<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هدیه نجفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hediehnajafy</link>
        <description>همواره در جستجو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:07:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/289429/avatar/yjG8NQ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هدیه نجفی</title>
            <link>https://virgool.io/@hediehnajafy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای حسین رونقی، فرزند ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@hediehnajafy/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%82%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-a8mgfmspqgsw</link>
                <description>حسین رونقیبه نام قلماین روز ها اگر کسی مانده باشد که داستان حسینِ کربلا را نشنیده باشد، داستان حسین رونقی را هم نشنیده است!برای ستایش شجاعت و بزرگ منشی حسین رونقی، کلمات کم می آیند. البته که من اینجا قصد ندارم فقط کلمات را سر هم کنم تا از آزادگی حسین بنویسم؛ چرا که ترجیح می دهم این ها را به خودش، زمانی که از بند رها بود، بنویسم و از او برای بودنش تشکر کنم.اینجا می نویسم چون می خواهم راه حسین را ادامه دهم. اینجا می نویسم چون حسین تنها با قلم و کلامش برای آزادی و عدالت می جنگید (و می جنگد).حسین نه باتوم داشت نه گلوله. او از ما و برای ما می نوشت و مبارزه می کرد و حالا وظیفه ماست که هرجایی و در هر جمعی و هر شبکه اجتماعی از او بنویسیم تا داستان او را همه بدانند (شاید حتی بعد از هزار و چهارصد سال!) این کوچک ترین کاری است که از ما بر می آید.حسین رونقی در سال 88 به خاطر تلاش برای دور زدن فیلترینگ و کمک به انتشار آزاد اطلاعات دستگیر و برای ۶ سال زندانی شد. حسین چند سال بعد، در سال ۱۴۰۰ زمانی که طرح صیانت مطرح شد، باز هم از طریق فعالیت های مدنی و نوشتن سعی کرد اعتراض خود را به این مسئله نشان دهد و درباره ابعاد این مسئله در یک رشته توئیت توضیح داد و بار دیگر بازداشت شد.حسین رونقی در بازداشت اعتصاب غذا کرد و به خاطر عدم رسیدگی مسئولان زندان، دچار وضعیت جسمانی وخیمی شد. اما حمایت های مردم و رسانه ای شدن جریان بازداشت اش، او را نجات داد و توانست به قید وثیقه آزاد شود.این روز ها حسین دوباره در زندان است؛ باز هم به جرم نوشتن! وضعیت دقیقی از این روز های او در دسترس نیست ولی خانواده اش می گویند در روز های گذشته دو پای او شکسته و استفراغ خون کرده است اما الان نمی دانند که حسین کجاست و در چه وضعیتی است.حسین نیاز فوری به درمان دارد و لعنت به ما که این روز ها جز نوشتن از او، کاری از دست مان بر نمی آید. تنها نگرانی و بی خبری که او اکنون کجاست، چه می کند و وضعیت اش چگونه است.در جریان آتش سوزی اوین بسیاری از زندانیان با خانواده های خود تماس گرفتند و از وضعیت خود خبر دادند، اما هنوز از حسین خبری نیست! این بی خبری وحشتناک است. ما همه به حسین مدیونیم. باید از او بگوییم و از او بنویسیم و بشکند قلمی که ننویسد.هرگز خودم را اینگونه شجاع باور نداشتم و اکنون فکر می کنم که هیچ چیز مانع حق خواهی من نخواهد شد. حسین گفته بود من هم می ترسم، اما ساکت نمی مانم. پس لعنت به ما اگر ساکت بمانیم.پ.ن: تصویر مقاله کوچک و نامناسب است، می دانم. به خاطر اختلال در سرعت اینترنت نتوانستم تصویر بهتری پیدا کنم. ولی استواری و مصمم بودن حسین، در همین عکس کوچک هم پیداست.پ.ن2: حسین پس از آن که موفق شد از دست مامورانی که به خانه اش هجوم برده بودند فرار کند، در روز پنجشنبه 31 شهریور (1401)، ویدئویی در اکانت توییتر اش منتشر کرد و خبر داد که روز شنبه 2 مهر با وکیل اش به دادسرای اوین مراجعه خواهد کرد. روز شنبه هنگام مراجعه، او و وکیل اش را بازداشت کردند. </description>
