<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mr. Help</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hello-mohammad</link>
        <description>دانشجــو داروسازی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:07:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/29374/avatar/bl5sBz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mr. Help</title>
            <link>https://virgool.io/@hello-mohammad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اشتباه کردم داروسازی رو انتخاب کردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hello-mohammad/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-eyneccmzyahq</link>
                <description>این مثلا من هستم، و خب فکر کنم اگر متن رو خونده باشین منظور رو میرسونه.تو نگاه اول، آرزو خیلی‌هامونه که کنکور سراسری یکی از سه رشته‌ی دندون دارو و پزشکی قبول بشیم، با خودمون اینطور فکر میکنیم که قبولی تو رشته پایانه کارِ و قراره خوشبخت بشیم.واقعیت این نیست. راجب دندون صحبت نمیکنم، شاید همینطور باشه! ولی دارو... چطور براتون بگم، از وقتی پا توی این رشته گذاشتم مدام استرس، استرس، استرس.حجم مطالب و درس‌ها خیلی بیشتر از چیزیه که تصورش رو بکنید. نمیگم کسی نباید داروساز بشه، چرا، رشته‌ی بدی نیست! ولی چقدر به شخصیت من میخوره؟! تست که دادم، متاسفانه درست مغزش زده باید داروساز میشدی! ولی خب قبل از اون، به تجارت و مدیریت بخاطر شخصیت مستقلم اشاره داشت. یعنی باید حرفش رو گوش میدادم و قید دارو و پرستیژ آقای دکتر رو میزدم؟! و شانسم رو توی تجارت امتحان میکردم یا همین مسیر کم ریسک‌تر ولی سخت‌تر رو انتخاب میکردم!؟منم نمیدونم، تقریبا خیلی چیزا هست که نمیدونم، ولی چیزی که میدونم اینه که حجم زیاد درسا خیلی فشار میارند و خب طعم خیلی از روزهارو تلخ میکنند. ولی منم که از دماغ فیل نیفتادم، هرچیزی قیمتی داره، قیمت این هم همین درسایی که باید بخونم.اخ اخ، اگر این پستم آدم‌های موفق ترسو بودند؟ من که هستم رو بخونین متوجه میشین که از یک سمت خیلی آدم تنبلی بودم، حداقل تا الان که هستم! شاید همش به همین خاطره الان دارم این حرفارو میزنم و مسیر اشتباهی رو نیوردم و باید روی تنبلیم کار کنم تا بتونم راحت و بی دغدغه با برنامه‌ریزی بهتر از این چالش‌ها عبور کنم!ولی جدی، بخوایم نگاه کنیم، اگر دنبال رفاه هستیم، بیشتر از شغل و درآمد فعال، ما به منابع مالی غیر فعال نظیر سهام و ملک و کسب و کارها نیاز دارم! خب لزوما باید اول مدرک گرفت و بعد سمت اینها اومد یا میشه مستقیم هم اومد سمتشون! اصلا چقدر و با چه ضریبی مدرک اهمیت داره!هوف اینا همه سوالاتی هستند که امشب ذهنم رو درگیر کردند و ذهن شمارو هم اگر تا اینجا خوندین درگیر کردم! وای این بار که واقعا نمیدونم چیز خاصی میشه از این مطالب برداشت کرد یا نه! ولی خب دل نوشستس دیگه! اینم از زندگی ما. شب و روزگارتون خوش.</description>
                <category>Mr. Help</category>
                <author>Mr. Help</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 02:25:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایجاد تغییر (کار سخت؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@hello-mohammad/%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-v090jrqzrzwp</link>
