<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیازمندان خانه درختی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hasanzadehmohammadparsa</link>
        <description>نویسندگی کار سختیه، ولی زندگی کردن سخت‌تره.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:53:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2874930/avatar/6QElPj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیازمندان خانه درختی</title>
            <link>https://virgool.io/@hasanzadehmohammadparsa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زیستن در پله‌ی سوم نردبام</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanzadehmohammadparsa/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%86%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%85-kd8cddal2m2f</link>
                <description>زیستن در پله‌ی سوم نردبام.در زندگی همه‌مان اتفاق افتاده. گاهی از یک نردبام پایین می‌رویم اما نمی‌دانیم کجا. شاید در جزیره‌ای فرود بیاییم. شاید در قعر اقیانوس به خاک سپرده شویم. اما می‌دانی بعضی وقت‌ها زندگی آنطور که می‌خواهی پیش نمی‌رود. ساعت به موقع زنگ نمی‌زند، به موقع بیدار نمی‌شوی، به موقع سر کار نمی‌روی و در نهایت به موقع نمی‌میری. وقتی از نردبام پایین می‌روم به آسمان خیره می‌شوم. به ستاره‌هایی که می‌درخشند. ستاره‌هایی که زمانی آرزوهایم بودند.  چشم که باز کردم خودم را روی نردبام دیدم. بالای سرم کبوترخانه‌ی آقاجان بود و دایی میرزا و پایین پاهایم فرش‌های نَشُسته‌ی عمه کوکب؛ منتظرم بودند. دانه دادن به آن کبوترهای بق بقو کار دلنشینی است. تازه آقاجان خیلی هم خوشش می‌آید. دایی میرزا عسلویه کار می‌کند در یک کارخانه‌ی بزرگ با یک مشت کارگر زحمتکش که زیر گرمای ۴۰ درجه تلاش می‌کنند و نان در می‌آورند. ماهی یکبار به ما سر می‌زند و خرجی زن و بچه‌هایش را می‌دهد؛ پول اجاره خانه، هزینه‌ی تحصیل بچه‌ها، خریدهای خانه و از این حرفها. اگر هم بقیه‌ای بماند صرف عمل دماغ و آرایشگاه و بزک زن دایی می‌شود. زنش زیادی غُرغر می‌کند. اولین بار که در دوران بچه‌گیم او را دیدم خودش را زندایی خالی معرفی کرد و ادامه داد که اصلا دوست ندارد طور دیگری صدایش کنم، مثلا با اسم کوچک یا اسم مستعار. اما من بعدها فهمیدم که اسم کوچکش پروین بود و همه او را در خانه خانم صدا می‌زدند. اصالتا رشتی بود و پدربزرگش از بزرگان قاجاریه. برای خودش خیلی کلاس میگذاشت و از این حرفها. اما آقاجان از این اِفاده‌ها خوشش نمی‌آید. اصولا آدم سر و سنگینی است. از آنهایی که همه‌چیشان به موقع است؛ سر کار، کت و شلوار می‌پوشند و برای مراسم و مهمانی‌های مهم کراوات می‌زنند. عصبانیتش را پنهان می‌کند و همیشه یک لبخند کشیده به ظاهر ترسناک ضمیمه‌ی صورت چروکیده و استخوانی‌اش هست. خیلی خوب نمی‌تواند از پس کبوترها بربیاید. برای همین معمولا من کمکش می‌کنم. می‌گوید: 《محمدجان، یک حرف را که صدبار نمی‌زنند، کاسه‌ی آب را یک طرف بگذار و کاسه‌ی دانه را یک طرف.》من می‌گفتم:《 چشم آقاجان، چشم. خیالتان راحت، شما بروید. استراحت کنید، من همه چیز را ردیف می‌کنم. 》تو خانواده‌ی ما زیاد تعارف تکه پاره نمی‌کردند. برای موضوعات الکی وقت نمی‌گذاشتند و زیاد اهل خوشگذرانی نبودند. اما در عروسی‌ها و مهمانی‌های بزرگ، سنگ تمام می‌گذاشتند. انگار که رقصیدن و قِر دادن را وظیفه می‌دانستند. اینها همه باعث شد من در خانواده‌ای تحصیل کرده و برخوردار رشد کنم و بزرگ شوم. اما داستان نردبام چیز دیگری هست. من علاقه‌ی خاصی به نردبام دارم. حتی یادم هست یکبار در مدرسه از من پرسیدند پسرجان بزرگ شدی، می‌خواهی چکاره شوی؟ و من گفتم:《 آقا اجازه، می‌خواهم نردبام کِش شوم.》معلمم می‌گفت: 《 بچه‌جان، به حق چیزهای ندیده. این دیگر چه کاریست. اینجا همه می‌خواهند یا دکتر بشوند یا مهندس. آن وقت تو می‌خواهی نردبام جا به‌جا کنی؟!》و بعد همه کلاس می‌خندیدند و صدای هِرهِر و کِرکِرشان می‌رفت هوا. آخر من دلم نمی‌خواست دکتر و مهندس شوم، تازه مگر این مملکت نانوا نمی‌خواهد؟ بقال نمی‌خواهد؟  آقاجان خیلی مهربان است. اندک پس اندازی که داشته را صرف راه اندازی کبوترخانه‌ی پشت بام کرده است. از این کارش راضی است. برعکس خیلی‌هایی که از کارهایی که انجام می‌دهند راضی نیستند. نردبام بلند و سفیدی که پشت بام را به کف حیاط خانه‌ی آقاجان راه می‌دهد یک طرف دیگر هم دارد. پایین پاهایم عمه کوکب طاقه‌های فرش‌ را کنار آجرچین حیاط خوابانده است؛ کنارش کاسه‌ و شامپو گذاشته و شیلنگ‌ را از آن طرف حیاط کشیده است. نمی‌دانم به صدای درونم گوش کنم یا به آواز زیستن. جهان این پایین است روی گلیمچه‌ها و فرش‌ها یا آن بالا در بق بقو کبوترخانه. شب یا سیاهی شب برای منی که نشسته‌ام روی پله‌های نردبام و به تاریکی و تنهایی شب نگاه می‌کنم ادامه دارد. برای تمام ستاره‌هایم که دورتر از من به من می‌نگرند. به سکوت شهر. خیابان‌های خلوت و صدای خنده‌ی رهگذرانی که به نظر می‌رسد به اندازه‌ی یک عمر با هم حرف دارند. زیباست. زیستن در پله‌ی سوم نردبام.  و اینطور شد که نردبام بخشی از زندگی من شد و به عنوان عضوی از خانواده‌ی پر جمعیت ما پذیرفته شد. شاید جایم تنگ باشد و تاریک. یا صدای رفت و آمد باشد و جیغ و ویغ همسایه‌ها. اما این نقطه‌ی جهان طعم دیگری دارد. شیرین و امن است. خالی از هیاهوی ترافیک شهری و بخار اخبار پلاسیده‌ی روزنامه‌ها.</description>
                <category>نیازمندان خانه درختی</category>
                <author>نیازمندان خانه درختی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 21:53:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه جستارهای&quot;جایی که پرنده پر نمی‌زند&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanzadehmohammadparsa/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-m7svey57khio</link>
                <description>از مجموعه نقاشی روباه.بخش سوم(بخش پایانی)سلام آقای سردبیر  نوشتن در عمق ماجرای دیشب، به سرود امروز ختم شد. و هدف تازه‌ای در ذهن مردم شکل گرفت. اینکه زیرزمینی به انتشار مقاله‌های روزنه بپردازند. روزنه همان روزنامه‌ی توقیفی که سال ها پیش همه فکر کردند به خاک سیاه نشسته است. حالا شده است بلای جان ما. در اینجا خواستم از سردبیر تشکری بکنم. که سرش درد می‌کند برای دردسرهای بزرگ. چقدر خوب می‌شد اگر دعوت مرا به کافه پاریسی خیابان ۱۲ می‌پذیرفت و از جمع دوستانه‌ی ما دریغ نمی‌کرد. ما و دوستان ادبی‌مان به رسم عادت همیشگی‌‌ قصد داریم از آنانی که می‌کوشند تا دریچه‌هایی نو به سوی آدمیان باز کنند، استقبال کنیم. فارغ از اینکه با مایند یا علیه ما.  کنجکاو شده بودیم از اینکه چه کسی اینطور جنجالی درباره‌ی ما می‌نویسد. منتقدی کار پیچیده‌ای است. آن هم وقتی کسی مثل شما مدام دنبال کارهای تازه بگردد. همیشه کاری برای انجام دادن پیدا می‌شود‌. یقین دارم که هنوز دست از آن عادت مسخره‌ات بر نداشته‌ای و همانطور که دستت را زیر چانه زده‌ای داری ناخن‌هایت را می‌جَوی. لابد بعدش هم نامه را مچاله می‌کنی و می‌اندازی‌اش داخل صندوق پیشنهادات، زباله دانی همیشگی. ریزتر نگاه کن و بلندتر بخوان همه‌ی اینها را برای تو نوشته‌ام. می‌دانم که بیکاری درد و مرض‌های زیادی دارد. اما خبرهای خوبی در راه است. داریم کارها را به جریان می‌اندازیم و به زودی روزنامه را باز می‌کنیم. هر چند گرفتارهای من و چند تن از دیگر دستیارانم که به اجبار عازم سفر به خارج شدیم، کمی کار را عقب انداخت. به زودی لیست پرفروش‌های هفته را مال خودمان می‌کنیم.  -روزنهدرنگ می‌کنم و می‌نویسم درنگ می‌کنی و می‌نویسی درنگ می‌کنیم و می‌نویسیم درست است، همه‌ی ما برای نوشتن نیازمند چهارپایه هستیم!نویسنده: محمدپارسا حسن زاده(م.آوَخ)برای برادرم اوراسیا و خواهرم خورشید.۸ دی ۱۴۰۲</description>
                <category>نیازمندان خانه درختی</category>
                <author>نیازمندان خانه درختی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Dec 2023 20:32:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه جستارهای &quot;جایی که پرنده پَر نمی‌زند.&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanzadehmohammadparsa/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D9%8E%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-ktonbt5ra7n9</link>
                <description> از مجموعه نقاشی روباه.بخش دوماگر از پرواز نمی‌ترسیدم یا چترباز می‌شدم یا شیشه‌های برج میلاد را تمیز می‌کردم! روی کاناپه چند میلیون دلاری‌ام لَم داده‌ بودم و داشتم بلند پروازی می‌کردم. چقدر دوست داشتنی‌. مثل یک آگهی تبلیغاتی بود. کانال را عوض کردم. فکر خوبی نبود که مرا به پشت یک راکت ببندند. اگر دلم برای خانه تنگ می‌شد چه؟ یا اگر می‌خواستم دوباره برنامه‌ی تلویزیونی مورد علاقه‌ام را ببینم چه؟ باید یک گاز بزرگ به ساندویچم می‌زدم. هواپیما داشت می‌آمد. اما قبلش باید پیتزایی را که سفارش داده بودم، تحویل می‌گرفتم. درست متوجه نشدم، در را که باز کردم ابرها آمدند و روی کاناپه نشستند. پس پیتزا کو؟ لابد پیتزا را هم خورده بودند. انگاری مهمان‌های خپل و سفید ما خیلی پُررو هستند. به یکی‌شان گفتم: شکمت را از روی میز بردار. و نفهمیدم چرا  همه شکمشان را گذاشتند روی میز. انگار زبان من را نمی‌فهمند. باشد، می‌توانم بخرمشان. پیشنهاد یک معامله. چطور است از مبالغ پایین شروع کنم. برای آخر هفته پول نیاز دارم. برای همین باید نوشابه را تا تَه سر بکشم. حالا شکم من هم گنده شده بود. سوال اصلی این بود که چطور ابرها آدرس خانه‌ی مرا پیدا کرده‌اند؟ و اصلا چطور به طبقه‌ی منهای۳ آمده‌اند؟ شاید از پشت اتاقک نگهبانی رد شده‌اند. ابرها موجودات عجیبی هستند. جلوی میز تلویزیون آنقدر سایه افتاده بود که باید چند دقیقه‌ای دنبال سایه خودم می‌گشتم. یک هواپیما داخل ابرها. ((به صندلی‌هایتان تکیه دهید. کمر بندها را ببندید. می‌خواهیم فرود آییم.)) این را خلبان گفت. انتظار عجیبی است. یک هواپیما می‌خواهد داخل اتاق کوچولو من فرود بیاد. راستش باید همه را بیرون کنم. (( هی مواظب باش! )) یکی از میهمانان داشت جواهرات سلطنتی را می‌بلعید. و چه فاجعه‌ای! خوب شد قورتش نداد و من به موقع توانستم آن را از دهانش بیرون بیاورم. همین حالا یکی از سفینه‌های ناسا از جلوی چشمانم دور شد. کم‌کم واحد کوچولو و زیبایم داشت تبدیل می‌شد به یک ایستگاه فضایی. یک پرنده داخل هواپیماست. جیغ نکشید. حواستان به فرود اضطراری باشد. نترسید کمی قوز کنید و از پشت پنجره‌ی هواپیما به وضعیت شلخته‌ی من نگاهی بیاندازید. خجالت نکشید. من روی ابرها نشسته‌ام و دارم به شما نگاه می‌کنم، شماهایی که از پرواز می‌ترسید. ترس مرا به اینجا رساند. اینجا که بنشینم و خیال ببافم از نپریدن‌ها و بال نزدن‌ها. روی هم رفته ۳۶۵ روز است که نپریده‌ام و دارم دست دست می‌کنم. فردا پرواز می‌کنم و شما من را در آسمان می‌بینید که دارم چشمک می‌زنم. ردیف دوم، صندلی ۳. نویسنده: محمدپارسا حسن‌زاده(م. آوَخ)برای برادرم اوراسیا و خواهرم خورشید.۲۳ آذر ۱۴۰۲</description>
