<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی آقا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hemmasiali</link>
        <description>تعریف دار نیستم... هر طور دوست دارید در مورد من فکر کنید! :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 09:28:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/164771/avatar/uYjICV.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی آقا</title>
            <link>https://virgool.io/@hemmasiali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حکایت دام و طیور و درباریان خیلی دانا!</title>
                <link>https://virgool.io/@hemmasiali/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%B7%DB%8C%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7-gwh16yjxuaqq</link>
                <description> https://www.instagram.com/p/CD1xG6SnrMB/?utm_source=ig_web_copy_link ...آورده اند که در زمان های قدیم ممالک متعدد و مختلف قاعده و قانون نداشتند. نه بین الممالک مختلف قاعده ای بود و در خود ممالک قاعده ای بود. در این قبایل مردم بیچاره و حیواناتشان چشمشان به دهان مبارک رییس قبیله بود تا هر چه امر کند اطاعت کنند و هر چه فرماید انجام دهند و هر چه اشاره کند به دیده ی منت نهند! اینگونه بود که بیچارگان نه می توانستند برای جنگ آماده شوند و نه برای صلح. نه برای کشاورزی و نه برای دامپروری. نه برای جشن و نه برای عزا! عجب مصیبتی! آورده اند که خیلی بد دورانی بوده است آن دوران...#آب_نبات</description>
                <category>علی آقا</category>
                <author>علی آقا</author>
                <pubDate>Fri, 14 Aug 2020 22:29:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات ماشین خراب آقا</title>
                <link>https://virgool.io/@hemmasiali/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%82%D8%A7-mwc315pnfdco</link>
                <description>بعله حَجاقا. راسیاتش این ماشین ما حالش خب نیست تازگیا. منم نیمیدونم چش شده س. آوردمش پیشی شوما بلکه یه دسی به سر و روش بکشین تا حالش جا بیاد. منم فقط میفهمم حالش خب نیست. راسیاتش جادون خالی با هم ریشامون رفته بودیم شمال. همون جا بود که همچینی شد. البته صد و بیست مرتبه خداروشکر تو را وا اینا نذاشتمون. اما حالش خب نیس. بعله عرض می کردم تو شمال همچینی شد. با هم ریشامون رفته بودیم جادون خالی رشت. بوسوره مون اونجا ویلا خریده س. ما وم هر دفعه بخَیم بریم شمال کیلیداشا میسونیم آ میریم. بیشتری موقعا هم با همین هم ریشامون میریم. البته گای هم با این خوار و بَردِر ها خودمون میریم اما بیشتری با هم ریشامون میریم. شوما وم اگه خواسین قدمدون سر چشم ما. شماره ما میدم بیشدون هر موقع خواسین دستور بده ین تا کیلیدی ویلا را برادون بسونم تقدیمدون کونم. خداروشکر این فک و فامیلا مادری بچا اصی پولکی نیسن. دستی بده شونم خبه س. اجاره خیلی نیمیسونن. هر موقع وم دستور بده ین آ بخواین کیلیدا میدن. بعله عرض می کردم تو شمال همچینی شد. اما هم ریشامون گفتن حالا طوری نیس آ تا برگشتیم بعدی درستش کون. ما وم گفتیم سمعا و طاعتا. از شوما چه پنهون این هم ریشاما از خودی ما سر ترن. یکیشون مثی شوما فنی ش خبه س. وضع و ایناشم خدا رو صد هزار مرتبه شکر بزنم به تخته خبه س. یه دکون تراشکاری