<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا سوره</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@haray4</link>
        <description>روایت هایی پراکنده از رنج و امید؛ ملالت های زیستن و ستودنی های زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:43:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/77270/avatar/6KpY7I.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا سوره</title>
            <link>https://virgool.io/@haray4</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زبان‌های دوپا!</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%BE%D8%A7-m9mxjhxf7khg</link>
                <description>زبان انگلیسی که امروزه به عنوان زبان بین‌المللی شناخته می‌شود، یک ویژگی ساختاری منحصربه‌فرد دارد. این زبان صاحب دو ریشه یا به اصطلاح دو رگه است؛ یک پای انگلیسی در خانواده زبان‌های ژرمنی قرار دارد و پای دیگر آن در زبان لاتین و مشتقاتش مانند فرانسوی است. این ترکیب تصادفی نبوده و محصول مستقیم تاریخ، جنگ‌ها و مهاجرت‌هاست. این ساختار دوگانه به انگلیسی قدرتی داده که کمتر زبانی از آن برخوردار است و باعث شده دو جهان معنایی موازی در کنار یکدیگر کار کنند.بستر اصلی و اولیه زبان انگلیسی، ژرمنی است. در قرن پنجم میلادی، قبایلی از شمال اروپا از جمله آنگل‌ها و ساکسون‌ها به جزیره بریتانیا مهاجرت کردند. آن‌ها زبان گویشی خود را همراه آوردند که پایه‌گذار انگلیسی کهن شد. این زبان، زبانی ساده، کاربردی و مرتبط با زندگی روزمره، کار و طبیعت بود. اما نقطه عطف بزرگ در سال ۱۰۶۶ میلادی رخ داد، زمانی که ویلیامِ فاتح از شمال فرانسه به انگلستان حمله کرد و پیروز شد. پادشاهان و طبقه حاکم جدید، فرانسوی‌زبان بودند. برای حدود سه قرن، فرانسوی زبانِ دربار، قانون و سیاست شد، در حالی که توده مردم همچنان به زبان ژرمنی خود سخن می‌گفتند. در همین دوران، کلیسا و مراکز علمی نیز از زبان لاتین استفاده می‌کردند. با گذشت زمان، این زبان‌ها در هم ادغام شدند و زبان ژرمنی مردم کوچه و بازار، هزاران کلمه فرانسوی و لاتین را جذب کرد.این ادغام تاریخی باعث شد که برای بسیاری از مفاهیم، دو کلمه متفاوت در انگلیسی وجود داشته باشد. کلمات ژرمنی معمولاً کوتاه‌تر، صمیمی‌تر و مرتبط با احساسات مستقیم هستند، در حالی که کلمات لاتین طولانی‌تر، رسمی‌تر و انتزاعی‌تر به نظر می‌رسند. به عنوان مثال، کلمات آغاز کردن (Start) و کمک کردن (Help) ریشه ژرمنی دارند و حس صمیمیت یا فوریت را منتقل می‌کنند، اما کلماتی مثل (Commence) و (Assist) با ریشه لاتین، همین کارها را در فضایی کاملاً رسمی و اداری بیان می‌کنند. این دوگانگی حتی در نام حیوانات و گوشت آن‌ها نیز دیده می‌شود؛ دهقانان ژرمنی‌زبان در مزرعه با گاو (Cow) و خوک (Pig) سر و کار داشتند، اما اشراف فرانسوی‌زبان در دربار گوشت پخته‌شده آن‌ها یعنی (Beef) و (Pork) را می‌خوردند.این ویژگی سه قدرت بزرگ به زبان انگلیسی بخشیده است که اولین آن‌ها دقت بالا در بیان است. نویسنده انگلیسی‌زبان می‌تواند با انتخاب کلمه درست، دقیقاً منظور خود را برساند. به عنوان نمونه، دو کلمه (Motherly) با ریشه ژرمنی و (Maternal) با ریشه لاتین هر دو معنای مادرانه می‌دهند، اما اولی گرم و صمیمی است و دومی کاربردی پزشکی یا حقوقی دارد. قدرت دوم، انعطاف‌پذیری در لحن است. گوینده می‌تواند بدون تغییر ساختار جمله، لحن خود را از عامیانه به رسمی تغییر دهد. گفتن اینکه پادشاه مهربان بود با کلمات ژرمنی لحنی داستانی دارد (The king was so friendly)، اما استفاده از معادل‌های لاتین آن (The monarch was indeed cordial) متن را شبیه به یک گزارش رسمی تاریخی می‌کند. در نهایت، این ویژگی غنای بزرگی به دایره واژگان نویسندگان می‌دهد تا از تکرار کلمات نجات پیدا کنند و حتی برای توصیف یک خانه، بین حس امنیت کلمه (House) یا حس رسمی بودن کلمه (Residence) بتوانند دست به انتخاب بزنند.زبان انگلیسی قدرت امروزی خود را مدیون یک تصادف تاریخی است. اگر جنگ‌های قرن یازدهم مسیر دیگری را طی می‌کردند، انگلیسی امروز زبانی کاملاً شبیه به آلمانی یا هلندی بود. ترکیب ریشه‌های ژرمنی و لاتین، این زبان را به یک ابزار چندلایه تبدیل کرده است که در آن کلمات ژرمنی بارِ احساس، خانه و زندگی روزمره را به دوش می‌کشند و کلمات لاتین بارِ علم، قانون و آکادمی را. این دو جهان موازی، بدون آنکه یکی دیگری را حذف کند، در کنار هم قرار گرفته‌اند و توانایی بیان دقیق‌ترین مفاهیم را به این زبان داده‌اند.عربی؛ لاتین خاورمیانهدر دنیای زبان‌های خاورمیانه، زبان عربی دقیقاً نقشی مشابه زبان لاتین در اروپا را برای دو زبان فارسی و ترکی ایفا کرده. زبان فارسی و زبان ترکی هر دو بستر اصلی، ساختار بومی و واژگان اصیل خود را برای زندگی روزمره، احساسات ملموس و مفاهیم زمینی داشتند. اما با ورود اسلام و تسلط فرهنگی، علمی و سیاسی عربی، این زبان به عنوان زبان دین، فلسفه، قانون و فرادست شناخته شد. این اتفاق، فارسی و ترکی را به زبان‌هایی دو رگه تبدیل کرده که یک پای آن‌ها در ریشه‌های قومی و بومی خودشان است و پای دیگرشان در جهان واژگان انتزاعی و آکادمیک عربی. در نتیجه، لایه‌ای از کلمات دقیق، اصطلاحات فقهی، فلسفی و دیوانی وارد این دو زبان شده و دایره واژگان آن‌ها را به شدت غنی کرده است.این ترکیب دوگانه، دو جهان معنایی موازی را در فارسی و ترکی شکل داده که انتخاب میان آن‌ها لحن کلام را کاملاً عوض می‌کند. در زبان فارسی، کلمات بومی مانند «دل‌بستگی» یا «خواستن» حسی صمیمی، عاطفی و خودمانی را منتقل می‌کنند، اما وقتی به سراغ معادل‌های عربی آن‌ها مثل «علایق» یا «تقاضا» می‌رویم، لحن متن فوراً رسمی، اداری و انتزاعی می‌شود. همین پدیده امروزه در ترکی استانبولی نیز کاملاً جریان دارد. یک ترک‌زبان در مکالمات روزمره از کلمه (Soru) به معنای سوال استفاده می‌کند که یک واژه بومی و عادی است، اما وقتی پای بحث‌های جدی‌تر وسط می‌آید، کلمه عربی (Mesele) به معنای مسئله به کار می‌رود. این هم‌نشینی به نویسندگان خاورمیانه قدرت داد تا بدون تغییر در دستور زبان، تنها با جایگزینی واژه‌ها، لحن خود را از یک داستان ساده عامیانه به یک متن آکادمیک یا بیانیه رسمی تغییر دهند و دقیقاً همان انعطاف‌پذیری و تفکیک معنایی را تجربه کنند که انگلیسی‌زبانان به واسطه ترکیب ژرمنی و لاتین از آن بهره‌مند هستند.</description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 18:20:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشاهی فیزیک</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-vwqt9lz0vbkz</link>
                <description>از معادلات ساده، جهانی متولد شد که پیچیدگی‌اش هنوز ما را شگفت‌زده می‌کند.تصویر کلان دانش بشری از منظری تقلیل‌گرایانه، شبیه به لایه‌برداری از یک سازه لایه لایه است. وقتی تمدن مدرن را تماشا می‌کنیم، در نگاه نخست با لایه‌های بیرونی و کاربردی مواجه می‌شویم، اما با زدن عینک این تفکر تقلیلگرایانه، که کم و بیش از آن دفاع میکنم، تمامی دامنه‌های معرفتی مانند یک دومینوی منطقی به سمت لایه های بنیادین‌تر سقوط می‌کنند و در نهایت در یک هسته فیزیکی ادغام می‌شوند. بیایید با هم مرور کنیم:۱. دامنه‌های سطحی: ابزار (تمدن) و بازنمایی (فرهنگ)زنجیرهٔ لایه‌برداری را از بیرونی‌ترین پوستهٔ زیست بشری آغاز می‌کنیم؛ جایی که بشر با دستاوردهای مستقیم خود مواجه است. این پوسته از دو جریان موازی تشکیل شده است:الف. دامنه علوم کاربردی و حرفه‌ای (ابزارها): رشته‌هایی چون مهندسی (مکانیک، برق، عمران و کامپیوتر)، پزشکی و مدیریت (بازاریابی، مالی و کسب‌وکار) در این سطح قرار دارند. این دامنه، علمِ کشف حقایق نوظهور نیست، بلکه بیشتر نوعی «فناوری» هستند عمدتا با هدف دستکاری واقعیت برای کسب نتایج عینی. مهندسی، محیط را کنترل می‌کند؛ پزشکی، ارگانیسم را برای حفظ تعادل زیستی دستکاری می‌کند؛ و مدیریت، پویایی‌های گروهی از انسانها را نظم می‌دهد تا شخصیتی حقوقی بیافریند و آن را موفق سازد.ب. دامنه فرهنگ و هنر (بازنمایی‌ها): در موازات ابزارها، حوزه‌هایی مانند فلسفه، تاریخ، باستان‌شناسی، الهیات، ادبیات و هنر قرار دارند.ویژگی محوری این بخش از دانش بشری در این است که به جای دستکاری جهان، بیشتر به تفسیر تجربهٔ زیستهٔ بشر می‌پردازند. البته از دیدگاه تقلیل‌گرایی، برخی از این حوزه‌ها ممکن است مستحق دریافت برچسب «علم» شناخته نشوند و بیشتر به عنوان محصول فرعی فرآیندهای ذهنی شناخته می‌شوند تا معرفتِ محض.با اینهمه هیچ تکنولوژی، دارو، ساختار سازمانی یا اثر هنری در خلأ معلق نیست. با این تفاوت که مسیر فروکاست هر یک به لایه‌های بنیادین متفاوت است. مهندسی و پزشکی، علی‌رغم ظاهر پیچیده‌شان، در واقع لایه‌ای نازک از «کاربست» هستند که مستقیماً بر روی قوانین فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی سوار شده‌اند؛ اما مدیریت و هنر، مسیر دیگری را طی می‌کنند. یک استراتژی تجاری، یک ساختار سازمانی، یا یک رمان کلاسیک، پیش از هر چیز بازتابی از امیال، ترس‌ها، تصمیمات و تجربه‌های زیستهٔ «انسان» هستند. به همین دلیل، این دسته از پدیده‌ها نخست به دامنهٔ علوم انسانی و اجتماعی سقوط می‌کنند؛ جایی که روان‌شناسی، اقتصاد خرد و زبان‌شناسی، منطق حاکم بر این امیال و انتخاب‌ها را توضیح می‌دهند.۲. دامنه علوم انسانی و اجتماعی: عامل انسانیبا فروریختن پوستهٔ کاربردی، به سطح بازیگران تمدن، یعنی «انسان» می‌رسیم. این دامنه شامل دانش پویای شکل گرفته حول عامل انسانی است و خودش ساختاری دوطبقه دارد که به صورت عمودی روی هم قرار گرفته‌اند:زیرلایهٔ ثانویه‌ها (سیستم‌های جمعی و نهادی): رشته‌های جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی، علوم سیاسی، حقوق و اقتصاد کلان در این سطح هستند. تقلیل‌گرایی معتقد است که این ساختارهای کلان، هویتی مستقل در طبیعت ندارند؛ آن‌ها صرفاً نرم‌افزارهای مدیریتی و کدهای دستوری جامعه هستند که برای تنظیم فرآیندهای خردتر وضع شده‌اند.زیرلایهٔ اولیه‌ها (محرک‌های فردی و مکانیکی): این سطح، موتور محرکِ ساختارهای جمعی بالا است. در اینجا اقتصاد خرد چارچوبی برای فهم انتخاب‌های فردی در شرایط محدودیت منابع و مواجهه با هزینه-فایده‌های بدیل ارائه می‌دهد؛ روان‌شناسی سازوکارهای انگیزشی، هیجانی و خطاهای شناختی را بررسی می‌کند که این انتخاب‌ها را از حالت کاملاً بهینه فاصله داده و به آن‌ها جهت و سوگیری می‌بخشد؛ زبان‌شناسی بسترهای نمادین و ساختارهای زبانی را به‌عنوان زیرساخت شکل‌گیری معنا، تفکر و ارتباط تبیین می‌کند که هم محصول ذهن فردی است و هم ابزار پیوند او با ساختارهای جمعی؛ و علوم شناختی با رویکردی تلفیقی، فرآیندهای پردازش اطلاعات، یادگیری و تصمیم‌سازی را در تعامل میان ذهن، بدن و محیط مدل‌سازی می‌کند.در واقع در درون این دامنه یک سلسله مراتب غیرقابل چشم‌پوشی برقرار است. علوم اجتماعی با ارجاع تئوری‌های کلان (ثانویه‌ها) به محرک‌های فردی (اولیه‌ها) کاسته می‌شود. اما خودِ این محرک‌ها، از کجا می‌آیند؟ ذهن انسان هم پدیده‌ای معلق در هوا نیست، بلکه خروجیِ کارکرد یک دستگاه بیولوژیکی پیچیده به نام مغز است. با این ارجاع، عامل انسانی و علوم اجتماعیِ پیرامون او، عملاً به سخت‌افزار زیستی جهان طبیعی واگذار می‌شوند.۳. دامنه علوم طبیعی: ماده و جهان فیزیکیدر این مرحله، تمام پدیدارهای روانی، شناختی و انتخاب‌های اقتصادی عاملین انسانی، استقلال تئوریک خود را از دست می‌دهند؛ چرا که «ذهن» چیزی جدا از «مغز» نیست و تمام انگیزه‌ها و فرآیندهای شناختی بشر، مستقیماً به زیست‌شناسی و سخت‌افزار بقا تقلیل می‌یابند. با این ارجاع، وارد قلمرو علوم طبیعی می‌شویم تا عمیق‌ترین شهود تقلیل‌گرایانه را رمشاهده کنیم:تمام آن فرآیندهای ذهنی، سوگیری‌های روانی و تصمیمات خرد اقتصادی در این لایه به کارکرد اندام‌ها و سیستم عصب‌شناسیِ جاندار ارجاع داده می‌شوند. زیست‌شناسی قلمرو مطالعه حیات و ارگانیسم‌هاست. پزشکی هم از همینجا سر بر می‌آورد. اما زیست شناسی روی شانه‌های چه چیزی ایستاده است؟ با کالبدشکافی سلول‌ها و رشته‌های DNA، مرز حیات و مادهٔ غیرزنده محو می‌شود. ارگانیسم‌های زنده و سیستم عصبی آن‌ها، چیزی جز ماشین‌های پیچیدهٔ مولکولی نیستند.در موازات حیات، زمین‌شناسی و اخترشناسی پدیدارهای کلان سیاره‌ای و کیهانی را مطالعه می‌کنند؛ یعنی بستر فیزیکیِ عظیمی که حیات روی آن سوار شده است. اما این علوم نیز برای توضیح پدیده‌های خود- از اتمسفر یک سیاره تا ترکیبات خاک- ناچارند پدیدارها را به عناصر تشکیل‌دهندهٔ آن‌ها ارجاع دهند.با عبور از ساختارهای کلان حیات و کیهان، به شیمی می‌رسیم. شیمی تمام ماشین‌های بیولوژیکی و ساختارهای سیاره‌ای را به زبان اتم‌ها، عناصر جدول تناوبی و پیوندهای مولکولی ترجمه می‌کند. اما خودِ اتم‌ها و آرایش الکترونی آن‌ها بر اساس چه قوانینی رفتار می‌کنند؟در ریشهٔ نهایی، به فیزیک (مکانیک، الکترومغناطیس، ترمودینامیک و کمی جلوتر به کوانتوم و نسبیت) سقوط می‌کنیم. در این نقطهٔ بنیادین، مفاهیمی چون «حقوق»، «روان»، «سلول» یا «سیاره» دیگر وجود ندارند؛ کل جهانِ واقعی به برهم‌کنش نیروهای بنیادین چهارگانه فیزیک، ماده و انرژی در فضا-زمان تقلیل می‌یابد.فیزیک مرز نهایی توصیف جهان مادی است. اما فیزیک برای فرموله‌ کردن این قوانین مادی، به یک سیستمِ بیانِ فوق‌العاده دقیق، انتزاعی و مستقل از ماده نیاز دارد. این نیاز، ما را از مرز واقعیت مادی عبور داده و به قلمرو علوم صوری پرتاب می‌کند.خروج از جهان واقعی: دامنه علوم صوریدر پایین‌ترین لایه این سازه، علوم صوری  یعنی ریاضیات و منطق قرار دارند. اما میان ریاضیات و تمامی دامنه‌های مادی قبلی، یک مرز فلسفی مهم وجود دارد: ریاضیات و منطق، علم به معنای «توصیف‌کننده جهان مادی» نیستند. ریاضیات ساختاری از اصول موضوعه (Axioms) و سیستم‌های نمادین است که مستقل از وجود فیزیکی جهان معتبر است و فاقد جرم، انرژی یا بعد فیزیکی است. این دامنه، ابزار محض و زبانی صوری است؛ فیزیک بدون ریاضیات گنگ و ناتوان از بیانِ خویش است، اما خودِ ریاضیات در قلمرویی انتزاعی و فراتر از واقعیت مادی سیر می‌کند.نقدهای فلسفیدر پایان این لایه‌برداری پیوسته، شاید بد نباشد نگاهی به نقدها نیز بیندازیم. منتقدان تقلیلگرایی چالش‌هایی را مطرح می‌کنند که یکی از جدی‌ترین آن‌ها به ظهورگرایی قوی شهرت دارد؛ آن‌ها مدعی‌اند پدیده‌هایی چون آگاهی، احساس درد یا قانون عرضه و تقاضا، مفاهیمی مستقل هستند که از دل لایه‌های زیرین «ظهور» کرده‌اند و دیگر نمی‌توان آن‌ها را به معادلات فیزیکی تقلیل داد، چرا که این لایه‌های بالایی حیات خود را یافته و حتی از طریق علیت نزولی بر روی ماده اثر می‌گذارند (مانند اثر بازارهای مالی بر تصمیمات شخصی). پاسخ تقلیل‌گرا این است که منتقد، «محدودیت پردازشی و محاسباتی ما در پیش‌بینی پدیده‌ها» را با «مستقل بودن هستی‌شناختی آن‌ها از فیزیک» اشتباه گرفته است.با این نگاه، مفاهیمی چون قانون عرضه و تقاضا یا پدیدارهای روانی، در واقع وجود مستقلی در طبیعت ندارند، بلکه صرفاً «برچسب‌های میانبر و آماری» هستند که ذهنِ محدودِ ما برآیندِ تعاملاتِ فیزیکی و الکتروشیمیایی میلیاردها سلول مغزی را با آن‌ها نام‌گذاری می‌کند. لایه‌های بالایی و زبانِ علومِ انسانی صرفاً برای توصیف عملی و روزمرهٔ جهان توسط ما ضروری هستند، اما در واقعیتِ بنیادینِ عالم، هیچ کدی فراتر از فیزیک نوشته نشده است. با فروریختن هر ساختار، جهان مجدداً به همان لایهٔ واحد و اصیلِ خود یعنی برهم‌کنش نیروها و ذرات مادی بازمی‌گردد.ظهورگرایی در واقع نقدی به محدودیت فهم و محاسبه انسان است، نه نقدی به بنیان فیزیکی جهان. این‌که ما امروز نتوانیم آگاهی، حیات یا اقتصاد را مستقیماً از معادلات فیزیک استخراج کنیم، به‌معنای استقلال هستی شناختی این پدیده‌ها نیست. همان‌طور که مثلا ناتوانی در پیش‌بینی دقیق آب‌وهوا، قوانین فیزیک جو را باطل نمی‌کند. هر پدیده‌ای، هرچقدر هم که در سطح بالاتری «ظهور» کرده باشد، در نهایت چیزی جز آرایش پیچیده‌ای از ماده و انرژی نیست و هیچ نیروی ماورایی یا قانون غیرمادی در آن دخالت ندارد. علوم سطح بالاتر ممکن است برای کارآمدی، زبان و مدل‌های مستقل خود را داشته باشند، اما این استقلال صرفاً معرفت‌شناختی است، نه هستی‌شناختی. یعنی این علوم بر فیزیک بنا شده‌اند، حتی اگر در عمل، و برای مقاصد کاربردی، مستقیما قابل تقلیل به فیزیک نباشند.در موازات چالش قبلی، گروه دیگری از منتقدان می‌گویند که تقلیل‌گرایی نمی‌تواند پدیدار مهمی مثل «اطلاعات و معنا» را توضیح دهد؛ آن‌ها استدلال می‌کنند که متنِ یک کتاب، یک پیامک یا کدهای دی‌ان‌ای، حامل معنایی هستند که اصلاً به جنس کاغذ، جوهر یا اتم‌های کربن ربطی ندارد و یک فیزیک‌دان هر چقدر هم اتم‌های کاغذِ کتاب را زیر ذره‌بین بگذارد، تا زبانِ آن را بلد نباشد، نمی‌تواند بفهمد کتاب چه می‌گوید. اما تقلیل‌گرا پاسخ می‌دهد که معنا یا اطلاعات، یک چیز جادویی و غیبی نیست که روی ماده سوار شده باشد، بلکه اطلاعات چیزی جز «آرایش فیزیکی و نظمِ خاصِ ماده» نیست؛ نظمی که باعث می‌شود یک ماشینِ زنده مثل مغز انسان، به آن واکنشِ فیزیکی نشان دهد.به زبان ساده، اگر همهٔ انسان‌ها را از روی زمین حذف کنیم، کتاب‌ها دیگر هیچ معنایی نخواهند داشت و فقط توده‌ای از کاغذ و جوهرِ بی‌خاصیت هستند؛ این نشان می‌دهد که «معنا» خودش یک وجودِ مستقل در طبیعت ندارد، بلکه وقتی فوتون‌های نور از کاغذ به چشم ما می‌رسند و سیگنال‌های الکتریکی را در مغز روشن می‌کنند، این حسِ معنا ساخته می‌شود. لایه‌های معنایی صرفاً میانبرهایی هستند که ذهن ما برای دسته‌بندی راحت‌ترِ شکل‌های پیچیدهٔ ماده ساخته است، اما در واقعیتِ بنیادینِ عالم، هیچ کتاب، پیام یا معنایی وجود ندارد و همه‌چیز فقط بازیِ بی‌سرصدای ذرات و تغییر آرایش اتم‌هاست.در جبهه‌ای دیگر، منتقدان بر روی مفهوم «کارکرد و غایت» دست می‌گذارند و می‌گویند تقلیل‌گرایی نمی‌تواند بگوید چرا اجزای طبیعت دست به دست هم می‌دهند تا یک هدف خاص را جلو ببرند؛ آن‌ها استدلال می‌کنند که پمپ کردن خون توسط «قلب» یا پرواز کردن با «بال»، کارکردهایی هستند که فقط در سطح کلانِ جاندار معنا دارند و شما هرچقدر هم اتم‌های آهن یا اکسیژن را در خون بررسی کنید، هیچ «هدف یا نقشه پیش‌فرضی» برای زنده ماندن در آن‌ها پیدا نمی‌کنید، پس لایه‌های بالایی حیات، اهدافِ مستقل خودشان را دارند. اما پاسخ تقلیل‌گرا این است که این نقد، خطای ذهنی ما در نسبت دادنِ هوشمندی به طبیعت است؛ در واقعیت، هیچ هدف، نقشه یا غایتی در کار نیست، بلکه آنچه ما به عنوان کارکرد می‌بینیم، صرفاً برآیندِ کورِ میلیاردها سال «غربالگری فیزیکی» در فرآیند فرگشت است.به بیانی ساده‌تر، قلب برای این نمی‌تپد که جاندار زنده بماند، بلکه چون در گذشته اتم‌های برخی جانداران به طور تصادفی به شکلی آرایش یافتند که منقبض شوند، آن جانداران در محیط فیزیکی دوام آوردند و باقی ماندند. «هدف و غایت» هویتی مستقل در جهان مادی ندارد، بلکه یک تصویر ذهنی است که انسان برای راحت کردن کار خود به ماشین‌های زنده نسبت می‌دهد؛ در عمیق‌ترین سطحِ واقعیت، هیچ اندام یا ذره‌ای برای رسیدن به یک هدف تلاش نمی‌کند، بلکه همه‌چیز صرفاً تسلیمِ بی‌چون‌وچرای برخورد اتم‌ها و جاری شدنِ نابینای قوانین فیزیک در بستر فضا-زمان است.نقدهای ساختارییک جبههٔ نقد جدیدتر و بسیار فنی‌تر در خودِ علوم پایه (به‌ویژه فیزیک و ریاضی) وجود دارد که اتفاقاً فیزیک‌دانان مدرن آن را مطرح کرده‌اند، نه فلاسفه. این نقدها می‌گویند تقلیل‌گرایی نه به خاطر دلایل فلسفی یا روحی، بلکه به خاطر دلایل ساختاری و ریاضی در خودِ فیزیک شکست می‌خورد.در اینجا منتقدان به سراغ خودِ علوم پایه می‌روند و با تکیه بر مقالهٔ معروف فیزیک‌دان نوبلیست، فیلیپ اندرسون، یعنی «بیشتر، متفاوت است»، استدلال می‌کنند که تقلیل‌گرایی حتی در دنیای ذرات هم شکست می‌خورد؛ آن‌ها می‌گویند وقتی تعداد ذرات در یک سیستم بالا می‌رود، در سطح کلان قوانینی متولد می‌شوند که اصلاً در سطح تک‌تک ذرات وجود ندارند و با فرمول‌های آن‌ها نیز قابل پیش‌بینی نیستند. به عنوان مثال، پدیده‌هایی مثل «ابررسانایی» حاصل کار تیمی و جمعیِ میلیاردها الکترون است و قوانینی که بر یک مادهٔ ابررسانا حاکم می‌شود، قوانین کاملاً جدیدی هستند که لایهٔ بالا به طور مستقل وضع می‌کند، به طوری که حتی با دانستن تمام راز و رمزهای کوانتومیِ یک الکترونِ تنها، هرگز نمی‌توان رفتار آن شبکهٔ عظیم را پیش‌بینی یا فرموله کرد.