<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسنعلی كيوان پژوه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hasanalik</link>
        <description>رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:19:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3174671/avatar/cVrXwI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسنعلی كيوان پژوه</title>
            <link>https://virgool.io/@hasanalik</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چشم اندازی از لی‌لی‌پوت (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanalik/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%DB%8C-%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%AA-%DB%B1-lxf1rgbjjlgr</link>
                <description>هشتاد و هشت تماسی که از مادرم داشتم باعث شد نارنجک دستی‌ای که با هزار سلام و صلوات و آموزه‌های نه اینکه بی‌نتیجه، بلکه بی‌فایده پروفسور دِفِ کوئِق ساخته بودم را زمین بگذارم و به قول زرنگ الکی‌ها تیز برگردم. چطور می‌شود یک استاد مهندسی مواد مهم‌ترین دانشگاه صنعتی لی‌لی‌پوت-شهر لبریز از قانون‌مندی که نه، بهتر است بگویم بهشت قانون‌گذاران- به طور اتفاقی تصمیم می‌گیرد مشت مشت از مخلوط‌های کلرات و سایر مواد اشتعال‌پذیر آزمایشگاه دانشکده را با هزار ترفند و طراری بیرون بیاورد و دست چهارتا نوجوان بی‌کله تشنه آتش‌ چهارشنبه‌سوری بدهد؟ به دلار یک هفته پیش که حساب می‌کنم، در ازای مبلغی حدود پنج هزار خیار. الان چه روزی و هر دلار چند خیار است؟ بر پایه چیزی که از زیر لبی روزنامه خواندن آقا بزرگ دستگیرم شد؛ بیست اسفندماه صدمین سال از آغاز تقویم مهری است، و دلار هم به عبارتی نزدیک به نهصد خیار.- چرا واحد پول لی‌لی‌پوت خیار است؟دختربچه چهار پنج ساله‌ای بود که جلوی ویترین قصابی این سوال را از پدرش پرسید و ‌وقتی از آن مرد به نظر چهل ساله جوابی نگرفت، برای همیشه ساکت شد. همیشه که، منظور همان دو یا سه دقیقه‌ای است که هنوز آن‌جا بودند و من ناخواسته سکوت ناشی از قهر بچگانه‌اش را می‌شنیدم. شاید به قول بی‌بی من تازگی‌ها بدبین شده‌ام و شاید هم بهانه‌گیر؛ ولی قبل‌ترها خاطرم هست دختربچه‌های لی‌لی‌پوت به جای گوشت، غصه عروسک می‌خوردند.بگذریم. همین‌طور که دختر و پدر دویدند و دور شدند؛ به عادت همیشگی نوع بشر در ناچیز شمردن رنج دیگری، بیخیال ویترین قصابی شدم و از طرفی‌ هم چون نمی‌خواستم هم مسیر آن دختر و پدر شوم، خلاف جهت دویدم.چه؛ دویدن مسلک هزارساله مردم لی‌لی‌پوت است. اینجا کسی به وقت رفتن، قدم نمی‌زند. همه می‌دوند. قدیم‌تر که شور و شر و کنجکاوی کودکی داشتم و طلوع تا غروب لای کتاب‌های آقا بزرگ می‌لولیدم، خطی از دفتری دیدم و در نظرم جالب شد و گمان می‌کنم همین بود: «مورخ سال‌های پیش از تقویم مهری؛ به سبب تازیانه وارده از بخل و حسادت سربازهای مهاجم به ساکنین لی‌لی‌پوت و شکنجه‌ای که به جوانان و ظلمتی که به مسیرها و وقفه‌ای که در آبادانی آن مرتع به همگان‌شان تحمیل کردند، عوام و به خصوص نسل تر و تازه‌شان، رفته رفته و به جهت کم نیاوردن در ماراتن روزمرگی برای تأمین مایحتاج، ترک آرامش و خو به دوندگی نمودند. چنان که سال‌های سال‌ است بد عادتند.»افسوس که تاریخ هنوز سیلی پدر به صورت دلبندش است.ادامه دارد.</description>
                <category>حسنعلی كيوان پژوه</category>
                <author>حسنعلی كيوان پژوه</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 03:38:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از تئاتر بدم میاد! (پارت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanalik/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-sw7umklklcha</link>
