<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دختر ماه؛</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@havali_mah</link>
        <description>پرسیدم از خودم که چرا زنده ام هنوز؟!
عشقت کشید یک تنه جور جواب را...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:50:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3383464/avatar/VTeree.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دختر ماه؛</title>
            <link>https://virgool.io/@havali_mah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنهایی ای از آن من..</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D9%86-j5ouykb3qp3h</link>
                <description>من میان آن همه آبادی .. در میان قیام شاخ و برگ های به صف کشیده شده در نزدیکی فرسنگ های زیبایی رخش زمین.. در این حوالی تنها ؛تنهایی را حس میکنم.در این قاب...من میبینم که مربای غم و غصه را بر روی نان بدبختی هایم میکشد... من میبینم که کنار اجاق تنوری کنار کلبه در حال اضافه‌ کردم ادویه های مشکلات درون آن قابلمه ی چوبیست.. من میبینم که لباسی از جنس درد بر تن رنجورم می‌کشد . و مرا روانه کاروان ظلمات می‌کند .چرا ظلمات ؟! ... گویی هنگامی که در فراسوی آسمان در حال تماشای خودنمایی خورشید در مرکز ظلمات بودم فهمیدم....حال که آدم ها خوش فروشی مغازه زندگی را نصیب رنگ سیاه کرده اند .. و مدال همراهی تنهایی را بر گردن خود می آویزند روشنایی برای انها نامفهوم خواهد بودگویی تنهایی جام شوکران را به خوردمان داده که این‌گونه چشمانمان کور و گوش هایمان کر شده ...این است دوستی ناباب ..🙂</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 14:16:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیاله شیرین ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-bklzlgbuuilp</link>
                <description>در فراسوی آن چشمان سیاه..در میان طبیعتی که در نظر است ...در کنار آن بیشه های پراکنده... پرندگان در فراز پروازند در آن سوی راه ...در آن تاریکی پرنده ای با بال های شکسته در تقلای حضور در منظر نگاه دوست خاعشی دارم ... تمنا میکنم پرده های این مکتب راز آلود را که به کمک آن بند های به بالا کشیده شده که با هر بسته شدن آنها دلم را به اصارت می‌کشی ؛ببندی .و با آن پلک ها مرا در خیالت به آغوش بگیری ✨</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 15:23:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موفقیت ینی چی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-kwliow0hoclw</link>
                <description>سلام دوستای عزیزم چطورییین بعد از مدت هاااا اومدم تا ی چیزیو بهتون بگم بچه ها ما آدم ها بعضی وقتا فکر میکنیم موفقیت محدود به یک زمان و مکانه و باید به یک جایگاهی برسیم تا به خودمون بگیم موفق یا زمانی موفق میشیم که همه بهمون افتخار کنن ولی واقعیت زندگی اینه که اینا موفقیت محسوب نمیشن بچه ها ما خیلی چیزای دیگ تو زندگیمون داریم که موفقیت تلقی میشن ولی ما آدما بهشون توجه نمی‌کنیم بچه ها موفقیت ینی اینکه من بتونم شاد زندگی کنم کلا فلسفه زندگی ینی شاد زندگی کردن و ما کلا تلاش میکنیم برای همین رفاه و شادی اما بچه ها فقط رسیدن به یک جایگاه بالا موفقیت تلقی نمیشن رفتم تو مسیر موفقیت ؛موفقیت تلقی میشه موفقیت ینی اینکه شب موقع خواب به خودم بگم ایول ک حالت خوبه ایول که الان از ته دل میخندی بچه ها از ته دل خندیدن خیلی کاره سختیه که تو از پسش بر اومدی پس ایول .... شما میتونین همیشه موفق باشید و خوشحال فقط بستکی به خودتون داره که در نگاه شما موفقیت ینی چی فقط بستکی به خودتون داره که موفقیت رو چی تلقی کنید</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 12:19:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعرییی زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C%DB%8C%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-jfaeo9z4qvkc</link>
