کردنشان شکست خوردم. حالا هرروز از خودم می پرسم که باید امروز چه کنم باید از امروز چه کاری را شروع کنم یا اینکه چه تصمیم مهمی بگیرم. در فکر و خیالات خود غرق می شوم و نمی دانم که باید چکار کنم. شاید این جبر روزگار است که این بلا را به جان من انداخته شاید در زمان و مکان اشتباه هستم. البته که من به این سادگیا قانع نمی شوم. انسان باید مسئولیت کار ها و تصمیمات خودش را بپذیرد. به خاطر همین افکار است که نمی توانم خودم را از این چرخه روزمرگی و ناامیدی و افسردگی رها کنم. انگار با یک هیولای قدرتمند طرفم که هرگاه یک سرش را از بین می برم تا زمانی که به سراغ از بین بردن سر دیگری بروم، سر قبلی بار دیگر رشد کرده است. چندوفت پیش کتابی می خواندم که نویسنده متعقد بود تلقین بسیار بااهمیت است و تاثیر زیادی بر زندگی و تصمیمات آدم می گذارد. آیا شکست من به خاطر تلقین بود؟ نمی دانم حتی نمی دانم چرا دارم این چیز ها را یادداشت می کنم. شاید برای بعدا خودم. شاید برای روزی که هیولا را شکست دادم.پایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 22:16:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس دوگانه دوست داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%AD%D8%B3-%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-ohia6erepm1d</link>
                <description>خب برای امروز کافیه دیگه نباید بهش فکر کنم. اصلا من که علاقه ای هم بهش ندارم فقط دلم میخواد که کنارش باشم یا اینکه کلا همیشه با من حرف بزنه یا اینکه جلوی من ساکت بشینه تا فقط نگاهش کنم. البته که اینا دوست داشتن نیست یا شاید هم هست. هی به خودم میگم که فکر های مسموم رو از کله خودت بنداز بیرون پسر. تو هنوز جوونی و قراره افراد بسیاری دیگه رو ملاقات کنی ولی خب متاسفانه تو اینطور موقع ها کنترل آدمیزاد دست عقلش نیست. بعضی وقت ها شبیه شکنجه میشه اینکه با خودت فکر می کنی و میگی من جایی تو زندگی اون ندارم، اصلا درباره من فکری نمیکنه و یا اینکه اون حسی که دلم میخواد نسبت به من داشته باشه رو به یه آدم دیگه داره. یکهویی یکیو میبینی و یکهویی میبینی سه ساله که دوستش داری ولی خب قرار نیست که بهش برسی بعد با خودت میگی کاش هیچوقت نمیدیدمش کاش همه زمان به عقب برمی گشت و اصلا مسیر زندگی مسیر زندگی اونو قطع نمی کرد. اما خب چه کنیم که دنیا، دنیای گذر کردنه. کافیه دلت رو به یکی بدی و اون شخص دلت رو هرجا که خواست با خودش میبره و همینه که میگن کسی که دل به کسی میده افسار زندگیش هم از دستش میره. به یک جایی که میرسی نمیدونی که چه آرزویی که قابل براورده شدن باشه رو برای خودت داشته باشی. فراموشش کنم؟ نادیده بگیم؟ سمت یکی دیگه برم؟آخه مگه ممکنه فراموش کرد؟ مثل اینکه از دیدن دست برداری. نمیشه دیگه، سرت رو هرسمت بچرخونی بالاخره یه چیزی دیده میشه. بدترش اینجاست که با خودت میگی اگه اون روزی که قراره واسه همیشه بره سر برسه چی؟ اون موقع چه خاکی بر سر کنم. وای خدایاحکایت منم حکایت اون غرل حافظ شده که معشوق همیشه ردش میکنهگفتم غم تو دارمگفتا غمت سرآید(به همین خیال باش)پایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jun 2021 08:20:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخلاق مهم است یا دوستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-fnnm6leam26m</link>
                <description>چالش های دوگانه یک آدم کمال گرا امروز صبح اتفاق غیرمنتظره‌ای برای من رخ داد. اتفاقی که 5 سال پیش در مدرسه هم رخ داده بود و من فکر نمی کردم که باز هم برایم رخ بدهد.ساعت 10 ونیم کلاس دوم روز سوم ترم پنجم من آغاز شد.قرار بود استاد ما امتحانی پیش زمینه ای از درس های ترم های قبل بگیرد تا با سطح ما آشنا شود. با توجه به مجازی بودن کلاس ها امتحان نیز به دنبال آن مجازی بود.استاد سوال ها را آپلود کرد و ما همگی شروع به پاسخ دادن به سوال ها کردیم. خوشبختانه من پاسخ سوال ها را می دانستم و سریعتر از بقیه شروع به حل کردم و پاسخ های خودم را ارسال کردم.پس از ارسال سریع به تلگرام زدم که ناگهان یکی از دوستانم از من پاسخ سوال ها را خواست. من مثل همیشه که برای بقیه دوستانم پاسخ های را می فرستادم برای او نیز پاسخ هارا فرستادم. زمان امتحان که به پایان رسید استاد شروع به خواندن ایمیل های ارسالی و دیدن جواب های افراد حاضر در کلاس کرد که به یک بار گفت چرا آقای فلانی پاسخ های مانی را فرستاده است. دوست من به اشتباه تصویر پاسخ های من که اسم من هم روی آن بود برای استاد فرستاده بود.پس از پایان کلاس استاد برای من ایمیلی فرستاد و گفت که من را بابت انجام &quot;کار خلاف و عمل ناپسند&quot;م بخشیده و مرا به کمیته انظباتی معرفی نخواهد کرد. من البته تصمیم به حذف درس گرفتم اما این سوال برای من پیش آمد که آیا من کار درستی انجام داده ام یا نه؟مرز های دوستی کجا هستند؟ اگر من آدم خوبی هستم چرا تقلب کردم و اگر دوست تقلب نمی کردم آیا دوست خوبی بودم؟ سردرگمی و کلافگی الان من تنها به خاطر از بین رفتن آبرویم پیش استادم نیست بلکه بخشی از آن بابت همین دوگانگی است. انتظاراتی که همه ما از یکدیگر داریم که اخلاق دوستانمان را نشانه می گیرد.اگر من هم از دوستم تقلب می خواستم و او به من نمی داد و احتمالا از او آزرده خاظر می شدم ولی تکلیف چیست؟ چه زمانی باید اصلاح شویم و یا چه زمانی قرار است انتظار های غیر اخلاقی از یکدیگر نداشته باشیم؟ جالب اینجاست که همه ما فکر می کنیم که انسان های بااخلاقی هستیم در شرایطی که اخلاق ما تنها اعمال ما نیست بلکه اخلاق خوب به نیات خوب و انتظارات به جا نیز وابسته است. نمی شود ادعا کرد که من آدم سالمی هستم اما همیشه به دزدی فکر می کنم. سن ما که بالاتر می رود مقاومت ما دربرابر نیت ها و انتظارات ما کمتر می شود. ما هرچه پیرتر می شویم به خود واقعیمان نزدیک تر می شویم. اگر قرار است تصمیم بگیریم که از این پس خوب باشیم باید ابتدا مانند افراد خوب فکر کنیم و سپس مانند آن ها عمل کنیم. امیدوارم این قضیه برای خود من درسی شده باشد اتفاقی که 5 سال قبل هم برای من رخ داد ولی آن زمان از آن درسی نگرفتم.پایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 21:56:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصل حرف مهم نیست کسی آن را می گوید مهم است</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sdkbktwstdtd</link>
