<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fegar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hatamif16f</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:15:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4149120/avatar/RWgPMG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fegar</title>
            <link>https://virgool.io/@hatamif16f</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@hatamif16f/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-wirgu0sbpe68</link>
                <description>چون هوا سرد بود و من در جایی تنها، ترجیح می‌دادم مه را از سر خود باز کنم. پرتو های آفتاب که انگار با ولع به لمس خمش و انحنای مه می‌پرداختند، بیش از پیش ظرافت را در آن عریان می‌کردند. و چون همچنان تنها مانده بودم از لبی افتادم که خِیرش خروجم از گردنه مه و عشق بازی‌اش با آفتاب بود.دلم که گاهی، مگر زمانی که چون حالا که خلافش اثبات می شد، گمان می کردم وجود ندارد، چنان در هم می پیچید که از یادم می‌برد انتظار چه را می‌کشیدم و برای چه در مه بودم و چه چیزی منشا همان دلپیچه است. هرچقدر که به آنچه که منتظرش بودم بیشتر فکر می کردم، دلم بیشتر در هم می‌رفت و هر چه بیشتر دلم به هم می‌پیچید، او از من دورتر می‌شد. در حین سقوط، هوا سردتر می‌نمود و چون بعد از بلغور کردن این همه اراجیف راجع به دل و انتظار هنوز به سطحی نرسیده بودم، انتظار می‌کشیدم یخ بزنم. گاهی صدای برخورد نفیر ارتفاع با اجزای یخ زده بدنم را می شنیدم که به موجب شدت آن هوا نیز تیره‌تر می شد. هر چند که پرتوهای درگیر با مه، در بالای آنجا، در آن دور دست، هنوز در نظرم نمایان بودند، اما به کورسویی می‌مانستند که خود مدام بلعیده می‌شوند. توسط نقیض خود. همچون من. کور سو دیگر نبود. نمی دانستم به چه می نگرم، یا اصلا می نگرم یا که کوری نادانم و نور همه توهمی مضحک از عقده ها و نداشته هایم بوده. در هر حال تیرگی شتاب می گرفت تا زودتر از سطح که انتظار برخوردش را می کشیدم مرا در هم کشد و ببلعد.دلم دوباره در هم پیچید. باز این کلمه کار خودش را کرد. دلم در هم میپیچید و من فراموش می‌کردم که منتظر چه بودم. منتظر بودم و این دلم را بیشتر به هم می‌پیچاند. پس بیشتر از خاطرم رفت. تا جایی که اکنون به یاد ندارم انتظار چه را می‌کشیدم.هوا سرد بود و من تکه‌ای یخ. و چون هوا سرد بود تکه یخ ماندم. با این حال چیزی به ذهنم می‌آمد که.. نمی‌دانم چه بود از بس ابهام داشت.. اما.. حالتی از... روشن بود. شاید چیزی شبیه به.. نور. دمی حس کردم از درون آب می‌شوم اما تنها آنی ناچیز و بی ارزش. منتظر ماندم تا باز برسد. همان واژه که ندانستم چیست. دلم که در هم رفت از یاد بردم تکه یخی بودم و نور را می‌خواستم. همان طور که قبل‌تر در ولع تواصل با او که سخت از من دور بود و سخت روشن بود و سخت نقیض من، از لبی پریده بودم و ندانستم که اول به نور رسیدم یا به سطح و ایرادم چه بود که مه اول از او دل برد اما او نبود و نبود و نبود. بود اما در مه گم بود و مه مرا از او گم می کرد. انگار که چه تحفه ای نیز بودم‌. و از یاد برده بودم که در اثر خواهش خشم از دست دادن، او را، نور را، آرام بلعیدم تا تبدیل به کور سویی شود و از بین برود و من تلی از یخ شوم یا قدری تاریکی. همچون نقیض او. شاید. در هر حال، مه، همیشه و بی اختیار، از هر تکه یخی تراوش می کند. </description>
                <category>Fegar</category>
                <author>Fegar</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 19:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دال</title>
                <link>https://virgool.io/@hatamif16f/%D8%AF%D8%A7%D9%84-d7gxyo1gwudg</link>
