<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ZACK</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hawaii.kawaii.cutepeach</link>
        <description>خشونت هرگز جواب نیست.خشونت سواله،و جواب بله اس.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:44:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1706923/avatar/5ncLwk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ZACK</title>
            <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرد مومن</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%88%D9%85%D9%86-hns6wri9ley9</link>
                <description>انتهای هفته، رفتم به یه کلیسا.اونجا نشستم. فضا خیلی دوست داشتنی و آروم بود. دستامو به سبک کلاسیک کنار هم گذاشتم و در درگاه عیسی و خداوند دعا کردم.بعد موبایلمو بیرون کشیدم و اینو نوشتم:رفتن به کلیسای قلب مقدس، چیزی بود که اندرو به آن عادت نداشت.در حقیقت به نسبت عمرش، تنها از ماه گذشته بود که او این عادت را آغاز کرده بود و مرتبا مانند یک مرد مومن، به عبادتگاهی از جنس عیسی و خداوند میرفت. پیش از آن اندرو فقط شش بار پایش را در کلیسا گذاشته بود؛ پنج بارش به دلیل جذبه ی ساختار و بنای شکوهمندی که کلیسا را بیشتر به قصر شبیه میکرد.دفعه ی اول، فقط یک نوزاد بود. مادرش او را با یادداشتی سرنوشت ساز مقابل درب کلیسا رها کرد (تقریبا به همان دلیلی که پدرش او را رها کرده بود؛ چون شغل آنها طوری نبود که شرایط نگهداری از یک بچه را داشته باشند). او را همان شب اول بردند و دادندش به بیوه ای خسته که قول داد بهتر از افرادی باشد که رهایش کردند.سه سال بعد بیوه مُرد.اندرو از تلاش ناکام مانده ی او قدردانی کرد. مرگ بیوه اولین جرقه ی اتصال مجددش با پدرش بود، بوسیله ی نامه ای که اندرو در آن سن از کل محتوای آن تنها کلمات &quot;متاسفم&quot; و &quot;دوستت دارم&quot; را میفهمید.بار دوم، پنج سال بعد بود. هنگامی که میتوانست نامه های پدر نمونه اش را به طور کامل، اگرچه با کمی تُپُق بخواند. در آن مقطع او همچنان مرد مومنی نبود.به عنوان چیزی شبیه به یک یتیم؛ شاید او باید با سخن های دیگران درباره ی وعده های عشق از طرف خداوند آرامش پیدا میکرد. اما چیزی که اندرو را شیفته کرد آن گنبد باشکوه و صلیب طلایی رویش بود؛ نه اعتقاد به مردی نامرئی که او را مانند پدر دوست داشت. اندرو هیچوقت از جانب پدرش احساس دوست داشته شدن نکرد، فکر کردن به او فقط غمگینش میکرد.بار سوم. چهارسال بعد. اولین دفعه ای که واقعا به داخل کلیسا قدم میگذاشت و بجای حمل شدن، خودش راه میرفت. با نامه ای در دست از پدرش که او را به یک دیدار فرامیخواند، به ملاقات فردی رفت که با او رابطه ی خونی داشت و با اینحال اندرو هرگز حس نمیکرد قلب آنها یک نوع خون را پمپاژ کند. شاید اَندی عابد نبود، اما پدرش بود و ظاهرا آن مرد اصرار داشت تا پسرش هم راه او را در پیش بگیرد. پدرش به همان سرعتی که در زندگی اش ظاهر شده بود، از آن ناپدید شد و سعی کرد پیش از مجددا غیب شدن؛ کمی بیشتر در مورد علت اینکه چرا نمیتواند بماند توضیح بدهد. اندرو به سردی سر تکان داد و تظاهر کرد که درک میکند.بار چهارم، اندرو یک مرد بود. توجه داشته باشید، هنوز نه یک مرد مومن اما یک مرد. او به زنی که به سختی میشناختش، با لبخند قول وفاداری داد و او را بوسید. قولی که او نه بخاطر خداوندی که به آن ایمان نداشت، بلکه بدلیل دوست داشتن آن زن داده بود. لحظه ای که نوزادشان را در آغوش گرفت، فهمید او را هم دوست دارد. حدودا برای یکسال فکر میکرد دیگر به جهان بیرون اهمیتی نمیدهد. اما یکی از روزهایی که در تخت کنار همسر دوست داشتنی اش دراز کشیده بود و کودک زیبایشان را در آغوش گرفته بود، متوجه شد که نمیتواند اهمیت ندهد.بار پنجم، اندرو این خطبه را بعنوان نمایشی از حسن نیت اجرا کرد. چگونه یک مرد میتوانست یک شهر را رهبری کند وقتی خدا در قلبش جای نداشت؟ اندرو نیازی به خدا احساس نمیکرد اما مردم شهر میکردند. به همین دلیل او سرود های مذهبی‌شان را خواند و با لبخندی محبت آمیز هدایایشان را پذیرفت. ظاهرا یک‌بار نمایش کافی بود، یک‌بار گفتن کلماتی که مردم قرار بود باورشان کنند:&quot;رابطه ی من و خداوند، حتی عمیق تر از مریم و عیسی ست. اگر حقیقتش را بخواهید، یک نوع عبادت خیلی صمیمیست.&quot; پشت در های بسته، همسرش با شنیدن این کلمات قهقهه زد و به کنایه گفت:&quot;من تنها خدایی هستم که باید صمیمانه عبادتش کنی، عزیزم.&quot; آن سال، او پیروز شد. در عرض یکسال، او و همسرش بجای تخت خواب؛ روی تخت قدرت دراز کشیده بودند.ششمین بار، گام هایش تند بودند و نفس هایش بریده. آدرنالین در رگ هایش میخروشید و چشمهایش با برقی از ترس و هیجان میدرخشیدند. به تصویر عیسیِ به صلیب کشیده شده چشم دوخت؛ باشد که خداوند این مرد وحشی را که تنها از منافع شهر مردم استفاده کرد، از قدرت بی‌اندازد. همسر و فرزندش خیلی زودتر از او متوجه ی خطر شده و از شهر جیم شده بودند. ششمین بار؛ اندرو به قصد مرگ آنجا آمده بود. هیچکس داخل کلیسا حضور نداشت-اینطور نبود که اگر حضور هم داشتند اندرو اهمیتی بدهد،- پس اندی بنزین را آزادانه روی مجسمه های مریم و عیسی ریخت و کبریت زد. همانطور که به صلیب تکیه داده بود و اجازه میداد آتش بدنش را ببلعد، برای اولین بار در زندگی خود تقریبا توانست خدا را احساس کند.در نهایت او نمرد، گرچه همه برعکس فکر میکردند. قبل از فرو ریختن بنا روی سرش؛ اندرو به این حقیقت پی برد که برای مرگ هنوز کمی بیش از اندازه بزدل است. با سوختگی های متعدد و ردی از آتش و دود؛ در پشتی کلیسا را هل داد و لنگ لنگان خودش را در ناکجا آباد گم و گور کرد.تا وقتی که به مونتمرتر رفت. یک شروع جدید. فرصتی پلاستیکی برای اعتقاد.در حقیقت اندرو شِدِمبرام هرگز مرد مومنی نشد. آن قدرتِ والاترِ مجهول چه خدا بود و چه عیسی مسیح و چه الهه های یونان، او اعتقاد نداشت که توسط چیزی جز مادر و پدرش ساخته شده باشد. با اینحال، این چیزی بود که ساکنین مونتمرتر دوست داشتند او به آن باور داشته باشند. یا لا اقل، این نقاب جدیدی بود که اندی برای خودش ساخته بود. ظاهرا همه ی آن ها تمایلات زیادی به اعتماد به افراد مومن داشتند. پس اندی از همان یک ماه پیش که در آن محله ساکن شد؛ مثل یک مسیحی لبخند زد و مثل یک مسیحی رفتار کرد و مثل یک مسیحی آدم کشت. نمیدانست از تعصب بود یا هیجان، که اولین قربانی اش شد کشیشی که اعتراف میگرفت. &quot;من یک کشیش را کشتم،&quot; اندی اعتراف کرد و سپس با قرار دادن کلُت روی محل سر پدر روحانی، یک کشیش را کشت.اگر قرار بود کلیسا رفتن برای او یک لذت داشته باشد، آن لذت قطعا عبادت یک قدرت برتر نبود؛ دیدن تعداد انبوه مردمی بود که گناه کرده بودند.پ.ن: نمیدونم داستان دنباله داره یا نه...اگرم باشه من قرار نیست ادامشو بنویسمپ.ن۲: دل تنگتم، دندلیون</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 11:32:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خب این زکه و...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D8%AE%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%DA%A9%D9%87-%D9%88-wkfccaighct7</link>
                <description>من آدم پایبندی نیستم. یه مدت اصلا نمیدونستم اینو. از دو یا سه سال پیش فهمیدمش.من نمیتونم به یه چیز خاص متعهد باشم. نمیتونم یه کار ثابت رو تا ابد انجام بدم. باید عوضش کنم، باید یکمی بزرگتر بشه و شکلش خرده خرده تغییر کنه. اگه نکنه، زنده نمیمونم.از اول یادم میاد که تو دفترم داستان مینوشتم. گیر داده بودم بهش. ولش نمیکردم. بعد شروع کردم به کشیدن شخصیت هایی که ساخته بودم. مثل قطاری که ریل عوض کرده باشه، افتادم روی دورش. بعد...متوجه شدم دلم میخواد بعضی از این داستانا رو نشر بدم. گیر کردم به ویرگول. کل وقتمو گذاشتم روش. برای یه سری از متنایی که تو ویرگول مینوشتم، داستان ترجمه میکردم. این یکی بیشتر طول کشید تا بیفتم روی دورش. یکی از طولانی ترین چیزایی بود که موفق شدم به اتمام برسونمش. یه رمان کاملو ترجمه کردم. بعد دیدم کافی نیست. میخوام تولید محتوا کنم. میخوام با بقیه ی جهان (خصوصا انگلیس) ارتباط بگیرم.من آدم پایبندی نیستم. نمیتونم قول بدم که پیش کسی بمونم و تا ابد پیشش بمونم.با اینحال، اینکه کاملا بهش بی توجهی کنم بهم احساس گناه میده. چون یکی از دوستام دقیقا همینکارو باهام کرد. یه روز رفت. رفت و دیگه برنگشت_تا یه مدت حتی فکر میکردم دزدیده شده. 4 ماه هیچ خبری ازش نشد. حتی آنلاین هم نمیشد.یه روز برگشت، به مدت چهار دقیقه موند و رفت. توی اون چهاردقیقه...گفت که آره، من رفتم. امید کاذب داشتی که برگردم.میدونم اونم مثل منه و با این وجود وقتی فکر میکنم بهش، از دستش عصبانی میشم. اونم عین منه. نمیتونه پایبند بمونه. وقتی یه چیزی رو رها میکنه، باید خودشو وادار کنه تا بهش سر بزنه.دارم فکر میکنم شاید منم مثل اونم. شاید منم به بقیه آسیب میزنم.حس میکنم سن بیشترم توی تار و پود های متن بافته شده. غم انگیزه؟ هست. قبلا می اومدم اینجا، با شادی و ذوق و اشتیاق محض اینکه با بقیه بچه ها حرف بزنم. کامنتا رو چک کنم، با هم گپ بزنیم.الان همه چیز مرده به نظر میاد. خاکستری و فرسوده. دیوار های ویرگول تار عنکبوت بسته انگار. بعلاوه، کسایی که من دلم براشون تنگ شده، احتمالا برای من دلشون تنگ نشده و این تلخه. نمیخوام با برگشتنم اذیتشون کنم، ولی گاهی با مرور خاطره ها لبخند میزنم چون هنوزم دوسشون دارم. خاطراتشون تا ابد تو قلبم حق شدن، حتی اگه براشون اهمیتی نداشته باشه.بحث طنز اهمیت شد. برام سوال شده، کسی کلا اهمیت میده؟ دو ماه از رفتن تنها هم صحبتی که اینجا داشتم میگذره. اون روز خیلی شکستم اما به روی خودم نیاوردم. بهش تبریک گفتم که قراره بره توی چنین مدرسه ی فوق العاده ای.من براش اشک نریختم. شکستنم کلا چند روز طول کشید. بعدش عادی شد. بعدش...خیلی خنثی شدم.یه روتین زندگی عادی متمایل به قشنگ دارم. ما شبها با هم فیلم میبینیم...من توی وقت خالیم نقاشی دیجیتال میکشم و به کارایی که دوست دارم میپردازم. با فکر کردن به اینکه روز موعود اتفاقای خوب نزدیکه لبخند روی لبم میشینه. دوستای جدید، چیزای خوب. شاید از من خوششون بیاد. میدونستید مکزیکی ها سلیقه ی طنز خیلی خوبی دارن؟ تازه از ایرانی ها خوششون میاد. هیچ شرمی ندارن از اینکه یه مشت آدم کیوت طنز پرداز باشن. وقتی با یسری هاشون حرف میزنم بی اختیار لبخند میزنم.حس مضحکی داره که با انتظار برای یه اتفاق خودتو زنده نگه داری. انگار مغزم یه جوری برنامه ریزی شده که توی تاریک ترین مواقع، زیباترین نیستی ها رو از خودش مجسم کنه. من تاحالا افسردگی رو تجربه نکردم و نخواهم کرد و این خوبه. از اینکه آدمی باشم که هی با فاز افسرده پیش بره، متنفرم.خنثی کلمه ی بهتریه. ناراحت نیستم و خوشحال هم نیستم. حالم خوبه و زنده ام، با احساس گرمای شوفاژ روی پلیورم به خواب میرم و اکثرا بی اختیار، در حین خواب بالشت گربه ای مو در آغوش میکشم. تو انگلیسی بهش میگن numbness. بی حسی، ولی نه پوکر فیس. انگار توی یه مشت ابر پنبه ای زندگی میکنی و نمیتونی دنیای پایین رو ببینی.اما نور توی قلبم باعث میشه هر ثانیه هیجان داشته باشم. با وعده های کوچیک خودمو خوشحال میکنم. این روتین از صبح شروع میشه. اشکال نداره، هنوز تو خونه ای. راه میفتیم. اشکال نداره، یه ساعت مونده تا برسی به مدرسه. میرسیم به مدرسه. اشکال نداره، یه ساعت دیگه زنگ تفریحه و نقاشی میکشی. بعدش فقط دو تا کلاس دیگه میمونه تا وقت نهار. اونوقت میتونی با موبایلت چت کنی. بعد از زنگ نهار سه تا دیگه کلاس داری و بعد میری خونه. اون لحظه ناحیه ی امن روز منه، تا وقتی که روز بعد برسه.از زندگیم ناراضی نیستم و هیچ قصدی برای تموم کردنش ندارم. خدایی این چه مسخره بازی ایه جدید مد شده تو فضای مجازی؟&quot;عااح من میخام خودکشی کنم بچه ها :) دوستون دارم :) فراموشم نکنید :)&quot;باید تو دهنشون زد و گفت :&quot;کشک.&quot;مسخره و لوسه. مگه بازی کامپیوتریه هرتکی بگی میخوام خودمو بکشم؟ به شخصه دلم برای کسایی که خودکشی میکنن...هیچوقت نسوخته. سنگدل صدام بزنین. مهم نیست.زندگی در تاریک ترین بخش هاش قشنگه. روزت با یه اسکچ قشنگ زیبا میتونه بشه. با یه لبخند کوتاه. اگه فکر میکنی زندگیت هیچ چیز مثبتی نداره، عذر میخوام، ولی تمام مشکل از خود ابلهته. چشماتو باز کن. هی از بقیه انتظار نداشته باش خودشونو برای تو وفق بدن. بهشون بگو دوستشون داری. همین از لحاظ درونی تو رو روشن تر میکنه.فکر نمیکنم چیزی برای گفتن مونده باشه. همه چیز قشنگه و من زندگی راحت و خوبی دارم، شما هم همینطور. یه نمره ی بد یا دعوا یا شکستن دوستی، باعث نمیشه شما بدبخت ترین آدم جهان بشین. این لوس بازیه.راستی، من رنگ قرمزو خیلی دوست دارم. مثل رنگ آبیه، ولی اشتباه.پ.ن: توی زندگی قشنگتون موفق باشین 3&gt;پ.ن2: I&#x27;ve grown so old and yet I feel like I&#x27;m the same person as alwaysپ.ن3: نوع نوشتنم چه تفاوتی کرده؟</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 02:15:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و ماه، رویش به ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cqj3gq6za7ps</link>
