<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MH Havaei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@havaei</link>
        <description>دانشجو - ساکن آن‌جای دیگر - حرف جدیدی نیست. همان مطالب کانال تلگرام را در این‌جا بازنشر می‌کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:05:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/21343/avatar/tNrjwF.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MH Havaei</title>
            <link>https://virgool.io/@havaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امروز سه‌شنبه بود و الآن همه‌چیز بدتر است.</title>
                <link>https://virgool.io/@havaei/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D9%84%D8%A2%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sp1bj7jcgitq</link>
                <description>بیش از یک سال از اباطیل قبلی که این‌جا رها کردم می‌گذرد. این روزها بیش از هرموقع یاد این می‌افتم که اگر یک سر و صدایی این‌جا نکنم، آقای دورف میخ آخر را روی تابوت این کانال می‌زند و همه‌چیز می‌رود زیر دو متر خاک. اما خب بی‌رودربایستی، در این یک سال هرچقدر حرف برای زدن بود، چیزی برای نوشتن نبود. این شد که باید این همه مدت می‌گذشت تا اخبار امروز بالاخره بهانه باز کردن این متروکه شود: امروز سه‌شنبه است.قبل از نوشتن این متن رفتم رشته‌نوشته قبلی کانال را دوباره بخوانم که هم قلم را گرم کرده باشم و هم یادم بیاید چه‌ها را گفته‌ام و چه‌ها را نه. موضوع این یکی هم در امتداد همان است. امروز سه‌شنبه است. اگر حوصله خواندن کل متن قبلی را ندارید، به همین میزان از متن قبلی می‌شود بسنده کرد: «مادر ما یک‌بار در یکی از سفرهایش به شهر پدری با یک گونی مردافکن چای برگشت خانه ... زود معتادش شدم و از آن به بعد همان چای را هم می‌آوردم روزنامه برای دم کردن. یکی از روزهای خدا رفتم دست در گونی چای کنم که دوباره چای‌دان‌مان را پر کنم که وقتی دستم تا کتف توی گونی فرو رفت ترس تمام وجودم را برداشت. علی‌الظاهر منبع چای‌مان لایزال نبود. خبر بدتر این‌که هرچه مادر را تحت فشار بازپرسی کردم ادعا می‌کرد که اسم چای را نمی‌داند و یادش هم نیست که از کجا خریده. باقی‌مانده چای را جیره‌بندی کردم که تا قبل از رفتنم کفاف بدهد. کفاف هم داد. روزی که داشتم وسایل را جمع می‌کردم مادرم با دو بسته کوچک اما غیرقابل صرف‌نظر از همان چای ظاهر شد. شاید این از معدود چیزهایی باشد که یادم مانده. ظاهرا خیلی وقت پیش که زمزمه رفتنم افتاده بود این‌ها را کنار گذاشته بود که بدون چای موردعلاقه‌ام نروم. به فرانسه که رسیدم اولین کاری که کردم این بود که یک لیوان چای درست کردم. طی ۳ ماه حضور در فرانسه چای توی کیسه شماره ۱ هرروز کم‌تر و کم‌تر می‌شد و ترس من از اتمامش هرروز بیش‌تر و بیش‌تر. مصرف را کم کردم. اواسط اقامتم در استونی تقریبا چای خوردن را ترک کرده بودم و به قهوه و دم‌نوش روی آورده بودم. بسته اول تمام شده بود و جرئت نداشتم بسته دوم را باز کنم. بسته دوم تا فنلاند آمد. الآن توی یکی از کمدهای آشپزخانه جا خوش کرده و احتمالا هرروز صبح به پاکت‌های قهوه‌هایی که بعضی شب‌ها می‌آیند و صبح‌ها می‌روند حسادت می‌کند. به ندرت نزدیکش می‌شوم. می‌ترسم تمام شود.» چای معهود از ایران تا فرانسه آمد، استونی رفت، سوار کشتی شد و به فنلاند رسید و با هر مکافاتی که شده خودش را به بلژیک هم رساند ولی خب امروز سه‌شنبه بود.آن روزهای آخر فنلاند، قبل از ترک به مقصد بلژیک، تصمیم گرفتم دل از یک‌سری از این چیزها بکنم. بخشی از این تصمیم از سر محدودیت امکانات جابه‌جایی بود، بخشی دیگر هم از این‌که به‌هرحال باید دل می‌کندم از این خروار شبه‌زباله‌هایی که هرروز بزرگ‌تر هم می‌شد. فلذا عمده این‌چیزها را به سطل‌های زباله و بازیافت فنلاند ریختم؛ حتی همان فسنجان لعنتی، یک‌جایی از فنلاند، توی یکی از سایت‌های دفن زباله فنلاند احتمالا شکم بچه مرغ دریایی‌ای را سیر کرده. حرامش باشد. چای را ولی دور نریختم. چای چیز دیگری بود؛ هرچند بعد از دو سال و چهار اسباب‌کشی و چند ضربت کاری به کیسه پلاستیکی‌ای که هیچوقت عوض نشد، دیگر بوی تنباکو نمی‌داد. چای اما خبر نداشت که امروز سه‌شنبه است. بیچاره چای.علی‌رغم تغییر موضع نسبت به این یادگاری‌ها، چای کماکان توی قفسه جا خوش کرده بود و هیچ‌جا نمی‌رفت. تا همین چندوقت پیش که تصمیم به کاهش مصرف قهوه گرفتم و صبح‌ها چای درست کردم. احتمالا آن تصمیم را هم سه‌شنبه‌روزی گرفته بودم. دیروز سه‌شنبه نبود. دیروز یک دوشنبه عادی بود. صبح در کابینت را باز کردم، یک مقداری چای خشک توی صافی داخل لیوان ریختم و بقیه چای را به کابینت برگرداندم، مثل باقی روزها. امروز ولی فرق می‌کرد، امروز باید سه‌شنبه می‌بود. نمی‌توانست دوشنبه بماند. آدم نمی‌داند که یک سه‌شنبه‌ای، صبح به‌زور از خواب بیدار می‌شود، به کائنات فحش می‌دهد، در قفسه را باز می‌کند و این بار تمام محتوای کیسه را توی صافی خالی می‌کند. آدمی شاید عقلش نمی‌رسد که همیشه سه‌شنبه‌ای درکار هست. آدمی برای دوشنبه‌ها برنامه می‌ریزد، حتی برای چهارشنبه‌ها. سه‌شنبه‌ها ولی سخت‌ترند. کیسه خالی خیلی خسته بود. دو سال و نیم پابه‌پای ما از این در به آن در آمده بود و نفس برایش نمانده بود. کیسه خسته را انداختم توی کیسه بازیافت پلاستیک و یک لحظه از خودم پرسیدم که این خارجی‌ها اصلا پلاستیک‌های ما را هم بلندند بازیافت کنند؟ رفتم نشستم که صبحانه را با آن آخرین لیوان چای بخورم. چای داغ بود، نمی‌شد سریع هورتش کشید ولی در همان حدی که توانستم مزه کنم، مزه همان چای دوشنبه را می‌داد. به خوردن صبحانه مشغول شدم و تمام که شد، شال و کلاه کردم که تأخیرم برای حضور در دفتر از این بیش‌تر نشود.عصر که برگشتم، رفتم که شام را آماده کنم و نگاهم به لیوان روی میز افتاد. چای صبح را از بس داغ بود نخورده روی میز رها کرده بودم. چای سه‌شنبه را. آخرین چای را باید می‌ریختم دور. دلم نیامد. دوباره گرمش کردم و این سری با صبر و حوصله بیش‌تری مشغول به نوشیدنش شدم ولی هرچه بیش‌تر زور میزدم، بیش‌تر تمام می‌شد و بیش‌تر سه‌شنبه بود.حالا شما احتمالا یک جایی نشسته‌اید و اگر تا به این‌جای متن رسیده باشید با خودتان می‌گویید که سید حالا یک چای است دیگر. چقدر بزرگش می‌کنی! بی‌انصافی نکنم بی‌راه هم نیست. ولی خب هرچقدر هم مسخره به‌نظر برسد، این چای، یک‌جایی برای من مادرم بود. آن‌لحظه که دیدم مادرم دو بسته چای را روی اپن آشپزخانه گذاشته کنار بقیه چیزها را شاید هنوز زیادی دقیق یادم هست. چای برای من یادآوری این بود که آن وقت‌هایی که من خودم هم حواسم به خودم نیست، مادرم حواسش هست. ولی امروز باید سه‌شنبه می‌بود. آدم ناخواسته ذهنش جاهای عجیب می‌رود. انگار در یک سطحی اعصابم از این عادی بودن امروز خرد است. امروز روز خاصی نیست، روز به‌یادماندنی‌ای نیست. از آن روزها نیست که اسم و عنوان داشته باشد، جشن و عزایی باشد. فقط یک سه‌شنبه است که به شکل بی‌اندازه دردناکی فرقی با بقیه سه‌شنبه‌ها ندارد. درک مفهوم پایان چیزها و آدم‌ها سخت است؛ حداقل برای من یکی. تمام شدنی که حتی مناسبتی هم نباشد و مراسمی نداشته باشد چه بدتر. ولی خب انگار همه چیزها، همه آدم‌ها، یک سه‌شنبه‌ای تمام می‌شوند؛ حالا گیرم سه‌شنبه‌اش را پنج‌شنبه بخوانیم. یک‌هو و همین‌قدر الکی. آخرش هم بعد از هزار داستان‌سرایی و بزرگ‌نمایی، اکثرش را روی میز جا می‌گذاریم تا سرد شود و بعدا هنگام مواجهه موجب عذاب وجدان. به‌قول بوجک هورسمن (با تغییر): «Today is Tuesday, and everything is worse now»</description>
                <category>MH Havaei</category>
                <author>MH Havaei</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 00:26:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فسنجان، زعفران، جانم فدای ایران!</title>
                <link>https://virgool.io/@havaei/%D9%81%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%B9%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%81%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-yd8ahfc4ejdm</link>