                <description>چقدر ناراحت کنندست که توی باورهای غلطمون گیر افتاده باشیمسلام مجدد، به همگی دوستـــان (این یکی رو از دست نده قشنگه)خب وارد مسیله‌ی ایجاد تغییر میشیم! چند وقت پیش، حدودا یک سال پیش بود بطور اتفاقی مستندی رو دیدم که راجب زنی بود که اعتیاد داشته ولی بطور ناگهانی تصمیم میگیره، مواد و اکل رو کنار بذاره و زندگی خوبی رو برای خودش بسازه!به گفته‌ی پژوهشگران خیلی نادره کسی بتونه این حجم از تغییر رو در مدت مثلا یک سال در خودش ایجاد کنه! و چی باعث شده چنین فردی بتونه چنین تغییری رو ایجاد کنه درحالی که خیلیا اراده‌ی کم کردن وزن رو هم نمیتونند داشته باشند؟!بررسی‌های بیشتر اینطور نشون داد که تا اون زمان فکر میکردند باید همه‌ی عادات بد رو تک تک اصلاح کرد تا بشه به شخصیت دلخواه رسید ولی این کیس نشون داد که برای رسیدن به هدف بزرگی، تنها لازمه یک انگیزه و یک باور قوی شکل بگیره که بر بقیه‌ی عادات غلبه کنه!یعنی چی؟! یعنی بطور مثال ما فرد چاقی هستیم که به شدت تنبلی میکنیم و زندگیمون رو به بطالت میگذونیم ولی یک روز عاشق دختری میشیم که خواستمون کنار اون بودن میشه. تو این حالات داشتن یک انگیزه باعث میشه شما به همه‌ی عاداتتون نه بگین و ساختارتون رو از بنیاد تغییر بدین!این تیوری کار، برمیگردم به خودم، اگر پست‌های قبلی من رو خونده باشید، مثلا (آدم‌های موفق ترسو بودند؟ من که هستم) یا (انتـخاب سرنوشت ساز (از کارآفرینی تا بازاریابی یا نماینده فروش) متوجه میشین که آدم نسبتا تنبل و وقت تلف کنی بودم و فکر میکنم مشکلات اساسی و عادات خیلی بدی دارم که نیاز به اصلاحند.این روزها حضور کسی که حس میکنم که امیدوارم انگیزه‌ی من برای تغییر باشه.دلم نمیخاد اینطور که الان پیش میرم ادامه‌ی زندگیم رو طی کنم.اگر شماهم تصمیمی برای تغییر دارین، یا راهکاری متفاوت دارین خوشحال میشم به اشتراک بذاریم.</description>
                <category>Mr. Help</category>
                <author>Mr. Help</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 00:55:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتـخاب سرنوشت ساز (از کارآفرینی تا بازاریابی یا نماینده فروش)</title>
                <link>https://virgool.io/@hello-mohammad/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%80%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-pdgkyb5serpk</link>
                <description>شما بگین، از این شش تا مسیر ...خب تا اینجا اومدیم که من یه فرد ترسو و بدون اعتماد به نفس هستم که دوست دارم موفقیت‌ خودم رو رقم بزنم ولی اعتقادی چندانی به این مشاوره‌های انگیزشی مثل دکتر چاوشی ندارم! (از ظاهر بخواهیم نگاه کنیم من یه دیونه‌ی به تمام معناام، ولی چه کنیم، دنیا به دیونه‌ هم نیاز داره دیگه، این همه آدم سالم داریم چه گلی به سرشون زدند، چهار تا دیونه هم وجود داشته باشند بد نیست...)معمولا تو هر زندگی‌ای یک سری دو راهی‌ها و سه راهی‌هایی وجود دارند که انتخاب هر مسیر آینده رو بطور کلی تغییر میده، پس چه خوب که بجای شانس از قوه‌ی تعقل هم کمک بگیریم تا حداقل پشیمون نباشیم از انتخابی کردیم. من که دوست ندارم سال‌هایی از عمرم رو صرف چیزی کنم که انتخاب اشتباهی بوده.قبل از اینکه بحث رو باز کنم، جا داره بگم، این مسیری که طی میکردم ای کاش به دو راهی منتهی میشد، سه راهی و چهار راهی هم بد نیستند، ولی انگار یه شش راهی خرده که با احتساب مسیر فعلیم هفت تا راه میشه! اصلا چطور این همه راه روبروی من قرار گرفتند؟! من نمیدونم!بد نیست در در این وهله، گزینه‌ها رو روی میز بذارم تا نگاه دقیق‌تری بهشون بندازیم.