                <description>پسر صندلی عقبی؛ اَنیس_ببخشید، یعنی عَنیس_ برای بار نمیدونم چندم با کف کفش میزنه به پشت من. بهش قبلا گفتم اینکارو نکنه. فایده ای نداره.ازونجا که دیگه نمیتونم تحملش کنم، وسایلمو جمع میکنم و میرم میز کناری میشینم و آرزو میکنم دستش بهم نرسه. تو مغزم بار ها و بار ها حساب و کتاب میکنم که هنوزم پاش بهم میرسه یا نه، ولی به نتیجه ی ثابتی نمیرسم.ظاهرا پاش نمیرسه، چون دو دقیقه بعد حوصلش از زندگی سر میره و شروع میکنه به صدا کردن اسمم تا وقتیکه سرمو برمیگردونم برام شکلک در بیاره. کم در مورد این کاراش تجربه نداشتم. برای اولین بار، بجای برگردوندن سرم ایگنورش میکنم.ادامه میده. بار ها و بار ها و بار ها، و من تحمل میکنم تا وقتیکه میزنه روی شونم.&quot;DON&#x27;T YOU DARE TOUCH ME!!&quot;مثل احمقا بهم نگا میکنه. برای یه لحظه به ذهنم میرسه عینکش رو که باعث میشه چشمای اسکل وارش گنده تر به نظر برسن، از روی چشماش بقاپم، پرتاب کنم روی زمین و زیر پا خردش کنم و همزمان داد بزنم:&quot;y&#x27;know what? I&#x27;m gonna crash down your goddamn glasses&quot;با اینحال اینکارو نمیکنم. نه، واقعا، کی جرئتشو داره؟ هنوز مکانیزم این مدرسه رو نمیدونم. ممکنه اخراجم کنن؟جالب تر اینه که معلم ذره ای به دلقک بازی عنیس اهمیت نمیده. اینطور نیست که از دست معلم عصبانی باشم، فقط درکش نمیکنم. اگه من بودم با اُردنگی این اسکلو مینداختمش بیرون.به خودم میگم تحمل کن، پنج دقیقه دیگه. بعد میری سمت خونه...آهنگ گوش میکنی...رسیدی خونه فیلم میبینی. حالت بهتر میشه. اینطوری نیست که واقعا حالم بد باشه. من به ندرت حتی گریه میکنم. بیشتر مثل یه انبوهی از حس خشمه. اگه کسی ازم بپرسه حالت چطوره، بهش جواب میدم مزخرف.با اعلام معلم، همه بچه ها با خرسندی از سر جاهاشون پا میشن. کیفمو میندازم روی دوشم و از اونطرف میز میرم، محض احتیاط اگه خواست قبل از رفتنم یه بار دیگه ام با کفش منو بزنه. قبل از رفتن بهش یه نگاه تند میکنم. اخم نیست. تا حد امکان سرد نگهش میدارم، و سعی میکنم با استفاده از چشمام عمق وجودشو بخورم. نمیدونم چقدر تاثیر داره. از من نپرسید.لباسمو میپوشم، کلاه هودیمو میندازم روی سرم، از توی کیفم هندزفری در میارم و ازونجا که نمیتونم جلوی معلم گوشیمو بکشم بیرون، میرم تو راهرو تا اینکارو بکنم.و دقیقا همونجا این اتفاق میفته. کیفمو میذارم روی پام و زیپ جلوشو باز میکنم، همونطور که دارم توشو میگردم تا گوشیمو پیدا کنم جثه ی کوچیکی قدم زنان میاد و جلوم وایمیسته. اولین فکری که میکنم، اینه که خب، فقط یکی از بچه ها که وایساده جلوی من. همین. میدونین که من به حس شیشم اعتقاد دارم؟ چیزی که حس شیشمم توی اون لحظه بهم میگه اما متفاوت از چیزیه که مغزم پردازش میکنه. با اینکه هنوز سرمو نیاوردم بالا تا صورتشو ببینم، حس آرامش خالص بدنمو فرا میگیره. خشم در یک آن شسته میشه و جاش رو به اعتماد میده، و من احمق هنوز دارم توی کیفمو میگردم و متوجه اون نشدم.تا وقتیکه میزنه روی شونم.سرمو میارم بالا. نگاش میکنم، و بی اختیار لبخند میزنم.لبخند میزنه و چشمهای سبز رنگش میدرخشن. موهای کوتاه پسرونه اش مثل همیشه توی چشماشن. یه لباس بافتنی گشاد به رنگ آبی کمرنگ پوشیده، که با رنگ آبی کمرنگ گوشواره هاش سته. یه جین آبی تیره پوشیده و ازونجا که من تاحالا توی لباسایی جز لباسای تیره ندیدمش، واقعا خیلی جلب توجهمو میکنه. اینبار لاک مشکی نزده.&quot;وِیست تاکسیک.&quot;اول نمیفهمم چی میگه، تا وقتیکه اشاره میکنه به کف دستم. کف دستمو نگاه میکنم، توش یه بسته ی کوچیک آبنباته. آبنبات ویست تاکسیک. اصلا کی فرصت کرد بذارتش توی دستم؟&quot;ممنون. الان معدم خالیه. وقتی رسیدم خونه و غذا خوردم، امتحانش میکنم.&quot;چهره ای از همدردی نشون میده و بعد دوباره لبخند میزنه. &quot;ازون دیروزی ها داری؟&quot;&quot;قرقوروت. دارم.&quot; دستمو میکنم توی کیفم، و ایندفعه بر حسب اتفاق گوشیم میاد توی دستم. گوشیمو میکشم بیرون و پرتش میکنم توی جیبم، بعد دوباره دستمو میبرم توی کیف و اینبار قرقوروتو در میارم. قاشق فلزی خونمون، هنوزم توشه. شروع میکنم به کُشتی گرفتن با قرقوروت تا یه تیکشو بکنم.&quot;کلاسم داره شروع میشه. میتونیمم بعدا_&quot;&quot;نه، نه. بیا. بیا، بخور.&quot; قاشقو با تیکه ی قرقوروتی که به کلش چسبیده، به سمتش میگیرم. چشماش دوباره میدرخشن و قرقوروتو میگیره. میذارتش توی دهنش، مکش میزنه. قیافش تغییری نمیکنه، در حقیقت خیلی خوشحال به نظر میرسه.عجب. فکر میکردم فقط ایرانی ها میتونن با خوشحالی قرقوروت بخورن.&quot;من برم. بای بای!&quot; دست تکون میده و یه گام به سمت جلو برمیداره. بغلش میکنم.مثل نور ماهی میمونه که تاریکی شبو از بین میبره. تمام احساسات خشم و نفرت و خشونت، به راحتی آب خوردن پاک میشن و موهای نرمش زیر فکمو غلغلک میدن.&quot;بای بای.&quot; یه چند ثانیه دیگه نگهش میدارم و رهاش میکنم. دوباره لبخند میزنه. چکمه هاش روی سرامیک صدا میدن، و بعد، همونطور که یهویی بر من نازل شده، با سیل جمعیت بچه ها قاطی میشه. &quot;دوشنبه میبینمت.&quot;یادم رفت بهش تولدشو تبریک بگم. برای این اتفاق به خودم لعنت میفرستم. اینطوری از نور ماهی که تاریکی رو میشوره میبره تشکر میکنی؟! خاک تو سرت، زک.هندزفری هامو توی گوشم جا میدم و آهنگ fly me to the moon رو روی گوشیم پلی میکنم.برام مهم نیست که در مورد خورشید چی صدق میکنه. ماه، روش به منه.پ.ن: یه لقبی برای صدا زدن دیگران وجود داره؛ &quot;سان شاین&quot;. ولی در مورد این اشتباه در میاد، برای همین من برعکسش میکنم و میشه &quot;مون لایت.&quot;پ.ن2: بعد از اون، وقتی یکی ازم پرسید حالت چطوره من بهش جواب دادم بدکی نیستم.</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 22:44:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خب. سلام.</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D8%AE%D8%A8-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-bzebgkpllspw</link>
                <description>باز کردن لپ تاپ یکی از کارهای مورد علاقه ی منه.هیچوقت نمیدونم کاملا که الان قراره باهاش چیکار کنم ولی شروع میکنم. خب، ممکنه برم یه سر توی یوتیوب و ببینم ویدیو های جدید گذاشته شده؟ یا، برم ساوند کلاود و باند موسیقی مورد علاقم؛ لاوجوی، یه آهنگ جدید داده باشن.اما بعد از این ها، وقتش میشه که خودم دست به کار بشم. اسم داستانو توی اینترنت جست و جو میکنم، سایتو میارم بالا و جملات انگلیسی جلوی چشمام میرقصن. مشتاق برای اینکه ترجمشون کنم.با بعضی از اصطلاحاتش به وجد میام. با ضرب المثل هایی که باید به فارسی تبدیلشون کنم. بخش های طنز، جاهایی که باید بفهمم چطور باید ترجمش کنم تا طنزش رو شاید حتی بیشتر کنم.چجوری به اینجا رسیدم؟ سادست.خیلی آروم شروع شد. چند تا داستان کوتاه که هیچکدومتون هرگز نفهمیدین خودم ننوشتمشون_و خب، قرارم نیست بفهمید کدومان_ و بعد، طولانی تر شد. رسید به پست های پنج و بعد هفت دقیقه ای از ترجمه ی ناب و کم نذیر.یک سال از روزی که انتخاب بزرگمو کردم میگذره.اون روز، با خودم گفتم بسه. کوتاه کمه. بشین یه رمان کامل ترجمه کن.و دو هفته پیش، ترجمه ی یه رمان 466 صفحه ای تموم شد. اون روز نفس راحتی کشیدم و با احساس موفقیت شدیدی رفتم برای خودم کاپوچینو درست کردم. خوشمزه بود.گذاشتم بار ترجمه از روی دوشم برداشته بشه. پریروز، کتاب راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب رو خریدم و داره تموم میشه. حس میکنم روحم تشنه ی کتاب شده بعد از این همه مدت نداشتن کتاب.امروز ساعت پنج میریم تا موهامو کوتاه کنم. تا بالاتر از گردن. تغییر قشنگیه. دارم به رنگ کردن یه رگه از موهام به آبی هم فکر میکنم. قبلا یه بار آبیشون کرده بودم، ولی الان داره ذهنم به سمت یه رنگ ماندگار میره.و امروز چی شد.امروز یه صفحه ی جدید باز کردم، نفس راحتی کشیدم و ترجمه ی یه رمان جدیدو شروع کردم...میخواستم بکنم.که پلتفرم قبلی ای رو که توش داستان مینوشتم به خاطر آوردم.ویرگول از آخرین باری که صفحشو آپدیت کرد برام عملا نابود شد. دیگه برای خارج از کشور باز نمیشد. کلی باگ پیدا کرده بود_یه سری از صفحاتو نمی آورد، یه سری از پستام نبودن.البته، کلا از ماجراهای سال قبل، انگار خونه ی امن من توی ویرگول شروع کرد به فرو ریختن. میدونین؟ همه چیز فرو رفت توی هرج و مرج. فضای صمیمانه با خاک یکسان شد تا وقتیکه به خودم اومدم و حس کردم اینجا دیگه جای من نیست.پس من رفتم.میدونین، مثل اینه که برگشته باشین به جایی که قبلا زندگی میکردین. تا ببینین چقدر تغییر کرده و چه چیزهایی هنوز هستن، تا یکمی برگردین به نوستالژی های قدیم.اومدم بگم که سلام. من اینجام. حالم خوبه. زندگیمو میگذرونم. ترجمه میکنم، کاپوچینو میخورم، مدرسه میرم. بالاخره یه دوست پیدا کردم که اونم بلد نیست فرانسوی صحبت کنه. در عرض دو هفته بهم نزدیک شدیم.من افسردگی نگرفتم. نگران نباشید، حالم خوب تر از هرموقع دیگه ایه و دارم به پروژه های بزرگی فکر میکنم. خیلی بزرگتر از ویرگول.خیلی خوشحال شدم امروز دیدم علیرضا هنوزم پست میذاره. یکی از آشناهای قدیمیمونه، حس خوبی داره میبینمش. انگار هم محله ایم بوده.دلم میخواد بدونم فضای ویرگول چجوری شده. نمیدونم اگه اون فضای تیز و هرج و مرجش از بین رفته یا نه، اما حرفم اینه که اگه دوباره مثل قبل شده...من رو دوباره توی محلتون میپذیرین؟پ.ن: ساتو، میبینمت دیگه؟پ.ن 2: لونارکید، ببخشید اگه احساس کردی ایگنورت میکنم. اون اکانت اسکایپ کلا از بین رفت و ما یه لپ تاپ جدید خریدیم. با یه اکانت اسکایپ جدید که ایندفعه مال خودمه.پ.ن 3: هی دندلیون، یه مشت قلب و یه بغل سفت برای تو. دوست دارم.پ.ن 4: .I feel happy</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 13:05:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D8%B2%D9%86%DA%AF-xqenakunpfrb</link>
