<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سراب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hee</link>
        <description>فقط امدم که  امده باشم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 09:02:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/911951/avatar/OmDTDa.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سراب</title>
            <link>https://virgool.io/@hee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فراموشم نکن.(نوشته متعلق به چهار سال پیشه من برگشتم سلام)</title>
                <link>https://virgool.io/@hee/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D9%85-%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-lcos2d78ylet</link>
                <description>دلم برات تنگ شده.انگار من عمه مادربزرگتم ٬سال هاست مردم و تو سال هاست که  به یادت نیاوردی کیم یا چیم.انگار من اخرین دونه خرمالویی بودم که رو درخت موند و هیچکس نیومد که بچینتش.همون قدر تنها و دل تنگ.انگار من اون بسته گچی بودم که وقتی رسیدم مدرسه تمام مدرسه همون روز منتظر تخته وایت بردهاشون بودن.‌همون قدر دور افتاده ٬همون قدر کم اهمیت.انگار روز جمعه خوابیدم و همه فیتیله دیدن اما من از دست دادمش٬ همون قدر غمگین٬همون قدر نا امید..انگار اولین باریه که با کسی دعوا میکنم و شلوار جدیدم پاره شده . همون قدر عصبانی٬ همون قدر ترسو.انگار بهم گفتن قراره هفته بعد بریم اردو  و الان هفته بعده و نرفتیم. همون قدر اشفته٬همون قدر حسرت.   انگار امدم نقاشی بکشم اما یادم رفته مداد رنگی براش ندارم. همون قدر پوچ٬همون قدر بی رنگ._×بهم گفتن دلتنگی یعنی ادم نمیخواد فراموش بشه(= فراموشم نکن.</description>
                <category>سراب</category>
                <author>سراب</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 20:17:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منو پیدا کن‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@hee/%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86-ppsnl1rfkr8r</link>
                <description>  بچه که بودم بابا مامانم جام گذاشتن. وسط یه دشت سرسبز٬ پشت به یه رودخونه٬ رفتن خونه و منو جا گذاشتن. یادمه یه تیکه سنگ پیدا کردم رو به اب و همونجوری روش نشستم نه گریه کردم نه پاشدم که دنبالشون بگردم ٬ استینامو کشیدم جلو٬پاهامو چفت کردم رو علفا٬ دستامو حلقه کردم دور تنگ ماهی قرمزم و مستقیم به اب نگاه کردم .انقدر همونجوری نشستم تا بلاخره برگشتن و منو بردن.بعضی وقتا تو زندگیم وقتی مشکلات و ناراحتی هام پشت هم  هموار میشن و نمیتونم خودمو نجات بدم یه تخته سنگ پیدا میکنم٬ رو به جریان اب وپشت میکنم به همه اونایی که دوسشون دارم  واخم میکنم به کل دنیا ٬ ماهی قرمز زشتمو بغل میکنمو اروم کز میکنم همونجا ٬تا بلاخره یه بارم که شده بقیه دنبال من بگردن.یه بارم شده اونا بخوان منو برگردونن خونه٬شاید یه بارم شده اونا بخوان من گمشده رو پیدا کنن. «بعد این همه وقت سلامممم(:::»</description>
                <category>سراب</category>
                <author>سراب</author>
                <pubDate>Sat, 23 Apr 2022 00:52:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که جدی نمی گرفتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@hee/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-zajdqkwewgbs</link>
