<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست هیرولیک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@herolic.podcast</link>
        <description>روایت تولد و زیست ابرقهرمان ها و کتاب های مصور</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 18:19:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1289734/avatar/ZgCeA3.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست هیرولیک</title>
            <link>https://virgool.io/@herolic.podcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسمت اول از مینی سریال سین سیتی: خداحافظی سخت</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-cutnptkvia61</link>
                <description>از آخرین اپیزود هیرولیک یکم کمتر از یک سال گذشت. کمتر از یک سالی که زندگی هممون زیر و رو کرد. تقریبا مطمئنم هیچ کس هیچ ایرانی نیست که بتونه بگه نه من که چیزی برام عوض نشده. برای هممون عوض شده. زندگی قبلشم عادی نبود ولی الان حتی اونی غیرعادی هم دست‌نیافتنی به نظر میاد. من خیلی روزای عجیبی داشتم. دلم می‌خواد بگم سخت ولی من چی از سختی می‌دونم؟ دلم می‌خواد بگم هر روز با حجم زیادی از احساس غم و ترس و شرم و خشم و ناامیدی و امید مردم و زنده شدم اما من چی از خشم و غم و ترس می‌دونم؟ من کیم که از مردن زنده شدن حرف بزنم؟هر روز به خودم گفتم که من یه آدمم. یه آدم عادی. من بی‌گناهم. بعد دوباره به خودم گفتم که اصلا گناه چیه؟ مگه کسی گناهکاره؟ بعد باز به خودم گفتم که من از چی شرم دارم؟ از نمردن؟ چون این هرچی که هست اسمش زندگی کردن نیست ولی مگه نه اینکه هرکی نمرده یعنی هنوز آینده داره؟ و خیلیا خیلیا دیگه آینده‌ای ندارن. دیگه نیستن و من هنوز از نیستی چیزی نمی‌دونم. تو این چند ماه پیچیده‌ترین احساسات انسانی رو تجربه کردم. روزی چند بار فلسفه‌ زندگیم عوض شد و ساعتی هزار بار ناامید و امیدوار شدم. من فقط یه راه برای نجات خودم پیدا کردم و اونم خوندن و تلاش برای یاد گرفتن و درک کردن بود.روح پراگ، کمونیسم رفت و ما ماندیم و حتی خندیدیم. تحصیل‌کرده، قدرت بی‌قدرتان، استبداد، راه باریک آزادی، اینا چیزایی بود که خوندم. کتابایی که در دسترسند؛ هم صوتی و هم متنی. چیزی که فهمیدم اینه که به نقل کتاب قدرت بی‌قدرتان، تنها راه نجات ما بی‌قدرتان، بیرون اومدن از تتبلی، دروغ و زیستن در دایره‌ حقیقته و حقیقت یعنی همین خوندن و شنیدن و رقصیدن و خندیدن. تمام زندگی نرمالی که خیلیا براش مردن و ما هنوز هستیم و با زندگی کردنش به چیزی که اونا براش با جونشون جنگیدن ادامه میدیم. من می‌دونم هیچی عادی نیست. من برنگشتم به زندگی نرمال. اون زندگی که گفتم نرمال نبود دیگه وجود نداره. اون فائقه دیگه وجود نداره.من اگه اینجام، اگه هیرولیک رو می‌نویسم و ضبط می‌کنم، برای همون حقیقتی که هیچکس نمی‌تونه از من بگیره. هیچکس نمی‌تونه فکر و روح من ازم بگیره. من برنگشتم که بگم همه چی عادیه. من دارم چنگ می‌زنم به فائقه و اشتیاق و شورش. شور همون چیزی که تو ما می‌کشن و ما باید احیاش کنیم. زنده نگهش داریم. ازش مراقبت کنیم. شور همون‌چیزی که اگه ازمون بگیرن جاش تعصب میاد و جهل. شور پویاست. شور تشنه‌ یاد گرفتن. شور تشنه‌ آگاهیه و شور همون چیزی که ما رو تو دایره‌ حقیقت و واقعیت نگه می‌داره. جای این حرفا من برگشتم. چون به هیدرولیک و شما یعنی در واقع به بخشی از این گذشته‌ نه چندان دورم احتیاج داشتم.به این که یادم بیاد که کی بودم؟ چی کار می‌کردم احتیاج داشتم. تو این چند ماه انگار طناب زندگی من پاره شده بود. طنابی که به زور خودم و باهاش نگه داشته بودم که سقوط نکنم. باید دوباره پیدا می‌کردم. نوشتن و منتشر کردن هیرولیک و نقد و نظرهای شما، کلا دنیایی که هیرولیک برای من ساخته بود، یکی از خوشحال‌ترین و شورانگیزترین کارای زندگیم بود و برای دوباره تجربه کردن اون حس نیاز داشتم که برگردم. شاید این کاریه که باید هممون بکنیم. اتفاقا دنبال اون نقطه‌ پر از اشتیاق عمرمون بگردیم که بتونیم زندگی کنیم. مگه نه اینکه همه‌ اینا برای همین زندگی اتفاق افتاد؟ خلاصه که من برگشتم. نمی‌دونم تا کی؟ و نمی‌دونم چجوری؟ ولی اینو خوب می‌دونم که من یک زنم و انقدر زندگی می‌کنم که بالاخره به آزادی برسم.سلام. چیزی که می‌شنویم قسمت بیست و هفتم پادکست هیدرولیک و اولین قسمت از مینی سریال چهار قسمتی سین سیتیه که در اسفند ۱۴۰۱ ضبط میشه. هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان کتاب‌های مصوره. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم. احتمالا وقتی دارین اینو می‌شنوید، سال عوض شده و ۱۴۰۲ شروع شده. پس عیدتون مبارک. می‌دونم که غمگینید و امسال با هر سال فرق داره ولی نوروز بوی امید میده و همون به نظرم مبارکه. من متن اپیزودهای این مینی سریال رو مرداد ۱۴۰۱ نوشتم ولی تصمیم گرفتم که تغییرش ندم. یعنی متن رو عوض نکنم و همون چیزی رو براتون بخونم که فائقه اون روزا سعی می‌کرد بگه. پس به اپیزود بیست و هفتم تا سی‌ام هیرولیک خوش اومدین.مینی سریال چهار قسمتی، از کمیک دارک و نوآر سین سیتی که حتما خودتون دیگه شنیدینش و می‌دونین اصلا برای بچه‌ها مناسب نیست. کتاب مصور سین سیتی یا شهر گناه تو دنیای کمیک یه پدیده‌ است. پدیده‌ای که فرانک میلر «Frank Miller» هم خودش نوشت و هم تصویرسازی کرد. سال ۱۹۹۱ منتشر شد. تو سال ۲۰۰۴ و ۲۰۱۴ هم دو تا فیلم از روش ساخته شده و اکران شد.سین سیتی یه مجموعه‌ هفت جلدیه و هر جلد یه داستان تعریف می‌کنه. البته من چهارتاش رو انتخاب کردم که تو هیرولیک تعریف کنم. اون چون یکی از جلدها پر از داستان‌های کوتاه بود. اون دوتای دیگه به نظرم یکم طولانی بود. برای همین گذاشتمشون کنار. پس شما قراره الان چهارتا اپیزود بشنوید که همش با هم منتشر میشه و تو هر کدوم من یکی از داستان‌های سین سیتی رو تعریف می‌کنم.ساختار هیرولیک تا حالا اینجوری بود که من اول از نویسنده‌ کار یا کاراکتر و چگونگی خلق ایده‌اش حرف می‌زدم. بعد قصه رو تعریف می‌کردم. آخر هم داستان و کاراکتر رو تحلیل می‌کردم. این بار هم همینطوره ولی فرقش این میشه که بخش تحلیل کمیک سین سیتی میره برای قسمت چهارم. یعنی بعد از روایت آخرین داستان. آخرم این که من برای روایت هرچه بهتر این داستان‌های فوق‌العاده، از پنج تا دوبلور و گوینده حرفه‌ای که دوستان و همکاران عزیز من هستن دعوت کردم تا کنارم باشن و هر کدوم تو یه قسمت کمکم کنن. آقایون علیرضا وارسته، بهزاد الماسی، علی ضمیری، مهدی فضلی و سامان مظلومی عزیز.به ترتیب ورود به اپیزود اسمشون رو خوندم ولی قبل از هر داستان دوباره معرفیشون می‌کنم. قراره چهارتا اپیزود بشنوید از چهار تا کمیک مجموعه‌ سین سیتی که تو یه روز و پشت سر هم منتشر میشن. مثل همیشه اول بریم ببینیم که سین سیتی چیه؟ و نویسنده‌اش کیه؟ اصلا چطور این ایده به ذهنش رسیده؟ من فائقه تبریزی هستم و با کمک بردیا برجسته نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این اولین قسمت از مینی سریال چهار قسمتی سین سیتی.تو سال ۱۹۸۶ اون دورانی که صنعت کمیک وارد عصر مدرن شده بود و دیگر خبری از قوانین سانسور نبود، مردی به اسم مارک ریچاردسون «Mark Richardson» تصمیم گرفت که وارد دنیایی بشه که بین مارول و دی سی قدرتمند تقسیم شده بود و باهاشون رقابت کنه. مارک انتشاراتی مستقل راه انداخت به اسم دارک‌ هورس «Dark Horse Comics» و با کلی اعتماد به نفس و البته توکل به خدا شروع کرد به کار. ایده‌ مارک این بود که یه فضای ایده‌آل و خلاقانه و نامحدود برای هنرمندان ایجاد کنه. مهم‌تر اینکه اونا رو یعنی نویسنده‌ها رو بخشی از پروژه‌ها و فروششون بکنه. باهاشون مثل شریک برخورد کنه نه کارمند. یعنی برخلاف مارول و دی سی امتیاز کار ازشون نگیره و حق خالق بودنشون حفظ بشه.انتشارات دارک هورس کارش رو با چندتا کمیک داستان شروع کرد که شروع امیدبخشی هم بود. تا اینکه سال ۱۹۸۸ یعنی ۲ سال بعد از افتتاحیه دارک هورس شروع کرد به خلق کمیک از روی فیلم‌های معروف اون دوره. یعنی برعکس چیزی که معمولا اتفاق میفته که ساخت فیلم از روی کمیکه، دارک هورسی‌ها تصمیم گرفتن که کمیکشون رو از روی فیلم‌های محبوب و کاراکترهاش خلق کنن. مثل سری فیلم‌های الین و استاروارز یا همون جنگ ستارگان. این ایده تبدیل شد به سکوی موفقیت انتشارات.مارک ریچاردسون عزیز یعنی مدیر دارگ هورس علاقه خیلی شدیدی هم به ژاپن و مانگا که کتاب مصور ژاپنی داشت. برای همین حتی به کاراکتر گودزیلا هم رحم نکرد و ازش استفاده کرد.اینو بگم که من هیچ اطلاعی از مانگا ندارم. از روی انیمه‌هایی که می‌سازن می‌شناسمشون. کتاب مصور ژاپنی دیگه؟ خب کجا بودیم؟ دارک هورس داشت کلی کتاب از روی فیلم‌ها منتشر می‌کرد اما خب مارک ریچاردسون نیومده بود تا استعداد هنرمندایی که جذب داکورت میشن و صرف شخصیت‌های فیلم بکنه. بنابراین تصمیم گرفت که کاراکترهای اورجینال خلق کنه و بیشتر قدرت‌نمایی کنه. از کاراکترهای اورجینال دارک هورس میشه، هل‌بوی و مسک رو مثال‌ زد که از روی هر دوشون فیلم ساختن.پادکست کومیکولوژی دوستای عزیز من که دلم می‌خواد برگردم از روی هر دو تا شخصیت اپیزود کار کردن. می‌تونیم بریم گوش بدیم. یعنی پیشنهاد می‌کنم که برید و گوش بدید. شخصیت مسک که تو ایران خیلی هم معروف شد. چون هم انیمیشن از تلویزیون ازش پخش می‌شد و همین که توی فیلم جیم کری هم بازی می‌کرد، اونم تلویزیون پخش کرد. حالا خلاصه دارک هورس همینجوری داشت پله‌های ترقی رو می‌رفت بالا که با یه نویسنده و تصویرگر خلاق آشنا شد به نام فرانک میلر «Frank Miller».فرانک میلر که اون روزا به خاطر دو تا داستانی که برای کاراکتر دردویل «Daredevil» مارول و جناب بتمن دی‌سی نوشته بود، حسابی درخشیده بود و شهره عام و خاص شده بود.فرانک میلر یکی از تاثیرگذارترین نویسنده‌های کمیکه. هنرمندی که به طور کل تو صنعت سرگرمی یعنی حتی فیلم و سریال هم خیلی تاثیرگذار بوده. داستان‌سرایی خاص و هنر نوآر و دارک از ویژگی‌های بارز کارشه. تو هیرولیک ما دوتا از معروف‌ترین کاراشو شنیدیم که هردوتاش با بتمن بود. تو قسمت یازدهم داستان بتمن سال اول ازش شنیدیم که ریبوت از اولین روزهای شوالیه‌ تاریکی تو گانود ریبوت یعنی از اول نوشتن داستان اورجین کاراکترا فرانک میلر داستان اورجین بتمن تو دهه‌ هشتاد میلادی دوباره نوشت که شد کمیک فوق‌العاده‌ بتمن سال اول که من داستان تو چهارگانه‌ بتمن تعریف کردم. خیلی وقت بود اینو نگفته بودم. حس خوبی داشت. چهارگانه‌ بتمن هیرولیک.البته این تنها بتمنی نبود که از فرانک شنیدیم و قسمت چهاردهم یعنی شوالیه تاریکی برمی‌خیزد از شاهکارهای فرانک میلره که بتمنی سال‌خورده و بازنشسته تلخ و نشون می‌داد که دوباره برمی‌گرده و آخرشم بعد از نبردی باشکوه با سوپرمن سر ایدئولوژی همه رو به این باور می‌رسونه که مرده. دیگه حالا فکر کنم دارم اسپویل می‌کنم. برید قسمت چهارم چهارگانه‌ بتمن هیرولیک رو بشنوید. اصلا هر چهار قسمتشو بشنوید. واقعا حس خوبی داشت گفتنش. حالا فرانک میلر خیلی راه سرراستی رو طی کرد که به اینجا رسید.اواخر دهه چهل میلادی تو ورموند آمریکا به دنیا اومد. همونجا درس خوند و رفت کلاس کمیک. وقتیم دبیرستان تموم کرد، رفت نیویورک و شروع کرد به نامه‌نگاری با اینور و اونور. کاراش رو می‌برد نشون می‌داد. یه طوری خودش رو معرفی می‌کرد، پرزنت می‌کرد، یه طوری که تو ذهن همه بمونه تا بالاخره چند تا از کاراش تو انتشاراتی‌های مختلف منتشر شد. فرانک خیلی بااستعداد بود و هنر داستان‌گویی و تصویرسازی خاصی داشت. برای همینم دی سی توجهش جلب شد و رفت سراغش.فرانک میلر از شروع دهه‌ هشتاد میلادی که اون موقع تقریبا ۲۴، ۲۵، ۲۶ سالش بود، شروع کرد به کار کردن برای دی‌سی و یکم بعد هم مارول. دوران طلاییش هم از همون اول شروع شد. اولین باری که صنعت کمیک فهمید که نه انگار واقعا یه خبراییه و با یه موجود جالب طرفن، وقتی بود که فرانک نوشتن برای کاراکتر دردویل مارول دست گرفت و یکی از بهترین کمیک‌ها رو خلق کرد. کاراکتر دردویل رو می‌شناسیم. چون هم سریالش از نت‌فلیکس پخش شد و هم تازگیا وارد دنیای سینمایی مارول شد.بعضی از این قرار بود که مارول از فروش کمیک دردویل راضی نبود و بعد از اینکه نویسنده‌اش رفت، می‌خواستن کنسل کنن و کلا کمیک رو و دیگه منتشر نکنن. این یعنی دردویل رو قبل از اومدن فرانک خلق کرده بودن و نویسنده‌هاش هم داشتن روش کار می‌کردن ولی خیلی سود برای مارول نداشت. تا اینکه فرانک اومد مارول و دید دارن دردویل کنسل می‌کنن، گفت دست نگه دارید، بذارید من یه تلاشی بکنم و اینجوری شد که کاراکتر دارک و جذاب دردویل که بچه فقیر محله‌های کر و کثیف هلسچیکن نیویورک بود، با چشم‌های نابیناش و گوش بی‌نهایت تیزش دوباره اومد و یه داستان مدرن و تاریک از خودش تعریف کرد.تا مدت‌ها تو صدر پرفروش‌ها باقی موند و البته از اون مهم‌تر تبدیل به یه داستان ماندگار شد. دیگه فرانک میلر افتاده بود رو دور. یکی از افتخاراتش خلق شخصیت الکترا از همین دنیای دردویل بود که اگه سریال دیده باشین می‌شناسینش. یه ضد قهرمان زن و با شخصیت پیچیده و خیلی جذاب. فرانک بعدش هم رفت دی سی و بعدش هم دو تا شاهکار حتما هم اونجا نوشت. یه شخصیت اورجینال اونجا خلق کرد به نام رونین.یه نینجا تو دوران آینده که نشون دهنده‌ علاقه‌ زیادی فرانک به مانگا و انیمه‌ای ژاپنی بود. رونین هم حسابی موفق بود و فرانک کلا تونست ثابت کنه که بدجوری از پس کاراکترهای زخم‌خورده و پیچیده و تاریک برمیاد که قدرت عجیبی هم ندارند. تنهان و یه تیکه از روح و روانشون برای همیشه سیاه‌ شده و آسیب‌ دیده اما خب فرانک هنوز کلی ایده داشت که نمی‌تونست تو مارول و دی سی پیاده‌اشون کنه. کجا بهتر از دارک هورس؟ یه انتشارات مستقل و خلاق و بدون سانسور؟ پس سال ۱۹۹۰ بود که رفت دارک هورس. جایی که دو تا شاهکار دیگه خلق کرد؛ به نام‌های سین سیتی و سیصد.در مورد ایده‌ سین سیتی، خب باید بگم که یه مدت طولانی بود که من طرفدار شدید فیلم‌ها و رمان‌های جنایی بودم. البته این علاقه از فیلم‌ها شروع شد. فیلم‌های قدیمی بوگارت و شبیه بهش. عاشق نحوه‌ ارائه‌ اخلاق تو اون فیلم‌ها بودم. همه چیز یا درست بود یا غلط اما من با همه‌ علاقم تصمیم گرفتم تو سین سیتی برعکسش رو انجام بدم. می‌خواستم سین سیتی دنیایی باشه که توش فضیلت اخلاقی وجود نداشته باشه.یه جورایی شبیه به دنیایی که داریم زندگیش می‌کنیم. مثل یکی از آهنگ‌های قدیمی رولینگ استونز که تک تک پلیسا خلافکار جنایتکارن و تمام گناهکاران قدیس. می‌خواستم جایی رو خلق کنم که قهرمانش همین آدمای بی‌قانون باشند و زنان تن‌فروش هم از مهربون و انسان‌ترین انسان‌ها. می‌خواستم یه دنیای بدون تعادل بسازم. جایی که اخلاق و فضیلت با رفتارهای هر شخصی تو موقعیت‌های سخت تعریف میشن. نه براساس یه جور حس الهی خوب بودن که حکومت‌ها و کتاب‌های قانون بهمون دیکته کردن.این چیزیه که فرانک میلر تو یکی از مصاحبه‌ها در مورد سین سیتی گفته و باید بگم حالا که من کمیک رو خوندم و یه دور هم نوشتم یه دور هم ضبطش کردم، باز تصویرسازی بهتر از اینه که فرانک گفته نخوندم. البته یارو خودش نوشته دیگه؟ معلومه که خوب میگه. منظورم اینه که با همین چند جمله‌ای که گفت میشه تصور کرد که چه دنیای جذابی ساخته. سین سیتی یه کمیک سیاه و سفیده که از سال ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۷ تو ۷ جلد نوشته شده و انتشارات دارک هورس هم رسم منتشرش کرده.فرانک میلر هم نویسنده‌ کار بود و هم تصویرگرش. کاری که سین سیتی تو دنیای کمیک کرد، یک حرکت جدید و شجاعانه و فوق‌العاده تحسین‌برانگیز بود. فرانک، سبک نوآ رو برای روایت داستان انتخاب کرد. سبکی که در اصل با سینما به وجود اومده بود. یعنی اصلا با سینما تعریف شده بود. خیلی خیلی مختصر میگم نوآر چیه که سین سیتی رو بهتر شرح بدم. نوآر یه‌جور سبک فیلمسازیه که از دهه‌ چهل میلادی وارد سینما شد. یعنی ژانر نیست. سبکه. نوآر هم یه اصطلاح فرانسویه به معنی تاریک. سبک نوآر اول از اروپا شروع شد و تو دهه‌ هفتاد رسید به هالیوود.اینجور فیلم‌ها معمولا داستانشون کارگاهی و معماییه. فیلمبرداری و نورپردازی تاریک و اندوهناک به نظر می‌رسه. فیلم‌هایی پر از سایه‌های پرمعنا، دکورهای ساده و لنزهای عمیق. قهرمان این نوع فیلم‌ها معمولا یک کاراکتر تنها و شکست‌خورده‌ است که دنیا روی خوشی بهش نشون نداده. جبر نقش مهمی تو داستانش داره. یعنی قهرمان قرار نیست پایان خوشی داشته باشه. شاید معمای داستان حل بشه اما سنگینی و تاریکی عمیق فضای فیلم حتی تو لحظه‌های موفقیت هم کاملا حس میشه.حل شدن معمای داستان هم بر تاریک بودن و سیاه بودن واقعیتی که روایت میشه اضافه می‌کنه. فیلمایی مثل سانست بولیوار، کازابلانکا، ربکا و یا دارک نایت هم یه جورایی پیرو این سبک محسوب میشن. البته سر دارک نایت علما اختلاف دارن. به هر حال فرانک میلر اومد و از این سبک استفاده کرد. تو هر جلد از  سین سیتی داستان قهرمانی رو تعریف کرد که تنها و زخم خورده و حتی فاسده. هیچ امیدی به هیچی نداره و تو شهری که همه چی توش برعکسه و فساد و و تباهی از در و دیوارش می‌چکه، سعی می‌کنه قسمتی از این تاریک رو بزنه کنار تا به تاریکی بعدی برسه و راهی برای زنده ماندن در اعماق این سیاهی پیدا کنه.تمام تصاویر سین سیتی سیاه و سفیدن. خیلی محدود از رنگ استفاده شده. مثلا چشم یه کاراکتر یا کت یکی دیگه آبیه یا صورتی یکی دیگه زرده. غیر از اینا همه‌چیز سیاه و سفیده. بدن کاراکتر زن و مرد فرقی هم نمی‌کنه کاملا جنسی و حتی مثل پورن‌استارها طراحی شدن و هیچ سانسوری توش به کار نرفته. خیلی همه‌ تاریکه و حتی گاهی سخت میشه تصویر درک کرد ولی تنهایی قهرمان هر داستان و فاسد بودن سین سیتی تو تک تک این فرمای بی‌رنگ و عجیب کاملا مشهوده.روایت‌ها اول شخصه و قهرمان هر داستان تعریف می‌کنه. مونولوگ‌های کاراکتر اصلی و گفتگوهای ذهنی که با خودش داره خیلی جذابه و من یاد سریال ترو دتکتیو می‌اندازه. خلاصه فرانک میلر هر آنچه که از کمیک و مانگا و سینما می‌دونست و دوست داشت، ریخت تو قابلمه از توش سین سیتی درآورد. سین سیتی کلی فروش کرد. کلی جایزه گرفت و دو تا فیلم از روش ساخته شد که اولی از دومی موفق‌تر بود ولی دومی هم به نظر من فوق‌العاده بود. خب حالا یه کم بریم تو خود سین سیتی. یعنی تو دنیای شهری که بهش میگن سین سیتی و فضا و ساکنینشو خوب بشناسیم.سین سیتی در واقع بیسین سیتیه که به سین سیتی معروف شده. اونم به خاطر حضور خیلی زیاد روسپی‌ها تو شهر. سین سیتی یه شهر من درآوردیه تو غرب آمریکا. با اقلیم گرم و خشک، البته زمستونای سرد با برف‌های طولانی داره. یه جنگل بلوط دور تا دور شهر و یه رودخونه‌ وسیع از وسط سین سیتی رد میشه. سین سیتی مثل شهرهای خیلی آمریکایی که تو خیلی از سریال‌ها دیدیم بارهای شلوغ و یه طبقه‌ای داره که وسط یه خیابون خلوت و تاریکن. دور تا دورشون موتورهای غول آسا با موتورسوارهای چرم‌پوش وایسادن و سیگار می‌کشن.کوچه‌های پر از خونه‌های آجری و چند طبقه داره که همشون پله‌های اضطراری دارن. سیمای برق هم ازشون آویزونه. زن و مردهای تن‌فروش و چرم‌پوش تو هر چهارراهی وایسادن دارن سیگار می‌کشن. مردم هم تو خیابون گاهی تا سر حد مرگ یا کتک می‌زنند یا کتک می‌خورن. خارج از شهر هم زمین‌های بزرگ درندشتی هست که یه سری عمارت وسطشونه و ساکنینشون هم هرکی بی‌اجازه وارد بشن رو با تیر می‌زنن. حالا همه‌ اینایی که گفتم تو شب تصور کنید. تو سرما، تو بارون، تو برف و از همه مهم‌تر سیاه و سفید.تاریخچه شهر سین سیتی به سال‌هایی برمی‌گرده که بهش میگن دوران گلدراش. دورانی که از ساله ۱۸۸۴ تو آمریکا شروع شد. موقعی که از همه جای دنیا برای پیدا کردن طلا به آمریکا و کالیفرنیا هجوم آوردن. همون موقع‌ها خانواده‌ای به اسم رلک به سین سیتی و مسافران جویای تلاش مسلط شدند و برای شاد کردن دل اونا زن‌هایی رو به شهر سرازیر کردن. طوری که تقریبا یک قرن بعد یعنی زمانی که داستان روایت میشه، نسل بعدی این زن‌ها که همچنان تن‌فروشن، به قسمتی از شهر مسلط شدند به نام اولد تاون یعنی شهر قدیم، محله‌ای که حتی پلیس فاسد شهر هم حق نداره پاشو اونجا بذاره.