<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حاتم ابتسام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hatamebtesam</link>
        <description>ویراستار / کپی‌رایتر / فعال نشر / داستان‌نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:59:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/241593/avatar/Widwmj.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حاتم ابتسام</title>
            <link>https://virgool.io/@hatamebtesam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نشر و مخاطب</title>
                <link>https://virgool.io/@hatamebtesam/%D9%86%D8%B4%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-biuj62vgio1r</link>
                <description>شاید خیال کنیم که مخاطب در تصمیم‌گیری‌های ناشر برای چاپ کتاب سهمی دارد و نظر اوست که تعیین می‌کند ناشر چه چیزی را چگونه عرضه کند. واقعیت این است که ناشر در «جزئیاتِ» محصولش دیدگاه و سلیقه مخاطب را دخیل می‌کند و در «کلیات» خودسرانه عمل می‌کند. این خودسری هم برمی‌گردد به دلایلی که نشر به‌خاطرش تأسیس شده و مخاطب در این بین مصرف‌کننده‌ای در نظر گرفته می‌شود که تشخیص داده‌ایم این متن برایش خوب است و حالا باید بکوشیم نظرش را جلب کنیم که این متن را بخواند و بد نیست حالا سلیقه‌اش را بپرسیم.قبل از اینکه درباره‌ی چیستی و حدود و ثغور کلیات و جزئیات کار نشر حرف بزنیم، بهتر است کمی درباره‌ی نهاد علم که به‌نوعی اصلی‌ترین آبشخور نشر است، صحبت کنیم. در یادداشت ابتدایی گفتم اینطوری‌ها هم که نیست که هرچه عالمان و اندیشه‌ورزان و نویسندگان مکتوب کنند، ناشرها هم چاپ و منتشر کنند! نشر برای خودش هویت، قراردادها و کارکردهایی دارد. این هویت و قراردادها را از مخاطب می‌گیرد؟ بله! ولی از شناخت اجتماعی تاریخی‌ای که از مخاطب به دست آورده نه آمارگیری‌های دوره‌ای از مخاطب امروزی و سلیقه‌های نوسانی‌اش.برای ناشر دیده‌شدن و فروش کتاب‌هایش مهم است و می‌کوشد آن بخشی از مکتوبات را به شکل محصول عرضه کند که مخاطب هم می‌پسندد. این پسند هم از بازخوردهای مخاطبانش یا یک جامعه‌ی آماری محدود درنمی‌آید که اگر نشری به این چیزها دلخوش باشد، شاید در کوتاه‌مدت برقی بزند و درخششی حاصل کند، اما خیلی زود قافیه را می‌بازد و حذف می‌شود. خروجی نشر و تصور از مخاطب، از برآیند آدم‌های اهل مطالعه در ادوار گذشته به دست آمده. ناشر دارد برای آدم‌های کتاب‌خوانی کتاب درمی‌آورد که طی قرن‌ها خودشان را نشان داده‌اند و معلوم است چطور آدم‌هایی هستند و به چه کتاب‌هایی علاقه دارند و چطور کتاب‌هایی را بهتر می‌خوانند. نه نوجوان‌هایی که به هدایت یک آدم مشهور سراغ کتاب می‌روند یا سیاست‌زده‌هایی که یک عالم را به خاطر مخالفت با یک سیاست‌مدار تحریم می‌کنند. ناشر با هدف ارتقای فرهنگ عمومی به عموم مخاطبان کتاب‌خوان فکر می‌کند و با نگاه به گذشته، آینده‌ی کتاب و کتاب‌خوانی و کتاب‌خوانان را هم در نظر می‌گیرد. اینطوری هم خودش رشد می‌کند هم مقوله کتاب را رشد می‌دهد و هم مخاطب و محتوا را.حالا برگردیم سر کلیات و جزئیات در نشر.«کلیات» آن محتواها، رویکردها، علوم، دانش‌ها و فرم‌های ادبی، روایی و نگارشی‌ای است که ناشر تشخیص داده به درد مخاطب کتاب‌خوان می‌‌خورد و فروش خوبی هم خواهد داشت. حالا شاید بگویید ناشرانی هستند که حتی کلیات کار و همان محتوا را بر اساس ذائقه‌ی مخاطب تولید می‌کنند که باید گفت این خلاف روندِ رسمی و منطقی نشر است و همان ناشر هم درواقع جیره‌خوار ناشران درست‌وحسابی است و نزد ایشان مخاطب و مصرف‌کننده حساب می‌شود. یعنی کتاب‌های آن‌ها را به شکل نازل و دم‌دستی بازتولید و عرضه می‌کنند.اما «جزئیات» کدام است؟ می‌دانیم بسیاری از مسائل زیبایی‌شناسانه و سلیقه‌ای در گذر زمان متغیر است و هرچه امروز زیبا تلقی می‌شود، ممکن است چند صباح دیگر از چشم بیفتد! خواه در حد رسم‌الخط‌های من‌درآوردی، خواه در حد طرح جلد و تایپوگرافی. ناشر بر اساس روندها و موج‌ها و مدها تغییراتی در روش تولید و عرضه‌ی کتاب ایجاد می‌کند و گاهی با دل مخاطب که مثلاً رنگ و فرم خاصی طلب می‌کند، راه می‌آید؛ اما اصالت خودش یعنی همان کلیات را دستکاری نمی‌کند و مثلاً یک کتاب تاریخی با قدمت چند قرن را شاید با طرح جلدها و صفحه‌آرایی متنوع، ولی با همان متن همیشگی منتشر می‌کند. اینگونه هم به نهاد علم وفادار مانده است و هم خدمتی پسندیده کرده به مخاطبی که فرهنگ عمومی حولش شکل گرفته است. همه هم راضی.این بین شاید باز هم بر اساس اصولی، آن کتاب تاریخی را بازنویسی و حتی بازآفرینی کند؛ ولی تمام تلاش خودش را برای حفظ هسته‌ی اصلی آن به کار می‌بندد؛ همان هسته‌ای که نهاد علم رویش حساس است.نهاد علم اینجا چه کاره است و نظرش چه اهمیتی دارد و اصلاً چطوری دستاوردهایش را عرضه کند؟ حالا که نشر هر چیزی را منتشر نمی‌کند و برای خودش کلیاتی دارد، چه باید کرد؟این وظیفه‌ی نهاد علم است که نشر را مجاب کند که بیاید پای کار! وظیفه‌ای که اصلاً جدی گرفته نمی‌شود و نهایت فعالیت نهادهای علمی به تأسیس انتشارات‌های علمی محدود می‌شود. نشرهایی که بیشتر حکم چاپخانه دارند و بین مخاطبان هم جایی باز نمی‌کنند و اگر ضرورت‌های مراجعه‌های پژوهشی و آموزشی نبود، همان فروش محدود را هم نداشتند. اینجا نهاد علم دو انتخاب دارد. یا نشر را به‌نحوی مجاب کند که ناشرش باشد یا برود سراغ نوعی از علم و دانش که نشر حاضر باشد برایش هزینه کند. این نقطه‌ی حساس و طلایی، هدف و قله‌ی اثرگذاری ناشر است. اینکه فرهیختگان طوری کار کنند که به درد نشر بخورد. اینطوری ناشران هم علم را هدفمندتر کرده‌اند و هم مخاطبان را به سمتی می‌کشانند که علمی هم هست اما ملاحظات زیادی بر اساس نیازها و راه‌حل‌ها آن را احاطه کرده است. این جایگاه واقعی نشر و رابطه او با مخاطب و اهل علم است.</description>
                <category>حاتم ابتسام</category>
                <author>حاتم ابتسام</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 13:14:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشر؛ جایگاه و کارکرد</title>
                <link>https://virgool.io/@hatamebtesam/%D9%86%D8%B4%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B1%D8%AF-nkqblpwdy8xn</link>
                <description>ناشر میدان‌دار فرهنگ عمومی است.نشر جایی وسط فرهنگ عمومی جامعه ایستاده و نقش‌آفرینی می‌کند. روی کاغذ و گاهی در حد حرف از نهاد علم قدرت می‌گیرد و به نهاد فرهنگ عمومی خدمت می‌کند و برای ارتقای سطح آن می‌کوشد. فکر کنم کمی دشوار شد و شاید بهتر باشد قبل از شروع جدی این حرف‌ها، کمی بار سنگین کلیدواژه‌هایی که خیلی راحت در دو سه جمله قبلی به کار رفت، کم کنیم و بعد برویم سراغ اصل مطلب.«نشر» در نگاهی کلی دو بخش دارد. مطبوعات و کتاب. محل توجه ما در این سلسله مطالب نشر کتاب است و وقتی از نشر و ناشر حرف می‌زنیم، منظورمان حوزه‌ی کتاب است.نشر کتاب از دیدگاه تخصصی صنعت است و ناشر برای کسب سود و البته اهداف دیگر کتاب درمی‌آورد. درباره‌ی انواع اهداف ناشر و روش‌های کتاب درآوردن بعدتر صحبت می‌کنیم، اما فعلاً در بیانی ساده باید گفت نشر کتاب همان فرایندی است که متن را به محصولی خواندنی و در دسترس تبدیل می‌کند؛ این محصول (کتاب) می‌تواند داستانی، آموزشی، عملی و… باشد.«فرهنگ عمومی» همان فرهنگ غالب و گسترده‌ی میان مردم است که عقاید،‌ ارزش‌ها و هنجارها را شامل می‌شود و ورای احزاب و گروه‌ها و دسته‌ها با مقبولیت مردمی و حمایت جمعی آن‌ها قدرت می‌گیرد. فرهنگ عمومی همه‌ی فعالیت‌هایی را دربرمی‌گیرد که ریشه در اندیشه و عادت مردمان دارد. فعالیت‌هایی که انواع نیازهای بشری را برآورده می‌کند و در نهایت اندیشه‌ها و رفتارهای عمومی مردم را سروشکل می‌دهد.علم هم مانند فرهنگ برای خود هویتی دارد؛ هویتی نهادی که می‌توان آن را از دیگر نهادها بازشناخت و سازوکار، اهداف و علم‌بودن آن را فهمید. «نهاد علم» همان ساختاری است که علم را نمایندگی و سازماندهی می‌کند و از اندیشمندان و محیط‌هایی علمی همچون دانشگاه‌ها، پژوهشگاه‌ها و مؤسسات علمی و آزمایشگاه‌ها قدرت می‌گیرد. فرهنگ عمومی در نگاهی کلی محور مطالعاتی نهاد علم و مصرف‌کننده‌ی دستاوردهای اوست.