                <description>نباید بیدار میشد. نه... نه... زنگ مزخرف ساعت در گوشش میپیچید. این یکی از بهترین رویا هایش بود. نمیخواست وارد جایی شود که هر لحظه اش عذاب بود: دنیای واقعی.با وجود تمام تلاشش برای هوشیار نشدن، آن ساعت لعنتی بیدارش کرد و به محض کوبیده شدن دستش روی ساعت برای خاموش کردن آن صدای زنگ عوضی، تمام کار های آنروز جلوی چشم هایش رژه رفتند. امتحان علوم داشت... معلم ها... همکلاسی های بی رحم... زیر لب ناله کرد.-نه.. نه...لازم نبود آنها را تحمل کند. او دنیای خودش رو داشت. بله. میتوانست در هر فرصتی که گیر می آورد به آنجا فرار کند.میتونست تو هر فرصتی که گیرش بیاد فرار کنه اونجا. حالش بهتر شد: «اختلال خیالپردازی ناسازگار»در ذهنش با خودش قرار گذاشت: فقط تا دم در مترو و بعد میتونی برگردی جایی که میخوای.لباس هایش چروک بودند و دیرش شده بود. تازه به خاطر آورد که برای کلاس ادبیات باید ارائه میداد، اما حتی نمیدانست کتابش کجاست.-لعنتی...ممکن بود بچه ها به او تکه بیندازند. تا سر حد مرگ خوابش می آمد. بغل دستی منزوی و درونگرایش هرگز با او حرف نمیزد. تا سر حد مرگ خوابش می آمد. تکالیفش نصفه بودند. همین حالا هم یک ربع دیر کرده بود. همیشه دیر میرسید. تا سر حد مرگ خوابش می آمد. قرار بود گرسنه بماند چون دیشب حوصله نداشت برای آنروز نهار درست کند. خوابش می امد و حاضر بود هر چه داشت را برای فقط ده ثانیه خواب لعنتی دیگر بدهد.آنروز مترو زودتر از همیشه رسید. به محض پیاده شدن باد خنک بهاری صورتش را نوازش کرد، و او با نفس عمیقی از نسیم صبحگاهی استقبال کرد.سر کلاس، به نظر میرسید همه ی بچه ها در حال خود بودند، تا وقتیکه یکی از بچه ها انگشتش را به سمت او گرفت و فریاد زد:&quot;راستی بچه ها! شنیدین اون دیروز توی هنر چیکار کرده؟! میگن یه اسکچ خیلی خفن توی دفترش زده!&quot;بچه ها با هیجان به سمت او هجوم آوردند تا اسکچ دیروزش را ببینند، و او با ناباوری اجازه داد بچه ها تشویقش کنند. حتی بغل دستی درونگرایش هم به نظر میرسید تحت تاثیر قرار گرفته بود.زنگ ادبیات دقیقا لحظه ای که نوبت ارائه ی او بود زنگ خورد. شانس! باورش نمیشد انقدر بخت با او یار باشد.زنگ نهار، خب، او انتظار داشت گرسنه بماند. انتظار نداشت یکی از بچه ها بدون اینکه حتی درباره ی نهار نداشتن او چیزی بداند یک اسنک کامل را به او بدهد. لعنتی. اسنک از تمام زندگی او خوشمزه تر بود.زنگ ریاضی به طرز ترسناکی قشنگ بود. معلم تصمیم گرفت به هیچ دلیل موجهی بجای درس های مزخرف مثلثات بازی کنند. بازی مورد علاقه ی او.همه چیز آنروز قشنگ و دلنشین بود، تا وقتیکه صدای زنگ در مدرسه پیچید...زنگ...زنگ ساعت.دوباره.نباید بیدار میشد. نه...نه...زنگ مزخرف ساعت در گوشش پیچید. این یکی از بهترین رویاهایش بود. نمیخواست وارد جایی شود که هر لحظه اش عذاب بود: دنیای واقعی.دستش را روی ساعت کوبید.</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 22:21:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خر من توئی</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D8%AE%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%A6%DB%8C-ojq534jl6chq</link>
                <description>عاقایه درسی بوددرباره ی یه پسربچه ی _مثلا_ زیرک که از روی نشانه ها الاغِ یه خری رو (اینیکی استعارس منظور خود خر نی) پیدا میکنههمیشه دلم میخواست بدونم بعد از اینکه پسربچه زیرک زرشو میزنه و میگه که الاغت فلان بود و پاش بهمان بود چه اتفاقی میفتهامروز یکمی بهش فکر کردم...به نتایج خوبی رسیدمبذارید باهاتون در اشتراک بذارمش...نه خواهش میکنم...تعارف نکنید...یه مافیای خر  با کت و شلوار مشکی و عینک آفتابی و کراوات، یه خری دستش بود که داشت قاچاقی از مرز ردش میکرد.وسط یکی از این ایستگاه های بین راهی وایساد تا اسپرسوی صبحشو میل کنه، خره رو مثل احمق ها ول کرد به حال خودش جلو در. دلیل سبک مغزی مرد هنوز نامشخصه.ایشون اسپرسو شونو با کیندر میل کردن و برگشتن جلو در که دیدن خره نیس (اصلا باورتون میشه؟ این حجم از خیانت از طرف یه خر؟)ولی یه پسربچه اونجا بود که داشت بین اون صحرا و جاده ی برهوت لی لی بازی میکرد. از من دلیلشو نپرسید.مردک به سمت پسرک رفت و با لبخند محیلی پرسید:&quot;فرزندم، تو خر منو ندیدی؟&quot;فرزند نگاه عاقل اندر صفیهی به مرد انداخت، کف دستشو لیس زد و موهاشو داد عقب و با صدای کلفتی که باعث کرک و پر مرد بچیکه گفت:&quot;بار خرت گندم بود؟چشم چپش کور بود؟ پای چپ شَلت خر بود؟&quot;(پای چپ خرت شَل بود؟)مردک پلک زد و از اونجا که از بچه نا امید شده بود لبخندی زورکی زد:&quot;خره رو کجا دیدی؟&quot;فرزند مثل بز شانه بالا انداخت و گفت:&quot;من خری ندیدم.&quot;مرد پلک دیگری زد:&quot;پس از کجا خر منو دیدی؟&quot;فرزند رو فاز کتاب درسی برداشت:&quot;من فقط خوب نگاه کردم و به آنچه دیدم کمی اندیشیدم. سر پایم رد پای الاغی را دیدم که جای پای راستش کمتر از پای چپش گود افتاده بود. فهمیدم پای چپ الاغی که ازینجا گذشته لنگ بوده است. علف های سمت راست جاده خورده شده بود، اما علف های سمت چپ دست نخورده باقی مانده بود. از دانه های گندمی هم که روی زمین ریخته بود، فهمیدم که بارش گندم بوده است و خر تو را_&quot;حرف پسر با پس گردنی محکمی قطع شد و مرد مافیا نعره کشید:&quot;نه احمق! خر من توئی! خر من توئی که مث خر هر چی جلو چشم کورته رو باور میکنی! بابا الاغ! به پای چپ خر من طناب بسته شده بود و طناب از پشت رد پاشو پاک میکرد. خر من نصفه ی چپ دهنش فلج بود برای همین فقط با نصفه ی راستش غذا میخورد. قبل از خر من یه الدنگی ازینجا رد شد و داشت بار گندم میبرد. خر من توئی عزیزم، خر من توئی.&quot;افسانه ها میگن پس از اون، بعد ازینکه مرد مافیا خر جدیدشو قاچاقی از مرز رد کرد اون رو به قیمت بسیار زیادی به فروش رسوند.پیام اخلاقی:خر نباشید ✨?</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 18:09:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفتاب بعد از ظهر</title>
                <link>https://virgool.io/cutePosts/%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-ukvrrjqwl0dc</link>
                <description>آفتاب بعد از ظهر روی سطح دریاچه میتابید و آنرا درخشان میکرد.دریاچه رنگ خاصی به خود گرفته بود،انگار که از طلای مایع ساخته شده باشد.لوکاس به درخت تکیه داد و چشمهایش را بست.اجازه داد نور خورشید صورتش را گرم کند، و همزمان به صدای آب بازی ناتالی در آب کم عمق ساحل گوش داد.روز آرامی برایشان بود. ناتالی بعد از یک ساعت کامل دویدن حسابی خاکی شده بود، برای همین لوکاس گذاشته بود که در آب برود و کمی تمیز شود. بعلاوه ی آن، لباس های ناتالی را هم شسته بود و حالا آنها داشتند روی بند رختی که بین همین درخت و درخت کناری گره زده بود خشک میشدند.به صدای شلپ شلپ بازی ناتالی گوش کرد،قهقهه های او حتی بیشتر از آنچه خورشید میتوانست او را گرم میکرد. بعد از یک دقیقه ی دیگر، صدای خنده ها خاموش شدند و او با صدای قدم هایی که به سمتش میدویدند لبخند زد.چشمهایش را باز کرد.ناتالی داشت به سمت او میدوید.ژاکت کهنه ای که به او داده بود تا پایین زانوهایش میرسید و آستین هایش از دست های ناتالی آویزان بودند. البته که ناتالی خودش لباس داشت، اما در حال حاضر آنها داشتند روی بند رخت خشک میشدند، پس فعلا ژاکت کارش را راه می انداخت. لوکاس دست هایش را حرکت داد:&quot;آب چطور بود؟&quot; ناتالی مقابل او ایستاد. موهای خیسش به صورتش چسبیده بودند. دست های ناتالی بالا رفتند تا آستین های بلند را کنار بزنند، و بعد ناتالی جواب داد:&quot;سرد بود!&quot; دستانش را مشت کرد و به خودش نزدیک کرد و تکان داد، تا به نظر برسد دارد میلرزد.لوکاس اخم کرد و دست هایش را تکان داد&quot;خیلی سردته؟میخوای بریم داخل؟&quot;ناتالی سرش را به چپ و راست تکان داد و با زبان اشاره حروف کلمه ی خوبم را هجی کرد.لوکاس آهی از سر آسودگی کشید و ناتالی را به سمت صندلی ای راهنمایی کرد که به سمت منظره ی ساحل، در کنار میزی کوچک گذاشته شده بود. ناتالی روی صندلی پرید، و لوکاس موهای بلند او را به دقت مرتب کرد تا بتواند آنها را شانه کند و ببافد.شانه ای که روی میز بود را برداشت، و قبل از اینکه شروع کند ناتالی روی بازویش زد.&quot;چیشده؟&quot; لوکاس به دخترک هفت ساله نگاه کرد که چهره اش درهم رفته بود.ناتالی به صورتش اشاره کرد و دست هایش را حرکت داد:&quot;هنوز صورتم خاکیه. چند بار با آب شستمش اما هر بار تو آینه نگاه میکنم بازم اون لکه های قهوه ای رو صورتم هستن!&quot;لوکاس اخم کرد، به آرامی چانه ی او را گرفت و صورتش را عقب برد تا دید بهتری از آن داشته باشد. بعد خم شد و سعی کرد &quot;لکه های قهوه ای&quot; را پیدا کند.فقط یک لحظه طول کشید تا متوجه شود ناتالی درباره ی چه چیزی صحبت میکند، و این باعث شد لوکاس ناگهان شروع کند به خندیدن، و شانه را روی میز بگذارد تا با زبان اشاره برای ناتالی توضیح بدهد&quot;اوه ناتالی،اینا کثیفی نیستن، اینا...&quot; لوکاس لحظه ای مکث کرد. نمیدانست کک و مک به زبان اشاره چه میشود، پس فقط لب زد:&quot;کک و مک هستن!&quot;کک و مک های ناتالی از روی گونه ی چپش شروع میشدند، از روی پل بینی اش رد میشدند و به گونه ی راستش میرسیدند. نقطه ها رنگ ملایم قهوه ای داشتند که لوکاس را یاد دارچین می انداخت. و بار دیگر، لوکاس از شباهت بی حد و مرز ناتالی به او شگفت زده شد. کک و مک های خودش خیلی کمرنگ تر بودند، اما به خاطر داشت که در بچگی مثل مال ناتالی بودند. البته او هرگز کک و مک هایش را با کثیفی اشتباه نمیگرفت،اما نمیتوانست ناتالی را بخاطر... دوران کودکی غیرمعمولش سرزنش کند.ناتالی از آنجا که این کلمه را نمیدانست،حرکت لب های او را با دهانش تقلید کرد:&quot;کک_و_مک؟&quot;لوکاس انگشتش را بالا برد ،موبایلش را از جیبش بیرون کشید و به دنبال علامت اشاره ی کک و مک گشت، پس از چند ثانیه لبخند زد ،آنرا در جیبش گذاشت و دستانش را بالا گرفت.&quot;کک و مک.&quot; لوکاس چند بار کلمه را برای ناتالی تکرار کرد، و با انگشتانش دوبار به گونه اش زد.ناتالی سری تکان داد، و قبل از اینکه دوباره به او نگاه کند، علامت را امتحان کرد.&quot;کک و مک.اونا چی ان؟&quot;لوکاس لب هایش را بهم فشار داد:&quot;خب،اونا...&quot;هاه.مثلا چطور قرار بود به او توضیح بدهد کک و مک چیست؟ ربطی به ملانین داشت، درست است؟هیچوقت زیستش خوب نبود.لوکاس توضیح داد:&quot;اونا فقط یسری نقطه ی کوچولو ان که بعضی ها رو پوستشون دارن.بعضی ها روی تمام بدنشون دارن، بعضی ها هم فقط روی صورتشون دارن.نگران نباش، خطری ندارن، فقط یه بخشی از پوستتن.&quot;ناتالی اخم کرد:&quot;من قبلا اونا رو نداشتم.&quot;&quot;آره.وقتی میری زیر نور درست میشن. اما فکر کنم توی اون زیر شیروونی ای که من پیدات کردم نوری وجود نداشت، درسته؟&quot;با حرف اتاق زیر شیروانی، ناتالی سرش را پایین انداخت و قلب لوکاس به درد آمد. خیلی احمق بود.خودش میدانست که خاطره ی اتاق زیر شیروانی ناتالی را ناراحت میکند. به هر حال، هرکسی اگر مجبور میشد چندین ماه در یک اتاق زیر شیروانی خاک گرفته و نم دار زندگی کند، از بخاطر آوردن آن ناراحت میشد.ناتالی دستهایش را به سینه اش نزدیک کرد و رشته ی افکار لوکاس را پاره کرد:&quot;نه.اونجا نور نبود.&quot;لوکاس سریع دست هایش را حرکت داد:&quot;ولی،لطفا ناراحت نباش باشه؟ تو هیچوقت به اونجا برنمیگردی،یادت هست؟ فقط من و تو هستیم.من هیچوقت تورو ترک نمیکنم.&quot;ناتالی چند لحظه به او خیره شد، بعد سر تکان داد و دست هایش به حرکت در آمدند:&quot;میدونم، بابا.&quot;لوکاس لبخند زد و با اشاره اضافه کرد:&quot;و تو دختر من میمونی.ولی چیزی که میخواستم بگم این بود که...&quot; لوکاس قبل از اینکه حرفش را ادامه بدهد با انگشت ضربه ی آرامی به یکی از کک و مک های روی پوست ناتالی زد و باعث شد ناتالی آرام بخندد.&quot;اونجا آفتابی نبوده، واسه همین پوستت به آفتاب عادت نداره.برای همین الان که زیاد توی آفتابی ظاهر شدن.&quot;ناتالی بعد از چند لحظه دوباره اخم کرد:&quot;اونا که زشت نیستن،نه؟&quot;لوکاس تند دست هایش را تکان داد:&quot;نه! معلومه که نه! شوخی میکنی؟! اونا دوست داشتنی ان، مثل تو!&quot; دوباره دستش را جلو برد تا ضربه ی دیگری به گونه ی او بزند، اما ناتالی سرش را در میان دستهایش پنهان کرد و ریز ریز خندید.لوکاس لبخند زد، آهسته روی شانه ی او زد و دوباره دست هایش را بالا برد تا با او صحبت کند:&quot;ولی من یه چیزی دارم که باعث میشه حس بهتری نسبت به کک و مک ها پیدا کنی.ببین.&quot; لوکاس روی زمین مقابل صندلی نشست و به ناتالی اشاره کرد تا جلوتر بیاید.ناتالی خم شد و از صندلی روی خاک پرید.وقتی لوکاس یادش افتاد که هنوز ژاکت خودش تن ناتالی است و قطعا خاکی میشود، برای لحظه ای دلش پیچ خورد.خب، حداقل امروز لباس های ناتالی را شسته بود.لوکاس کمی جا به جا شد و سرش را کمی به عقب خم کرد تا نور روی صورتش بیفتد، و ناتالی بتواند صورت او را ببیند. لوکاس دست هایش را آرام تکان داد:&quot;منم اونارو دارم.خیلی از مال تو کمرنگ ترن،ولی میتونی ببینیشون.&quot;ابرو های ناتالی بالا رفتند و دهانش به شکل یک حرف اوی کوچک در آمد. با تابش پرتو خورشید توی چشم های لوکاس، لوکاس چشم هایش را بهم فشار داد و خواست سرش را برگرداند که دست های کوچکی را روی گونه هایش احساس کرد.&quot;داری چیکار میکنی،ناتالی؟&quot; لوکاس لب زد و با ضربه ی انگشت ناتالی روی بینی اش، تلاش کرد نخندد.چشمانش را باز کرد و ناتالی را دید که ابروهایش با تمرکز زیادی در هم رفته بودند، و متوجه شد دارد سعی میکند روی کک و مک ها ضربه بزند. انگار داشت آنها را...میشمرد؟ یک همچین چیزی.&quot;خیلی خب.هرکار دلت میخواد بکن.&quot;لوکاس دوباره چشمانش را بست و منتظر ماند تا ناتالی شمارش را تمام بکند. انگشت هایش خیلی نرم و کوچک بودند، و وقتی ناتالی به بخش خاصی از گونه اش ضربه زد، لوکاس نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.یک دقیقه گذشت تا کار ناتالی تمام شود و او عقب برود، و لوکاس سرش را چرخاند تا از آفتاب نجات پیدا کند. ناتالی آینه ی جیبی ای که لوکاس به او داده بود را باز کرد و به انعکاس خودش و لوکاس نگاه کرد.انگار میخواست ببیند کک و مک های آنها چقدر شبیه هم هستند.بعد از چند لحظه به نظر میرسید از هر نتیجه ای که گرفته راضی است و آینه را روی زمین گذاشت. به سمت لوکاس رفت و مقابل او ایستاد، و با لبخند شیرینی دست هایش را دور خودش حلقه کرد و خودش را بغل کرد، و بعد دست هایش را حرکت داد:&quot;من کک و مک هامو دوست دارم.&quot; ناتالی خندید و ادامه داد:&quot;اونا منو شبیه تو میکنن.&quot;اوه...آی.لوکاس مطمئن بود اگر ناتالی به اینقدر شیرین بودن ادامه بدهد، قلبش در جا ذوب میشود.&quot;یکی از این روزا منو از شیرینی ات میکشی،خوشگل من.&quot; لوکاس خم شد و آرام پیشانی ناتالی را بوسید و بعد با حرکت دست ادامه داد:&quot;منم کک و مک های تورو خیلی دوست دارم. اونا خیلی نازن.&quot;ناتالی دست هایش را تکان داد:&quot;مال توهم خیلی نازن.&quot; و طوری به او خیره شد که لوکاس جرئت مخالفت با حرف او را نداشته باشد.لوکاس لبخند زد:&quot;ممنونم ناتالی.تو خیلی مهربونی.&quot;و اگرچه لوکاس قصد داشت قبل از خشک شدن موهای ناتالی آنها را ببافد تا بعدا راحت تر شانه شوند،اما متوجه شد که واقعا نمیخواهد از جایش بلند شود. نه با آفتابی که اینطور گونه هایش را گرم میکرد، و ناتالی ای که آهسته کنار او نشست و او را بغل کرد. انگار همه چیز در بهترین حالتی بود که میشد باشد.انگار این لحظه برای او ساخته شده بود.کسی چه میداند؟ شاید اینطوری هردویشان کک و مک های بیشتری هم دریافت میکردند.پ.ن:خونسرد باش زک...جوگیر نشو...جوگیر نشو و آرزو نکن بچت ناشنوا باشه...پ.ن 2: *من همکنون در حال پرستیدن کک و مک های روی صورتم*</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 15:43:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شش وجهى</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B4%D8%B4-%D9%88%D8%AC%D9%87%D9%89-xcmue4iqlpax</link>
                <description>پشت صحنه ی فستيوال/سكانس يك:كتش را صاف كرد و لبخند شرورانه اى زد.به سمت مكان فستيوال به راه افتاد.بزرگترين فستيوال سال…فستیوالی که او برایش در پوست خود نمی گنجید.او چیزهایی میدانست که دیگران نمیدانستند.قرار بود در فستیوال کاری کند که دیگران از دیدنش شوکه میشدند.قرار نبود فقط بعنوان سخنران پای میکروفون برود و بعد از یک مشت چرت و پرت درباره فستیوال گورش را گم کند...بحث بزرگترین دشمنش بود.امروز روزی بود که قرار بود دشمنش را با خاک یکسان کند،دشمن قسم خورده اش را...این زیباترین لحظه ای بود که ممکن بود وجود داشته باشد.دوست داشت او را با قیافه ی شوکه ببیند،دوست داشت هرچه سریعتر فقط پای میکروفون برود،دوست داشت راز بزرگ دشمنش را برملا کند.رو به دستیارش کرد&quot;ببینم،همه چیز آماده اس دیگه؟&quot; دستیارش سر تکان داد&quot;البته!کاملا آماده برای روز سرنگونی دشمنتون.&quot;پشت صحنه ی فستیوال/سکانس دو:&quot;البته!کاملا آماده برای روز سرنگونی دشمنتون.&quot; و بعد زیر لب زمزمه کرد&quot;و البته خودت،احمق خوش خیال!&quot; روز بزرگى بود.براى او فستيوال،و براى آن رئیس احمقش مراسم ختم.فستيوال بزرگى كه قرار بود شاد باشد،البته براى او.بعد از روزها کار کردن و دویدن برای رئیسش،بعد از مدتها تحقیر شدن،بالاخره او جای رئیسش را میگرفت.نقشه اش را در ذهن مرور کرد.بعد از اینکه او از پای میکروفون پایین میامد،خیلی راحت او را میکشت و خودش رئیس میشد.خیلی وقت بود منتظر این روز بود.تعظیم کرد و گفت:&quot;من میرم تزئینات صحنه رو اماده کنم.&quot; و از پله ها پایین دوید.مرد جوانی به او تنه زد.داد زد&quot;هوی!حواست کجاست؟!&quot;پله های اضطراری/سکانس سه:مرد داد زد&quot;هوی!حواست کجاست؟!&quot; زیر لب پوزخند و گفت:&quot;ببخشید.&quot; به روی خودش نیاورد که از قصد اینکار را کرده.برگه را در دست فشرد.بالاخره به آن دست پیدا کرده بود.از پله ها بالا رفت و همانطور که برگه را در جیبش میگذاشت،به سمت در خروج اضطراری رفت.سخنران فستیوال همان دور وبر میچرخید.البته اهمیت نداشت.در را باز کرد و از پله های اضطراری پایین رفت.گیرآوردن برگه آنقدر ها كه فكر ميكرد سخت نبود.حالا آن برگه ی با ارزش را داشت.به انتهای پله ها که رسید،بجای در اصلی چرخید و در پشت سرش را باز کرد و به کسی که در اتاق مخفی منتظرش بود بود لبخند زد.اتاق پشتی/سکانس چهار:دستش را جلو برد:”میدونستم گیرش میاری.” مرد جوان شانه بالا انداخت:”راحت بود.مثل اینکه اصلا حواسش نبود چه چیز مهمی تو جیبشه.” خندید و همانطور که برگه را میگرفت گفت:”مطمئنم اگه جای الیور تویست میبودی صد بار فارق التحصیل مدرسه ی جیب بری میشدی.” مرد جوان تعظیم کوتاهی کرد و لبخند زد.”خب،وقت تسویه حسابه.من برات برگه رو گیر آوردم و_”قبل از اینکه حرفش تمام شود او گفت:”متاسفم،ولی تسویه حسابی وجود نداره.”بعد بلافاصله مردجوان را تو کشید و روی زمین انداخت و در اتاق مخفی را بست.صدای فریاد های مرد را نادیده گرفت و در را قفل کرد.به سرعت بیرون رفت.پسری دوان دوان از جلویش رد شد.او فریاد زد”هی پسر!میشه این کلیدو ببری و گم و گورش کنی؟ترجیحا یه جایی که نشه پیداش کرد.”دکه/سکانس پنج:پسر سرش را کج کرد و کلید را گرفت.”اوم…باشه حتما.”از آنجا که عجله داشت دوباره شروع کرد به دویدن به سمت دکه ای که آنطرف محیط فستیوال بود.صدای سخنران فستیوال را میشنید که تازه فستیوال را شروع کرده بود،اگر نمی جنبید احتمالا پذیرایی را از دست میداد.کلید را سر راه با بیشترین قدرت ممکن پرتاب کرد وسط سبزه ها و بعد جلوی دکه رفت.”ببخشید…میشه یه…فندک بدین؟” مغازه دار شانه بالا انداخت:”فندک؟باشه.“ فندک را روی میز دکه گذاشت و پسر پولش را پرداخت کرد.خودش هم نمیدانست چرا دارد فندک میخرد.به او دستور داده شده بود که یک فندک بخرد و با تمام سرعت برگردد.پسر دوباره محیط فستیوال را دور زد،خوشبختانه سرعتش چندان کم نبود.به جایی رسید که پشت محیط فستیوال بود،جایی که دریچه ای به سمت پایین داشت.پسر پایین رفت و از تونل رد شد.درست همانجا ایستاده بود.درست همانجا.زیرزمین فستیوال/سکانس شش:فندک را از پسر گرفت:”ممنونم.میتونی بری.” پسر سرش را کج کرد:”میخوای باهاش چیکار کنی؟” به پسر لبخند زد:”نیازی نیست نگرانش باشی.سیگار نمیکشم.” پسر خندید و دستی تکان داد:”پس من میرم.خداحافظ.” سری به نشانه ی خداحافظی تکان داد و در تونل جلو رفت.جلوتر…و به اتاق رسید. جایی که دقیقا سیم بمب همانجا بود.نفس عمیقی کشید،خم شد و فندک را چند بار خاموش و روشن کرد. آب دهانش را قورت داد.اگر فندک را میزد کل فستیوال،تمام حضار،خودش و سخنران فستیوال منفجر میشدند.اما آیا این چیز بدی بود؟در هر حال سخنران فستیوال بدترین دشمن او بود.مهم نبود اگر خودش هم میمرد.می ارزید.او انتقام میخواست.فندک را زد.</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 17:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده لوح</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%84%D9%88%D8%AD-vh4kpgrhdc6a</link>