اما تقلیل‌گرا پاسخ می‌دهد که این پدیده‌های نوظهور، به معنای متولد شدن قوانین جادویی یا مستقل از فیزیکِ ذرات نیستند، بلکه صرفاً خروجیِ پیچیدگی‌هایِ ساختاری و محاسباتی در سیستم‌های شلوغ‌اند. به زبان ساده، الکترون‌ها در یک ابررسانا کار عجیب یا ماورایی انجام نمی‌دهند، بلکه برهم‌کنش‌های فیزیکیِ معمولیِ آن‌ها با یکدیگر و با شبکهٔ اتمی، در تعداد بالا تصویری کلان و متقارن ایجاد می‌کند که ذهنِ ما آن را به عنوان یک قانون جدید دسته‌بندی می‌کند، درست مثل اینکه حرکت تک‌تک تماشاگران در استادیوم چیز جدیدی نیست، اما وقتی هماهنگ موج مکزیکی درست می‌کنند، تماشاگرِ از دور یک ساختارِ موجیِ جدید می‌بیند. لایهٔ بالا همچنان روی شانهٔ همان فیزیکِ ذرات ایستاده است و این ناتوانی در محاسبهٔ ریاضیِ سیستم‌های شلوغ، هرگز اصالتِ مادیِ ذرات بنیادی را زیر سؤال نمی‌برد.در جبهه‌ای دیگر، منتقدان به سراغ قلب تپندهٔ تقلیل‌گرایی یعنی ریاضیات می‌روند و با تکیه بر قضیه ناتمامی گودل استدلال می‌کنند که هرم تقلیل‌گرایی از ریشه ترک خورده است؛ آن‌ها می‌گویند تقلیل‌گرایی فرض می‌کند که ما سرانجام می‌توانیم یک «نظریه همه‌چیز» در فیزیک بنویسیم و با چند فرمول پایه، تمام پدیده‌های جهان را توضیح دهیم. اما کورت گودل، ریاضیدان بزرگ، ثابت کرد که در هر سیستم ریاضیِ پیچیده، همیشه حقایق و گزاره‌های درستی وجود دارند که با اصولِ خودِ آن سیستم هرگز قابل اثبات نیستند؛ بنابراین، همیشه در لایه‌های بالای جهان پدیدارهایی رخ می‌دهند که توضیح و اثبات آن‌ها با ابزارها و قوانین بنیادیِ لایه‌های پایین‌تر (مثل فیزیک ذرات) از نظر ریاضیاتی غیرممکن است و جهان را نمی‌توان به یک جعبهٔ بسته از فرمول‌های پایه‌ای محدود کرد.اما تقلیل‌گرا پاسخ می‌دهد که قضیه ناتمامی گودل یک محدودیت در زبان و سیستم‌های منطقی انسان است، نه مجوزی برای وجودِ نیروها یا لایه‌های مستقل در جهانِ واقعی. به زبان ساده، گودل ثابت کرد که خط‌کشِ ریاضیِ ما نمی‌تواند همه‌چیز را اندازه بگیرد، اما این به آن معنا نیست که در طبیعت چیزهای جادویی و خارج از قوانین فیزیک وجود دارد؛ ناتوانی ریاضیات در اثباتِ تمامِ حقایقِ لایه‌های بالا، صرفاً نشان‌دهندهٔ سقفِ تواناییِ ذهن و زبانِ ما در فرموله کردنِ جهان است. جهانِ مادی خارج از ذهن ما اصلاً نیازی به اثبات کردنِ خودش با قضیه‌های ریاضی ندارد؛ همه‌چیز در واقعیتِ فیزیکی، بدون توجه به محدودیت‌های منطقیِ ما، بر اساس همان برهم‌کنش‌های مادی و کور کار خودش را جلو می‌برد و نقصی در زبان ما، وجودِ لایه‌های مستقل را ثابت نمی‌کند.در جبهه‌ای دیگر، منتقدان به سراغ لایهٔ زیست‌شناسی می‌روند و با تکیه بر یافته‌های جدید ژنتیک می‌گویند تقلیل‌گرایی در توضیح ویژگی‌های پیچیدهٔ جانداران شکست خورده است؛ آن‌ها استدلال می‌کنند که تقلیل‌گرایی فرض می‌کرد برای هر پدیده در لایهٔ بالا (مثل یک بیماری روانی یا یک ویژگی رفتاری)، یک مقصرِ مشخص در لایهٔ پایین (مثل یک ژن خاص یا یک مولکول) وجود دارد. اما امروز می‌دانیم که پدیده‌های کلان، محصولِ شبکه‌های درهم‌تنیده‌ای از هزاران ژنِ مختلف در تعامل با محیط هستند؛ یعنی لایهٔ بالا ساختاری چنان پیچیده دارد که نمی‌توان آن را با نگاه کردن به تک‌تک اجزای پایینی فهمید، چون یک جزء پایین می‌تواند در شرایط مختلف، رفتارهای کاملاً متفاوتی در بالا ایجاد کند.اما تقلیل‌گرا پاسخ می‌دهد که این پیچیدگی، مستقل بودنِ لایهٔ بالا را ثابت نمی‌کند، بلکه فقط نشان می‌دهد که قوانینِ ترکیبِ ذرات، غیرخطی و شبکه‌ای هستند. به زبان ساده، اگر دیدنِ یک رفتار در انسان نیازمند تعامل هزار ژن باشد، باز هم کل آن رفتار چیزی جز برآیندِ مادیِ همان هزار ژن نیست؛ ناتوانی ما در ردیابی تک‌تک این اثراتِ زنجیره‌ای، به این معنی نیست که یک نیرویِ حیاتیِ جدید در بالای سیستم متولد شده است، بلکه فقط نشان می‌دهد که ماشینِ مولکولیِ حیات، از آنچه قبلاً تصور می‌کردیم، سیم‌کشیِ شلوغ‌تر و پیشرفته‌تری دارد و همچنان تماماً مادی است.و در نهایت نقد «شکاکیت تکاملی» (پارادوکسِ قطعیتِ علم) وجود دارد که در آن منتقدان یک بن‌بست منطقیِ بزرگ را جلوی پای تقلیل‌گرا می‌گذارند. نقد «شکاکیت تکاملی» معمولاً بر یک پارادوکس ظاهراً قدرتمند تکیه می‌کند: اگر ذهن انسان صرفاً محصول انتخاب طبیعی و مجموعه‌ای از فرایندهای فیزیکیِ کور در مغز باشد، در این صورت هدف اصلی آن «بقا» است نه «کشف حقیقت». از این منظر، باورهای ما،حتی باورهای علمی، می‌توانند صرفاً ابزارهای مفید برای زنده‌ماندن باشند، نه بازتابی از واقعیتِ جهان. بنابراین این پرسش مطرح می‌شود که اگر خودِ دستگاه شناخت ما فقط برای بقا تنظیم شده باشد، چرا باید به خروجی آن درباره «ماهیت نهایی واقعیت» اعتماد کنیم؟ در این چارچوب، حتی نظریه‌ی تقلیل‌گرایی نیز ممکن است صرفاً یک محصول جانبیِ فعالیت‌های عصبیِ بقا‌محور تلقی شود، نه یک گزاره‌ی واقعاً صادق درباره جهان.با این حال، پاسخ تقلیل‌گرایان و مدافعان علم این است که این نقد، کارکرد انباشتی و خوداصلاح‌گرِ فرایند شناخت علمی را نادیده می‌گیرد. درست است که سازوکارهای اولیه‌ی ذهن در بستر انتخاب طبیعی شکل گرفته‌اند، اما انسان به همان سازوکارها بسنده نکرده است. او نظام‌هایی ساخته که به‌طور مداوم خطاهای ادراکی و شناختی را اصلاح می‌کنند و ادعاها را در معرض آزمون سخت واقعیت قرار می‌دهند. برای مثال، در سطح ساده، حواس انسانی دچار خطا هستند: خطای دید، توهم حرکت، یا خطای تخمین فاصله. اما ابزارهایی مانند خط‌کش، دوربین و سپس تلسکوپ و میکروسکوپ دقیقاً برای حذف این خطاهای زیستی ساخته شدند. در سطح پیچیده‌تر، مغز انسان ممکن است الگوهای تصادفی را معنادار تلقی کند، اما روش آماری و مدل‌سازی ریاضی این سوگیری را کنترل می‌کند. نکته‌ی کلیدی این است که علم یک «تصویر ثابت در ذهن انسان» نیست، بلکه یک سیستم بازخوردی است: فرضیه تولید می‌شود، پیش‌بینی می‌سازد، با داده‌ی تجربی مواجه می‌شود و در صورت خطا اصلاح یا کنار گذاشته می‌شود. این چرخه، وابستگی صرف به شهود زیستی را کاهش می‌دهد و به‌تدریج مدل‌هایی می‌سازد که نه فقط برای بقا، بلکه برای توضیح و کنترل دقیق پدیده‌های طبیعی کارآمدند. بنابراین حتی اگر ذهن انسان در ابتدا محصول تکامل برای بقا باشد، علم به‌عنوان یک فرآیند جمعی و ابزارمحور، آن را از سطح «کارکرد زیستی محدود» فراتر برده و به سطحی از اعتمادپذیری رسانده است که در عمل، در فناوری، مهندسی و پیش‌بینی‌های دقیق تجربی به‌طور مداوم تأیید می‌شود.حرف آخراز منظر تقلیل‌گرایی، تمام پیچیدگی‌های جهان ، از شکل‌گیری ستارگان و مولکول‌ها تا حیات، آگاهی، زبان و تمدن، در نهایت حاصل برهم‌کنش همان قوانین بنیادین فیزیک در بستر زمان هستند. نظریه تکامل نشان داد که پیچیدگی لزوماً نیازمند طراحی از پیش تعیین‌شده نیست؛ کافی است قوانین پایه وجود داشته باشند و زمان کافی برای آزمون، خطا و انتخاب فراهم شود تا ساختارهای پیچیده‌تر به‌تدریج ظهور کنند. در این نگاه، هیچ سطحی از واقعیت بیرون از قلمرو فیزیک قرار ندارد و همه دانش بشری، دست‌کم در تئوری، قابل فروکاست به فرآیندهای مادی است. با این حال، خود فیزیک نیز در عمیق‌ترین لایه‌هایش به مفاهیمی بنیادین می‌رسد ، مانند ماهیت فضا، زمان، انرژی یا قوانین اولیه جهان، که علم امروز هنوز قادر نیست آن‌ها را از چیزی بنیادی‌تر استخراج کند یا به سطحی پایین‌تر فروبکاهد؛ نقطه‌ای که مرز کنونی فهم علمی ما آغاز می‌شود.  </description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 15:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌های امروزی، اندیشه‌های دیروزی</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-puqsnvvexkiy</link>
                <description>اگر تُرک نیستید این متن را نخوانید. این یادداشت در واقع نامه‌ای ناتمام است که مشترکا با رفیقی قرار بود خطاب به جمعی از تُرک‌های غیور بنویسیم. محصول روزگاری که ناسیونالیسم برایم مهم بود، حاصل اعصاب‌خوردی‌های راه رفتن در راهروهای خوابگاه‌های دانشگاه تهران. تنها نکته جالب یافتن این متن پس از نزدیک به هشت سال در این است که میبینم در زمان نوشتنش، گویا هنوز اعتقادی به نیم‌فاصله نداشته‌ام!هویتگلایه از عدم مشارکت دانشجویان در فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی، خاصه از نوع فعالیت‌هایی که معطوف به آذربایجان و هویت قومی و نژادی آنها می‌شود، فصل مشترک و حدیث آشنای همه دغدغه‌مندان این راه است. بی‌میلی و کم‌رغبتی نسل امروز دانشجویان به مشارکت در ایده‌ها، اندیشه‌ها، فعالیت‌ها و جنب‌و جوش‌های این‌چنینی، به حساب آفت‌های تغییر نسل و عوارض زندگی و زمانه مدرن نوشته می‌شود. معمولا هم کنارش کلی از روایت‌ها و خاطره‌ها از دوران اوج فر و شکوه جنبش‌های دانشجویی و اینکه دانشجویان آنموقع چه ها که نمی‌کردند و امروز چگونه خاموش و بی رمق شده‌اند، می آید. این حسرت‌ها و سرزنش‌ها البته امروز شامل تمام شاکله حرکت‌های دانشجویی و نهاد دانشگاه می‌شود و مختص فعالیت‌هایی با محوریت حقوق اقوام و اقلیت‌ها نیست، اما این دومی به صورت خاص موضوع این یادداشت است و به آن دیگری در جای دیگری به تفصیل باید پرداخت.نقد امروز با عیار ترازوی گذشته، و بعد افسوس خوردن درباره چیزهایی که بود و دیگر نیست، و پیش‌فرض گرفتن اینکه آنچه زمانی بود، هم امروز باید باشد، تا مسايل حل و گره ها باز شوند، راه پیموده شده، گویا تنها راه همیشه پیموده شده برای هر جریان و جنبش سیاسی و اجتماعی در این کشور بوده است. کمتر پیش آمده به این اندیشیده شود که شاید راه رفته اگر قرار بود گرهی بگشاید، این گره روز بروز کورتر نمیشد. که شاید لازم باشد عمق و گستره دید و تحلیل مان از آن دوگانه ساده و ساده ساز همیشگی مان که یا &quot;نمی گذارند&quot; و یا &quot; کسی همراهی نمیکند&quot; فراتر رود و کوشش هایی هم درگیرد برای گذر کردن از سطح محدودیت ها و مطلوبیت های سطحی و دیدن الگوهایی که هرگز دیده نمیشوند یا گشودن زاویه هایی که هرگز از آنها نگریسته نشده است و خلاصه آنکه تلاشی آغاز شود که استمرارش میتواند به سروسامان گرفتن بسیاری از آشفتگی های ذهنی و کنار آمدن با واقعیت های عینی بیانجامد. ولو آنکه گاه با پذیرفتن تلخی هایی، شکستن تابوهایی و عقب نشستن از عقیده هایی توام باشد.بگذارید صریح باشیم. سیاست علم،هنر،فن و یا هر چیز دیگری که باشد، چیزی تماما معطوف به نتیجه است. معیار قضاوت هرگونه کنش سیاسی هم در هر سطحی، تنها و تنها تابع میزان توفیق آن در حصول نتیجه نهفته است. وقتی نسخه ای پیچیده میشود، مدام توصیه و ترویج میشود، اما هرگز آنطور که انتظار میرفت، جامه عمل نمیپوشد و مورد استقبال واقع نمیشود، و اگر هم در مقاطعی عملی میشود و امیدهایی در دل می آفریند، پایدار نمیماند و باز به وضع سابق برمی گردد، چاره کار الزاما در فرافکنی و سرزنش مدام این و آن نیست. شاید در کنار اینکه تلاش میشود تا به موانع عینی و محدودیت های عملی موجود پرداخته شود و راه های فرار یا روزنه های جدید عمل ساخته و یافته شوند، لازم باشد به همان اندازه هم در اندیشه های راهنمای نهفته در پس این حرکت، تردید وارد شود. شاید اشکال کار در این است که مدام سعی میشود ناشدنی ها را به زور تشویق و ترغیب و تحریک رگ غیرت و برآشفتن احساسات دیگری ستیزانه، شدنی کرد. اما نمیشود که نمیشود.دانشجویان امروز، گویا چندان رغبتی به همراهی جنبش ها و جریان های سیاسی یا اجتماعی-سیاسی ندارند. این خود عارضه ای است که مستلزم دقت و تامل است. به همین ترتیب دانشجویان غیرفارس زبان و متعلق به اقلیت ها هم به همان نسبت گویا چندان رغبتی به پیگیری حقوق قومی و نژادی خود، شناخت فرهنگ و هویت تاریخی و فرهنگی شان، مشارکت در حلقه ها و تشکل های تک و توکی که با چنین نیتی شکل گرفته اند یا حتی حضور در گردهمایی هایی با این مضامین از خود نشان نمی دهند. و درست از همین رو مدام از سمت همان اقلیت دغدغه مند باقی مانده سرزنش می شوند. چرا؟ دلیل این جدایی و بی رغبتی چیست؟ راز خزان دوران دانشجویان پیگیر و مطالبه گر و تولد نسل بی تفاوت و عافیت طلب در چه چیزی نهفته است؟ و آیا راه برون رفتی از آن وجود دارد؟ آیا تشویق و ترغیب بیشتر، جذاب ترکردن برنامه ها، تلاش و تقلای بیشترفعالان فعلی، میتواند موثر باشد؟ یا چنانچه بعضی می گویند باید به همین کورمال کورمال ها راضی بود و از اندیشه نجات جهان و درانداختن طرحی نو برون آمد، و امیدوار به آینده، شمعی کوچک در حد سهم خود برافروخت؟پاسخ ما، برخلاف پاسخ های احتمالی و متعدد به این سوالات، از جنس &quot;پاسخ به این پرسشها&quot; نخواهد بود، بلکه از جنس &quot;پرسش از وجاهت این پرسشها&quot; خواهد بود. از جنس تشکیک در تک تک مفروضات بنیادین و پیش فرضی که در پس آنها نهفته است. از این جنس که پیگیری و مطالبه گری و کنش گری فعالانه نسل های تحسین شده قبلی دانشجویان مگر چه دستاوردی داشته است که امروز حسرت فقدان آن خورده میشود؟ از جنس اینکه آیا وضعیت فعلی جوان دانشجو در مواجهه با دغدغه های قومی و مساله هویت، اگر بر فرض تعبیر بی تفاوتی و عافیت طلبی را برایش مجاز بشماریم، براستی تاسف برانگیز، غیرمسيولانه و شایسته تقبیح است؟ و به تبع آن آیا اصلا خروج از آن و بازگشت به وضعیت مطلوب موردنظر سرزنش کنندگان، بجاست؟ و اگر هست آیا اصلا ممکن و شدنی است؟میپذیریم(که خود دانشجوییم و از نزدیک رویاروی با آن) که محدودیت های بروکراتیک، تنگ نظری های اداری، حساسیت های امنیتی و کمبودهای مالی فراوانی پیش روی اندک فعالیتهای موجود دانشجویی قرار دارد و همینها اغلب سبب میشود که کیفیت قالب و فرم برنامه ها و محصولات خروجی آنها با حداقل انتظارات زمان و زمانه فعلی هم فاصله بعیدی داشته باشد. اما آیا همه چیز همین کیفیت پایین چاپ، تنگی جا، ذیق وقت، دردسرهای مجوز و این دست موانع است. آیا به فرض رفع همه این تحدیدکننده های فرم و قالب، محتوایی چنان یا اندیشه ای درخور یا پیامی قانع کننده در چنته داریم که بتواند مشکل را حل کند و سبب تالیف قلوب و جذب حداکثری و تکثیر این دغدغه مندی شود؟ ما بعید می دانیم. چرا که باور داریم آنچه آفت اساسی است و چرخ حرکت احساس مسئولیت دانشجهایی را متوقف کرده و آن را در دور باطل و مخربی از بازتولید مداوم کلیشه ها، سرزنش پیوسته خودی های بی اعتنا و فاصله گذاری و تمییز روزافزون با غیرخودی ها به دام انداخته است، خالی شدن از اندیشه، عقلانیت انتقادی و محتواست. گرفتار شدن آدم های امروزی، در تله اندیشه های دیروزی است. آدم هایی که تمام وجوه ذهن و سبک زیستنشان، به مدد دانش، رسانه و تحولات دنیای مدرن، روزبروز و ثانیه به ثانیه مدرن شده و صیقل یافته است، الا در یک جا و آنهم آنجا که به آذربایجان مربوط شود، یعنی همان جایی که هنوز دنیا را از دید به ظاهر قهرمانان نوستالژیک ده ها سال پیش شان می نگرند. انباشتی از اغتشاش فکری، توهم توطئه و تعصب بی مبنا که خروجیش وقتی روی کاغذ میاید، میشود نفرتنامه هایی مملو از روایت های تکراری از جنایات کوردها و ارمنی ها و قتل عام ۲۱ آذر، از به اصطلاح مطالبه های سیاسی و یادآوری های اصل ۱۵ و۱۹، از تقدیس و تحسین نامه های غلوآمیز ستارخان و باقرخان و زهتابی و چند نام آشنای دیگر، تا گشتن بدنبال فلان شخصیت موفق که ثابت شود او ترک است، یا گله و گلایه از اینکه چرا سنگهای فلان معدن را به فلان جا می برند. اغراق نیست اگر ادعا کنیم که چنانچه چندمورد دیگر هم به این فهرست اضافه کنیم، تقریبا همه آنچه در دو دهه گذشته در نشریات دانشجویی مدعی &quot;آذربایجان چیلیخ&quot; منتشر شده را شامل میشود. بگذریم که همین سرریز عقده ها را در چنان هیبتی چاپ و توزیع میکنیم که تفاوت چندانی با نخستین چاپ گوتنبرگ ندارند.در واقع تناقض جالبی به چشم میخورد. هرچه این فضای بی تفاوتی در میان جوانان نسبت به مساله قومی، چگال تر شده است، دو رفتار متضاد و در عین حال تقویت کننده یکدیگر در دو سو قوت گرفته است. از این سو این اندک داعیه داران دغدغه مندی آذربایجان، سعی کرده اند با یادآوری ستم ها و بی عدالتی های گذشته، تلخی های گذشته، تفاوت های فرهنگی و تلاش برای احیا سنت های اصیل آذربایجان، &quot;هویت&quot; متمایز ترک و آذربایجان را بارز کنند تا شاید کسی یادش نرود، &quot;ترک&quot; و &quot;آذربایجانی&quot; هم هست که نباید فراموش شوند. همه این تلاشها با هر نیتی، احتمالا برای آنکه تاثیرگذارتر باشد، خواسته یا نخواسته، بر مدار خلق یک &quot; دیگری&quot; و پررنگ کردن &quot;ما&quot; در برابر آن دیگری میچرخد تا شاید بدین ترتیب این کشتی رو به گل را نجات دهند،و برعکس آن اکثریت خسته از تکرار مکرر این کلیشه ها، مدام نشان داده اند که از هر نوع گرایشی که هدف آن تمایزگذاری و مرزبندی است، می گریزد و بدان با بی اعتنایی می نگرد. مشخصا در خصوص فضای دانشگاه، غالب دانشجویان ترک زبان، جذب شبکه های دوستی و کاری و حتی عاطفی گسترده و چندلایه ای با غیرهمزبانان خود شده اند، و هرچند قطعا از بودن در کنار هم تایان همزبان خود احساس بهتری داشته باشند، یا از موسیقی سنتی و رقص آذری و باز مواجهه با آيین های نوستالژیک فرهنگ مادری خود فراوان لذت ببرند،در عین حال چندان تمایلی به مرزبندی و تمییزگذاری با افراد، محیط ها و خرده فرهنگ ها یا &quot;روایت ها&quot;ی فرهنگی و تاریخی متفاوت ندارند. و دقیقا به همین عموما نسبت به فعالیتها و کنشهایی که بر همین پایه&quot; تمییز&quot; ما و آن &quot;دیگری&quot; بنا شده اند بدبین اند.نگارندگان اطلاع دقیقی از فضای فکری و جهت گیری دغدغه ها و مدار شور و شوق دانشجویان دهه های قبلی ندارند ، اما امروز، آنچه دغدغه های اساسی عده کثیری از هم سن و سالان ماست، درس، دانش، کار و شغل، زندگی و دوستی، کمی سیاست و کلی تکنولوژی، ورزش و تفریح و این قبیل چیزهاست، یعنی درست همانجاهایی که معیار اشتراک و قرابت، تفاهم و اشتراک سلیقه هاست و چندان به پیشینه نژادی و زبانی بستگی وجود ندارد. یعنی جایی که تفاوت های فرهنگی امری حل شده بشمار میروند و غالبا از مرزبندی های اینچنینی عبور شده است. و فرهنگ ها هم، بیش از آنچه میتوان تصور کرد به یکدیگر و به سمت یک افق مشترک همگرا شده اند.بله، اگر از میان مردان و زنان میانسال مناطق سنتی نشین ترک زبان، کردزبان، بلوچ، لر، عرب، بختیاری، ترکمن، فارس و شیعه و سنی، اجتماعی چند ده نفره فراهم کنید، بعید میدانم که این جمع اضداد حتی زبان مشترکی برای گفتگو و تبادل درد های مشترک خود بیابند. هرکدام احتمالا میراث دار گنجینه ای از سنت ها، آداب و رسوم و باورها و خلق و خوی و فرهنگ ها خواهند بود. هرکدام به فراخور هرپیشامد و هر موقعیتی، به راه خود، به طریق مرسوم آيین خود، به نفع همکیشان خود و به تبع فرهنگ خود عمل خواهند کرد، چه بسا که اگر تعارضی هم در این سبک های متفاوت زندگی پیش آید که قطعا خواهد آمد، کار خیلی زود به جدال و معارضه و شاخ و شانه کشیدن به نفع و تعصب جماعت خودی بکشد. اما در اجتماع چند دوجین جوان تحصیل کرده و آموزش دیده، که هرکدام برای خود تخصصی درعلوم،مهندسی، تاریخ و ادبیات و سایر رشته ها داشته باشند، اوضاع طور دیگری است. در میان اینها غلظت درک متقابل و چگالی مدارا و فروتنی درباره آن دیگری ها و ضخامت لایه ارزشها و هنجار هایی که به زندگی و جهان فراتر از تقسیم بندی های رنگی و دینی و زبانی می نگرد، بسی بیشتر خواهد بود. و این البته هرگز به معنای اصالت آن اولی ها و خودباختگی این دومی ها نیست.افسوس که مدام چنان انگاریده شده است که گویا دانستن سطربه سطر تاریخچه فرقه دموکرات و توانایی بسط معنای شوونیسم و فاشیسم و جنبیدن رگ غیرت برای هرچیزی که نشانی از آذربایجان داشته باشد، نماد ریشه داری فرهنگی و شعور و آگاهی است و فضیلت بشمار میرود، و ندانستن اینها هم مترادف با صفت بی ریشگی فرهنگی و ضعف هویت تاریخی است که گویا اگر کسی نداند و اهمییتی ندهد، فرزند خلف آذربایجان نتواند باشد.اینکه حتی امروز هرجوان دانشجویی باید با بند بند پیکره فرهنگ و فولکولور سرزمین مادریش آشنا باشد، به آنها پایبند و متعصب باشد و به اقتضای موقعیت های گوناگون به آنها عمل کند و بدین ترتیب برای حفظ و زنده نگاه داشتن این فرهنگ بکوشد، نه قابل دفاع عقلانی است و نه حتی در مسیر خدمت به بقا و اعتلای آن فرهنگ است، که برعکس، به گمان ما خود ضربه ای بر قامت نحیف باقی مانده آن نیز هست. نسخه ای که امروز به نام حفظ فرهنگ و هویت و ناخواسته به کام تحقیر آن، از راه محدودکردنش به چند اندیشه و آیین کلیشه ای، صادر میشود، بیش از آنکه فرهنگساز باشد، فرهنگ‌کُش است. چه کسی گفته که غم و شادی و خنده و گریه مردم باید از مصدر فرهنگ مادری آنها صادر شود؟ حتی شکل و شیوه اظهار آن نیز باید الهام گرفته از فرهنگ خودی باشد؟ چرا باید تعصب هواداری از فلان تیم ورزشی هم از کانال غیرت قومی و فرهنگ بومی بگذرد؟ چرا باید بنام حمایت از آذربایجان، کالای بی کیفیتش مصرف شود یا از کیفیت بالاتر کار آن غیرترک صرفنظر شود؟