دارد تو یکی همین فرعی زپرتیا شاپور جدید. رو حسابی حرفی همین ایشون باش این همه را را اومدم. اون یکی هم ریشمون هم تحصیل کرده س آ کارخونه دارد. این یکی هم بزنم به تخته وضعش از ما دو تا هم بهتره س. بالاخره هم تحصیل کرده س آ هم کارخونه داره. اما خداروشکر از اون آدِمای نیس که خودشا بیگیره دا و به پولش بنازه د آ دُگم و یبس و اینا باشه د. نه، خیلیم خب و خاکی س. اصی من اِز همین اخلاقا هم ریشامون خوشم میاد. وگرنه پولا که خوار و بَردرا خودمون هم دارن. اتفاقا این هم ریشمون رفته س حرم امامِ هشتم خادم هم شده س. اینقده خاکی س. هر چند وقت یه بار میره د یه چند روزی اونجا میمونه د آ خادمی هم میکونه د. بعله عرض می کردم. ماشینی ما تو سفر همچینی شد. اتفاقا سفر قبلی هم که رفته بودیم با همین هم ریشامون رفته بودیم. جادون خیلی خیلی خالی بود اون دفعه. جادون خالی رفته بودیم مشهد پابوسی آقا. اتفاقا سفری خبی هم بود. راحت و خب رفتیم آ برگشتیم. یه هتل هم گرفته بودیم تو همین خیابون امام رضا، همون اوِّلاش کوچه سوم چارمی دسی راست. تو کمری کوچه یه پیچ میخورد دسی راست، هتله وم صاف سر همین پخی کوچه بود. سر کوچه هم حالا اِگه خواسین تشریف ببرین یه ساندویچی هس برا نشونی دادن خبه س. اتفاقا غذاشم خبه س. ما یه شب به اهل و عیال رفتیم یخده غذاواشا امتحان کردیم خب بود. بعله عرض میکردم. تو سفر همچینی شد. ما بیشتری سفرامونا با این هم ریشامون میریم. این دفعه هم این هتله را یه هم ریشامون جسته بودش. اتفاقا جادون خالی خب هتلی هم بود. غذاش خب بود. خدماتش خب بود. گارسوناش خوش اخلاق بودن. قیمتش هم خب بود به نسبتی کیفیت ش. جادون خالی اون مشهده خب مشهدی بود. ما وم حرم که میرفتیم حال خوشی داشتیم. شنیده ین که میگند خودی آقا باید بطلبند تا آدِم حالی خوشی داشته باشه د. اتفاقا جادون خالی تولد امام رضا هم بود. راهپیمایی گذاشته بودن تا مردوم برند حرم عرض تبریک. مردومم یکی یه دونه از این شاخه گلایلا استده بودند و یکی یه دونه شاخه گل میبردن حرم برا عرض تبریک. جادون خالی خیلی با صفا بود. جمعیت اومده بوداااا. آ تو شهر هم پری نذری آ اینا بود. شیرینی آ شکلات آ نقل آ نبات. والا ما که ندیدیم ولی میگفتن برا تولد آقا خودی آستان قدس هم کیک تولد میگیره د آ پخش میکونه د بین مردوم. خلاصه خیلی صفا داشت اون سفر. صحن جامع با اون همه عظمتش کیپ آ کیپ آدم وایساده بود. دیگه انقلاب و آزادی و جمهوری اسلامی را نگم برادون. رواق امام هم یه مراسم خب گرفته بود آ این مداح جوون پسندا اونجا میخوندن. واقعا جادون خالی بود. بعله عرض میکردم. این ماشینی ما حالش خب نیس آ تو شمال همچینی شد. البته حالا که داره د یادم میاد تو همون مشهده وم یخده قر اومد سرمون. اما ما محلش نذاشتیم خودش بنده خدا خب شد. جادون خالی تو همون سفر این بچه کوچیکه هم ریش کوچیکمون یکی از این کفترا حرم اومده بود کنارش آ اینم کلی ذوق کرده بود. مادرش هم یخده نون داشت تو کیفش داد بچه ش بدد این کفترا. جادون خالی یگ عالمه کفتر اومده بودن دوری ما داشتن نون میخوردن. کفترا داشتن نون میخوردن. کم کم کلاغ سیاوا هم اومدن. هم کفترا بودن. هم کلاغ سیاوا. هیشکی هم به این کلاغا نیمیگف اینجا دمی حرمه س آ نیاین حرم. کلاغ سیاوا بودن. کفترا وم بودن. ما وم جادون خالی قند تو دلمون آب شد. دلمون خوش شد راسیاتش. رفتیم یخده از این خوردنیا آستان قدس خریدیم که پخش کونیم بین مردوم. جادون خالی خیلیم زود تموم شد. آخریشا