                <category>هدیه نجفی</category>
                <author>هدیه نجفی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Oct 2022 01:18:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه چهارم: رویارویی</title>
                <link>https://virgool.io/@hediehnajafy/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-y5qasxrdtaus</link>
                <description>سلام رفیقاین نامه را با تاخیر زیادی می‌نویسم چون مدتی می‌شود که کلمات از مغزم فرار  کرده اند، که دست و دلم به نوشتن نرفته است. اما امشب تنها کسی که می‌دانستم به حرف هایم گوش می‌کند تو بودی.راستش فکر می‌کردم زندگی خیلی راحت تر از این حرف ها باشد. اما بد غافلگیر شده ام. سیلی محکمی به صورتم خورده است.ته دلم پیچ می‌زند و دلم نمی‌خواهد این چیز ها را بنویسم. اما دست من نیست.حالا فهمیده ام که کلمات هرگز در کنترل من نبوده اند. هر وقت بخواهند می‌آیند. هر وقت هم عشق شان نکشد در حسرت شان می مانی.رفیق فکر کنم حالا فهمیده ام که مشکل اصلی کجاست. ما انتظار داشته ایم که زندگی راحت و زیبا باشد.فکر کرده بودیم که خاصیت زندگی این است که باید ساده باشد. بعد هی زندگی خودمان را با آن انتظار مقایسه کردیم، هی بریدیم و دوختیم و تغییرش دادیم ولی هرچه کردیم به تن مان زار زد.غافل از این که اصلیت زندگی این است که قرار نیست ساده باشد. زندگی اصلا همین است که داریم می‌بینیم. نه آن که توی قصه ها گفته اند.همینجوری است دیگر. بی رحم، زشت، ناموزون.حالا چه؟می‌توانیم مثل یک رخت کهنه پاره در بیاوریم بیندازیمش دوریا می‌توانیم بپذیریم که جز این لباسی نداریم که به تن کنیم. پس بپذیریم اش، بپوشیم اش. یا اگر لازم شد توی سرما در بیاوریم بیندازیم روی دوش عزیزان مان که سرما نخورند.و یا شاید یک روز بالاخره دل را به دریا زده، برهنه شویم.گرچه نه برهنگی مان برای کسی اهمیت دارد نه لباس پوشیدن مان.نا امیدانه است، میدانم.ولی فکر کنم گاهی لازم است ناامید شویم. شاید بریدن امید مان از همه کس و همه چیز، ما را به خودمان بیاورد.</description>
                <category>هدیه نجفی</category>
                <author>هدیه نجفی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Aug 2022 00:51:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه سوم: احوال این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@hediehnajafy/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-ztnoy7vvfvlc</link>
                <description>سلام رفیق؛نامه سوم را با تاخیر برایت می نویسم.نمی دانم از نامه قبلی دقیقا چه مدت گذشته است اما در تمام این مدت زندگی برای من در عین یکنواختی بسیار بی ثبات و ناپایدار بوده است.راستش اولین بار است که کاری را نیمه رها نکرده ام. اولین بار است که تصمیم گرفته ام رها نکنم، نگه دارم و تا تهش بروم.مدام ناامید می‌ شوم، شک می کنم. امروز با انگیزه ام و فردا متنفر و بیزار. درونم مثل هوای بهار سرد و گرم می‌ شود.اما من پرونده های باز زیادی توی ذهنم دارم و فکر می‌ کنم به اندازه کافی کار های ناتمام داشته باشم که نخواهم کار ناتمام دیگری را به این لیست اضافه کنم.از طرفی فکر می‌ کنم ما آدم ها در هر موقعیتی کاری را انجام داده ایم که فکر می کردیم درست ترین تصمیم است. اگر چه اغلب، بعد ها به این نتیجه رسیده ایم که تصمیم های بهتری هم می‌ توانستیم بگیریم.