                <description>تاری از موی سرت کم بشود میمیرمآه ، گیسوی تو درهم بشود میمیرمقلب من از تپش قلب تو جان می‌گیردآه ، قلب تو پر از غم بشود میمیرممن که از عالم و آدم به نگاه تو خوشمسهم چشمان تو ماتم بشود میمیرممثل آن شعله که از بارش باران مرده‌ستاشک چشم تو دمادم بشود میمیرموقت بیماری و بی‌تابی من دست کسیجای دستان تو مرهم بشود میمیرم- جان من بسته به هر تار سر موی تو استتاری از موی سرت کم بشود میمیرم...من عاشق این شعرم گفتم باهاتون در اشتراک بزارم 🥺✨</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 20:05:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزویی به سوی تبدیل شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%86-uceoyj5nurhb</link>
                <description>سلام بچه ها امروز اومدم ی صحبت ریزی باهاتون بکنم همه ماها کار های زیادی رو پیش زمینه ذهنمون داریم اما از انجام دادنشون یا میترسم یا ریسک نمی‌کنیم شاید اگه یه ذره به چیزی که در درونمون وجود داره دقت بکنیم میفهمیم که نه کار های بزرگی میتونیم انجام بدیم بچه ها خیلی از ماها ی تصور نادرست از قلبمون داریم چون اونو فدای خیلی چیزای بی ارزش و بیهوده این دنیا کردیم با اینکه نمی‌تونستم قلب نمیتونه تو ترازوی اندازه گیری این دنیا قرار بگیره بچه ها ما خیلیامون اگه به درونمون توجه کنیم ینی به قدرت و توانایی های خودمون توجه کنیم دوستان مارو خدا آفریده خداییه که قدرت مطلق تو دستاشه پس چرا به خودمون اعتماد نکنیم چرا فرصتی ک واسه زندگی کردن داریم و الکی هدر بدیم ینی آرزو هامون ارزش امتحان کردن ندارن؟! بچه ها وقتی ما خدارو درونمون داریم حتی از شکست نمی‌ترسیدم چون اعتقاد داریم هر چیزی که درونمون اتفاق میوفته همه چیز در دایره صلاح ما قرار داره و هیچ چیزی برای نگرانی و ترس وجود نداره اصلا شکست خوردی بزاز بخوری حتی نشون بده ک شکست خوردی چون این شکست پله آیه که تورو ب موفقیت می‌رسونه و به نظرم ارزش داره پله ی موفقیتت نه اینکه ازش نترسی حتی ازش استقبالم بکنی ...🥺✨امیدوارم حرفام مفید باشه 👐♥️امیدوارم </description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 19:44:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ی دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-u0wa3ezrtoc5</link>
                <description>سلام اومدم با دوستای ویرگولیم دردودل کنم واقعا بعضی وقتا آدما نیاز دارن که بیان و بنویسن و به نظر بودن شماها خیلی حس خوبیه ✨ این چند مدت که نهاییا شروع شده واقعا گیج شدم این حجم از سختی سوالات واقعا حال ی کنکوریو میگیره دوازده سال درس بخونی دوازده سال هفت صبح تا دو ظهر بری مدرسه اما تهش بشه چند تا برگه سوال که اینقدر ذهنتو داغون کنه واقعا عادلانه نیست خودم به شخصه خیلی ناامید شدم نسبت به امتحانایی که پیش رو دارم واقعا سطح سوالاش اصلا جالب نیست و واقعا نمی‌دونم سرنوشت این دوازدهمیا چی میشه میخان با چه اعصاب و امیدی به زندگی ادامه بدن من یکی ک کم آوردم </description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 21:07:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلقک بازیه روزگار</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-e3llpnoygd5v</link>