                <description>از نیمه شب گذشته. تا این ساعت بیدار ماندن در این چاردیواری که دیوارهایش بوی تعفن انزوا می دهند غیر عادی است. قرص ها مثل دفعات قبل عمل نکرده اند. عجیب است که هنوز به خواب خوش مستی فرو نرفته ام. عجیب است که می توانم قلم را روی کاغذ بگردانم و این اراجیف را بنویسم. بگذارید تا کمی از اینجا بگویم.اینجا به هنگام صبح آدم از سردی دلنشین هوا بیدار می شود، پتو را روی خودش می کشد، و دوباره با لذت بیشتری می خوابد. ظهرها بوی قیمه و قرمه سبزی و ماکارونی به راه است و هرکسی دیگری را برای صرف ناهار به پای میز غذاخوری می کشاند. عصرها تا دلت بخواهد همبازی شطرنج و تخته نرد پیدا می شود و هرکس به طریقی سرگرم است. شب ها لقمه نانی به عنوان شام می خوریم و پای قصه های مادربزرگ ها خوابمان می برد.  اما هرچه که هست، اینجا بوی خانه نمی دهد.من چهار سال و شش ماه و بیست و یک روز است که در تیمارستان بستری ام. رسما می توان دیوانه ام خواند. اما اینجا هیچکس غیر از من دیوانه نیست. می توان جاهل و سبک سر نامیدشان، اما به خدای احد و واحدی که همه ما قبولش داریم و صبح تا شب به عظمت و سخاوتش قسم می خوریم، اینجا هیچکس به جز من دیوانه نیست.از استاد اسدی شروع می کنم. هوشنگ نامی به شهرت اسدی، حدودا هفتاد ساله و به گفته خودش تحصیل کرده رشته فلسفه از دانشگاهی در ایتالیا، با ما در این قفس محبوس است. در سخنوری شهره عام و خاص است و به شهادت حرف هایش، از نظر سواد بالاتر از همه. دکتری فلسفه اش را در سی سالگی گرفته و بعد از آن به وطن برگشته، تا چند سال پیش هم در دانشگاه تهران به تدریس مشغول بوده.طرفدار پر و پا قرص سمفونی های بتهوون است و ملاصدرا را به عنوان خداوند حکمت و فلسفه می پرستد. از همه سحرخیز تر، خوشتیپ تر، خوشبو تر و خوش مشرب تر است. با پیر و جوان گرم می گیرد و به هنگام معاشرت از پیر و جوان پرهیز نمی کند. نقل است که در جوانی معشوقه ای ایرانی-ایتالیایی داشته، که آخر سر بی وفا از آب در آمده و به همسری دیگری در می آید و دست هوشنگ جوان را در پوست گردو می گذارد. از آنجا به بعد است که به قول خودش نگاه چپ به هیچ دختری نکرده و اگر هم با کسی هم بستر شده، از روی اجبار بوده و غیر از آن دختر مذکور که ثریا نام داشته، مهر هیچ زنی را به دل خود راه نداده است.ادامه دارد.</description>
                <category>حسنعلی كيوان پژوه</category>
                <author>حسنعلی كيوان پژوه</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 01:23:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از تئاتر بدم میاد! (پارت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanalik/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-rk8enfmkynmr</link>
                <description>یکی دو ساله که به عنوان معلم حق التدریس تو یه مدرسه خصوصی بالای شهر به بچه دبیرستانی ها ادبیات درس میدم. یه جورایی ادامه دهنده راهی شدم که پدرم قبل از اینکه تز پیدا کردن گنج به سرش بزنه می پیمود؛ معلمی. شغل مورد علاقه دوران کودکیم نبود اما خب مگه همه به همون شغلی مشغول میشن که از کودکی آرزوش رو داشتن؟ من که این طور فکر نمی کنم. نمیخوام فاز روشن فکرهای امروزی رو بر دارم و بالای منبر نطق کنم که: وا مصیبتا! توی این مملکت هیچکس به آرزوی بچگیش نمی رسه.الحق و الانصاف خیلی ها تو این مملکت به خیلی از آرزوهاشون می رسن. مثلا جواد؛ همکلاسی دوران راهنمایی بنده که همیشه آرزو داشت توی باغشون استخر داشته باشن تا مجبور نشه تابستون ها منت بقیه رو بکشه برای مقداری شنا در آب های غیر بهداشتی استخرهای زمین های زراعی. اگرچه آخر سر پدرش با صد تا قرض و قوله یک استخر دَه در دَه با عمق پنج متر، انتهای یک باغ بی در و پیکر اطراف یزد درست کرد. آقا جواد هم از خدا خواسته یک تابستان کامل از صبح علی الطلوع تا غروب آفتاب توی آب شیرجه زد تا بالاخره دست پر پینه حضرت حق که از شدت روی هم چیدن سنگ آرزوهای جوانان بخت برگشته دهات های شوره زار این مرز و بوم آکنده از جای زخم شده بود، یقه اش را گرفت و به یُمن حرکتی برق آسا و تکنیک مآبانه، در عمق آب های جلبک بسته استخر مذکور، خفه اش کرد. ربُّنا اکبر.احتمالا اگر دوباره پاراگراف قبل رو بخونید متوجه میشید که متنش از دستور زبانی که معمولا استفاده می کنم تبعیت نمی کنه و اون هم از تاثیرات قرص و داروهایی است که قبل از خواب به حلقومم می ریزند. یعنی می ریزم! البته اینکه دستی هم بر آتش ادبیات دارم و به تدریس آن در دبیرستان پسران خوش ذوق تهرانی مشغولم، بی تاثیر نیست. نمونه دیگر این لحن از بیان، در داستان کوتاهی به نام حلزون! (شاید در آینده اسم دیگری رویش بگذارم) مشهود است که اگر مقدور بود در آینده برایتان تعریف می کنم.باری؛ چه می گفتم؟ مهم نیست. مگر زندگی چقدر ارزش دارد که بخواهیم به ادامه دادن حرف های ناقص مانده قبل بپردازیم؟ به قول پروفسور مُرم (که از نویسندگان جفا دیده این روزگار و مبدع نظریه نظم نوین ادبی است و بعد ها بیشتر درباره شخصیت و افکارش خواهم گفت):دهان انسان درگیر مدرنیته باید به پرهیز از ادامه دادن گفته های پیشین و زدن حرف های جدید عادت کند.