                <category>نیازمندان خانه درختی</category>
                <author>نیازمندان خانه درختی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Dec 2023 15:24:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه جستارهای &quot;جایی که پرنده پر نمی‌زند.&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%81-%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-pxh9r9s61vbn</link>
                <description>از مجموعه‌ تصاویر همان منبع.بخش اولصبح آنقدر کم رنگ شده بود که تقریبا می‌شد آن را با یک استکان چای و دو حبه قند سر کشید. خیلی حیف شد. باید خودم را از داخل دریا بیرون می‌کشیدم. قبل از اینکه یک کِشتی بهِم بخورد. مرغان دریایی آب را دوست دارند اما همیشه بر فراز آن پرواز می‌کنند. شاید دلیلش این باشد، چیزی که زیادی دوستش داری، نباید زیاد نزدیکت باشد. درست مماس بر آن. عین شکم گنده‌ی من که حالا دارد می‌خورد به بدنه‌ یک کِشتی باری. اگر درست متوجه شده باشم خودم را داخل دریا یافتم. کمی دور از ساحل. و حالا دورتر. انگشت‌های کوچک لاک خورده، آب مثل آیینه است. ((سرت را بالا بگیر! ))این را یکی از ملوانان به من گفت. لباس‌هایم قبل از اینکه از مغازه بخرمشان خیلی دوست داشتنی بودند اما حالا چسبیده‌اند به پوست من. یک کراوات زرد و یک زیرشلواری. وقتی چشمانم را باز کردم فقط همین‌ها تنم بودند. آفتاب. چقدر تند می‌تابد. انگاری فراموش کرده است که زمین یک ور دیگر هم دارد. مثل من. پشت گردنم یخ کرده است. کمی بالا و پایین شدم و ادای شنا کردن را در آوردم. آب گرم است. یکی از بالای عرشه داد زد (( هی، اون یارو رو ببین.)) ماهیان بزرگ از دیدن یک تکه گوشت روی آب خیلی خوشحال می‌شوند. نمی‌دانم ولی از یک جایی به بعد حس کردم مسافران را آزار می‌دهم. دهانم را باز کردم. بوق کِشتی، بوی صبحانه‌ می‌دهد. غذا. باید می‌گفتم من از این جور چیزها دوست ندارم. چیزی از پشت مرا کشاند. فکر می‌کنم یک کِشتی بریتانیایی بود. لنگر انداخته بود. سایه شد. از پشت روی آب پهن شدم. لکه‌ی بزرگ روی آب. آفتاب می‌تابید و برجستگی‌ها را می‌سوزاند. می‌خواستم بیشتر در آب فرو برم. نقاش در ساحل بال بال می‌زد. یکی باید به او می‌فهماند که من دارم خوش می‌گذرانم و برای مدل شدن وقت ندارم. همه چیز آرام شد. فقط تصویر بود که می‌آمد و می‌رفت. کم کم جمجمه‌ام بازی‌اش گرفت. صدا در می‌آورد. تق، تق، دامب. یکی از سکو داخل آب شیرجه زد و من عین خیالم هم نبود. آدم‌ها اینطوری‌اند زیاد می‌خورند، زیاد می‌نویسند و زیاد فضولی می‌کنند.نویسنده: محمدپارسا حسن‌ زاده(م. آوَخ)برای برادرم اوراسیا و خواهرم خورشید.۱۷ آذر ماه ۱۴۰۲</description>
                <category>نیازمندان خانه درختی</category>
                <author>نیازمندان خانه درختی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 18:47:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقایان کراواتی</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanzadehmohammadparsa/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AA%DB%8C-spvpys1w8f9r</link>