پلیس فاسد شهر هم تحت فرمان خانواده‌‌ایه که تسلط شهر رو به دست گرفتن و حالا نوادگانشون به تمام شهر حکومت می‌کنن. به پلیس، شهرداری، کازینوها، بارها، همه چی، حتی به سنای کل آمریکا. خب تو کتاب چندتا لوکیشن مهم هم هست که تو داستان اسمشون بارها تکرار میشه. اینجا خیلی مختصر میگم در موردشون که توی خود داستان گیج‌کننده نباشن. اولیش مزرعه‌ خانوادگی رلکه. یه مزرعه‌ خیلی بزرگ خارج شهر با یه عمارت چوبی وسطش که متعلق به خانواده‌ بزرگ رلکه و هیچ قانونی نمی‌تونه ویرانش کنه.دومیش شهر قدیمیه. اولدتاون شهر قدیمیه که گفتم محله‌ای از سین سیتی که تحت تسلط زنان تن‌فروش و کارگرای جنسیه که مسلحن. هیچ پلیسی یا غریبه‌ایم حق ورود به این محله رو نداره. وگرنه با بی‌رحمی کشته میشه. یعنی حق حمله نداره. حق تعرض نداره. در واقع شهر قدیم یک قرارداد نانوشته با پلیس و خانواده‌ رلک داره که تو کار هم دخالت نکنند و موی دماغ هم نشن. سومیش کلاب کیدیه. یه کلاب که از همه جاهای دیگه مهمتره. کلابی که پاتوق تمام کاراکترهای اصلی کتابه. جایی که زن‌های نیمه‌برهنه توش کار می‌کنن و رقاص‌های برهنه بالای سن نمایش اجرا می‌کنن. یه جا پر از زن‌ها و مردها بازنده و فقیر و مست و خشن. اما با همه اینا کلاب کیدی امن‌ترین جای سین سیتیه.خب اینم از این مکان‌ها. حالا مهم‌ترین نکته. من داستان را به ترتیب انتشار تعریف می‌کنم ولی خط زمانی‌شون با هم فرق داره. مثلا داستان دومین کامیک منتشر شده، قبل از داستان اولیه اتفاق میفته. البته چون کاراکترهای اصلی هر داستان فرق دارند، احتمال گیج شدن خیلی کمه و من هم مرتب یادآوری می‌کنم اما ممکنه یه شخصیت توی داستان ببینیم که سرنوشتش مشخص بشه ولی تو داستان بعدی سرنوشتش فرق کنه. چون مال گذشته اون سرنوشته‌اس.اینم از این. فکر کنم فضای کمیک‌ها و شهر سین سیتی دستتون اومد. پس بریم داستان اول از کتاب سین سیتی رو گوش کنیم. مونولوگ‌ها و گاهی دیالوگ‌های کاراکتر اصلی این داستان یعنی کاراکتر مارول رو با صدای علیرضا وارسته‌ عزیز می‌شنویم.سین سیتی قسمت اول خداحافظی سخت شبشب گرمیه، مثل جهنم. همه چی چسب‌ناکه. من تو یه اتاق داغون توی داغون‌ترین قسمت این شهر داغونم. صدای چراغ چراغ آشغالی که اسم خودش گذاشته کولر، حتی یه لحظه هم قطع نمیشه اما من به یه الهه خیره شدم. رو پام نشسته و بهم میگه که منو می‌خواد. از ته دلش میگه. صادقانه! کی انقد خوش‌شانس شدم؟نه، وقتم رو حروم این فکرای مزخرف نمی‌کنم. بدنش بوی فرشته‌ها رو میده. اون بی‌نقصه. یه الهه است. میگه اسمش کلدیه. سه ساعت گذشته. شلوار و بوتمو پام کردم. سرم درد می‌کنه و بزرگ شده. توی شکمم داره یه اتفاقایی میفته و کلدی مرده.تو یه اتاق کوچک و گرم و چسبناک، مارو روی تخت دو نفره‌ای که شبیه به یک قلب بزرگه، پشت به جنازه‌ فرشته‌ موطلایی نشسته. تخت قلبی و یه میز و یه صندلی کهنه، تنها وسایلی‌ان که تو اتاق جا شدن و تمام اتاق رو بوی گرما و عرق و الکل پر کرده. مارو یه مرد بزرگ و غول‌پیکره. صورتش خراشیده و پر از زخمه. مارو همون مردیه که هر موجود زنده‌ای تو سین سیتی بهش احتیاج داره تا زنده بمونه. هیچکس از پس مارو برنمیاد. برای مارو هیچ‌کس خطرناک نیست ولی با همه‌ اینا امشب اون هیچی یادش نمیاد.بدن بی‌جون کلدی روی تخت افتاده. بدون زخم و خراش، بدون کبودی. مارو وقتی بیدار شد تازه فهمید که اون نفس نمی‌کشه. شاید یه حمله‌ قلبی بوده. شکم مارو درد می‌گیره. انگار یه چیزی توش داره بیشتر و بیشتر یخ می‌زنه. دلش شور می‌زنه. انقدر تو این شهر زندگی کرده که بدونه توی خواب مردن مثل معجزه می‌مونه و معجزه تو سین سیتی اتفاق نمیفته. حداقل نه دور و ور مارو. گلدی به قتل رسیده. درست در کنار ماروی که از مستی بی‌هوش شده بوده. مغزش داره منفجر می‌شه که صدای آژیر می‌شنوه.پلیس، حتی اونام می‌دونن که گلدی به قتل رسیده و دارن میان سراغش. از کجا فهمیدن؟ مارو حالا دیگه می‌دونه که توی تله گیر افتاده ولی نه وقت مردن داره، نه قایم شدن و نه حتی فرار کردن. مار روش خودشو داره. پلیس‌های سرتاسر مسلح، دارن از پله‌های چوبی و موریانه‌خورده ساختمون بالا میان. مار صورت گلدی رو می‌بوسه. بارونی بلندش رو تنش می‌کنه. کنار در و به دیوار تکیه میده و منتظر پلیس‌ها وایمیسته. پلیس‌هایی که اگه راه درست و می‌رفتن باید اونجا می‌بودند تا گلدی رو نجات بدن یا قاتلش رو پیدا کنن و مار رو از این مخمصه در بیارن اما تو سین سیتی همه برای پول کار می‌کنن و یه نفر پول خیلی خوبی برای این پاپوش بی‌نقص پرداخت کرده.پلیس‌ها هم اینجا که کار رو تموم کنن و مارو رو به عنوان قاتل دستگیر کنن. می‌رسن دم در. پشت سر هم فریاد می‌زنن که درو باز کن، پلیس. مارو یه قوطی کوچیک قرص از جیبش در میاره و همه‌ محتویاتشو تو دهنش خالی می‌کنه. بعد دستاشو مشت می‌کنه و در اتاق رو باز می‌کنه. پلیس و اسلحه‌هاشون یکی یکی با مارو درگیر میشن و هر کدومشون به یه طرف پرت میشن. نه شلیک‌هاشون و نه مشت و لگد و فریادهاشون فایده‌ای نداره. مارو شکست‌ناپذیره. مارو همون مردیه که هر موجود زنده‌ای تو سین سیتی برای زنده موندن بهش احتیاج داره. به همین راحتی گیر نمیفته.بعد از اینکه یکی یکی پلیسا رو هل میده و باعث سقوط همشون میشه، به سمت پنجره‌ کوچیک راهرو میدوه و خودش و پرت میکنه بیرون. پشت ساختمون و توی یه کوچه‌ باریک روی کلی آشغال و کثافت سقوط می‌کنه. خودشو و جمع و جور می‌کنه و از اونجا فرار می‌کنه.گلدی لعنتی! تو کی بودی؟ کی مردن تو رو می‌خواست؟ چرا با من بودی؟ به خاطر قیافم که نبوده؟ مگه خوکم؟ چرا الان این سوالا رو می‌پرسم؟ چرا الان یاد چشای نگرانت افتادم؟ دیگه خیلی دیره. گلدی هر کی که تو رو کشته تاوانشو پس میده. من نمی‌دونم تو چرا مردی؟ من تا قبل از امشب حتی نمی‌شناختمت ولی وقتی تو تنهایی غرق شده بودم تو دوست من بودی. حتی بیشتر از دوست! من پیداش می‌کنم و می‌کشمش. اون مثل تو، توی سکوت نمی‌میره گلدی. نمی‌ذارم یه مرگ پر سروصدا و کثافت باشه. می‌خوام تو چشماش نگاه کنم و در حالی که داره از درد فریاد می‌زنه، قهقهه می‌زنم. باهاش کاری می‌کنم که جهنم در برابرش مثل بهشت باشه. دوست دارم گلدی.پلیس‌ها از همیشه بیشتر بودن. با لباس‌ها و اسلحه‌های ویژه. مارو در حالی که وارد تونل فاضلاب میشه، فقط می‌تونه به یه نفر فکر کنه، لوسیل. لوسیل تنها کسی که حاضره به مارو کمک کنه و از اونجایی که وکیله، شاید یه راه حل خوب داشته باشه، مارو از دریچه‌ فاضلاب میاد بیرون. هوا تاریکه. خودشو به ساختمون می‌رسونه و از دیوار بلند بالا میره تا به پنجره‌ آپارتمان کوچیک لوسیل می‌رسه. پنجره رو بالا می‌زنه و وارد میشه. چیزی نمی‌گذره که لوسیل با اسلحه جلوش وایمیسته و میگه اینجا چه غلطی می‌کنی؟ مارو که بالاخره به یه جای امن رسیده، نفس عمیقی می‌کشه و میگه یکم آبجو داری؟ لوسیل اسلحه‌اشو پایین میاره و به مارو کمک می‌کنه تا بشینه.بدن مارو پر از زخمه. بعد به سمت جعبه‌ قرصاش میره. یه قوطی پرت می‌کنه به سمت مارو. الکل بهت نمیدم. بیا اینا رو بگیر تا حالت بدتر نشده. لوسیل یا زن جوان و قد بلنده. تنها توی آپارتمان کوچیک و با یک اسلحه زیر بالشتش زندگی می‌کنه. تنها وکیلی که هنوز فاسد نشده و موکلینش از بخت برگشته‌های بی‌سرنوشت سین سیتی انتخاب می‌کنه.روبه‌روی مارو وایمیسته و میگه چه بلایی سرت اومده؟ مارو جواب میده که هیچی. فقط پدر چندتا پلیس رو درآوردم. لوسیل قاطی می‌کنه و میگه احتمالا کسی که نکشتی؟ یادت رفته تو زندان چه جهنمی داشتی؟ مارو عصبانی میشه. با اون هیکل گوریل شکلش بلند میشه و فریاد می‌زنه که جهنم؟ جهنم همین شهره، جهنم همین زندگیه، جهنم یعنی هر روز صبح از خواب بیدار بشی و اصلا ندونی که چرا اینجایی؟ چرا داری نفس می‌کشی؟ ولی می‌دونی چیه؟ این بار فرق داره. من این بار درست وسط یه اتفاق بزرگم. جام عالیه. بالاخره از جهنم بیرون اومدم. حالا دقیقا می‌دونم که چی می‌خوام؟ می‌دونم که چرا نفس می‌کشم.لوسیل دیگه حرفی برای گفتن نداره. به مارو کمک می‌کنه که زخم‌هاش رو ببنده و با همون قوطی قرص راهیش می‌کنه که بره. مارو از کوچه‌های سین سیتی می‌گذره. پشت هر دیوار قایم می‌شه و بالاخره خودش رو به خونه‌ مادرش می‌رسونه. خیلی وقته که اونجا نرفته ولی یه اسباب بازی قدیمی اونجا داره که بدجوری الان لازمش داره؛ یه هفت‌تیر. مارو وارد خونه‌ مادرش و بعد اتاق قدیمیش میشه. اتاق هنوز همون شکلیه. مادرش هرروز گردگیری می‌کنه. به امید اینکه مارو یه روزی برگرده. یه هواپیمای خیلی کوچیک جنگی از سقف آویزونه و یه تخت فلزی هم گوشه‌ دیواره.نور خیابون روی تخت افتاده. درست مثل قدیما. مارو روی تخت می‌شینه. دستشو می‌بره زیر تخت و هفت تیر خوشگلشو درمیاره. هفت تیری که تا مدت‌ها تنها دوست مارو بود. تا اینکه مجبور شد بذارتش کنار. مارو همه‌چی رو به دوست قدیمیش میگه. در مورد گلدی و نقشه‌اش برای انتقام. به نظر میاد که هفت تیر از نقشه راضیه. مارو صدای مادرش رو می‌شنوه.مارو تویی؟ بالاخره اومدی خونه؟ مادر مارو یه زن پیر و نابیناست. میاد جلو و به صورت پسر غول پیکرش دست می‌کشه. امروز چندتا مرد مسلح اومده بودن دنبالت. پلیس نبودن. باز چیکار کردی؟ مارو به مادرش اطمینان میده که کاری نکرده. میگه یه شغل جدید گرفته و اونام همکاراش بودن. مادر نگرانه. باز گیج شدی؟ نه؟ قرصاتو خوردی؟ مارو میگه از همیشه بهتره. بعد باهاش در مورد دختری حرف می‌زنه که تازه باهاش آشنا شده. به مادرش میگه اسم دختر گلدیه.مدرسه که بودم تو پازل درست کردن حرف نداشتم. یه رفیقی هم داشتم که اسمش چاک بود. با دهن باز خیره می‌شد به پازل درست کردن. محل خوشم میومد ازش. چون انقدر خنگ بود، از نظرش من یه نابغه بودم. واقعیتی که توش گیر افتادم فقط یه بازار دیگه‌اس. مثل قبلیا ولی فرقش اینه که من دیگه اون آدم قبلی نیستم. لت و پاره‌ام. بذار فکر کنم. فکر کن. برام پاپوش درست کردن. پلیس هم‌دستشونه اما دشمن اصلی اون حرامزاده‌ای که اون الهه رو تو بغل من کشت.اون هنوز بیرونه. پس تو این پازل لعنتی من نه صورت یارو رو دارم، نه انگیزه‌اش رو، نه روشش رو و نه اسمش رو که بتونم روح مریضش رو بفرستم جهنم ولی خبر خوب اینه که اونم داره دنبال من می‌گرده و منتظر پلیس‌ها نیست. آدماش رفتن سراغ مادرم. پس منم یه دعوت‌نامه براش می‌فرستم. یا خودش میاد یا یکی رو می‌فرسته. به هرحال اینجوری یه تیکه‌ دیگه پازل رو پیدا می‌کنم.مارو راهشو از تو کوچه‌های تاریک و گند گرفته سین سیتی پیدا می‌کنه. هوا سرده و باد تو بارونی بلندش می‌پیچه. سرشو تو یقه‌ بالا زده‌اش پنهان کرده و نسبت به چیزهایی که می‌بینه بی‌تفاوته. تو کوچه و خیابون سین سیتی هر اتفاقی ممکنه بیفته. مردا و زنای مستی که روی زمین افتادن. دعواهای خیابانی، خفت‌گیری، خون، دزدی، جنازه. اینجا اگه به چیزی احتیاج پیدا کنی، باید از تو جیب و شکم بقیه بکشیش بیرون وگرنه ممکنه که بمیری.مردم این شهر با هر چیزی که خلاف قانون باشه زندگی می‌کنند. پلیس‌ها و سیاست‌مدارها با نگاه کردن به همین خلاف‌ها پول درمیارن. نگاه نکردن به همین کندن مردم از همدیگه. مثل کیدی بدبخت که فقط می‌تونه نوشیدنی‌های کلابش رو گرون کنه و سر بازنده‌های شهر کلاه بذاره تا پول پلیسا رو بده. البته نوشیدنی‌های مارو همیشه مجانین. مارو یه لطفی در حق کیدی کرده و یه چند تا جنازه رو براش ناپدید کرده. کیدی همیشه حواسش به مارو هست. یه زن سن و سال دار و چاقه. کلابش پر از مردها و زن‌های بازنده و بدبوئه که از زندگیشون فرار می‌کنند و به امن‌ترین جای شهر پناه میارن. تنها جایی که کسی حق دعوا و آدم‌کشی نداره؛ چون با مارو طرف میشه.پیشخدمت‌ها، همه زنای نیمه‌برهنه‌ان. دخترای کاملا برهنه هم روی یه سن کوچیک و از کار افتاده می‌رقصند و زوزه شهوت و غریزه‌ مردها رو بلند می‌کنن. البته هیچ کس حق نداره به این زن‌ها دست بزنه وگرنه با مارو طرفه. مارو بهشون اجازه‌ بی‌احترامی نمیده. میشه نگاه کرد و لب و لوچه رو آب انداخت ولی هیچکس حق دست‌درازی نداره.مارو وارد کلاب میشه. صدای موزیک براش آشناست. حتما نانسی روی استیجه و داره می‌رقصه. نانسی بهترین رقاص کیدیه. با قد بلندش و پوست برنزی می‌چرخه و طناب رو روی هوا می‌چرخونه.اگه هر شب دیگه‌ای بود مارو بهشون ملحق می‌شد ولی امشب یه کار مهم‌تر داره. مستقیم میره سراغ یه مرد پشمالوی ریزه میزه و از پشت گردنشو می‌گیره. مرد از ترس سکته می‌کنه. مارو دهنش رو نزدیک گوش مرد می‌کنه و میگه آروم باش. کلی پول گذاشتم تو جیبت. بعد مرد بی‌چاره رو حسابی کتک می‌زنه. دوباره دم گوشش میگه برو تو خیابون و همه جا پخش کن که مارو تو کلاب کیدیه. بگو مست کرده و همش داره واسه یه زن ضعیف به اسم گلدی زر می‌زنه و عرق می‌خوره و کتک می‌زنه. مارو مرد بدبخت رو پرت می‌کنه بیرون و خودش منتظر می‌شینه. سیگار رو روشن می‌کنه و به موزیک گوش میده.لابه‌لای دود سیگارش تصاویر محوی از نانسی پوست برنزی می‌بینه که هنوز می‌چرخه و بدن بی‌نقصش رو تکون میده. همون موقع لوله یک اسلحه می‌چسبه به پشت سرش. مارو لبخند می‌زنه. تو سین سیتی همه‌ دیوارها گوش دارن. فقط کافیه که یه خبرچین درست پیدا کنی. مارو سیگارش رو تف می‌کنه بیرون و از روی صندلی بلند میشه. مردی که پشت سرشه یه آدمکش حرفه‌ایه. یه مرد درشت اندام با یه اورکت گرون قیمت، اورکت پشمی و گرم و سیاه. مارو عاشق کت مرد میشه و ابرازش می‌کنه. میگه عجب کتی داری! مرد اسلحه‌اشو تکون میده و میگه راه بیفت.تنها نیست. یکی دیگه هم کنارشه و دوتایی مارو که دستاشو روی سرش گذاشته، از در پشتی کلاب به کوچه باریکی می‌برن که پر از زباله‌اس. مارو عاشق آدم‌کش‌های حرفه‌ایه. هر کاریم باهاشون بکنی حس بدی نمی‌گیری. تازه هرچی بدتر باشی اونا بیشتر خوششون میاد. اصلا اگر از پس بدترین‌ها بربیان قیمتشون هم بالاتره. کوچه‌ پشتی کلاب هیچکس نیست. مارو همچنان داره از کت آدمکش تعریف می‌کنه و آدمکش هی بهش میگه خفه شو. کیدی صدای موزیک رو بلند کرده. می‌دونه که مارو وقتی میره تو کوچه پشتی کسی نباید صداشو بشنوه.چند ثانیه بیشتر نمی‌گذره که مارو به مرد دومی حمله می‌کنه و سرشو می‌کوبه به دیوارهای آجری کوچه. کله‌اش می‌ترکه. آدمکش اصلی تا به خودش بیاد و به همراهش کمک کنه، مارو جلوش وایساده و یه اسلحه گرفته سمتش. آدمکش هم همین کار می‌کنه. به سمت مارو نشون میده ولی تا میاد شلیک کنه، مارو یه گلوله حروم انگشتاش می‌کنه و اونم با فریاد و وحشت روی زمین میفته. هر چهار تا انگشتش قطع میشن. مرد داره زجه می‌زنه. مارو تکیه میده به دیوار و با خونسردی میگه که درش بیار. آدمکش میگه چیو؟ مارو جواب میده کتت رو. درش بیار. داره روش خون می‌ریزه. کثیف میشه.مرد میگه باشه در میارم، مال خودت. مارو کت رو می‌پوشه. خوشش میاد. حس خوش‌تیپی می‌کنه. بعد ادامه میده بگو کدوم خری تو رو فرستاده؟ وگرنه یه جوری می‌کشمت که هر لحظه آرزو کنی که تموم بشه و واقعا بمیری. فکر نکنم دلت بخواد. آدم‌کش تعلل نمی‌کنه. خیلی زود جواب میده و میگه تلی استن بهش دستور داده. تلی یک کتاب دیگه رو می‌چرخونه. مارو ازش تشکر می‌کنه و بعد مغز آدم‌کش بدبخت رو می‌پاشونه به در و دیوار. البته حواسش هست که کت جدیدش کثیف نشه. بعد سیگارشو روشن می‌کنه و می‌خواد بره که یه اتفاقی میوفته. یه چیزی حس می‌کنه.یه اتفاق عجیب افتاد. برای یه لحظه بوی الهه رو حس کردم. بوی گلدی رو. احساس کردم داره از پشت یک دیوار نگاه می‌کنه. دیوونه شدم. به دارو احتیاج دارم. خب خورشید بالا اومده. باید برم یه جایی واسه قایم شدن و خوابیدن پیدا کنم. خیلی بد شد. چون تازه داشتم گرم می‌شدم. گرچه من که نمی‌تونم بخوابم. نه به خاطر سر و صدای خیابانی و بوی بد هر اتاقی که قرار بگیرم. به خاطر اینکه زیادی هیجان‌زده‌ام. نمیشه با این هیجان خوابید ولی باید تا شب صبر کنم. صبر کنم که چشم‌های بیدار شهر بخوابن. من از خورشید متنفرم و همینطور از چشم‌ها.بالاخره شب شد. بیرون هوا سرده. خوبه. یه کت جدید دارم. الان دیگه همه‌ پلیس‌ها و کیف به دست رفتن خونه و در رو قفل کردن. روی تخت دراز کشیدن و دارن سعی می‌کنن برای چند ساعت سین سیتی رو فراموش کنم. دستمزد مثل بچه که منتظر کریسمسه ولی من بهش فکر نمی‌کنم. نیازی به مغزم ندارم. غریزه فرمون به دست گرفته. حیوونی که تو وجود منه، برگشته و زوزه می‌کشه. با صدای بلند می‌خنده. دیوونه است و خالصانه از همه چی متنفره و زنده بودن چه حس خوبی داره!چیزی از شب نمی‌گذره که مارو با کت جدیدش به کلاب تریستن می‌رسه. تری خیلی زود با اینکه حتی اسم نفر بعدی به مارو میگه، بازم تو کاسه‌ توالت عفونت گرفته کلابش غرق میشه و می‌میره. نفر بعدی از ماشین خودش آویزون میشه و با سرعت روی آسفالت‌های زمین کشیده میشه. تو همون حال یه اسم دیگه رو لو میده و بعد می‌میره. بعد مارو وارد کلیسای خلوت و ساکت سین سیتی میشه. میره تو اتاق اعتراف می‌شینه.پشت تورهای دیوار چوبی وسط اتاقک کشیش سین سیتی نشسته. به گناهانت اعتراف کن پسرم. کشیش اینو میگه. مارو میگه من امشب چند نفر رو کشتم. دستام هنوز خونین. نشد پاکشون کنم. کشیش می‌پرسه داری واقعیتو میگی؟ مارو جواب میده تو به نظر مرد باهوشی میای کشیش. من نیستم. وقتی جوابی برای سوالم نداشته باشم، به جای فکر کردن دنبال کسی می‌گردم که جوابو بدونه. اینام خون اونایی که به سوالات جواب دادن مثلا اسم تو رو بهم گفتن. کشیش می‌ترسه. صدای مارو آروم و عمیقه. می‌خواد بلند شه که مار فریاد می‌زنه بشین سر جات.کشیش می‌شینه و میگه اینجا خونه‌ خداست پسرم. مارو جواب میده که اون اسم لعنتی رو بگو. کشیش مکث می‌کنه. بعد میگه رلک. مارو عسبانی میشه و جواب میده رلک؟ داری چرت و پرت میگی؟ امکان نداره قضیه به این گندگی باشه. کشیش جواب میده که خودت برو ببین یه مزرعه تو شمال سین سیتی، اونجا همه چی رو می‌فهمی ولی تو راه قبل از اینکه برسی خوب بهش فکر کن. به اینکه جنازه‌ یه تن‌فروش ارزش مردن داره؟ مار همون لحظه و در حالی که جمجمه‌ کشیش و با شلیک گلوله منفجر می‌کنه، فریاد می‌زنه ارزششو داره. ارزش مردن. ارزش کشتن. ارزش به جهنم رفتن.مارو سیگار بعد کشتن کشیش رو روشن می‌کنه. از پله‌های کلیسا پایین میاد و به سمت مرسدس سیاه و براق جناب پدر روحانی میره. به هر حال اون مرده و دیگه ماشینشو لازم نداره. مار باید بره به مزرعه‌ای که احتمالا متعلق به خاندان رلکه. خاندانی که صد سال پیش وقتی همه‌ دنیا برای پیدا کردن طلا به آمریکا سرازیر شدن، سین سیتی رو بنا کردن و الان دارن از تک تک سلول‌های خودش و مردمش تغذیه می‌کنن. مارو می‌خواد سوار ماشین بشه که یه ماشین کلاسیک و بدون سقف با سرعت بهش نزدیک میشه. مارو اسلحه‌اش رو به سمت راننده می‌گیره ولی وقتی ماشین تا دو قدمی می‌رسه خشکش می‌زنه.خودشه. گلدی پشت فرمونه. ماشین به مارو می‌زنه و اون پرت میشه رو هوا. بعد نقش زمین میشه. ماشین دور می‌زنه. این بار از روی مارو رد میشه. مارو فریاد می‌زنه. هنوز تو شوکه. ماشین این بار میره و ناپدید میشه. مارو به سختی از روی زمین بلند میشه. نفس نفس می‌زنه. کسی نمی‌تونه به همین راحتیا مارو رو بکشه. البته اون الان حواسش به درد کشیدن نیست. ذهنش مشغول راننده‌ اون ماشینه. گلدی؟ نه امکان نداره. سوار مرسدس کشیش مرده میشه. خیلی وقت نداره.سیاه سفیده پشت سرم. پرسروصداتر و زشت‌تر از همیشه. مرسدس بی‌سروصدا و آروم داره تو جاده پرواز می‌کنه. نه، نمی‌تونست ماشین گلدی باشه. انگار طراحیشون یکی بود ولی آه دوباره گیج شدم. الان صداها و بوهایی می‌شنیدم که واقعی نبودن. برای اولین باره که یه توهم می‌بینم. حالم خیلی بده. تقصیر کسی نیست. فقط بهم خوش گذشت که داروهام یادم رفت. نباید واقعیتو فراموش کنم. گلدی مرده. گلدی مرده مارو. واسه همینه که انقدر آدم‌کشتی و الانم داری میری به یه مزرعه‌ ناشناس از وسط ناکجاآباد. داری میری انتقام گلدی رو بگیری چون اونا گلدی رو کشتن.