قرص آرامم کرده. تا حدودی به حرف هایی که میزنم تسلط پیدا کرده ام. و اما حرف های قبلم را که خواندم متوجه شدم نیاز به روشنگری و رفع ابهامات دارد. ابتدای امر عرض کردم که از در مطب دکتر خارج شدم، سپس حرفم دوتا شد و گفتم که سینما بوده ام. هر اشتباهی بوده، در ناخودآگاهم رخ داده. شاید هم ضمیر ناخودآگاهم سالن سینما را به مثابه یک مطب دکتر که جای درمان جسم و حتی روح است، می شناسد. به دنبال استفاده از تشبیه و تشخیص و استعاره و این نوع امراض ادبی که بروز آن ها از یک معلم ادبیات بعید نیست بوده ام؟ شاید این طور بوده باشد.اما مسئله اصلی من چیست؟ مسئله اصلی من دروغ است. دروغی که روزها و شب ها به مغز و ذهن خودم تحمیل می کنم. دچار بحران هویتی شده ام؟ شاید. هرچه که هست مشخص نیست چرا روزها به خودم دروغ می گویم و شب ها پشیمان می شوم. به راستی من معلم ادبیاتم؟ آخر مگر با یک «باری» نوشتن ابتدای چند پاراگراف می توان خود را به جای معلم ادبیات جا زد؟ از این هم که بگذریم، دروغم درباره پدرم را چه کنم؟ آیا پدر من جاهل مردی بوده که به هوس گنج و این خزعبلات خانواده اش را رها کند و سر به بیابان بگذارد؟ لعنت بر من که هویت پدر که سایه بالای سر هر خانواده است را به قهقرای خفت و خواری کشیدم.ادامه دارد.</description>
                <category>حسنعلی كيوان پژوه</category>
                <author>حسنعلی كيوان پژوه</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 00:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از تئاتر بدم میاد! (پارت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanalik/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-dfm9daasyzbc</link>
                <description>چرا باید برگردم توی مطب؟ خب شاید یه چیزی جا گذاشتم. هرچی فکر می کنم یادم نمیاد. اما حتما یه دلیلی داشته که می خواستم برگردم. برگردم یا برنگردم؟ دو به شک بودم که یهو گوشیم زنگ خورد. شمارش توی گوشیم به اسم «متصدی سینما» ذخیره شده بود. چرا باید من شماره متصدی سینما رو تو گوشیم داشته باشم؟جواب دادم. منشی دکتر بود. «سلام. خانم طاهری، لطفا کد ملیتون رو برام بفرستید تا نسخه تون رو صادر کنم. ممنون، خدانگهدار.» حتی اجازه نداد یه کلمه حرف بزنم. خانم طاهری؟! چرا منشی دکتر باید من رو به فامیلی مادرم صدا بزنه؟ سریع زنگ زدم به مادرم. «الو! تو بیخود کردی بدون اجازه من با دکترم تماس گرفتی! مگه من بچه ام؟ چرا این کار رو کردی؟!»به خودم اومدم و دیدم اصلا جواب نداده. اون قدر عصبانی بودم که قبل از اینکه جواب بده شروع کرده بودم به حرف زدن. منتظر موندم تا بوق بخوره. «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.» مگه میشه؟ چطور امکان داره؟ همین چند دقیقه پیش باهاش حرف زدم! به همین سرعت گوشیش خاموش شده؟ پس چرا به من نگفت که گوشیش شارژ نداره؟ شاید خودش خاموش کرده که من بهش زنگ نزنم. نه بابا! مگه میشه یه مادر گوشی رو روی بچه اش خاموش کنه؟فکرهای بدتری به سراغم اومد. نکنه اتفاقی براش افتاده؟ وای خدا. چیکار میتونم بکنم؟ بهتره زنگ بزنم به بابام. اما خب، کدوم بابا؟ بابایی که پنج سال پیش با یه نقشه کاغذی احمقانه خونوادش رو ول کرده و سر به بیابون گذاشته تا دنبال گنج بگرده؟ یاد حرف پدربزرگم افتادم که وقتی بهش خبر دادن پسرت رفته دنبال گنج، برگشت گفت: «گنج واقعی رو ول کرده رفته دنبال گنج تقلبی.»هیچ وقت فرصت نشد ازش بپرسم منظورش از گنج واقعی چی بوده. احتمالا منظورش این بوده که گنج واقعی خونواده آدمه! اما این حرف از یه پیرمرد الکلی بعیده. هنوز نمیدونم. شاید بعد از اینکه از شر تصحیح کردن ورقه های امتحانی دانش آموزهام خلاص شدم، ازش بپرسم.ادامه دارد.</description>
                <category>حسنعلی كيوان پژوه</category>
                <author>حسنعلی كيوان پژوه</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 18:53:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از تئاتر بدم میاد! (پارت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanalik/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-xqfo4c3ehzje</link>
