<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید حسن اسلامی اردکانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hassaneslami</link>
        <description>professor of ethics and philosophy of religion (URD, Qom, Iran)
www.hassaneslami.ir
instagram.com/eslamiardakani	
t.me/hassan_eslami</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 00:42:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/95168/avatar/FKTidT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید حسن اسلامی اردکانی</title>
            <link>https://virgool.io/@hassaneslami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ترس مادر نفرت است</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bz9z5ubzvrri</link>
                <description>نوشته‌های خانم مارثا نوسبام، فیلسوف مطرح امریکایی، از جهات مختلفی برایم جذاب بوده است. دانش گسترده از فرهنگ یونانی، تسلط بر مباحث فلسفی، حضور در فرهنگ عمومی و فعالیت انسان‌دوستانه در کنار روحیه ورزشی عمیق و عشق به موسیقی از او شخصیتی چندجانبه ساخته است. به همین دلیل می‌توان نوشته‌هایش را جدی گرفت و خواند. یکی از کارهای نسبتا عمومی او که به تازگی خواندم درباره عواطف و مشخصا ترس بود؛ سلطنت ترس: نگاه یک فیلسوف به بحران سیاسی کنونی‌مان (ترجمه حامد قدیری، تهران، ترجمان، 1398، 328ص). نوسبام در این کتاب عواطفی چون ترس، نفرت، خشم، انزجار، محبت و امید را تحلیل می‌کند و جایگاه و کارکردهای آنها را نشان می‌دهد. به‌طور خلاصه از نظر او ترس ریشه تکاملی دارد که در قالب انزجار از فروپاشی و مرگ، نفرت و خصومت، خشم و حسد خود را نشان می‌دهد و زندگی‌ها را تلخ می‌کند. وی با بینشی ظریف به تحلیل پیدایش ترس و تفاوت آن با دیگر عواطف ویران‌ساز می‌پردازد. مهم‌ترین پیامد ترس آن است که باب گفت‌وگوی عقلانی با دیگران را می‌بندد و استراتژی تهاجمی «دیگرسازی» و دشمن‌تراشی را فعال می‌کند. این ترس ما را به مقصریابی و انتقام کشیدن دعوت می‌کند. حال آنکه تعقل به شکل عام و فلسفه به گونه خاص ما را به گفت‌وگو و تامل فرا می‌خواند. در نتیجه، فلسفه نه فعالیتی از سر دلخوشی، بلکه ضرورتی برای زندگی دموکراتیک است و روش سقراطی با مردم‌سالاری پیوندی استوار دارد. فلسفه در حالی که روش‌های بد را محکوم می‌کند، با آدم‌ها به احترام رفتار می‌کند و خواستار استمرار گفت‌وگو می‌شود.ترس در پی خود معمولا خشم، انزجار و حسادت را پدید می‌آورد. درمان این رذیلت و فرزندخوانده‌هایش، نیازمند سه فضیلت است: امید، عشق و محبت.ترس را نمی‌توان از بین برد، زیرا‌ زاده احساس ناامنی در جهانی است که خارج از اراده ما عمل می‌کند. با این حال می‌توان آن را شناخت و مهار کرد. در حالی که رواقیان خواستار رهایی از هر نوع عاطفه‌ای از جمله ترس بودند، از نظر نوسبام به فرض که چنین حالتی رخ دهد و ما بتوانیم یکسره خود را از همه هیجانات تهی کنیم، در آن صورت از عشق، محبت و نگرانی نسبت به دیگران نیز تهی خواهیم شد. این نتیجه مطلوبی نیست. وقتی دلبستگی نباشد، عشق و محبتی هم نیست و نوعی سردی حاکم می‌شود. اشکال تفکر رواقی این است. از این‌رو، راه‌حلی که همزمان عشق و خشم را از در بیرون می‌کند، راه‌حل خوبی نیست. حال آنکه «حفظ عشق و محبت یعنی حفظ انبوهی از ترس‌ها».نوسبام با تحلیل ترس و نتایج آن در سطح فردی به عرصه عمومی روی می‌آورد تا نشان بدهد چگونه این ترس در قالب نفرت از بیگانگان، اسلام‌هراسی و مخالفت با اندیشه‌های دیگر جلوه‌گر می‌شود. به گفته او بیزاری ذاتی از چهره پوشیده در کنار ترس از غریبه‌ها موجب ترس گسترده امریکاییان از زنان محجبه شده است. این ترس گاه در قالب چندش و انزجار و غالبا در شکل خشم سوزان و میل به انتقام از دیگران خود را عیان می‌کند. حال آنکه بر خلاف تلقی عمومی، خشم نشان درماندگی و شخم زدن گذشته و در آن ماندن است. از نظر یونانیان و رومی‌ها خشم نشانه ضعف و صفتی زنانه بود. شخص بافضیلت نباید وارد بازی خون در برابر خون می‌شد.ترس سوخت خشم و نفرت را تامین می‌کند. ما از سر ترس اقدامات دیوانه‌واری می‌کنیم که گاه در قالب کشتارهای نژادی و نسل‌کشی پدیدار می‌شود. در جهان جنون‌زده‌ای که به خطا تصور می‌کنیم با خشم می‌توان به هدف خویش رسید، نیازمند تامل بیشتری هستیم و اینجاست که فلسفه، هنر و دین می‌توانند آموزگاران خوبی برای ما باشند: «فلسفه به خودی خود نشان می‌دهد که چگونه به دشمنان‌مان احترام بگذاریم، اما نحوه دوست داشتن و مهرورزی به آنها را یاد نمی‌دهد. برای چنین غرضی، ما به هنر و خیلی از ما به دین نیاز داریم». نوسبام با استفاده از یافته‌های روانشناختی و بهره‌گیری گسترده از روانشناسی تکاملی، می‌کوشد راهی برای برون شدن از ترس و رهایی از حاکمیت آن به دست دهد و چشم‌اندازی بگشاید که انسان‌ها بتوانند فارغ از تفاوت‌های خویش با هم زیستی انسانی داشته باشند.سید حسن اسلامی اردکانیستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹instagram: @eslamiardakanitelegram: @hassan_eslami www.hassaneslami.ir </description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 10:52:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کانت در کنار فیزیولوژی ورزشی</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DB%8C-tigupdb2kf13</link>
                <description>مرکز فرهنگی شهر کتاب چند پرسش کوتاه درباره‌ی کتاب خواندن و انس با کتاب با نویسندگان و دیگر صاحب‌نظران اهل فرهنگ مطرح کرده است تا از کتاب‌ها، نویسندگان و شخصیت‌های داستانی محبوبشان بگویند. به‌تدریج این پاسخ‌ها در اختیار مخاطبان عزیز قرار می‌گیرد.پاسخ‌های سیدحسن اسلامی‌اردکانی استاد دانشگاه ادیان و مذاهب و نویسنده‌ی آثاری چون  شبيه‌سازى انسانى از ديدگاه آيين كاتولیک و اسلام، دروغ مصحلت‌آمیز؛ بحثى در مفهوم و گستره آن، انتقاد و انتقادپذيرى و ...در پی خواهد آمد:چه کتاب‌هایی را قبل از خواب می‌خوانید؟معمولا قبل از خواب کتاب‌هایی را می‌خوانم که پیشتر خوانده‌ام و یا قصدم مرور آن‌ها است. برای مثال، اخیراً کتاب ادیسه هومر را که سال‌ها پیش خوانده بودم،‌ بازخوانی کردم و یادداشتی هم درباره آن به نام «اُدیسه: همانندی با خدایان» را نوشتم و منتشر کردم. همچنین به تازگی کتاب ایلیاد را تمام کردم و امیدوارم به زودی یادداشتی درباره آن منتشر کنم.آخرین کتاب بی‌نظیری که خواندید چه بود؟پاسخ به این سؤال دشوار است. من خیلی «آخرین کتاب»! خوانده‌ام و می‌خوانم. صفت «بی‌نظیر» کار را ناممکن می‌کند. اما کتاب بهترین‌های زندگی: دریچه‌ای  به سوی امور به راستی مهم، نوشته توماس هرکا (ترجمه شقایق محمدزاده، ویراسته مصطفی ملکیان، تهران، نگاه معاصر، 1396، 239 صفحه) برایم بسیار دلچسب بود. اصولاً نوشته‌ها و دیدگاه این فیلسوف کانادایی را دوست دارم.کتاب کلاسیک مورد علاقه‌تان چیست؟‌مثنوی مولانا و منطق الطیر عطار.کدام رمان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس، منتقد، روزنامه‌نگار و یا شاعر را در حال حاضر بیش از همه تحسین می‌کنید؟کارهای آقای عباس عبدی را در عرصه روزنامه‌نگاری، ایوان کلیما و میلان کوندرا در عرصه رمان و شاملو و شفیعی کدکنی را در عرصه شعر می‌پسندم.به نظر چه کسی درباره کتاب‌تان بیشتر از همه اعتماد دارید؟برایم نظر همه منتقدان محترم است و آن‌ها را بررسی می‌کنم.  اما در این میان به نظر پسرم که بی‌رحمانه و با صراحت درباره همه نوشته‌هایم بی‌پرده سخن می‌گوید و ضعف و نقصش را آشکار می‌کند و هنگام بحث نسبتش را با من یکسره فراموش می‌کند، توجه می‌کنم.