<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های hasti</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hasti_6</link>
        <description>بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین  تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:00:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/872238/avatar/kZl0dh.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>hasti</title>
            <link>https://virgool.io/@hasti_6</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فُلان</title>
                <link>https://virgool.io/@hasti_6/%D9%81%D9%8F%D9%84%D8%A7%D9%86-asvxfp1ghktk</link>
                <description>یادمه وقتی 5 , 6 سالم بود همیشه وسط بازی کردن و خندیدن و لذت بردن از همه چی خسته میشدم.. یهو همه چی برام یه طور اسلوموشن‌ی جلو میرفت و یادم میومد من چقد از بچه هایی که دورمن بدم میاد چقد از بازی ایی که داریم انجامش میدیم بدم میاد، به بهونه ی اینکه مامانم صدام زده میرفتم خونه و دیگه بیرون نمیومدم.. میرفتم بغل مامانم که شام رو گذاشته بود، خونه رو تمیز کرده بود و حالا نشسته بود تا یکم خستگی در کنه، ولو میشدم و با بازی کردن مامانم با موهام.. اروم اروم خوابم میبرد.بزرگ شدم؛ دیگه وقتی وسط روز از همه ی ادمای مزخرفِ دورم خسته میشدم نمیتونستم به بهونه ی اینکه مامانم صدام میکنه در برم.. دیگه نمیتونستم وسط روز ول کنم برم بغل مامانم و بدونِ فکر کردن به چیزی غرق در حال خوب و لذت خوابم ببره.. شب میشد؛  میرفتم تو تخت که بالاخره چشم رو هم بزارم خوابم نمیبرد با همه ی خستگیِ روز و کلافگی و عصبانیت از ادمای دو رو بر و کلی غر و بغض و بدن درد، خوابم نمیبرد. دقیقا همینجا که خوابم نمیبرد، شروع میشد فکر ها و خیالات و غر زدن ها میومد سراغم که چرا فُلان موقع فُلان چیز و نگفتم و چرا فُلان موقع فُلان کار و کردم و کلی فکر مزخرف و ازار دهنده ی دیگه..فریاد زدنِ بدنم با گریه و لعنت بهت هایی که میگفت..شبم با پشیمونی از انجام هزار کار و زدن هزار حرف و نزدن هزار حرفِ دیگه میگذشت صبح میشد؛ دوباره با خستگیِ شب قبل از جا بلند شدن دوباره سرو کله زدن با ادمایی که ازشون بدم میاددوباره انجام کار هایی که از انجامشون خوشحال نیستمدوباره غر که چرا نمیتونم همه چی و ول کنم و برم بغل مامانم بخوابمدوباره شب میشه دوباره افکار مزخرف بزرگ سالی من داشت میگذشت، درست شبیه بچگیم با این تفاوت که دیگه نمیتونستم وسط روز همه چی و ول کنم و برم با خیالِ راحت بخوابم..کاش هیچوقت بزرگ نمیشدمدنیای ادم بزرگ ها ترسناکه. @WingsOfHeart</description>
                <category>hasti</category>
                <author>hasti</author>
                <pubDate>Fri, 12 Aug 2022 12:33:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارغوان</title>
                <link>https://virgool.io/@hasti_6/%D8%A7%D8%B1%D8%BA%D9%88%D8%A7%D9%86-jbhq95xa46sa</link>
