<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های hassantarhsaz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hassantarhsaz</link>
        <description>شاید نویسنده، شاید هم دوستدار نوشتن، نقدم کنید لطفا.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 15:49:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1487/avatar/pcoK9p.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>hassantarhsaz</title>
            <link>https://virgool.io/@hassantarhsaz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگار</title>
                <link>https://virgool.io/@hassantarhsaz/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-dzjwns4zmhi4</link>
                <description>پیرمردی ژنده پوش کنار خیابان نشسته بود و گدایی میکرد، رفتم جلو که کمک کنم، کت چروک و کثیفش را کنار زد و ...تصویر زنی را به من نشان داد. پیرمرد ژنده پوش کنار خیابان تصویر زنی را به من نشان داد که مرا می برد به ده سال پیش. آری، تصویر نگار بود، نگاری که ده سالی می شد رفته بود بی آن که پشت سرش را نگاه کند، رفته بود بی آنکه به من نگاه کند یا به حرفم گوش کند، نگاری که ده سال پیش، نمیدانم از ترس چه چیزی یا دنبال چه چیزی بود، که محاجرت کرد و رفت. اما الآن تصویرش پیش این پیرمرد چه میکند؟ او از اقوامش است؟ خیر، اقوامش کاشان زندگی نمیکنند. با او نسبتی داشته؟ شاید او نیز زخم خورده سالیان نبودن نگار یا ترک ناگهانی اش است؟-این عکسو از کجا آوردی؟-یه زنی بهم داد و یه عکسم نشونم داد گفت اگر این آقا اومد این عکسو نشونش بده و بگو با شماره تلفن پشت عکس تماس بگیرهپولی به او کمک کردم و عکس را از او گرفتم. پشت عکس را نگاه کردم. بله، شماره تلفنی نوشته شده بود. موبایلم را از جیبم خارج کردم که تماس بگیرم اما نتوانستم. به عکس نگاه میکنم و نگار را میبینم اما این نگار الآن نیست، این همان نگار ده سال پیش است، این همان نگاری است که مرا رها کرد و نمیدانم به شوق چه، رفت فرانسه. آن روز ها حتی از کشور فرانسه هم بدم می آمد. عکس خودم هم دست پیرمرد بود، برگشتم که عکس پیرمرد را بگیرم، او آنجا نبود، رفته بود، انگار آمده بود عکس نگار را نشانم بدهد و برود. کسی میزند پشتم-حمید؟!برگشتم-نگار؟!</description>
                <category>hassantarhsaz</category>
                <author>hassantarhsaz</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 11:36:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hassantarhsaz/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-o4xyznqd9mci</link>
                <description>صدای آکاردئون یان تیرسن،چای با کمی دارچین،کافه، پنجره ،گلهای کنار پنجره و خیابان .خیره ام به خیابان ، به رفت و آمد ماشین ها و آدم ها ،مردی را می دیدم که آرام کنار زنی قدم میزد، دختران جوانی را می دیدم که با لباس مدرسه، شاد و خندان می گذشتند بی آنکه فکری آزارشان دهد، مرد جوانی پشت تلفن بلند بلند و خشمگین صحبت می کرد اما صدای داد و فریادش داخل کافه نمی‌آمد.-چرا اینقدر بیرونو نگاه میکنی؟+باشه-اینقدر میگفتی بیا ببینمت بیا ببینمت، الآن اومدم، منو ببین+من هرجایی رو هم نگاه کن باز تورو میبینم، به هر آهنگی گوش کنم باز صدای تورو میشنومخندید و شکفت+بخون برام -اینجا؟ نمیشه که مردم هستن+مردم سرشون تو کار خودشونه بخون برامسرخ شد و خجالت کشید. شرمگین که میشود چقدر به دل می نشیند+بخون برام خواهش میکنم-آروم در گوشت میخونما-باشهسرم را بردم جلو و او هم چنان کرد، لبانش را نزدیک گوشم آورد و شروع می کرد، گرمای وجودش گوش هایم را مینواخت هنگام خواندن-مرا ببوس... مرا ببوس برای آخرین بار تو را خدا نگه دار که میروم به سوی سرنوشت بهار ما گذشته گذشته ها گذشته منم به جستجوی سرنوشتو بوسیدمش-عه؟! این چه کاری بود کردی؟؟! زشته جلو مردم!و من فقط لبخند زدم. رویش را برگرداند و کمی چای نوشید.+چقد خوشمزه بود-خوبه حالا+ملس بودلبانش را گاز گرفت+از ملس یه کم ترش ترخندید و سرخ شد-شعر بخون برام‌+از کی بخونم؟