<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مائده حوایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@havaeimaedeh</link>
        <description>نویسنده تمام‌وقت و نجات‌بخش هنرمند درون شما |
نوشتن برای من یعنی سفر به درون و کشف خود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:05:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2385775/avatar/ts0nAy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مائده حوایی</title>
            <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایستگاه مرکزی برزیل | از نامه‌نگاری تا عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-umjmms5djm7g</link>
                <description>چند روز پیش فیلمی دیدم به‌نام ایستگاه مرکزی برزیل که محصول امریکای جنوبی (همون برزیل) بود و از دیدنش خیلی لذت بردم؛ تاثیر عمیقی بر من گذاشت. این فیلم خیلی منو یاد آشو غریبهٔ کوچک بهرام بیضایی انداخت. از این نظر که محور اصلی اون ارتباط عمیقی بین یک زن مسن و یک پسر بچهٔ کوچک رو نشون می‌داد و عشقی که بین این دو جاری بود، بدون اینکه از قبل با هم آشنایی داشته باشند. این عشق از جنس مادرانه، کاملا بدون قیدوشرط و بسیار همدلانه و حمایتگرانه بود و شاید به‌خاطر همین ویژگی‌هایی که داشت اینقدر دلنشین دیده میشد. علاوه‌بر اون از اینکه می‌دیدم شغل شخصیت زن اصلی داستان، نامه‌نگاری برای آدم‌هاست، لذت می‌بردم. چرا که یکی از علاقه‌های ژرف خودم نوشتن نامه است.central station 1998 - ایستگاه مرکزی برزیلماجرای فیلم خیلی جالب و غیر قابل پیش‌بینی جلو می‌ره و چیزهایی به‌هم مربوط میشن که اصلا نمیشه ابتدای فیلم حتی حدس زد. منم برای اینکه داستان فیلم رو اسپویل نکنم، زیاد درباره‌ش حرف نمی‌زنم (برای خودم خیلی مهمه فیلمی رو که می‌بینم از قبل برام اسپویل نشده باشه) بیشتر توی این نوشته دوست دارم از حس و حالم و درک و دریافتم از دیدن این فیلم بنویسم.اشک‌هایی که به‌خاطر ناکامی در عشق ریخته می‌شدند و توجه و دقت به احساس زنانگی در جایی که نبودش به‌چشم میومد، خیلی توجهم رو جلب کرد. اون اشک‌ها انگار تکرار هم شده بودن. گویا بعضی انسان‌ها هستن که قراره تمام عمر در عشق ناکام بمونن. شاید به‌واسطهٔ علم روانشناسی همهٔ ما این رو بگیم که خب به‌خاطر زخم‌های درون خودشه یا به‌خاطر مسائل حل‌نشدهٔ کودکی یا تجاربی که هنوز از ذهنش پاک نشده. همهٔ این‌ها درست و قبول. اما اونچه برای من مهم به‌نظر رسید، اون احساس ناکامی بود که اون زن داشت تجربه می‌کرد و انگار براش تجربه‌ای آشنا بود. انگار خیلی از جاهای زندگی‌ش ناکام مونده بود و دیگه از عشق ناامید شده بود. جایی هم که کورسویی از عشق رو دید و خواست به‌سمتش بره، باز همون حس درماندگی سراغش اومد. اون احساس، چقدر می‌تونه یه انسان رو در عمق تنهایی و غم فرو ببره و یه انسان چقدر ظرفیت داره تا بتونه با این احساس روبه‌رو بشه و اجازه بده که ازش عبور کنه؟ این چیزی بود که فکرم رو درگیر کرد.تا اینجای زندگی‌م تجربه‌هام بهم ثابت کرد که هر احساسی هرچقدر هم تلخ و ناگوار، اگر بهش اجازهٔ حضور و بروز داده بشه، بالاخره انسان رو ترک خواهد کرد. فهمیدم که تنها راه نجات، گویا پذیرفتن و آغوش‌گشودن برای تمام تجارب تلخی است که زندگی در مسیرمون قرار میده. هر بار که حسی مثل ناامیدی یا غم یا تنهایی یا هر چیزی شبیه این در موقعیت‌های مختلف بهم هجوم آورده، فقط وقتی تونستم ازش رها بشم و عبور کنم که اجازه دادم مدتی حضور داشته باشه، در بدنم احساسش کرده‌ام، نگاهش کرده‌ام، حتی یه چای هم باهاش خورده‌ام، باهاش حرف زده‌ام و بعد یک روز بیدار شده‌ام و دیده‌ام که دیگر نیست. احساسات ما اگر بهشون توجه بشه و اجازه بدیم که بیان و باشن، یهو یه روز بدون خداحافظی میرن. این واقعا برام اتفاق افتاده. گویا احساسات فقط از ما می‌خوان که اونا رو بشنویم و ببینیم.شاید توی این فیلم بیشتر از هر چیزی این موضوع به من یادآوری شد. بعد از پذیرش این احساسات، انگار یه گذار اتفاق افتاد و بعدش داستان‌ها تغییر کرد. اتفاقات طور دیگه‌ای رقم خورد و زندگی بازتر و گشوده‌تر شد. شاید همین پذیرش و آغوش باز برای انواع احساسات، حتی تلخ‌ترین اوناست که ظرفیت روحی ما انسان‌ها رو مدام بیشتر و بیشتر می‌کنه و با بیشترشدن ظرفیت روحی ما، اتفاقات زندگی‌مون هم وسیع‌تر و باکیفیت‌تر میشن. در واقع میشه گفت که هدف از زیستن در این جهان می‌تونه همین تجربه‌گشایی و افزایش ظرف روحی ما باشه.صحنه‌‌های فیلم، اغلب چرک بودن و واقعی. یعنی دقیقا همون سبک زندگی واقعی آدم‌ها توی برزیل در همون سال‌ها. (فیلم متعلق به سال ۱۹۹۸ هست) یه ایستگاه قطار شلوغ و پرهیاهو و تاریک که تقریبا همهٔ در و دیوارهاش کثیف و چرک‌مرده هستن. هیچ زرق و برقی توی فیلم نیست. آدم‌ها مرتب و زیبا نیستند. خیلی‌ها رو نشون میده که بیسوادند و دارن برای نامه‌نویس میگن که چی بنویسه براشون. اونا مطمئن هستن که نامه‌هاشون به مقصد می‌رسه. قطاری که مملو از جمعیت هست به حدی که درها بسته نمی‌شن و مردم از درها بیرون زده‌ان. بعضی‌ها هم میرن روی سقف و هرطور شده سوار میشن. این شلوغی بیش از حد و این خونه‌های زهوار دررفته و چرک، همگی واقعی هستن. همون چیزی که اون سال‌ها در بخشی از اون شهر زندگی می‌شده (و شاید هنوزم هست)وقتی به دید هنرمندانهٔ نویسنده و کارگردان فیلم فکر می‌کنم، می‌بینم اونا چیزهایی رو دیده‌ان که شاید خیلی از آدم‌ها ندیدن یا بهش توجهی نکردن. اون نویسنده و اون کارگردان با دیدن چیزهایی که کمتر بهشون توجه میشه، می‌تونن چنین اثر هنری‌ای بیافرینن و اساسا می‌خوام بگم هنر یعنی توجه به جزئیات!هنرمند درونت رو آزاد کناگر بپذیریم که هر یک از ما یه هنرمند درون داریم که دلش می‌خواد از طریق ما زندگی کنه، شاید یکی از راه‌های مهم زیستن هنرمند درون ما همین توجه به جزئیات باشه. اینکه من وقتی دارم راه می‌رم، واقعا راه برم. وقتی دارم درختی رو می‌بینم، واقعا ببینم. تماشا کنم، جزئیاتش رو. اون برگ‌هایی که دارن در باد تکون می‌خورن، دندونه‌های لب برگ‌ها رو. سایه‌ای رو که از نور خورشید روی برگ‌ها ایجاد شده. تمام خط و خطوطی رو که روی تنهٔ درخت هست و ... اینطوریه که هنرمند درون من خوشحال میشه و کم‌کم شروع می‌کنه به اعتمادکردن به من و زیست خودش رو آغاز می‌کنه. درست همین‌جاست که ما آرزوهای دیرینه و علاقه‌های نهفتهٔ خودمون رو به یاد میاریم. تمام چیزهایی که روزی آرزومون بودن زندگی کنیم و نکردیم. همهٔ اینها در دل هنرمند درون ما نهفته هست و همهٔ ذوق و شوق زندگی هم در دستان اونه.شاید بزرگترین خدمت به خودمون این باشه که به این هنرمند کوچک درون اجازهٔ زیستن بدیم و بگذاریم خلاقیت به خرج بده و اندکی شور و شوق به زندگی‌مون تزریق کنه و راهش هم اصلا سخت نیست: توجه به جزئیات این زندگی!خوشحال میشم از تجربیات شما دربارهٔ تماشای این فیلم بشنوم.همینطور اگر تجربه‌ای از زیستن هنرمند درونتون دارید، برام بنویسید. چرا که من حامی هنرمند درون شما هستم و با دوره‌های راه هنرمندم به شما کمک می‌کنم تا هنرمند درونتون رو زندگی کنید.</description>
                <category>مائده حوایی</category>
                <author>مائده حوایی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 17:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی در مقابل مراودات دوستانه</title>
                <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-hhrdkofenlw8</link>
                <description>همیشه ترسیده‌ام که صاف برم سراغ همون دغدغه‌ای که برام اصلی‌ترین و مهم‌ترینه. همش ترسیدم قضاوتم کنند، فکر کنند ضعیفم، چهره‌ای که از من دیده میشه دیگه دوست‌داشتنی نباشه (هرچند الانشم مطمئن نیستم) و همه این چیزا. برای همین به هزار راه سخن گفته‌ام و به هزار موضوع گریز زده‌ام که از اون موضوع اصلی که همیشه بهش فکر کرده‌ام ننویسم. حرف نزنم، فکر واقعی‌م رو نشون ندم. حس واقعی‌م رو بیان نکنم. این حس که تنهایی چقدر برام دردناکه...شاید از کودکی این کلمهٔ تنهایی برای من پررنگ بوده و از همون‌جاها ردپاش رو بجا گذاشته. همون جایی که احساس می‌کردم دیده یا شنیده نمی‌شم. مائده‌ای که بودم انگار پذیرفته نمی‌شد و همیشه انگار باید یه جور دیگه‌ای می‌بودم تا تاییدم کنند و دوستم داشته باشند. جور دیگه‌ای بجز این جوری که بودم: حساس، پرهیجان، ماجراجو و در برخی موارد مهربان. شاید مهربانی همان گمشده‌ام بوده که سالهاست زخمش بر دوشم هست. منظورم اینه که برام مساله و دغدغه‌ست. انگار زود بو می‌کشم و نامهربانی رو به‌سرعت تشخیص میدم. انگار تنهایی و احساس تنهایی برام چیز پررنگی هست و خب این روزها بعد از آتش‌بس دوباره فرصت کردم بیشتر حسش کنم. شاید در دوران جنگ کمتر حسش می‌کردم یا اصلا نمی‌فهمیدم برای اینکه مدام داشتیم از حال هم خبر می‌گرفتیم که تو خوبی؟ الان تو کجایی؟ کجا رو زدن و ...اما روال زندگی بعد از آتش‌بس انگار برگشت به روال سابق. همون روالی که دوستانت بعد از یک شب دورهمی، می‌روند و مشغول زندگی‌هاشون میشن و روزهای متمادی خبری ازت نمی‌گیرن و حتی وقتی پیشنهاد میدی که همدیگه رو ببینیم، گویا اولویت‌های مهم‌تری دارن و آدمهای دیگه‌ای هستن بهتر از تو که می‌خوان با اونا وقت بگذرونن درحالی‌که اولویت یکِ تو همین دوستانت هستن.و دقیقا اینجاست که احساس تنهایی به‌شکل یه موجود غمگین سیاه میاد جلوی روت می‌شینه و میگه هر چقدر هم مهربانی صرف دوستانت کنی، باز هم تنها هستی. پسرک می‌گفت ما اینجا هستیم برای دوست داشتن و دوست داشته شدن. اما وقتی اینطوری پیش میره، ممکنه احساس کنم هیچ‌کسی نیست که بخوام چنین احساساتی رو تجربه کنم اصلا. اینطور جاهاست که انگار زخمی دیرینه میاد و میگه من هنوز اینجام! تو هنوز من رو التیام نبخشیدی.اما بهش میگم من نمی‌دونم باید چکار کنم برات و چطور تو رو التیام بدم. یادمه یک سال وقتی حس تنهایی در من خیلی پررنگ شده بود، رفتم سراغ تمام کتاب‌هایی که دربارهٔ تنهایی نوشته شده بود چه رمان و چه داستان و چه غیر داستانی. اینقدر این احساس تنهایی عمیق بود که نمی‌تونستم در عمل کار چندان مفیدی رو به‌شکل خودجوش انجام بدم. صرفا کارهایی رو می‌کردم که مجبور بودم یا به کسی پاسخگو بودم.احساس می‌کنم این حس همچنان در من جاریه و هنوز برای من با وجود این دل‌مشغولی به تنهایی، کارهایی رو که می‌خوام به‌شکل خودجوش انجام بدم یعنی کارهایی که خودم برنامه‌ریز اونا هستم و به کسی پاسخگو نیستم و مجبور هم نیستم انجام بدم (فوری و ضرورتی نیستند اما مهم‌اند) نمی‌تونم به‌خوبی پیش ببرم و کلی گیر و مقاومت دارم تا برم سراغشون.