<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هلیا همدانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@helya_h7</link>
        <description>راه خانه کدام یکی است..؟!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:19:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/651878/avatar/gfIj0a.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هلیا همدانی</title>
            <link>https://virgool.io/@helya_h7</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برایِ فصلِ پنجمِ سال</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%90-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D9%84-n1vhblso8jnj</link>
                <description>برای همنشینیدیگر نیامدی.....من صبح های زیادی را که هنوز آفتاب بر سطح شهر نتابیده است را دیده ام.....من در سیاه ترین نقطه روز تا سپیده دم منتظرت ماندم....نیامدی، نیامدی...آنقدر طول کشید که دیگری در راه است.....ما یکدیگر را به نبودنمان عادت داده ایم....نه این بار بلکه حتی بار های قبل نیز هم.....برای من تمام آن ایام آرزوست.....هرگز به اندازه آن روز ها خوشحال نبوده ام.....باعث خوشحالی جانِ من، بیا.....قبل سپیده دم بیا.....حالا نه....بالاخره آسمون برفش میاددوست داشتنت را فراموش کردم،حتی چهره ات را به سختی به یاد می آورم،بوسه های نزده،آغوش های سرد و مرده،فقط وهمی از تو درون محفظه خیال من اسیر شده است و مرا شکنجه میدهد......تمام آن قول ها را هم اصلا ولشکن همانطور که من را ول کردی.....همانطور که تو گفتی.....اصلا همه چیز همانطورحتی اگر هزار تا خونه دیگه هم مجبور باشم زنگ درشون و بزنم و از تو خبر بگیرم....بالاخره پیدا میشم....بالاخره پیدا میشیدر اولین پلک زدن های روزانه ام یادی از کسی ندارم....هیچ کس نمی تواند آن قسمت اهمیت دهنده ام را به صدا دربیاورد....حتی تو......ظهر ها که می شود طبق عادت روزانه دستم را که می سوزانم غم تنها بودنم محکم مرا می چسبد....نمی گویم در آغوش میگیرد آغوش برای بقا بخشیدن است......تنهایی برای من فنای من است....طبیعتم برای تنها بودن وحشی و سرد است....تنهایی هرگز حتی انتخاب آخرم نبوده است.....من میخواهم در اجتماع آدم ها خودم را گم کنم.....به شب نرسیده وقتی که به یاد می آورم زمان از دست رفته را یادم می آید  از دست رفته ام را......آفتاب که می رود برای حیات به دنبال آخرین پرتو های نور میدوم....سریعتر از تمام آن زمانی که برای در آغوش کشیدنت به سمتت می آمدم.....تمام روز یادم می رود زمان طلوع مهتاب نزدیکتر می شود......و از این مزخرفاتو دیگر هیچ وقت نمیتوانم درست نفس بکشمجریان زندگی ک آرام بگیرد....تلاطم ها ک عمیق تر شود......باز هم در آغوش تو آرام می گیرم.....عشقِ تو آنقدر قوی است که حتی ذره ای کوچک هم من را عادت نداده است......سازش میکنی با جنون هایم.....با نگرانی های گاه و بی وقتم......چند سال است ک میگذرد؟! من هنوز هم نگران از دست رفتنت هستم.....بگذار سرم را روی پرستشگاه آن نفس بگذارم......بگذار هنرمندانه پرستشگاهت را با خطوط فرضی انگشتانم طرح ببخشم.....من دوست داشتنم را با کلمات بروز می دهم......قلم دروغ خواهد گفت؟ قلم تظاهر می کند؟......ارباب ما عشق است....خودخواهی ات برای چیست.....بندگی عشقم را بکن.......نتازان....این زندگی است.....اوست که ما را با خود همراه می کند.....در این مسیر فقط باید بندگی کنی.....من را ببین، که چگونه عشقِ تو را ستایش می کنم......پ.ن: به دنبالم که می آیی در تَباهیات به انتظار نرسیده ام مانده ام</description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Oct 2023 20:18:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد بیاور</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-wkpvr6zwgh8o</link>
                <description>just one last dance...before we say goodbyeاتفاقات زندگی ام آن نوع بد هایش آنقدر زیاد است که نمیدانم در این سن کم و راه طولانی آیا هنوز جایی برای خطا کردن گذاشته ام؟....حتی تصور رسوا شدنم....دیدن قیافه هایشان در آن لحظه، به یاد ماندنی ترین سکانسِ کلِ لحظاتِ ما خواهد بود....حتی به یاد ماندنی تر از اولین لمسِ مان.... میخواهم همه را بر گردن یکی بندازم گویی مدال طلا برده است..اتفاقی نبود که میان این حجم انبوه آدم...صاف در فرق زندگی ام تو بیایی...حتما این زبانِ لال مانده نشانی از تو به آن بالایی ها داده است...از کدام کتاب به داستانِ من آمده ای؟....تو جوابِ کدام آرزویِ من در هنگام ناهوشیاری ام هستی؟.....در اول دعای ام به که قسم خوردم که اجابت شده ای؟...از قوی بودن به جان می آیم و تو جان می شوی، جانِ من به من برنگرد که در این داستان در یکی از بند هایش دیگر حس تعلقی بینمان نخواهد بود....زمانی ما دیگر هیچکداممان متعلق به داستان یکدیگر نخواهیم بود...از تو پرسیدم چه چیز را تغییر میدهی....هیچ چیز برای تغییر برایت نبود...تو نیازی به تغییر نداشتی....تو مدت هاست عادت داده ای خودت را....تو حتی خودخواهانه تری....چه اهمیتی خواهم داشت....چه اهمیتی دارد برایت منِ بی تو...من انتها ها را در هاله ای محو می بینم....همین حالا بگذار ببینمت....بعد از بوییدنت همزمان با لمس کردنت آرام با نفسی سرد زیر گوش هایت نجوا خواهم کرد: &quot;تو از اول هم برای من نبودی، برگرد به داستان خودت&quot;</description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 22:12:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من می روم</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%85-fpqg4wukrskx</link>
                <description>در آغوشت میگیرم تا جنازه ات روی دستانم بماند.....این زیباترین مرگی است که میتوانم برایت رقم بزنمقبل از رفتن در نامه ام برای تو در همان خطِ اول با مدادی که محکم می فشارم تا پررنگ تر بنویسد خواهم نوشت که هرگز هیچکس به تو خبری از من ندهد تا وقتی که خودت بخواهی خبردارم شوی...تا آخر عمر درگیرِ من خواهی ماند...تظاهر میکنی که نیستی...مقایسه از پا خواهد انداخت تو را...من میدانم در کجای آن قلب لانه ساختم....تو دیگر خوب نخواهی شد....همیشه چیزی از وجودت در قلبم ته نشین خواهد شد، برای همیشه حتی اگر ترک شویم از همدیگر.....آخرین شانس زندگی کردن را خواستم...تا بتوانم ببینمت...میدانی حیف است تمام آن لحظات زیبا هرگز دیده نشود...برای آخرین بار تکرار نشود...حیف است...تماممان حیف است....من قبول ندارم...تمام آن چیز هایی که برایم گفتی را....به دوست داشتن که می رسد، به شروع که می رسد هردو ی ما سهیم میشویم؟ برای ادامه دادن هردو ی ما لازم است؟ برای پایان دادن فقط حرفِ تو مهم بود؟ تصمیمِ تو؟ پس من چه خواهم شد؟ تا این دنیا تو را می بیند تا زنده ای تا وقتی که روحت آگاهی دارد مسئولی، مسئول کسی خواهی بود که به خودت علاقمند کردی...در برابر غم هایم...اشک هایم...تنهایی هایم...اگر حتی روزی فراموشم کردی....یادآوری خواهم شد...من در تو از تو فراوان ترم.....من نتوانستم دوست داشتن هایم را نشان بدهم....تمام این مدت برای ام کم بود...من نتوانستم تا به جان آمدنت آزارت دهم....نتوانستم هیچ کاری برای دوست داشتنت انجام دهم...اجازه ندادی...سهم ام از دوست داشتنت را گرفتی....دوستم داشتی اما خودت را بیشتر...دوستت داشتم از خودم بیشتر...این بود فرقِ ما....تو را هرگز ترک نخواهم کرد اما تو ترکم کردی و حتی باز نخواهی گشت....مثل تمام اوقات هرکاری که دوست دارم را انجام می دهم و تو هم به فکر نکردن به حس هایِ من ادامه بده....دیگر هیچ قسمت از تو که برای من است در تو زنده نخواهد ماند...من می روم..نوشتنت می رود....سازت می رود....سرودت می رود.....صدایت می رود....زنده بودنت می رود....من می روم و نفرینِ من برایت می شود از دست دادن لذتِ زندگی!پ.ن: از دیشب تا حالا پیش نویس رو برای انتشارات فرستادم اما خبری نشد :( پس همینجوری پستش میکنم</description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 23:18:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آخرین های همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-sp55mghpr5oh</link>
                <description>میخواهم عاشق شوم....بارها...به گونه های جدیدتر...دیوانه وار تر.....گمان میکنم بعد از آخرین نزدیکترین تجربه ام به عشق دیگر هیچ ایده جدیدی برای آدم جدیدی نخواهم داشت....دیگر نمیتوانم جالب باشم...سپرده بودی دیگر از تو ننویسم....منم به تو یادآوری کردم که نوشتن یا ننوشتن من به تو هیچ ربطی ندارد...میخواهم، پس درموردت مینویسم.....اما دقیقا از آن زمان دیگر هیچ چیز نوشتنی نماند.....این نامه هم از آخرین نامه هایم برای تو خواهد بود....نمیگویم دقیقا آخریست....سالها بعد فرصت بهتری برای گفتن آخرین حرف ها دارم.....اما این دیگر آخرین نامه عاشقانه من خواهد بود که از عشقم به تو خرسندم.....دیگر فرقی نمیکند دوستم داری یا نداری....چقدر قصدت جدی است....نیتت چه نیک چه بد.....تو نخواستی برای اطمینان کردنم خودت را ثابت کنی....میخواستی خودم باشم که قبول کنم و باورت کنم....تو هیچ تلاشی برای کمک کردنم نکردی.....مدت هاست دیگر زمزمه ی عقلم بلندتر شده است.....مدت هاست که هیچ یک از قسمت های وجودم دیگر به تو ایمان ندارد.....قلبم را نتوانستم بیرون کنم.....حتی دهانش را نبستم تا صدایی از او درمورد تو نشنوم...او دیگر خودش هیچ چیز نمیگوید.....من هیچ....تو قلبم را از عشقم به تو ناامید کردی.....دیگر این قلب کاری غیر از تداوم بخشیدن به حیاتم هیچ کار دیگری ندارد.....این چند وقت هم که تمام شود.....بدون اهمیت به قول هایم نخ اولم را تنهایی تجربه خواهم کرد....آن وقت تو خواهی فهمید که دیگر هیچ راهی نمانده.....من دیگر اولین قرارمان را شکستم.....دل تنگم خواهی شد؟...هوای هوادارت را روزی خواهی کرد؟؟.....یا فقط میفهمی تمام وقت بی هیچ سود نهایی در کنارم ماندی.....تو میدانستی این دختر برایت هرکاری میکند و هرچه در توانش هم بود کرد....باورش نداشتی، خودش را عریان کرد.....کافی ات نبود، برایت قد علم کرد.....این آخری ها هم که دیگر هیچ چیز این دختر شبیه نسخه ای که عاشقش شدی نبود.....آن دختر شادی که عاشقش شدی....آن دخترک مغروری که برای رو کم کنی هرگز کوتاه نیامد.....حالا دیگر مادر شده است.....از رفتارش که گلایه میکنی دیگر اهمیتی نمیدهد حق است یا ناحق تغییر میکند تا فقط دیگر بهانه ای نمانده باشد تا بروی.....دیگر قهر هایش طولانی نیست.....دخترت بزرگ شده است.....دخترت برایت مادر شده است.....تو مادرانگی نمیخواهی، مادرت هست مگر نه؟......من از مادری کردن برایت از باب خودخواهی ام گذشتم.....بگذار نسیمی با بوی عطر زنانه ای راهنمایت باشد.....من چه خواهم شد؟....آه من......به بازمانده هایم نگاهی خواهم کرد تا ببینم از ارتشی که برایم مانده است چه کاری برخواهد آمد....معلوم نیست این مدتی که در حال و هوای عشق بودم چقدر از مسیر جوانی بازماندم.....مدت کمی با دویدن، راه کوتاه می شود پس از آن با اندک جان مانده آهسته نزدیک تر خواهم شد.....تا ببینیم پایان قصه ی من در این جسم و در این دنیا چگونه خواهد بود....این نامه می شود سندی برای پایان حس تعلقم به توقدمی آن طرف تر...حالا درست شد.....دیگر خط های رو به روی ما مقصد یکسانی نخواهند داشتپ.ن: از کجا می شه دوست پیدا کرد بچه ها؟....هوس کردم دوباره از آدم ها ناامید بشم و بفهمم هیچ خبری اون بیرون نیست....منظورم دوست هر دوستی ام نیست :))) ولی حالا جدی چطور از تنهایی دربیام؟ آدما کجا زیادن</description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 03:25:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرة العین</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%82%D8%B1%D8%A9-%D8%A7%D9%84%D8%B9%DB%8C%D9%86-isjhisr5aahh</link>
                <description>‌‌‌                                   ‌ &quot;فَلَا تَعلَمُ نَفس مَا اخفِیَ لَهُم مِن قُرَّةِ اَعیُن جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعمَلُونَ&quot;                                                                                                       هیچکس نمیداند که برایش چه قرة‌العین هایی پنهان کرده‌ایم.  چشم بسته ترسیم کردم....رویا را....زندگی را.....آینده را.....در هیچ کدام نبودی.....نقشی نداشتی.....هستی اما همچنان تنهام.....هستی اما یکی امان همیشه نیست.....هستی اما بی هیچ حسی.....هستی اما این پا و آن پا میکنی تا بروی.....وقتی که دستانت را سفت در آغوش کشیدم با خودم گفتم این تمام آن چیزی است که مرا زنده نگه می دارد.....میتوانی توهم باشی دیگر نه؟!.....دور از ذهن نیست.......میشود فراموش کرد تمام حرف هایی که برای امیدواری ام به من گفتی......میتوانی....تو تمام راه های بی من بودن را بلدی.....هیچ بعید نیست.....زمان تمام آن چیزی است که ما را کنار یکدیگر نگه داشته هست......تو نیز هم منتظر گذر از این مرحله ای؟رویا تمام می شود، مگر نه؟......تمامش خواهم کرد رویا دیدن را.....پس از این منم، منم، منم.......آنقدر بزرگ خواهم شد که دیگر برایت جایی نماند.*پ.ن:[قرة‌العین، همان اشکی است که از شدتِ شادی در چشم حلقه میزند و می‌چکد.]  https://www.aparat.com/v/7CPcq/Andrea_Bocelli_-_Love_In_Portofino </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 11:39:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبش قبر</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D9%82%D8%A8%D8%B1-hq8am2cahy7s</link>