                <description>«دکتر لطفاً دوز قرص‌ها رو بالاتر ببر.» این رو گفتم و از مطب خارج شدم، حتی منتظر نموندم دکتر جوابم رو بده. با اینکه غیر از رودررو حرف‌زدن هیچ راه ارتباطی دیگه ای باهاش نداشتم، ولی یه حسی ته دلم می‌گفت خودش شمارم رو از منشی می گیره و نسخه داروهام رو برام می فرسته. از مطب که اومدم بیرون، سریع زنگ زدم به مادرم و بهش گفتم کارم تموم شده و دارم بر می‌گردم خونه. بهش گفته بودم رفتم کتابخونه که درس بخونم. اگه می‌فهمید حالم اون قدر بده که کارم به دکتر کشیده خیلی غصه می‌خورد.اولین بارم نبود که به مادرم دروغ می‌گفتم. دروغ ترفند همیشگی من در برابر مشکلاته. من هیچ‌وقت اهل درس و کتاب نبودم. یادم نمیاد حتی یک ساعت تو زندگیم کتاب خونده باشم، چه برسه به اینکه برم کتابخونه. دروغ پر و بال زیادی به من میده. فقط تو دنیای دروغه که می تونم ساعت‌ها پشت میز کتابخونه بشینم و مطالعه کنم. فقط تو دنیای دروغه که من الان کل نمایشنامه‌های شکسپیر رو تموم کردم و منتظر نشستم تا پستچی بسته کتاب‌های جلال که چند روز پیش سفارش دادم رو برام بیاره.باری؛ از سالن سینما بیرون اومده بودم و چندقدمی توی کوچه برداشتم که متوجه شدم موبایلم نیست. استرس نگرفتم. با خودم گفتم حتماً زیر صندلی افتاده دیگه! چیزی نیست که! برمی گردی و برش می‌داری! اما آخه مگه بدون بلیط میذارن بری داخل؟ بابا بهشون توضیح میدم! «آقا! من سانس قبل رو بلیط داشتم و توی سالن بودم، الان که اومدم بیرون متوجه شدم گوشیم توی جیبم نیست. احتمالاً افتاده زیر صندلی. میشه برم داخل و توی سالن رو یه نگاهی بندازم؟»اگه پرسید کدوم صندلی نشسته بودی چی؟ هرچی فکر می‌کردم یادم نمیومد روی کدوم صندلی نشسته بودم. اصلاً مگه نشسته بودم؟ مگه آدم‌ها وقتی میرن سینما میشینن و فیلم میبینن؟ مگه میشه یه اثر هنری به اون عظمت و در اون ابعاد به نمایش گذاشته بشه و آدم‌ها با خیال راحت روی صندلی بشینن و عین خیالشون نباشه؟ مگه وقتی تو یه گالری یا موزه یه اثر هنری رو به نمایش میذارن، مردم ایستاده تماشا نمی کنن؟از اینها گذشته، مگه یه موبایل چقدر می ارزه که من به خاطرش به پای متصدی سینما بیوفتم که اجازه بده برم داخل و گوشیم رو پیدا کنم؟ تازه اگه بهم تهمت بزنه که چون بلیط نداری میخوای به این بهونه بری داخل و مفتی فیلم ببینی چی؟ «خنده داره! آقا مگه یه بلیط سینما چقدر می ارزه که من به خاطرش بخوام دروغ بگم؟! من فقط میخوام برم داخل و... برم داخل و...» برم داخل؟ برم داخل که چی بشه؟ادامه دارد.</description>
                <category>حسنعلی كيوان پژوه</category>
                <author>حسنعلی كيوان پژوه</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 17:48:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلزون مرا به باد داد (پارت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanalik/%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-rggxv2rjoswj</link>
                <description>در محله ما دیگر پیرمردی به اسم اجاق علی زندگی نمی‌کرد. هجرت کرده بود. جلوی چشمان خودم توی قبرش گذاشتند. در تشییع‌جنازه‌اش فقط من بودم و رجب و پدربزرگ و سه چهار نفر غریبه که از روی دلسوزی و برای اینکه مجلس مرحوم خالی نماند آمده بودند. در غریبی محض به خاک سپرده شد. آدم آن‌قدر غریب و تنها و بی کس نوبر بود.در راه برگشت از گورستان که باید پیاده مسیری نسبتاً طولانی را در یک جاده خاکی پر از چاله طی می‌کردیم، رجب که هیچ‌وقت عضلات فکش از حرف‌زدن خسته نمی‌شدند، بهترین زمان را برای وراجی دریافته بود. یک‌بند حرف می‌زد. اما خوبی وراجی‌اش این بود که صحبت‌هایی می‌کرد که من روزها به دنبالشان بودم. تا فیها خالدون مرحوم اجاق علی را گفت.«این بنده خدا اصل و نسبی که نداشت. معلوم نبود از کدام جهنم‌دره‌ای آورده بودنش برای کار. مطرب بود و ولگرد...»گفت و گفت و گفت. آن وقت بود که من تازه فهمیدم قضیه از چه قرار بوده است.بنده خدا اجاق علی جوانکی بوده از نعمت شنوایی بی‌بهره. به نقل از رجب، ظاهراً بچه‌سال که بوده به خواست خدا از کوهی بلند پایین می‌افتد و بخش حلزونی گوشش را از دست می‌دهد. معلوم نیست از کجا و با چه اصل و نسبی، به همراه یک سری مطرب دوره‌گرد به شهر ما می‌آید برای اجرای نمایش. رفیق‌رفقایش بعد از اولین کارشان رفته بودند، اما او مانده بوده و سال‌های زیادی همین‌جا سکونت داشته و مطربی می‌کرده. سیاه‌بازی و تعزیه و از این‌دست جنگولک بازی‌ها انجام می‌داده است. توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها معرکه می‌گرفته و اهالی محله‌های مختلف را دور خودش جمع می‌کرده و به اجرا مشغول می‌شده.