                <description>صدای زنگی که وسط سخنرانی طولانی انتهای سال توی مدرسه پیچید،باعث شد از حالت خلسه ی زدن خودکارم روی میز در بیام.حتی یک ثانیه هم وقت تلف نکردم،از اتاق بیرون رفتم و تلاش کردم به بقیه نخورم.بالاخره روز آخر مدرسه بود و من هم واقعا گرسنه بودم.یکراست وارد مغازه ی نون فانتزی کنار ساختمون مدرسه شدم.بوی قوی ای از نون تازه و شیرین ریه هامو پر کرد.چند تا صورت آشنا لای بچه های دیگه ای که به مغازه اومده بودن و میگفتن و میخندیدن تشخیص دادم.یکی از اونها_البته،دو تا از اونها_ اِل آلن پو و کای راس بودن.ستاره های مدرسه.چجوری انقد محبوب شده بودن؟سوال خوبیه،منم نمیدونم،هیچکس واقعا نمیدونه،تنها چیزی که مشخصه اینه که این دو کاملا مثل چسب بهم چسبیده بودن،علیرغم اینکه کاملا از هم متفاوت بودن(حداقل از نظر ظاهری).هر جا که موهای بی نقص و بلوند اِل رو میبینین،همیشه کنارش موهای جارو مانندِ نمادینِ قرمز و مشکی کای رو هم میبینین.وقتی موهای جارو مانند نمادین قرمز و مشکی رو میبینین،قطعا موهای بلوند رو کنارش میبینین.همیشه همینه.متوجه نشدم که بهشون خیره شدم تا وقتیکه اِل یک لبخند شیرین و واقعی به من زد،و در پی اون یک خنده ی دوست داشتنی پدید اومد.کای هم متوجه شد،و اونم تصمیم گرفت به من نگاه کنه و لبخند بزنه،چیزی که من متوجه نشدم این بود که لبخندش یه جور خاصی بود،بیایین بگیم،طعنه آمیز؟رقت انگیز؟هرچیزی که میشه بهش گفت.من در جا خشکم زده بود و از ارتباط چشمی باهاشون اجتناب میکردم.گونه هام هر لحظه بیشتر میسوختن و شاید به طرز فجیعی قرمز شده بودن.بالاخره بعد از رفتن دم پیشخوان،لبخند خجالتی ای تحویل دادم و یه دست کوچیک هم تکون دادم.من آدم اجتماعی ای نبودم،هرگز نبودم.بدون صبر کردن برای جوابشون،رومو برگردوندم و یه اسلایس ردولوت سفارش دادم.بعدش،رفتم روی یه صندلی کنار پنجره نشستم تا مطمئن بشم سر راه کسی نیستم.آدمهای زیادی توی مغازه بودن،که یعنی آماده شدن سفارشم بیشتر از حد معمول طول میکشید،پس من هم سریع غرق در خیالاتم شدم و نفهمیدم کسی بهم نزدیک میشه.چیزی که منو به واقعیت برگردوند،یه ضربه ی آهسته روی شونه ام بود که باعث شد از جا بپرم و با دختری مواجه بشم که باز هم داشت بهم لبخند میزد.اِل.&quot;اوه.ببخشید.نمیخواستم بترسونمت.خوبی؟&quot; با حالت احمقانه ای جواب دادم:&quot;هاه؟&quot;خدایا،چرا انقد روابط اجتماعی انقد سختن؟ &quot;اوه آره،خوبم،نگران نباش.&quot; ال لبخند زد و طبق معمول خودش مکالمه رو شروع کرد:&quot;خب،میدونی،خیلی وقته که دارم دیدت میزنم و...خدایا،میدونم خیلی ترسناکم.این بخششو فراموش کن.&quot;ناگهانی خندید،و من هنوز مثل مجسمه زل زده بودم بهش و لال شده بودم.چیزی که میخواستم بهش بگم این بود که:تو واقعا خیلی کیوتی.میشه روابط اجتماعی قویتو بهم قرض بدی تا یکمی بتونیم بیشتر حرف بزنیم؟وقتیکه خواستم جواب بدم یکی اسممو صدا کرد.یکی از مغازه دار ها بود که کیسه ای قهوه ای رنگو بالا گرفته بود.نگاهی به ال کردم و سری تکون دادم که نشون میداد یه چندثانیه دیگه برمیگردم.بعد از یه صحبت کوتاه،هردو مجبور شدیم ازونجا بریم چون ظاهرا اون و کای برنامه هایی داشتن. هرسه از مغازه خارج شدیم و به راه های جداگانه ای رفتیم.وقتیکه ال دیگه به من نگاه نمیکرد،نیشخند گسترده ای روی صورتم ظاهر شد.توی دنبال کننده های توییترم اسم ال درست در صدر لیست بود. سرعتمو بالا بردم.میخواستم در اسرع وقت بهش پیام بدم.کاملا ردولوت و حتی گرسنه بودنمو فراموش کردم.بعد از یه شب دیگه نخوابیدن،دوباره ساعت 2:45 بعد از ظهر بیدار شدم.خب،حداقل یه دلیل داشت.حدود دو هفته شده بود که با ال (و گاهی هم کای) چت میکردم.گوشیم دوباره یاد آوری کرد که اگه نزنمش به شارژ بزودی میمیره،و باعث شد آه بکشم و به سمت پریز بخزم.بعد از زدنش به شارژ یه بار دیگه پیام هامو چک کردم،با اینکه میدونستم کای تازه بهم پیام داده.تنها کسایی که آنلاین بودن ال و کای و صد البته خودم بودن.اسم گروه چتمونو گذاشته بودیم “سه بدبخت”.دو روز بود که ال جوابمو نداده بود.خب،آنلاین بود ولی کلا پنج تا پیام آخرمو نادیده میگیرفت.باید دوباره بهش پیام میدادم؟دیگه بهم اهمیت نمیداد؟وقتی که داشتم با خودم کلنجار میرفتم تا ببینم باید چیکار کنم فهمیدم دیگه آنلاین نیست.خیلی کنجکاو بودم بدونم با کی داشت چت میکرد.شاید میتونستم وارد اکانتش بشم.اون درباره ی چیزایی که دوست داره و نداره خیلی زیاد بهم میگفت.ممکن بود پسووردش یکی از چیزایی که دوست داره باشه.تقصیر خودش بود،میتونست بهم نگه.ال بالاخره دوباره باهام حرف زد.ازش درباره ی غیبت ناگهانیش پرسیدم،اما اون فقط بهم گفت نگرانش نباشم.فکر کنم فقط میتونم امیدوار باشم که ازم خسته نشده باشه.داشتیم با کای درباره ی این حرف میزدیم که چه بازی کامپیوتری ای بهتره،اما من نمیتونستم چشم از عکس پروفایل ال بردارم.عکس پروفایلشو از یه گربه که کراوات زده به یه سلفی جذاب از خودش تغییر داده بود.قشنگ بود.&quot;عام،سلام.میدونم که الان دیر وقته،اما من وااااقعااااا نیاز دارم یه چیزی رو بهت بگم.خب میدونی...خدایا چرا انقد مضطرب شدم...خیلی خب،خیلی خب.من فقط،میخواستم بدونم اگه دلت میخواد دوست داری شاید با هم بریم سینما؟مثل...یه قرار یا همچین چیزی؟اگه جوابت منفیه درک میکنم چرا.میدونم که قبلا هم بهت گفتم اما من فکر میکنم تو خییییییییلیییی کیوتی.پس،اگه موافق بودی صبح بهم پیام بده.&quot;نمیتونستم بفهمم چه اتفاقی داره میفته.پنج دقیقه پیش بیدار شده بودم،و یه پیام صوتی از ال دریافت کرده بودم که دیشب ساعت دو برام فرستاده بود.واقعا منظورش همین بود؟هنوز داشتم خواب میدیدم؟چندین و چند بار به پیامش گوش کردم. لعنتی،واقعیه. سریع در جواب براش یه متن نوشتم و سعی کردم باحال به نظر بیاد،اونم وقتی که تو واقعیت دستام داشت میلرزید و قلبم طوری میتپید انگار ممکنه هر لحظه از سینه ام پرت بشه بیرون.&quot;سلاااام!میگم که،برای قرار ملاقات دوممون میای بریم اون همبرگر فروشیه؟همین امشب!امیدوارم بیای.&quot; یه پیام صوتی دیگه از ال ساعت دوی بامداد دیشب.مدت زمان زیادیه که همو میبینیم،اما نمیتونم دقیق بگم منو دوست داره یا نه.به محض شروع شدن این قضیه،رفتار اون عجیب و غریب شد.انگار هر جمله ای که میگه یه طعنه ی عجیبی پشتش وجود داره،انقد زیاد و قوی که نادیده گرفتنش سخته.اما غیر ممکن نیست.بدترین سناریو های ممکن دارن تو سرم میچرخن،اما با اینحال تلاش میکنم خوشبین باشم.شاید ال فقط مطمئن نیست که منم اونو دوست دارم.آره.فکر های مثبت بکن.تقریبا هشت شبه.تاریکی مطلق.زمستون داره قدرت خودشو نشون میده.با دستای فرو رفته تو جیب روی اسکله منتظر ال وایسادم و حواسم هست انقد تکون نخورم تا از روی اسکله پرت بشم پایین تو آب.به گوشی ام نگاه میکنم.زمان از 7:59 به 8:00 تغییر میکنه.فکر کنم بزودی میرسه.با شنیدن اولین صدا از پشت سرم روی پاشنه ی پا میچرخم و با دختر موبلوندی مواجه میشم که جلوم وایساده.لبخند ملایمی تحویلم میده و بدون هیچ حرفی کنارم می ایسته و به انعکاس ماه در سطح آب خیره میشه.صحبت رو شروع میکنم:&quot;هی،خوبی؟&quot;سریع جواب میده:&quot;آره آره،خوبم.&quot; هنوز به سطح آب خیره شده.&quot;میخوای بریم اون...همبرگر فروشیه؟چرا اینجاییم؟میتونستیم همونجا ملاقات کنیم.&quot;بالاخره،با حالتی که نمیتونم درست بفهمم چیه به من نگاه میکنه.&quot;خب،میدونی،یه چیزی هست که باید بهت بگم.&quot;شروع میکنه به خندیدن.چرا داره میخنده؟&quot;بگو؟&quot;&quot;خب میدونی...&quot;نمیتونه دیگه نگهش داره.قبل از تموم شدن جمله اش شروع میکنه قهقهه زدن، و من هنوز با گیجی وایسادم رو به روش.&quot;باورم نمیشه!&quot;سعی میکنم منظورشو بفهمم.ادامه میده:&quot;باورم نمیشه که انقد ساده لوح و احمقی!&quot;مضطرب بهش نگاه میکنم.داره درباره ی چی حرف میزنه؟ &quot;الان این یعنی چی؟&quot;برای لحظه ای دست از خندیدن برمیداره و نگاه عجیبی بهم میکنه و بعد دوباره میخنده:&quot;نمیدونی؟واقعا؟چجوری نفهمیدی؟یعنی مثلا،100 درصد مطمئن بودی من یا کای فکر میکنیم تو باحالی؟!&quot;بی حرکت وایساده بودم.نمیتونستم تکون بخورم.منظورش چی بود؟نمیتونست درست باشه.اون خیلی باهام خوب بود.کای هم خیلی باهام خوب بود.ظاهرا،همه اش الکی بوده؟اصلا یعنی چی؟ممکن نیست.شاید فقط یه شوخی مسخره اس،من مطمئنم ال منو دوست داره.سعی میکنم آخرین ذره ی امیدم رو جمع کنم و بپرسم:&quot;شوخی میکنی،درسته؟&quot; ولی به دلایلی این فقط باعث میشه ال بیشتر بخنده.باورم نمیشه.نمیخوام باور کنم.این همه زمان صرف کرده برای دادن پیام صوتی و قرار گذاشتن باهام تا اینکارو بکنه؟چه نوع سادیستی ای اینکارو انجام میده؟احساساتم به سرعت از شوکه به خجالت زده تغییر میکنن.حتی سریعتر از اون، به خشم خالص تبدیل میشن.اون واقعا اینکارو کرد.ال فقط برای سرگرمی محض با احساسات من بازی کرد.خشمم به سرعت آشکار میشه و من با ابرو های درهم کشیده و دهنی که کمی بازه به ال خیره میشم.خنده اش محو میشه،بعد پوزخند میزنه.اما یه چیزی توی چشماشه.ترسیده؟&quot;حالت خوبه پسر؟قیافه ات یجوریه انگار فهمیدی بهترین و تنها دوستات دوستت ندارن_&quot; ال دوباره غش و ریسه میره.اون دوازده کلمه.اون دوازده کلمه ی لعنتی.احتمالا به تمام مدرسه میگفت،نمیگفت؟چرا میگفت.قطعا میگفت. برای این کار باید دلش به سردی آب دریایی که رو به رومون بود میبود،که خب هست.اینکارو میکنه.بعد از اون مردم حتی نگاه های تمسخر آمیز تری از قبل بهم میندازن.نمیتونم اجازه بدم این اتفاق بیفته.نمیذارم این اتفاق بیفته.در تب و تابِ کور شدن از خشم خالص،فرصت زیادی برای انجام کاری پیدا نمیکنم.فقط یه هل لازم بود.فقط یک تنه ی سریع زدن.پ.ن:یه نوشته ی مزخرف دیگه.خیلی چرت شد اما من دوستش دارم.پ.ن 2:الان که دارم فکر میکنم،اصلا این چه کوفتیه؟نصفش تناقضه.چرا انقد دوستش دارم؟یه وایب باحالی میده.خودمو درک نمیکنم.یه نوشته ی مزخرف و طولانیه و احتمالا هشتاد درصد کسایی که میان توش نمیخوننش.درک میکنم اگه انتهای داستانو نفهمیدین و منم قرار نیست براتون توضیحش بدم.برید بفهمید.</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 01:46:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جعبه ی موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-djwohapdmqpz</link>
                <description> https://soundcloud.com/preciousjewelamor/ill-wait-for-you-in-the-darkkristins-lullaby دخترک در خانه تنها بود.از تختش بیرون خزید.از پله های قدیمی چوبی پایین رفت.صدای جیرجیرشان باعث میشد فکر کنی ممکن است هرلحظه زیر پایت بشکنند.همه چیز خاک گرفته بود،و ساکت.دخترک دستش را در جیبش کرد و کلید طلایی ای را بیرون آورد.به سمت کمد سبز پوسیده ای رفت که یکی از پایه هایش شکسته بود.کلید را در قفل زنگ زده فرو کرد.قفل با صدای تقی باز شد و دست های کوچک دخترک آنرا از حلقه های کوچکی که در های کمد بودند بیرون کشیدند.در های کمد قژقژ کردند و باز کرد.بوی گرد و خاک بینی اش را غلغلک داد.دخترک جعبه ی موسیقی بزرگ و فلزی را که برایش کمی سنگین بود بیرون کشید.همانجا روی زمین نشست.دسته ی جعبه ی موسیقی را چرخاند.همان جعبه ی موسیقی ای که مادرش برایش گذاشته بود.صدای لالایی آشنایی گوشش را پر کرد.I’ll wait for you in the dark…صدا خش دار بود.واضح بود که بخش هایی از نوار آهنگ در طول زمان فرسوده شده اند.اما این باعث نمیشد چیزی جلویش را بگیرد.I’ll wait for you in the cold…صدا بلندتر و رسا تر شد.صدای مادرش صاف و خوشایند بود.مثل عسل.انگار گرما قلب او را در بر میگرفت.صدای ریتم گیتار باعث میشد آهنگ نظم دوست داشتنی ای داشته باشد.مادرش ادامه داد:You decide who live…مادرش فوق العاده گیتار میزد.موهای مادرش همان موج همیشگی را داشتند.دستهایش روی گیتار حرکت کردند و نت دیگری را نواختند:I decide who die…مادرش این شعر خودش برای او گفته بود.نور شمع کنار پنجره سوسو میزد.انگار داشت از زیبایی آهنگ میسوخت.نور کم سوی شمع روی صورت مادر رنگ روشنی مینداخت.لباس بنفش توری مورد علاقه ی مادرش تنش بود. سایه ها با ریتم آهنگ روی دیوار میرقصیدند.You and your broken wings…لبخند از روی لب مادرش پاک نمیشد.برق لب هایش به زیبایی اش می افزودند.Above all things give the reaper life.آهنگ تمام شد.بعد،دوباره از اول شروع شد.به همین سادگی.I’ll wait for you in the dark…</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 18:24:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی که نمیدونم کیه</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%A9%DB%8C%D9%87-j9e2j4x25ut3</link>