                <description>the good old daysفکر میکنم تمام شده است....دیگر گذشته ام....اما باز هم هرکاری کنم.....من اهلی همان آدم های قدیمی ام هستم.....همان دوستان...همان روابط.....چرا بلد نبودم که نباید از دستشان بدهم....چرا هرگز برایم کسی مهم نبود.....چرا رنجاندمشان.....سالی یکبار تولدم که میشود یادِشان می آید...خاطراتشان....هدیه هایشان.....هنوز هم هرسال نزدیک تولدم که میشود هدیه اش را باز میکنم....میفهمم چقدر دلتنگم...چقدر بد کردم....چقدر خوب بودم...چقدر هنوز آن وقت ها پاک بودم....چقدر دلم میخواهد بازگردم..چقدر دلم میخواهد درست کنم خرابه را.....اما آن ضربه آخر را همیشه آنقدر مهلک زده ام که جز ویرانه هیچ چیز نمانده است....در کدام ویرانه کسی خواهد ماند که آدم هایم بمانند....خرابه ها خالی است.....الان زمین اشان پر از آبادی است که حتی به یاد خرابه ی من نیستند...چه کسی دلش برای خرابه ام تنگ مانده است که با بازگشتم بخواهد دوباره بسازیمش... من میخواهم برگردم اما هیچکس منتظر من نمانده است</description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 16:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای از یاد رفته ها</title>
                <link>https://virgool.io/@helya_h7/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-ms2nujjcry7g</link>
                <description>این پست اصلا هیچ ایده ای پشتش نیست.....نه ادبیات خاصی قراره داشته باشه نه چیزی.....من فقط ناراحت شدم از همه کسایی ک دنبالشون میکردممممم....یعنی چی؟!....یادمه سالای قبل حداقل یک نفرشون برای کنکوریا یه پست مینوشت آرزو های خوب خوب میکرد روحیه میداد(اسم نمیبرم مثلا منظورم کیه).....من برای خودم نمیگم ولی امسالم بخدا هنوز کنکوری هست...که نیاز به حمایت شما داره...به اینکه حرف بزنین باهاش درموردش...آرزو کنین....نصیحت کنین...حرف بزنین....به خدا ب دل گرفتم....واح واحمن خودم کنکوری ام اونم از نوع تجربیش (بچه های رشته های دیگه فشاری نشین خودتون قبول دارین که تجربی خدایی یه لول دیگه است)......بچه ها بیاین بریم فقط اون 4 ساعت لذت ببریم....بریم خوش بگذرونیم....اصلا هر سوالی که دیدی نمیتونی حل کنی بخند....چون خیلی باحاله که نمیتونی حل کنی....مطمعن باش یه عالمه دیگه ادم هست که بلدن و حل نمیتونن کنن و گریه دارن میکنن....تو باید گریه کنی یا اون؟...خب تو بلد نیستی...دیگه اینکه چیزی نداره که....پانشین از اول شروع کنین برین تا ته حل کنینااااااا.....اصلا 10 دقیقه اول فقط سوالای راحتو پیدا کنین...حتی 10 تا سوال راحت پیدا کنین حداقللللللللللل 20 درصد میگیرین....بخدا تو تجربی تو هیچی نزنی یعنی 0 درصد هم باشی رتبت زیر 100 هزار میشه.....بیاید بریم اصلا فقط خوراکیمونو بخوریم بیایم بیرون....جدی میگم اینم یه مرحله است میگذره تموم میشه راحت میشیم....نهایت دلت تنگ شد؟!....نهایت حس کردی حقتو نتونستی از این کنکور بگیری؟!...میشینی این بار بیشتر میخونی و مسلح تر میری سراغش......بیاید بریم هم حقمونو از کنکور بگیریم هم لذت ببریم....میبوسمتونراستی برای اینکه روحیه جنگندگی بگیرین اهنگای شایع مناسب این تایم هاست.....حتی اگه هیچی بلد نیستی...بیا تو به من زیر همین پست کامنت بزار که میخوای 5 تا سوال حداقل از فلان درس بزنی بیا اصلا من خودم بهت میگم کجارو بخونی....بخدا من دی ماه همه درس هارو 5 درصد زدم رتبم حساب کردم شد 60 هزار....چیل کنین.....انقدر کنکور و بزرگش کردیم که زورمون دیگه بهش نمیرسهای وای الان یادم افتاد جناب پروکسیما چندروز پیش یه پست نوشتن و حتی خودم کامنت گذاشتم راجبش....ببخشید یادم رفت....یه تشکر ویژه این پایین از جناب پروکسیمای عزیز....هرسال واقعا هوای کنکوری هارو داشتین....درسته اولش مخاطب شما بودین چون اصلا یادم نبود پست چندروز قبلتون رو....ولی یادم بود سالای قبل اینکارو میکردین بعد ناراحت و دلخور بودم که عهههه اقای پروکسیما از شانس امسال هیچی نگفتااا بزار پس ی پست بنویسم دلخوریمو نشون بدم....ببخشید که نا بجا قضاوت کردم....مجدد مرسیییی</description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 21:46:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشکَن بشکنِ</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D9%8E%D9%86-%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%90-hqulzq02xlwp</link>
                <description>دلتنگم شودیگر چه فرقی می کند خواندن یا نخواندنت وقتی که هیچ نمی کنی....مردک احساساتم را گر قبول می کنی بگو... گر ارزشی ندارند هم بگو....تو بگو....بگذار حرف آخرت را بدانم....من آن اراجیف آخرت را به عنوان آخرین بار قبول نمی کنم....معلوم نبود آن انگشتان قابل ستایش زیر سلطه کدام هورمون بودند....آن زخم زبان هایت بر روی تنم یادگار تو اند....گر هزار بار زخم زنی، بار دیگر بزن بار دیگر هم.....نمی دانم انتهای این پل به کجا خواهد رسید...به عقب بر نمی توان گشت....پیش روی باید کرد...تازاند....این نوشته ها خواهند ماند....به یادگار ایام نوجوانی...گر قرار است در بزرگسالی ام عشقِ به تو برایم مضحک شود و در آغوش دیگری این ها را بخوانم و یادت را بخیر کنم.....پس، از اجتماع آدمیان خواهم گریخت و در ایام فرتوتی نیز هم برایت خواهم نوشت....برگردی یا نگردی....به حرف هایت عمل کنی یا نکنی...فرقی نخواهد کرد....من بلیط 7:30 صبح امان را خواهم گرفت....آخر شب برسد تمام آهنگ هایمان را بلند گوش خواهم داد....خانه امان را خواهم ساخت.....این تن را زنده نگه خواهم داشت....موقعیتش هم که پیش بیاید حرف هایم را هم خواهم زد....قَدرَت را هم خواهم دانست....منتظرت خواهم ماند.....به یادت خواهم بود....گتسبی خواهم کرد....گر تو بیایی یا این صفحه ی ویرگول را برای همیشه ببندی(دوست داشتن را بلد نیستم، من فقط می توانم جنونِ تو را داشته باشم)پ.ن: هیچ آهنگی این چندروز را نمیتواند توصیف کند.</description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 00:15:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُتِواری</title>
                <link>https://virgool.io/@helya_h7/%D9%85%D9%8F%D8%AA%D9%90%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-buc9h1fbtwyi</link>