حالا برگردیم سر حرف خودمان که گفتیم نشر از نهاد علم نیرو می‌گیرد و به فرهنگ عمومی خدمت کند.شاید تصور شود هر آنچه در نهاد علم اتفاق می‌افتد و به دست می‌آید، یک‌سره به فرهنگ عمومی سرازیر می‌شود. اما در کمال تأسف و حتی تعجب باید گفت، این‌گونه نیست! و اصلاً نشر برای همین به وجود آمده است تا پاسخی به این پرسش بدهد که چطور و چگونه می‌شود معلومات نهاد علم را به فرهنگ عمومی سرایت داد. نشر می‌خواهد روش‌ها و راهکارهایی بدهد که آنچه دانشمندان با روش‌های علمی دریافته‌اند، به نحو مقتضی به سمع و نظر مردمان برسد.خودتان را تصور کنید که تجربه‌ای را به دست آورده‌اید. چه راهی دارید که آن را به دیگران منتقل کنید؟ حتماً نقل شفاهی اولین راهی است که به ذهن می‌رسد. اما برای آن‌ها که همیشه به شما دسترسی ندارند چه؟ برای آن‌هایی که در دسترس شما نیستند چه؟‌ تکلیف آیندگان چیست؟‌ اینجاست که پای تجربه‌ی تاریخی بشر از مکتوب و مستند‌کردن آگاهی‌هایش به ماجرا باز می‌شود. خب چگونه باید مکتوب و مستند کرد؟ چگونه این مکتوب را باید به محصولی خواندنی و مطبوع بدل کرد و اصلاً چگونه باید آن را به دست اهلش (بخوانید مخاطبش) رساند؟ همه‌ی این پرسش‌ها از وسط نشر رد می‌شود.حکماً مسیر نشر و مسئله‌هایش همین‌قدر ساده و خطی نیست و به‌همین‌ترتیب، نشر هم فقط یک لوله‌کشی از قعر چاه به زمین نیست که از ته چاه علم و معرفت بشری آب را بدون تصفیه و دستکاری به زمین مخاطبان برساند.از آنجایی که نشر صنعت است، به‌دنبال بهترین ایده‌ها و بهترین محصولات و ارزان‌ترین و بهینه‌ترین روش‌ها برای تولید آن‌هاست. ناشر مثل هر صنعت‌گری می‌کوشد آنچه می‌سازد به بهترین شکل به مخاطب برساند که هم خودش سود مالی و فرهنگی ببرد و هم مخاطب را راضی کند. مخاطبی که توقعات متکثر و متنوعی هم دارد. اینجاست که تعیین‌کنندگی ناشر مشخص می‌شود و تشخیص‌هایش تشخص پیدا می‌کند.در یک رابطه‌ی خطی سه‌نقطه‌ای، ناشر دستاوردهای متنی فرهیختگان را اعم از دانشمند و ادیب می‌گیرید و در دسترس مخاطبان قرار می‌دهد. اینکه ناشر چگونه از دست فرهیخته متن می‌گیرد، با آن چه می‌کند و چه بخش‌هایی از آن را به محصول بدل می‌کند و چگونه به مخاطب معرفی می‌کند و چگونه به کتابخانه‌اش می‌رساند، همه‌وهمه و جزئیات و کلیاتی بیش از این در حوزه‌ی تصمیمات و صلاح‌دید ناشر است.ناشر بنا به دلایلی که به‌خاطرش تأسیس شده و همچنین شناختی که از بازار و مخاطبانش دارد متن را به نحو مقتضی محصول می‌کند و به روش‌هایی به دست مصرف‌کننده‌اش می‌رساند. پس بهتر روشن می‌شود که ناشر هم این وسط نایستاده که هر چه فرهیختگان گفتند چاپ و منتشر کنند! این یعنی نشر برای خودش هویت، قراردادها و کارکردهایی دارد.فکر می‌کنم تا اینجای مطلب برای آن‌ها که کمتر اطلاع داشتند، نشر و جایگاهش کمی روشن شده باشد. پس از این مقدمه در ادامه جزئی‌تر و مفصل‌تر درباره‌ی نشر و فرایند آن، روش‌های تولید کتاب و کارکرد نشر و جایگاه آن در جامعه سخن می‌‌گوییم. همراه ما باشید.پی‌نوشت: این یادداشت صفحه فرهنگی روزنامه ایران به تاریخ ۱۲ دی ۱۴۰۱ منتشر شده است.</description>
                <category>حاتم ابتسام</category>
                <author>حاتم ابتسام</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 12:12:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلاً چرا کتاب بخوانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D9%8B-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-ymdjnk2d89mx</link>