                <description>ارغوان شاخه همخون جدا مانده منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفتابی ست هوا؟یا گرفته است هنوز؟من در این گوشه که از دنیا بیرون استآفتابی به سرم نیستاز بهاران خبرم نیستآنچه می‌بینم دیوار استآه این سخت سیاهآن چنان نزدیک استکه چو بر می‌کشم از سینه نفسنفسم را برمی‌گرداندره چنان بسته که پرواز نگهدر همین یک قدمی می‌ماندکورسویی ز چراغی رنجورقصه پرداز شب ظلمانیستنفسم می‌گیردکه هوا هم اینجا زندانی ستهر چه با من اینجاسترنگ رخ باخته استآفتابی هرگزگوشه چشمی همبر فراموشی این دخمه نینداخته استاندر این گوشه خاموش فراموش شدهکز دم سردش هر شمعی خاموش شدهیاد رنگینی در خاطر منگریه می‌انگیزدارغوانم آنجاستارغوانم تنهاستارغوانم دارد می‌گریدچون دل من که چنین خون ‌آلودهر دم از دیده فرو می‌ریزدارغواناین چه رازیست که هر بار بهاربا عزای دل ما می‌آید؟که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین استوین چنین بر جگر سوختگانداغ بر داغ می‌افزاید؟ارغوان پنجه خونین زمیندامن صبح بگیروز سواران خرامنده خورشید بپرسکی بر این درد غم می‌گذرند؟ارغوان خوشه خونبامدادان که کبوترهابر لب پنجره باز سحر غلغله می‌آغازندجان گل رنگ مرابر سر دست بگیربه تماشاگه پرواز ببرآه بشتاب که هم پروازاننگران غم هم پروازندارغوان بیرق گلگون بهارتو برافراشته باششعر خونبار منییاد رنگین رفیقانم رابر زبان داشته باشتو بخوان نغمه ناخوانده منارغوان شاخه همخون جدا مانده منپ.ن : دیشب استاد ابتهاج ( سایه ) در سن 94 سالگی فوت شدند.. روحشون شاد?این خبر هم توسط دخترشون تایید شده.</description>
                <category>hasti</category>
                <author>hasti</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 12:53:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حواستون باشه?</title>
                <link>https://virgool.io/@hasti_6/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-kabzr2yvh7pl</link>
                <description>میخوام یه خاطره تعریف ‌کنم براتون برا اولِ کار یادمه یه دوستی داشتم، عاشق یه پسری بود.. همیشه میومد از چتاشون، حرفایی که پسره بهش زده، چیزایی که باهاش خندیدن و عاشقانه هاشون بهم میگف همیشه میگفت من زندگیم با وجوده اون لذت بخش تر شده، دنیام رنگی تر شده حدود دو سال باهم بودن، که پسره یهو سرد شد یهو دیگه کم رنگ شد، کم رنگ‌ شد، کم رنگ شد، رفت. رفیقم داغون شد حالش خیلی بد بود، قرص میخورد بیماری قلبیش هی بد تر میشد.. خانوادش بردنش پیشِ مشاور و روانشناس، کلی خرج کردن، کلی به خودش اسیب رسوند، کلی شبای بد و به صبح رسوند گذشت.. حالش بهتر شد؛امروز برگشت بی مقدمه بهم گفت هستی، هیچوقت عاشق نشو، شدی وابسته نشو وابسته شی طرف بره پاره میشی از دلتنگی، نبودنش ازت سنگ میسازه به خودت ضربه میزنه.همه اینارو گفتم که در اخرش بگم تورو خدا حواستون به خودتون و احساساتتون باشه قلبتون و وقتتون و احساساتتون رو از تو جوب پیدا نکردید که صرف یه ادم بی عرضه کنیدش اخرم طرف بزاره بره!حواستون باشه الکی بخاطره یه نفر دیگه خودتون از دست نرید، هیچی ارزشش و نداره بخوای خودت و نابود کنی؛ خودت قطعا مهم تری?</description>
                <category>hasti</category>
                <author>hasti</author>
                <pubDate>Fri, 05 Aug 2022 22:06:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی..</title>
                <link>https://virgool.io/@hasti_6/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-y6ithcymtkgu</link>
