<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hasti Shamifard</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hastishaamifard</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:49:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3501235/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hasti Shamifard</title>
            <link>https://virgool.io/@hastishaamifard</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خانواده</title>
                <link>https://virgool.io/@hastishaamifard/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-s3lwotzbwyol</link>
                <description>خانواده موضوع جالبی‌ست. برای خیلی‌ها از بدو تولد جزو دارایی‌شان بوده، برای برخی نه.  با خانواده بزرگ می‌شی و از آن‌ها ساده‌ترین مسائل زندگی تا نحوه‌ی واکنش در موقعیت‌های مختلف را یاد می‌گیری؛ رفتارها و عکس‌العمل‌هایشان مثل ستون‌های یک سازه، پایه‌های افکارت را می‌سازند.  خانواده برای عده‌ای محیطی امن، مملو از آرامش و حس خوب است؛ در مقابل، برای برخی یادآور خشونت، کمبود و ترس است. و اما در میانه‌ی این دو، افرادی هستند که خانواده برایشان نه آن‌قدر امن بوده که بدون درنگ بعد از یک روز سخت به آن پناه ببرند، نه آن‌قدر بد که بتوانند به‌کلی خانواده را از گزینه‌های روی میز حذف کنند.با دسته‌ی اول کاری ندارم؛ به قول خارجی‌ها: Good for you.  برای دسته‌ی دوم، تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است: متأسفم که چنین تجربه‌ای داشتی.  و اما دسته‌ی آخر! روی صحبتم با توست؛ با تویی که هر دفعه اعتماد می‌کنی، سفره‌ی دلت را باز می‌کنی و ضربه می‌بینی و خودت را سرزنش می‌کنی.می‌خواهم بهت بگویم تقصیری نداری؛ این امیدی که داری، امید کودکی‌ست که خالصانه انتظار دارد خانواده مأمن امنی برای ناراحتی‌ها باشد.  می‌خواهم بهت بگویم تنها نیستی؛ من هم همینم. هر دفعه تلاش می‌کنم از این لوپ لعنتی بیرون بیایم، ولی نمی‌شود. خانواده برای من نه آن‌قدر خوب بود که بدون آن زندگی‌ام سخت باشد، نه آن‌قدر بد که بتوانم رهایش کنم.  ولی خب، چه می‌شود کرد؟ جز راهی برای سازش، راه دیگری وجود ندارد.جدیداً سعی می‌کنم خودم را کمتر سرزنش کنم و این انتظار را نه به چشم ضعف، بلکه به چشم حقی ببینم که به من نرسیده. اما وظیفه‌ی من این است که جای آن را، به نحوی که آسیبی به من نرساند، پُر کنم.  تنفر و سرزنش، چه خود و چه دیگران، هیچ سودی ندارد؛ سرزنش دیگران که عملاً هیچ ارزشی ندارد، فقط باعث می‌شود آدم‌ها ازت دور بشوند. و سرزنش خود... عزیزم، فقط تو را از مسیر دور نگه می‌دارد. با سرزنش کردن خودت و حمله به هویتت، داری خودت و آن کودک منتظر را عذاب می‌دهی.به‌جای سرزنش، به خودت حق بده و آن بچه‌ی کوچک گریان را نوازش کن.</description>
                <category>Hasti Shamifard</category>
                <author>Hasti Shamifard</author>
                <pubDate>Wed, 26 Mar 2025 17:48:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب</title>
                <link>https://virgool.io/@hastishaamifard/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-ffgexxq4cczi</link>
                <description>روزها سخت می‌گذرند. بین تمام دو راهی‌ها باید تصمیم بگیری؛ دوراهی‌هایی که زندگی آینده‌ات را تغییر می‌دهند و تو فقط بیست سالت هست، یعنی در دنیای بزرگسالی هنوز یک سالت هم نشده!  باید کلی تصمیم بگیری و این وسط، اضطراب پایش را گذاشته روی گلویت و می‌خواهد خفتت کند و راهی برای نفس کشیدن نیست. در این شرایط، تنها راه زنده ماندن کاری است که بیاتریس در فیلم *Divergent* انجام داد؛ در اولین باری که تست ذهنی را تمرین کرد، می‌دانست نه آن خواب و نه تمام چیزهایی که داشت اتفاق می‌افتاد، واقعی نیستند. در نتیجه، تلاش کرد از آنجا بزند بیرون و صرفاً مراحل را طی کند، نه اینکه با چالش‌های هر مرحله بجنگد! این راه، تنها راهی است که باعث می‌شود اضطراب کمی از فشار پایش را کم کند.  بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم مشکل توجه دارد؛ وقتی نادیده‌اش می‌گیری، ضعیف می‌شود و در می‌رود، مثل تمام هیولاهای افسانه‌ای که قدرتشان را از ترس تو می‌گرفتند و قهرمان داستان وقتی با ترسش مقابله می‌کرد، می‌توانست واقعیت را ببیند و هیولا را شکست دهد.  اضطراب خیلی خطرناک است؛ باعث می‌شود چیزهایی را باور کنی که واقعی نیستند و حتی مجبورت می‌کند برای چیزهایی که احتمال اتفاق افتادنشان زیر یک درصد است، هزار تا سناریو بچینی. و تو بین اتفاقات گذشته و ترس از آینده گم می‌شوی و تنها چیزی که این وسط از زیر دستت در می‌رود، زمان حال است.  نتیجه‌ی تمام این‌ها این است که مجبور می‌شوی فیک باشی که بقیه متوجه نشوند چه جنگی درونت در جریان است، چون آدم‌ها از شنیدن داستان تکراری تو خسته می‌شوند. و در یک نقطه‌ای می‌بینی توی جمع نشسته‌ای و فکرت برای هزارمین بار درگیر اشتباهی است که در دوازده‌سالگی انجام داده‌ای!  نقطه‌ای در زندگی هست که فکر کنم همه تجربه‌اش کرده‌اند؛ نقطه‌ای که می‌فهمی همه مثل تو زندگی نمی‌کنند، همه مثل تو بیست‌وچهار ساعت روز ذهنشان درگیر چیزهای بی‌اهمیت نیست، همه مثل تو در هر لحظه از زندگی اضطراب ده سال بعد را ندارند. و می‌فهمی که خیلی‌ها در حال زندگی می‌کنند و هر لحظه‌اش را حس می‌کنند. آنجاست که می‌فهمی یک مشکلی داری! به قول خارجی‌ها: &quot;Something is wrong with you&quot;در مرحله‌ی بعدی به این فکر می‌کنی، چرا؟ چی شد که این‌طور شد؟ در جواب این سؤال باید بگویم یک جمله‌ای را خواندم، نمی‌دانم از کجا، حتی نمی‌دانم درست می‌گویمش یا نه، اما در ذهنم همواره می‌چرخد: &quot;قبلاً خرس بیرون خانه بود، الان خرس هر شب می‌آید خانه!&quot;بهش فکر کنید. چی شد که این‌طور شد؟ برای شما چطوریه؟  برای خلاصی از این بلای خانمان‌سوز، روش بیاتریس را امتحان کنید!</description>
                <category>Hasti Shamifard</category>
                <author>Hasti Shamifard</author>
                <pubDate>Sun, 02 Mar 2025 10:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیک محبوب من</title>
                <link>https://virgool.io/@hastishaamifard/%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-aef765asi23j</link>
                <description>تا قبل از دیدن نقد‌های فیلم متوجه تعداد خوبی از سکانس‌ها نشده بودم اما خب سعی می‌کنم تفکر اولیه دلی خودم رو بنویسم.فیلم واقعی بود. در ژانر عاشقانه معمولا فیلم‌ها حول محور آدم‌‌هایی با سن کم و دنبال تجربه هستند ولی این فیلم غم رو نشون میده؛ غم پیری و تنهاییش، غم زندگی بدون هیجان، غم ترس از تنهایی مردن، غم اینکه کل زندگیت رو صرف بچه و خونه زندگیت می‌کنی و تهش چیزی برات نمی‌مونه.ولی خب این فیلم اشاره‌هایی هم داشت مثل اشاره به گشت ارشاد و حرفای راننده تاکسی گله‌مند که خب به نظر می‌رسید برای جنجال بود.بخش دوم فیلم که انتقادها هم ازش کم نبود نحوه آشنایی دو نفر بود؛ دنبال یار گشتن در پارک نونوایی و غیره که البته همه این‌ها از نظر من واقعیت رو نشون میداد واقعیت اینکه در آن سن و سال با آدم جدید آشنا شدن خیلی سخته چون جایی نیست که آدم جدید ببینیم نه سرکار می‌ریم نه مهمونی و نه هرگونه برنامه اجتماعی.در نهایت این فیلم یک تابوشکن بود نه صرفا در مرزهای ایران بلکه درکل جهان چرا که زندگی سالمندی چیزی است که آدم‌ها یا به آن اهمیت نمی‌دهند یا از آن فراری هستند.</description>
                <category>Hasti Shamifard</category>
                <author>Hasti Shamifard</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 15:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه میان گرونی و ترافیک</title>
                <link>https://virgool.io/@hastishaamifard/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9-sv4wvinfb3or</link>
