<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های hastidanesh73</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hastidanesh73</link>
        <description>فارق التحصیل حقوق .علاقه مند به نویسندگی .نوازندگی دف و خیاطی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 04:42:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>hastidanesh73</title>
            <link>https://virgool.io/@hastidanesh73</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پدر و مادرم</title>
                <link>https://virgool.io/@hastidanesh73/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-shy64zh0nlzu</link>
                <description>نودو نه هم شروع شداولین باری بود که از امدن سال جدید خوشحال نشدم اولین بار بود که از سردی یک سال یخ میکردمنمیدانستم خون بگریم یا گل بخندم حتی نمیدانستم سال نو را جشن بگیرم یا عزاداری کنمپا روی قوانین گذاشتمدلم میخواست پدر و مادرم را ببینمهیچ کس برایم مهم نبود نه قانون نه پلیس نه دکتر نه حتی کرونا و قرنطینه فقط پدر و مادرم مهم بودند باید هرطور بود میدیدمشان عهدم با خودم بود شاید بزرگترین عهد هر کس با خودش باشدهمه میدانند پدرو مادر بزرگ تر از یک قانون هستند قوی تر از یک قانونمقتدر تر از یک پلیسوقتی دیدمشان انگار که دنیا فریاد میزد امسال به خوبی پیش میرود انگار بوی واقعی بهار می امدکمی در حیاط نشستیم کنار باغچه جذاب مادرمبوی اطلسی و شب بو و بنفشه در حیاط غوغا میکردبا مادر داخل خانه رفتیمپدر قلیانش را چاق کردمادر چایی را دم کردلب ایوان نشستیمخوردن یک لیوان چای داغ  با عطر هلبوی تنباکو هایی که در هم آغوشی ذغال ها دود میشدبوی سبزه و گل های باغچه عید را رقم میزد بهار یعنی بوی عطر وجودشان</description>
                <category>hastidanesh73</category>
                <author>hastidanesh73</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 17:29:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت،‌ برزخ، دوزخ- پلان اول</title>
                <link>https://virgool.io/@hastidanesh73/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE-%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%AE-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-rcdxyelz6ug0</link>
                <description>نوشته روی بلیط‌ها را می‌خواند. آنقدر نوشته‌های بلیط‌ها و ویزا و پاسپورت ودعوت نامه و این‌ چیزها را خوانده که می‌تواند همه را از حفظ بگوید. ذوق دارد. نمی‌تواند این ذوق سرکش را مهار کند. با این که می‌داند زود دلتنگ همه چیز می‌شود، ولی ذوق رفتن نمی‌گذارد که به این مسائل فکر کند. آخرهای شهریور است. صدای خسته چیلر از کانال کولر به گوش می‌رسد. اتاقش تقریبا خالی است. به غیر از لپ تابش هیچ چیز روی میز نیست. اتاقش شده مثل اتاق‌های بیمارستان. چند روز است که شوق دارد. فکر نمی‌کرد همه چیز زود شروع شود. به خاطره کلاس زبانش فکر می‌‌کند. روز اول خانم جمشیدی معلم زبانش را به یاد می‌آورد. چقدر زود گذشت دقیقا پنج سال پیش بود. تازه دانشگاه قبول شده بود. تازه رفته بود دانشگاه، الان اما،‌ به قول پدربزرگش،‌«راهی فرنگستون» می‌شد. ته دلش تنگ بود. برای مادرش، پدرش، برادرش. ولی رویاها نمی‌گذاشت به اینها فکر کند. فکر برگشتن،‌ فکر برتر بودن. رفتن کاخی بلند بود که هیچ چیز دیگری نمی‌توانست به آن نسوخ کند. شاید آنجا بماند و شاید برمی‌گشت و با شاه پریان ازدواج می‌کرد. شایداصلا آنجا با یک مرد چشم آبی و مو بور ازدواج می‌کرد. اصلا فکر کن، چند سال بعد روی جلد فوربس عکسش را چاپ کنند. رویاهای گوناگون امانش نمی‌داد. خاطرات و رویاها آنقدر در هم تنیده شده بودند که فکر کردن به آنها سخت بود. به ساعت نگاه می کرد. هنوز هفت هشت ساعت مانده بود.