چه زمانی کتاب می‌خوانید؟هر گاه در حال تدریس، نوشتن، گفتگو، رفت آمد، دیدن فیلم، و ورزش نباشم، کتاب می‌خوانم. معمولاً صبح تا ظهر دو سه ساعت و بعد از ظهر به  همین میزان و گاه شبها کتاب می‌خوانم.چه چیزی بیشتر از همه شما را در ادبیات تحت تاثیر قرار می‌دهد؟توان تصویرگری زندگی‌های ممکن و پیامدهای آن.از خواندن چه ژانرهایی بیش از بقیه لذت می‌برید؟ و از چه ژانرهایی دوری می‌کنید؟جز آثار تخصصی فلسفی و اخلاقی،‌ در ادبیات از شعر، ژانر روان‌شناختی و کارآگاهی لذت می‌برم. از آثار جنایی و بلیک دوری می‌کنم و متناسب با کار و برنامه‌ام به آثار مختلف ناخنک می‌زنم. به نحوی می‌توانم بگوم که کتاب‌باز هستم و از دستمالی کردن آن‌ها لذت می‌برم. تقریباً همه کتاب‌ها را دوست دارم.دوست داشتید کدام کتاب را که توسط نویسنده دیگری نوشته شده شما می نوشتید؟هیچ کتابی که دیگری نوشته است، دوست ندارم من نوشته باشم. به تعبیر شوپنهاور، سبک نویسنده، سیمای او است.کتاب‌های‌تان را چطور دسته‌بندی می‌کنید؟بیشتر موضوعی. البته کتابخانه کوچک من در حدی نیست که نیازمند طبقه‌بندی خاصی باشد.آخرین کتابی که به یکی از اعضای خانواده‌تان پیشنهاد کردید چه بود؟فکر می‌کنم کتاب تفکر سیستمی (دُنلا اچ. مدوز، ترجمه عادل آذر و حامد فلاح تفتی، تهران، دانشگاه امام صادق، 1393، 304 ص) بود. پیشتر این کتاب را به زبان اصلی خوانده بودم. با دخترم درباره سیستم و اهمیت آن گفتگو می‌کردیم که من پیشنهاد کردم این کتاب را بخواند.مردم از پیدا کردن چه کتابی در قفسه شما تعجب خواهند کرد؟تنوع کتاب‌های من برای برخی ممکن است شگفت‌انگیز باشد. مثلاً دیدن آثار کانت در کنار کتاب‌های فیزیولوژی ورزشی.قهرمان داستانی مورد علاقه‌تان و شخصیت منفی مورد علاقه‌تان کیست؟شخصیت شرلوک هلمز و دقت نظر و قدرت استنتاج او برایم جالب است. هیچ شخصیت منفی مورد علاقه‌ام نیست.در زمان کودکی چه نوع خواننده‌ای بودید؟ چه کتاب‌های کودکانه و چه نویسندگانی برای شما جذاب بودند؟من از کودکی پرخوان و انبوه خوان بودم. کسی نبود راهنمایم باشد و بگوید چه بخوان و چه نخوان. در نتیجه، من به تعبیر شاملو «همچون پونه خودرویی» روییدم. آثار پلیسی را دوست داشتم و مجلات هفتگی کیهان بچه‌ها و اطلاعات دختران و پسران را با ولع می‌خواندم و باز هر چه دستم می‌رسید. تا مدت‌ها در یک کتاب‌فروشی معتبر می‌رفتم، خیلی شیک بود و ویترین زیبایی داشت، یکی از کتاب‌هایی که همیشه نظرم را جلب می‌کرد، «فرار از مدرسه» زرین کوب بود. نه جرأت داخل شدن به آن کتاب‌فروشی را داشتم و نه پرسش از محتوای این کتاب را. تا مدت‌ها نتوانستم این معما را حل کنم که مگر فرار از مدرسه هم نیازمند کتاب است!اگر قرار باشد یک شام تدارک ببینید از بین سه نویسنده‌ای که در قید حیات هستند و  آن‌ها که نیستند کدام را انتخاب می‌کنید؟مرحوم عبد الحسین زرین کوب را برای گستره نظر و قدرت تتبعش، استاد مصطفی ملکیان را برای مصاحبت شیرینش و استاد محمد رضا شفیعی کدکنی را برای دقت تاریخیش در ادبیات عرفانی ما.آیا آخرین کتابی را که قبل از آن‌که تمامش کنید کنار گذاشته‌اید، به یاد دارید؟تجربه زیادی از این کار داشته‌ام و حاصلش مقاله‌ای است که نوشتم به نام «کتاب نخواندن با وجدان آرام»‌ و در آن سعی کردم معیارهایی به دست بدهم تا بتوان از خواندن برخی کتاب‌ها یکسره دوری کرد. به همین دلیل اگر کتابی دست بگیرم،‌ معمولاً خواندنی است و به احتمال قوی تا صفحه پایانش را خواهم خواند.دوست دارید چه کسی زندگی‌نامه شما را بنویسد؟خودم. به گفته برتولت برشت: «خوب است هر کس مورخ خود باشد. در این صورت،‌ با دقت بیشتر و خواسته های پرارج‌تری زندگی می‌کند». ممکن است زندگی‌نامه‌ای که می‌نویسم بسیار سوگیرانه باشد، اما شناختم از خودم احتمالاً از دیگران بیشتر است و بهتر می‌توانم دلایل انتخاب‌هایم را در زندگی توضیح بدهم. دیگران معمولاً از قسمت پنهان یخ وجودی ما بی‌خبرند و آنچه به اصطلاح «عینیت» یا «بی‌طرفی» قلمداد می‌شود این کاستی را جبران نمی‌کند. برای همین خودم زندگی‌نامه‌های خودنوشت را بسیار دوست دارم، مانند زندگی‌نامه‌های راسل و یاسپرس.می‌خواهید در آینده چه کتابی بخوانید؟چند کتاب را کنار گذاشته‌ام برای این کار و البته خواندن هر یک متفاوت است. تصمیم دارم نرمک نرمک، کتاب مقدمه ابن خلدون را،‌ که بارها تکه تکه خوانده‌ام، کامل بخوانم. همچنین می‌خواهم کتاب بهای حقیقت: چگونه پول بر هنجارهای علم تأثیر می‌گذارد، که تازه منتشر شده است، مطالعه کنم و احتمالاً چیزکی درباره آن بنویسم. و البته این فهرست ساعت به ساعت طولانی‌تر می‌شود.http://www.bookcity.org/detail/22539/root/speak</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 10:47:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه دوازده کیلومتر دویدن</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-oksswc0sv36n</link>
                <description>نود دقیقه در مسیر خاکی بین تپه ماهورهای صاف‌شده یکسره دویدم و سرانجام توانستم دوازده کیلومتر کامل را بدوم. تجربه تازه و متفاوتی بود. در پی گسترش کرونا و تعطیل شدن استخرها، مجبور شدم عادت بیست و پنج ساله شنا کردن را موقتا کنار بگذارم. این کاستی را با کوه‌پیمایی بیشتر جبران می‌کردم تا آنکه پس از ماه رمضان تصمیم گرفتم «دویدن» را جایگزین شنا کنم. کار ساده‌ای نبود. می‌گفتند فشار زیادی به زانو وارد می‌کند و آسیب‌زا است. نگاه خیره و چه بسا تمسخرآمیز رهگذران هم مزید بر علت می‌شد. با این حال، تصمیم گرفتم آرام و جدی شروع کنم. کتاب‌های انگلیسی درباره دویدن را خواندم. در این مرحله حدود بیست کتاب را مطالعه کردم. اولین کتابی که خواندم، فلسفه و دویدن بود. این کتاب مجموعه مقالاتی بود از استادان فلسفه که خودشان اهل دویدن بودند، از جمله خانم مارثا نوسباوم، فیلسوف امریکایی که ماراتن و نیم‌ماراتن می‌دود. بعد با جورج شیهان آشنا شدم که از بهترین مربیان دو در امریکا و برای خودش فیلسوفی بود. او که در میانسالی به این رشته روی آورده و در آن درخشیده بود، آن را راهی برای گسترش خودآگاهی، رشد و بلوغ معنوی می‌دانست. همچنین کتاب‌های جِف گالووی را خواندم که تجربه پنجاه سال دویدن و آموزش دادن به بیش از پانصد هزار دونده را در آنها گنجانده بود. خلاصه در این مدت کوتاه خواندم و آموختم. البته در حد تامل و نظر متوقف نماندم و آرام آرام شروع کردم به دویدن. اپ یا برنامه خوبی به دست آوردم و گویی مربی مجازی گرفتم و روزانه دویدن را از ده ثانیه شروع کردم و سریع پیش رفتم. برنامه‌ام این بود که تا آخر تابستان بتوانم حتما ده کیلومتر به شکل پیوسته بدوم و اگر موفق شدم خودم را تشویق کنم تا به سمت نیمه‌ماراتن (21 کیلومتر) بروم. برخلاف انتظار، کارها خیلی خوب پیش رفت. گرمای هوا، خستگی و تکراری بودن این فعالیت هیچ‌یک مرا سرد نکرد. سریع به این فعالیت معتاد شدم و دیگر ذهنم از شنا خالی شد. تا آنکه پنجشنبه گذشته فرا رسید. هوا گرم و آسمان ابری بود. باد موافق یا نسیم ملایمی هم نمی‌وزید. با ریتم ثابتی شروع کردم. حس کردم خیلی خسته‌ام. چون روز قبل 70 دقیقه پیوسته دویده بودم. به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم. با بی‌حالی و تردید شروع کردم به دویدن. پاهایم سنگین بود و خوب حرکت نمی‌کرد. ده دقیقه اول به همین ترتیب گذشت. تنفسم ثابت نبود و کند و تند می‌شد. اما از ده دقیقه دوم به بعد حس کردم بدنم هم‌زمان گرم و نرم می‌شود. عرق از همه منافذ پوستم بیرون می‌زد. نه هدفن داشتم و نه به چیزی گوش