که برا خودم برداشتم یه پسره جوونه ی اومد وایساد جلوم زل زد تو چشام. معلوم بود یخده خل وضعه س آ عقل سالمی نداره د. از همینا که میگند منگلند آ دیوونه ند. سلام کرد آ ماوم جواب دادیم آ هیچی دیگه م نگف. همینطو فقط زل زد تو چشا ما. منم دوزاریم افتاد که این یه دونه کیکی ما را میخواد. ماوم دیدیم دیگه نذری بوده س بدیم بره. جادون خالی تا دادمش گل از گلش شکفت آ رف. جونم برادون بگه د خب سفری بود اون سفر. ما اون دیونه یه را که دیدیم تازه فهمیدیم وقتی میریم حرم انقده حرف نزنیم اونا بده اینا بده. سلام که بوکونیم و زل بزنیم بیخی گنبدطلا خودشون میفهمن. خدابیامرز مادری ما – خدا رفتگان شوما رم بیامرزه د- همیشه میگفت تو پس پرده چه دانی که چه خوب است و چه زشت؟!! بعله. عرض میکردم. این ماشینی ما حالش خب نیست تازگیا. من هم عرض کرده بودم درست نمیدونم چش شده س. برا همین آوردمش خدمتی شوما بلکه یه دور باش بزنین بفهمین این بی صَّحب چش شده س. این سوییچ تقدیمدون. اگه بشد همرداون نیام بهتره س. یخده چی عجله دارم. راسیاتش این پسر کوچیکه ما...، ...، ...، ....پ.ن: روی‌درروی و نگه‌برنگه و چشم‌به‌چشمحرفِ ما و تو چه محتاجِ زبان است امروز!.پ.ن: کلاغ سیاها هم رفته بودند بغلی کفتر سیفیدا.</description>
                <category>علی آقا</category>
                <author>علی آقا</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2020 00:31:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسب حیوان عاشقی است</title>
                <link>https://virgool.io/@hemmasiali/%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hlizcm8055tl</link>
                <description>? اسب لطفا خیال نکنید که دیوانه شده ام. همچنین تمنا دارم تصور نکنید عقلم زایل شده. البته شاید دیوانه باشم، شاید عقلم زائل شده باشد، اما لطفا به این خاطر فکر نکنید دیوانه شده ام یا عقلم زایل شده که معتقدم اسب ها هم عاشق می شوند. شاید احمقانه و ابلهانه به نظر برسد اما من به جد معتقدم که اسب ها عاشقند. احتمالا از خیلی از آدم های اسم و رسمِ عاشقی در کرده هم عاشق ترند. اصلا شما بیا جای من بنشین و با چشم من نگاه کن. می توانی اسبی پیدا کنی که عاشق نباشد؟ اسب ها همگی عاشقند. عوضش این مارمولک های خبیث، هیچ کدامشان نه عشق می فهمند و نه عاشقی و نه معشوقی. اصلا هر جانور شناس خدانشناس یا خداشناسی که بهتان گفت این مارمولک ها عاشق می شوند، بدانید یا دیوانه است و یا عقلش زائل شده. جای هر کس که بنشینید و با هر چشمی هم که نگاه کنید این مارمولک ها مارمولک اند و هیچ از عشق نمی فهمند. این موجود خبیث حتی به خودش هم تعلق ندارد، چه برسد به غیر. اگر هم باورتان نمی شود یک بار اگر توانستید دستی از او جدا کنید. خیلی خونسرد و آرام، سر تاسف برایتان می جنباند و می رود. احتمالا پیش خودش هم می گوید هفته ی بعدی یکی دیگر جایش در می آید. دمش را قطع کنی هم همینطور. هزار سال هم با دمش زندگی کرده باشد از قطع شدنش نه اشکی میریزد، نه غریوی سر می دهد و نه نعره ای بر می آورد. به جای آن اسب ها عاشق پیشه اند. عاشقی کار هر روزشان است و اصلا عشقشان همان کارشان است. مگر می شود اسب بود و عاشق دویدن نبود؟ مگر عاشق پیشگی همان نبود که یا معشوق و یا مرگ؟ شما تا به حال در این سالها، اسبی دیده اید که پای دویدن نداشته باشد و زنده باشد؟ اصلا می شود اسب بود و پا نداشت و زندگی کرد؟ چه غصه ای دردناک تر از اسب بودن و پا نداشتن؟ چه غصه ای دردناک تر از فراق ابدی معشوق؟ شما خودتان اگر اسب بودید و پا نداشتید، زنده می ماندید؟ کدام جانوری جز اسب قطع پا جانش را می گیرد؟...چه دردی دردناک تر از قطع پاها برای اسب؟چه ظلمی بیشتر از بریدن بالها برای پرنده؟و چه مرگی خشن تر از کشتن آرزوها برای مرد؟پ.ن: طبیب گو به علاج مریضِ عشق مکوشکه کار او دگر و حال او دگرگون است...</description>