                <description>پرواز روحمن روی خرده شیشه ها ناسزا می گفتم اما هنوز به آرامی چای ام را می نوشیدم....من در دشت اسب های وحشی را دنبال می کردم اما روی صندلی نشسته بودم.....من به زمین افتاده بودم و از میان سینه ام خون جاری شده بود اما ایستاده بودم......من خانه را ترک کرده بودم اما هنوز صبح ها در آنجا از خواب بیدار می شوم.....من آدم های زیادی را کشته بودم اما هنوز با هرکدامشان همکلام می شوم....من تو را مخاطبم کرده بودم اما برای دیگری حرف می زدم.....من در جست و جوی تو هستم اما از مسیری با مقصد دیگر....من هنوز تو را می بوسم و در آغوش می کشم اما تو مدت هاست که خداحافظی کرده ای....تو مرا دوست داشتی اما دیگر از خواب بیدار شده بودم ...! https://soundcloud.com/helya-hamrdani/se7hz5pzcft6?si=5515bab59f154aec816658631143ad8d&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 14:53:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تباهیات</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%AA-u7neuaqzcqqd</link>
                <description>مهم نبود که چندبار باید دور بزنند،کاروان همواره به سوی همان هدف حرکت می کرد سرگردانی...هفته های متوالی به قصد مُردن به خیابان میرفتم...حواس پرت تر از قبل از خیابان عبور می کردم...من دلم زندگی کردن نمیخواست....دنبال راه دیگری بودم...او می خواست که بمیرد..پس کشتمش...همین دیشب....مرگِ ققنوس واربه دستگاهی حاملِ ژن سَرَکی کشیدم....ما همان آدم ها بودیم اما تغییر کرده بودیم....قلبش را شکسته بودم اما او هنوز به من ایمان داشت....از یاد برده بودم تمام جزییاتمان را در حالی که او تمام مرا در این سال ها هرشب مرور می کرد:)او مرا مانندِ قصری زیبا می دید که هرگوشه اش جالب انگیز است....اما با کمی عمیق تر دیدنم فهمیده بود این قصر روزی فرو خواهد ریخت....این دقیق ترین تعریف از من بودتو مرا قبل از مبتلا شدنمان میفهمیدی....تمام آن اوقاتی که را که سوداگری ام نمود می کرد میفهمیدی....تمام من برایت شرح شده بود...هیچ قسمتی نمانده بود که تو را برای فهمیدن ناتوان کند...چه شد؟ چه بر سرمان آوردیم؟چندروزمان به ماه کشید...به سال هم می رسد....دهه ها از ما خواهد گذشت....میخواهم دوباره برگردم....اما میدانی برای آخرین بارمان جایی برای بازگشتنم نگذاشتی....اگر تمام شدنمان تقصیر من بود علت شروع نشدمان تو هستی....فکر نمی کردم بعد ساعت ها کش مکش متوالی هنوز هم هنگام نوشتن مخاطبم بمانی....انکار نمیشوی، من منکرِ در بندِ تو بودن نیستم-مانند خودکار،بین دستانت، برای نوشتن، بلندم کن-همچون مالک خانه ای پس از ویرانی، خود را نشان این و آن می دهم و می گویم: این منم. پیش از اینش تماما فرق داشت.بهترین به حساب نمی آمد اما دست کم سرپا بود.میفهمی؟-من  تمام مدت خیلی &quot; چقدر دلم واسه این لحظه تنگ میشه، درحالی که هنوز تموم نشده&quot;  هستم.*پ.ن: حرف زیاده...1)مطلب زیر عکس منظور اصلیم این بود که مهم نیست که حس خوشحالی رو چندبار تجربه کنم آخر سر به غمِ تنهایی می رسم....2)مرگ ققنوس وار: اسم یکی از نوشته های 4 سال پیشمه اشاره به اون نوشته داشتم:)....3)دستگاه حامل ژن چی میتونه باشه به نظرتون؟امروز میتواند سالگردمان باشد....2 سپتامبر 2022! نمیدونم چه آهنگی میتونم بزارم.....ولی آلبوم 420 کوروش (رز وحشی-نشو ازم دور-فرست کلس-هیولا-بازیگر) https://soundcloud.com/mohamad-mehdi-esmaili-511080651/sets/vision-album-koorosh-420vol2?utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 21:57:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می خواهم عشق اولم را به تو بدهم</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%87%D9%85-nw22r0flicic</link>
                <description>One-day 2010دوست داشتن های عمیق، عجین شده با روح و جسم.....آدم را تبدیل به شخصیتی ازدواجی می کند....می خواهی از تمام موقتی ها بگذری.....زندگی ات را تمدید دائمی کنی.....و گاهی اوقات در اکثر مواقع تنها چیزی که میخواهی :« بچه ای از شخصی است که عاشقش هستی»می دانم هرگز عاشق کسی مثل تو نخواهم شد....عاشقت هستم، خیلی زیاد....فقط دیگر از تو خوشم نمی آید.....شاید سال ها بعد از آخرین باری که دیدنت قلبم را به تپش انداخت بازهم قلبم را بتوانم حس کنم.....دوباره بخواهی دور شوی.....صدایت بزنم و بگویم که :« فکر می کردم دیگر از دستت خلاص شده ام» و دوباره چشم هایم از خنده در گوشه اش خط بیوفتد.....دوباره ترس ازدست دادنت به جانم بی افتد.....شکسته شوم و تمام تلاش این سال هایم برای قوی بودن را به هیچ برسانم و بگویم:« اگر به من خیانت کنی، من را رها کنی و قلبم را به تکه هایی تبدیل کنی یا پشتم را خالی کنی...می کشمت»من برای فراموش کردنت تلاش می کنم...از یادم می روی....اما با دیدن عاشقانه ای دوباره به تو بر میگردم....دوست دارم کسی به جای من برای تو از من در نبودن هایت اینگونه بگوید:« او با وجود تو زنده بود، بخاطر همین با کسی دیگر نماند و این کار او همه ما را  عصبانی میکرد، چون فکر نمی کردیم که تو لیاقتش را داشته باشی.....او تو را آدم درستی کرد و تو در ازای اش او را خیلی خوشبخت کردی....و همیشه بخاطر این کار از تو قدردانی می کنیم»16:01 20 مرداد 1401پ.ن: دیالوگ های فیلم one day تو متن استفاده شده.....و بازهم آهنگی که گذاشتم خودش دنیایی دیگه است که حتما گوش بدین:)))) https://soundcloud.com/kaymhmd9/queen-love-of-my-life-live?si=2d3dc92ae840498aa2c211b5bf74b381&amp;utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Aug 2022 23:43:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناممکنیِ بازگشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@helya_h7/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%86-awt3c2vypwnk</link>
                <description>nostalgie: ناممکنیِ بازگشتندلم مقاومت می خواهد....مواظبت...مخالفت....مغایرت....مراقبت....مقاومت در برابر اشان.....مواظبت از جانِ کوچکم...مخالفت با گفتارشان....مغایرت با عقایدشان....مراقبت از استخوان هایم در برابر شکسته شدن....صدایشان....بویِ بدنشان....هر چیزی از آن ها....پاهایم را برای فرار به پا می کند....اما تکانی نیست....سکون میمانم در این مکان متحرک در کهشکان....می خواستم فرصتی بدهم به خودم برای تجربه.....اما عاقبتم مانند تمام آن پروانه های که بال کنده شده بین دیوار های آجری آرام می گیرند و جان میدهند، شد....گله کنم چه اتفاقی خواهد افتاد؟....تو مطمعنی مانند تمام حرف هایت مرا دوست داشتی؟.....نمیدانم شاید هم من در تمام روزمرگی هایت هک شده ام و در یک شیء خلاصه ام نکردی....همانطور که تو خلاصه نمی شوی....اما میدانی روزی ترسناک خواهد بود که از حجم انبوه احساسمان هیچ نمانده باشد....آن موقع دیگر حتی روزمرگی هایت هم تو را به یاد هیچِ تو نمی اندازد....