می‌کردم. آرام آرام از خودم فاصله می‌گرفتم و به ساعت هم توجهی نداشتم. به تدریج ریتم دویدن ثابت می‌شد؛ گویی مسیری یکنواخت را در حالت بی‌زمانی طی می‌کنم. همچنان تنم خسته بود. خوب می‌دویدم، ولی حس خوشی نداشتم. گرمای بدنم بیشتر و بیشتر می‌شد. همه بدنم داغ می‌شد،‌ گر می‌گرفت و بعد از چند دقیقه عادی می‌شد. تنفسم ثابت و یکنواخت و ضربان قلبم منظم بود. گویی لوکوموتیوی با سرعتی معین پیش می‌رود. صدایی نبود، جز گام‌های مرتب و دم و بازدم آهنگین. انگار بدنم سبک شده بود. بی‌آنکه به ساعتم نگاه کنم، حس کردم که بیش از چهل دقیقه است دارم می‌دوم. ناخواسته سرعتم زیاد شده بود. انگار مایعی در بدنم رها شده بود و سبکی خاصی را تجربه می‌کردم. این همان حالتی است که بر اثر رها شدن اندورفین در بدن پدیدار می‌شود و به آن سرخوشی دوندگان «Runners’ high» می‌گویند. دیگر از خستگی یا بی‌حوصلگی نشانی نبود؛ گویی بر زمین با فاصله‌ای اندک سُر می‌خوردم. زنگ ساعتم به صدا درآمد و مسافت ده کیلومتری به پایان رسید. با این حال ادامه دادم و دوازده کیلومتر کامل دویدم. باز دوست داشتم ادامه دهم. عجیب بود بعد از نود دقیقه دویدن هنوز دوست داشتم بدوم. همه بدنم خیس شده بود. هوا تاریک بود و نگران بودم که پاهایم به سنگی بخورد و تعادلم را از کف بدهم. بدنم خسته بود. اما سبکبال شده بودم. نفسم طبیعی و ضربان قلبم بالا اما منظم بود. نوعی شعف و شور رهایی را تجربه می‌کردم. کاش می‌شد این لذت را بدون عرق ریختن و خستگی به دست بیاورم. اما این تجربه رهایی، از دل عرق ریختن و درد کشیدن به دست می‌آید: «تا نگرید ابر کی خندد چمن؟»سید حسن اسلامی اردکانیستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه  ۲۵ تیر ۱۳۹۹instagram: @eslamiardakanitelegram: @hassan_eslamihttp://www.hassaneslami.ir</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Sep 2020 10:31:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تو می‌تونی!»</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-sywcjwhivtzw</link>
                <description>جمعه تصمیم گرفتم حالا که موقتا از کوهنوردی محرومم، کمی دوچرخه‌سواری کنم. برنامه‌ام 50 دقیقه کامل رکاب زدن بود. نزدیک ظهر آرام شروع کردم به پا زدن. کمی که گذشت گرم شدم و عرق به تنم نشست. در حال حرکت بودم که فکر کردم از جنبه تاملی چه تفاوت‌های ظریفی بین دوچرخه‌سواری با دویدن یا کوهنوردی وجود دارد. در کوهنوردی یا دویدن تمرکز بیشتری بر خودمان داریم و فرصت تامل بیشتری پیدا می‌کنیم، اما در دوچرخه‌سواری کمتر امکان این کار وجود دارد. بخشی از توجه ما معطوف به بیرون است و اینکه مبادا به رهگذری آسیب بزنیم یا در مواجهه با دست‌اندازی زمین بخوریم. از آن بالاتر صدای خودروهایی که با سرعت از کنارم می‌گذشتند هم مانع تمرکز می‌شد و هم گاه هشداری بود به خطرناک بودن موقعیتم. در عین حال، لذت دوچرخه‌سواری از جنسی دیگر بود و عضلات متفاوتی از بدنم درگیر می‌شد. هر چه سرعت می‌گرفتم، باد خنک‌تری تجربه می‌کردم که از پوستم می‌گذشت و در بدنم جاری می‌شد. این لذت تا 20 دقیقه نخست ادامه داشت. اما به تدریج خستگی در پاها پدیدار شد و من بیشتر ساعتم را چک می‌کردم تا ببینم کی این 50 دقیقه تمام می‌شود. هر چه خسته‌تر می‌شدم، زمان هم کندتر می‌گذشت. پاهایم کرخت شده بود. با این حال گذشت و من به پایان برنامه‌ام نزدیک می‌شدم.به آخرین سربالایی رسیدم که یکی، دو بار تجربه تلخی از آن داشتم. با این همه، فکر کردم که اگر چشمم از این سربالایی بترسد و منصرف شوم، دیگر نمی‌توانم این مسیر را در آینده بالا بروم. در نتیجه شروع کردم به رکاب زدن و بالا رفتن. داشتم به آخر سربالایی می‌رسیدم که واقعا خسته و درمانده شدم، دیگر پاهایم به اختیارم نبود و من درجا رکاب می‌زدم. در حال پا زدن به این فکر می‌کردم که یک کوچه فرعی پیدا کنم و مسیرم را عوض کنم که ناگهان کسی گفت: «تو می‌تونی!» برگشتم و دیدم آن سوی خیابان دو پسر بچه در حال بازی با یک دوچرخه هستند. یکی از آنها در حالی که به طرفم دستش را تکان می‌داد و می‌خندید این را گفته بود. چنان خنده‌ام گرفت که کل دردم را فراموش کردم. این جمله طنزمانند حالتی رهایی‌بخش داشت. یک لحظه از درد بدنم غافل شدم و حس کردم که جریانی از نیرو در بدنم جاری شد. با آنکه هیچ چیز عوض نشده بود، توانستم سربالایی را طی کنم و نفس‌نفس‌زنان به آن بالا برسم. یک لحظه یاد آگوستین افتادم که در پی نشانه‌ای می‌گشت و ناگهان دید که چند پسر بچه دارند بازی می‌کنند و یکی از آنها داد زد: «بردار و بخوان!» آن نشانه‌ای بود نیازمند تفسیر. اما پیام این پسر برایم روشن بود: «تو می‌توانی!» گاه یک جمله خواسته یا ناخواسته مایه حرکت می‌شود و ما را از تنگنا نجات می‌دهد. حتی اگر این جمله از دهان یک پسربچه و از سر شوخی بیرون بیاید. هر چند این جمله حالت کلیشه‌ای دارد و برگردان «یو کن دو ایت» (You can do it!)  است، اما در آن لحظه، با منحرف کردن ذهنم از دردی که می‌کشیدم، بی‌اغراق نقش کاتالیزور را داشت و توان نهفته مرا آزاد کرد یا آبرویم را به چالش کشید.سید حسن اسلامی اردکانیستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹instagram: @eslamiardakanitelegram: @hassan_eslamihttp://www.hassaneslami.ir</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Sep 2020 10:27:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلسوفان دوچرخه‌سوار</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-fkwbgjubznff</link>
                <description>شانزده، هفده ساله بودم که شرح سیوطی می‌خواندم؛ کتابی در ادبیات عرب با شعرهایی گاه ناب. بخشی از سنت علمی حوزه‌های علمی در جهان اسلام این‌گونه بود که متخصصان یک رشته، مباحث اصلی آن رشته را به صورت شعر درمی‌آوردند تا این شعرها راحت‌تر به خاطر سپرده شود و سررشته مباحث اصلی فراموش نشود. این شعرها یا منظومه‌های تعلیمی تاثیر ماندگاری در فراگیری مباحث داشت و عده‌ای با اشتیاق آنها را حفظ می‌کردند.  ادیبی به نام ابن مالک، کل مباحث نحو زبان عربی را در هزار بیت چکاند که معروف شد به الفیه ابن مالک. اشعار الفیه گاه آسان و غالبا دشواریاب و نیازمند شرح و تفسیر بودند. بعدها دیگرانی این الفیه (هزاره) را شرح دادند و تفسیر کردند که یکی از آنها شرح معروف جلال‌الدین سیوطی بود که از اقبال بیشتری برخوردار و محورتدریس نحو عربی شد. باری پس از آنکه شرح سیوطی را به تعبیر طلبگی درس می‌گرفتم، اشعار آن روز را بر کاغذی می‌نوشتم، سوار دوچرخه خوش فرمان کورسی کالخوف می‌شدم و همزمان دوچرخه‌سواری و شعرهای الفیه را حفظ می‌کردم. این شیوه را خودم با عقل «کل»ی که داشتم، کشف کرده بودم. الان هم که برخی اشعار الفیه یا منظومه سبزواری را از حفظ هستم به برکت همین شیوه بوده است. خلاصه آنکه برای من آموختن ادبیات عربی هم درس بود، هم لذت و هم ورزش. بعدها با همین شیوه، اشعار منظومه سبزواری در منطق و فلسفه را حفظ کردم. به دست گرفتن کتاب دوچرخه‌سواری: فلسفه برای همه (Cycling – Philosophy for Everyone)  این خاطرات را در ذهنم زنده کرد به ویژه آنکه در مقدمه به گروهی از فیلسوفان دوچرخه‌سوار اشاره می‌شود که در حال رکاب زدن مشغول تاملات فیلسوفانه هم هستند. تازه متوجه شدم که من از خیلی پیش‌تر هنگام دوچرخه‌سواری به شغل شریف فیلسوفی مشغول بوده‌ام! این کتاب که در سال 2010 منتشر شده است و ویراستاران آن یسوس ایلونداین آگوروزا و مایکل دبلیو استین هستند جزو مجموعه «فلسفه برای همه» است. از این مجموعه پیش‌تر کتاب فلسفه و صخره‌نوردی را گزارش کرده بودم(فلسفه و صخره‌نوردی، فصلنامه نقد کتاب فلسفه و عرفان، شماره 5-6، بهار و تابستان 1394) و به فلسفه و دویدن اشارتی داشتم. در این مجموعه خواندنی شاهد مباحث متعددی هستیم، از مسائل انتزاعی گرفته تا مسائل کاملا ساده و روزانه اما در همه آنها فیلسوفانی که خود درگیر این مباحث هستند، سخن می‌گویند. در این کتاب نیز 26 متخصص و دوچرخه‌سوار از زوایای مختلف این مساله را در 25 مقاله بررسی می‌کنند. برای مثال مایکل استین که قبلا دونده بود و بر اثر دیسک کمر ناگزیر می‌شود به سوی دوچرخه‌سواری روی بیاورد از این دگرگونی به مثابه «تغییر کیش» نام می‌برد و ابعاد فلسفی این فعالیت را در زندگی شخصی و حرفه‌ای‌اش بازگو می‌کند.