                <category>علی آقا</category>
                <author>علی آقا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2020 21:35:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علم بهتر است یا ثروت؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@hemmasiali/%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-a4asl5qfvnzu</link>
                <description>به نظر من ثروت خیلی مهم است و من حاضرم هر کاری بکنم تا ثروتمند شوم و حتی یک سکه ی دوزاری هم از پول هایم کم نشود. اصلا مگر بدون پول هم می شود زندگی کرد؟ پول همه چیز است و هر کس پول نداشته باشد خیلی بدبخت است. علم هم اگر کمکم کند تا بیشتر پول داشته باشم به درد می خورد وگرنه علم هم به اندازه ی یک ارزن هم نمی ارزد. در همه جای عالم هم همینطور است. همه جای عالم هر چیزی که مزاحم پول در آوردن باشد را حذف می کنند تا بتوانند بیشتر و بیشتر پول در بیاورند. تک تک مردم کشور های دنیا پولشان را جایی سرمایه گذاری می کنند تا بیشتر و بیشتر شود و بتوانند بیشتر سرمایه داشته باشند. مگر نه این است؟! به نظر من اگر هم کسی این طور نباشد عقلش کم است. باقی حرف هایی که میزند هم بهانه است.این انشاء را در اینستاگرام ببینید و بشنوید و بخوانید...https://www.instagram.com/tv/B_pYWrcnUHY/ https://www.instagram.com/tv/B_pYWrcnUHY/ </description>
                <category>علی آقا</category>
                <author>علی آقا</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2020 23:59:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>? موضوع انشاء: دوران قرنطینه را چگونه گذراندید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hemmasiali/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%A1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-tekr3uhx0evp</link>
                <description>ما هنوز درسمان به نه میلیون نرسیده‌است و من نمی‌دانم نه میلیون یعنی چه. امیدوارم هیچوقت این عدد را درک نکنم. می‌ترسم آن روزی که...با حضور عرفان فرهادی و عرفان زمانی و به قلم علی حمصی. https://www.instagram.com/tv/B-2OF0HH9TQ/ ? موضوع انشا: دوران قرنطینه را چگونه گذراندید؟!...ما هنوز درسمان به نه میلیون نرسیده‌است و من نمی‌دانم نه میلیون یعنی چه. امیدوارم هیچوقت این عدد را درک نکنم. می‌ترسم آن روزی که بزرگی این عدد را درک کنم بدنم به لرزه بیافتد و دندان های چک و چوله‌ام به هم بخورد و همین دندان‌های واسمه‌ای هم خوراک سطل آشغال بشود. می‌ترسم آن روز خشمم بیشتر زبانه بکشد و دندان‌ها را طوری یه هم بسایم که خرد شود و خوراک خودم بشود. می‌ترسم آن روز که بزرگی این عدد را درک کنم بشود نه میلیون و یکی. خدا را چه دیدی؟ شاید از اول نه میلیون نبوده و هشت میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد بوده. آن صد تای بقیه هم بزرگی عدد را فهمیده باشند و یکی‌یکی رفته باشند روی این آمار. خیلی هم حدس بعیدی نیست، دل‌تنگی آدم‌کش است. مگر می شود آدم بود و نه میلیون را فهمید و نمرد؟!لعنت به هر چی استعمار و استکبار و ظلمه. لعنت.https://t.me/nabateam</description>