بیایید چند دهه ستوده شده پیشین را که علی الظاهر دانشجویان و جوانان در آن قشر پیشران و عصاره فضایل زمانه بوده اند مرور کنیم. هر چه که آرمان چپ دهه چهل، شور انقلابی دهه پنجاه، فضای جنگ دهه شصت و جنبش اصلاحات دهه هفتاد از جنس &quot;مبارزه برای زندگی&quot; بودند،پس از یک دوره گذار در دهه هشتاد، به نظر میرسد دهه نود، بیشتر از جنس &quot;خود زندگی&quot; است تا مبارزه برای آرمانی در خدمت آن. و این ابدا بد نیست. این درست که برای نسل جوان امروزی، خبری از آن آرمان گرایی اجتماعی چنانکه در دهه های چهل تا هفتاد غالب بود نیست و سبک زندگی بغایت متفاوتی در حال جایگزینی است، اما، اما مگر غیراز اینست که مارکسیسم غالب دهه چهل که برای تغییرجهان و دگرگون کردن نظم ناعادلانه حاکم دورخیز کرده بود، امروز جز اندیشه ای اوراق شده چیزی باقی نمانده است. مگر غیراز آنست که شور و جو انقلابی آن سالها برای باز بنیاد نهادن جامعه ای ایده آل در کمتر از دو دهه در برابر با واقعیت های سفت و سخت جهان و زندگی، پس نشست و به سنگرهای اصلاح و تردید و افسوس عقب نشینی کرد.  مگر اصلاحات امروز بعد از بیست سال در صرافت پاسخ به یک پرسش ساده که تاکنون چه دستاوردی داشته گرفتار نشده است؟گویا اینجا الگویی بچشم میخورد. چند دهه کنشگری سیاسی، و همه سراسر از سر شور و اشتیاق و حماسه، اما نقطه ای که امروز بدان رسیده ایم، هیچکس را راضی نمی کند. این جنب و جوش و بیداری و کنشگری فعالانه دقیقا همان ارزشهایی هستند که گویا همه ارج می نهند و امروز هم از دانشگاه و دانشجو انتظار می کشند، و حتی چون امروز نمی بینند سرزنش می کنند.نکته کلیدی اینجاست که ما، اگر نگوییم از وضعیت پیش آمده و چیدمان آمال، دغدغه ها، اولویت ها وسبک زندگی دانشجوی دهه ۹۰ دفاع میکنیم، دست کم با سرزنش های مرسوم مطرح علیه آن چندان موافق نیستیم.الگوی جدیدی در حال متولد شدن است، و تلگرام و تکنولوژی، بر خلاف غبار تبلیغات، علت آن نیستند، بلکه تنها آن را کاتالیز می کند. آنچه در حال متولد شدن است نوعی بازآرایی اولویت هاست. جوان ایرانی دهه نود، گویا توانسته گرد و غبار اغتشاش ذهنِ ایرانی را کمی کنار بزند، و تصویر واقع بینانه تری از انسان و زندگی ببیند. تصویری که در آن، چیزهایی که براستی &quot;مهم&quot; تر هستند، بالاخره پس از دهه ها و سده ها آشفتگی فکری و ناتوانی ذهنی در تمییز و تشخیص، جایگاه بالاتری نیز در زندگی او می یابند و در اولویت بالاتری قرار میگیرند. اما &quot;مهم&quot; چیست؟ آیا غیر از این است که مهم، برای هر نسلی، به تاثیر از تاریخ و جغرافیای پیرامون، تعریف متفاوتی دارد؟ بله، غیر از این است. برای انسان، مهم چیزی است که به انسان نزدیک تر است. هر چه انسانی تر، مهم تر. مهم، نه چیزی است که انسان ها میخواهند باشند، بلکه چیزی است که هستند و میتوانند باشند، باقی همه افسانه است و افسون، و وای از آن روزی که به راهنمای اندیشه و عمل او تبدیل شوند.نوعی فردگرایی در حال ظهور است. خارج شدن انسان از جبر جو زمانه و اهمییت یافتن زندگی فردی، پیگیری آرزوهای شخصی، ساختن زندگی خود، آنطور که دوست داشته میشود،پرداختن به زندگی، با تمام وجوه متعارف آن،چون عشق، لذت، تفریح، ثروت آفرینی و هنر است. خارج از محدوده مراجع قدرتمند اجتماعی، همانها که مصرند سبک زندگی بخصوصی را که خود ارزشمند تلقی می کنند بر دیگران نیز تحمیل کنند. دوران حاکمیت آتوریته های سنتی در حال پایان یافتن است و گویا قرار است هریک از &quot;جماعت&quot; های تشکیل دهنده بافت اجتماعی این کشور، به &quot; انسان&quot; هایی منفرد و آزاد تجزیه شوند.در چنین فضایی و پیشاپیش چنین چشم اندازی، اگر بناست خرده فرهنگی بماند و همچنان تاثیرگذار باشد، اگر قرارست فرهنگ و هویت آذربایجان باقی بماند و در میان هیاهوی مدرنیته و ضرب و زور به قول خودتان پان ایرانیست های وطنی جان پس ندهد، چاره ای ندارد جز اینکه از همین طریق وارد شود. از طریق به آغوش پذیرفتن &quot;فرد&quot; و به رسمیت شناختن آزادی او. آن زمانه که انسان هویت خود را در آن را از جماعت خویش میگرفت و با همرنگ شدن با باقی خودی ها، در برابر دیگری ها احساس غرور میکرد در حال سپری شدن است. </description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 16:26:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دفاع از ابتذال</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D8%A7%D9%84-czushykx6y3s</link>
                <description>این نوشته، برای کسی دیگر و برای مقصودی دگر نوشته شده بود، که نه به او رسید، نه به مقصود. اما در ذهنم، به قطعه اول پازلی تبدیل شد که ممکن است روزی تکمیل شود؛ در دفاع از دموکراسی. فعلا اینجا بماند تا آن روز، اگر فرا برسد.دموکراسی، شوریدن علیه سلسله مراتب هاست؛ مثلا علیه دیکتاتوری فاخر بر مبتذل!اگر برای سنجش شدت و میزان سازگاری چیزها با طبع انسان هرمی تصور کنیم، قاعده اش میشود همه چیزهای به ظاهر سخیف و مبتذل و دم دستی زندگی. و هر چه به سمت راس هرم پیش برویم، به چیزهایی میرسیم که عرفا متعالی و ستودنی حساب می شوند. منتها عمدا میخواهم از بکار بردن واژگانی مثل متعالی و مبتذل اجتناب کنم، نه بدین خاطر که باوری به وجود چنین مرزبندی هایی ندارم-که دارم- بلکه بیشتر برای اینکه از سواستفاده بکاهم و اجازه مصادره به مطلوب ندهم. سرگرم شدن با آنچه در کف هرم قرار دارد کار سختی نیست، اینجا همه چیز تا حدی با طبع انسان سازگار است و هم از این رو، هر انسانی را که بهره متوسطی از بیولوژی و تربیت انسانی برده باشد به حال خودش رها کنید، با همین چیزها سرگرم می شود و از آنها لذت می برد. ما ،مثل سایر جانداران، از همین قاعده ساخته شده ایم. اما تفاوتی که با آن سایر جانداران داریم آن است که تحت تمرین و تربیت و با داشتن کمی دیسیپلین و اندکی استمرار در آن در گذر زمان، میتوانیم به لایه های بالاتر این هرم هم گسترش بیابیم. بر لفظ گسترش تاکید میکنم چون نباید با انتقال اشتباه گرفته شود. هیچ انسانی-هرچقدر هم متعالی!- از قاعده هرم جابه جا نمی شود، تنها میتواند علاوه بر آن به لایه های بالاتری هم گسترش یابد. نتیجه آن می شود که از هرآنچه در کف هرم قاعده ای برای آن داریم، میتوانیم با رفتن به سمت راس هرم، ارتفاعی بسازیم؛ حداقلی از کنجکاوی درباره طبیعت پیرامون را همه در آن قاعده داریم، اما کسی در این کنجکاوی برای شناخت طبیعت، به تصادف و بدون آن تمرین و دیسیپلین، به معادله موج شرودینگر نمی رسد. همه متوسط توانی برای منطق و محاسبه ذهنی داریم، اما این قاعده هرگز بدون ممارست و پشتکار به ارتفاع حل کردن معادله دیفرانسیل نمی رسد. با بزن و بکوب و برقص همه مان به درجاتی به وجد میاییم، اما ارکستر سمفونیک و رقص باله را تنها میتوانیم با صبر و تلاش روی آن پایه قدرتمند بسازیم. نمایش دوست داریم، اما همه مان آل پاچینو نمی شویم. قصه بافتن دوست داریم - و برای منسجم و باورپذیر بودن آن هم تلاش میکنیم، اما بدون ورزش ذهن، همه مان ادیب و فقیه نمی شویم.خب همه این خطبه را خواندم برای چه؟ برای اینکه اولاً بگویم آنچه در کف هرم است را توان رقابت با آنچه در راس به هزار داغ دل و خون جگر ساخته شده نیست، آن اولی را لوازمی جز انسان بودن نیاز نیست-که همه دارند- اما آن دو می ها را ترکیب کمیابی از ژن حاصلخیز و محیط مساعد و آموزش کافی می خواهد با مقدار قابل توجهی شانس!ابتذال، بیشتر به طبع بشر (تو بخوان قاعده) نزدیک است تا تعالی، و این حقیقتی تلخ اما تغییرنادادنی است. این یعنی عموپورنگ کار دشوارتر ی از ساسی مانکن دارد برای کلیپ ساختن. این یعنی یک معلم ریاضی کار دشوارتری دارد تا یک معلم دینی. مربی ورزش تخصصی کار دشوارتری دارد تا مربی نرمش!. این یعنی یک پژوهشگر دانشگاهی یا یک پزشک متخصص کار دشوارتری دارند تا آخوند بالای یک منبر و بلاگر میلیونی اینستا و دعانویس قهار ده بالا. تا اینجایش بدیهی می نماید، اما همین دست فرمان را جلو برویم، خیلی چیزها دیگر اینقدر بدیهی نیستند.خیلی کارهای دیگر هستند ... که  به تلاش برای ساختن برجی بلند میماند بر بنیادی سست. چون بی اعتنا به قاعده هرم، خانه ساختن بر راس هرم است، چنین خانه ای محکوم به سقوط است، چون پای بر طبع بشری ندارد، تنها میتوان برایش -به زور سنبه پرزور- وقت بیشتری خرید.و دوم اینکه اظهار تعجب کنم از آنان که بر شاخه می نشینند و از بن می برند. در نقد ابتذال باید کمی فروتن بود، چون احتمالاً هرآنچه رو در رویش میگذاریم تا تعالی آن را به رخ ابتذال بکشیم، خود ارتفاعی است که ریشه در قاعده ای مبتذل دارد. قاعده، کشش ذاتی ما به لهو و لعب و طرب است، بعداً به مرور یادگرفتیم که میشود روی همین قاعده محکم، نردبانی گذاشت و بالاتر رفت، تیزر تبلیغاتی و موزیک ویدئو و محتوای رسانه ای تاثیرگذار ساخت. ولی دیگر قرار نیست بعدا یادمان برود پای نردبان را روی چه گذاشته ایم، و چنان نقش بازی کنیم که گویی میشود و میتوان تنها سر در اوج نردبان داشت و از یاد برد که پای نردبان کجاست! قاعده زندگی انسانی، انسان های معمولی، همین بزن و بکوب و برقص است، به سخیف ترین و سطحی ترین شکل ممکن، که به زندگی روزمره مان شبیه تر است، همانقدر سطحی و سخیف. لاجرم چنین صحنه ها و محصولاتی هم بیشترین استقبال را خواهند دید. استثنا، بهره بردن از همین کشش با جذابیت سمفونی صداهای هارمونیک و تصاویر زیبا و حرکت های موزون برای ساختن محتوایی آموزنده و تاثیرگذار و متعالی است. خوب است، ستودنی است، اما هرچه باشد، استثنائی است که سخت بدست میاید، که اگر چنین نبود، دیگر استثنا نبود، قاعده ای میشد که بودنش، دنیایی نو میخواهد و انسانی نو، با مختصاتی دیگر. که فعلا نداریم. لذا، سازندگان آثار فاخر و ارزشمند را بستاییم، حتما بستاییم که ستودنی اند؛ به سبب تمرین و ممارست و جسارت و پشتکارشان در بالارفتن از نردبان، اما کمتر هم خرده بگیرم بر آنانکه - که کم هم نیستند و از قضا زیادند- در همان پله های اول میمانند و بالاتر نمی روند. حرجی بر آنان نیست. زندگی، بیشتر در همان حوالی است که جاریست.</description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 08:59:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم لیبرال، هم ناسیونالیست؛ بله میشود</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D9%87%D9%85-%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-zgtkj0zix11h</link>
                <description>این یادداشت، ترجمه ای ناتمام از یکی از نوشته های فرانسس فوکویاماست. اما مع الاسف نه متن اصلی یادداشت را پیدا میکنم و نه زمانی که اینکار را انجام داده ام بیاد میاورم. ترجمه کل متن تکمیل نشده، اما فکرمیکنم تا همینجایش هم معنادارست و مضمون اصلی را می رساند. (شاید هم به همین دلیل همانجا رهایش کرده ام!)ارزش های لیبرال جهانی اند، اما استقرار آنها و دفاع از آنها ملی!بسیاری از لیبرال ها خود را فقط «شهروندان جهان» می دانند.اساسا آرمان های لیبرال به سختی میتواند با تقسیم دنیا به کشورهایی مجزا همدل باشد. به طور مثال، به سختی میتوان مدل یا نظریه ای «لیبرال» یافت که مشخص می کند چطور و بر چه اساسی باید «مرز» میان کشورها تعیین شود. تا آنجایی که به لیبرالیسم مربوط است، مرزبندی اصولا موضوع مهمی نیست، و مادامی که ارزشهای لیبرال رعایت شوند، این مرز را میتوان در هر نقطه ای قرار داد. این سکوت لیبرالیسم در مورد مرز میان ملت ها اما، نظر چندان محبوبی نیست!انتقاد اصلی اینجاست که لیبرالیسم هیچ ارزش اخلاقی مشترکی برای مردمان ساکن یک کشور قائل نیست تا جامعه روی آن بنا شود. لیبرالیسم آنقدر در پیگیری و تاکید بر حقوق،آزادی و رفاه فردی انسانها تاکید کرده، که روح همدلی اجتماعی و تعلق جمعی را به کلی فراموش کرده است. مخالفان می گویند این باگ لیبرالیسم است؛ فوکویاما معتقد است این در واقع اشتباهی بوده است که لیبرالیسم مرتکب شده است، نه ایراد آن.اهداف لیبرالیسم تماما با دنیایی که به دولت-ملت هایی مجزا تقسیم شده سازگار است. چرا که اساسا لیبرالیسم به دولت-ملت ها نیازمند است.چرا بدون دولت-ملت ها، لیبرالیسم محقق نمی شود؟ارزش های لیبرال جهانی اند، اما استقرار آنها و دفاع از آنها ملی اند.و دولت -ملت ها به این زودی ها از بین تخواهند رفت، قدرت دولت ها همچنان حرف اول و آخر را در شکل دادن به نظم جهانی، استمرار صلح و اعمال قوانین می زند. هیچ نهاد یا اتحادیه فرا ملی هنوز نتوانسته چنین صلاحیت و توانایی کسب کند، قوی ترین نمونه اتحادیه اروپاست- که علیرغم اینکه در منطقه ای با اشتراکات فرهنگی تاریخی فراوان هم تاسیس شده- همچنان اتحادیه ای از هم گسسته باقی مانده است.خیر اعظمفرض لیبرالیسم این بوده است که بازگرداندن آزادی و خودمختاری فردی و رفع هر نوع اعمال زور بالاترین سطح فضیلت انسانی است، یعنی تمام آنچیزی که انسان ها نیاز دارند و البته در جستجوی آنند همین آزادی و حق انتخاب است.. لیبرالیسم نیز همینجا متوقف می شود، وقتی توانست این خودمختاری فردی را مستقر سازد ، می ایستد و تنها تلاش می کند استمرار آن را تضمین کند. لیبرالیسم برنامه ای برای فردای تحقق این آزادی و خودمختاری شخصی ندارد، چرا که آن را مساله ای کاملا شخصی می داند که هر انسانی-حالا که حق انتخاب آزادانه دارد- خود باید جستجویش کند و محقق سازد.و مساله دقیقا همینجا بروز می کند: این خودمختاری و حق انتخاب شخصی، تمام آنچه انسان ها نیاز دارند و می طلبند نیست. همه انسان ها الزاما اینطور فکر نمیکنند که داشتن حق انتخاب و خودمختاری فردی، غایت فضائل انسانی و بالاترین هدف زندگی است، یا همه الزاما موافق نیستند که از میان برداشتن تمام آتوریته ها و «مراجع اعمال قدرت» چیز خوبی است. اتفاقا خیلی از آدمها خوشحال می شوند که با پذیرفتن یک مذهب،ایدئولوژی یا چارچوب اخلاقی مشخص که آنها را به عضوی از یک کل بزرگتر تبدیل می کند، یا با زیستن مطابق سنت های فرهنگی تاریخی که از گذشته به یادگار مانده، بخشی از آزادی فردی و حق انتخاب خود را محدود کنند. وظیفه لیبرالیسم، آزادکردن انسان ها از چنین انتخاب هایی نیست، آزادکردن حق چنین انتخاب هایی است.جوامع مختلف، ممکن است فرهنگ،سنت ها، یا قرائت های مختص خودی از سعادت، زندگی خوب و هدف زندگی داشته باشند، ولو این قرائت ها تنگ نظرانه تر از ارزشهای جهانشمول لیبرال بنظر برسند. مادامی که این قرائت ها، نافی ارزش های لیبرال نباشند، لیبرالیسم باید آنها را برسمیت بشناسد. این ارزش های محلی، بعضا ممکن است ضامن بقای یک جامعه باشند، در واقع یک جامعه لیبرال، بقای خود را مدیون استمرار همین ارزشهاست، یعنی چیزی که مردمان آن جامعه را کنار هم نگه داشته است، از همین رو نیز، لیبرالیسم نمیتواند نسبت به آن بی تفاوت باشد. اساسا جامعه لیبرال باید به آنچه باعث ایجاد وحدت، انسجام و مشارکت جمعی می شود احترام بگذارد، اجتماعی از انسانها که تنها به فکر زندگی خود هستند و منافع شخصی خود را دنبال می کنند را به سختی میتوان یک «جامعه» نامید. لیبرالیسم نمیتواند، به بهای حفظ حقوق و آزادی های شخصی، «اجتماعی بودن» انسان ها را نادیده بگیرد. چنین جدالی بی نتیجه است و بازنده ای جز خود لیبرالیسم نخواهد داشت.ارزش های جهانی لیبرال با ناسیونالیسم و ملی گرایی ناسازگار نیستند. اساسا ارزش های جهان وطن لیبرال، روی دیگر سکه اجتماعی بودن انسان هستند. احساس تعلق به یک کل بزرگتر همواره بخشی جدایی ناپذیر از زیست اجتماعی بشر بوده است. طبعا به مرور مصادیق این کل بزرگتر تکامل یافته اند، از خانواده و طایفه به مفاهیم انتزاعی تری مانند ملت و کشور، اما این بالاترین سطحی است که فعلا بدان رسیده ایم. تعداد کسانی که در جهان تنها نسبت به «انسانیت» حس تعلق دارند زیاد نیست. ملت، بزرگترین واحد اجتماعی است که انسان ها به آن پیوند میخورند و لیبرالیسم، دستکم فعلا، نمی تواند با حس تعلق به چیزی بنام «ملت» در بیفتد، چنین جدالی نه ضروری است و نه پیروزشدنی!</description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 18:09:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نقد 16 آذر</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%AF-16-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-cmilzpzi5l9p</link>
                <description>بعد از شصت سال، اگر شانزده آذر تنها یک درس برای دانشجو داشته باشد همین است؛ نقدِ فلسفه وجودیِ خودِ 16 آذر!شانزده آذر، انجمن و بسیج دانشگاه تهران مسابقه می گذاشتند برای گرفتن سالن بزرگتر، دعوت از میهمانی مهم تر، سخنرانی هایی پرحاشیه تر، شعارهایی جنجالی تر. هر پیشنهادی برای اینکه کمی از غلظتِ سیاسی برنامه های شانزده آذر کم کنه، کُفرگویی بود. مساوی بود با اهانت به جایگاه دانشجو و تلاش برای حذف دانشگاه. و بزرگترها، همین را هم مسخره می کردند. میگفتند شانزده آذر بیست سال پیش کجا و این کجا. ما شانزده آذر ، دانشگاه را می لرزاندیم، شما فقط بلدید قر بدید.شانزده آذر همیشه روز &quot;دانشجوی سیاسی&quot; بود. این سیاسی بودن، نشان افتخار دانشجو حساب میشد. نبودش، ننگ بود.به هر دلیل، شاید در غیاب حزب و نهادهای سیاسی محکم، از اوایل دهه چهل، دانشگاه و دانشجو، نقش پررنگی در صحنه سیاسی کشور ایفا کرده. گاها حتی پابه پای یک حزب و جریان سیاسی، بار شکل دادن به تشکیلات، نقش اپوزوسیون، وظیفه تربیت کادر و ارائه لیست انتخاباتی را هم به دوش کشیده. در کمترین حالت، همیشه پیاده نظامِ کف خیابانِ جریان های سیاسی بوده. ‌➖➖➖➖➖➖➖دانشجوتر که بودم، با دانشگاه سیاسی مخالف بودم. به صراحت. و البته برخلاف نظر رایج که اتفاقا باور داشت دانشگاه های امروز چون به اندازه کافی سیاسی نیستند، پس دانشگاه مٌرده و از دانشجویان امروز آبی گرم نمیشه. یکی دوتا هم همفکر پیدا کرده بودم، و حتی قرار بود مجموعه ای از یادداشت ها با این مضمون جمع کنیم و به این ایده که دانشگاه اتفاقا اصلا نباید سیاسی باشد، سروشکلی بدیم، ولی نشد. دلیل اصلیمون ناشایستگیِ ذاتیِ نهاد دانشگاه برای کنشگری سیاسی بود، بخاطر ماهیت جوان بدنه اش، موقتی بودن حضور اعضای تشکیل دهنده، تجربه کم، آرمانگرایی و هیجان‌گرایی شدید و ناگزیر اینجور اجتماعات و اقتضائات خاص اون مقطع سنی. حرفمان این بود که دانشگاه نهاد سیاسی نیست. چه برسه به اینکه پیشران این عرصه هم باشه. که چهار دهه تجربه زیسته کافیه تا غبار &quot;جوزدگی&quot; را کنار بزنیم و تصویر تلخ واقعیت را واضح تر ببینیم. اجتماعی پراکنده از صدهاهزار جوان پرشور بیست و چند ساله (چیزی که نامش را جنبش دانشجویی گذاشته بودند) نمیتونه پیشران صحنه سیاسی یک کشور باشه و تغییری مطلوب و پایدار ایجاد کنه. تنها مستعد اینه که مورد سواستفاده قرار بگیره و برای اهداف اونها، کف میدان هزینه بده. نتیجه اش چیزی فراتر از  چریک بازی های دهه پنجاه، ماجراجویی بهمن57، دیوارنوردی آبان 58، صدهاهزار خون پاک ریخته دهه شصت، و خیال خام و به یاس نشسته اصلاحات دهه هفتاد(و حتی هشتاد و نود) نمیشه. دانشجویان نسل های گذشته اگر فقط کمی کمتر &quot;احساس مسئولیت سیاسی&quot; میکردند، شاید تبعات امروز اون اتفاقات کمتر بود. بگذریم. غرض اینکه نقدِ خودی کار سختیه. تکرار کلیشه ۱۶ آذر هم باید جایی متوقف بشه و جنبش دانشجویی با گذشته غیرقابل دفاعش مواجه بشه. بنظرم امروز بزرگترین دستاوردی که ۱۶ آذر میتونه برای دانشگاه داشته باشه، نفی فلسفه وجودی خودشه. نفی &quot;دانشگاه سیاسی&quot;. نفی راهی شصت ساله، اما نادرست، پرهزینه و بی ثمر. تمسخر و تحقیر بچه‌درس‌خوان های امروز شریف و تهران و امیرکبیر، که بخاری ازشون برنمیاد و آبی گرم نمیشه، که جسارت و بی‌پروایی اسلاف دوسه دهه قبلشان را ندارند و فقط سرشان در کتاب و درس است، این روزها نقل محافل است؛ اما نگارنده فکر میکنه، اتفاقا برای اولین بار ، &quot;دانشگاه&quot; جایگاه واقعیش را پیدا کرده، بالاخره کم کم خرقه گشاد &quot;اپوزوسیون&quot; را از تنش درآورده، و هندوانه هایی که یک عمر زیربغلش داده بودند را زمین گذاشته، فهمیده که کارش، تولید علمه، نه پیاده نظام بازی قدرت!نگارنده ته دلش به خروجی این دانشگاه بسیار امیدوارتره. این بچه‌درس خوان های محتاط و بی‌ادعا، آینده بهتری برای ایران خواهند ساخت.</description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 12:41:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دفاع از طبل و زنجیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%A8%D9%84-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-ltbyedssygqy</link>
