<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هدیسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hedeesaa</link>
        <description>Geek Girl / Instagram: @hedeesaa</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:30:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/20639/avatar/G3PC18.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هدیسا</title>
            <link>https://virgool.io/@hedeesaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیشب گریه کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@hedeesaa/%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A8-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-xoylx2azjpfq</link>
                <description>۷ ماه از اخرین باری که اینجا نوشتم میگذره. اوضاع از اون زمان خیلی تغییر کرده. تغییر مثبت! من اونشب کنار رودخونه گریه هامو کردم و پرونده رو بستم و گذاشتم کنار. اوضاع بهتر شد. ولی دیروز ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر دوباره همه چی ریخت بهم. ریشه ش رو میتونم پیدا کنم،حدود دو هفته پیش غزاله ازم درمورد یه مشکلی ازم مشورت خواست و این باعث شد یه سری زخم های نهفته ی قدیمی باز بزنه بیرون. دو هفته این هارو حمل کردم با هر شکل و شمایلی که بودن ولی دیروز ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر زخم هام رو ریختم روی میز جلوی دوستام و اون ها با تمام شرایط عجیبی که درست کرده بودم تلاش کردن اوضاع رو بهتر کنن ولی خب... منکه میدونستم چقدر گند زدم به روز دوستام نتونستم ساده بگذرم از اوضاع و بعد از دورهمی اومدم خونه و گریه کردم. جلوی آینه دستشویی به خودم نگاه میکردم و اینجوری بودم که خب. سوال میکردم از خودم که چته آخه توو خب خیلی چم بود ولی نمیتونستم دقیق بگم چمه.گذشته هانتم میکنه، امید به اینده اضطراب میده بهم. و درواقع این منم یه انسان معمولی با کلی زخم و کمبود و ندانستن ولی از اونطرف هم یه انسان معمولیم با کلی تلاش و بدست اوردن و یاد گرفتن. اینکه هی کفه ترازو رو بندازم روی سمت اول که نشد زندگی. منم مثل ادم ها یه گذشته ای داشتم، و یه آینده ای دارم.  به هرحال این منم. روایت داستان هم دست منه. دلم نمیخواد حالم با گذشته م درگیر بشه.بذار یه مدت به اینور ترازو فرصت بدم شاید خوشم اومد. بذار یه مدت داد نزنم از گذشته م شاید بهتر تر شد اوضاع. خلاصه که بله.</description>
                <category>هدیسا</category>
                <author>هدیسا</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 20:25:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز گریه کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@hedeesaa/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-uph3wagmt2uf</link>
                <description>لعنت به pms و هرآنچیزی که اسمش رو میذارن. امروز بعد از اینکه از جلسه ی سر صبح له و لورده اومدم بیرون، شروع کردم به دوستای نزدیکم پیام دادن که «نمیتونم»یه «نمیتونم» گنده وسط بحث هامون بود. همشون متفق القول بودن که پاشو از خونه بزن بیرون، تو خونه داری خل میشی. ولی میدونی چیشد؟ اینکارو نکردم!رفتم سراغ دوستای دیگه ام! دوستای لول دومم هم هرکاری از دستشون از راه پیام بر میومد انجام دادن. ولی من باز قانع نشدم.رفتم سراغ دوستای لول سومم! بعد از اینکه اینهارو هم از خودم خسته کردم، یه ساعت زودتر از کار زدم بیرون تا یه دل سیر برای خودم گریه کنم.به این میگن dedicated بودن، افرین به من! یه ساعت تلاش کردم که برای خودم و زندگیم و همه چیم گریه کنم ولی نشد.