                <description>از دیشب یه طوری غم باد گرفتم انگار دنیا به آخر رسیده.حتی نمیدونم چرا.یعنی میدونم چرا،ولی قرار نیست بتونم حلش کنم.نیاز به یکی دارم.میدونین؟احساس نیاز به کسی که نمیدونین کیه خیلی عجیبه.خیلی احمقانه اس.اصلا الان باید چیکار کنم وقتی حتی نمیدونم کیو نیاز دارم؟ولی نه.یه چیزیو دربارش خوب میدونم.میخوام بغلم کنه.میخوام بغلش کنم.میخوام سرمو فرو کنم تو لباسش و _شاید برای اینکه یه مدت طولانی منتظرش بودم و تازه پیداش کردم _گریه کنم.دیگه چی؟حتی با وجود اینکه هیچ چیزی از ناراحتیم نمیدونه انقدر آزار دهنده نیست که ازم بپرسه چی شده،فقط بهم میگه طوری نیست و بعد از نوازش کردن موهام ازم بپرسه هات چاکلت میخوای؟آره میخوام.بهم هات چاکلت بده و بدون هیچ حرفی فقط کنارم باشه.دوست ندارم سوال بپرسه،مثلا “حالت بهتر شد؟” یا مثلا “حالا بگو چیشده.” ،فقط دستشو بذاره رو شونم و همین.یکی رو میخوام که بعد از گذروندن یه روز خیلی بد ببینمش و با دیدنش از صمیم قلب لبخند بزنم.بهم بگه بیا یه فیلم ببینیم و بعد باهم همونطور که یه ظرف پاپ کورنو داریم دوتایی تموم میکنیم فیلم ببینیم.یه کتاب خوب میخوام.ازونا که مثل یه استیکر میچسبه به قلبت و بیست و چهار ساعته بهش فکر میکنی.ترجیحا وسطش یکی از دوست داشتنی ترین شخصیتا بمیره برای اینکه همینطور که یه لبخند مسخره رو لبمه براش اشک بریزم.خدایی کلیشه چه چیز مزخرفیه؟یعنی چی که مامان و بابا ها همیشه تو فیلمای نوجوانانه _دور از چشمشون_انگار مغز خر خوردن؟بچه میگه من فلان مشکلو دارم مامان باباش با یه خنده رو مخ میگن هیییی چیزی نیست.چیمیشد اگه یه مامان و بابای باحال توی این سریالا بود؟انقدر از کارتون فروزن بدم میاد.السا همینطوری سرشومیندازه پایین ساعت دو نصفه شب میاد تو تراس میزنه زیر آواز،هیچ کسم بهش نمیگه دهنتو ببند نصفه شبی.بعد خود احمقش میره یه کاری میکنه که آرامش شهر بهم بریزه،خواهر بدبختش اوضاع رو درست میکنه تهش این میاد ژست میگیره.با اون صداش.چرا سازمان مخفی وجود نداره؟نه واقعا چرا؟ازونا که یهو در طی یه اتفاق باحال عضوش میشدی و زندگیت زیر و رو میشد؟میدونم این مال فیلماس.حتی شخصیت فیلمم نشدیم.والا.پست های منتخب ویرگول چجوری انتخاب میشن؟هرگز نفهمیدم.احساس میکنم به نوعی کلاه برداریه،و حس اینکه از آدم کلاه برداری شده حس مزخرفیه.جورج همین الان یه پست منتشر کن.همین الان.زودباش.پست بذار و دل خواهر پیرتو شاد کن.پست های تو خیلی گادن.کتی یکی از حروف تی رو از توی اسمش کم کرده.حس بدی دارم،انگار یه تیکه ازش کم شده باشه.انگار بخاطر یه چیزی ناراحت بوده باشه و بخاطر همین بخواد با این کار کمک بخواد.دلم میخواد بغلش کنم(؟).نمیدونم چرا انقد چرت و پرت احساس میکنم،جدیش نگیرین.کتی توهم جدیش نگیر،احساسات من الان خل شدن و سیم هاش توهم پیچ خورده.امیدوارم حالت خوب باشه.تم دزدان دریایی کارائیب خیلی گادههههههه.یعنی سر زندگیم قسم میخورم برای چند لحظه ی اول فکر کردم واقعا جانی دپ رو آوردن بعد فهمیدم مجسمه اس.دکورش به طرز فجیعی خوب بود،در حدی که دوبار بازیشو رفتیم.یه قایق بود که حرکت میکرد و از بین دکورا رد میشد،و چند تا سر پایینی هم داشت که قلبتو میاورد تو حلقت.به یک ساعت راه رفتن زیر بارون سیل آسا می ارزید.فقط یه نمونه از دکورش.عکس دکوری که از جانی زده بودن رو پیدا نکردم.نکته ی دیگه:چرا بعضی از آدمها انقد ضد حالن؟یعنی انگار پوکر فیس زاده شدن محض اینکه انرژی منفی از خودشون بدن.آدم دلش میخواد از دستشون فرار کنه.یا سرشو بکنه زیر پتو.یا بره تو بغل همون کسی که نمیدونم کیه.پ.ن:خیلی شاخه به شاخه شد ولی نیاز داشتم بنویسمش.پ.ن دو:احتیاج بیش از حد شدید به ویدیو های ویلبر.چهارماهه خبری ازش نیست.پ.ن:دوستام اعلام حضور کنن.</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 23:18:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ.چه کلمه ی کوچکی برای چنین چیز بزرگی.</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D9%85%D8%B1%DA%AF%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C-hokifu2ziaah</link>
                <description>همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.به طور غیرممکنی خیلی خیلی کند، و همزمان خیلی خیلی تند.اما الیور تازه وقتی فهمید اتفاقی افتاده که ازپشت روی زمین افتاد و صدای برادرش را شنید.&quot;الیور!&quot;لندن به سمتش دوید.صدای قدم هایش نزدیک شدند و بعد به سرعت کنار او نشست و او را در میان دستهایش گرفت.الیور دلش میخواست فریاد بزند.دلش میخواست عصبانیت و دردش را بیرون تف کند،اما برای اینکار زیادی ضعیف بود.فقط میتوانست آنجا دراز بکشد و به صورت برادرش خیره شود،آنهم با چهره ای در هم رفته از درد.در حقیقت انگار چیزی سینه ی الیور را فشار میداد.درد داشت.خیلی.حسی به او میگفت انگار قبلا این درد را چشیده،اما مگر او چه میدانست؟الیور فقط پانزده سالش بود.تنها کاری که میتوانست بکند این بود که اشک بریزد.&quot;درد داره...&quot;لندن چیز هایی را فریاد زد و بعد رویش را به سمت او برگرداند.الیور هق هق کرد.&quot;خیلی درد میکنه.&quot;لندن نفس نفس میزد&quot;میدونم.میدونم الیور.تحمل کن.فقط یکم دیگه.&quot;اما الیور نمیتوانست.چون درد داشت.خیلی.ولی بعد لندن شروع کرد به زمزمه کردن چیزی.یک آهنگ.آهنگ.همان آهنگی که او آنروز صبح داشت زمزمه میکرد.اسمش چه بود...؟شاید لندن میدانست.&quot;چی...؟&quot;الیور نفس کشید.بقیه ی سوالش روی لب هایش ماند.نمیتوانست چشم هایش را باز نگه دارد.اما باید اینکار را میکرد.میدانست که باید اینکار را بکند،چون در غیر این صورت...لندن داشت گریه میکرد&quot;لالاییت.&quot;اشک هایش گردن الیور را خیس کردند &quot;همونی که وقتی کوچیک تر بودی با گیتارم برات میزدم.&quot;...از دست میرفت.ولی آیا این چیز بدی بود؟آرامش خوب به نظر میرسید،اگر به این معنی بود که ریه هایش دیگر درد نمیکردند.اگر به این معنی بود که سینه اش دیگر تیر نمیکشید.خواب.خواب چیز خوبی بود.خواب...الیور دست لندن را لای موهایش احساس کرد.لندن او را نوازش کرد،خیلی دوست داشتنی.خیلی محبت آمیز.&quot;چشمهات رو باز نگه دار الیور.خواهش میکنم بیدار بمون.&quot;...چیز بدی بود.لازم بود که بیدار بماند.لندن داشت به او میگفت که اینکار را بکند،و او همیشه کاری که لندن میگفت را انجام میداد.چون لندن استادش بود،معلمش.برادر بزرگش.&quot;من دوست داشتم...&quot;الیور سرفه کرد.خون را که از گوشه ی دهانش پایین میریخت احساس کرد.&quot;من دوست داشتم دوباره باهم بنوازیم.من پیانو ب_بزنم و تو گیتار.&quot;لندن او را سفت در دستهایش نگه داشت.در جایی دورتر،کسی داشت برای خبر کردن پزشک فریاد میزد.و الیور میدانست.میدانست که...&quot;من باهات گیتار میزنم.&quot;حالا خیالش راحت بود.لندن با او عهد بسته بود.&quot;وقتی رسیدیم خونه هرچقدر که دوست داشته باشی باهم ساز میزنیم،الیور.و من میذارم تا به گیتارم دست بزنی.باهات شمشیر بازی میکنم.میذارم از گل های باغچه ای که سه سال براشون زحمت کشیدم بکَنی،یا حتی همشون رو زیر پا له کنی.هر چی که تو بخوای،فقط چشماتو باز نگه دار.&quot;الیور زمزمه کرد:&quot;لندن.&quot;هنوز دلش میخواست کار های زیادی انجام دهد.هنوز میخواست برگردد خانه.هنوز میخواست یکبار با گیتار برادرش بنوازد،و حتی هنوز دلش میخواست وقتی لندن وارد اتاق میشود و گیتارش را دست او میبیند،سرش فریاد بکشد.&quot;الیور؟&quot;صدای لندن خیلی دور بود.&quot;ترکم نکن.&quot;الیور به برادرش التماس کرد&quot;لطفا.من خیلی میترسم.&quot;&quot;من اینجام،الیور.&quot;کسی دستش را فشرد و او را بغل کرد.کسی که الیور او را دوست داشت...لندن.برادرش.هنوز داشت لالایی قدیمی را زمزمه میکرد.&quot;من همیشه پیشت میمونم.&quot;...خیلی دیر است.&quot;ممنونم.&quot;الیور دوباره نفس کشید&quot;ازت ممنونم.من...&quot;هنوز چیز های زیادی مانده بود که میخواست بگوید.هنوز چیز های زیادی برای ابراز کردن مانده بود.عشق،بخشش،محبت،علاقه.اما باید همه اش را همانجا رها میکرد،تا وقتی که دوباره بیدار شود.الیور چشم هایش را بست.پ.ن:میدونم زمان انتشار پستم نصفه شبه ولی خب...</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 01:45:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعری در وصف کراش</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B4-eknjlpcvelxl</link>
                <description>شعر گویم کز این زمانه و بسکه به رویم نزد کراشی کسکه پس از سالیان سال هنوزظاهرم هست زشت،چون کرکسشعر گویم ز درد سخت فراقز غم هرکراش و دیگر کسدرد سختیست درد تنهاییچو کراشت نداند از تو و بسعشق این است،عشق کم قدمتو به هرحال عشق هست ملسگاه تلخ است گاه شیرین استگاه بی طعم و تام مثل عدسگاه خواهم به قلب خود گویمکه نزن هی کراش! آتش بس!منتها قلب من نمیخواهدبس که کردش برای عشق،هوسیک کراش جدید خواهد زدتا ته عمر،این دل ناکس</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 12:58:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژانر نون فانتزی</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B1-%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-jw5apewkv48s</link>
                <description>اگه نمیدونین،نون فانتزی یه نونه(?) که خوشمزس.(?)ولی من حدودا نیم ساعته نشستم و زل زدم به سقف و دارم به این فکر میکنم:چی میشه اگه نون فانتزی یه ژانر باشه؟ژانر نون فانتزی:این نونا خیلی خیلی نرم و شیرینن.روشون کنجد هاییه که رنگارنگن و داخل نون هم میدرخشه.باعث میشه توهم بزنین،از چیزایی که هیچ منطق و توضیحی براشون وجود نداره.مثل جادو.اما مثل اینکه جایگزین خوبی برای شیفتینگه ;)ژانر نون وحشت:این نوع نون کاملا سفید و رنگ پریده اس و روش کنجد های مشکی داره.وقتی گازش میزنی میتونی صدای جیغ روح هایی که توش اسیر شدن رو بشنوی.افسانه ها میگن یه وقتهایی ممکنه بعد از گاز زدنش تو دهنتون مزه ی خون احساس کنید.شایع هایی هم هست که میگه میتونی بعد از خوردن نون روح ها رو ببینی،روح هایی که توی تاریک ترین جاهای خونه و اتاقت قایم شدن...ژانر نون عاشقانه:یه نون صورتی با کنجدای سفید به شکل قلب.توی نون با مربای توت فرنگی پر شده.خوردنش خیلی لذت بخشه،خیلی.اما وقتی تیکه ی آخرشو میخوری حس میکنی مزه زهر مار میده.میدونین که،چیزهای عاشقانه حتی اگه در لحظه ی احساس کردنشون لذت بخش باشن معمولا پایان تلخی دارن.ژانر نون ملودرام:یه نون با شکل خیلی خیلی عادی.مثل هر نون دیگه ای.اول به نظر نمیاد چیز خاصی توش باشه،اما وقتی حتی یه گاز ازش میخوری انگار بهشتو بهت دادن.مزه اش خیلی فوق العاده اس.حسی که بهت دست میده سالم،پاک و خیلی روشنه.مثل اینه که پرتو های خورشید قلبتو روشن کنن.ژانر نون فراطبیعی:این از اسمش معلومه.فراطبیعیه.میشه از رنگ آبی نون اینو فهید.شایعه ها میگن از فضا به زمین پرتاب شده.اگه گازش بزنی از داخل نون نور آبی روشنی میزنه بیرون.کسی چمیدونه؟شاید آدم فضایی ها درستش کردن.و در آخر،ژانر نون پلیسی:به صورت کلی،همه دنبال این نونن.میگن اون نون خیلی ها رو کشته.پلیس خیلی وقته داره دنبالش میگرده ولی هنوز نتونسته پیداش کنه.ظاهرش عادیه،اما باطنش سمی و کشنده.عکسشو یه مدت توی روزنامه ها چاپ کرده بودن تا بتونن پیداش کنن اما بعد از یه مدت بیخیالش شدن.پ.ن:الان دختر خاله ی پنج ساله ام کنار نشسته و داره با اعتماد به نفس تمام آهنگ bad guy میخونه.بهش افتخار میکنم.</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 19:00:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نيمه تمام</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D9%86%D9%8A%D9%85%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-i8aibjmdm24g</link>