                <description>دلتنگی یک حس درونی است که وقتی به سراغت می آید چنان چنگ به جانت می اندازد که گویی می خواهد در لحظه جان شیرینت را بگیرد، این احساس نفست را بند می آورد و قلب و روحت را مچاله می کند .و تو آن قدر در مقابل این احساس عجز و ناتوانی می کنی که برای رفع آن دست به هر کاری میزنی ،دست به دامن هر کسی می شوی اما اگر آن کس که باید، نباشد فقط حالت را بدتر می کند و تنها، کسی که دلتنگ اش هستی می تواند این حس مبهم و آزار دهنده را از تو دور کند و آرامش را به قلب و روحت برگرداند.وقتی دلتنگ کسی هستی با هر تلنگری می شکنی و با هر بهانه ای هر چند کوچک و ناچیز اشک های گرم به روی گونه ات می غلتند تا شاید مرهمی باشند بر دل تنگ و پر بغض ات و بلکه بتوانند اندکی از غصه ات کم کنند.دلتنگ که می شوی خاطره ها در ذهنت می چرخند، دائم دوست داری چشمانت را ببندی و خودت را به هجوم یاد ها بسپاری و سفری خیالی را شروع کنی، سفری که دوست نداری تمام شود حتی در خیال … خاطرات بد و خوبی که فقط دل تنگی ات را بیش تر می کند مرور می کنی و کاری جز آه از تو بر نمی آید.دلتنگ که می شوی احساس می کنی تمام غم و غصه ی دنیا مال توست، غم در وجودت ریشه می کند، در کلامت، در چشمانت و حتی در خنده هایت… مانند جنگل خزان زده می شوی، دل و روحت در مشت باد سرکش اسیر می شود و به هر سو که بخواهد تو را می کشاند.مود&lt;&lt;&lt;&lt;</description>
                <category>hasti</category>
                <author>hasti</author>
                <pubDate>Mon, 16 May 2022 10:45:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب و روح های 90 ساله..</title>
                <link>https://virgool.io/@hasti_6/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%87%D8%A7%DB%8C-90-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-vkv0uweu1nkj</link>
                <description>به نام خداموضوع انشا: بارانه عاشقیبارون ک میباره بعضی ها دلشون میگیره..خیلی ها شاعر میشن..خیلیا بی هوا دلتنگ ادم هایی میشن که دیگه نیستنتازه یادشون میوفته که احساسات ، یه حس پاک و زلال ، که لا به لای افکاره مادی و تکراری گم و فراموش شده..:)!وقتی بارون میباره دیگه مردم خودشونو برای چیز های بی ارزش معطل نمیکننحتی جلوی زیبا ترین ویترین های مجلل ترین پاساژ ها هم خالی میمونه..هرکیو میبینی با عجله ب سمته مقصد حرکت میکنه..یعنی بارون باعث میشه ادم ها مقصدشونو فدای زرقو برق ها نکنه..سواره ها ، و ماشین های مسافر بری هم وقتی بارون میباره بیشتر از قبل دلشون برای پیاده ها میسوزه و اونارو سوار میکننبارون که میباره مردم مهربون تر ، و صمیمی تر از قبل میشنبارون که میباره میشه عدالت رو تو قطره قطره های ریزش دید ، چون هر قطره مساوی در همه محوطه شهر ریخته میشهبارون مثل خاطره های مرده ای از چشم اسمون پایین میریزهبارون که میزنه ، بعضی ها ساعت ها تنهای همه ی شهر رو زیر پاهای خسته ای میزارن که یه روز جوون و سالم بودادم های 30 ساله با قلب و روح های 90 ساله..تن بی روحی از جنس زجر و تحمل رو تو تموم شهر با خودشون میکشن..کی از درون ادم ها خبر داره؟هیچکس از تنه داغون دختر عاشقی که روز ها و ماه ها از کسی که دوستش داره ولی ازش دوره خبر ندارهدختری که شب ها بارونه یک شهر رو از چشاش جاری میکنه!:)</description>
                <category>hasti</category>
                <author>hasti</author>
                <pubDate>Tue, 19 Apr 2022 20:30:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما دوست معمولی بودیم</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-jy2b2ztqae6p</link>
