<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسن چنگیزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hassanch</link>
        <description>دیزاین و نوشتن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:03:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/35219/avatar/c088Cw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسن چنگیزی</title>
            <link>https://virgool.io/@hassanch</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربه نویسی (UX Writing) چیزی فراتر از برچسب‌های دکمه</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-ux-writing-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%DA%86%D8%B3%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D9%85%D9%87-g7gb2vaaeesk</link>
                <description>کاربران در وبسایت‌ها و اپلیکیشن‌ها از دکمه‌ها برای انجام اقدام‌ها، از ناوبری برای پیدا کردن مسیرشان و از دیالوگ‌های صوتی برای فهمیدن گزینه‌ها استفاده می‌کنند. کاربران همچنین از کلمه‌ها استفاده می‌کنند. کلمه‌ها به کاربران کمک می‌کنند تا بفهمند آن دکمه‌ها چه کاری انجام می‌دهد، ناوبری آن‌ها را به کجا می‌برد و یا معنای آن دیالوگ صوتی چیست.چگونه آن کلمه‌ها باید نوشته شوند؟ این سؤالی است که بیشتر افراد در ذهن دارند. قبل‌از اینکه برای کاربران بنویسیم، باید به دیزاینِ تجربه‌ای فکر کنیم که می‌خواهیم کاربرانمان داشته باشند.این دو فعالیت را این‌گونه تعریف می‌کنیم:نوشتن: درباره چیدن کلمه‌ها کنار یکدیگر است.دیزاین: درباره حل مشکلات کاربران است.برای یافتن کلمه‌های درست، باید در ذهنمان، نوشتن و دیزاین به‌صورت هماهنگ کار کنند.ذهنیت نویسندگی می‌پرسد: چند کلمه اینجا جا می‌شود؟ چگونه باید این عمل را توصیف کنیم؟ از چه اصطلاحاتی در جاهای دیگر استفاده می‌کنیم؟ذهنیت دیزاین می‌پرسد: کاربران ما با چه اصطلاحاتی آشنا هستند؟ بعد از این چه اتفاقی می‌افتد؟ واقعاً می‌خواهیم کدام مشکل را حل کنیم؟ما نمی‌توانیم یکی را بدون دیگری داشته باشیم، به هر دو نیاز داریم. اگر افرادی که با آن‌ها کار می‌کنیم، ندانند که نوشتن یعنی دیزاین کردن، تعجب خواهند کرد وقتی پیشنهاد دهیم که تغییر نحوه عملکرد تجربه، بهترین راه برای بهبود آن است. برخی مشکلات را نمی‌توان با نوشتن حل کرد و یاد گرفتن اینکه چه زمانی چنین موقعیتی پیش می‌آید به اندازه یادگیری نوشتن یک برچسب دکمهٔ خوب، مهم است.دیزاین با کلمه‌ها نیاز به مجموعه‌ای گسترده از مهارت‌ها دارد، از جمله بسیاری از مهارت‌ها که شامل چیدن حروف در جمله‌ها نمی‌شوند. چنین دیدگاهی به ما کمک می‌کند که مؤثرتر عمل کنیم.در تجربه‌نویسی، وظیفه داریم که تجربه‌هایی قابل استفاده، کاربردی و مسئولانه دیزاین کنیم. چگونه این گزینه‌ها به کلمه‌های که می‌نویسیم مرتبط می‌شوند؟ این سؤال‌ها را می‌توانیم از خودمان بپرسیم:قابل استفاده: آیا کلمه‌ها به افراد کمک می‌کنند از رابط کاربری استفاده کنند؟ آیا شفاف هستند؟ آیا به افراد کمک می‌کنند تا کاری را که می‌خواهند، انجام دهند؟ آیا برای همه کاربران قابل دسترس هستند؟کاربردی: آیا کلمه‌ها نمایانگر چیزی هستند که افراد می‌خواهند انجام دهند؟ آیا به افراد کنترل بیشتری بر رابط کاربری، محصول می‌دهند؟ آیا این تجربه به زندگی کاربر ارزشی اضافه می‌کند؟مسئولانه: آیا ممکن است کلمه‌هایی که می‌نویسیم به شکلی نادرست استفاده شوند؟ آیا حقیقت دارند؟ آیا مهربان هستند؟ آیا جامع و فراگیر هستند؟ آیا از زبان مورد اعتماد کاربران به شکلی سوءاستفاده می‌کنند که به نفع کسب‌وکار باشد؟برای انجام این کار، باید محصولی را که روی آن کار می‌کنیم به‌خوبی درک کنیم، همراه با دیدگاه، محدودیت‌ها، تعاملات و کدهایی که پشت آن هستند. باید زمانی را برای تسهیل مکالمات مهم، انجام تحقیقات و هماهنگی بر روی یک استراتژی صرف کنیم.باید قبل از شروع نوشتن، دیزاین را آغاز کنیم.کلمه‌های قابل استفادهوقتی محصولی قابل استفاده است، یعنی افراد می‌توانند بدون نیاز به آموزش یا کمک دیگری، از آن استفاده کنند. می‌توانیم از طریق آزمون کاربرد‌پذیری بفهمیم که محصول قابل استفاده است یا نه.اما نوشتن کلمه‌هایقابل‌ استفاده فراتر از این موضوع است. برای مثال، یکی از بهترین نکاتی که بیشتر افراد درباره نوشتن در رابط کاربری می‌دانند این است که نباید به افراد بگوییم «اینجا کلیک کنید». این توصیه به‌خوبی به خاطر سپرده می‌شود، اما مفهوم اصلی آن اهمیت بیشتری دارد. به عنوان مثال، برای افراد آسان‌تر است از یک لینک استفاده کنند وقتی که لینک به‌جای استفاده از کلمه‌ها، مکان دقیق رفتن کاربر را توصیف می‌کند.برای افرادی که دارای اختلالات بینایی هستند و از صفحه‌خوان‌ها برای خواندن کلمه‌ها روی صفحه استفاده می‌کنند، این ویژگی به طور ویژه‌ای به قابلیت استفاده کمک می‌کند. متخصصان در حوزه دسترس‌پذیری دستورالعمل‌ها و بهترین روش‌هایی را ارائه می‌دهند که از صفحه‌خوان‌ها و سایر گزینه‌ها پشتیبانی می‌کنند، اما برای فردی که از صفحه‌خوان روی لینکی با عنوان «اینجا کلیک کنید» استفاده می‌کند، تفاوت بین دسترس‌پذیری و قابلیت استفاده در چیست؟سارا ریچاردز، نویسنده کتاب Content Design، در سال ۲۰۱۹ سخنرانی‌ای با عنوان «دسترس‌پذیری همان قابلیت استفاده است» ارائه داد. او استدلال کرد که اگر کلمه‌هایی که برای محصولی می‌نویسید برای همه دسترس‌پذیر نباشند، شما در دیزاین خود انتخابی کرده‌اید که افراد را از استفاده از آن محصول بازمی‌دارد.ریچاردز در کتاب خود، اشاره کرد که می‌توانید با استفاده از زبانی ساده که افراد با سطوح مختلف سواد می‌توانند درک کنند، نوشتار را هم دسترس‌پذیر و هم قابل استفاده کنید. این روش به کاربران دارای ناتوانی‌های شناختی، کسانی که تازه زبان نوشتاری شما را آموخته‌اند و حتی افرادی که تحت استرس هستند، کمک می‌کند.ریچاردز گفت: «این ساده‌سازی نیست؛ این باز کردن درهاست.»دیزاین تجربه‌هایی که برای همه قابل دسترس باشد، شامل سطوح مختلف سواد، زمینه‌های فرهنگی متفاوت و توانایی‌های مختلف است. نوشتاری که قابل استفاده باشد برای تمام کاربران شما، بدون توجه به اینکه چه کسی هستند، کار خواهد کرد.کلمه‌های کاربردیبرای اینکه کلمه‌های ما کاربردی باشند، باید نیت و اهداف کاربران را درک کرده و به آن احترام بگذاریم. اگر به آن‌ها احترام نگذاریم، چطور می‌توانیم انتظار داشته باشیم که آن‌ها همچنان وقت، پول و توجه خود را به ما اختصاص دهند؟ فراهم کردن امکان کنترل برای کاربران و اولویت دادن به نیازهای آن‌هاست که نوشتار را کاربردی می‌کند.نوشتار مفید بر آنچه کاربران از محصول ما می‌خواهند، تمرکز دارد و می‌پرسد چگونه می‌توانیم بین این نیازها و اهداف کسب‌وکار تعادل برقرار کنیم، به‌جای اینکه صرفاً بر آنچه کسب‌وکار می‌تواند از آن بهره‌برداری کند، تمرکز کنیم.کلمه‌های مسئولانهکلمه‌ها باید به نفع کاربران استفاده شوند. به‌عنوان نویسنده و دیزاینر، ما مسئول آنچه در محصول قرار می‌دهیم هستیم و کلمه‌های ما قدرت دارند. برای نوشتن مسئولانه، باید سناریوهای مختلف را در نظر بگیریم. نوشتار غیرمسئولانه، زبان را به ابزار آسیب به کاربران تبدیل می‌کند.</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2024 21:13:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نکته‌های کوچک تجربه‌نویسی (UX Writing) ۲: تأییدیه (Confirmation) در لغو اشتراک.</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-ux-writing-%DB%B2-%D8%AA%D8%A3%DB%8C%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%87-confirmation-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%BA%D9%88-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9-sokohsnem02s</link>