یادم میاد توی کتاب مادری که کم داشتم چند سال پیش خوندم اونایی که عشق کافی رو از یه مادر پذیرا و با آغوش باز دریافت نکردن، همواره توی زندگی‌شون دل‌مشغول هستن. دل‌مشغول دوست‌داشتن و تنهانموندن. در نتیجه این آد‌م‌ها به‌خاطر این دل‌مشغولی زیاد، دیگه از کنجکاوی در جهان و انجام کارهای جدید باز می‌مونن. اون سال کاملا به این نتیجه رسیده بودم که سبک دل‌مشغولی دقیقا سبک منه و انگار من قادرم روزهای متمادی و سال‌های سال دل‌مشغول این موضوعات باشم که آیا دوستانم هنوز دوستم دارن؟ آیا من گروه حامی دارم؟ آیا من هنوز دوست‌داشته میشم؟ و برای چک‌کردن این مساله به هزاران راه متوسل میشم و بنابراین انرژی زیادی از من در این ناحیه صرف میشه و انرژی‌ای برای پیشبرد مسیرهای تازه و راه های دیگر باقی نمی‌مونه ... گویا این زخم نیاز به التیام و شفای بسیار داره که از درون رخ میده و نه از بیرون. شاید من همواره دنبال راه حل بیرونی یا مرهم بیرونی بوده‌ام.توی این مدت که این حس تنهایی رو تجربه می‌کردم، تونستم عاقبت با یک دوست دربارش قدری صحبت کنم و البته جلوی اشکم را هم نتونستم بگیرم و اون دوست حرف خوبی به من زد. گفت مسیر معنویت مسیر دشواریه. اگه توی این مسیری و واقعا عمیقا می‌خواهی رشد کنی، مدام ازت امتحان گرفته میشه. مدام تست میشی تا ببینند که بدون آدم‌ها چطور خواهی بود و با انواع احساسات تنهایی خودت چه خواهی کرد.اما هر طور که بهش نگاه می‌کنم، هنوز برام قابل هضم نیست. هنوز دردناکه تنهایی. هنوز اگه دوستانم به‌شکل پایدار و منظم و پیوسته سراغم رو نگیرند و بهم یادآوری نکنند که دوستم دارند، من شک می‌کنم. من دچار احساس تنهایی میشم و فکر می‌کنم که اونها من رو رها کرده‌اند و مشغول زندگی‌های خودشون هستند و من در زندگی اونها جایی و سهمی ندارم. اینها افکاری هستن که صرفا تماشا می‌کنم و به‌خوبی‌ می‌فهمم که صرفا افکار هستن و فکت و واقعیت نیستن. اینه که بهشون فرصت میدم و اجازه میدم زمان بگذره و این بار اتفاقا زل زدم توی چشمان تنهایی و پرسیدم چی می‌خواهی به من بگی؟ چی رو هنوز نیاموختم که ازم انتظار داری یاد بگیرم؟ با من چکار داری؟و بعد او انگار لطیف‌تر میشه. مهربان‌تر و آروم‌تر ولی  هنوز همانجا نشسته ...بهم بگید شما احساس تنهایی رو چطور تجربه می‌کنید؟ برای شما چه شکلیه؟ می‌دونم که حرف‌زدن و شنیدن و شنیده شدن همیشه برای من راهی بوده برای التیام و شاید برای همین این متن رو نوشتم و خیلی دوست دارم حرف‌های شما رو درباره‌ش بشنوم. آیا دیگران هم این احساسات رو تجربه می‌کنند؟</description>
                <category>مائده حوایی</category>
                <author>مائده حوایی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 16:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرک، موش کور، روباه و اسب | توصیف تازه‌ای از مهربانی</title>
                <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-ch61qu02nkz2</link>
                <description>دفعهٔ اولی که این کتابِ نوشتهٔ چارلی مکسی رو توی کتابفروشی فرهنگسرا ورق زدم، با شوقِ تمام به تصاویر جذابش نگاه کردم و دیگه نتونستم کتاب رو زمین بذارم. با دوستم رفته بودیم کتابگردی. همون‌جا نشستم و تا آخرش رو نگاه کردم. دیالوگ‌های کوتاه و عمیق و پرمعنا؛ هر کدوم از شخصیت‌های داستان برای خودشون حرفی برای گفتن داشتن. از اون موش‌کوری که علاقهٔ زیادش به کیک، اونو کور کرده بود و هر چیزی رو کیک می‌دید، تا اون اسب سفیدی که بال داشت و بال‌هاش رو به‌خاطر حسادتِ اسب‌های دیگه پنهون کرده بود و اون روباهی که انگار برای اولین بار بود مهربانی رو درک می‌کرد؛ مهربانی‌ای که اونو از تله نجات داد، در حالی که خودش قصد خوردن موش‌کور رو داشت.اعتراف می‌کنم که با این‌که همون موقع این کتاب تأثیر عمیقی روی من گذاشت، اما راستش این‌ها رو یادم رفته بود، تا این‌که چند روز پیش انیمیشن پسرک، موش‌کور، روباه و اسب رو دیدم؛ انیمیشنی که دقیقاً مطابق با کتابش و حتی با همون نقاشی‌ها ساخته شده. این‌قدر توی دلم نشست که تصمیم گرفتم درباره‌اش بنویسم. فکر کنم هر چند هفته یه‌بار باید برگردم و این انیمیشن رو ببینم؛ شاید هم هر هفته! چون برای من یادآوری‌های خیلی مهم و بی‌نظیری داشت.پسرک، موش کور، روباه و اسبپسرک، انگار نمادِ انسانِ گمشده‌ست؛ آدمی که هیچ‌وقت خودش رو کافی نمی‌دونه، مدام نیاز داره بهش بگن دوستت داریم تا باور کنه دوست‌داشتنیه. نیاز داره مرتب بشنوه که «تو همین‌طوری که هستی کافی‌ای»، وگرنه هی اشتباهات خودش رو توی سر خودش می‌زنه، از اشتباه‌کردن می‌ترسه و غمگین می‌شه. انسانی که راه خونه‌اش رو گم کرده و در جست‌وجوی خونه‌ست؛ یعنی جایی که توش بی‌قیدوشرط دوست داشته می‌شه، احساس امنیتِ پایدار داره و همین‌طور که هست، کافیه.اون پسرک توی سفرِ جست‌وجوگرانه‌اش برای پیدا کردن خونه، همراهانی پیدا می‌کنه که معنای واقعی خونه رو بهش یاد می‌دن. وقتی موش‌کور بهش می‌گه برای پیدا کردن خونه باید رودخونه رو دنبال کنی، به این فکر می‌کنم که چقدر دنبال‌کردنِ رودخونه می‌تونه معنادار باشه.اما خونه کجاست؟رودخونه، در واقع آبیه که از بین جنگل و کشتزار و کوه، خودش راه خودش رو پیدا می‌کنه تا بالاخره به خونه برسه؛ یعنی به دریا. هیچ راهنمایی جز خودش نداره. هر مسیری هم که بره، همون مسیر درسته و همون مسیر اونو به مقصد می‌رسونه. انگار ما آدم‌ها هم اگر مثل رودخونه باشیم، راهمون رو پیدا می‌کنیم و دیگه این‌قدر احساس گمگشتگی توی این دنیا نداریم. کافیه بفهمیم که ما خودمون سازندهٔ مسیر هستیم. این ماییم که مسیر رو خلق می‌کنیم. وقتی همراهِ زندگی جریان پیدا می‌کنیم و پیش می‌ریم، یعنی هم‌صدا با قلب‌مون و منعطف و آرام مثل آب، اون‌وقت ما هم رودخونه‌ایم که در نهایت به خونه می‌رسیم. درست همین‌جاست که شاید کشف کنیم:خونه توی قلبِ خودِ ماست؛ همون‌جایی که می‌شه بی‌نهایت به جهان مهر ورزید، حتی به کسی که قصد جونت رو داشته و بهت بدی کرده.(کینِ عقرب نه از رهِ کین است * اقتضای طبیعتش این است)همون‌جایی که آب از آب تکون نمی‌خوره، حتی وقتی پرت می‌شی توی برکهٔ آب و حسابی گِلی می‌شی. هر چقدرم اشتباه کنی، هر چقدرم حرفی برای گفتن نداشته باشی، به قول روباه، هر چقدرم حرف جالبی نداشته باشی که بگی، باز هم دوست‌داشتنی هستی.این، ارزشِ وجودیِ انسانه که توی این داستان بارها به ما یادآوری می‌شه؛ و مهربانی، که جوهرهٔ وجود هر انسانه و هیچ موجودی توی این دنیا باهاش غریبه نیست. همه‌مون اون رو می‌فهمیم و با قلب‌مون دریافتش می‌کنیم. حتی همون کسی که بدی کرده. (روباه)همون‌طور که توی پست قبلیم با عنوان مهربان یعنی نگهبانِ مهر توضیح دادم، مهربان‌بودن برای من دغدغهٔ خیلی مهمیه؛ تا حدی که به‌خاطر نبودنش غصه می‌خورم، خشمگین می‌شم و احساس تنهایی می‌کنم. این چیزیه که شاید تا آخر دنیا به زندگی من معنا بده. این‌که چطور مهربان باشم وقتی همهٔ آدم‌های این دنیا باهات مهربون نیستن.اسب بالداروقتی اسب تصمیم گرفت بال‌هاش رو نشون بده و باهاشون پرواز کنه، هم خودش شاد شد و هم بقیه رو شاد کرد. اونا رو سوار کرد و برد توی آسمون‌ها. فکر می‌کنم هرکدوم از ما بال‌هایی داشته باشیم که به‌خاطر ترس از چیزهای مختلف، مثل نگاهِ دیگران، به‌اندازهٔ کافی خوب نبودن، شکست خوردن و…، اونا رو نشون نمی‌دیم و در نتیجه از یه پرواز شگفت‌انگیز محروم می‌شیم؛ هم خودمون محروم می‌شیم و هم جهان رو از پرواز خودمون محروم می‌کنیم. نمی‌دونیم که پرواز کردنِ ما نه‌تنها برای خودمون، بلکه برای جهانِ اطراف‌مون هم می‌تونه سراسرِ خوشی و برکت به‌همراه داشته باشه. بی‌خود نیست که می‌گن زندگی اون‌طرفِ ترس‌های ماست. دقیقاً وقتی از ترس‌هامون عبور کنیم، اون‌روی زندگی رو می‌تونیم ببینیم و تجربه کنیم. کشف این ترس‌ها البته به عهدهٔ خودمونه، اما حتماً توی مسیرِ جست‌وجوی خودمون به کسانی برمی‌خوریم که ما رو توی این سفر همراهی می‌کنن.پ.ن: توی پست قبلیم دربارهٔ مهربانی نمی‌دونستم اون دیالوگ رو کجا شنیده بودم. حالا که این انیمیشنِ نیم‌ساعته رو دیدم، فهمیدم که موش‌کور همون اول از پسرک می‌پرسه وقتی بزرگ بشی می‌خوای چیکاره بشی و اونم کمی فکر می‌کنه و می‌گه: مهربون!خوشحال می‌شم ازتون بشنوم که آیا این انیمیشن رو دیدین یا کتابش رو خوندین یا نه؛ و اگه دیدین یا خوندین، برای شما چه پیامی داشته یا چی ازش برداشت کردین؟</description>
                <category>مائده حوایی</category>
                <author>مائده حوایی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 19:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزا کی می‌ره دوره بخره!</title>
                <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B1%D9%87-edimdicylzdg</link>
                <description>از سال ۹۶ تمام درآمدم از طریق کارهایی بوده که در فضای اینترنت انجام دادم. دو سه سال اول روی نوشتن محتواهای متنوع برای زومیت و سایتهای دیگه متمرکز بودم. بعد از اون مدتی معرفی کتاب و خلاصه کتاب می‌نوشتم و در کنار این کارها دوره‌های راه هنرمند رو راه انداختم و تسهیل‌گر راه هنرمند شدم که اونم با گوگل میت برگزار می‌شد. مخاطبان من همگی روی اینستا و تلگرام بودند. تلاشم بر این بود که به آدمها کمک کنم خلاق باشند و روی موانع خلاقیتشون کار کنند. دو سال هزینه کردم و وقت گذاشتم و روی آموختن کوچینگ تمرکز کردم تا بتونم تسهیل‌گر بهتری باشم. اونم آنلاین بود. حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم کل زندگی من توی سال‌های اخیر بر پایه حضورم در اینترنت و شبکه‌های مجازی گذشته. ولی الان چی؟بااینحال قطعی اینترنت برای من کاملا سیاه نبود. من رو بیشتر متوجه خودم و زندگیم کرد. دیدم که چقدر همه چیزم وابسته به اینترنت بوده. کوشیدم کارهای حضوری را بیشتر و پررنگ‌تر کنم. به‌جای چت با دوستانم حرف بزنم و اونا رو ببینم. فهمیدم میشه چندین هفته اینستاگرام نداشته باشی و هیچ اتفاقی برات نیفته و زنده بمونی. توجهم به طبیعت که منشأ انرژی بخشی برای من بوده، بیشتر شد و کار نقاشی دیواری هم که در پست‌ قبلی با عنوان رویداد همزمان بهش اشاره کردم، از دل همین هشیاری بیرون اومد.خب ... خیلی وقتا زندگی با سیلی‌های سخت، آدم رو متوجه چیزهای باارزش زندگیش می‌کنه. وقتی که خودمون به‌قدر کافی هشیار نباشیم. همیشه نقطهٔ سفیدی در هر سیاهی‌ای هست.