همچنین گرگوری بسشم در مقاله «لانس آرمسترانگ و موفقیت حقیقی» توضیح می‌دهد که چگونه این قهرمان افسانه‌ای دوچرخه‌سواری که هفت دور پیاپی قهرمان تور فرانسه شد نماد موفقیت است. او با تحلیل 5 تئوری درباره موفقیت از افلاطون تا اگوستین نتیجه می‌گیرد که هیچ کدام بر کسانی مانند لانس آرمسترانگ منطبق نمی‌شود.  در مقابل تام موریس، فیلسوف معاصر امریکایی تئوری دیگری برای موفقیت عرضه می‌کند که با کسانی چون آرمسترانگ جور درمی‌آید. دیدگاه او شامل هر کسی می‌شود و رویکردی یگانه‌انگار نیست. موفقیت مستلزم 3 جنبه است: یافتن استعدادهای خاص خود، گسترش این استعدادها در مسیری درست و کارآمد و به کارگیری این استعدادهای تحقق یافته در جهت بهسازی خود و جهان. بدین ترتیب یک روایت واحد از موفقیت نداریم بلکه هر کس باید استعدادهای خاص خود را بشناسد، آنها را پرورش دهد و درست به کار گیرد. سرانجام راسل آربن فاکس در مقاله «دوچرخه‌سواری و زندگی ساده»  با تحلیل معنای سادگی در دنیای امروز نشان می‌دهد که ساده‌زیستی چندان هم ساده نیست. او می‌کوشد هم اهمیت ساده‌زیستی را در دوران معاصر نشان بدهد و هم دشواری آن را. ساده‌زیستی که بخشی از آن استفاده از دوچرخه به جای ماشین است در زمانه حاکمیت خدایان نفتی،کاری است سخت و در عین حال ضروری و لازمه آزاد و بهتر زیستن است.سید حسن اسلامی اردکانیستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹instagram: @eslamiardakanitelegram: @hassan_eslamihttp://www.hassaneslami.ir</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Sep 2020 10:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تربیت، ملاحظه و رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%88-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yu6ubetqsem6</link>
                <description>در مرکز خریدی آن سوی آب، گفت‌وگوی چند نفر به زبان فارسی نظرم را جلب کرد. یک خانواده ایرانی بودند و درباره چیزهایی که باید خرید یا نخرید بحث می‌کردند. در این میان سه خانم متمایز بودند: مادر بزرگی مسن، مادری میانسال و دختری جوان. آشکارترین ویژگی این سه نحوه پوشش آنها بود. مادر بزرگ افزون بر پوشش کامل، چادر به سر داشت و کاملا روگرفته بود. مادر، مانتویی بود؛ به شکلی که با همان پوشش تا نزدیکی مکان‌های مقدس می‌شد رفت. اما آن دختر بی‌پروا لباس پوشیده بود.با آنکه هر سه نزدیک‌ترین پیوند خونی، فرهنگی و تربیتی را با هم داشتند، هر یک پوششی که دوست داشت انتخاب کرده بود و گویی اجباری در کار نبود. به نظر می‌رسید که مادر بزرگ ریشه در سنتی داشت که چادر بخشی از ارزش‌های آن به شمار می‌رفت. لذا به هیچ روی حاضر نبود حتی در جایی که نظارتی بیرونی در کار نبود، آن را کنار بگذارد. چه بسا با دخترش، و بیشتر از آن با نوه‌اش، به خاطر داشتن چادر در آن جا بحث و گفت‌وگو کرده بود. اما هر چه بود احساس می‌کرد بایدچادری باشد. چادری بودن برایش ارزشی بود که درونی شده بود و نیازی به امر و نهی بیرونی نداشت.آن مادر، اما، احتمالا اگر در ایران بود با چادر رفت و آمد می‌کرد، ولی ترجیح داده بود در آن‌جا راحت عمل کند. با این حال، احتمالا دوراندیشی و ملاحظات مصلحت اندیشانه مانع از آن می‌شد که بیش از حد راحت باشد. بالاخره آشنایی، دری، همسایه‌ای، ممکن بود ببیند و بعد حرف و حدیث پیدا شود! لذا ترجیح می‌داد برخی حریم‌ها را حفظ کند. به خصوص اگر در نظر بگیریم آن مادر در جایی شاغل بود و در عرصه عمومی فعالیت می‌کرد.ولی دختر ماجرای دیگری داشت و از نسل دیگری بود. نه ریشه در سنت‌های مادر بزرگش داشت، نه ملاحظات اجتماعی و دوراندیشانه مادرش را جدی می‌گرفت. نه شاغل بود و نه تجربه‌ای از این دست داشت که چه بسا رفتار و پوشاک امروزش می‌تواند در آینده شغلی‌اش موثر باشد. در نتیجه اگر هم در ایران ناگزیر بود برخی قیدها را رعایت کند، در آن‌جا به خودش اجازه می‌داد هر گونه بخواهد بپوشد و بگردد. بدین ترتیب، در یک نگاه با سه نسل متفاوت مواجه شدم که هر یک سودایی در سر داشت و نگرشی که در رفتار و پوشاکش بازتابیده بود. البته این برداشت شتابزده من بود و ممکن است یکسر خطا رفته باشم.مادر بزرگ هنجارهای رفتاری و پوششی خود را از سنت به شکلی آرام دریافت کرده و درونی ساخته بود و آنها را فارغ از الزامات بیرونی «درست» می‌شمرد. مادر گویی برخی هنجارها به او تحمیل شده بود که حالتی سیستماتیک داشت. لذا به آنها «تن» داده بود نه آنکه آنها را پذیرفته باشد. اما دختر جوان تنها از هنجارهایی تبعیت می‌کرد که فکر می‌کرد هنجارشکن هستند و نه ریشه در سنت دارد و نه مقبول حاکمیت است. رفتار مادربزرگ برآمده از «اقناع» بود، مادر «الزام» بود و دختر «امواج». حال می‌توان پرسید: کدام یک از این سه در فراز و فرود زندگی کمتر رنگ می‌بازد و بیشتر می‌پاید؟سید حسن اسلامی اردکانیستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۷ فروردین  ۱۳۹۹http://hassaneslami.ir@hassan_eslami</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2020 12:10:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم توتم من است</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qdc3kh3esynt</link>
                <description>یادش به خیر زمانی مرحوم شریعتی نوشت «و قلم توتم من است». کلی تلاش کرد و قلم فرسود تا نشان بدهد که قلم مقدس است، قلم معشوق و محبوب است. قلم معبود است. لذا باید آن را حرمت نهاد و حریمش را مقدس شمرد. تعبیر «توتم» را‌ که از جامعه‌شناسی وام گرفته بود، تازه می‌نمود. اما اصل ایده تازگی نداشت. قرآن کریم نیز به قلم و مرکب آن سوگند می‌خورد: «نون والقلم و ما یسطرون.» این سنت حرمت نهادن به قلم در سنت‌های گوناگون وجود داشته و حتی اصحاب کنشگری اجتماعی و جریانات چپ نیز آن را دستکم در مقام سخن پاس می‌داشتند و می‌گفتند «بشکنی ‌ای قلم ‌ای دست اگر/ پیچی از خدمت محرومان سر».با این حال، آرام آرام شاهد آن هستیم که قلم تقدس خود را از دست می‌دهد و به ابزاری برای سرگرمی، خودنمایی، «لایک‌» شدن و چه بسا نفرت پراکنی و عقده‌گشایی تبدیل می‌شود. زمانی قلم را از نی درست می‌کردند و قلم‌تراشی خود هنری بود جدی و کاری دشوار و این فاصله زمانی برای تراشیدن قلم و دشواری‌های تهیه قلم و دوات و لیقه موجب می‌شد تا نوشتن با تامل بیشتری صورت گیرد. بعدها با مدادتراش این کار آسان‌تر و وجه تاملی نگاشتن کمتر شد. اینک به یاری صفحه کلید کامپیوتر و گوشی‌های هوشمند، به کاری بسیار آسان تبدیل شده است. رواج فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی چیزهایی را برای ما ضروری ساخته است که هرگز ضروری نبوده و نیستند. احساس می‌کنیم که باید همه خبرها را دنبال کنیم و از آن مهم‌تر در قبال همه خبرها داوری و اظهارنظر کنیم.