روال دانشگاه و فعالیت‌های دانشجویی که میشه داشت (انجمن علمی، کمیته تحقیقات، صنف و ...)از دانشجو بودن به محقق بودن تغییر کاربری بدم! (این کار به نوبه خودش یک رزومه سازی قوی هستش که با در نظر گرفتن گزینه‌های تحقیقاتی و فیلدهای مثل بیوتکنولوژی که بازار دو تیریلیون دلاری داره گزینه‌ی خیلی خوبیه، بعلاوه تحقیقات صنفی و بازرگانی هم اخیرا خود دیده میشند...)مسیر کارآفرینی، کاری که از مهر پارسال شروعش کردم و تا الان هم خوب بده، بطور کلی تخصصی روی توسعه کسب و کار کار کنم و حسابی وقت بذارم.معامله‌گری! نه فقط بورس و تحلیل تکنیکال! بخایم درست نگاه کنیم همه‌ی ما نهایت با فعالیت‌هامون سعی داریم ارزشی رو خلق کنیم که خریدار داره! یک معامله‌گر خوب میتونه خیلی سودآور و ثروتمند باشه. البته هدف من ثروت نیست، بلکه یادگرفتن ثروت‌آفرینی و راه رسمشه...بازاریابی! اخیرا استارتآپ‌هایی که از مرحله ایده رد شدند نیاز به بازاریابی دارند که میتونم از این حوزه هم تجارب خوبی کسب کنم، هم اینکه به سرعت به سوددهی میرسه و با اون وجه دریافتی یک سری برنامه‌هایی که نتونسته بودم قبلا پیاده کنم رو ادامه بدم.این گزینه هم تا حدودی بازاریابی ولی بیشتر از اون فروش و آموزش حساب میشه! چند وقت پیش به طور اتفاقی با یک شرکت در مشهد آشنا شدم، ایمیل دادم و در حین ناباوری با درخواستم موافقت کردند! البته نماند، طوری که رزومه فرستادم بنظر رییس جمهوری چیزی هستم!تا اینجا این شش راهی رو براتون توضیح دادم! و من همچنان دارم فکر میکنم که باید کدوم یک از مسیرهای بالا رو برم.بیشتر توضیح نمیدم چون دوست ندارم نظرم رو غالب کنم! تا من فکر میکنم منتظر می‌مونم شاید راهنمایی‌هاتون در انتخاب مسیر درست کمکم کنند.</description>
                <category>Mr. Help</category>
                <author>Mr. Help</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 01:22:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌های موفق ترسو بودند؟ من که هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@hello-mohammad/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-osofc3cfjmcx</link>
                <description>من یک ترسو هستماخیرا عده‌ی زیادی در شبکات اجتـماعی راجب موفقیت فردی صحبت می‌کنند، به عقیده‌ی این عده فقط کافیه چیزی رو بخواید و خود به خود همه‌ی شرایط برای رسیدن به اون فراهم می‌شه.  منکر قانون جذب نمیشم ولی به نظرم هیچ وقت به همین سادگی‌ها نبوده.میخوام داستان خودم رو براتون تعریف کنم، اگر براتون جالبه باهام همراه باشید.به شخص راجب خودم صحبت می‌کنم، 14، 15 سال نداشتم که با افکار بچه‌گانه با همراهیِ برادرم استارت‌آپ گیم سروری رو شروع کردیم و ندانسته به کار همینطور جلو می‌رفتیم تا نزدیکای موفقیت هم رسیدیم ولی علاقه‌ی من به مسافرت با دوچرخه و غیبت من منجر به کنسل شدن تمام پروژه شد. (یک امتیاز منفی برای من)درست نمیدونم چرا این‌هارو دارم میگم، تعریف از خود نمی‌کنم چون برعکس این حرفا آدم از خود راضی‌ای نیستم و خیلی از خودم گله دارم که چرا اینقدر آدمه تنبل و نچسبی‌ام.وارد دانشگاه که شدم، به عنوان دانشجو داروسازی، بجای افتخار کردن به خودم، ناراحت بودم، من اصفهان بزرگ شدم ولی دانشگاه جندی شاپور اهواز تحصیل می‌کنم. ناراحتیم بابت دوری از خونه و خانواده نبود، چراکه سفرهای طولانی مدتی که با دوچرخه داشتم از قبل من رو برای چنین روزهایی آماده کرده بودند.