مارو کنار پرچین‌های یه زمین بزرگ وایمیسه. از مرسدس پیاده میشه. پشت پرچین‌ها پر از درخته و هیچی از داخل مزرعه معلوم نیست. همه‌ نشونه‌ها بوی خطر میده. مارو آروم وارد میشه و از بین درخت‌ها و روباه و شغال‌ها رد میشه تا به یه ساختمون عجیب میرسه. ساختمون یه طبقه است و چوبی که یه آسیاب بادی روی پشت بومشه. مارو اصلا تا قبل از این اصلا نمی‌دونست که همچین جایی وجود داره. چطور می‌تونست بدونه؟ این ساختمون چوبی و عجیب از هیچ کجای شهر و جاده و حتی خود مزرعه دیده نمیشه. باید خیلی نزدیک باشی و مارو خیلی نزدیکه. باورنکردنیه! مارو حتی دلشوره هم داره. یه چیزی تو شکمش احساس می‌کنه. همون حسی که کنار جنازه‌ گلدی هم داشت.اینجا تو این مزرعه آدمای زیادی مردن. بوی مرگ میاد. صدای زوزه یه سگ بزرگ توجه مارو رو می‌کنه. سگ با دندونای تیز و آب دهن راه افتاده به مارو نزدیک میشه و بهش حمله می‌کنه. درگیر میشن و مارو به هر زور که شده سگ بی‌چاره رو بی‌هوش می‌کنه. مارو دوست نداره حیوونا رو بکشه. با صاحب‌هاشون کار داره. به سگ بی‌هوش نگاه می‌کنه و بعد متوجه یه کفش زنونه‌ پاشنه بلند میشه که زیر یک تراکتور قدیمی افتاده. میره به سمت کفش و برش می‌داره. اون حس تو شکمش راست می‌گفت. اینجا اتفاقای بدی افتاده.همون موقع سنگینی یه نگاه خیره پشت سرش حس می‌کنه. برمی‌گرده. یه مرد جوون و عینکی پشت سرش وایساده. مرد یه شلوار پارچه‌ای پوشیده. پلیور تنشه و با کفش‌های آل استار سیخ وایساده. تکون نمی‌خوره. چشماش از پشت عینک گردش هیچ حسی ندارن. مارو باورش نمی‌شه. هیچ‌کس تاحالا نتونسته بود یواشکی پشت سر مارو ظاهر بشه؛ بدون هیچ صدایی. پس این همون مرده. این همون مردیه که تونسته بود یواشکی وارد اتاق بشه و گلدی رو بکشه. خودشه ولی قبل از اینکه مارو بتونه کاری بکنه، مرد به سمتش حمله می‌کنه و با یه چکش بزرگ چندین بار بهش ضربه می‌زنه.مارو دست و پا می‌زنه ولی مرد خیلی فرزه. انگار اصلا انسان نیست. مارو همه‌ زورش به کار می‌بره ولی تلاش دیگه فایده‌ای نداره. مرد ضربه‌ آخرش رو می‌زنه و مارو تو سیاهی مغزش فرو میره.من حتی از بازنده که خودم فکر می‌کردم مستم هم بازنده‌ترم. خراب کردم گلدی. قاتلت رو پیدا کردم ولی اون از من بهتر بود. ساکت‌تر و سریع‌تر! یه قاتل مادرزاد! یه جوری بلندم می‌کرد انگار هیچی نیستم. حتی نفس نفس نمی‌زد. صبر کن. اگه من دارم این فکرا رو می‌کنم، پس یعنی هنوز زنده‌ام. نه؟ چرا من رو نکشت؟ یا کشته و این سیاهی و بی‌مغزی جهنم منه و قراره تا ابد همینجوری توش سقوط کنم؟ نه درد دارم. درد واسه آدم‌های زنده‌ است. سرم درد می‌کنه. یه بویی میاد. بوی خوبیه. قلبم رو گرم می‌کنه. عین یه نور. به سمتش شیرجه می‌زنم.مارو چشماشو باز می‌کنه. توی اتاق با یک در آهنیه. روی دیوارها کاشی‌های کوچیک و مربعی کار شدن و هوا هم خیلی سرده، خیلی. اتاق در واقع یخچاله. این چیزیه که مارو وقتی سرش به سمت یکی از دیوارها می‌چرخونه می‌فهمه. روی یکی از دیوارها مارو باورش نمی‌شه. چشماشو می‌ماله. روی یکی از دیوارها سرهای قطع شده‌ کلی زن مثل سرهای گوزن یا خرس‌های تاکسیدرمی شده کوبیده شدن. سرهای واقعی از زنان واقعی! اینجا محل نگهداری یادگاری یخچالیه که یه قاتل زنجیره‌ای مریض یادگاری‌هایی از قربانیانش نگه می‌داره. سرها رو نگه می‌داره و بقیه بدنشون رو می‌خوره.این صدای لوسیله. مارو برمی‌گرده و پشت سرش لوسیل رو می‌بینه که وحشت زده و برهنه یه گوشه‌ اتاق کز کرده. لوسیل تنها وکیل دوست داشتنی سین سیتی. اون بدنشونو می‌خوره و استخوناشونو میده به سگش. مارو به لوسیل نزدیک میشه. لوسیل داره می‌لرزه و به این نقطه خیره شده. زانوها رو تو بغلش گرفته و حتی نمی‌تونه به مارو نگاه کنه. مارو کت جدیدشو در میاره و دور بدن لوسیل می‌پیچه. آروم باش لوسیل. اینجوری گرم میشی. اون می‌پزتشون مارو، مثل استیک، حالا نوبت ماست، هردومون.لوسیل دستشو نشون مارو میده. دست لوسیل از آرنج قطع شده. وقتی هنوز زنده‌ایم این کارو می‌کنه، بدنمون تیکه تیکه می‌کنه و جلوی خودمون می‌پزه و می‌خوره. مجبورمون می‌کنه که نگاه کنیم. مارو لوسیل رو تو بغلش می‌گیره و سعی می‌کنه که آرومش کنه. لوسیل با صدای بلند گریه می‌کنه. صدای گریه‌هاش از تنها دریچه‌ اتاق زیرزمینی موزاییکی به بیرون میره. دریچه‌ای که به مزرعه راه داره و مرد عینکی و آدمخوار جلوش وایساده و بدون هیچ حسی به زار زدن‌های لوسیل گوش میده. لوسیل آروم میشه. مارو بلند میشه و به سمت دریچه میره.دریچه با میله‌های پهنی محافظت میشه. مارو از دیوار بالا میره و دستش به میله‌ها می‌رسونه. هر کاری می‌کنه نمی‌تونه تکونشون بده. لوسیل داره پشت سر هم حرف می‌زنه. تو ما رو تو دردسر انداختی. مارو بهش میگه که همه چیز زیر سر رلکه. لوسی یهو ساکت می‌شه. اونم باورش نمیشه که پای رلک وسط باشه. یکم فکر می‌کنه و بعد جواب میده خب هر کی که هست از همه‌چی خبر داره. حتی خبردار شده که من بعد از دیدن تو رفتم دنبال پرونده‌ اون روسپی که می‌گفتی. می‌خواستم ببینم چه خبره؟ مارو جواب میده روسپی؟ آره دیگه. روسپی. همون که دنبال قاتلشی، گلدی.مارو چند ثانیه ساکت می‌شه و بعد میگه من نمی‌دونستم که اون روسپی بوده. فرقی نمی‌کنه ولی نمی‌دونستم. لوسیل ادامه میده. آره از اون گرون‌ها با کلاس‌‌هاش. فکر کنم خیلی باید بهت خوش گذشته باشه. صدای موتور یه ماشین میاد و هر دوشون ساکت میشن. مردی از ماشین پیاده میشه. مارو و لوسیل صدای فریاد راننده رو می‌شنون که میگه کوین بیا سوار شو. بعد از چند ثانیه هم ماشین راه میفته و میره. کوین پس اسمش کوینه.مارو میله‌های دریچه رو محکم گرفته و در حالی که دندوناش از عصبانیت به هم فشار میده، مطمئنه که به زودی دوباره کوین رو می‌بینه. در آهنی اتاقک یخچال غیرقابل نفوذه ولی مارو دست از تلاش برنمی‌داره. لوسیل خودشو تو کت جدید مارو مچاله کرده و با چشماش به هیکل خستگی‌ناپذیر اون نگاه می‌کنه که پشت سر هم عقب میره و خودشو محکم به در می‌کوبه. مارو واقعا یه موجود عجیبه. انگار از پوست و گوشت ساخته نشده. لوسیل تو همین فکرها است که بالاخره تو یکی از این رفت و برگشت‌های سهمگین مارو، در از لولا می‌کنه و باز میشه. هر دوشون شوکه میشن.مار رو به لوسیل می‌کنه و میگه پاشو بریم. لوسیل شک داره. می‌رسه ولی بعد از چند ثانیه تردید بالاخره بلند میشه. مارو زیر بغلش رو می‌گیره و با هم خارج میشن. کسی تو ساختمون نیست و می‌تونن به محوطه‌ای مزرعه برسن. به سمت درخت و منطقه‌ جنگلی میرن که صدای هلیکوپتری توجهشون جلب می‌کنه و بعد بادی که موقع فرود اومدنش ایجاد میشه راه رفتنشون سخت می‌کنه. تمام درخت‌ها شروع به تکون خوردن می‌کنن ولی مارو مصممه و می‌دونه کجا می‌خواد بره.هفت تیرش یه جایی زیر درخت‌ها منتظرشه. با لوسیل وسط درخت‌ها گم و گور میشن و بالاخره می‌تونه اسلحه‌اشو پیدا کنه. نفس‌هاش عادی میشه و یه کم آروم می‌گیره. حالا می‌تونه خوب نگاه کنه که دور و برش چه‌ خبره؟ لوسیل زیر یک درخت چمباتمه زده و یه طرف دیگه هلیکوپتر فرود اومده. چند تا مرد غول‌پیکر در حال پیاده شدنن.پلیسن. یکیشون قد بلند داره و یه طرف صورتش یه تتوی بزرگ داره. یه مسلسل دستشه. بقیه‌اشون لباسای گارد ویژه پوشیدن.یه ارتش اومدن که اونا رو بکشن؟ اینجا چه خبره گلدی؟ نیروهای ویژه تقسیم میشن. بعضیاشون میرن تو خونه رو بگردن و بقیه هم می‌مونن. مرد صورت تتویی با سری تراشیده و قد خیلی بلندی وایستاده تکون نمی‌خوره. بعد از اینکه مطمئن میشن تو خونه خبری نیست، شروع می‌کنن به گشتن مزرعه یا همون جنگل درندشت خاندان رلک. مارو پشت یه درخت پنهان شده. لوسیل پشت سر مارو روی زمین نشسته. مارو پلیس رو زیر نظر داره و میگه فک کنم دارن میان این سمتی اما نمی‌تونه حرفشو تموم کنه. چون یه ضربه‌ محکم می‌خوره تو سرش.مارو روی زمین میفته. لوسیل سنگ بزرگی که تو دستشه رو روی زمین می‌اندازه و میگه متاسفم مارو. آخه داشتی هردومون به کشتن می‌دادی. لوسیل دست سالمش بالا می‌گیره. از لابه‌لای درختا بیرون میاد و به سمت پلیس‌ها میره. پلیسا صدای خش خش راه رفتنش رو می‌شنون و همگی به سمتش نشونه میرن. لوسیل با ترس به مسلسل‌هایی نگاه می‌کنه که می‌تونم تیکه تیکه‌اش کنن ولی به راهش ادامه میده. مرد صورت تتویی داره تو سکوت، نزدیک شدنشو نگاه می‌کنه. کت مارو تو تن لوسیل زار می‌زنه. سلام شلیک نکنید. من یه وکیلم. موکلم بی‌هوشه و حالش خوب نیست.مسلحم نیست. اینم اسلحه‌اش. هفت‌تیر عزیز مارو تحویل مرد میده. مرد با خونسردی میگه کجاست؟ لای درختان. نیازی به کشتنش نیست. مرد بدون اینکه حالت صورتش عوض بشه، جواب میده نیاز هست خانم. البته بعد از اینکه فهمیدیم به جز شما دیگه به کیا گفته؟ قبل از اینکه لوسیل بتونه منظور مرد بفهمه، صدها گلوله از مسلسل‌های تمام نیروهای ویژه به سمتش شلیک میشن. لوسیل و کت جدید مارو هر دو سوراخ سوراخ میشن. لوسیل غرق در خون روی زمین می‌افته و چشم‌های متحیرش خیره به مرد باقی می‌مونن.مامورها  از روش رد میشن و به سمت درختای میرن که لوسیل بهشون اشاره کرده بود ولی چیزی پیدا نمی‌کنن. یکیشون فریاد می‌زنه که هیچ نشانه‌ای ازش نیست قربان. اینم یه نشونه. نیروها تا می‌خوان برگردن و بفهمند که این صدا از کجا اومده، مارو غول پیکر با یه تبر که از لای درختا پیدا کرده دونه دونه‌اشون رو از پا در میاره. تبرش هر جایی که لازم باشه رو می‌بره. قطع می‌کنه. خون تو آسمون تاریک سین سیتی می‌پاشه.کسی حریف مارو نیست. مرد صورت تتویی داره به این صحنه نگاه می‌کنه. خشکش زده. کسی بهش نگفته بود با کی طرفه. فکرشم نمی‌کرد یه نفر با تبر در برابر تمام نیروهای ویژه و مسلسل‌های آماده و پر از فشنگشون. چند دقیقه می‌گذره. صدای ضربه و فریاد و ناله تبدیل به سکوت شب و نفس‌های بلند مارو میشه. چه کت خوشگلی داری جناب سروان! مرد می‌خواد فرار کنه ولی مارو با صدای بلند می‌خنده. بارون شروع به باریدن می‌کنه و مزرعه‌ خونین رلک رو می‌شوره.تو سین سیتی زیاد بارون نمیاد. اگرم بیاد داغه و تا برسه به زمین تبخیر شده اما گاهی وقتا شاید دو بار تو سال آسمون جدی جدی هر چی تو وجودش هست و تف می‌کنه رو زمین. رگباری که خیابونا رو می‌شوره و مثل شیشه برق می‌اندازه. انقدر هم سرده که تا مغز استخوانت تیر بکشه. بیشتر مردم از این رگبار متنفرن ولی من عاشقشم. من آدم باهوشی نیستم ولی وقتی یکی تو خیابون نیست و همه چیز از تمیزی برق می‌زنه، یکم باهوش میشم. حواسم به همه جا هست. راه میرم و فکر می‌کنم. سعی می‌کنم تیکه‌های پازل رو بهم بچسبونم. دنبال سرنخ می‌گردم.ذهنم میره سمت اون پلیس صورت تتویی و چیزی که لحظه‌ آخر بهم گفت. مرد قوی‌ای بود. به خاطر بلایی که سر لوسیل آورد عصبانی بودم. واسه همینم واسه کشتنش حسابی سنگ تموم گذاشتم. تا لحظه‌ آخر که یه اسم گفت و وقتی صورت بهت‌زده من رو دید شروع کرد به خندیدن. پیروزمندانه کشته شد. وقتی کشیش همین اسم گفت فکر کردم داره منو می‌ترسونه ولی شنیدنش از زبون یه پلیس، رلک، همه سلول‌های بدنم می‌خوان بی‌خیال بشن که راهمو بکشم و برم یا از این شهر لعنتی فرار کنم برم توی غاری پنهان بشم و گلدی رو کلا بی‌خیال بشم.گلدی و لوسیل و اون کوین ساکت و مرگ‌بار رو. لعنتی آخه چرا رلک؟ من دیگه یه جنازه‌ام. کارم تمومه. من که قهرمان نیستم که بخوام بمونم و قهرمان بازی دربیارم. قهرمان‌ها زانوهاشون سست نمیشه. دلشون می‌خواد از ترس بالا بیارن یا واسه بچه‌ها گریه کنن اما من حتی با اینکه زندگیم بی‌ارزشه و تا آخر عمرم قراره تو جهنم و الکل و عرق لول بخورم، بازم از مرگ بیشتر از زنده بودن می‌ترسم.نه من قهرمان نیستم ولی اینو می‌دونم که گلدی دست از سرم برنمی‌داره. هر جایی که برم و تو هر قبرستونی که قایم بشم، قرار بوی اون فرشته رو حس کنم. اون چشم‌ها، اون موها، آه گلدی! تو از یه چیزی ترسیده بودی. مگه نه؟ یکی می‌خواست تو رو بکشه. تو هم اینو می‌دونستی. برای همین دنبال گنده‌ترین و بی‌رحم‌ترین موجود دنیا می‌گشتی که ازت مراقبت کنه. برای همین اومدی سراغ من. می‌خواستی ازت مراقبت کنم و در عوض بهم عشق دادی. کاری کردی حس کنم یه پادشاهم. یه شوالیه، یه قهرمان، من حاضرم بمیرم گلدی. برنده بازنده فرقی نمی‌کنه. مهم اینه که برای اولین بار تو زندگی می‌خوام کار درست رو بکنم ولی اول باید بفهمم که رلک با تو چیکار داشت؟ اون کوین آدم‌خوار کیه؟ تو کی بودی گلدی؟پاتریک هنری رلک، بهش رلک مقدس میگن ولی این فقط یه لقبه و هنوز کلیسا رسمیش نکرده. پاتریک و خانوادش مالک کل سین سیتین. به تمام آمریکا، سناتور و قاضی و نماینده فرستادن. حتی یک کاردینال فرستادن. کاردینال پاتریک هنری رولک. مرد مقدسی که به راحتی می‌تونست رئیس جمهور بشه ولی تصمیم گرفت که به خدا خدمت کنه. اینجوری راحت‌ترم می‌تونست خودش رئیس جمهور رو انتخاب کنه.بارون داره بند میاد و شهر در حال شلوغ‌شدنه. مارو تو خیابون‌ها راه میره و به رلک فکر می‌کنه. گیج شده. به دارو احتیاج داره ولی دیگه لوسیلی هم وجود نداره. لوسیل، لوسیل بهش گفت که گلدی روسپی بوده. یه روسپی و یه کاردینال؟ باهم چی‌کار داشتن؟ فقط یه راه برای فهمیدنش هست. مارو به سمت شهر قدیمی راه میفته. شهر قدیمی اسم محله‌ایه که روسپی‌ها تصاحبش کردن. یه جای امن که هیچ‌کس بدون اجازه حق وارد شدن به اون  رو نداره، حتی پلیس‌ها.از همون صد سال پیش خاندان رلک برای نگه داشتن جویندگان طلا تو سین سیتی روسپی‌ها رو به شهر سرازیر کردن و حالا بعد از گذشت یک قرن از اون روزا، دخترها و نوه‌هاشون یه حکومت خودگردان دارن. تو محله‌ای به اسم شهر قدیمی. مارو حدود یک ساعت تو تمام کوچه‌های محله می‌گرده و از همه سراغ گلدی رو می‌گیره اما هیچ کس هیچ حرفی نمی‌زنه. تا اینکه دوباره یه بویی حس می‌کنه. بوی یه الهه! سرشو بالا میاره. تو نور یه چراغ تصویری از یه زن می‌بینه که اسلحه‌اشو به سمت مارو نشونه رفته. یه زن قد بلند با موهای طلایی. امکان نداره! گلدی مرده. زن شلیک می‌کنه و همه جا سیاه میشه.مارو چشماشو باز می‌کنه تو یه اتاق بدون پنجره‌اس و دست‌هاش از پشت به یه میله‌ رقاصی بسته‌ شده. گلوله به کنار پیشونیش خورده و یه الهه درست جلوش وایساده. خود خود گلدی و البته چند تا از دوستاش. چند زن تنومند. روسپی‌های محافظ شهر قدیمی که دارن گلدی رو وندی صدا می‌زنن. اینجا چه خبره؟گلدی. دارم توهم می‌بینم. درسته؟ وقتی که توهم می‌بینه، یعنی دیگه به هیچی نمی‌تونه اعتماد کنه. حالا چرا بهت می‌گن وندی؟ تو که گلدی. اسم من وندیه بوزینه احمق! گلدی خواهر دوقلوی من بود. فکر کنم خوش اخلاقِ اون بوده. خودم می‌کشمت مرتیکه ولی قبلش باید حرف بزنی گلدی و بقیه کجان؟ چه بلایی سرشون آوردی؟ شما واقعا احمقی! یه نگاه به من بنداز. کدومتون حاضرین یه ثانیه کنار من باشه؟ درسته هیچ کدومتون ولی گلدی خواست. چون لازمم داشت که ازش محافظت کنم اما من زیادی مست کردم و اون هم کشته شد.شرط می‌بندم که سر بقیه هم همین بلا اومد و پلیس هیچ غلطی نکرده. من قاتل نیستم خانوما. از همون لحظه‌ اول دارم خودمو می‌کشم تا حقیقت رو بفهمم. نزدیک هم شدم. زیادی هم نزدیک شدم. حالا یا من رو بکشید خوشگلا یا از سر راه برین کنار و بذارید کارم رو بکنم. مارو دستاشو باز می‌کنه و بلند میشه. دخترا همه سکوت کردن و هیچی نمیگن. یکیشون واسه مارو یه سیگار روشن می‌کنه. تو که می‌تونستی دستت رو باز کنی چرا فرار نکردی؟ چون مارو به دخترها صدمه نمی‌زنه. کار یه پسر دیوونه به اسم کوینه. تا حالا همچین موجودی ندیدم. حتی منم شکست داد ولی می‌دونم که رلک پشت ماجراس. کاردینال رلک. که اینطور! می‌دونم؛ به نظر مسخره‌اش. نه اصلا؛ گلدی واسه رلک کار می‌کرد.گلدی واسه رلک کار می‌کرد. به همین راحتی یکی از تکه‌های بزرگ پازل حل‌ شد. مارو داره خودشو تو آینه نگاه می‌کنه و به گلدی و وندی و رلک فکر می‌کنه و البته به صورت بی‌اندازه زشت خودش. خون از روی صورتش پاک می‌کنه. مثل یه حیوون درنده می‌مونه. سعی می‌کنه که نترسه. سعی می‌کنه که مرگ رو تصور کنه. اگه خوش‌شانس باشه یه مرگ آسون میاد سراغش اما قرار نیست آسون باشه.اینو می‌دونه. قراره دستگیری بشه و به عنوان یک قاتل روانی اعدامش کنن. همون چیزی که همه بهش می‌گفتن و اگه لوسیل از زندان نجاتش نمی‌داد با همین عنوان متهمش می‌کردن ولی باید بهش فکر کنه. تصورش کنه و بهش عادت کنه. چون آدمایی هستن که قراره به دستش کشته بشن و مهم اینه که مثل یه برنده اعدام بشه. چند بار بالا میاره و بالاخره آماده رفتن میشه. دخترا تو اتاق منتظرن. بهش اسلحه و دستبند و چیزای دیگه میدن. بعد وندی و مارو رو بدرقه می‌کنند تا برن و انتقام گلدی و شیش تا دختر تاکسیدرمی شده دیگه رو بگیرن.مارو سوار ماشین بدون سقف وندی میشه. سعی می‌کنه بهش نگاه نکنه ولی بوی تنش، موهاش، کاش می‌شد دوباره اون طعم رو بچشه ولی نه این فرشته گلدی نیست. گلدی مرده. وندی در حال رانندگی دوتا سیگار تو دهنش می‌ذاره و هر دو رو روشن می‌کنه. یکیش میده به مارو. طعم رژ لب قرمزش! نه مارو گلدی مرده.گلدی خواهر من بود. من عاشقش بودم. برای همین هر کاری لازم باشه براش می‌کنم ولی تو چی؟ داری جونت رو واسه کی به خطر می‌اندازی؟ تو که اصلا گلدی نمی‌شناختی.گلدی باهام مهربون بود.چاره‌ای نداشت. می‌خواست دور و ور تو باشه که زنده بمونه.بهم حسی داد که اصلا نمی‌دونستم وجود داره. من حتی نمی‌تونستم با پول آغوش یه زن رو بخرم ولی گلدی باهام مهربون بود.مارو از وندی می‌خواد که وایسن و یه اره بخرن. بعد ازش می‌خواد که دم پمپ بنزین نگه دارن و یه گالن بنزین بگیرن. بعد با سرعت به سمت درختای مزرعه‌ رلک میرن. وندی همه رو اطاعت می‌کنه. هیچ سوالی نمی‌پرسه. مارو کم‌کم می‌تونه تمرکز کنه. دیگه وقت کشتن رسیده. نباید حواسش پرت بشه. همه چی رو با خودشون آوردن.اره، بنزین، دستکش، دستبند، سیم فلزی، هفت‌تیر، تبر و یه شلنگ پلاستیکی باریک. وندی دلش یه سیگار دیگه می‌خواد ولی مارو بهش میگه که رسیدیم و وقت نداریم. دلش نمی‌خواد وندی لرزش دستاش رو ببینه. مارو ترسیده.کنار پرچین‌های چوبی مزرعه نگه می‌دارن. همچنان تا فرسنگ‌ها بنای عجیب داخل مزرعه دیده نمی‌شه و بین درخت‌ها پنهان شده. وندی هیچ سوالی نمی‌پرسه. فقط به حرکات مارو نگاه می‌کنه. می‌دونه که مارو تنها شانسیه که خودش و گلدی برای انتقام دارن. مارو در صندوق عقب رو باز می‌کنه و وسایلو برمی‌داره.بعد رو به وندی می‌کنه و میگه بیست دقیقه منتظر بمون. اگه برنگشتم برو پشت سرت نگاه نکن. مارو به سمت درخت‌ها راه میفته. دیگه نمی‌ترسه. دیگه دستاش نمی‌لرزه. از عرق سرد و دل‌شوره خبری نیست. حالا همه‌ وجودش گرم شده. حتی جنگلم دیگه نمی‌ترسونتش. مارو یه قاتل درنده و یه مرد غول پیکر و بی‌نهایت عصبانیه و برای اولین بار تصمیم گرفته چیزی که واقعا هست بپذیره و این بار ازش لذت ببره.آروم آروم به سمت خونه میره. مطمئنه هیچکس فکرشم نمی‌کنه که اون انقدر احمق باشه که برگرده. مارو روی زمین می‌شینه و با اره و سیم فلزی و دستکش‌هاش یه دام درست می‌کنه. سیم‌ها رو دور تا دور چندتا درخت می‌پیچه. بعد در گالن بنزین رو باز می‌کنه. یه پارچه از سوراخش آویزون می‌کنه. برای آخرین بار به پنجره‌ خونه نگاه می‌کنه و این بار سایه‌ کوین رو می‌بینه. لبخند می‌زنه. پارچه رو با فندک آتیش می‌زنه و بعد گالن رو به سمت خونه پرت می‌کنه.گالن شیشه پنجره رو می‌شکنه و داخل میشه. چند ثانیه بعد کل خونه می‌ره رو هوا و کوین خودشو از همون پنجره پرت می‌کنه بیرون. کوین به راحتی روی زمین فرود میاد. هنوز همون پلیور و شلوار و کفش آل استار تنشه. عینک گرد به چشمش زده و صورتش از بی‌حسی برق می‌زنه. مارو دورتادور خونه رو با زنجیر پیچیده و منتظر حرکت کوینه. جنگشون شروع میشه. به سمت هم هجوم میارن کوین ساکته و مارو مثل یه حیوون گرسنه فریاد می‌زنه. کوین از روی زنجیرها می‌پره ولی برای مارو مهم نیست. تنها چیزی که براش مهمه اینه که کوین انقدر نزدیکش بشه تا اون بتونه نقشه‌اش رو عملی کنه.