بعدش دوباره رفتم سراغ دوستای لول اولم، ولی دیگه مثل صبح اویلبل نبودن، هرکی سر زندگی خودش بود. دیگه فک کنم همه رو تونستم خسته کنم. درحالی که داشتم جلوی اینه‌ی دستشویی سرفه میکردم و به قیافه ی درهمم نگاه کردم، اوه دختر، تو قطعا به گریه نیاز داری! رفتم از توی کابینت قرص ویتامین دی و بی رو کشیدم بیرون، یکم اب خوردم، ظرف های تمیز رو از ظرفشویی کشیدم بیرون، لباس های تمیز رو از ماشین کشیدم بیرون، تا کردم، گذاشتمشون تو کمد. رفتم سراغ لپتاپ، یه تخت سفارش دادم، خسته شدم از روی تشک خوابیدن، یه مانیتور سفارش دادم،خسته شدم از مانیتور کوچیکم، میز کار رو مرتب کردم، لباسام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.با پلیور بافت زردم که معلوم بود برای این موقع سال خیلی زوده رفتم سمت قسمتی از شهر که ازش خوشم میاد، درحالی که نگاهم رو از ادما میدزدیدم و تلاش میکردم هر نگاهی به خودم رو به این تعبیر کنم که «این زنک چرا بافت پوشیده؟» و در ذهن خودم سرشون داد زدم که «چون سرما خورده‌م لعنتیا». وسط همین فکرا بودم که زدم زیر گریه، داشتم جلوی گریهم رو میگرفتم که یهو با جمعیت توریست رو به رو شدم که اروم پشت سر تور لیدرشون راه میرفتن.منم اروم به این راهپیمایی پیوستم و اروم پشت سرشون گریه کردم، انگاری یه دسته ی عزادارییم، و همه داریم برای من گریه میکنیم.اروم میرفتیم.همه گریه کردیم برای من، با هم.خاک کردن این جنازه‌ی سنگیم فقط از پس خودم برمیومد، از دسته جدا شدم و رفتم سمت بندرگاه قدیمی، کنار آب نشستم، یکم هوای خنک و تازه بهم خورد، آروم شدم.عزاداری تموم شد، من خوبم.دفترچه م رو از جیبم در آوردم تا برنامه ی جدید زندگیمو مرتب کنم.</description>
                <category>هدیسا</category>
                <author>هدیسا</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 05:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق، فانتزیی که اتفاق نمی افتد...</title>
                <link>https://virgool.io/@hedeesaa/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AF-xluzjn0senx9</link>
                <description>تا سال پیش جز فانتزی هایم این بود که زمانی که اصلا انتظارش رو ندارم باهاش آشنا میشم. مثلا توی یه کافه، زمانی که منتظر قهوه ام هستم، یا توی یه کتاب فروشی وقتی که دارم کتاب هارو ورق میزنم، یا حتی وقتی دارم بین آلبوم ها دنبال جاز های دهه ی 70 میگردم،  میاد جلو و با یک جمله ی ساده حرفش رو شروع میکنه و همون نقطه ای میشه برای هم کلام شدن تا اخر عمر. امروز راهم رو کج کردم تا به عنوان شروع صبح قهوه بگیرم. پشت پیشخوان، توی صف وایستاده بودم که آقای بلند قد مشکی پوشی که جلویم وایستاده بود برگشت و لبخند گرمی به من زد، وقتی با نگاه هاج و واج من مواجه شد رویش را به نرمی برگرداند. قهوه ام را گرفتم و طبق عادت همیشه روی یکی از صندلی های رو به پنجره نشستم تا کمی قهوه ام رو مزه مزه کنم و شکر اضافه کنم. چند دقیقه ای نگذشته بود که همون مرد بلندقد مشکی پوش توی صندلی کنار من جا گرفت و بلافاصله گفت امروز واقعا قهوه میچسبه. بعد که متوجه پیکسل لینوکس روی کیفم شد بحث رفت سمت دنیای کامپیوتر و گپ و گفت تخصصی، حدود یک ربعی حرف زدیم، اون قهوه ی تلخ سرصبح شدیدا به کام هردویمان شیرین شده بود. و اخر سر با &quot;خدافظ و موفق باشید&quot; از در کافه زدم بیرون. ما هم کلام نشدیم تا اخر عمر... نمیدونم بزرگتر شده ام، عاقل تر شده ام و یا دلسرد تر. اما من خیلی وقت است که پشت پیشخوان کافه، کتاب فروشی و بین آلبوم های جاز دهه 70، منتظر کسی نیستم. </description>
                <category>هدیسا</category>
                <author>هدیسا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2019 01:51:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارشد؟ کار؟ ازدواج؟ اپلای؟</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A7%DB%8C-unr2ejbhs2em</link>