فرض کنید در حال تماشای یک مسابقه هستیم، گفت‌وگویی می‌شنویم، سریع نظر خود را درباره آن در صفحه شخصی یا کانال خویش منتشر می‌کنیم. فیلمی تماشا می‌کنیم، بلافاصله با کمترین آگاهی در این زمینه، تحلیل خویش را درباره آن پخش می‌کنیم و به اشتراک می‌گذاریم. گویی نمی‌توانیم بی‌تفاوت از کنار چیزی بگذریم. این حساسیت گسترده و بی‌نهایت به پیرامون خود موجب می‌شود تا عملا به همه‌چیز به یکسان حساس باشیم و در عین حال نسبت به همه‌چیز بی‌تفاوت. امروز درباره مساله‌ای با حرارت مطلبی منتشر می‌کنیم و فردا حتی فراموش می‌کنیم که چه نوشته‌ایم و مطلبی متفاوت درباره مساله‌ای یکسره جدا منتشر می‌کنیم و چه بسا خلاف باورهای دیروز خود می‌نویسیم.دیگر قلم توتم ما نیست. بیشتر مایه سرگرمی است. در درازمدت این سبک زیستن و واکنش نشان دادن به پیرامون خود موجب آن می‌شود تا عملا فاقد تمرکز، عمق، دقت و حساسیت کافی شویم. پس از سال‌ها متوجه می‌شویم که مانند توپی سبک همراه با بادهای تند پاییزی به این سو و آن سو رفته‌ایم و هیچ قرار و آرامی نداریم، به تعبیر مولانا «هر زمان دل را دگر رایی بود/ آن نه از وی، بلکه از جایی بود». به نوشته اریک فروم تمرکز لازمه هنر خوب زیستن است. اما جوامع صنعتی و محصولات آن، از جمله تلویزیون، به ما درس عدم تمرکز می‌دهند و اجازه نمی‌دهند تا اندکی در زندگی خود متمرکز باشیم. (هنر بودن، اریک فروم، ترجمه پروین قائمی، تهران، آشیان، 1387، ص 76) در نتیجه هیچ بحثی را جدی دنبال نمی‌کنیم.برای برون شدن از این وضع، بد نیست به توصیه‌های متخصصانی چون نیل پستمن و استیو پاورز توجه کنیم. از نظر این دو ما عادت کرده‌ایم درباره هر چیزی نظری داشته باشیم و ابراز عقیده کنیم؛ لذا کمی تمرین کنیم تا یک سوم از اظهارنظرهای خود را کم کنیم. قرار نیست درباره هر مساله‌ای حتما نظری روشن و صائب و منتشر‌شده داشته باشیم. وقتی کمتر نظر دادیم، کمتر نیازمند پیگیری اخباری هستیم که گزارش نمی‌شوند بلکه در اساس «تولید» و ساخته می‌شوند. شاید با این آگاهی و عزم بر داوری کمتر، اندکی حرمت قلم را پاس بداریم و از ابتذال در نوشتن دوری کنیم.سید حسن اسلامی اردکانیستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 30 بهمن ۱۳۹۸http://hassaneslami.ir@hassan_eslami</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2020 14:37:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردشگری معلولان</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-d0mtkgzt87as</link>
                <description>در انتشارات شهرداری اصفهان کتابی نظرم را جلب کرد درباره گردشگری برای معلولان. توجه به مقوله گردشگری با توجه به افراد معلول، که البته طیف گسترده‌ای را در بر می‌گیرد و حتی شامل سالمندان می‌شود نویدبخش بود. یکی از همکاران می‌گفت که در تهران می‌خواستند جلسه‌ای برای افراد دارای معلولیت بگذارند، اما چون سالن در نظر گرفته شده برای مراسم، فاقد رمپ یا مسیر ویلچر رو بود، دعوت از معلولانی را که با ویلچر رفت و آمد می‌کردند، پس گرفتند. در چنین فضایی، توجه به ابعاد مختلف زندگی معلولان که درصد قابل توجهی از جمعیت کشور را تشکیل می‌دهد، ضروری است. اهمیت این مسأله هنگامی آشکارتر می‌شود که گردش و تفریح را نه صرفاً تفنن، که یکی از حقوق بشر بدانیم.گردشگری در دسترس (accessible tourism)، که در آغاز هزاره سوم طرح شده است، شاخه‌ای از گردشگری است که امکان دسترسی آسان و بدون مانع را به تسهیلات و امکانات رفاهی و حمل و نقل برای کسانی که به نحوی دارای معلولیت، کم‌توانی بدنی، ذهنی، و سالخوردگی هستند، فراهم می‌کند. این «دسترسی» شامل سه عرصه می‌شود:‌ دسترسی فیزیکی، دسترسی حسی، و دسترسی ارتباطاتی.در واقع، دو رویکرد یا الگوی اصلی برای فهم معلولیت وجود دارد: الگوی پزشکی یا درمانی، و الگوی اجتماعی. کسی را در نظر بگیرید که بر صندلی چرخدار زندگی می‌کند و قادر به ترک آن نیست. وی می‌خواهد وارد هتلی شود. تنها راه دسترسی به هتل، چند پله است. طبق الگوی پزشکی این شخص معلول است که به دلیل موقعیت خاص بدنی خود قادر به استفاده از پله‌ها نیست. اما طبق الگوی اجتماعی، این جامعه است که به گونه‌ای طراحی هتل را نهادینه کرده است که تنها راه دسترسی به آن استفاده از پله‌ها است. از این منظر،  گویی جامعه با انتخاب و ترویج الگوهای معینی کسانی را از چرخه سلامت بیرون می‌گذارد و بر آن‌ها انگ معلول می‌زند. در الگوی نخست، این فرد است که باید خودش را با وضعیت سازگار کند، اما در الگوی اجتماعی، این جامعه است که باید ساز و کار مناسب‌تری برای دسترسی همه ذی‌نفعان فراهم سازد.کتاب مقدمه‌ای بر کتاب گردشگریِ در دسترس (تألیف و ترجمه زاهد شفیعی، ندا ترابی فارسانی، و بهنوش پرنده خوزانی، اصفهان، سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان، 1393، 171ص) از جهاتی برایم آموزنده و چشم‌گشا بود. همچنین ورود شهرداری به این عرصه‌ها و توجه دادن به برخی مسائل مغفول ستودنی به نظرم آمد.در این کتاب، جزییات فراوانی آمده است که وجود تصاویر رنگی آن‌ها را ملموس‌تر می‌کند، از مسائلی درباره طراحی ساختمان و ارتفاع میزها گرفته تا نکات اخلاقی چون توجه به ویلچر به مثابه بخشی از حریم خصوصی دارندگان آن‌ها. با مطالعه این کتاب، روشن‌تر می‌شود که گویی در فرهنگ عمومی ما و در عرصه معماری و طراحی ساختمانها عمومی و ادارات توجه خاصی به این ذی‌نفعان در جامعه نشده است و عملاً  غالب ما به معلولیت بر اساس الگوی پزشکی نگاه می‌کنیم و بر این باور هستیم که  این مشکل آن‌ها است که باید حلش کنند و طراحی و برنامه‌ریزی ما اشکالی ندارد. در این کتاب، استانداردهایی برای دسترسی معلولان به فضای عمومی چون پارکها، پارکینگها، هتلها، و بوستانها ارائه شده است که به آن حالت کاربردی می‌دهد و در طراحی شهری می‌توان از آن نکته‌ها آموخت. کمترین خاصیت این کتاب آن بود که تلنگری به ذهنم زد و برخی کلیشه‌هایم را به چالش کشید.سید حسن اسلامی اردکانیستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 11 دی ۱۳۹۸@hassan_eslamiwww.hassaneslami.ir</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 08:36:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق‌ورزی به زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-wcoytxzd4ijs</link>
                <description>نامه عاشقانه به زمین (تیک نات هان، ترجمه محسن اسلامی، تهران، نشر آن‌سو، 1398)سالیانی است با تیک نات هان، راهب بودایی و فعال صلح ویتنامی آشنا هستم و نوشته‌هایش را می‌خوانم. با خواندن کتاب کلیدهای ذن (ترجمه ع. پاشایی، تهران، ثالث، 1376، 155ص) او را شناختم. او در هفده‌سالگی وارد معبد شد و آموزش ذن را آغاز کرد. به جای هر نوع بحث نظری به او کتابچه‌ای دادند که در آن اعمال روزانه و توصیه‌های لازم ثبت شده بود. به او گفتند که مطالب را حفظ و به آنها عمل کند. هدف این کارها فرزانگی و آگاهی به هستی در همه احوال بود. در واقع، شرایط اجتماعی به گونه‌ای است که انسان‌ها را تسخیر و شرطی می‌کند. در مقابل، آگاهی به رفتار خود در همه حالات نخستین گام ایستادگی در برابر این موج فزاینده از خودبیگانگی انسانی است. از این منظر «آگاهی به هستی، ستون فقرات روش بودایی است.» بعدها کارهای دیگری از او خواندم، چون صلح همه جا است: راه هشیاری در زندگی روزمره. تازه‌ترین کتابی که از او همین روزها توزیع شده است، نامه عاشقانه به زمین (تیک نات هان، ترجمه محسن اسلامی، تهران، نشر آن‌سو، 1398، 100ص) است. پیام کتاب ساده و زیبا است. همه