                <description>توی چمن ایستاده بود.باد به آهستگی موهای قهوه ای او را تکان میداد.نفس عمیقی کشید و لبخند زد،بعد خم شد و از بین گل هایی که روییده بودند خشخاشی را کند و بویید.&quot;هاه…فوق العادس.&quot;خم شدم و یک گل مینا را کندم.&quot;نه…گل مینا نه.فقط خشخاش.&quot;زیر چشمی به او نگاه کردم و بی اختیار دستم را باز کردم.گل از بین دستم رها شد و روی زمین افتاد.پایش را روی گل گذاشت.&quot;حالا،یدونه خشخاششو بردار.&quot;دوباره خم شدم و خشخاش کندم و محتاطانه پرسيدم&quot;چرا فقط خشخاش؟&quot;مستقیما به خورشید خیره شد و لبخند زد”چرا که نه؟گلیه كه باهاش ترياكو ميسازن.&quot;جا خوردم و به او نگاه كردم&quot;هى!دكتر گفت فكر كردن به موضوعات منفى برات خوب نيست!&quot;خنديد و جواب داد:&quot;اوه…آره.اما اين موضوع منفى نبود،بود؟&quot;نفسم را بيرون دادم:&quot;بيخيال.ببينم ميخواى يكمى قدم بزنيم؟&quot;&quot;آره،مايكل.&quot;آب دهانم را قورت دادم و لبخندى زوركى زدم&quot;درسته.بريم.&quot;آهسته شروع به قدم زدن كرديم.لباس سفيد بيمارستان هنوز تن جِيس بود.امشب مرخص ميشد.بعد از آن انفجار،حافظه اش را از دست داده بود.موقع شنيدن اين خبر حتى نميدانستم بايد بخندم يا گريه كنم،مخصوصا وقتى متوجه شدم حتى مرا هم به خاطر نمى آورد.اين ميتوانست بد و خوب باشد.در هر حال انفجار به هردويمان صدمه زده بود.خانواده ام را از من گرفت و از جِيس هم حافظه اش را.اما اين باعث نميشد ترس من از جِيس كم شده باشد.او براى من هنوز همان هيولاى قبلى بود،هنوز وقتى اسمم را ميگفت تمام تنم ميلرزيد.چرا نجاتش داده بودم؟نميدانم.فقط وقتى ديدم خانه ام منفجر شده و او كمى عقب تر از شعله هاى وحشى آتش با چشم هاى بسته روى زمين افتاده و تكان هم نميخورد،ترسيدم؟از چه چيزى؟از اينكه براى مردن خيلى جوان است؟من كه از او جوان ترم!رشته ى افكارم با صداى او پاره شد&quot;اينجا خيلى گرمه.&quot; سرم را به طرفش برگرداندم&quot;چى؟الان ما وسط پاييزيم!&quot;_اوه.راست ميگى.براى همين همه چيز…قرمز و زرد و نارنجيه.مثل...مثل آتیش.سر جایم ایستادم.&quot;منظورت چیه؟&quot;سرش را تکان داد&quot;نه...هیچی...اما منو یاد یه چیزی میندازه.یه چیز بزرگ و گرم.مثل آتیش.&quot;نفسم سنگین شده بود.&quot;تورو یاد یه چیزی میندازه؟&quot;_آره.ببینم من قبلا عادت داشتم کمپ بزنم؟با فاصله ی چند ثانیه بالاخره توانستم نفسم را بیرون دهم&quot;آره.عاشق کمپ زدن تو جنگل و...شکار روباه بودی.&quot;با نگاهی شکاک به من خیره شد و اخم کرد&quot;گفتی چرا حافظه مو از دست دادم؟&quot;میتوانستم لرزش را در دست هایم استفاده کنم&quot;از یه جای ب_بلند افتادی.&quot;دروغ نگفته بودم.دکتر فهمیده بود که بعد از انفجار از تراس خانه من پرتاب شده پایین و برای همین حافظه اش را از دست داده.نیازی نبود تمام حقیقت را بداند،بود؟_و چطوری نجات پیدا کردم؟+م_من اورژانس خبر کردم...به من نگاه کرد و سرش را کج کرد&quot;اوه.چقدر دوست داشتنی و خوشایند.ولی فکر کنم یجورایی گل به خودی زدی،مگه نه؟&quot;سرم را بالا بردم&quot;چی؟چرا؟&quot;به سمت من برگشت:&quot;خب بخاطر اینکه ما...ما...&quot;ناگهان ساکت شد و اخم کرد.با نگرانی به او زل زدم&quot;چرا هیچی نمیگی؟&quot;_نمیدونم.یادم نمیاد.ببینم مایکل،ما دوست بودیم؟نفسم را آهسته بیرون دادم:&quot;آ...آره.ما با هم دوست بودیم.&quot;لبخند محوی زد:&quot;پس مشکلی نیست.فکر میکنی بتونیم به دوستیمون ادامه بدیم،حتی با وجود اینکه من حافظمو از دست دادم؟&quot;برای مدتی به او نگاه کردم و بعد مضطرب لبخند زدم:&quot;البته.ما می_میتونیم تا ابد دوست بمونیم.&quot;موبایلم صدای دینگ آهسته ای داد و باعث شد به خودم بیایم. دستم را در جیبم فرو کردم و موبایلم را بیرون کشیدم.شماره ی مامان دیگر در شبکه وجود ندارد.برای اطلاعات بیشتر به سایت مراجعه کنید.بالاخره شماره اش را حذف کردند.این برایم تلخ بود.خیلی تلخ.این باعث میشد تا دوباره به خاطر بیاورم که حالا یتیم هستم.و تمام این اتفاق،تقصیر کسی بود که جلویم ایستاده بود.کسی که به خیال نابود کردن من خانه ام را منفجر کرده بود._دلت براش تنگ شده؟سرم را بالا آوردم:&quot;چی گفتی؟&quot;جیس با خونسردی به من نگاه میکرد:&quot;برای مامانت.دلت تنگ شده؟&quot;محتاطانه به او نگاه کردم:&quot;چی داری میگی؟&quot;جیس سرش را تکان داد:&quot;من؟هیچی.دارم به کارهای نیمه تمومم فکر میکنم.&quot;+منظورت چیه؟!چرا داری چرت و پرت میگی؟!جیس سرش را بالا آورد و مستقیما به چشمهایم نگاه کرد:&quot;اما قبلش باید یه چیزی رو ببینی.&quot;دستم را كشيد و به سمت گوشه حياط بيمارستان رفت،جايى كه تمام سيم ها و كابل ها از آنجا رد ميشد.جيس كابلى كه روى زمين بود را برداشت و فندكى را از جيبش در آورد و لبخند زد:&quot;مایکل،بیمارستانو میبینی؟دقیقا رو به روته و ما به اندازه كافى باهاش فاصله داریم.&quot;حس خیلی بدی داشتم.خیلی خیلی بد.&quot;اینکارا یعنی چ_&quot;هیسی کشید و گفت:&quot;ساکت.فقط تماشا کن.&quot;انگار زمان یخ زده بود.جیس شعله فندك را به كابل نزديك كرد و كابل جرقه اى كوچك زد.اول آن صدای مهیب باعث شد گوش هایم را بگیرم و بعد،رقص آتش و انفجار.هيچ چيزى نميتوانستم حس كنم.يادم رفته بود نفس بكشم.ميتوانم حتى شرط ببندم كه قلبم هم نميزد.تمام تمركز مغزم روى هضم كردن نور هاى نارنجى و زرد و قرمزى بود كه جلوى چشمانم توى هوا پاشيده شده بودند.دست هاى جيس را روى شانه هايم حس كردم:&quot;كار نيمه تموم من،تويى مايكل.قرار بود يه انفجار داشته باشيم و بعدش تو بميرى.حالا وقتشه كه تمومت كنم.&quot;برگشتم و از او فاصله گرفتم:&quot;ت_تو…تو يادت مياد!تو همه چيزو يادت مياد!&quot;_نه مايكل.من يادم نمياد،من يادم اومد.به محض ديدن اون پيام روى گوشيت همه چيزو يادم اومد.بايد خيلى دلت براى مامانت تنگ شده باشه.به سمت آمد و من عقب عقب رفتم و روى زمين افتادم.&quot;گمشو!من تورو نجات دادم و تو حتى تشكر هم نكردى!&quot;_نترس…ميخوام ازت تشكر كنم.بخاطر دروغ هايى كه بهم گفتى.ما دوستيم مگه نه؟خودت اينو گفتى.دوباره دست در جيبش كرد و شى تيز و كوچكى را بيرون كشيد.با صدايى پر از تهديد فرياد زدم&quot;اگه يه قدم ديگه نزديك بشى…&quot;پوزخند زد&quot;اگه يه قدم ديگه نزديك بشم چى؟دقيقا ميخواى چيكار كنى؟حتى مامان و باباتم اينجا نيستن تا نجاتت بدن.&quot;اشك در چشم هايم جمع شد&quot;بس كن.&quot;جيس خم شد و چاقو را زير گردنم گذاشت :&quot;اگه انقد دلت براشون تنگ شده،چرا بهشون نميپيوندى؟&quot;سردى چاقو را روى پوستم احساس كردم&quot;نبايد…نجاتت ميدادم…&quot;جيس سر تكان داد&quot;نبايد نجاتم ميدادى.وقتشه كار ناتموممو تموم كنم.&quot;همزمان كه گرمى خون را روى گردنم احساس ميكردم توانستم براى آخرين بار انعكاس نور آتش را در چشمهاى جيس ببينم.چشم هايى خوشحال از تمام كردن كار ناتمامشان.پ.ن:خيلى مزخرف شد.قرار نبود انقد چرند بشه.اه.</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 15:30:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصیت منفی</title>
                <link>https://virgool.io/Sadismic/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-zzd69irwsu6y</link>
                <description>صبر میکنم.صبر میکنم.و بعد که از خواب بودنش مطمئن میشوم، آهسته پتو را از روی خودم کنار میکشم و روی تخت مینشینم.سرم را میگردانم تا او را ببینم.از روی تخت بلند میشوم و به سمتش میروم.بالای تختش می ایستم.موهای بور فرفری اش زیر نور مهتاب میدرخشند.سینه اش با ریتمی منظم بالا و پایین میرود.پتو از پهلویش افتاده و او گوشه ی تخت کز کرده،احتمالا خیلی سردش است.کنار تخت مینشینم و به او خیره میشوم.میفهمم موهایش واقعا فرفری اند.وقتی میخوابد،انگار تمام اتفاقات بدی که برایش افتاده آب میشوند و میروند،انگار او مثل یک الماس دست نخورده و بدون خراش میشود.این را دوست دارم.دستم را به سمت موهایش میبرم و فر هایش را لمس میکنم.حلقه مویش را دور انگشتم میپیچانم.نرم است،خیلی.یاد آن روزی می افتم که با هم دوئل کردیم.پشت به پشت هم ایستاده بودیم و بعد،باید برمیگشتیم و به هم تیر میزدیم.من بردم.او شکست خورد.به شانه اش تير زدم.خیلی هم دور از ذهن نبود.خیلی از او بزرگتر بودم.او فقط یک پسربچه ی هفده ساله بود،به همان اندازه پاک و معصوم که یک قهرمان نیاز دارد باشد.و من؟یک پسر بیست و سه ساله،مغرور،پر قدرت.با عظمت.به همان اندازه ترسناک که یک شخصیت منفی نیاز دارد باشد.ما دقیقا نقطه مقابل هم هستیم.همه این را قبول دارند.یاد روزی می افتم که بهترین دوستش را کشتم.یادم می آید که با چشم های آبی پر از اشکش به من خیره شده بود و فریاد میزد از من متنفر است.موهای بورش را لمس میکنم.نفسش قطع میشود.لبخند محوی میزنم.خیلی خوشایند است،چه لحظه ی خوشایند و دوست داشتنی ای.&quot;داری چه غلطی میکنی؟&quot; این لحظه ی آرام و بی سر و صدا با صدای فریاد دلهره آورش متلاشی میشود.با خنده ای ریلکس در برابر نگاه خیره ی پر از انزجار و ترسش مقاومت میکنم.&quot;چرا داشتی منو لمس میکردی؟تو چته؟&quot;آهسته بلند میشوم و می ایستم و به پوزیشن خونسرد همیشگی ام برمیگردم.&quot;حالت صورتت طوری بود انگار داشتی کابوس میدیدی.&quot;نفس نفس زنان تا حد ممکن از من دور میشود و انگشتش را به نشانه ی تهدید به سمتم میگیرد&quot;از من دور بمون!&quot;&quot;فقط داشتم کمک میکردم.&quot;با ملایمت به او نگاه میکنم&quot;هی،دوست داری یه بازی بکنیم؟&quot;&quot;نه.خفه شو.&quot;&quot;لطفا!خیلی کیف میده!کمک میکنه زمان بگذره.&quot;&quot;نه.لعنت بهت.&quot;&quot;:(&quot;فرياد زد&quot;ميدونى چيه؟تو يه هيولايى!&quot;سرش فرياد زدم:&quot;من كجام شبيه هيولاست؟!&quot;&quot;همه جات!تو تنها دوستمو كشتى!تو به من آسيب زدى!تو باعث شدى تبعيد بشم!تو حتى خونه ى خودتو منفجر كردى براى اينكه بقيه فكر كنن من اينكارو كردم!!تو قطعا هيولايى!!&quot;&quot;آره.آره من همه ى اينكار هارو كردم.اما بهم اعتماد كن،من ميتونم شخصيت مثبت باشم.تازه،من تمام اين مدتى رو كه باهم گير افتاده بوديم باهات مهربون بودم!&quot;&quot;دروغگو!تو نميتونى مثبت باشى!چطورى ميخواى مثبت باشى وقتى حتى نميتونى كارى كنى كه مردم لبخند بزنن؟!توى عوضى مريض!&quot;نفسم را بيرون دادم:&quot;پس اگه نميتونم كارى كنم كه مردم لبخند بزنن…&quot;نيشخند زدم&quot;كارى ميكنم كه گريه كنن.&quot;به سمتش قدم برداشتم.با چشمهاى آبى وحشتزده اش به من خيره شد.&quot;ن_نيا جلو!ميخواى چ_چه غلطى كنى؟!&quot;&quot;همون كارى كه باعث ميشه مردم گريه كنن.&quot;يقه اش را چنگ زدم و بى توجه به صداى جيغش او را بلند كردم.&quot;منو بذار زمين!روانى!&quot; اولين مشت را با شتاب توى صورتش فرود آوردم.فرياد زد.خون قرمز آهسته از بينى اش پايين شره كرد.&quot;خ_خيلى مريضى!!&quot; با خونسردى به او نگاه كردم.&quot;هنوز تموم نشده&quot; مشتم را بالا بردم و اينبار محكم توى شكمش كوبيدم و اورا کنار تختش پرتاب کردم.گوشه ی تیز تخت در پهلویش فرو رفت و باعث شد از درد جیغ بکشد.از درد در خودش مچاله شد.از درد به زمين مشت ميكوبيد.از درد داشت گریه اش میگرفت،فقط کمی تلاش دیگر نیاز بود.به سمت تختش برگشتم و دست هایم را دور میله تخت گره کردم و بعد با حرکتی ناگهانی آنرا از جا کندم.شاید آنقدر ها عضله ای نبودم اما به اندازه ی کافی قوی بودم.به او نگاه کردم که هنوز ناله میکرد.دوباره دست بردم و یقه اش را سفت گرفتم و او را از جا کندم.فریاد زد&quot;روانی!روانی!تو یه هیولایی!دیوونه!&quot; میتوانستم مردمک چشمهایش را ببینم که از ترس باریک شده بودند&quot;دیگه داره گریت میگیره.یکم دیگه مونده.&quot; میله را بالا بردم&quot;ن_نه نه!صبر_&quot;قبل از تمام شدن حرفش میله را با شتاب در سینه اش فرو کردم.جیغ زد.بلندترین جیغی که در تمام عمرم شنیده بودم.خونش به سرعت لباسش را رنگ کرد و از روی میله شره کرد.