دستاورد خوب این روز ها برای من این بوده است که آرام تر شده ام. کمتر هیجان زده می شوم، کمتر رنجیده ام و کمتر رنجانده ام و به طور کلی با دنیا و زندگی در صلح بیشتری هستم. فهمیدم طلبکار بودن دردی را دوا نمی کند. گاهی با زندگی کنار می آیم تا او هم با من کنار بیاید.راستی از این که برایم نامه نوشتی عمیقا خوشحال شدم. گفته بودی نگاهم به زندگی را دوست داری. گفته بودی یک خواهرزاده کوچک داری که مدام سوالات عجیب می پرسد.این سوالات عجیب را این روز ها من هم از خودم می پرسم.خدایی وجود دارد؟ وجود ندارد؟می بیند که من چقدر از ته دل خواسته و تلاش کرده ام برای خیلی چیز ها؟رفیق از تو چه پنهان که بعضی وقت ها از شدت استیصال دلم می‌ خواسته که روی زمین بنشینم و فریاد بزنم و گریه کنم. اما دانسته ام که دنیا لجباز تر از این حرف هاست و صدایم به گوش کسی نمی رسد. خودم را نگه داشته ام و ادامه داده ام.حداقل خوبی اش این بوده که می دانستم بقیه آدم ها هم مثل من اند. به همین خاطر برای جلو گیری از متلاشی شدن، بیشتر در آغوش گرفته ام و بیشتر بخشیده ام و بیشتر درک کرده ام.باید بروم؛ باز برایت نامه می نویسم.دوستدار تو: هدیه.</description>
                <category>هدیه نجفی</category>
                <author>هدیه نجفی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Apr 2022 11:23:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه دوم: جوری که دنیا را می بینم</title>
                <link>https://virgool.io/@hediehnajafy/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-hbdkfvr7gvsw</link>
                <description>«زندگی چیزی نیست جز روایت دویدن های مداوم؛و شادی های کوتاه؛و غم های عمیق؛و البته مرگ...»این عبارت را در «گفتار ۵» شاهین شنیدم. آنقدر به نظرم زیبا آمد که همراهش اشک ریختم و بعد بار ها و بار ها با خودم تکرارش کردم.من اخلاق های بد زیاد دارم، ولی اگر یک اخلاق خوب داشته باشم، این است که دوست دارم از همه چیز و همه کس و از هر رویداد و اتفاق و تجربه ای، چیزی یاد بگیرم.این عبارت چه چیزی به من یاد داد؟۱_ زندگی یعنی دویدن؛ اگر می‌خواهی زندگی برایت آسان تر شود، عاشق دویدن شو. شغلی را که دوست داری انجام بده تا خستگی اش تو را از پا در نیاورد.۲_ شادی ها کوتاه اند، پس از لحظات شادی ات (هرچند کوچک) بیشترین استفاده را بکن.۳_ غم ها عمیق اند؛ اگر باعث رنج یا غمی در دل کسی شدی، بدان رد اش حالا حالا ها پاک نمی‌شود. پس مراقب باش.۴_ زندگی اصلا گل و بلبل نیست و قرار نبوده که باشد. در رنج آفریده شده ایم و دنیا مسیر خودش را می رود و هرکه سر راهش باشد را له می کند و می‌ گذرد. رفیق باید این را بپذیری. آن وقت انتظارت از دنیا پایین می آید و شکست ها و سختی هایش کمتر تو را می‌ رنجانند.اما این دنیا هیچ جوره نمی تواند زیبا باشد؟اگر از من بپرسی می‌ گویم چرا؛ می‌ تواند باشد.پس تو اینجا چه کاره ای؟! به گمانم تو اینجایی که از آتش دنیا گلستان بسازی.۵_ همه می‌ میرند. چه شخص اول مملکتی باشی چه درویشی در ناکجا آباد. یک روز خاطره می شوی و بعد کم کم حتی خاطره هایت هم پاک می‌ شوند. پس وقتی برای تلف کردن نداری.البته به گمان من انسان فنا ناپذیر است. به بهشت و جهنم باور ندارم، اما باور دارم که بعد از مرگمان در جایی دیگر و دنیایی دیگر زندگی می‌ کنیم. امید دارم که اینگونه باشد.رفیق دوست دارم که تو هم گاهی برایم نامه بنویسی. می دانی، قبلا هم گفته ام که من زیاد فکر می کنم. این زیادی فکر کردن اذیتم می کند. برای همین به تو نامه می نویسم تا کسی را در به دوش کشیدن این افکار با خودم شریک کنم.خوشحالم که می خوانی. راستش ساعت نزدیک به ۲ پس از بامداد است و من در حالی که حالت تهوع و دل آشوبه امانم را بریده است، سعی می‌ کنم چند خطی نامه بنویسم.خبر بدی خوانده ام که حالم را منقلب کرده است. برایم نامه بنویس؛ اخبار را هم دنبال نکن. گفتم که، دنیا خیلی کثافت است و اخبارش هم مثل خودش.دوست تازه تو، هدیه.</description>