                <description>ما فقط دوست معمولی بودیم!وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیرد لابلای حرف زدن های بی‌خودمان از روزمرگی های بیخودترمان دوست معمولی بودیم!وقتی اولین بار توی سرازیری ولیعصر قرار گذاشتیم و دیدمش و خیز برداشت که توی آغوشش بگیردم و من بی معطلی گم شدم میان بازوانش دوست معمولی بودیم!چند لحظه گذشته از دومین قرار وقتی کلافه گفت آن روسری لعنتی را بکش جلوتر و آن رژ خرابی را پاک کن از لب های وامانده ات و من فکر نکردم که کجای رژ صورتیِ رنگ و رو رفته ام مخصوص آدم های خراب است دوست معمولی بودیم!به وقتِ نخورده مستیِ قرار سوم که دود سیگارش را فوت کرد توی صورتم و من یادم رفت چقدر از سیگار متنفرم، چقدر از سیگار بدم می آید و غرق شدم توی حس خوشایندِ دود آمیخته با عطر تلخش دوست معمولی بودیم!به شیرینیِ قرار چهارم، درست همان جایی که سرم را گرفته بود به سینه اش و لابلای دیالوگ های علی سنتوری و حسادت من به تک تک نگاه هایش به گلشیفته و در پسِ نفس های عمیق و سنگینمان دوست معمولی بودیم!به گاهِ قرار پنجم، زیر بارانِ بی چتر پیاده روی خلوت ناکجا آباد و درست همان لحظه ی پر التهاب لعنتی که ایستادم روی پنجه ی پاهایم و سرش خم شد که ممنوعه و عمیق و کوتاه و شیرین و پر از اضطراب و با طعم باران ببوسمش و ببوسدم دوست معمولی بودیم!هنگامه ی بی قراری قرار ششم و لابلای بویِ حلوایِ جان گرفته از تردید نگاه های گریزانش و در انعکاس تصویر تارش توی نی نی لرزان مردمک چشم های مضطربم دوست معمولی بودیم!سرِ قرار هفتمی که رفتم و نیامد و منتظر ماندم و نیامد و همه آمدند و نیامد و رفتند و نیامد و نمی آید و نخواهد آمد، دوست معمولی بودیم!به وقت شرعیِ قرارِ یک هزار و سیصد و چندم و به حرمت پیام های نرسیده و تماس های رد شده و گریه های شبانه و زخم های روی زخم آمده و جراحت های جذام شده و خاطرات نداشته و یادگاری های نداده و دوستت دارم هایی که باورم نشد و به حرمت چشم انتظاری ها و این تنهایی بی پایانِ ابدی..ما هنوز هم دوست معمولی هستیم!زیباست.. عکاسِ عکس : سینا شمس</description>
                <category>hasti</category>
                <author>hasti</author>
                <pubDate>Thu, 14 Apr 2022 21:11:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>_ دختر بودن اینجا جرمه آقای قاضی</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/_-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AC%D8%B1%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C-fsuhtfrxludz</link>
                <description>:))))))) متاسفم تو کشوری ب دنیا اومدم ک اینه حال و احواله ی &quot;دختر&quot; چرا خب؟ک چی؟اینکارارو میکنید ک چی؟دخترم اتفاقی براش نیوفته؟من ب فکر دخترمم؟میخوام صد سال سیاه نباشی همین کارارو میکنید بچه هاتون ( از جنس دختر و بعضی مواقع پسر ) تبدیل میشن ب ی عقده ایی‌ بدبخت ک فقط منتظره از خونه پدریش آزاد شه :&#x60;)+ خب؟ میخوای طرز فکر چندین و چند ساله ی این مردم و تغییر بدی؟ نمیتونی.خیر .. فقط دارم حداقل ب اونایی ک تو ویرگول این پست و میبینن بگم با محدودیت بیش از اندازه فقط بچتونو ب ی کسی ک انگار تو زندانه تبدیل میکنه..بله آقای قاضی .. من دلم خونِ از این جماعت و طرز فکرشون دختر بودن اینجا جرمه اقای قاضیآپدیت ::)))))</description>
                <category>hasti</category>
                <author>hasti</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 19:03:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>