می‌دانیم که هر چه داریم، از مام زمین داریم، با این حال کمابیش به این مادر خاموش و بخشنده جفا می‌کنیم و پس از آنکه از پستان بارورش شیر نوشیدیم به او لگد می‌زنیم. از جنگل‌های زمین که به ما اکسیژن می‌دهد استفاده می‌کنیم و در عین حال آنها را نابود می‌کنیم. برای تفریح به دامان طبیعت می‌رویم، اما آن را آلوده می‌کنیم. خلاصه هر چه این مادر به ما مهربانی می‌کند، به چهره چروکیده‌اش چنگ می‌زنیم و او را زخمی می‌کنیم. این رفتاری است که من و شما با زمین که مادر ماست داریم. با این مقدمات، تیک نات هان ما را دعوت می‌کند این مادر کهنسال و در عین حال جوان و شاداب را دوست بداریم و به او عشق بورزیم. باید بدانیم که مام زمین، زاینده همه زیبایی و همه بزرگان است. هر چه داریم از زمین داریم. به واقع زمین خود یک موجود زنده و پویا است، یک بودایی ستوه است، بودایی که مهربانانه به همه عشق می‌ورزد و سعادت می‌بخشد. یادمان باشد که «زمین ماییم» و در درون یک تکه نان که در دهان می‌گذاریم، می‌توانیم همه عالم را ببینیم. هنگامی به این درک می‌رسیم که روشن شده باشیم و بدانیم که از زمین جدا نیستیم. تیک نات هان در شش فصل این ایده ساده را گسترش می‌دهد و می‌کوشد حس ادراک، شگفتی و عشق ما را به زمین برانگیزد و ما را دعوت می‌کند تا دست به کارهای ساده‌ای بزنیم، از نفس کشیدن عمیق و آگاهانه تا هشیاری به حالات خود تا گام برداشتن آرام بر تن مام زمین و گوش سپردن همدلانه به طبیعت. اگر به این سطح از هشیاری و عمل برسیم در همه ساعات شبانه‌روز «تمام و کمال و با شادمانی زندگی» خواهیم کرد. عشق‌ورزی به زمین مستلزم مراقبه است. از مراقبه «بصیرت و بی‌باکی حاصل می‌شود و با این دو قادریم نه فقط به خود که به دیگر گونه‌ها و به سیاره‌مان کمک کنیم». مراقبه و هشیاری بر ما آشکار می‌کند «همه ما فرزندان یک مادریم» و این مام بخشنده، با شیره جان خود ما را پرورش می‌دهد. در برابر، این مادر از ما انتظار زیادی ندارد، کمی با خودمان و دیگران و مادرمان مهربان‌تر باشیم، روزانه تمرین هشیاری کنیم، در جایی که هستیم، حضور داشته باشیم، هنگام خوردن با تامل بخوریم و بدانیم چه می‌خوریم و آنچه می‌خوریم و می‌نوشیم به چه بهایی فراهم آمده است. این نوشته شاعرانه و مختصر سرشار از تلنگرهایی است به روح و روان کرخت شده ما و دعوتی است برای زیستن آگاهانه و اقدام مسوولانه.سید حسن اسلامی اردکانیستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 4 دی ۱۳۹۸@hassan_eslamiwww.hassaneslami.ir</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2019 10:02:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قند داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%D9%82%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rn8oh3rjhgmc</link>
                <description>بالای قله رسیده بودم و مشغول صبحانه خوردن بودم که دیدم از فاصله چهل پنجاه متری به من خیره شده است. سلام کردم و بفرمایی زدم. سر تکان داد، یعنی ممنون! بعد از دو سه دقیقه دیدم کنار من سبز شده است. بارها او را دیده بودم. معمولاً بدون تجهیزات بالا می‌آمد. یک لیوان چای ریختم و به او تعارف کردم.  ظرف کشمش را به سویش سراندم. گفت: «قند داری؟» گفتم: «نه.» بعد برای آنکه مطمئن شوم، داخل کوله پشتی را گشتم و از قضا دو حبه قند به هم چسبیده بسته بندی شده پیدا کردم و جلویش گذاشتم. گفت: «نه! من قند نمی‌خورم! منظورم این بود که مرض قند داری؟» گفتم: «نه چرا باید همچنین فکری کرده باشید؟» گفت: «آخر دیدم قند نداری و کشمش می‌خوری.»برایم جالب بود که انگار در ذهن او این گونه حک شده بود که اگر کسی قند نخورد و به جایش شیرینی سالمی مصرف کرد، حتماً باید بیمار باشد. یادم آمد که چند سال قبل هم از یک نانوایی سنتی نان جو گرفته بودم که یکی از دوستانم مرا دید و گفت: «دیابت دارید؟» شگفت‌زده گفتم: «نه! چطور مگر؟» گفت: «آخر نان جو را دیابتی ها مصرف می‌کنند.» من هم به شوخی گفتم: «دارم به حضرت امیر اقتدا می‌کنم که نان جو مصرف می‌کرد.»در پی تعمیم نیستم، اما معمولاً عادت کرده‌ایم که اگر کسی حرکت سالمی انجام داد، مثلاً بامداد پیاده‌روی کرد یا به استخر رفت، عادت غذایی خاصی در پیش گرفت، یا نان سفید را از غذای خود کنار گذاشت، اولین پرسش از او آن است که چه نوع بیماری یا مشکلی دارد که ورزش می‌کند یا نان سفید مصرف نمی‌کند. اتفاقا هنگامی که دیگران متوجه می‌شوند گوشت نمی‌خورم، اولین سؤالشان این است که چه بیماری خاصی دارم و آیا پزشک دستور پرهیز داده است؟ حتی اخیراً پزشکی از من پرسید: «نقرس دارید؟» با حالت تجاهل العارف گفتم: «نقرس چیست؟» شروع به توضیح دادن کرد. گفتم که می‌دانم نقرس چیست. اما مقصودم آن است که چرا فکر می‌کند نقرس دارم! گفت که چون گوشت نمی‌خورم.فرهنگ عجیبی است که گویی اقدامات درست و تصمیمات خوب، باید مسبوق به مشکل و معضلی باشد. یعنی قرار نیست که در حالت سلامتی و با انتخابی سنجیده به ورزش روی بیاوریم و عادات غذایی سالمی در خود نهادینه کنیم. بلکه باید صبر کنیم تا نخست یک مشکل جدی بدنی پیدا کنیم، سپس به توصیه پزشک و درمانگر ورزش کنیم. گویی همین نگرش در عرصه‌های دیگر صادق است. سید حسن اسلامی اردکانیستون در ستایش جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 16 مرداد 1398@hassan_eslamiwww.hassaneslami.ir</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 12:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمان سادگی کامو</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-qtmzjwlgiksh</link>
                <description>آثار ادبی و تولیدات فکری متفکران، تنها بخش آشکار کوه یخ است. ما فقط بخش اندکی از شخصیت آنها را در این آثار می‌یابیم. اگر کسی حوصله کند و زندگی و زمانه این متفکران را بررسی کند، با لایه‌های دیگری مواجه خواهد شد که چه بسا بر فهم ما از این آثار ادبی و نویسندگان‌شان تأثیر جدی خواهد گذاشت. آلبر کامو یکی از این شخصیت‌ها است که گاه آنچه می‌نویسد با آنچه زیست می‌کند، در تعارض است. البته این اختصاص به کامو ندارد. کمابیش دیگران نیز چنین هستند. اما غالبا از این حالت خود غافل هستند. عرصه تفکر، عرصه خودنگری و خودشناسی است.کتاب «آرمان سادگی» (آیریس رادیش، مهشید میرمعزی، تهران، ثالث، 1395، 356 صفحه) پرتوی بر قسمت پنهان این کوه یخ می‌افکند و ما را با سویه‌های پنهان او آشنا می‌کند. به روایت زندگی‌نامه نویس کامو، او در کل زندگی‌اش با تعارضات لاینحلی زیست و هرگز نتوانست از پس خودش برآید. در مصاحبه‌ای که پس از مرگش منتشر شد از او پرسیده بودند: از چه بیش از همه‌چیز متنفر است؟ و او پاسخ داده بود از «جهت تاریک من». (ص305)او که در الجزایر‌زاده شده و کودکی و نوجوانی خود را در آنجا گذرانده بود، در جنگ استقلال این کشور جانب فرانسه را گرفت و در سخنانی معروف گفت: «من میان عدالت و مادرم، مادرم را ترجیح می‌دهم» و بدین ترتیب، بر ضد استقلال الجزایر موضع گرفت. به زنان توجه جدی داشت، اما هرگز عشق را جدی نمی‌گرفت و «انسان‌ها را تا حد معیار تمام چیزها بالا می‌برد، اما انسانیت دور و برش چندان او را تحت تأثیر» قرار نمی‌داد. (ص71) از نوجوانی و پس از آنکه مشخص شد سل دارد، به اپیکتتوس رواقی علاقه‌مند شد و تا پایان عمر آثار رواقی را می‌خواند، اما به گونه دیگری می‌زیست. تا آن‌جا که بین دو قطب عیاشی و ریاضت گیر کرده بود. شعار تسلط بر خویشتن می‌داد، اما در عمل به گونه دیگری بود. (ص 168)ویراستاری انتشارات گالیمار را، که با آلمانی‌های اشغالگر همکاری می‌کرد، پذیرفته بود و در عین حال با اعضای جنبش مقاومت در دفتر کار خود دیدار می‌کرد «تناقض‌های زندگی دیگر از این بزرگ‌تر نمی‌شود» (ص185) . البته ممکن است این همکاری محمل و پوششی برای فعالیت مخفی او بوده باشد. با آنکه خود به تناقض‌های زندگی خویش کمابیش وقوف داشت، به گفته معشوقه‌اش، ماریا ساکارس،: «هرگز تلاش نکرد حتی یکی از تناقض‌های خود را حل کند. هیچگاه نمی‌خواست زندگی و هستی خود را محدود کند.» (ص 199) در عین ارتباط گسترده با زنان، در مجموع از آنها متنفر بود؛ تنفری «خردکننده». از نظر او «زن، جز در عشق، کسالت‌بار است» (ص336)با آنکه متفکری نقاد بود، ظرفیت نقد را نداشت و چون «انسان طاغی» منتشر و نقدهایی متوجه او شد، به همه آنها پاسخ داد. هنگامی که نقدی از ژانسون در له تان مدرن، که سردبیر آن سارتر بود، منتشر شد، او به جای سکوت یا بی‌تفاوتی طی نامه‌ای هفده صفحه‌ای به سردبیر از خود دفاع کرد. سارتر هم با پاسخی دوازده صفحه‌ای او را کاملا منزوی کرد و گفت که کامو حتی اجازه بحث درباره کارش را به کسی نمی‌دهد و تنها سرهایی را می‌پذیرد که در مقابل او خم می‌شوند. (ص 249) پاسخ سارتر چنان او را در هم شکست که «کامو از این ضربه بهبودی» نیافت (ص251) .زندگی پرشوری داشت و از زندگی در خانواده‌ای کارگری به اوج موفقیت رسید، شهرت و اعتبار کافی کسب کرد و در 44 سالگی جایزه نوبل را دریافت، با این حال روایت خودش از زندگی‌اش روایت سردی است و مبتنی بر بی‌توجهی، تا جایی که در یادداشت‌های خود از 1935 تا 1959 «هیچ نکته شخصی ننوشته است» و هیچ اشاره‌ای به خلقیات و عشق و فرزندانش ندارد. (ص72)در اواخر زندگی‌اش، کامو این گونه دست به جمع‌بندی آن می‌زند: «حالا در میان تکه پاره‌ها پرسه می‌زنم، بدون قانون هستم، شقه شده، تنها و پذیرای این تنهایی، تسلیم ویژگی‌ها و ناتوانی‌های خود. و باید حقیقتی را پس از آنکه تمام زندگی خود را در نوعی دروغ گذراندم، بازسازی کنم.» (ص282)خواندن این کتاب خوشخوان، فارغ از برخی سوگیری‌های آشکار و نهانش، بار دیگر به ما یادآوری می‌کند که انسان کامل وجود ندارد و هر کسی باید در حالی که صلیبی بر دوش گرفته است، بکوشد تکه پاره‌های وجودش را همساز کند و طرحی ماندنی از زندگی‌اش پی ریزد.سید حسن اسلامی اردکانیستون در ستایش جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه 13 آذر ۱۳۹۸www.hassaneslami.ir@hassan_eslami</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2019 12:37:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های کامو</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-gfscaiofxexj</link>
                <description>یکی از بدآموزی‌های شریعتی به من و هم‌نسلانم، آشنا کردن ما با متفکران فرانسوی بود. البته خیلی هم بدآموزی نبود، چون مرا از خواندن داستان‌های پلیسی امیر عشیری یا عشقی ارونقی کرمانی به خواندن کارهای سارتر و کامو پیش برد و دریچه‌ای بر من گشود که دیگر بسته نشد. زان پس با همه مشغله‌ای که داشته‌ام، هنوز وسوسه خواندن کارهای آنان را دارم. یادداشت‌های کامو (ترجمه خشایار دیهیمی، تهران، نشر ماهی، 1393، 4 جلد) را نیز تحت تأثیر همان دلبستگی قدیمی خواندم. این کتاب چهارجلدی را که عزیزی به من هدیه کرده بود، آرام آرام خواندم و کوشیدم با گذر از قطعات آن به شخصیت کامو دست پیدا کنم. از قضا در همان فضا و کمی بعد از آن زندگی‌نامه کامو را خواندم به نام آرمان سادگی (آیریس رادیش، ترجمه مهشید میرمعزی، تهران،‌ ثالث، 1395، 356 صفحه) که برخی ابهامات و ناگفته‌های یادداشت‌ها را برطرف می‌کرد. فعلاً درباره این کتاب سخنی نمی‌گویم. اما درباره یادداشت‌ها.ظاهر جمع و جور کتاب و طرح خوب و چاپ مناسب و قطع جیبی آن، همه دست به دست هم ‌دادند تا بتوانم این کتاب را در فاصله‌های مختلف و در شرایط متفاوت بخوانم و نکته‌های آن را یادداشت کنم. واقع آن است که انتظارم از این کتاب بیشتر بود و می‌خواستم کامو بیشتر درباره خودش و رشد حرفه‌ای خویش سخن بگوید. با این حال، این یادداشت‌ها برش‌هایی به شخصیت او می‌زنند و او را به خواننده نشان می‌دهند. به نظر می‌رسد که کامو حتی در یادداشت‌های شخصی خودش بسیار خوددار است و از نشان دادن خویش و عریان کردن اندیشه و شخصیتش پرهیز دارد. با این حال، می‌توان با کنار هم گذاشتن این قطعات تصویری نسبتاً روشن از این شخصیت به دست آورد. اولین ویژگی او خواندن گسترده و استناد به افراد مختلف است. در این یادداشت‌ها او کلمات قصار متفکران متعددی را می‌آورد، مانند دلاکروا، اشپنگلر، استاندال، مونتسکیو، و رومن رولان. دومین جنبه شخصیت وی آن است که گاه قطعات کوتاه طنزآمیزی نقل می‌کند که فضای یادداشت‌ها را کاملاً متفاوت می‌سازد. برای مثال، درباره تولستوی می‌نویسد «هنگام محاصره سباستوپول از گودال سنگر بیرون می‌پرد و زیر آتش سنگین دشمن به سوی دیوار قلعه می‌دود. او از موش وحشت داشت و موشی در گودال دیده بود» (ج1، ص196) یا هنگامی که مردم برای فوکیون سردار آتنی هلهله بسیار کردند، گفت:‌ «حرف احمقانه ای زدم؟» (ج1، ص200)، همچنین از پاوزه، شاعر و رمان نویس ایتالیایی نقل می‌کند: «ما خریم، آن یک ذره آزادی را که دولت برای ما باقی گذاشته می‌گذاریم زنها بالا بکشند» (ج1، ص 129). البته در برابر این قطعات مطایبه آمیز، گاه اشارات هولناکی هم دیده می‌شود، مانند آنکه شب قبل از اعلام رسمی لغو مجازات اعدام در روسیه شوروی، چکیست‌ها (اعضای سازمان امنیت)، به زندان ریختند و همه را قتل عام کردند. تا قانون مانع کارشان نشود. (ج3، ص 13).سومین جنبه یادداشت‌ها تأکید عمیق بر فضیلت امید در عین نومیدی است: «اگر ناامیدی‌مان برایمان مسلم است، یا باید چنان عمل کنیم که گویی امیدواریم یا خود را بکشیم. رنج بردن حقی ایجاد نمی‌کند.» (ج1، ص 31) همچنین نابود کردن امید، یعنی بازگرداندن اندیشه به جسم و جسم محکوم به فناست. (ج1، ص103) چهارمین جنبه شخصیت کامو تأکید بر انضباط و خودسازی است، گویی به نوعی تفکر رواقی باور دارد، مانند ایده «هرگز از کار خود صحبت نکردن»، و انتظار از چیزی و جامعه نداشتن (ج3، ص 228 و 231). همچنین استعلا و از خود فرارفتن و در جا نزدن ایده‌ای است که بارها از زبان کامو یا شخصیت‌های دیگر نقل می‌شود مانند «زندگی معمولیْ میانگین تمام جنایت‌های ممکن ماست» که از رابرت موزیل نویسنده اتریشی نقل می‌کند (ج3، ص 234)پنجمین ویژگی آن است که گاه به اختصار منطق گروهی خاص را جمع‌بندی و گزارش می‌کند یا دیدگاه یک نویسنده بزرگ را در یک جمله کوتاه می‌آورد. برای مثال: دختر ده‌ساله‌ای می‌گفت وقتی بزرگ شدم در بدترین حزب اسم خواهم نوشت. اگر این حزب حاکم شود از چیزی واهمه ندارم و اگر حزب رقیب برنده شود،‌ کمتر آزار خواهم دید. این منطق روشنفکر فرانسوی در سال 1954 است. (ج3، ص  106) یا اندیشه داستایوفسکی را این گونه خلاصه می‌کند: همان تزی که فرد را به سوی جنایت می‌برد، جامعه را به سوی انقلاب هدایت می‌کند. (ص 108)سرانجام آنکه گاه شاهد گزینه گویه های درخشانی در این یادداشت‌ها هستیم که ذوق پرداخته کامو را نشان می‌دهد، مانند: «نسلی که درد پول دارد و ملال دل» (ج3، ص 62)، یا «آدم نمی‌تواند تمام چیزهایی را که می‌نویسد زندگی کند. ولی تلاشش را می‌کند» (ج3، ص 91) و «اندیشیدن جز به کمک تصویر انجام نمی‌پذیرد. اگر می‌خواهی فیلسوف باش[ی]، رمان بنویس» (ج1، ص 16)سید حسن اسلامی اردکانیستون در ستایش جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 1 آبان ۱۳۹۸http://hassaneslami.ir@hassan_eslami</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2019 12:35:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابزار و ارباب</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-ydkj43xqslxn</link>