                <description>این یادداشت را محرم سه سال پیش نوشته ام، در مواجهه با محرمی کرونایی. اما فکر میکنم، بجز یک سطر، باقی مطلب همچنان پابرجاست. اول.همیشه کوشش روشنفکرمآبانه ای وجود داشته که آئین های دسته جمعی محرم را،  همین سنت های خیابانی پر از طبل و زنجیر را، تحقیر، و در عوض شکل فرهیخته  تری را جایگزین درست تر آن معرفی کند، چیزی مثلا از جنس دورشدن از قیل و  قال طبل ها و زنجیرها و معرکه گیری های مداحان، و گوشه ای آرام نشستن و  پیرامون معارف حقیقی کربلا و قیام امام حسین اندیشیدن و در مکتب واقعی حسین  درس آموختن! فانتزی قشنگی است؛ تصور اینکه شیعیان حسین، ده شب محرم  را، به کلاس درسی بزرگ تبدیل کنند و در آن، هرساله، پیام راستین نهضت و  قیام امامشان را دوره کنند و از آن درس بگیرند و سالک حقیقی راه امام شهید  باشند، اما، اگر منصف باشیم، چنین درسی وجود ندارد، چنین پیامی باقی نمانده  است، و چنین کلاس درسی نیز، دستکم دیگر در این زمانه، هرگز تشکیل شدن  نتواند. محرم هرچه دارد، از همین آئین های پرسروصداست، و اگر این محرم  است که اسلام را[بخوانیم تشیع را] زنده نگه داشته، بدون تردید این آئین های  پرسروصدا هم محرم را زنده نگه داشته اند. تجربه این محرم کرونایی، مانور خوبی از وضعیتی است که آئین کمرنگ شده باشد؛  واضح است که چیزی باقی نمی‌ماند. دوم.اینجا  هم اتفاقا، یکی دیگر از همان حوزه هایی است که به باور نگارنده، ذهن آشفته  روشنفکر ایرانی، از  واقعیت های سیال کف جامعه عقب مانده است، و بدتر آنکه  هنوز حاضر به پذیرش این شکست نیست و تسلیم نمی‌شود، هنوز هم هر ساله با  پمپاژ کلیشه های نخ نماشده ای از لزوم درس گرفتن از معارف حقیقی محرم، سعی  دارد &quot;کل یوم عاشورا، کل ارض کربلا&quot; را دست مایه استخراج مضامینی تحول  آفرین و برانگیزاننده از آن رویداد تاریخی کند و اینگونه عاشورا را بزعم  خود زنده نگه دارد،حال آنکه عاشورا، برخلاف تبلیغات، اتفاقا نه با پیامش،  که تنها با صدای طبل و زنجیرها زنده میماند! سوم.ذهن آشفته به اصطلاح  اندیشمند ایرانی، نه جسارت به چالش کشیدن اصل را دارد، که به معنای رودررو  شدن با احساسات عمومی است، نه میتواند تن به تائید این واقعیت های میدانی  بدهد و آئین های بنظر سخیف جاری در کف خیابان را برسمیت بشناسد، به ناچار  برای اینکه از قافله عقب نماند، و عریضه خالی نباشد، مدام باید این داستان  تکراری را سر هم کند که حسینی بودن به شور نیست، به شعور است. روایت نخ  نماشده ای که در آن طبل و زنجیر، زشت و سخیف و سطحی، و در مقابل شناختن شمر  زمانه و قیام بر ظلم و غور در معارف نهضت راستین حسین و چیزهایی از این  قبیل متعالی و عمیق اند. این رویکرد، به گمانم هرگز هیچ دستاورد اجتماعی  ولو کوچکی نداشته، بعید میدانم زندگی های فردی زیادی را هم دستخوش تحول  بلندمدت کرده باشد، در عوض به وفور در ایجاد یک عذاب وجدان کاذب در ذهن کسر  بزرگی از جامعه هدف موفق بوده است. کسر بزرگی که از شور آئینی محرم لذت  میبرده است، و همیشه از اینکه مبادا در همین سطح سخیف از عاشورا متوقف  مانده و توشه واقعی از محرم نگرفته خود را سرزنش میکرده است. بعید  میدانم امروزه روز دیگر بتوان از محرم و ظرفیت آن، برای شوراندن جماعتی  استفاده سیاسی کرد، یا آن را دستاویز نهضتی اجتماعی قرار داد، یا از دلش  تئوری هایی بیرون کشید و فرمول هایی برای فکر و عمل مردم تولید کرد. چهارم.خلق  الله، عزادار حسین اند، چنانچه در طول تاریخ تشیع بوده اند، بی هیچ پیله و  حیله ای. قاطبه شیعیان هم [اگر نخبگان آشفته ذهن شان اجازه میدادند و بر  آتش تنور فلسفه ورزی های عاشورایی نمیدمیدند] ادعای عبرت گرفتن و نهضت  ساختن و کسب تحول روحی بخصوصی از آن نداشته اند و هنوز هم ندارند. برای  نخبگان اجتماعی هم بد نیست اگر بکوشند خود را تا همین مرحله ارتقا دهند و  بیش از این از عوام جا نمانند، مقام ناسود بخش &quot;معلم&quot; را کناربگذارند و  اجازه دهند جامعه آنچه را درست است، به درستی انجام دهد؛ عزادار حسین باشد.  همین. محرم و عاشورا، مجلس عزای حسین است، گردهمایی سوگواران یک مصیبت،  میشود این سوگواری ملی را با تمام آئین هایش برسمیت شناخت، و لزومی ندارد  برایش تئوری پردازی کرد. مسئولیت روشنفکر پرادعای ایرانی، نه رد و نفی و  مبارزه با آن است (چنانچه بعضی ها با تیغ خرافه ستیزی و به بهانه آگاهی  بخشی چنان میکنند) و نه دوختن جامه های گشاد تفسیر و تاویل بر تن آن است  (چنانچه بعضی دیگر به بهانه عبرت و درس و پیام و معارف حقیقی میکنند)، خواص  اندیشه گر ما نشان داده اند که در هردوی اینها بی نهایت نالایق و از عوام  عملگرایشان بسی عقب ترند: هم در آگاهی بخشیدن، و هم در آشتی دادن آشتی  ناپذیرها. مسئولیت آنانکه دغدغه اندیشه دارند و همراه شدن با جماعت را سخیف  میدانند و گمان میکنند حتما باید در مواجهه با هر پدیده اجتماعی، نسخه ای  روشنفکرانه بپیچند، در مواجه با عاشورا نیز همچون همه سنت های ریشه دار  اجتماعی، بمراتب ساده تر است؛ دست از انگولک کردن برداشتن، با احترام کنار  ایستادن و برسمیت شناختن.کندوکاو در چون و چرای آن مصیبت و از دلش نیروی پیشرانی برای تحول جان و جهان بیرون کشیدن، گناه نابخشودنی فیلسوفان گناهکارست، که همچون دیگر گناهانشان، هرگز آبی برای کسی گرم نکرده، رنجی نکاسته و به استقرار حقیقتی نینجامیده اند، و  تنها بر کلاف سردرگم و گره خورده ذهن آشفته ایرانی، گره هایی بیشتر زده اند.</description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Tue, 01 Aug 2023 17:41:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دینداری بازساخته؟ چرا که نه!</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%87-f7nvglqjzj5a</link>
                <description>مگر قرار نیست حالا که فهمیدیم معنای خاصی وجود ندارد، باید برای خوب زیستن معنایی جعل کنیم؛ خب چرا همان معنای دینی رایج را جعل نکنیم!/ نقاشی  The Prayer، اثر ونگوگ،1882وجود خدا و دنیای پس از مرگ را ما همانطور که نمیتوانیم اثبات کنیم، نمیتوانیم هم رد کنیم. قبول. اما:جهت پیکان تاریخ به گونه ای است که دین ، و اساسا به شکلی عمومی تر سایر جهان بینی های باور محور، رفته رفته در برابر علم عقب نشینی کرده اند. من متوجه محدودیت های معرفت شناختی استقرا هستم و میدانم از مشاهده چنین روندی نمی شود نتیجه گرفت که در پایان این مسیر ، چیزی برای دین باقی نخواهد ماند و سنگر به سنگر همه چیز را خواهد باخت، اما کاملا هم نمیتوان به کل این فرآیند «اسطوره زدایی» از باورهای نخستین انسانی بی اعتنا بود.بخصوص اینکه ما امروز به خوبی با تمام ابعاد این «اسطوره» آشنایی کاملی داریم.روانشناسی و شناخت رفتار بشری به ما میگوید که چطور در برابر رنج و تنهایی به تکیه گاه، امید، عدالت، معنا و امثالهم نیاز داریم.تاریخ، مردم شناسی و جامعه شناسی به ما می گویند که این نیاز در طول تاریخ چگونه پاسخ داده شده است، و به خوبی مسیر تکامل و تطور این «پاسخ» را هم برایمان ترسیم کرده اند،فیزیک، شیمی، نجوم ،پزشکی و سایر علوم طبیعی هم زحمت کار را از سمت دیگری کشیده اند و برخی از این نیازها را اساسا از حیطه نیاز خارج کرده اند، ما امروزه دیگر برای پاسخ یافتن برای پرسشهایمان درباره عناصر سازنده آتش و خاک و ستارگان نیازی به دین و خدا و یا هیچ اسطوره ماوراطبیعه دیگری نداریم.من فکر میکنم کل صحنه واضح و آشکار است. اسطوره پاسخی به ابهام و نیاز بوده. و رفته رفته هر چه بیشتر نور علم تابیده، از غلظت آن نیاز و غبار آن ابهام کاسته شده، و نیاز و وابستگی مان به دین هم کمتر شده است. طبعا آن ابهام و نیاز هرگز پایان نخواهد یافت، هرچند تقریبا به سنگرهای رقیق و شخصی شده عقب نشینی کرده است، و لذا نیاز و وابستگی مان هم به روایت های دینی، به حوزه هایی شخصی و رقیق فرو کاسته شده است. این آخرین سنگرها ممکن است هرگز فتح نشوند، چرا که علم را توان پیشروی در این وادی نیست، توان شاید تعبیر خوبی هم نباشد، علاقه ای ندارد. موضوع علم نیست. برای نمونه، روانشناسی تنها میتواند بکوشد چیستی و چرایی و چگونگی اینگونه بودن ما را با دقت بیشتری توضیح دهد، اما هرگز نخواهد توانست بجای ما زندگی کند. این وظیفه علم نیست و این در نهایت ما هستیم که باید با ترس ها و رنج های خود، به تنهایی زندگی کنیم.علم، به یک معنا صحنه را به قدر کافی برایمان روشن کرده است: هم به سراغ جسم فیزیکی و هم به سراغ ساخت ذهنی و روانی نوع بشر، به سراغ نیازها و ترس ها و رنج های ما را رفته، در پی کشف چیستی و چرایی و توصیف چگونگی شان گشته، و برای اغلب اینها، پاسخ های به نظر خودم معنادار و معقولی یافته و عرضه کرده است. داستان اینکه ما در طول تاریخ و به فراخور مکان و زمان چگونه به این نیازها و ترس ها و رنج ها پاسخ می دادیم، و این «نیاز» و «پاسخ» و رفت و برگشت بی انتهای بین آنها چطور به خلق و استقرار نهادها یی قدرتمند در زندگی اجتماعی انسانها منجر شده است را هم برایمان گفته. حالا هم انسان را می شناسیم، با همه ضعف ها و ترس ها و نیازها و توانمندی ها و مزیت هایش، بعد فیلم دور تند بازی کردن این بازیگر ضعیف و در عین حال قدرتمند را هم از اول تاریخ دیده ایم. که چطور مدام بازی کرده، و این بازی مستمر و طولانی، به خلق و تکامل و استقرار چیزهایی مثل فرهنگ، دین، الهیات، سنت، دولت، اخلاق، جامعه، ملت و ... تبدیل شده است.یک دستاورد این شناخت، میتواند این باشد که بگوئیم خب فهمیدیم، اما چاره ای هم جز زیستن نداریم، و اگر قرار است زندگی کنیم، بهتر آن است که تا میتوانیم خوب زیست کنیم. خوب زیستن هم لوازمی دارد. به بسط آرامش و لذت و قبض هرچه بیشتر رنج و درد و ملال متوقف است. زحمت کاستن از رنج و افزودن بر لذت های مادی را علم و اقتصاد مدرن امروز ی تا حد خوبی می کشند، یا دستکم راه را نشان داده اند، کار میکنید و پول در میاورید و آیفون و لب تاب و ماشین و خانه و سرخ کن بدون روغن و ماشین ظرفشویی میخرید. زحمت تقلیل مرارت و تولید و مصرف آرامش و رضایت و لذت ذهنی و روحی را باید خودمان بیشتر بکشیم. (اینجا که علم غایب است، دست تنها تریم). و حالا که قرار است چنین کنیم، شاید دریابیم که با کمی باور به وجود خدا، به بودن دنیایی دیگر پس از این، به عدالتی نهایی و داشتن چیزهایی که بتوان در سختی ها و تنهایی ها به آن چنگ بزنیم، خوب زیستن راحت تر ممکن است. شاید حتی دریابیم که اخلاقی زیستن ما، در گرو داشتن چنین باورهایی است و بدون آن ها ناتوان و سرگشته و گمشده می مانیم در جنگلی از اضطراب و تردید و حسرت. شاید اصلا بعضی ها بگویند، مگر قرار نیست حالا که فهمیدیم معنای خاصی وجود ندارد، باید برای خوب زیستن معنایی جعل کنیم، خب من همان معنای دینی رایج را جعل میکنم! من از این رویکرد دفاع میکنم. هرچند تناقضاتی درونی خواهند داشت، اما دینداری «بازآفریده» چیز بدی نیست، مشروط بر اینکه اصل قضیه هرگز فراموش نشود، بدین معنا که حواسمان باشد بعضا، در نقشمان فرو نرویم و بخاطر دینی که یکبار ویران کرده ایم و دوباره از سر منفعت و مصلحت بازساخته ایم، تند نرویم و به قرائت هایی رادیکال چنگ نزنیم که شر بیافرینند و رنج بگسترانند.</description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jul 2023 16:12:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن یک نفر</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D8%A2%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-l8yli1ohaggg</link>
                <description>یک نفر باید باشد، که وقتی هست، تمام جهان در بودنش خلاصه شود. در لحظه های بودنش ،جهان جز او و زندگی غیر از او، هرچه هست، یخ بزند و منجمد شود و بایستد. کمرنگ شود. تار و بی اهمییت. کوچک شود. آنقدر کوچک که در قیاس با او و لذت و آرامش در کنارش بودن، در قیاس با اطمینانِ داشتنش، هیچ باشد. تمام مساحت سطح تماس تو با دنیای بیرون را پر کند. تو را از هرچه غیر است جدا کند. وقتی نباشد، سطح مقطع مواجهه تو با جهان و زندگی، با هستی، به اندازه تمامِ جهان و زندگی، به اندازه تمام هستی خواهد شد. یک منِ کوچک و حقیر، تنها در برابر با تمام دنیا و زندگی. تمام رنج ها و دردها و شادی ها و امیدهای تاریخ و جغرافیا. تا باشی و تا نباشد، لاجرم در معرض تمام هستی خواهی بود، بی سپر، بی سنگر، باید زیرش دوام بیاوری و له نشوی. هستی را هم که نمیشود تغییر داد، نمیشود طوری چرخاندش که فقط آن قسمت های خوب و شیرینش همیشه با تو مماس شوند، دست من و تو نیست، دور میزند و میچرخد. و مگر کسی هست که بتواند از ازل تا ابد،‌ از تولد تا مرگ، و به مساحت تمام طول و عرض و ارتفاع وجود و زندگیش، همیشه، در تماس با تمام هستی باشد و بماند و دوام بیاورد؟ له نمیشود آیا؟ خرد نمیشود؟باید یکی باشد، تا بین تو و تمام هست های دیگر ، حایل شود. بیاید این وسط و سطح مقطعِ تماسِ تو را با تمام آن هستی بی در و پیکر کم کند، بکاهد و بکاهد و اگر شد، به صفر برساند. آنجاست که شاید بتوانی آرام باشی و از این برزخ زنده بودن و زندگی نکردن بیرون بیایی. آنوقت، شاید خیالت از هجوم بی امان زندگی کمی راحت شود، حتی شاید بتوانی هروقت خواستی گوشه ای را کنار بزنی، بروی بیرون، توی آن هستی غیر از خود، پرسه بزنی و دنبال هرچه میخواهی بگردی، سنگری داری که از آنجا میتوانی به هر چه در این جهان برای خودت نشان کرده ای بتازی. و همیشه ته دلت قرص باشد که هرجا کم آوردی و خسته شدی، بر میگردی آن داخل‌. که حتی اگر شهر آشوب شد و جهان رو به ویرانی رفت، تو جایی داری که آنجا برخلاف همه چیز، آنتروپی رو به کاهش است. آنجا میتوانی آرام باشی و آن همه چیزِ بیرون را فراموش کنی. آنجا همان گودالِ تهِ نمودارِ انرژی جفت اتم های هیدروژن است که توی کتابهای شیمی دبیرستان می کشیدند. همانجا که در تعادل بودند،کمترین تلاطم و برانگیختگی. کمترین اغتشاش و تقلا.  و مادام که باشی و نباشد، بودنت در تماس کامل با تمام هستی است. و این هستی پوست ناهموار و نخراشیده خود را آنقدر رویت خواهد کشید و خواهد سائید، که کم کم پودر شوی‌‌. از اندوه جنگ سوریه تا یاوه گویی های علم الهدی، از شگفتی عدم قطعیت هایزنبرگ گرفته تا نفرت شنیدن صوت کریه آملی لاریجانی، از تردید تئوری تکامل داروین گرفته تا حرص فیلترینگ تلگرام، از افاضات آن مرجع تقلید گرفته تا زینبیه مارکسیستی علی شریعتی، از اضطراب پرسشهای بنیادین هستی گرفته تا فکرِ پروژه کسری خدمت سربازی، از فکر رفتن و حسرت نرفتن، از وعده ها و خنده های حسن روحانی گرفته تا نفرت گشت ارشاد خیابانی، از دلتنگی عصر روز جمعه گرفته تا گُر زدن های این رفقای بچه پولدار، از گرمای تابستان مترو و شلوغی بی آرتی تا، تا اخم و تّخم نگهبان خابگاه، همه به نوبت، سرجای خودشان، سوهان روح و رَنده روانت خواهند بود.  من، آنطور که می گویند حداقل روی کاغذ، نه به تقدیر و حکمت باوری دارم، نه به کارما و عدالت و نیمه گمشده، نه به شانس و معنویت و این قبیل چیزها. و با همین محسن خودمان بیشتر موافقم؛ در جهانی که میبینیم و میشناسیم هیچ بعید نیست که این &quot;باشد&quot; هرگز نصیبت نشود. اما برعکس او، از عمق وجودم احساس میکنم که اگر قرار است، یا ممکن است هرگز نباشد، بهتر است من هم نباشم. </description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 18:05:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش‌بازی؛ در پناه آتش و بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-r8xwqijrnofi</link>
                <description>تضادها و تناقض ها، ذاتی مدرنیته اند. آن یکِ واحد فروریخته است. برای همیشه. چندپاره های متناقض، خودِ خودِ زندگانی ماهستند. خود زندگی هستند.  آرمان امیری یکبار جایی نوشته بود که نیچه باور داشت مدرنیسم، در نهایت به نهیلیسم منتهی خواهد شد. یک چیزی در مایه های این که از عوارض زندگی و زمانه مدرن این است که بشر دیگر پاسخی قانع کننده برای این سوال که &quot; خُب که چی؟&quot; نخواهد داشت. و یا بسامد تکرار این پرسش در زندگی روزمره اش بیشتر خواهد شد. به نقل از این فیلسوف سیبیلوی آلمانی نوشته بود انسان برای فرار از مواجهه با واقعیتِ بی معناییِ جهان و زندگیش، ممکن است به مذهب، به ایدوئولوژی، به علم ، به منطق و عقلانیت و در نهایت ممکن است به هنر پناه ببرد. اما آن اولیها را کارساز نمی دانست و معتقد بود هیچکدام نمیتوانند در برابر پتک محکم آن پرسش، در برابر میل معنایابی بشر، مقاومت کنند. هنر را اما، بخصوص وجه تراژدیک آن را، آنگاه که با مشارکت و تعامل فعالانه مخاطب همراه می شود، راه گریزی مجاز و کارا برای فاصله گرفتن از واقعیت خشک و پوچ زندگی می دانست. آنجا که مخاطب، نه فقط یک ناظر و تماشاگر صِرف، که خود بخشی از بازی است و خود را متعلق به یک &quot;کل&quot; بزرگتر و در خدمت یک آرمان متعالی تر می یابد. نویسنده نزدیک ترین و ملموس ترین مصداق چنین تراژدی مشارکتی ای را در سنت فرهنگی ما، تعزیه می دانست و میگفت ریشه استقبال روزافزون از محرم، مناسک عاشورا و پیاده روی اربعین و مناسبت های اینچنینی، آنهم در جامعه ای که روزبروز جایگاه مذهب به سمت افول پیش می رود و سبک زندگی های مدرن تری جایگزین میشود، در همین چهارچوب قابل فهم است.غیر تراژدی، به گمانم وجوه دیگر هنر و اسطوره هم، هرجا که پای مخاطب را به کار بکشاند و او را بخشی از بازی کند، تاثیرات مشابهی دارند. این میل به سنت، میان آدم هایی که در حال مدرن شدن هستند، از کجاست؟ چرا حتی بعضی جاها روزبروز بیشتر هم میشود؟ برای کسانی که دنبال پاسخ این سوالات میگردند، شاید &quot;نمایش&quot; و هنر آفریدن یک بازی بزرگ و زنده، که در آن همه ما بازیگریم و شرکت میکنیم، سرنخ خوبی باشد. سنت چیزهای بهتری نسبت به جهان مدرن ندارد. انصاف که ندارد. اما اینکه خیلی وقتها بر دل می نشیند و مایه تسلی میشود، شاید بخاطر همین خصیصه مشارکت دادنش باشد. سنت، زندگی را یک بازی بزرگ میدید و جهان را صحنه نمایش آن. هرکس، بازیگری روی این صحنه بود، با نقشهایی از پیش تعریف شده، قصه فقط قصهِ خوب بازی کردن بود. بازی آنقدر تکرار شده بود که همه چیز جای خودش را پیدا کرده بود. مدرنیته، صحنه را بهم ریخت. خواست واقعیت نمایشی بودن این نمایش را به ما یادآوری کند. موفق بود. تا آنجا که بازی را بهم زدیم. نمایش یکپارچه و هماهنگ هستی و زندگی را که یادگار سنت بود، تکه تکه کردیم. بعد درمانده ماندیم که خب حالا چه؟ کی نولا؟ بعد… بعد دیدیم بازی کردن را دوست داریم. دیدیم بشر این بازی ها را دوست دارد. برای پیش بردن زندگی خود به آنها نیاز دارد.  دیدیم حتی اگر آن بازی های ساده و بهم تنیده گذشته را هم منسوخ کنیم، با تیغ عقل و منطق و فایده جویی و بهینه یابی از بیخ ببریمشان، باز آدمی با همان ابزارهای زندگانی مدرنش، شروع میکند به ساختن بازی های جدید تر و پیچیده تر، و بعد وارد آن بازی ها می شود. سنت، این سمفونی هارمونیک و معنادار جهان و زندگی را که ناکوک کردیم، دیدیم بشر در به در دنبال این میگردد که سازی بزند و گوشه ای از آن را بازسازی کند‌. انگار ذات مواجهه انسان با زندگی به شکل یک بازی، تغییری نکرد. تنها تفاوتی که رخ داد این بود که &quot;بازی&quot; جای خود را به &quot;بازی ها&quot; داد. بازیهایی که حالا دیگر الزاما هیچ ارتباط منطقی و هماهنگی مفهومی میانشان نیست. که میتواند به سینه زدن در عاشورا، حنجره دریدن در یادگار امام، خرس خریدن در ولنتاین، پریدن از روی آتش چهارشنبه، سفره هفت سین لحظه تحویل سال و سبزه سیزده بدر ختم شود. اینها همه بازی های زندگی‌اند. به گمانم نیاز نیست زیاد در برابرشان سخت گرفت و با چوب عقل و منطق به جانشان افتاد. آتش انداختن و از رویش پریدن، در کنار زندگی های پر محاسبه ما که هرچیزی را با سود و زیان و عدد و رقم و استدلال و منطق و توجیه علمی و اقتصادی و هزینه وفایده می سنجیم، نچسب است. گویا جایی ندارد. به یک کوزه شکسته عتیقه میماند که در بیابانی لم یزرع پیدا میشود، نشانه ای از شهری بزرگ و باشکوه که سابقا بر آن بیابان استوار بود و امروز با خاک هموار شده است. جمع کثیری از هم سن و سالان من، حال و حوصله چهارشنبه و عید و سیزده بدر را ندارند. یک دوجین مثال هم دم دستشان آماده دارند که از لحظات حال بهم زن و آداب مسخره این روزها ردیف کنند. من اما از کودکی این مناسبتها را دوست داشتم. نوعی خرق عادت بودند. انحراف زندگی روزمره از مسیرش. تجاوز به تنهایی و خلوت خودساخته آدمها، مجبور کردنشان به اینکه حداقل در ظاهر وارد این بازی ها شوند، به بقیه بپیوندند، به یک کل بزرگتر. بخشی از یک نمایش شوند. میزبان و میهمان شدن، آداب فلان روز و شب بجا آوردن، به فلانی ها سرزدن، بازار شب چهارشنبه، یک آینه و چندتا کبریت، خربد شب عید،بازارهای شلوغ، تعطیلی های آخرسال، سفره و سبزه و سال نو. این لحظات بعضا مضحک و پرتناقض، جریمه گذار است. محصول تلاش برای بازآفریدن بخشی از آن سمفونی دلنشین به ضرب و زور ناشیانه طبل و تنبک‌ا‌ند. محصول تقلا برای شبیه سازی آن شهرباشکوه با این کوزه شکسته ها. اینکه بعضا ناجور و مضحک بنظر می آیند و با هیچ کجای نظمِ شکل گرفته زندگانی ما نمی سازند، به سبب همین جدا شدگی شان است. قبلا همه بخشی از یک بازی بزرگ و واحد بودند که یکجا زندگی نام میگرفت، حالا زندگی وجوه دیگری هم بخود گرفته است، در اینترنت و شرکت و دفتر و پشت میز و باجه بانک و مترو. حالا آن لحظات فقط جزیره های جدامانده اند. میراث آن کل واحد ازدست رفته.  تحمل این ناسازگاری ها جریمه ای هسنتد که ما از سنت راندگان و از مدرنیته ماندگان باید بپردازیم. جریمه پاره پاره کردن &quot;بازی&quot; و بعد پناه آوردن به دامن &quot;بازی ها&quot;. شاید حالا که اینقدر بازی دوست داریم ولی بازی بزرگتر را بهم زده ایم، بهتر باشد با کمی فروتنی همین بازی های کوچک را بازی کنیم. و البته مواظب باشیم که در دامن فلسفه بافی بر تن این عتیقه ها نیفتیم. که باید فلان طور باشد، یا اگر فلان طور بود بهتر بود، اگر اینطور بود دوست داشتم، قدیمترها آنگونه نبود و… . سنت، نظمی است از پایین به بالا. قابل استانداردسازی نیست. شاید باید اینکه خیلی جاهای زندگیمان، افکارمان، رفتارهایمان بهم نمیخورد را هم بپذیریم. روزگار آدم هایی با اندیشه ها، رفتار ها و زندگی های هماهنگ گذشته است. قدیمی تر ها یک زندگی یکدست و هماهنگ داشتند، ولی نه لزوما منطبق بر منطق. به سبب همین بی منطقیش، با جمع و تفریق و سود و فایده آن را در هم شکسته ایم. کار بدی نکرده ابم، اما پی جایگزین کردن یک زندگی هماهنگ و یکدست و درعین حال منطقی نگردید. چنین چیزی هرگز بدست نخواهد آمد. پیِ پاسخ اینکه چطور کسی میتواند همه اینها را باهم هضم کند نباید بود. این تضادها و تناقض ها، ذاتی مدرنیته اند. آن یکِ واحد فروریخته است. برای همیشه. چندپاره های متناقض، خودِ خودِ زندگانی ماهستند. خود زندگی هستند.  </description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 09:02:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهندسان ما را نجات خواهند داد!</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-pf0w95ktuhpw</link>