                <description>از روزهای آخر ایران به‌غیر از درگیری‌های اداری و کسب اجازه خروج دقیقه نَودی چیز زیادی در ذهنم نیست. اصلا یادم نیست چه شد و چه معجزه‌ای در کار شد که ویزایی که سه‌شنبه آمد، دوشنبه هفته بعدش من را در فرودگاه شارل دوگل وارد فرانسه کرد. آن‌قدر یادم هست که بدانم وسایل را قبل از آمدن ویزا جمع نکرده بودم چون ویزا چنان دیر شده بود که حتی اگر هم قرار بود بیاید، نمی‌شد در دوران فراقش بدون آن همه چیز به زندگی ادامه دهم. اما این‌که چطور آن قریب به ۳۰ کیلوگرم مهملات سر از چمدان حقیر درآورد معمایی است که پاسخش را شاید در میان همان روزهای پرتنش قبل از ۷ مهر ۹۹ جا گذاشتم. تصویری که ذهنم برای پر کردن خلأ خاطرات آن لحظات ساخته چیزی شبیه به چمدان‌بستنِ قبل از اردوهای مدرسه است؛ خیلی لحظه‌آخری و بدون فکر و برنامه‌ریزی جدی. یحتمل منشأ چنین تصوری حجم خوراکی‌هایی است که با خودم آورده‌ام و هنوز هم نخورده‌ام؛ درست شبیه همان اردوهای مدرسه.من برعکس پدرم فسنجان دوست دارم! دوست داشتن که چه عرض کنم، اگر ابوی مانع نمی‌شد الان بچه‌های‌مان مدرسه می‌رفتند. در زندگی‌ام اما هیچ‌وقت فسنجان شیرین و ای بسا غذای شیرین را درک نکردم. مع الأسف فسنجان‌هایی که در زندگی دیده‌ام ولی همیشه از دو دسته خارج نبوده‌اند: یا دست‌پخت مادر بودند یا شیرین و مشمئزکننده. این فسنجان‌های کنسروشده که دیگر هیچ. روضه‌اش هم خواندنی نیست. حالا چه شد و چه در سر مادر ما گذشت که با علم به این ماجرا یک عدد از این فسنجان‌های کنسروشده چیکا را در آن بحبوحه‌ای محدودیت بار کرده بود توی چمدان ما از عهده مغز من خارج است. به‌هرروی، من همان فسنجان را تحویل بار دادم، در فرانسه تحویل گرفتم، از مرز رد شدم، سوار قطار شدم، با اتوبوس تا نزدیک خوابگاه رساندم و کشان‌کشان به اتاقش رساندم. به اتاق که رسیدم، فسنجان را در همان یخچال خالیِ کوچک گم‌وگور کردم. سه ماه و ۱۳ روز گذشت و من فسنجان باز نشده را در حالی که داشتم معمای حل نشدنی جا کردن اثاثیه قدیمی به‌علاوه خریدهای فرانسه در چمدان را برای رفتن به استونی حل می‌کردم هُل دادم یک جایی زیر لباس‌های توی چمدان و تا استونی آوردمش. این دفعه یخچال با هم‌اتاقی‌ام مشترک بود. لذا احتمالا از ترس از این‌که هم‌اتاقی عزیز یک‌روز حوصله‌اش سر برود و فسنجانی که اصلا نمی‌خواسته و نمی‌خواهم را دور بیندازد، این دفعه حتی زحمت توی یخچال کشیدنش را هم به خودم ندادم و فسنجان معهود تا ۸ ماه بعد که عازم فنلاند شدم روی یکی از طبقات کمد خاک می‌خورد. فنلاند رفتن از استونی رفتن آسان‌تر نبود ولی چنان‌که نگران بودم مأمور پلیس توی اسکله به‌جز گواهی واکسن، فسنجانم را هم چک کند، همان اوایل بسته‌بندی چیزهایی که دیگر با هیچ هندسه‌ای در چمدان جا نمی‌شد فسنجان را یک جایی جا کردم که مبادا یادم برود. و چنین شد که فسنجان از تهران تا هلسینکی آمد.الآن فسنجان یک جایی توی کمد نشسته و هرروز که در را باز می‌کنم سلام می‌کند. در این مدت روزهایی که گرسنه بودم ولی حوصله غذا درست کردن نداشتم و عطای یک دو وعده غذایی را کاملا به لقایش بخشیده‌ام حتما از صفر بیش‌تر بوده. مثالش همین لحظه که به‌جای سیر کردن شکم نشسته‌ام و این‌چیزها را به جای نوشتن تکالیفم می‌نویسم. فسنجان شیرین مشمئزکننده هست ولی قطعا آن‌قدر بد نیست که خوردنی نباشد. اما خب نمی‌شود. نخورم بهتر است.مادر ما یک‌بار در یکی از سفرهایش به شهر پدری با یک گونی مردافکن چای برگشت خانه. آن روزها من چندان آدم چای‌خوری نبودم. همین هم بود که گونی چای ارزش خبری خاصی نداشت. بیش‌تر یک جاذبه توریستی بود برایم. تا آن لحظه چنان منبع لایزالی از چای ندیده بودم (ای کاش چای «دوغزال» بود که می‌شد گفت منبع لایزالی از دوغزال یا یک چیز مشابه!). روحم هم خبر نداشت که بعدها وارد روزنامه می‌شوم و به چای معتاد. یکی دو بار که دستم به متاع مرغوب روزنامه نرسید، در همان خانه مجبور به چای دم کردن شدم و خیلی زود متوجه شدم که به محتوای گونی مذکور شدیدا علاقه‌مندم. دلپذیرترین چایی بود که در زندگی خورده بودم. زود معتادش شدم و از آن به بعد همان چای را هم می‌آوردم روزنامه برای دم کردن. البته یک بوی مرموز تنباکویی داشت که هیچوقت از آن سردرنیاوردیم ولی ان‌شاءالله که چیز خاصی نیست. یکی از روزهای خدا رفتم دست در گونی چای کنم که دوباره چای‌دان‌مان را پر کنم که وقتی دستم تا کتف توی گونی فرو رفت ترس تمام وجودم را برداشت. علی‌الظاهر منبع چای‌مان لایزال نبود. خبر بدتر این‌که هرچه مادر را تحت فشار بازپرسی کردم ادعا می‌کرد که اسم چای را نمی‌داند و یادش هم نیست که از کجا خریده.  باقی‌مانده چای را جیره‌بندی کردم که تا قبل از رفتنم کفاف بدهد. کفاف هم داد. روزی که داشتم وسایل را جمع می‌کردم مادرم با دو بسته کوچک اما غیرقابل صرف‌نظر از همان چای ظاهر شد. شاید این از معدود چیزهایی باشد که یادم مانده. ظاهرا خیلی وقت پیش که زمزمه رفتنم افتاده بود این‌ها را کنار گذاشته بود که بدون چای موردعلاقه‌ام نروم. به فرانسه که رسیدم اولین کاری که کردم این بود که یک لیوان چای درست کردم.طی ۳ ماه حضور در فرانسه چای توی کیسه شماره ۱ هرروز کم‌تر و کم‌تر می‌شد و ترس من از اتمامش هرروز بیش‌تر و بیش‌تر. مصرف را کم کردم. اواسط اقامتم در استونی تقریبا چای خوردن را ترک کرده بودم و به قهوه و دم‌نوش روی آورده بودم. بسته اول تمام شده بود و جرئت نداشتم بسته دوم را باز کنم. بسته دوم تا فنلاند آمد. الآن توی یکی از کمدهای آشپزخانه جا خوش کرده و احتمالا هرروز صبح به پاکت‌های قهوه‌هایی که بعضی شب‌ها می‌آیند و صبح‌ها می‌روند حسادت می‌کند. به ندرت نزدیکش می‌شوم. می‌ترسم تمام شود.ماجرای چای احتمالا چیزی بیش از یک استثناست. شبیه همان فسنجانی است که می‌دانم اگر باز شود، تمام می‌شود. شبیه بسته‌های زعفرانی که در نقاط مختلف جاساز کرده‌ام. شبیه لواشکی که در ایران از دستم درنمی‌آمد ولی این‌جا پلاستیکش را هم ترک نکرده. شبیه خیلی چیزهای مصرف‌شدنی دیگر. بعضی‌هایشان چندان خاص هم نیستند. گل محمدی را این‌جا هم می‌شود پیدا کرد، فسنجان را هروقت بخواهم می‌توانم با دستورپخت مادرم درست کنم و زعفران هم هیچ‌وقت جایی در زندگی من نداشته که تمام شدنش زحمتی باشد. در این مدت که در یک سال سه بار اسباب‌کشی کرده‌ام و یکی دیگر هم در راه دارم، خیلی چیزها بوده که از خریدنش منصرف شده‌ام چون نمی‌دانستم چطور توی چمدانم جای‌شان کنم. شاید چون می‌ترسیدم مجبور شوم آن فسنجان حال‌به‌هم‌زن را دور بیندازم. انگار چیزی در آن کنسرو مزخرف فسنجان هست که من را به گذشته وصل کرده، که ادامه پیدا می‌کند. این روزها زیاد بحثش می‌شود یا به این فکر می‌کنم که چه‌قدر احتمال برگشتن دارم. پاسخم این است که خیلی خیلی خیلی کم. دست‌کم تمام تلاشم بر ماندن است. شاید همین می‌شود که تمام کردن این‌ها را سخت کرده. احتمالا احمقانه است ولی یک جایی تو ذهنم، شاید با خودم فکر می‌کنم یک روزی که تصمیم بگیرم برگردم، بلیت هواپیمای برگشت توی همان کنسرو فسنجان است.</description>
                <category>MH Havaei</category>
                <author>MH Havaei</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 23:49:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به صراحت نتوان فاش نمود</title>
                <link>https://virgool.io/@havaei/%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D9%85%D9%88%D8%AF-pofb9tvm9af4</link>
                <description>تغییراتی که آدم بعد از رفتن می‌کند چنان در میان روزمرگی‌ها و مشغله‌های زندگی گم و گور می‌شوند که چندان دشوار نیست ازشان غافل بشوی. باید حتما یک جایی یک اتفاقی بیفتد، یک تناقضی ببینی، سرت به یک جایی بخورد که حواست جمع شود. باید چند ثانیه صبر کنی و آن‌چه رخ داده را مرور کنی، به عمق افکارت و دلایلی که تو را مجاب به انجام کاری به جای کار دیگر می‌کند فکر کنی. از دل آن‌چه الان عادی می‌نماید، چنگ بیندازی و چیزهایی را بالا بکشی که تعمدا یا سهوا حواست ازشان پرت بوده. این تغییرات، این غیرعادی‌های عادی‌شده، بعضا ذیل مفهومی جمع می‌شوند که شاید پیش‌تر دست‌نیافتنی‌تر بود؛ ترس. از لحظه‌ی رسیدن به محیط جدید، ترس، نخستین و شاید مهم‌ترین عامل شکل‌دهنده رفتارها و تصمیمات آدمی‌ست. ترسی که محیط جدید و ناشناخته‌هایش بر آدمی مستولی می‌کند. هرچه‌قدر تلاش کنیم زیر قالی روزمرگی‌هامان و توی یکی از کشوهای کمد کارهای انجام نداده و زندگی مشغول جدید مخفی‌اش کنیم که کسی از آن بویی نبرد، بالاخره یک روز آن‌قدر جمع می‌شود که بیرون می‌زند. آن روز دیگر نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. کشو را می‌کشی بیرون، قالی را کنار می‌زنی و ناگهان در حجم و تنوع وحشتناکش غرق می‌شوی.من از جایی که چشم به جهان گشودم تا جایی که چشمم را بر جهانی که می‌شناختم بستم تا در جهانی دیگر باز کنم، همه‌اش را (با تقریب خوبی!) در خانه والدینم زندگی کرده‌ام؛ در جهانی که با تمام دلهره‌هایش و ناهمواری‌هایش، اندکی مروت داشت و حداقلی از اطمینان را از آدمی دریغ نمی‌کرد. غذایم را یا در مدرسه/دانشگاه می‌خوردم یا مادرم می‌پخت. آشپزی مرخصی‌ای بود که هر از گاهی از آن استفاده می‌کردم، نه وظیفه‌ای ناگفته، با عواقبی نامعلوم! سخت نیست که در چنین محیطی آدم عادت کند به امنیت و اطمینان. طی ۱۷ سال تحصیل از حل معادله دیفرانسیل جزئی گرفته تا احکام دینی را خوب یاد گرفته بودم ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌کس به ما نمی‌گفت که از یک روزی به بعد بناست هرروز برای سه وعده غذای متفاوت تصمیم‌گیری کرده و همه را هم اجرایی کنی! واقعا ترسناک نیست؟ اگر ۴۰ سال هم بخواهیم بعد از آن روزِ جدایی زندگی کنیم، حرف، حرفِ نزدیک به پانزده هزار تصمیم است! تصمیماتی که کسی به غیر از قید بقا به آدم تحمیل نمی‌کند و عواقبش نه آن‌قدر واضح و فوری‌ست، نه اگر بود کسی را ناراحت می‌کرد. خودتی و خودت!