<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حیاط خلوت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hayaatkhalvat</link>
        <description>حیاتی مخفی از آنچه زیست می کنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:10:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4580128/avatar/7O5DHj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حیاط خلوت</title>
            <link>https://virgool.io/@hayaatkhalvat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کابوسی شبیه این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@hayaatkhalvat/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-u9uodfyheqma</link>
                <description>خواب دیده بودم جنگ شدههزاران نفر مرده بودند و من نمرده بودممانده بودم وسط خاک و خوندرست مثل سالها قبل که مانده بودم وسط سوز و سکوت مطهری و خون ِ روی زمین را دیده بودم و دم نزده بودم، دویده بودم توی ماشین و سعی کرده بودم فراموش کنم آن خون روی زمین خون آدمیزاد استخون گرم یک انسان، یک آدمخونی که میریزد و لگدمال می شود خواب دیده بودم جنگ شدههواپیما افتاده و تکه تکه شدهکفش ری‌را جا مانده، کتاب‌های رامتین، لبخند پونه و آرش، چشم ‌های سارا و سیاوش ... خواب دیده بودم جنگ شدهدشمن به نیزار آمدهدنبال ما دویده و من را پیدا نکردهکشته، کشته، کشته خواب دیده بودم جنگ شدهدنیا از ”آدم” خالی شدههمه رفته‌ اند، همه مرده ‌اندمن نمرده‌ اممن مانده ‌امزنده مانده ‌ام و زندگی نکرده‌ ام خواب دیده بودم جنگ شدهخواب دیده بودم جنگ ماندهخواب دیده بودم جنگ نرفته...خواب دیده بودمخواب...!</description>
                <category>حیاط خلوت</category>
                <author>حیاط خلوت</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 22:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hayaatkhalvat/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-e1tjnv7olitq</link>
                <description>۱. پدر را رها کرده ام و آمده ام یک شهر دیگردر واقع بین بدبخت شدن با او و خوشبخت شدن بدون او،‌ دومی را انتخاب کردماز خودم متنفرم؟ شاید! پشیمانم؟ نه! این سوال را بارها، حتی در سخت ترین ساعاتِ اینجا بودن از خودم پرسیده ام و هر بار فقط به یک جواب رسیده امنه! هرگز پشیمان نیستم!اما ناراحتمو این بارِ عذاب را همه جا با خود حمل میکنم!در زندگی ام،در کارم،در نوشته هایمو در رابطه عاطفی ام! ۲. پست جدید سمانه دیلی را برایش ریپست میکنم و زیرش مینویسم: «این چقدر شبیه حال چند وقت پیش من بود، دوست داشتم توام بخونی!» و دکمه سند را میزنم! این وسط ده بار میروم که نوشته و یادداشت زیرش را پاک کنم، اما نمیکنم! جلوی خودم را میگیرم و بعدش هم که به لطف واتساپ امکان حذفش از بین میرود.مدت زیادی نیست که با او آشنا شده ام،یعنی دقیقا از وقتی که به شهر جدید آمدم... چیزی‌ حدود شش ماه...چند روزی از مهاجرتم نگذشته بود که به واسطه یک مصاحبه کاری دیدمش!از همان دقیقه های اول حرف برای زدن پیدا کردیم تا بعدها که کم کم از هم خوشمان آمد و شد آنچه باید میشد.حالا او بعد از مادر، دومین کسی است که میتوانم بدون ترس از قضاوت شدن برایش حرف بزنم اما باز نمیزنم! ۳. درگیر است!چند بار گفته که پروژه های جدید امانش را بریده و در روز سه ساعت هم نمیخوابد اما باز هم وقتی پیام نمیدهد، وقتی جواب پیامش دیر میشود، اولین فکری که به ذهنم میرسد این است که ترکم کرده؟ دوستم ندارد؟ گاهی به هق هق می افتم از این همه بدبینی و ترس...بعد با خود فکر میکنم بیا و تو باهاش بهم بزن! بذار اونی که ترک میکنه تو باشی! اگه بشناسیدم از اینکه که گاهی چقدر میتوانم بچه شوم تعجب میکنید! اما هستم!آنقدر که خواب ببینم ترکم کرده....بعد توی همان خواب هم از اینکه چرا او دیگر نیست ناراحت نباشم،از اینکه چرا رابطه ای را شروع کرده ام که تهش به ترک شدن برسد ناراحت باشم!من از &quot;ترک شدن&quot; ناراحتم!!۴. پدر را رها کرده ام و آمده ام یک شهر دیگرمن او و خاطراتش را رها کردماما او....چرا فکر ترکش رهایم نمیکند؟</description>