                <description>تابحال زیاد به این جمله رسیدم مخصوصا داخل شبکه های اجتماعی اینکه هرکسی با پس زمینه ذهنی خود از افراد راجع به حرف ها یا پست های اون ها قضاوت می کنه یا به وجد میاد.حتی این نکته رو خودم بارها و بارها امتحان کردم و نتیجه همیشه یکسان بودهکاریزمای افراد روی هر چیزی از که از دهانشون خارج میشه تاثیر میذاره.قصد اینکه قضاوت بکنم ندارم ولی خب همچین چیزی باعث میشه آدم بجای اینکه به دنبال منطق برای حرف های خودش باشه  به کسب کاریزما فکر کنه.به نظر من اگه همچین دیدی بین آدم ها نبود هیچوقت سلبریتی ها یا اینفلوئنسرها اینچنین تاثیر عمیقی روی افراد نداشتند.کاریزمایی که الان به دست میارن مردم اکثرا چیزی پشتشون قرار ندارهبه چهره های کاریزماتیک قرن گذشته اگه نگاه کنیم مثل لنین یا مارتین لوترکینگ و یا نلسون ماندلا و چگوارا و ... هرکدام از اینا شروع کننده پدید آورنده یا مدافع حقوق و مکتب هایی بودند که در طول زندگی خودشون بهش رسیده بودند یا تلاش کرده بودنداینکه در قرن جاری رسانه ها و شبکه های اجتماعی به سمتی رفتند که افراد بدون صلاحیت موفق به کسب کاریزما شدند آینده خوبی رو تو ذهن من ترسیم نمیکنهافراد محبوب دنیای امروزی قدرت و سواد استفاده از این موهبت رو ندارند و چه بسا خیلی از اوقات سمت اشتباه تاریخ ایستادند و یا اینکه تناقض های زیادی بین حرف هاشون پیدا شدهچه میشه کرد؟کمتر تحت تاثیر شبکه های اجتماعی و رسانه ها قرار گرفتناگر به افراد محبوب قرن بیستم نگاه کنیم متوجه میشیم که رسانه های اون دوران کتاب و ها روزنامه ها و سخنرانی ها بودند نه تلویزیون و شبکه های اجتماعیرسانه های امروزی به دنبال اصلاح چیزی نیستند چراکه رویه حال حاضر اون ها به نفعشونه و سود لازم رو براشون داره پس دلیلی برای تغییر وجود ندارههمه این ها رو گفتم که این نکته رو بگم که چه بهتره که تو دنیای امروز تحت تاثیر هیچ فرد مشهوری نباشیم و از صحبت های هیچ سلبریتی یا اینفلوئنسری دفاع نکنیم و نذاریم به افکارمون جهت بدنچه بهتره که خودمون به یک ایده برسیم.چه درست چه غلط تو دنیایی که دیگه هیچ کسی مثل لنین یا مارتین لوترکینگ رو نخواهد دید این شاید بهترین روش باشهالبته این ها همه نظرات شخصی من بود و ممکنه اشتباه باشهپایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 22:55:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز مردادی</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-tyd6w9klyam4</link>
                <description>مانی 12 ساله: بلند شو بریم تو کوچه فوتبال بازی کنیم چیه کز کردی اینجا گوشه اتاقمانی 22 ساله: ولم کن بابا تو هم دلت خوشه کی تو این گرما میره بیرون آخه- هرکی که دلش میخواد فوتبال بازی کنه+ میدونی اگه الان بری مامان وقتی برگردی از خجالتت در میاد- آره ولی فوتبال حال میده+ خوش بحالت کاش همیشه مثل تو میموندم- چرت نگو بابا من آرزومه بزرگ بشم اندازه تو بشم+بزرگ بشی که چی بشه اونوقت؟- دیگه وقتایی که مهمونا تا آخر شب بیدارن منم میتونم بیدار بمونم+ یعنی فقط بخاطر همین میخوای بزرگ بشی؟ میدونی بزرگ بودن چقدر سخته؟- هیچ سختی نداره تازه وقتی بزرگ بشم دیگه کسی دعوام نمیکنه.+ به همین خیال باش.اصلا تا حالا فکر کردی بزرگ بشی میخوای چیکار کنی؟- معلومه میخوام دور دنیا رو تو 80 روز بگردم شاید هم 20هزار فرسنگ رفتم زیر دریا امکانش هم هست که برم آلاسکا دنبال طلا بگردم.شاید هم دزد دریایی شدم+میدونی که هیچکدومش رخ نمیده؟- آره ولی میتونم رویاهامو داشته باشم مال خودمن و کسی نمیتونه از من بگیرشون حتی سوداگر رویامن دلم میخواد ماجرویی بکنم.دلم میخواد برم چیزهایی که کشف نشدن و ببینم دلم میخواد با رویاهام زندگی کنم+ خب بزار ماجرا رو واست اسپویل کنم.10سال دیگه هیچ کدوم از این رویاهات دیگه وجود ندارن- وجود دارن من میدونم که هنوز که هنوزه تو اعماق وجودت رویاهای خودتی داری.هیچکس مثل من خودمو نمیشناسه+ شاید ولی بهم قول بده که حالشو ببری.- تو هم به قول بده برام تعریف کنی آدم بزرگا چی میگن آخر شبابهم قول بده اگه چیزی رو دوست داشتی براش مبارزه کنی.قول بده + من الان ثبات این رو ندارم که همچین قولایی بدم ولی امیدوارم مانی 32 ساله تونسته باشه خوب این مسیرو طی کرده باشه- چقدر 10 سال دیگه خسته کننده قراره بشم.حداقل الان یجوری زندگی کن که ده سال دیگ اینو به خودمون نگیم دوباره.میگم تو 22 سالگی هم هنوز فوتبال بازی میکنم؟پرسپولیس قهرمان میشه؟اونموقع سبیل دارم یعنی؟قدم چی بلند شده؟دانشگاه میرم؟اصلا کجا زندگی می کنم؟هنوز هم میخندم؟+ هممم.تو 22 سالگی بهت قول نمیدم که دور دنیا رو تو 80 روز بگردم یا اینکه برم تو زیردریایی کاپیتان نیمو ولی یه قولی بهت میدم هیچوقت رویاهامونو نمیفروشم.تو این ده سال روزای خوب و بد زیادی میبینی ولی یه چیزی رو مطمئنم اونم اینکه همه اشون تموم میشن.چیزایی رو بدست میاری .چیزایی رو از دست میدی . کسایی رو از دست خواهی داد . کسانی رو دوست خواهی داشت . کسایی دوستت خواهند شد.