                <description>روزها دارد میگذرد کم کم به اواخر مدرسه نزدیک می‌شویم ؛در حیاط مدرسه دانش آموزان را که مشاهده میکنم از اتمام مدرسه خوشحالند و اصلا در مخیلیشان نمی‌گنجد که خب! در این مسیر دور و درازی که در مقابلشان قرار گرفته به کدام سمت و سو خواهند رفت ؛نمیدانم! در نیمکت بنفش رنگ کنار وضوخانه مدرسه نشسته ام و به این فکر میکنم که چه جایگاهی برای خود در این جامعه بی سر و ته خواهم ساخت ؛ در دنیایی که همه به فکر خود هستند و ذهن‌شان آینه ای است که افکار را منعکس به خود به یاد می آورد در دنیایی که آدم ها حرفای بی در و پیکر به هم میزنند گویی در این دنیا تنها چیزی که برایشان مهم نیست قلب هایشان است ؛ و من این را نمی‌خواستم ؛ من میخواستم اتفاقا قلب نقش پررنگی در این بی رنگی روزگار ایفا کند هر بار که به امتحانات خارج از برنامه نوبت دوم  می‌رفتیم من نگران تر از قبل بودم ؛ زیرا در این قفس سه سال از من محافظت کرده بودند و حال داشتند مرا از این قفس خوش آب و هوا بیرون مینداختند؛ سرعنوان اخراج من هم ؛سن من بود . دیگر بزرگ شده بودم و داشتند مرا به قفسی بزرگ تر از آن طرف وحشتناک تر میشدم درست مانند پسر هیجده ساله این که اول در کانون تربیت بوده و حالا به زندان افتاده است ؛ نمیدانم ! شاید فقط برای من وحشتناک بود شاید در دیدگاه دیگر دوستانم بسیار هم ایمن تر به نظر می آمد . حس عجیبی است ؛ دیگر باید به خودم تکیه میکردم به خود خود خودم ؛حتی باید به دیواری تکیه میکردم که اجر هایش نصفه مانده بود و باز هم «خودم». خودم باید آن را به اتمام می‌رساندم ؛هر چه به روز های پایانی نزدیک تر می‌شدیم این نقش خودم در وجودم پررنگ تر میشد ؛ و همین مرا می‌ترساند. منی که سال ها پشتم به دیوار محکم ساخته شده پدرم گرم بود !امتحانات مدرسه زنک هشداری می‌بود برای من که به خودم بیایم و قوی باشم آنها هم می‌گفتند که دیگر نزدیک است دیواری جدید بسازم منی که توانایی بنایی نداشتم ؛و مهارت آن سال ها از سنم را کِش می‌رفت ؛ اما قلبم مانند همیشه در بدترین شرایط نوید دلگرمی میداد ؛ آری درست می‌گفت :من خدارا داشتم خدایی که در تمام این مدت کنارم بود در ادامه هم خواهد ماند زیرا در حکومت او نصف راه ول کردن معنایی ندارد  حکومت او خدای اتمام کار است ؛این مرا به وجد می‌آورد و باعث میشود به دلقک بازی های روز های آخر گوش نسپارم و به دل این غار تاریک بروم ...</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Mon, 12 May 2025 22:36:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ی دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-jaoetrlndkmo</link>
                <description>داشتم به این فکر میکردم که چرا ما آدما با بقیه مقایسه میشیم .. برای اینکه اون بیشتر درس میخونه ؟!برای اینکه ... میدونید حتی نمیتونم مثالی پیدا کنم ک باعث بشه آدما نسبت بهم برتری داشته باشن!ولی چرا همیشه مقایسه میشیم به نظرم این دردناک ترین چیزیه ک امشب میتونم بنویسم و باهاتون به اشتراک بزارم ... ولی خب حتی آدما رو با چیزای انتسابی که خدا داده هم نمیشه مقایسه کرد پس این بهونه ها چیه ؟؟من یه ویژگی ای دارم ک طرف مقابلم نداره چرا اونو در نظر نمی‌گیریم ؟! شاید ی حرف باشه .. شاید ی شوخی ...