ناراحتی اصلیِ من از اینجا بود که چرا با کمی تلاش بیشتر می‌تونستم آینده‌ی بهتری رو برای خودم رقم بزنم و اون ساعاتی که به خوابیدن و اتلاف وقت گذروندم پتکی شده بودن که هر روز برسرم فرود می‌اومدن و اذیتم میکردند.به هرحال اون روزها گذشتند و الان سال سومیه که من دانشجوام و خب حس بهتری راجب اهواز پیدا کردم، چراکه قسمت بود و با دختری آشنا شدم که هرگز فکر نمیکردم مثلش رو پیدا بکنم و از این بابت احساس خوش‌بختی میکنم.از موضوع اصلی خارج نمیشم، حس می‌کنم سال اول دانشگاه رو بخاطر تنبلی بسیارم و تلف کردن همه‌چیز، خوابیدن زیاد تو خونه دانشجویی، بطالت کامل بود. بجز این، موضوع دیگه‌ای که ناراحت میکنه اعتماد به نفس پایینم بود. من وارد فعالیت‌های گروهی خاصی نشده بودم و این گوشه گیری و درون‌گرایی که داشتم من رو زمین‌گیر و به خاک سیاه نشونده بود. شاید اندک روزی بود که من به آینده‌ی خودم فکر نمیکردم و دلم می‌خواست هرچی زودتر برای رسیدن به اهداف و آینده‌ی روشن تلاش کنم، ولی عادات و اعتماد به نفس منفی من، بزرگترین مانع ترقیم شده بودند.اون روزها هم گذشت، به واسطه‌ی یکی از دوستانم با یکی از ترم بالایی های دانشگاه اشنا شدم و چون تجربه‌ی طراحی (Photoshop و Illustrator) رو داشتم، به راحتی در انتخابات انجمن علمی وارد انجمن شدم و مسولیت مدیا دیزاین رو برعهده گرفتم.شاید من اعتماد به نفس زیادی نداشتم و اونقدر که دلم میخواست مطالعه نمیکردم و به عقیده‌ی خودم تنبل و کمی بی مسولیت هستم، ولی تجارب قبلی من بعلاوه کمی استعداد ذاتی باعث شد به خوبی در این پست موفق باشم و با کمک تجربه‌ی قبلی با گذشت یک سال کمیته‌ی مدیا رو تولید محتوا تغییر کاربری بدم و خب الان علاقه‌مندان بیشتری به خاطر درخشش خوب انجمن علمی با کمک دوستان، سمت انجمن اومدن و خب این موضوع یک سیگنال خطر هم هست. چون امسال که سال سوم دانشگاهه، مجدد انتخابات داریم و باید بتونم مجدد وارد انجمن بشم یا اگر اعتماد بنفس بیشتری داشته باشم با اساتید مربوطه کمیته تحقیقات صحبت کنم و با کمی تبلیغ و معرفی کردن خودم دبیر کمیته تحقیقات بشم. اینا از علایق من و کارهایی که دوست دارم بکنند‌اند. ولی این ضعف بزرگ من که کاری رو خودم تنهایی کمتر انجام میدم و اعتماد به نفسشو ندارم ضربات شدیدی به من میزنه. علاوه بر اون روزی نیست که من بخاطر تنبلی خودم و کار نکردنم، نه به خاطر نداشتن انگیزه به خاطر تنبل بودن، خودم رو سرزنش نکنم.این ماجرارو هارو یک گوشه‌ی ذهن بذاریم میخوام راجب بخش دیگه‌ای از زندگیم صحبت کنم که مربوط به استارت‌اپ آکادمی زیره و کاریه که که شروع کردم بگم.مهر ماه پارسال از روی علاقم به کارآفرینی و اکوسیستمش، باآشنایی که با یکی از دختران باانگیزه‌ی دانشگاه، دانشجویی بهداشت پیدا کردم، در پارک علمی فناوری خوزستان، بخش خانه‌ی استارتآپ، پروژه‌ی سهند رو شروع کردیم ولی وقتی به امتحانات پایان ترم دانشگاه رسیدیم پروژه مدتی تعویق افتاد و عید امسال تغییر فورمی داد به یک استارت‌آپ روانشناسی تبدیل شد. همچنان با کمک 10 نفر از دانشجوهای علاقه‌مند داریم روی برنامه کار میکنیم ولی به عنوان موسس و مدیر استارتآپ همچنان اذیت هستم و فکر میکنم مدیر خوبی برای پروژه نیستم. هرچند همچنان بخش زیادی از کار رو من انجام میدم ولی اون احساس رضایت رو ندارم چون کارکرد مفیدم از اونچیزی که باید باشه خیلی کمتر هستش.یک بار دیگه میگم، حس میکنم اصلا ادم با سوادی نیستم و مطالب زیادی هست باید یادبگیرم. ولی چرا بیشتر مطالعه نمیکنم و طفره میرم رو نمیدونم! راستی کلاس‌های دانشگاه دارند مجازی برگزار میشند ولی شاید من یک پنجم مطالب رو نخوندم. اصلا نمیدونم چطور روزهام رو دارم شب میکنم چرا اینقدر زمان زود میگذره؟