                <description>یکی از بخش‌های مهم و تأثیرگذار در تجربه کاربر، تأییدیه (Confirmation) است. تأییدیه در تجربه کاربری با لحظه‌های حساس تصمیم‌گیری‌های مهم کاربر، مثل لغو اشتراک، حذف اطلاعات، تأیید خرید و ... در ارتباط است.تعریف تأییدیه (Confirmation) در تجربه کاربریتأییدیه (Confirmation)  یعنی از کاربر بخواهیم تصمیم خود را برای یک اقدام مهم، مثل لغو اشتراک یا حذف دائمی فایل‌ها، تأیید کند. هدف این مرحله، جلوگیری از انجام اقدام‌های برگشت‌ناپذیر یا اشتباه‌های ناخواسته از سوی کاربر است.در تجربه‌نویسی (UX Writing)، متن‌های تأییدیه باید به‌گونه‌ای نوشته شوند که کاربر بدون سردرگمی و با اطمینان کامل بتواند تصمیم نهایی خود را بگیرد.فیلیموچرا تأییدیه (Confirmation) مهم است؟اهمیت تأییدیه (Confirmation) به این ۲ دلیل اصلی است.۱. جلوگیری از اشتباه‌های ناخواسته: وقتی کاربر قصد انجام کاری دارد که ممکن است منجر به از دست دادن داده‌ها، فایل‌ها یا ... شود، مرحله Confirmation به او کمک می‌کند تا تصمیمش را با آگاهی کامل انجام دهد.۲. حفظ اعتماد کاربر: وقتی کاربر بداند که بر تصمیم‌های خود کنترل کامل دارد و این تصمیم‌ها به‌وضوح تأیید می‌شوند، اعتمادش به سرویس بیشتر می‌شود. متن  درست تأییدیه (Confirmation) به کاربر این اطمینان را می‌دهد که سرویس در جهت منافع او عمل می‌کند.اصول تجربه‌نویسی (UX Writing) برای  تأییدیه (Confirmation)تجربه‌نویسی (UX Writing) در مرحله تأییدیه (Confirmation) باید براساس چند اصل مهم نوشته شود. هرکدام از این اصول برای تجربه بهتر کاربر ضروری هستند.وضوح و شفافیت شفافیت مهم‌ترین اصل در نوشتن متن‌های تأییدیه (Confirmation) است. کاربر باید دقیقاً بداند که در حال انجام چه اقدامی است و پیام تأییدیه باید کاملاً روشن باشد. به‌عنوان مثال، اگر کاربر قصد لغو اشتراک دارد، باید به‌جای استفاده از عبارت‌های مبهم مانند «انصراف»، از عباراتی مثل «لغو اشتراک» استفاده شود.عملی بودن متن‌های تأییدیه (Confirmation) باید از زبان عملی استفاده کنند تا کاربر دقیقاً بداند که با کلیک بر روی یک دکمه‌ چه اتفاقی خواهد افتاد. استفاده از افعال واضح و شفاف باعث کاهش سردرگمی و ایجاد حس کنترل در کاربر می‌شود.استفاده از لحن محترمانهلحن متن‌های تأییدیه (Confirmation) باید محترمانه باشد تا کاربر احساس نکند که برای تصمیم‌گیری تحت فشار است. این لحن می‌تواند تجربه کاربری را مثبت‌ کرده و به کاربر کمک کند تا با آرامش تصمیم خود را بگیرد.مثال: «اگر می‌خواهید اشتراک خود را لغو کنید. روی دکمه زیر بزنید. خوشحال می‌شویم دوباره شما را در جمع خود ببینیم.»ارائه هشدارها و پیشنهادها  در جاهایی که کاربر قصد انجام کاری برگشت‌ناپذیر دارد یا کاری که ممکن است عواقب مهمی داشته باشد، متن تأییدیه (Confirmation) باید به او هشدار دهد. همچنین، اگر کسب‌وکار می‌خواهد پیشنهاد جایگزین مانند تخفیف یا امکانات ویژه ارائه دهد، این پیشنهاد باید به‌صورت شفاف گفته شود.فیلیموتأکید بر بازگشت‌پذیری  اگر امکان برگشت به حالت قبلی وجود دارد، متن تأییدیه (Confirmation) باید به‌وضوح این موضوع را بیان کند تا کاربر با اطمینان بیشتری تصمیم‌ بگیرد. این پیام به کاربر این اطمینان را می‌دهد که اگر نظرش تغییر کرد، می‌تواند دوباره به همان خدمات دسترسی داشته باشد.مثال: «شما می‌توانید هر زمان که خواستید، اشتراک خود را مجدداً فعال کنید.» طراحی دکمه‌ها و تعامل با  تأییدیه (Confirmation)علاوه بر متن‌های تأییدیه، طراحی دکمه‌ها نیز نقش مهمی در فرایند تأییدیه (Confirmation) دارد. دکمه‌های قابل کلیک باید به‌طور واضح نشان دهند که کاربر با کلیک بر روی آنها چه اقدامی انجام می‌دهد. به‌عنوان مثال، دکمه لغو اشتراک باید با عباراتی مانند «لغو اشتراک» برچسب‌گذاری شود و رنگ اصلی کسب‌وکار به آن دکمه اختصاص داده شود تا نشان دهد که این یک اقدام مهم است.در پروسه لغو اشتراک، دکمه رنگ اصلی باید به لغو اشتراک اختصاص داده شود، نه به دکمه انصراف. دلایل این موضوع به شفافیت و تجربه کاربری بهتر مربوط است.تمرکز بر هدف اصلی کاربروقتی کاربر وارد پروسه لغو اشتراک می‌شود، هدف اصلی او لغو اشتراک است. دکمه اصلی باید این هدف را منعکس کند تا کاربر بدون سردرگمی و با اطمینان بتواند اقدام کند. اگر دکمه اصلی به «انصراف» اختصاص داده شود، ممکن است کاربر فکر کند که سیستم او را به‌سمت لغو نکردن هدایت می‌کن و این می‌تواند موجب نارضایتی کاربر شود.وضوح و کاهش سردرگمیاختصاص دکمه‌ اصلی به «لغو اشتراک» به‌طور واضح نشان می‌دهد که این اقدام قرار است اشتراک را لغو کند. اگر دکمه اصلی به «انصراف» اختصاص داده شود، کاربر ممکن است تصور کند که این دکمه مربوط به انصراف از فرایند لغو اشتراک است، که باعث گیجی کاربر می‌شود. در چنین حالتی، کاربر به اشتباه ممکن است تصور کند که کلیک بر دکمه انصراف به معنای لغو اشتراک است.تمرکز بر تجربه کاربری بهتردر دیزاین تجربه کاربری، هدف این است که فرایندها تا حد امکان ساده و بدون ابهام باشند. وقتی هدف کاربر مشخص است (لغو اشتراک)، باید دکمه‌ای در دسترس باشد که دقیقاً این هدف را برآورده کند. اگر دکمه‌ اصلی  با کلمه «انصراف» برچسب‌گذاری شده باشد، تمرکز را از هدف اصلی منحرف می‌کند و باعث می‌شود کاربر نیاز به فکر و تحلیل بیشتری داشته باشد.احترام به تصمیم کاربردر فرایند لغو اشتراک، باید به تصمیم کاربر احترام گذاشته شود و گزینه لغو به‌وضوح و بدون تلاش برای پیچیده‌سازی در دسترس باشد. تمرکز روی دکمه «لغو اشتراک» این پیام را می‌دهد که شما تصمیم کاربر را به رسمیت می‌شناسید و تلاش نمی‌کنید او را به انصراف از تصمیمش هدایت کنید.</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 19:43:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نکته‌های کوچک تجربه‌نویسی (UX Writing) ۱:  نوشتن کارآمد، برای تجربهٔ کاربری بهتر.</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-ux-writing-%DB%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%D9%94-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-o3ijivtrwcw2</link>
                <description>تجربه‌نویسی (UX Writing) فقط یک نوشتن ساده برای توضیح دادن محصول یا خدمت نیست، بلکه ابزاری کلیدی برای ایجاد تعامل و هدایت کاربران در مسیر درست است. متن تجربهٔ کاربر نه تنها کاربردی، بلکه باید قابل فهم، فراگیر و کاربرمحور باشد.در این نوشتار، با هم نکته‌هایی را مرور می‌کنیم که کمک کند در حوزه تجربهٔ کاربری، مؤثر و کارآمد بنویسیم.شناخت دقیق کاربربرای تجربه‌نویسی (UX Writing) مؤثر، باید ابتدا کاربر خود را به خوبی بشناسیم. پیش از نوشتن، درباره کاربر تحقیق کنیم. درک نیازها، دغدغه‌ها، مشکلات و علایق کاربر به ما کمک می‌کند تا بتوانیم نوشتاری ایجاد کنیم که دقیقاً با انتظارات کاربر هم‌خوانی داشته باشد.ارتباط مستقیم و هدفمندتجربه‌نویسی (UX Writing) باید همواره هدفی مشخص و روشن داشته باشد. هر کلمه‌ای که استفاده می‌کنیم، باید کاربر را در رسیدن به هدفی خاص یاری کند. پیام‌های بیش از حد پیچیده یا غیرمستقیم می‌توانند کاربر را گیج کرده و او را از رسیدن به هدف‌هایش بازدارد. از زبان ساده و بدون ابهام استفاده کنیم تا نوشته دچار پیچیدگی‌های زبانی نشود.