درگیری‌شون خون‌بار میشه. کوین با مشت و لگد صورت مارو رو داغون می‌کنه و مارو با دست‌های بزرگش و البته تبر کوین رو تیکه پاره می‌کنه. کوین انگشتاش رو تو چشم مارو فرو می‌کنه و مارو با دندوناش یه تیکه از گوش کوینو می‌کنه. تا اینکه بالاخره کوین به قدری به مارو نزدیک میشه که مارو می‌تونه دستش بگیره و بهش دستبند بزنه. حالا مارو و کوین به هم وصل شدن با یه دستبند. کوین تقلا می‌کنه. با زور زیاد خودش رو زمین می‌کشه. با پاش به صورت مارو لگد می‌زنه. احتمالا همه‌ دندونای مارو رو می‌شکنه ولی فایده نداره. اونا به هم وصل شدن. کوین از تقلا خسته می‌شه و به صورت مارو خیره میشه.مارو با اون قیافه‌ خونی و ترسناک و شبیه به هیولاش می‌خنده و با مشت به جمجمه کوین می‌کوبه؟ کوین بلاخره بی‌هوش میشه و از دست مارو آویزون می‌مونه. حالا دیگه نوبت منه مارو. بذار کارشو تموم کنم. صدای وندیه. مارو برمی‌گرده و وندی رو می‌بینه که اسلحه‌اش رو به سمت کوین نشونه رفته. مارو به سمتش میره و میگه که نباید میومدی. بعد یه مشتم به صورت وندی می‌زنه و بی‌هوش میشه. مارو، کوین رو به وسط جنگل می‌بره. دست و پاش رو به یه درخت می‌بنده و برای آخرین مرحله‌ نقشه‌اش آماده میشه.یک ساعت و نیم بعد، وقتی خورشید کم‌کم داره بالا میاد، مارو روبه‌روی کوین نشسته. چشمای کوین بازند و به مارو خیره شدن. مارو نفس نفس می‌زنه. یه اره‌ای خونی دستشه و رسالتش بالاخره تموم شده. کوین نه دست داره و نه پا. همشون یکی یکی خیلی تمیز از بالا قطع شدن. مارو جلوی خونریزی کوین رو گرفته تا یه وقت کوین مرگ آسونی نداشته باشه. مارو به کار تمیزش افتخار می‌کنه و داره با کوین مطرحش می‌کنه. بهش میگه شاید یکی دو قطره رو زمین ریختم ولی باید قبول کنی که کارم حرف نداشت.اون قطره‌ها به خاطر یه دوست مشترک بود. می‌خواستم بوی خون رو حس کنه. دیگه باید پیداش بشه. کوین حتی پلک هم نمی‌زنه. در تمام مدتی که دست و پاش داشتن قطع می‌شدند، نه پلک می‌زد و نه حتی یک کلمه حرف. مارو به سمت کوین میره و زخم‌هاشو باز می‌کنه. خون فواره می‌زنه. صدای زوزه پر از آب دهنِ یه سگ شنیده میشه. سگ کوین، یه سگ زنده‌خوار و وحشی. مارو خوشحال میشه. از سر راه میره کنار. سگ به سمت صاحبش میره و بی‌معطلی شروع می‌کنه به بو کشیدن و جویدن. ذره ذره زخم‌های صاحبش می‌جوه و مارو هم تماشا می‌کنه. کوین هنوز به چشمای مارو خیره شده.صداش درنمیاد. فریاد نمی‌زنه و فقط به مارو زل‌ زده. وقتی کار سگ تموم میشه و میره، کوین هنوز زنده‌ است. هنوزم خیره‌ است. مارو اره رو برمی‌داره و به سمت کوین خورده شده میره و این بار سرشو قطع می‌کنه. کوین حتی این بار هم فریاد نمی‌زنه.آفتاب داره طلوع می‌کنه. مارو با بدن آش‌ولاش با ماشین بدون سقف وندی جلوی خونه‌ نانسی نگه می‌داره. نانسی رقاص کلاب کیدیه و در واقع بهترین رقاص سین سیتیه. نانسی خیلی مهربونه و هر کاری برای مارو می‌کنه. چون یه روز یه مرد کثیف و گنده و مست به نانسی حمله کرده بود و اگر مارو نبود، شاید دیگه نانسی‌ای هم نبود.مارو بدن بی‌هوش وندی رو به خونه‌ نانسی می‌بره. اون رو روی تخت می‌خوابونه. مارو از نانسی می‌خواد که وندی رو از شهر خارج کنه. بعد از نانسی خداحافظی می‌کنه و با سرعت به سمت مرحله‌ آخر نقشه‌اش میره. یه عمارت بزرگ خارج از شهر، در واقع بزرگ‌ترین عمارت در حومه‌ سین سیتی. مارو یواشکی و تقریبا بدون دردسر داخل عمارت میشه. از پله‌های مارپیچ و تاریکش بالا میره تا به اتاق مخصوص زیرشیروانی می‌رسه. اتاق مخصوص کاردینال، پاتریک هنری رلک.در اتاق رو باز می‌کنه. کاردینال روی تختش خوابیده و از صدای در بیدار میشه. توی تاریکی فقط صورت کوین رو می‌بینه و در حالی که داره روی تختش می‌شینه، میگه کوین تویی؟ مارو جواب میده یه جورایی. مارو کامل میاد تو و کاردینال سر قطع شده کوین تو دست‌های یه هیولای انسان‌نما می‌بینه. کاردینال یه مرد خیلی پیر و خیلی ریزه. موهای سرش ریخته و از اونجایی که برهنه‌است، شکم بزرگ و پاهای بی‌اندازه لاغرش توجه مارو رو جلب می‌کنه.مار سر کوینو روی میز کنار تخت می‌ذاره. بهش میگه ریزه میزه‌تر از چیزی هستی که فکر می‌کردم. رلک دستاشو به سمت سر کوین می‌بره و اونو بلند می‌کنه. داره می‌لرزه و گریه می‌کنه. به مارو میگه تو یه هیولایی! دیوونه‌ای! مارو می‌خنده. بعد میگه حداقل من بعد از کشتنش نخوردمش. کاردینال با خشم و غم و در حالی که سر کوین رو تو بغلش گرفته، جواب میده نه تو نمی‌فهمی. تو هیچی نمی‌دونی. حتما فکر کردی که نمی‌تونه حرف بزنه. نه اتفاقا می‌تونست و صداش هم مثل یه فرشته بود ولی فقط با من حرف می‌زد. فقط یه بچه بود که با کلی عذاب وجدان اومد پیش من که اعتراف کنه. همون موقع قسم خورد که خوردن آدما تو وجودش نور می‌تابونه. اینجوری می‌تونه خدا رو حس کنه.اولا‌هافکر می‌کردم دیوونه‌ است و می‌خواستم جلوشو بگیرم ولی هرچه بزرگتر شد، صداشم عمیق‌تر شد و کلماتش سرشار از یقین شدن. کم کم بهش حسودیم شد. دیگه فقط با شنیدن صداش و داستاناش راضی نمی‌شدم. نمی‌تونستم یه گوشه بشینم و نظاره‌گر ارتباطش با بهشت باشم. منم شریکش شدم. اینجوری نگاه نکن. ما فقط بدن مردم رو نمی‌خوریم. ما روحشونم می‌خوردیم. اون زنا که برای کسی مهم نبودن. کسی دلتنگشون نمی‌شد و تو یه راه ارزشمند جونشون رو از دست دادند تا اینکه اون روسپی تو سروکلش پیدا شد و همه چی رو خراب کرد.مشکوک شد. تعقیبمون کرد و بعد که همه چی رو فهمید پشت تو قایم شد ولی تو الان اینجایی. کوین رو هم کشتی و الان نوبت منه. نه؟ کشتن من خوشحالت می‌کنه پسرم؟ مارو می‌خنده. می‌گه کشتنت نه ولی مراحل قبلش چرا. اگه دلت خواست می‌تونی جیغ بزنی.خیلی زیبا بود گلدی. حتی چیزی که بهت قول داده بودم هم بهتر بود. کوین خیلی خستم کرد ولی رلک ته لذت بود. ساکت و تمیز مثل جوری که تو مردی نبود. پر سر و صدا و کثیف بود. من بهش خیره شده بودم. قهقهه می‌زدم. اون التماس می‌کرد و از خدا طلب بخشش می‌کرد. بعدم فرستادنش به همون بهشتی که آرزوشو داشت. چشاش برای همیشه بسته شد. زندگی خیلی زیباست گلدی! خیلی!نیروهای ویژه به سمت اتاق زیر شیروانی هجوم میارن. در رو می‌شکنن و وارد میشن. قبل از اینکه مارو بتونه حرکتی بکنه، به سمتش تیراندازی می‌کنند و بدن بزرگشو سوراخ سوراخ می‌کنن ولی هیچ‌کدومشون به سر مارو نمی‌زنن. برای همین چند روز بعد توی اتاق فوق محافظت‌شده‌ بیمارستان سین سیتی مارو به هوش میاد.مارو زیر چندین دستگاهه و هنوز هیچ حرکتی نمی‌تونه بکنه. پلیس‌ها هرشب میان سراغش تا جایی که می‌خوره می‌زنن و بعد چندین دکتر پرستار تلاش می‌کنن که زنده نگهش دارن اما برای مارو اهمیتی نداره. هیچ حسی نداره. انگار همه چیز یه فیلم قدیمیه. انگار همه چی خیلی وقته که تموم شده. فقط نمی‌فهمه که چرا این همه پول و نیرو هدر میدن که زنده نگهش دارن. تا اینکه یه شب یه دادستان میاد و در حالی که مارو داره زیر دست و پای پلیس و شکنجه میشه، ازش می‌خواد که اعتراف‌نامه رو امضا کنه وگرنه مادرشو می‌کشه.مارو اول دست دادستان می‌شکنه و بعد امضا می‌کنه. نامه‌ای که توش نه تنها به قتل رلک و کوین اعتراف می‌کنه بلکه مرگ لوسیل و تمام دخترایی که رلک و کوین خوردن رو هم به گردن می‌گیره و حتی قتل گلدی رو. مارو به دادگاه میره. قاضی پر از خشمه و مردم فریاد می‌زنن. همه می‌خوان که مارو به هیولا بمیره. همه می‌خوان که قاتل روانی سین سیتی به سزای اعمالش برسه. قاضی حکم میده و دستور میده که سریع اجراییش کنن.چند ساعت بیشتر به اجرای حکم مارو نمونده. مارو توی سلول مخصوص دورتر از محکومان دیگه نگهداری میشه. مارو یه ملاقاتی داره. می‌تونه صدای پاشنه‌های کفشش رو بشنوه. صدای جلینگ جلینگ گوشواره‌ها و اون بوی مثل الهه‌هاش.پدرشون رو حسابی درآوردم گلدی. دیدی؟ ببخشید. منظورم وندیه. بعضی وقتا گیج میشم.اشکالی نداره مارو. می‌تونی من رو گلدی صدا کنی.بوی فرشته‌ها رو میده. یه الهه. گلدی. میگه اسمش گلدیه.آخرین غذای مارو یه استیک فوق‌العاده بود و حالا که روی صندلی برقی اعدام نشسته، هنوز مزه‌اش زیر زبونشه. سرش رو تراشیدن به سر و دست و پاهاش کلی سیم وصل کردن. یه کشیش و یه دکتر بالای سرشن. کشیش داره دعا می‌کنه. مار عصبانی میشه که کار رو تموم کنین. من که کل شب رو وقت ندارم. دکتر به سمت دستگیره میره. شمارش معکوس شروع میشه. دکتر دستگیره رو می‌کشه پایین و برق تو تمام وجود مارو پخش میشه. دکتر دستگیره رو برمی‌گردونه. قطع میشه. مارو هنوز زنده است. دکتر هول میشه. دوباره دستگیره رو می‌زنه. مارو بازم زنده می‌مونه.لبخند روی صورت سوختش برق می‌زنه و چشماش پر از حس لذته. دکتر و کشیش وحشت کردن. برای بار سوم برق رو وصل می‌کنند و این بار وقتی جریان قطع میشه و همه جا ساکت می‌شه، چشم‌های بزرگ مار برای همیشه بسته می‌مونن.داستان اول کمیک هفت جلدی سین سیتی به نام خداحافظی سخت تموم‌ شد. امیدوارم که لذت برده باشید و برای قسمت بعدی هیجان کافی داشته باشید. نیازی نیست خیلی منتظر بمونیم. بزنین تا بعدی رو بشنویم. چون همونجوری که اول اپیزود گفتم، پروژه‌ سین سیتی هیرولیک قراره تو چهار قسمت و به طور همزمان منتشر بشه که شما الان اولیش رو شنیدید.قبل از اینکه بریم سراغ اپیزود بعدی، یادآوری کنم که من دارم به ترتیب انتشار کمیک‌ها پیش میرم ولی خط زمانی داستان با هم فرق داره. مثلا داستانی که الان از مارو شنیدین، اولین کمیک منتشر شده سین سیتیه ولی زمانش بعد از کمیک‌های دیگه است که تو سال‌های بعدی منتشر شده. یعنی ممکنه تو داستان‌های بعدی هم مارو زنده باشه هم رلک و بقیه. پس گیج نشین و خودتون و بسپارین به قصه.تشکر ویژه می‌کنم از علیرضا وارسته‌ عزیز به خاطر این همکاری شگفت‌انگیزش با هیرولیک. اگه دوست داشتید علیرضا وارسته‌ عزیز رو بیشتر بشناسین، یه سر به توضیحات هیرولیک بزنید و از اونجا با صفحه‌ اینستاگرامش و کاراش آشنا بشین.خب دیگه ممنونم ازتون که گوش دادین. امیدوارم که تو این روزای عجیب و سخت و باورنکردنی، یه کم از این دنیا کنده شده باشین و تو تخیل گم شده باشین. خوشحال میشم بهم بگین که چه حسی داشتین. خیلی وقتم هست که با هم حرف نزدیم و خوندن پیام‌هاتون بیشتر از همیشه خوشحالم می‌کنه. از صمیم قلب آرزو می‌کنم که تنتون سالم باشه و دلتون شاد باشه.چیزی که شنیدین بیست و هفتمین قسمت از پادکست هیرولیک و اولین قسمت از مینی سریال سین سیتی بود. هیرولیک رو من فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام میده. طراحی وب سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمیان انجام داده که همه‌ لینک‌های مربوط به پادکست اونجا در دسترسه و می‌تونید صفحه و کانال مربوط به پادکست رو تو اینستاگرام، توییتر و تلگرام دنبال کنید و اگر حال کردین اون رو به دوستاتونم معرفی کنین. روزگارتون خوش! فعلا خدافظ!</description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2024 20:18:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیرون من</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%A2%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-jklafghjlfgq</link>
                <description>تصمیم گرفتم خودم رو به چالش بکشم. ببینم که جرئتش رو دارم یا نه. جنگ سرد تو اوج خودش بود و اگه یه چیز بود که خواننده‌ها مخصوصا جوون‌ها ازش متنفر بودن، همین جنگ لعنتی بود. ارتش بود.ولی من قهرمانی رو معرفی کردم که نماینده‌ی لایه‌های زیرین و دست‌های پشت پرده‌ی جنگ و ارتش بود. یه طراح و تولید کننده‌ی اسلحه. کسی که برای ارتش سلاح تولید می‌کرد. کسی که از جنگ پول درمی‌آورد. کارخونه‌دار سرمایه‌دار بود.راستش به نظرم هیجان‌انگیز میومد که خواننده‌ها رو مجبور کنم که کاراکتری رو دوست داشته باشن که درواقع باید ازش متنفر باشن و خیلی هم محبوب شد، نشد؟سلام. چیزی که می‌شنوید قسمت بیست و ششم پادکست هیرولیکه که در اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۱ ضبط میشه.هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌ها و کتاب‌های مصوره. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم.من که بچه بودم واقعا انتظار داشتم تا الان یه گودزیلای چیزی بیاد یا مثلا آدم فضایی‌ها بیان راحت شیم یا چه میدونم زامبی شیم همه.خیلی برام دور و زیاد بود ۱۴۰۰ به بعد. اصلا قرار بود دنیا تا حالا تموم بشه ولی همچنان با قدرت و خیلی دارک و موزمار داره ادامه میده.گیدورا (Ghidorah) میدورا که نیومد هیچی، دوساله درگیر این کرونای نکبتیم. به خدا کی قبلش اصلا می‌دونست که پاندمی یعنی چی. برای بار هزارم آرزو می‌کنم که تموم بشه و برگردیم به دورانی که خاطراتش دیگه تقریبا داره محو میشه.حالا جدا از شوخی به تمام اون‌هایی که عزیزانشون رو توی این دو سال از دست دادن تسلیت میگم. می‌دونم که هیچی نمی‌تونه همچین دردی رو آروم کنه ولی امیدوارم که سال جدید همه چی روشن‌تر بشه براتون و امید به زندگیتون برگرده.امیدوارم تو زندگیتون آرامش رو تجربه کنید و بتونید خاطرات شیرین بسازید. دمتون گرم و دلتون شاد.خب می‌دونم که از اپیزود قبلی خیلی گذشته ولی دلیلش هیچی جز گرفتاری من نیست. گرفتاری‌های جذابی که اگه به نتیجه رسید همین‌جا خبرش رو بهتون میدم.قبل از شروع باید یه چیزی هم بهتون بگم که من تو اپیزود قبلی خیلی احمقانه و از روی یه اشتباهی که اصلا به خاطر ناآگاهی هم نبود، جرد لِتو (Jared Leto) رو گفتم جرد لَتو.یعنی چیزی نبود که ندونم. قبلش هم اصلا زدم تو گوگل که جرد رو درست بگم ولی زدم فامیلیش رو داغون کردم. خیلی‌ها ناراحت شدن از این موضوع.منم ازشون عذرخواهی می‌کنم، حق دارن ولی اصلا این‌جوری نبود که ندونم.‌ نمیدونم چی شد واقعا. عجیب‌ترین اشتباه تلفظی زندگیم بود.البته یه چیزی هم بگم‌ها، شما که انقدر رو اسم‌ها و تلفظ‌ها حساسید یه خارجی پیدا کنین، یکی که فارسی و عربی زبان نباشه و بتونه بگه فائقه. به خدا اگه تونستن بگن. اگه تونستن من همه‌ی زندگیم رو می‌فروشم و میرم کلاس‌ زبان.البته متوجه هستم که جناب لتو خب یه چهره‌ی محبوب جهانی هستند و منم فقط یه پادکستر دون‌مایه و خسته در گوشه‌ای از خاورمیانه‌م ولی خب به هر حال فکر نکنم بتونن بگن. حالا بگذریم.قسمت بیست و ششم که اولین قسمت سال ۱۴۰۱ هم هست، درمورد کیه؟ از اول اپیزود هم فکر کنم معلوم بود. درمورد آیرون‌‌من (Iron Man) قشنگ و نازنین و از گل بهترمه.ایرون‌‌من زیبا و افسانه‌ای با اون لباس قرمز و طلایی کلاسیکش. با اون قد و بالا و چشم و ابروش. اون موهاش و اون داستان غم‌انگیزش.نزدیک سه سال مقاومت کردم که نرم سراغش. خیلی سخت بود برام، آخه داستانش تو دنیای سینمایی مارول اون‌قدر عظیم و کامل و احساسی بود که دلم نمی‌خواست برم سراغ کمیک‌هاش.می‌دونستم همکه اگه برم هی باید اشک بریزم و بنویسم، اشک بریزم و ضبط کنم، اشک بریزم و ادیت کنم. کلا باید در طول تولید گریه کنم دیگه. که راستش رو بخواین این‌طوری نشد. خیلی هم گریه نکردم، حالا یکی دوبار.فقط این هم بگم که ممکنه گاهی تو طول اپیزود بگم آیرون‌من گاهی بگم مرد آهنیدلیل خاصی هم نداره. گاهی اون بهتره گاهی این. خلاصه بالاخره نوبت آیرون‌من شد و امیدوارم که لذت ببرین و اشک بریزید یکم، مثل من. اصلا واسه آیرون‌من اشک نریزید، واسه کی می‌خواین بریزید خدایی.من فائقه تبریزی هستم و با کمک بردیا برجسته‌نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این اپیزود بیست و ششم از پادکست هیرولیک.آیرون‌من، مردی که با چکمه‌های براق و موشکیش پرواز می‌کنه. لباسش به قدری قدرتمنده که شلیک مرگبارترین اسلحه‌های جهان هم نمی‌تونه بهش خش بندازه.آیرون‌من با لباسش می‌تونه با جاذبه‌ی زمین بجنگه. با سرما و گرما و سرعت و کلا همه چی بجنگه. با بیگانه‌ها و سوپرویلن‌های انسان و غیرانسان مبارزه کنه و شکستشون بده.همه‌ی این قدرت‌ها رو هم از قلبش می‌گیره. قلبی که خیلی وقته که دیگه ندارتش. قلبی که یه ماشینه، یه دستگاهه و اگه یه روز اتصالی کنه، از کار بیفته و یا کلا خاموش بشه فقط لباس ابرقهرمانیش نیست که از کار میفته، خودش هم می‌میره.یه جورایی تلاش بی‌اندازه‌ی آیرون‌من برای ساخت لباس پشت لباس که هر کدوم پیشرفته‌تر از قبلی باشه، بیشتر برای زنده موندنه تا قدرتمندتر شدند اما هیچ‌کدوم از اینها هدف زندگی مردی که بعدا شد ایرون من نبود.تونی استارک (Tony Stark) قبل از این که آیرون بشه یه نابغه‌ی پولدار دخترباز خودخواه بی مسئولیت بود که امپراتوریش رو با طراحی و ساخت سلاح به دست آورده بود.سلاح‌های کشتار فردی و جمعی که همه‌جای دنیا در حال خرید و فروش بودن و جسد بود که روی جسد جمع می‌شد. این مردی بود که مارول تو سال ۱۹۶۳ به مخاطبان معرفی کرد.تو اوج جنگ سرد و درست وقتی که سربازهای آمریکایی تو ویتنام می‌مردند و مردم آمریکا از جنگ و سیاست و قدرت متنفر بودن.جنگ سرد یه دوره‌ی پرتنش بین شوروی و آمریکا و متحدین هردو کشور بود که بعد از جنگ جهانی دوم شروع شد و تا فروپاشی شوروی که میشه سال ۱۹۹۱ ادامه داشت.یه کل‌کل نظامی، اتمی، ایدئولوژیکی، اقتصادی و کلا هر چیزی که نشون دهنده‌ی برتری یکی به اون یکی بود، به نظر خودشون البته. هرکدوم خودشون رو برتر از اون یکی می‌دونستن و این کشمکش ترسناک با جنگ‌های غیرمستقیمی هم همراه بود.غیرمستقیم منظورم اینه که شوروی و آمریکا از ترس سلاح‌های اتمی همدیگه با هم رو در رو نشدن ولی هرکدوم درگیر جنگ با متحدین اون یکی شدن، مثل حمله شوروی به افغانستان، جنگ کره، بحران موشکی کوبا و جنگ ویتنام.جنگ ویتنام جنگی بود که آمریکا و مردمش رو خیلی بیشتر از بقیه‌ی جنگ‌ها درگیر کرد. آمریکا از ترس گسترش کمونیسم مستقیما وارد درگیری نظامی تو ویتنام شد.ارتش به ویتنام فرستاد و خودش رو از نظر اقتصادی و اجتماعی دچار بحران کرد. اون هم بعد از دوتا جنگ جهانی و رکود اقتصادی بزرگی که به زور پشت سر گذاشته بود.اما جامعه‌ی آمریکا دیگه مثل قبل نبود. خیلی از آمریکایی‌ها مخصوصا جوون‌ها مخالف بودن. نسل جدید دیگه جنگ سر ایئدولوژی رو به عنوان آرمان باور نداشت. تا حدی کلک‌های رسانه‌ای رو هم فهمیده بود.به خاطر همین شروع کرد به اعتراض. دلیل اعتراضاتشون جنگ و کشته شدن سربازهای آمریکایی تو یه کشور ناآشنا و دوردست بود. اون هم سر ایدئولوژی.این اعتراضات به خشونت کشیده شد، کشته هم داد. اگه فیلم شیکاگو سون (Chicago 7) رو دیده باشین که فکر کنم کم‌تر از دو سال پیش پخش شد، می‌تونین یه تیکه‌ای از این اعتراضات و جو اون‌موقع آمریکا رو بشناسید.اگه فیلم فیلم ترومبو (Trumbo) رو هم دیده باشین، می‌تونین اوج نفرت دولت آمریکا از کمونیسم که حتی به هنر هم کشیده شده بود رو ببینید.ولی با همه‌ی این‌ها جنگ تموم نشد و تلفات انسانی زیادی داشت. یه جنگ طولانی و بی‌نتیجه که حدود بیست‌سال طول کشید و آخرش تبدیل به یک شکست برای آمریکا شد.خلاصه تو گیر و دار جنگ که هرروز خبر کشته‌شدن سرباز‌های از همه‌جا بی‌خبر آمریکایی تو یه کشور دوردست شنیده می‌شد، استنلی ادیتور ارشد مارول یه فکری به ذهنش رسید.نشست و با خودش فکر کرد. بعد یه تصمیمی گرفت. تصمیم گرفت که خودش رو به چالش بکشه، ببینه که اصلا جرئت رویارویی با همچین چالشی رو داره یا نه. یعنی حاضره عواقبش رو تحمل کنه یا نه.جنگ غیرحضوری سرد و خیلی حضوری ویتنام تو اوج خودش بود و اگه یه موضوع بود که مردم آمریکا، مخصوصا جوون‌ها ازش متنفر بودن، همین جنگ لعنتی بود. ارتش بود. اسلحه بود.ولی استنلی قهرمانی رو معرفی کرد که درواقع نماینده‌ی لایه‌های زیرین ارتش و جنگ بود. نماینده‌ی پشت پرده‌ی این فاجعه‌ی انسانی. کسی که می‌شست اون بالا‌بالاها و با کشته‌شدن مردم تجارت می‌کرد.یه طراح و تولید کننده‌ی اسلحه. کسی که برای ارتش سلاح فراهم می‌کرد. کسی که از جنگ و خون پول درمی‌آورد. خیلی خیلی هم پول درمی‌آورد. به نظر استنلی هیجان‌انگیز اومد که خواننده‌ها رو مجبور بکنه که کاراکتری رو دوست داشته باشن که درواقع باید ازش متنفر باشن.