-شاملو بخون برام+مرا/تو/بی سببی/نیستی/به راستی /صلتِ کدام قصیده ای/ ای غزل/ستاره باران جواب کدام سلامی/به آفتاب/ از دریچه تاریک//کلام از نگاه تو شکل می بندد/خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی.و چه زیباست او واقعا، لبخندش چون شکوفه های بهاریست و نگاهش نسیم تابستانی و چه خوب است آوازخواندنش،نشستنش،رفتارش، بودنش و سراسر بودنش، چه دلپذیر است. پس باش تا پایان دنیا، من خودخواهم آری باش برای من و بمان که ماندنت خنکای سایه درختی است در کرانه جویی ، بمان و ببین و نگاه کن مرا که نگاه کردنت چه دلرباست. حرفت را به من بگو دستت را به من بده و نگاهت را به من بدوز که من نگاه تورا میخواهم، که دست تورا میخواهم که قلب تورا؛ که من تمام تورا میخواهم. من؛ تورا میخواهم.صدای زنگوله در،یک نفر وارد کافه شد؛ اما او نبود.</description>
                <category>hassantarhsaz</category>
                <author>hassantarhsaz</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 11:42:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hassantarhsaz/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-uloe6ejs7qtf</link>
                <description>آمد؛ آرام و با ذوق قدم میزد سوی من. دیر نکرده بود، من زودتر از قرارمان رسیده بودم. همیشه این کار را می‌کنم، آمدنش به سوی خودم، آن حالت که خجالت زده می‌شود از حضور و نگاه من چه دوست داشتنی ست. سرش را پایین انداخت و موهایش جلوی صورتش را گرفت، همان‌طور آمد جلو و سرش را بلند کرد و سلام داد من هم جوابش را دادم و موهایش را زدم کنار و گونه بر گونه. سرخ شد و شکفت. دستانش را گرفتم و با هم شروع کردیم قدم زدن، آی... گرمای دست هایش، این گرما از خورشید است پنداری. &quot;دیر کردم؟&quot; &quot;نه&quot;&quot;چرا تو قبل از من رسیدی؟&quot;&quot;کار داشتم این طرفا... زودتر اومدم&quot; همانطور که قدم می‌زدیم، به کافه ای رسیدیم و رفتیم داخل. پیش از این هزاران بار این در این خیابان قدم زده بودم و هزاران بار نیز در این کافه قهوه خورده بودم اما امروز، هم خیابان قشنگ‌تر بود و هم قهوه اش دلپذیزتر.&quot;چای&quot;&quot;قهوه تلخ&quot;کنار پنجره رو به خیابان نشسته بودیم و به خیابان خیره شده بود و من به او. چیست او؟ منم؟ یا او؟ دو نفریم؟ یا اصلاً یک نفریم؟ او از من است یا خود من است؟ نه، تمام من &quot;او&quot; است. یکی و یگانه. بی‌هیچ دویی. بی هیچ جدا بودن. من و او وجود ندارد. تماما &quot;او&quot; ست. حال چه چیز می توان پنهان کرد بین من و او وقتی فاصله ای نیست.&quot;دوباره با خواهرت جر و بحث کردی؟&quot;&quot;از کجا فهمیدی؟! ... ناراحتیم خیلی مشخصه؟&quot;&quot;بگو&quot; یگانگی هست اما گفتن نیز باید باشد. با این که همه چیز را می‌دانم اما دوست دارم حرف بزند برایم. بگوید، دوست تر می‌دارم بگوید برایم.اشک؛ از آن چشمه زلال قطره ای فرود آمد به دشت تازه روییده روی  گونه هایش و زنده کرد دشت را، و مرا. با بال آستین پاکش کرد و  دستانش را گرفتم .حرف بزن و اشک بریز که اگر این دو در تو رسوب کنند، کدر می شود روح پاک و بلورینت و من هم. کدر و نابود. خلاص کن خود را از شدت اتفاقات و بگو به من که اگر به من نگویی، که را محرم خواهی یافت؟ چه کسی محرم تر از تو به تو و من جز تو نیستم. من تو هستم پس بگو برای خودت- برای من.&quot;به تو حسادت میکنه&quot; حسادت می کند از روی خشم؟ یا دل می سوزاند و این دل سوختن با جلوه ای چون حسادت بروز کرده است؟ که اگر دل سوختن باشد با مایه حسادت، خوب است چون دل سوختن است. و دل سوختن از دوست داشتن است. حسادت می کند به من، به رقیب عشقی اش و نمی‌خواهد &quot;خواهرش&quot; و &quot;دوست داشتن&quot; اش را با کسی قسمت کند و این چقدر زیباست. چهره ای تلخ و زننده دارد اما چه باطن روح نواز و دل انگیزی، مهر خواهرانه-حمایت خواهر.&quot;به من حسادت نمیکنه، از سر محبته&quot; &quot;چه محبتی؟ با این کارش الان حالم خرابه&quot;گاهی دلسوزی به خودخواهی بیشتر می ماند تا مهر. این مهر تا کجا میتواند برود که به خودخواهی می‌رسد؟ چقدر مهربانی باید عمیق باشد که به این سطح برسد؟ آیا عمیق است اصلاً؟ خیر، سطحی و کودکانه است که اگر مهر عمیق باشد خیر می‌خواهد و نیکی، زیبایی می‌آفریند و نه سیاهی. &quot;عیبی نداره غصه نخور، میخوای بریم سینما؟&quot;  شاید ده دقیقه از فیلم گذشته بود که رسیدیم. کورمال کورمال صندلی مان را پیدا کردیم و نشستیم. فیلم عاشقانه بود. در سکانسی غمگین بود که دوباره اشک؛ قطره از چشمه زلال فرود آمد و دشت روشن شد. و بوسه بر آن دشت. شکوفا شد، نور فیلم روی صورتش افتاده بود. دستش را آرام آورد و  دست مرا گرفت، سرد بود و به من نگاه کرد، چشمانش سرخ بود از  گریه و آخ چه چشمانی بود، پاک و بی آلایش، بی‌هیچ غیر. و من خود را در آن چشمها دیدم، اصل خودم، نه آن را که اینجا روی صندلی سینما نشسته، آن را یافتم که باید باشم. آن را که خود من است. &quot;من&quot; را در چشمانش دیدم و به راستی همه &quot;او&quot; بود. اگر رو بر نمی گرداند معلوم نبود تا کی به او نگاه کنم. اما کم کم انگار، به من نگاه نمی‌کرد و فقط می دید جایی را، به سان مونالیزا.&quot;آقا... آقا... بیدارشو... فیلم تموم شد&quot;چشمانش را باز می کند، لحظه ای درنگ می کند، پندار واگویه با خود:&quot;گفتم اگر بخوابم، خواب تو را میبینم&quot;</description>
                <category>hassantarhsaz</category>
                <author>hassantarhsaz</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 11:39:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوکر ۲۰۱۹</title>
                <link>https://virgool.io/joker-review/%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9-faqmvwvfd1ng</link>
                <description>سلامشکی در سخت بودن بازسازی بی نقص جوکر هیث لجر نیست، و همه میدانیم با وجود بازیگری همچون جک نیکلسون، هیث لجر جوکر را از همه بهتر بازی کرده بود. هنوز هم او بهترین جوکر است، زیرا واکین فنیکس هم خود با ادای احترام به هیث لجر، نقش جوکر را بازی کرده بود. حالا میشود به جای &quot;ادای احترام&quot; از کلمه &quot;تقلید&quot; استفاده کرد اما باید گفت در کل جوکرِ خود را دارد و فقط ادای احترام کرده بود. درباره فیلم باید گفت کارگردان در اوایل کار خوب ظاهر شده بود اما کم آورد. و البته در برخی مواقع کارگردان سعی داشت بگوید &quot;آره، منم بلدم&quot;. در برخی(باید بگم بیشترش) سکانس ها بازیگر از کار جلو زده بود، یه جا هم موسیقی. قاب های نسبتا خوبی هم داشت.</description>
                <category>hassantarhsaz</category>
                <author>hassantarhsaz</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 13:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادام تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@hassantarhsaz/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%84%D8%AE-zuhpiuxxj7ir</link>
                <description>دنیا مثل یک کیسه بزرگ بادام می ماند. و زندگی خوردن این بادام هارا می ماند. نمی دانی کدام تلخ است کدام شیرین. منطقی و عاقلانه اش این است که ما در تمام مدت خوردن این بادام ها دوست داشته باشیم بادام شیرین را بخوریم. اما گاهی هم می شود بادام تلخ به قرعه ما می افتد. هر وقت که اینطور می شود، با خوردن بادام های شیرین، تلخی آن را فراموش می کنیم. اما در دنیا آدم هایی هستند که انگار دنبال بادام تلخ می گردند و هر بار که از این بادام می خورند از تلخی آن برای دیگران تعریف می کنند.این تلخی هارا همه تجربه می کنند، و این را همه می دانند، مهم این است که جوری زندگی کنیم که انگار بادام تلخی به قرعه مان نیافتاده.</description>
                <category>hassantarhsaz</category>
                <author>hassantarhsaz</author>
                <pubDate>Sun, 02 Sep 2018 18:47:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سو استفاده</title>