کلمه‌های شفافکلمه‌ها در تجربه‌نویسی (UX Writing) باید کاربر را به‌درستی هدایت کنند. کلمه نباید صرفاً جلب توجه کند، بلکه باید کاربر را به سمت عمل یا مرحله بعدی هدایت کند. نوشته‌ها باید کوتاه، واضح و دقیق باشند. عنوانی مانند «اطلاعات کاربری» یا «تراکنش‌ها» به وضوح به کاربر اطلاع می‌دهد که چه نوع اطلاعاتی در این صفحه موجود است و او چه اقدامی می‌تواند انجام دهد. هر عنوان باید هدفی روشن و کاربردی داشته باشد و به کاربر بگوید چه انتظاری از او دارد.ایجاد ارتباط مؤثرتجربه‌نویسی (UX Writing) کارآمد باید به‌طور مستقیم با کاربر ارتباط برقرار کند. این ارتباط باید به‌گونه‌ای باشد که احساس اعتماد و راحتی را در کاربر ایجاد کرده و او را به استفاده از محصول یا خدمت ترغیب کند. به جای استفاده از جملات رسمی و خشک، از زبان معیار استفاده کنیم. مثلاً هنگامی که کاربر رمز عبورش را اشتباه می نویسد، به او می گوییم «رمز عبور اشتباه است.» و راه‌حل‌هایی برای حل این مسئله به او نشان می‌دهیم.پیام‌های کوتاه و کاربردیمعمولاً کاربر زمان زیادی برای خواندن متن‌های طولانی صرف نمی‌کند و به‌جای خواندن یک متن، آن را اسکن می‌کند. بنابراین پیام‌های ما باید کوتاه و در عین حال کامل باشند. باید بتوانیم پیام خود را به سرعت و به طور کارآمد منتقل کنیم.به جای نوشتن پاراگراف‌های طولانی، از جملات کوتاه و مؤثر استفاده کنیم. پیام‌های کوتاه در دکمه‌ها و عنوان‌ها، اعلان‌ها و ... باید به‌گونه‌ای باشند که کاربر حتی با یک نگاه، متوجه منظور آن پیام شود. مثال: بعداز ویرایش و انجام تغییرات حساب کاربری، به جای نوشتن پیامی طولانی می‌توان از جمله‌ای مختصر استفاده کرد: «تغییرات با موفقیت ذخیره شد.»تجربه‌نویسی (UX Writing)، فراتر از انتخاب کلمه و نوشتن متن است. این نوع نوشتار نیازمند درک عمیق از کاربر و ایجاد ارتباط مؤثر با اوست. با استفاده از زبانی ساده، شفاف و فراگیر، می‌توانیم تجربه‌ای بهتر برای کاربر خلق کرده و او را در مسیر صحیح هدایت کنیم. از همه مهم‌تر، نوشته ما باید به‌طور مستقیم به نیازهای کاربر پاسخ دهد و به او کمک کند تا به‌راحتی با محصول ما تعامل کند.</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 23:53:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظ به روایت من ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%DB%B1-kevilyijfiuz</link>
                <description>غزل ۱فکر می‌کنم اگر حافظ زنده بود فکری به ‌حال کتابش می‌کرد وگرنه فکری به‌ حال خودش، کتابش، ابیاتش و جدوآباداش می‌کردند. به همین مصرع اول نگاه کنید: آهاااای ساقی ... بیاور و بچرخان، من جرئت نمی‌کنم اسم مفعول را بیاورم، اما شاعر با خیال راحت هوار می‌کشد که بیاور و بگردان. خنده‌دار اینکه فکر کرده اگر با زبان عربی بگوید، اداره «مجوز ندادن به شاعران و نویسندگان برای انتشار کتاب» وزارت ارشاد متوجه نمی‌شود. حافظ جان درست است که دچار شکست عشقی شده‌‌ای و موبایل و تلفن در دسترس نیست، اما محمد گلندام بخت‌برگشته که مثل همیشه حاضر بوده، این‌بار هم او را سراغ ساقی می‌فرستادی. نکته این‌جاست که حافظ تنها نبوده و با همهٔ دوستانش بساط کرده بوده، یعنی بدبختی یکی‌دوتا نیست.توی مصرع دوم، شاعر دست به سیاه‌نمایی زده است برای یک هدف خاص، وگرنه با سود سهام عدالت که چند روز پیش واریز شد، نه‌تنها عشق سخت نیست که حتا می‌توان تجدید فراش هم کرد. من فکر می‌کنم حافظ سود واریزی به حسابش را خرج بساط مصرع اول کرده است، یعنی شکست عشقی را بهانه کرده تا مرتکب مصرع اول شود، وگرنه برای آن همه نوشیدنی چیزدار و آن همه آدم، قطعا مزه و مخلفاتی لازم و واجب بوده است. خب پولش از کجا تأمین شده؟حال فرض کنید یک نفر با دوستانش تا خرتناق (خرتلاق) نوشیده و خورده، بعد منتظر است که باد بیاد و روسری یار و قطعاً دوستان یار را بردارد تا شاعر شکست عشقی خورده و دوستان هیزش، زبانم لال،موهای آن‌ها تماشا کنند و از این بی‌بندوباری‌ها. ببینید بی‌حیایی تا کجاست. آن‌چه هنوز برای من و همهٔ مفسران، تاریخ‌دانان و ادیبان مجهول است، محل بساط کردن حافظ است، توی معالی‌آباد بوده؟ توی باغ ارم بوده؟ کوی وحدت بوده؟ یا جلوی دبیرستان دخترانه؟ معلوم نیست.افکار پلید و شرورانه‌ای که در بیت سوم آمده است، به‌خوبی نشان می‌دهد که سود واریزی سهام عدالت خیلی خیلی زیاد بوده. معلوم نیست چقدر ام‌الخبائث و مزه و مخلفات خریده‌اند و خورده اند که اضافه آمده است و حالا بعد از مستی می‌خواهند اضافه‌ها را بریزند روی، استغفرالله، سجاده. خب نامسلمان اضافه‌اش را بگذار برای شکست عشقی بعدی‌ات، توی هر غزل یک شکست عشقی داری. قرار نیست که هر روز سود سهام عدالت واریز شود. وقتی دفعه بعد مجبور شد با رفقایش چایی بخورد یا آب خنک، حساب کار دستش می‌آید. وجداناً اگر شما یک نفر از اهالی شعرِ عضو آن ادارهٔ مذکور بودید به کتابی که با این غزل‌نما شروع می‌شود، مجوز چاپ می‌دادید؟تنها نکتهٔ مهم و اساسی این غزل، حلال‌خور بودن ساقی است، آن‌ هم در این روزگار که جنس تقلبی فراوان است. ساقی متاع حقی به حافظ و دوستانش داده به‌نحوی که توی شیراز خورده‌اند و خودشان را توی دریای بوشهر،‌ آن‌ هم نه ساحل ریشهر یا هلیله یا بندرگاه، که وسط دریای طوفانی دیده‌اند.پایان اینکه اگر سود سهام عدالت گرفته‌ای و شماره تلفن آن ساقی را داری، با مقدار خیلی خیلی کم آن پول، لبی تر کن و بیشتر بیشتر بیشترش را صرف ازدواج آسان یا تجدید فراش آسان‌تر کن.</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 18:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معماری اطلاعات</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-ttkt8pvgwdze</link>
                <description>معماری اطلاعاتمعماری اطلاعات یکی از عوامل بسیار مهم در دیزاین محصولات است که نقش حیاتی در تجربه کاربری و موفقیت محصول دارد. و به دیزاین، ساختاردهی منطقی و سلسله‌مراتبی اطلاعات و محتوا درون یک محصول اشاره دارد. در دیزاین محصول، معماری اطلاعات به شما کمک می‌کند تا اطلاعات را به شکلی منظم و قابل فهم برای کاربران نمایش دهید.معماری اطلاعات به شما کمک می‌کند تا اطلاعات را به شکلی منظم و قابل فهم برای کاربران نمایش دهید.این عوامل به ویژه در دیزاین محصولات دیجیتالی مانند وب‌سایت‌ها و اپلیکیشن‌ها بسیار حیاتی هستند. یک معماری اطلاعات خوب به کاربران کمک می‌کند تا به سرعت به اطلاعات مورد نیازشان دسترسی پیدا کنند و تجربهٔ مثبتی را تجربه کنند. این کار باعث افزایش رضایت کاربران، کاهش اشتباه و ابهام، و افزایش بهره‌وری در استفاده از محصول می‌شود.با توجه به اینکه بیشتر محصولات دارای حجم زیادی اطلاعات هستند، معماری اطلاعات به شما کمک می‌کند تا اطلاعات را به دسته‌بندی‌ها و زیرمجموعه‌های مختلف تقسیم کرده و مسیریابی مناسبی را برای کاربران فراهم کنید. همچنین، کمک می‌کند تا ارتباطات معنادارتری میان اطلاعات ایجاد شود و کاربران بتوانند روابط بین موارد را بهتر درک کنند.در کل، معماری اطلاعات در دیزاین محصولات به شما کمک می‌کند تا اطلاعات را به شکلی سازمان‌یافته، قابل فهم و جذاب برای کاربران ارائه دهید که این امر بهبود تجربه کاربری، افزایش اعتماد کاربران و در نهایت موفقیت محصول شما را تضمین می‌کند.</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 23:04:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روش Heuristic Analysis</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%B1%D9%88%D8%B4-heuristic-analysis-cuch9ahu7far</link>