                <description>از مجموعه نقاشی همان منبع آقایان کراواتیبه مهمانی کراوات‌ها دعوتم. با کمال تعجب من پاپیون زده‌ام. پاپیون قرمز. روبه رویم چهره‌هایی با لباس‌هایی اتو خورده هستند که برق کفششان بیش از حد زننده است، چشم را اذیت می‌کند. آن هم در این آفتاب بعدازظهر که خورشید به پنجره‌ی مهمانی ما هم سرک کشیده است. اینها آقایانی کراواتی و قوز کرده‌اند که از صبح تا شب پشت ماشین‌ تحریرهای بزرگشان کار می‌کنند. حقوق بگیر دولتند و زیر بار حرف زور نمی‌روند. خیلی خوب شد که با خودشان وسایل کارشان را نیاوردند. حوصله‌م سر رفته‌ است. رو مبلی‌های نقش برجسته‌ی طرح دار بیش از حد گرانند و من به چیزهای گران عادت ندارم. با اینکه در مبل راحتی فرو رفته‌ام، احساس رضایت نمی‌کنم. صرفا یک لبخند ژکوند بر روی لب دارم که آن هم به زودی خسته می‌شوم و رهایش می‌کنم. وقت ناهار، پیش غذا در بشقاب‌های فرانسوی سرو شد و یکی از آن خانم‌های خدمتکار لیوانم را پر کرد. به رسم عادت سرم را بالا و پایین کردم و تشکر مخلصانه‌ای از خود نشان دادم. در جمع دوستانه‌ای که گرد هم آمده بودند بعضی‌ها داشتند ادای غذا خوردن را در می‌آوردند. بی‌علاقه چنگال‌هایشان در ظرف سالاد فرود می‌آمد و بی‌علاقه قورت می‌دادند. منتظر می‌شدند تا معده کار خودش را بکند و نوشیدنی اثرش را بگذارد. یکی از آقایان دستی به شانه‌ام زد. می‌خواست برایش ژله‌ی لیمویی بریزم. گفتم: با کمال میل، بشقابتون رو به من بدهید آقا، او این کار را کرد و من علی رغم اشتهایم بشقابش را پر کردم. آنطرف راهرو صدای دعوا می‌آمد. یکی از آن آقایان کراواتی داشت با آشپز دعوا می‌کرد. بهشان برخورده بود که چرا قیمه‌ها تمام شده است، حواسپرتیم باعث شد یه‌کم از ژله روی شلوارم بریزد و کثیف شود. اَه، شلوارم. به روی خودم نیاوردم و جمعش کردم خیلی تند و سریع. قبل از اینکه اطرافیانم متوجه گندکاری من شوند. داشتم خوشگذارانی میکردم اگر بشود اسمش را گذاشت خوشگذرانی.تالار بزرگ با تابلوهای نقاشان نامی و مجسمه‌های طلاکاری شده‌ی رومیان پر شده بود. خیلی قشنگ بود. مطمئنم اگر شما هم آنجا بودید دلتان می‌خواست یکی از آن‌ها را داشته باشید. گروه نوازندگی بی‌وقفه می‌نواختند. آن لحظه که من از کنارشان رد شدم، چند دقیقه‌ایی ایستادم و به هنرنمایی‌شان نگاه کردم که چگونه انگشتان کشیده‌شان را روی آلات موسیقی تکان می‌دهند. آنچه در دالان‌های تو در تو تالار نواخته می‌شد سمفونی وداع بود. ( از کارهای هایدن موسیقیدان اتریشی.) باشد، باید اعتراف کنم این سبیل قشنگ‌ها که مثل من پاپیون به گردنشان زده‌اند کارشان حرف ندارد. آن‌ها را به حال خودشان رها کردم. از خدمتکار سالن پرسیدم دستشویی کدام طرف است و او با اشاره نشانم داد.همه چیز برق می‌زد. تصویر من در آینه زیبا افتاده بود. فقط کمی قوز کرده بودم که آن هم بخاطر فشاری بود که داشتم تحمل می‌کردم بعدش که راحت شدم، بیشتر نگاه انداختم. پرتره‌های مردان مریخی حالم را بهم می‌زند و آن دستگاه پخش خودکار را دوست دارم. برای لحظه‌های تنها ماندن چیز خوبی است. مجموعه‌ای کامل از آوای طبیعت. برچسبش را خیلی بد چسبانده بودند طوری که نتوانستم بفهمم ساخت کدام کشور است.ماشین‌های واکس زنی همه‌ی ساختمان را پوشش داده بودند و کارگران مطمئن می‌شدند همه‌ی میهمانان حداقل یکبار از آن استفاده می‌کنند. بایستی حتما از مهندسان پروژه‌هایی این چنینی تشکر کرد که به مردم اجازه می‌دهند با خودروهای میلیاردی‌شان تا جلوی در ورودی ساختمان بیایند و البته تشکر اصلی از خودروهای پر‌ توان. من رنوی کوچکم را یک خیابان پایین تر از تالار پارک کردم. این طرف سربالایی بود و من اصلا دوست نداشتم پیاده شوم و هل دهم. سخنرانی یکی از آن آقایان کراواتی خیلی زمان برد. به قدری که دیگر به حرف‌هایش گوش نمی‌دادم. یک ساعت اول به سپاس و قدردانی از همه‌ی ‌مدعوین محترم پرداخته شد و وقتی کارگزاران دریافتند که هیچ ک.