صدای بلندگوهای فرودگاه و موتورهای هواپیماها به گوش می‌رسید. مسافرها در هم حرکت می‌کردند. به سمت گیت می‌رفت. مادرش بغض داشت. پدرش هم  فقط چیزی نمی‌گفت. به سمت گیت رفت. صدای مهر روی پاسپورت و بعد لبخند سرد گیت‌دار فرودگاه. آخرین نگاهش به مادرش افتاد. چقدر خمیده شده بود. مادر چهار انگشتش را به شیشه تکیه داده بود و از پشت شیشه گیت چیزی می‌گفت. صدایش نمی‌آمد.  چمدانش را به دنبالش کشید. به سمت هواپیما می‌رفت. هواپیما خیلی بزرگتر از آن چیزی است که فکر می‌کرد. شاید مثل مقصدی که می‌رفت.نوشته:علی ذکائی</description>
                <category>hastidanesh73</category>
                <author>hastidanesh73</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2020 20:23:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت</title>
                <link>https://virgool.io/@hastidanesh73/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-amxd3hsr86ak</link>
                <description>دیروز ساعت ده  صبح از خواب بیدار شدم روز خیلی زود میگذشت به هیچ کاری نمیرسیدم هر کاری زیاد بود و باید به زمانی دیگر موکول میشد تا کارهای واجب تر انجام شوند دیروز تمام بیست و چهار ساعتش بر باد رفتامروز ساعت هشت صبح از خواب بیدار شدم همه کارهای موکول شده  و پشت گوش انداخته شده انجام شد نیازی نبود کاری را به فردا های نامعلوم بسپارم امروز بیشتر از بیست و چهار ساعت بودفقط دوساعت زود تر بیدار شده بودم اما به اندازه دو روز کار کردمنمیدانم این فلسفه ساعت است یا زمان شاید هم تلقینی بیش نیستاما امروز ساعت را بیشتر دوست داشتم</description>
                <category>hastidanesh73</category>
                <author>hastidanesh73</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2020 16:14:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران</title>
                <link>https://virgool.io/@hastidanesh73/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-l1elpkmx2qsg</link>
                <description>صدای قطره های باران به گوشم میرسد برگی دیگر در خیابان نیستدرخت ها لباس طلایی پاییز را از تن به در کرده با باران تنشان را میشویند منتظر لباس سفید زمستان  هستندمثل عروسی که منتظر است تا لباس بخت به تن کندهمه چیز پررنگ تر شدهحتی سفیدی ابرهای بارانی آسمانحتی خاطراتی که خیلی وقت پیش از یاد برده امصدای ملایم موسیقیصدای ورق خوردن کتابصدای قل قل کتریصدای فس فس بخاری صدای هم زدن چای با نباتعطر چای هل با نباتعجیب به باران می آید</description>
                <category>hastidanesh73</category>
                <author>hastidanesh73</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2020 12:36:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز تولد حساب ویرگولی من</title>
                <link>https://virgool.io/@hastidanesh73/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86-z8cum9ptmixv</link>
                <description>امروز برای اولین بار وارد ویرگول شدم میخواهم  بنویسم چیزهایی که هیچ گاه نتوانستم با نوشتن روی کاغذ به کسی نشان بدهم سرنوشت بیشتر دست نوشته هایم چیزی جز نابودی نبود اما الان میخواهم بنویسممیخوام دوباره از اول خط شروع کنم پس نقطه سرخط...</description>
                <category>hastidanesh73</category>
                <author>hastidanesh73</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2020 17:21:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>