خدا می‌داند که آدمی چقدر جنبه تصمیم‌گیری ندارد وقتی همه‌چیز هست به‌غیر از مسئولیت! در آن زندگی تعداد گونه‌هایی از گیاهان که راه‌شان را به سبد غذایی حقیر باز می‌کردند، از انگشتان دو دست فراتر نمی‌رفت و زندگی فعال در دوران پیشاکرونا هم کم‌تر بهانه‌ای برای ورزش کردن به آدم می‌داد. نیازی نبود برای اوقات فراغت برنامه‌ریزی خاصی بکنم. زمان خودش سپری می‌شد و من عموما همواره بالاخره یک چیزی پیدا می‌کردم که خودم را درگیرش کنم. به‌هرحال شناخت (یا اقلا تصور شناخت) از محیط پیرامون به آدم تور امنیتی می‌دهد که می‌تواند بالایش با خیال راحت بندبازی‌اش را بکند. حالا اگر یک روزی هم خدای ناکرده افتاد، یحتمل یک چیزی آن پایین هست که بگیردمان. این احساس شناخت همه‌چیز، شامل شناخت «سناریویی بدترین حالت» هم می‌شود. در یک سطحی انگار آدم خیالش راحت است که تهش هرچه بشود، آن‌قدر بد نمی‌شود که نشود جمعش کرد. به‌هرحال خانواده، دوستان، شهروندی کشوری که در آن ساکنیم و ... همه دلایلی‌ست که آدم را تسلی می‌دهند که «حالا تهش نشد هم نشد! یک کاریش می‌کنیم.»آن لحظه‌ای که مامور کنترل پاسپورت در فرودگاه توی پاسپورت را مهر می‌کند، این تور امنیت شاید اولین چیزی است که پاره می‌شود بی‌آن‌که صدایش را بشنویم. پارگی زمانی خودش را نشان می‌دهد که سرت را می‌اندازی پایین و توی فروشگاه می‌روی قفسه غذاهای خوشمزه‌ی ارزان و بستنی‌ها و امثالهم را پیدا کنی ولی چشمت می‌خورد به پارگی مذکور و سر خر را برمی‌گردانی سمت بخش میوه‌ها و سبزیجات. پارگی زمانی خودش را نشان می‌دهد که بعد از مکافات باز کردن حساب بانکی به‌عنوان یک ایرانی، نگاهی به پول‌های نقدی که با خودت آورده‌ای می‌اندازی ولی جرئت نمی‌کنی آن را در حساب مذکور بریزی که مبادا روزی حساب را به بهانه پولشویی برای دولت کریمه ایران ببندند و تو بمانی و دست‌های خالی در غربت. پارگی زمانی خودش را نشان می‌دهد که شب خسته و کوفته دراز کشیده‌ای روی تخت و حتی نای خاموش کردن چراغ اتاق را نداری ولی یادت می‌افتد که اگر مسواک نزنی، ممکن است یکی از همین روزها مجبور شوی از زیر و بم تمام سیستم درمانی کشوری که چهار صباحی بعد قرار است ترکش کنی سر دربیاوری و به دکتر دندان‌پزشکی که همان انگلیسی را هم شاید به زور بفهمد بفهمانی که کارت را راه بیندازد و بعدش از خدایی که فراموشش کردی التماس کنی که بیمه پول پرداخت شده را برگرداند. پارگی را در ترس از گرفتن کرونا در شرایطی می‌فهمی که اگر بمیری هم یحتمل تا بوی جنازه‌ات از بوی غذاهای اضافی مانده روی میز بیش‌تر نشود کسی ازش خبردار نمی‌شود. پارگی را اگرچه بسیار ساده، زمانی می‌بینی که فردا امتحان داری و مجبوری هر ابزار کوک‌شونده‌ای را تنظیم کرده و در اقصی نقاط اتاق جاسازی کنی که مبادا فردا خواب بمانی چون مادری نیست که صبح جمعه هم ساعت ۷ صبح بیاید پای تخت داد و بیداد کند که ساعت ۹ است و پاشو که باید بروی مدرسه! پارگی را در جابه‌جای تار و پود زندگی‌ای که از دور بی‌نقص می‌رسد می‌توان دید، در اوقاتی که بیش‌ترین نیاز را به ندیدنش داری. وقتی می‌خواهی آن ماسماسکی که مدت‌هاست آرزویش را داشتی بخری ولی مجبوری حسابدارانه تمام دخل و خرج یک سال اخیر را بنویسی و جمع و تفریق کنی و آینده و هزاران فاکتور متعدد را پیش‌بینی کنی تا در نهایت به این نتیجه برسی که به ریسکش نمی‌ارزد! وقتی همیشه یک مقدار پول تقریبا برابر با قیمت بلیت به ایران یک جایی مخفی می‌کنی که اگر همه‌چیز خراب شد، اگر حساب را بستند، اگر هیچ‌چیز کار نکرد، چمدان باز نکرده را برداری و برگردی. پارگی در همان است که سناریوی بدترین حالتت عوض نشده، حتی با این‌که دنیا، دنیای دیگری‌ست.حالا این پارگی را هرکس یک جور رفو می‌کند. یکی زورش می‌رسد و شبیه آدم‌بزرگ‌هایی که تمام زندگی از تبدیل شدن به‌شان فرار می‌کردیم مسئولانه همه را به نخ مسئولیت می‌دوزد به هم‌دیگر؛ چنان‌که سخت است اثرش را چشم نابلد ببیند. یکی هم دستش به دوخت‌ودوز نمی‌رود. زندگی در بلوک غرب و بدون محدودیت‌های ایران هم آن‌قدر به آدم ابزار و انگیزه می‌دهد که سرش را بالا نگه دارد و سوراخ پایین را نبیند. چشمانش را می‌بندد و بختش را برای بندبازی امتحان می‌کند. اما مستقل از این‌که با پارگی‌ها چه می‌کنیم، پارگی‌ها بعضی وقت‌ها از طناب زیر پایمان که معلق نگه‌مان داشته بی‌نهایت واقعی‌ترند. چه دوخته باشیم‌شان و چه سرمان تا ته بالا بگیریم، واقعیت آن‌چه در پایین رخ داده انکارشدنی نیست. هروقت یکی از پایین صدایمان کند یا هروقت تعادل‌مان برای حتی لحظه‌ای روی این طناب به هم بخورد، سخت می‌شود منکر شد که اولین چیزی که به آن فکر می‌کنیم، عاقبت پایین افتادن است. که مبادا دوخت‌ودوزمان اساسی نبوده باشد، مبادا بیفتیم و تور زیر پا تحمل‌مان نکند، مبادا فرو برویم، مبادا آن پایین هم کسی نباشد که دست‌وپای شکسته‌مان را هم جمع کند.</description>
                <category>MH Havaei</category>
                <author>MH Havaei</author>
                <pubDate>Tue, 03 Aug 2021 04:29:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پی بوی کباب رفتیم</title>
                <link>https://virgool.io/@havaei/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-clpdghycbt6n</link>
                <description>ستون «به دیار حبیب» - چاپ شده در شماره ۸۷۳ روزنامه شریف به تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۹۹ - نسخه بدون حذفیاتسلام بر محبوب که آخرین انگیزه پیگیری اخبار ایران است!آمدیم شرح هجران کنیم برای‌تان و بگوییم دل مادرمرده چه می‌کشد در نبودتان، یادمان افتاد که فی‌الحال یک پرونده باز داریم و دوتایش نکنیم بهتر است. خوف بر ما چیره شد که نکند صدای جزیره‌نشینان دربیاید. پاره‌پاره شد تقویم قمری‌مان و صاحبش که خیال‌مان راحت شود که تا چشم کار می‌کند خبری از ولادت نیست. جرعه‌ای آب پس از بدسگال نوشیده برگشتیم پای کتابت سطور ذیل که تا بهانه‌ای مهیاست و فرصتی در کف، یک لقمه‌ای بزنیم دور هم از سفره دلِ پاره‌پاره‌مان.آن روز که نظر بر تالی سیاه خود کردیم و دیدیم آخرش بالا برویم و پایین بیاییم، لاجرم می‌بایست روح خود را به شیاطین مهندسی بفروشیم، کوشیدیم اقلا قیمت را کم ندهیم که خدای ناکرده شرایط اقتضا نکند متعاقب فروش روح، به فروش اعضا و جوارح هم رو بیاوریم. فلذا چون نامه‌ای از طرف این فرنگی‌ها دریافت کردیم و دیدیم حاضرند برای دو سال سبیل‌مان را چرب کنند، جاهلانه پیه مکافات مهاجرت را به تن مالیده از وطن خروج کردیم. آن روز روح‌مان هم خبر نداشت که این‌جا خر داغ می‌کنند. از استبداد اصغر و کبری خروج کردیم رفتیم زیر یوغ ژان-پیر و استفانی. ددلاین را با ددلاین روشن می‌کنیم به جان عزیزتان. آدم تا وقتی آن‌جاست فکر می‌کند این اجانب صبح تا صبح یورو در نوتلا می‌زنند نجویده می‌بلعند. البته خب تفکر اشتباهی هم نیست! مسئله این است که ما اجانب نیستیم. دانشگاه در ایران برای ما انتخاب دو سوم از تکالیف برای انجام ندادن بود. نقطه بهینه را قشنگ فهم کرده بودیم. به علاوه آدمی در نهایتِ تاس ریختن‌های سیاست‌مداران در پس‌زمینه، ته دلش خیالش راحت بود که هرچه بشود یک نقشه ب دارد. با خودمان می‌گفتیم شد، شد! نشد می‌رویم بسیج برادران ثبت نام می‌کنیم برای مزایایش (همان کسری خدمت مقدس و امثاله که معرف حضورتان هست). بعدش هم خدا کریم است. چیزی که زیاد است، پژوهشگاه باوفا. این‌جا ولی آدمی به نسیمی بند است. می‌ترسی پا کج بگذاری یک‌هو بزنند پس گردنت حواله‌ات کنند همان‌جا که ازش آمده‌ای. حالا برگشتن به خودیِ خود معضلی نیست. می‌آییم حالا فوقش دوباره فیلترشکن‌ها را نصب می‌کنیم و خودمان را عادت می‌دهیم فقط در خفا شما را به اسم کوچک صدا کنیم. آدم نمی‌داند جواب بقیه را چه بدهد. فی‌الواقع در آن شرایط بسیج برادران که هیچ، اگر به معجزتی در بسیج خواهران هم ثبت‌نام کنیم موضوع بحث‌های خانوادگی عوض نمی‌شود! خلاصه که در یک کلام شده‌ایم مثل جوان مسلمانی که بعد از ساعت‌ها جست‌وجوی مستراح عمومی در بلاد کفر و پیدا کردنش و پرداخت وجه ورودی یادش افتاده بطری آبش را در خانه جا گذاشته. همان‌قدر احساس نیاز به ادامه، همان‌قدر غیرممکن بودن!</description>
                <category>MH Havaei</category>
                <author>MH Havaei</author>
                <pubDate>Mon, 15 Mar 2021 23:04:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خود آن چهاردهم</title>
                <link>https://virgool.io/@havaei/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%86-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-hnbogpoibvjo</link>