                <description>چرا باید کتاب بخوانیم؟ سؤالی که خیلی زیاد طرح شده و از همین الان تا فردا صبح خروس‌خوان می‌شود درباره‌اش حرف زد و دلیل تراشید. ولی این‌بار بیاییم به رسم آن‌هایی که فلسفه و منطق خوانده‌اند طور دیگری به قضیه نگاه کنیم. اصلاً چرا نباید کتاب بخوانیم؟ پاسخ‌های متفاوتی می‌شود به این سؤال داد. از همان‌هایی که مردم در جواب اینکه چرا کتاب نمی‌خوانید، می‌دهند: چون وقتش را نداریم؛ حوصله‌مان نمی‌کشد؛ بلد نیستیم یا حتی خیلی بلدیم! کتاب دلخواهمان را پیدا نمی‌کنیم؛ و اصلاً عشقمان نمی‌کشد!باقی پاسخ‌ها هم معمولاً‌ همین جنسی است. حالا کمی غلیظ‌تر یا کمی رقیق‌تر! ولی خودمانیم واقعاً این‌ها که دلیل نمی‌شود. همه‌شان هم در دل خودشان پاسخی دارند و خودشان را نقض می‌کنند. پس واقعاً چرا نباید کتاب خواند؟ درد و مرضمان چیست؟کتاب و کتابخوانیفکر می‌کنم مهم‌ترین دلیل برای اینکه کتاب نخوانیم این است که کتاب و کتابخوانی فکرمان را مشغول می‌کند! به قول معروف «فکری می‌شویم» و «می‌رویم توی فکر»! کاربرد واژه «فکر» در این دو تعبیر مرسوم بین مردم نه در وجه مثبت که در وجه منفی آن و به‌معنای مشغله و درگیری ذهنی است. زیاد دیده‌ایم به محض اینکه به کسی فکر فرو می‌رود، به او می‌گویند: «فلانی تو فکری!» یا اگر فضول نباشند و کمی مهربان باشند، می‌گویند: «فلانی نبینم تو فکر باشی!» یا در گزارش فردی که سکوت کرده و در حال تأمل است، می‌گویند: «فلانی رفته تو فکر!»بلهه! کتاب نمی‌خوانیم چون نمی‌خواهیم درگیر رنج فکر و فهمیدن شویم. نمی‌خواهیم در کنار بدبختی‌های خودمان درگیر فکر دیگری بشویم. اصلاً دلمان نمی‌کشد که فکرمان مشغول شخصیت بدبخت و بلاکشیده کتاب‌ها و داستان‌ها شود! و به نظرم این محکم‌ترین دلیلی است که نمی‌خواهیم و نباید کتاب بخوانیم. چرا که فکرمان را از سر راه نیاورده‌ایم!ولی خب که چه؟ پرونده کتاب را ببندیم و ببوسیمش و بگذاریمش روی طاقچه و تمام؟! به همین سادگی و به همین بهانه کتاب نخوانیم؟ و خودمان را از کلی فکر که شاید این وسط‌ها مثبت و انگیزه‌بخش هم باشد محروم کنیم؟جایی می‌خواندم که ما با کتاب خریدن و کتابخوان کردن فرزندانمان آن‌ها را خیلی زودتر با واقعیت‌ها و رنج‌های زندگی آشنا می‌کنیم و با این به‌اصطلاح لطفمان، کودکان از همان خردسالی رنج‌کشیده و رنجور می‌شوند. چه سوزناک!اینکه فرزند دلبندمان را از دنیای شاد و سرخوشانه کودکی‌اش بیرون بکشیم و زودتر و آگاهانه‌تر به دنیای آدم‌بزرگ‌ها بکشانیم، اتفاق بدی است؟مطالعه کودکانمی‌توانم همین جای حرف، شیطنت کنم و بگویم برویم کتاب بخوانیم که پاسخ چنین پرسش‌هایی فقط در کتاب‌ها پیدا می‌شود و در دکان هیچ عطار دیگری نیست! ولی شیطنت باشد برای وقتی دیگر و باید عرض کنم که رنج داریم تا رنج! پنبه تقسیم‌بندی رنج‌ها را هم حسابی توی کتاب‌ها زده‌اند و اگر خواستید واقعاً مراجعه کنید و ببینید که آنجا گفته‌اند بعضی رنج‌ها، تنیدگی‌ها، درگیر‌ی‌های ذهنی و استرس‌ها خیلی هم مفید، کارآمد، رشددهنده و هدایت‌گر هستند! در واقع این رنج‌ها و درگیری‌های فکری‌ای که در کتاب‌ها هستند، حکم پادتن یا همان واکسن را دارند. لابد در کتاب‌ها خوانده‌اید که واکسن نوع ضعیف‌شده‌ای از بیماری است که وارد بدن می‌کنند تا در برابر قوی‌ترش ایستادگی کند! خب می‌شود گفت رنج و فکر کتاب هم از همین جنس واکسن است و همان‌طور که از جان و دل می‌رویم و اجازه می‌دهیم فرزند دلبندمان را آمپول بزنند و طفل معصوم را اوف کنند، باید صبور باشیم و بگذاریم با رنج ترسیم‌شده در کتاب‌ها آشنا شوند تا بدانند در آینده وضعیت همین است و البته فقط جدی‌تر، و از الان باید آماده باشند و برایش راهکار داشته باشند.برای بزرگ‌ترها هم برنامه همین است و این فکر و رنجی که در کتاب‌ها دچارش می‌شویم، می‌تواند بیش از آنچه فکرش را می‌کنیم سودمند باشد. بگذارید برای روشن‌تر شدن ماجرا برویم سراغ داستان و شخصیت‌های بدبخت و بلاکشیده‌اش! قبلش باید به این پاسخ داد که خب اصلاً چرا در داستان‌ها شخصیت‌ها اینقدر رنجور، بدبخت، بیچاره و بلاکشیده‌اند. ساده است. چون درس عبرت شوند. همین! چون بدانیم و ببینیم که یک آدم چطور می‌تواند بدبخت شود یا خودش و دیگران را بدبخت کند. نویسندگان جهان داستان و شخصیت‌هایش را خلق می‌کنند تا ما با خواندنشان زندگی‌شان را تصور و تخیل کنیم و عبرت بگیریم تا هم خودمان و هم دیگران را بدبخت نکنیم. چه چیزی بهتر از اینکه با یک کتاب خواندن و کمی فکری شدن و درگیر شدن، خود و دیگران را از حوادث آینده در امان نگه داریم!واکسن، کتاب‌درمانیفکری شدن هم آنقدرها هم که فکرش را می‌کنیم بد نیست و می‌تواند خیلی آینده‌نگرانه و پیشگیرانه باشد. پس این دلیل کتاب نخواندن هم کشک! برویم سراغ دلایل جدی‌تر و تا زمانی که دلیلی نیافته‌ایم برویم و جای این خوشحال‌بازی‌ها کتاب بخوانیم که واکسنِ غمگین امروز بهتر از بیماری سنگین فردا.</description>