                <category>هدیه نجفی</category>
                <author>هدیه نجفی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 01:46:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه اول: سلام، من هدیه هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@hediehnajafy/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-bk0bwc6ieo6j</link>
                <description>نمی دانم چرا تصمیم گرفتم عنوان این نوشته را اینگونه انتخاب کنم. حتی نمی دانم چرا تصمیم گرفتم که به تو نامه بنویسم. به گمانم یک فکر، خیلی سریع از ذهنم گذشت و پیش از آن که محو شود، من گرفتمش و تلاش کردم اجرایی اش کنم.اسم من هدیه است. ولی هنوز نمی دانم تو چه کسی هستی. دوست دارم اسمت را بگذارم «رفیق»! خوب است؛ از این به بعد رفیق صدایت می کنم. راستش تو در زمان خیلی خوبی سراغ من نیامدی. در این برهه از زندگی هنوز کمی پریشان و گمراه ام. نمی خواهم به تو بگویم که چند ساله ام یا در چه حوزه ای درس می خوانم و کار می کنم. دوست دارم جور دیگری خودم را به تو معرفی کنم.مثلا بگویم که چقدر طعم های جدید را دوست دارم و همیشه از غذا هایی که تابحال نخورده ام استقبال می کنم. اما از آدم های جدید، نه زیاد!از چشم هایی که در اثر خوابیدن یا گریه، پف آلود شده اند، خوشم می آید. پاستا را هم دوست دارم، بیش از هر غذای دیگری. آنقدر که حاضرم تا آخر عمرم فقط پاستا بخورم.زیاد فکر می کنم؛ به همه چیز. مثلا الان که این نامه را می نویسم، دارم به این فکر می کنم که جلوی کتانی ام را خوب تمیز نکردم. قبل از این هم که این فکر مثل خوره به جانم بیفتد، به این فکر می کردم که چه روزی می توانم برای کوتاه کردن موهایم به آرایشگاه بروم!البته من دغدغه های بزرگتر هم دارم. مثلا اینکه چکار کنم که محیط زیست کمتر آسیب ببیند، چکار کنم که آدم ها خوشحال شوند یا چگونه پروداکتیو تر باشم.می دانم که هرچه بیشتر به چیز های حاشیه ای فکر کنم، فکرم حاشیه های جدیدی تولید می کند. بعد، این ابر بالای سرم انقدر بزرگ می شود که می تواند من را ببلعد. اما گاهی دست خودم نیست.با بدن خیس زیر آفتاب خوابیدن را دوست دارم. توی زندگی هم، مثل همین نامه از این شاخه به آن شاخه می پرم.برای شناختن من زیاد عجله نکن. بگذار یک اعتراف بکنم؛ در حال حاضر شش ماه است که جلسات روانشناسی ام را دنبال می کنم. روانشناسم در هر جلسه، از این میزان پیش بینی ناپذیر بودنم شگفت زده می شود. خودم می دانم که غیر قابل پیش بینی بودن، زیاد هم خوب نیست. دارم سعی می کنم بهتر شوم.بیشتر برایت نامه می نویسم.تابعد!</description>
                <category>هدیه نجفی</category>
                <author>هدیه نجفی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Feb 2022 22:49:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح خلاق، مامن آدم ها</title>
                <link>https://virgool.io/CMisfahan/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-eaqxjxldu6ej</link>