من می شوم هیچِ تو، آن وقتی که کسی دیگر بشود همه چیزِ تو....ای کاش می توانستم بی ارزش ترینِ ناچیز ترینِ این آبادی را برای روز هایِ هیچ شدنم بگیرم، به دستانت بدهم، و تو مانند تمام شیء های دیگر در کشویِ سمت چپِ میزت قرار دهی به یادِ به ظاهر باارزش ترین ات....پ.ن: فوبیای پروانه یکی از اولیه ترین ویژگی هایی هستش که تو شناخت خودم به آدم ها گوشزد میکنم....فکر میکنم ترسم برمیگرده به دوران کودکیم که یه دوستی داشتم بال پروانه ها رو می کَند و صدای خِرچ اش واضح بود و نمای خونه اشون هم آجری بود، و آخر تابستون کل نمای خونه پر بود از جسم پروانه و بال پروانه جدا از هم....شاید هم علت ترسم این نیست، ولی شیوه تربیتی خانوادم منو یادِ کار دوست بچگیم انداخت....این بار نه آخر تابستون بلکه آخرِ عمر، من پُر میشم از خواسته های پروانه وارم که بدون تجربه پرواز خشک شدن :)*متن پایین زیبا بود....دوست داشتم شماهم زیبایی بخونید...:*)*آهنگ آخرِ متن هم شنیدنیه متن اش و خوانندش خیلی کم شنیده میشه شاید درحد هم محله ای و دوستاش بشناسنش(خستم به بدترین بدن درد)هیچوقت حساب زمان از دستش نمیرفت!یادمه اولین باری که قهر کردیم چندساعت بعد برام نوشت…سه ساعت و بیست پنج دیقه بیا اشتی…یا یه روز که اینترنتم خاموش بود ،روی خطم پیام گذاشت و گفت:هشت ساعت و سیزده دقیقه،کجایی؟اونقدر توی رفتارش گذشت داشت و بهم اهمیت میداد ک باعث ‏شده بود تمام بینمون اختلافی پیش میومد،حتی. زمان هایی که خودم مقصر بودم سکوت کنم و منتظر بمونم تا خودش پیش قدم بشه و معمولا هم همینطور میشد…تا اینکه یه بار دعوامون بالا گرفت خیلی بالاتر از همیشه شاید تو اون ماجرا خودش هم بی تقصیر نبود،اما من خیلی ‏زیاده روی کردم و تا میتونستم بهش توپیدم ولی اون تمام اون مدت ساکت مونده بود و هیچی نمیگفت…چند روز گذشت و ازش خبری نشد،کمی دلهره گرفتم،اخه هیچوقت بیشتر از یک روز طول نمیکشید!ولی باز هم سراغی ازش نگرفتم و با خودم گفتم این آدم،آدم رفتن نیست نهایتا یکی روز دیگه ‏پیداش میشه و مثله همیشه میگه نتونستم…یک هفته دیگه هم گذشت و باز هم هیچ خبری نشد!دیگه طاقت نیاوردم و برای اولین بار پیش قدم شدم و برای معذرت خاهی پیغامی برایش فرستادم اما جوابم را نداد!روزها ماها سال ها همینطور پشت سر هم سپری میشد و هر چقدر منتظر موندم دیگه ‏هیچوقت خبری ازش نشد…اونجا بود ک فهمیدم زن ها اگر کسی را دوست داشته باشند،در‌ هر شرایطی کنارش میمونند و بهش عشق میورزند اما روزی ک از چشمشون بیوفتی یه جوری میرن و تنهات میزارن ک انگار ادمی مثله تو رو هیچوقت نمیشناختن…حالا از نبودش سال های زیادی میگذره ‏و با اینکه میدونم دیگه هیچ جایی تو زندگیم ندارم و خیلی وقته ک فراموشم کرده ولی دلم پر میکشه که همین الان گوشیم به صدا در بیاد و ببینم ک نوشته:پنج سال و سی شش روزه بیشتر از این نمیتونم بیا آشتی… https://soundcloud.com/helya-hamrdani/cheshmaye-too?utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 00:59:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پله های نزول</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%BE%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D9%88%D9%84-ebbdnqrcl7mj</link>
                <description>-«هر لحظه که مرا نگاه می کرد، گویی آخرین باریست که چشمانمان قفل یکدیگر خواهد شد» او از من می گفت!-«موهایش را که بو کردم می دانستم می خواهم همیشه این بو به مشامم برسد» او از من می گفت...-«به من رسید، نوازشم کرد، نگاهم کرد، اشک ریخت، پرسید: آب بر پایه ریشه خشکیده ات بریزم، دوباره شاداب خواهی شد؟» او حواسش را به من داد...یامته کوداسایچشمانم را بستم...یک.....دو.....سه....چهار...پنج......تا آنجا که میشود حبست خواهم کرد......................................(کم می آورمت*)...... عمیق تر می شوی....حالا آرام می شوم....به خانه نرسیده، کاغذی که انتهای داستانش به تو رسیدن است را به دستش می دهم....نیامدی؟ نخواهی آمد؟....من می آیم...حتی به درد....می آیم...نشانه هایت را پیدا می کنم....جلوی آن حجم از چشمان متعجب در جایت برای انتظار می نشینم....(ساعت عشق بسر میکوبد که زمانه برفت و نیامد یارت…!گفتمش ساعت دیوانه بخواب تا نگاهم ندهد آزارت!)آن چهره همیشگی را یادم می رود....به لباس هایت پناه می برم....می بینمت...نشانم می دهند...بر میگردی....آن چشمان ریز می لرزند....باور می کردی که اینگونه شود؟....هیچکس هیچ چیز نمی گوید....آمده بودم نگاهت کنم و بروم....می خواستم چشمانم را ببینی....همین....همان هایی که مادرشان متنوع اند فهمیدند که نیاز هست برویم...دور از آن اجتماع....دستانم به جایشان می رسند*....آنجا پله ای هست؟....دیدم پله هایی را که نزول میکنند به انتها رساندیم.....می روم....دیرم می شود....بدون هیچ حرف.....این بار من هستم کسی که سکوت می کند....حالا تو برای کلمه ای شنیدن تقلا می کنی.....میدانستم چشمانم ویرانه خواهد کرد آن خرابه را....پ.ن: سه خط اول از گفت و گو های من با مخاطب تو خوابم هستش و کل بند دوم هم داستان یکی دیگه از مواجه شدن هام با اون شخصه*نفسم خطابش کردم که یعنی نفسم و کم می آورم *دستانم به جایشان می رسند شرح دست به دست شدنِ دو نفره*یاماته کوداسای هم یعنی میشه لطفا متوقفش کنید؟ (اگه اشتباه گفتم معنی اش و کاربردشو لطفا بهم بگین یه حسی میگه کاربرد خوبی نداره:))))) https://soundcloud.com/mohadese-fr/bishtar-az-hamishe-mahyar?utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 11:16:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه ی ناقصِ آفرینش</title>
                <link>https://virgool.io/@helya_h7/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5%D9%90-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-bets5waoi9dj</link>