                <description>مدرسه دوران راهنمایم دو شیفت بود٬ یک هفته صبح و یک هفته ظهر. بزرگ بود و پر جمعیت ولی شیفت من ساکت ساکت  بود. حیاط جمع  و جور یه باغچه جمع و جور تر از حیاطش و درخت های  که فقط برگ های نارجیشو دیده بودیم رسیده بود به ما. کلاس های خالی از جمعیت ٬جنب وجوش های کم٬ سر و صدا های خاموش٬ ویژگی شیفت ما بود. کلاس من اون کلاس طبقه  بالایی  وته ته راهرو بود٬ تاریک  ترین و نمور ترین جای مدرسه.  هفته های که صبح می رفتیم همه چیز خوب بود   اما امان از هفته های بعدازظهری.امان از پاییز و زمستون های که  کنار پنجره سر می شد اونجا که نور افتاب  ته می کشید٬ بارون می امد و مستقیم شیشه بزرگ طبقه مارو هدف میگرفت .                              همونجا که لب پنجره نشسته بودیم سرمون  یواش یواش تا نیمکت پیش می رفت فرود می امد  ٬اونجا که زنگ اخر هوا ابری می شد و کل سالن  تو سیاهی فرو می رفت ٬همونجا صدای معلم ادبیاتمون  می شد٬خواب آورترین چیزی که تو دنیا وجود داشت.                   بعد از مدرسه٬ اون موقع  از غروب که  برق ها اروم اروم  روشن می شد و بارون نم نم های همیشگی شمال  می بارید٬منو رفیقام مسافت کمی رو طی می کردیم تا قنادی کوچول موچول نزدیک  مدرسه.      بستنی هامونو می خریدیم و تو راه برگشت در مورد هرچیزی حرف می زدیم و  می خندیدم و نگاه چپ چپ عابرای پیاده رو نادیده می گرفتیم.&quot;فکر کنم فقط ما بودیم که به مدرسمون جون می دادیم&quot; .                                                                  بعضی وقتا بطری هامون تو اون سرمای عجیب زمستون از اب پر میکردیم  و تهدید برای خالی کردن رو لباسمون شروع می شد(=    بعضی وقتا  کتابامون می شد دفتر خاطرات هم دیگه برای نوشتن شعرا و اهنگایی که تازه یاد گرفته بودیم.  بعضی وقتا هم جای مخصوص به خودمون تو گوشه دنج حیاط نشسته بودیم و قصه های عاشقانه هم رو بدون اینکه حتی یه بار برای رضای خدا جدی بگیریم گوش می دادیم.کاش زمان برگرده عقب و منو همونجا تو بغل دوست صمیمیم  رها کنه^_^   </description>
                <category>سراب</category>
                <author>سراب</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 23:46:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من انتخاب کردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hee/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-f7blujojlx8y</link>
                <description>  یه چیزی در مورد تناسخ روح خوندم که گفتم شاید یه کوچول موچول بهتون نور بده اگه نمی دونید تناسخ چیه٬  در کوتاه ترین توضیح: اعتقاد به اینکه روح بعداز مرگ زندگی های مختلفی رو تجربه میکنه ٬تو جسم جدید.انواع مختلفی هم داره و توضیح های زیاد.مطلب اصلی:  میگن قبل از تناسخ روح٬ زندگی که قراره داشته باشیم بهمون نشون داده میشه و ما انتخاب می کنیم که ایا دلمون میخواد وارد این زندگی باشیم یا می تونیم زندگی دیگه ای انتخاب کنیم.از وقتی اینو شنیدم همش اینجوریم که خاک تو سرت (خطاب به روح خودم در زندگی قبلی) واقعا نمی تونستی دست بذاری رو یه زندگی عالی؟  نکنه تو زندگی قبلیم انقدر بدبخت بودم که این زندگیمو که دیدم گفتم عجب چیزی): قلبم برای خود قبلیم گرفت.و اینم شنیدم که هر زندگی هدفی داره و برای مثال من تو زندگی اولم امدم که صبر یاد بگیریم و تمام زندگیم در محوریت صبر میگذره  و در زندگی بعدیم عشق٬و _×اینکه بدونی قراره تو زندگیت چیزیو پیدا کنی یا کسیو که خیلی قشنگه و تو انتخابش کردی حس خوبی بهم میده(:</description>
                <category>سراب</category>
                <author>سراب</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 23:54:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچکس نمیدونه</title>
                <link>https://virgool.io/@hee/%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-z1m0mhoyoaoz</link>