                <link>https://virgool.io/@hassantarhsaz/%D8%B3%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-ics7xpncbnfx</link>
                <description>بی اعتمادی زمان رخ می دهد که از اعتماد سو استفاده شود. نامهربانی زمانی قلب انسان را فرا میگیرد که سو استفاده از مهربانی کاری عادی و هر روزه بشود . نا باوری زمانی بر تمام تصمیمات و شنیده ها سایه می افکند که از باور ما سو استفاده شود. هر چیزی که اعتماد بر پایه آن از بین برود خود آن چیز هم از بین می رود.مثلا اعتماد بر پایه مهربانی از بین برود دیگر مهربانی وجود نخواهد داشت. در گذشته زمانی بود که چند مرد از راه می رسیدند در خانه ای را می زدند و وارد می شدند، صاحب خانه هم اتاق به آنها می داد و غذا و خوراک، شب می آمدند شامی می خوردند و صبح حرکت می کردند بی آنکه حتی ارزنی از خانه کم شود. این تا زمانی بود که مردان می آمدند و می رفتند بدون کم شدن ارزنی، هنگامی که یک ارزن کم شد دیگر این رسم هم برداشته شد. دیگر به مردانی که در خانه ای را می زدند برای بیتوته اعتماد نشد، مهر ورزیده نشد، حرف هایشان باور نشد. این سو استفاده چیست که همه چیز را خراب می کند‌؟، اعتماد، مهربانی، باور، صداقت، عشق، مقاومت، فدا کاری و حتی دین را خدشه دار کرده، مسیحیت را یهود را اسلام را زردشت را، همه را، روحانیت را. هر کس که سو استفاده کند- از هر چیزی- خائن است و نفرین و لعنت خدا بر او باد.</description>
                <category>hassantarhsaz</category>
                <author>hassantarhsaz</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jun 2018 16:00:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوازندگان شب</title>
                <link>https://virgool.io/@hassantarhsaz/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8-fkmrkbm6vuty</link>
                <description>برای سحری بیدار شده بودم که ناگهان صدایی از بیرون نظر مرا به خود جلب کرد. صدای خش خش جاروی رفتگر ها، چه صوت زیبایی، چه نوایی چون بلبلان مست بهار می ماند، صدایش مانند هیچ سازی نیست اما موسیقی دلپذیری میان شب دارد، یک نفر کیهان کلهر می شود، یک نفر یان تیِر سِن، یک نفر موزارت ، دیگری کیتارو و هزاران نفر گمنام، نوازندگان گمنام شب شاید نام بهتری نسبت به رفتگر باشد. و چه سخت کوشند این نوازندگان. برایتان یک شب بیدار ماندن تا صبح آرزو می کنم و لذت بردن از این موسیقی زیبا.</description>
                <category>hassantarhsaz</category>
                <author>hassantarhsaz</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jun 2018 15:53:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق دروغین</title>
                <link>https://virgool.io/@hassantarhsaz/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D9%88%D8%BA%DB%8C%D9%86-hkfamwvxvqe9</link>
                <description>امروز در خیابان دختر جوانی را دیدم که خسته می رفت. بسیار شکسته و درد آلود قدم می زد. با خود فکر کردم چه چیزی باعث می شود که دختری به تر و تازگی او چنین پژمرده شود؟ چیست که قدرتی چنین دارد؟ آیا عشق او را چنین خسته دل کرده؟ عشق،آدمی را زمین می زند و خوار‌می‌کند اما زنده اش می کند، شادابی می دهد. در عشق دلتنگ یار می شوی اما دلت تنگ نمی شود. دلباز می شود خانه ی دلت. پس چیست که به این آینه زنگار زده است؟ عشق دروغین؟ابراز علاقه ای تهی از مهر؟ می تواند. عشق دروغین انسان را خوار می کند، زمین می زند و نمی گذارد دیگر شاداب شود، شکسته ات می کند. خورد ات می‌کند. بی چاره، بی پناه بدون تکیه گاه. پشتِ خالی. بدبین، به حتی گوسفند های اهلی. از انسان گرگی می سازد که به بچه های خود هم رحم نمی کند. </description>
                <category>hassantarhsaz</category>
                <author>hassantarhsaz</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2018 13:13:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>