احساس میکنم بخش بزرگی از مشکلاتم به خاطر باورهای غلطی هستند که در ذهن دارم، من مادری مهربان داشتم که در طول دوران کودکیم همیشه بیشتر وظایفی که مسولیتشون با من بوده رو انجام دادند. این کارشون از روی علاقه بوده ولی الان که بزرگتر شدم فکر میکنم اینطور بزرگ شدن باعث بی‌مسولیت بودن و تنبلیه من شده و نیازه این باور رو درون ناخودآگاهم تغییر بدم تا فرد پویا و پرتلاشی بشم، بعلاوه اینها باید یک طوری روی اعتماد به نفسم هم کار کنم، چون ریشه‌ی این رو هم دور دوران کودکی خودم می‌بینم که پدرم مشکل عصاب داشتند و همیشه سرکوب شدم، این سرکوب شده احتمالا باعث یک نوع ترس در ناخودآگاهم شده که این ترس در من ریشه دوانیده است....! حالا با این وجه نمیدونم می‌تونم فرد موفقی باشم یا نه. نمیگم کل دنیارو قراره تغییر بدم، ولی دلم میخاد نه بخاطر تبلیغات بلکه به خاطر علاقه‌ای که دارم شاگرد یک معامله گر و یک تاجر یا یک کارآفرین موفق شرکت دارویی یا استارتآپ دیجیتال باشم تا زیر دست چنین فردی بزرگ بشم و عاداتم رو هم با تکنیک‌هایی چه روانشناسی چه کوچینک بهبود بدم. چطور و کی رو نمیدونم ولی خوشحال می‌شم اگر راهکاری داریم بهم پیشنهاد بدین.از اینکه وقت گذاشتین و صحبتام رو خوندین خوشحالم، دوست‌دار شما</description>
                <category>Mr. Help</category>
                <author>Mr. Help</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 21:10:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقب دل‌های هم‌دیگه باشیم، نتیجه‌ی اشتباهاتمون رو میگیریم.</title>
                <link>https://virgool.io/@hello-mohammad/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-ainicsh91egw</link>
                <description>داستان عشق منمن شاید به کارما اعتقادی نداشته باشم ولی این رو میدونم هرموقع ما اشتباه کنیم، نتیجه‌ی اون اشتباه رو می‌بینیم. مراقب کارهایی که میکنیم باشیم، مراقب دل‌هایی که میشکونیم باشیم، مراقب قلب‌هایی که دوسمون دارند باشیم، چیزی ارزش از دست دادن دوستــی‌ها و بخصوص عاشقی‌هارو نداره.وقتی اشکــی از چشــمی روانه میشه، معنی اشک رو بــدونیم. مراقب انتخاباتمون و حرفایی که میزنیم باشیــم.عاشــــــــــــــــــــــقی درده، اگـــه میخواید کمـــتر دردشو بچشید و بیشتر روی خوشش، بیشتر مراقب اشتباهایی که مرتکب میشید باشید. اینا رو هم اثر می‌ذارنــد. به عــینه دیدم که مــیگم.روز خوبی داشته باشید. دل‌هاتون شاد و پر از خنده  باشه</description>
                <category>Mr. Help</category>
                <author>Mr. Help</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 05:01:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کارهایم را به لحظه آخر موکول میکنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@hello-mohammad/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%85%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-vajrrkbmrszu</link>