                <description>از هر دو متنفرم. در اولین مواجهه‌ام با گرونی به این فکر می‌کردم که سال اول دانشگاه با چه مقدار پول زندگی دانشجوییم رو می‌چرخوندم و الان با سه برابر اون هم به زور و با کلی حساب کتاب (با تشکر از اپلیکیشن بلو بانک برای کمک) پولم رو به ته ماه می‌رسونم.ترافیک برای یک بچه شهرستانی (این کلمه معنای منفی ندارد) که دور ترین نقطه شهر براش کلاس زبان بوده و همان هم با ماشین یک ربع زمان می‌برد؛ بیهوده، رو مخ و عملا شکنجه است. و این بچه که فقط توسط مادر، پدر یا دوچرخه جابه‌جا میشده اسنپ‌ دویست هزار تومنی یک شوک فرهنگی است.به عنوان نرسیدم ولی الان اگر دقیق شم وقتی به تهران فکر می‌کنم دود، ترافیک و رنگ خاکستری میاد تو ذهنم و اما شهرستان؟ ابر، آسمان آبی، کوه، دوچرخه و خیابان خالی از ماشین ساعت یک شب میاد تو ذهنم؛ حالا اگر هزینه‌های زندگی در تهران و شهرستان رو مقایسه کنیم (مخصوصا وقتی خانوادت هزینه‌هات رو پرداخت می‌کنند) می‌بینیم مردم در تهران مجبورند بدوند و مجبورند کار کنند در شهرستان از ساعت ۹ شب به بعد کسی در خیابان نیست که مغازه‌ای برای آن باز باشد.از زندگی کردن در تهران خصوصا منطقه‌ای که درحال حاضر ساکن آن هستم (آزادی) متنفرم ولی خب کجا بهتر از تهران در ایران می‌توانستم انقدر تجربه جدید کسب کنم و خودم رو بهتر بشناسم؟ کجا می‌توانستم این تنوع فرهنگی و عقدتی رو ببینم و دنیا دیده‌تر بشوم؟از عنوان اصلی خیلی دورم ولی خب فکر می‌کنم باید بیشتر از این‌ها آب دیده شوم یا حداقل چند کورس مدیریت و اقتصاد بگذرانم تا حرفی برای گفتن داشته باشم.</description>
                <category>Hasti Shamifard</category>
                <author>Hasti Shamifard</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 15:32:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار دانشجویی یا تجربه در حوزه رشته تخصصی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hastishaamifard/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5%DB%8C-ctouobuwjpfp</link>
                <description>در بررسی این موضوع دو دسته آدم وجود دارد، آدم‌هایی که کمی نزدیک صفت کمالگرا هستند و احتیاج دارند نتیجه کارهاشون را به طور مستقیم ببینند؛ این افراد ترجیح می‌دهند که کاری را انجام ‌دهند که در راستای هدف آیندشون باشد. هدف مشترک اکثر آدم‌ها کار پیدا کردن و درنهایت پول درآوردن است و چون کار دانشجویی سابقه معتبری برای ورود به بازارکار محسوب نمی‌شود عملا تاثیر مستقیمی در روند کاری آینده شما نخواهد داشت این موضوع کمالگراها را به این نتیجه می‌رساند که کار دانشجویی حمالی است!در طرف دیگر قضیه آدم‌هایی هستند که به کار دانشجویی عمیق‌تر نگاه می‌کنند و به جزئیات آن فکر می‌کنند.این افراد می‌دانند که کار دانشجویی کمک می‌کند که مهارت‌های نرم تقویت شوند؛ مهارت‌هایی مثل سازگاری با آدم‌هایی که شخصیتشون مورد پسندت نیست، مدیریت بحران، شناخت آدم‌ها، خوب و کوتاه صحبت کردن و از همه مهم‌تر شناخت خود.چه ‌آدم‌هایی کار دانشجویی گردن می‌گیرند؟· معتاد به مسئولیت‌ها: این گروه به مسئولیت‌‌پذیری، موضوع برای تصمیم‌گیری و درگیری ذهنی اعتیاد دارند.· مشتاق تجربه‌ها: دوست دارند که تجربه‌های جدید داشته باشند و خودشان را در راستای این تجربه‌ها بهتر بشناسند.· منفعت‌طلب‌ها: منفعت‌طلبی شاید بار معنایی بدی داشته باشد ولی خب هدف من بار بد آن نیست؛ منفعت‌طلبی باعث می‌شود که هدف کار دانشجویی به خودنمایی، ارتباط با آ‌دم‌های جدید و یا حتی کار خیر و خیلی چیز دیگر برسد.گروه اول، معتاد به مسئولیت‌ها، معمولا مسئول برنامه هستند؛ گروه دوم دوست دارند تصمیم گیری کنند ولی نه آنقدر جدی و نمی‌خواهند چه خوب چه بد به اسم آن‌ها تمام شود. گروه سوم اما می‌آیند و می‌روند به طور پایدار مسئولیتی قبول نمی‌کنند و فقط به صورت جانبی شرکت می‌کنند.#کلاب نویسندگی</description>
                <category>Hasti Shamifard</category>
                <author>Hasti Shamifard</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 09:52:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>