ولی چیزی که آخرش میمونه فقط خودتیدنیا اولش باهت مهربونه ولی آخرش همه چیو ازت میگیرهراستشو بگم که اندازه انموقع خوشحال نیستی.هنوز هم میخندی ولی خنده هات کیفیت ندارند به نظرم مثل اونموقع صاف و ساده نیستن.چیزای بیشتری میدونی.کم حرف تر هم شدی.بیشتر از قبل فکر میکنی.فکرای خوبی نداری.فکر کنم باید قدر بعضی کسایی که اطرافت هستن رو بیشتر بدونی.- هیچوقت جلوی یه بچه نگو که به اونچیزی که میخود نمیرسه.الان هم اندازه کافی غر زدی.بخند ببینم.دل خوش سیری چند.هنوز هم دیر نشده تازه به نظرم هنوز هم میشه دور دنیا رو تو 80 روز گشت.اینقدر هم فکر الکی نکن</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 01:28:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگم یا نگم؟ اصلا چی بگم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%A8%DA%AF%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%85-bz9abqculxkk</link>
                <description>پیشنوشت:دلنوشته حوصله‌سربریه اگه حوصله ندارید شروع نکنیدنمیدونم ذهن شما چطوریه ولی ذهن من پراز حالت هایی که نمیدونم حرفی رو بزنم یا نزنمهمیشه تو ذهن خودم همه حالت هایی که وقتی حرفی رو بزنم یا نزنم بررسی می کنم جواب های مختلف و پیشامد های مختلف رو چک می کنم .بخاطر همین هم اکثر پیام هایی که برای بقیه می‌فرستم به شدت طولانی هستند.مدت ها قبل از کسی خوشم میومد اما خب به خاطر اینکه حس کردم(البته حسم احتمالا درست بوده) که اون شخص اصلا همچون حسی رو به من ندارهمنم تصمیم گرفتم فراموش کنم یکم موفق بودم تا اینکه چند وقت بعدش یه خواب دیدم که تو خواب از رابطه ای که با شخص مقابل داشتم به شدت راضی بودم و خوشحال بودم خب خواب کاملا متفاوت از چیزی بود که من داشتم تلاش می کردم براش اولش کمی افسرده شدم ولی بعدش تصمیم گرفتم راه خودمو ادامه بدم یه مدتی تو تابستون بین 2ترم ارتباطی نداشتم و ندیدمش تا اینکه بعد شروع ترم دوباره به فکر سال قبل و علاقه افتادمبه طور موازی با این اتفاقات پیش روانشناس رفتم و روانشناس هم بعد چند جلسه گفت که ذهن من بیش از حد درگیر این شخص هست و داره اثرات مخربی رو من میذارهمنم بعد از حدود 2ماه کلنجار رفتن با خودم و باقبول اینکه تا زمانی که امکان رسیدن صفر نشده باشه فراموش کردن غیرممکنه تصمیم گرفتم که اوایل اسفند به اون شخص بگمکه البته مصادف شد با کرونا و تعطیلات بعد اون یه سری اتفاقات دیگه رخ داد برامیکی آشنایی با نظریه های فروید درباره خواب دیدن بود که می گفت ما گاهی اوقات خواب حس هایی که خودآگاه سرکوب می کنه ولی ناخودآگاه می‌پسنده رو می بینیم که منو به یاد خواب سال قبلش انداختو بعد تر خب یسری نشانه های کوچیک دیگه هم توجهمو جلب کرد البته چیز های بزرگی نبودن که بشه اسمشو نشانه گذاشتخلاصه همه این ها گذشت تا اینکه ارتباطم با این شخص بهتر شد حتی چند شب پیش چهارساعت مداوم باهش صحبت کردم که البته چیز عجیبی بوداما خب الان که مصمم هستم که وقتی دیدمش بهش اطلاع بدم ذهنم خیلی بیشتر از قبل درگیر شده لحظه ای نیست که فکرم به حرف ها و واکنش کشیده نشهحتی الان نمی‌دونم بهترین شکل بیان چنین حرفی باید چطوری باشه یا اینکه اگه نه شنیدم چه اتفاقی قراره برام رخ بدهحس خوبی ندارم انگار دارم شکنجه میشم کاش امکانش بود کل عواطف خودمو حذف کنم همون زندگی ربات گونه داشته باشمو چقدر الان نیاز دارم که بدونم چکار باید بکنمپایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 01:40:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تراپیست خود اعتماد کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-mqmhv4bvgqvf</link>
                <description> بعد از حدود دوسال مشکلات روحی تصمیم گرفتم که به روانشناس مراجعه کنمالبته که نمیدونستم دلیل اصلی یا البته مشکل اصلی خودم چیهفقط میدونستم که حالم خوب نیسترفتار مودی دارمبا روانشناس زیاد صحبت می کردمو می کنمبهم گفت که نباید اینقدر ذهنم درگیر فکر باشهو منم از حس بدی که نسبت به اطرافیانم دارم بهش گفتمازاینکه به همه حرفایی که میزنم و نمیزنم ساعت ها فکر می کنمنمیدونم واقعا چطور باید زندگی کنمهمیشه با خودم گفتم که مشکلات برای مننولی واقعا اینطوری نبودهاینکه مدام دارم خودمو مطابق خواسته دیگران جلوه میدم و مراعات بقیه رو می کنم داره واقعا اذیتم میکنهدلم میخواد با خیال راحت بتونم اشتباه کنم ولی نمیتونمتراپیست بهم گفت که ریز جزییاتی که بهشون هرروز فکر میکنم رو بنویسمولی خب من سهوا و عمدا بعضی چیزارو نمینویسممثل علاقه به یک نفرفکرم درباره سقوط تو متروو ...نمیدونم چرا هنوز نمیتونم بهش اعتماد کنماونقدر با افراد اشتباهی دردودل کردم که تشخیص آدم درستحتی اگه متخصص باشه برام فوق العاده سخته تنها کاری که میتونم بکنم حفظ ظاهر و البته فرار از اجتماعاتاز همین الان تصمیم می گیرم که انزوا رو انتخاب کنمهرچقدر افراد کمتر و وابستگی های کمتری داشته باشم مسلما فکر و خیالات کمنریدربارشون خواهم کردالبته مهم تر ازاون اعتماد به تراپیستمهپایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2019 00:47:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتقاد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-hjuhpmaywhix</link>