                <description>چرا کارهایم را به لحظه آخر موکول میکنم!از نگارش، تا انشار پست، دو سال گذشـتــــ، ولی همچنان مایل به اشتراک با شما بودم.ساعت ده و سیزده دقیقه شب است، فردا امتحان دارم ولی خود را از قبل آماده نکردام.می‌دانم که برای مطالعه درس، به من فورجه و زمان کافی داده شده بود، ولی چرا به آخرین لحظه موکولش کردم؟ این سوالی است که ذهن من را قبل از هر آزمون درگیر می‌کند.اولین بار نیست که من این حس را در وجودم تجربه می‎کنم! امسال سیزدهمین سالیست که من درس میخوانم! ولی چرا؟! می‌دانم که بسیاری از هم دوره‌ای هایم نیز مثل من هستند! ولی ریشه شب امتحانی بودن در کجاست؟!سوال های زیادی ذهن من را با خود درگیر کرده است و من دنبال جواب خواهم گشت. سیستمم را طوری تنظیم کرده‌ام که در کمترین زمان بتوانم به متونم دسترسی داشته باشم.دوست ندارم که ریشه افکارم از هم بگسیزد.درس خواندن با همه‌ی سختی هایی که دارد برای من شیرین است! درست است که از آن فرار میکنم چرا که بی شک یادگیری مطلب جدید برای ذهن کوچک ما انسان ها کمی دشوار است. کار ذهن ما پردازش اطلاعاتی است که از محیط دریافت می‌کند، با این وجود با درس خواندن، مغزمان را مجبور می‌کنیم بیشتر کار کند و این کار کشیدن منجر به خستگی مغزمان می‌شود.شاید چون ما انسان ها ذاتا راحت طلب هستیم، نمی‌خواهیم از مغزمان کار بکشیم.دقیقا به همان دلیلی که حاضریم چاق شویم و سکته قلبی کنیم ولی پیاده روی و ورزش نکنیم، چرا که مجبور نشویم از عضلاتمان استفاده کنیم.اگر این عادتــ بد در شماهم وجود داره یا راهکاری برای رهایی من از اهمال‌کاری داریــد، خوش‌حال می‌شم پایین در کامنتــ‌ها باهم بیشتر صحبت کنیم.</description>
                <category>Mr. Help</category>
                <author>Mr. Help</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 18:48:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول دفتر و ســـــلام دنـــــیا</title>
                <link>https://virgool.io/@hello-mohammad/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-zrmvpwt40eds</link>
                <description>سلام دنیا&quot;قبل از شروع لازم دونستم بیان کنم: از تاریخ، پیش‌نویش تا ارسال این پست، بیشتر از دو سال می‌گذرد. درواقع دو سال طول کشید تا دل به دریا بزنم و نوشته‌هایم را به انتشار بگذارم. پس اگر از نظر محتوایی احساس کردین کمی بروز نیست، معذرت خواهی این جانب رو بپذیرید.&quot;خیلی وقت بود میخواستم جایی برای نوشتن افکارم داشته باشم. بنظرم به تحریر درآوردن افکار، شاید راهی ساده برای مرور هرچه دقیق‌تر گذشته و ثابت قدمی برای آینده باشه. شاید هم فقط راهی باشه که افکار پریشون شده‌‌ی من تسکین می‌یابند.تا حالا شده، گوشه‌ی اتاقتون، غرق در فکر بشین ولی وقتی شروع کنین راجبشون حرف بزنین، زنجیر افکارتون پاره بشه و با ذهنی خالی روبرو بشید؟ نمیدونم چه حکمتی داره، تا قبل از شروع نوشتن، حرفای زیادی برای گفتن دارم، ولی موقعی که شروع به قلم اوردن می‌کنم، ذهنم به طور کلی خالی میشه! ولی همچنان، دست از نوشتن بر نمی‌دارم و مطمین هستم روزی به هدافی که نوشتن دارم خواهــــم رسید.سال‌های پیش، وبلاگ نویسی فورم دیگه‌ای داشت، هرکدوم از ماها، صفحه بلاگفایی داشتیم و به جای اینستاگرام، با انتشار درکمون از محیط، استوری میذاشتیم. امروز، به یاد قدیم، به سبک جدید میخواهم درک خودم از زندگیم را برای شما مکتوب کنم و در این مسیر با خودم عهد کردام چیزی جز واقعیت به قلم نیاورم.فقط ممکنه نویسنده خوبی نباشم ولی قطع یقین دارم، روزی، جایی، حرف های من، خوانده خواهد شد.اگر شما، موافق یا مخالف این اتفاق هستیـــد، می‎‌تونــیم در کامــنت‌ها به گفتگو بپردازیم.</description>
                <category>Mr. Help</category>
                <author>Mr. Help</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 18:32:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>