شایدم تیکه اما همین حرفاس که مارو کم کم از شیرینی های ک می‌تونستیم داشته باشیم و الان نداریم دور می‌کنه کاش بفهمیم ک بعضی وقتا باید طرف دید خوده خوده خودشو نه اینکه اونو در کنار یکی دیگ دید اینا باهم خیلی فرق میکنند .... هر کسی راه خودشو داره زندگی خودشو داره هم مسیر متفاوت هم زندگی متفاوت چیه ک باعث مقایسه کردن میشه ؟!واقعا بعضی وقتا آدما نمیدونن با حرفای بی موردشون چه اسیبی به این جامعه میزننن و من واقعا میتونم بگم دلیل اصلی مشکلات خیلی از بچه ها مقایسه شدن با بعضی آدماییه ک واقعا ارزش مقایسه شدن هم نداشتن چرا کسی نمی‌دید اون استعداد نقاشی داره چرا کسی نمی‌دید اون می‌تونه از اون حتی خوش خط تر بنویسه چیزای کوچیک مثبت قدرت زیادی دارن ... فقط کاش بدونیم !</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Tue, 06 May 2025 21:38:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکتب عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-myawnmxubguf</link>
                <description>در طلب همراهی قلم در مکتب عشق به صف ایستاده و در برابر قدرت علم سر تعظیم فرود آورده و به همین نشانه در محضر استادی به نام خورشید هستیم...به گفته ایشان درس امروز درس مهمیست که مارا بر سرویس باد نشنانده و سوار بر بال ابر امضای حضوریمان را زده است .موضوع درس امروز زندگی در زمین بود .درس عجیبی بود و ما نمی‌دانستیم در زمین چه می‌گذرد و همین کمی از گره های سیم های قاطی شدیمان بار کرد .تیتر مشکلات اوضاع زمین بود خورشید می‌گفت هنگامی در قاب این عالم هستی طلوع میکنم در آن قاب نقاشی همه در ظاهر لبخند روی لب هایشان است و در ظاهر به روی خودشان نمیاورند در آن قاب میبینم ک چه بی رحمانه زجر می‌کشند و چه بی صدا فریاد میزنند او می‌گفت بدانیم ک زندگی سخت است اما ما آدم ها اگر روزنه ای بگذاریم تا درونمان ب دنیای بیرون راه پیدا کنند دیگر سختی معنا نخواهد داشت چون در وجودمان روحی قدرتمند و خدایی داریم . او می‌گفت آدم ها سردرگمند انها رسالت خود را نمی‌دانند.خورشید«نگذارید بدون انجام وظیفه در قبال رسالت خود از دنیا بروید»</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 00:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدی با سفره ی سختی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-nidnmz5s5ojy</link>
                <description>سلام سلامممممم اومدم بگم فردا تولدمههههه ۱۴ فروردین فردای ۱۳ بدر 😁😂این سن نمی‌دونم چرا واسم مهمه یا یه جورایی واسم حس باحالیه هیجده ساله میشمممممممممم نمیدونم ولی احساس میکنم قراره کلی بالا پایین زندگی همسفرم باشنو خلاصه قشنگ در خدمتشون باشمم ولی احساس میکنم این سن قراره حس عجیبی باشهههههه نمی‌دونم با اینکه هیجده سال ازم میگذره و سن خرو دارم ولی بازم مثل ی بچه کوچک ذووووق تولدمو دارم 😂😂😂همیشه دوست داشتم روز تولدممممم نگذره آخه خیلی واسه رسیدنش انتظار کشیدم 😂😂😂😂ولی خلاصه اومدم این ذوق درونیمو باهاتون در اشتراک بزارم راسیییی بچه ها واقعا هیجده سالی حس خوبیه یا نه 😂</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 22:05:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما آنانیم که نمی‌دانیم.!</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-f4gcwhwkquu8</link>