                <description>Heuristic Analysisدر دیزاین محصول یکی از روش‌های بررسی وب‌سایت‌ رقبا در جهت ارائه خدمات بهتر به کاربران، استفاده از روش تحلیل اکتشافی (Heuristic analysis) است. این روش ۷ سطح دارد که ۲ سطح پشتِ‌سرهم آن ممکن است باهم اشتباه گرفته شوند:سطح ۳: هدایت و راهنمایی (Orientation).سطح ۴: تحریک و برانگیختن (Stimulation).سطح Orientation، در مورد چگونگی راهنمایی و هدایت کاربر است.بعضی از سؤال‌های اصلی کاربر ،که باید به آنها پاسخ درست داده شود، عبارت‌اند از:کجا باید کلیک کنم؟چگونه محصول مناسب را پیدا کنم؟آیا دکمه CTA اصلی واضح و مشخص است؟آیا عناصر (نوشته و آیکن) دکمه CTA نتیجه واضح کلیک کردن را نشان می‌دهند؟ (یوایکس رایتینگ)آیا مقایسه گزینه‌ها آسان است؟و ...سطح Stimulation در مورد چرایی و ارزش پیشنهادی صریح و مشخصِ مرتبط با محصول است.بعضی از سؤال‌های اصلی کاربر ،که باید در این سطح به آنها پاسخ درست داده شود، عبارت‌اند از:چرا باید اینجا بخرم یا کلیک کنم؟آیا سایت ارزش پیشنهادی واضحی را ارائه می‌دهد؟آیا ارزش‌های پیشنهادی مرتبط هستند؟آیا سایت یک تجربه کاربری سرگرم‌کننده و جذاب ایجاد می‌کند؟آیا سایت بسته‌بندی رایگان را ارائه می‌دهد؟آیا هدایای رایگان وجود دارد؟در لابراتوار مدرسهٔ دیزاین‌ویچ، ۷ سطح این روش به‌دقت و با جزئیات فراوان بررسی و تشریح شد و می‌شود.</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 17:19:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشه همدلی Empathy Map</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%DB%8C-empathy-map-uanzmakpjxvu</link>
                <description>همدلی با کاربرانهمدردی و همدلی دو مفهوم مختلف هستند؛ نشان‌دهندهٔ نوعی ارتباط انسانی.همدردی یعنی اعتراف به رنج دیگران که اغلب واکنش به سختی یا مصیبت (به شکل اندوه یا ترحم) شخص دیگر است.در تجربه کاربری، همدردی یعنی پذیرش این واقعیت که کاربران با یک دشواری روبرو هستند.همدلی، گامی فراتر از همدردی است. همدلی توانایی درک کامل، واکنش و سپس به اشتراک گذاشتن نیازها و انگیزه‌های شخص دیگر است.در دیزاین تجربه کاربری بهتر است به جای همدردی، با کاربران همدل باشیم و امیدها، ترس‌ها، توانایی‌ها، محدودیت‌ها و اهداف آن‌ها را درک کنیم. این به ما امکان می‌دهد تا درک خود را از کاربران عمیقا بررسی و راه‌حل‌هایی را ایجاد کنیم که نه تنها یک نیاز را برطرف می‌کنند، بلکه با حل کردن مشکل، زندگی کاربران را به‌طور مؤثر بهبود می‌بخشند.نقشه همدلی در دیزاین تجربه کاربری یک ابزار ارزشمند است که به دیزاینرها کمک می‌کند تا نیازها و مشکلات کاربران را بهتر درک کنند.اهمیت نقشه همدلی در دیزاین تجربه کاربری به موارد زیر برمی‌گردد:۱. درک بهتر کاربران.۲. ارتقا تجربه کاربری.۳. توجه به جزئیات.۴. ایجاد هم‌افزایی.</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 18:38:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استفاده از سؤالات «How Might We» برای ایده پردازی دربارۀ مسائل واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-how-might-we-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-kh75gd1pfzij</link>
                <description>HMWدر پایان مرحله پژوهش، تیم باید دور هم جمع شوند که دربارهٔ چیزهای مهمی که یافته و فهمیده‌اند به توافق برسند، و از این دانش برای ساختن چهارچوب چالش‌های دیزاین استفاده کنند. برای جلوگیری از پیشنهاد راه‌حل‌های شخصی که ممکن است با مسئله موردِنظر تفاوت زیادی داشته باشد، سؤالات «چگونه ممکن است ما یا چگونه می‌توانیم» (HMW) بسازید که مسائل را برای ایده‌پردازی چهارچوب‌بندی کنید.یک سؤال HMW می‌تواند ایده‌های خلاقانهٔ زیادی ایجاد کند.الگوی How Might We اولین بار توسط Procter &amp; Gambleدر دهه 1970 معرفی شد و بعد توسط IDEO گسترش یافت.۵ نکته در مورد نوشتن HMWهای خوبهرچه HMWرا بهتر بنویسید، ایده‌هایی بهتری به‌وجود می‌آورد.۱. با مسائلی که پیدا کرده‌اید شروع کنید:برخی از تیم‌ها HMWهایی را تولید می کنند که مخصوص آنچه یافته‌اند، نیست. به عنوان مثال، سؤال «چگونه می‌توانیم تجربه کاربری محصول را بهبود بخشیم؟»، ممکن است مخصوص مسئله‌ای نباشد که در تحقیقات خود کشف کرده‌اید. این سؤال می‌تواند به ایده‌هایی را به وجود آورد شود که مرتبط با مشکلات ریشه‌ای و یافته‌های شما نباشد.هنگامی که تحقیقات اکتشافی‌ خود را انجام دادید، در مورد یافته‌های اصلی توافق کنید. از آن‌ها برای ایجاد سؤالات HMW استفاده کنید. مانند:مسئله: کاربران از ارائه کامل محصول آگاه نیستند.سؤال HMW: چگونه می‌توانیم آگاهی از ارائه‌های کامل محصول را افزایش دهیم؟۲. از پیشنهاد راه حل در سؤال HMW خودداری کنید:محدود کردن تفکر و گنجاندن راه حل‌ها در سوالات HMW می‌تواند آسان باشد. اما انجام این کار مجموعه احتمالات را محدود می‌کند و ایده‌های کمتری تولید می‌شود. در مثال زیر، HMW اول، نوع خاصی از راه‌حل را پیشنهاد می‌کند، در حالی که دومی نسبت به هر راه‌حل خاصی نادیده انگاشته است.بینش: کاربران معمولاً هنگام ثبت مالیات خود مطمئن نیستند که کدام فرم را تکمیل کنند.سؤال HMW بد: چگونه می‌توانیم به کاربران بگوییم که کدام فرم را برای ثبت مالیات خود تکمیل کنند؟سؤال HMW خوب: چگونه می‌توانیم به کاربران این اطمینان را بدهیم که مالیات خود را به درستی ثبت می‌کنند؟مشکل اولین سؤال HMW این است که تنها راه حل‌های مربوط به بخش‌نامه‌ها تولید می‌شود. با HMW دوم، ایده‌های بیشتری را می‌توان ایجاد کرد، مانند ثبت مالیات به‌طور خودکار برای کاربران یا حذف چندین فرم و تنها داشتن یک فرم که بر اساس پاسخ‌های کاربر، سؤالات مناسبی را در اختیار کاربران قرار می‌دهد.۳.سؤالات HMW خود را گسترده نگه دارید:هنگام نوشتن سؤالات HMW، از خود بپرسید که آیا می‌توانید آن‌ها را به روشی گسترده‌تر بازنویسی کنید. هر چه HMW گسترده‌تر باشد، می‌تواند ایده‌های بیشتری تولید کند.بینش: کاربران اغلب زمان زیادی را صرف بررسی موارد ارسالی اشتباه می‌کنند.سؤال HMW خوب: چگونه می‌توانیم بررسی سریع و آسان کار کاربران را برای اشتباهات انجام دهیم؟سؤال HMW بهتر: چگونه می‌توانیم از کاربران در پیش‌نویس کردن به صورت کارآمد و رضایت بخش، پشتیبانی کنیم؟اگرچه ما می‌خواهیم HMW گسترده باشد، اما مطمئن شوید بیش از حد گسترده نباشد که مسئله موردِنظر را گم کنید. برای مثال، سؤال «چگونه می‌توانیم فرآیند ارسال پیش‌نویس را دوباره دیزاین کنیم؟» بیش از حد گسترده خواهد بود.۴.سؤالات HMW خود را بر روی نتیجه مطلوب متمرکز کنید:برای جلوگیری از حل علائم مشکلات به جای خود مشکلات ریشه‌ای، از خود بپرسید که آیا سؤال HMW شما بر نتیجه مطلوب متمرکز است یا خیر. در مثال زیر، اولین سؤال HMW آنچه را که واقعاً می‌خواهیم به دست آوریم نادیده می‌گیرد.مسئله: کاربران اغلب با ما تماس می گیرند زیرا از فرایند درخواست مطمئن نیستند.سؤال HMW بد: چگونه می‌توانیم از تماس کاربران با خودمان جلوگیری کنیم؟سؤال HMW خوب: چگونه می‌توانیم به کاربران این اطمینان را بدهیم که آن‌ها تمام اطلاعات مورد نیاز خود را دارند؟درست است که می‌خواهیم هزینه‌های تماس غیرضروری را کاهش دهیم، هزینه زیاد نشانه‌ای از مشکل بنیادی است (کاربران در مورد فرایند درخواست مطمئن نیستند، بنابراین با ما تماس می‌گیرند). ما واقعاً می‌خواهیم این مشکل را حل کنیم که چرا کاربران با ما تماس می گیرند که سؤال دوم HMW به آن می پردازد. نتیجه مطلوب تلاش‌های دیزاین ما باید افزایش اعتماد کاربران به فرایند اپلیکیشن باشد.مشکل دیگر در مورد اولین سؤال HMW این است که می‌تواند منجر شود به راه‌حلی مانند سخت‌تر کردن یافتن شماره تماس در وب سایت تا اینکه راه حل‌های خلاقانه‌ای که اعتماد کاربر را افزایش می‌دهد.۵. سؤالات HMW خود را مثبت بیان کنید:در روشی مشابه با مورد شماره ۴، بیان سؤالات HMW به صورت مثبت می‌تواند ایده‌های بیشتری ایجاد کند و همچنین خلاقیت را تشویق کند.