                <description>واقعا زندگی عجیبه از اون عجیبا که با خودت میگی یعنی چی اصلا؟  و هی تکرارش میکنی تاجای که سوال پرسیدن بخشی از جوابت میشه‌.( به دنیا میام ٫ هستم و میمیرم) همین مفهوم کوتاه به تنهایی(واقعا به تنهایی) کل مجموعه زندگی به دوش میکشه و قدرت هرچیزو ازت میگیره.بعضی وقتا فکر میکنم چجور میشه انقدر راجب چیزی ندونست و باهاش کنار امد؟.فکر میکنم بزرگترین سوال هستی همین باشه که چرا من؟ چرا من٫ قراره من باشم نه کس دیگه ای ٫چرا من نتونستم تو باشم٫ساز باشم٫پروانه باشم٫ اسمون سرخ باشم  و چرا انتخاب شدم که خودم باشم؟ احساسات٫ تجربه ها٫و روزها همشون غیر معمول به نظر میان٫فکر کنید من قراره یه فیلم سینمایی بسازم که همه چیز تو خودش داره هر چیزی که براش اسم پیدا بشه توش جا میدم و بهت میگم ببینش. چقدر سردرگرم کننده‌ .فکر میکنم باید اسم دیگه ای براش مقدور  میشد مثل: هیچکس نمیدونه»(==== در کل فکرمیکنم فکر کردن بهش ناراحتم میکنه. «درست است که زندگی بسیار غم انگیز و بیهوده است اما تنها چیزیست که ما داریم»</description>
                <category>سراب</category>
                <author>سراب</author>
                <pubDate>Sun, 01 Aug 2021 01:16:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیک یا دور؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hee/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1-ocjfcq4qpzon</link>
                <description>من در تمام طول زندگیم ادمای کمی تو زندگی خودم جا دادم ادمایی که سال ها طول کشید تا وارد دیوار دفاعی دورم بشن ولی ازش خارج نشدن به جز عده ای محدود٫ و همیشه این تفکر باهام بوده و هست که دوستان کمتر اما صمیمی تر و نزدیک تر٫ در کلیت ادمایی زیادی رو میشناسم ولی ادمایی کمی ارتباط متقابل دارم و از اونایی که باهاشون ارتباط دارم فقط به تعداد انگشتان دست برام رفیق به حساب میان. پس همیشه محتاط عمل کردم و قراره اینجور پیش بره احتمالا اما سوال اصلی اینه که واقعا لازم بوده؟ لازمه که ادمارو از خودم دور کنم چون سخت اعتماد میکنم  چرا نتونم سطحی انتخاب کنم و رندوم با کسایی که مدت کمیه میشناسمشون شام بخورم٫حرف بزنم\ یا حتی وارد رابطه بشم مگه همه چیز های بزرگ نیاز به چیزای کوچیک و جرقه ندارند؟ چرا انقدر سخت میگیرم؟ شاید از بیرون اینجور به نظر بیاد که چقدر خوب چقدر عالی به به ولی واقعا از درون پر از خرده شیشه میتونه باشه.- کاش تلاش کنی باهام دوست بشی وگرنه من هیچ وقت این تلاشو نمیکنم- دلم میخواد این جملرو به خیلی ها بگم(:</description>
                <category>سراب</category>
                <author>سراب</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jun 2021 01:15:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرندز</title>
                <link>https://virgool.io/@hee/%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%B2-dhhbgcftvbwp</link>
                <description> قسمت ویژه فرندز دیدم و واقعا حالمو خوب کرد جدا از اینکه بازهم یاد اور این بود که سریال مورد علاقه ام خیلی وقته تموم شده ولی خوب بود وقتی شروع به دیدن فرندز کرده بودم به خاطر فشار و استرس کنکور و درس خوندن حالت روحی عجیبی داشتم و بعد از فصل اول به خودم امدم دیدم هرموقع که استرس دارم یه اپیزود برای دانلود گذاشتم٫مهم نیست که سریال دیدن فرار کردن از روبروی با مشکلم بود یا نه٫ دقیقا نمیدونم بود یا نه ولی من به این اهمیت میدم که استرس دور کن بود و پر از درس٫اپیزودهای که بهت یاد میده سریع ترین روش صادق بودنه و چجور میشه وقتی چیزی مخفی میکنی و چی در انتظارته وقتی خود خواه باشی. تحت هر شرایطی باید خودت باشی و رابطه های کوچکیک میتونن بهترین رابطه باشن٫ شخصیت های که هرکدوم در دنیای مجزا از هم زندگی میکنن اما باهم خوشحالن. در کل خوشحالم که اپیزود جدیدی منتشر نشد قسمت ویژه فقط یاد اوری بود(:.پایان سریال خیلی بهتر از اون بود که دوباره بخواد شروع بشه</description>
                <category>سراب</category>
                <author>سراب</author>
                <pubDate>Sat, 29 May 2021 18:15:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>