بچه‌ها عاشق سیاه‌بازی‌هایش، و بزرگ‌ترهایشان شیفته تعزیه‌هایی که بازی می‌کرده بوده‌اند. اما بنده خدا بدشانسی‌اش این بوده که شمرخوان بوده و به دلیل اینکه نقشش را خوب بازی می‌کرده، اکثریت‌قریب‌به‌اتفاق مردمی که قبول نمی‌کردند اینها فقط نمایش است و واقعی نیست، نفرتی را که همیشه از شمر لعین داشته‌اند، نثار اجاق علی پیشانی سیاه می‌کرده‌اند. با این حال باز هم او کارش را رها نکرده و همچنان شمری پر شور و شر را به نمایش می‌گذاشته.تا اینکه در یکی از اجراهای تعزیه در محله ما، اجاق علی و گروهشان تصمیم می‌گیرند ابداعاتی جدید وارد نمایششان کنند و به جنبه واقعیت‌گرایانه کارشان بیفزایند و در صحنه سر بریدن امام، از رنگ چغندر قرمز برای طبیعی جلوه‌دادن صحنه استفاده کنند. چشمتان روز بد نبیند که مادربزرگ ما که از قضا غشی بوده و قلبش یک‌درمیان ضربان می‌زده هم به تماشای آن مجلس نشسته بوده.«اگر شمر در صحرای کربلا سر امام را بریده بوده، اجاق علی در آن مجلس تا امام را تیکه‌پاره نمی‌کرد و هر تیکه‌اش را سه مرتبه با خنجر ریز ریز نمی‌کرد، ول کن نبود. مردم را به هم ریخت. بچه‌ها از جمله پدر خود جنابعالی، زمین خدا را از پیشابشان نجس کردند. هرچه هم ملت دادوبیداد می‌کردند، فایده نداشت. می‌دانی چرا؟ چون گوش آقا حلزون نداشت. آن قدر ادامه داد تا اتفاقی که نباید می‌افتاد افتاد... بعله.»رجب که اینها را گفت، پدربزرگ حالش دگرگون شد. سعی داشت پنهان کند، اما مشخص بود که دارد گریه می‌کند. گریه‌ای بی‌صدا. بی‌صداتر از دنیای اجاق علی مرحوم. بی‌صداتر از نفرت خانوادگی‌مان از او. بی‌صداتر از سکوت پدرم بعد از به میان آمدن اسم مادرش. بی‌صداتر از شبی که به خانه نیامد. و بی‌صداتر از وقتی که من صدای پای قاتل اجاق علی را در کوچه شنیدم.پایان.</description>
                <category>حسنعلی كيوان پژوه</category>
                <author>حسنعلی كيوان پژوه</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2024 16:22:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلزون مرا به باد داد (پارت پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanalik/%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-rkaah04oawtc</link>
                <description>قهوه برای یک آدم با مشکلات قلبی، سم است. می‌خورد، ضربان قلبش بالا می‌رود و پس می‌افتد. چیز ساده‌ای نیست. بد است. عذاب می‌دهد. شاید نکشد، ولی قوی‌تر هم نمی‌کند. کشتن آن سوسک با سیخ داغ آغشته به تریاک برای من، دقیقاً مثل یک گالون قهوه برای یک آدم فشارخونی بود.بوی تریاک را در کوچه غلتانده بود و رجب، همسایه و دوست قدیمی پدربزرگ که خانه‌شان روبه‌روی خانه پدربزرگ بود را آن وقت شب به هوس انداخته بود. از شانس بد من آقا رجب آن شب جنس تمام کرده بود و کجا بهتر از خانه روبه‌رویی برای روانداختن و گرفتن کمی تریاک؟پدربزرگ داخل آمد و کمی از ذخیره تریاک‌هایش را برداشت و برد. از پنجره نگاهشان می‌کردم. مثل بچه‌ها که اسباب‌بازی‌هایشان را به یکدیگر می‌دهند برای بازی، مواد رد و بدل می‌کردند. پیش خودم گفتم چند دقیقه دیگر کارشان تمام می‌شود، پدربزرگ بر می‌گردد داخل و بالاخره من به هدفم می‌رسم. غافل از اینکه همیشه همه چیز بر وفق مراد پیش نمی‌رود.چشم از در بر نمی‌داشتم. تمام حرکت‌های پدربزرگ و رجب را زیر نظر داشتم. اما خب آدمی زاد است دیگر. یک‌لحظه حواسم پرت شد و وقتی سر جایش آمد، دیدم کسی دم در نیست. ای دل غافل! کجا رفتند؟ دویدم دم در. از حیاط خانه اجاق علی سروصداهایی می‌آمد. تا آمدم بروم داخل، دیدم پدربزرگ و رجب زیر بغل اجاق علی را گرفته‌اند و بیرون می‌آیند.برق از سرم پریده بود. صورتش پر از خون بود. از لب تا بناگوشش پاره شده بود. لاله گوشش را انگار با انبردست کنده بودند. گوشه‌ای از موهایش سوخته بود. همه چیز آن قدر وحشتناک بود که هنوز متعجبم بچه‌ای به سن‌وسال من، چطور آن صحنه را دید و پس نیفتاد.مادرم همیشه می‌گفت انسان باید مثل درخت، ریشه در خاک داشته باشد. آن وقت دیگر مهم نیست که چقدر باد و طوفان بیاید، آدم خیالش راحت است که ریشه‌اش نمی‌گذارد از جا کنده شود. در آن لحظه من درخت بودم. شاید ریشه هم داشتم، اما دیگر شاخ و برگی برایم نمانده بود. کارم از کنجکاوی گذشته بود. باورم نمی‌شد. مگر می‌شود؟ رسماً اجاق علی را کشته بودند.ادامه دارد.</description>
                <category>حسنعلی كيوان پژوه</category>