اگر متوجه شدید که از افعال منفی مانند «کاهش»، «حذف»، «جلوگیری» استفاده می‌کنید، از خود بپرسید که آیا می‌توانید با استفاده از افعال کنش مثبت، مانند «افزایش»، «ایجاد»، «افزایش»، «ترویج کردن» سؤالات را به شکل مثبت‌تری در نظر بگیرید.مسئله: کاربران فرایند بازگشت را دشوار می‌دانند.سؤال HMW بد: چگونه می‌توانیم دشواری فرایند بازگشت را کاهش دهیم؟سؤال HMW خوب: چگونه می‌توانیم فرایند بازگشت را سریع و شهودی کنیم؟سؤالات HMW  را با تیم خود بنویسید و انتخاب کنیدقبل از شروع ایده‌پردازی، زمانی را با تیم خود به نوشتن و انتخاب HMWهای خود اختصاص دهید. شما می‌توانید از همه بخواهید که در نوشتن HMW مشارکت کنند. سپس برای انتخاب یا بهبود بهترین نسخه، موارد زیر را مرور کنید:· آیا بر اساس یک مسئله یا بینش موجود است؟· آیا نتیجه دلخواه را دنبال می کند؟· آیا مثبت نوشته شده است؟· آیا به اندازه کافی گسترده است برای اطمینان از اینکه بسیاری از ایده‌ها خلاقانه هستند؟· آیا راه‌حلی را پیشنهاد می‌کند؟هیچ محدودیتی برای تعداد سؤالات HMW وجود ندارد. هرچه بیشتر داشته باشید، ایده‌های بیشتری به دست خواهید آورد. اگر تعداد زیادی سؤال نوشتید، از خود بپرسید که آیا بین آن‌ها همپوشانی وجود دارد یا خیر و آیا می‌توانید برخی از آن‌ها را در یک HMW گسترده‌تر ترکیب کنید. گزینه دیگر این است که HMWهای خود را از نظر تأثیر آن‌ها بر موفقیت پروژه اولویت‌بندی کنید.استفاده از این تکنیک ساده در پایان فرآیند کشف می‌تواند تیم شما را برای موفقیت در چهارچوب‌بندی چالش دیزاین بر روی مسائل واقعی آماده کند.این نوشته، برداشتی آزاد از این منبع است.</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 21:39:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموختن ترس ها</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7-qzvbvzet9ifh</link>
                <description>ترس های خیالیلحظه تحویل سال، یعنی ساعت سیزده و هفت دقیقه و آن چندمین ثانیه، به جای اینکه مثل هر سال کنار خانواده پای سفره هفت سین نوروز باشم، مسافر بودم، پای صحبت دو مرد پا به سن گذاشته که چند سالی بود اعتیاد را شکست داده و از زندانش رها شده بودند. توی خودم بودم و به لحظه تحویل سال فکر می کردم و اینکه دوست داشتم توی قاب عکس یادگاری امسال خانواده هم باشم. راننده و دوستش باهم حرف می زدند، بیشتر راننده می گفت و دوستش شنونده بود. سال که تحویل شد، بهم تبریک گفتیم و برای همدیگر و همه مردم جهان دعا و آرزوی سلامتی و خیر کردیم. راننده با آرامش و شمرده حرف می زد. از این جایش، من هم مستمع حرف های شان شدم. راننده از ترس می گفت: دو نوع ترس داریم، یکی ترس واقعی ست که برای زنده گی کردن و حفظ آن لازم و ضروری ست، که همان احتیاط کردن از خطرات است. باید مراقبت کرد تا خودمان و زنده گی مان دچار نقصان نشود. اما ترس دوم خیالی ست، وجود خارجی ندارد و ساخته ذهن و تخیل ماست. و مانع رشد ما می شود. دوستش گفت: باید از این نوع ترس استفاده کرد برای رشد کردن و بالاتر رفتن، نه اینکه مانع شود. راننده ادامه داد: برای همین است که باید چک لیست تهیه کنی از همه ترس ها و نگرانی هایی که داری تا بهتر بشناسی شان. راستش شنیدن آن سخنان، روشنم کرد. اگر چه به سفره هفت سین خانواده نرسیده بودم، اما درس های جالبی آموختم. غافلگیر شدم از این کلاس درسِ سیارِ شگفت انگیز. آموختم که باید با ترس های خیالی ام روبرو شوم، اول لیست شان کنم تا دقیق تر بشناسم شان. و بیشتر درباره این گونه ترس ها بدانم تا پله بالا رفتنم شوند</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Mar 2021 23:57:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت / اسفند بلاتکلیف</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81-g2kkawudmnlq</link>
                <description>اسفند، بلاتکلیف ترین عضو سال است، حتا بیشتر از ما که این روزها نمی دانیم کجای کدامین صف باید بایستیم تا زودتر و بهتری چیزی به ما برسد. آنقدر بلاتکلیف است که نمی داند طلوع هر روزه صبح، چه چیزی را برایش می آورد. اسفند هنوز نرسیده، استرس را توی شهر حس می کند، آن هم با دیدن شیشه ویترین همه مغازه ها که با نوشته: سررسید، تقویم، سالنامه و روزشمار سال نو رسید، پر شده است و توی ذوق می زند. معلوم است با این حجم از بی محلی نسبت به خودش و استقبال از سال نرسیده، استرس تا عمق جانش ریشه می دواند و گرفتارش می کند. اسفند بلاتکلیف است چرا که نمی داند ابر و باد و مه و خورشید و فلک، چه خابی برایش دیده اند. روزگار، هر اتفاق خوب و بدی که داشته و جایش نشده توی این 11 ماه، یک جا می ریزد توی دل اسفند. بیشترین مراسم عقد، عروسی و تولد، بیشترین مراسم ترحیم و ختم، یک شهر زیر هجوم گرد و غبار پیدا نیست، جای دیگری از برف یخ زده است. تو هل هله عروسی داری، همسایه ات شیون مرگ سر می دهد، مگر دل یک نفر چقدر تاب و تحمل دارد؟ به این مصیبت، پیشاپیش تبریک گفتن های سال نو و پیام های تکراری را هم اضافه کنید. جای اسفند بودم، بی خیال آمدنم می شدم، بار و بنه ام را جمع می کردم و برای همیشه می رفتم ...</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Mar 2021 23:56:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت / بیست و سوم اسفند چند سال پیش</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-zxmjhfwuxfbt</link>
                <description>پارک جنگلی چاهکوتاه ورودی 82 دانشگاه خلیج فارس بوشهر بودیم، رشته مدیریت؛ بازرگانی و صنعتی. جماعتی که آمده بودیم تا نظم و روال عادی دانشگاه را بهم بریزیم. جمعی عجیب، یک دست و همدل که پایه هر کاری بودیم غیر از درس خاندن. تخصص مان تعطیل کردن کلاس بود. بیشترمان یک سال پشت کنکور مانده بودیم، سازمان سنجش منتظرمان گذاشته بود تا عقبی ها هم برسند و جمع مان جمع شود بعد باهم بفرستدمان توی دانشگاه خلیج فارس بوشهر. از همان ترم اول، مثل یک خانواده که مدتی از هم دور بوده باشند، باز گرد هم جمع شدیم، انجمن و سازمان راه انداختیم، کاملن سرخود، مجزا و مستقل از دانشگاه، اردوی مختلط رفتیم، در روزگاری که مختلط با هم جایی رفتن، عملی بود مجرمانه با فراخانده شدن به کمیته انضباطی و این چیزها. هیچ وقت قوانین بی خود و مزخرف دانشگاه برای مان اهمیتی نداشت، یعنی هیچ اهمیتی نداشت. یکی از آن قوانین من درآوردی و بی خود دانشگاه بیرون رفتن مختلط بود که گوش ما برای شنیدنش کر شده بود. چند انجمن و کانون دست مان بود، نامه ای می نوشتیم به سازمان اتوبوس رانی بوشهر و حومه، درخاست یک دستگاه اتوبوس می کردیم، نامه ای با چند مهر که می رساندیمش مرکز شهر، دست مسئول اتوبوس ها و حومه، اشک در چشمانش حلقه می زد وقتی نامه ای با آن همه مهر را می دید، خوشحال از اینکه دانشگاه دولتی خلیج فارس، مهم ترین نهاد آموزشی استان برایش نامه فرستاده و تقاضایی دارد، نامه را می بوسید، بر چشمانش می گذاشت و می گفت چشم. صبح جمعه اتوبوس می آمد جلوی خابگاه امام، ما در پیش دیدگان بقیه دانشجویان سوار می شدیم، می رفتیم کنار خابگاه دختران، سوار می شدند و با جرمی سنگین از شهر خارج می شدیم. هر ترم مقصدی پیدا می شد که میزبان ما باشد. 23 اسفند سال 83 رفتیم به پارک جنگلی چاهکوتاه در 35 کیلومتری بوشهر، جایی خوش و سرسبز. عکس بالا مربوط به همان روز است. و چقدر خوش گذشت، روزگار بی دغدغه ای بود، بی هیچ اشتفال ذهنی، رها و آزاد بودیم. یادش بخیر</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 00:34:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت / خطوطِ جان دار</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-g0fsizo8lecw</link>