                <category>حاتم ابتسام</category>
                <author>حاتم ابتسام</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 16:28:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برق که می‌رود ما هم می‌رویم</title>
                <link>https://virgool.io/@hatamebtesam/%D8%A8%D8%B1%D9%82-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-nyjuhkeekufx</link>
                <description>آنچه در تاریکی بی‌برقی توی چشم‌های بی‌سویمان مثل تیر دوسر رستم فرو می‌رود، این حقیقت تلخ است که ما به تمدن چهارمیخ شده‌ایم. عین برده‌های فراری به صلیب. به مظاهر تمدن، به برق، آب، فاضلاب و اینترنت کوفتی مثل حیوان اهلی وابسته‌ایم. تا قطع می‌شود پر پروازمان قیچی می‌شود. نه می‌توانیم در شبکه‌های مجازی بپریم و خیر سرمان فعال مجازی باشیم که خیلی هم نقش مهمی است؛ نه می‌توانیم تایپ کنیم و افکار مشعشع و دست‌یافته‌های بدیعمان را به دست بشریت برسانیم. از همه مهم‌تر اینکه نمی‌توانیم تن خسته و رنجور از آلام بشری را با خنکای کولر گازی جان تازه ببخشیم!آقا چرا حرف اضافه؟! این برق کوفتی که رفت فلج شدیم. پرت شدیم به جایی بین بدویت و تمدن. شده‌ایم آدم‌هایی که به‌اندازه انسان‌های اولیه هم مهارت ندارند. حتی بلد نیستیم در بیابان آتشی روشن کنیم و جگر گراز شکارکرده‌مان را به نیش بکشیم. و نه آنقدر توانمند و چابکیم که فوری راه‌حل‌های نیازهایمان را تغییر بدهیم و مثلاً برای خنک شدن خاکی به سرمان کنیم.خلاصه آقا ما خیلی وابسته و بیچاره‌ایم. این بی‌برقی، بی‌نوری چشم که هیچ بی‌نوری مغزمان را هم برایمان روشن کرد.قمری نشسته بر طاقچه و تیربرقی که برق نمی‌رساند!پی‌نوشت: خوش به حال این قُمری نورسته که بی‌خیال «قطعی برق»، «خرابی شالتر» «ترکیدن ترانس» و «نکشیدن رله» به پنجره‌ی خانه ما تکیه زده و تا لحظاتی دیگر می‌پرد و کیفش را می‌برد‌ و هارهار به زمین‌گیری ما می‌خندد.</description>
                <category>حاتم ابتسام</category>
                <author>حاتم ابتسام</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 15:56:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تعریف» یا «معرفی»؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hatamebtesam/%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-wtz7mwjj3gmq</link>
                <description>خودمان را شناسنامه‌ای معرفی نکنیم!از طرف می‌پرسی: «خودتون رو معرفی می‌کنید؟» نمی‌داند چه بگوید و به گفتن همان اطلاعاتی بسنده می‌کند که همیشه اول فرم‌های ثبت‌نام می‌خواهند: همان ن.ن، ت.ت، ش.ش!حالا این‌که سرجایش. سخت‌تر وقتی است که می‌گویی: «از ویژگی‌های مثبت خودتون بگید!» شرم می‌کنند و می‌پرسمد: «یعنی از خودم تعریف کنم؟!»نه! اخوی، نه! همشیره. به خدا کسی از شما خودشیفتگی یا خودبرتربینی نخواست. از خودتان بگویید. همانی که هستید و دوستش دارید. از طرفی صرفاً نام و تاریخ ولادت و مدرک تحصیلی، شما را معرفی نمی‌کند؛ پس از چیزهایی بگویید که در شناسنامه‌تان نمی‌نویسند. ما فقط کارت ملی‌هایمان نیستیم!نه می‌دانیم «تعریف‌کردن از خود» یعنی چه و نه می‌دانیم «معرفی‌کردن خود» چه شکلی است. البته که خیلی جدی و عمقی نگاه کنیم باید خودآگاهی و خودشناسی را گذرانده باشیم؛ از سفر چهارگانه معرفتی برگشته باشیم یا سفر هفت‌منزلی قهرمان را پشت سر گذاشته باشیم.ولی فکر می‌کنم همین که بدانیم معرفی خود و تعریف از خود چه فرقی دارند و بتوانیم آن‌ها را از هم سوا کنیم دامنه‌ی پرپیچ و خم شناخت را رده کرده و نزدیک قله شده‌ایم.