                <description>از وقتی من این پایان نامه رو تحویل دادم، موج عظیمی از فامیل/ دوست/ آشنا پیگیر شدن که بدونن من در ادامه چه خواهم کرد! ارشد ؟ کار ؟ ازدواج ؟ اپلای ؟ همیشه جوک هاشو توی تلگرام میخوندم و باورم نمیشه که داره این بلا سرم میاد. سوالاتی رو ازم میپرسم که حتی خودمم نمیدونم...خلاصه که یک هفتست گیجم، از حجم نظراتی که روانه میشه و من نمیتونم پاسخ بدم! دقیقا یک هفتست که فکرم درگیره که راست میگن ! واقعا من میخوام با زندگیم چیکار کنم ؟! عدم پاسخ من به این سوالات ناراحت کنندست! این همه هدف و زندگی کجا رفتن ؟ قراره در آینده چیکار کنم ؟ نکنه چهار صبای دیگه از بدبختی و بی هدفی بمیرم ؟؟؟آخرین روز این سیکل معیوب امروز بود. با اینکه صبح زود بیدار شده بودم ولی تا چند ساعت از تختم خارج نشدم. چون نمیدونستم پامو که از تخت بذارم بیرون باید برای چه هدفی تلاش کنم! و اونجا بود که متوجه شدم چقدر این افکار مسمومم کرده و من چقدر راحت گذاشتم که مسموم بشم. من که پاشدم دیگه، یه نگاه کردم به خودم و زندگیم، دیدم هیچوقت انتخاب هام آدم وارانه نبوده که اولش همه به به چه چه کنن ولی آخرش که به نتیجه میرسید سر و کله ی تایید کردنشون پیدا میشد. --------------------ولی اینو بدونید که یک آدم که تازه بعد از 16 سال از سیکل تحصیل بیرون میاد و میخواد رو پای خودش وایسه کمی گیجه! داره تصمیم میگیره چه جوری افسار زندگیش رو دستش بگیره که هم به رشد شخصیش برسه و هم رشد کاری. انقدر بهش سخت نگیرید. سوالاتتون رو لیست کنید، دسته بندی کنید، من یه سال دیگه جواب میدم که آیا ارشد، کار، ازدواج یا اپلای  ....</description>
                <category>هدیسا</category>
                <author>هدیسا</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jan 2019 01:11:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هی میای با هم دوست بشیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D9%87%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D9%85-wniau3sbvdys</link>
                <description>تا حالا وارد بحران دوست یابی شدید ؟ من شدم. از دیشب ... از دیشب، بعد از یک رفتار همیشگی دوستم به این نتیجه ی قطعی رسیدم که نیاز به گروه دوستی جدید دارم، دوست دارم اکیپ دوستیی داشته باشم که توش وقتی غمگینانه حرف دلم رو با دوستم میزنم، حداقل نگه بیخیال!دوست دارم توی اکیپی که هستم حرف از رشد باشه، رشد شخصی ، حرف از کتاب باشه، فیلم هایی که باید دید، تفکراتی که باید خوند ، دنیاهایی که باید دید... حقیقتا روزگار سختی شده برای دوست پیدا کردن. دبیرستانی که بودم، یاهو، دنیاهامونو خیلی ساده و راحت به هم وصل میکرد. ساعت ها میشستیم با هم حرف میزدیم، دیدگاه های همو میشناختیم، الک میکردیم. در یک کلام، رفیق میشدیم.ولی الان توی اینستاگرام همش بحث ظاهر و عکسه(امان از این ظاهر پسندی و نه زیبا پسندی که تار و پود همه ی مارا نابود کرده)، کمتر افرادی کپشن هاشون از خودشونه و همون اندک افراد انقدر مخاطب دارن که دعوت به یه کافه توی دایرکتشون گم میشه. من در حال حاضر شانسی برای اشنا شدن با ادم های جدید ندارم، من نه مهمونیی دعوت میشم(غصه میخورد)، و نه توی این سرما سفر و کوه خاصی میتونم برم و نه محیط کارآموزیم طوری هستن که بشه اصن باهاشون گرم گرفت، و نه میشه مثل فیلما توی یه کافه توسط یکی از افراد دیگر کافه غافلگیر شد و  شنید : میشه اینجا بشینم؟کاش همه چی مثل کلاس اول ساده بود، که میرفتیم جلو، کمی محبت به چشمامون سرازیر میکردیم، کمی هم گردن را به 60 درجه نزدیک میکردیم ولی صادقانه میگفتیم: بیا با هم دوست بشیم.از اونجایی که نیست،پس، فردا میرم کتابخونه و تا خرخره کلم رو میکنم توی کتابا تا این فکرا از ذهنم خارج بشه ... </description>
                <category>هدیسا</category>
                <author>هدیسا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jan 2019 01:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>