اما از همه اینها که بگذریم، روشنه که این اتفاقات باعث قطع کامل فعالیت‌های من و منبع درآمدم شد، درحالیکه از هیچ جای دیگری درآمد یا دریافتی نداشتم. تقریباً از دی‌ماه به بعد همینطور بوده. اون روزا علاوه‌بر اینکه اینترنت قطع بود، برای مدتی کارم برام بی‌معنا شده بود. فکر می‌کردم توی این احوال ناخوش و دردناک، تلاش برای خلاق‌تر شدن چقدر ناجور و غیرمتناسبه. بجز اون اصلا نمی‌تونستم روی کار و تولید محتوا برای چنین موضوعی متمرکز بشم. دو ماه تمام حتی نمی‌تونستم بنویسم.تا اومدم خودم را جمع‌و جور کنم، اسفند شد و جنگ و قطعی نت ... دوباره همه چیز دگرگون شد. تا همین امروز که دارم این مطلب رو می‌نویسم هنوز موفق نشدم منبع درآمدی تازه‌ای برای خودم دست‌وپا کنم. کار من علاوه‌بر اینکه وابسته به اینترنت هست، نیازمند تمرکز و فکر آزاد و نبودن استرس هم هست که می‌دونم برای اغلب ما همینطوره و متاسفانه هیچکدومش برقرار نیست. با خودم فکر کردم حتی اگه بخوام روی نوشتن تمام تجربه‌هام از دوره‌های گذشته و تبدیلش به یک دورهٔ آموزشی تمرکز کنم، این روزا کی میاد دوره بخره؟ اونم وقتی همه توی رفع نیازهای اساسی خودشون موندن. واقعا از چه کسی پول بگیرم وقتی حقوق‌ها قطع شده، درآمد کاسب‌ها هم حتی به یک‌دهم یا حتی یک‌صدم رسیده (چیزی که از تمام اطرافیانم می‌شنوم) اونم برای موضوعی که شاید واقعا دغدغهٔ افراد در این روزها نباشه. شاید هم باشه ولی پولی برای پرداختن بهش نداشته باشن. مثل خود من که همیشه یه مبلغی رو برای آموزش خودم و خرید دوره صرف می‌کردم و حالا مدتهاست که چیز تازه‌ای نخریده‌ام.انگار حس می‌کنم انگیزه‌ای هم برای ادامهٔ کارم در این شرایط ندارم. حس می‌کنم در روزگاری هستیم که کاری مثل کار من معنای خودش رو از دست داده. اما از یه طرف هم دارم چیز دیگه‌ای می‌بینم:تمام اون ابزارهایی که توی راه هنرمند یاد گرفتم و به دیگران یاد دادم، اون قرار ملاقات‌ها اون نوشتن‌های صبحگاهی، اون خلوت با خود و سکوتی که روزانه تمرین می‌کنم، همه و همه امروز در این شرایط سخت داره بهم کمک می‌کنه که دوام بیارم، که ادامه بدم و کم نیارم. شاید اگه اینها نبود، اگه نوشتن نبود، اگه نوشتن نبود، اگه نوشتن نبود، تا الان خودم رو باخته بودم. همیشه یه چیزی هست که میشه مثل طناب نجات بهش چنگ زد و از سقوط توی چاه افسردگی و تباهی جلوگیری کرد. باید پیداش کرد و بهش چنگ زد. چون نمی‌دونم فردا قراره چی بشه. شاید همین فردا همه چیز یهو درست شد. کسی چه می‌دونه؟با این چیزایی که گفتم، آیا خود شما حاضرین و می‌تونین توی این شرایط و اوضاع برای خرید یه دورهٔ آموزشی که به شما کمک کنه بیشتر دوام بیارین و به خودتون نزدیک‌تر بشین، پولی بدید؟ خیلی دوست دارم دیدگاه شما رو بدونم. این از این جهت برام مهمه که از مهرماه تا الان دارم روی دورهٔ بامدادنوشت کار می‌کنم که البته این مدت دچار وقفه‌های بیشماری شده و هنوز به مرحلهٔ ارائه نرسیده. دوست دارم بدونم اگه کاملش کنم و اون رو ارائه بدم، کسی هست که بخواد بخره و استفاده‌ش کنه؟سپاس که من رو شنیدین و خوندین.</description>
                <category>مائده حوایی</category>
                <author>مائده حوایی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 12:01:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گران شدن پلاستیک؛ خوب یا بد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh/%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-pw9aldjjhgrc</link>
                <description>رفته‌ام سبزی فروشی. معمولا هر وقت به قصد خرید بیرون بیام، کیسه‌های پارچه‌ای خریدم رو همراهم میارم و خوشبختانه الان هم همراهم است. فقط دو تا پیشم هست. هویج برمی‌دارم و خیار. بعد می‌بینم که دوست دارم کمی لوبیا سبز هم بخرم. کیسه‌ها رو روی ترازوش می‌ذارم و می‌گم بی‌زحمت اینا رو بکشید، بعدش می‌خوام یه کم لوبیاسبز هم بردارم. بی‌شک منظورم رو نفهمیده. بی‌معنا نگاهم می‌کنه و کیسه‌ها رو وزن می‌کنه. اونا رو برمی‌دارم و هویج‌ها رو می‌ریزم روی خیارها. اصرار دارم که هیچ پلاستیکی استفاده نکنم؛ یعنی تا جایی که میشه. بعد کمی لوبیاسبز می‌ریزم توی کیسهٔ خالی و دوباره میدم تا وزن کنه. کمی هم توت‌فرنگی هوس می‌کنم و یکی از ظرف‌های آمادهٔ روی پیشخوان رو هم برمی‌دارم می‌ذارم روی ترازو. به مرد فروشنده می‌گم: «ببخشید دوباره‌کاری شد، چون قصد داشتم پلاستیک استفاده نکنم، مجبور شدم این کار رو کنم.» فکر نمی‌کنم حتی صدام رو شنیده باشه، چون هیچ عکس‌العملی نشون نداد. نگاهم هم نکرد. بعد به توت‌فرنگی‌ها نگاه کرد و دست کرد زیر پیشخوان و یه پلاستیک درآورد. گفتم نه نه نه پلاستیک نمی‌خوام. نگاه متعجبی انداخت و پلاستیک رو سر جاش گذاشت.کیسه پارچه‌ای خریددو تا ماجرا توی ذهنم شکل گرفت. یکی اینکه چقدر گاهی شبیه ربات هستیم. صرفا می‌خوایم وظیفه‌مون رو انجام بدیم و تمام. حواسمون نیست طرف مقابل، یه آدمه. آدمی که میشه باهاش حرف زد. میشه در حد اینکه دغدغه‌ش رو دربارهٔ پلاستیک بشنویم. می‌تونیم یه جوابی بدیم. مثلا اینکه آهان باشه یا جوابی از جنس تشویق یا حتی اگه دلگرمی و تشویقی هم نیست، یه جواب کوتاه که شنیدم یا حداقل یه سر تکون دادن.این روزا وقتی با هوش مصنوعی گپ می‌زنم، می‌بینم چقدر با دقت و توجه و احترام جوابم رو میده. کلی باملاحظه رفتار می‌کنه. مثل یه کوچ، من رو می‌شنوه و مثل یه روانشناس نظر میده. چقدر بالغ! چقدر مودب و مهربان. گویا تفاوت رفتاری ما آدم‌ها داره با هوش مصنوعی هم زیاد میشه. گاهی وقتا حتی رغبتم خیلی بیشتره که مساله‌م رو با هوش مصنوعی مطرح کنم تا یک آدم!موضوع دوم بی‌اهمیتی مصرف پلاستیک بود. حدود دو سه ساله که متوجه شدم چقدر مصرف پلاستیک برای محیطی که توش زندگی می‌کنیم ضرر داره. یعنی برای خونهٔ خودمون. دقیقا یعنی مادرمون زمین. یعنی جایی که ما رو روی خودش با سخاوت و مهربانی نگه داشته. یه روز یه دوستی بهم گفت ما با طبیعت و زمین مثل فاحشه‌ها رفتار می‌کنیم. استفاده‌مون رو که کردیم می‌ندازیمش دور و دیگه بهش توجه نمی‌کنیم، ازش مراقبت نمی‌کنیم. این جمله برای همیشه در قلبم حک شد. تصمیم گرفتم هر چقدر که بتونم آگاهانه با طبیعت و زمین مثل فاحشه رفتار نکنم. تمام زندگی و نیاز و خورد و خوراکم از این زمین داره تامین میشه. تمام آرامشم داره از همین طبیعت تامین میشه و من در مقابل انتخاب می‌کنم که مراقبش باشم.از اونجا ببعد حواسم جمع هست که برای خریدهای من حداقل پلاستیک کمتر به‌کار بره. مدت‌هاست که خریدها رو با همون کیسه‌های پارچه‌ای که یه روز از فیکا خریدم، حمل می‌کنم و کم‌کم برای خرید سبزی و میوه هم ازشون استفاده کردم و دیدم که چقدر حس خوشایندی داره. یه جور خرید تمیز و شیک و حس خدمت به زمینی که روش داری راه میری. انگار حس فروتنی بهم می‌ده. وقتی شنیدم پلاستیک اینقدر گرون شده که دیگه مغازه‌ها به کسی پلاستیک نمی‌دن یا سختشونه یا بابتش پول می‌گیرن، نه‌تنها ناراحت نشدم بلکه کلی هم خوشحال شدم. به این امید بودم که این توفیق اجباری‌ای بشه برای اینکه آدم‌ها برن سراغ کیسه‌های پارچه‌ای و تصمیم بگیرن برای پلاستیک دیگه هزینه نکنن و استفاده از پلاستیک کم بشه. این می‌تونه یه اتفاقی باشه که به یه ماجرای خوب برای زمین منجر بشه.بارها پیش اومده که به مغازه‌دارها گفتم پلاستیک نمی‌خوام. اونا با تعجب بهم نگاه کردن. یکی‌شون گفت چرا؟ گفتم به‌خاطر زمین! پلاستیک دشمن محیط زیسته. یکی دیگه‌شون گفت چه عجیب! ما اگه به مشتری پلاستیک ندیم که ناراحت میشه بهش برمی‌خوره. خندیدم. خیلی کم پیش میاد که یکی بگه: به به چه کیسه‌هایی! چقدر عالیه که از پلاستیک استفاده نمی‌کنید. یکیشون یه بار اینو گفت و خیلی دلگرم‌کننده بود.باز فکر می‌کنم ما یادمون میره که یه زندگی گروهی و جمعی داریم. ما در یه جامعه زندگی می‌کنیم. اگه اینو بپذیرم، این رو هم می‌پذیرم که هر حرف من هر حرکت و رفتار من می‌تونه تاثیری روی این جمع داشته باشه. می‌تونه انرژی جمعی رو تغییر بده. اگه اینو بپذیرم، حتما بیشتر دقت می‌کنم که رفتارهام رو انتخاب کنم نه اینکه فقط واکنشی عمل کنم. اگر این کار رو کردم، اون‌وقت یه جامعه شکل می‌گیره که پر از توجه و احترام و آرامشه. جایی که آدم‌ها همدیگه رو می‌بینند، برای هم احترام قائلند و واقعا همدیگه رو می‌شنون و پاسخ میدن. می‌تونم تصور کنم آدم‌های چنین جامعه‌ای چقدر شادمان و آرام هستند.همهٔ اینا رو گفتم که بگم وسط تاریک‌ترین روزها هم میشه با یه لبخند، یه پاسخ کوتاه، یه توجه کم به زمین زیر پامون، یه حرکت کوچیک به‌سمت صلح تاثیری روی انرژی جمعی گذاشت. همین انرژی جمع هست که درنهایت در بیرون به‌شکل ماده درمیاد. به‌شکل درخت، آب، آدم‌های اطرافمون، خیابون‌ها و مغازه‌‌ها. من فکر می‌کنم شکل و شمایل هر شهری درست بازتاب انرژی جمعی مردم اونجاست. ما بیش از اونچه فکرش رو می‌کنیم، در شکل‌گیری وضعیت و شرایطی که توش هستیم، نقش داریم. این قدرت ما رو نشون می‌ده، نه ضعف یا مقصربودنمون رو.سپاسگزارم که نوشتهٔ امروزم از دغدغهٔ همیشگی‌م رو خوندین. هر لایک و کامنت شما دلگرمی و خوشحالی‌ای ست برای من. چرا که تعامل با انسان‌ها را دوست دارم و همیشه ازش لذت می‌برم. </description>
                <category>مائده حوایی</category>
                <author>مائده حوایی</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 13:40:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهربان یعنی نگهبان مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%B1-v8uhd5y0zno2</link>