س را از قلم نیانداخته‌اند، سخنرانی خاتمه یافت. پیشخدمت که مرد جوان و هیکلی بود از ما پذیرایی کرد. او سینی ما را با شکلات قهوه و شیر گرم پر کرد. من از او تشکر کردم و او نیز به رسم ادب کلاهش را از سر برداشت و از پشت تالار همایش خارج شد. در جمع ما چندتایی از کارمندان دولت هم بودند که به من سیگار تعارف کردند. زیاد وارد صحبت‌هایشان نمی‌شدم اما به‌شان گوش می‌کردم. داشتند درباره‌ی واریزهای عقب افتاده و مهمانی‌هایی که در هفته‌ی آینده دعوت شده‌اند بحث می‌کردند. یکی‌شان خیلی عصبانی بود و تند تند لیوانش را پر می‌کرد. آن‌ها با کت و شلوارهایی یکدست و تمیز که هر کدام بر سی*ن*ه‌شان مدال افتخار دولتی داشتند در میان دیگر مهمان‌های تالار متمایز می‌نمودند. در جمعشان پیرمردی بود که عادت داشت هر چند لحظه‌ یکبار ایمیل‌هایش را چک کند و وسطش بیسکویت دارچینی را در لیوان چای غرق کند. از پیشخدمت کار خواستم تا برایم یک قاشق چای خوری بیاورد. بلند شدم و برای احوال پرسی با مردی که همه پدرسالار صدایش می‌کردند، پیش قدم شدم. اصلا از رفتارش خوشم نیامد. سلام کردم و او جوابم را نداد. روی مجله‌ی مُد خم شده بود و سعی داشت مطلبی را بخواند. یک لحظه چشمش را از روی آن برداشت به من نگاه کرد، زیر لب چیزی گفت و دوباره به حالت خودش برگشت. درشت هیکل بود و دور بازوی خوبی داشت. او و مدال‌های متعددی که زیر مهتابی سالن بر سی*ن*ه‌اش می‌درخشیدند، ابهت یک ژنرال را نشان می‌داد و وقتی که من خم شدم تا نوشته‌ی روی پیراهنش را بخوانم، فهمیدم یکی از فرماندهان ارتش است. یک مرد نظامی سرسخت و کم حرف که ظاهرا در لاک خودش فرو رفته است. دیدار ما زیاد طول نکشید و من هم پافشاری نکردم.از مجموعه نقاشی همان منبع.خودم را در تراس طبقه‌ی دوم تالار یافتم. برای هواخوری جای خیلی خوبی بود و اگر به من اجازه می‌دادند حتما یکی از آن شیرینی‌های دانمارکی را با خودم می‌آوردم، حیف شد. منظره‌ی اینجا همه چیز دارد. زیر پایم زنها و مردها با هم خوش و بش می‌کنند و گاه از سر بی‌حوصلگی خمیازه‌ای می‌کشند. صدای قهقه‌های از ته دل، زیر طاق تراس منعکس می‌شود و بازتابش به آجرهای شرقی ساختمان می‌خورد. کف تراس با فرش ایرانی و معماری رومی همه‌ی دقایق آنجا بودن را فوق‌ العاده می‌کرد. روبه‌رویم دسته‌ای از کاج‌ها روییده بودند که بی‌شک اگر خورشید غروب کرده بود آن‌ها را هم مهمان‌های این تالار می‌پنداشتم. جلوی اینهمه زیبایی سنگفرش‌های حیاط کم آورده بودند و برای آنکه خودی نشان دهند زیر پای مهمانان می‌سریدند. این تابلو زوج‌های ونیزی را کم داشت تا آن هنگام که دستانشان را دور کمر هم گره کرده‌اند عکسی به یادگار بیاندازند. عکاسان باید حسودی‌شان بشود و دست آخر پول خوبی به جیب بزنند. پرتره‌های یک نفره، آسمان آبی و پرندگان، درختان و میهمانان، مردان و زنان، آقایان کراواتی، دود برخاسته از کارخانجات ذوب فولاد و... بازهم بگویم یا کافی است؟ ای کاش می‌شد صدای این قهقه‌ها را هم ثبت کرد. حالا این تراس هم به لیست آرزوهای من اضافه شد و امیدوارم فرشته‌ی خوشبختی آن را با بقیه‌ی چیزی‌هایی که سفارش داده بودم برایم پست کند، خیلی زود. برای خداحافظی تشریفات لازم در نظر گرفته شده بود و مردی میانسال را جلوی در خروجی گذاشته بودند. با میهمانان دست می‌داد و به‌شان شاخه‌ای گل قرمز هدیه می‌کرد. با او دست دادم و او صمیمانه دستانم را فشرد. نگاه گرمی به من انداخت و این آخرین صحنه‌ای است که از آن مهمانی یادم می‌آید.برای برادرم اوراسیا و خواهرم خورشید:)نویسنده: محمد پارسا حسن‌زاده</description>
                <category>نیازمندان خانه درختی</category>