                <category>علی آقا</category>
                <author>علی آقا</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2020 01:34:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان ندارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@hemmasiali/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-icubdki8gtex</link>
                <description>پیر گفت از جوانی ات برایم بگوی.گفتم جوانی گفتن ندارد.گفت نشان بده تا ببینم.گفتم خبر مرگ لیلی که به مجنون رسید، جان داد. اگر نعش لیلی را دیده بود چه می کرد؟!گفتم جوانی مان چشیدنی ست. مزه هلاهل می دهد.گفت جوانی نکرده نیستم... هلاهل شیرین تر است...گفتم پس چه میپرسی؟گفت دلتنگ جوانی ام.گفتم تلخی اش را هم؟گفت آواز این دهل از دور عسل است و از نزدیک هلاهل.گفتم یک بادام تلخ، ده بادام شیرین می طلبد.گفت. بیش از ده بادام طلبکاری.گفتم به جای این طلب چه داده ایم؟گفت جوان نه ناعاقل ست و نه نافارغ. عقل دارد و فراغت. می تواند عقلش را به کار بیاندازد و آزادانه تصمیم بگیرد. می تواند در آسمان خیال اوج بگیرد و به هراس از فرود اضطراری نداشته نباشد. می تواند از پر کاهی استعداد، کوه بسازد و از جوشش قطره ی ذوق، دریا. جوان بلند نظر است و ژرف نگر. آرمان گراست و حقیقت طلب. ترس فردا و غصه ی دیروز ندارد.گفت جوانی شیرین است.گفتم قصه ی شیرین و فرهاد تلخ است.گفت تلخی ش برای ماست و شیرینی اش برای فرهاد.گفت جوانی به آزادگی ست. به بلندی رویا و آرمان و آرزوست. به نهراسیدن از پرواز به بلندی ست. به پرکشیدن به آن است. به خیال رسیدن به آن است.گفت اگر شیرین، عسل نبود؛ قصه اش برای فرهاد هم تلخ بود. اگر دریا دور نبود؛ رود این همه به خروش نمی افتاد. اگر خدای، آن همه بزرگ نبود، جهان اینطور به پرستش نمی افتاد. جوانی به بزرگی انتخاب است. اگر انتخاب کوچک باشد، جوان زود بازنشسته می شود. بادام های شیرین به حد نصاب نمی رسند و جوانی تلخ می ماند.گفتم نگفتی. به جای این طلبِ شیرین چه داده ایم؟گفت جوانی...صد حیف که ما پیر جهان دیده نبودیم، آن دم که رسیدیم به ایام جوانی...روز جوان به جوان های واقعی مبارک!</description>
                <category>علی آقا</category>
                <author>علی آقا</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 01:08:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلند شو مرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@hemmasiali/%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF-vaitulm9mmn0</link>
                <description>جوان تر که بودی، شده بودی نور چشمی تمام مردم محل. انگار تک تک شان دستت را گرفته باشند تا تاتی تاتی راه بیافتی؛ دیکته برایت گفته باشند تا خواندن و نوشتن بیاموزی؛ جدول ضرب را با زور و تهدید در سرت فرو کرده باشند. انگار وقتی از دیوار بالا میرفتی و با سر زمین میخوردی، تک تک شان کولت کرده باشند تا بهداری. نور چشمی بودن هم عالمی دارد. از دور که می آمدی، دختر های محله دلشان ضعف میرفت تا نگاهشان کنی؛ مادران محله قربان صدقه ات می رفتند؛ پدران محله برای سلامتی ات صلوات چاق می کردند. بچه های کوچکتر محل هم که آقا رضا-آقا رضا از دهنشان نمی افتاد!.