                <description>صبح خلاق اصفهانمن فکر می­کنم که احساس تعلق داشتن، مهم ترین چیزی است که آدم را به جلو حرکت می­ دهد. وقتی به جایی احساس تعلق داری، برای رشدش تلاش می­کنی، برایش دلسوزی و دوست داری آن جا بمانی. نه تنها به رفتن فکر نمی­کنی بلکه هر روز از اینکه هنوز اینجا هستی راضی و سپاسگزاری.تجربه من در صبح خلاقصبح خلاق! اولین بار، این نام را از زبان یکی از دوستانم شنیدم. نیازی نبود که حتی برایم توضیح دهد که صبح خلاق چیست. قبل از این که بخواهد بگوید، من عاشق اسم­ش شدم!جمعه ها روزهایی بود که من به باشگاه ورزشی می ­رفتم و نمی توانستم در رویداد ها شرکت کنم. اما مدام صبح خلاق را پیگیری می ­کردم تا روزی که بتوانم یک جمعه را برایش خالی کنم.بالاخره شد. خرداد 98، اولین تجربه من از رویداد صبح خلاق بود. من به قصد شنیدن سخنرانی آمده بودم، اما دیدم که چیزهایی فراتر از سخنرانی هم هست و اصلا همین چیزها به صبح خلاق معنا می دهد و از دیگر رویداد ها متمایزش می کند. از آدم هایش خوشم آمده بود. از مجری روی صحنه بگیر تا عکاس ها و آن هایی که دم در بودند. همه، همه را دوست داشتم.حدود نه ماه بعد، این آدم ها تبدیل به دوستانم شدند! اسفند 98 درحالی که شرایط آن زمان، اعتماد به نفس، قلب، اعتماد و اطمینانم به آدم ها را شکسته بود، تصمیم گرفتم کاری برای خودم انجام دهم.ارائه 30ثانیه ای در مقابل جمعیت 500 نفری صبح خلاق، کاری بود که قرار بود به من قوت قلب بدهد. قرار بود یک تغییر باشد در زندگی ام. انجامش دادم. در دوازدهمین رویداد صبح خلاق، رویدادی که جشن یک سالگی صبح خلاقِ نازنین بود، من یک ارائه 30ثانیه ای داشتم.توصیف حس و حال آن روزم، برایم سخت است. موقعیت عجیبی بود، یک قدم رو به جلو. به خودم اعتماد نداشتم اصلا. اما این، کاری بود که تصمیم گرفته بودم انجام دهم. تمام مدت استرس داشتم، استرس داشت از چشم هایم می­زد بیرون. اما به روی خودم نمی آوردم.بالاخره نام من خوانده شد. وقتش رسیده بود. با بدنی لرزان روی سن رفتم. اتاق بازرگانی، استیج بلندی داشت. آن بالا که رسیدم، از تصویر بزرگ خودم روی صفحه نمایشگر و انبوه جمعیت مشتاق، وحشت کردم.منتظر بودند من چیزی بگویم و من فقط دلم می خواست میکروفون را پس بدهم و از ارائه انصراف بدهم. اما با یک نفس عمیق، جمله هایی که حفظ کرده بودم را به بیرون پرتاب کردم.در میان صحبت هایم، چشمم به محسن طاهری افتاد. یکی از سخنران های قبلی صبح خلاق که حالا روی صندلی وی ­آی ­پی نشسته بود و با لبخندی که در آن رضایت دیدم، به من نگاه می­کرد. بعد از اتمام ارائه، دست زدن آدم ها به من انرژی داد و صادقانه بگویم، این آغاز تغییر در زندگی من بود.یک ماه بعد، من عضوی از این خانواده دوست داشتنی بودم. من آدم درونگرایی هستم. دیر آدم ها را به حریمم راه می­دهم و دیر با آدم ها صمیمی می­شوم.صبح خلاق، اولین جایی بود که از ابتدا حس کردم که به آن تعلق دارم. به آدم هایش اعتماد کردم و بدون این که خودم بخواهم، آدم هایش را از ته قلب دوست داشتم و هنوز هم دارم.صبح خلاق به من یک خانواده و یک مسیر جدید برای زندگی داد. صمیمیتی که هیچ جای دیگر نظیرش را ندیدم و دوستانی که همیشه به نیکی از آن ها یاد می­کنم. صبح خلاق فقط رویداد برگزار نمی­کرد، آدم های شهر را بغل می­کرد که التیام شان دهد، که رشد شان دهد و کنارشان باشد.صبح خلاق اصفهان|رویداد دوازدهمما فقط یک تیم 20نفره نبودیم و نیستیم. ما همه مردم شهریم. من در این مدت آدم های زیادی را دیده و شناخته ام که اگر بیرون از اینجا می دیدم شان، هرگز دوستی بین مان شکل نمی­گرفت. اما در صبح خلاق، همه آدم ها از قبل دوست و نزدیک اند.اگر صبح خلاق یک آدم باشد یک جوان عاقل، سرزنده، باهوش و مشتاق برای زندگی است که چشمان سیاهی دارد. اگر توی چشم هایش نگاه کنی، آنقدر مصمم است که نمی­توانی مانع راهش شوی. در عین حال صمیمی است. می­توانی با او درد دل کنی. می­توانی کنارش گریه کنی و او قضاوتت نمی­کند.