                <description>از بر تقلای گوهر حیات؛در حالی که مرواریدم را گرو چرخ کاروان جنگ برای زنجیر روزگار است ؛دست به دامن عقلم شده ام تا در بحر این مهلکه جان سالم به در ببرم..جنگی که عقل و قلبم به پاتاخته اند ؛مرا به چالش کشیده اند؛ آنقدر دوگانه رفتار میکنند که در وجودم آنی دیگر را میابم ؛این مرا می‌ترساند ؛ این مرا می‌ترساند که به تنها تکیه گاهی که در نقشه این کاروان به آن دل خوش کرده بودم و به او اطمینان کرده بودم برایم مبهم باشد؛و مملو از ظلمت! این ترس مرا وادار می‌کند به اعزام سفری که کشتی ای که قرار بود با آن روانه شوم مملو از تهی بود و باید پیدایش میکردم ؛ اصلا امضای سفر در طلب جست و جوی اوست ؛روزگار ک دست یاری بر شانه ام نهاده تا در پیدا کردن خودم کمکم کند ؛هیییییبو مایی که اعزامیم به سفری اجباری ؛که درون خود را بیابیم درونی ک پر از خالی است 🙂آری به راستی آمده ایم که آنی ک نیستیم را بیابیم....شمام تو این شرایط بودین؟؟🤧</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 18:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی تعمیر میشود ..</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-g0swdvy8hws9</link>
                <description>نه نمی‌شود ؛چند روز گذشته بود؛ و تلاش‌های من بی‌نتیجه مانده بود؛ دیگر فهمیده بودم که با این ماشین خراب؛ نمی‌شود از این طوفان مه آلود عبور کرد باید درستش می‌کردم ؛ماشین زندگیم را بعد از سال‌ها راه انداختم و روپوش غم و اندوه را از رویش برداشتم.شیشه‌هایش شکسته بود و خش برداشته بود و باعث شده بود سرما وارد شود و گرد و غبار داخلش بنشیند و صندلی‌ها را کثیف کند علاوه بر آن باعث شده بود دیدم نسبت به بیرون تار شود .شیشه‌هایش را تعویض کردم.هنگامی که در باک را باز کردم دیدم فاقد قطره‌ای از بنزین؛آمدم در آن جایگاه قلبم را به امانت گذاشتم به امید سرنوشتی آبی و ستاره‌هایی درخشان در حومه آن ساحل زیبا؛باکش پر شد.نگاهی عمیق به تایرهایش انداختم که گویی چهار پیرهن از من بیشتر پاره کرده بودند پوسیده ی  پوسیده...تایرهایش را با کفش‌های نیوبالانس امروزی تعویض کردمسقفش ترک برداشته بود اگر مهمان باران می‌شدم حجت را بر من تمام می‌کرد اما کاری از من ساخته نبود سپردمش به خدا! دسته‌ هایی که ؛سپری بود برای رفع مشکلاتی که می‌خواستند طناب دارشان را به گردنم بیاویزند و مقصدم را دچار چالش کنند ولی مانع می‌شدند؛ خراب شده بود.    و باید تعمیرش می‌کردم به همین خاطر دسته‌ای نو نثارشان کردم.حال تنها چیزی که از خراب شدنش خوشحال بودم و قصد تعمیر کردن آن را هم نداشتم آینه روبرویم بود که باعث می‌شد آن سفره چرب و چیلی گذشته‌ام نمایان شود؛ و من معده‌ام با آن سفره چرب و چیلی اصلاً سازگار نبود.دلم می‌خواست آینه جلوام همانگونه کثیف و شکسته باقی بماند تا منعکس کننده گذشته‌ام نباشد.</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 23:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال ی بچه کنکوری</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-rp0xkbgh2ie6</link>
                <description>خدایا ی دل خسته دست به نگارش میزند کسی ک دیروز غرق خوشحالی بود حال امروز در سیاه چاله ناامیدی گیر کرده..کسی که دیروز می‌خندید حال امروز چشمانش بیتاب گریه است ..خدایا من این راز دل را نمیدانم در حیرتم.‌که مرا بازیچه ی خود کرده ؛مرا به ساز روزگار میرقصاندمنی ک دریغ از اختیار؛دز پیچ و تاب روزگار ب لغزش پاهایم مشترک ودر حیرتم.‌که مرا بازیچه ی خود کرده ؛مرا به ساز روزگار میرقصاند ...منی ک دریغ از اختیار؛دز پیچ و تاب روزگار ب لغزش پاهایم می‌نگرم...در حیرتم که در درونم مانند بچه شیرخواره ای دست و پا می‌زند و بیتابم میکند...خدایا..روزگار خوب کسی را بازیچه ی خود کرده قلبی که در جایگاه فرمان روایی حکمرانی می‌کند...خدایا دیگر طاقت است پیچ و تاب را ندارم...درس داشت بهم فشار می‌آورد این متن اومد تو ذهنم گفتم واستون بنویسم خوشحال میشم شمام از حال و احوالتون بگید 🙂😂</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 13:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشوبی که به پا شد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-awyllbqp0vlv</link>