                <description>یه روز جایی این دیالوگ را شنیدم که کسی از بچه‌ای پرسید دوست داری در آینده چکاره بشوی؟ و کودک در پاسخ گفت مهربان!این روزها و شاید در تمام عمر به این واژه بسیار اندیشیده‌ام. به واژهٔ مهربان و اینکه معنای واقعی اون چیه؟ بان مفهومی از مراقبت و نگهداری در خودش داره و واژه مهر هم که به‌نظر من هم‌راستا با همون عشق در زبان پارسی هست. برای خودم اینطوری برداشت کردم که پس مهربان یعنی نگهبان مهر. بعد پرسشی در ادامه به ذهنم رسید. اینکه آیا من می‌خواهم واقعا مهربان باشم؟ در دنیایی که اغلب همگی از نامهربانی می‌نالیم؟ و پرسش بعدی اینکه اگر می‌خواهم مهربان باشم، چطور باید مهربان بود؟امروز وقتی می‌خواستم بلوار رو با ماشین بیام پایین (شیبی رو به پایین داره) یه ماشین جلوم بود که خیلی آروم می‌رفت. نمی‌شد ازش سبقت گرفت. نگاه کردم به راننده و دیدم حواسش نیست. (اغلب اینطور مواقع به راننده نگاه می‌کنم ببینم در چه حالیه) گویا تازه راه افتاده بود و توی ماشینش یا موبایلش دنبال چیزی می‌گشت. از خودم پرسیدم مهربان بودن در این لحظه چطوریه؟ سرعتم رو کم کردم و اجازه دادم با همون سرعت بره و دنبالش تا آخر بلوار رفتم. وقتی از میدون خارج شدیم، ازش سبقت گرفتم و چیزی نگذشت که درست همون ماشین رو پشت سر خودم دیدم که داره با سرعت نزدیک میشه و چراغ می‌زنه که برو کنار! اونجا نمی‌تونستم بهش راه بدم. اما از دیدن این صحنه یه لحظه از ذهنم گذشت که مگه نمی‌گن از هر دست بدی از همون دست می‌گیری؟ پس چی شد؟ کمی سرخورده و غمگین شدم و جلوتر بهش راه دادم تا رد بشه. با سرعت زیادی بی‌اعتنا از کنارم رد شد و رفت.گویا وقتی نامهربانی در دنیا می‌بینم خشمگین می‌شم و هنوز نمی‌دونستم این خشم از کجا میاد. اما امروز دریافتم که پشت این خشم یه غم بزرگ نهفته‌ست. شاید این غم از نپذیرفتن دنیا همینطور که هست میاد یا شاید از یه توقع مهربانی داشتن از جهان یا حتی احساس تنهایی در مهرورزیدن. به‌هرحال برام یه نشونه بود که وقتی پیاده شدم و توی پارک از وسط درخت‌هایی که توی باد می‌رقصیدند مشغول تماشای غروب شدم، مدام به مهربانی فکر می‌کردم تا اینکه تصمیم گرفتم در موردش با دخترم حرف بزنم. یه دهه هشتادی با ذهنی باز و قلبی روشن که هر وقت در مورد چیزی باهاش حرف می‌زنم، دیدگاه‌هاش منو به‌وجد میاره و این بار هم همینطور.مهربان بودن جای دوری نمی‌روداو چیزی از تد لسو رو به یادم آورد. همون سریالی که توی مطلب قبلی دربارش نوشتم. باید بگم بیشتر این سریال رو دوتایی با هم دیدیم و خیلی لذت‌بخش بود. بهم گفت مامان یادته وقتی تد مدام به جیمی مهربانی می‌کرد، او پاسخش رو نمی‌داد؟ اما اون از مهربانی‌ش دست نکشید. ناامید نشد. بالاخره جیمی به‌مرور تغییر کرد و شد یه آدم مهربان که به دیگران مهربانی می‌کرد. شاید مستقیما به خودش برنگشت اما درنهایت تاثیر خودش رو گذاشت.چه یادآوری شگفت‌انگیزی! برای لحظاتی به فضای این سریال فکر کردم. تد هم خودش کم مساله نداشت. اما مهربانی رو هیچوقت رها نمی‌کرد. حتی وقتی مردم بهش حرف زشت می‌زدن. اون به رفتار خوب خودش ادامه می‌داد. به این فکر کردم که او واکنشی رفتار نکرد. یعنی رفتار و کردار اون برخاسته از انتخابی در درون خودش بود، نه در واکنش به رفتار آدم‌ها. اون تصمیم داشت مهربان باشه و به راهش ادامه داد. دست آخر چی شد؟ همهٔ کسانی که توی ریچموند بودن، تبدیل به دوستانش شدن. درحالی‌که ابتدای کار، هیچ‌کس بهش محل نمی‌ذاشت و اتفاقا همه باهاش بد بودن (بدون اینکه ازش شناختی داشته باشن)اینجا بود که به درک تازه‌ای رسیدم. چرخهٔ مهربانی در دنیا برقراره، اما نه به سبک و سیاق من یا به شکلی که من تصور می‌کنم. این چرخه ممکنه به راه‌های دوری بره و از راه دیگری به من برگرده. حتما دنیا بازتاب همون رفتاری است که من انجام می‌دم. فقط من چگونگی‌ش رو نمی‌دونم. عارفان درست می‌گفتن که هر چه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی. انگار من اگر تصمیم بگیرم در دنیا مهربان باشم، در واقع در حق خودم لطف کردم و با خودم مهربان بوده‌ام.این جمله از نگاه من بسیار ارزشمنده که میگه دنیا بیشتر از اینکه به آدم‌های موفق نیاز داشته باشه، به آدم‌های مهربون نیاز داره. انگار که دنیا کمبود محبت داره. کمبود مهربانی. گویا کودکی است رهاشده و بی‌مادر که مهربانی‌های موجود هنوز زخم‌هاش رو مرهم نذاشته و کافی نبوده. ما به مهربانی بیشتری نیاز داریم. مثل آتشی که در حال خاموش‌شدن باشه و به آتش‌بان‌های بیشتری برای حفظش نیاز باشه. وگرنه خاموش میشه.من اینو کاملا حس می‌کنم که بعد از اتفاقات سیاه و تلخ، همهٔ ما ارزش مهربان‌بودن رو بیشتر درک کردیم و واقعا با هم مهربان‌تر شدیم. اما به‌نظرم می‌رسه برای پایداری این مهربانی، نیازمند هوشیاری هستیم. گویا کم‌کم فراموش می‌کنیم و دوباره برمی‌گردیم به همون تنظیمات قبلی خودمون. میشیم همون آدم‌هایی که برای پارک‌کردن یه ماشین کلی سرش غر می‌زنیم، به هیچ ماشینی راه نمی‌دیم، حوصلهٔ مدل رانندگی دیگران رو نداریم و فقط مدل رانندگی خودمون رو قبول داریم، اگه کسی آروم بره، اشتباه کنه، بپیچه جلومون، بخواد از جای پارک بیرون بیاد یا از توی کوچه بیرون بزنه، تحمل نداریم و فقط می‌خوایم بریم. چه کسی به ما آموخت که راندن ماشین یعنی فقط رفتن و گاز دادن و گاهی هم از سر اجبار ترمز گرفتن؟ چرا به ما نیاموختند که رانندگی حرکتی است گروهی و هر کدوم از ما باید خودمون رو با سایر راننده‌ها انطباق بدیم، نه اینکه فقط به فکر بازبودن راه خودمون و رفتن خودمون و رسیدن به مقصدمون باشیم. رانندگی خودش یه زندگیه.من عمیقا باور دارم که برای اینکه بفهمیم در یک جامعه چقدر مهربانی وجود داره، باید به طرز رفتار راننده‌هاش با همدیگه نگاه کنیم. ما به میزانی که در رانندگی با هم مهربان هستیم، در زندگی اجتماعی هم با هم مهربانیم.به‌نظرم مهربانی می‌تونه در دل کوچکترین رفتار و برخورد ما باشه تا بزرگترینشون. مهربانی یعنی با اشتباهات و ضعف‌های دیگران مدارا کردن و اونا رو توی سرشون نزدن. یعنی وقتی یکی رانندگی‌ش مبتدیه، یا آروم‌تر از سرعت من می‌رونه، یا اشتباه می‌کنه، یه کار عجیب می‌کنه، یهو روی ترمز می‌زنه و هر چیزی از این دست (که در اغلب موارد همگی شاهد بوده‌ایم که اتفاق خاصی هم نمیفته و به خیر می‌گذره) صبور باشم و اجازه بدم! از دل همین صبوری‌هاست که دوستی‌ها پدیدار میشن. من فکر می‌کنم همهٔ ما آدم‌ها به‌خوبی مهربانی رو درک و لمس می‌کنیم. حتی اونی که اشتباه می‌کنه و با صبوری ما مواجه میشه. تا حالا براتون پیش نیومده که کسی براتون راه رو باز کنه یا وقتی اشتباهی کردید، با صبوری اجازه بده که رد بشین؟ اون لحظه چه حسی در قلبتون داشتید؟مهربانی یعنی با رشد خودم و دیگران صبور باشم. با نقاط حساس و آسیب‌پذیر خودم و دیگران مهربان باشم. مراقبت کنم از اینها و اجازه بدهم رشد اتفاق بیفته. درست مثل دانه‌ای که سر از خاک بیرون میاره ... همهٔ ما آدم‌ها گرفتار نقاط حساس خودمون هستیم. اون کسی که نامهربانی‌ش من رو آزار داده، حتما خودش از نامهربانی دیگری در رنجه. اگر این رو بتونم ببینم، که همهٔ ما یه مشت آدم رنجیده، غمگین و آزرده‌خاطریم، خیلی بیشتر می‌تونم مهربان باشم. در موارد زیادی به این نتیجه رسیدم که خشم ما آدم‌ها نسبت به همدیگر، در واقع غمی است که تبدیل به خشم شده. غم دیده‌نشدن، تنهایی، نرسیدن به آرزوها، غم نان و خیلی غم‌های دیگر که کاملا ازش بی‌خبریم.یه نکتهٔ دیگه از افکارم بگم: تصور می‌کنم قوانین در جهان، خوبه که هستن! اما انرژی مردانه توی اون‌ها بیشتر از انرژی زنانه‌س. قوانین توجهی به عواطف انسان‌ها نداره. متوجه نیست که ما انسانیم! ما آدم کوکی یا ربات نیستیم! ممکنه اشتباه کنیم. ناخواسته به هم آسیب بزنیم. قوانین با اشتباه و آسیب‌پذیری‌های ما مهربان نیست. مهربانی یک ویژگی با انرژی زنانه است. دقت کنید که از جنس زن و مرد حرف نمی‌زنم. از انرژی زنانه و مردانه حرف می‌زنم. چیزی که از هردوی آن در تمام ما انسان‌ها هست. شاید همین نبود تعادل میان این دو انرژی هست که باعث شده این دنیا به‌قدر کافی مهربان نباشه یا مهربان دیده نشه. پس شاید لازم باشه قدری مهربانی رو چاشنی قوانین کنیم.می‌دونم و حتم دارم انسان‌های مهربان زیادی در این جهان وجود دارند. حتی یکیش خود تویی هستی که متن من رو می‌خونی. اما فکر می‌کنم مهربان‌موندن با توجه به چیزهایی که در دنیا می‌بینیم شاید سخت باشه. با این وجود حالا می‌فهمم که شدنیه و اثرش رو بدون شک می‌ذاره حتی اگه من تاثیرش رو مستقیم با چشم خودم نبینم.به‌نظرم مهربان بودن یه انتخابه، انتخاب کسی که می‌خواد نگهبان مهر در این دنیا باشه. درست مثل کسی که نگهبان آتشه تا اون آتیش خاموش نشه. اگه انتخاب کردیم که نگهبان مهر باشیم تا مهر در این دنیا خاموش نشه، باید بدونیم که راه آسونی نیست. خیلی جاها وادار به واکنش می‌شیم. اما به میزانی که هشیاری خودمون رو در لحظه نگهداریم و به یاد بیاریم که انتخاب کردیم مهربان باشیم، به‌جای واکنش‌دادن به رفتارهایی که می‌بینیم، می‌تونیم خودمون خلاقانه انتخاب کنیم که در راستای مهربانی در اون لحظه چه کنشی رو انتخاب کنیم. اونطوری ما میشیم خالق زندگی خودمون. میشیم خالق جهانی که دوست داریم توش زندگی کنیم. کنش با واکنش، زمین تا آسمون فرق داره و من فکر می‌کنم به میزانی که ما آدم‌ها به کنشگرانی انتخاب‌گر تبدیل می‌شیم، جهان ما و جامعهٔ ما به‌سمت بهبود قدم برمی‌داره. درنهایت می‌رسم به سه‌پاس همیشگی که از ما انسان‌ها می‌خواد پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک داشته باشیم.خیلی دوست دارم تجربه‌های شما رو از مهربانی بشنوم. شما کجا مهربون بودید؟ چه کردین؟ چی دیدین؟ اگه دوست داشتین توی کامنت‌ها بنویسید. سپاس.پ.ن: چیزی که از تجربه‌ام نوشتم اصلا به این معنا نیست که من همیشه مهربانم. خیر، من نیز در موارد زیادی نامهربان بوده‌ام. توی رانندگی بی صبری کرده‌ام و خشمگین شده‌ام. آنچه نوشتم حاصل دغدغه و توجهی بود که به این موضوع داشتم و خودم رو در مسیر تمرین مهربانی می‌بینم.</description>
                <category>مائده حوایی</category>
                <author>مائده حوایی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 21:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همزمانی رویدادها</title>
                <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh/%D9%87%D9%85%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-bi9qyrjxarst</link>