بزرگتر که شدی، پهلوان محل بودی و گنده ی مخالف های خسرو خان. خسرو خان را یادت هست؟ از همان وقتی که پایش رو گذاشت توی محل، برکت از این محل رفت. قلدری بود برای خودش. زورگیر و چاقو کش و قداره به دست. جرئت نداشتیم چپ نگاهش کنیم. البته پیش ما شیر بود؛ پیش هم هیکل خودش حداکثر روباه. مگر تا ما مظلوم ها نباشیم کسی می تواند ظلم کند؟ ما مظلوم بودیم و خسرو ظالم. قد که کشیدی، پا که در میدان گذاشتی، چپ که نگاهش کردی، خان از پشت اسمش افتاد. شد خسروی خالی. کم کم برای ما هم شد خسروی خالی. حالا همه مان چپ نگاهش می کردیم. یک عمر از اوج بلندی نگاهمان کرده بود و حالا چپ نگاهش می کردیم. حالا از آن همه بلندی پایین آمده و فشار سنگین هوای آن همه بلندی روی کولش است. دمش را گذاشت روی کولش و رفت. ما ماندیم و تو....خسرو که رفت، تازه شکفتی. مادر ها قربان صدقه رفتن هایشان را با اسپند به سمتت فوت کردند، پدر ها صلوات هایشان را با و عجل فرجهم نثار سلامتی ات کردند؛ دخترها برایت غش کردند و بچه های محل مریدت شدند. حالا محله های دور و اطراف هم چپ نگاه میکردند به قلدرهایشان. حسین آبادی ها و زینبیه ای ها، اویسیه و صادقیه و چند محله ی دیگر. نور چشمی بودن هم عالمی دارد. آوازه ی دلاوری هایت پیچید در کل شهر. گنده لات ها آمدند زمینت بزنند تا مبادا گردن برافرازی، مبادا سری در سر ها شوی، مبادا کمر خم نکنی. زمین نخوردی! سفت ایستادی. سفت ایستادی تا مادر ها قربان صدقه ات بروند، پدر ها صلوات دوم را چاق کنند، دختر ها گریه کنند و بچه ها بیشتر دوست بدارندت..آقا رضا بودی و آقایی می کردی در محل. نه فقط محل، آقا رضای کل شهر بودی. تنها امید ما بودی. هنوز هم تنها امید مایی. می دانیم اگر قرار باشد کاری بکنیم دستمان به دامن تو و امثال توست. چند سالی گذشت، ما نمی دانستیم، تو هم نمی دانستی. خبر از این درد وامانده ای که حالا افتاده به جانت نداشتیم. کلیه و کبد که از کار بیافتند، کل بدن مسموم می شود، زمین گیر می شود. انگار هر چه سم و زهر در بدن تولید شود یا از بیرون وارد شود پخش می شود در کل بدن. کم کم بدن فاسد می شود. بچه ها کم کم ازت میترسند؛ دخترها دلشان برایت ضعف نمی رود؛ پدر ها صلوات سوم را نذر سلامتی دوباره ات می کنند و مادر ها عنبر نصارا دود می کنند..حالا اگر می شود باز هم آقایی کن. مردی کن و بلند شو. گلویمان خشکید از بس صلوات فرستادیم نذر سلامتی ات. شامه مان از بوی عنبر نصارا از دست رفت. بلند شو و این فساد را ریشه بکن. بلند شو و این درد وامانده را درمان کن. غصه ی بیماری ات مردم محل را داغدار کرده. قصه ی بیماری ات قلدرها را شاد. دوباره دارند رجز می خوانند. چند تا از بچه های محل رفته اند طرف خسروی خالی. خان را گذاشته اند پشت اسمش. چند تایی هم نوچه ی لات های آن طرف شهرند. بلند شو تا دخترها شیفته ی پاشنه ی خوابیده و زنجیر و کلاه شاپو نشده اند. بلند شو تا دختر ها زنانگی یادشان نرفته. بلند شو تا خانی نیامده تا گنده گویی کند. چشم مردم خشکید از بس زل زدند به میدان مبارزه و تو را ندیدند. گوش مردم پر شد از رجز های قلدرانه. دل مردم خون شد از این دردی که می کشی.  مردی کن و قامت راست کن. جوانمردی کن و بلند شو...</description>
                <category>علی آقا</category>