کاراکتری که غرق عشق و حال و مستی بود و اصلا هم براش مهم نبود که تو دنیا چه‌ خبره. ریسک بزرگی بود ولی اون روزها مارول هرکاری که می‌کرد به طرز شگفت‌انگیزی جواب می‌داد.استنلی و جک کربی (Jack Kirby) دوتا از مهره‌های مهم مارول بودن که آیرون‌من رو خلق کردن. دوتا آدم که زمین تا آسمون با هم فرق داشتن. هم سلیقه‌ای و هم ظاهری.تنها چیزیشون که شبیه هم بود بچگی و حتی قبل از بچگیشون بود، یعنی داشتن یه خانواده‌ی یهودی و مهاجر. من با جزئیات خیلی فراوان درمورد هردوشون هم حرف زدم قبلا.داستان زندگی استنلی رو تو اپیزود پونزدهم و ماجرای اسپایدرمن تعریف کردم و داستان جک کربی رو هم تو قسمت پنجم یعنی کاپیتان آمریکا براتون مفصل گفتم اما مثل همیشه یه خلاصه‌ای برای معرفی هردوشون میگم.استنلی متولد نیویورک بود و وقتی آیرون‌من برای اولین بار چاپ شد، یعنی ۱۹۶۳، استنلی دیگه چهل‌سال رو رد کرده بود. پدر و مادر استنلی مهاجر بودن و خیلی فقیر.پدرش یک مرد الکلی و آزارگر بود و تنها راه فرار استنلی از شرایط بد خونه، فیلم دیدن و کتاب خوندن بود. سینما اون‌موقع‌ها ارزون بود و در واقع یک جور تفریح فست‌فودی محسوب می‌شد. یکی از دلایلش رو تو قسمت اول و دوم گفتم.کودکی استنلی هم تو شرایطی بود که آمریکا و البته کل دنیا تو جنگ و رکود اقتصادی و قحطی بودن. داستان و فیلم و کتاب‌های ابرقهرمانی هم نوعی تبلیغات محسوب می‌شد برای امید بخشیدن و سرگرم کردن. حالا بگذریم.استنلی تو این محیط بزرگ شد. بعد از کلی کشمکش بالاخره تو هجده سالگی به خاطر رابطه‌ی فامیلی با مدیر مارول وارد این کمپانی شد و به خاطر پشتکار خودش دیگه تو سال ۶۳ که آیرون‌من متولد شد، همه‌کاره‌ی مارول بود.اما جک کربی. لقب جک کربی بین طرفدارانش د کینگه (The king). سلطان. دلیلش هم اینه که تو تاریخ کمیک هیچ‌کس به اندازه‌ی جک نیست که تو خلق کلی کاراکتر با ویژگی‌های مختلف نقش داشته باشه.خیلی از کاراکترها طراحی لباس ابرقهرمانیشون رو مدیون جک کربین، هم تو دی‌سی و هم توی مارول. جک هم حدودا ۴۵ سالش بود که آیرون‌من متولد شد. جک طراح لباس و درواقع ظاهر تونی استارک بود. طراح کاراکتر بگم بهتره. طراح کاراکتر آیرون‌من بود.جک هم از یه خانواده‌ی فقیر و مهاجر بود که به نیویورک پناه آورده بودند. فقر و خشونت هم توی خونه و محله‌شون بیداد می‌کرد. تا مدت‌ها خشونت تنها چیزی بود که جک می‌شناخت.توی مدرسه، تو گنگ‌های خیابونی، تو خونه. مشت و لگد و خون و شکستگی فک و دنده جزئی از زندگی روزمره‌ش محسوب می‌شد. جک رویای این رو داشت که وارد دانشگاه هنر بشه ولی پولی نداشت و قرار هم نبود که هیچ‌وقت پولدار بشه.البته اون‌قدر با استعداد بود که تو سن ۲۳ سالگی بدون هیچ تحصیلی و فقط به خاطر طراحی‌های بی‌نظیرش، یه شغل تمام وقت تو مارول به دست آورد و چیزی نگذشت که تو یه همکاری جانانه، اولین کاراکترش یعنی کاپیتان آمریکا رو خلق کرد.کاراکتری که تا مدت‌ها بهترین نون‌آور مارول بود اما تو سال ۱۹۶۳ دیگه کاپیتان آمریکا محبوبیتی نداشت یا به قول خود آمریکایی‌ها کار نمی‌کرد. کلا دیگه کسی نمی‌تونست با دیدن ابرقهرمانی که به تنهایی به جنگ نازی‌ها میره و یه مشت هم تو دهن شخص هیتلر میزنه، سر ذوق بیاد.دنیا روال‌تر از این حرف‌ها شده بود. سوپرویلنی به این واضحی هم وجود نداشت. یعنی دیگه یه شخص خاص نبود که بشه کل بدبختی‌های دنیا رو بشه انداخت گردنش. حالا همه چیز عوض شده بود.سانسور هم مزید علت شده بود البته. تو اپیزودهای قبلی هم گفتم که تو اون سال‌ها سانسور بدجوری باعث شده بود که کیفیت داستان‌ها و خب متعاقبا فروش کمیک پایین بیاد.تو همون اپیزود پونزدهم در مورد این که مارول چجوری به مرز ورشکستگی رسید و بعد خودش رو کشید بالا توضیح دادم. اینجا دیگه ازش می‌گذرم.خلاصه سال ۱۹۶۱ یعنی دو سال قبل از آیرون‌من، استنلی و جک که به خاطر همین سانسور و نفروش‌بودن کمیک‌ها حسابی از اوضاع خسته شده بودن، تصمیم گرفتن که دیگه کلا این ژانر رو بذارن کنار.اما به اصرار مدیر مارول و برای آخرین تلاش، یک گروه خلق کردن به اسم چهار شگفت‌انگیز که به طرز شگفت‌انگیزی ترکوند. یهو همه چیز عوض شد، یهو مارول شد مارول و مخاطبان سرازیر شدن برای خرید کتاباش.دلیل این هم قبلا گفتم. این شخصیت‌ها با قبلیا فرق داشتن. استنلی یه راه جدید برای روایت‌ها پیدا کرده بود. یه روش جدید که کاراکترها رو دوست‌داشتنی می‌کرد.داستان این شخصیت‌های جدید خیلی درونی و خودمونی و شخصی بود. خوب و بد مطلق وجود نداشت. مشکلات شخصی جزوی از داستان ابرقهرمانیشون شده بود.جک و استنلی یهو دستشون اومد که چه خبره. فهمیدن که مردم دلشون ابرقهرمان می‌خواد ولی دیدن ابرقهرمانانی که دعوا می‌کنن، الکلین، که مشکل کنترل خشم دارن براشون لذت‌بخش‌تره تا یه سوپرسرباز فوق خوب یا یه آدم فضایی بی‌نقص.این‌جوری شد که هالک اومد، تور اومد و بالاخره تو سال ۱۹۶۳ تونی استارک اومد. گفتم دیگه استنلی کرمش گرفته بود که یک کاراکتر در واقعیت منفور رو وارد قلب و روح آدما بکنه. اونم تو اوج جنگ.ولی این وسط جنگ ویتنام تنها منبع الهامش نبود. اون روزا یعنی تو دهه‌ی شصت مردی به نام هاوارد هیوز (Howard Hughes) حسابی معروف بود و این‌طور که من سرچ کردم توی دوره حتی ثروتمندترین مرد جهان بود.جک کربی و استنلی مجذوب داستان هاوارد شدن و یه تونی استارک عین اون خلق کردن. حتی اسم بابای تونی رو گذاشتن هاوارد، یعنی بهش یه ادای دینی هم کردن.حالا ایشون کی بود؟ همون مردی که مارتین اسکورسیزی تو سال ۲۰۰۴ از زندگیش یه فیلم ساخت به نام هوانورد که لئوناردو دی‌کاپریو (Leonardo DiCaprio) هم نقشش رو بازی کرد.یه خودشیفته‌ی بی‌نهایت پولدار که اسمش همه‌جا بود و هرکاری که دلش می‌خواست می‌کرد و اتفاقا مشکل اعتیاد به الکل هم داشت. هاوارد تو سن هفده سالگی امپراتوری پدر و مادرش رو به دست گرفت و شد یکی از پیشگامان صنعت سینما اما خودش عاشق علوم هوانوردی بود.بعد از این که همه‌کاره‌ی شرکت شد کلی فیلم ساخت و از اون‌طرف خلبانی یاد گرفت، هواپیما ساخت. آدم نابغه و عجیبی هم بود و همه کاری از دستش برمیومد. خیلی هم دخترباز و عیاش بود و دوتا ازدواج ناموفق هم داشت.مشکل اعتیاد به الکل هم داشت و این موضوع خیلی بهش آسیب زد. کلا سرنوشت چندان خوبی نداشت ولی همون خودشیفته، پولدار، خوشتیپ، باهوش و توچشم بودنش کافی بود که استنلی و جک یه تونی استارک از توش دربیارن.درواقع استنلی و جک هرچی که برای تنفر مردم از یک کاراکتر لازم بود رو جمع کردن و تزریقش کردن به کاراکتر تونی استارک. یه تونی استارک پولدار، خودخواه و عوضی ساختن که یه امپراتوری رو اداره می‌کرد.پدر و مادرش رو تو جوونی از دست داده بود، خودش مونده بود و کلی پول که باهوش بی‌نهایتش این ثروت رو بیشتر و بیشتر هم می‌کرد. هیچی هم براش مهم نبود تا این که یه روزی تبدیل شد به یک ابرقهرمان.ابرقهرمانی که نه تنها قدرتش رو از بدو تولد نداشت و نه تنها اون رو با یه نیش یا یه اتفاق ماورایی و رادیو‌اکتیوی به دست نیاورد و باز هم نه تنها به خاطر آرمانش این کار رو نکرد بلکه خودش مجبور شد قدرتش رو بسازه تا زنده بمونه. خودش، خودش رو ابرقهرمان کرد چون اگه نمی‌کرد می‌مرد.مخاطبین آیرون‌من نازنین رو برای اولین بار تو شماره‌ی سی و نهم سری داستان‌های تیلز آف ساسپنز (Tales of Suspense) شناختن. روی جلد اولین شماره علاوه بر اسم جک کربی و استنلی، اسم لری لایبر (Larry Lieber) و دن هک (Don Heck) هم هست که تو نوشتن داستان و طراحیش نقش داشتن.هرشماره‌ی این سری در مورد یک کاراکتر بود تا این که آیرون‌من اومد و همون اول به قدری محبوب شد که کلا شد لیدر شماره‌های بعدی تا این که اصلا اسم سری شد آیرون‌من.یعنی بعد از شماره‌ی سی و نهم تا چندین شماره قصه‌های آیرون‌من روایت شد. بعد دیدن که خب چه کاریه اسمش رو بذاریم آیرون‌من. منطقی هم بود.آیدون‌من شماره به شماره رشد کرد، لباساش تغییر کرد، رفقاش عوض شدن، دشمناش اضافه و کم شدن و خیلی چیزهای دیگه. اگه فیلم آیرون‌من ۲۰۰۸ رو دیده باشین، خیلی دقیق و قشنگ این تغییر لباس رو می‌بینید.تقریبا هم داستان ارجین آیرون‌من یعنی این که تونی چجوری شد آیرون‌من همونیه که توی فیلم دیدید، البته با یه تفاوت. اون هم این که دیگه جنگ ویتنامی در کار نبود و تو فیلم، تونی برای جنگ افغانستان سلاح می‌ساخت و به ارتش می‌فروخت.کلا داستان آیرون‌من تو کمیک‌ها سه‌بار از اول تعریف شده. یه بار با جنگ ویتنام، یه بار با جنگ خلیج فارس که میشه حمله‌ی صدام به کویت و سومی هم جنگ افغانستان.البته آیرون‌من کاراکتر خیلی کلیدی ولی نه چندان جهانی مارول بود. توی کتاب‌ها مدیر شیلد میشه، مدیر اونجرز میشه، وزیر دفاع آمریکا میشه. شیلد یه سازمان مثلا ضد تروریستی و ضد اتفاقات سوپرویلنی‌ و این‌هاست، اونجرز هم که گروه ابرقهرمانی ماروله.پس آیرون‌من مدیر شیلد میشه، مدیر اونجرز میشه، وزیر دفاع آمریکا میشه. کلا آیرون‌من توی کمیک‌ها نقش کلیدی‌ای داره توی مدیریت و ساخت تجهیزات دنیای مارول و ابرقهرمان‌هاش و اینا.بگذریم، به این می‌خواستم برسم که با این که خیلی شیک و مداوم کمیک‌هاش چاپ می‌شد و تقریبا کاراکترش همه‌جا بود ولی شهرت جهانیش تا قبل از فیلم آیرون‌من نسبت به کاراکترهایی مثل اسپایدرمن و هالک خیلی کم بود.تا این که سال ۲۰۰۸ شد و رابرت داونی جونیور (.Robert Downey Jr) رو برای نقش آیرون‌من انتخاب کردن. خدایی خیلیا قبلش نمی‌شناختنش دیگه. چند نفرتون می‌شناختینش؟ اصلا آیرون‌من می‌دونستید کیه. همین بردیا، عمرا اگه می‌شناختش.این‌ها رو گفتم که بگم بعد از محبوبیت فیلم یه ارجین دیگه ازش نوشتن. یه کمیک دیگه نوشتن که از اول دوباره داستانش رو تعریف می‌کرد که اون مربوط به جنگ افغانستان بود.یعنی فیلم باعث شد که مارول یه بار دیگه از اول داستان آیرون‌من رو تو یه کمیک خیلی پر و پیمون تعریف کنه. کمیکی به نام آیرون‌من سیزن وان (Season 1) که سال ۲۰۱۳ چاپ شد.داستان تبدیل شدن تونی به آیرون‌من هم خیلی وفادارانه به کمیک اصلی سال ۶۳ باقی موند ولی یه پرده‌ی دومی هم به داستان اضافه کردن که جذاب‌ترش کرد. برای همین هم من داستان این کمیک رو تعریف می‌کنم، یعنی این که سال ۲۰۱۳ چاپ شد.این هم بگم که تو داستان مستقیما نگفتن افغانستان. یک کشور تخیلی ساختن که کاملا از نظر جغرافیایی همون افغانستانه، لباس‌هام همونه. حالا به هردلیلی نگفتن. منم نمیگم. اسم کشور رو گذاشتن چاردستان. منم میگم همون چاردستان.عجیب به نظر میاد ولی میگم چاردستان. هیچ ربطی هم به کردستان نداره املاش رو چک کردم. پس کلا یه کشور من‌درآوردیه مربوط به مارول.یه چیز دیگه‌ای هم که این کمیک داره اینه که اسم‌های کاراکترهای چاردستانی این کمیک خیلی عجیبه. فکر می‌کنم عمدی بوده مثل خود چاردستان. می‌خواستن از اسم‌های واقعی استفاده نکنن. منم عوضش نکردم، همین‌جوری تعریف می‌کنم که توی کمیک تعریف شده.خب دیگه سرتون رو درد نمیارم. بریم سراغ داستان ولی بعد از داستان رو هم حتما گوش بدید که می‌خوام برم سراغ دنیای سینمایی مارول و بعد از سه سال حسابی از رابرت داون جونیور حرف بزنم و از نقش عظیمی که ایفا کرد برای رسوندن ام‌سی‌یو به چیزی که الان هست. حالا دیگه بریم داستان رو با هم گوش بدیم.صنایع استارک، جزیره‌ی مونتاک، نیویورک. چند سال قبل از سال ۲۰۰۰. تونی استارک به همراه دستیارش پپر پاتز از یک برج بزرگ بیرون میان. یه برج وسط یه جزیره که متعلق به تونی استارک و تشکیلات بزرگشه.تمام جزیره پر از ساختمون، آزمایشگاه، کانتینر و کارمنداییه که‌ برای تونی کار می‌کنن. جزیره‌ی مونتاک، اصلی‌ترین پایگاه صنایع بزرگ و بین‌المللی اسلحه‌سازی استارکه.تونی یه مرد حدود چهل ساله‌ست. خوش‌تیپ و جذابه، موهای سیاه و سیبیل سیاه‌رنگی داره. یه تیشرت و شلوار سفید غیر رسمی پوشیده. عینک آفتابی گرون‌قیمتی به چشماشه و با این که پپر پشت سر هم داره حرف می‌زنه تو صورت تونی هیچ نشانه‌ای از اهمیت دادن وجود نداره.پپر اما اصلا همچین خصوصیتی نداره. همه چیز براش مهمه و گیر بد رئیسی افتاده. پپر یه زن حدودا سی ساله‌ست. موهای بلند طلایی‌ای داره و کت و دامن رسمی پوشیده و همه‌ی توانش رو هم به کار گرفته تا کاری کنه که تونی مسائل رو جدی بگیره.درواقع برای همین استخدام شده که حواسش به همه چیز باشه و البته همیشه حقیقت رو به تونی بگه، حتی تلخ. البته اگه تونی گوش بده. تونی و پپر به سمت ماشینی میرن که اومده تا تونی رد به یکی دیگه از ساختمون‌های جزیره ببره. جایی که قراره یه جلسه‌ی مهم تشکیل بشه.اونا تمام مدت در حال بحث کردن در مورد بی‌خیالی تونی‌ان. برای جلسه خیلی دیر کردن و پپر از این موضوع عصبانیه. سوار ماشین میشن و تونی خیلی خونسرد میگه که به هرحال جلسه بدون حضور اون شروع نمیشه.درواقع بدون اون اصلا جلسه‌ای نیست که بخواد برگزار بشه، تازه اون هم تو جزیره‌ای که به نام خودشه. بعدش هم اون هیچ حرفی با روسای شیلد نداره و قبلا اتمام حجت کرده.پپر بهش میگه که شیلد، بودجه‌ش رو از صنایع استارک می‌گیره و صنایع استارک هم مقبولیت مردمیش رو از شیلد می‌گیره. شیلد با تروریست‌ها می‌جنگه و این برای مردم اهمیت داره وگرنه کی از یه طراح اسلحه خوشش میاد.تونی لبخند می‌زنه و جواب میده که کسی نباید خوشش بیاد، باید غبطه بخورن که می‌خورن. دم در ورودی ساختمون جلسه، یک مرد و یک زن با کت و شلوارهای بسیار رسمی وایسادن.عینک آفتابی زدن و خیلی بی‌تاب به نظر می‌رسند. با عصبانیت به اومدن ماشین تونی نگاه می‌کنن. آقا دارن تشریف میارن، اون هم بعد از ساعت‌ها تاخیر. اون‌ها رئیس و معاون سازمان شیلدن.یه تشکیلات نظامی و فوق سری که به تهدیدات تروریستی و خاص و البته مخفی رسیدگی می‌کنه. رئیس کل شیلد آقای برچ، مردی که نسبتا سن بالایی داره خیلی عصبانی و کلافه‌ست. جلوتر از معاونش وایستاده و درحالی که پشتش بهشه میگه این بچه ننه فکر کرده کیه. لورتا فکر کردم قراره ادبش کنی.خانم معاون لورتا که موهای کوتاه و طلاییش رد از وسط باز کرده خیلی خونسرد و جدی جواب میده: این بچه ننه تنها کسیه که از پس چیزی که می‌خواین برمیاد آقای برچ. صنایع استارک تنها امیدمونه و صنایع استارک هم همون تونی استارکه.تونی و پپر می‌رسن و از ماشین پیاده میشن. آقای برچ و لورتا با یه لبخند مصنوعی به سمت تونی میرن و سعی می‌کنن که با شوخی بهش بفهمونن که خیلی دیر شده. تونی می‌خنده و جواب میده: برای رسیدگی به پروژه‌های دردسرساز شما هیچ وقت دیر نیست.پپر از تونی می‌خواد که تمومش کنه و بعد خیلی محترمانه به روسای شیلد سلام میکنه. تونی بی‌تفاوت به سمت هواپیمای خصوصی‌ای میره که در حال آماده شدن برای پروازه. پپر، آقای برچ و لورتالا هم دنبالش میرن.لورتا با لحنی آروم ولی عصبانی میگه: آقای استارک می‌خواین جزیره رو ترک کنید؟ ما باید درمورد سرمایه‌گذاری روی پروژه‌مون صحبت کنیم. بودجه بیشتر از چیزی میشه که توافق کردیم.تونی می‌پره وسط حرفش و میگه: من قبلا بهتون گفتم، شما بارها به بهانه‌های حمله‌های تروریستی گند زدین و هرچی پول بهتون دادیم رو به باد دادید. منم الان یه جلسه‌ی مهم اون‌سر دنیا دارم که همین الان هم یه روز واسش دیر کردم.تونی این رو میگه و بدون خداحافظی سوار هواپیمای خصوصیش میشه. روسای شیلد با عصبانیت وایمیسن و به پرواز هواپیمای خصوصی استارک نگاه می‌کنن.پپر لبخند مصنوعی‌ای بهشون می‌زنه و از رفتار تونی عذر می‌خواد. لورتا و آقای برچ هم بدون این که جواب بدن به سمت ماشینشون میرن. لورتا پشت فرمون می‌شینه و درحالی که هنوز به آسمون و هواپیمای تونی نگاه می‌کنه میگه:تنها چیزی که صنایع استارک رو سر پا نگه داشته شیلده. با اون دهن گنده‌ش داره همه چیز رو خراب می‌کنه. آقای برچ نفس عمیقی می‌کشه و جواب میده: ما کار خودمون رو می‌کنیم لورتا.تونی روی صندلی بزرگ و راحت هواپیماش نشسته. هواپیما فقط دوتا صندلی بزرگ و چرمی داره که تونی روی یکیش لم داده و به آسمون خیره شده. دوتا مهمان‌دار خانم مثل پروانه دورش می‌چرخند که آب تو دلش تکون نخوره و تونی هم حسابی داره لذت می‌بره.تلفنش زنگ می‌خوره. پپر پشت خطه و داره بهش گوشزد می‌کنه که به محض رسیدن به چارلستان، باهاش تماس بگیره، البته بهش میگه که نباید رییس شیلد رو عصبانی می‌کرد چون اون آدم کینه‌ایه.بهش هم یادآوری می‌کنه که پرونده‌ی مربوط به پایگاه نظامی شیلد تو چاردستان رو بخونه. این که اونجا چه خبره، دشمن چه جور موجودیه، چه خطراتی اون‌جا تهدیدش می‌کنه و چه مشکلاتی برای تجهیزات پیش اومده.پپر بارها اصرار می‌کنه و تونی هم میگه باشه، باشه می‌خونم ولی هیچ کدوم از اینا برای تونی مهم نیست. گوشی رو قطع می‌کنه و به منظره‌ی بیرون نگاه میکنه. به آسمونی که کم کم داره سرخ میشه و خورشیدش رو از دست میده. تا چاردستان راه زیادیه.تونی به بطری پر از الکلی که روی میزشه نگاه می‌کنه. بعد به لیوان‌ پر از الکلی که روبروی صندلی مهمان داره و بعد قفسه‌ی پر از بطری‌های گرون‌قیمت مشروب که همه‌شون آماده‌ی سرو شدنن. خیالش راحت میشه، یه نفس راحت می‌کشه و لبخند میزنه.یه آدم خوش‌بین نیمه‌ی پر لیوان رو می‌بینه و یه بدبین نیمه‌ی خالی رو ولی من یه آدم واقع‌بینم و برای یه آدم واقع‌بین پر یا خالی بودن لیوان هیچ اهمیتی نداره. فقط دلش می‌خواد که با نوشیدنی تنها باشه حتی اگه اون نوشیدنی برای خودش نباشه.پایگاه نظامی شیلد، چاردستان، کشوری در آسیا. تونی داخل یه ساختمون کوچیک و کهنه، درحال بررسی مشکلاتیه که برای سلاح‌های ساخت استارک به وجود اومده.ساختمون وسط یه زمین مرطوب و نیمه‌جنگلیه. یه جای گرم که به سختی میشه نفس‌ کشید. آفتاب هم به شدت در حال تابیدنه. مسئول تکنیکال پایگاه در حالی که یه مین توی دستشه، خیلی مستاصل و مضطرب میگه که نمی‌دونه مشکل از کجاست.بیشتر وقتا مین‌ها منفجر نمیشن یا بی‌دلیل منفجر میشن. میگه ممکنه که از رطوبت باشه ولی هرچی هست خطرناکه و جون خود سربازای آمریکایی به خطر افتاده. ادامه میده که ما نمی‌تونیم از مین‌ها استفاده کنیم، برای همینم دشمن بهمون نزدیک‌تر شده.تونی که گرمازده شده حسابی اعصابش خورده و می‌پرسه پس به نظرت صنایع استارک مقصره. مرد جواب میده قربان ما دنبال مقصر نیستیم، فقط می‌خوایم که مشکلمون حل بشه. می‌خوایم که کمتر بمیریم.تونی میگه احتیاج به هوا داره و از ساختمون خارج میشه. مسئول تکنیکال درحالی که هنوز مین رو تو دستاش گرفته همراهش میره. داره پشت سر هم با تونی حرف می‌زنه و تونی هم سعی می‌کنه آرومش کنه که یهو صدای شلیک میاد و یکی از سربازها جلوی چشمشون درجا روی زمین می‌افته. درحالی که خونش روی سر و صورت تونی پاشیده .تونی وحشت می‌کنه و خشکش میزنه. صدای فریاد بلند میشه. چندتا سرباز در حال دویدن به سمت اونان و پشت سر هم بهشون تیراندازی میشه. تونی شوکه‌ شده.دور تا دورشون سربازان در حال سوراخ‌سوراخ شدنن و خونه که همه جا پخش میشه. سرعت تیراندازی به قدری زیادا که دیگه هیچ صدایی به گوش نمی‌رسه. مسئول تکنیکال دست تونی رو می‌کشه و فریاد میزنه که بخواب روی زمین.صدای تیراندازی بدون وقفه شنیده میشه. تونی می‌خوابه روی زمین. تمام بدنش داره می‌لرزه و داد میزنه که اینجا چه خبرهگ برمی‌گرده به مسئول نگاه می‌کنه.مرد در عرض چند ثانیه کلی تیر خورده و داره جون میده. سعی می‌کنه حرف بزنه ولی صداش شنیده نمیشه. تونی فقط یک کلمه می‌شنوه، مین. نفس تونی داره بند میاد.به دور و برش نگاه می‌کنه. همه دونه دونه دارن می‌میرن و تونی چندتا مرد با لباس‌های غیر آمریکایی رو می‌بینه که مسلسل به دست، دارن از پشت درخت‌ها بیرون میان درحالی که هنوز تیراندازی می‌کنن و نزدیک‌تر میشن.تا این که یهو تونی متوجه قرمز شدن چراغ مینی میشه که توی دست‌های مسئول تکنیکاله. مرد بیچاره دیگه مرده و تونی حالا می‌فهمه که اون داشته چی بهش می‌گفته. داشته درمورد مین بهش هشدار می‌داده ولی دیگه خیلی دیره، تونی تا بخواد کاری بکنه مین منفجر میشه. همه جا اول سفید و بعد سیاه میشه.صدا خیلی شدید بود ولی می‌تونستم فریادهای اون مرد بیچاره رو بشنوم که در حال مردن هم داشت بهم هشدار می‌داد. می‌گفت مین. مین به اشتباه روشن شده بود. شاید اگه حرف پپر رو گوش کرده بودم و اون گزارش‌ها رو خونده بودم می‌فهمیدم که مشکل مین‌ها از کجاست.