                <description>November 3-04:14 a.m-«کسی که به رویا پناه می برد به طور حتم چیزی در زندگی اش بود که به یک واهمه ناپایدار امید بسته است»یادم می آید شنیدم فریاد کسی را که می گفت: خوشابه حالت، آری خوشا به حال منِ جان سخت....تبریک هایشان را شنیدم....کادو هایی هرچند ارزان و بی ارزش...ای کاش گفته بودم که اگر یادتان ماند، اگر تبریک گفتید، کادو های گران بها خوشحالم می کنند....می خواهم برق کادوی ام چشمانم را بدرخشاند...کادو هایی جادویی....با گران قیمت ترین اشان گولم بزن....البته فراموش کرده بودم که نخواهی آمد...پنجره ها بی پرده با من حرف می زنند....او های زیادی مخاطبم می شوند...از این او تا آن او، فاصله ای دو حرفی است....او ی امشبم، در یک کلام « مُرده است»....نه آنکه زنده باشد و خیالش بمیرد...او واقعا مرده است...و حالا شاید هم پوسیده است....همیشه خودم را گول می خواستم بزنم که او با همه ی او ها فرق دارد....و نبودنش و حس فرق کردنش مرا آزار میداد....امروز او را یادم آمد...دیدم که گلایه مندم....کینه ای از جسمی مُرده دارم....او فقط شد کسی که نتوانست ثابت کند که اهمیتی به من نمیدهد...مگر آنان که دوستشان داشتم و محبتشان را در سرم پروراندم کدام شاخه و گل را شکوفا کردند؟!....چرا تمام آنانی که دوسشان داشتم نتوانستند مرا مانند آن هایی که دوسشان ندارند دوست بدارند؟.....حتی او هم روز های قبل از مرگش مرا صدا نزد...حتی خیال نکرد که نکند دلش برایم تنگ شود....در آن حجم عظیم آدم ها، همه را یادش بود، با همه حرف زد، برای آخرین بار در آغوششان گرفت....اما مرا صدایم نکرد....من از همان روز ها دیگر ترد شدن و نخواسته شدن برای ام اهمیتی نداشت.....مرا نخواست ولی من به جلو رفتم...کنارش قرار گرفتم...آن تن و بدن را برای آخرین بار، نه بقل بلکه بوسیدم....بدون آنکه آن خون مردگی ها روحیه کودکی ام را آزار دهد...اما آنانی که فراخوانده شدند از آن بدنِ کبود می ترسیدند....به اکراه...به اصرار....او را بقل کردند....او رفت...او نماند...او حواسش به من نبود....و من او را هنوز به یاد دارم....او را هنوز دوست دارم....بوی تنش را میان تنِ برادرش جُستم....حتی برادرش هم مرا از یادش برد....شاید اگر کودک می ماندم همه چیز مانند عکس های آلبوممان میماند....می خواهم پایان دهم از او نوشتن را....اما ادامه می دهم....اگر او میدانست برای دیدنش بعد از آخرین بارمان، به آن شیخ مشهدی رو انداختم، بازهم صدایم نمیکرد؟....من به واسطه آن شیخ توانستم ببینمش.....گل های آفتاب گردانِ این شهر همه مرا به یاد او می اندازند....هر چیز زرد رنگ و نورانی، یادِ او را به قلبم می تاباند....اویِ عزیزی که مُرده ای....حالا بعدِ سالها از رفتنت....سرت کمی خلوت تر شده است تا مرا به یاد بتوانی بیاوری؟....می توانی بخوانی این نوشته را؟....امشب اگر این شمع نورانی را به یاد فانی بودنت فوت کنم، در رویایم خورشیدم خواهی شد؟...به من قول تابیدن می دهی؟.... https://soundcloud.com/powfu/death-bed-prod-otterpop?utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Aug 2022 00:00:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ رانده شده</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%DA%98%D9%88%D8%AA%D9%85-ocqkxbq563sb</link>
                <description>نوشتن عنوان اختیاریستتنها چیزی که با خود به همراه دارم از گذشته فقط همین نام و رمزی است که در ویرگول هست....با نظارت اشان....هر روز ساعات خاصی میتوانم به اتاق اش بیایم تا بتوانم اندکی برای زنده ماندن و ثبت روزهایم بنویسم....دیگر مانند اوایل به قصد دیده شدن نمی نویسم...نوشتن می شود نیاز اساسی ام برای بقا....از دقایق اولیه تا وقتی که بتوانم همه چیز را به یاد بیاورم تا برای اش بازگو کنم چندروزی گذشته است...خودداری ام از دیدنش برای آن بود که با خودم می گفتم: بزرگتر از این هایش هضم شده، چیزی که برایت سخت است موضوعی پیش پا افتاده ای در برابر زندگی دیگران است...و این گونه با خیال خوش به صبر کردن و صبور ماندن خودم را تشویق کردم...تا زمانی که دوباره همه چیز روند نزولی اش را در پیش گرفت....این بار نه کسی بود، نه چیزی داشتم، هیچ چیز نبود....از هیچ تر به هیچ سلام کردم....با کیمیاگرم که ارتباط گرفتم خبر داد ( با اصرار و قسم به کسانی که اعتقادی به وجودشان نداشت) که از همه اشان یک سوال تکراری پرسیدند، آن سوال این بود که: حرف هایش حول محور چه موضوعاتی بود؟....سرآستین آن ردای سورمه ای رنگ را کشیدم و از او خواستم که ادامه دهد...حال که فکر میکنم آن لحظه گمان نمیکردم همراه همیشگی روز هایم از من می ترسد....هرگز حقیقت چیز هایی که میان او و همراهانم رد و بدل شده است را نخواهم فهمید....نوشتن نفسم را سبک تر می کند....راهِ ورودیِ توده های کمک کننده برای به تعویق انداختن رسیدن به پایان، باز میشود...حالا بعد از نوشتن راحت تر می توانم همه چیز را ببلعمگل برای گلامروز روز بعدی بند قبلی است....برای دیدنم سبد گل آورده اند همان ها که...(أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ الَّذِي لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ ذُو (ذَا) الْجَلاَلِ وَ الْإِكْرَامِ ‏أَسْأَلُهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيَّ تَوْبَةَ عَبْدٍ ذَلِيلٍ خَاضِعٍ فَقِيرٍ بَائِسٍ مِسْكِينٍ مُسْتَكِينٍ مُسْتَجِيرٍ اَ يَمْلِكُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَ لاَ ضَرّاً وَ لاَ (مَوْتاً وَ لاَ حَيَاةً وَ لاَ نُشُوراً))....خدایا از گناهانم بگذر وجدانن..سبد گل با شتاب متغیر و با سرعت تند شونده از مبدا مختصات به صورت عمود بخورد تو سر من....یادش بخیر آن روز ها که گمان می کردم پدر علم حرکت شناسی ایران شده ام...و حالا بعد از گذشت از آن روز ها تنها چند اصطلاح لایتناهی جای تو را گرفته است....از اینجا که هستم دنیا سفید و سرد رنگ به نظر می رسد....آرامش هر دم می آید و دمی بعد هم میرود....ای کاش انتخاب ابدی ام همینجا بودن بود....اینجا نه کسی هست نه اهمیتی به وجودت می دهد...همین که نَمیری و حرف هایشان گوش دهی و آرام بمانی برایشان کافیست....نانت میدهند، دان ات می دهند....هرروز هم او می آید می پرسد که دلم تنگ شده است؟ و من همین گونه میمانم که ( دلم برای چه کسی باید تنگ شود وقتی که هرروز می بینمش؟!!) و او مدت زمان بودنم را تجدید می کند و من میفهمم حالا باید دوستان جدیدتری پیدا کنم تا بودنم برای ابدیت در اینجا را تضمین کند....یادم بماند سری بعدی به بهانه حرف گوش کنی هایم پادکست گوش بدهم....حمد و ستایش برای خداوند باشد که انتظار درس خواندن ندارند...اما دلم برای آن دغدغه های ام تنگ می شود...البته گاهی اوقات...مطمعنن کسی دیگر در ردیف وسط میز سوم می نشیند...و جای من برای همیشه در آنجا پر خواهد بود....حس های ام جان باختندروز بعدیِ روز های قبل.....هیچ چیزی برای نوشتن ندارم.....دوست دارم....دوست دارم....مثل یک دیوانه....مثل یک سرباز...مثل یک ستاره ی سینما....دوست دارم....دوست دارم....مثل یک گرگ....مثل یک پادشاه....مثل یک مرد با اینکه مرد نیستم....می بینی؟!اینگونه دوستت دارم....ژوتم ترک خورد اما نزاشتم بشکنه....آن روز را تصور میکنم. دیدارمان بعد از هزار سال...که می پرسی:&quot;هنوز هم دیوانه ای؟&quot; و من هزار هزار می خندم. و من هزار هزار می گریم..خسته می شوم از پیگیری کارهایت...این را او هم فهمید...از حالا به بعد وقتی که ناامیدی ام را ببیند چشمانش برق خواهد داشت...