                <description>این یادداشت یادگار روزهای «فنی» است؛ روزگاری که بیش از هر زمان دیگری شیفته مهندسی بودم. از آن زمان سالها گذشته، اما چیز زیادی در اطراف ما تغییر نکرده، شاهدی دیگر در تائید مدعایی خام که زیربنای تحولی در نگرشم نسبت معرفت شناسی و فلسفه علم بود. گمان میکنم تابستان 96.امید چندانی به سیاستمداران نیست، اما مهندسان ما را نجات خواهند داد!◼هوا آلوده است. آب کم است. خطر گسل های مستعد زلزله تهران و خیلی از مناطق مسکونی پرجمعیت را تهدید می کند. زمین در حال گرم تر شدن است. دریاچه ارومیه خشک شده است. خوزستان زیر ریزگرد ها دفن شده است. اقلیم های آب و هوایی دچار تغییر شده اند. محیط  زیست در حال تخریب است. ◼دولت باید فکری کند. شهرداری باید در فکر راه حلی برای رفع موضل آلودگی هوای تهران باشد. وزارت کشاورزی باید مصرف منابع آب را مدیریت کند. برای صرفه جویی در مصرف آب باید فرهنگ سازی شود. دستگاه های مدیریت بحران و سازمان های امدادی باید آماده مقابله با زلزله باشند. شهرداری و دولت باید فکری بحال خطر زلزله کنند. دولت باید حواسش به انتشار آلاینده ها باشد. محیط زیست و منابع طبیعی باید برنامه ای برای نجات دریاچه ارومیه و تالاب ها و رودخانه های در شرف خشک شدن بریزند. دولت باید فکری بحال حفظ محیط زیست و توسعه پایدار کند و... ◼ هر دو فهرست بالا را میتوان به موازات هم تا بی نهایت ادامه داد اما آنها هرگز یکدیگر را قطع نخواهند کرد. برای حل معضلات در دسته اول نمیتوان به اقدام دولت و یا حتی حمایت تاثیرگذاری از سوی آنها امیدوار بود. این را هم عقل می گوید و هم تجربه. حتی با فرض نیت خیر و اراده کافی و انگیزه وافی دولت، با فرض کارآمدی و توانمندی دولت و بازوهای اجراییش، با فرض شایستگی علمی و فنی و اجرایی شان و با فرض این که بخواهند و هرچه از دستشان بر می آید انجام دهند،(که میدانیم همگی فرض های تقریبا محالی هستند) راهکارهای دولتی نیازمند منابع مالی هنگفت، صرف زمان بالا و هماهنگی های بروکراتیک هستند.  بگذریم از اینکه دولتها روی کاغذ هم عموما بازیگران خوبی برای اینکار نیستند و حتی در کارآمدترین دولتها هم، ورود نهادهای حاکمیتی برای حل بحران های اینچنینی همیشه توام با عوارض و پیامدهایی بوده است. چه برسد به اینجا که دولت خود با هزار و یک گره ناگشودنی مواجه است، و در برابر تمام آنها کاملا منفعل. هیچ چشم اندازی از احتمال حصول یک اجماع، اراده و تصمیم جدی برای حل آنها نیز دیده نمیشود. بماند که اگر چنین اتفاقات خوبی هم رخ بدهند، تازه ابتدای کار است و مشکلات میدانی و اجرایی، از بودجه و تامین مالی، تا متولی و هماهنگی دستگاه های اجرایی، تا پیچیدگی های بروکراتیک، تا ملاحظات تخصصی و عوارض جانبی، و داستان تکراری فساد و رانت و... همگی بسرعت بروز خواهند کرد. خلاصه اینکه دستکم در این حوالی و تا اطلاع ثانوی از دولت جز رفع و رجوع حداقلی امور جاری بیشتر نمیتوان انتظار کشید. از بروکرات ها و تکنوکرات ها بیش از این بر نمیاید. فکر میکنید چه کسی ما را نجات خواهد داد؟ از راه حل های معنوی و امدادهای غیبی که بگذریم، نهادها و سازمان های مردم نهاد و مدنی هم نه آنقدرها قدرتمند و فراگیر هستند و نه بستر و فضای بازی برای حضور و گسترششان فراهم است. آیا تنها نقطه امیدواری آنست که امیدوار باشیم طبیعت طوری تغییر رفتار دهد که اوضاع بدتر نشود، یا اینکه امید داشت به تصادف اتفاقاتی رخ دهند که شاید بوی بهبود از اوضاع جهان بر آید؟من فکر میکنم تنها چیزی که میتوان به آن دل بست و امیدوار بود تکنولوژی است. بهبود های هرچند ریز و آهسته، اما مستمر و پیوسته در فناوری ها و روشهای نوینی که به بهبود زندگی انسانها کمک می کنند، مطمین ترین و نویدبخش ترین راهی هستند که پیشرویمان هستند. از مدیریت منابع و فرهنگ سازی مصرف آب، شاید هرگز نتوان راه برون رفتی برای بحران آب دست و پا کرد، اما فناوری های تصفیه آب، آب شیرین کن ها و تکنولوژی های انتقال آب، اگر بتوانند راهی به سمت بهینه شدن از لحاظ هزینه-فایده و توجیه بیشتر هزینه ای بیابند میتوانند بسرعت باعث تغییرات بزرگ شوند. دستاورد های علمی و مهندسی در سازه ها و ساختمانها، در تلاش برای پیش بینی زلزله، در هدایت و ساماندهی عملیات نجات، فناوری های جدید در کنترل آلاینده ها، ارتقا کیفیت سوخت، کنترل تولیدکنندگان مواد آلاینده، در روشهای درمان و پیشگیری بیماری ها، حتی در بارورسازی ابرها و پروژه های بلندپروازانه تر هرچند که ممکن است امروزه بسیار دور از واقعیت و دست نیافتنی جلوه کنند، اما یک نکته نوید بخش امیدوار بودن به آنها را توجیه پذیر می کند و آنهم این واقعیت تلخ است که روند پیشرفت دانش و ارتقا تکنولوژی، هرچقدر هم آهسته و آرام باشد، گویا از سرعت بهبود و ارتقا توان سیاستگذاری و اجرایی دولتها و آموزش و بافرهنگ تر کردن ملتها بیشتر است. هرچقدر که دولت ها و نهادهای اجتماعی در دور تکرار اشتباهات و تله شکست های پیاپی گرفتار مانده اند، تکنولوژی آرام  و با احتیاط به پیش میخزد. به سیاستمداران و سیاستگذاران، با برنامه های کلان و جامع و بلند مدت همیشه هم نمیتوان امید بست، شاید باید کمی بیشتر هوای مهندسان را داشت. آنها امیدهای آینده ما هستند. به سیاستمداران امیدی نیست، مهندسان ما را نجات خواهند داد. </description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 15:53:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به ابوحامد امام محمد غزالی!</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%BA%D8%B2%D8%A7%D9%84%DB%8C-kdzvsq4t4dc9</link>
                <description>تاریخِ نگارش این یادداشت خرداد 96 است و دلیلش برایم نامعلوم؛ اما از لحن و محتوایش چنین بر می‌آید که یادگار دغدغه های دوره ای باشد که امروز دیگر از آن عبور کرده‌ام!افول عصرطلایی دانشمندان مسلمان را به ابوحامد محمد غزالی نسبت داده اند، قبایی که شاید بر تنش گشاده بزند!صادق زیباکلام کتابی دارد درباره اینکه ما چگونه ماشدیم. منظورش از &quot;ماشدن&quot; همین مای توسعه نیافته و مهجور مانده از پیشرفت و ترقی است. کتابش را اما، در ابتدای آن، تقدیم کرده به ابوحامدمحمد غزالی. خودش هم نوشته که دیگران بسیار از او سبب اینکار را جویا شده اند. و گفته پاسخش را در فصل پنجم کتابش داده است. این کتاب ما چگونه ما شدیم، فصلی دارد درباره خاموشی چراغ علم در ایران. فصل پنجم از میان هشت فصل کتاب که هرکدام به بررسی جنبه ای از علل و ریشه های عقب ماندگی تاریخی ایرانی ها میپردازد.  این فصل پنجم هم به آغازِ پایان رونق علم و دانش در پهنه این جغرافیا میپردازد. خودش نوشته که کل کتابش یکطرف، همین فصل پنجمش هم یکطرف. گفته گردآوری و تالیف همین یک فصل، حتی تحولی در زندگی و نگاه او به تاریخ و گذشته این سرزمین بوده و پاسخ خیلی از سوالهایش را در مدت نگارش همان یک فصل یافته است. فصل پنجم کتاب، قهرمان یا شاید هم ضدقهرمانی دارد که زیباکلام را برآن داشته تا رساله اش در باب عقب ماندگی ایرانی ها را، یکسره به او تقدیم کند. و او کسی نیست جز همین ابوحامدمحمدغزالی معروف به امام محمدغزالی. غزالی در تاریخ علما و فقهای شیعه به فلسفه ستیزی شهره است. کسی که زیباکلام میگوید آخرین میخ ها را بر تابوت پوسیده خردورزی و تعقل فلسفی در بلاد اسلامی زد و پس از او، شکوفایی و رونق علمی مسلمانان یکسره به قهقرا رفت و جایش را به تقلید و تفقهِ خشک و بی رمق داد. اما اگر غزالی چنین است، چرا زیباکلام کتابش را به او تقدیم کرده؟ آنهم کتابی که اساسا موضوعش بررسی علت ما شدن ماست.جدال اشاعره و معتزلهمسلمانان، دستکم از شروع سده دوم اسلامی،که کم کم چشم و دستشان به قلم و کاغذ و فکر و اندیشه و مساله و پاسخ گشوده شده بود، در باب دانش و مسائل فکری به دو دسته تقسیم میشدند. گروهی که بسیار پاسدار و پیرو سنت های اصیل پیامبر اسلام و نص صریح قرآن بودند و میگفتند هرآنچه نیاز است یا نیاز میشود را خداوند در دل همان قرآن یا در سیره و سنت پیامآور آن قرآن در اختیار بشر نهاده. و آنچه بشر در هر عصری بدان نیاز دارد، فقهایی هستند که از دل کتاب و سنت و سیره پیامبر و احادیث و روایات، این پاسخ ها و دستورات دینی را بیرون بکشند. خلاف این را هم، یعنی تعقل و خردورزی و بهره گیری از فکر و دانش بشری را در جمیع امور، بدعت در دین و ضدیت با شریعت و کفر ورزیدن به خالق می دانستند. و گروه دومی که خلاف نخستین دسته، جایگاه بالایی برای عقل و خردورزی قائل بودند. از کاوش در آفاق و انفس و مکتوبات و مکشوفات پیشینیان استقبال میکردند و بدشان نمیامد سوالات عمیق فلسفی، خصوصا آنچه از افلاطون و ارسطو و فلاسفه یونان بجای مانده بود را، در چهارچوب جهان بینی اسلامی بکار ببندند و به پرسش و پاسخ و مباحثه و مناظره و نقد و تالیف بپردازند‌. البته ناگفته نماند که امروزه، اولوالباب حتی از اطلاق لفظ فیلسوف و فلسفه به کارهای این دسته دوم هم اکراه دارند و می گویند اساسا چیزی بنام فلسفه اسلامی وجود نداشته است و  آنچه اینان در پی آن بودند، فقط اثبات یا استخراج باورهای ازقبل پذیرفته شده دینی‌شان، از طریق عقل و منطق بوده و نه تفلسف به معنای واقعی آن‌. آنچه نیز در نهایت بدان دست یافته اند همان اعتقادات ثابت دینی شان بوده و نه نظریه یا جهان بینی فلسفی متمایز و درخوری. اما از این دست سختگیری ها که بگذریم، به هر طریق، این دومیان که در حد وسعشان، بار علم و خرد را در حیات جامعه اسلامی بدوش کشیده اند، به &quot;معتزله&quot; معروف شده بودند. در برابر آن دسته نخست که سخت پایبند سنت بوده اند و به پاره ای دلایل تاریخی &quot;اشاعره&quot; خوانده میشدند. دعوای اشاعره و معتزله، در سده های نخست تاریخ اسلام، یعنی آنجا که هنوز فاصله زیادی از دوران نبی اسلام نگرفته بودیم و حتی تعدادی از صحابه ایشان و یا تابعین آنها در دسترس بودند، بسیار به نفع اشاعره پیش میرفت. نیازی به تعقل و خردورزی به شکل سیستماتیک آن نبود و همه چیز طبق موازین نخستین اسلامی پیش میرفت. اما هرچه از آن دوران فاصله میگیریم و مسائل و پرسشهای جدیدی ظهور بروز میکنند ، از طرفی کسانی هم که متعلق به دوران پیامبر و اهل مجالست و معاشرت با یاران ایشان باشند دیگر در دسترس نیستند، لذا اجتهاد شخصی و استنباط علمی و منطقی کم کم تبدیل به یکی از منابع پاسخگویی به مسائل مسلمین میشود. البته در این میان، نقش ظهور بنی عباس و توجه آنها به علم و دانش را نیز نباید فراموش کرد. خاصه هارون الرشید و پسرش مامون که در گسترش و تثبیت و رونق علم و حرکت علمی در دنیای اسلام نقش تعیین کننده ای ایفا کرده اند. هرچند بسیاری از ما احتمالا حشر و نشر مامون با اهل علم را به حساب این میگذاریم که میخواسته روی حضرت رضا را کم کند، اما از حق نباید گذشت و با تاریخ باید مهربان تر بود. از دورانی اما ورق برگشت و مجلس بحث و اجتهاد و شیوه اعتزالی دیگر پذیرفته نمیشد. دستگاه خلافت عباسی هم بساط فلاسفه و متکلمین را برچید و فقها و پیروان شریعت ارج و ارزش یافتند. گویند بزرگترین خدمت وزیر با تدبیر سلجوقیان،خواجه نظام الملک، تاسیس و ترویج مدارس نظامیه بوده است که فی الواقع هدفش یکدست کردن آرا و عقاید مذهبی در بلاد اسلامی بود و بزرگترین ضربه را به آزادی اندیشه و مجادله علمی زد. در چنین فضایی علوم تجربی به محاق رفت و شیوه فلسفی نسل های قبلی علمای اسلامی،نظیر ابن سینا و فارابی، که به &quot;فلسفه مشاء&quot; معروف بود و اندک رگه هایی از منطق و خردگرایی در آن دیده میشد، مساوی با کفر و شرک قرار گرفت. همه چیز شد شریعت و فقهی که فقها از آن استنباط میکردند. این دوران را که شاید قریب به چندصدسال بطور انجامید، عصر افول چراغ علم و دانش در تاریخ اسلامی میدانند. ناگفته نماند که ناآرامی های سیاسی در بلاد اسلامی و ضعف حاکمیت مرکزی عباسیان نیز در این افول علمی بی تاثیر نبوده، چه آنکه دانش همواره میوه ثبات و امنیت بوده و هست. ابوحامد محمد غزالی، خواسته یا ناخواسته، از برجسته ترین چهره های خوشنام علمی و عرفانی تاریخ اسلام است که نامش به چندجلدکتابی که در رد فلسفه و محاکمه فلاسفه نگاشته شهرت یافته است. همنشینی اش با خواجه نظام الملک و همتش در تالیف و تدریس علیه خردگرایی و مرام معتزله در علوم اسلامی او را به یکی از مخالفان سرسخت کلام و فلسفه اسلامی بدل کرده است‌. با اینهمه تاریخ قضاوت یکطرفه ای از او ندارد و ابوحامد را عارفی صاحبنام و عالمی درخور احترام میشناسد. شاید به این علت که تاریخ نیک میداند نیت غرالی از تاختن به فلسفه و دفاع از شریعت نه آن بوده که خلفای عباسی و فقهای زمانش داشته اند.تاثیر غزالی چنان بوده است که چنددهه پس از او، شاگردانش به اتهام خروج از دین و ضدیت با شریعت بر شیخ سهروردی شوریدند و نقشه قتلش را کشیدند. همان سهروردی که امروزه فلسفه اش، به دلیل داشتن درونمایه های جدی عرفانی و شهودی، اساسا به صورت مستقل فلسفه هم شناخته نمیشود!</description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 23:10:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادرانه</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-jmccvohihmyy</link>
                <description>صحنه اول. راننده اتوبوس عوارضی کرج را رد کرده و تلفنی نشانی پلی را می دهد که یک ربع دیگر به آنجا خواهد رسید. می گوید زیر پل منتظر باشید تا برسیم‌. زیر پل، چند نفر در تاریکی کنار جاده ایستاده اند و ماشین هایی که رد می شوند را تعقیب می کنند. متوجه رسیدن اتوبوس که میشوند،  همه باهم دنبال اتوبوس میدوند تا توقف کند‌. نزدیک که میشوند میبینی یک خانواده اند. دو تا مرد و یک زن، چندتا هم دختر و پسر کوچک و بزرگ. یکیشان، پسری هم سن و سال خودم، با همه روبوسی میکند و ساکش را میگذارد توی صندوق و میاید بالا. مادرش هم پا به پایش سعی می کند تا جایی که میتواند خودش را از پله های اتوبوس بالا بکشد و با نگاهش پسرش را همراهی میکند تا بنشیند. راننده میگوید عجله دارد و باید حرکت کند. مادر تسلیم میشود. پایین میرود. و چشمش را میدوزد به پنجره. دست تکان می دهد. پسرک دست تکان می دهد. اتوبوس راه می افتد. ده دقیقه بعد گوشی پسرک زنگ میخورد. جواب میدهد و توضیح میدهد که جایش راحت است و همه چیز اوکی. میگوید که دیگر بروید خانه، گوشیم را صبح خاموش میکنم و به محض اینکه تلفنی پیدا کردم زنگ خواهم زد...صبح که میرسیم، ساعت ۵ صبح، در سرما و تاریکی ترمینال، خواب آلوده و با اضطراب، آدرس پادگان سلماس را میپرسد. سرباز است. شروع ۱۹ ماه خدمت. آخرین زنگ را میزند و رسیدنش را خبر میدهد. خدا میداند اصلا تمام شب را نخوابیده، مادر.  صحنه دوم. نگهبان می گوید خانم ها نمیتوانند وارد خابگاه شوند‌. پسرک مادرش را نگاه می کند و می گوید مامان شما همینجا منتظر بمان تا من و داداش ببریم. ساک و چمدانش را بر میدارند و وارد خابگاه میشوند. چند طبقه بالا میبرند، در اتاق را باز می کنند، اتاقی نهایتا سه در چهارمتر، یک موکت و دوتا اسکلت فلزی که شبیه تخت اند‌‌. باقیش کلی آشغال و ظرف و کیسه و کاغذ کتاب گرد و خاک خورده. احتمالا مال ساکنین قبلی اتاق. رتبه کنکورش یادش می آید. اشتیاق چندماه گذشته و رویای دانشگاه تهران. و حالا امشب باید تنها در این اتاق بخوابد. برمی گردد پایین‌. مادرش جلوی خابگاه منتظر است. پشت سرهم توصیه های آخر را میکند‌. فلان چیز را فلان جای چمدانت گذاشتم. فلان چیز را فلان کن. اگر فلان چیز لازمت شد اینکار را بکن. مواظب آن یکی باش. پسرک فقط با چَشم گفتن هایش تائید می کند، انگار که دوست دارد این لحظه ها هر چه زودتر تمام شود. چَشم. چَشم. هوا دارد تاریک میشود. کم کم راه بیفتید تا به قطار برسید. دیشب سه تایی، مادر و دو برادر، با قطار آمده بودند برای ثبت نام و معارفه دانشگاه. امشب دوتایی، مادر و برادر، برمی گردند‌ خانه. و او میماند. و خدا میداند چقدر ته دلش میخواهد همراه مادر برگردد خانه. این اتاق بجای خانه و مادر، شوخی می کنید؟ خدا میداند که شاید تمام شب را نخواهد خوابید، مادر. صحنه سوم. چند دقیقه بیشتر به ساعت هشت و نیم نمانده‌. چند صدمتر هم بیشتر به ترمینال نمانده. پسرک یک کوله پشتی بزرگ پشتش آویخته و یک دسته ی ساک مشکی بزرگی را هم در دست گرفته. دسته دیگر ساک را مادرش گرفته‌. با یک دست چادرش و با دست دیگر ساک را. دوتایی دارند با عجله به سمت درب ترمینال قدم برمی دارند. درب ورودی شلوغ است. صف ماشین هایی که هرکدام مسافری آورده اند‌. دم در ساختمان ترمینال، چند کلمه ای بینشان رد و بدل میشود. مادر می ایستد کنار ساک و کوله. پسرک میرود داخل ساختمان. احتمالا برای اینکه بلیطش را بگیرد. برمی گردد. مادر و پسر بالاخره می رسند دم اتوبوس. ساک سیاه سنگین را تحویل اتوبوس میدهند. نفسی میکشند. کار دیگری نمانده. جز خداحافظی. خدا میداند…صحنه چهارم. روستا که ترمینال و اتوبوس ندارد. باید تا کنار جاده پیاده بیایند. کلی منتظر بمانند تا ماشینی گذری گیر بیاید و تا ترمینال تبریز بروند. مینی بوسها و خطی های شهرهای اطراف هم گاهی رد میشوند و صندلی خالی دارند. پدر و پسر و مادر تا لب جاده آمده اند و منتظرند. عصر جمعه آخرین روز تعطیلات است.  هوا نیمه تاریک است. مادر، چادر گل گلی اش را دور صورت محکم گرفته. یکی دو متر عقب تر ایستاده، تلاش پدر و پسر کنار جاده برای گرفتن ماشین را با حسرت تماشا می کند. یک ساک خاکستری سربازی بینشان جا خوش کرده. نباشد هم از کلاه و لباس پسر میشود ماجرا را فهمید. اگر فرزند دیگری نداشته باشند، که بنظر میرسد ندارند، امشب باز خانه ساکت و خلوت میشود. این شب آخر مرخصی چند روزه پسرک، اول عزای چند روزه مادر است. خدا میداند…◾برای من تراژدی یعنی صحنه وداع مادری با فرزندش. وقتی بدرقه اش میکند تا راهی راهِ درازی شود. وقتی بند بند وجودش میخواهند که مانع رفتنش شوند، ولی دیگر تسلیم شده، رفتنش را پذیرفته، و فقط سعی میکند آن دم آخری هرکاری از دستش بر می آید بکند تا هرچقدر که میتواند &quot;خانه&quot; را هم همراه فرزندش بفرستد. مهدی یکبار برای مادرش نوشته بود که اولین پیامبر زن خداست. تنها پیامبری که دردی دوا کرده. زندگی را معنایی بخشیده. همه شان هستند. همه شان، تنها پیامبران معنابخش و دردکاه تاریخ اند.◾این چهارصحنه، و چندتای دیگر، در لحظه هایی که شاهدشان بودم، آنقدر رویم تاثیرگذاشته اند که واژه &quot;مادر&quot; خیلی وقتها، بعد از تصویر مادرم، بلافاصله اینها را برایم تداعی میکند. ضعف توصیف و بیرنگی روایتها از من است، و الا که ثانیه های تجربه کردنشان، حتی برای من تماشاگر هم، هرکدام یک تراژدی تمام عیار بودند. خدا میداند که برای…</description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 22:37:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پهلوانان باید بمیرند</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-e9nnqptkfybr</link>