یا شاید متوجه فاجعه‌ی انسانی‌ای که تو این کشور هر روز داره اتفاق میفته می‌شدم ولی نه، حرفش رو گوش ندادم چون تونی استارک بزرگ عادت نداره به این چیزهای کوچیک فکر کنه.بروکلین، نیویورک. هوا تاریکه. صدای اخبار تقریبا از تمام آپارتمان‌های بروکلین شنیده میشه و پپر تو یکی از اونا وایساده و به صفحه‌ی تلویزیون خیره شده. گزارشگر داره خبر انفجار پایگاه شیلد رو میده و خبر کشته شدن حدود بیست نفر که تونی استارک هم جزوشونه.آقای برچ، رئیس شیلد هم تو اتاقشه و به همین تصویر خیره شده. تصویر جزغاله شدن پایگاه نظامیش ولی این مهم نیست، مهم اینه که تونی استارکی هم دیگه وجود نداره. حالا همه چیز فرق کرده.تو یه سلول کوچیک تو یه ساختمون مخفی وسط جنگل چاردستان، تونی با دست و پای بسته روی زمین افتاده. همه‌جا نیمه‌تاریکه و بوی نم، نفس کشیدن رو سخت کرده. مردی با صورتی خشن و ترسناک بالای سر تونی وایساده. مردی به نام وونگ چو که یک گروه تروریستی رو رهبری می‌کنه.تونی تازه به هوش اومده. هنوز گیجه، قفسه‌ی سینه‌ش درد داره و درست نمی‌تونه نفس بکشه. به دور و برش نگاه می‌کنه. همه چیز رو تار می‌بینه. خیلی درد داره. انگار داره می‌میره.وونگ چو جلو میاد و پوتین‌های بزرگش رد روی سینه‌ی تونی می‌ذاره. یه لباس نظامی تنشه. چاقه، بدنش عرق کرده و همه‌ی تنش از کثیفی سیاهه ولی داره می‌خنده.پاش رو روی سینه‌ی تونی فشار میده و میگه می‌دونی از چی شما خوشم میاد؟ این که حتی اخباراتون هم فاسد‌شده‌ست. فقط کافیه یه روز بگذره. دیگه هیچ خبری از فاجعه‌ی چاردستان و مرگ تونی استارک بزرگ تو تلویزیون نیست. خیلی زود دارن فراموشت می‌کنن آقای استارک.تونی زیر پای وونگ چو تقلا می‌کنه ولی فایده‌ای نداره. نمی‌تونه تکون بخوره. قلبش داره تیر می‌کشه تا این که یه صدای آشنا می‌شنوه. مردی پشت میله‌ها وایساده و داره نگاهش می‌کنه. مردی بلندقد و جوون.وونگ چوی عزیز. برای همینه که آمریکایی‌ها و سگ‌های دست‌آموزش دارن به پایانشون نزدیک میشن. سلام تونی، مثل این که دیگه اون برنده‌ی همیشگی نیستی.تونی به مرد خیره میشه و بعد از چند ثانیه تمام خاطرات تونی میاد جلوی چشمش. تمام روزهای دانشگاه. روزهایی که با این یارو دوتایی تکنولوژی می‌خوندن. مواد بهترین دوست تونی بود که خیلی یهویی ناپدید شد‌.یه پسر خوشتیپ و خوش‌قیافه، خیلی باهوش و خیلی قدرتمند ولی چطور ممکنه؟ اون آدم چطوری تبدیل به یک تروریست شده؟ مواد موهای مشکی داره. بدنش عضلانیه و هیکلش با رکابی‌ای که تنش کرده کاملا مشهوده.شلوار و پوتینش نظامین و اون هم مثل وونگ چو خیس عرق و سیاهیه. خیلی جالبه تونی نه؟ طعنه‌ی زندگی. طبق چیزی که وونگ چو بهم گفته تو درواقع داری به خاطر اون مین‌هایی که خودت ساختی می‌میری. یه ترکش فلزی کوچیک تو قلبته که تو رو بین مرگ و زندگی معلق نگه داشته.تونی از حرف مواد وحشت می‌کنه. یه ترکش تو قلبش؟ تقلا می‌کنه که تکون بخوره ولی هنوز زیر پای وونگ چو گیر کرده. مواد جلو میاد و کنار تونی زانو می‌زنه. تونی سعی می‌کنه حرف بزنه ولی نمی‌تونه.مواد نزدیک گوش تونی میشه و ادامه میده: حالا خوب گوش بده. فقط یه شانس داری تا این زندگی فاسدت رو نجات بدی. اون هم کار کردن کنار دوست عزیز من دکتر یینسن. مواد به سربازاش اشاره می‌کنه و اون‌ها هم مردی با موهای سفید رو وارد سلول می‌کنن .مرد سر تا پا زنجیر شده و از شدت لاغری داره خرد میشه. دکتر یینسن زنجیرهاش ر دنبال خودش می‌کشه و به تونی نزدیک میشه بعد با صدای آروم و لرزونی میگه من خیلی وقته که دارم سعی می‌کنم یکی از سلاح‌هایی که به تازگی به ارتش فروختی رو بازسازی کنم. اگه کمکم کنی، منم جونت رو نجات میدم.مواد وسط حرف یینسن می‌پره و میگه البته اول سلاح. تونی به سختی جواب میده که به تروریست‌ها کمک نمی‌کنه. مواد می‌خنده و میگه هرثانیه‌ای که این‌جا تلف کنی اون ترکش بیشتر تو اون قلب نداشته‌ت فرو میره تونی استارک. پس وقت تلف نکن.یه شایعاتی شنیده بودم ولی باورم نمیشد. بهترین دوستم حالا مغز متفکر یک گروه تروریستیه. یادمه که بعد از دانشگاه برگشت به کشورش، یعنی این‌جوری می‌گفتن. همه چیز با شرمساری شروع شد.شرم از جایی که توش درس خونده بود. آمریکایی که به کشورش حمله کرده بود. حالا اون سرم تبدیل به تعصب شده. اون پسر خوش‌گذرون نابغه هم تبدیل به یه تروریست.تونی و یینسن وارد یه آزمایشگاه مخفی میشن. یه اتاق کوچیک تو دل زمین که پر شده از دستگاه‌های قدیمی و وسایل آزمایشگاه از رده خارج شده.اما چیزی که تونی رو بهت زده می‌کنه، حجم زیادی از سلاح‌های قدیمی و جدید صنایع استارکه که روی هم تلنبار شدن. سلاح‌هایی که تونی فکر می‌کرد به سربازای آمریکایی فروخته نه تروریست‌ها. این‌جا چه خبره؟ قلبش تیر می‌کشه.یینسن در حالی که هنوز به گردن و دست و پاهاش زنجیر بسته شده ،میره پشت یکی از میزها وایمیسته. روی میز پر از کاغذه از طرح‌هایی که یینسن زده تا بتونه سلاح تونی رو از اول بسازه.یینسن شروع به حرف زدن میکنه. شروع می‌کنه به توضیح دادن که تا جایی که تونسته تکنولوژی اسلحه رو کپی کرده ولی هنوز یه چیزایی رو نمی‌فهمه و تونی باید کمکش کنه.تونی که به سختی می‌تونه راه بره و دور سینه‌ش هم باندپیچی شده، خیلی با احتیاط جلو میاد و کنار یینسن وایمیسه‌ ازش می‌پرسه ما همدیگه رو تو کنفرانس دانشگاه کلمبیا دیدیم درسته؟یینسن بدون این که برگرده و به تونی نگاه کنه جواب میده بله، من برگشتم به کشورم که تو یه عروسی شرکت کنم. شیش ماه پیش، ولی دزدیده شدم. از اون موقع هم زندانی موادم.تونی می‌پرسه به چه جرمی؟ یینسن خنده‌ش می‌گیره و جواب میده که فکر نمی‌کرده که تونی استارک بزرگ انقدر ساده‌لوح باشه. به هر حال می‌خوام بدونی که برعکس این تروریست‌ها، من تو رو مسئول این جنگ و نابود کردن کشورم نمی‌دونم.الان هم وقت این حرفا رو نداریم. باید به هردومون کمک کنی تا چیزی که می‌خوان رو بسازیم. این جوری شاید زنده بمونیم. حرف یینسن با صدای فریاد تونی قطع میشه. تونی روی زمین زانو زده و دستش روی سینه‌ش گرفته. من هیچ کاری با این درد نمی‌تونم بکنم.یینسن جواب میده اگه نتونی همه‌مون می‌میریم. تونی که درد حسابی کلافه‌ش کرده میگه بهتره یه فکری به حال این درد بکنی چون اینجوری هم می‌میرم. یه مرده که نمی‌تونه کمکت کنه. یا همین الان من رو بکش یا یه فکری بکن.صنایع استارک، جزیره‌ی مونتاک، نیویورک. لورتا معاون شیلد به همراه پپر دستیار تونی استارک، درحال قدم زدن تو یه سوله‌ی بزرگ پر از هواپیما و تجهیزات استارکن. لورتا به پپر میگه که حالا که تونی مرده کل بودجه‌ای که‌ لازم داشتن باید براشون واریز بشه تا بتونن شیلد رو سر پا نگهدارن.پپر عصبانی میشه و میگه تا وقتی جسدی پیدا نشه، نمیشه با اطمینان گفت که تونی مرده. لورتا لبخند می‌زنه و جواب میده مطمئنم خود تونی هم دلش می‌خواد که ما زندگیمون رو ادامه بدیم عزیزم. لورتا این رو میگه و از سوله خارج میشه.پپر غمگینه و نمی‌دونه باید چیکار کنه. لورتا به دفتر شیلد برمی‌گرده. جایی که رئیسش یعنی آقای برچ منتظرشه. آقای برچ به لورتا میگه که بهتره احتیاط کنیم و نذاریم که طمع سرمون رو به باد بده.لورتا جواب میده طمعی وجود نداره. تونی تا زنده بود هم نفهمید که ما داریم ازش دزدی می‌کنیم. الان که دیگه مرده. حالا می‌تونیم میلیون‌ها دلار بگیریم و بین خودمون تقسیمش کنیم.برچ خنده‌ش می‌گیره میگه که با این همه پول می‌خوای چیکار کنی؟ می‌خوام رئیس جمهور آمریکا بشم قربان ولی قبلش باید یه فکری به حال پپر بکنیم. تمام دارایی تونی زیر نظر اونه. باید از سر راه برش داریم.آقای برچ با تعجب نگاه می‌کنه و می‌پرسه منظورت اینه که اخراجش کنیم؟ این شک‌برانگیزه. لورتا عینکش رو صاف می‌کنه و جواب میده می‌دونم، منم منظورم اخراج نبود قربان. برچ جواب میده باورم نمیشه. منظورت اینه که بکشیمش؟ صداتون رو بیارین پایین قربان. سکته یا تصادف منظورم بود. کی حرف از کشتن زد؟تونی وسط آزمایشگاه وایساده و یینسن داره سعی می‌کنه دستگاه کوچیکی که به سینه‌ی تونی وصل کرده رو محکم کنه. یه دایره‌ی فلزی که با نیروی مغناطیسی جلوی حرکت ترکش‌های قلب تونی رو می‌گیره.تونی و یینسن تصمیم گرفته بودند که قبل از هرچیزی جلوی مردن تونی رو بگیرن و چون هردو نابغه‌ن، تونسته بودن با تکه‌های سلاح‌های تونی دستگاهی بسازند که یه جورایی جای قلب رک برای تونی پر کنه.البته یه قلب شارژی، مثل یه باتری که اگه تموم بشه تونی ممکنه بمیره ولی این تنها راهی بود که به ذهن تونی می‌رسید و یینسن هم تنها کسی بود که می‌تونست کمکش کنه.حالا درست وسط سینه‌ی تونی یه حفره‌ی خالی هست که اونا باید با یه دستگاه دایره‌ای شکل پرش کنند. یینسن هنوز داره به یه دستگاه که یه استوانه‌ی کوچیکه ور میره. تونی درد داره. یینسن میگه الان تموم میشه، راستی تو همیشه انقدر از خودت متنفری؟تونی جا می‌خوره و می‌پرسه که منظورت چیه؟ یینسن جواب میده خب اگه هر چی الکل داشتیم رو نمی‌خوردی، الان کارمون راحت‌تر بود. اون الکل‌ها خوراکی نبودن. تونی بدون این که به یینسن نگاه کنه جواب میده که درد داشته، برای همین الکل‌ها رو خورده.یینسن پوزخند میزنه و جوابی نمیده. تونی ادامه میده خب عوضش من یه نقشه دارم. حالا دیگه می‌تونم بهت بگم. یینسن دستگاه رو وسط سینه‌ی تونی جا می‌ندازه. تونی فریاد میزنه، روی زمین می‌شینه و نفس می‌کشه.یینسن دستاش رو پاک می‌کنه و میگه گفتی یه نقشه داری؟ تونی به سختی از روی زمین بلند میشه و به سمت میز میره. یینسن که نمی‌دونه چه خبره دنبالش میره‌. تونی تمام کاغذهای روی میز رو برمی‌گردونه. میگه این رو ببین.پشت کاغذهایی که یینسن سعی کرده بود نحوه‌ی ساخت سلاح رو تولید و کشف کنه یه طرح عجیب و باورنکردنی دیده میشه. یینسن کاغذا رو از روی میز برمی‌داره و بهشون خیره میشه.تونی ادامه میده:، هرچی که لازمه رو ما اینجا داریم. با این دستگاه روی سینه‌ی منم می‌تونیم شارژش کنیم. یینسن همچنان به طرح خیره شده. چشماش گرد شدن و رنگش پریده. روی کاغذها طرحی از یه لباس آهنی کشیده شده، مثل یه زره رباتی با کلاه‌خود.یه مرد کامل آهنی که میشه رفت توش‌ یه جورایی سوارش شد، کنترلش کرد‌ طرح تونی بی‌نقصه و یینسن نمیتونه ازش چشم برداره. تونی که چشماش برق میزنه می‌پرسه خب نظرت چیه؟یینسن جواب میده این رو کی طراحی کردی؟ تونی میگه تی خیلی ساله که دارم بهش فکر می‌کنم. دیشب که خواب بودی روی کاغذ کشیدمش. یینسن همچنان غرق نگاه کردن به مرد آهنیه. هم به وجد اومده و هم وحشت کرده.می‌پرسه یه مرد آهنی؟ تو می‌خوای بری تو این و باهاش فرار کنی تونی با هیجان جواب میده با هم فرار کنیم.یینسن بهت زده میگه این بزرگترین دستاورد زندگیمون میشه. تونی می‌خنده و می‌گه آره، ولی خیلی وقت نداریم‌ این قلب فلزی من میشه موتورش و خب می‌دونی که. خیلی هم قوی نیست.تونی و یینسن شروع به کار می‌کنن‌ خیلی وقت ندارند و هر لحظه ممکنه همه چی لو بره‌ چند روز می‌گذره. کارشون دیگه تموم شده و شگفت‌انگیزه ولی هنوز نمی‌دونن که کار می‌کنه یا نه.قلب مصنوعی تونی هر لحظه ممکنه از کار بیفته و اون‌ها باید مطمئن بشن که این قلب می‌تونه از پس روشن کردن لباس آهنی بربیاد. تونی به کمک یینسن لباس رو تنش می‌کنه. یه لباس نقره‌ای با کلی پیچ و مهره. لباسی که می‌تونه با حرکت بدن حرکت کنه.یه ربات با ابعاد انسانی ولی آهنی و براق. تونی درحالی که لباس تنشه و فقط کلاه‌خودش مونده رو به یینسن می‌کنه و میگه امشب از اینجا میریم اما قبل از این که یینسن جواب بده در باز میشه و وونگ چو جلوشون ظاهر میشه.سر تا پای تونی رو با تعجب نگاه می‌کنه. تونی تبدیل شده به یه ربات آهنی با سر انسان. وونگ چو عصبانی میشه و میگه واقعا ناامید شدم. البته از تو نه آقای استارک، کسی از یه موجود بی‌وجدان انتظاری نداره.از تو یینسن. فکر می‌کردم که با تنبیهات ما روح وطن‌پرستیت برگشته باشه. قبل از این که کسی بتونه حرف بزنه و در کمال ناباوری، وونگ چو شروع به تیراندازی می‌کنه‌، پشت‌ سر هم. یینسن چندین بار تیر می‌خوره و روی زمین میفته.تونی خودش رو پرت میکنه پشت میز. باورش نمیشه. نفسش بند اومده. این صدا، از این صدا متنفره‌ از صدای شلیک. از پخش شدن خون. سعی می‌کنه خودش رو آروم کنه. هرطور که شده کلاه آهنی رو سرش می‌کنه و از پشت میز بیرون میاد.وونگ چو هل می‌کنه. تیراندازی رو ادامه میده ولی لباس آهنی تونی فقط خط میفته و هیچ آسیب دیگه‌ای بهش نمی‌رسه. تونی جلو میاد، تونی که نه. یه مرد آهنی نقره‌ای با یه کلاه‌خود.روی صورت براقش هم فقط دو تا چشم مستطیلی و باریک هست که به نظر خیلی جدی و مصمم میان. مرد آهنی به سمت وونگ چو حمله می‌کنه و حسابی زیر مشت و لگد می‌گیرتش. وونگ چو نمی‌تونه تکون بخوره. تونی خیالش که از وونگ چو راحت میشه، از اتاق زیرزمین خارج میشه.افراد وونگ چو صداها رو که می‌شنوند برای کمک میان و با چیزی مواجه میشن که مثل یک کابوس می‌مونه. مرد آهنی یکی یکیشون رو از سر راه برمی‌داره تیراندازیشون هم فایده‌ای نداره.مرد آهنی همه جا رو منفجر میکنه و رد میشه. صدای انفجار باعث میشه که بقیه هم بیان. اونا هم چیزی که می‌بینن رو باور نمی‌کنن. یه مرد جلوشونه که سر تا پا آهن پوشیده، نقره‌ایه، چشمای عجیبی داره و روی سینه‌ش هم یه دایره‌ی بزرگ می‌درخشه.مرد آهنی از هیچی نمی‌گذره. تمام سوراخ‌سمبه‌ها رو ر می‌گرده. نمی‌تونه مواد رو پیدا کنه ولی هرچی تجهیزات تو پایگاه هست رد منفجر می‌کنه. دونه‌دونه سلاح‌هایی که اسم کمپانی استارک روشون هک شدن رو نابود می‌کنه.هوا تاریکه و آتیش انفجار، جنگل رو نورانی کرده. تونی تمام پایگاه رو با خاک یکسان کرده ولی فرار نمی‌کنه. میره و تو خرابه‌های اتاق زیرزمین، همون آزمایشگاه کذایی، جسد یینسن رو پیدا می‌کنه. آتیش انفجار وارد زیرزمین نشده و بدن یینسن سالم مونده. سالم از آتیش.تونی به سختی بلندش می‌کنه و بیرون پایگاه کنار آتش و دود دفنش می‌کنه. بعد میره و تو همون لباس آهنی اول شروع به دویدن می‌کنه و بعد از روی زمین بلند میشه و با چکمه‌های آهنیش که مثل موشک عمل می‌کنن تو آسمون سیاه‌رنگ پرواز می‌کنه و محو میشه.دکتر یینسن مرد خوبی بود که تو آشفتگی و انقلاب کشورش نابود شد. یکی دیگه از قربانی‌های اسباب‌بازی‌های من. همیشه فکر می‌کردم که من مرد خوبیم اما به نظر میاد که خیلی وقته که از این مفهوم گذشته‌ام. احساس می‌کنم همه چیز تقصیر منه. حتی عوض شدن مواد هم تقصیر منه.دور تا دور مخفیگاه سوخته‌ی گروه تروریستی مواد و وونگ‌چو، پر شده از افرادشون که از شهرهای دیگه اومدن که اوضاع رو جمع و جور کنن. ساختمون سوخته، درخت‌های اطراف سوختن و زمین پر شده از اجساد تیکه پاره شده‌ی همکارای تروریستشون.جسدها رک یکی یکی از روی زمین جمع می‌کنند تا این که یه دست سوخته رو می‌بینن که زیر آوار گیر کرده. جوری که انگار داشته سعی می‌کرده خودش رو بیرون بیاره. چند نفر به سمتش میرن و وقتی آوار رو کنار می‌زنن، مواد با فریاد بیرون میاد.همه از ترس عقب میرن. مردی که از زیر آوار بیرون اومده مواده ولی نه اون رهبری که اونا می‌شناختن. تمام بدنش سوخته. هیچی از پوستش باقی نمونده. سرخ رنگ و ترسناکه.همه وحشت‌زده سکوت می‌کنن. مواد نمی‌تونه حرکت کنه ولی فریاد میزنه که به آزمایشگاه استارک برین و همه چی رو پیدا کنین. بعد بیهوش میشه و روی زمین میفته. افرادش اون رو روی برانکارد می‌ذارن و از اونجا میرن.تو یه بیمارستان صحرایی و مخفی، مواد تو اتاق عمله و کلی دستگاه بهش وصله. دور تا دور بدنش پر شده از فلز و حتی تنفسش هم با دوتا لوله‌ی بزرگ انجام میشه که از دهن بدون پوستش بیرون زده.تمام دستگاه‌های اطراف تختش دارن طرح‌های تونی استارک رو نشون میدن. روی تمام مانیتورها یه طرح از یه مرد آهنیه. طرح‌هایی که افرادش از زیرزمین پیدا کردن و خلق یک اندام آهنی رو نشون میدن که به نظر می‌رسه تنها راه نجات زندگی مواد هم هست.دکتر با دیدن طرح‌ها تصمیم می‌گیره که بدن تیکه‌پاره‌شده‌ی مواد رو تبدیل به آهن کنه و برای اجراش هم مجبور میشه پاهای مواد رو قطع کنه و از نو با فلز بسازتش. درواقع مجبور می‌شه یه چیزایی رو تغییر بده و خودش طرح تونی رو آپگرید کنه تا بتونه مواد رو زنده نگه داره.حالا قلب مواد، پاهاش، دست‌هاش و همه چیش دارن نیمه آهنی میشن. مواد داره تبدیل به یه سایبر میشه. یه نیمه‌ربات و نیمه‌انسان که به هیچ چیز جز انتقام فکر نمی‌کنه.تو یه روستای سرسبز و خیلی دورافتاده‌ی کشور چاردستان، چندتا پسر جوون زیر آفتاب و کنار رودخونه وایسادن و در حال حرف زدنن که یهو یه صدایی شبیه به سقوط می‌شنون.وقتی برمی‌گردن یه مرد آهنی بزرگ رو می‌بینن که روی زمین زانو زده و داره نفس‌نفس میزنه. اون‌ها، این مرد رو با لباس عجیبش به خونه‌های کاه‌گلشون می‌برن و بهش کمک می‌کنن.روستا پر از خونه‌هاییه که با چوب و گل و چادر علم شدن و در واقع فقط یه اتاقن. نه آب آشامیدنی هست و نه تلفن، بنابراین تنها کاری که از دستشون بر میاد اینه که یه کم به این مرد غذا بدن و یه موتور برق که بتونه باهاش قلبش رو شارژ کنه. بعدش هم بذارن که بخوابه.چند روز می‌گذره. تونی حالش بهتره ولی باید باتری تو قلبش رو شارژ کنه و این موتورهای از کار افتاده که واسه چندتا ماشین و قایق خیلی قدیمیه، فقط کمک می‌کنه نمیره.هنوز هیچ راهی برای فرار از این کشور به ذهنش نرسیده و می‌دونه که لباسش هم دیگه توان پرواز نداره. لباسش از قلبش نیرو می‌گیره و قلبش داره زنگ میزنه.تنها کاری که از دستش برمیاد و انجام میده تا ذهنش باز بشه اینه که چیزی بسازه تا آب رودخانه رو برای روستایی‌ها تصفیه کنه. مردم هم از این موضوع خوشحالن و کاری باهاش ندارن.تا این که یه شب وقتی همه خوابن و تونی مثل بیشتر شب‌های زندگیش تو بی‌خوابی غرق شده، صدای تیراندازی و فریاد می‌شنوه و بعد صدای یه تانک. تونی که روی زمین دراز کشیده و به سقف کاه‌گلی اتاق نمدارش خیره شده، با شنیدن صدا از جاش بلند میشه و در پارچه‌ای اتاقش رو کنار میزنه.هوا تاریکه و صدای جیغ و داد و گریه میاد. تعدادی مرد که فقط یه مشت خلافکارن و معلوم نیست تانک از کجا آوردن به روستا حمله کردند و دارن همه چیز و حتی زنان رد با خودشون می‌برن. تونی به این صحنه خیره شده.چطور ممکنه که در عرض چند روز این همه فاجعه اتفاق بیفته؟ یاد حرف یینسن میفته. فکر نمی‌کردم تونی استارک بزرگ انقدر ساده‌لوح باشه. کلبه‌های بی‌رمق روستایی‌ها دارن می‌سوزن و آدما دارن به هم مشت و لگد می‌زنن و تیراندازی می‌کنن.هیچ‌کس هم هیچ‌کاری از دستش برنمیاد. تونی نفس عمیقی می‌کشه. باید یه کاری بکنه. می‌دونه چاره‌ی دیگه‌ای نداره. می‌ره و لباسش رد تنش می‌کنه. دوباره مرد آهنی میشه.پشت در پارچه‌ای مکث می‌کنه و بعد عزمش رو جزم می‌کنه و وارد میدان نبرد میشه. به غارتگرها حمله می‌کنه و یک نفره با تمامشون می‌جنگه. هردو طرف دعوا مبهوت تصویری شدن که جلوشونه.بین شعله‌های آتش کلبه‌ها یه مرد فلزی و نقره‌ای در حال جنگیدنه. تونی با هرزوری که شده تانک رو منفجر می‌کنه و تو بهت و حیرت محلی‌ها، اون جنایتکارها رو از روستا بیرون می‌کنه.سکوتی ناگهانی حکم‌فرما می‌شه. فقط صدای جیرجیرک میاد و موج‌های روون رودخونه. آفتاب کم کم داره بالا میاد. تونی به مردم نگاه می‌کنه و بعد روی زانوهاش میفته. مردم میان کمکش و مرد آهنی رو روی سنگ میشونن تا استراحت کنه.تونی کلاهش رو درمیاره و نفس می‌کشه. قلبش درد می‌کنه. روستاییا میان و یکی یکی از تونی که خسته و مریض روی سنگ نشسته تشکر می‌کنن. تونی هیچ حرفی برای گفتن نداره. هنوز نمی‌فهمه که چه اتفاقی افتاده. انگار تا حالا هیچی از دنیا نمی‌دونسته.چرا یهو باید به یه روستا حمله بشه؟ اونم با تانک. در حالی که سکوت کرده و مردم هم دوره‌ش کردن صدای یه هلیکوپتر از آسمون بلند میشه. تونی رو پاش وایمیسته. توی آسمون آبی روستا، یه هلیکوپتر آمریکایی در حال پروازه و داره ارتفاع کم می‌کنه.