                <description>ذهن من خیلی درگیر کارها و گفته هایی که در طول یک هفته می گم میشهآخرین موردش انتقاد بودجالب اینجاست تو محیط دانشگاه که همه هم قراره مهاجرت کنند خودشون رو خاص و جدا از مردم جامعه میبینن و درظاهر ادای خارجی هارو در میارنولی تو بحث انتقاد اصلا اشتباهات خودشون رو نمیپذیرنمن از دوستم یک انتقاد ساده کردم&quot;تو ظرف هارو بد میشوریحس خوبی ندارم توشون غذا بخورم&quot;و متاسفانه دوست من خیلی بهش برخوردمن هزاران بار خودم رو جای اون قرار دادممسلما ممکنه کمی ناراحت بشم ولی ابدا کینه به دل نمیگیرمهمیشه به همه دوستام گقتم انتقاداتشون رو بهم بگنممکنه درابتدا ناراحت بشم و قبول نکنم ولی با توجه به شخصیتم که البته نکته مثبتی شاید نباشه همیشه اصرار دارم که کارهام مورد تایید بقیه باشههمیشه در حال بهتر کردن کار هایی بودم که مخصوصا برای تیم یا گروه انجام میدادمالبته که من هیچوقت از دوستم معدرت نخواهم خواستمشکلی با اصل معدرت ندارم هرهفته از ده ها نفر حتی به خاطر اشتباهات خیلی ابتدایی عذرخواهی می کنمولی باید دلیلش رو بدونمدلیل اشتباهموکه البته اشتباهی نکردممتاسفانه این انتقادناپدیری خودش باعث میشه بجای انتقاد رودررو انتقاد ها به پشت سر افراد انتقال پیدا کنهکه خب مسلما اصلا وجهه خوبی ندارهحداقل شاید مزیت من این باشهکه اگه جامعه خودمو نقد می کنم خودمو جدا ازش نمیدونمسعی تو ایجاد ظاهر یک انسان جهان اولی نداشتم و ندارمالبته که همیشه در تکاپوی بهتر شدمولی همه نقص های خودمو همیشه پذیرفتمجدای از همه این ها به این نتیجه رسیم که واقعا هم خونه داشتن خیلی افتضاحه بعضی روابط رو باید در همون سطحی که خوبن نگه داشتنباید گسترششون دادپایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2019 00:28:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی روزگاری مانی</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-g8ozdn8knkf9</link>
                <description>24مرداد چندین سال پیش یک روز عصر ساعت 5یکشنبهیک مرد با عجله به آژانس زنگ زددرخواست ماشین داد و هنگامی که ماشین به دم در خانه رسید همراه همسر حامله‌اش سوار ماشین شد و به سمت بیمارستان رفتیک سال قبل بود که فرزندشان مرده به دنیا آمدزن جوان افسرده شده بود و طاقت نداشت که مرگ دومین فرزند خود را در 25سالگی خود ببیندبه بیمارستان رسیدندزن به زایشگاه رفتو خیلی زودپرستار با پسربچه ای در دست به سمت مرد آمد مرد در گوش نوزاد اذان گفت و اسمش را انتخاب کرد نه سعید که انتخاب مادر بود و نه عباس که نام پدرش و انتخاب مادربزرگ بوددرباره نوزاد اماپسر مذکور تنها پسره تنها پسر پدر مرد بود(عجب جمله‌ای)و خب در جامعه سنتی همه منتظر ادامه دهنده نسلشان بودندپسر کم کم بزرگ شداولین دوستش را پیدا کرداولین کلماتش را نوشتاولین بار فوتبال بازی کرداولین سفرش را تجربه کردو اولین بار برادر شدداستان زندگی مثل اکثر کودکان و معمولی و توام با شادیو الان که پسر تبدیل به مانی شدهدلش برای روزهای کودکی تنگ شدهروز هایی که در تابستان های گرمش به روستا و نزد پدربزرگ خود میرفتدرباغ ها آزادانه بازی می کرددنبال بزغاله ها میرفتشب های پرستاره در حاشیه کویرو به این فکر می کند که چرا ما هیچوقت از شرایط خود راضی نیستیمدر کودکی آرزوی بزرگسالی داریمدر جوانی آرزوی کودکی و در پیر آرزوی جوانییک زنجیره تباهیفکر کنم وقتی که دبیرستان بودم اولین بار فهمیدم که باید با این زنجیره مبارزه کرد اولین بار دیدم تغییر کرد از تک تک لحظات آخرین سال دبیرستان داخل کلاس ها و همراه با دوستام لذت میبردمولی کافی نبودادایی بوددرون نیاز به تغییر داردتا وقتی درون تغییر پیدا کند برون بالاخره درون واقعی را پیدا می کندهمممو من الان در اوج جوانی به دنبال تغییر درونمبه دنبال پیدا کردن هدف و چیزی که برایش بجنگممن بیشتر از مسیر لذت میبرم تا هدفاگر هدفی نداشته باشم لذتی هم نخواهم داشتتولدم مبارکپایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2019 00:53:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-pgoojcnbqtz3</link>
                <description>امروز هدیه‌ای که دوتا از دوستام برای تولدم گرفته بودند به دستم رسیدیه قاب عکس از اسطوره فوتبال لیورپول استیون جراردچیزساده‌ای بود ولی اینکه از هزار کیلومتر اونطرف تر بیاد من بودند و برای هدیه فرستاندند خیلی خیلی ارزشمند بودبه خصوص که من تا بحال تو عمرم کسی برام تولد نگرفته بوداز همون عنفوان کودکی هم همیشه فرزند بزرگ بودم و خانوده برای خواهرم تدارک ای چیزارو میدیدنکادوی دوستمو به مادرم نشون دادم و گفتم ببین مادر از اون سر کشور به یاد من بودن ولی شما تا بحال برای من هدیه تولد نگرفتیدکه بعد گفت من چمیدونم چی برات بگیرمهمه چی داری چیزی هم خودت نمیگی که برات بگیرموشروع بحث شدکه من گفتم که این اصل هدیه خریدن مهمه هرچی که میخواد باشهولی اینکه به یک نفر فکر کنی ووقت بذاری و براش هدیه بخری بسیار بسیار باارزشهولی خب مادر من قبول نمی کردو رو همین اصل اینکه خیلی زحمت کشیده برام تاکید می کردهممممنم خب دست کشیدمراستش زیاد تو عمرم سورپرایز نشدماین فقدان رو همیشه داشتهو سعی کردم با سورپرایز کردن دیگران خوشحال بشمولی خب کلا تو خانواده ما اصل غافلگیری معنی ندارهپدرمم بهتر نیست از مادرمصرفا هرچیزی که تو حوالی تولد بهم بده میگی واسه هدیه تولد هم درنظر بگیرولی خب فکرم ازاین جهت هم درگیر شدکه آیا اینکه من انتظار دارم خانواده ام برای تولدم چیزی بگیرندانتظار بیجاییه یا نهنمیدونم واقعامن که از هدیه دادن به دیگران خیلی خوشحال میشمدرطول سال فکر کنم ده دوازده دفعه‌ای هدیه دادم به دوستامجدا ازاینکه هرجاهم میرم مسافرتواسشون سوغاتی میگیرمهمین سفر آخر براشون فرفره گرفتمبه نظرم باید بیشتر فکر کنماز دلایلی که از تولدم بدم میادیکیش هم همینهپایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2019 01:42:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جبری به نام خانواده</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%AC%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-itik4zhbrj2y</link>