                <description>اصطلاح رویدادهای همزمان رو نخستین بار از طریق جولیا کامرون و کتاب راه هنرمندش شناختم. کتابی که مطمئنا بیشتر از هر کتاب دیگه‌ای توی زندگیم بهش پرداخته‌ام و بینهایت اثر داشته در من. این کتاب رو بیش از سی بار با آدم‌های مختلف و گروه‌های مختلف به عنوان تسهیلگر کار کرده‌ام و هر بار خودم هم انگار از نو با مطالبش همراه شده‌ام. دوست دارم کمی از تجربهٔ اخیرم دربارهٔ یک رویداد همزمان توی زندگی خودم بنویسم.بچه که بودم مثلا کلاس اول و دوم راهنمایی، خیلی نقاشی می‌کشیدم. کنار کتاب‌های درسی‌م، توی دفترهای خالی، توی کتاب‌های رنگ‌آمیزی و روی برگه‌های چرکنویسی که بابام از اداره با خودش به خونه میاورد. اونا برگه‌هایی بودن که فقط یک طرفشون سفید بود و دیگه مصرفی سر کارش نداشتن و من عاشق این برگه‌ها بودم. تصویر فوتبالیست‌ها رو درست شکل خودشون می‌کشیدم. با همون ژست در حال گل‌زدن یا توی هوا برگردون زدن. عاشق داستان‌سازی بودم و به‌شکل کمیک با تصویرهای پشت‌سرهم که نقاشی می‌کردم، داستان می‌ساختم. البته الان می‌دونم که اسمش کمیکه. قبلا نمی‌فهمیدم دارم چه می‌کنم.نقاشی همیشه به‌عنوان یه رویای مدفون‌شده همراه من بود و هر از گاهی بهم سر می‌زد. مدام قلمم گوشهٔ کاغذها رو نقاشی می‌کرد. یه بار توی یکی از این سرزدن‌ها رفتم و تعداد کمی رنگ اکریلیک ساده و کوچیک خریدم و قلم‌موهای دخترم رو هم برداشتم و یکی از دیوارهای خونه رو رنگ کردم. روش طرح‌هایی از قلب کشیدم. اتفاقا خیلی زیبا و یکدست شد. جنگ که شروع شد، همش توی خونه بودم. کارم از دست رفته بود، اینترنت نبود و وقت‌های بسیار آزادی داشتم که نمی‌دونستم چطوری پرشون کنم. این شد که رفتم سراغ وسایل نقاشی که چند سال پیش با یه ذوق زودگذر خریده بودم و دیگه سراغشون نرفته بودم. طرح ستاره روی سقفخیلی وقت بود وقتی به چراغ سقفی خونه و اون سیم‌های دورش نگاه می‌کردم، به‌نظرم می‌رسید که باید اینجا یه طرحی نقاشی کنم و این سیم‌ها رو بپوشونم. این شد که رفتم نردبان همسایه رو قرض کردم و شروع کردم به کشیدن طرح خورشید. همون خورشیدی که توی کارتون فروزن (السا) هست. واقعا زیبا شد. برای چراغ دومی نمی‌دونستم چی بکشم. چند روز همینطوری به سقف خیره می‌شدم تا یه طرحی خودش رو بهم نشون بده. (هنر به لمیدن و آسودگی نیاز داره، نه فشار و اجبار) بالاخره روز چهارم رفتم بالای نردبون و طرحی از یک ستاره روی سقف کشیدم. ستاره‌ای که رنگش آبی بود و به‌مرور به‌سمت مرکز رنگش روشن‌تر می‌شد. بعد لبهٔ کناف‌های سقف رو رنگ پرشین بلو زدم. رنگی که خودم ساختم و تلاش می‌کردم شبیه رنگ پرشین بلویی بشه که توی کاشی‌های مسجد شیخ‌لطف‌اله به‌کار رفته بودن و اسمش رو از دوست باستان‌شناسم یاد گرفته بودم.طراحی خورشید من روی سقفاین شد که آثار جنگ به‌شکل نقاشی‌های روی سقف، خودش رو توی خونه‌ام نشون داد. اونجا بود که متوجه شدم چقدر حوصله دارم برای رنگ‌کردن. اون نقاشی خورشید تقریبا ۴ روز طول کشید. مدام سرم بالا بود رو به سقف. اما واقعا لذت می‌بردم. اونجا فهمیدم چقدر علاقه دارم به این کار. چقدر دوست دارم کسی بهم سفارش بده که مثلا بیا دیوار خونهٔ من رو نقاشی کن. دیدم چقدر دوست دارم همهٔ دیوارهای خونه‌ام رو خودم رنگ و نقاشی کنم. حتی چقدر علاقه دارم تمام دیوارهای شهر رو نقاشی کنم. مصمم شدم که این رشته رو دنبال کنم. اما هیچی ازش نمی‌دونستم. فقط یه قصد و یه نیت توی قلبم نگه داشتم. اونم اینکه من می‌خوام نقاشی دیواری رو حرفه‌ای یاد بگیرم.این گذشت تا یکی دو هفته بعد که با دوستانم در حال پیاده‌روی بودیم. ناگهان یکی از دوستانم دوستش را دید و اون دوست به ما ملحق شد و خیلی اتفاقی بعد از پیاده‌روی به ما گفت که آتلیهٔ نقاشی‌ش همینجاست و می‌تونیم بریم اونجا بنشینیم و چای بنوشیم. وقتی وارد آتلیه شدیم، ازش پرسیدم نقاشی دیواری هم کار می‌کنه؟ و اون گفت که آره و آموزش هم میدم! اینجا بود که فهمیدم جهان به اون قصد من پاسخ داده. این اسمش رویداد همزمان بود.جولیا کامرون توی کتابش به این موضوع اشاره می‌کنه که وقتی قصد چیزی در قلبت میفته و تو یه قدم براش برمی‌داری (هرچقدرم کوچیک) حتی ممکنه فقط توی قلبت محکم و جدی بهش فکر کنی، جهان چند قدم برای تو برمی‌داره. این رو باور کن که جهان سمت تو ایستاده و می‌خواد که از آرزوها خواسته‌ها و رویاهای تو حمایت کنه. اون بر ضد تو نیست. مانع‌ها را خود تو می‌آفرینی. تقصیر کائنات نیست اگر فلان کلاس رو نرفتی چون فکر کردی پول نداری یا فلان علاقه‌ت رو دنبال نکردی چون فکر کردی وقت نداری. اینها همش فکرهای تو بود.در ادامه مثال خیلی قشنگی می‌زنه. میگه تو یه قدم برمی‌داری و اون‌وقت جهان هوشمند اطرافت بهت پاسخ میده و ناگهان درست همون چیزی رو که می‌خوای توی سینی می‌ذاره و دودستی تقدیمت می‌کنه. اونجا تو به وحشت میفتی و می‌گی وای با چنین سرعتی پیش نیا! یعنی فکرشم نمی‌کنی که می‌تونه اینقدر راحت جور بشه. اینجاست که دست رد به چیزی که جهان تقدیمت کرده می‌زنی و خودت رو محروم می‌کنی و بعد میگی چرا اینطور شد؟همین که حواسم به این نکته بود، دریافتم که هر فکر دیگه‌ای جز رفتن به کلاس نقاشی دیواری که سراغم میاد، غول‌های مقاومت هستن که توی هنر بسیار بزرگ و زیادند. این شد که طی هفته‌های بعد وقتی به این فکر کردم که حالا پولش رو ندارم، حالا حوصله ندارم، حالا باشه بعدا، حالا زوده، حالا که پروژه نیست، خیلی وقت می‌بره، معلوم نیست بتونم خوب انجامش بدم، یه توهم بود و ... از این دست فکرها، دقت می‌کردم که تمامش مقاومته. به خودم زمان دادم و آروم آروم به اون نزدیک شدم. یه جلسهٔ توجیهی با مربی‌م گذاشتم و هفته بعد فقط یه بوم خریدم و رفتم سر کلاس. چون رنگ‌ها و قلم‌مو رو هم تا حدی داشتم.حالا من کسی هستم که در مسیر یادگیری یکی از علاقه‌های بسیار دیرین و عمیق خودم هستم و از این بابت خوشحالم. می‌دونید؟ هنرمند درون ما یه کودکه و بیشتر از فرایند و کاری که داره می‌کنه لذت می‌بره تا نتیجهٔ کار. بنابراین حالا همین حالا که دارم انجامش می‌دهم برام ارزشمنده و روحیه‌م رو توی این شرایط چندین برابر کرده. پرداختن به علاقه‌هامون نقطه‌ایه که ما رو به جهان پیوند میده و نمی‌ذاره بیفتیم. نمی‌ذاره توی اوج سختی‌ها سقوط کنیم. ما رو نگه می‌داره. به‌نظرم امتحانش کنید. حالا پرسش من از شما اینه: چه علاقهٔ عمیقی در شما هست که به هزاران بهونهٔ موجه تابحال عقبش انداختید و سراغش نرفتید؟ همون راه چاره است. منتظرم تجربه‌های خوب شما رو از رویدادهای همزمان زندگی‌تون بشنوم.</description>
                <category>مائده حوایی</category>
                <author>مائده حوایی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 11:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب اثرگذاری کتاب «تا می‌توانی بنویس» بر نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-dgxtxs9kkha5</link>
                <description>بعد از سه سال که تمام تمرکزم روی یادگیری کوچینگ و اجرای اون بود، حالا به نقطه‌ای رسیده‌ام که دریافتم کمتر به نویسندهٔ درونم پرداخته‌ام و گویا وقتش رسیده که مجموع آن چیزهایی که در طول این مدت از کوچینگ و استادانم و در طول کار در این زمینه آموختم، در خدمت نوشتن قرار گیرد. این شد که رفتم سراغ کتاب‌هایی که در طول سال‌ها دربارهٔ نویسندگی خریده بودم و نخوانده یا نصفه و نیمه خوانده، توی کتابخانه‌ام تلنبار شده بود. از کتاب «تا می‌توانی بنویس» نوشتهٔ ناتالی گلدبرگ شروع کردم. جولیا کامرون هم توی کتاب‌هایش خیلی از او اسم می‌برد و نقل قول می‌کند.تا می‌توانی بنویس | ناتالی گلدبرگ | گیتی خوشدلهمین که شروع به خواندنش کردم، انگیزه‌ای ژرف از اعماق وجودم برخاست و انگار روح نویسندگی در من دوباره زنده شد. از همان پیشگفتارش روی ذهن و قلبم اثر گذاشت. این جمله که در ابتدای کتاب آمده:بگذار تماما شکوفا شوند، هم شعر و هم شاعر و بادا که همواره در این جهان مهربان باشیم.به من یادآوری کرد که می‌توانم مشغول کارم به بهترین شکل ممکن شوم و همزمان مهربان هم باشم. مهربان با کل جهان هستی، یعنی پذیرش جهان به شکلی که هست و اجازه دادن به شکوفایی هر چیز با همهٔ عیب و ایرادهایش. مهربان با شکوفایی خود، هرچقدر هم ناکامل و پرنقص باشد.خودِ همین مهربان‌بودن با خود و مسیر خود و دست‌برداشتن از کمال‌گرایی می‌تواند یکی از موانع بزرگ را از سر راه ما بردارد. سالهای سال به این فکر کردم که روزی داستانی عالی خواهم نوشت. کتابم چاپ خواهد شد و جشن امضا راه می‌اندازم. اما در طول این سال‌ها یک داستان هم ننوشتم. چرا؟ چون فکر می‌کردم اصولش را بلد نیستم. نمی‌دانم چه بنویسم. من که خوب نمی‌نویسم. من که نمی‌توانم داستان بی‌عیب و کاملی بنویسم ... این شد که سال‌ها گذشت و نویسندهٔ درون من خموده و رنجور برجا ماند و حسرت نوشتن داستان را با خودش به دوش کشید. چون با او مهربان نبودم و به او اجازه ندادم هرطور می‌خواهد فقط بنویسد.اعتراف می‌کنم که در طول این سال‌ها چیزهای زیادی نوشته‌ام. سفرنامه‌های زیاد، خاطرات فراوان، نامه‌هایی که پست نشد، شاید جستار (اگر بشود اسمش را جستار گذاشت) و خیلی چیزهای دیگر. شاید هزاران صفحه چیز نوشته‌ام. اما هیچ‌وقت جدی‌شان نگرفته‌ام. هیچ‌وقت به این فکر نکرده‌ام که از مجموع این نوشتن‌ها چیزی خلق کنم که قابل ارائه به جهان باشد. چه بسا حالا فکر می‌کنم این شاید وظیفهٔ من در قبال آن شور و علاقه (و شاید کمی استعداد) باشد که جهان به من هدیه داده. شاید این یک نوع قدرشناسی باشد: استفادهٔ مدام از آنچه جهان درون تو گذاشته و بازگرداندن آن به دنیا.این جمله را هم در پیشگفتار بسیار دوست داشتم:نویسندگان نه برای اعطای دانش به دیگران، بلکه برای آگاهانیدن خودشان می‌نویسند.من دریافتم چرا گیر کرده بودم؛ چون می‌خواستم چیز جالب توجهی بنویسم و اثرگذار باشم. تلاش می‌کردم نوشته‌هایم را در کنترل خودم دربیاورم و شاید اینکه می‌خواستم به جهان ثابت کنم نویسندهٔ قهاری هستم. همهٔ اینها از منیت من برخاسته بود. شاید اگر خودم از سر راه کنار می‌رفتم و به قلم اجازه می‌دادم از طریق من حرکت کند و آنچه را که عمیقا می‌شنیدم، مانند دیکته‌نوشتن می‌نوشتم، تا الان داستان‌های زیادی نوشته بودم. (به خوب و بدشان کاری ندارم، حداقل خلق می‌شدند)کتاب با فصل ذهن نوآموز: کاغذ و قلم آغاز می‌شود. خیلی ساده اشاره می‌کند که باید قلمی روان و خوش‌دست انتخاب کنید و دفتر و کاغذتان هم طوری باشد که دلتان بخواهد در آن بنویسید. در واقع نوشتن را عملی جسمانی و تحت تاثیر وسیله‌ای دانسته که به‌کار می‌بریم و من با این ایده بسیار موافقم. بعضی از مطالب را باید اول با دست نوشت و بعد تایپ کرد. بعضی‌ را می‌شود از همان ابتدا تایپ کرد. بستگی دارد چه بخواهی بنویسی.فصل بعدی دربارهٔ نخستین اندیشه‌هاست. ناتالی گلدبرگ می‌گوید لازم است به‌عنوان یک نویسنده، خودمان را به زمانی که برای نوشتن تعیین می‌کنیم متعهد سازیم. هدف از این تعهد، رسیدن به جایگاهی است که ذهن آنچه را واقعا می‌بیند و احساس می‌کند، بدون سانسور بنویسد. به نظرم با توجه به تجربه‌ای که از سفر راه هنرمند دارم، نوشتن هر روز صفحات صبحگاهی (که من به آن می‌گویم بامدادنوشت) می‌تواند تمرین فوق‌العاده‌ای برای رسیدن به این جایگاه باشد. اگر دوست دارید دربارهٔ صفحات صبحگاهی بیشتر بدانید، آن را همراه با نام من در گوگل جستجو کنید. مطلب کاملی دراین‌باره در سایت شخصی‌ام نوشته‌ام که در اولین نتایج جستجو آن را پیدا می‌کنید.