                <description>در شماره ۶۲ اندیشه پویا، به اتفاق، به مطلبی برخوردم درباره تحول فضای زورخانه و ورزشهای باستانی ایرانی برایم بسیار جالب بود و  توصیف نزدیک به واقعیت تری از فانتزی نوستالژی زورخانه و مرام پهلوانی پهلوانان قدیم بدست می داد: در قرن نوزدهم، مشتریان زورخانه ها اغلب لوطی ها بودند، گروهی حاشیه ای که تظاهر به رفتارهای ناشایست مینمودند. باده نوشی، شرط بندی روی جنگ سگ و خروس و قوچ و پرواز کفتر و کبوتر، قمار و چاقوکشی، انحرافات و سرگرمی های جنسی، شعبده بازی و بندبازی و مارگیری و معرکه گیری. حفاظت از فلان کس و فلان چیز در ازای پول، دفاع از ناموس با دعوا راه انداختن با لوطی های محله رقیب و نزاع دسته جمعی، اداره شیره کش خانه ها و راه انداختن آشوب و برقراری نظم در ازای پول و زورگیری و…این توصیفات شاید زیادی بدبینانه بنظر بیایند، اما گمان میکنم برای کسی که جدا از روایت های فانتزی موجود از لوطی گری و پهلوانی قدما، تجربه زیستن در محیط ها و فضاهای سنتی را داشته باشد، چندان دور از واقعیت جلوه نکنند. حرف این نیست ‌که همه همین بودند و اخلاق و انصاف و مروت و جوانمردی هیچ جایی نداشته، به یقین بوده اند کسانی که واجد و حامل فضیلت هایی چنین نیز بوده اند و از عزت و احترام جامعه قدیم هم برخوردار میگشته اند. اما غالب نبوده اند. استثناهایی بوده اند که هر زمان هم ظهور میکردند تا مدت زمانی طولانی در خاطره ها زنده نگه داشته میشدند، واقعیت غالب اما، برای بسیاری از مردان محله های قدیم، اگر همین معرکه گیری ها و عربده کشی ها نبوده باشد، بعید میدانم راه و رسم جوانمردی و عیاری و پهلوانی بوده باشد، بدان سیاق که برایمان تصویر میکنند. جالب تر اینکه، گویا پس از مشروطیت و رواج روحیه نوگرایی ناشی از آن، خیلی ها منتقد زورخانه و این قبیل لوطی گری ها بوده اند، به دلیل بدنامی بسیار زیاد اهل آن، و  بدین برهان که ورزش های تیمی غربی از هر لحاظ بر ورزشهای سنتی فردی ایرانی ارجحیت دارند چرا که اولا فاقد چنین حاشیه های ناشایستی هستند و ثانیا به جوانان ایرانی، بجای دعوت به معرکه گیری و عربده کشی و شاخ و شانه کشیدن، روحیه همکاری جمعی و کار تیمی و رقابت سالم می آموزند. تنها گویا پس از استقرار پهلوی اول و آغاز پروژه تمدن سازی باستانی آریایی بود که آنچه قبلا &quot;ورزش&quot; نامیده میشد و تنها شکل رایج تربیت بدنی در ایران بود، نام &quot;ورزش باستانی&quot; گرفت تا هم از ورزش های مدرن غربی در حال رواج متمایز شود و هم با گذشته همواره باشکوه باستانی ایران مرتبط شود و امتیازی بگیرد. خصایل منفی آن انکار شد و به انحطاط اخلاقی قاجاریه نسبت داده شد که اتهامی رایج در آن دوران بود. و تصویری آرمانی و عاری از ناشایستی ها از آن ترسیم شد که از هزاران سال پیش در میان ایرانیان رایج بوده و تنها در دوره قاجار به انحراف کشیده شده است. بدین ترتیب مفهوم &quot;پهلوان&quot; به عنوان شخصیتی سلحشور و میهن پرست و جوانمرد، از نو ساخته شد، و زورخانه و &quot;ورزش باستانی&quot; تجسم اصیل ترین ارزشهای ایرانی گردید و چون اینگونه با ناسیونالیسم گره خورد، نقد علنی آن کمتر در سالهای بعدی(تا به امروز حتی) به چشم خورد. </description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 22:34:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در رد و تمنای نوستالژی</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C-pzg9esbivatk</link>
                <description>من هوادار سنت نیستم. هرگز هم نتوانستم خودم را حتی به ایستادن روی نقطه ای که تعادل ترازوی سنت و مدرنیته را بهم نزند، راضی کنم. وزن مدرنیته آشکارا برایم بیشتر بود، به غریزه و احساس. و بعدها که بیشتر خواندم و توانستم جمع و جور تر بیاندیشم، به انتخاب. تصویر متداول از سنت، گویا به مانند خود سنت، به مفهوم زمان بی اعتناست. شبیه به فیلمی است که لحظه هایی بخصوص، شیرین و البته نادر، از یک عمر را گلچین کرده باشد. آنچه احتمالا روحِ در تمنای نوستالژی امروز از سنت می‌ستاید، نه واقعیت زیستِ سنتی،که تنها نسخه ای گلچین شده و بازسازی شده از معدود لحظات دلچسب آن است. این خاصیت مدرنیته است، از هرچه برای آن اندک جای اشتیاقی باشد، نیازی می آفریند، و حالا که تقاضایی هست، به سرعت کالایی ساخته خواهد شد، بسته بندی شده و گلچین و تروتمیز، آماده عرضه تا آن نیاز را همزمان بیافریند و برآورد. نوستالژی را هم میتوان کالا کرد و فروخت. با همین نسخه های دموی بازسازی شده از سنت‌. زندگی سنتی، هرگز در هیچکدام از ابعادش، ناب و کامل و خالص نبوده است، مثل هرچیز دیگری طبیعی بوده، اما آنچه امروز از آن بازسازی میشود و بفروش میرسد تا حسِ نوستالژیک آن را بازآفرینی کند، بی نقص و ستودنی است. خانه ها، غذاها، لباس ها، ابزارها و آدمهای دنیای قدیم، بعید است اندک شباهتی به آنچه امروز از آنها بازسازی می شود داشته باشند. خاطرم هست یکبار در سفر به شیراز، در میان باغ ها و عمارت های زیبای این شهر، مدام سعی میکردم که فضای چندصدسال پیش آن محیط را در ذهن مجسم کنم، و همیشه بلافاصله به این می اندیشیدم که زیبایی این عمارتها و باغ ها، تا چه حد مدیون نورپردازی ها، رنگ آمیزی ها، سنگ فرش ها، صندلی ها چیزهایی از این دست است که در قدیم در دسترس نبوده اند. باغ ارم شیراز امروزی را، برای توریست و گردشگر و عکس و دوربین تزئین کرده اند، چون میراثی نادر است، اما ایا همان چند سده پیش هم چنین وضعی داشت. بعید میدانم. حرفم اینجاست که آنکه به دیدن این عمارت مشتاق سنت میشود و خود را مهجور از آن میداند، باید حساب و کتاب کند و بفهمد که آنچه میبیند تصویر تمام نمای سنت نیست، یا حتی انعکاسی از آن، تنها بازآفرینی مدرن آن صحنه است. از این بازآفرینی ها البته که باید لذت برد، از اغتشاش زیستن گریخت و دمی در دلشان آرمید. هیچ اشکالی ندارد که گاه و بیگاه، معجون های رنگارنگ ساخته از روی دست &quot;سنت&quot; را سربکشیم و با مصرف نوستالژی خوش باشیم، اما خطاست اگر آرزو کنیم که ای کاش در زمان سفر میکردیم و فی المثل در روزگار ساختن فلان بنا می زیستیم؛ که زیادی شکم‌سیری است. &quot;سنت&quot; و &quot;نوستالژی&quot; ادویه های زندگی مدرن‌اند، وای از روزی که با خوراک اصلی اشتباه گرفته شوند!</description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 22:32:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای آمریکایی</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-xk3ennczzse7</link>
                <description>قبول کنید کمی خوش شانس بوده ایم که ابرقدرت قلدر جهانمان، امروز آمریکاست.می گویند سرنوشت جنگ جهانی دوم را مداخله ایالات متحده آمریکا تغییر داد. جاه طلبی نازی ها میتوانست برای همیشه مسیر دنیا را تغییر دهد. پس از جنگ هم، باز این لیبرالیسم آمریکایی بود که در برابر شبح کمونیسم ایستاد‌. در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، شاید هیچ کشوری در دنیا نبود که شاهد شکل گیری احزاب کمونیست، مبارزات مسلحانه و گروه های فکری و نظامی و انقلابی وابسته به شوروی نباشد. بدون مقاومت آمریکایی ها، جهان میتوانست به یک شوروی بسیار بزرگ تبدیل شود. گویا آمریکایی ها، در قرن بیستم، سایه استیلای دو خطر بزرگ را از سر جهان دور کرده اند. البته در بحبوحه آن سالها، میلیونها نفر بخصوص در جهان کمتر توسعه یافته، به آمریکا و هژمونی جهانیش با بدبینی می نگریستند. ایالات متحده سمبل سرمایه داری، ثروت، امپریالیسم،حاکمیت پول و سلاح و استثمار و استعمار توده ها و ملت ها بود؛ در عوض، آرمان های اغواکننده کمونیسم چندان هم به مذاق توده های مردم بد نمیامد. لیبرالیسم آمریکایی اما، گویا تنها قدرتی بود که توان ایستادگی سیاسی،اقتصادی، فکری و فرهنگی در برابر آن را داشت و ایستاد‌. یک. می گویند ایالات متحده آمریکا، درسالهای پس از دهه پنجاه، با تمام توان از آغاز توسعه اقتصادی، اصلاحات سیاسی و نهادی و استقرار دولت های مدرنِ دموکراتیک در کشورهای جهان حمایت کرد. طرح مارشال، نهادهای اقتصادی بین المللی و میلیاردها دلار وام و کمک های مالی برای بازسازی، توسعه و اصلاحات، اتحادیه ها،پیمان ها و سازمان های همکاری منطقه ای و جهانی، در سطح وسیعی از سمت آمریکایی ها در دنیا پیگیری و اجرا شد. بسیاری از این حمایت ها صدالبته با انگیزه جلوگیری از نفوذ کمونیسم و برای نجات حکومت های محلی از خطر انقلاب های کمونیستی انجام میشدند. اما نباید همه چیز را ساده دید. نباید سهم &quot;ارزشهای آمریکایی&quot; را در عطش یانکی ها به ترویج و گسترش جهان ایده آل‌شان به تمام کره خاکی نادیده گرفت. اجبار و یا تشویق کشورهای آسیب دیده از جنگ و یا جوامع توسعه نیافته _ولو با نظام هایی سنتی، ناکارآمد، اقتدارگرا و دست نشانده_ برای حرکت به سمت توسعه و دموکراسی، با سرعتی ده ها برابر سده های گذشته، به تشکیل دولت های مدرن، بازشدن فضای سیاسی، توسعه نهادهای اقتصادی، صنعتی شدن، رشد کشاورزی و دسترسی بهتر به غذا و دارو، رفع فساد و تبعیض و به طور کلی بهبود سطح زندگی شهروندان این جوامع منجر شد. از آن سو و به موازات اینها، تقویت نهادهای مدنی،احزاب، رسانه ها و مشارکت های سیاسی در اداره کشورها نیز به تدریج در جهان گسترش یافت.فقط نیم نگاهی به آمارهای رشداقتصادی، سرمایه گذاری، درآمدسرانه، شاخص توسعه انسانی، اشتغال و فرصت های شغلی، سواد، نفوذ اینترنت و تکنولوژی کافیست تا متوجه روند بشدت سریع بهبود سطح زندگی مردمان جهان در دهه های گذشته شویم. اینجا الگوی مشترکی در طولانی مدت پدیدار میشود و آنهم اینست که گویا همه این تحولات، بدون استثنا، نتیجه حرکت به سمت دموکراسی و لیبرالیسم اقتصادی بوده اند‌. چیزی که آمریکا مروج و پشتیبان آن بود. چین، کره، هند، برزیل، آرژانتین، اندونزی، مالزی، سنگاپور، آفریقای جنوبی، مراکش،تونس، کشورهای حاشیه خلیج و شمال آفریقا، اروپای شرقی و آمریکای میانه، در مدت زمانی بسیار کمتر از جهان توسعه یافته غرب، در یکی دودهه گذشته، به همان سطح از درآمد های سرانه رسیده اند. شاید پذیرش این واقعیت دشوار بنماید اما، هیچ کشوری نتوانسته است خارج از همان پارادیم لیبرالیسم غرب، و مشخصا بدون همکاری و همراهی آمریکا به این پیشرفت ها دست یابد. دو. به لطف سازمان ملل و تدابیر بعدی آن، یک نظام سیاسی و حقوقی قدرتمند و منسجم در سطح جهان شکل گرفت. برای اولین بار جهان، توانسته بود سازوکارهای محکمی برای مهار قدرت طلبی و اجماع جهانی دربرابر تهدید های امنیتی تدارک ببیند. بشر، با سابقه چندین هزارساله خود در تشکیل اجتماعات انسانی، تنها و تنها در یکصدسال اخیر موفق به استقرار نظامی حقوقی سیاسی در جهان شده است که مرجع حل اختلافات، جایگزین جنگ و تنشهای نظامی و ضامن حفظ و بقای صلح است. گویا این نظم نوین جهانی هم، بیش از هرچیز دیگری، استقرار و بقای خود را مدیون آمریکا و ارزشهای لیبرال آمریکایی است‌. ممکن است انتقاد کنید که وضع امروز خاورمیانه به هیچ وجه این ادعا را تائید نمیکند. یا ساختار نظام بین الملل (حق وتو،لابی ها و…) هنوز ناعادلانه و زورگویانه است. قبول. اما هدف این نوشته، مقایسه وضعیت فعلی جهان با آرمانشهر مطلوب بشری نیست، بلکه بیشتر نمایاندان یک &quot;روند&quot; است‌ و تلاش برای پاسخ به این سوال که چرا این روند در قرن اخیر، رشدی &quot;نمایی&quot; داشته است. در پاسخ به انتقادهای بالا هم میتوان گفت؛ با همه چالشهای امروزین، باز هم انگار بوی بهبود از اوضاع جهان می آید. فراموش نکنیم، ما هنوز چندان با دوره ای که در آن جاه طلبی ها و ماجراجویی های یک شخص( یا یک حزب، حتی یک ملت) در کمتر از ۶ سال به مرگ پنجاه میلیون نفر و ویران شدن یک قاره انجامید، فاصله نگرفته ایم. ما هنوز آمار دقیقی از میلیونها قربانی تصفیه های استالین، یا میلیونها قربانی قحطی و خشونت انقلاب ائدوئولوژیک چین در دست نداریم‌. اما در همین حد میدانیم که این جنایت ها هیچ دست کمی از آنچه امروز در خاورمیانه میگذرد نداشته اند. حتی امروزه کمتر اطلاعی از جنایت های دسته جمعی و خشونت های فرقه ای و منطقه ای در آفریقا در دست داریم. جنایت های بنیادگرایی اسلامی در خاورمیانه، قطعا دردناکند، اما از نقطه نظر اخلاقی، هیچ دردناکتر از جنایت های سیبری، نازی ها، چینی ها و کامبوجی ها نیستند. درد و رنج انسانهایی که در سده های گذشته به بهانه های گوناگون، قربانی جنگ ها، زورگویی ها، جاه طلبی ها و یا تعصب های افراطی شده اند، هیچ کمتر از درد و رنج مسلمانان امروز این منطقه نبوده است. این قبیل خون ها و خشونت ها همواره بوده اند و حتی بعضا در دهه های گذشته به شکلی سیستماتیک‌ اعمال شده اند‌. جهان در هیچ دوره ای از تاریخ خود، جای امن و باصفایی برای نوع بشر نبوده است. تنها تفاوت دوره فعلی با دوره های قبلی خون و خشونت در این است که، جهانیان هیچگاه به اندازه امروز &quot; آنلاین&quot; نبوده اند‌‌ تا در لحظه برای کوچکترین جنایتی سوگواری کنند و اینقدر از آن متاثر شوند‌. (بماند که خشونت برای نسل های پیشین ما، آنقدرها که برای ما &quot;ددمنشانه&quot;  هست، عجیب و غیرقابل تحمل نبوده. این قبح مرگ و جنایت و ارزشمندی جان انسان ها هم شاید از جنس همان دستاوردهای چندصباح اخیر باشد. بگذریم.)بنابراین نظام حقوقی سیاسی بوجود آمده در سطح جهان، چندان هم ناموفق نبوده است. در دهه های اخیر ، آفریقا، اروپا و آمریکای لاتین و شمالی و آسیای شرقی، امن تر شده اند. موازنه قدرت و نظم بین المللی حاکم، هرچند ناعادلانه و نا متوازن، این نوید را میدهد که شاید دیگر شاهد بروز جنگ ها و ماجراجویی های خانمان سوز دیگر، شاهد قتل عام های سیستماتیک و کشتارهای بی حساب و کتاب در آن نواحی نباشیم. جهان امروز، نسبت به قبل، به جان انسان ها حساس تر شده است. یک لحظه تصورکنید پس از جنگ جهانی دوم آمریکایی ها نقشی در معادلات بین المللی ایفا نمیکردند، به شما قول میدهم نیمه دوم قرن بیستم، بسیار خونین تر و دردناک تر از اینها تمام میشد. آمریکایی ها خود را به جای پلیس جهان جا زدند، پلیس بسیار بدی بودند، قبول، اما بودنشان بسیار بهتر از نبودنشان بود. دنیا، که در آن سالها بیش از نیمی از ملتهایش با هزار سر و سودا از چنگال استعمار و قیمومیت گریخته بودند، انبار باروت بود برای به جان هم افتادن. گویا هنوز هم هست. ایالات متحده آمریکا وزنه تعادلی شد برای آرامش جهان‌ و گویا هنوز هم هست‌. سه. باز می گویند به فاصله چند دهه از دومین جنگ جهانی، مجموعه گسترده ای از نهادها و سازمان های بین المللی در دنیا تاسیس شد. بهداشت، آموزش، توسعه و برابری، آزادی، حقوق اساسی، رفع فساد و رفاه در دستور کار ده ها و صدها سازمان،نهاد و برنامه ملی، فراملی، منطقه ای و جهانی قرار گرفت‌. چنین پدیده هایی در طول تاریخ بی سابقه بودند، با گذشت چندین دهه، امروز همکاری های بین المللی برای بهبود سطح زندگی بشر، امری طبیعی و مرسوم بحساب می آیند، جهان اما تا کمتر از یک سده قبل، آشفته بازاری از فرمانروایی هایی با متضادترین منافع بود.باز می گویند به فاصله چند دهه از دومین جنگ جهانی، مجموعه گسترده ای از نهادها و سازمان های بین المللی در دنیا تاسیس شد. بهداشت، آموزش، توسعه و برابری، آزادی، حقوق اساسی، رفع فساد و رفاه در دستور کار ده ها و صدها سازمان،نهاد و برنامه ملی، فراملی، منطقه ای و جهانی قرار گرفت‌. چنین پدیده هایی در طول تاریخ بی سابقه بودند، با گذشت چندین دهه، امروز همکاری های بین المللی برای بهبود سطح زندگی بشر، امری طبیعی و مرسوم بحساب می آیند، جهان اما تا کمتر از یک سده قبل، آشفته بازاری از فرمانروایی هایی با متضادترین منافع بود.گویا دستاورد این نهادها و همکاری ها هم، برخلاف تصورات رسانه زده ما، بسیار قابل توجه اند. جهان هرگز چنین حجمی از همکاری های فراملی برای کمک به فقر، سوتغذیه، بهداشت و آموزش را در تاریخ خود سراغ ندارد. اساسا تا یکصدسال قبل همکاری جهانی، واژه ای نامانوس و بی معنا بوده است. در چنددهه گذشته اما صدها و هزاران برنامه، نهاد، بنیاد و سازمان از سراسر جهان برای ارتقا استانداردهای زندگی در آفریقا و آسیا بسیج شده اند. قاره سیاه، هنوز با رسیدن به وضع قابل قبول فاصله دارد، اما بدون وجود و گسترش این نهاد های بین المللی امروز قطعا در شرایط بسیار بدتری میبود. بسیاری از اینها، البته وابسته به دولت ها نیستند و خدماتی داوطلبانه اند. اما کیست که بتواند نقش دولت ها در سروسامان دادن به این جنبش های مدنی را نادیده بگیرد. و گویا باز هیچکدام از این سازمانها و نهادها، بدون پشتیبانی سیاسی و مالی ایالات متحده آمریکا شانس بقا، استقرار ، گسترش و حتی تاسیس در سطح بین المللی را نمیداشتند‌. انگار اینجا هم ایالات متحده اصلی ترین موتور محرکه این نظم نوین جهانی بوده است. صحبت اینجاست که حتی ایده این دست چیزها هم، همه منتج از ارزشهایی عمدتا آمریکایی بودند. ‌‌والا روسها، چشم بادامی ها و ناسیونالیست های سراسرجهان سرشان گرمتر از این حرفها بود که درگیر این قبیل قرطی بازی ها بشوند. در نتیجه این آگاهی و احساس مسئولیت جهانی، بسیاری از بیماری ها در جهان ریشه کن شده اند، سطح بهداشت حتی در فقیرترین کشورهای آفریقایی ارتقا یافته است. میلیونها کودک در قاره سیاه از آموزشهای درسی برخوردار شده اند. رشد شهرنشینی میلیونها نفر دیگر را در آفریقا از فقر مطلق غذایی به زندگی بهتری سوق داده است. حقوق بشر، مبارزه با فساد و تبعیض های جنسیتی و نژادی دیگر تنها شعار نیستند و رعایت آنها به همگان تحمیل شده است. زنان، سلطه مردسالارانه حاکم بر جوامع را در هم شکسته اند، برده داری، کار اجباری، بهره کشی، تحقیر کرامت انسانها، منع آزادی ها و تضییع حقوق اقلیت ها به شکلی فراگیر مورد &quot;حمله&quot; قرار گرفته اند و رنگ پوست، نژاد و مذهب و نظایر اینها دیگر همچون گذشته اسباب برتری و یا محرومیت نیستند‌. میتوان با اطمینان گفت بشر از بسیاری از این چالش های بنیادین، دستکم در مقام نظر، عبور کرده است. دموکراسی و اقتصاد بازار، هند، بزرگترین اجتماع انسانی فقر در کره زمین را به طرز قابل ملاحظه ای به سمت استانداردهای بالای زندگی ارتقا داده است. چینی ها به لطف سرمایه و تکنولوژی آمریکایی و با اتکا به بازارها، رقابت و قواعد اقتصاد بازار، یعنی دقیقا همان چیزهایی که آمریکا مروج آن بوده است، به رشدهای قابل ملاحظه اقتصادی رسیده اند.همین دو مورد، یعنی زندگی یک سوم جمعیت جهان. اروپایی ها همانطور که پیشتر هم گفته شد، پس از جنگ، بدون مساعدت آمریکا، هرگز نمیتوانستند بدین سرعت خود را بازیابی کند. نابرابری در توزیع ثروت، هنوز دغدغه بزرگی است، قبول، اما شاید باور این واقعیت هم کمی سخت بنماید ،که جهان هرگز در طول تاریخ به اندازه امروز از لحاظ توزیع ثروت، برابر نبوده است. بله، این درست است که آمریکایی ها سبک زندگی و ارزش هایشان را، شاید به مدد زر و زور و تزویر، به تمام جهان صادر کرده اند، اما گویا این صادرات، چندان هم به ضرر جهان تمام نشده است. چهار. انباشت دانش امروز بشر در پزشکی، روانشناسی، اقتصاد، سیاست ،جامعه شناسی، مهندسی، کیهان، مدیریت، زیست شناسی و حتی دین و الهیات و تاریخ که حکما باید مزیت نسبی شرق باشند، به طرز کاملا مشهودی وابسته به و برآمده از دانشگاه ها، آزمایشگاهها، اندیشکده ها و تجربه های آمریکایی است‌. شاید بتوان تولد و شالوده و اساس این علوم را در مشرق زمین جست، اما در دهه های اخیر، فصلهای سنگین تر و غنی تری به این مقدمات مشخصا در آمریکا افزوده شده است. بعید است همه اینها اتفاقی باشند. بگذارید مثال ملموس تری بزنیم. انباشت دانش امروز بشر در پزشکی، روانشناسی، اقتصاد، سیاست ،جامعه شناسی، مهندسی، کیهان، مدیریت، زیست شناسی و حتی دین و الهیات و تاریخ که حکما باید مزیت نسبی شرق باشند، به طرز کاملا مشهودی وابسته به و برآمده از دانشگاه ها، آزمایشگاهها، اندیشکده ها و تجربه های آمریکایی است‌. شاید بتوان تولد و شالوده و اساس این علوم را در مشرق زمین جست، اما در دهه های اخیر، فصلهای سنگین تر و غنی تری به این مقدمات مشخصا در آمریکا افزوده شده است. بعید است همه اینها اتفاقی باشند. بگذارید مثال ملموس تری بزنیم. انباشت دانش امروز بشر در پزشکی، روانشناسی، اقتصاد، سیاست ،جامعه شناسی، مهندسی، کیهان، مدیریت، زیست شناسی و حتی دین و الهیات و تاریخ که حکما باید مزیت نسبی شرق باشند، به طرز کاملا مشهودی وابسته به و برآمده از دانشگاه ها، آزمایشگاهها، اندیشکده ها و تجربه های آمریکایی است‌. شاید بتوان تولد و شالوده و اساس این علوم را در مشرق زمین جست، اما در دهه های اخیر، فصلهای سنگین تر و غنی تری به این مقدمات مشخصا در آمریکا افزوده شده است. بعید است همه اینها اتفاقی باشند. بگذارید مثال ملموس تری بزنیم. فناوری های الکترونیکی و ارتباطی، در چهل سال گذشته از ابتدایی ترین شکل ها به دنیای دیجیتال امروز منتهی شده است‌. همه این دستاوردها، محصول دنیایی است که آمریکا ساخته است. شاید ادعا شود که این پیشرفت ها میتوانست در هرجای دیگری نیز رخ دهند. یا  مثلا امروز چین و اروپا هم پا به پای آمریکا در این صنعت پیش میروند. نکته اساسی دقیقا همینجاست‌. برتری علمی و تکنولوژیک چیز جدیدی نیست و کم نبوده اند قدرتهایی که در طول تاریخ در عصر خود سرآمد دانش و مهندسی باشند، اما مورد آمریکا انگار از جنس دیگریست. مزیت آمریکایی ها در نرم افزار یا سخت افزارهایی که ساخته اند نیست، آنها سرزمینی ساخته اند که بهشت نوآوری، جاه طلبی، کارآفرینی و ارزش آفرینی، تولید علم ، خلاقیت، ظهور استعدادها و تبدیل پیوسته آرزوها به واقعیتها است. از حق نگذریم، بعید بود استیوجابز، مایکروسافت،فیس بوک و هالیوود در جای دیگری از جهان، آنهم با اراده انقلابی یا چیزهایی از این دست، به ناگهان سبز شوند. محصولاتی که امروز ممکن است در نقاط دیگری از جهان نیز تولید شوند، دستاورد اصلی آمریکا نیستند‌،  محصول اصلی، نظمی است که آمریکا آن را خلق کرده است و خلق این محصولات، محصول آنند. این مهم نیست که آمریکایی ها ماهی های زیادی برای دنیا گرفتند، مهمتر اینست که آنها راه و رسم ماهیگیری را یاد گرفتند و آزادانه یاد دادند. نکته مهمتر اینجاست که تمام این دستاوردهای علمی و فنی، به سرعت در اختیار همه انسان ها قرار گرفته است، بدون آنکه زحمت زیادی برای آن کشیده باشند. گویا اینجا هم آمریکایی ها زحمت کار را کشیده اند. اینهم بماند که این وجه خداگونه انسان را، که در دهه های اخیر متجلی شده و دیگر از تسلط بر طبیعت هم گذشته و به کار خلقت درآمده، هیچ نیرویی انگار در طول تاریخ نتوانسته بود از قوه به فعل درآورد، الا همین لیبرالیسم. وعده اش را البته در میان‌رودان، مردان خدا داده بودند، اما گویا تقدیر آن بوده که هزاران مایل آنسوتر، در میان یانکی ها،و هزاران سال بعدتر یعنی درست در زمانه ای که مردانِ خدا فقط خوب سر میبریدند، سربرآورد.