هلیکوپتر فرود میاد و یه نظامی آمریکایی ازش پیاده میشه. مرد سیاهپوستی میاد جلو خودش و ژنرال رودز معرفی می‌کنه. ژنرال که مدتی تو چاردستان خدمت می‌کنه، خبر یه درگیری تو روستا رو می‌شنوه اومده یه سر و گوشی آب بده که تونی رو می‌بینه.اونا برای اولین بار همدیگه رو می‌بینن و تونی ازش می‌خواد که پیدا شدنش رو گزارش نده تا بتونه خودش رو جمع و جور کنه. ژنرال قبول میکنه و تونی رو با بدرقه‌ی احساسی مردم روستا به پایتخت کشور چاردستان می‌بره. اونجا تحت حمایت آمریکایی‌هاست و برای تونی امنه.چند شب رو تو اون شهر عجیب می‌گذرونه و مست میکنه. می‌تونه قلبش رو شارژ کنه و برای همین حتی وسوسه میشه که بمونه. دیگه هیچ وقت برنگرده. چرا برگرده؟ دیگه هیچی مثل قبل نیست.حتی الکل هم مثل اون روزها خوشحالش نمی‌کنه ولی نمی‌تونه بمونه. باید برگرده. حالا دیگه می‌دونه که چقدر کار هست که باید انجام بده و چقدر مسئولیت رو دوششه. حالا می‌دونه که چقدر نادون بوده.تونی هر شب مست به اتاق هتلش برمی‌گرده و از پشت پنجره، مردمی رو می‌بینه که هیچ کدومشون نمی‌شناسنش. وجودش برای اونا، برای چاردستانی‌ها هیچ اهمیتی نداره و در عین حال زندگی همه‌شون رو تحت تاثیر قرار داده.با همین فکرها پشت سر هم می‌نوشه و می‌نوشه و گاهی هم قلبش رو شارژ می‌کنه. بعد چند روز بالاخره به فرودگاه میره و تصمیم می‌گیره که به سمت نیویورک پرواز کنه ولی نه با اسم خودش، و نه حتی با بلیط.تونی لباس آهنیش رو تنش می‌کنه. ماسکش رو میذاره و درست وقتی هواپیمای عازم نیویورک تو تاریکی شب شروع به بلند شدن می‌کنه، خودش رو به بدنه‌ش می‌چسبونه. هر چی نباشه اون هنوز تونی استارکه و تونی استارک عاشق سورپرایز کردنه.لورتا و آقای برچ، به ساختمان استارک دعوت شدند تا برای بار آخر با پپر حرف بزنن و راضیش کنند تا مدارک مربوط به بودجه رو بهشون بده. اونا دارن وارد ساختمون میشن و خیلی آروم درمورد از میان بردن پپر حرف می‌زنن.پپر با لبخند بهشون نزدیک می‌شه. اونا ساکت میشن. نگاه پپر براق و مشکوکه. به نظر خوشحال و سر حال میاد. آقای برچ میگه خانم پپر، خیلی وقت بود که انقدر سر حال ندیده بودمتون.پپر جواب میده که دیشب یه اتفاق خیلی خوب براش افتاده. لورتا و آقای برچ به هم نگاه می‌کنن و چیزی نمیگن. پپر به سمت آسانسور راهنماییشون می‌کنه. در حالی که همه منتظر سوار شدنن، در آسانسور باز میشه و تونی استارک با یه جلیقه و شلوار فوق‌العاده جذاب و بطری گرون قیمت مشروب تو دست‌هاش بهشون سلام می‌کنه‌.تونی خیلی لاغر شده و این کاملا مشهوده ولی مهم نیست. مهم اینه که زنده‌ست و این لورتا و آقای برچ رو نابود می‌کنه. تونی از آسانسور بیرون میاد و میگه به نظرم جلسه‌ی امروز رو کنسل کنیم و جشن بگیریم، نه؟لورتا و آقای برچ بعد از یک ساعت جشن زورکی برج استارک رو ترک می‌کنند. هردو گیج و عصبانین. چیزی نمی‌گذره که تمام شبکه‌ها پر میشه از خبر برگشتن تونی. مصاحبه‌های مطبوعاتی زیادی برگزار میشه ولی هیچ جواب درستی دریافت نمیشه.تونی به همه‌شون میگه که چیز زیادی یادش نمیاد و حتی نمی‌دونه که چجوری برگشته خونه اما قول میده که زود برگرده سر کار و اوضاع رو سر و سامون بده. حتی پپر هم نمی‌دونه دقیقا چه اتفاقی افتاده. تونی باهاش حرف نزده.از وقتی که اومده خودش رو تو پنت‌هاوسش زندانی کرده و داره کار می‌کنه. تونی اول دستگاه توی قلبش رو عوض می‌کنه. با تجهیزات فوق پیشرفته‌ش یه دستگاه جدید و قدرتمند می‌سازه، یه قلب خیلی قوی. بعد میره سراغ پروژه‌ی دوم. تونی نیاز به یه مرد آهنی جدید داره.تو جنگل‌های چاردستان و تو یه زیرزمین مخفی، مواد دیگه کاملا سرپا شده. اون تبدیل به یه مرد نیمه‌آهنی شده. بدنش کاملا فلزیه. دست‌هاش و باقی‌مونده‌ی پاهاش، ترکیبی از فلز و گوشتن.صورتش زیر کلی سیم و لوله‌های باریک فلزی گم شده. لوله‌هایی که وارد دهن بدون پوستش شدن و به ریه‌های نیمه‌سوخته‌ش رسیدن. اون تبدیل به یه ربات شده. یه ربات که هنوز مغز انسان تو سرشه و برای همین هنوز متعصب و پر از خشمه.من دوباره متولد شدم. حالا هم کم‌تر از یک انسانم و هم بیش‌تر. من به دست‌های اونا کشته شدم و دوباره زنده شدم. این موهبتیه که خدا به من داده تا کسایی رو که راهش رو آلوده کردن رو نابود کنم.دکتر و افراد مواد دور تا دورش وایسادن و سکوت کردن. چیزی که می‌بینن، موجودی که ساختن، ترسناک‌تر از اینه که حتی بشه به حرفاش گوش داد. دکتر سعی می‌کنه بهش بگه که باید استراحت کنه و اونا اصلا نمی‌دونن که دقیقا چیکار کردن ولی مواد تصمیمش رو گرفته. اون خودش رو فرستاده‌ی خدا می‌دونه که وظیفه‌ش نابود کردن آمریکاست.همون موقع یه صدای آشنا از تلویزیون کوچیک مخفیگاه پخش میشه. مواد توجهش جلب میشه و به سمت تلویزیون می‌ره. چیزی که می‌بینه باورنکردنیه. یه مصاحبه‌ی مطبوعاتی با تونی استارکی که خیلی سالم و سرحال به نظر می‌رسه، تو قلب نیویورک. اونور دنیا.پس تونی استارک زنده‌ست و برگشته خونه مواد فریاد میزنه و به زمین و زمان فحش میده. تونی باعث شد من بمیرم و تبدیل به یک هیولا بشم. دیگه وقتشه که یه نفر بهش یه درس درست و حسابی بده. وقتشه عواقب کارات رو ببینی آقای استارک.تونی مسته و پشت سر هم مشروب می‌خوره و به ساختن لباس آهنیش ادامه میده. لباس، درست وسط پنت هاوس وایساده و تونی داره دورش می‌چرخه و هربار یه چیزی رو اضافه یا کم می‌کنه. تونی داره یه اثر هنری می‌سازه و این براش لذت بخش‌ترین کار دنیاست، البته بعد از نوشیدن الکل.تونی لیوانش رو برمی‌داره و به سمت پنجره میره. نیویورک تاریکه و تونی می‌تونه کل شهر رو از دیوارهای شیشه‌ای پنت‌هاوس بزرگش ببینه. تونی در شیشه‌ای رو باز می‌کنه و به تراس میره.روی نرده‌های باریکش وایمیسته. خیلی مسته. باد به صورتش می‌خوره و لبخند می‌زنه. یه پاش رو می‌گیره بالا. انگار داره می‌رقصه، می‌چرخه. خودش رو تو شیشه‌های بلند آپارتمانش می‌بینه. یه شلوار سفید پوشیده و باد پیراهن قرمزش رو تکون میده.این صحنه رو دوست داره تونی استارک بودن رو دوست داره. هرلحظه ممکنه سقوط کنه و یا قلبش از کار بیفته. زندگیش به باریکی همین نرده‌هاست. خنده‌ش می‌گیره. یاد پدرش میفته. اگه بود اصلا بهش افتخار نمی‌کرد.همون موقع از توی تراس از پشت پنجره، پپر رو می‌بینه که وارد خونه شده، وارد پنت هاوسش. پپر داره دنبالش می‌گرده و صداش می‌کنه ولی تونی میره و پشت دیوار تراس قایم میشه. پپر نمی‌بینتش. ناامید میشه و از اونجا میره.تو اتاق کنفرانس ساختمان استارک، لورتا و آقای برچ نشستن و خیلی هم عصبانین. آقای برچ میگه باید همه چیز رو متوقف کنیم‌. لورتا مخالفه. متوقف؟ پای کلی پول درمیونه قربان. تا استارک و بقیه بخوان ازش سر در بیارن ما فرار کردیم.برچ عصبانی‌تر میشه و میگه که نمی‌خواد فرار کنه. نمی‌تونه حساب کتاباش هم از استارک مخفی کنه اون بالاخره می‌فهمه. اما لورتا بهش یادآوری می‌کنه که استارک فقط یه دائم‌الخمره و کسی حرفش رو باور نمی‌کنه. این رو مهمونای امروزمون خم می‌تونن تایید کنن‌در باز میشه و ژنرال رودز به همراه هیئت مدیره‌ی شیلد و صنایع استارک وارد میشن. لورتا و برچ بلند می‌شن و خیلی صمیمانه بهشون سلام می‌کنن. لورتا از رودز می‌خواد که همه چیز رو براشون تعریف کنه و بهش میگه که به عنوان یه نظامی آمریکایی وظیفه داره که از دستورات شیلد پیروی کنه.ژنرال رودز اطاعت می‌کنه و هرچیزی که می‌دونه رو بهشون میگه. با توجه به اطلاعات اون درمورد پیدا کردن تونی تو شرایط وحشتناکی که داشته، تونی و برچ همون‌جا تصمیم می‌گیرن که با کمک هیئت مدیره تونی رو تعلیق کنن تا بتونه الکل رو ترک کنه.لورتا به منشی جلسه دستور میده که تونی رو خبر کنه و بهش بگه که یه جلسه‌ی اضطراری پیش اومده. تونی و پپر وارد اتاق جلسه میشن. تونی از دیدن رودز شوکه میشه‌ ازش می‌پرسه اونجا چیکار می‌کنه؟رودز بلند میشه و بهش میگه من به دعوت دوستانت اومدم تونی. ما اینجا همه نگران توییم. تو روزهای سختی رو داشتی و باید استراحت کنی. تونی عصبانی میشه و از پپر می‌پرسه که اونم خبر داشته؟پپر جواب میده خب تونی تو حالت خوب نیست. نگرانی من ربطی به کمپانی استارک و شیلد نداره. من نگران خود توام. تونی عصبانی‌تر میشه و میگه که تو فقط یه دستیاری و نگران شدن جزو وظایف تو نیست.رفتار تونی و تعجب هیئت مدیره لبخند خبیثانه‌ای روی لب‌های لورتا و برچ می‌شونه ولی لبخند دووم نمیاره. همون موقع صدای انفجار مهیبی از شهر شنیده میشه. همه از جا می‌پرن و به سمت پنجره میرن. از وسط شهر نیویورک آتیش و دود بلند شده.همه به آتیش خیره شدن. باورنکردنیه. آسمون نیویورک سرخ شده. تو اتاق کنفرانس همه به این صحنه خیره شدن. همون موقع مردی سراسیمه وارد اتاق کنفرانس میشه و فریاد میزنه که ساختمان سازمان ملل رو منفجر کردن. بعد به سرعت تلویزیون رو روشن می‌کنه تا همه ببینن.تصویری زنده از محل حادثه درحال پخشه. همه جلوی تلویزیون جمع میشن، حسابی شوکه شدن. خبرنگار تلویزیون تو محل حادثه‌ست و داره فریاد میزنه. دوربین‌ها دارن تصویر قسمت‌های منفجرشده‌ی ساختمان سازمان ملل رو نشون میدن.صدای فریاد و آشوب شنیده میشه. بعد از میون آتیش انفجار، مردی فلزی و ترسناک بلند میشه و به کمک دست‌ها و پاهای رباتی و موشکیش، بین زمین و آسمون وایمیسه. همه‌ی دوربین‌ها به سمتش می‌چرخند.تو اتاق کنفرانس همهمه میشه. تونی به تلویزیون نزدیک میشه و به مرد آهنی‌ای که تو هوا وایساده خیره میشه. مرد که همون مواده، در حالی که تو آسمون معلقه شروع به سخنرانی می‌کنه. تمام شبکه‌ها هم تصویرش رو نشون میدن و صداش رو پخش می‌کنن.اسم من مواده. من اومدم که ترس رو به شیطان بزرگ یاد بدم. مدت زیادیه که چکمه‌های پر از کثافت شما گلوی ما رو فشار میده ولی همیشه یه پایانی وجود داره و پایان شما امروزه.تو سالن کنفرانس همه وحشت می‌کنن. تونی هم بدون هیچ حرفی میره طبقه‌ی آخر برج، تو پنت هاوسش و در رو قفل می‌کنه. لیوانش رو پر می‌کنه و تلویزیون رو روشن می‌کنه. به تصویر مردی خیره میشه که خودش ساختتش.مواد طرح‌های تونی رو پیدا کرده و حالا تبدیل به یک هیولا شده. اخبار داره جنگ بی‌فایده‌ی نیروهای آمریکایی با ربات تروریست رد نشون میده و تونی هیچ کاری نمی‌کنه. جواب هیچ کسی رو نمیده. تکنولوژی‌ای که جونش رو نجات داده بود حالا داره نیویورک رو نابود می‌کنه. اون هم به دست مردی که به نظر میاد با یه کینه‌ی شخصی اومده.تونی بطری آخر رو هم تا ته می‌نوشه و بعد به سمت اتاق مخفی میره. یه لباس جدید اونجا منتظرشه. یه مرد آهنی کامل به رنگ قرمز و طلایی. میشه خط عضله‌های انسانی رو تو بدنه‌ی این لباس جدید دید.تونی لباس دو تنش می‌کنه. کلاه طلایی و قرمزش رو روی سرش می‌ذاره. چشمای مرد آهنی هنوز مستطیلین و نگاه تیزی دارن‌ تونی دستش رو روی قلبش می‌ذاره و فشار میده. لباس به کمک قلب تونی روشن میشه. مرد آهنی از بالای برج استارک به سمت سازمان ملل پرواز می‌کنه.تونی مست تر از اونیه که حتی یادش بیاد چجوری به محل انفجار رسیده. لباس قرمز و طلاییش جلب توجه می‌کنه و حالا همه‌ی دوربین‌ها رو تونی‌ان‌. در واقع رو مرد آهنین که نمی‌دونن کی داره هدایتش می‌کنه.مواد داره به همه‌جا حمله می‌کنه. ماشین‌ها رو پرت می‌کنه. هلیکوپترها و هواپیماهای تک‌سرنشین که بهش نزدیک میشن رو نابود می‌کنه. یه جنگ تمام عیار تو آسمون راه انداخته که با اومدن تونی کامل‌تر هم میشه.مواد مشغول نابود کردنه که با یه مشت محکم و آهنی حواسش پرت میشه. با این که ضربه گیجش کرده اما از دیدن تونی خوشحال میشه. هردو اوج می‌گیرن و جنگ دوتا مرد آهنی با مشت و لگد تو آسمون شروع میشه.تونی گیجه. چشماش از شدت مستی تار می‌بینند. اونقدر هوشیار نیست که بتونه به موقع جواب مواد رو بده اما لباسش اونقدر پیشرفته هست که کم نیاره.مواد پشت سر هم بهش مشت می‌زنه و بعد فریاد میزنه تو مستی مگه نه. تو نمونه‌ی کامل یه آمریکایی‌ای. یه غربی وحشی و مست که همه رو به کشتن میده و فقط به خودش فکر می‌کنه. تونی می‌دونه که حق با مواده ولی کاری از دستش برنمیاد.مواد تونی رو پرتاب می‌کنه به سمت مجسمه‌ی آزادی. تونی هم که نمی‌تونه تعادلش رو حفظ کنه فقط یه کار به ذهنش میرسه. کف دستش رو باز می‌کنه و به سمت مواد هدف‌گیری می‌کنه. از کف دستاش یه نور لیزری و قرمز به سمت مواد شلیک میشه و مواد با شدت زیادی سقوط می‌کنه و توی آب میفته.یادم نمیاد که بعدش چی شد. همین‌ها رو هم به زور یادمه. درد دارم و زخمی شدم و البته این رو یادمه که توی ماسکم بالا آوردم. احتمالا همون موقع‌ها بود که مواد ناپدید شد. پپر عصبانیه، ژنرال رودز و بقیه هم عصبانین.خوبه که حداقل نمی‌دونن که من آیرون‌منم و فکر می‌کنن که من فقط یه مست ترسوام که اینجا خودم رو زندانی کردم. یه آیرون‌من مست ترسو خیلی بدتره. اصلا نمی‌دونم چجوری اومدم خونه. لباس کجاست؟حتی چیزی که اخبار نشون میده رو هم یادم نمیاد. دوئل مردان آهنین در آسمان نیویورک؟ این کاریه که من کردم؟ نه... نباید دیگه به خودم دروغ بگم. من واقعا رقت‌انگیزم، من یه آدم فاسد و غیر قابل اعتمادم. حتی این هم توصیف باشکوهیه. من فقط یه حشره‌ی بی‌ارزشم.تونی وسط آپارتمان بزرگش روی زمین بی‌حرکت نشسته. هنوز گیجه و حتی وقتی از داخل برجش صدای داد و فریاد می‌شنوه، بازم نمی‌تونه تکون بخوره. درواقع درست نمی‌تونه تشخیص بده که چی می‌شنوه، تا این که صدای انفجار هم اضافه میشه.تو طبقات پایین برج استارک، مواد با لباس آهنیش برگشته و داره طبقه به طبقه همه چیز رو خراب و منفجر می‌کنه. لورتا و برچ هم تو برج استارکن. با شنیدن صدا وحشت می‌کنن. از اتاق جلسه بیرون میان و به مرد آهنی ترسناکی که داره همه چی رو نابود می‌کنه خیره میشن.برچ از لورتا می‌خواد که فرار کنن. لورتا جواب میده این همون فرصتیه که دنبالش بودیم قربان. این مرد یه ربطی به برگشتن استارک داره. اون می‌تونه هم تونی رو بکشه هم پپر رو. برچ فریاد میزنه که اول باید خودمون رو نجات بدیم. بعد هر دو به سمت محوطه‌ی برج فرار می‌کنن.کارکنان برج استارک همه به محوطه‌ی بیرونی برج هجوم آوردند و در حال فرار کردنن. صدا به صدا نمی‌رسه. گرد و خاک جلوی دید همه رو گرفته. لورتا و برچ به هرزحمتی که شده سوار ماشینشون میشن اما وقتی می‌خوان از اونجا برن، پپر رک می‌بینن که داره توی محوطه دنبال یه جای امن می‌گرده.لورتا یه نگاهی به برچ می‌ندازه می‌گه حالا وقتشه. برچ تا میاد جلوش رو بگیره لورتا پاش رو تا ته روی گاز فشار میده و با سرعت به سمت پپر میرونه اما درست در لحظه‌ی برخورد، مرد آهنی قرمز و طلایی از راه می‌رسه و پپر رو از سر راه برمی‌داره.چیزی که تونی نمی‌بینه اینه که مواد هم داره پشت سرش پرواز می‌کنه و ماشین لورتا به جای پپر به اون برخورد می‌کنه‌. مواد هم عصبانی میشه و در لحظه ماشین لورتا رو منفجر می‌کنه.تونی پپر رو روی زمین می‌ذاره و به سمت مواد که تو آسمون بالای سرش وایساده پرواز می‌کنه. این‌بار با دفعه‌ی قبل فرق داره. تونی هوشیاره و می‌دونه داره چیکار می‌کنه. تونی جنگشون رو تو آسمون نگه می‌داره تا ساختمون کامل تخلیه بشه ولی بعد هر دو به سمت برج پرت میشن.دود و انفجار جلوی دید هلیکوپتر‌ها رو گرفته و کسی نمی‌دونه اون تو چه خبره. با هرضربه‌شون یه آسیب به برج وارد میشه تا اینکه مواد، تونی رو روی زمین انبار برج گیر می‌ندازه. روش می‌شینه و پشت سر هم به صورتش مشت می‌زنه. فریاد می‌زنه که از خودت دفاع کن و باز با مشت به صورت تونی می‌زنه.تونی از پشت کلاه‌خودی که سرش کرده خیلی خونسرد جواب میده: دارم همین کار رو می‌کنم. دارم از خودم دفاع می‌کنم. بعد به پشت سر مواد نگاه می‌کنه. مواد نگاه تونی رو دنبال می‌کنه و روش رو برمی‌گردونه.کلی کانتینر پر از سوخت پشتش می‌بینه. تا می‌خواد کاری کنه تونی از کف دستش به سمت کانتینرها شلیک می‌کنه و تمامشون منفجر میشن. تونی مواد رو پرت می‌کنه یه گوشه و خودش رو نجات میده. مواد هم برای همیشه تو انبار صنایع استارک تو شهر نیویورک دفن میشه.تمام اخبار دارن از ربات تروریستی حرف میزنن که هیچ ارتشی حریفش نبود و تنها کسی که تونست شهر رو از دستش نجات بده، یه مرد آهنی مرموز بود که حالا ناپدید شده.آقای برچ، رئیس شیلد که از انفجار ماشین قسر در رفته، قول داده در این مورد تحقیق می‌کنه اما همه میدونن که هیچ اطلاعاتی نداره. اسم مرد آهنی همه‌جا پخش شده و هیچکس نمی‌دونه که آیرون‌من واقعا کیه.تونی تو اتاقش نشسته و منتظر برچه. برچ وارد میشه. تونی لبخند می‌زنه و بهش میگه که سخنرانی خوبی کردی. برچ حوصله نداره و جواب میده که از من چی می‌خوای. تونی میاد جلو و میگه می‌خوام که استعفا بدی.برچ عصبانی میشه و فریاد میزنه که تو یه آدم مستی و حق نداری به من بگی چیکار کنم. تونی جلو میاد و جواب میده بهتره بری و دنبال یه وکیل خوب بگردی. چون پرونده‌ت چندروزی هست که روی میز پلیس فدراله.برچ جا می‌خوره. صداش آروم میشه و میگه امکان نداره! تونی ادامه میده در مورد جانشینت هم نگران نباش. مامور مخصوص، نیک فیوری بهترین گزینه برای ریاست شیلده، اون جای تو می‌شینه. حالا برو بیرون.صنایع استارک، جزیره‌ی مونتاک، نیویورک. تونی استارک به همراه دستیارش پپر پاتز و مشاور جدیدش، ژنرال رودز، تو اتاق کنفرانس نیمه‌ویرانه‌ی تونی نشستن و مشغول حرف زدنن.تونی با خنده بهشون میگه که از دکوراسیون جدید اینجا خوشش میاد. رودز لبخند می‌زنه و بعد میگه ما برای چی اینجاییم تونی؟ تونی به سمت در میره و بعد رو به رودز و پپر می‌کنه و میگه فعلا همه‌کاره‌ی صنایع استارک شما دوتایید. من نیاز به استراحت دارم.پپر و رودز بهش میگن که این مسئولیت بزرگیه، ولی تونی میگه همینه که هست و بعد از اتاق خارج میشه. تونی به پنت‌هاوسش میره. در اتاق مخفی رو باز می‌کنه. لباس آهنی مثل همیشه وسط اتاق وایستاده.تونی لباس رو تنش می‌کنه. کلاه‌خود رو سرش می‌ذاره و با قلب مصنوعیش مرد آهنی رو بیدار می‌کنه. اون‌ها با هم به تراس می‌رن و بعد به سمت نیویورک پرواز می‌کنن. تونی قرار داره. با چندنفر جلسه داره که اونا قراره تو ترک الکل کمکش کنن. سرعتش رو بیشتر می‌کنه. امروز روز خوبی برای پرواز کردنه.خب خسته نباشین. داستان ارجین آیرون‌من همین چیزی بود که شنیدیم. امیدوارم خوشتون اومده باشه، البته بازم بگم که این سومین کمیکیه که ماجرای زندانی شدن تونی استارک و فرارش رو تعریف کرده.هرکدومشون هم مربوط به یک جنگ بودن. جنگ‌هایی که تو زمان نوشته‌شدن هرکدوم از نسخه‌های کمیک در جریان بودن. یعنی جنگ ویتنام در جریان بود که اولین کمیک رو نوشتن. بعد هم جنگ خلیج فارس و بعدش هم که جنگ افغانستان.فیلم ۲۰۰۸ آیرون‌من هم خیلی به داستان متعهد بود و حتی داستان‌های دیگه و شخصیت‌های منفی دیگه‌ای هم که تو فیلم بودن، همگی از روی کمیک‌های واقعی برداشته شده بودن. خیلی متعهد بود واقعا، وفادار بود.اما بریم سراغ خود کاراکتر تونی استارک و آیرون‌من شدنش. برخلاف خیلی از ابرقهرمانان، شخصیت آیرون‌من بیشتر از این که پر از آرمان و هدف و مسئولیت‌پذیری باشه، سرشار از نقطه ضعف و پشیمونیه. سرشار از کمبودهاییه که درواقع خصوصیات یک انسانه ولی خب ابرقهرمانی نیست.تونی استارک یه آدم عیاشه که خیلی واضح از صمیمیت و نزدیک‌شدن به آدم‌ها می‌ترسه. حتی اون عشقی که ما تو فیلم‌های بعدی آیرون‌من می‌بینیم که با پپر اتفاق میفته، تو کمیک یه رابطه‌ایه که تونی هی پسش میزنه. عاشق پپرع ولی ازش می‌ترسه.تونی استارک یه الکلیه که اهمیتی به کاری که تو مستی انجام میده، نمیده. پولداره و از پولی که با ساخت سلاح درمیاره کیف می‌کنه. خلاصه یه نارسیسیسم سکولاره که برای انسان کامل شدن، یعنی مثلا سوپرمن شدن یا برای جنگ با فساد، یعنی بتمن شدن هیچ انگیزه‌ای نداره. ارزشی هم براش نداره، یعنی اصلا باور نداره همچین چیزایی رو.دنیا رو خیلی واضح‌تر می‌بینه. دنیا رو یه چرخه‌ای از نیاز و خواستن و بعد نرسیدن یا رسیدن و بعد دوباره نیاز وخواستن می‌بینه. کلا چیزی رو می‌بینه که خیلی‌ها تو جامعه‌ی مدرن بهش رسیدن.چون به هرحال پولداره و برای به دست آوردن چیزهایی که می‌خواسته هیچ وقت نیاز به دعا کردن و توکل کردن و این‌ها نداشته که. پس مذهب هم براش معنایی نداره. کمک به مردم معنایی نداره.