                <description>ذهنم همیشه درگیر این بوده که آیا واقعا عدل و انصافی که توی ادیان مختلف ازش نام برده میشه وجود داره یا نه؟یک سری چیز ها واقعا جبری هستند مثل خانوادهمن خانواده امو خیلی دوست دارمولی همیشه ازاینکه هیچوقت توسطشون درک نشدم مشکل داشتمچه توسط پدرم که تحصیل کرده استچه مادر که تحصیل چندانی ندارهو چه خواهرم که نسل آینده استهرکدوم به شیوه خودشون بارها و بارها منو رنجوندنپدرپدرمو خیلی دوست دارم فرد ثروتمندی نیست اما همیشه هرچیزی که نیاز داشتم رو برام فراهم کردهآدم منطقی‌ایهمنتها هیچوقت به من و اهدافم احترام نذاشههمیشه از همون بچگی مسیری که مد نظر خودش بوده رو برای من ترسیم کرده مسیری متفاوت با رویا های منواین همیشه عذابم میدههمیشهمادرعاشق مادرم هستممهربونه و کارهای فوق العاده بی شماری برای من کردهاما عادت بدی که دارهاینه که هیچوقت به بچه هاش افتخار نکرده و نمی کنهمن نسبت به خیلی ها که همیشه برای من مثال زده آدم موفقتری بودمولی هیچوقت نشده که بهم بگه آفرین پسرمهمیشه تو مدرسه شاگرد نمونه بودمیا تو دانشگاه خوبی تحصیل می کنمخیلی خوبولی هیچوقت اون نگاه افتخارآمیز رو به من نداشته وهمیشه کسایی که وضیعت بهتری نسبت به من نداشتن رو تو سر من زدهخواهرمنو خواهرم اصلا آبمون تو جوب نمیرهاصلا ارتباط خوبی نداریمواصلا همو نمیشناسیمهمینو همینبه اینا که فکر می کنم با خودم می گم اگه یک روز خودمم والدین فرد یا افرادی بشم چطوری خواهم بود؟تصورش سخته و فعلا از توان من خارجهالبتهامروز حین مطالعهاین به ذهنم خطور کرد که شاید عدل که خدا ازش میگه همون جهان های موازی هستندبی نهایت مانی وجود دارند توی جهان های موازی که هرکدوم مسیر های متفاوتی رو دارند طی می کنن بعضیاشون از من خوشبخت ترن وبعضیا هم بدبخت ترنازهمینجا به مانی خوشبخت تر میگم که کوفتت بشهJپایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 00:11:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره خالص</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%B5-vmuy1xq2g5ij</link>
                <description>  امروز تنوع بیشتری داشت روزم با سرگیجه شروع شد با سرگیجه ادامه پیدا کرد و با سرگیج داره تموم میشه دلیلش رو نمیدونم ولی حس خوبی هم نسبت به دلیلش ندارم مثل درد استخوان هام که دوسال پیش پنج دکتر متفاوت رفتم هیچکدوم تشخیص هیچ بیماری ندادند وفقط دارو های تقویتی به خورد من دادن البته امروز حسابی سرمم شلوغ بود من مسئول روابط عمومی یک نشریه دانشجویی هم هستم و خب امروز روز جذب نیرو بود از فعالیت نشریاتی خسته شدم کار سختیه نسبتا به بقیه کارهای نشریه فعالیت توی چندین شبکه اجتماعی و جذب نیرو و ... وخب کسی هیچ احترامی هم به من نمیذاره داخل نشریه به جز دوسه نفر نکته دردناک تر اینجاست که اسم من هم هیچجایی ثبت نمیشه کلا چهار نفر میدونن اسم من چیه و عملا این کار به درد هیچ رزومه ای هم نمیخوره تصمیم داشتم استعفا بدم اما صرفا چون رفتار سردبیر خوبه با من و اینکه حس می کنم دست تنهاست موندم تا یه جانشین خوب برای خودم پیدا کنم پسرخاله امم امروز اومد پیشم منو دوست داره ولی من متاسفانه نتونستم بهش رسیدگی کنم درست امام مجادله اصلی امروز من با دوستم &quot;سین&quot; بود بهش درباره غزل های نیمه شبم گفتم و حسابی باهم دعوا کرد که چرا فراموش نمی کنم چرا رها نمی کنم و چرا هعی خودمو عذاب میدم من ولی همچین اعتقادی ندارم من مرد چالش هام هروقت که از چیزی محروم بودم اونقدر تلاش کردم که دوباره بدستش آوردم  و بیشتر هم تلاش خواهم کرد راستی آزمون ششم رو قبول شدم پایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2019 01:23:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای بت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7-rkcprzln9o9j</link>
                <description>امروز هم مثل 5روز گذشته بود ذهن مشغولم آرومتر نشد و خب کاری خاصی به جز کتاب خوندن نکردم هرنیمه شب یک غزلم رو فرستادم تا امشب امشب اون ربات ناشناسی که باهش غزل میفرستادم خراب شده  و غزل امشب که غزل 128حافظ بود ارسال نشد طی 24 ساعت گذشته فقط دوساعت خوابیدم صبح مجبور شدم بعد یک هفته از خونه برم بیرون تمرین رانندگی  در تمام مدت خسته کننده تمرین داشتم به فیزیک فکر می کردم و با مربی خودم حرف میزدم نمیدونم میفهمید یا نه امیدوارم با نیت بد نگاه نکنه به قضیه البته مهمترین نکته این چندروز  فرضیه‌ای بود که درباره روابط عاطفی طرفین بهش رسیدم اینکه هرکسی فارغ از جایگاه و ویژگی هاش توسط یکی که فکر میکنه از خودش بهتر بوده رها شده و همون شخص هم توسط یکی که فکر میکنه از خودش برتر بوده درواقع کسی برتری زیادی نسبت به کس دیگه ای نداره این ما هستیم که بت میسازیم از معشوقمون بتی میسازیم که بهترین انسان زمینه و نکته جالب اینجاست که خودمون ممکنه بت یک نفر دیگه باشیم هممم حس می کنم یک نفر از من خوشش اومده توی توییتر ولی من حس خاصیی ندارم بت خودمو دارم البته که انسان خوبیه ولی من واقعا هنوز فکرم درگیر جای دیگه ایه شاید شما بگید که من چقدر درگیری های مسخره دارم ولی خب زندگی عاطفی بخشی از مشکلات منه پدرم هپاتیت داره که خب خوشبختانه تحت کنترله مادرم مریضه ولی از جراحی میترسه و پدربزرگ رو به موتم که از ترس مرگ گریه می کنه وای که چقدر من بی حوصله شدم نسبت به همه چی بزرگترین حسرتی که میخورم مطمئننا اینه که چرا تو خاورمیانه دنیا اومدم حاضر بودم همه این مشکلاتو تو اتریش یا سوییس داشتم یه جمله طنز بود که به صورت غلوآمیز می گفت که  من حاضرم یک گاو تو آلپ باشم تا یک انسان تو ایرانJ بلانسبت شما البته ولی واقعا جامعه و جو و مردم ناراحتمون رو نمی تونم هضم کنم خدایا  تو خودت بهتر میدونی چی صلاحه منه خودت عاقبت به خیرم کن پایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2019 02:24:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرنیمه شب یک غزل</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D9%87%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%D8%BA%D8%B2%D9%84-dkfj64kc2ghh</link>