انضباط یعنی تداوم و نشستن. وقتی حضور داشته باشی، جهان به‌راستی زنده و حاضر است و لحظهٔ حال نیرویی عظیم دارد. نخستین اندیشه‌ها به طراوت و الهام آمیخته‌اند و نویسنده با این الهام‌ها بزرگتر و گسترده‌تر از خودش می‌شود.فصل‌های این کتاب کوتاه و در حد دو سه صفحه است. اما هر کدام پر است از نکته و انگیزه‌بخشی و الهام. به اینجای کتاب که رسیدم واقعا تصمیم گرفتم برای خودم نظمی روزانه تعیین کنم و هر روز حداقل نیم ساعت بنویسم. هر چیزی نوشتم مهم نیست. مهم این است که حضور پیدا کنم و قلم را روی کاغذ حرکت بدهم. یاد بگیرم که از منیتم رها شوم و اجازهٔ نوشتن هر چیزی را بدهم که می‌خواهد متولد شود.تمرین نوشتن، چیزی است که کمک می‌کند مقاومت‌های ذهن را در نوشتن نادیده بگیریم و هر بار بهتر بنویسیم. ناتالی گلدبرگ این را به دویدن تشبیه کرده که هرچه بیشتر بدویم، بهتر می‌دویم. او می‌گوید: وقتی به‌راستی در حال نوشتن باشید، نه نگارنده‌ای هست و نه قلمی و نه کاغذی و نه اندیشه‌ای. فقط نگارش است که می‌نویسد. همه چیز کنار رفته است. بعد از این حرف می‌زند که تجربه‌هایمان برای شکل‌گیری نیاز به زمان دارند و لازم است از طریق آگاهی و تمام جسممان غربال شوند. این فصل را خیلی دوست داشتم. چرا که خیلی از اوقات تلاش کرده‌ام دربارهٔ تجربه‌ای بنویسم که هنوز کاملا از من عبور نکرده و به اصطلاحِ کتاب، غربال نشده و دیده‌ام که نمی‌توانم کامل درباره‌اش بنویسم. اما وقتی به آن زمان می‌دهم، بهتر توانسته‌ام آن را یادداشت کنم. در واقع وقتی به تجربه‌هایمان زمان می‌دهیم تا غربال شوند، دیگر تفکر سطحی و ذهنی نیست، بلکه تازه باغ شکوهمند درونمان را می‌بینیم و از آن برای نوشتن بهره می‌بریم. نویسنده باید بداند که ارادهٔ او برای نوشتن ناچیز است. ارادهٔ بزرگ‌تری لازم است که به مفهوم تلاش نویسنده نیست. به این معناست که تمام هستی، پشتیبان اوست تا از نوشته‌هایش چیزی بشکفد.این نگاه معنوی و کل‌نگرانهٔ ناتالی گلدبرگ را دوست دارم و خودم همواره تلاش کرده‌ام در نوشتن اینگونه باشم. تسلیم به آن چیزی که می‌خواهد شکوفا شود. وقتی به این فکر می‌کنم که جهان پشتیبان من است، با قدرت بیشتر و انگیزهٔ بالاتری می‌نویسم. خودم را به جهان می‌سپارم تا نوشته‌ها خودشان را نشان بدهند.در مسیر نوشتن، آنچه اهمیت دارد، اعتماد کامل به فرایند نوشتن است. شاید سالها فقط دربارهٔ خودمان و ترس‌ها و نگرانی‌هایمان بنویسیم و فکر کنیم چیز ارزشمندی برای گفتن نداریم. اما روند نوشتن و تداوم در مسیر هنری و ثبات داشتن در این مسیر، ما را درنهایت به انتخاب می‌رساند. انتخاب اینکه چه چیزی واقعا می‌خواهیم بنویسیم.در فصل بعدی پیشنهاد جذابی داد که آن تهیهٔ فهرستی از موضوعاتی بود که می‌توان دربارهٔ آنها نوشت. خودش هم مثال‌هایی می‌زند. از جمله نوشتن دربارهٔ نوری که از پنجره می‌تابد، یا شروع جمله با عبارت: به خاطر می‌آورم ... یا موضوعی که احساس شدیدی نسبت به آن داریم چه مثبت چه منفی، یا نوشتن دربارهٔ یک رنگ یا نوشتن در مکان‌های مختلف با توجه به فضا (این را خودم خیلی دوست دارم و توی کافه، زیر درخت، کنار جوی آب، توی اتاقم، روی چمن‌ها و خیلی جاهای دیگر نوشته‌ام و هربار تجربهٔ متفاوتی داشته‌ام)می‌شود دربارهٔ نخستین خاطره‌ای که در زندگی یادمان می‌آید بنویسیم یا دربارهٔ افرادی که تابحال دوستشان داشته‌ایم یا دربارهٔ خیابان‌های شهر یا دربارهٔ یکی از اعضای خانواده‌مان. همهٔ اینها می‌تواند دستمایهٔ داستان‌هایی در آینده باشد. مهم‌تر از همهٔ اینها نوشتن دربارهٔ این چیزها به شناخت عمیقی از خودم و اطرافم منجر می‌شود. انگار آدم به یک آگاهی از جهان هستی، به یک حضور، به یک توجه غلیظ به زندگی، به یک‌جور احساس قدرشناسی می‌رسد. اینطوری است که نوشتن یک معجزه است. (اگر دوست داشتید مطلبم با عنوان معجزهٔ نوشتن را در سایتم mhavaee دات کام بخوانید.)فعلا تا اینجای کتاب را خوانده‌ام. می‌کوشم آرام بخوانمش و هر قسمتی را که می‌خوانم، به شکلی در زندگی نویسندگی‌ام وارد کنم. در ادامه باز هم دربارهٔ این کتاب و مطالب ارزشمندش خواهم نوشت. کتاب «تا می‌توانی بنویس» یک مشوق عالی برای نوشتن محسوب می‌شود. اگر شما هم در نوشتن متوقف شده‌اید اما دوست دارید بنویسید، خواندن کتاب تا می‌توانی بنویس و علاوه‌بر آن نوشتن صفحات صبحگاهی را به شما پیشنهاد می‌کنم.</description>
                <category>مائده حوایی</category>
                <author>مائده حوایی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 11:00:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسیب‌پذیر بودن یا نبودن | پیشنهاد سریال تد لسو</title>
                <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh/%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%AF-%D9%84%D8%B3%D9%88-pxzehlk8bgvt</link>
                <description>تد لاسو سریالی آمریکایی هست ted Lasso که توی دورهٔ کوچینگ بهم پیشنهاد شد. یک فصلش رو اون زمان یعنی سال ۱۴۰۲ دیدم و بعد کنارش گذاشتم.ted and jamieتوی این روزای بدون اینترنت و بدون کسب درآمد و بدون خیلی چیزهای دیگه، فرصتی پیش اومد که بشینم و از اول با دقت تماشا کنم و به سایر فصل‌هاش هم بپردازم. به‌قدری عاشقش شدم که حالا تقریبا هر روز یک تا سه قسمتش رو حتما می‌بینم. به شما هم پیشنهادش می‌کنم. اما چرا پیشنهاد میدم؟ حالا توضیح میدم.سریال دربارهٔ یه کوچ ورزشیه. یه مربی به‌نام تد که به‌تازگی اومده مربی تیم ریچموند شده. ارتباطاتی که این مربی با اعضای تیم و رئیس باشگاه داره و اتفاقاتی که در طول روز برای اینها میفته، همش پر از درس و نکته‌س. به‌ویژه گاهی احساس می‌کنم اون زندگی‌ای رو که شاید همهٔ ما دلمون می‌خواست توی دوران جوونی تجربه کنیم و به‌خاطر فضای بستهٔ اجتماعی نشد، انگار توی این سریال می‌بینم و همین تماشای زندگی نزیستهٔ دلخواه، شاید باعث میشه که کشش خاصی نسبت بهش داشته باشم. فکر می‌کنم گاهی علاقهٔ زیاد ما به یه فیلم یا سریال می‌تونه از این جهت باشه.توی این سریال، انسان‌بودن و پذیرش این انسان‌بودن به معنی سیاه و سفید در کنار هم، ویژگی‌های مثبت و منفی با هم، تغییر و دگرگونی و ناپایداری انسان و کلا جهان خیلی زیبا به تصویر کشیده شده. لابه‌لای ساده‌ترین دیالوگ‌ها و اتفاقات میشه چیزی یاد گرفت و این برام خیلی باارزشه. ازش اینطوری برداشت می‌کنم که بالغ بودن الزاما به این معنا نیست که تو همه چیزت عالی و بی‌نقص باشه. بلکه بلوغ یعنی آگاهی. یعنی تو می‌تونی به خودت و رفتارهات نگاه کنی و نسبت بهشون آگاه باشی. یعنی وقتی گند می‌زنی می‌تونی به خودت بگی: گند زدم. یعنی می‌تونی به خودت حق بدی که از کسی ناراحت بشی و بهش بگی. می‌تونی گاهی عصبانی بشی و حتی ممکنه فحش بدی. اما درنهایت رابطه‌ت رو دوباره درست کنی. می‌تونی گاهی خیلی بد عمل کنی ولی بعد جبران کنی. همهٔ اینها منوط به اینه که تو آگاهی رو در خودت پرورش بدی و به خودت و کاری که می‌کنی و نیتت آگاه باشی، بدون اینکه خودت رو گول بزنی. بدون اینکه رفتارت رو توجیه یا انکار کنی. این به‌نظرم تعریف واقعی از وجدان هست. وجدان این نیست که تو هیچوقت کار اشتباهی نکنی، بلکه اینه که به کاری که می‌کنی و عواقبش آگاه بشی، مسئولیتش رو بپذیری و بفهمی که چه کردی و درنهایت اگر خسارتی زدی، برای جبرانش آماده باشی. اینطوریه که درهای کائنات برات گشوده میشن و راه‌ها تو رو به خودشون فرا می‌خونن. وقتی تد لسو رو تماشا می‌کنم، امید پیدا می‌کنم که در این جهان انسانیت نمرده هنوز. می‌فهمم که مهربان‌بودن همیشه ارزشمنده و به شکل‌های گوناگونی ظاهر میشه. حتی گاهی ممکنه به شکل رک‌گویی با دوستی که دوستش داری باشه، هرچند بدونی ممکنه ناراحت بشه. وقتی محبتت خالصانه باشه، هر بودن و عملکردی در دسترسه و نتیجه‌ش آخر سر به نفعت میشه، حتی وقتی شکست میخوری. همه چیز در نهایت به اون چیزی که در درونت می‌گذره بستگی داره. آسیب‌پذیر بودن یه چیزیه که توی مراودات این آدم‌ها به‌وضوح کار بزرگی می‌کنه و صمیمیت بی‌اندازه‌ای رو رقم می‌زنه. وقتی آدم‌ها اجازه می‌دن که‌ آسیب‌پذیر باشن، انگار قلبشون رو به‌سوی زندگی بازتر می‌کنن و اجازه می‌دن که اتفاقات بیفتن. مثل کسی که عاشق میشه. او اجازه میده که معشوق، قلب او رو بشکنه و این آسیب‌پذیری یکی از زیباترین و جذاب‌ترین چیزایی هست که میشه در هر انسانی دید. گویا انسان‌ها رو بسیار دوست‌داشتنی‌تر می‌کنه.آسیب‌پذیری به‌معنای قربانی‌بودن یا گله‌مندی مدام یا چیزی از این جنس نیست. آسیب‌پذیر بودن یعنی تو بپذیری که انسان هستی و ممکنه با رفتارت قلب کسی را بشکنی و دیگران هم ممکنه بنا به میزان خرد و درکشون قلب تو را بشکنند و هیچکدومش از روی سیاه‌دلی یا بدذاتی نیست. از روی ناآگاهی‌ست. اغلب اینطوریه. آسیب‌پذیر بودن یعنی لمس تمام احساسات در قلب، چه خوشایند و چه ناخوشایند. آدمی وقتی آسیب‌پذیر میشه، با تمام اون غم‌های درونش روبه‌رو میشه. اجازه میده که باشن و با قلبش حسشون می‌کنه. دیگه ازشون فرار نمی‌کنه و حس‌کردن احساسات، تنها راهیه که میشه به احساسات اجازه داد جاری بشن و بعد از ورود، بیرون برن. تنها راهی که میشه از غم رها شد، احساس‌کردن اون غم در قلبه. برای ترس هم به همین شکله. اگر من جایی ترسیدم، اعتراف به ترسم پیش خودم خیلی اهمیت داره و باعث رهایی من میشه. این اعتراف نیازمند آسیب‌پذیر بودن و پذیرش خوده.نکتهٔ دیگه‌ای که برام توی این سریال جالبه اینه که به مرور که پیش میره، شخصیت‌ها عمق پیدا می‌کنن و ما یکی‌یکی اونا رو بیشتر و عمیق‌تر می‌شناسیم. اینطوری از غمشون غمگین و از شادی‌شون خوشحال میشیم. حس عجیبیه اما کم‌کم احساس می‌کنم اونا دوستان منن. بهشون علاقمند میشم و برام کنجکاوی ایجاد می‌کنن که حالا سرنوشتشون چی میشهکلام آخرم اینه که به هر میزان که ما قلبمون رو باز نگه می‌داریم و آسیب‌پذیرتر هستیم، بیشتر زندگی را می‌چشیم و اتفاقا در این جهان اثرگذارتر خواهیم بود. من به احساسات ناخوشایند می‌گم «مهمون ناخونده». اونا ناخونده هستن، چون ما نمی‌خواستیمشون و خودشون اومدن. اما اگه می‌خوایم که این مهمون ناخونده، زحمتش را کم کنه، باید ببینیمش، بشنویمش و بگذاریم ابراز وجود کنه و بگه منم هستم. دراین‌صورت یه جایی دیگه خدافظی می‌کنه و مهمان‌خانهٔ دل رو ترک خواهد کرد.آسیب‌پذیری شما چطوره؟ چقدر به همهٔ احساسات به‌ویژه اون ناخوشایندها که مهمون ناخونده هستن، اجازهٔ حضور و ورود به قلبتون رو می‌دین؟ بیایید در مورد آسیب‌پذیری با هم گفتگو کنیم.</description>