                <author>علی آقا</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 03:12:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@hemmasiali/%D9%87%D8%AC%D8%B1%D8%AA-jiylshfwergn</link>
                <description>تو بگو سفر؛ من می گویم مرگ.بگو کوچ؛ میگویم فوت.بگو مهاجرت؛ میگویم رحلت.زبانم را گاز میگیرم. اما چه فرقی در اصل ماجرا دارد؟ چه فرقی دارد من زیر چند تا سنگ و چند وجب خاک باشم و تو بالای این ها با اینکه من این طرف دنیا باشم و تو آن طرف دنیا؟ چه فرقی دارد ساعت من10:30 قبل از ظهر باشد و ساعت تو 10:30 بعد از ظهر، با اینکه من در تاریکی داخل قبر باشم و تو در روشنایی خارج قبر؟!فکرش را بکن. احتمالا اوایلش سخت است. اوایل رفتنت. هم برای من سخت است و هم برای تو. مثل مرگ. اوایلش زیاد یادت میکنم. زیاد یادم میکنی. کمی که بگذرد، کمتر یادت میکنم و کمتر یادم میکنی! دیگر جایت خالی نیست. جای من هم پر شده. انگار چهلم جفتمان برای همدیگر رسیده. چهلم که رد شود، ملاقات ها کمتر میشود. سالی یکبار، دو سال یکبار، حتی کمتر...دیگر باورم می شود که جایت پر شده. پر پر پر. جای من هم همینطور. آن هم پر پر پر. من این طرفم و تو آن طرف. این و آن. شب و صبح. داخل و خارج. زیر و رو. راستی، چه فرقی دارد زیر خاک باشیم و جدا یا روی خاک باشیم و جدا؟ چه فرقی دارد یک سنگ قبر سه سانتی متری جدایمان کند یا یک کره ی دوازده هزار کیلومتری؟ جدایی جدایی است...فکرش را بکن. شمال جدا، جنوب جدا. مثبت جدا، منفی جدا. سر جدا، تن جدا. چه فرقی دارد با تبر جدا کرده باشی یا با چاقو؟ چه فرقی دارد جدایی مان جغرافیایی باشد یا تاریخی یا اجتماعی یا اعتقادی یا ...؟ جدایی جدایی است. ارتباط که نباشد، چه فرقی دارد مرگ باشد یا مهاجرت؟!فکرش را بکن. من این طرف، تو آن طرف. من زندگی خودم، تو زندگی خودت. من خانواده خودم، تو خانواده خودت. نه حالی میپرسیم و نه احوالی! نه سلامی و نه علیکی! نه خوشی و نه بِشی!!! بدون هیچ ارتباطی! ارتباط که نباشد جدایی است. که بسوخت بندبندم، ز حرارت جدایی...چه میگفتم؟ مرگ را یا مهاجرت را یا جدایی را؟! جدایی را.....یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض/ پادشاهی کامران بود، از گدایی عار داشت...#یادت_میاد؟</description>
                <category>علی آقا</category>
                <author>علی آقا</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 03:03:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر به دست من افتد...</title>
                <link>https://virgool.io/@hemmasiali/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AF-ajqn9odpkvo9</link>
                <description>که حقیقتا بد دردیست این درد. از همه ی دردها جان‌فرسا تر و کشنده تر... که شاید اگر این همه فوتی و متوفی را تست بگیری همه شان چنین دردی را مبتلا بوده اند و چه بسا برای فرار از همین درد مشتاقانه شربت (بخوانید ریق) رحمت را سرکشیده و دار فانی را وداع گفته اند. دو درصد و سه درصد که بچه بازی ست انگار... آنقدر این درد بد است که حضرت حافظ با آن همه مهر و لطافت و بلندطبعی و بخشایش هم قصد جان این درد را می‌کند. و چه بسا رحم و عطوفت را هم چاشنی کار کرده و چنین تصمیمی گرفته! بنده اگر جای حضرت حافظ میبودم عذابی دردناکتر برایش کنار میگذاشتم. فکرش هم سخت است، همین جناب حافظ خودمان که قلبش مملو عشق است و زبانش سرریز عشق، این چنین تیغ قلم برکشیده و رجزخوانان به میان میدان کلام آمده که: &quot;اگر به دست من افتد، فراق را بکشم!