شروع دوران همه گیری، شروع مشکلات تیم بود. رویداد های آنلاین آن طور که باید و شاید به ما و شرکت کنندگان انرژی نمی دادند. اما ما تلاش کردیم که زنده بمانیم و خودمان را سرپا نگه داریم. یک بار دیگر از نو رشد کردیم و این، بسیار سخت و البته دوست داشتنی بود.حالا ما یک سفر جدید را شروع کرده ­ایم. نشریه ای که در آن می­نویسیم و اینگونه یک راه ارتباطی جدید با آدم ها ایجاد کرده ­ایم. این ارتباط، ما را زنده نگه می­دارد. دوست داریم که شما هم برای ما بنویسید، ما شما را می ­خوانیم.</description>
                <category>هدیه نجفی</category>
                <author>هدیه نجفی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jun 2021 01:02:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی چشمانت</title>
                <link>https://virgool.io/@hediehnajafy/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-dzdygov3jw40</link>
                <description>حال عجیبی دارم. حال آدمی که کلید خانه‌اش را توی دفتر کارش جا گذاشته باشد و پیاده به خانه آمده باشد.حالا نه توی خانه خودش جایی دارد نه نای برگشتن مسیری که آمده است را.مجبور است تمام شب را زل بزند به مهتاب، تا سپیده بزند. می‌داند که سیاهی شب بالاخره تمام می‌شود، اما خیلی خسته است.از دست دادن تو برایم مصداق همین حال است. گویی که هرگز نداشتمت و می‌پنداشتم که دارم.اشک ریختن دیگر مثل گذشته برایم ساده نیست، نه غرورم اجازه می‌دهد نه منطق ام. وگرنه یک دل سیر گریه می‌کردم. یک ماه تمام، یک سال تمام، یک عمر را گریه می‌کردم. تو کوتاه بودی، خیلی کوتاه. مثل یک چرت شیرین در بعد از ظهر. خیلی می‌چسبد، اما تا به خودت بیایی تمام شده. یا مثل یک تکه ابر صورتی، تا می‌آیی در مشتت بگیری تمام می‌شود، دود می‌شود می‌رود هوا.فکر می‌کنم که چشم‌های تو سیاه باشد، اما به گمانم نه! چشم‌های سیاه، شرقی‌اند. شرقی ها با معرفت اند! تا آخرش می‌مانند. چشم های تو حتما آبیست. اغوا کننده و درخشان. که وقتی به نگاهشان خو گرفتی، می‌روند. بعد، تو دیگر آن آدم قبل نمی‌شوی. چون لذت نگاه کردن به آن چشم ها را چشیده ای.اما توی دلم یک دوست داشتن عجیب هست. یک دوست داشتن عجیبِ همراه با حسرت. بیش از این از تو نوشتن سخت است. این که هیچ کس حالم را نمی‌فهمد، سخت ترش می‌کند. دلم برایت تنگ شده است و این احساسی ست که‌ همیشه و همه جا خواهم داشت.قیصر امین پور بهتر می‌گوید: «دلم گرفته برایت» زبانِ ساده عشق است.سلیس و ساده بگویم،دلم گرفته برایت...</description>
                <category>هدیه نجفی</category>
                <author>هدیه نجفی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Feb 2021 20:13:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای کیومرث مرزبان</title>
                <link>https://virgool.io/@hediehnajafy/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-rebcxxmmvrmr</link>
                <description>درباره او آن گونه که بایسته و شایسته است صحبت نشده.سنی ندارد، شهریور امسال ۲۹ ساله شد. اما به اندازه پیرمردی صدساله برایت حرف دارد که بگوید، به اندازه نسل‌ها قصه و حرف برای گفتن.امروز نوشته‌ ای را از نویسنده‌ ای ناشناس می‌ خواندم که مدح دوستی را گفته بود و اشاره کرده بود که او «زنده!» است.زنده نه به معنای تقلیل یافته آن. زنده مثل رنگ های گرم و پرشور در یک نقاشی دوران رنسانس. با خودم فکر کردم که در دور و برم، چه کسی را می‌ شناسم که بتوانم زنده خطابش کنم. ذهنم هرچه جستجو کرد، نیافت. تا اینکه از پستویش، اسم کیومرث مرزبان، بیرون پرید.