                <description>کمی آب می چکد. از زمین. با این حال، من هیچ وقت خیس نمی شوم. و قطراتی که از آسمان می ریزند نیز، از چشمان من جاری می شوند. شاید، آنها بتوانند مرا خیس کنند، اما نه، من هیچ وقت خیس نمی شوم. باد نیز می وزد. مدام. هر بار به یک جهت. نه، من ملاک سنجش آن نیستم. همیشه یک سو. من نشانگر جهتش نبوده ام. هیچ وقت. همانگونه که هیچ گاه خیس نشدم. با این حال باد، پرتابم می کند. محکم، سخت، هر بار به یک سو.می شنوی؟ آنها سرد، سردرگم و بی پروا هستند. و این بو را؛ همیشه آبی، سنگین و سرد. ستیز دارد. نه، آنها چکه نیستند. می شنوم که به هم پیوسته اند. با این حال من هیچ وقت خیس نمی شوم. و ساکن نیز. باد، هیچ وقت ساکن نمی شود. پرتابم می کند. و صدای فریاد چکه ها، مرا به بند می کشد. نه، باد ساکن نمی شود. هیچ وقت. و من نیز.می شنوی؟ آنها سخت مشتاق هستند. چکه ها، دریا. و این، خواست من نبود؛ هر چند که او هیچ وقت مرا رها نکرد. باد. و این مهم نیست.همه چیز نزدیک است. درد باد، کاهش پیدا کرده. هر دم، آرام تر، به سمتی پرتم می کند. نه، جهت ندارد. همچون من که نداشتم. و چکه ها نیز، مرا می خوانند. آرام، نجوا کنان، تماما ترس می شوم. به باد چنگ می زنم. او هیچ وقت مرا رها نکرد. این خواست من نبود. باد رهایم می کند.می شنوی؟ من هیچ وقت ساکن نبوده ام. چکه ها، نزدیکند. و باد نیز، جزئی از من است.می شنوی؟ به آغوشم... به بندم می کشند. درد می کشم. من هیچ وقت ساکن نبوده ام. این سکون است. من، دیگر، جزء باد نیستم.می شنوی؟آشناست.این ها همه از آسمان آمده اند.این ها، همه از آسمان آمده اند.</description>
                <category>Fegar</category>
                <author>Fegar</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 11:56:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@hatamif16f/-uhv2znczkzlx</link>
                <description>ترواش می کند. فریاد. و پیش از آنکه به پا خیزد، بدرد و ویران کند، دست چشمان او را می بیند که فراخ تر از او، به صورتش سیلی میزند. آنجاست. زیبا می رقصد. به پیچ مویی ضجه می زند، به تاب دست ناله می کند، به چرخ دامن آه می کشد. التماسم می کند. او آنجاست. لبخند میزند و به لب، می گرید. چشمانش فخر می فروشند. سکوت، طوری به چشم من و تمنای او دست می کشد که بداند هر صوتی به بند اوست.سرد است. چشمانش به سخره ام می نشینند. التماسم می کند. جانش را؟ خون، از چهره اش میریزد، تنش را گلگون میکند. نیمه جان، خمار، دادم را می رقصد. اغمای مضحکه اش را تعبیر می کند. جانش را؟ فریاد، در بند، چشمم را به آتش می کشد. بند ضجه اش به اخگر نگاهش سستی می کند. چشمم تاب ندارد. فریاد، تاب می گیرد. خون، از اون میرود، چشم به زجر می نشیند. به پاس برتری چرخی شکوهمندانه میزند. عجز ز تاب دامنش می بارد. التماسم می کند. جانش را؟ مرگ می خواهد. می داند. که در اغمای نیمه جانش، جانش را اغنا نمیکنم. چه جوهری بهتر از خونش به تصویر نگاره چشمش می نشیند؟تالار، سراسر سکوت، اسیر بند نفس های اوست. لبخندی ملایم به صورتش می دود. میبینم. فریاد، آتش زده، بند رهانیده، به چشمش خیز دارد. چشم، اسیر جولان فریاد، و در بند آتش، میان اخگر چشمش، تاب نمی آورد. نعره می کشم.همه چیز، تالار، فرو میرزد. ویران. پژواک، به آغوشش می کشد. نیمه جان خمارش، در بند خون، در آغوش فریاد، تن سپارده، و لبخند، به لبانش سنگینی می کند، پژواک، به هیچ می نشیند. تمام می شود. سکوت، حریصانه، به تحکمش چنگ میزند. او مرده است. بی جان، غرق خون، لب گشاده، چشمی خیره. به من. او مرده است.و من، تا به ابد شکنجه خواهم شد.#w</description>
                <category>Fegar</category>
                <author>Fegar</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 07:06:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>