                <author>نیازمندان خانه درختی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 09:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهلی شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@hasanzadehmohammadparsa/%D8%A7%D9%87%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-wo5mqdcupj2o</link>
                <description>برای تغییر لازم نیست فوق‌العاده باشیم، بنویس، بخوان و فکر کن. تغییر خودش اتفاق می‌افتد. همان منبع!اهلی‌ شدن یک روز گرم تابستانی بود. رفت و آمدها کمتر شده بود و حیوانات باغ وحش وقت کافی برای استراحت داشتند. نامه‌ای برای درو آمده بود. حالِ ما خوب است. حیوانات آن را به شیشه‌ چسبانده بودند تا وقتی از خواب بیدار شد بخواندش. درو، کرگدن قوی بود و امروز برخلاف دیگر روزهای هفته خیلی خسته بود و وقتی آمد تا کنار دوستانش بنشیند، خوابش برد. درو دوست دارد بعضی چیزها را از زندگی‌اش حذف کند اما واقعا بعضی چیزها حذف کردنی نیستند. برای او زیاد از این ایمیل‌ها می‌فرستادند و او هم دیر به دیر جوابشان را می‌داد. همه عادت کرده بودند، همه بجز یک نفر. خانم زرافه. خانم زرافه بیشتر غر می‌زد و کمتر دوست داشت در جمع صمیمانه‌ی حیوانات باغ وحش، که البته تا آن زمان نظیری نداشت، شرکت کند. او دوست داشت با هم نوع‌های خودش وقت بگذراند و مواظب باشد طرف شیر‌ها نرود. به خودش می‌بالید. دیگر حیوانات می‌دانستند که او تاچه اندازه مغرور است. اما با این حال او را دوست داشتند. و دلیلی نمی‌دیدند که از او بدشان بیاید. همه دور هم جمع شده بودند تا از کارهایی که امروز کردند حرف بزنند. اِلِنا مادر میمون‌های جوان تعریف می‌کرد که امروز یه پسر بچه جون یکی از میمون‌هایش را از له شدن زیر دست و پای مردم نجات داد. کرگدن که هنوز در گوشه‌ی مجلس خواب بود، خر و پفی کرد و همه‌ی نگاه‌ها به سمت او برگشتند. و چند ثانیه‌ای به کرگدن که حالا دارد رویاهای پفکی نمکی می‌بیند فکر کردند. جو خنده‌ای کرد و گفت: به من که دارد خیلی خوش می‌گذرد و اصلا برایم مهم نیست که گاوی یا خری درباره‌ی ما چه فکر می‌کنند. لارِس و داکس یا گاوی و خری که جو ازشان دل خوشی نداشت هر روز صبح از مزرعه‌ی پایین دست رودخانه به این سمت می‌‌آمدند و وقتی جو داشت در حوضچه آب تنی می‌کرد مسخره‌اش می‌کردند. سر به سر این و آن می‌گذاشتند. و بخاطر این کارشان چندین بار رئیس آنها را توبیخ کرده بود. بگذارید داستان جو را برایتان بگویم. جو یک تمساح مهربان و بازنشسته نیروی دریایی است. هر یک از مدال‌های روی سینه‌اش افتخاری است که او در آن دروان کسب کرده و حالا تنها سنگینی‌اش برایش مانده است. دندان‌های تیزش کار راه بیاندازند و اردک‌های حوضچه از اینکه او خوب می‌تواند روی آب شناور شود سواری می‌گیرند. لئون می‌پرد وسط حرف‌های آنها و کمی برای خودش جا باز می‌کند. اینجور مواقع حیوانات  مجبورند دوستانه‌تر بنشینند تا جا برای همه باشد. آخر لئون یک فیل است. فیل بزرگ و دوست داشتنی که داستان زندگی‌اش خیلی شگفت انگیز است و مطمئنا شما هم از شنیدنش شگفت زده ‌خواهید شد.  او سالها در آفریقا زندگی می‌کرده است بعدها شکارچیان او را گرفتند و به قیمت هنگفتی به سرمایه‌داران فروختند. خوشبختانه دولت با وجود یک فیل در شهر مخالفت کرد و صاحبان آن مجبور شدند آن را به باغ وحش تقدیم کنند و اسمش را بگذارند عمل حیوان دوستانه! خلاصه از وقتی او به جمع دوستانه‌ی ما اضافه شده است همه‌اش احساس تنگی می‌کنیم. او باید خیلی مواظب باشد، هم مواظب خودش و هم مواظب کوچک‌ترها. اگر از لئون بپرسید چه کسی را از همه بیشتر دوست دارد فورا جواب می‌دهد آقای چارفیل، صاحب باغ وحش، که هر روز صبح با یک عالمه خوراکی تازه او را از خواب بیدار می‌کند.  