بعضی از رفقا وقتی در حال معرفی‌شان به شخص دیگری هستم، سرخ و سفید می‌شوند، دلشان قنج می‌رود و می‌گویند: «ایشون البته اغراق می‌کنن و خیلی از ما تعریف می‌کنن. این‌طوریام نیست.» و من را خیلی نرم و نازک دروغ‌گو جلو می‌دهند و من هم همیشه در جواب می‌گویم: «نخیر! من تعریف نکردم؛ فقط معرفی کردم!»روی این حرف هم سفت ایستاده‌ام و باور دارم با معرفی ‌درست و‌ پرمایه‌ی آدم‌ها به همدیگر هم کیفیت رابطه‌ها را بالا می‌بریم و هم به آدم‌ها باور تزریق می‌کنیم. باور خودشان و باور دیگران درباره خودشان. سند حرفم هم دوستی شدید دوستانم با همدیگر! که ماجراهایش مفصل است.چندی پیش هم روایتی شنیدم که خیلی دلگرمم کرد. مضمون آن این بود که از حقوق برادران ایمانی بر گردن هم این است که دوستانشان را به هم معرفی کنند. من اینطور می‌فهمم که مثلاً دوستمان را نبریم لای جمعیتی از آدم‌های جدید و رهایش کنیم یا فقط بگوییم: «این ممده بچه‌ها، متولد هفتاده. میکانیکم خونده خیر سرش!»به هرحال برای همین معرفی دیگران هم معرفی خودمان پیش‌نیاز است و این هم جز از راه اینکه بلد باشیم از خودمان تعریف کنیم، نمی‌گذرد.شما خودتان را چطور معرفی می‌کنید؟اصلاً بلدید از خودتان تعریف کنید؟</description>
                <category>حاتم ابتسام</category>
                <author>حاتم ابتسام</author>
                <pubDate>Mon, 10 May 2021 06:55:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس نویسنده‌های خوب کجای مجلس نشسته‌اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hatamebtesam/%D9%BE%D8%B3-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AF-nm1lddbm1d52</link>
                <description>نویسنده خوب خیلی کم شده. چرا؟ چون سریع لو می‌روند و دیگر نمی‌ارزد که کسی خطر کند و بروند دنبال نویسندگی! این است که هی کم و کمتر می‌شوند. ماجرا این است که قبل‌ترها نویسندگان مأمور مخفی بودند. خیلی یواشکی مأموریت تولید کتاب را به عهده داشتند و احدی هم نمی‌دانست این بنده‌خدایی که فلان کتاب را نوشته کدام یک از خلایق است که در خیابان و این‌طرف و آن‌طرف می‌بینیم. همین مخفی بودن کار نویسنده را راحت می‌کرد؛ هر چه دلش می‌خواست می‌نوشت و در آرامش زندگی‌اش را می‌کرد. ملت کتابخوان هم در مخیله‌شان از آن کسی که راقم آن سطور کذایی بود، تصویری رؤیایی می‌ساختند و حسابی از فکر کردن به آن نویسنده و لذت احتمالی مصاحبت با او هوایی می‌شدند. معمولاً هم خیلی بهتر از آنچه بودند تصور می‌شدند و این قسمت هیجان‌انگیز ماجرا برای نویسندگان بود.تا اینکه این فضاهای مجازی آمد و کار خراب شد. دیگر نویسندگان نتوانستند دوام بیاورند. خودشان کلاه لبه‌دار گنده و عینک دودی را کنار گذاشتند و درِ صندوقچه‌ای که نباید را باز کردند. آن وقت نورش هم چشم خودشان هم چشم مخاطبانشان را زد. ناگهان نویسندگان از آن حالت پرواز و مخفی درآمدند. طوری شد که از هر گروهی در این پیام‌رسان‌ها یا شبکه‌های مجازی که رد می‌شوی می‌بینی ای بابا این که فلانی است و بعضاً یک لگدی هم به او می‌زنیم یا ماچی حواله‌اش می‌کنیم. ملت فهمیدند نه بابا از آن تخیلات درباره نویسندگان هم خبری نیست و مثل ما روی پا راه می‌روند و روی سرشان شاخ ندارند. آن بندگان خدا که تا دیروز گوشه‌ای نشسته بودند و نان و ماستشان را می‌خورند، دیگر آسایش نداشتند و تا یک خط مطلب منتشر می‌کنند از زمین آسمان سرشان نازل می‌شوند و برایشان می‌نویسند که ای وای چه نایس؟ چقدر خوبی بود! چقدر لعنتی بودی! نویسنده‌ی کی بودی تو؟ استاد کجا کلاس می‌ذارید؟ و الخ.خلاصه این‌طوری شد که نویسندگان درست‌وحسابی جای آنکه درِ صندوقچه‌ی نباید را ببندند و بنشیند پای قلم و دفترشان، دفترشان را بستند و دیگر ننوشتند. از آن طرف هم خیل آنان که با این طور نظرات و توجهات عشق می‌کردند به سمت نویسندگی گسیل شدند و این شد که نویسنده خوب که سرش به کار خودش باشد کم بود، کمتر شد و تا دلتان بخواهد فعال فضای مجازی زیاد شد.</description>
                <category>حاتم ابتسام</category>
                <author>حاتم ابتسام</author>