                <author>حسنعلی كيوان پژوه</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 17:53:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلزون مرا به باد داد (پارت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanalik/%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-4-otuiksgcbreu</link>
                <description>از سخت‌ترین موقعیت‌های زندگی یک پسربچه در سن رشد، می‌توان زمانی را نام برد که در خانه پدربزرگش سوسک می‌بیند. غرور بچگانه‌اش اجازه نمی‌دهد که از بزرگ‌ترش بخواهد آن را بُکُشَد، ترس کودکانه‌اش هم دست‌وپایش را برای کشتن سوسک می‌بندد. بد مصیبتی است. این مسئله آن قدر بُغرَنج می‌شود که کودک را مجبور می‌کند سیخِ داغِ بساطِ شیره‌کشیِ پدربزرگ را روی سوسک بگذارد و جلز و ولز آن را با لذتی ناشی از ارضای حس غرورش تماشا کند. کاش دستم می‌شکست و این کار را نمی‌کردم.پدربزرگ ما از مستراح آمد. از آن جایی که انسان وقتی ریشش سفید می‌شود اعتقادش به استفاده از حوله کمتر می‌شود، همین‌طور که توی اتاق دنبال کلاه پشمی‌اش می‌گشت، دستان خیسش را تکان می‌داد و تمام اتاق و به طبع صورت من را از آب معطر و مقدس آن‌ها بهره‌مند می‌ساخت. همه‌جا را خیس کرد و در آخر کلاهش را پیدا کرد و سر کرد. سه‌گوش اتاق دراز کشید و پتویش که بلانسبت از شدت کثافت ایجاد شده در اثر ماه‌ها شسته نشدن، بوی عبارتی که پدرم همیشه با آن از اجاق علی یاد می‌کرد را می‌داد، رویش کشید. «پسر جان نور را از اتاق بگیر که دارم از بی‌خوابی می‌میرم.» از عمد این کار را می‌کرد. می‌دانست اگر بیدار بماند من سؤال‌پیچش می‌کنم. من هم نمی‌توانستم این فرصت را از دست بدهم. اگر می‌خوابید عملاً آن شب را سوخت داده بودم و باید دست‌خالی به خانه بر می‌گشتم و شب‌ها با یک‌عالمه سؤال بی‌جواب توی مغزم دست‌وپنجه نرم می‌کردم. زرنگی‌ام گل کرد و رفتم بست پای بساط کتاب‌هایش که وسط اتاق پخش‌وپلا بودند نشستم. «اگر اشکالی ندارد نور بماند. یکی از این کتاب‌ها چشمم را گرفته، می‌خواهم بدانم تویش چه نوشته.» پیرمردی که جانش برای کتاب در می‌رود این جمله را از نوه‌اش بشنود و بگیرد بخوابد؟ ممکن نیست. چشمانش برقی زد و مانند ذوق یک زن صیغه‌ای برای شوهری که قصد دارد عقد را دائمی کند از جا پرید. «کدام کتاب چشمت را گرفته پسر جان؟» من را می‌گویی برای لحظه‌ای خوشحال شدم که عملیات بیدار نگه‌داشتن پیرمردِ در آستانه خواب با موفقیت همراه شده بود. اما خب حالا باید کتابی را انتخاب می‌کردم که پدربزرگ را سر ذوق نگه دارد و حداقل برای چنددقیقه‌ای او را سرگرم توضیح‌دادن کند. دوراهی سختی بود. نکند کتابی را انتخاب کنم که پدربزرگ آن را دوست نداشته باشد و از من ناامید شود و بگیرد بخوابد؟ نکند کتاب موردعلاقه‌اش را انتخاب کنم و مجبور شوم تا خود صبح حرف‌هایش درباره آن کتاب را گوش دهم؟ نکند...به‌سختی و با کمی من‌من کردن، بالاخره دستم را روی یکی‌شان گذاشتم. منتظر بودم که ببینم واکنش پدربزرگ چیست که ناگهان صدای در آمد. تق و تق و تق. وای! پدربزرگ الان می‌رود و تمام نقشه‌هایم خراب می‌شود. چرا پدرم اینها با اجاق علی مشکل دارند؟ چرا خاله‌هایم پشت سر اجاق علی بدگویی می‌کنند؟ مگر این بی نوا چه کرده که این قدر تقاص پس می‌دهد؟ تمام این سؤالاتم از جلوی چشمم می‌گذشتند. باید راهی پیدا می‌کردم. اما تا به خودم آمدم دیدم پدربزرگ رفته. رفته که در را باز کند.ادامه دارد.</description>
                <category>حسنعلی كيوان پژوه</category>
                <author>حسنعلی كيوان پژوه</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 14:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلزون مرا به باد داد (پارت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanalik/%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-3-umnbop09eelq</link>
                <description>آن شب، شب متفاوتی در زندگی من به شمار می‌آمد. تا آن زمان سابقه نداشت پدرم به جز آخرین روز ماه که برای خرید جنس به اصفهان می‌رفت، حتی یک شب را در خانه خودمان نباشد. پدرم بقال بود و بقال جماعت هر شب خانه خودش می‌خوابد. خبری از شیفت شب و مأموریت‌های چندروزه دور از خانواده و اینها نیست. از طرف دیگر در دیدگاه پدر من، بچه‌ای که شب‌ها خانه خودشان نمی‌خوابید، فردا یا دزد می‌شد یا معتاد. من هنوز هم بر این باورم که پدربزرگم وقتی بچه بوده خانه خودشان نمی‌خوابیده، اما پدرم چرا.