او گمان به پایان دادنم دارد...ولی من به او هنوز نگفته ام که هنوز میبینمت...حرف میزنم و تو سکوت می کنی....چرا ساکت میمانی؟....امید به آن روزی که زبان باز کنی دارم....از خانه امان بیرون رفتی و هنوز بعد هفته ها نیامدی...ببین این ماه آخرهایش را سپری می کند....خدا را که ببینم خواهم پرسید: نگهدارش بودی؟ خیر را پیشکشی ام کردی؟....نمی دانستم از کجا باید شروع کنم به فکر کردنت....فقط می دانستم که فقط تو به من می آیی...اینجا وطن توست...به اینجا باز خواهی گشت...یا در اینجا یا آنجا....دیگر فراموش شدنم من را نمی ترساند....من میدانم به کجای آن قلب شلیک کردم...که هرگز جبران نمیشوم....حتی به گریه های عمیق....می خواهم به جای ام برگردم...با خستگی..با ژولیدگی.....یادم می آید رانده شده ام....من دوباره همانی می شوم که برای اولین بار صدایم کردی....می گویم نکند خیال کنی از همین جا هم حالم خوب است و هرچه ک باشد از آنجا بودنم بهتر است.....من می خواهم بیآیم....از ترد شدن هم واهمه ای ندارم....دیگر هیچ چیز نه غمگینم می کند...نه اثر منفی دارد....رهایت نخواهم کرد به یک دلیل....بیاد بیاور قول اولم راو مرا تشویق به برداشتن آن قیچی و شانه کردتو کمرنگ می شوی.....پس زده می شوی از ساحل افکارم....مانند موج به ساحل میرسی اما کماکان برمیگردی و من پا برهنه تا عمق به دنبالت می آیم.....امروز سرحال تر از روز های دیگر بود...فقط من توانسته بودم سرخی صورتش را ببینم؟....رو به روی هم که نشستیم...نگاهش کردم....آنقدر ها هم سالخورده به نظر نمی آمد...قیافه اش سوخاری بود...بسیار پخته....معلوم نبود در کدام کوره....هرچه که بود در این لحظه در اتاقی با در نیمه باز رو به روی هم آرام گرفته بودیم....می خواستم بروم...منتظر بودم برود...اما او نمیخواست....معلوم نبود چند ساعت به گفت و گوی امروزمان فکر کرده بود....میدانست از کجا شروع کند و در کجا پایان دهد....قیچی....شانه....و دم و تشکیلات روی میزش را میدیدم....داستان از چه قرار بود؟؟!!....همیشه او حرف میزند...او میخواند مرا...ساعت ها به من فکر میکند...ای کاش من هم برای فکر کردن به تو پول می گرفتم....معلوم نبود آن مرد زیرلب چه میگوید برای خودش....علافمان کرده بودند....چقدر امروز زیبا بود...شاید هم از همان اول زیبا بود و فقط امروز من توانسته بودم به او توجه کنم....او حرف میزد...از تمام راه های ممکن می گفت....گفت گفت گفت گفت و به گفتن ادامه داد....منتظر بود من انتخابم را بگویم.... اما من میدانستم که در اینجا بودن را میخواستم....اینجا می شد آسوده از دغدغه ها فکر کرد...هیچ نکرد...فقط فکر کرد...آخر هر روز هم نوشت...آخر هر روز هم فکر هایت را برای کسی بازگو کنی....تازه اینجا هستند کسانی که میخواهند بشنوند تو را....تمام آن چیزی را که دنیای خارج از اینجا نداشت، اینجا بود....به من اینجا توجه می شد....چقدر خوب است پول بدهی تا مورد توجه باشی....بهای دوستم داشتن از سمت تو چقدر است؟ میخواهم بپردازمش....تا دوستم داشته باشی....قبل خواب آن کاغذ را باز کردم...چقدر خوب میدانست که اگر برایم میخواند من هرگز به یاد نمی آوردم...برایم نوشت تا بتوانم هرچند ساعت که میخواهم بین حروف بِچَرَم....                                      {بُتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد                                                                                بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد}إنت إيه؟آفتاب نزده آمد و بیدارم کرد....این بار هیچکدام از آن سفید پوش های همیشگی نیامده بودند...امروز فقط او آمده بود...باز هم درِ اتاق نیمه باز مانده بود....پرسید که چرا دیشب نیامدم که بنویسم...گفتم وقتی که انتشار نمیدهم چرا بنویسم و وقت بگذارم و عکس بیابم...موبایل اش را دستم داد و گفت بنویس با برای من بنویس، انتشارش بده، من خواهم خواند...حتی اگر تنها خواننده آن نوشته ها من باشم...(آزاد)در آغوشش گرفتم چون میدانستم آخر های حضورمان کنار یکدیگر به این شکل است....قاب عکسی که روی دیوار بود را نگاه کردم...همانطور که دیگر آن لحظه قاب عکس تکرار نخواهد شد...این لحظه هم تکراری نخواهد بود....در آغوش کشیدمش نازدانه ام را...میدانستم دیگر نمیتوانم دوستش داشته باشم...این بار هم لاعبالی بازی قرعه اش به نام من افتاده بود....این بند در همین روز از بند قبل نوشته شد....آن اوقات که به اوج می روم....خوابیدن تاثیرش را از دست می دهد و من به بستر ویرگول پناه می آورم....میخواهم بدانم لحظه ای بازگشتی و از خودت پرسیدی که زیاده روی کرده ای؟پ.ن: قول به قول شده ایم....برایش بنویسم....برایم بنویسد....او یِ مهربان و سوخاریِ منتو چی هستی؟ https://soundcloud.com/nada-samir-4/nancy-ajram-enta-eih?utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 00:34:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاده شده برای مردن</title>
                <link>https://virgool.io/@helya_h7/%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-q3p5e81mfxlm</link>
                <description>If he&#039;s a serial killer, then what&#039;s the worst That could happen to a girl who&#039;s already hurt?هیچ قراری برای نوشتن نداشتم...نقطه ی امن ام تبدیل به حضور متعدد هم گونه هایم شد....اما چه چیز بیشتر از نوشتن می توانست من را از من به بیرون بکشد....پس نوشتم....نه از افکارم...بلکه شرحِ حالِ روزهای ام...همان ها که مدت هاست به زبان نیاوردم....به هیچکس درباره اشان نگفتم.....و احوالاتم ماند رازی میانِ خودم و خودم....هفته ها قبل از اینکه خون ریزی هایم به صورت دیگری عود کند، نوشته بودم از تصمیمم برای بالا آوردنت....اما تو در خون و رگ هایم جاری بودی.....حالا میتوانی ببینی که چه شد؟از زمین که همیشه میخواستم فرار کنم خودم را به خواب میزدم و خواب به خواب می شدم....اگر بیایی خواهی دید که من همچنان شیوه ام برای فرار همان شیوه سالها قبل است....هنوز هم برایت مهم خواهد بود که بر ناخوداگاهم چه اتفاقی خواهد افتاد؟دنیای دومم همان دنیایی که در خواب به آنجا می روم....انعکاسی وحشتناک تر از دنیایی است که جسمم در آنجا مانده است....خواب هایم ترس هایم را هر شب برای ام به تصویر می کشد....من ترس هایم را همان ها که برای روز ها اشتهای ام را کور میکند...همان ها که سودازدگی ام را نمود می کند، هر شب زندگی میکنم....دیشب همان ساعتی که زمزمه اش می کنند که در های ورود &quot;اسمش و نیارها&quot; به دنیای انسان ها باز می شود، یکی اشان را دیدم....کنارم بود...دراز کشیده نگاهم می کرد....اندکی محبت در نگاهش را حس می کردم....صدای اش را که شنیدم وقتی که از من درخواستی داشت، از خواب پریدم و هردوی ما ترسیدیم و نگاه ترسان اش شد آخرین تصویری که از او به یاد دارم....دیگر نمی دانم از من چه میخواست....شاید می خواست که صبور بمانم تا زمان بازگشتمان https://soundcloud.com/kelly-levine-787021420/happiness-is-a-butterfly-slowed?utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jul 2022 12:34:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش نور</title>