                <pubDate>Sat, 15 Aug 2020 16:18:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا سفارشی‌نویسی فحش است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hatamebtesam/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%81%D8%AD%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-etfomymymzwa</link>
                <description>برای آنان که با کتاب برخوردی جدی‌تر و حرفه‌ای‌تری دارند و بیش از یک مخاطب از دنیای کتاب باخبرند، «سفارشی‌نویسی» تداعی‌گر مفهوم خاصی است. کتاب‌هایی که در موضوعات کنجکاوکننده، عجیب‌وغریب، دور از ذهن یا حتی دم‌دستی نوشته می‌شوند و معمولاً نویسندگانش کمترین نقش را در ابداع و طراحی مفهوم آن دارند. آثاری که البته بیشتر در حوزه‌های کارهای ارزشی دیده می‌شوند.همین ابتدای یادداشت آب پاکی را روی دستتان بریزم و عرض کنم که من طرفدار پروپاقرص سفارشی‌نویسی هستم و یکی از چیزهایی که در این اینجا می‌خواهم بدان بپردازم نقش همین سفارشی‌نویسی در ترویج کتاب و کتابخوانی است؛ ظرفیت‌هایی که نادیده گرفته می‌شود یا بد به کار گرفته نمی‌شوند.اما چرا همان اول موضعم را مشخص کردم؟ چون من و کسانی که سفارشی‌نویسی را بد نمی‌دانیم در اقلیتیم. به دلایلی که جلوتر بیان می‌کنم سفارشی‌نویسی مظلوم و ناکارآمد به نظر می‌رسد.حالا بگذارید از طرف ناشران یعنی همان کسانی که پشت سفارش‌ها هستند، به ماجرا نگاه کنیم. ناشران سفارش را هم موقعیت و فرصت کاری خوبی برای نویسنده و هم دستاوردی برای خودشان می‌دانند تا سبد محصولاتشان را پرمایه‌تر کنند و جواب نیازهای بازار را بدهند! ناشران مثل هر تولیدکننده در هر صنفی دوست دارند جنسشان جور باشد؛ دوست دارند مشتری دست خالی از فروشگاهشان نرود؛ دوست دارند بدانند مشتری چه چیزی دوست دارد تا همان را عرضه کنند و خلأهای بازار را رصد می‌کنند و سعی دارند پُرش کنند. ولی در عمل طوری شده که تا با نویسندگان صحبت از سفارش کار جدید می‌کنند، نویسنده می‌گوید من سفارشی‌کار نیستم و کار دلیِ! خودم را انجام می‌دهم. اصلاً مواردی هست که گویی به نویسنده توهین شده و تقّی گوشی را می‌کوبد یا در را محکم می‌بندد!حالا چرا سفارشی‌نویسی فحش است؟ بیاییم از زاویه نویسندگان در ماجرا چشم بچرخانیم. جواب ساده و کوتاهش می‌شود «تجربه‌های بد!» آن‌قدر اثر ضعیف سفارشی در بازار هست که هر نویسنده‌ای را مطمئن می‌کند که سفارش چاه ویل و سنگ لقّی است که نباید طرفش رفت. واقعیت این است که نویسنده‌های ضعیف و فرصت‌طلب از سر بی‌پولی و زرنگ‌بازی آنقدر کتاب سفارشی در پاچه ناشران تشنه کرده‌اند که نویسندگان بر این باورند که اگر ناشران سراغشان رفته‌اند پس لابد آن‌ها را ضعیف شمرده‌اند و در جا سفارش را قبول نمی‌کنند که مبادا در جرگه سفارشی‌نویسان دیده شوند.حالا اثر سفارشی برای مخاطب چگونه است؟ برای او هم فحش به حساب می‌آید؟ راستش نمی‌توانم آمار دقیقی بدهم؛ ولی می‌شود گفت اکثر مخاطبان نمی‌توانند تشخیص بدهند که کدام اثر سفارشی است. آن دسته هم که تشخیص می‌دهند اگر مجبور نباشند نمی‌خرند و خلاص! پس می‌شود این‌طور گفت که بین مخاطبان آن‌قدرها هم که ما فکر می‌کنیم سفارشی‌نویسی بد جا نیفتاده! چون توان تشخیص وجود ندارد و اگر هم وجود دارد که خرید و فروشی صورت نمی‌گیرد که بخواهد سفارشی‌نویسی را بد بسنجد! گفتم مجبور، پس توضیحی هم همین‌جا بدهم. خب واقعیت این است که درباره بعضی موضوعات کتابی در بازار نیست و مخاطبان مجبورند هر کتاب زرد و ضعیفی را برای رفع نیازشان بخرند و این همان ظرفیت سفارشی‌نویسی است که دارد همین‌طور هدر می‌رود و آن دسته از زرنگ‌ها که عرض شد راهش را یاد گرفته و گند کار را درآورده‌اند.بدیهی است در این میان ضعف مدیریت سفارش و نظارت بر آن باعث کم‌مایگی آثار می‌شود؛ ولی این موضوع درباره کارهای غیرسفارشی هم هست و الزاماً هر اثر غیرسفارشی خروجی باکیفیتی ندارد. پس اینکه نویسنده به حال خود رها شود که برود دلی بنویسد هم همیشه نتیجه جذابی نمی‌دهد.خب حالا برویم سر اصل مطلب و یافتن صورت مسئله!