                <description>خط و خطوط پر جمعیت ترین عنصر بصری دنیای ماست. یکی از دلبستگی های ساده من تماشای خطوط پیرامونم است. مدام اطرافم را پی دیدن خطوط نگاه می کنم. آنقدر پی شان گشته ام، که ناخودآگاهم قانع شده، پیش از خودم، چشمانم را دنبال شان روانه محیط کند. یکی از منابع جذاب و دیدنی خطوط، درختان هستند، مخصوصن آنانی که خزان زده شده یا سبزی شان را برای همیشه به زمین پس داده اند. درختان کهن سالِ خشکیده، عظمت و شکوه بیشتری در خود دارند، گویی پیر فرزانه ای هستند که شمع اصحاب شده اند. توی مسیر دیالیز قبل از روستای باریکان ، شرق جاده، خشکیده درختی پیر، وسط زمینی هموار، جا خوش کرده است. سال هاست که چشم و چراغ آن زمین و اطرافش است. هر بار که نگاهش می کنم، تازه و جان دار است، انگار به خابی کوتاه رفته ست و هر لحظه ممکن است بیدار شود.توی حیاط، اناری است که با آمدن پاییز، به زردی می نشیند و کم کم زمستان، برگ ها را می تاراند و چون زورش به میوه ها نمی رسد، سیاه شان کرده و بیشمار خط - افقی، عمودی، شکسته و خمیده- و نقطه بر روی صفحه آبی آسمان نقش می زند. خطی می کشد و نقطه ای سر آن، و هی تکرارش می کند، اما نه یکنواخت و خسته کننده، بلکه پویا و جان دار. این خطوط و نقطه ها، مایه روشنی نگاه من و محل بازیگوشی خیالم هستند. گاه گاه پرندگان، نقطه ای به این خطوط در هم تنیده اضافه کرده و چند لحظه بعد، با پریدن پاکش می کنند.یک ماه پیش که عریانی انار بر همه آشکار شد، پدرم چند بار از من خاست که میوه های خشکِ سیاه شده را از شاخه ها جدا کنم تا خیال زمستان راحت شود، هر بار به بهانه ای سر باز زدم. روزی که از مسافرت چند روزه که برگشتم، نقطه ها را ندیدم، سراغ شان گرفتم، محمدتقی پاک شان کرده بود. اما خطوط هم چنان بر جای خودشان حضور داشتند. حالا، پرندگان جای انارها نقطه می گذارند و با هر بار پریدن خطی را تا اوج پروازشان امتداد می دهند...</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Mar 2021 01:19:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت/ عطر تاره میان صدمین صفحات صبحگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-qa3apvfijod9</link>
                <description>تاره تازهراستش، صد روز پیش که قرار شد هر روز صبح، اولین کارم بعد از بیدار شدن، نوشتن سه صفحه باشد، تحت عنوان صفحات صبحگاهی، اصلن فکرش را نمی کردم که بعد از صد روز، همچنان خودم را در حال ارتکاب به این عمل خاب برانداز ولی لذت بخش ببینم. هرچند توی نوشتن تازه کار نبودم، اما توی روزانه نوشتن آن هم در لحظه نوشتن، کاملن آماتور بودم، و وقتی قرار بود که سه صفحه بنویسم، آماتورتر شدم. خودم را کاملن بی دفاع در میانه میدان نوشتن و خودکار و دفتر و سطرهای سفیدش دیدم که هر لحظه هجوم کلمات برای بیرون ریختن از نوک خودکار و نشستن روی سطور بیشتر می شد. ولی پا پس نکشیدم و از همان روز یکم، هرکلمه و جمله ای که اول به ذهنم رسید، بی امان به دل کاغذ سپردمش. امروز صدمین سه صفحه یِ صفحات صبحگاهی را نوشتن، لذت بخش و هدایت کننده است. برای من، صفحات صبحگاهی و نوشتن شان، بوی خاص خود را دارند، ترکیبی از بوی کاغذ کتاب، کلمات داستان ها و شعرها که همیشه در مشامم تازه است. نوشتن این صفحات را مدیون راهنمایی و پیشنهاد شاهین کلانتری عزیز هستم که این راه را جلوی پای من و خیلی های دیگر گذاشت.قبل از ظهر برای جمع کردن تاره های تازه کشیده شده از دل نخل و آوردن شان به خانه، قدم زنان تا باغ رفتم، پای نخل ها، سرسبزی تا زانو بالا آمده و خودش را به گل های کوچک زرد رسانیده است. برای من، نخل ها کلماتی هستند که در دل این دفتر سبز و زرد و کمی سرخ و چند رنگ کوچک دیگر، ایستاده نشسته اند، که بوی جادویی تاره تازه به کلمات دلنشینی خاصی بخشیده است. تاره بوی جادویی دارد، باید پوسته اش را کمی خراش بدهی، چشمانت را ببندی و نفس بکشی تا عطرش بر روی همه جانت بنشیند، درست مثل بوییدن صفحات صبحگاهی که باید با چشمان کاملن بسته، دفتر را جلوی صورتت ورق بزنی و نفس بکشی.بوی تاره فصلی ست، فروردین به نیمه نرسیده، تاره ها با عطرشان می روند و پشت اسفند می نشینند و نوبت آمدن شان را انتظار می کشند، اما بوی صفحات صبحگاهی، هر صبح در هوای همه جایت منتشر است</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 23:54:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت / سرشار از زنده گی</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%AF%DB%8C-cspeurglnvdq</link>
                <description>سرشار زندگیصبح امروز، با کتابی از جان فانته ی فقید، سر کیف آمدم. کتاب سرشار زندگی، که دوش از بین کتاب ها بیرونش کشیدم و گذاشتم کنار چند چیز کوچکی که با خودمان روزهای دیالیز به همراه می بریم. باد سرد شمال سه روز است که پهنه جنوب را میدان تاخت و تاز خودش قرار داده، به سمت جنوبی ساختمان دیالیز پناهنده شدم، به آفتاب و گرمایش تکیه دادم و شروع کردم به خاندش، آن قدر جذاب و پر کشش بود که زورش به سرما و خاب آلودگی من چربید و بیدارم نگه داشت. حسابی که گرم شدم و برای نو کردن لیوان چایی ام، پناهگاهم را به داخل بخش تغییر دادم. سرشار زندگی با چایی تازه و لمیده روی مبل ادامه یافت و تا اینکه سروکله پسر زینب، یکی از تخت نشینان دیالیز، پیدا شد و به حرفم گرفت. فردا ادامه سرشار زندگی است ...پ ن: دوش همان دیشب است که در زبان مادری ما دوش تلفظ می شود.</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 00:21:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت / 9 و 34 دقیقه به وقت رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-9-%D9%88-34-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-dp6too2no7mp</link>
                <description>همیشه سلامش آماده بود که با ورودش، بلند و گرم ادایش می کرد. دمپایی آبی کم رنگش را می پوشید، چند قدم جلوتر، روی ترازو می ایستاد، وزنش را با صدای بلند می خاند تا یکی از پرستاران یادداشتش کند،  و به سوی تخت شماره 4، جایگاه همیشگیش می رفت. آقای اعتمادی از مبارزان و هم سنگران قدیمی بخش دیالیز بود، مردی خوش صحبت و با صفا، که امروز صبح ساعت 9 و 34 دقیقه، خبر رفتنش سنگین و سرد بر روی گروه واتس اپ بخش دیالیز نشست. با سکوتی گرفته پیام را خاندم و فردا صبح را دیدم که قرار است آغازی باشد بر پایانِ سلام و صبح بخیری گرم و جانانه. فردا روز دیالیز است و نگاه غم زده همگان به تخت شماره 4 و جای خالی آقای اعتمادی خاهد بود.روحش شاد</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 22:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه های ایدئولوژیک طور</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C%DA%A9-%D8%B7%D9%88%D8%B1-s788d7msytyv</link>
                <description>جمعه ها و روزهای تعطیل، یعنی همان روزهایی که توی تقویم اعم از رومیزی، دیواری و سررسید، رنگ سرخ را به خود گرفته اند، بیشتر از اینکه برای استراحت باشند، به کار بسط و تقویت ایدئولوژی می آیند. مثلن باعث می شوند که اگر به سرنوشت، قضا و قدر اعتقاد نداری، ایمان بیاوری و یا اعتقادت بیشتر و محکم تر شود. کارکردش این گونه است که، برای یک جمعه یا روز تعطیل دیگری، مثلن امروز، برنامه ریزی می کنی که حداکثر تا ساعت نه صبح بخابی، بدون آنکه دغدغه بیدار شدن اول صبح و رفتن سر کار داشته باشی، اما سرنوشت از قبل برای امروزت برنامه ریزی کرده است، و قضا و قدر بدون اینکه نظر و برنامه ریزی تو را به حساب بیاورد، کارهایی را جهت تقویت ایمان تو به خودش، ردیف کرده که از بد حادثه ساعت شروع شان هفت و نیم صبح قرار داده است: امروز برایت برنامه ریخته که گوشه حیاط را بیل بزنی و سبزی بکاری، خاک پای ریشه لیمو ترش را برداری و با خاک نو و کود جایگزین کنی. و این گونه می شود که می دانی قدرتی بزرگتر از تو به نام قضا و قدر وجود دارد و بیشتر روزهای تعطیل را برای امتحان کردن و ایمان آوردنت انتخاب می کند تا آن را با همه وجود حس کنی</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 01:02:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رزوهای کِش آمده</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%90%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-ktljo8zk1tze</link>