پنج. امروز، جهان آشکارا رنگ و بوی آمریکا را گرفته است‌ و ارزشها، سبک زندگی و مدل نظام سیاسی و اقتصادی آمریکا در تمام جهان حاکم شده است. بالاتر نوشتم که اگر چرخ گردون طور دیگری میچرخید، ممکن بود چنین وضعیتی درباره آلمان ها یا روس ها صادق باشد. و امروز جهان ممکن بود رنگ و بوی ژرمن ها و یا مارکسیست ها را بدهد‌. یا میتوانست به هیچکدام این اوضاع دچار نشود و جهانی چندقطبی با آمیخته ای ناهمگون و نامتجانس از کشورها و ملت های مستقل باشد، حکایت هفتاد و دو ملت(که البته بعید است). درست است که تاریخ را از جلو به عقب نمیخوانند؛ اما خوب، کمی بیندیشید؛ قبول دارید، کمی خوش شانس بوده ایم که ابرقدرت قلدر جهانمان، امروز آمریکاست؟ و ارزشهای حاکم و غالب در جهان، بجای اینکه آموزه های کمونیسم یا نازیسم باشد، فرهنگ لیبرالیسم غربی ،با همه به اصطلاح منجلاب های فساد و بی اخلاقیش، شده است؟هرچقدر که معتقدید تحمیل قدرت،اقتصاد و فرهنگ آمریکا به تمام جهان، &quot;شر&quot; و &quot;ظالمانه&quot; است، حق دارید. صحبت اما اینجاست که اگر بنابود جهان ابرقدرت مسلطی داشته باشد و بالاخره یک طرف آنقدر قدرت بگیرد که ارزش ها و منافعش را به دیگران تحمیل کند(چیزی که غیراز آن تقریبا نامحتمل است)، آمریکایی ها بهترین گزینه بودند. باور کنید در بین، فی المثل روس ها،چینی ها، ژاپنی ها، فرانسوی ها،ژرمن ها، بریتانیایی ها و حتی مسلمانان، دیکتاتوری جهانی آمریکا از همه مصلح تر و اخلاقی تر بوده و هست.!! آن دیگری ها حتی روی کاغذ هم دنیای بهتری برای همه انسان ها ترسیم نمیکنند!شش. حرکت آمریکایی ها به سمت قدرت و عطششان برای تبدیل شدن به کدخدای جهان، شاید در نگاه اول، و حتی از نگاه اخلاقی، مذموم،نکوهیده و خبیث جلوه کند، اما واقعیت های تجربی و نتایج عملی نشان میدهند، این جاه طلبی آمریکایی به همراه خود، در کمتر از نیم قرن، جهان را نیز زیر و رو کرده است. شاید پذیرش این حقیقت، بخصوص برای ذهن آکنده از توهم توطئه ما، دشوار باشد‌. اما جهان، امروز، درسال ۲۰۱۷، در قیاس با مثلا یکصدسال قبل، جای بسیار بهتری برای زندگی کردن است. و این مساله نه اتفاقیست و نه همه جهانیان سهم یکسانی در تحقق آن دارند. صحبت از پاک کردن نقاط تاریک کارنامه آمریکا نیست، حرف درباره پلیدی ها و خباثت های بی حد و حصرشان همیشه بوده و هست، قبول. صحبت فقط اینجاست که نوبت بعدی وقتی خواستید سیاهه جنایت های آمریکایی و پلیدی های لیبرالیسم را برشمارید، نیم نگاهی هم به نیمه پر لیوان بیندازید.جهان یک شکلِ ساده و تاریخ خطی صاف نیست. منصف بودن هم چیز بدی نیست. تا کی دوباره صبح شود. </description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 22:28:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خدمت و خیانت قهرمانان</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-wvfrlt04fsur</link>
                <description>شاید توصیه بدی نیست اگر کمی اندر تفاوت های عزت نفس بدوی و متعصبانه با عزت نفسی مدرن و مسئولانه بیاندیشیم. داریوش شایگان تعبیر جالبی درباره آمریکایی ها دارد؛ که چون تاریخ ندارند، نگاه‌شان دائما به آینده بوده است. ساختن آن. در مورد ما گویا برعکس است. انگار چون زیاد به آینده سرزمینمان خوشبین نیستیم، دائما آرزوهایمان را لابه لای خرابه های بجامانده از گذشته مان جستجو می کنیم. در حسرت آن. ذهن و ضمیر کثیری از ما مملو از نام و تصویر &quot;مردان&quot; بزرگ روزگاران گذشته است، که هرکدامشان را در قامت کسانی میبینیم که آمده بودند تا قهرمان داستان ایران باشند ولی از بد حادثه &quot;نشد&quot; و یا &quot;نگذاشتند&quot;. صدالبته که تاریخ را چیزی جز بازی این قبیل مردان تاریخ‌ساز رقم نمیزند. اما در قصه ترقی و پیشرفت، به نظر میاید زیادی روی &quot;اشخاص&quot; حساب باز کرده ایم. امروزه دیگر با اطمینان قابل توجهی میدانیم که قصه پیشرفت یا پیش‌نرفت هر کشوری، من جمله همین ایران خودمان، پیش از آنکه داستان اشخاص و  &quot;نام ها&quot; باشد، داستان ساختار ها و &quot;نهاد&quot; هاست. کاری از دست تک قهرمانان بر نمیاید. قضیه پیچیده تر از این حرفهاست. فی المثل غیرت امیرِ کبیر دربار ناصری برای سروسامان دادن به اوضاع بی سامان این سرزمین ستودنی است، اما شوخی است اگر تصور کنیم قرار بود ولو با فرض استمرار طولانی مدت صدارتش، از آن سرزمین ملوک الطوایفی و دربار قجری‌اش، صرفا به لطف تدبیر خواجه، پیشرفت و توسعه بیرون بزند. مساله فراتر از کم کردن حقوق یک دوجین شاهزاده و تاسیس یک مدرسه بود. گفته اند وقتی پس از پایان جنگ جهانی اول، محمدعلی فروغی همراه با هیاتی به اصطلاح دیپلماتیک به پاریس رفته بودند تا به نمایندگی از ایران در کنفرانس فاتحان جنگ برای تقسیم غنایم و اراضی شرکت کنند، فروغی پس از شش ماه سرگردانی و تحقیر در پاریس با کنایه می نویسد: ما آمده بودیم تا به نمایندگی از &quot;دولت&quot; ایران از حقوق &quot;ملت&quot; ایران دفاع کنیم، اما مشکل از آنجاست که ایران اصلا نه دولت دارد و نه ملت!  اگر هم هنر میرزاتقی خان فقط در بنانهادن همان چند نهاد و سنت حسنه بود، لابد با همان خط کش و معیار باید امروز بیش از هرکس دیگری قدردان آن سردارِ سپهِ قُلدر باشیم که به رغم روحیه شوخی برندارش، یک تنه و با چماق زور سنگ بنای ایران مدرن را گذاشت و یک دوجین نهاد و سنت و قانون نیک برجا نهاد تا این مملکت کمی تا قسمتی شکل و شمایل یک &quot;کشور&quot; را بخود بگیرد. یعنی بنای همان دولت و ملتی که فروغی آرزوی داشتنشان را داشت! هرچند سختش بود بپذیرد که به زور نمیشود ملتی را مترقی کرد‌. چرخ روزگار چنان چرخید که بیاموزدش تدبیر امور یک کشور با اداره قشون توفیر میکند و واقعیت های روی زمین به مراتب گردن کلفت تر از امرِ همایونی اند. به وقتش فرستادند تا در دوردست ها، در جزیره ای کوچک آب و هوایی عوض کند.  یا مثلا در قضایای آن سالهای نفتی، درست است که در همت مصدق السلطنه و وطن دوستی بینظیرش تردیدی نیست. اما همین عشق به میهنش را که بگذارید کنار بوی توطئه های آمریکایی و انگلیسی، این را هم که در جمهوری اسلامی خیابانی بنامش نشده چاشنی کار کنید، ملت همیشه در صحنه در حماسه سرایی برای آن مرد و آن سالها سنگ تمام میگذارند. خیلی از این رداها اما بیش از اندازه بر قامت آن پیرمرد رنجور گشاده می آیند. این حوالی کسی حال کاویدن تاریخ آن سالها را با نگاهی نقادانه تر و روایت هایی واقع بینانه تر ندارد‌. هنوز کسی درست نفهمیده پیرمرد رنجور در آن واپسین سالهای وزارتش، دنبال چه بود‌. شاید اگر سماجت بیش از اندازه آقای نخست وزیر نبود، هرگز کودتایی که مسیر توسعه سیاسی این کشور را به کلی دگرگون کرد رخ نمیداد‌. این روزها خیلی کسی حاضر نیست بهای پرسیدن از تبعات و پیامدهای اقتصادی و اجتماعی آن &quot;ملی شدن&quot; و آن &quot;کودتا&quot; را بپردازد‌‌. زیرسوال بردن چیزی که جماعت دیوانه وار میپسندند، بستن دستمال بر سر بی درد است. خیلی بعدتر ها بود که اهل فن نوشتند کل تشکیلات صنعت نفت ایران را مدیون یکی دو دهه همت انگلیسی ها بودیم والا آن اوایل، مهندس و مدیر و تکنسین که نداشتیم، اما حتی کارگران ساده ایرانی و اهالی آن حوالی هم حاضر نبودند زیر آفتاب سوزان آبادان پی طلای سیاه بگردند‌ و انگلیسی ها را مسخره میکردند! بریتانیایی ها مجبور شدند از هند نیروی کار بیاورند و خلاصه خشک کردن آن نیزار و بنای شهر و پالایشگاهی روی آن به قیمت جان مهندسان انگلیسی(مالاریا) و کارگران هندی تمام شد! دو دهه بعد که به ثمر نشست، بوی طلای سیاه به مشاممان خوش آمد و هوس نشستن سر سفره آماده به سرمان زد‌. داد زدند که میخواهیم ملی‌اش کنیم تا همه اش مال خودمان باشد. گفته اند سپهبد رزم آرا در مخالفت با طرح ملی شدن نفت گفته بود ما که نمیتوانیم حتی یک کارخانه سیمان اداره کنیم، چطور قرار است از عهده دم و دستگاه عریض و طویل نفت برآییم. بیایید با همین روباه پیر راه بیاییم و سهمی از این سفره برداریم و چاره ای برای هزار و یک درد این سرزمین کنیم. دل دلسوزان اسلام و ایران رنجید که واحسرتا این چه ذلت و خیانتی است‌. گلوله ای نثارش کردند تا مانع ملی شدن صنعت نفت برداشته شود. برداشته شد. اما نفت &quot;ملی&quot; نشد. دو دهه طول کشید تا به لطف تدبیر همان شاهنشاهِ دست‌نشانده کم کم راه و رسم اداره کارخانه سیمان ها را یادبگیریم. بعد نفت واقعا &quot;ملی&quot; شد. اینهم میتواند جالب باشد که خیلی از ضدقهرمانان تاریخمان، مثلا همین پهلوی ها، هرچند شیوه دلبری خوب نمیدانستند و هرگز در زمانه خود محبوب دلهای مردمانشان نشدند، اما دست کم از غالب قهرمانان ملی‌مان بیشتر چرخ پیشرفت این کشور را جلو برده اند. گویا تقدیر آن بوده که محمد مصدق هم، بی کوچکترین تردیدی در نجابت و اصالت و میهن دوستیش، بیشتر در قامت یک قهرمان و یک اسطوره بدرخشد تا یک سیاستمدار و مدیر. مصدق البته، در جرگه نام هایی که در بتکده تاریخ معاصر ایران پرستیده میشوند و بعد در سلاخ خانه اش تکفیر میشوند، تنها نیست. یک دوجین نام دیگر هم میشود پس و پیشش ردیف کرد.البته این حوالی هم گویا، خاکی قهرمان‌خیز و ضدقهرمان پرور دارد و مردمانی اسطوره ساز و اسطوره سوز. بی آنکه دست کم در چند سد سال گذشته بتوان ردی از یک اندیشمند درخور، یا یک تفکر و اندیشه شسته رفته یافت، یکصد و پنجاه سال تاریخ معاصرمان یکسره حکایت قهرمانان و ضدقهرمانان است، حکایت نهضت ها و خیزش ها. یک روز برای مشروطیت، یک روز برای نفت، یک روز برای اسلام و یک روز برای اصلاح. شور و حماسه حرف اول و آخر را میزند. بی آنکه چیزی نهادینه شود. دست آخر هم همه این خیزش ها به تولد یک دوجین قهرمان و ضدقهرمان میانجامد بی آنکه به استقرار نهادهایی قدرتمند یا تغییراتی پایدار در جامعه و نهادینه شدن آن ها منتهی گردد. فقط کلی خاطره و حماسه نوستالژیک از آن روزها میماند، که تا دیروز به درد قصه های دوران پدربزرگی میخوردند و این روزها خوراک سیاست ورزیِ آنلاین در توئیتر و اینستا شده اند!نگارنده البته برای تک تک آن بزرگمردان &quot;احترام&quot; عمیقی قائل است، همانطور که به هیچ روی قصد تبرئه و ستایش آن دسته دیگر را ندارد. قهرمانان ملی هر کشوری، در دل بستری از فرآیندهای تاریخی در قلب و حافظه مردمان آن جامعه متولد میشوند و انعکاس وجدان جمعی آنها هستند. درست از این رو هم شایسته احترامند. اما متوقف شدن در گذشته و در چرخه ای از تمجید ها و تقبیح های احساسی، تقدیس بی چون چرای بخشی از تاریخ و تکفیر بخش دیگری از آن، بی نقد و واکاوی آنها هیچ شایسته احترام نیست‌. تاریخ روایت عشق و نفرت نیست و احترام به نسل های گذشته، نباید مانع نقد آنها و گزارش عریان واقعیت ها، همانطور که رخ داده اند شود‌. ضمن آنکه تقلیل دادن داستان توسعه و پیشرفت این کشور به حضور یا عدم حضور این و آن، اگر نگوییم فرار از زیر بار مسئولیت، لااقل کمی کم لطفی در حق تاریخ و فروکاستن از پیچیدگی های دنیای واقع است.به همین نسبت هم احتمالا انتقاد به گذشته نباید به پمپاژ نفرت و آتش زدن به خرمن سرمایه های اجتماعی و بیمهری در حق تاریخ بینجامد. امثال مهدی بازرگان، محمود طالقانی، علی شریعتی، روح الله خمینی و حتی همین اواخر علی خامنه ای، اکبر هاشمی، میرحسین موسوی و محمد خاتمی هم از این قاعده ها مستثنی نیستند‌. داوری تاریخ ذهنی منصف میخواهد که شجاعت پذیرفتن خشکی حساب و کتاب عقلانی را داشته باشد و در ورطه احساسات نیفتد. و این خود نیز شاید بیش از همه نیازمند تجربه است و دنیادیدگی. چیزی که من و امثال من از آن بی بهره ایم و با هر فضایی که در دنیای بیرونمان خلق میشود گمان میکنیم در پایانه تاریخیم و شاهدان بزنگاهی بزرگ. که چنین نیست. ناظر تاریخ اگر به وضعی بیفتد که برده جو زمانه شود و به فراخور تنگ و گشاد شدن معیشت مردم، تکرار خبر ها  و تغییر حال خوب یا ناخوب جو جامعه، که الحمد الله این روزها به لطف رسانه خیلی تند این رو و آن رو میشود، گرفتار قضاوت های عاطفی شود، عرصه را باخته است و خود را به سیلاب حوادث سپرده است. ایستادن در برابر سیلاب سخت است. علی الخصوص در جوامعی که سیل بند هایی محکم و استقرار یافته از جنس نهادهایی برای کنترل سیلاب ها ندارند. بگذریم که اینجا تن به سیلاب دادن، حتی فضیلت هم شمرده میشود و مردمی بودن و با مردم بودن، مدام بر سر کسانی کوبیده میشود که نخواسته اند فردیت خود را قربانی جماعت کنند. شخصیت های تاریخ، همه باید در بستر زمانه خود سنجیده شوند. این موضوع دو سویه است. همان اندازه که برخی نام ها را، عمدتا به سبب اینکه با معیارهای متعارف فرهنگ ایرانی، انسان هایی &quot;خوب&quot; و &quot;شریف&quot; بودند، بیش از آنچه که بودند و میتوانستند باشند می ستائیم، اشتیاق عجیبی هم به زیر کشیدنشان داریم؛ اینبار هم کم و بیش به همان سیاق و فقط در جهت عکس، بیش از آنچه بودند و میتوانستند باشند، دیو و ددشان می انگاریم. در آفت قهرمان ساختن به قدر کافی گفته اند، خوب است در آفت قهرمان سوختن هم بگویند. سوزاندن شخصیت های تاریخ، که سرمایه های نمادین جامعه اند، چه نفعی میتواند داشته باشد، الا اینکه چندسال و چنددهه بعد، حسرتش را بخوریم، که با وی بد کردند! بزرگی قبلا جایی نوشته بود:&quot;اولین گام [ برای مردمان خاورمیانه، اگر خواهان خروج از وضعیت توسعه نیافتگی تاریخی‌شان هستند] شناسایی حقیقی مسئله و رهایی از توهم و اغتشاش فکری است. به رسمیت شناختن واقعیتِ فرهنگ و تاریخ منطقه و کشورشان، که به هیچ وجه هم  کار آسانی نیست. انسان به دشواری می تواند تلخی ها، نقص ها و واقعیت های خود و یا پیشینه اش را بپذیرد. اما راه دیگری نیست. باید &quot;عزت نفس بدوی&quot; را به &quot;عزت نفسی مدرن&quot; و انعطاف پذیر تبدیل کرد.&quot; به گمانم توصیه بدی نیست اگر کمی اندر تفاوت های عزت نفس بدوی و متعصبانه با عزت نفسی مدرن و مسئولانه بیاندیشیم. گاهی همان تعصب و عزت نفسهای بدوی خود بهترین گواه ضعف اعتماد به نفس هستند‌. این تلرانس های بالا در مواجهه با پیشینه خویش، که از آدم ها یا بت تراشیده میشود و یا بر زمین زده میشوند، از خصوصیات سرزمین های وامانده‌در‌کار‌ِخویش است، همانجاها که شور و حماسه بیش از حسابگری و عقلانیت خریدار دارد. تا کی دوباره صبح شود‌. </description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 22:21:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هارداییخ (یا کجا هستیم؟!)</title>
                <link>https://virgool.io/@haray4/%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AE-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-v2guxsbttbck</link>
                <description>بهترین زمانها و  بدترین زمانها بود. عصر حکمت و دانش بود. عصر دیوانگی و جهالت بود. روزگار ایمان و اعتقاد بود. روزگار بی ایمانی و بی باوری بود. فصل روشنایی و نور بود. فصل تاریکی و سیاهی بود. بهار امید بود. خزان نومیدی بود. ما هرچه میخواستیم درمقابل خود داشتیم. ما هیچ چیز در مقابل خود نداشتیم. همه با هم به سوی بهشت کامرانی روانه بودیم. همه با هم مستقیماً راه معکوس را می پیمودیم- الغرض این دوره به قدری شبیه همه دورة های دیگر تاریخ بود، که بسیاری ها اصرار داشتند که هنگام قیاس آن با دیگر روزگاران، خوب یا بد، زمانه خود را با صفت «ترین» ارزیابی کنند؛ با بهترین ها و یا با بدترین ها، بی آنکه به حد وسطی قائل باشند. چارلز دیکنز- داستان دو شهرگذشته، ولو پر از رنج و مصیبت، گذشته است، و «رنج» هرگز با فراخوانی گذشته های پررنج تر، تخفیف نمی یابد.در بهترین زمان ها هستیم...علیرغم چالش های کوچک و بزرگی که زندگی انسان را، در همسایگی فضازمان فعلی احاطه کرده اند، زندگی بشر در طول هیچ دوره ای از تاریخ بهتر از امروز نبوده است. شیب کیفیت زیست انسانی، به باور من، از همان ابتدا مثبت بوده است، و صرفنظر از نوسانات اجتناب ناپذیری که در طول تاریخ با آن روبرو شده است، برای هزاران سال، با شیبی ملایم و ناملموس، وبرای چند سده اخیر با شیبی تند و تصورناپذیر ارتقا یافته است. نیاز، درد، رنج و مصیبت، ذاتی زیستِ انسانی اند و گمان میکنم همگی بر روی این اصل توافق داریم که کیفیت زندگی بشر، نباید با میزان موفقیت او در پایان دادن به نیازها ،  از میان برداشتن درد و ریشه کن کردن رنج سنجیده شود. معیار، میزان توفیق او در  کم کردن از کثرت مصایب و کاستن از غلظت رنج هاست، در توانایی او (نه فقط با ذهن، که با ساختن فرصت ها و امکان های حقیقی و با از قوه به فعل در آوردن آنها در دنیای واقع ) برای تولید و توزیع لذت و شادی بیشتر است. و با این سنجه، بشر پیروز شده است، و مهم تر از آن، به سان ورزشکاری که هنوز در ابتدای راه قهرمانی است، همچنان فرصت کسب پیروزی های بیشتر دارد.فکر میکنم برخی از تعابیر در جملات فوق توضیح بیشتری می طلبند: کثرت مصائبی که انسان – از آن زمان که طبیعت نهادن این نام بر آن موجود سرگردان را مجاز بشمارد- با آنها روبرو بوده است به وضوح کمتر شده است. زیست انسانی از تقلای بی وقفه و شبانه روزی برای یافتن خوراک و سیرکردن شکم و تضمین بقا در مواجهه با مخاطرات بیشمار، به کیفیتی تماما متفاوت نائل شده است که در آن، قاطبه انسان ها میتوانند تنها بخشی از وقت در دسترس خود را صرف تامین مایحتاج اولیه زندگی خود کنند و، باقی آن را به انتخاب خود، صرف سرگرم شدن با بازیها کنند. حتی همان مایحتاج ضروری (غذا، مسکن، پوشاک، کار ) نیز امروزه به همان مقدار که برای رفع ضروریات حیات بکار می روند، کارکردهای موازی سلامت، تندرستی و سرگرمی دارند. بشر امروز، غذای بهتر، بیشتر و سالمتری می خورد، از سرما و گرما و باد و باران در امان است، در غارها، یا زیر چوب و پای گل زندگی نمی کند، مدت زمان کمتری کار می کند، و با همان مقدار کار،چه بسی  بازدهی بیشتری دارد. از  امکانات بیشتری برای حفظ بهداشت و سلامت خود بهره مند است، بر اغلب بیماری ها غلبه می کند، فرزندان خردسال خود را به دلیل فشار کار، مخاطرات محیط یا فقدان سرپناه و غذا از دست نمی دهد، در همسایگی کوچک محل تولد خود محصور نیست و براحتی میتواند هزاران فرسنگ جابه جا شود. خود مالک ماحصل و دسترنجش خویش است و آنچه اندوخته را به زور بازوی زورمندان به یکباره از دست نمی دهد، در برابر زور بازوی بیشتر بی چاره نیست، حقوقی دارد و میتواند از آنها دفاع کند، امیدی به زیستن و اعتمادی به آینده دارد که میتواند برای آن برنامه بریزد، فرصت هایی برای بهبود زیستن خود و فرزندانش دارد و میتواند برای آنها تلاش کند، و بازی ها و سرگرمی های فراوانی برخوردار است که میتواند وقت فراغت خود را صرف آنها کند. در یک کلام،تا حد زیادی بر گرسنگی، سرما، تاریکی، مسافت، بیماری، مشقت جسمی، جنگ و قحطی و توحش انسانهای دیگر و حتی در مواردی بر قلت و خست منابع و خشم و فوران طبیعت چیره شده است. این فهرست را میتوان تا بی نهایت ادامه داد و مظاهر و دستاوردهای تمدن و زندگی مدرن بشری رابر شمرد، اما به گمانم چنین کاری توضیح واضحات باشد. (هرچند گاهی برای تلنگر به کسانی که غرق در همین واضحات، وضوح آنها را از یاد می برند و منکر می شوند، برشمردن مداومشان بی ثمر نیست!)  