خلاصه اینکه من همین یک شب را فرصت داشتم که از نبود پدرم استفاده کنم، به خانه پدربزرگ بروم و همه سؤالاتم را سیر تا پیاز از او بپرسم. با هزار بدبختی مادرم را متقاعد کردم که دلم چنان برای پدربزرگ تنگ شده که اگر امشب را پیش او نخوابم از غصه دق می‌کنم. مادرم هیچ موقع قبول نمی‌کرد، چون من از بچگی عادت داشتم شب‌ها نمی‌خوابیدم. چهار سال ابتدایی زندگی‌ام، شب‌ها توی خواب خودم را خیس می‌کردم و چهار سال بعدی را هم از ترس اینکه مبادا باز خودم را خیس کنم خوابم نمی‌برد. علاوه بر اینکه زندگی حقیرانه و نفرت‌انگیزی بود، مادرم نیز اعتقاد داشت چون شب‌ها خوابم نمی‌برد، اگر جای دیگری بخوابم صاحب‌خانه را اذیت می‌کنم و به همین خاطر هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد شب جایی بمانم.با هر بدبختی‌ای بود از خانه بیرون زدم. خانه پدربزرگ یک کوچه پایین‌تر از خانه ما، دقیقاً کنار خانه اجاق علی بود و آن دو سال‌های سال بود که همسایه دیواربه‌دیوار یکدیگر بودند. به‌سختی بر ترس بچگانه‌ام از تاریکی غلبه کردم و یک‌نفس تا خانه پدربزرگ دویدم. محو دویدن بودم و به‌غیراز فرار و نجات‌دادن خودم از دست هیولاهای خیالی‌ای که به خیالم از در خانه خودمان تعقیبم می‌کردند، به چیز دیگری فکر نمی‌کردم. سریع خودم را داخل خانه پدربزرگ که همیشه خدا درش باز بود انداختم و در را پشت سرم بستم.دیگر از دست هیولاهای توی کوچه راحت شده بودم و می‌توانستم با خیال راحت مسیر درِ حیاط تا داخل خانه پدربزرگ را آرام و بی‌نگرانی قدم بزنم. درست مثل یک آهویی که خرامان در جنگلی امن و بی‌شکارچی، این‌ور و آن‌ور می‌رود و از زندگی‌اش لذت می‌برد. نفس عمیقی کشیدم. حرکت کردم بروم که ناگهان از توی کوچه صدایی شنیدم. صدای درِ حیاطِ خانه اجاق علی بود. این وقت شب؟ خانه اجاق علی؟ امکان ندارد.آرام در را باز کردم و از لای در به کوچه نگاهی انداختم. از همان نگاه‌هایی که اجاق علی وقتی می‌خواست توپمان را پس بدهد می‌کرد. کسی نبود. با احتیاط بیرون آمدم که با دقت بیشتری کوچه را ببینم. این‌ور و آن‌ور را نگاه کردم و دیدم یک نفر که در ظلمات شب به‌مانند شبحی ترسناک می‌ماند، دارد به سمت خیابان می‌دود. آن‌قدر سریع که به‌هیچ‌وجه نمی‌شد چهره‌اش را تشخیص داد. نگاهی به در خانه اجاق علی کردم و دیدم بسته است. اما خانه بغلی درش نیمه‌باز بود. پیش خودم گفتم احتمالاً صدای درِ همان خانه بوده و من اشتباه شنیدم. این شبح هم از همان‌جا بیرون آمده و دارد از دست زن بد اخلاق و نق نقویش فرار می کند. در عالم همین فکر و خیالات بودم که از ترس همان هیولاهای کذایی‌ای که در تاریکی شب ول کن آدم نیستند، ناگهان به خودم آمدم و دیدم کوچه خالی است. دوباره داخل دویدم و در را پشت سرم بستم.ادامه دارد.</description>
                <category>حسنعلی كيوان پژوه</category>
                <author>حسنعلی كيوان پژوه</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 13:02:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلزون مرا به باد داد (پارت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanalik/%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-2-pfoxty5utvh0</link>
                <description>از بچگی فکر می‌کردم تریاک باعث می‌شود که چشم‌های انسان برای دقایقی کور شود، چون پدربزرگم با یک کوچولو تریاک حل شده در چایی نبات، چشمش را روی تمام دردهای جهان می‌بست. توی خانواده ما با تنها کسی که می‌شد چند کلمه بدون دعوا حرف زد، همین پدربزرگم بود. از بقیه تا سؤال می‌پرسیدی، ده تا ریچار بارت می‌کردند. اما پدربزرگِ نشئه از مصرف شیره، اهلی‌ترین آدمی بود که می‌شد برای صحبت‌های طولانی حول مسائل مختلف جهان هستی پیدا کرد. از فلسفه و دین گرفته، تا موضوع پیش‌پاافتاده‌ای مثل اجاق علی.مادربزرگ‌هایم بیست سالی بود که فوت شده بودند. بهتر است بگویم زن‌های پدربزرگم. پدرم گاهی به شوخی می‌گفت: «مرد مؤمن! حداقل هم‌زمان نمی‌گرفتی که اگر یکی‌شان مرد، آن یکی زنده باشد تا بتواند زندگی‌ات را بچرخاند.» و بعد قاه‌قاه می‌خندید. وسط خنده‌هایش یادش می‌افتاد که یکی از همان زن‌ها، مادر خودش بوده و آن جا بود که خنده‌هایش ناگهان تمام می‌شد و مثل بچه‌ای که هنوز زبان باز نکرده، ساکت گوشه‌ای می‌نشست.