درو غلطی می‌زند. هیس، هوهو. این را جِی‌جِی می‌گوید. حیوانات آرام می‌شوند و جی‌جی دوباره هو‌هو می‌کند. وجود یک جغد در این جمعیتی که گرد هم آمده‌اند ضرورتی بود تا نظم جلسه رعایت شود. او سالها پرنده‌ی یک قاضی بوده است و خوب معنای واژه‌ی &quot;عدالت دادگاهی&quot; را می‌داند. و برای آنکه همه حرف‌هایشان را بزنند باید همیشه یکی برای رسیدگی آن طرف‌ها باشد. آقای فیلز گرگ کمی خودش را از آتش دور می‌کند، چرخی می‌زند و کنار آقای شیر می‌نشیند. هوا دارد تاریک می‌شود و با رفتن آخرین بازدیدکننده‌ی باغ وحش آقای درو هم بیدار می‌شود. همگی آماده‌‌اند تا در یک کمپ کوچک ساحلی خوش بگذرانند. قرار است آقای چارفیل برایشان اتوبوس بگیرد و همه قبل از اینکه هوا خیلی تاریک شود آنجا باشند. متاسفانه وقتی فهمیدند لئون هم با آنها می‌آید دیگر خیلی دیر شده بود و مجبور شدند دوتا اتوبوس بگیرند و آقای چارفیل با ماشین خودش بیاید.وقتی رسیدند همه خوابشان می‌آمد و با موافقت صاحب باغ وحش آنها آن شب آنجا ماندند تا فردا صبح بیشتر تفریح کنند. فردا یکشنبه بود و تعطیل. برای همین یک شعار درست کردند و روی تکه‌ای مقوا نوشتند &quot;همه می‌توانند هرچه می‌خواهند بازی کنند.&quot; همین قدر ساده. همگی عکس دست جمعی انداختند و برای این کارشان دلیل خوبی داشتند. نمی‌شد دوربین را داخل چادر تنها گذاشت. آن هم وقتی تعطیلات یکشنبه میزبان خوبی است. چندتایی عکس کج افتادند و تار شدند. اما مهم نبود. و با این امید که همه چیز همیشه خوب است و اصلا چیز بدی وجود ندارد، خوشحالی کردند.  بعدازظهر همگی سوار کشتی شدند. آقای چارفیل برای هر حیوان یک بلیط خریده بود و هرکس یک صندلی داشت، هرکس بجز آقای لئون که روی سه صندلی نشسته بود. برای همین جا کم آمد و بعضی حیوانات مجبور شدند کف کشتی بنشینند. یک‌شنبه خوبی بود همه چیز آرام و زندگی روزمره حیوانات مثل موج‌های کف آلودی که بدنه‌ی کشتی را خیس می‌کردند ادامه داشت. پررنگی افق بی‌اندازه بود. و گرمای آفتاب که روی پوست حیوانات در عرشه می‌خورد کمی آزار دهنده بود‌. بیشتر از همه خانم زرافه غر می‌زد. راستش قرار نبود بیاید اما چون بقیه هیچ دلیلی نمی‌دیدند که نخواهند او را با خودشان ببرند، راضیش کردند. آقای چارفیل توی اتاقک کوچولو خودش لَم داده بود. حتما باید به آقای درو هم بگوید آن شلوارک گل‌گلی‌اش را از کجا خریده است البته تا قبل از آنکه جو ازش بپرسد که شلوارک گل‌گی‌اش را از کجا خریده است. او هم یکی از آنها می‌خواهد و تا چند دقیقه‌ی دیگر که خبر در کل عرشه پخش شود دیگر همه یکی از آن می‌خواهند. در طبقه‌ی پایین کشتی اوضاع جور دیگری است. درو برای دوستانش نوشیدنی نارگیلی سفارش داده است و وقتی همه می‌آیند و نوشیندی‌ها پخش می‌شود تازه می‌فهمند برای بعضی‌ها سفارش نداده است. نزدیک بود دعوا شود. آقای چارفیل به موقع رسید و چندتایی اسکناس دیگر از جیبش درآورد و همه‌مان را مهمان کرد. شادی زیر این سقف سنگینی می‌کرد. مثل لئون که حالا بیشتر از همیشه آقای چارفیل را دوست دارد. همه خوشحالی می‌کردند و کسی سوال نپرسید چرا ناخدای کشتی نمی‌آید تا با ما نوشیدنی بنوشد. و اصلا مگر ناخدا آقای چارفیل نبود؟  ماجرا اینگونه گذشت یکشنبه آرامی بود، با دیگر روزهای هفته تفاوت داشت و یکی‌اش همین بود که آنها اصلا حواسشان نبود که کشتی دارد غرق می‌شود.برای برادرم اوراسیا و خواهرم خورشید:)نویسنده: محمدپارسا حسن‌زاده</description>
                <category>نیازمندان خانه درختی</category>
                <author>نیازمندان خانه درختی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 12:34:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>