خودش است. گرم، زنده، مشتاق برای زندگی، مشتاق برای کشف، برای عشق، برای هرچیز خوب این دنیا.نه که فکر کنی همه چیز برایش خوب بوده. نه!او سرسخت ترین آدمی‌ ست که می‌ شناسم. این را به جد می‌گویم. لبخندش را یادم نمی‌رود. توی عکسی که جلوی اوین گرفته بود، هنوز هم لبخند میزد، هنوز هم چشم‌ هایش اشتیاق داشت. برای نوشتن، برای خواندن، برای عشق ورزیدن.راستش، هربار که از او می‌نویسم یا می‌خوانم، اشک‌ هایم می‌آیند، شاید لوس بازی باشد، اما دست خودم نیست. او آدم این جهان نیست، آدم این دوره و زمانه نیست، عجیب دوست داشتنی است.گاهی حسرت این را می‌خورم که خواهرش نیستم، که دوست نزدیکش نیستم. کسی را نمی‌شناسم که با او آشنا باشد و نگوید که چقدر آدم برای او دلتنگ می‌شود، حتی اگر یکبار هم او را از نزدیک ندیده باشد.دوست داشتم درباره او بنویسم، اما این نوشته چنان که باید، به دلم ننشسته است. بار دیگر، مفصل تر خواهم نوشت.اما می‌ دانم که یک روز نامش را توی کتاب‌های تاریخ می‌نویسند، حالا ببین کی گفتم :)</description>
                <category>هدیه نجفی</category>
                <author>هدیه نجفی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 16:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه روز تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@hediehnajafy/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-bufjlinsyhvm</link>
                <description>یکی از فیلم‌هایی که بسیار دوستش دارم، The legend of 1900 است. کاراکتر اصلی فیلم، پسری که او را «هزار و نهصد» صدا می‌کنند، کسی است که تمام عمرش را در یک کشتی زندگی کرده و در تمام عمرش، حتی یک بار از کشتی پیاده نشده است. او یک نوازنده پیانو است. روزی، در میان مسافران کشتی، دختری را می‌ بیند و عاشقش می‌ شود. قبل از این‌ که فرصت کند از احساسش به او بگوید، دختر از کشتی پیاده می‌ شود‌. هزار و نهصد تصمیم می‌ گیرد که برای اولین بار از کشتی پیاده شود و به دنبال دختر برود و به او بگوید که دوستش دارد. اما در لحظات آخر، منصرف می‌ شود. چرا که هرچه فکر می‌کند، می‌بیند آدمِ بیرون زندگی کردن نیست. او اصلا بلد نیست بیرون از کشتی زندگی کند. در نهایت روزی می‌ رسد که می‌خواهند کشتی را که دیگر فرسوده شده، آتش بزنند. همه کشتی را ترک می‌کنند، به جز هزار و نهصد! دوستش خیلی تلاش می‌ کند او را برای خروج از کشتی قانع کند. اما او نمی‌ پذیرد. به دوستش می‌گوید که تابِ زندگی کردن در دنیای بزرگ بیرون را ندارد. دنیایی که برایش مانند پیانویی با بی‌نهایت کلید بود، در حالی که او فقط نواختن با پیانوی خودش را بلد بود. دنیایی که پر از دختران زیبا بود، اما او بلد نبود که چگونه عاشق بیش از یک نفر شود. من، همیشه دوست داشته‌ام که تمام کتاب‌های دنیا را بخوانم. آنقدر ولع کتاب خواندن داشته‌ام که هربار کتابی را شروع می‌کنم، هیجان‌زده و عجول، منتظر تمام شدنش هستم و شروع کتاب جدید. کتاب‌ها را دوست دارم چون آن‌ها را بلدم. همان اندازه‌ ای که هزارونهصد، پیانوی خودش را بلد بود. من، آدم اجتماع گریزی هستم. این را امروز و در این مرحله از زندگی، بعد از تلاش‌های فراوانی که برای اجتماعی شدن انجام دادم، اقرار می‌ کنم. و می‌پذیرم که اجتماع و آدم‌ هایش برای من نیستند. من، دنیای محدود خودم را، با تعداد اندکی دوستِ نزدیک و البته تعداد زیادی کتاب ترجیح می‌دهم. با این حال، معنایش این نیست که گهگاهی مهمانی رفتن و کنسرت رفتن و خوش گذراندن میان انبوهی از آدم‌های پر سروصدا را دوست ندارم. و یا سفر رفتن و دیدن و جستن آدم‌های عجیب و دیدن تصویر خودم در چشم‌های آدمی در آن سر دنیا را دوست