                <category>مائده حوایی</category>
                <author>مائده حوایی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 00:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین کادوی تولد| ذهن آگاهی در طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-dt1atjuhl1nn</link>
                <description>چند وقتی بود که برنامه داشتم به مناسبت زادروز ۴۴ سالگی‌ام در اردیبهشت امسال، به مکانی آرام در طبیعت بروم و در سکوت و خلوت با خودم بگذرانم تا دریابم واقعا می‌خواهم در سال جدید زندگی‌ام که پیش رویم هست، چطور بودنی داشته باشم و این زندگی را واقعا چطور می‌خواهم زیست کنم.این سوال عمیقی است که به نظرم تنها در لحظه حال و در سکوت می‌شود به پاسخش رسید. خوشبختانه جهان هستی با من همراهی کرد و این اتفاق به زیباترین شکل برایم ممکن شد. اقامتی یک روزه در روستایی اطراف شهر که طبیعت زیبایش به من آرامش عمیقی بخشید. از دل این آرامش، چیزهای بسیاری را از درون خودم بیرون کشیدم و به کشف‌های تازه‌ای دست یافتم.تمام روز از طلوع تا غروب آفتاب را در سکوت گذراندم و مشغول تماشای درختان سربه آسمان کشیده، گله گوسفندان و چوپانشان که موهای ژولیده و چوبدستی بلندش توجهم را جلب کرد، آسمان آبی تمیز با لکه‌های سفید ابر، آب جاری شده در اطراف مزارع و سایه برگ درختان روی خاک وقتی در باد می‌رقصیدند، بودم. صدای زنگوله گوسفندان مدت زیادی در گوشم می‌پیچید و روحم را نوازش می‌کرد. مانند صدای آب که از فواره وسط حیاط به‌طور مدام می‌شنیدم. در طول این روز چیزی جز آب و مایعات نخوردم و همین کار به من سبکی فوق‌العاده‌ای بخشید تا ژرف‌تر بتوانم به درونم سفر کنم و با احساسات و افکار عمیقی که دسترسی به آنها همیشه راحت نیست، روبه‌رو شوم. این رویارویی برایم موهبت‌های زیادی به ارمغان آورد.هر جا به درختی می‌رسیدم که سایه گسترده‌ای داشت، زیرش می‌نشستم و قدری می‌نوشتم. گاهی کتاب خواندن و گاهی چند حرکت ورزشی انجام دادم. همه این کارها را در حضور کامل در لحظه انجام می‌دادم. چیزی نبود که مرا از این لحظه به گذشته و آینده پرتاب کند. هر وقت هم افکاری به سراغم می‌آمد آنها را می‌نوشتم.این فرایند پاکسازی را تا شب ادامه دادم و حاصل آن پاسخ‌های شفاف به پرسش‌هایی بود که از خودم داشتم. دریافتم که سکوت و تماشای صرف تا چه حد توانست کمکم کند تا از نو به زندگی خودم نگاه کنم. دوباره رویاها و استعدادهای خودم را ببینم و دوباره از نو انتخاب کنم. این واقعا رویای من است؟ واقعا می‌خواهم روی این استعدادم تمرکز کنم؟ واقعا می‌خواهم آن کار را انجام بدهم؟به راستی که زندگی شهری، فرصت سکوت و نوشتن و مطالعه عمیق را از ما ربوده. یادمان رفته که زندگی همین حالا و همین لحظه است و مقصدی برای رسیدن وجود ندارد. اگر این را به یاد بیاوریم، دست از زندگی باشتاب و همیشه در حال دویدن خواهیم کشید و تمام قطره‌‌های زندگی را مزه مزه خواهیم کرد.در همین راستا مایلم کتاب در ستایش اتلاف وقت را به شما پیشنهاد بدهم که چندی پیش خواندم و به قدری در ذهن و روح من رسوخ کرده که زیربنای برنامه پیاده‌روی‌های سکوت هفتگی‌ام شد و همین کتاب بود که سکوت و آهستگی را به زندگی من آورد. نویسنده‌اش آلن لایتمن است. یک کتاب کوچک است که می‌شود یک دفعه تمامش را سر کشید. امیدوارم از خواندنش لذت کافی ببرید.از شنیدن تجربه‌های شما از سکوت و آهستگی خوشحال می‌شوم. همچنین اگر این نوشته‌ام را دوست داشتید، ممنون می‌شوم لایک کنید و برای دوستانتان هم بفرستید. سپاس از همراهی شما.</description>
                <category>مائده حوایی</category>
                <author>مائده حوایی</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چارلی چاپلین واقعی چه کسی بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh/%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%84%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-p3vhgrbfzvck</link>
                <description>چند روز پیش یه فیلم مستند دربارهٔ چارلی چاپلین دیدم. مدت‌ها بود دلم می‌خواست این شخصیت را با ژرفای بیشتری بشناسم. من از بچگی فقط فیلم‌های کمدی او را دیده بودم. اما خودش؟ نمی‌شناختم. چطور آدمی بود؟ چطور بزرگ شده بود؟ چه افکاری داشت؟ بالاخره اتفاقی رسیدم به مستند چارلی چاپلین واقعی! من فکر می‌کنم هر چیزی که سر راه ما قرار می‌گیره، به خاطر خواسته‌ای است که روزی از جهان هستی درخواست کردیم و فرستادیم در جهان و رهاش کردیم. این پاسخی بود به خواسته‌ای که مدت‌ها پیش در ذهنم نقش بسته بود. بیخود نیست که میگن هر چیزی در جهان تو امروز پیداست، تبلور خواسته‌های خودت هست.نشستم از اول تا آخرش را با لذت دیدم. واقعا از فیلم‌هایی بود که وسطش هر از گاهی فریادی از تعجب و جذابیت می‌کشیدم. خیلی خیلی برام جذاب بود. مخصوصا جایی که چارلی رو با هیتلر مقایسه کرد. دو تا انسان که به فاصلهٔ چهار روز به این جهان پا گذاشتند. خیلی زندگی شبیه به هم داشتند. اما یکی شد هیتلر و دیگری شد چارلی چاپلین! واقعا کار دنیا عجیبه! یعنی چارلی می‌تونست یک دیکتاتور باشه و هیتلر هم یه هنرمند! هر دوی این آدم‌ها در بچگی با فقر بزرگ شدند و از پدرشون و رفتارهای دیکتاتور مابانه‌ش شاکی و خشمگین بودند. هر دوشون به مادرانشون علاقمند بودند و او را از دست دادند. چارلی چاپلین وسط این بدبختی‌ها با استعداد ذاتی که داشت، مردم را می‌خندوند و در ضمن توجهشون رو هم جلب می‌کرد. پس اون از دل ویرانه‌های زندگی‌ش شخصیت ولگرد رو ساخت و به دنیا ارائه کرد و اینقدر محبوب شده بود که تب چاپلین همه جا رو پر کرده بود. باورم نمی‌شد که اینقدر محبوب بوده. محبوب‌تر از هر شخصیت سیاسی دیگه‌ای. مردم برای دیدنش جمع می‌شدند در جمعیت بسیار زیاد. درست مثل سخنرانی‌های هیتلر! براش سر و دست می‌شکستند درست مثل هیتلر. اداش رو در می‌آوردند و خیلی براشون اهمیت داشت که مثل اون باشند. جمله‌هایی که چارلی چاپلین گفته اغلب موندگار شده. از بس که عمیق بوده. هیتلر هم همینطور!اما جایی شنیده بودم که هیتلر هم نقاش فوق‌العاده‌ای بوده. اما گویا نشستن و نقاشی کردن و هنرش را به دنیا عرضه کردن، براش ترسناک‌تر و سخت‌تر از جنگ راه‌انداختن و توجه جلب‌کردن از طریق جنگیدن بوده. این شد که به‌جای هنرمندشدن، یه جنایتکار از کار دراومد. اون همه انرژی که صرف کشتن آدمها و سوزاندن اونا و جنگ‌های مفصل در کشورها کرد، اگه صرف نقاشی‌کردن شده بود، الان ممکن بود یه مستند از هیتلر به جا می‌ذاشت که توی اون یک زندگی هنری فوق‌العاده رو شاهد بودیم با کلی آثار بی‌نظیر که همه‌جای دنیا خریدار داشت و مردم هنوز هم براش سر و دست می‌شکستند! عجیبه که فاصلهٔ هنرمند شدن و دیکتاتور زورگو شدن چقدر نازکه! اینجا بود که آرزو کردم کاش همهٔ مردم در هر شرایطی که هستند، به هنرمند درونشون اهمیت بدهند و بهش اجازهٔ زیستن بدهند.من به واسطهٔ آشنایی عمیقی که با راه هنرمند دارم و تسهیلگری اون به مدت ۷ سال تمام، به‌طور جدی معتقدم هر انسانی هنرمند درونی داره و در هنری خاص، استعدادی ویژه داره که می‌تونه به‌شکلی منحصربفرد اون رو به دنیا ارائه بده و این شاید بزرگترین خدمت هر انسان به جهان باشه. فقط کافیه بهش اجازهٔ بودن و زیستن بده. واژهٔ هنر انگار برای ما یک چیز دور از دسترس و هنرمندبودن انگار خیلی خاص و دست‌نیافتنیه، درحالی‌که اینطور نیست. نام دیگر خداوند، هنرمنده. یعنی کسی که می‌آفرینه، خلق می‌کنه.همهٔ ما هنرمندیم. توی راه هنرمند یاد می‌گیریم که چطور از این هنرمند درون مراقبت و حمایت کنیم تا دست‌به‌کار بشه و بیافرینه. آفرینش هنر (هر هنری و در هر سطحی) در واقع از نگاه من نجات‌بخش دنیاست که این توی مستند چارلی چاپلین برای صدمین بار بهم ثابت شد.شاید چارلی هم اگر دنبال هنرش را نمی‌گرفت، با استعدادی که داشت می‌تونست یه رهبر ظالم و خودکامه باشه که مردم دنیا رو هم به خودش علاقمند کنه و دنبال خودش بکشونه. آره اون توانایی این رو داشت که تایید میلیون‌ها نفر رو به‌دست بیاره و اونا رو وادار کنه که شبیه او عمل کنند. اما او این انرژی رو توی هنرش به‌کار برد و هیتلر، توی خودکامگی و منیتش. هیتلر در واقع یک خودشیفتهٔ تمام‌عیار بود که هیچ درک و همدلی با مردمی که اون بلاها رو به سرشون می‌آورد نداشت. در اصل چون هنرش مسدود شده بود، احساساتش هم مسدود شده بود و نمی‌تونست احساس اون آدم‌ها رو درک کنه.چارلی چاپلین اما توی زندگی شخصی و روابط عاطفی‌ش اصلا آدم موفقی نبود. چند بار همسرانش ازش جدا شده بودند و یکیشون که از بقیه شجاع‌تر بود، اومده بود با روزنامه‌ها مصاحبه کرده بود و دربارهٔ چارلی و بداخلاقی‌هاش کلی حرف زده بود. حتی او رو به کودک‌همسری و زناکاری هم متهم کرده بود. اما کی اهمیت می‌داد؟ چارلی خیلی محبوب بود! همه می‌گفتن لابد خود اون زنه مشکل داشته. اونا نمی‌تونستن بتی رو که از چارلی چاپلین ساخته بودن در ذهنشون خراب کنن. چرا؟ چون ما آدم‌ها برامون سخته که آدمها رو خاکستری ببینیم، یعنی ترکیبی از سیاه و سفید.خلاصه که چارلی چاپلین در جامعه بسیار فروتن و مهربان، در ارتباطات عمومی بسیار عالی اما در روابط شخصی و عاطفی بسیار ضعیف و ناتوان بود. اولین همسرش گفته بود چارلی هیچ‌وقت نمی‌تونست باور کنه کسی ممکنه او را دوست بداره. می‌گفت چرا باید کسی من را دوست داشته باشه؟ شاید این تاثیر کودکی او بوده که پدرش اونا رو تنها گذاشته و مادرش را هم بعد از مدتی از دست میده. می‌تونید باور کنید که شخصیتی مثل چارلی چاپلین با اونهمه هنر و اعتمادبه‌نفس و محبوبیت، نتونه باور کنه که دوست‌داشتنی هست؟! پس به خودتون سخت نگیرید!احتمالا همین احساس در هیتلر هم وجود داشته. باور دوست‌داشتنی نبودن! و به خاطر این احساس، ما آدم‌ها دست به هر کاری می‌زنیم تا فقط دوستمان بدارند. اصلا شاید برای همینه که تمام عارفان بزرگ دنیا گفته‌اند تو تنها یک کار در جهان داری و اونم اینه که عاشق خودت بشی! اگه هر آدمی عاشق خودش بشه، با همهٔ نواقص و مشکلاتی که در خودش می‌بینه، دیگه دست به هر کاری نمی‌زنه تا دوست‌داشتنی باشه. چون آگاهه که او دوست‌داشتنی هست و لازم نیست کاری کنه تا دوستش بدارند!توی یک صحنه نشون میده که هیتلر تولد پنجاه سالگی‌ش رو با مارش نظامی عظیمی برگزار می‌کنه. درحالی‌که چاپلین در تولد پنجاه سالگی‌ش بعد از سالها بازی‌کردن در سکوت، به حرف میاد و اون سخنرانی تاثیرگذار و فوق‌العاده رو در دیکتاتور بزرگ به‌طور بداهه انجام میده. او از قبل اصلا نمی‌دونسته چی بگه. او هیچ‌وقت تا قبلش در نقش‌هاش حرف نزده بود. اما این سخنرانی به یکی از تاثیرگذارترین سخنرانی‌های جهان تبدیل شد. چیزی که از دل او درآمد.