                <description>یادمه وقتی هفتم بودم با خودم گفتم هووو هنوز شیش سال مونده از الان بهش فکر می‌کنی چه خبره ؟!وقتی هشتم شدم گفتم نه پنج سال مونده هنوز زوده نگران باشی اصلا نفهمیدم کی شدم دوازدهم...اصلا نفهمیدم کی اومدو خرخرمو گرفت و منو نشوند پای میز درس اصلا نفهمیدم کی استرسو و نگرانی رو جا داد تو وجودم ...ولی هر وقت بود هر جا بود موفق شده بود کارش درس بود ترسیده بودم از آینده ای ک نمی‌دونم چی میشه ترسیده بودم از آینده ای بخاد با نشدن شروع بشه ترسیده بودم از آینده که بخاد با اخم و تَخم شروع بشه این بود آشوبی ک به پا شد ..🙂</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2024 14:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منو ترسام</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%85-mnctydsufqxa</link>
                <description>یادمه وقتی بچه بودم از آرزوهام میترسیدم مثل یک هیولا تو ذهنم غالب شده بودنو ته دلمو خالی میکردنجرعت حرف زدن نداشتم فک میکردم اینقدر ک در برابرشون ناتوان بودم گریه میکردم اینقدر تلقین شده بود بهم ک بهشون نمی‌رسم ....وقتی بزرگ شدم دیدم نه بخام نخام باید روبه رو شم اینقدر فرار کردم بازم آرزو هام و هدفام نفس کم نیاوردن و دنبالم اومدن به خودم اومدم دیدم گیر کردم بین این همه چیزاییی ک تلقین شده بود نمی‌رسم نمی‌دونم الآنشم چی میشه ....کاش بشه ...</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 00:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محور دلباختگی</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D9%85%D8%AD%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-rvnv4nuzos8x</link>
                <description>عشق زمانی معنا پیدا می‌کند که ایمان به آن جامه عمل بپوشاندعشق زمانی معنا پیدا می‌کند که تا پای جان برای امانته در صدف تلاش کند تلاش کند آن مروارید از بچه هایش محافظت کند هر چیزی را میتوان عشق نامید؛جانت را ؛ زندگی ات را؛ وطنت را اما هیچ جا آغوش مادرت؛ سرزمینت نمیشود گویی عاشق است که عشق را به وجود می آورد عاشقانی به نام محور دلدادگی؛ میدانید ؛ مقصد زنان غزه است آنها زرهی از جنس شجاعت پوشیدند و کلاهی از جنس دفاع به سر کردند تا  از اداعایی که در بحر عاشقی میکردند ؛ دفاع کنند و مُهر واقعیت را در زیر برگه حک کنند  آنها به عشق دل پر زخم زمین به حاجت آمدن پسر فاطمه از جان و دل مایه میگذارند تا در سایه نور مغرب در زمانی که طلوع می‌کند سر بلند باشند در طلب آمدن یادگار علی جان داده اند در مکتب دلباختگی آموختند که بمانند و با عزت جان هدیه کنند  در مکتب آنها رشته یشان عشق است درس های تخصصیشان رسم عاشقی است کتاب هایشان خدا و ایمان و دفاع و شجاعت است سر فصل هایشان با وفایی و دلدادگی است یاد گرفته اند که در جوار یار و در رکاب ظهور  بجنگند....✨🌈</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 00:06:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمانی که خودم شوم ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D9%88%D9%85-%DB%B2-qqgasslniugf</link>