                <category>حیاط خلوت</category>
                <author>حیاط خلوت</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 22:27:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز دقیقا 6 ماه و 6 روز است که ما خانه نداریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@hayaatkhalvat/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7-6-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%88-6-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-j3ykau2ambtm</link>
                <description>۱. ۶ ماهدقیقا ۶ ماه و ۶ روز است که ما خانه نداریم!۶ ماه پیش من بودم و مادر و یک چمدان لباس، و وسایلی که به لطف یکی از اقوام توی ایوان خانه شان جا گرفته بود و مقصدی که معلوم نبود در شمالی ترین نقطه ایران است یا جایی حوالی پایتخت یا نقطه ای در جنوب.۶ ماه پیش من بودم و مادر و یک چمدان و امید به اینکه کمکی از راه میرسد و بالاخره راهی باز میشود و این بلاتکلیفیِ مدام به پایان میرسد.۶ ماه گذشت و من ماندم و مادر و یک چمدانو بلاتکلیفی ای که پایان نیافت و ادامه داردتا به امروز....که دقیقا ۶ ماه و ۶ روز است که ما خانه نداریم!۲.  مینشینم توی اتاقی که مال من نیست، با دیواری که مال من نیست، در کنار پنجره ای که مال من نیست و وسایلی که مال من نیست؛ و با خود فکر میکنم خانه داشتن، سقفی برای خود داشتن، به جایی تعلق داشتن، مقصدی داشتن، حس خوبی است!یک چهاردیواری که سندش هم به نامت نباشد، اصلا اجاره ای باشد، یک متری باشد، اما بشود بعد از یک روز طاقت فرسا، به آن پناه برد و خستگی ها را، حتی برای لحظه ای، روی زمین گذاشت و نگران نبود که بیرون از آن چهاردیواری قرار است آسمان به زمین بیاید یا نهدلار و یورو به فلک بکشد یا نهسقف بالای سر آدم خراب بشود یا نه!نشسته ام توی اتاق ۱۰ متری ای که مال من نیست با دیوار ها و پنجره و وسایلی که مال من نیست و به خانه ای فکر میکنم که ۶ ماه هست که خانه من نیست!۳. باید از اینجا برویم!باید برویم شهری که دوستش نداریم و در کنار آدم هایی که دوستشان نداریم، روزگاری که دوستش نداریم را بگذرانیم!و تمام این ها تصمیم من بودهاین تصمیم را پررنگ تر نوشتم بلکه بعدها یادم بماند خودم خواستمکه خودم در پاییزی ترین روز سال به خیابان ها رفتمساعت ها قدم زدمچند قطره اشک ریختمو روبروی امن ترین نقطه زندگی ام، دریا، جسورانه ترین تصمیم زندگی ام را گرفتم!رفتن!رفتن به جایی که دوستش ندارم!رفتن به جایی که دوستش ندارم اما قرار است برایم ”خانه” شودخانه ای که ۶ ماه و ۶ روز است ندارم!! پ.ن: از سیاه نوشته های مهر 1397</description>
                <category>حیاط خلوت</category>
                <author>حیاط خلوت</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 00:48:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز به وقتش می کشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@hayaatkhalvat/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%87-aey1ns2idapc</link>
                <description>1.     بعد از دو سال آمده بود مرا ببیند و برود. البته درست ترش این است که اصلا برای دیدن من نیامده بود، برای کار دیگری آمده بود که این بین چون منم در آن شهر بودم خواسته بود مرا ببیند و برود. نمانَد. برود. ببیند و برود.ابن چند کلمه را با تاکید زیاد مینویسم که وقتی چند صباحی گذشت و خواستم از دلِ این ماجرا، تراژدی عاشقانه ای درآورم، چشمم به این چند جمله بخورد و نتوانم! به همین سادگی!سرکار بودم که زنگ زد. گفت میخواهد مرا ببیند، البته خودش نگفت. کس دیگری را واسطه کرد برای دیدن من. چیزی نگفتم. احساس کردم چیزی برای گفتن ندارم. بعد از دو سال میدیدمش که چه؟ چه میگفتم؟ چه میگفت؟میخواستم بگویم «سلام چطوری؟» یا «این مدت خوش گذشت؟» بعد هم را بغل کنیم و جدا شویم تا دو سال دیگر که باز می آید و مرا می بیند و باز می رود؟ نمی ماند؟ مرا همراه خود نمی برد؟2.     همه چیز به وقتش می کشد. این را یک روز، وقتی که یک دخترک نوجوان بودم و با بلوغ و جوش های دوران دبیرستان سر و کله میزدم فهمیدم.داستانش هم برمیگردد به زمانی که اول دبیرستان بودم. سر زنگ زیست شناسی یک مبحث جالب در مورد ژنتیک مطرح شد و من سوالی از معلم زیست پرسیدم. معلمم لبخند زد و گفت: ”میای رشته تجربی، سال سوم کتاب زیست شناسی، درس فلان جواب سوالت رو میگیری. الان وقتش نیست.”آن روز فکر کردم لابد مرا پیچانده، بعدترها اما فهمیدم واقعا وقتش نبوده. اگر توضیحی هم میداد به عقل آن روزهای من قد نمیداد. راست میگویند همه چی به وقتش می کشد. 3.     یک عادت عجیبی دارم توی کتابخوانی. کتاب را باید به وقتش بخوانم. وقتش هم اصلا از داده و الگوریتم خاصی پیروی نمی کند. صرفا انگار می دانم وقت این کتاب الان است و وقت آن یکی الان نیست... مثلا همین جین ایر فقید! سالها قبل، در مسیر میان خانه و دانشگاه، در حالیکه ناچار بودم هر روز یک مسیر دو-سه ساعته را (با احتساب ترافیک) طی کنم، شروع به خواندنش کردم. خوب یادم هست که تمام غروب های مسیر برگشت، در حالیکه در گوشه ای از مینی ون نشسته بودم تا به مرکز شهر برسم و دوباره سوار ماشین های خطی شوم، کتاب در دستم بود اما پیش نمی رفت. کتاب بیشتر از دوران کودکی جین پیش نمی رفت و اعصابم را خورد میکرد. آخرش هم که بعد از کلی کلنجار نصفه ماند. بعدترها هم چند بار خودم را مجبور کردم ادامه اش دهم، اما هر بار به هر دلیلی نشد. انگار نمیخواست پیش برود. در نهایت چند سال بعد، وقتی دوباره شروع به درس خواندن کرده بودم، یک روز احساس کردم وقتش شده و دلم میخواهد ادامه قصه جین و آقای راچستر و دختر کوچولوی فرانسوی را بدانم، ادامه را از سر گرفتم و این بار شد و به پایان رسید. 4.     وقتی هست که میدانی باید بالاخره با چیزی مواجه شوی، میدانی یک روز می رسد که باید این مسئله را حل کنی اما این را هم میدانی که الان وقتش نیست، توانش را نداری، الان زمان، زمان مناسب این کار برای تو نیست.پس صبر می کنی، یعنی باید صبر کنی... صبر و صبر و صبر. آنقدر که آماده شوی. بعد یک روز صبح از خواب بیدار شوی و به خودت بگویی الان وقتش است. بروی و بشینی پای مسئله و حلش کنی. بعد ببندی‌ اش و بذاری توی قفسه و تمام.5.     می گویم میدانم اینطور نمی شود. بالاخره باید یک روز ببینمش و سنگ هایمان را با هم وا بکنیم. با هم روبرو شویم و قبول کنیم که بخشی از زندگی همیم. اما الان نمی شود. انگار الان وقتش نباشد، الان آماده اش نباشم یا چیزی شبیه این. اما همیشه همینطور نمی ماند. بالاخره یک روز مجبور میشوم آماده شوم. بالاخره یک روز سکانسی شبیه خوابم تعبیر می شود. توی خیابان یا روی یک نیمکت توی پارک با او مینشینم و در حالیکه تمام مدت تپش قلب دارم، فراموش میکنم چه در این سالها به سرم آماده و لبخند میزنم و میگویم اوضاعت خوبه؟ و مواظب خودت باش!بعد میروم پی زندگی ام و ادامه ای را از سر میگیرم که می دانم او در آن هست اما جزئی از آن نیست.اما الان نمی شود، الان وقتش نیس. باید وقتش برسد. باید وقتش بکشد!</description>
                <category>حیاط خلوت</category>
                <author>حیاط خلوت</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 00:35:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمه ای در ازای بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@hayaatkhalvat/%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-pxwpjtj4mvqm</link>