                <description>ستون «به دیار حبیب» - چاپ شده در شماره ۸۷۱ روزنامه شریف به تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۹ - نسخه بدون حذفیاتسلامچطورید جانِ دل؟ امیدوارم برقرار باشید و کیف‌تان کوک باشد. الهی صدهزار مرتبه شکر؛ قدرش را بدانید. از این‌جا خبری نیست. اندکی دل‌تنگی است که در دیار غربت غیرقابل اجتناب است. به مدد همان محصولات الهی موصوف در کتب ادبیات دبیرستان از گلویمان می‌دهیم پایین قبل از این‌که بغض شود و راه نفس را ببندد.امروز که بیدار شدیم، چشمِ تقریبا از کار افتاده به تقویم افتاد. یادمان آمد که امروز ۱۴/۲ است. قرار داشتیم به نیت ارادتمان به ۱۴ معصوم که ۲ نفرشان از ائمه نیستند، هرسال چهاردهمین روز از دومین ماه را با هم جشن بگیریم ولی خب الآن شما در آن مرز پرگهر در صف واکسن روسی هستید و حقیر فوقش بتوانم فراق‌تان را با دیگر صادرات روسیه در سواحل دریای بالتیک پُر کنم؛ اگر این زمستان لعنتی اجازه دهد. خلاصه که اعصابم چنان شد که بلافاصله رفتم بچه‌ای را در کوچه بزنم؛ غافل از آن‌که اولا این پدروایکینگ‌ها بچه‌های‌شان هم دوبرابر مرد بالغ ایرانی‌اند و در ثانی، این خراب شده ایران نیست. به بچه لبخند هم بزنی پدر و مادرش فکر بد می‌کنند.کار شب و روزمان شده پیگیری اخبار ایران که ببینیم این وزیر جوان کِی بسته اینترنت دانشجویی می‌دهد که بتوانیم یک چند دقیقه‌ای ریخت و قیافه واتس‌اپ را به بهانه حضور شما تحمل کنیم. گویی شریان اینترنت مملکت را مستقیم به بطن راست ما وصل کرده باشند نامسلمان‌ها، حال آن‌که سر دیگرش به دهلیز چپ آقای وزیر هم وصل نیست. مکافاتی شده به جان شما. پرونده‌مان زیر تیغ سفارت ایران در هلسینکی نبود، یک دو توییت می‌زدیم اقلا دلمان خنک شود. چه کنیم که می‌ترسیم به حضرات بربخورد. این‌جا هم قحطی گونی نیست. یک‌هو دیدی با یکی از این گونی‌های زیست‌تخریب‌پذیر جلوی در خوابگاه ظاهر شدند و برای توضیحات ما را دعوت کردند.این هم‌کلاسی‌های دیکتاتوری ندیده ما هم دیشب هلال ولنتاین را دیده‌اند و دور از چشم مأمورین خدوم گشت ارشاد مسخره‌بازی ولنتاینی راه انداخته‌اند کافرها. راه می‌افتند به یک‌دیگر به صورت ناشناس هدیه می‌دهند. سنت مولای‌مان علی (ع) در این ممالک غربی بیش‌تر رواج دارد تا در مملکت خودمان. ما ولی دل‌مان به مشارکت در بازی این مشرکین رضایت نداد. نشسته‌ایم به یک کناری از ته‌مانده چای وطنی داخل لیوان کام می‌گیریم و هرازگاهی که برای نامه‌های عاشقانه‌شان ایده می‌خواهند، یک دو خط از کیسه خلیفه عشق شما به‌شان می‌بخشیم بلکه به مرور، اسلام‌هراسی را در ممالک غرب کمر بشکنیم. ای کاش بودید دو نفری کمر می‌شکستیم.بیش از این چشمان‌تان را نمی‌آزارم. تا در ایران هستید از طرف ما هم بچه‌ها را ببوسید جلوی پدر و مادرشان.تصدقت،محمدحسین</description>
                <category>MH Havaei</category>
                <author>MH Havaei</author>
                <pubDate>Sun, 21 Feb 2021 00:41:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند</title>
                <link>https://virgool.io/@havaei/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%B4-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-t0wpblnfh30d</link>
                <description>برای مایی که در یک تاریخی آن سرزمین بلاخیز را ترک کردیم از همان اول روشن بود که پا آن طرف گِیت فرودگاه امام بگذاریم یک چیزهایی از دست می‌رود. کسی قول خدا و خرما را به ما نداده بود و ما هم انتظاری نداشتیم. حقیقتا برای هم‌چو منی که نصف دوران کارشناسی را نخورده مستِ غم حاصل از این فقدان‌ها بودم، چندان جای غافلگیری هم نداشت. اگر روزی هم برنامه‌ای برای بازگشت یا دلی در گروِ آن قسمت از زمین باشد، روی حساب همین ازدست‌رفته‌هاست وگرنه آدم‌ها پشت سرشان را هم نگاه نمی‌کردند.آن‌چه همیشه توجهم را جلب کرده ولی نگاه متفاوت آدم‌ها به این قضیه در نقاط مختلف زمان است. برای آن‌هایی که در صف رفتن زنبیل گذاشته‌اند و منتظر پذیرش، وقت سفارت، ویزا یا بلیت هواپیما هستند، مهاجرت غالبا پدیده‌ای خطی با شیبِ صعودی‌ای قابل‌توجه است. آدم یک جای بدتر را به قصد یک جای بهتر ترک می‌کند. طبیعتا قصد تعمیم ندارم، چه درمورد نرفته‌های در صف رفتن و چه درمورد رفته‌ها ولی خب یک چیزهایی بیش از یک چیزهای دیگری هست؛ اقلا از جایی که منِ نویسنده ایستاده‌ام. آن‌ها که نرفته‌اند، مزایا و معایب رفتن را اقلا ناخودآگاه می‌سنجند و در دو کفه ترازو می‌ریزند تا ببینند کدام بهتر است. می‌بینند جمع خطی مزایا برای‌شان بیش از معایب است و شروع می‌کنند به ایمیل زدن. اما خب چه کسی منکر می‌شود که واقعیت همیشه بسیار پیچیده‌تر از مدل‌های مهندسی‌وار ما آدم‌هاست؟ برای منی که الان پنجمین ماهِ این‌جا بودنم را سپری می‌کنم، تقریبا واضح است که بعد از دو سه ماه اول، وقتی آتش تجربیات تازه و مسیرهای اداری جدید و مشغولیت‌های دنیای جدید کمی فروکش کند، ماهِ چهارم، بیش از آن‌که چهارمین ماه این‌جا بودن باشد، اولین ماه آن‌جا نبودن است. آدم یادش می‌افتد که دلش برای چه چیزهایی تنگ شده و چه چیزهایی را از دست داده است. در آن لحظه کم‌کم حالی‌ات می‌شود که رفتن، نه برداری با شیب صعودی از جایی به جای بهتر، بلکه یک‌سری خطوط کج و معوج وسط نمودار است که یک وقت‌هایی بالا می‌رود، یک وقت‌هایی پایین؛ یک وقت‌هایی عقب می‌رود و یک وقت‌هایی جلو. یک روزهایی آدم توی دست‌شویی دنبال شلنگ آب می‌گردد و سقوط می‌کند تا پایین‌تر از نقطه‌ای که از آن شروع کرده و یک روز که یوتیوب به صورت پیش‌فرض کیفیت 4K را انتخاب می‌کند چون سرعت اینترنتت ۷۰۰ مگابیت بر ثانیه است، می‌رود یک جایی بالاتر از آن‌جایی که ابتدائا تصورش کردی. آدم به مرور یاد می‌گیرد که این‌جا «بهتر» از آن‌جا نیست، زندگی در آن‌جا «سخت‌تر» از این‌جا نیست، کیفیت تحصیلات آکادمیک در آن‌جا «بیش‌تر» از این‌جا نیست و آدم‌ها این‌جا «شادتر» از آن‌جا نیستند. تنها گزاره خبری‌ای که مستقل از زمان و شرایط درست است، همین است که هیچ گزارة خبری‌ای درست نیست. به‌واقع اصلا خبری در کار نیست!این مهملات را سر هم کردم و تکرار آن‌چه به دیدة کم‌تجربه مکررات می‌رسد کردم که آخرش بگویم اولین چیزی که آدم‌ها پشت دستگاه اشعة ایکس فرودگاه امام جا می‌گذارند، حق اظهار نظر است! آن لحظه که می‌رسی به آن‌جایی که قرار است بهتر از همة ایران باشد، فقط می‌توانی تعریف کنی. عکس بگیری، فیلم بفرستی، متن‌های طولانی بنویسی برای آن‌هایی که هنوز قسمت‌شان نشده و توضیح بدهی که این‌جا چه‌قدر متفاوت و چه‌قدر خوب است. اگر بخواهی درمورد این محیط جدید انتقادی کنی، زارت می‌زنند توی سرت که حالا یک چند صباحی زندگی کنی، شاید نظرت عوض شد؛ تو همه‌چیز را نمی‌دانی. راست هم می‌گویند. من بیش از دو دهه در ایران زنده بودم و هنوز دست‌به‌عصا درمورد مسائل فکر می‌کنم مبادا جنبه‌ای از مسئله را از قلم انداخته باشم. این‌جا که زبانِ غریبه سدی غیرقابل نفوذ برای ارتباط‌گرفتن با آدم‌ها و اخبار است و بافت تاریخی و فرهنگی‌اش برای منِ ایرانیِ نه‌چندان اهل مطالعه کاملا ناشناخته. اصلا خود آدم می‌ترسد از این‌که نظری بدهد از بس سر از هیچ‌چیز درنمی‌آورد. اگر بخواهی درمورد ایران نظر بدهی، می‌شوی مثل این اپوزیسیون‌های خارج‌نشین که نشسته‌اند بیرون گود و از سر مستیِ مسکراتی که دیگر شلاق ندارد، فریاد «لنگش کن» می‌زنند. یک احساس تعلق یک‌طرفه‌ای از آن‌جا باقی می‌ماند که در هر اتفاق و رویدادی منِ فعلا خارج‌نشین را برمی‌انگیزد بدون این‌که به من اجازه دهد چیزی از خود تراوش کنم!بین این عدم حق اظهار نظر درمورد هیچ‌جا و اصطلاحا همان بی‌مکانی ناشی از مالِ هیچ‌جا نبودن، داستان آن‌جایی بد می‌شود که آدم حق غرزدن درمورد زندگی خودش و روتین‌های زندگی‌اش را هم ندارد. نه که بقیه این حق را به او ندهند، که بعضا این خود آدم است که اصلا خجالت می‌کشد زبان به گله بگشاید. منِ این‌جا نشین با حدود ۳۰ درصد از پولی که ماهانه به عنوان بورسیه دریافت می‌کنم و هیچ تعهدی هم بابتش ندارم، می‌توانم یک بلیت هواپیما بگیرم و برگردم ایران. اگر شرایط واقعا آن‌قدر که به نظرم می‌رسد بد است، خب چرا برنمی‌گردم؟ همین الان هم برگردم از نظر اقتصادی سود کرده‌ام! این سوپاپ اطمینانِ «اگر خوشت نمی‌آد برگرد» را اگر آدم‌ها هم روز به روز وسط گلایه‌های ما یادآور نشوند، شب‌ها که آدم در لپتاپ را می‌بندد و می‌رود که چند ساعتی بمیرد، به خود یادآور می‌شود. چرا برنمی‌گردم؟ نمی‌دانم! آیا احساس می‌کنم تهِ این کلاف سردرگم، تهِ این پایین رفتن‌های گاه‌به‌گاه، جابه‌جایی‌ام مثبت خواهد بود؟ نه؛ صادقانه بگویم روحم هم خبر ندارد! اصلا درد همین‌جاست. این‌جا خبری در کار نیست.</description>
                <category>MH Havaei</category>
                <author>MH Havaei</author>
                <pubDate>Wed, 10 Feb 2021 18:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانان دیکتاتورندیده اروپایی</title>
                <link>https://virgool.io/@havaei/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yagcfbkqfhsi</link>