                <link>https://virgool.io/@helya_h7/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B1-fwahqwifkmbz</link>
                <description>حتی خورشید نمیده این حِسو به زمین!-باعث خوشحالیِ جانِ غمگینِ من کجاست؟-آهای زیبای وحشی، چی باعث شد بی تاب من شی؟-روز هایمان تکراری است اما به گذشته که نگاه میکنی میبینی همه چی فرق کرده است...!-می خواهم مست کنم، مغزم خاموش شود، هورمون ها هم که دیگر به درک، مست خواهم شد، قلبم نیز بی هوش خواهد شد و قلبم هوشیار....آن وقت دیگر اعتراف خواهم کرد که روز ها هم حتی دلم برایت تنگ می شود....-شاید اصلا تو، به گونه ای که من دوستت دارم را دوست نداشتی و تک تک لحظاتمان برایت زجرآور بود..-باز دیوانه شده ام، زنجیر کو؟-تو هم در این فکری که کسی ما را نمیبیند؟-مرا در آغوش بگیر تا جنازه ام...روی دستت بماند!- مجبورم میکنی زنده باشم و باز هم بمیرم*بعضی جملات برای اشخاص دیگست بعضی هاش برای خودم....آهنگ پایین هم متن خوبی داره&quot;از کل عمرمون که میره نصفش واسه پول نصف دیگشو بمون&quot; https://cactusmusic.ir/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86/ </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jul 2022 23:13:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایِ شب</title>
                <link>https://virgool.io/@helya_h7/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B4%D8%A8-d2bx4vololax</link>
                <description>تو این سرمای شهر میشم گرمات....ابا اینکه دلم پره از حرفاتتو از این خانه خواهی رفت....فراموش خواهی کرد....هم ناممان را...هم پلاک ساختمانمان را.....تویی که روحم می شوی....(روح برخاسته از من ته این کوچه بایست،بیش از این دور شوی از بدنم می میرم)....زمانی دیگر عجیب نخواهد بود رفتنت....تو برای ماندن نیامده بودی....در را همیشه باید بست...حتی پشتِ سرِ تویی که رفته ای...وگرنه هوای درون خیلی سرد می شود....تو برایم مانند اخرین گلوله ام می شوی که به آسمان شب شلیک می کنم....من باید به درون قناتی بروم تا از چاهی که در آن انداخته ای مرا، نجات یابم....  هیچ چیز تو نشد و همه چیز تو می شود.....بعد از رفتنت هرکه بپرسد جواب همین است....تا ابد و اوبود جواب من همین خواهد بود....میروم ژانر فیلمی نامربوط میبینم...تورا میبینم....این مغز از پایه معیوب است که می گردد می گردد یک چیز کوچک و مزخرفی پیدا میکند و به تو نسبت می دهد و آن فیلم را زهرمارِ برنامه هایم میکند...تو مرا دقیقا به آن تکه از خودت بردی که هیچکس به آنجا نرفت....تو را از آنجا دیدن مرا به این روز درآورد....که همه چیز تو میشود و هیچ چیز تو نمی شود...پ.ن: سه تا از پیش نویس هایی که در انتظار موندن تا زیاد بشن ولی نشدن چون هیچ ادامه ای نداشتم براشون:))*اگر متن و نخوندین به متن اهنگ پایین توجه کنید....چون خیلی زیباست https://soundcloud.com/naajiofficial/vll?utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 22:02:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه بود بیداری که زندگی اش نام کرده بودند</title>
                <link>https://virgool.io/@helya_h7/%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-njjacwprfsrh</link>
                <description>اون همه احساس ینی کو؟حالم را به هم میزند هر آنچه که تو را در من به یاد می آورد...لعنتی های مادر متنوع از یاد ببر...مثل خواب...مثل رویایی که بعد از بیداری از یادت میرود...از یادم برو...برو رویای دیگری....برو در خواب آن ها و بگذار از این کابوس رهایی یابم....ای کاش هرگز قلبم را به آواز در نمی آوردی که حالا بدون نوایِ تو خیال پرواز ممکن نیست....حقیقتا می خواهم فراموشت کنم اما هیچ موضوع زیباتری جز تو برای فکر کردن پیدا نمی شود....از حباب نفسم میفهمم...چیزی از من ته دریا مانده....مثل جاماندنِ قلاب در آب...بدنم در بدنت جا ماند..... پ.ن: تمام چیزی که میخواستم بنویسم یکنفر قبل از من هم نوشت هم خواند https://soundcloud.com/sinasae/yani-koo?utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 11:36:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گسست از خویشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@helya_h7/%DA%AF%D8%B3%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-vxl9bbki6sxp</link>
                <description>i&#039;m so sorry if u can relate ;O)من هرگز منسجم نبودم...همیشه تکه ای از خودم را در گوشه های کور و ناپیدا بر زمین گذاشتم....برای امنیت....تو مرا دیدی؟....دلم میخواست دستانت را بگیرم....مطمعن باشم خسته ات نمیکنم....و تو را ببرم....به تمام آن نقاط کوری که تکه هایم مانده اند....برویم....نشانت دهم....پیشینه اشان را بگویم...افکارم را بگویم....تمام آنچه را که آن تکه از سرگذشته است را برایت بگویم....خودم را برایت لایه به لایه، بافت به بافت تشریح کنم....اصلا بیا بدون ترس از خنجر خوردن تمام نقاطی که با دست زدنت التهاب میکند و چرک میکند و مانند غده چرکه وخیمی که میتواند مرا بکشد به تو نشان دهم....بیا بگذار جوری که میتوانی مرا به پایان نزدیک کنی به تو نشان دهم.....برویم به تمام آن حروفی که تکه هایم در آنجا مانده اند.....برویم به شوره زار...برویم به دشت بابونه ها....میان آدم هایم جامانده ام.....این همان مفهوم از هم گسستگی است....گاهی اوقات نمی توانم تشخیصت دهم....مرا برای کدام دلیل می خواهی؟....سعی کرده بودی نوشته هایت....همان هایی که در اخر هرروز می نویسی را نشانم دهی؟.....تو مرا به هیچ کدام از شیار های افکارت نبردی....او که مرا برد....نیست....نمیدانم تو برایم بهتری یا او....مثلثِ خطرِ گسست از خویشتن https://soundcloud.com/reishel-tabet-138225124/reckless-madison-beer-slowed?utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing </description>
                <category>هلیا همدانی</category>
                <author>هلیا همدانی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jul 2022 22:56:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>