                <description>به سمت خانه راه افتادیم تا جلایی به این شکم‌های بیچاره بدهیم نزدیک خانه که شدیم بوی غذای مادرم دلم را جلوتر از خودم به سمت خانه می‌کشاند آن دوتا خواهر دیگرم که از خانه بیرون نمی‌آمدند مانند آفتاب مهتاب ندیده‌ها و حتی دلشان هم به پدر نمی‌سوخت  و به گفته خودشان در خانه کمک می‌کنند چه میدانم ... امیدوارم که همان گونه باشد راستش علاوه بر  بر اینکه بیشتر از همه آنها دلسوز پدر بودم بیشتر دوست داشتم سپر خانواده باشم و دست پدر و مادرم را بگیرم... کاش این خیال خوش عاقبتی چنان سهمگین نمی‌داشت ... بگذریمیادم است مادرم می‌گفت ما تا زمانی که به دنیا بیایی فکر می‌کردیم پسر هستی زیر حالت‌هایت هم همان را نشان می‌داد منی که مانند موجودی مرده بعد از غذا خوردن وسط حال زیر پنکه سقفیمان دراز کشیده بودم دیدم خواهرهایم نشسته‌اند و هنگام شستن ظرف‌ها به مادرم کمک نمی‌کند به کمک پاهایی که خداوند نصیبم کرده بود یک لگدی به هر دوی آنها زدم تا به مادرم که واقعاً در خانه زحمت می‌کشید یک یاری هر چند کوچک برسانند بعد هم به خواب شیرین حاصل از خستگی رفتم سه ساعتی در دنیای خواب به سر می‌بردم که آب و هوای خوب این ساعت تار و پود بینیم را قلقلک می‌داد و اجازه بیشتر از اینکه در رویای خواب بمانم و چشمانم از دیدن این آسمان صاف و هوای خوب آن غافل بماند را نمی‌داد با اذیت‌های شیرین این هوای دل انگیز دل از عالم رویای خواب بریدم و به عشق گشت و گذار در این هوای دل انگیز به استقبال طبیعت روستای مان رفتم با دوچرخه کوچکی که پدر پارسال به ازای امدادرسانی‌هایم به آن مزرعه پرزحمت برایم گرفته بود که بدنه صورتی رنگی با کمی زنگ خوردگی داشت و چرخ‌هایی که به دلیل اهتمام بنده تازه روغن کاری شده بودند روبان‌هایی هم به دسته‌های آن وصل کرده بودم آن دوچرخه را به حالت اولش برگردانده بود دوچرخه ام از زمان خرید ترمز نداشت یادم است روز اولی که پدر آن را خریده بود و من متوجه ترمز نداشتن آن شدم و به پدر گفتم مادر نزدیک گوش پدر که ظاهراً من نفهمم گفت وقتی دست دوم می‌خری همان می‌شود من که  نمی‌دانستم دست دوم یعنی چه بی‌خیال این قضیه شدم به همین خاطر  من مجبور بودم با احتیاط در میان این کوچه‌های خاکی و مملو از چاله و چوله حرکت کنم  با همراهی که سوارش شده بودم به دل طبیعت تاختم ....خوشحالم میشم نظراتتون و بشنوم ✨🌈</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 11:23:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمانی که خودم شوم ..</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D9%88%D9%85-pm53esfd8dd8</link>
                <description>پارت #۱دارم ارام آرام از تپه سنگی وسط روستایمان که به یک مکان تفریحی تبدیل شده برای اهالی روستا و دیگر مردمان میروم. رفتن به آنجا برای کودک ضعیفی مثل من دشوار است اما تلاشم را می‌کنم تا به پدر برسممن از اینکه از آرزوهایم می‌ترسم در عجبم آخر آنها مانند هیولایی در پرده ذهنم حاضر می‌شوند شاید زور آنها به توانایی های من چربیده استنمیدانم !