                <description>این‌جا یک مفهومی هست به نام buddy که به زبان خودمان همان شبیه پشتیبان است. دانشجویان اراسموسی که یک ترم یا سال یا بازة زمانی مشخصی را در کشورهای دیگر می‌گذرانند، در سامانه‌ای ثبت‌نام می‌کنند و یک فردی که پیش‌تر در آن‌جا زندگی می‌کرده یا بومی آن‌جاست به آن‌ها معرفی می‌شود که چم و خم این چندماه اول زندگی در کشور جدید را یادشان بدهد. به هرحال! پریروز دختری آذربایجانی را دیدم که می‌گفت دکتری می‌خواند و هفت سال است پشتیبان دانشجویان اراسموس است (خیر، عکس ندارم. لطفا سوال نفرمایید.). می‌گفت از این سبک زندگی خوشش می‌آید و هنوز آماده ورود به زندگی بزرگسالی نیست. اصلا همین شده که دارد مصمم ادامه می‌دهد. خود این حرف را اگر از بافتش جدا کنیم و همین‌جوری بالاپایینش کنیم چندان چیز عجیبی نیست! ما در همین دانشگاه خودمان داشتیم و داریم آدم‌هایی که به فعالیت‌هایی چسبیده‌اند و از ورود به آن‌چه زندگی بزرگسالی می‌خوانند سر باز می‌زنند. حال کاری نداریم که می‌شود ساعت‌ها سر این مفهوم نجاست‌بار «زندگی بزرگسالی» و متعلقاتش بحث کرد که اصلا چرا و چطور، ولی آن‌چه حرف لاچین (دختر مذکور) را متفاوت جلوه می‌داد، بافتی بود که پیش‌تر ذهنم را مشغول کرده بود. به بیان دیگر باید بدانید وقتی از «این سبک زندگی» حرف می‌زند چه می‌گوید که بفهمید چرا حرفش سر صافی مغز آدم گیر می‌کند و راه جریان را می‌بندد.خوابگاهی که الآن در آن سکونت داریم یک ساختمان پنج طبقه است (نکته کاملا بی‌اهمیت: در استونی، همکف طبقة یک است!). طبقه پنجم ساختمان کاملا دست بچه‌های دورة ماست، طبقه چهار دانشجویان اراسموس اروپایی هستند که این‌جا کارشناسی می‌خوانند، طبقه سه یک‌سری کارگر روس هستند (!) و طبقه دو را تا این لحظه هیچ‌کس نمی‌داند چه خبر است. آن‌چه از این آرایش به داستان بند بالا مربوط می‌شود، طبقه چهار است؛ دانشجویان اروپایی کارشناسی. با قاطعیت می‌گویم که رویارویی با جوان دانشجوی اروپایی یکی از غم‌انگیزترین رویارویی‌های زندگیِ منِ جوانِ ایرانی است! آن‌چه حضرات زندگی می‌خوانند چنان از چارچوب‌های ذهنی من دور است که هربار می‌بینم‌شان ناگزیر به این می‌اندیشم که یا من خیلی راه را اشتباه رفته‌ام یا این‌ها به ترکستان می‌روند. مفهوم زندگی برای دانشجوی اروپاییِ طبقه چهاری، ۵ شب پارتی در هر هفته با مقادیر معتنابهی مسکرات و منکرات است که نویسنده بعضاً در جمع‌های خصوصی هم از گفتنش خجالت می‌کشد! حتی همین لفظ پارتی هم مسئله‌ایست برای خودش. شخصا سعی می‌کنم تا جایی که می‌شود، حداقل وقتی پای نوشتن وسط است، فارسی رایج را قربانی واژگانی که جایگزین فارسی دارند نکنم. این بود که خیلی سعی کردم از «مهمانی» به‌جای «پارتی» استفاده کنم. ولی حقیقتا راه ندارد! آن‌چه با لفظ مهمانی به ذهن منِ فارسی‌زبان متبادر می‌شود چنان فاصله‌ای دارد از مفهوم پارتی این بزرگواران دارد که انصاف نیست به‌جای آن استفاده شود. این است که لفظ نامأنوس پارتی را برای فعالیت نامأنوس‌شان انتخاب می‌کنم.هفتة گذشته در یکی از همین پارتی‌های معهود، به‌خاطر شرایط کرونا، پلیس وارد خوابگاه شد، برخی اتاق‌ها را بازرسی کرد، نام برخی دانشجویان را برداشت و به همة حاضرین هشدار جدی داد که دفعة بعدی عاقبت بدتری در انتظارشان است. این را ما از ایمیلی که فردا صبحش خوابگاه برای همه فرستاده بود متوجه شدیم. جالب‌تر آن‌که جمعی از بچه‌های دوره ما در فرانسه هم که بودیم، روزهای نزدیک به آخر سال به‌خاطر یکی از دورهمی‌های‌شان نفری ۱۳۵ یورو جریمه شدند. و حتی جالب‌تر از آن این‌که این دفعه که پلیس برخی اتاق‌ها را بازرسی کرده، یکی از بچه‌ها تا مرز لو رفتن قلیانش پیش رفته ولی جان سالم به در برده (هرچند بعداً یک ایمیل هشدار دریافت کرد). حال همة این‌ها یعنی چه؟ یعنی منِ ساده‌لوح به خیال خودم می‌گفتم که تا یک چند وقتی خبر از پارتی‌های دوستان نیست و آرامش ساکن خوابگاه است! یعنی هر شب که این جوانان زبان نافهم شیرین‌عقل می‌آیند و از سر محبت‌شان تک‌تک درهای اتاق‌های ما را می‌زنند تا ما را به پارتی‌شان دعوت کنند، نیاز نیست بهانه‌های جدید ابداع کنیم تا از زیرش در برویم و هم‌زمان آدم مزخرفی به نظر نرسیم!واقعیت اما متفاوت است. دوستان تا ساعت هفت صبح همین امروز درگیر پایکوبی و اعمال شنیع مرسوم در پارتی‌های‌شان بودند! تفاوت این‌جا بود که درصد غیر اروپایی‌های حاضر در پارتی‌ها در هرمرحله کم‌تر شد. این است که می‌گویم جوان دیکتاتورندیده اروپایی چیز دیگری است! حقیقتا از پلیس و این‌جور چیزها نمی‌ترسد؛ حتی وقتی واقعا لازم است بترسد. بلیهانه مُصِر است حقوق نداشته‌اش را به کار بگیرد و بدترین اتفاقی که ممکن است برایش بیفتد از بهترین اتفاقی که برای خیلی از ماها افتاده هنوز بهتر است. این است که خدا را هم بنده نیست.البته طبیعتا قصدم این نیست که یک تعمیم خطی در زمان و مکان داده و اروپایی و ایرانی را مقایسه کنم. بدیهی است، آن‌چه می‌گویم و مقایسه‌ای که در ذهنم نقش بسته بین دانشجوی شریفی است و دانشجوی اراسموس اروپایی که استونی را به عنوان مقصد انتخاب کرده. ممکن است جابه‌جا که بچرخیم این مقایسه جدی‌تر شده یا برعکس، از اعتبارش کاسته شود. توی همین شریف هم خوب بگردیم خیلی‌ها آن‌قدر خیال‌شان راحت هست که سبک زندگی‌های نه‌چندان متفاوتی با سبک زندگی جوان اروپایی را روزمره می‌زی‌اند. منِ نویسنده بین شریفی‌ها هم آدم یُبسی محسوب می‌شوم؛ چه برسد بین این غول‌های چندسر! اصلا این مقایسه از همین ناهم‌خوانی وحشتناک نشأت می‌گیرد. ولی همة این‌ها را که کنار هم می‌گذارم، حرف لاچین باعث شد به این فکر کنم که چه می‌شد اگر من در این محیط بزرگ می‌شدم و آن «یُبسی» حاصل از دو دهه زندگیِ ایرانی-اسلامی‌ام تعقیبم نمی‌کرد؟ صادقانه به این‌جای متن که رسیدم اصلا یادم رفت برای چه متن را شروع کردم، تهش دنبال چه می‌گشتم و اصلا می‌خواستم چه منظوری را منتقل کنم. نمی‌دانم. شاید می‌خواستم بگویم که آدم ناخودآگاه یک احساس کمبودی می‌کند که بعدش خودش را به‌خاطر همان احساس سرزنش می‌کند. انگار چنان تربیت شده‌ام که حتی خجالت می‌کشم اعتراف کنم که هرازگاهی چه‌قدر دلم اصلا همین پوچ بودن، سبک بودن، یا همین مسخره‌بازی‌های این خارجی‌ها را می‌خواهد. شاید هم می‌خواستم یک انتقادی از تمدن غرب کنم که به چه ذلتی افتاده که نسل جدیدش، سبک زندگی ایده‌آل‌شان چنین سرخوشی را در صدر ارزش‌هایش قرار می‌دهد و مستانه از جایگاه برتر اجتماعی‌اش حداکثر استفاده را می‌کند. یا مثلا به شمای خوانندة احتمالا ساکن ایران یادآور شوم که چه‌قدر همه‌چیزِ این‌جا پوچ است و اصلا چه‌قدر اروپایی‌ها واقعا لیاقت آن‌چه دارند را ندارند و گور پدر استعمار و انباشت سرمایة حاصل از آن. واقعا یادم رفت! به این‌جا که رسیدم اصلا نمی‌دانم چه زهرماری را دنبال می‌کردم. بیش‌تر شکل پرسه‌ای بی‌هدف بود بین چیزهای مختلفی که در ذهن بنده بالا و پایین می‌پریدند و هیچ معنای واحدی را خلق نمی‌کردند؛ شاید همان‌قدر پوچ، ولی شاید همان‌قدر مفرح و رهایی‌بخش برای منِ جوانِ دانشجوی ایرانی در اروپا. شاید یک چیزی شبیه همین پارتی‌های طبقه چهاری‌ها!</description>
                <category>MH Havaei</category>
                <author>MH Havaei</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 22:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گور پدر تقاضا</title>
                <link>https://virgool.io/@havaei/%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B6%D8%A7-hprwlszaz8g3</link>
                <description>یکی از ویژگی‌های آدم‌هایی که در کل زندگی‌شان مجموعا یک درس سه‌واحدی اقتصادی برداشته‌اند و همان را هم افتاده‌اند این است که دست‌شان به هرپدیده‌ای می‌رسد یک عرضه-تقاضای ابتری رها می‌کنند و نتیجه را به هر زحمتی که شده بر شواهد سوار می‌کنند. امروز در راستای همین سنت ریشه‌دار، نگاهی طولانی‌تر به یکی از پدیده‌های اخیر زندگی‌ام کردم تا ببینم چه‌طور می‌شود قضیه را توجیه کرد.یکی از تفاوت‌هایی که زندگی تنهایی با زندگی غیرتنهایی دارد، مسئله مدیریت منابع است! وقتی تنها زندگی می‌کنید، شما تنها مصرف‌کننده‌اید و باید محتوای یخچال را مدیریت کنید. تازه باید به نفع زمان هم که شده، بگذریم از چالش‌های خرید که ان‌شاءالله بعدا به مدد «هزینه-فرصت» به جانش خواهم افتاد. این‌جا خیلی زود دوزاری‌ام افتاد که وقت خرید مواد غذایی، باید بیش‌ترین مقدار را با نازل‌ترین کیفیت پیدا کنم. بیش‌ترین مقدار طبیعتا مناسب یک نفر آدم که تنها زندگی می‌کند نیست! اما خب هرچه در جیب مراقبت بودن توصیه می‌شود، دوبرابر مراقب جیبت بودن در این‌جا ضروری می‌نماید. حالا این‌که قرنطینه و قیمت بلیت اتوبوس و امثالهم هم بازگشت به فروشگاه بزرگ شهر در دوردست‌ها را دشوارتر از آن‌چه هست می‌نمایند، خود مسئله‌ی دیگری است. این است که دلتان نخواهد در مقیاس صنعتی خرید می‌کنم و محض خاطر شکم روبه‌رشد و مقطع رو به انبساط برای ورزش، در مقیاس سنتی مصرف. مجموع شرایط، خیلی سریع اهمیت تکنیک‌های ذخیره‌سازی را پررنگ می‌کند. یعنی به اقتضای ماده مصرفی، تاریخ انقضا، مواد غذایی موجود در یخچال و تاریخ انقضای آن‌ها، ابعاد یخچال و فریزر، برنامه هفتگی و زمان مناسب برای آشپزی، احتمال دعوت بچه‌های دیگر برای سفارش غذا از بیرون و حتی میزان احساس گناه پس از خوردن هر وعده غذایی و نگاه کردن به هیکل گرامی بایستی مواد خریداری شده را دسته‌بندی، بسته‌بندی و در جای مناسب جاساز کرد. تا این‌جایش بدیهی است اگر چالش کار به نظر نرسد! چالش زمانی خودش را توی چشم آدم فرو می‌کند که متوجه می‌شوید هرکاری که بکنید، یک سری چیزها از دست‌تان درمی‌رود و چون زورتان می‌آید یوروهای محترم را خوراک کپک‌ها کنید، مجبور می‌شوید خودتان را عوض کنید! حالا چرا آخرش یک سری چیزها از دست‌تان درمی‌رود؟ یکی از دلایلش همان مسئله خرید در مقیاس صنعتی است. اما دلیل دیگری هم وجود دارد و آن هم این است که در خانه، احتمالا خوابگاه یا هر جای دیگر که چند نفر دیگر هم زندگی می‌کنند، می‌توانید روی اقلا بی‌شعوری‌شان حساب کنید و مطمئن باشید که یک سری مواد غذایی که توی یخچال می‌گذارید اصلا هفته بعد را به خود نخواهند دید، بدون آن‌که شما آن‌ها را مصرف کنید. یک‌هو به خودتان می‌آیید می‌بینید برادر کوچک‌تر رفته پای یخچال، یک قوطی کنسرو ذرت نصفه دیده و تصمیم گرفته ناهار همان را سگ‌خور کند. از جهات متعددی می‌توان گفت که خب این غلط است! ولی از حق نگذریم، شر آن نصفه کنسرو از زندگی آدم کم می‌شود.این‌جا چه؟ می‌روی پای یخچال می‌بینی یک حجم ناسالمی از کنسرو لوبیایی که پریشب بازش کردی برای این‌که به غذا اضافه‌اش کنی، به اضافه مقدار معتنابهی سبزی‌هایی که اسم‌شان را هم نمی‌دانی ولی می‌دانی در چشم‌برهم‌زدنی خراب می‌شوند همین‌طور ماتم‌زده نگاهت می‌کنند. تو چه کرده‌ای؟ چون نیم ساعت پیش یادت افتاده که برنج‌هایی که خریدی روی دستت باد کرده و گوجه‌ها هم رو به خراب‌شدن هستند، رفته‌ای که استامبولی درست کنی. خب نتیجه این وضعیت چه می‌شود؟ این‌که همه آن مادرمرده‌ها را می‌ریزی توی استامبولی. چون دیشب بلیت پرواز به مقصد بعدی را گرفته‌ای و می‌دانی که کلا ۲۳ کیلو اجازه بار داری و هر ۲۳ کیلو اضافه ۷۰ یورو پایت آب می‌خورد، صدها گرم ادویه‌ای که نمی‌خواهی چمدانت را اشغال کنند را هم خالی می‌کنی تو مخلوط برنج و دیگر موارد. خب از این شاه‌کار چه انتظاری می‌رود به غیر از این‌که تا ۱۵ دقیقه بعد از مصرف کم‌تر از ۱۰ قاشقش تمام دستگاه گوارش و سطوح در تماس با آن از جمله لب و دهان و دست‌ها را بسوزاند از بس فلفل داشته؟ حالا این‌که همه‌چیز از فرط ادویه بعضا تلخ می‌شود هم فدای سر مبارکم! حالا باز جای شکرش باقی است که بعد از رویارویی با دسته‌‌گلِ غیرقابل مصرفم، توی یخچال دو بسته ماست روبه‌انقضا، یک بطری آب گازدار و یک شربت غلیظ نعنا که با آن قاطی کنم وجود داشت. اندکی از پنیری که اگر امروز نمی‌خوردم رو به فساد می‌رفت را با رنده‌ای که چون هفته پیش برای منظور خاصی خریده بودم و احساس نیاز می‌کردم حداکثر استفاده را باید ازش بکنم روی غذا رنده کردم. یک نصفه لیمو رویش چکاندم که تلخی ادویه‌ها را بخشودنی‌تر کند، خودم را به شربت نعنای گازدار و ماست مثل نارنجک برای اوقات اضطرار مسلح کردم و نشستم پای این خلقتی که می‌بینید! تهِ همه‌ی این بدبختی‌ها هم یحتمل امشب باید بروم و پاکستانی‌ها و هندی‌های گروه را پیدا کنم و بقیه آن حجم غیرزمینی غذا را بین‌شان تقسیم کنم. مدیریت چرخه مصرف واقعا کار دشواری است!</description>
                <category>MH Havaei</category>
                <author>MH Havaei</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 17:53:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ بی‌مکان</title>
                <link>https://virgool.io/@havaei/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-fwnknvpktl0f</link>
                <description>هوا، مناظر و آرامش ناشی از تنهایی این‌جا خیلی آدم را به تنهایی پرسه‌زدن در شهر تحریک می‌کند. نمی‌دانم مرغ همسایه است که این روزهای اول خودش را غاز جا زده یا واقعا یک چیزی این‌جا فرق می‌کند ولی شهر، بیش‌تر از آن‌چه پیش‌تر عادت داشتم مرا به پیاده‌روی فرامی‌خواند. اما من شهروند سابق تهران که ۵ سال اخیر را در طرشت رفت‌وآمد کرده‌ام، باید باران‌دیده‌تر (بالان‌دیده؟!) از آن باشم که به ندای دعوت شهرکی در تاریکی شب بسم‌الله بگویم و دل به خیابان تاریک بسپارم؛ آن هم وقتی این‌جا همه زبان‌نفهمند و من هم تا سر کوچه می‌روم نان بگیرم برای مسیر برگشت نیاز به کمک دارم. این است که شروع کردم پرس‌وجو از اطرافیان بلکه دلم آرام بگیرد که شهر امن است. یک چند نفری را در گروه‌های سنی مختلف با این سوال کلافه کردم ولی آخرش هم خیالم راحت نشد که این ده‌کوره امن است! مگر می‌شود شهری که وسط روز هم جنبنده‌ای در آن تردد نمی‌کند، در شب امن باشد؟ یادم افتاد که به‌خاطر ندارم کسی از نزدیکانم در طرشت طعمه خفت‌گیر شده باشد. اقلا اگر شده هم حافظه من چون روزی که متولد شدم تازه و دست‌نخورده است. این‌که من فکر می‌کنم طرشت ناامن است، نه نتیجه تجربه شخصی یا روایات مستقیم، که نتیجه سیگنال‌های محیط است. طرشت ناامن است، چون به‌مان گفته‌اند که طرشت ناامن است. چون در بازه‌های مشخصی از سال هفته‌ای دوبار خبری از جایی درمی‌رود که یک نفر که نمی‌شناسیم و ندیده‌ایم و نخواهیم شناخت، مورد خفت‌گیری قرار گرفته. این چیزی است که این‌جا نیست! این‌جا از محیط هیچ سیگنالی دریافت نمی‌شود. آدم انگار وسط یک حباب هواست که وسط جریان آب گیر افتاده. هِی دست دراز می‌کند ببیند که آب گرم است یا سرد یا اصلا چه خبر است آن بیرون. ولی هرچه دست و پا می‌زند از لمس آب ناتوان است. حتی خرده تصویرهایی که از محیط به چشمش می‌رسد هم از در و دیوار همین حباب رد شده و تصاویری متفاوت با واقعیت برایش خلق می‌کنند.شاید این‌جا واقعا امن باشد، نمی‌دانم. شاید هم ناامن باشد و منِ بی‌خبر که از پرسیدن و راحت‌نشدن دل‌کنده‌ام و به‌هرحال پیاده‌روی‌ام را می‌کنم، یک روز طعمه این ناامنی شوم و پلیس زبان‌نفهم این‌جا هم برای من محمدحسین‌نامِ ایرانیِ فرانسوی نفهم تره خرد نکند. مسئله این نیست که این‌جا چه می‌گذرد! مسئله این است که من نمی‌دانم. تمام صحبت‌هایی که ناخواسته محیط پس‌زمینه را در ایران برای من تعریف می‌کردند، مرا به اطلاعاتی مسلح می‌کردند که هیچوقت فکر نمی‌کردم یک روز نبودشان جای خالی‌ای ایجاد کند. شاید هفته‌های پیش و پس از حملات تروریستی فرانسه، زندگی کردن برای یک محمدحسین‌نامِ فرانسوی‌الاصلی این‌جا سخت شده باشد چون صبح تا شب مخاطب تکه‌ها و قضاوت‌های بقیه قرار گرفته ولی منِ محمدحسین ایرانی این‌جا ککم هم نگزیده چون اگر هم قضاوتی بوده و کسی تکه‌ای هم انداخته من متوجه نشدم! نمی‌دانم چه‌قدر در انتقال آن‌چه در سرم می‌گذرد موفق بوده‌ام ولی آن‌چه می‌گویم با حس عدم تعلق فرق می‌کند! نمی‌خواهم من مال این‌جا باشم و این‌جایی‌ها من را از خودشان بدانند؛ ولی احساس عجیبی است وقتی اصلا نمی‌توانی هیچ جمله‌ای درمورد جایی که زندگی می‌کنی بگویی. نه مشاهده‌های آدم معتبر به نظر می‌رسند، نه شنیده‌هایش و نه هیچ چیز دیگر. همه‌چیز زیر انبوه غبار بی‌اعتمادیِ ناشی از این سد دفن شده. حتی کسی که به تو و سپس دوستش نگاه می‌کند و چیزی در گوش دوستش پچ‌پچ می‌کند، بی‌نهایت متخاصم به نظر می‌رسد. آدم هیچ‌وقت نمی‌فهمد آن بنده‌خدایی که در جواب «شب‌بخیرش» گفته «صبح‌بخیر» چون زبانش یاری نمی‌کرده، یا آن گروهی که وسط مکالمه به فارسی خطابشان کرده درموردش چه فکری می‌کنند. آن‌ها شبیه من نیستند و من این تفاوت‌شان را نمی‌فهمم؛ شاید چون زبان‌شان را نمی‌فهمم. شاید چون قرار نیست آن‌قدر این‌جا بمانم که حتی از نظر خودم هم شهروند این‌جا محسوب شوم. این‌جا من نه مسافرم، نه ساکن! چمدانم همواره زیر پایم است و موقع خرید اولین دغدغه‌ام جا شدن خریدها در چمدان موقع رفتن؛ من اما دارم شبیه این‌هایی که قصد رفتن ندارند شهر را یاد می‌گیرم و فرانسوی تمرین می‌کنم. </description>
                <category>MH Havaei</category>
                <author>MH Havaei</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 03:15:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست‌وجوی اصل ۳۸</title>
                <link>https://virgool.io/@havaei/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%84-%DB%B3%DB%B8-sjrdbqp6ky3n</link>