                <description>امروز رو خیلی با فکر وخیال گذروندمبا فکر آینده و گذشتهوخب درهمین حین روز خوبی نداشتم چون حال از دست رفتدرباره آینده اینطوری فکر می کردم که اگر درسمو خوب بخونم یا بد چه تغییری ممکنه شکل بگیرهمن همیشه رویای زندگی تو سوییس داشتموفکر می کردم که اگه خوب درسمو بخونم میتونم مثل یکی که همین امسال از دانشکده به موسسه پلی تکنیک فدرال لوزان اپلای کرد بشمشانسم زیاد نیست ولی کم هم نیستارزش تلاش و کوشش رو دارمواگه تلاش کنم موفق میشمچهارسال دیگه تو لوزان تو یک کافه قهوه خودمو بنوشمبه سر و وضعم نگاه کردممن خیلی افسرده‌ام در حال حاضر همه این ها یک خیال واهی می نمودعلاوه بر ناراحتی پرخاشگر هم شدمامروز با اعضای خانواده‌ام رفتار خوب و شایسته ای نداشتم و چقدر ناراحت کننده بودهمین باعث شد آینده تاریکمو ببینممن قرار نیست چهارسال دیگه تو این کشور بمونماگه بمونم دقیقا 24 مرداد ساعت 6 عصر خودمو دار می زنمدرباره ایران میتونم متن ها بنویسم ولی اینجا جاش نیستهمه امروزم این نبوداگه روز سخت رو خونده باشید می دونید که من از شبکه های اجتماعی گریختم ولی امروز که یک اکانت دیگمو باالاجبار نگه داشته بودم از رو بیکاری چک کردمتو پروف یک نفر دیگهخانم گامارو دیدمدلم رفت یک لحظهیاد سیومسیج ها افتادمرفتم رو لینک ناشناس کلیک کردم و تصمیم گرفتم یه شعر بنویسمساعت 11 و خرده ای بودشعر رو فرستاددقیقا نیمه شبوتصمیم گرفتم که ازاین به بعد هرشب ساعت 12 یه شعر براش بفرستمهیچ جوابی نمی خوام فقط همینکه میتونم وقتی که نگاهش میکنه و میخونه منم میخونمشهمزمان با اونو حسشو دوست داریچقدر که من اسکوتر (یه شخصیت تو سریال آشنایی با مادر) شدم :((((پایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2019 00:57:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمون پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-aeldhcuoiyt9</link>
                <description>امروز وارد مرداد شدیمماه تولد منروز تولدم داستان تولدمو می گمولی مرداد هرسال یک چیز ویژه برای من داشتهمرداد سه سال قبل تصمیم گرفتم جدی درس بخونم که خب درس خوندنم جواب دادمرداد سال قبل تو دوران گذر از نوجوانی به جوانی بودم با کلی مشغله های ذهنیاساسا مشکل اصلی من برمیگرده جایی که توش بزرگ شدمما خیلی سنتی هستیممن با هیچ جنس مخالف غریبه‌ای تا قبل 19سالگی صمیمی نشده بودماین ضربه های زیادی بهم زدسن بدی بود و من شکننده بودم(fragile یکم زبان هم تمیرین کنیم)اولین دختری که باهش صمیمی شدم مهرنوش نامی بودپشت کنکور بود یعنی بودیمدرباره درس هامون حرف میزدیمتا اینکه من شروع کردم به ضایع بازی دراوردنخیلی احمق بودماو خب نتیجه ای نداد.این شد اولین منمطمئننا اگه من خیلی قبلتر ارتباط برقرار کرده بودم با جنس مخالفاین مشکلات پیش نمیومد اگه به این درک میرسیدم که جنس دوستی ربطی به جنسیت ندارهخیلی جمله مهمیهمن هنوزم تو تشخیص جنس محبت ها مشکل دارممحبت از رو انسان دوستی و محبت از رو رفاقت و محبت از رو علاقه عاطفیهرسه این هارو تجربه کردم و هرسه رو خراب کردمانسان دوسته رو به عنوان دوست درنظر گرفتم رفیق رو به عنوان عاشقو عاشق رو به عنوان رفیقهمه این ها در مرداد یک سالواینچین گند زدم به همه چیاگه تمام ارتباطاتی که با جنس مخالف گند زدم در طول سال رو حساب کنیمبه عدد پنج میرسیممن پنج تا آزمون رو شکست خوردمدقیقا مثل امروز که دوباره برای پنجمین بار تو آزمون رانندگی شکست خوردمپدرم گفت چون تمرین نداشتیوخب فکر کردم که اگه درباره جنس مخالف هم اگه تو کودکی تفکیک جنسیتی داخل مدارس نبودمن پنج بار شکست نمی خوردموالان امیدوار به آزمون ششم هستمالبته برای رانندگی چون معلوم نیست جنس مخالف شماره 6 رو ملاقات کنم یا نهپایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2019 13:18:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر ناگهانی ظاهر هم نتوانست باعث حواسپرتی باطن شود</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%86-%D8%B4%D9%88%D8%AF-gz6uud60u4yc</link>
                <description>دو روزی میشه که سرمو تراشیدمبا نمره صفر و بعدش هم با ماشین ریش تراش سرمو مثل صورتم صاف کردمبیریخت شدم ولی خب البته که توی این دوروز که از خونه بیرون نرفتم کسی به جز خانواده‌ام منو اینطوری ندیدهتواین چندی روز البته شروع به درس خوندن هم کردماز روزمرگی خسته شدمدرس های اینده رو میخونم تا بلکه مدتی هم که شده به خانم گاما فکر نکنمالبته که دیروز یکی از افرادی که سابقا توی توییتر دوستم بود رو پیدا کردمخوشحال و سرخوش بودمنم زیاد باهش گرم نگرفتماخلاق سرد و ناامیدم این روزا حسابی همه رو ناامید میکنهدوست ندارم انرژی منفی رو به اطرافیانم منتقل کنمامروز بعداز مدت ها یه بخش قابل توجهی موزیک گوش دادم.بعداز مدت ها همراه خواننده ترانه رو فریاد میزدم ولی تو گوشه ذهنم همچنان بهش فکر می کردممتاسفانه چند ساعت پیش چشمم به چیزی که نباید میخورد خوردالبته که اتفاقی نبودرفتم و پروفایل خانم گاما چک کردمنباید می کردمتصاویر پروفایلشو حذف کرده بودبیو ناامیدانه‌ای داشتالبته که قبلش هم نوشته بود که از اینکه خودش نیست ناراحتهو منم میدونم که هرچند که با دوستانش گپ و گفت داشته باشه ولی ته ته دلش ناراحت و افسرده استاین شاخصه خانم گاما بود هیچ دوست صمیمی نداشت و ندارههمیشه افرادی هستن که خیلی باهشون گپ میزدولی افرادی وجود ندارند که راز های دلشو به کسی بدههمیشه براش آرزو می کردمبرامون البتهبرای خودمون که دوستان صمیمی خودمون رو پیدا کنیمهیچوقت حتی با منم دردودل نمی کردوهمیشه به چیزهای دیگه به جز انسان های پناه می بردخدایاازت میخوام که کاری کنه که از تنهایی و ناراحتی در بیاددرسته که آرزوم بود که من اون کسی باشم که بهش پناه میبرهولی حالا که اون شخص نیستمیه خوبشو تو مسیرش بذار پایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2019 02:03:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوب خدا صدا ندارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%DA%86%D9%88%D8%A8-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-xdazv1h8jnqt</link>