همان‌طور که گفتم ناشران به دلایل بسیار از سفارش استقبال می‌کنند و مخاطب هم به آن نیاز دارد ولی معمولاً نویسنده‌های خوب و درست‌وحسابی روی خوشی به این روش تولید کتاب نشان نمی‌دهند و راحت با ناشرها کنار نمی‌آیند. فکر می‌کنم سوای آن تجربه‌های بدی که حرفش رفت، نوعی جوسازی و پروپاگاندا هم در این قضیه بی‌تأثیر نباشد و چه بسا بتوان سهم آن را بیشتر از سهم تجربه‌های بد هم ارزیابی کرد. احساس من این است که «سفارشی‌نویس» یک فحش مدرن زاییده روشفنکرمآبی است، فحشی به کارهای ارزشی که نویسندگان مردد و لب مرز را خلع سلاح می‌کند. این فحش روشنفکری را باب کرده‌اند تا کسی به راحتی سراغ کار ارزشی نرود! و در عین حال خودشان کرور کرور کار سفارشی می‌گیرند و می‌زنند و جیک کسی هم در نمی‌آيد! و به کار سفارشی ارزشی که می‌رسد یک دفعه ترش می‌کنند و با اخ و پیف کار سفارشی‌ را با تعابیری همچون بردگی نویسنده، قلم به مزد و مزدوری می‌نوازند. در بعضی موارد چنان موفق هم عمل کرده‌اند که اگر به نویسنده‌ای بگویی درباره لوازم آرایشی محتوا تولید کن که بزنیم داخل بروشورش با کمال میل می‌پذیرد ولی تا به سفارش کار ارزشی می‌رسد رم می‌کند!حالا باید چه کرد؟ مثلاً با این موارد:‌ خلأهای فراوان بازار به خصوص در حوزه ارزشی؛ مخاطبان سردرگم؛ نویسندگانی که اتفاقاً خیلی هم مایل هستند هدایت و مشاوره ناشر را داشته باشند؛ موضوعاتی که هیچ‌وقت به‌صوررت عادی رنگ کتاب شدن را نمی‌بینند؛ آنانی که جز از راه نویسندگی ممر درآمدی ندارند و حتی نویسندگان سطح بالایی و ترازی که تحت تأثیر جو سنگین قرار گرفته‌اند؟ واقعاً اگر کار سفارشی نباشد تکلیف این مواردی که شمرده شد چه می‌شود؟دو راه حل کلی در همین ابتدا به نظر می‌رسد. قطعاً راه حل‌های بیشتری هم هستند که دقت نظرِ اهالی فن را می‌طلبد و برای اینکه ما هم در این آش نخودی انداخته باشیم دو راه‌حل بیان می‌شود: ۱. بیان مزایا؛ ۲. بازتعریف فرایند سفارش.باید بدانیم و بپذیریم مزایایی که در کار سفارشی هست، در کار دیگری نیست. کار سفارشی به‌واسطه اینکه از سوی نشر و بر اساس نیاز بازار و خلأهای آن شکل گرفته می‌تواند، یک خال‌زنی باشد و خیلی راحت‌تر از کارهای دیگر تولید و دیده و فروخته شود. اینکه ناشر این امکان را دارد که روی کار نظارت و هدایت داشته باشد، جذابیتی برای ناشر و حمایتی برای نویسنده است. ضمن اینکه در این روش، دریافتی نویسندگان از نوع پیش‌پرداختی است و این خود مزیتی برای نویسندگان محسوب می‌شود.البته دلایل بیشتری برای اهمیت و ضرورت کار سفارشی وجود دارد که برای دوری از اطاله کلام به بعضی از آن‌ها اشاره می‌کنم: امکان مالی برای نویسنده، ضریب بالای منتج بودن، نزدیکی به بازار فروش، امکان همکاری گروهی، استفاده از ظرفیت‌های مالی و لجستیک ناشر برای بهبود کیفیت کتاب از جمله پژوهش و...از طرفی ضروری است ناشران بازتعریفی از کارهای سفارشی داشته باشند تا این امکان و مزیت حوزه نشر بیش از این معطل و نابود نشود. سفارشی که چه در مرحله ایده‌پردازی و چه در مرحله اجرا باید درست مدیریت شود تا نتیجه کار هم به رونق بازار کتاب بینجامد، هم جامعه کتابخوان را دلگرم کند. این بازتعریف شامل تشخیص و چینش درست فرایند سفارش می‌شود که این‌گونه به نظر می‌رسد: رصد بازار، دسته‌بندی خلأها، امکان‌سنجی نشر برای تولید، خلأ، انتخاب مدیر تولید، انتخاب گروه تدوین کتاب، انتخاب مشاور و انتخاب ارزیاب و ناظر بی‌طرف. بازتعریف و دقت در مراحل این فرایند با مدیریت آگاهانه می‌تواند سهم بیشتری از تولید کتاب را به کتاب‌های سفارشی اختصاص دهد. چیزی که به نظر این قلم ایدئال نشر است.همه این مواردی که عرض شد خلاصه‌ای از این ظرفیت مغفول است که چه با ندانم‌کاری چه با فرصت‌طلبی و چه با پروپاگاندا ضعیف شمرده می‌شود و آن‌گونه که باید در خدمت کتاب و کتابخوانی قرار نمی‌گیرد.</description>
                <category>حاتم ابتسام</category>
                <author>حاتم ابتسام</author>
                <pubDate>Mon, 10 Aug 2020 14:29:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>