                <description>«مسئله راه چیزی باز شدن است. به محض این‌که این راه باز شد و خواستند کسی را که متهم به بزرگ‌ترین جرم‌ها باشد یک سیلی به او بزند، مطمئن باشید به داغ کردن همه افراد منتهی می‌شود. پس این راه را باید بست؛ یعنی اگر حتی ده نفر از افراد سرشناس ربوده شوند و این راه باز نشود جامعه سالم‌تر است» این جملات، متعلق به شهید بهشتی است که در پاسخ به آیت‌الله مشکینی در بحث مربوط به اصل ۳۸ قانون اساسی گفته بود. اصل ۳۸ قانون اساسی، یا اصل منع شکنجه به شرح زیر است:«هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند، مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.»پس از ادعای «اسماعیل بخشی»، یکی از کارگران هفت‌تپه که دستگیر شده بود، بحث بر سرشکنجه در ایران و قوانین مربوط به آن بالا گرفته. همان‌طور که از اصل بالا برمی‌آید، شکنجه صراحتاً در قانون اساسی مذموم قلمداد شده و قانون شکنجه‌گر را مجرم می‌داند. اما یکی از اخبار این روزها که سال‌ها بود از کانون توجه خارج بود، بحث نپیوستن جمهوری اسلامی ایران به کنوانسیون منع شکنجه سازمان ملل است. از میان ملل جهان، تا این لحظه بیش از ۱۶۰ کشور به این کنوانسیون پیوسته‌اند و تنها تعداد اندکی کشور آن را امضا یا تصویب نکرده‌اند. یکی از کشورهایی که حتی این کنوانسیون را امضا نکرده، جمهوری اسلامی ایران است. اما بحث پیوستن به این کنوانسیون، بحث امروز و دیروز نیست.توضیح عکس: کشورهای سبز پررنگ: کشورهایی عضو کنوانسیون، کشورهای سبز کم‌رنگ: کشورهایی که تنها کنوانسیون را امضا کرده‌اند ولی آن را تصویب نکرده‌اند، کشورهای خاکستری: کشورهایی که کنوانسیون را امضا یا تصویب نکرده‌اند.کنوانسیون منع شکنجه و سایر رفتارها یا مجازات‌هاى ظالمانه، غیر انسانى و تحقیرآمیز چیست؟این کنوانسیون که مصوب دهم دسامبر ۱۹۸۴ است، شامل ۳۱ ماده است. این مواد به تعریف شکنجه از دید این معاهده پرداخته و سپس تعهدات کشورها را برمی‌شمارد. تعهداتی که شامل ممنوعیت شکنجه و هرنوع رفتار شکنجه‌گونه، لزوم آموزش نیروهای مربوطه در این حیطه و تعهد کشورها در برخورد با شکنجه‌گر می‌شود. این کنوانسیون، بر اساس ماده ۲۷ آن، از تاریخ ۲۶ ژوئن ۱۹۸۷ اجرایی شد.رفت‌وبرگشت مجلس و شورای نگهبانششم مرداد ۱۳۸۲ (۲۸ جولای ۲۰۰۳)، مهدی کروبی، رئیس مجلس ششم در نامه‌ای به شورای نگهبان، طرح الحاق جمهوری اسلامی به این کنوانسیون را که در تاریخ ۱/۵/۱۳۸۲ عیناً تصویب شده بود، ارسال می‌کند. سه هفته بعد، در تاریخ ۲۱/۵/۱۳۸۲، احمد جنتی، دبیر شورای نگهبان نظر شورای نگهبان را این‌گونه اعلام می‌کند:«الحاق دولت جمهورى اسلامى ایران به این کنوانسیون در قالب طرح، ارائه شده که در موارد متعدد مِن جمله بند (۱) ماده (۲)، بند (۱) ماده (۱۰)، ماده (۱۱)، بند (۷) ماده (۱۷)، بند (۵) ماده (۱۸) و ماده (۳۰) باعث افزایش هزینه عمومى است که طریق جبران آن مشخص نشده است لذا از این جهت مغایر اصل ۷۵ قانون اساسى  شناخته شد.»اصل ۷۵ قانون اساسی می‌گوید: «طرح‌های قانونی و پیشنهادها و اصلاحاتی که نمایندگان در خصوص لوایح قانونی عنوان می‌کنند و به تقلیل درآمد عمومی یا افزایش هزینه عمومی می‌انجامد، در صورتی قابل طرح در مجلس است که در آن طریق جبران کاهش درآمد یا تأمین هزینه جدید نیز معلوم شده باشد.»به بیان دیگر، شورای نگهبان معتقد بود از آن‌جا که در طرح مذکور، محل تأمین هزینه آن مشخص نبود و به همین دلیل، طرح را جهت اصلاح به مجلس بازپس‌فرستاد. مجلس حدود چهار ماه بعد، با اصلاح ماده واحده این طرح و افزودن عبارت «در صورتى که الحاق به کنوانسیون &quot;منع شکنجه و سایر رفتارها یا مجازاتهاى ظالمانه، غیر انسانى و تحقیرآمیز&quot; بار مالى براى دولت ایجاد نمى کند» به این ماده، آن را برای تأیید به شورای نگهبان فرستاد اما ایراد مطروحه از نظر شورای نگهبان کماکان برقرار بود و برای بار دوم با طرح مخالفت شد. مجلس بعداً با تصویب مجدد مصوبه قبلی خود و با استناد به اصل ۱۱۲ قانون اساسی، طرح را به مجمع تشخیص مصلحت نظام فرستادند.مجمع تشخیص مصلحت نظام پس از استفسار اصل ۱۱۲ قانون اساسی از شورای نگهبان، طرح را به مجلس شورای اسلامی بازمی‌گرداند. مجلسی که حال پس از انتخابات، تغییراتی جدی کرده و از مجلس اکثراً اصلاح‌طلب ششم با ریاست مهدی کروبی به مجلس بیش‌تر اصولگرای هفتم با ریاست غلامعلی حداد عادل تبدیل شده بود. ماجرای مجلس، شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت نظام، همین‌جا به پایان می‌رسد و لایحه الحاق ایران به این کنوانسیون، هیچ‌گاه تصویب نمی‌شود.پیوستن به کنوانسیون؛ تهدید یا فرصت؟اردیبهشت‌ماه سال ۸۲ مرکز پژوهش‌های مجلس طی گزارشی نظر کارشناسی خود درمورد الحاق جمهوری اسلامی به کنوانسیون منع شکنجه را اعلام می‌کند. این گزارش به بررسی بسترهای توجیهی و پیامدها و مسئولیت‌های ناشی از پیوستن به کنوانسیون می‌پردازد.در این گزارش با استناد به قوانین ۵۸۷ و ۵۷۸ مجازات اسلامی که مجازات شکنجه را مشخص و معین می‌کند گفته شده: «راست است که قلمرو این‌گونه مقررات عادی هم محدود است و تنها بخشی از مصادیق را در بر می‌گیرد ولی این‌گونه تعالیم، اصول و مقررات قانونی بالجمله دلیل متقنی بر قبح شکنجه و آزار در سطح ملی محسوب می‌شوند و زمینه‌ساز پذیرش مقررات بین‌المللی مربوط به آن تلقی می‌گردند.»این پژوهش در ادامه، وظایف و مسئولیت‌های زیر را که به سبب تصویب این کنوانسیون ایجاد می‌شود برمی‌شمارد:۱- اتخاذ تدابیر قانونی مؤثر برای جلوگیری از اعمال شکنجه۲- اصلاح رژیم مجازات‌ها۳- جبران زیان‌های وارد بر قربانیان شکنجه۴- آموزش مقررات و مسائل قانونی شکنجه۵- نظارت منظم بر بازجویی‌ها، بازداشت‌ها و زندان‌ها۶- منع اعطای عفو عمومیپژوهش مذکور پس از بررسی مسئولیت‌های دولت در صورت تصویب کنوانسیون می‌نویسد که درصورتی که دولت بتواند از عهده تکالیف خود در سطح ملی برآید، اجرای تعهدات خارجی ناشی از الحاق به کنوانسیون چندان دشوار نخواهد بود.البته پیوستن به این کنوانسیون، وظایفی را نیز در بعد بین‌المللی بر دوش دولت‌های عضو می‌گذارد که عبارتند از:۱- تنظیم و ارسال گزارش۲- همکاری با کمیته۳- صدور بیانیه درخصوص شناسایی صلاحیت کمیته برای دریافت و بررسی مکاتبات دولت‌های عضو و اشخاص مشمول صلاحیت کمیته۴- رسیدگی کیفری براساس صلاحیت جهانی۵- منع استرداد افراد به کشورهای ناقض حقوق بنیادیندر انتهای گزارش، نظر کارشناسان بر این است که پیوستن به این کنوانسیون، فوایدی دارد که در طرح نمایندگان نیز به آن‌ها اشاره شده بود ولی اجرای آن نیازمند «عزم سیاسی» برای «بسترسازی سیاسی، حقوقی و فرهنگی» است چراکه در غیر این‌صورت، با عنایت به این نکته که جمهوری اسلامی به دلیل اعمال مجازات بدنی به صورت قانونی و عملی تحت فشار بین‌المللی قرار دارد، الحاق به کنوانسیون به تعداد پرونده‌هایی که ایران در آن‌ها به دلیل نقض حقوق بشر محکوم می‌شود افزایش خواهد یافت و در سطحی بالاتر می‌تواند به پیگرد قانونی برخی مقامات نیز منجر شود.مجازات بدنی به صورت قانونی[1] به معنای وجود قوانینی است که در آن‌ها شلاق‌زدن و یا قطع عضوی از بدن به عنوان مجازات مجرم مطرح می‌شود. این‌گونه قوانین در چندین کشور منطقه و دنیا از جمله ایران، عربستان، سومالی، پاکستان و افغانستان اجرا می‌شود. در قطعنامه ۳۸/۱۹۹۷ کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد، مجازات بدنی در ردیف شکنجه قلمداد شده است. از میان کشورهای فوق‌الذکر، تنها ایران به کنوانسیون منع شکنجه نپیوسته است.توضیح عکس: کشورهای بنفش؛ کشورهایی هستند که در آن‌ها مجازات بدنی به صورت قانونی وجود دارد.جمهوری اسلامی پیش‌تر با استفاده از حق تحفظ[۲] از اجرای برخی بندهای معاهدات بین‌المللی که با قوانین داخلی در تعارض بودند معاف شده بود اما دو نکته حائز اهمیت است: نخست آن‌که استفاده از این حق درصورت مغایرت با روح کنوانسیون ممکن نیست و دوم آن‌که درمورد این کنوانسیون، استفاده از حق تحفظ فقط برای دو مورد (صلاحیت کمیته شکنجه و ارجاع اختلاف به دیوان بین‌المللی دادگستری) به رسمیت شناخته شده.به هرطریق در پایان این پژوهش، نظر کارشناسی بر این بوده که درصورت درک لزوم تغییر برخی قوانین به دلیل قابلیت انطباق و سازگاری ارزش‌های اسلامی با استانداردهای مطروحه در کنوانسیون، الحاق به آن می‌تواند گامی برای تصحیح و ارتقای وجهه و اعتبار بین‌المللی جمهوری اسلامی ایران تلقی شود.منابع۱- مشروح‌ مذاکرات‌ مجلس‌ شورای‌ اسلامی -   جلسه ۴۳۰ . (1383, 13 تیر). بازیابی از روزنامه رسمی جمهوری اسلامی ایران: http://www.rrk.ir/Laws/ShowLaw.aspx?Code=5746۲- مغایرت طرح الحاق دولت جمهورى اسلامى ایران به   کنوانسیون منع شکنجه و سایر رفتارها یا مجازاتهاى ظالمانه، غیر انسانى و   تحقیرآمیز با قانون اساسى ( مصوبات ارجاع شده به مجمع تشخیص مصلحت نظام ).   (1388, تیر 28). بازیابی از حقوقی و امور مجلس: http://www.hvm.ir/lawdetailnews.aspx?id=44995۳- پیشنهاد شکنجه زندانیان از آیت الله مشکینی و نظر شهید   بهشتی و آیت الله منتظری. (1396, اسفند 15). Retrieved from تحریریه:   https://tahririeh.com/۴- سیاسی, د. ب. (1382). اظهار نظر کارشناسی درباره طرح:   الحاق دولت جمهوری اسلامی ایران به کنوانسیون منع شکنجه و سایر رفتارها یا   مجازات‌های ظالمانه، غیرانسانی و   تحقیرآمیز. مرکز پژوهش‌های مجلس   شورای اسلامی.[1]Judicial Corporal Punishment[۲]Reservation</description>
                <category>MH Havaei</category>
                <author>MH Havaei</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2020 00:03:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه‌سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@havaei/alwaysgreen-fgr2rodrnys4</link>