ولی خب هرچه می‌گفت دروغ نمی‌گفت. پدربزرگ بعد از فوت زن‌هایش، زندگی‌اش را کنار گذاشته بود و گوشه خانه می‌نشست. تریاک می‌کشید و کتاب می‌خواند. خودش را زودتر از موعد از معلمی بازنشسته کرده بود تا روزها بخوابد و شب‌ها زیر نور آباژور کتاب بخواند. این عادت شب‌بیداری‌اش را برای من هم به ارث گذاشته بود. منتها با این تفاوت که من چون مجبور بودم صبح‌ها به مدرسه بروم، علاوه بر شب‌ها، روزها هم بیدار می‌ماندم. عوضش توی مدرسه جبران می‌کردم و تا می‌توانستم به‌خاطر سر کلاس خوابیدن از هم‌کیشان آموزگارش کتک می‌خوردم. هر چقدر پدرم من را نزد، معلم‌ها زدند.القصه؛ پدربزرگ خیلی کتاب می‌خواند. می‌خواند و می‌خواند و می‌خواند. از هومر و سیمونیدس گرفته، تا کامبانلیس یونانی، همه را می‌شناخت. برعکس پدرم که فقط به ادبیات محلی خصوصاً حرف‌زدن کج‌ومعوج دوستان عیاش و دروغگو و دغل‌بازش ارادت داشت، پدربزرگ، شیفته یونان بود. برای هنر یونان باستان جان می‌داد. ادبیات کلاسیک یونانی را می‌پرستید. آن‌قدر برای این جنوبی نشینان شبه‌جزیره بالکان ارزش قائل بود که اگر بحثش پیش می‌آمد حتماً حق را در به‌آتش‌کشیدن تخت جمشید به اسکندر مقدونی می‌داد!بگذریم. هم‌چین آدم فرهیخته و باسواد و با کمی اغماض وطن‌پرست و از حق نگذریم معتادی را من یازده شب در اتاق خانه‌اش گیر آورده بودم و باید درباره اجاق علی، پیرمرد پرحاشیه شهر که هیچ‌کدام از اهالی محل چشم دیدنش را نداشتند، سؤال می‌پرسیدم.ادامه دارد.</description>
                <category>حسنعلی كيوان پژوه</category>
                <author>حسنعلی كيوان پژوه</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 18:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلزون مرا به باد داد (پارت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-1-pt0se5f0bmrj</link>
                <description>در محله ما پیرمردی زندگی می‌کرد که اهالی محل او را «اُج علی» صدا می‌زدند. دیگر آن‌هایی که از روی نسبت‌های خویشاوندی و تعارفات و امثال اینها در معذوریت قرار داشتند، نهایتاً اسم کاملش را می‌گفتند: «اجاق علی». از توصیفات ظاهری‌اش بگذریم که ایشان هم تحفه‌ای بودند مانند بقیه، ریش‌وپشم و پیشانی چروک و قس‌علی‌هذا. اما شهرتش بین ساکنان آن ده بیست خانه رُمبِش آباد، شهر ما، او را از سایرین متمایز می‌کرد. همین بس که پدر خود بنده هر موقع می‌خواست درباره‌اش صحبت کند این‌گونه از او نام می‌بُرد: «آن پیرِ سگِ کوچه‌پایینی!»، و خاله‌هایم در جمع‌های پنج‌نفره که در غیاب شوهرانشان تشکیل می‌دادند: «مرتیکه چشم‌دریده کثافتِ اَه خواهر ولم کن تا بگم، پفیوز!».علی‌رغم همه این حرف‌ها، من بشخصه به جز اینکه یک‌بار در کوچه سلامش کردم و جواب نداد، زیاد مشکلی با این آدم نداشتم. سرش به کار خودش بود. چشم‌دریده هم نبود. از کنار زن‌ها که رد می‌شد، چشم‌هایش فقط خط سفید کنار آسفالت خیابان را دید می‌زدند. از همه اینها مهم‌تر اینکه کاری به توپ‌های فوتبالی که توی خانه‌اش می‌افتاد نداشت و این برای ما بچه‌ها که صبح تا شب توی کوچه مارادونای درونمان را به منصه ظهور می‌رساندیم، بهترین اتفاق بود. هر بار که توپمان را توی خانه‌اش می‌انداختیم، پیرمرد فقط در را نصفه باز می‌کرد، توپ را از لای در بیرون می‌انداخت و در را می‌بست.هیچ موقع هم عصبانی نمی‌شد. یک‌بار هم نشد که از در بیرون بیاید و سر ما داد بکشد. تنها رفتاری که ما پای عصبانیتش می‌گذاشتیم محکم بستن در بود. هر بار طوری در را با ضرب می‌بست که دیوار چند خانه این‌ور و آن‌ور هم می‌لرزیدند. غیر از این دیگر هیچ‌وقت به یاد ندارم حتی کوچک‌ترین غری سر ما زده باشد. البته یکی از بچه‌ها می‌گفت یک‌بار که رفته بوده توپ را بگیرد، پیرمرد در را کمی از نیمه بیشتر باز کرد و درحالی‌که یکی از دستانش را به نشانه درد روی سرش گذاشته بود، توپ را بیرون انداخت. این نهایت واکنشش نسبت به اتفاقی است که همه ما به‌اتفاق بر این باور بودیم که حتماً توپ به سرش خورده. اما مگر می‌شود که توپ چند بچه تخم سگ که توی کوچه بازی می‌کنند، ناگهان از روی دیوار خانه‌ات به داخل بیاید و مستقیم بخورد توی ملاجت، و تو یک کلمه فحش هم به آن‌ها ندهی؟!عجیب بود. بچه‌ها از اینکه هر بار با خیال راحت توپشان را توی خانه یکی از همسایه‌ها می‌اندازند و بعد هم طرف بدون ذره‌ای دعوا و درگیری توپ را پس می‌دهد راضی و خوشحال بودند، اما من مطمئن بودم که این یارو یک جای کارش می‌لنگد.ادامه دارد.</description>
                <category>حسنعلی كيوان پژوه</category>
                <author>حسنعلی كيوان پژوه</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 15:24:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>