                <description>برای من، یک سال و نیم است که روزهای فرد، خودشان را به مدد بیدار شدن 5 صبح، آماده شدن و پیمودن فاصله 35 کیلومتری تا بخش دیالیز، کِش می آورند و حسابی توی ساحت خاب و خابیدن جولان می دهند. امروز از شدت کم خابی چندین روزه، روی مبل سرخ رنگ بخش دیالیز، به کمک هدفون و پادکست، خابم برد. هر نوبت دیالیز چهار ساعت زمان می برد، نیم ساعت هم وقت اضافه برای خودش جور می کند. روزهای فرد، صفحات صبحگاهی را خاب آلود و لمیده روی صندلی عقب می نویسم. چهار ساعتی که پدر در حال دیالیز شدن است را با خاندن رمان و داستان، تماشای ماشین ها و رانندگانش حین پارک کردن، گوش دادن به موسیقی و پادکست به 12 می رسانم. گاهی هم دنبال گرفتن دارو میان داروخانه های شهر در ترددم. امروز قسمت های آخر رمان کوتاه آژیر حمله از هموند اینس را خاندم، کار به جاهای حساس رسید که صدای آلارم پایانی دستگاه دیالیز به اجبار کتاب را بست. دو ساعت خاب عصرگاهی چیزی را از سردرد امروز کم نکرد که بیشتر هم شد. آژیر حمله را بعد از غروب تمام کردم. اسفند، به تنهایی روزهایش را کِش می دهد تا ساعت 6، حالا روزهای فرد کِش آمده را هم به آن اضافه کنید. چه شود ...</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Mar 2021 00:22:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 9: بی پرده</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-9-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-oclynfgosgvy</link>
                <description>سیگاری گیراند، پکی زد. و باز نگاهش از پنجره به بیرون انداخت. دود را با سوراخ های بینی و دهان لوله شده اش به ریه های گرفته شهر وارد کرد. به هر چه توی دیدرسش بود نگاه می کرد، گویی که شغلش این باشد.توی خانه بیکار که می شد، کارش همین بود، نشسته و ایستاده بیرون را نگاه می کرد. اول سیگاری آتش می زد و توی آشپزخانه مشغول مهیا کردن قهوه ای می شد، می آمد توی اتاق و با آن که تنها بود در را می بست، ایستاده کنار پنجره، سیگار را تمام می کشید، قهوه اش را با تکه ای شکلات تلخ می خورد، بعد صندلی را کنار پنجره می گذاشت و نشسته دیدن را ادامه می داد. شروعش همیشه همین قدر منظم و  یکنواخت بود. اما بعدش بستگی به شرایط بیرون از پنجره داشت: خلوت یا شلوغ بودن ساختمان روبرو و خیابان زیر پایش. اوایل خلوتی بیرون برایش حوصله سر بر بود، اما کم کم یاد گرفت که چطور باهاش کنار بیاید؛ از فرصت استفاده می کرد و برای دم کردن چایی از اتاق بیرون می رفت و با فلاسک، و اگر بود بشقابی شیرینی ، میوه و یا آجیل برمی گشت پشت میز تماشاخانه. اوقات فراغتش شده بود دیدن و دید زدن مردم آن اطراف. و ابایی نداشت که اگر ازش بپرسند؛ اوقات فراغت خود را چگونه می گذرانی، بگوید: دیدن مردم از پشت پنجره، بی پرده. این قدر برایش لذت بخش بود و حائز اهمیت.شلوغی خیابان سر کیفش می آورد. عیشش دو چندان می شد؛ از یک طرف آدم ها و اتفاقات خود خیابان بود و دوم اینکه ساکنان ساختمان روبرو را بهتر و واضح تر می دید که برای تماشای اتفاق افتاده در خیابان، لب پنجره یا توی بالکن می آمدند.وقت هایی فکر می کرد کارمند اتاق کنترل است و آن همه پنجره، صفحه مانیتورهایی هستند که باید در آن واحد آمار همه اتفاقات ریز و درشت شان را داشته باشد، از ترس اینکه نکند رییس غافلگیرش کند در را قفل می کرد، پایش می گذاشت روی میز و با خیال راحت تخمه می خورد و سیگار می کشید. از این فکر خوشش می آمد و با صدای بلند می خندید.گاهی که زیاد توی نخ ساکنین ساختمان روبرو می رفت، ترس برش می داشت؛ نکند مردی مثل خودش توی ساختمان پشتی، کنار پنجره ایستاده و زاغ سیاه او را چوب می زند؟ مخصوصن وقتی که با مهمان توی سالن نشسته اند یا توی آشپزخانه مشغول است. نگاهی به در بسته اتاق می اندازد و خیالش راحت می شود اما هنوز کمی ترس ته دلش مانده است، به سالن می رود پرده ها را می کشد، اگر چراغی روشن باشد، خاموش می کند و باز می گردد روی صندلی و در را هم که بسته است.مزیت ساختمان روبرو این است که پنجره یکی از اتاق ها و پنجره بزرگ سالن واحدهای این طرفی، روبروی او تعبیه شده اند. اینجوری سرگرمی ش بیشتر می شود، دیدن همزمان دو لحظه از زندگی یک خانواده اتفاق خاص و جالبی ست. یا تعقیب یک نفر از اتاق به سالن و بالعکس. پیش آمده که گاهی بهش ضد حال زده باشند؛ در برابر چشمان زل زده اش، چراغ را خاموش کرده و پرده را کشیده باشند. چند شب پیش، یک زوج از سر شیطنت چراغ راد روشن گذاشتند، توری پرده را کشیدند و مشغول معاشقه شدند. اولش زن مخالف بود و امتناع کرد، اما مرد برایش توضیح داد که پرده نه آن قدر نازک است که به وضوح ببیندمان و نه آن قدر ضخیم که بی خیال مان شود، توی برزخ حالش گرفته می شود. غافل از اینکه مرد پنجره نشین، غیر از آن معاشقه مبهم، هنوز چندتایی پنجره روشن داشت، هر چند دیدن آن کام جویی مبهم، خالی لطف نبود و می توانست قوه تخیلش را محک بزند.شانه کردنِ موهایِ دخترِ ساکنِ پنجره یِ سمتِ چپی را دوست داشت، شبیه تابلو نقاشی بود. دختر موهای بلندی داشت که تا پایین کمرش کشیده شده بود، کمی از سفیدی گردنش هم در تصویر پیدا بود. اگر بعد از شانه شدن، چند گل سر یا گیره به موهایش می زد، وزن رنگی تابلو بیشتر می شد، دلش می خاست دختر گیره هایی به رنگ سرخ و نارنجی و زرد داشت، شاید یک روز پاکتی حاوی همین گیره ها، ناشناس برایش فرستاد.ساکن پنجره روبرویی، پیرمردی بود تنها. حتمن زنش مرده و بچه ها ولش کرده اند به امان خدا، شاید بچه ها را فرستاده خارج برای تحصیل و هرگز برنگشته اند، همیشه تنها دیده بودش. بیشتر که به پیرمرد فکر می کرد، آینده و ایام بازنشستگی و خانه نشینی خودش را می دید. دلش می خاست گاه گداری تلفنی با هم حرف بزنند، و یا با هم دوست بشوند و دو نفری از یک پنجره مردم را دید بزنند، خالی از لطف نبود، می توانست غیر از دیدن، درباره شان با هم بحث کنند، بخندند و یا شرط بندی کنند.اولش ، پیرمرد نسبت نگاه های روزانه مرد پنجره نشین روبرو، بی اهمیت بود، بعد شک کرد نکند گماشته بچه هایش باشد و جاسوسی اش می کند. شاید بچه ها ترس برشان داشته است که می خاهم جای مادر مرحوم شان، زن دیگری بیاورم و برایم بپا گذاشته اند. این یارو هم منتظر است کاری از من سر بزند و گزارشم بدهد. باید ته و توی قضیه را در بیاورم.مرد متوجه پیرمرد شد که از سالن رفت توی اتاق، لباس بیرونی پوشید و از اتاق خارج شد بی آنکه به سالن برگردد، کنجکاو شد و با نگاهش به خروجی ساختمان، منتظر ورودش به خیابان شد. پیرمرد را جلوی ساختمان مشاهده کرد، سرش را بالا آورده بود و به مرد پنجره ای نگاه می کرد، بعدش راه افتاد به سمت ساختمان شان. مرد دلش می خاست با پیرمرد دوست شود تا دوتایی باهم از پنجره ای بی پرده مردم را دید بزنند.</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 23:55:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان 8: شاخه معلق</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-8-%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-ti5yvccrbby0</link>