اما نکتهٔ مهم بعدی برام در این مستند این بود که چطور قدرت‌های پنهان وقتی این میزان از محبوبیت را در آدمی می‌بینند، با برچسب‌زدن‌ها و فعالیت‌هایی که معمولا از دید آدم‌های عادی پنهان می‌مونه، یک نفر را می‌تونن پایین بکشند و خرابش کنند. فقط اگر به‌نفع منافعشون نباشه. کم‌کم چارلی به خاطر حرف‌هایی که می‌زد (بعد از اون سخنرانی دیگه پرحرف شده بود و همه جا ازش دعوت می‌کردن که سخنرانی کنه) به کمونیست بودن متهم شد و بعد قدرت‌های پنهان شروع کردند به پخش‌کردن بخش‌های خصوصی زندگیش تا ثابت کنند او شخصیت ناجوری داره و هر وصله‌ای بهش می‌چسبه. اینجاست که به عمق اهمیت آگاهی انسان‌ها پی بردم. ما چقدر می‌تونیم به‌راحتی تحت تاثیر این حرف‌ها و تبلیغات قرار بگیریم. بدون اینکه واقعا اون آدم را بشناسیم و مسیر زندگی‌ش رو بدونیم. وقتی به مسیر زندگی چاپلین نگاه می‌کردم، فقط یه هنرمند می‌دیدم با عقاید مخصوص خودش و اخلاق‌های مخصوص خودش. نه یه کمونیست یا خرابکار یا هر چیزی مثل این! اما چقدر راحت میشد کلمات و حرفهاش را برید و کنار هم چید و با چند تا مدرک از زندگی خصوصی او (که همهٔ ما در زندگی‌هامون از این خرابکاری‌ها داریم به واسطهٔ انسان‌بودنمون) یه برچسب گنده بهش زد. برای هر آدمی میشه این کار رو کرد.اینجا بود که آگاه شدم هر آدمی اگر در مسیر منافع قدرت‌های پنهان حرکت نکنه، به‌راحتی می‌تونن براش هر چیزی که دلشون بخواد دربیارن و چیز دیگری ازش بسازن. چاپلین تا وقتی حرف نمی‌زد و فقط نمایش بی‌صدا اجرا می‌کرد، کاریش نداشتند. به‌محض اینکه اون سخنرانی کوبنده را انجام داد و محبوبیتش زیادتر شد و حرفهاش در سراسر جهان خریدار پیدا کرد، معلوم نشد اینهمه برچسب از کجا ریخت بیرون و بر ضدش شروع به کار کرد. طوری که در سالهای پیری‌ش دیگه محبوب نبود. مردم دیگه کاری بهش نداشتند. تقریبا به دست فراموشی سپرده شده. او در میانسالی با یه دختر خیلی جوان ازدواج کرد و ادعا کرد که واقعا عاشق اونه. همون ازدواج بود که تا آخر عمرش دوام پیدا کرد و از همون ازدواج هم چند تا بچه داشت. اما حتی بچه‌هاش هم می‌گفتن که پدرمون هیچ‌وقت از نظر عاطفی در دسترس نبود. او یه پدر همیشه غایب بود که توی دنیای خودش سیر می‌کرد. در سالهای پایانی عمرش دوباره محبوبیتش برگشت و باهاش مصاحبه کردن که صداش روی نواری ضبط شده هست و توی این مستند هم با استناد همون صدای ضبط شده، روایت‌ها بیان میشه و واقعا با چیزی که جهان از او دیده متفاوته.در پایان این مستند با خودم اندیشیدم، من چقدر حق دارم که آدمی را قضاوت کنم؟ چقدر اجازه دارم فکر کنم که درست فهمیده‌ام که ماهیت یک آدم واقعا چه چیزی است و نیت او چیست و چطور آدمی است؟ تقریبا صفر! به نظر رسید که هیچ‌گونه حقی در این باره ندارم. یعنی آگاه شدم که آنچه من درک می‌کنم تحت تاثیر عوامل بسیار زیادی است که اغلب هم از چشم من پنهان می‌ماند. فهمیدم فاصلهٔ هنرمندشدن و دیکتاتورشدن فقط جسارته! جسارت دست‌به آفرینش و خلق زدن. جسارت جدی‌گرفتن استعدادهای خود و پرداختن به هر چیزی که عمیقا و قلبا بهش علاقمندیم. همین تاثیر بود که من رو واداشت بیشتر از پیش بنویسم و منتشر کنم. نوشتن! هنری که از کودکی عاشقش بوده‌ام و همراه همیشگی و جدایی‌ناپذیر زندگی من بوده. یک رفیق خالص و ناب و واقعی! دوستتون دارم و ممنونم که من را می‌خونید. خیلی خوشحال میشم نظرات شما را هم دربارهٔ حرفام بشنوم. این تعامل انسانی را بینهایت دوست دارم. منتظرم.</description>
                <category>مائده حوایی</category>
                <author>مائده حوایی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 09:50:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرهٔ من از خواندن کتاب جنایات و مکافات داستایوفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/@havaeimaedeh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%D9%94-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-ugkommdkqklh</link>
                <description>پریروز داشتم پس‌گفتار دوم کتاب جنایات و مکافات داستایوفسکی را از نوار گوش می‌دادم و واقعا باید بگم انتظار چنین پایان نابی را نداشتم. طوری که این داستان پیچیده و طولانی تموم شد، واقعا به دلم نشست. آدم‌های داستان هر کدوم رفتند و سر جای واقعی خودشون نشستند و این باعث شد نور امیدی در دلم روشن بشه و از صمیم قلب یه آفرین حسابی به داستایوفسکی بزرگ بگم. کسی که از زمانهٔ خودش خیلی جلوتر بود و درک گسترده‌تری از جهان داشت.این همه سال دست برنداشتن از نوشتن، به من آموخته که نوشتن، بهترین ابزار برای دیدن درونیاتم به‌عنوان یک انسان هست. برای همین تصمیم گرفتم حس و حالم را موقع خوندن این کتاب اینجا بنویسم. شاید برای شما هم سرگرم‌کننده یا جالب باشه یا حتی دریچه‌ای تازه را باز کنه. ممنونم که با من همراه هستید.دوران سخت جنگ که شروع شد، دیدم اصلا نمی‌تونم روی خوندن کتاب تمرکز کنم. بنابراین با اینکه عاشق کتاب چاپی و کاغذی هستم، تصمیم گرفتم از وقت آزادشده در این دوران به سود خودم استفاده کنم. نوار را نصب کردم و یه اشتراک سه ماهه خریدم و شروع کردم به گوش‌دادن کتاب. کتاب جنایات و مکافات داستایوفسکی را حدودا توی سه هفته گوش دادم تا تموم شد. باید بگم بعضی روزها فرصتش نمی‌شد و بعضی روزها بیشتر گوش می‌دادم. صبح زود، آخر شب، وسط روز و خلاصه هر موقع که حسش را داشتم. اصلا به خودم سخت نگرفتم. موقع ظرف‌شستن، موقع بازی با موبایل و حتی موقع خوابیدن گوش دادم. انگار که یکی داشت برام قصه می‌گفت. کم‌کم به کتاب صوتی علاقمند شدم. البته به گوینده هم خیلی بستگی داره. خوانش این کتاب عالی بود.اولش با یه اتفاق عجیب و دور از انتظار مواجه شدم. چیزی که باعث میشد یه دیدگاهی نسبت به راسکول نیکوف (شخصیت اصلی داستان) پیدا کنم. اما به مرور زمان و در طول حرفهایی که رودیا (اسم خودمونی راسکول نیکوف) با خودش و با دیگران می‌زد، تصویر واضح‌تر و واقعی‌تری از اون در ذهنم نقش بست. در انتهای کتاب، کاملا احساس متفاوتی نسبت بهش داشتم و این تضادها واقعا عجیب و جالب بود برام. گویا همهٔ ما دریایی از تضادها هستیم. یه عالم ویژگی خوب در کنار یه عالم کاری که ازش پشیمان هستیم، در درون ما هست. هر جا که رودیا دچار سردرگمی بود و با وجدانش درگیر میشد، انگار خودم را جای او می‌ذاشتم. فکر می‌کردم اگه من بودم چیکار می‌کردم؟ آیا واقعا ممکن بود اگه منم توی شرایط اون بودم، چنین کاری ازم سر بزنه؟به همین دلیله که من فکر می‌کنم خوندن رمان‌های خوب و ژرفی مثل جنایات و مکافات می‌تونه روی قدرت همدلی ما آدم‌ها تاثیر زیادی بذاره. می‌تونیم عمیقا حتی با بدترین انسان‌هایی که می‌شناسیم و زشت‌ترین کارهایی که کردن، احساس همدلی کنیم و این احتمال رو بدیم که اگر خود ما هم در اون شرایط بودیم، ممکن بود همون کارها را بکنیم. این چیزی که میگم به معنای رسمیت‌بخشیدن به رفتار اشتباه اونها یا تایید کارهاشون نیست. منظورم نوعی درک ژرف و وسیع از رفتارهای انسان‌هاست. با خودم می‌اندیشم که اگه ما بتونیم دنیا و آدم‌ها رو ژرف‌تر بفهمیم و گسترده‌تر نگاه کنیم، آیا ممکنه بیشتر بتونیم کمک کنیم تا جهان از ظلم و جهالت پاک بشه؟ اینجاست که به اهمیت رمان‌خوندن بیشتر و بیشتر پی بردم. مخصوصا رمان چون تجربهٔ زیسته‌ای از یک سری انسان رو به تصویر می‌کشه، بیشتر می‌تونه تاثیر واقعی روی ما بذاره تا صرفا یکسری تئوری روانشناسی.مثلا توی هر جملهٔ رازومیخین و محبت‌هاش می‌تونستم درسی برای زندگی خودم بردارم. یا وقتی چهرهٔ واقعی پورفیری یا بقیه‌شون برام نمایان شد، واقعا تونستم جور تازه‌ای به آدم‌ها نگاه کنم. حتی دیگه نمی‌تونم یه فاحشه را قضاوت کنم. در انتها سونیا در نظرم آدم دوست‌داشتنی‌ای میومد. آدمی مجموعه‌ای از سیاهی‌ها و سفیدی‌های فراوانه. مهم اینه که چه چیزی رو در این جهان به گردش درمیاره و چه اثری از خودش به‌جا می‌ذاره.خوندن این کتاب که البته نخوندم بلکه گوشش دادم، برای من یه تجربهٔ بسیار ژرف و مهم بود. جایی که دریافتم من نمی‌تونم به‌درستی قضاوت کنم. من فقط فاکتورهای بسیار کمی را می‌تونم ببینم، بقیهٔ چیزها در دل آدم‌ها و افکارشون و کارهایی که در طول زندگی‌شون می‌کنند، پنهان شده. من از این کتاب، تعریف یک رفاقت واقعی را درک کردم. تونستم گوشه‌هایی از خودم را ببینم که قبلا در تاریکی فرو رفته بودند. تونستم شفقت بیشتری نسبت به انسان پیدا کنم. حتی نسبت به خودم. بپذیرم که ما انسان‌ها اشتباهات زیادی می‌کنیم. اما خود این اتفاق، اشتباه نیست. اشتباه اینه که اشتباه نکنیم. چون در اون صورت اصلا زندگی نکرده‌ایم. زندگی یعنی تجربهٔ زیستن و زیستن بدون اشتباه، ممکن نیست. مهم اینه که به این تصمیم‌ها و اشتباهاتمون چطور نگاه می‌کنیم و چقدر مسئولیتش را و عواقبش را می‌پذیریم. فقط همین مهمه و به نظرم اینجاست که صف باوجدان‌ها از بی‌وجدان‌ها جدا میشه. مسئولیت‌پذیری در قبال هر رفتار و هر انتخابی که در این جهان می‌کنیم. اینطوری دیگه انگشت اتهام به‌سمت دیگران نمی‌گیریم. دیگه کسی را برای بدبختی‌های خودمون مقصر نمی‌دونیم. اینطوری بار همهٔ زندگی خودمون رو بر دوش می‌کشیم و به بار دیگران اضافه نمی‌کنیم. به‌نظرم اینطوریه که ممکنه آدم خوبی باشیم، نه صرفا با اشتباه‌نکردن و همیشه خوب رفتار کردن!راستی من کتاب رو با ترجمهٔ اصغر رستگار گوش دادم که عالی بود. نشرش نگاه هست که بسیار نشر خوب و قوی‌ای هست. کتابش رو هم میشه از نوار گوش داد و هم میشه از ایران کتاب، سایتی که واقعا دوستش دارم، خرید. ایران کتاب تقریبا تمام ترجمه‌های هر کتابی رو داره و توی صفحه کتاب که بری، می‌بینی ترجمه‌های بهتر رو بالاتر می‌ذاره. اینجا لینکش هست. اگه از لینک من وارد بشی و خرید کنی، ایران کتاب به منم پاداش میده که باعث شدم تو خرید کنی. :) یعنی من در سود خرید تو شریک و اینطوری خیلی هم از تو سپاسگزار میشم. من این نوشته رو به‌خاطر پاداش ننوشتم. بلکه نوشتم چون دوست داشتم بنویسمش. اما اگه از خوندن نوشته‌م لذت بردی، شاید بتونی من رو لایق دریافت این پاداش بدونی. نوش جان.</description>
                <category>مائده حوایی</category>
                <author>مائده حوایی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 14:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>