                <description>به حکمش نگاه می کرد به روستایی که باید به عنوان سرباز معلم دوران سربازی خود را سپری کنددر هوای گرم و بارانی گیلان وارد روستا شدافراد باسواد زیادی در آن روستا وجود نداشتازهمین رو افراد کمی فارسی می دانستندبا پرس و جوی فراوان خانه ای پیدا می کند و یک اتاق اجاره می کند تا دوران سربازی خود را بگذرانداز آن خانه فقط همان اتاق مال او بود و بقیه در بقیه خانه یک کشاورز به همراه همسر و دودختر و پنج پسر خود زندگی می کردندبعداز گذشت چندین ماه معلم دلباخته دختر بزرگتر می شودبه خواستگاری می رود و با وی ازدواج می کنددر کلاچای ساکن می شوند و سه سال بایکدیگر زندگی می کنندتااینکه مرد تصمیم می گیرد که خانوادگی برای زندگی به شهر حاشیه کویری مرد بروندزن پذیرفت(نباید می پذیرفت)زن که حتی به خوبی فارسی نمی داند (پدرش نگذاشت به مدرسه برود چراکه در مدرسه دختران بی حجاب بودند!)به همراه شوهر و دخترش به حاشیه کویر میایندنه خبری از جنگل های شمال است نه شالیزار ها و نه باغ های چایهمه چیز رنگ دیگری داردسبزی شمال جای خود را به شن های کویر داده اندوهمگان فارسی را نیز با لهجه خود حرف میزنند که کار را برای زن سختر هم می کندهنوز با زندگی در محیط جدید به راحتی کنار نیامده بود که روزی از روزهای گرم تابستانمرد به خانه می آیدتنها نیستکودکی را در آغوش دارد و به دنبال او زنیمرد می گوید که آن زن همسر او و آن کودک فرزند اوستمرد خیانت کرده بودزن نمی داند چه کندناراحت و افسرده استاما به خانواده اش خبر نمی دهد(نباید اینچنین می کرد)از حرف مردم میترسد که میگفتند مگر چه کمکاری‌ای  کرده‌ای که شوهرت به سراغ زن دیگری رفتهچهارسال طول می کشد که خانواده زن می فهمندزن ناراحت و افسرده استخانواده اش دخالت جدی نمی کنندهمه به عروس دوم توجه می کنند که حداقل بلد است مثل بقیه مردم حرف بزندروزگار می گذردزن خانه و جواهرات خود را به شوهرش قرض می دهد که باغی خریداری کندزن دیگر هیچ چیز نداردتمام زندگی وی دخترانش هستندزن برای مرد هرکاری می کندمرد زن را همچون کارگران به زمین ها و باغات خود می بردزن زعفران جمع می کرد زعفران پاک می کرد و حتی زعفران می کاشتزن غوره جمع می کردآب غوره را می گرفتانگور جمع می کردکشمش درست می کردزن دیگر زن خانه‌ای نبوددر برزخ بی کسی زندگی می کردروزی زن به خود درآینه می نگریستکه متوجه شد شقیقه‌اش برامده شدهشوهرش به او توجه نکردبه دخترانش گفت.دختر بزرگ تر اورا به دکتر برد.دکتر گفت که بهتر است برداشته شودشوهر توجهی نکردسه ماه گذشتغده بزرگتر شدشوهر توجهی نکرددختران خود تصمیم گرفتند مادر خود را بستری کرده تا عمل شودزن عمل شدظاهرا خوب بودتا اینکه معلوم شد به سرطان استخوان مبتلا شده استشوهر توجهی نکردو برخلاف میل دختران زن را پس از چهل سال به خانه پدرش فرستاددختران بعد چندماه با اصرار مادر خود را برگرداندمادر ضعیف شده بودفقط مشتی استخوان مانده بوددکتر گفت که سرطان به ریه ها و معده مادر نیز سرایت کرده استمادر درد می کشیددختران اشک می ریختندسه ماه کافی بودتا مادر جان بدهدمادر مردوشوهر توجهی نکردمادر در غربت به آغوش خاک رفتهیچکس به او توجهی نداشتبه جزخدای اوبله دنیا دار مکافات استدوسال از مرگ مادر گذشته و مرد دچار سرطان شده بودفرزندان زن دوم در شهرهای مختلف بودندودختران زن اول توجهی نمی کردندمرد گوشه خانه افتاده بود وحتی نای بلند کردن ظرف خود را نداشتدختران زن اول اما دلشان سوختونزد پدر رفتنداورا تیمار می کردندکه ناگهان فهمیدند که مرد هیچ ارثی برای آن ها باقی نگذاشته استو دختران دلسرد از پدرو دلسرد از بی کسیانگار که سرنوشت بعضی ها تنهای استسرنوشت بعضی ها سیاه است همانطور که وجود بعضی ها سیاه استداستان تخیلات ذهن افسرده من نبودداستان سرنوشت مادربزرگ من بودمادربزرگ عزیز مطمئنم که الان در جای خوبی قرار داری و بدون درداما سرنوشت مردمعلوم نیست که زنده بماند یا نهدرمان بشود یا نهبالاخره همه ما طعمه خاک هستیمروزی خواهیم مردو باید توجه داشته باشیم که زندگی مان را با هوس های خود آلوده نکنیمپایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 22:58:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردویی که می توانست تغییر ایجاد کند</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%AF-ajshc7tu4jx9</link>