&quot;.  حق هم دارد، که حقیقتا بد دردی‌ست این فراق...اصلا هر چه درد و رنج است در این دنیا، از همین درد است. هر دردی که میکشیم و میکشید و میکشند از همین زهرماری ست. حالا یا فراق دندان و مسواک و خمیردندان است و یا فراق معده و خاکشیر جوشیده و چای نبات اعلا. یا فراق لیلی و مجنون است؛ یا فراق شمس و مولاناست؛ یا فراق تهمینه و سهراب و یا فراق یعقوب و یوسف. باید کل سر تا ته تاریخ و از غرب تا شرق دنیا را وارسی کرد و یافت که این درد چگونه دردی ست که از آدم ابوالبشر تا همین فرزندی که همین الان دنیا آمده و از فراق شیر مادر فریاد سر میدهد مبتلا اند به این درد. چگونه دردی ست این درد که عاملش دوری مکان است و تشدید کننده اش گذر زمان؟! چه دردی ست که علامتش سنگینی سینه است و آبریزش چشم و سوزش گلو و تنگی دل؟ چه دردی ست که مصونیت ندارد و ریشه کن کردنش فقط با سنگی کردن قلب میسر است؟! البته چونان که در قبل گفته شد جناب حافظ هم که مدام با این درد دست و پنجه نرم کرده گاهی کاسه ی صبرش لبریز می شود و آه سوزانی از سینه ی سنگین خود می کشد که به قول جناب سعدی بسوزد هفت دریا را. &quot; که عمر من همه بگذشت در بلای فراق...&quot;چه می توان کرد با این درد ناشناخته؟ چه کنم با این درد که داشتنش ساییدن روح است و نداشتنش دور انداختن روح؟ چه کنم با این درد که بودنش سبب تنگی دل است و نبودنش نشان سنگی دل؟! چه کنم با این دل؟! چه کنم با این درد که مرهمش وصال است و وصال نقطه ی آغاز فراق؟! که &quot;یعنی طلب مدار وصال مدام را&quot; ...اما من یکی که بریده ام. خسته شدم از این همه فراق. فراقی که انگار ته ندارد. فراقی که دانسته ایم وصالی ندارد و تا هستی هست، وصالش دست نیافتنی ست. فراقی که امید وصالی نیست که بخواهد زنده نگهمان دارد. کاری ندارد که؛ ده تا قاشق سیمان سپاهان میریزم داخل معده و دو لیوان آب هم سر میکشم؛ دهانم را باز میکنم جلوی پنکه تا باد بزند و زودتر سیمان سپاهان من و خودش را پیدا کند و بگیرد. بعد دلم سیمانی و سنگی می شود و راحت میشوم از این درد. و از این خیال وصال. که &quot;حالی خیال وصلت خوش می دهد فریبم&quot;!اما نه، نمی خورم این سیمان زهرماری را و میسوزم با همین فراق زهرمارتر. فرضاً که ریختیم و سرکشیدیم و گرفت، اما بعد؟ مثل بازنشسته ها بنشینم روی صندلی چوبی راک و قیژ قیژ تاب خوردن روی صندلی را تنظیم کنم با تیک تاک عقربه ی ثانیه شمار ساعت و بنشینم به انتظار لحظه ی مرگ و این بار شربت (مجددا بخوانید ریق) رحمت سرکشم؟! نه. نمی خواهم. بگذار عمری در تب و تاب و جلز ولز سوختن فراق باشم تا عمری در انتظار مرگ. بگذار به امید وصال بسوزم. بگذارم پخته شوم برای نبرد با خانه نشینی و بازنشستگی. می دانی؟ هر چه میکشیم از همین درد فراق است. فراق فعل و معنا. فراق پیوستگی به سیستم و فراق جزء از کل. که حقیقتا هم بدترین فراق ها همین است...می دانی؟ مدتی ست شب ها نمی خوابم. یا خیلی سخت. &quot;خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید، خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد... :(&quot;.پ.ن: بگذشت در فراق تو شب های بی شمار/ هر شب در این امید که فردا ببینمت...</description>
                <category>علی آقا</category>
                <author>علی آقا</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 02:55:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>