                <description> خاطرم هست دفعۀ اولی که مفهوم «همیشه‌سبز» را شنیدم باور نکردم. با خودم گفتم مگر می‌شود؟ اصلا امکان ندارد. اما به مرور که زمان گذشت و ما هم از آن شهر کوچک به پایتخت مهاجرت کردیم، کم‌کم با دیدن کاج‌ها و سروهای اینجا باورم شد که راست می‌گفتند! البته من هم مثل بقیه کودکی‌ام را کمابیش به‌یاد دارم اما از آن‌جایی که خاطراتم مثل فیلم‌های قدیمی سیاه‌وسفید است؛ دقیقا یادم نیست که در آن دوران بچگی‌ام چنین پدیده‌ای را دیده بودم یا نه. اما آنچه مسلم بود، اگر هم دیده بودم، چون به آن دقت نکرده بودم؛ فکر می‌کردم وجود ندارد. تنها در کتاب‌ها چند خطی راجع به گیاهان خوانده بودم و همان شده‌بود مبداء تمام تفکراتم تا آن روزی که سوزنی‌برگ‌های پایتخت، مسحورم کردند. با آن هیبت و تازگی عظیمی که داشتند، کانون کنجکاوی‌هایم شده‌بودند. آخر مگر می‌شود که یک درخت، در تمام فصول سال، علی‌الخصوص پاییز، یک رنگ داشته‌باشد؟ همیشه پاییز را به رنگ‌های گرم و متفاوتش و زمستان را به سفید ناشی از بی‌رنگی محیط می‌شناختم؛ با این که شهر ما برف نداشت، پاییزهایش هم چندان رنگارنگ نبود! بزرگ‌تر که شدم مسئله «همیشه‌سبز» برایم جالب‌تر می‌نمود؛ چرا که باز هم مثل آن کودکی‌هایم باورش نمی‌کردم. مگر می‌شود یک چیزی همیشه بهار باشد؟ دیگر رنگ‌های پاییز پایتخت، دلم را گرم نمی‌کرد و زمستانش هم برایم با تابستانش فرقی نداشت. به سختی می‌شد از روی یک عکس، در میان این همه کاج و سرو سبز رنگ؛ فصل را حدس زد؛ همیشه بهار بود؛ خصوصا برای منی که تابستان را هم با درختان پر از میوه می‌شناختم. میان آدم‌ها و طبیعت ارتباطی یافته‌بودم که با تصوراتم جور درنمی‌آمد. آدم‌ها را که بیشتر شناختم و احساسات بیشتری را تجربه کردم، فصل‌های مختلف را در آدم‌ها مشاهده می‌کردم و حال برایم سخت‌تر بود باور کنم یک عده همیشه‌سبز هم وجود دارند. همۀ آدم‌ها گاهی بهاری‌اند. سبز و پرطراوت؛ پر از شور زندگی. اما همین آدم‌ها گاه تابستانی می‌شوند و گرم‌ترین لحظاتشان، ضامن شیرینی میوه‌هایشان می‌شود. گاه پاییزی می‌شوند، با همان رنگ‌های گرم و عصرهای بارانی لب پنجره و گاه زمستانی می‌شوند؛ سرد، بی‌روح و شکستنی اما تک‌رنگ. همین تنوع است که یک انسان را در هر برهه‌ای از زندگی‌اش مجذوب دیگر انسان‌ها می‌کند. درمیان این فصل‌ها اما پاییز شاید بزرگ‌ترین ضربه را از همیشه‌سبز‌ها خورده؛ موجوداتی که طیف رنگی پاییز را مختل می‌کنند و مدام به یادمان می‌آورند که یک عده هیچوقت برایشان مهم نیست! البته هنوز مطمئن نیستم اما شاید یک زمانی این‌ها هم پاییزی می‌شده‌اند اما حداقل الان، نه! شاید نتیجه خاطرۀ بدشان از آخرین پاییزی است که تجربه کرده‌اند. راستش به نظر من همه عادت کرده‌اند، خیلی چیزها را به گردن پاییز بیندازند. البته تقصیر خودش است! چه کسی انکار می‌کند که با دیدن این قرمز و نارنجی‌ها، دلمان قلقلک نمی‌شود؟ تازه بماند که پاییز شب‌هایش طولانی‌تر است و شب هم که همیشه مشکلات خودش را دارد. باران‌هایش هم که... بله بله! همیشه‌سبزها حق داشتند همه چیز را بر سر پاییز خراب کنند! شاید این تضاد رنگ و مخالفت فعلی‌شان هم انتقامشان است از پاییز؛ یا شاید می‌خواهند ما را کمتر شیفته و دل‎باختۀ این فصل کنند. اکنون مدتی می‌شود که از آن موقع می‌گذرد و من دیگر کنجکاوی و تناقضاتم را در همیشه‌سبزها دنبال نمی‌کنم. دیرزمانی هست که حس می‌کنم همیشه‌سبزها را درک می‌کنم؛ لمس می‌کنم. راستش حس می‌کنم خودم همیشه‌سبز شده‌ام! دنیای جالبی است، همیشه‌سبز بودن. همیشه‌سبزها، پاییز را متفاوت می‌بینند. پاییزشان سردتر است، سوز می‌آید و تنها نکته بسیار متفاوتش نسبت به بقیه فصل‌ها، شب‌های آن است که مدام طولانی‌تر می‌شود و پرتنش‌تر. پاییز برای همیشه‌سبزها، فرصت آخرین‌بار رنگی دیدن بسیاری از اطرافیان است که شاید از زمستان آینده، جان سالم به‌در نبرند. شب‌ها همه یک‌رنگند و این شاید بزرگ‌ترین خاصیت شب‌ها باشد و پاییز هرسال، آخرین فرصتی است برای یک شب طولانی هم‌رنگ بودن... صحبت از پاییز و شب‌هایش که می‌شود، اگر از یلدا نام نبریم، حق مطلب ادا نشده. یلدا که از نظر من همیشه دختربچه‌ای آرام ولی شیرین، با موهای بلند و نتیجه رسیدن پاییز به زمستان بوده که هرسال، این پیوند را یادآورشان می‌شد اکنون طفلی است تنها، خسته، یادآور جدایی این دوفصل؛ ولی کماکان آرام. سال‌تاسال با یک ظرف پر از دانه‌های انار و آجیل و چند برش هندوانه به سراغمان می‌آید تا همدم طولانی‌ترین لحظات هم‌رنگی‌مان شود. آرامشش بزرگ‌ترین و منطقی‌ترین دلیل است برای آن‌که ما همیشه‌سبزها را مجذوب خود کند؛ آرامشی که این روزها در کمتر صحنه‌ای هویداست. پاییزی که در هر صحنه‌اش، نسیمی دست برگ‌ها را گرفته و به گردش می‌برد، کجا رنگ آرامش دارد؟امسال اما، پاییز تمام می‌شود، یلدا می‌رسد و می‌رود و این زمستان است که صبح‌بخیر فردایش را تقدیممان می‌کند. در این میان تنها من می‌مانم و دیگر همیشه‌سبزها، یک‌رنگ و آرام، که تنها یک پاییز دیگر به عمرمان اضافه شده، اما بزرگ‌تر نشده‌ایم؛ همان شکل سابق، بدون تغییر! از نکات جالب زندگی همیشه‌سبزها شاید این باشد که درهمان فصلی که همه خوابند، بیدارند. برای آن‌که عده‌ای قلیل را قانع کنند که هنوز حیات جریان دارد؛ برای آن‌که بشارت دهند بهاری را که پیشِ‌روست. اما من! من می‌خواهم این سه ماه آینده را با خیال راحت فکر کنم. به خاطرات سیاه‌وسفیدم که اگر نبودند شاید جواب سؤالم را تاکنون یافته بودم؛ آیا همیشه‌سبزها هم یک‌زمانی پاییزی می‌شده‌اند؟</description>
                <category>MH Havaei</category>
                <author>MH Havaei</author>
                <pubDate>Wed, 14 Nov 2018 20:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده دقیقه به خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@havaei/10minstohome-frikymzfvhxi</link>
                <description> هر شب وقتی خسته و کوفته از اتوبوس پیاده می‌شوم، قدم‌هایم را آهسته‌تر و با احتیاط بیشتری برمی‌دارم که یک وقت نکند پای عقبی همراهی نکند و بشکنم. ساعت، دَه دقیقه به خانه است. هوا نه آن‌قدر سرد است که پنجه‌هایم را مهمان سرآستین کُتم کند و نه آن‌قدر گرم که مجابم کند کُتم را دربیاورم. یک نسیم خنک که نوید زمستان را در گوش برگ‌های ریخته از درختان زمزمه می‌کند. از جلوی کافه‌ای رد می‌شوم که هرروز از مقابلش می‌گذرم. برای خودش نقطه مهمی شده. هرازگاهی برای اینکه حس کنم امروز با دیروز فرق می‌کرد در مسیر برگشت از پیاده‌روی آن طرف خیابان حرکت می‌کنم تا باورم شود امروز، دیروز نیست! از دور هم سری برایش تکان می‌دهم که یک وقت فکر نکند فراموشش کرده‌ام. همیشه چراغ‌های هالوژنی کافه به سمت پیاده‌رو و چند میز و صندلی مهمان آن روشن است و به خوبی توجه منِ عابر را به خود جلب می‌کند. از مقابل درب کافه که می‌گذرم نوشته‌ای که مثل بقیه کافه‌های این روزها با گچ، بر تخته سیاهی کوچک نقش‌شده برای چندثانیه مرا متوقف می‌کند و سرم را به سمت خود می‌چرخاند. «کیک خانگی موجود است!» شاید در نگاه اول عبارتی تکراری به نظر بیاید که هرروز مشابهش را بارها و بارها بر در و دیوار می‌بینم. فی‌الواقع موقعیت، موقعیت خاصی نیست؛ اما در مواقعی خاص می‌شود! اصلاً همه ماجرا همین است. هزاربار یک چیز را می‌بینیم اما فقط دفعه هزارویکم است که به آن خیره می‌شویم. با خودم می‌گویم اگر یک نفر از چندقرن پیش بلند شود و بیاید اینجا با خودش چه فکر می‌کند؟ ماشین‌ها و ساختمان‌ها و امثالهم همگی تازگی‌شان را برایش دارند اما همه آن‌ها، نتیجه منطقی روند تکراری پیشرفت بشرند. درک‌کردن‌شان نباید برایش سخت باشد. اما وقتی به این تابلو می‌رسد با خودش چه فکری می‌کند؟ از جانب مسافر زمان چندقرن پیش، همه‌چیز رنگ دیگری خواهد داشت. یک تناقض عجیب به چشم می‌خورد که تاکنون مرا از حرکت نگاه نداشته بود. ساعت حدود ده شب است و در آن تاریکی، وسط خیابان، منِ عابر به دنبال هرچیزی می‌گشتم جز خانه! چه کسی آن موقع شال‌وکلاه می‌کند و خانه‌اش را ترک می‌کند که بیرون از خانه به دنبال کیک خانگی بگردد؟ آن لحظه که ایستادم و به تخته نگاه کردم، در اعماق فکرم تنها همین یک کلمه بود که تکرار می‌شد؛ خانه! و البته من چقدر با آن بیگانه بودم. یاد تمام روزهایی افتادم که به همین جاهای مسیر که می‌رسیدم، چند لحظه صبر می‌کردم، از پلی‌لیست گوشی، ملایم‌ترین آهنگ را انتخاب می‌کردم و گام‌هایم را با آن هماهنگ می‌کردم؛ بلکه ناخودآگاه(!) چند دقیقه و بلکه ثانیه دیرتر برسم. مسئله دقیقاً همین‌جا بود؛ زیر پاهایم. من خانه را در همین خیابان‌های شهر و دانشگاه جستجو می‌کردم. هرجایی که بتوان شب‌هایش را اگر چه سرد شده، با برشی از همان «کیک خانگی» سر کشید. اصلاً به این‌جا که می‌رسی، هرکِیکی خانگی می‌شود. هرجایی که بتوان روزهایش را زیر سایه درختانش و روی چمن‌هایش با همان «غذای خانگی» بلعید. از روی عمد و با ناخوش‌آیندی، سرم را پایین می‌اندازم و به صفحه گوشی خیره می‌شوم. آخرین امیدهای امشب است برای این‌که با دیدن آن چهار رقم بالای صفحه گوشی، دست از ایستادن بردارم و حرکت کنم. این‌جا، هرشب این موقع ساعت یک چیز را نشان می‌دهد. این‌جا خانه و ساعت دَه دقیقه به بیرون است!</description>
                <category>MH Havaei</category>
                <author>MH Havaei</author>
                <pubDate>Mon, 12 Nov 2018 04:55:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>