                <description>حالا، نگاه گیرایی داشت، می­دیدم که چطور نگاهش به بعضی چیزها گیر می­کرد و مدت زیادی به­ شان خیره می­شد بدون آنکه پلکی بزند. روزی، نشسته روی صندلی پارک، زل زده بود به شاخه­ ای که از تنه درختش فاصله گرفته بود مثل دستی که پی چیزی در هوا معلق باشد. فکرش رفته بود به چهار سال پیش، شاید نیمه شب به پهلو شده بود تا دستش را، به روال همه­ ی به پهلو شدن ­های نصف شبی، دور زنش بیندازد، اما دستش دنباله پتوی مچاله شده را لمس کرده بود. دست دنبال بدن زن می گشت اما به فکرش رسیده بود که زن به دستشویی رفته است، خرده گرمایی از بدن زن هنوز در تشک مانده بود، دستش با گرمای جا مانده بازی کرده بود و خاب رفته بود.با صدای آلارم موبایلش از خاب پریده بود، انگار نه انگار که هر روز ساعت شش و نیم این آلارم توی گوشش پخش می­ شود. زود خاموشش کرده بود تا سارا بیدار نشود. دستش جای سارا جا مانده بود ولی اثری از گرمای بدن تازه بیدار شده­ ای نبود، حتمن مثل همیشه زودتر بیدار شده بود تا بساط صبحانه را آماده کند و الان توی آشپزخانه است.دست و صورتش شسته و با حوله روی صورت به سمت میز صبحانه رفته و به سارا سلام و صبح بخیر داده بود. حوله را که می گذارد روی دسته صندلی، هیچ اثری از سارا نمی بیند.فکر می ­کند حتمن رفته است نانوایی و تا سارا برنگشته، چایی را دم کرده و میز را می­ چیند.نیم ساعت از آماده کردن صبحانه می ­گذرد اما خبری از زن نشده بود. همچنان که با کره شل شده ور می ­رود، موبایل زنش را می­ گیرد، صدایش را از اتاق می­ شنود. سارا تلفن را زیر بالشت جا گذاشته و رفته بود نانوایی. یک ساعت از بیدار شدنش گدشته است و هیچ خبری از برگشتن سارا با نان گرم نمی ­شود. فکر می­کند شاید با دوستانش رفته باشند کوه، اما قبل از زنگ زدن به دوستان سارا، متوجه می­ شود که توی این سه سال زندگی مشترک، هیچ وقت وسط هفته کوهنوردی نرفته بودند.فکرش دنبال شایدهای تازه ­ای می­ گشت تا غیبت یک ساعته را توجیه کند. جرات تلفن کردن به خانواده سارا را ندارد، در صورت طولانی شدن غیبت سارا، این گزینه را می­ گذارد ساعت ده به بعد. از دوستان نزدیک زنش، دو نفر تلفن ­شان را جواب نمی ­دهند، یکی­ شان در دسترس نیست و مریم هم تلفنش را خاموش کرده است.چهار سال گذشته بود، که شاخه­ یِ معلقِ فاصله گرفته از درختی، او را برد به آن نیمه شبی که مثل هر شب به پهلو شده بود تا دستش دور بدن سارا بیندازد اما جز پتویی و گرمایی اندک از بدن زن، چیزی دستش را نگرفته بود</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 00:28:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ۷: دریا بَر</title>
                <link>https://virgool.io/@hassanch/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%8E%D8%B1-pehu77xnnmyb</link>
                <description>باران، امان خیابان را بریده بود. اولین تاکسی که ترمز کرد سوار شدم. با مشتی باران که آب شده بودند توی صندلی عقب جا خوش کردیم. راننده و تنها مسافری که جلو نشسته بود، موی شان سفید شده بود. باران و برف پاک کن در زمین پهن شیشه جلویی، درگیر بودند، آرام و قرار نداشتند، جدالی نابرابر؛ دو در مقابل هزاران هزار. ما سه نفر ، آرام و ساکت تماشاچی بودیم، من هوادار باران بودم. کمی بعد، تماشاچی چهارم با بارانی قهوه ای که حسابی بارانی شده بود وارد شد و همان دم در نشست، اما دریغ از یه نیم نگاه به صحنه نبرد نابرابر. سرش را میان دستانش گرفت و به پایین کشید. همچنان ساکت بودیم. نفر چهارم فکرش پریشان بود، آرام و قرار نداشت. شیشه های خیس سد راهش شده بودند، نهایت می توانست توی فضای تاکسی چرخی بزند، به تابانه خودش را به شیشه ها، سقف، صندلی و ما بکوبد و باز برگردد سر جایش. تلفنش زنگ خورد، با صدای گرفته و خفه که انگار بغضی سنگین راهش را گرفته بود، جواب داد: ” من دوسِت دارم، تو چرا اینجوری میگی، حداقل تو طرفداریشون نکن، نمیتونم بی خیالت بشم، چون دوسِت دارم.” دوستت دارمش توی اتاق گرفته تاکسی محو شد، فضای تنگ تاکسی و عشق، جنگی بود نابرابر. مسافر چهارم عاشق بود، آدم عاشق، وقتی به وصال معشوق هم می رسد باز فکرش نابسامان است و اسیر دلش. حالا که گویا راه وصل بسته شده بود، فکرش روی کلمات حرف های معشوق می نشست، مزه می کرد، حتا تن صدایش هنگام گفتن شان، هم می چشید، تلخی آزار دهنده ای داشتتند، یهویی از جا می پرید، انگار که برقش گرفته باشد. کلمه به کلمه را فکر کرده بود. آرام و قرار نداشت. بغض سنگینی داشت. اما مرد که گریه نمی کند.پیرمرد مسافر گفت: ” راحت باش و بذار بیاد بیرون، غریبه بین مون نیست، گریه کن”. راننده پوزخندی زد ولی با نگاه پیرمرد، خشکید. پیرمرد ادامه داد: ” نذار دریا بَر بشی، تا سوار شدی، فهمید چته، جوونی خودم رو دیدم. دختره خونه شون توی کوچه گلخونه بود. عاشق هم بودیم، دیدن همدیگه سخت بود، نه مث الان. به بابام گفتم که بره خاستگاری، قبول کرد، دل توی دلم نبود، رفت و برگشت، گفت فکرش رو از سرت بیرون کن، دل توی دلم نبود. باباش پولدار بود و دخترش رو به من نمی داد، همه دنیا روی سرم خراب شد، کوتاه نیومدم، اونم دلش میخاست اما جرات نداشت روی حرف باباش حرف بزنه. شرط گذاشته بود که اگه پسره پول داره و میتونه دخترم رو خوشبخت کنه بیاد. پولم کجا بود، دریغ، من دست بردار نبودم، هر بار یکی رو می فرستادم در خونه شون، خودمم می رفتم روبروی حیاط شون ساعت ها می نشستم، آخرش شاکی شد و به بابام گفت اگه یه بار دیگه بچه تون بیاد، شکایتش میکنم، هیچ نصیحتی به خرجم نمی رفت که نمی رفت، آخر سر، بابام دادم دست ناخدا خدر و گفت با خودت ببرش کویت، هوای دریا که بخوره توی سرش، عشق و عاشقی هم یادش میره، فرار کردم، باز گرفتنم، دست و پا بسته اسیر لنج و دریا شدم، دریا هم تنگ شده بود، میخاستم خفه بشم. “راننده نگاهش به جلو بود، اما او هم فکرش پریده بود، توی خاطرات قدیمی ش می گشت، باران بی امان می بارید، رسیده بودیم فلکه امام، تاکسی سمت خیابان سنگی پیچید. فکر پیرمرد مسافر توی کوچه گلخانه در تردد بود، مال من باغ زهرا را متر می کرد حد فاصل فلکه امام تا تالار پارچه، راننده هم توی جفره ماهینی سرگشته بود، نفر چهارم هنوز اسیر تُن صدا و کلمات دختر پشت تلفن بود.پیرمرد ادامه داد: ” وقتی از کویت برگشتم، یه راست رفتم در خونه شون، کار از کار گذشته بود، به زور شوهرش داده بودن، بعدها فهمیدم که به دروغ بهش گفته بودن که لنج ما اسیر لیمر شده و همه مون غرق شدیم، زیر بار نرفته بود. آخرش تسلیم شده بود. ناخدا خدر، توی کویت، منو تحویل یکی از رفقای مشترک خودش و بابام داد و جریان رو بهش گفت، اونجا موندم برا کار و فراموش کردن دختره، تا مدت ها میرفتم کوچه گلخونه و قدم میزدم، به این امید که ببینمش. از من میشنوی کوتاه نیا که پشیمونی بد دردیه، ذره ذره شیره جونت رو میمکه و کاری از دستت برنمیاد، هنوزم میرم کوچه شون. نذار دریا بَر بشی.”جدال باران و برف پاک کن ادامه داشت، هیچ یک سر باز ایستادن و تسلیم نداشتند.– ممنون پیاده میشم.چهارمین عاشق پیاده شد، سه نفری دلمان می خاست همراهش می رفتیم، آنقدرنگاهش کردیم تا توی باران گم شد. تاکسی راه افتاد. ما دیگر آرام نبودیم، پیرمرد کوچه گلخانه را جستجو می کرد، راننده توی ساحل جفره به انتظار نشسته بود، من هم از تالار پارچه برمی گشتم به سمت فلکه</description>
                <category>حسن چنگیزی</category>
                <author>حسن چنگیزی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 00:10:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>