                <description>باز شروع کرده‌ام به زود خوابیدن و نصفه شب از خواب بیدار شدن... به پریشان خوابیدن و پریشان از‌ خواب بیدار شدن.‌‌‌‌‌‌..درست مثل امروز. از همان اول صبح ورد را باز میکنم تا یادم نرود که نوشتن مدتهاست ازم دست کشیده.که مدتهاست متن خوبی ننوشته ‌ام، قصه ‌ای روایت نکرده ‌ام، چیز جدیدی جایی پست نکرده‌ ام و... و... و... نوشتن ازم دست کشیده.می ‌نشینم و خیره می ‌شوم به صفحه سفید و هیچ چیز، هیچ چیز برای گفتن ندارم...انگار که آلزایمر گرفته باشم و ذهنم از تمام قصه‌ ها و حرف‌ ها و ماجراها خالیِ خالی باشد.انگار که کلمات فرار کنند از دستانم، از ذهنم، از روزهایم... حکایت امروز و دیروز نیست. مدتهاست که اینطورم.مدتهاست که قصه ‌ام قصهٔ نوشتن نیست.قصهٔ هجوم آنی کلمات و سرریزشان روی‌ کاغذ نیست.پس قصه ‌ام چیست؟اصلا چطور نمی‌توانم بنویسم؟چطور؟ انگار که زندگی ‌ام ماجرای قابل روایتی نداشته باشد.انگار بلد نباشم بنویسم.اصلا از چه باید بنویسم؟ صبح بیدار شدم و یک پست وبلاگی خواندم از کلر و فرانسیس (کارکترهای سریال house of card) و قصه ایستادنشان در بالکن خانه و اختلاط کردن. آنقدر این پست به دلم نشست که دلم برای نوشتن تنگ شد. ورد را باز کردم که بنویسم، چیزی برای نوشتن نداشتم. هیچ. انگار که من در مرز بی کلمه‌گی زندگی میکنم.انگار که برای بیان حرف‌هایم کلمه‌ ها را هم ازم دزدیده ‌اند. کلمه ‌ها را ازم دزدیده ‌اند....دیگر نمی توانم بنشینم یک گوشه و بی‌ آنکه جنگ و کشمکش‌ های زندگی و اتفاقات خوب و بد رویم تاثیری بگذارند، بی محابا و بدون ترس بنویسم.عوضش می‌نشینم به خواندن وبلاگ‌های قدیمی.همینقدر ترسو و بزدل.که بنشینی و حسرت کلمه‌ ها را بخوری. کلمه‌ ها تنها چیزهای آشنایی هستند که می شناسم.از کلاس اول که دیر الفبا را یاد گرفتم و کتک معلمی که می‌گفتند گل است و نبود، تا وقتی که شدم اسطوره کلمات، بی نقص در املا و انشا و ادبیات.تا همین امروز... که کلمات دیگر دوستان نام آشنای من نیستند. چیزهایی هستند که میخواهم بگویم و نمیتوانم. میدانید، توضیحش سخت است.سخت است که عمری بتوانی کاری را بکنی و از یه جایی به بعد نتوانی. نشود. نخواهد.نمیدانم چطور توضیح دهم.میبینید؟ در توضیح درست همین چند خط هم مانده ‌ام.دیگر نمی توانم در یک خط ساده و شمرده و روان چیزی را توضیح دهم. کرونا که آمد در جاده بودم. در مسیر دیار، تا خانهٔ این روزها. برف و یخبندان همه جا را گرفته بود و من مثل ”گریخته”*، برای پیدا نشدن فرار میکردم. از میان بوران ‌ها، برف ‌ها و سرما...کرونا که آمد هنوز نمی دانستم دقیقا چه شده. صبح‌ های زود بیدار میشدم و کتاب میخواندم، آشپزی میکردم، چیزهایی مینوشتم و پست میکردمسعی می‌ کردم مرگ را، ترس را، تنهایی را، ناتوانی را و سالهای مبهم آینده را فراموش کنم...که یادم برود دنیا تغییر کرده و روزگار ما تغییر کرده و زندگی تغییر کرده. زندگی تغییر کرده بود...این را درست وقتی فهمیدم که بعد از یک ماه و اندی خانه نشینی، از غاری که برای خود ساخته بودم بیرون آمدم و بوی بهارنارنج روی‌ درخت را حس کردم!کی بهار آمده بود؟ کی نارنج ها به بار نشسته بود؟نمیدانستم!لابد همان جا بود، در همان لحظه‌ ها بود که لای زمان گم شدم...که یادم رفت روز و روزها را!گردش و گذر لحظه‌ ها را!بعدش چه شد؟بعدش کار‌ پیدا کردم. خودم را غرق شیفت ‌های‌ زیاد و کار زیادتر‌ کردم...خودم را بین زمان محو کردم و از مرگ فرار کردم.گریختم، گریختم، گریختم...و این بین امید را زنده نگه داشتم.مثل چراغی در دست با امید پیش رفتمامید به علمو به بودنو به زندگی!لابد همان ‌جا بود، همان ‌جا بود که کلمه‌ ها را ازم دزدیدند.که دیگر نتوانستم بنویسم...نشد!انگار‌ کلمه ‌ها را دادم که زنده بمانم، که زندگی کنم”کلمه” دادم در ازای زندگی!و این بهایی بود که دادمبهایی برای زنده ماندن!!* اشاره به کتاب در جستجوی زمان از دست رفته</description>
                <category>حیاط خلوت</category>
                <author>حیاط خلوت</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 00:11:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>