البته غیر قابل پیش بینی بودن دنیا نیز در شک من بی‌ تاثیر نبود کم کم به نوک تپه می‌رسم و سلام پدر از دور مرا مانند طناب از دنیای خیالاتم بیرون می‌کشد نزدیک پدر ک می‌شوم او را خسته و با موهایی آشفته می‌بینم سرم را به سمت آسمان آتش افروخته می‌برم سرم را به سمت آسمان آتش افروخته می‌برم نگاهم به آن خورشیدی که ساکت نشسته و به آرایش صورت پدرم ادامه می‌دهد تا اینکه صورت پدر کاملا سوخته شود می افتد و تن عرق کرده‌اش هم دم از زحمت فراوان می‌زنند پدر هر روز می‌آمد به این تپه و در زمین کوچکی که سال‌ها قبل با فروش آن گاوی که پدربزرگم هنگام به دنیا آمدن من به پدرم داده بود کشاورزی می‌کرد همچنین خورشید هم هم بازی همچون پدرم برای سرگرمی هایش پیدا کرده بود به سمت پدر رفتم تا کمی کمک حالش باشم تن رنجورش با دیدن من که به حاجت کمک آمده بودم به شوق استراحت در یک گوشه نشست بیل را از پدر گرفتم و گودال کوچکی درست کردم...تا نهال‌ها را با همکاری پدر بکاریم  صبح کارم شده بود مشت و مال دادن این تپه بیچاره سر صبح می‌آمدم و از این کوه که قشنگ صفایی به پاهایم می‌داد بالا می‌رفتم تا به زمین کشاورزیمان رسیدگی کنم هرچه نباشد تنها منبع درآمد ماست و اوست که تعیین می‌کند این ماه می‌توانیم برای خرید به شهر برویم یا خیر نزدیک بود خورشید بعد از کمی اذیت از ما خداحافظی کند و ما هم که به ظاهر قصد و تحمل دوری او را نداشتیم به سمت خانه راه افتادیم تا جلایی به این شکم‌های بیچاره بدهیم نزدیک خانه که شدیم</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 17:57:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمانی که خودم شوم..</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D9%88%D9%85-pywnl0mrc7b4</link>
                <description>دختری  در یکی از شهرک های کوچک لندن زندگی میکند او زندگی سختی را گذراند تا توانست خودش باشد ذهنش پر بود از آرزو های کوچک و بزرگ که بی پر و بال مانده بودند در میان سه خواهر دیگری که داشت تنها او بود ک چپ دست بود پدر او در تلاش بود تا او هم در دست راست بودن میان خواهرانش یک رنگ شود اما این گونه نشد و تلاش های پدر بی نتیجه ماند زیرا او می‌خواست بیش از اینکه که تلاش کنند مانند دیگران باشد در طلب این است تا سعی کنید مانند خودش باشد ...اولا ک روز چپ دست و به خودم و به بقیه چپ دست ها تبریک میگم😂♥️دوم اینکه این مقدمه داستانی هست ک تازه شروع به نوشتنش کردم خوشحالم میشم منتظر داستان باشید</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 00:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی که همراه تنهایی هایم است</title>
                <link>https://virgool.io/@havali_mah/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rv77bosr7pdk</link>
                <description>تو نمیدانی که هستی و چه هستی نمیدانی چه بوده ای و چه خواهی شد اما در مسیر زندگی ات شهرک کوچکی ساختی که آدم های زیادی در آن رفت و آمد کرده انداتفاقات زیادی در آن رخ داده است در تمام آن مسیر تو کسی جز تنهایی را در بغل خود نداشتی؛با کسی جز تنهایی هم همنشین نشده ای و با کسی جز او معاشرت نکرده ای زیرا تنهایی  مانند تار عنکبوتی قلب تورا احاطه کرده است و هر روز که میگذرد بر تو تنگ تر میگیرد...نمیدانی چه بوده ای و چه خواهی شد اما در مسیر زندگی ات شهرک کوچکی ساختی که آدم های زیادی در آن رفت و آمد کرده انداتفاقات زیادی در آن رخ داده است در تمام آن مسیر تو کسی جز تنهایی را در بغل خود نداشتی؛با کسی جز تنهایی هم همنشین نشده ای و با کسی جز او معاشرت نکرده ای زیرا تنهایی  مانند تار عنکبوتی قلب تورا احاطه کرده است و هر روز که میگذرد بر تو تنگ تر میگیرد...</description>
                <category>دختر ماه؛</category>
                <author>دختر ماه؛</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 10:36:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>