                <description>امروز 27تیره و من با خودم فکر می کنم چه کار مثبی تو این 27روز کردمتقریبا هیچیاوایل تیر بود که قصد داشتم به یک اردوی جهادی برمبه ثواب واین چیزها اعتقادی ندارمولی خب به کار خوب اعتقاد دارم جدا ازاینکه کمی مارکسیست هم هستم البتهاردو از دهم شروع میشد و تو همچین روزی تموم میشداگه من اردو رفته بودمشاید خبری ازاین ناراحتیا و افسردگیای الان نبودشاید اون شب زیاده روی نمی کردمنمیدونم بعضی وقتا چه کاری خوبه چه کاری بدکاش این امکان وجود داشت که عواقب تصمیماتمو ببینمهرچند که این همه خونه نشینی م تو انتقال استرس و ناراحتی بی تاثیر نیستخانم گاما رو هنوز نتونستم از ذهنم خارج کنموخب وابستگیم به دنیای مجازی هم داره غیرقابل کنترل میشهواقعا یه شروع تازه نیاز دارمانسان های تازهآدم های واقعیدلم برای خودم تنگ شدهبرای خودم 13سال قبلبرای مانی بدون استرسدروغ چرا فکر خودکشی که از پارسال وارد ذهنم شده هنوز کامل خارج نشدههنوز به طنابی که خریده بودم و هنوزم دارمشوبه حلقه سقف نگاه می کنمسعی می کنم ببینم برای چی قراره زندگی کنم یا برعکس برای چی باید بمیرم؟من واقعا از اختیار خودم بیزارمکاش یک سنگ بودمهمممالبته که بدون هیچ کار مثبت هم نبودمامروز یکم زبان خوندمکاش هرچی زودتر بتونم تافل بگیرمکاش هرچی زودتر فارق‌التحصیل بشمکاش بتونم مهاجرت کنمکاش بزرگ بشمبزرگ تر و عاقل تر و قوی ترمن بااین وضع فعلی خیلی برای زندگی تو این دنیا ضعیفمهمممفقدان محبت بزرگترین فقدانیه که بشر میتونه داشته باشه.فقدان محبت به شخصی که ازش محبت دیدی بستگی داره اگه بره هیچوقت برنمی گرده و فقدانش میمونهاز همین رو نذارید هرکسی وارد قلبتون بشه ومحبت هرکسیو قبول نکنیدپایان</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2019 22:00:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانی هستم یک مسافر</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-aa8pcf1hvzda</link>
                <description>خب یک روز از روز سخت عاطفیم گذشتتو امتحان رانندگی به راحتی انداخت منو افسردرصورتی که بیست دقیقه کامل ازم امتحان گرفت و همه چیزارو من که نمی بخشمشو خب آبرومم رفته اندازه کل خانوادمون تو امتحانش رد شدمگذشته ازاین ها امروز خیلی کمتر به خانم گاما فکر کردم. شاید دلیل اصلیش ترک مجازی بود شاید هم چیزای دیگه ولی خب امیدوارم همینطوری پیش برمدرسته که بخشی از قلبم خاکستری شده ولی باید از بخشی که نشده مراقبت کنمتو این 30ساعتی که مجازی رو ترک کردم فکر نکنم بیشتر از دونفر خصوصی بهم پیام داده باشن که البته هردوتاشون هم خودم بهشون گفته بودم بهم پیام بدنواقعا کسی منتظر من نیست اونجا و من فقط خودمو اسیر کرده بودمخب قطعا که یک هفته بگذره دو سه نفر ممکنه بهم پیام بدنولی چیزی که مشخصه اینه که من هیچ بخشی ازش نیستممن یه ماهی کوچیک تو اقیانوسماگه بمیرم هم اقیانوس منو تو خودش حل می کنههمممالبته هنوز کامل گاما از ذهنم خارج نشدهدلم میخواد چکش کنم ولی غرورم این اجازه رو بهم ندادتنها چیزی که شاید دلم بخواد این باشه که یک روز دلش برام تنگ بشهو البته که هیچوقت چنین اتفاقی نمیوفتهوقتی از چشم کسی بیوفتی هیچ راه برگشتی نیستهمممامروز البته اتفاق دیگه ای هم برام افتادمادربزرگ پیرم اومد خونمون از رفتار پدرم با مادربزرگم خوشم نیومدزیاد بهش حرف نمی زدحتی لحظاتی هدست تو گوشش بود بدون توجه به مادر پیرش که کنارش نشستهآهخدایا من دلم نمی خواد پیر بشمهروقت از کار افتادم خودت دست به کار شوهمچنان که ایمجین دراگونز تو گوشم میچرخه به کمرددرم فکر می کنم چندوقته خیلی درد می کنه خوابیدنمو سخت کردهولی خب حوصله ندارم به خانوادم بگم که باز همه چیو سر خودم خراب کنندمثل استخوان درد 20 ماهمکه هیچ دکتری هم نتونست درمانش کنهچقدر که من تلاش می کنم درباره گاما ننویسمJدلم برات تنگه ولی خوب شد که بالاخره رهام کردیو مانی تو میتونی ازپسش برمیای(اولین لبخند بعداز 34ساعت)</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 01:14:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک فلش لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@happydep/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%84%D8%B4-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-kphrlcu6hira</link>
                <description>دوم دبیرستان بودم که یک روز پدرم یه فلش زیبا بهم هدیه دادپسر خیلی تنهایی بودم توی یک شهر حاشیه کویرهیچوقت آدم محبوبی نبودمالبته که دلم می خواست ولی نمی تونستمتوی یکی از همین روزهای زمستانی امتحانات یکی از همکلاسیا از من یک سریال رو خواستمنم سریال رو براش کپی کردم و بهش رسوندم موقع تبادل یکی از بچه ها گفتمانی می خوای فلشتو بده برات چندتا چیز جالب بریزمبا اکراه قبول کردمفلشمو بعد چند روز برگردوندمن حوصله نداشتم ببینم چی ریختهمثل هرروز سالیکم درس خوندم و خواستم بخوابمکه دیدم بی خوابی زده به سرمتصمیم گرفتم ببینم دوستم چی برام ریختهو خبیکی از فیلم هایفیلم جنجالی درباره کره شمالی بودازهمین رو تصمیم گرفتم ببینمشوخب این شد شروع دوران چندساله فیلم دیدن منتابستون بعدی بود که تصمیم گرفتم یک سریال رو جدی شروع کنم نگاه کردمبه لیست سایت های مختلف سر زدم و ازبین گات و برکینگ بدتصمیم گرفتم گاتو ببینمخیلی زود فن گات شدمشروع کردم به خوندن کتاب هاش و فعالیت تو گروه ها و انجمن های مربوط بهشتا اینکه وارد کانالی مربوط به محتوای گات شدماونجا بود که اولین بار خانم گاما رو دیدمروابط خاصی باهش نداشتمکنار هم کارهای خودمو انجام میدادیمیک شب باهش بگومگو کردم که بعد ها فهمیدم اون شبو گریه کردهو بعد ها فهمیدم که منو دوست داشتههمممبالاخره بعداز کنکور دومم تصمیم گرفتم بهش پیام بدم بببینم چکار کرده کنکورشو(بعدهای فهمیدم اون سال کنکوری نبوده و بهم دروغ گفته)وخب همین شدشروع آشنایی من با خانم گامااتفاقات زیادی دس به دست هم دادهمون اثر پروانه‌ایوالان که یک روز از قطع ارتباط برای همیشمون رد شدهویکسال از روز آشناییبه سال گذشته نگاه می کنمو روز های پیش روقراره بازم دوباره این همه به یک نفر علاقه مند بشم؟</description>
                <category>مانی</category>
                <author>مانی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2019 12:32:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>