ندارم. یا ملاقات یک نفر، برای اولین و آخرین بار، که تجربه‌ای فراموش نشدنی به تو بدهد. یا جیغ زدن توی تونل تاریک، در حالی که سرم از پنجره ماشین بیرون است. و به این معنا نیست که ظلم علیه آدم‌ها را تاب میاورم و یا نمی‌توانم مرهمی برای آدمی که تنها یک ساعت است دیده‌ام، باشم. من فقط کمی بیشتر از دیگران، آرامش را می‌جویم. امشب، تولد ۲۲ سالگی‌ ام است. اگر بخواهم آرزو کنم، بیش از هرچیز دیگر، با تمام وجود یک تجربه ماورایی می‌خواهم. مثل حل شدن در یک ماده سیال یا منجمد شدن برای چند سال و یا نشستن روی تکه ای از ابر. ۲۲سالگی عزیز، بدون دعوت آمدی. اما، قدمت روی چشم :) بیست و دوم دی ماه ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۴۰ شب</description>
                <category>هدیه نجفی</category>
                <author>هدیه نجفی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jan 2021 23:47:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحولی عظیم، در انسانی درمانده!</title>
                <link>https://virgool.io/@hediehnajafy/%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-oapnjg3gurcm</link>
                <description>بمرانی، آهنگی دارد به نام (از پیشم نرو)!این موزیک، عجیب ترین موزیکی است که تابحال شنیده­ام!به طور کلی بمرانی، هربار مرا از نو شگفت زده می­کند و این بار، بیش از هربار!بگذارید این­گونه شروع کنم. آدمی را تصور کنید که دچار یک بحران هویتی حاد شده است. به این فکر می­کند که نه به اندازه کافی نویسنده است، نه به اندازه کافی خوب، نه آن­طور که دلش می­خواهد یک هنرمند و نه آن­طور که باید، یک دانشجوی روانشناسی!به این فکر می­کند که اگر با بقیه مهربان نباشد، اگر همیشه کار درست را انجام ندهد یا همیشه کامل نباشد، دیگر هیچ کس نیست. و حالا، این آدم درمانده ­ی عجیب، با یک موزیک عجیب­ تر روبرو می­ شود.&lt; ... من آدم خوبی نیستممن کسی که تو فکر می­کنی نیستمقهرمان نیستمفداکار نیستمبه فکر تنهایی و غم ­های جهان نیستم...... چاره ­ای نیست!من هیچ کس نیستم! ... &gt;بعد به ناگاه تحولی در او ایجاد می­شود. به این نتیجه می­رسد که می­توان خوب نبود، اما دوست داشتنی بود. می توان خودخواه بود و باز دوست داشتنی بود. می ­توان یک نویسنده­ ی افتضاح بود و این اراجیف را نوشت، اما بازهم دوست داشتنی بود. اصلا می­توان هیچ کس نبود و این (کسی) نبودن هم نوعی بودن است. نوعی خاص و عجیب از بودن. یک نوع کاملا واقعی.این یک تضاد فوق­ العاده و الهام­بخش است. نوعی رضایت درونی از خود و زندگی همراهش دارد. یک به صلح رسیدن با خود و دنیا و آدم ­هایش. نوعی از تبلور و بروز انسان. و انسان یعنی طغیان!این انسان می ­تواند هیچ­کس نباشد، هیچ نامی نداشته باشد و باز طغیان کند، دنیا را به هم بزند و حتی از معشوقش انتظار داشته باشد که کنارش بماند. با خودخواهی تمام بگوید که من هیچ کس نیستم اما حق دارم که کسی را داشته باشم!می­دانی، این احساس رهایی از کسی بودن را دوست دارم. این که خودم را به نام ­ها و القاب و تعلقاتم گره نزنم. اینکه مهربان، خودخواه، رویاپرداز، دانشجو، غرغرو، دختر یا هرچیز دیگری نباشم و باز، همه این­ها باشم. تمثیلی از کثرت در وحد و وحدت در کثرت است شاید.اصلا همه این­هایی که گفتم، اضافه گویی ست! این موزیک، خود، به تنهایی پاسخ است. با یک سرچ ساده در گوگل، پیدایش کنید.</description>
                <category>هدیه نجفی</category>
                <author>هدیه نجفی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Oct 2020 13:48:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>