بر این باورم که تنها ذهن هایی آشفته می توانند تمام این دستاوردها را ، که از اجداد شکارگر-جستجوگر دیروزی مان، شهروندان پرادعای آیفون به دست و بازو در باشگاه پروارندهِ  امروز را پدید آورده است، انکار کنند یا دست کم گیرند.در بدترین زمانها هستیم...عموما دو نوع واکنش به این مرور کوتاه از تاریخ پیروزمندانه بشر وجود دارد. دسته ای، به گمان نگارنده؛ شوریده سر و آشفته خیال، احتمالا از سر شکم سیری، در دام قیاس های مع الفارغ می افتند، و وقیحانه ادعا می کنند که تفاوتی ایجاد نشده است. هزارسال قبلتر، انسان از فقدان فرزند و همسر خویش در جنگ یا به به زور شمشیر یک راهزن رنج می برده است، و امروز از فقدان او در تصادفات رانندگی! زمانی مرگ در اثر ساده ترین بیماریها در سنین پایین مایه رنج بشری بوده اند، و امروز افسردگی و اضطراب و بیماریهای روانی زمانه مدرن! زمانی غذا کمتر و ساده تر و بی کیفیت تر بوده است، در عوض صفا و صمیمت و مودت جمع شدن تمام خویشان دور یک سفره ساده قوت قلب می بخشیده است؛ زمانی سیر کردن شکم ده ها فرزند و حفظ آنها از گزند بیماریها و مخاطرات سخت بوده، امروز اضطراب تربیت صحیح و ایده آل یک تک فرزند!روزگار ایمان؛ روزگار بی باوریگاه حتی پا فراتر می گذارند و مدعی می شوند که حتی «قدیم» بهتر بوده است. بی خبری و ناآگاهی های سنت، امکان زیستنی آرام و آسوده، ولو در فقر و مضیغه و خرافات، را فراهم می کرده است، و مدرنیته با ربودن ایمان و معنا و برهم زدن نظام ارزشی و معنایی انسان و پمپاژ داده ها و اطلاعات آشفته و بیکران به او، زیستنش را مختل و آسایش و رضایتش را سلب کرده اند. آنان بر این باورند که برآیند لذت و رنج آن بی خبری های توام با مشقت های جسمی بسیار، بر حاصل تفریق رنج های مدرن از لذت های امروزین می چربند. اندیشه هایی که به گمانم بسیار آشفته اند و از اشتباه گرفتن واقعیت سنت،با تصویری امروزین شده و نوستالژیک از آن برمی خیزند.فصل تاریکی و سیاهی ؛ فصل روشنایی و نورقیاس غلظت رنج ها و چگالی دردهای انسانهای دیروزین، با آنچه امروز، احتمالا ناشی از عوارض عبور از چالش های اولیه زیستن و مواجهه با دغدغه هایی مدرن ، درد و رنج نامیده می شود، قیاسی ناثواب است. موانع و محدودیت های زیست آسوده، در قدیم، چنان فراوان و قدرتمند بوده اند، که همچون زنجیرهای زمختی دست و پای او را به جغرافیایی کوچک، تاریخی ایستاده از حرکت و تقدیری تغییرناپذیر از لطمات و صدمات و مصیبت ها گره می زدند و عمر آدمی، بی آنکه امکان هایی دیگر و انتخاب هایی دیگر در اختیارش باشد، به ساییدن آن زنجیرها و مرحم گذاشتن بر زخم های آن می گذشته است. این اوضاع امروزه دگرگون شده است. زنجیرها یک به یک گسسته اند، امکان و انتخاب های بیشتر روز به روز به سان افزونه هایی جدیدتر، زیستنی غنی تر و آزادانه تر را در دسترس قرار داده اند. این آزادی البته عوارضی داشته و دارد. رنج، از میان رفتنی نیست و بشر هرگز از تمرین مهارت همزیستی با آن بی نیاز نخواهد شد (اگر این آرزویی است که منکران پیشرفت و بهبود در سر دارند) اما، و البته امایی مهم، تغییر دادنی است. میتوان، چنان چه توانسته ایم، جنس آن را تغییر داد، از کثرت، و مهم تر، از غلظت و چگالی آن کاست، میتوان تا آنجا که میشود دیوارها و موانع را به عقب هل داد و زمین بازی زندگی را فراخ تر کرد؛ این یعنی امکان های بیشتر، یعنی انتخاب های بیشتر. این یعنی بشر دیگر در برابر هستی، محصور، منفعل، به زنجیرکشیده و محکوم به سرنوشتی کم و بیش از پیش مسلم نیست، بلکه، به فراخی زمین بازی، آزاد است تا خود دستکم بخشی از زیستنی که آرزو می کند را برآورده سازد. این آیا معنایی جز پیشرفت و بهروزی دارد؟آزادی و مسئولیت های برآمده از آن، خود مایه رنج و اسباب اضطراب شده اند و عوارضی پدید آورده اند که گاه، انسان های خسته از این عوارض را، در خاطره های خوش دوران ماقبل آزادی غرق می سازد و به تمنای نوستالژی وامیدارد. پرداختن به این مقوله خود فرصتی مستقل می طلبد، اما نگارنده بر این باور است که، صرفنظر از این نکته که گذار از میدان های ارزشی همواره سخت است و قطب نماهای ذهنی را گیج و پرخطا می کند، رنج ها و عوارض زندگی مدرن هرگز با همتایان دوران سنتی خود قابل مقایسه نیستند. از این نسبی گرایی بیکران باید برحذر بود که تکه پاره شدن در جنگ، عذاب کشیدن از عفونت و گرسنگی، هیزم شکستن برای زمستان، نامه فرستادن برای ارتباط و خانه ساختن از گِل، به همان اندازه سخت و دشوار و رنج آورند که مردن از آلودگی هوا، چاق شدن از چربی، مجبور شدن به مصرف مستمر فلان دارو، یا تعمیر پکیج و سوفاژ و کولر، یا معتاد شدن به اینترنت و زندگی مجازی.نکته دیگر آنکه، برخی از فضیلتها تنها زمانی، به باور نگارنده، براستی فضیلتند که در کنار بدیل های دیگر، برگزیده شده باشند. وفاداری همسری به شوهر خود وقتی حتی یکدیگر را برای یک عمر با هم زیستن انتخاب نکرده اند، اسمش هرچه باشد، رواج فضایل اخلاقی نیست. تبعیت تام و تمام فرزندی از پدر، یا عضوی از طایفه و قبیله، به زور یا به ترس یا به ناآگاهی، حتی اگر به قیمت تباه کردن آمال و آرزوهای شخصی اش باشد، رسمی ستودنی نیست که از میان رفتنش را عارضه زمانه مدرن بنامیم و به سوگش بنشینیم. وقتی تمام بدیل های دیگر، به عمد یا سهو، از کسی سلب می شود، او به ناچار به سیاق تنها بدیل باقی مانده خواهد زیست، بی آنکه انتخابی در کار باشد، و آنجا که انتخابی نباشد، اخلاق معنایی ندارد. در اینجا نیز باید از افتادن در دام نسبی گرایی مفرط پرهیز کنیم، پاره ای مناسبات قدیم، نه با معیار اخلاق فضیلت گرا و نه بارویکردی فایده گرایانه از آن، ستودنی و پذیرفتنی نیستند و باید شکسته شوند، ولو به قیمت به خطر افتادن حاشیه امن و آسایش قربانیان آن مناسبات نادرست!آدمی، حتی اگر هواداران ریاکار سنت امروز بکوشند وجود آن را با مفاهیم مبهمی چون رضایت و آرامش لاپوشانی کنند، از هزاره های پیشین همواره مصیبت ها و فلاکت ها را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده و از آن رنج برده است. اما، تا همین چند سده اخیر، راه گریزی جز پناه بردن به دامن معنابخشیدن به رنج در چنته خود نداشته است. و کوشیده، تا هر طور شده به ضرورت اجتناب ناپذیر مرگ، فقر، فقدان، ترس، رنج و اضطراب، معنایی تسلی بخش دهد و آن را تحمل پذیر سازد. او با نیروهای ذهنی به جنگ واقعیت های عینی رفته است و بدین گونه توانسته بر شکست دائمی خود مرهم گذارد. پایان این عصر تاریکی و سیاهی، با تغییر این راهبرد صورت گرفته است. با طلوع عصری که در آن، بشر به تدریج در کار شکست دادن مرگ و فقر و رنج و فلاکت در آمده است. و امروز، در نقطه ای که در آن ایستاده ایم، نه اینکه پیروز شده باشد، نه، اما سرزمین های وسیعی را از سیطره تاریکی و سیاهی آنها آزاد کرده است.در عصر دیوانگی و جهالت هستیم...دسته دیگری، چنین ادعا می کنند که آنچه از مظاهر پیشرفت انسانی بر شمرده شد تنها محدود به برخی جوامع استعمارگر غربی است که از مکیدن خون ملت های ستمدیده آفریقا و آسیا بدست آمده و آن خون مکیده شدگان بخت برگشته، همچنان در همان احوال انسان های نخستین روزگار می گذرانند و از مرحله نیازهای ضروری پا فراتر نگذاشته اند. مغلطه ای بزرگ که پاسخی ساده دارد، اما افسوس که نشان دادن تن نحیف و استخوانی یک کودک سیاه پوست آفریقایی با موزیکی غمین از یک پیانیست مشهور غربی و کمی هنر فیلم سازی بهمراه یک متن احساسی و حماسی، برای به حاشیه بردن آن پاسخ ساده، ولو نه چندان شیرین و دلچسب، کافی است: شیب بهبود کیفیت زیست بشری رو به بالا بوده است و رو به بالاتر هم خواهد بود، اما این پیشرفت گام به گام و ذره به ذره، معجزه کردن نمیداند و بسیار صبور است. این پیشرفت از دل شکافتن کلمه به کلمه دانش و ارتقا مهره به مهره فناوری های موجود بدست آمده، بدست همه آنهایی که در عین جسارت و جاه طلبی و سودجویی و پشتکار شان، آنقدر فروتن بوده اند که هستی و زیستی جهان پیرامون خود را آنچنان که هست بپذیرند و فروتنانه در کار توصیف جهان و ایجاد تغییر و بهبود های به چشم نیامدنی، اما مستمر در آن شوند. درست برخلاف همه آن بچه شرهای ته کلاس تاریخ، که علیرغم ادعاهای بلندشان برای تغییر تاریخ و دگرگون کردن جهان، جز جنگ ها و مرگ ها و خشونت ها، جز ذهن های شسته و فکرهای یخ زده و قلب های سنگ شده، دستاورد دیگری برای بشریت نداشته اند. وعده معجزه های یکباره داده اند، چه بسیار که در میدان ذهن های رنجیده و از صبر لبریز شده، جایی برای خود یافته اند و آنها را برای زیر و روکردن جهان و یک شبه مملوکردن آن از آسایش و عدالت امیدوار ساخته اند، اما هرگز، مگر در همان ذهن ها، توفیق چندانی نیافته اند و حتی چه بسیار که بر ضخامت لایه رنج بشر افزوده اند.در عصر حکمت و دانش هستیم...کیفیت زیست بشری امروز از هر دوره دیگری در طول تاریخ بهتر است، و این تماما مدیون علم، دانش و فناوری است؛ که چرخ گاری بشریت را آرام آرام با عصیان فروتنانه شان در برابر خدا، طبیعت و فلسفه های آشفته انسانی، به پیش رانده اند. در پاسخ به پرسش آنها که فقر و محرومیت میلیونها انسان ساکن فعلی زمین را، در حالیکه کسان دیگری در نیویورک، لندن و شانگهای در رفاه و آسایش ثروتشان را مضاعف می کنند، باید گفت که دانش و فناوری بر خلاف رقبای پرادعایش، معجزه کردن نمیدانند و راهی که برای توسعه و بهبود پیشنهاد می کنند راهکاری ساده، ولی سخت و زمانبر، اما برگشت ناپذیر است و از رهگذر توانمندشدن تک به تک انسان ها برای ساختن زندگی ایده آلشان می گذرد. از رهگذر توانمندسازی تدریجی شهروندان و مشارکت آنها برای استقرار نهادهای قدرتمند اقتصادی و سیاسی که بتوانند پتشیبان توسعه باشند. به لطف همین توسعه بی نظیر بشر، در نیم قرن پس از جنگ جهانی دوم، میلیاردها نفر از ساکنان زمین از فقر و فلاکت مطلق رهایی یافته اند. چین و هند، با بیش از یک سوم جمعیت جهان، روزگاری بزرگترین اجتماعات انسانی فقر بر روی زمین بوده اند اما امروزه هر دو به سرعت در حال فاصله گرفتن از آن هستند و چه بسی از آن گریخته اند. میلیاردها دلار در سالهای گذشته صرف ریشه کردن فقر و بیماریها و توسعه نهادهای اجتماعی در آفریقا شده اند و با اینکه ممکن است راه درازی در پیش باشد اما چندان هم ناموفق نبوده اند. رفته رفته، تعداد کشورهایی که از مدار توسعه نیافتگی خارج می شوند، توان تولید ثروت و توزیع عادلانه آن را بهبود می بخشند و به مرور بخش بیشتری از جمعیت خود را از چنگال فقر و فلاکت بیرون می کشند در حال بیشتر شدن است. جهان امروز به لطف استقرار نهادهای قدرتمند بین المللی، بیش از هر زمان دیگری نسبت به سرنوشت نوع انسان مسئولانه تر رفتار می کند، از جنگ های خانمان سوز جلوگیری می کند، در مواجهه با چالش های بین المللی، همکاری های بین المللی شکل می دهد. جهانیان امروز مرزهای خودساخته و کوچک اطراف خود را در هم شکسته اند و در تمام جهان با یکدیگر در ارتباطند و نسبت به سرنوشت انسانهای دیگر در هر گوشه ای از جهان، حساسیت نشان می دهند.خزان ناامیدی؛ بهار امیدمسلما تمامی این دستاوردها با چالش هایی روبروست، مسلما میتوان برای هرکدام از این دستاوردها، معایب و ضعف هایی را برشمرد یا نشان داد که چگونه هرکدام از آنها با چالش های دیگری تهدید می شوند. میتوان به هرکدام از آنها نمره داد و حتی در مواردی آنها را مردود کرد؛اما نمیتوان تمامی آنها را شکست خورده و بی ثمر تصور کرد. همه ما، حتی منتقدان جدی دستاوردهای جهان مدرن نیز از مواهب آن بهره می برند. برساختن تصویری فانتزی و نوستالژیک از جهان سنت، با سمبل کردن چند شات دلچسب و رنگارنگ از یک فیلم بلند تاریک و بی رنگ، و آراستن آن برای اثبات آنکه «قدیم، بهتر بود» فریبی بزرگ است. طبیعتا، هیچکس در جهان، از جمله نگارنده این سطور، مدعی نیست که آنچه امروز شاهد آن هستیم وضعیت مطلوب و ایده آل انسانی است؛ اما، و البته امایی مهم، میتوان با اطمینان مدعی بود که روند طی شده همواره به سمت بهبود بوده است، و این رشد مسحورکننده، بیش از آنکه مرثیه های نوستالژیک بطلبد، مایه مباهات و افتخار است. بی تردید بشر، چنانچه برای چالش های پیشین خود چاره جسته است، چالش های پیش روی خود را نیز به مرور حل خواهد کرد. آنچه واضح است و نباید در گرد و غبار برخواسته از چالشها و معضلات اجتناب ناپذیر دور و برمان گم شود، حتی اصل مثبت بودن شیب کیفیت زیست بشری در طول تاریخ نیست، چرا که بنا به قاعده زندگی قاعدتا هم باید چنین باشد، بلکه این واقعیت است که این شیب به ویژه در چند سده گذشته، صعودی خارج از تصور و حتی تخیل نوع بشر داشته است و این به هیچ عنوان تصادفی یا طبیعی نیست، بلکه تماما محصول جسارت و اراده خداگونه انسانی است. چیزی که انکار آن دشوار و تائید آن، موئد این واقعیت خواهد بود که گویا ما امروز، در بهترین زمان ها هستیم.همه با هم؛ به سوی بهشت کامرانی یا در مسیر معکوسچنانچه چارلز دیکنز نیز، چندصدسال پیش، در طعنه به راویان پرسروصدای زمانه خود نوشته، گویا این حقیقتی جاوادنه است که مردمان هر روزگاری، تمایل دارند تا دوران خود را با تفضیلی ترین تعابیر، با  «ترین ها» توصیف کنند. بهترین یا بدترین. این کمابیش در باره زمانه ما نیز صادق است. بهترین زمانها یا بدترین زمانها؟من، با اینکه در سراسر این متن کوشیده ام تا دلایلی در رد تمنای نوستالژیک سنت و دفاع از دستاوردهای زندگی و زمانه مدرن بیاورم، اما با این تعابیر تفضیلی همراه نیستم. و نمیخواهم روزگار کنونی را، بهترینِ زمان ها توصیف کنم، که چنین توصیفی، به گمانم، اعتباری زیاده به زندگی و جهان پیرامون بخشیدن است، حال آنکه واجد آن نیست.همه ما، میهمانان ناخوانده یک ماجراجویی عجیبیم که زندگی خوانده میشود. مسافران کوتاهی که در میانه راه سوار و اندکی بعد نیز پیاده می شوند. این ماجراجویی بسیار کوتاه، و شاید هم بسیار طولانی، آنچنان از احساسات غریب، وگاهی غلیظ، مملو است و بعضا چنان با رنج یا تماشای رنج توام می شود که لاجرم به این اندیشه ی اجتناب ناپذیر مینجامد که تمام آن شادی ها و لذت ها حتی به یک لحظه از این رنج نمی ارزند. با اینهمه، ما، بی آنکه هیچکدام از چشیدن طعم این رنج ها معاف باشیم، اغلب این ماجراجویی را، تا آنجا بتوانیم ادامه میدهیم و غالبا تا به زور پیاده مان نکرده اند، برای پیاده نشدن تقلا هم می کنیم، اما این میل عجیب به چسبیدن و جدا نشدن از زندگی، به باور من، دلیلی کافی نیست تا آن را چنین تفسیر کنیم که ما زندگی را بی نهایت دوست می داریم!من نمیتوانم مدعی باشم روزگاری که در آن نفس می کشیم، بهترین دوران تاریخ است، این، چنانچه پیشترگفتم، ادعایی بزرگ است که واقعیت آشکار و صریحی چون « رنج» را نادیده می گیرد. اما در عین حال، نمی توانم عینک عقلانیت را کناربگذارم، در گیر احساسات اینجایی و این زمانی شوم و حقیقتی را به نظرم چون روز روشن است انکار کنم؛ که چرخ تاریخ، گرچه پرفراز و نشیب، اما رو به جلو چرخیده است و امروز، کیفیت زیست بشری، دستکم تا آنجا که به زبان عقل قابل تعریف و سنجش و قیاس باشد، یعنی با معیارهایی عینی، از هر دوره دیگری در گذشته بهتر و بالاتر است. دو نکته را نباید از یاد برد: نخست اینکه آن « نشیب ها» مهم اند، و نباید باعث بهم ریختن سامانه های ذهنی و قضاوت های کجدار شوند؛ میتوان تصور کرد کسی که در بحبوحه سالهای جنگ دوم جهانی در اتریش دست به قلم می گیرد تا به این پرسش پاسخ دهد هرگز آن روزگاران را قله منحنی زیست بشری به حساب نیاورد و حتی ابایی نداشته باشد که ادعا کند بشر امروز به پست ترین سطح ممکن خود تنزل کرده است، اما، با کمی کم کردن زوم دوربینمان به تاریخ، میبینیم که حتی آن جنگ جهانی، با تمام قصاوت ها و خسارت هایش، تنها نشیبی موقت در دامنه صعودی منحنی تاریخ سده های اخیر بوده است. و دوم اینکه، عینیت معیارها نیز اهمیت دارند، یک نفر ممکن است، به فراخور ملاحظات و احوالات شخصی خود، نهایت کیفیت و کمال زندگی را در انزوا در کلبه ای میان جنگل و شکار آهو و صید ماهی از رودخانه با دست بداند، بر او خرده ای نیست، اما دیگر دلیلی برای بحث و گفتگو باقی نمی ماند، چون به تعداد انسانهای روی زمین و طول تاریخ ممکن است احوالات و سلایق شخصی متفاوتی وجود داشته باشد، گفتگوی جمعی پیرامون کیفیت زیست بشر، اگر بخواهد سرو شکلی بگیرد و ثمری داشته باشد، باید بر کیفیت های سنجه پذیر و همگانی استوار باشد و دست کم تا به حدی، جای پای محکمی در مبانی نظری داشته باشد. والا که هرکس ممکن است از روزی و سالی و تاریخی، خاطره ای خوب در ذهن داشته باشد و آن را برترین بداند!هرچند تعمیم آنچه تاکنون رخ داده به آینده هم میتواند اشتباهی فاحش باشد. هیچ دلیلی ندارد به بشر و فرآیند کنترل ناپذیر دخالت او در تمام پدیده های طبیعی اعتماد کنیم و تصور کنیم همه با هم به سمت بهشت کامرانی در حرکتیم. پیش بینی آینده پیش روی بشر کاری بس دشوار است و حتی قدرت تخیل آدمی نیز میتواند از سرعت تحولات جا بماند. همان اندازه که محتمل است پیشرفت اقتصاد، علم و فناوری با سرعتی بیشتر زندگی انسانی را متحول کنند، این نیز دور از انتظار نیست که همه باهم به سمت تباهی، یا به تعبیر جناب دیکنز، درست در جهت معکوس در حرکت باشیم. به ویژه اینکه نشانه هایی هراس آور در حال پدیدار شدن اند.از نگرانی های موجود در خصوص تغییرات اقلیمی اگر بگذریم، فناوری های انسانی به تدریج در حال گشودن راه هایی برای افزایش طول عمر، جایگزین ساختن نواقص طبیعی بدن و حتی تغییر و بهبود عملکرد جسم و ذهن انسان هستند. این تغییرات از این رو هراس آورند که برای نخستین موضوع تغییر را به خود ناظر باز می گردانند. تا کنون هر چه از تغییر مراد می شده است، دائر بر تغییر در زیست پیرامونی انسان بوده است، اما حالا سخن از تغییر خود تغییردهنده در میان است. وقتی حتی گمانه زنی درباره خطوط اصلی آینده هم دشوار و از این رو بیهوده است، تنها باید به این نکته توجه داشت این تغییرات ممکن است به نقطه ای برسند که آنچه باقی می ماند دیگر شباهتی به انسان با مشخصات زیستی و اجتماعی که امروز سراغ داریم، یعنی همان انسانی که تاریخ را از ابتدا تاکنون رقم زده، ساده تر، یعنی خود ما، نداشته باشد. طبعا، خوشبینی به آینده جهانی که بازیگران آن هیچ شباهتی با بازیگران فعلی آن ندارند، کار آسانی نیست.زمانه ما انسانهای امروزی، از پنجره غنای زندگی، به گمانم قله تاریخ باشد، اما بهترینِ زمان ها نیست، چراکه چنین قیاسی به زعم من پر ایراد و کم ثمر است. آنچه مهم است، «رنج» است.که همپای زندگی جاودانه است. ما شاید در قله منحنی صعودی تاریخ باشیم، اما این منحنی ناتمام است و مسیری با انتهایی نامعلوم پیش رویش دارد. از دیگر سو،گذشته، ولو پر از رنج و مصیبت، گذشته است، و «رنج» هرگز با فراخوانی گذشته های پررنج تر، تخفیف نمی یابد. بخشی از آن رنج، همزاد ما انسان هاست، و فارغ از اینکه در چه زمان و زمانه ای زاده باشیم، تا نفس می کشیم و زنده هستیم از آن گریزی نخواهیم داشت. بخش دیگری از آن هم که بیشتر رام دست بشر بوده است و در طول تاریخ از شدت و حدت آن کاسته شده است- حداقل به باور نگارنده- خاصیتی فراموشکار دارد؛ و فراوان تر بودن آن در گذشته، برای امروزیان امری نامرتبط است. رنج های امروزین بشر، ولو کم چگال تر و رقیق تر از دیروزیان، همچنان تنها حقیقت مسلم هستی اند. و رسالت انسان، فراتر از هر چیز دیگری، کاستن از آنهاست، برای خود، و اگر مقدور بود برای دیگران. این رسالت را، نمیتوان به بهانه بودن در قله تاریخ، دست کم گرفت یا کم اهمییت جلوه داد. آفت بهترین خواندن عصر حاضر، فراموش کردن صورت مساله اصلی و ماموریت توقف ناپذیر ما برای تقلیل و تخفیف آن است.هارداییخ؟!در نقطه ای بخصوص از تاریخ؟ در نقطه عطف آن؟ در بهترینِ زمان ها؟ یا در بدترین آنها؟به گمان من، هیچکدام. ما موجوداتی حقیر و پرادعا هستیم، گمشده در پهنه ای بیکران از فضاوزمان، که به تعبیر چارلز دیکنز، همچون تمام همتایانمان، ممکن است وسوسه شویم تا روزگار خود را با تفضیلی ترین تعابیر ارزیابی کنیم. شاید این مهم انگاشتن خودمان و سهم مان از این بیکرانگی، از خصلت های روانی ما انسانهاست، برگرفته از میل مان به جاودانگی، به نپذیرفتن اینکه ما هیچ چیز خاصی نبودیم و نیستیم. و تنها برای مدتی کوتاه، در بازه ای به کوتاهی یک نقطه، میهمان محور تاریخ بودیم. بازه ای که ممکن است برای آنان که درونش می زیستند، پرهیاهو باشد، اما در دل آن سیاهی و سکوت مطلق گمشده است.</description>
                <category>رضا سوره</category>
                <author>رضا سوره</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 21:51:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>