میله را بیرون کشیدم و او را آهسته زمین گذاشتم.ول کردن یقه اش باعث شد روی زانو هایش سقوط کند.داشت میلرزید.دستش را جلوی دهانش برد و سرفه شدیدی کرد.خون.همانطور که خس خس میکرد روی زمین افتاد و به خودش پیچید.به زمین مشت کوبید و از درد اشک ریخت.کنارش نشستم و دستم را دور کمرش حلقه کردم و او را بالا کشیدم.اشک هایش دستم را خیس کرد و فریاد زد&quot;ب_به من د_دست نزن!گم_شو_&quot; به او خیره شدم و دستم را روی زخمش گذاشتم.فشارش دادم.از درد زجه زد و هق هق کرد.خون گرمش را احساس میکردم که از لای انگشت هایم بیرون میریخت.اشک هایش مثل الماس های کوچکی از روی گونه هایش پایین سر میخوردند.رنگ پریده و بی جان شده بود و به آرامی هق هق میکرد.لبخند زدم&quot;دیدی تونستم کاری کنم که گریه کنی؟حالا آروم باش...دیگه تهشه.داره خوابت میبره.&quot;به چشمهای آبیش نگاه کردم که با درد و ترس به من خیره شده بودند.پلک هایش سنگین شدند و آهسته آهسته روی هم افتادند.سینه اش با ریتمی آهسته بالا رفت و با سرعتی آهسته تر پایین آمد.آخرین اشکش از گوشه ی چشمش پایین سرخورد.دستم را لای موهایش فرو کردم و آنها را دور انگشتم پیچاندم.پسر،موهایش واقعا فرفری اند.</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 00:16:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من صدتا مشكل دارم و تو حداقل صد و پنجاه تاى اونايى</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D9%85%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D9%83%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D9%82%D9%84-%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D9%89-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%8A%D9%89-uoftbnnwvqxo</link>
                <description>&quot;ديگه بسه.&quot;با خشمى آشكار به من خيره شد.&quot;ديگه نميكشم.بس كن.ازت متنفرم.&quot;دست به سينه شدم&quot;اوه پس يعنى تو الان از من متنفرى؟يعنى حتى يه چيز كوچولو هم درباره من نيست كه ازش متنفر نباشى؟&quot;به پشتى صندلى تكيه و نفسم را با حرص بيرون دادم.&quot;آره!مشكل دقيقا همينه! من از هرچيزى درباره تو حالم بهم ميخوره.&quot;&quot;اوه واقعا؟مثلا چى؟ دقيقا از چى من متنفرى؟&quot;&quot;همه چيز.از اينكه موهات انقدر نرم و خوشايندن متنفرم.از لبخند دوست داشتنيت متنفرم.از اينكه هربار ميبينمت يه حس خوشحالى گرم بهم دست ميده متنفرم.از اينكه انقدر راحت توى چشمات غرق ميشم متنفرم.از همه چيزت متنفرم.&quot;صورتش از عصبانيت درهم رفته بود و با حالت ترسناكى به من خيره شده بود.با لحنى طعنه آميز گفتم:&quot;واو،به نظر ميرسه كه تو واقعا از من متنفرى.&quot;زمزمه كرد:&quot;واقعا هستم.&quot;ابروهايم را بالا دادم:&quot;ميدونى،براى كسى كه انقدر از من متنفره يكمى عجيبه كه هربار منو ميبينه خوشحال بشه،نه؟&quot;&quot;خب_نه.نه.تو_نه.فقط بس كن.&quot;&quot;چيو بس كنم؟&quot;&quot;انقدر بى نقص بودنو.&quot;پ.ن:ميگن تفاوت بين نفرت و عشق فقط يه خط خيلى خيلى باريكه ؛)</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 13:23:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریروز</title>
                <link>https://virgool.io/@hawaii.kawaii.cutepeach/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-nfaqylrurkpo</link>
                <description>ساعت هفت صبح،آلارمم با تمام قوا برای بیدار کردنم جون میکنه:بیدار شو بیدار شو صبحه الان صبحه وقت بیدار شدنه صبحه الان هفت صبحه وقت بیدار شدنه پاشو صبح به خیر صبح به خیر پاشو پاشو میدونم داری میشنوی باید پاشی الان وقت بیدار شدنه پاشو از تخت بیا بیرون پاشو هفت صبح شده پاشو وقت پاشدنه وقت بیدار شدنه صبحه بیدار شو وقت بیدار شدنه وقت پاشدنه همین الان پاشو لطفا پاشو وقت بیدار شدنه صبح به خیر پاشو(بله،همه ی اینارو كاملا يه نفس و بدون آهنگ میگه منتها به انگلیسی؛با لهجه ی بریتیش.مایل به فایل صوتی از آلارمم؟)و صد البته بعد از اینهمه صحبت کردن موفق هم میشه.البته که موفق میشه.معمولا کلمه ی &quot;لطفا&quot; رو که میگه دلم میسوزه و بیدار میشم.(متاسفانه در برابر این کلمه مقاومتی ندارم)لخ لخ کنان و خسته پا میشم و یه آب خنک میزنم به صورتم و میشینم سر میز،متشکل از یه مادر خسته،یه پدر خسته و یک فرزند خسته تر از پدر و مادر.نون و نوتلا.نه اینکه خیلی خوشبختم و برای همین صبحا نون و نوتلا میخورم،بیشتر برای اینه که غذاهای دیگه مزه پلاستیک میدن،حداقل این یکی مزه ی آشغال نمیده.بعد از اون دوباره میچپم تو اتاقم،باید حاضر بشم اما قبلش یه نگاه سرسری به ویرگول میکنم و بعد از اینکه به پیام ها جواب دادم بلند میشم و عملا هرچی دم دستمه میپوشم.اما کافی نیست.هیچوقت.هوا انقد سرده که تنها چاره قبول کردن اینه که هیچ چاره ای نیست.هر چی لباس بپوشی بازم سرده.باید یخ زد.باید از سرما خفه شد.باید از یخ زدگی مرد.زیپ کیفمو باز میکنم تا کتابامو بذارم توش،که مثل همیشه قرار بوده شب قبل جمع شده باشن ولی من جمعشون نکردم.دفتر طراحیمو میچپونم تو کیفم تا سر فرصت بشینم و وسط کلاس یه اثر هنری فوق العاده بسازم.با عامل اصلی قوس کمر من آشنا بشید:کوله پشتیم.حتی دسته هاشم دارن از وزنش جر میخورن.متاسفانه برای این مشکل هم چاره ای نیست.تنها راهش اینه که زودتر برسم مدرسه تا بذارمش کنار میزم و از شر وزنش راحت بشم.ناگفته نمونه که باید یه ربع یه سره بدوئم تا برسم مدرسه.اولین مکان مورد علاقم سر راه مدرسه اون دانشگاهست که اسمشو یادم نمیاد،با اینکه همه ی دانشجو هاش سیگار میکشن اما فضای دانشگاهش منو یاد هاگوارتز میندازه.گل فروشی،مکان دوم.یه فضای گرم و باحال و چوبی،که توش شمع های خوشگل و سر سبزی بی نظیری داره.شبیه انیمه ی بندانگشتیه.همیشه دلم میخواست یکی ازون شمع مصنوعی هاشو بخرم،لعنتی عین شمع واقعیه.سر چهارراه وایمیستم تا چراغ سبز بشه.کافه ی &quot;ساعت خوش&quot; مثل همیشه پره(happy hour) و منوی پر زرق و برقش باعث میشه گشنت بشه،البته اگه تاحالا نخورده باشیشون؛چون وقتی میخوری تازه متوجه میشی که هرگز نباید به ظاهر اعتماد کرد.خوش بین باشیم،حداقل یه درس مهم بهمون یاد میده.کنار چهارراه هم پرچم فرانسه به اهتزاز در اومده و توی سرمای هوا چنان رقصی میره که انگار چهاراه پارتیه.همیشه سر اینجا که میرسم زیر لب میخونم:&quot;پرچم دارم قلقلیه،سرخ و سفید و آبیه...&quot;(نه خدایی حکمت این سه رنگ چیه؟همه جا هست)داروخونه!اصلا از جلوی درش هم که رد میشی بوی دارو و الکل میزنه بالا(الکل صنعتی، نه مشروب) و بخش مسخره اش اون دیواریه که روش عکس یه نوزادو زدن تا تبلیغ وسایل بهداشتی نوزاد کنن،خود نوزاده نه،سیبیلی که با اسپری براش کشیدن بامزس.ژِمو (GEMO) یه لباس فروشی با لباس های بسیار بسیار خفن.از انواع هودی گرفته تا شلوار های مشکی جین و کفش های آل استار.هرگز نشد برم توش.شاید بعدا رفتم.مکان مورد علاقه سومم، جواهر فروشی.نمیدونین این پیرزنی که توی اینجا کار میکنه چقدر دوست داشتنیه.هرروز با یه لبخند ملایم میبینمش که میاد پشت ویترین و گردنبند ها و جواهر هارو برق میندازه.عاشق مرتب کردن مغازشه،مغازه ای که نور آفتاب همیشه باهاش دوسته.جدا فضا دوست داشتنی میشه وقتی نور آفتاب توی زمرد های سبز میفته.(من عاشق زمرد سبزم.نمیدونستید؟حالا بدونین.)مزون موچی.موچی یه شیرینی ژاپنیه و همونطور که واضحه تمام فضا با تم ژاپنی کیوتی درست شده.مکان موردعلاقه چهارم.نمیدونین موچی هاش چه تنوعی داره،فقط کافیه یه قفسه پرررر از موچی های رنگارنگ تصور کنید.مغازه ی نیکولاس.سرتاسر مشروب.از این مکان متنفرم پسر،متنفر.مطب دکتر.مطبی که یه پنجره به سمت خیابون داره و من هربار که از کنارش رد میشم داخلو با دقت نگاه میکنم.&quot;خانم دکتر مین چانگ&quot; در این مطب به جامعه خدمت میکنه.خیلی دکتر کیوتیه،انگار صاف از توی یه سریال کره ای سر در آورده بیرون.مدرسه.همینجا متوقف میشم و نفسی تازه میکنم.اُسکار با نیشی باز میاد جلو و بعد از سلام کردن مشتشو میاره جلو تا به مشت من بکوبه.مشتمو میکوبونم تو مشتش (کوچیکه.دوازده سالشه.) و همین. صرفا صبحا به هم سلام میکنیم،هیچ حرف دیگه ای رد و بدل نمیشه.از پله ها میرم بالا.تو کلاس.مثل همیشه،یادم رفته بود که امتحان داریم.</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 01:47:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جراح</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD-rlapa4qh3n2k</link>
                <description>همه اونو یه دکتر فداکار میدونستندکتر خوش قلبی که بدون حقوق توی بیمارستان یه شهر دور افتاده کار میکردجراح بود،جون خیلی هارو نجات داده بودجون آدمهایی که معتاد بودن و هیچ خانواده ای نداشتنهمه ازش بعنوان یه فرد فداکار و مهربون یاد میکردنخیلی توی کارش حرفه ای بود،حتی با وجود اینکه از این کار پولی بدست نمیاوردهمه متعجب بودن از اینکه چقدر میتونه خوش قلب باشه تا جون آدمها رو نجات بده،حقوق نگیره و همزمان زندگیشو بگذرونهبیمارستان سردخونه نداشت،با وجود اینکه همه از دست زدن به جنازه ها اجتناب میکردن اون پذیرفت تا بعنوان یه پزشک مسئولیت پذیر جنازه هارو بذاره تو حیاط پشت بیمارستان تا سگ ها هم یه غذای مفصلی داشته باشناما هیچکس نمیدونستهیچکس حتی فکرشم نمیکرد که هر چهار روز یه بار یه بیمار عمدا زیر دستش کشته میشه تا دکتر گرسنه نمونههمیشه گوشت رو به بهترین شکل میپخت تا باکتری و آلودگی ای باقی نمونه،به هر حال یه پزشک باید حواسش به سلامتیش باشهبعد از میل کردن وعدش توی زیرزمین تاریک و سرد خونش اعضای بدن جنازه هارو در میاورد و قاچاقی میفروختپولی که بدست میاورد خیلی زیاد بودهیچکس درست یادش نمیاد اونروز چرا اینجوری شدچیشد که یهو رد دادانگار یهو به زامبی بدیل شده بود که تشنه ی خوردن انسان بودبه همه حمله کردو همه رو زنده زنده خوردروی تمام بخش های بیمارستان خون پاشیده بوداز اونروز تاحالا کسی نرفته توشیه سری ها میگن اون هنوزم داره اون بیرون پرسه میزنه...هنوز تشنه ی گوشت انسان...</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 23:45:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>???????</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-l253t3oz1yhr</link>
                <description>عاشق دوستاش بودعاشق تک تکشونبه نظرش هرکدوم از دوستاش ویژگی های خاصی داشتن که فوق العاده شون میکردبرای همین اونشب انقدر خوشحال بودشب تولدش بودیه کیک بزرگ خریده بود که ظاهرشم باعث میشد دهنش آب بیفتهدوستاش همه اومده بودن و خوشحال بودن و میخندیدنبا هم حرف میزدن،شوخی میکردنداشت بهترین روز زندگیشو میگذروند،همون روزی که همیشه آرزوشو داشتتمام شب رو با خوشحالی کنارشون گذروندباهم بازی کردن،فیلم دیدن،پاپ کورن خوردنبا دوچرخه هاشون تو حیاط مسابقه دادنصحبت کردنو اون بهشون قول داد بزرگترین سورپرایز زندگیشونو رقم میزنه و شبی به یاد موندنی براشون میسازهنوشیدنی ای رو که ساعتها برای درست کردنش زحمت کشیده بود رو براشون سرو کرد، به سلامتیش همه لیوان رو یه نفس سر کشیدنکمتر از پنج ثانیه بعد در سکوت کامل با لبخند لیوان خودشو سر کشیدمزه ی خوبی میدادمزه ی موفقیتبالاخره تونسته بود سریعترین سم کشنده رو بسازه و به آرزوش، یعنی زندگی ابدی با عزیزانش برسه...</description>
                <category>ZACK</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 13:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>