                <description>در سال ۱۹۴۹ سیزده مرد آتش‌نشان در مواجهه با آتش‌سوزی جنگلی در مونتانا کشته شدند. به همین سبک در سال ۱۹۹۳ دوازده زن و مرد آتش‌نشان در آتش‌سوزی جنگلی کلورادو کشته شدند. آنها با آنکه افرادی مجرب بودند، برای رویارویی با این نوع آتش‌سوزی آموزش ندیده بودند. در بررسی‌ها مشخص شد که آنها کوله‌پشتی‌های خود را که پر از ابزار بود اما به کارشان نمی‌آمد، تا آخرین لحظه بر زمین نگذاشتند و همین آنها را سنگین و تحرک را برای‌شان دشوار می‌کرد. در صورتی که اگر کوله‌های خود را بر زمین می‌گذاشتند، می‌توانستند از آتش‌سوزی بگریزند. من و شما نیز این کوله‌بارهای معرفتی، روشی و تکنیکی را بر دوش داریم و گاه باید آنها را زمین بگذاریم و خود را سبک‌بار کنیم اما قادر نیستیم.ما برای موفقیت در کار خود ابزارهایی می‌سازیم. این ابزارها گاه فنی و مادی است و گاه ذهنی است. گاه یک چکش است و گاه یک راهبرد و شیوه برخورد با مسائل زندگی. به تدریج به این ابزارها عادت می‌کنیم و در درازمدت به عادت‌ها و روش‌های آموخته شده خود سخت می‌چسبیم و این کار در زمانه تغییرات شگرف مایه شکست ما می‌شود. کارل‌ ویک چندین دهه است که رفتار افراد مختلف را در شرایط بحرانی بررسی و تحلیل می‌کند. از نظر او در این شرایط رفتار آموخته شده تشدید و بعدها در حالت عادی نیز همان رفتارها تکرار می‌شود و ما انعطاف‌ناپذیری ذهنی و خشکی معرفتی را تجربه می‌کنیم.اما چرا در مواقع لزوم ابزارهای کهنه را که دست و پای ما را می‌بندند بر زمین نمی‌گذاریم؟ و چرا سراغ ابزارهای کارآمدتری نمی‌رویم؟ کارل ویک دلایل متعددی را برمی‌شمارد از جمله آنکه:۱- نشنیدن. گاه پیام واضح کسی را که می‌گوید ابزار را بر زمین بگذارید، نمی‌شنویم.۲- توجیه کردن. هنگامی که دلایل کافی برای تغییر به دست نمی‌آوریم، مقاومت می‌کنیم.۳- اعتماد نکردن. وقتی به کسی که به ما هشدار می‌دهد اعتماد نداریم، مقاومت می‌کنیم.۴- توهم مهار. آموزش سنتی به ما مفروضاتی درباره علت و معلول و رابطه خطی آنها داده است که مانع از تغییر می‌شود.۵- نداشتن مهارت. گاه چون نمی‌دانیم چگونه ابزار خود را بیندازیم، آن را همچنان نگه می‌داریم.۶- ترس از ابزار تازه. در مواقع ترسناک ابزار خود را حفظ می‌کنیم، چون از ابزار جدید بیشتر می‌ترسیم.۷- ترس از شکست. به زمین انداختن ابزار کهنه یعنی قبول شکست. لذا ابزار خود را نگه می‌داریم تا نشان بدهیم هنوز برنده‌ایم.۸- همرنگی با دیگران. گاه ابزار خود را حفظ می‌کنیم، چون دیگران نیز چنین کرده‌اند. هر کسی از وضع پیش آمده می‌ترسد اما فکر می‌کند که دیگران آرام هستند پس مساله‌ای نیست.۹- بی‌اعتنایی به نتایج. ما ابزار خود را نمی‌اندازیم، چون باور نداریم که این کار تاثیری دارد. ما تاثیرات کوچک را جدی نمی‌گیریم و همواره در پی تاثیرات بزرگ هستیم.۱۰- همذات‌پنداری. گاه هویت خود را از ابزارها می‌گیریم. در نتیجه، انداختن آنها یعنی از دست دادن هویت خویش. اینجاست که ابزار ما ارباب ما می‌شود.سید حسن اسلامی اردکانیستون در ستایش جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۸hassaneslami.irtelegram: @hassan_eslami</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 18:43:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان جزیره نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@hassaneslami/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-vzraftuijgjp</link>
                <description>پس از آنکه یادداشت هفته گذشته را نوشتم، مسوول پیگیری یادداشت‌ها به من زنگ زد و گفت اگر تا فردا اینترنت وصل نشود، تلفنی یادداشت را از شما خواهم گرفت. همین طور هم شد. زنگ زد. من هم کلمه به کلمه یادداشتم را، عین معلم املای مدارس ابتدایی، دیکته کردم و او هم نوشت. بعد برای آنکه مطمئن شویم چیزی از قلم نیفتاده یا به غلط ثبت نشده است، دوباره یادداشت را برایم خواند و من دو، سه مورد جزیی را اصلاح کردم. کار تمام شد. البته چون خارج از وقت اداری بود، امکان فکس وجود نداشت. نفس راحتی کشیدم و با خودم گفتم خدا را شکر که یادداشتی ۶۰۰ کلمه‌ای بود. اگر قرار بود مقالات بلند خودم را این‌گونه ارسال کنم چه می‌شد.یادم آمد زمانی مقالاتم را بر کاغذ می‌نوشتم، سپس تحویل تایپیست می‌دادم تا آن را تایپ کند و بعد متن را می‌خواندم و اصلاح می‌کردم و دوباره تحویل تایپیست می‌دادم و بعد که کار آماده می‌شد، آن را به اداره پست می‌بردم و از طریق پست سفارشی به مقصد ارسال می‌کردم. بعد هم زنگ می‌زدم و پیگیری کارها. با این حال گاه مقاله نمی‌رسید یا در وقت مطلوب نمی‌رسید. خلاصه خاطراتی از این دست در هفته گذشته برایم زنده شدند. این‌قدر به وضع فعلی عادت کرده بودم و از طریق اینترنت پیام و یادداشت و مقاله و کتاب رد و بدل کرده بودم که عادات کهن اقدامات فیزیکی مانند رفتن به کتابخانه و جست‌وجو در منابع در کارم کمرنگ شده بود.بعد که گفته شد اینترنت داخلی باز شده است، خواستم چند مطلب را جست‌وجو کنم. اما متوجه شدم که جست‌وجوگرهای خارجی کار نمی‌کنند و هر چه گشتم خبری از مرورگر داخلی هم نبود. خلاصه تجربه غریبی بود. می‌توانستم کل عادات اینترنتی خود را بازنگری و اصلاح کنم و به عقب بازگردم، اما کمابیش می‌دانستم این وقفه و قطع اینترنتی همیشگی نمی‌تواند باشد. با این حال، نمی‌دانستم چه مدت طول خواهد کشید. حالت کسی را داشتم که پروازش به تاخیر افتاده است و پرواز بعدی مشخص نیست. هم از او خواسته‌اند سالن را ترک نکند و هم نمی‌داند چه مدت باید انتظار بکشد. این دست بلاتکلیفی، مایه اختلال کارهای علمی و اجتماعی می‌شود و نمی‌توان انتظار داشت که به راحتی با آن کنار بیاییم.البته می‌شد این حادثه را نوعی توفیق اجباری دانست که ما را به بازنگری در روش و عادات اینترنتی خود وادار می‌کند. سال‌هاست که یکی از توصیه‌های متخصصان محدود کردن آگاهانه استفاده از اینترنت و گرفتن روزه اینترنتی است. برای مثال کال نیوپورت که خود استاد و پژوهشگر علوم کامپیوتری در دانشگاه جرج تاون است، یکی از راه‌های کار عمیق در دنیای پرآشوب امروز را محدود کردن استفاده از اینترنت می‌داند. اما این یکسوی قضیه است. مساله آن است که ما امروزه در جهانی در هم تنیده زندگی می‌کنیم و عملا سیاست‌های کلان کشوری و جهانی ما را به سوی وابستگی به فضای مجازی و اقدام از طریق اینترنت می‌کشاند.برای مثال تا سال‌ها غالب مردم و حتی نوجوانان برای انجام کارهایی مانند پرداخت قبض به بانک‌ها می‌رفتند، اما امروزه این دست عادت‌ها منسوخ شده است. حال در فضایی این‌گونه مجازی شده، قطع ناگهانی و گسترده اینترنت آن هم به مدت حدود یک هفته فشار روانی قابل توجهی به شهروندان وارد می‌کند. امروزه بخشی از هویت شخصی و اجتماعی ما در گرو همین ارتباطات اینترنتی است. پنج قرن پیش جان دان، شاعر انگلیسی نوشت: «هیچ انسانی جزیره‌ای خودبسنده نیست. هر انسانی بخشی از یک قاره است».سید حسن اسلامی اردکانیستون در ستایش جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸hassaneslami.ir&amp;lt;br/&amp;gt;telegram: @hassan_eslami</description>
                <category>سید حسن اسلامی اردکانی</category>
                <author>سید حسن اسلامی اردکانی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 18:36:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>