دنیای تونی استارک با همه‌ی پول و ثروت و آدم‌های کله‌گنده‌ای که دورش بودن، به قدری کوچک بود که تا وقتی گروگان نگرفتنش، نفهمید که چقدر آدم تو دنیا هست و مثل این که واقعا و جدی‌جدی آدم‌ها دارن با شلیکه اسلحه‌های اون می‌میرن. کلا با جنگ می‌میرن.تو ذهن خودش ساخت اسلحه میهن‌پرستانه نبود، ولی جنایت هم نبود. فکر می‌کرد تک‌تک اون گلوله‌ها یا هرچیز دیگه‌ای فقط میرن وسط مغز تروریست‌ها و حتی به این فکر نکرده‌ بود که جنگ خیلی فراتر از کشته شدن دو تا تروریسته.تازه فهمید که ممکنه که درست فکر می‌کرده و دنیا هیچ‌چیزی جز نیاز و باز نیاز نباشه یا خدایی و بهشت و جهنمی هم نباشه ولی به هر حال یه‌سری آدم زنده هستن که دارن زجر می‌کشن و دردشون واقعیه.تونی قصد ابرقهرمان‌شدن هم نداشت. برای زنده موندن مجبور به ساخت یه قلب شد و بعد برای فرار هم مجبور به ساخت یه لباس آهنی. ولی بعدش دیگه همه‌چیز عوض شد. دیگه تونی به تمام کارهایی که می‌کرد فکر می‌کرد.عذاب وجدانش برای کارهایی که قبلا کرده بود و قرار بود بکنه، به قدری زیاد شد که دیگه کلا صنایع استارک رو گذاشت کنار و سپرد به پپر و رودز البته. تونی حتی فرصت نکرد هدفش از ابرقهرمان بودن رو بفهمه.هرتصمیمی که می‌گرفت لحظه‌ای بود و هراتفاقی که توش قرار می‌گرفت درواقع عمل انجام‌شده بود. برای همین متمرکز شد روی ساخت لباس آهنی و کمک کردن به ابرقهرمانان دیگه.قکی از اون‌ها یکی از اون‌هایی که کمکش کرد کاپیتان آمریکا بود اما عذاب وجدان تونی به قدری زیاد و همیشگی بود که به جنگش با کاپیتان آمریکا هم کشیده شد.کاپیتان آمریکا که تو قسمت پنجم در موردش حرف زدم، به همراه تونی و بقیه، تو گروه اونجرز بودند تا این که به خاطر یه سری اتفاق دولت قانونی رو تصویب کرد که ابرقهرمان‌ها باید هویت واقعیشون رو ثبت کنن یعنی حداقل دولت بدونه اونا کی‌ان تا اگر اتفاقی افتاد بتونه جلوشون رو بگیره.تونی قبول کرد و کاپیتان آمریکا نکرد و این شد داستان یکی از معروف‌ترین کمیک‌های مارول به نام جنگ داخلی که فیلمش هم اکران شد و خیلی هم فیلم خوبی بود.به نظر کاپیتان آمریکا، فاش شدن هویت ابرقهرمانان، زندگی خودشون و عزیزانشون رو به خطر می‌انداخت و به نظر تونی، این آزادانه گشتن یک سری انسان با قدرت‌های زیاد و فراانسانی که همگی ماسک به صورت دارن، خودش یه تهدید علیه کل بشریت بود و باعث جنگ‌های بیشتر می‌شد.به نظر تونی اگه ابرقهرمانان، سازماندهی می‌شدند، ویلن‌ها و ضد قهرمانان کمتری هم به وجود میومدن. چون خیلی از این شرورها برای انتقام شخصی از یه قهرمان میومدن و یهو کل شهر رو به خاطر دعوای خودشون نابود می‌کردن.راستش هردو نظریه هم درسته ولی تو کمیک آیرون‌من یه جورایی ضد قهرمان این داستانه و کاپیتان آمریکا اونیه که حق داره. کلا رابطه‌ی تیرون من و کاپیتان آمریکا رابطه‌ی عشق و نفرت پیچیده‌ایه. دیگه واقعا داوطلب‌تر از کاپیتان آمریکا نداریم دیگه.خودش رفت تو لوله‌ی آزمایشگاه که تبدیل به یک ابرسرباز بشه. با رضایت کامل این راه رو انتخاب کرد. این برای تونی استارک، درک‌نشدنی‌ترین کانسپت جهانه. برای همین ازش متنفره ولی یه جورایی هم بهش حسودی می‌کنه و براش عجیبه و می‌خواد کشفش کنه.تونی این حس رو به خودش هم داره. گاهی به خودش افتخار می‌کنه و گاهی هم از خودش متنفره. تونی به جایی می‌رسه که تکنولوژی و البته خودش رو دشمن بشریت می‌دونه و از آیرون‌من بودن و حتی تونی استارک بودن کناره‌گیری می‌کنه.بارها منطق نیاز بشر و جهان به ابرقهرمان‌ها رو زیر سوال می‌بره و در نهایت به اینجا می‌رسه که مشکل وجود اوناست. مشکل نیاز مردم به اوناست و جامعه‌ست که باید از این نیاز، بی‌نیاز بشه. به نظر تونی، ابرقهرمانان هیچ مشکلی از جامعه، از اجتماع انسانی دو حل نمی‌کنند.حتی به نظرش هرتکنولوژی‌ای که اضافه میشه، با خودش زنجیره‌ای از عواقب میاره. لباس آیرون‌من درواقع استعاره‌ای از همون تکنولوژیه. مشکلاتی رک حل می‌کنه ولی باعث به وجود اومدن مشکلات جدید میشه.اما تونی دیگه بخشی از این لباسه. لباس هم بخشی از تونیه. تو فیلم آیرون‌من ۲، دیدیم که اون قلب ماشینی و خود لباس تونی رو مریض می‌کنن. یعنی به بدنش آسیب می‌زنن و مجبور میشه که یه المنت تازه و یه منبع نیروی جدید کشف کنه تا قلبش رو از اول بسازه.توی یکی از داستان‌های کمیک‌هاش، تونی به قدری لباس رو پیشرفته می‌سازه که حتی بهش هوشیاری میده و لباس تصمیم می‌گیره تونی رو بکشه. تونی هم مثل همیشه وقتی می‌فهمه که مشکل جدیدش خیلی بدتر از مشکل قبلیه که دیگه خیلی دیر شده.به هر حال با همه‌ی این آشوب‌های درونی، تونی استارک همیشه اوضاع رو مدیریت می‌کنه و انقدر خوب این کار رو می‌کنه که رئیس اونجرز میشه، رئیس شیلد میشه و حتی وزیر دفاع آمریکا هم میشه.لرعکس سوپرمن و بتمن، آیرون‌من یه ایده‌آل‌گرا نیست که دنبال پرفکشن و عدالت مطلق باشه. تونی کسیه که بهترین نتیجه رو بین بدترین‌ها انتخاب می‌کنه. زندگی شخصی و از هم‌گسیخته‌ش هم حس همدلی رو روشن می‌کنه.یکی از بهترین کمیک‌های آیرون‌من که اسمش دیمن این د باتله (Demon in the Bottle) یعنی شیطان در بطری یا شیطان در شیشه، هیچ ویلنی غیر از الکل نداره. تونی باید با الکل کنار بیاد. عکس روی جلد این کمیک هم تونی رو تو لباس آیرون‌من نشون میده که پشت میز کارش نشسته، بعد این کلاه‌خود آیرون‌من هم روی میز گذاشته و تو دستش یه بطری مشروبه.یه مرد مست و داغون. واقعا جزو بهترین داستان‌هاشه. تو این داستان همه ازش ناامیدن و می‌گم دیگه، هیچ جنگی اتفاق نمیفته. ویلن داستان الکله.خلاصه حرف من اینه که آیرون‌من یکی از چندوجهی‌ترین کاراکترهای ماروله. دوره‌ای که توش خلق شده و استفاده از جنگ ویتنام، سلبریتی بودنش، اجبارش به ابرقهرمان شدن، هوش سرشارش، تنهاییش، اعتیادش و بی‌دین و ایمان بودنش، خیلی خاصش می‌کنه.همین باعث شده که آیرون‌من و داستانش خیلی ادامه‌دار و بدون جنجال چاپ بشن ولی خب، هنوز در جهان چندان کشف نشده بود تا این که مارول تصمیم گرفت یکی از بزرگترین جریانات سینمایی تا اون روز رو راه بندازه.اول هم با فیلم هالک شروع کرد. یکی از معروف‌ترین کاراکترهاش ولی خب نشد اون چیزی که باید بشه و فیلم شکست خورد ولی فیلم دوم اکران شد و همه‌چیز رو عوض کرد. اون هم فقط به یه دلیل. انتخاب بازیگری به نام رابرت داونی جونیور که تمام وجوه تونی استارک رو به زیبایی کامل درآورد و یه تنه این دنیا رو سرپا کرد.رابرت داونی جونیور، تو ده‌تا از ۲۲تا فیلم فاز یک تا سوم دنیای سینمایی مارول، تو نقش آیرون‌من بازی کرد. سه‌تا فیلم اختصاصی از خود آیرون‌من، چهارتا اونجرز، یه‌دونه اسپایدرمن، یه‌دونه کاپیتان آمریکا و یه نقش بعد از تیتراژ هم تو فیلم هالک داشت و در نهایت باشکوه‌ترین پایان رو هم به نام خودش ثبت کرد.حالا من می‌خوام در مورد این حرف بزنم که چرا انتخاب رابرت داون جونیور، در نقش آیرون‌من انقدر هوشمندانه و مهم و بهترین بود.فکر نکنم تا حالا تو هیرولیک درمورد بازیگر یه کاراکتر حرف زده باشم. درمورد بتمن‌ها و اسپایدرمن‌ها حرف زده بودم ولی شخص بازیگر تا حالا نه. دلیلش هم اینه که به نظر من رابرت داونی جونیور و آیرون‌من، بهترین مچ و تناسب بین بازیگر و کاراکتر بودند. نه فقط تو نقش ابرقهرمانی بلکه تو سینما.یه‌بار از دان چیدل (Don Cheadle)، بازیگر نقش ژنرال رودز پرسیده بودن که فکر می‌کردی ام‌سی‌یو به این‌جا برسه؟ اون هم گفته بود که احتمالا هیچ‌کس نمی‌دونست قراره چه اتفاقی بیفته ولی مطمئنم که این شگفتی از روزی شروع شد که رابرت داونی جونیور رو انتخاب کردن.واقعا درست گفته چون همه‌چی از اونجا شروع شد و تا لحظه‌ی آخر تو اند گیم (End Game) همه‌چیز به آیرون‌من بستگی داشت. همون‌طور که خیلی چیزها به رابرت بستگی داشت، به رابرت داونی جونیور. مثل انتخاب بازیگر کاپیتان آمریکا، هاکای، هالک و مهم‌‌ترینش اسپایدرمن.اما فقط استعداد بازیگری رابرت نبود که آیرون‌من رو تبدیل به چیزی کرد که الان هست. داستان زندگی خودش هم بود. من رابرت رو با فیلم چاپلین شناختم. فیلمی که داستان زندگی چارلی چاپلین بود و بازیگرش یعنی رابرت رو نامزد جایزه‌ی اسکار کرد.اون سال رابرت به آل‌پاچینوی بوی خوش زن باخت ولی همه از بازی بی‌نظیر این بازیگر جوان شگفت‌زده شده بودن. بازیگر ۲۸ ساله. رابرت یه خانواده‌ی هالیوودی داشت و از خیلی نوجوونی بازیگری رو شروع کرده بود ولی چاپلین همون‌چیزی بود که هربازیگری برای دیده شدن نیاز داشت.اما قبل از این که حتی سی سالش بشه همه‌چیز از هم پاشید. رابرت اعتیاد وحشتناکی به الکل و هرمواد مخدری که وجود داره پیدا کرد. طوری که میشه اصطلاح تو جوب پیدا شدن رو براش به کار برد.وحشتناک‌ترین اتفاق هم وقتی افتاد که با یه اسلحه‌ی خالی در حال مستی و نشئگی و عریان، وارد خونه‌ی یه غریبه شده بود، حتی نمی‌دونست کجاست. رابرت برای اون اتفاق افتاد زندان. بعد دوباره آزاد شد. رفت کمپ ترک اعتیاد. پاک شد، دوباره معتاد شد دوباره دستگیر شد.در کنار همه‌ی این‌ها، شغل و کارش هم نابود شد کامل. هیچکس بهش اعتماد نمی‌کرد و دیگه هیچ پیشنهادی هم نداشت چون اصلا سر کار نمیومد.اصلا نمی‌فهمیدن داره چیکار می‌کنه. تا این که بعد از آخرین دستگیری و آزادیش که میشه سال ۲۰۰۱، رابرت اعلام کرد که دیگه واقعا ترک کرده و می‌خواد به کارش ادامه بده.اما با همه‌ی استعدادی که داشت باز هم هیچ کمپانی‌ای بهش اعتماد نمی‌کرد، تا این که مل گیبسون (Mel Gibson) که از دوست‌هی نزدیکش بود به دادش رسید. تونست یه نقش تو فیلم گوتیکا (Gothika) براش جور کنه، اونم با ضمانت و این‌جور چیزا.دیگه بعد از اون چندتا فیلم دیگه هم بازی کرد و یه جورایی به آدم‌ها قبولوند که واقعا ترک کرده، البته هنوز خیلی دستمزد کمی می‌گرفت و کسی هم امیدی نداشت که رابرت برگرده به همون مسیر قبلی‌ای که داشت تبدیلش می‌کرد به یه سوپراستار مستعد.نقش‌هایی هم که می‌گرفت نقش‌های فرعی بودند تا این که شد سال ۲۰۰۸. سال تولد دوباره. سالی که هم به خاطر بازی تو فیلم کمدی تروپیک تاندر (Tropic Thunder) نامزد اسکار شد و هم تبدیل شد به آیرون‌من.دنیای سینمایی مارول تازه کارش رو شروع کرده بود و یک ایده‌ی بزرگ تو کله‌ش داشت. سونی با اسپایدرمن‌هاش و فاکس با ایکس‌من‌هاش خیلی وقت بود که ابرقهرمان‌های مارول رو به اسم خودشون زده بودند و ام‌سی‌یو درواقع داشت قمار می‌کرد.خیلی‌ها برای نقش آیرون‌من درنظر گرفته شده بودند مثل نیکلاس کیج (Nicolas Cage) و تام کروز (Tom Cruise) ولی کارگردان فیلم یعنی جان فورو (Jon Favreau) که خودش هم نقش هپی رو بازی می‌کنه، دلش یه بازیگر ناشناخته می‌خواست و به طرز عجیبی هم باور داشت که اون آدم رابرت داونیه.البته رابرت برای هالیوود شناخته‌شده بود ولی خیلی وقت بود که مخاطب‌ها، مخصوصا جوون‌ها نمی‌شناختنش، یعنی سوپراستار نبود. خیلی وقت بود که نقش اول هیچ فیلمی نبود.جان چندین‌بار با ام‌سی‌یو جلسه گذاشت و گفت من رابرت رو می‌خوام. هربار هم درخواستش رد شد. تا این که بالاخره اون‌ها قبول کردن که رابرت بیاد و برای نقش تست بده. دیگه بقیه‌ش هم می‌دونیم چی شد.رابرت با کم‌ترین قیمت نسبت به بازیگرهای مکملش اومد و نقش آیرون‌من رو بازی کرد و شد نقطه مرکزی فاز اول دنیای سینمایی مارول. حتی اون جمله‌ی من آیرون‌من هستم فیلم اول رو هم بداهه گفت. آخر فیلم میگه من آیرون‌منم، خودش رو معرفی می‌کنه. حالا اسپویل شد ولی فیلم مال یازده‌سال پیشه فکر کنم.به هرحال انقدر اون جمله خوب بود و انقدر نشونه‌ی درک کاملش از کاراکتر بود که تصمیم گرفتن نگهش دارن و کلا سناریو از یک ابرقهرمان با هویت مخفی تبدیل شد به یه ابرقهرمانی که به یه‌‌ورش هم نیست کسی بشناستش.یعنی فیلم‌نامه این بود که کسی نفهمه آیرون‌من تونی استارکه ولی رابرت این رو عوض کرد. این چیزی بود که رابرت تو تونی استارک دید و درست هم بود. در نهایت هم همون جمله یعنی من آیرون‌من هستم، شد آخرین دیالوگ آیرون‌من که باهاش دنیا رو نجات داد.خیلی حماسی گفتم، می‌دونم. ولی داستان خود رابرت و نقشی که باهاش دوباره خودش رو به سینما ثابت کرد، به قدری به هم نزدیک و همین‌طور جذابن که نمی‌شد ازشون بگذرم.این دیگه یه داستان ارجین کمیکی نیست و واقعا اتفاق افتاده و زندگی رابرت داونی جونیور رو عوض کرده. حالا یکی از گرون‌ترین و الهام‌بخش‌ترین بازیگران هالیووده و آدم همین حس‌ها رو با دیدن آیرون‌منش می‌گیره.تو قسمت بیست‌و‌دوم یادمه که براتون گفتم که من کاری به هالیوودی بودن یا ابرقهرمان و فانتزی‌بودن فیلم‌ها و پیامشون ندارم. قصه چیزیه که من رو دیوونه می‌کنه‌ درامی که فیلم تعریف می‌کنه، درامی که کاراکتر باهاش دست و پنجه نرم می‌کنه چیزیه که من رو عاشق سینما کرده.قصه‌ی شکست رابرت و دوباره بلند‌ شدنش تو شمایل آیرون‌من واقعا برای من جذاب و مسحور کننده‌ست. حس خوبیه که بدونی تو دنیای واقعی هم از این اتفاق‌ها میفته. به هرحال به قول جان فورو کارگردان آیرون‌من ۱ و ۲، یه‌جوری بود که انگار تمام خوبی‌ها و بدی‌های تونی استارک، همون بدی و خوبی‌های رابرت داونی جونیور بودن.انگار یکی بودن. داستان آیرون‌من، همون داستان زندگی رابرت بود یا به قول استنلی فقید، این مرد به دنیا اومده تا آیرون‌من باشه. حالا یکم صدای قشنگش رو هم بشنویم.چیزی که شنیدین بیست‌و‌ششمین قسمت از پادکست هیرولیک بود. هیرولیک رو من فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته‌نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هرقسمت رو هم نسرین شمس انجام میده.طراحی وب‌سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-%E2%80%93-E26-%E2%80%93-Iron-Man-id2202934-id491365564?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E26%20%E2%80%93%20Iron%20Man-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Tue, 29 Nov 2022 20:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موربیوس؛ خون‌آشام زنده</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%88%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-numxqva24dia</link>
                <description>سلام، چیزی که می‌شنوید قسمت بیست و پنجم پادکست هیرولیکه که در بهمن‌ماه ۱۴۰۰ ضبط میشه. هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌ها و کتاب‌های مصوره.روایتی که من با استفاده از منابع مختلف ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم. قبل از هرچیزی بگم که این آخرین اپیزود سال ۱۴۰۰ ئه.خب قراره تو این اپیزود از موربیوس (Morbius) حرف بزنم. موربیوس کیه؟ یه خون‌آشام که اولین بار تو داستان‌های اسپایدرمن به طرفدارهای کمیک معرفی شد.راستش منم دقیق نمی‌شناختمش تا این که مارول و سونی خبر ساخت یه فیلم به نام موربیوس رو دادن.شاخک‌هام تیز شد دیگه. ساخت فیلم اختصاصی از روی یه شخصیت یعنی اون کاراکتر درام خوبی داره. چندوقت پیش هم تریلر فیلمش اومد که خیلی هم جذاب بود. سال ۲۰۲۲ قراره اکران بشه و بازیگر نقش موربیوس هم جرد لتوئه (Jared Leto) ئه.منم دیدم که به‌به، چه کاراکتر جذابی. چه بازیگر مناسب و متشخصی. چه تریلر دارکی. طرف خون‌آشام که هست، قهرمان و ضدقهرمان بودنش با هم قاطیه. پس دیگه هیرولیکی‌تر از این نمیشه خدایی. قبول ندارین؟از این‌هایی که تا الان گفتم مشخصه دیگه که اپیزود برای بچه‌ها مناسب نیست. پس تنها یا با هندزفری گوش بدین. نکته‌ی آخر هم این که توی این اپیزود، دوست و همکار عزیزم آقای بهزاد الماسی به من افتخار دادن و توی روایت داستان کمکم کردن.اگه اپیزود بیستم و بیست و سوم یعنی از جهنم و سوییت توث (Sweet tooth) رو شنیده باشین دیگه حتما ایشون رو می‌شناسید. دمتون به طور کل گرم.من فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته‌نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این قسمت بیست و پنجم از پادکست هیرولیک.اکتبر سال ۱۹۷۱ بود که مارول جلد صد و یکم از سری محبوب و پرفروش د امیزینگ اسپایدرمن (The Amazing Spider-Man ) رو چاپ کرد.روی کاور، یعنی روی جلد این شماره، تصویری از یک مرد بود با پوست سفید یخچالی، چشم‌های سرخ‌رنگ و بدنی عضلانی که یه لباس براق مشکی پوشیده بود و یه شنل قرمز هم انداخته بود روی دوشش. بعدش هم داشت بین زمین و آسمون با اسپایدرمن می‌جنگید.مرد سفیدرنگ و ترسناک دوتا دندون نیش بزرگ هم داشت. درواقع برای مخاطب اصلا سخت نبود که بفهمه با کی طرفه. این آقا یا دراکولا بود یا از بستگان دراکولا بود.ولی اتفاق مهمی که مخاطب‌ها رو به وجد آورده بود، وجود یک خون‌آشام تو دنیای اسپایدرمن و مارول نبود بلکه مجوز حضور یه خون‌آشام تو این دنیا یعنی به طور کل دنیای کمیک بود.اگه اپیزودهای اول هیرولیک مثل واندرومن (Wonder Woman) و اپیزود پونزدهم یعنی داستان اسپایدرمن رو گوش داده باشین، یادتونه که از یه کتاب قانون صحبت کردم به اسم اتوریتی کد (Authority Code) که همون دستورالعمل سانسور خودمونه.این کتاب از اواخر دوره‌ی طلایی وارد کمیک شد. کل عصر نقره‌ای و یه کم از عصر برنزی رو تحت‌الشعاع قرار داد تا ای نکه آدمایی مثل استنلی اومدن و کم کم این کدها رو زیر پا گذاشتن.خیلی کوتاه یادآوری کنم که صنعت کمیک به چهار دوره تقسیم میشه که از سال ۱۹۳۹ با دوران طلایی و تولد سوپرمن شروع شد. بعد عصر نقره‌ای بود و بعد هم برنزی و بعد هم می‌رسیم به دهه‌ی هشتاد که میشه عصر مدرن.این دوره‌ها هر کدوم خصوصیت‌های خودشون رو داشتن. عصر نقره‌ای و برنزی هم شدیدا تحت تاثیر سانسور بودن. سانسورهایی مثل لباس، شیوه‌ی زندگی، اعتقادات یا قوانینی مثل محکوم شدن حتمی شخصیت منفی.خاکستری نبودن شخصیت‌ها و رعایت اصل خیر و شر مطلق. روابط عاشقانه هم باید طبق عرف می‌بودن. زن‌ها باید در نهایت به ازدواج و بچه‌دار شدن فکر می‌کردن. همجنس‌گرایی و نشونه‌هاش نباید وجود می‌داشته و خیلی چیزهای دیگه.اسپایدرمن براتون مثال زدم که استنلی یعنی خالق اسپایدرمن و ادیتور ارشد کمپانی مارول در واقع با طراحی و خلق کاراکترهایی مثل پیتر پارکر (Peter Parker) که در معرض قلدری بود یا دوستش هری ازبورن (Harry Osborn) که درگیر اعتیاد بود و دوست‌دخترش ام‌جی (MJ) که پدر آزارگری داشت، این سانسورها رو دور زده بود.یعنی حتی این‌ها هم خط قرمز بود. آوردن موضوعاتی مثل قلدری و اعتیاد و آزارگر بودن والدین هم ممنوع بود. تو اون دوران خیلی از این مفاهیم مقدس و نقد ناپذیر محسوب می‌شدند مثل خانواده.پس یکی از دلایل محبوبیت استنلی و کاراکترهایی که خلق کرد، همین کنار گذاشتن قوانین دست و پاگیر و درگیر کردن کاراکترها با زندگی عادی بود.یعنی کاراکترهایی مثل اسپایدرمن با چیزی که واقعا تو دنیا و زندگی روزمره‌ی همه‌ی آدم‌ها اتفاق می‌افتاد، دست و پنجه نرم می‌کردن.حالا خلاصه یکی از اون سانسورهای عجیب ممنوع بودن استفاده از موجودات ماورالطبیعه یا سوپرنچرال (Super Natural) تو داستان‌های ابرقهرمانی بود.یعنی اون‌ها ژانر بزرگسال و ترسناک خودشون رو داشتن و حق نداشتند که بیان این‌ور. از یه سالی به بعد دیگه حق نداشتند وارد داستان‌های ابرقهرمانی بشن. چون که تو دنیای کمیک تعداد زیادی از مخاطبان، نوجوان بودن و اون موقع این داستان‌ها نامناسب به نظر میومد.تا این که شد سال ۱۹۷۱ و این کتاب سانسورها منحل شد. دیوار نفوذناپذیری هم که دور سرزمین کمیک کشیده بودن اومد پایین و راه ورود ایده‌های جدید باز شد.استنلی که اون موقع همه کاره‌ی مارول بود رفت به دست راستش یعنی روی توماس (Roy Thomas) گفت که آب دستته بذار زمین و یه ویلن خون‌آشام واسه اسپایدرمن طراحی کن.روی توماس یکی از اصلی‌ترین مهره‌های مارول و دست راست استنلی بود که تو قسمت هجدهم یعنی ویژن (Vision)، کامل معرفیش کردم‌.خیلی مختصر بگم که روی سال ۱۹۴۰ متولد شد. تو ۲۴ سالگی دانشگاه قبول شد و رفت نیویورک و اون‌جا رفت کمپانی دی‌سی و شد دستیار.روی عاشق نوشتن نامه به کمپانی‌ها و نظر دادن در مورد داستان‌ها و کاراکترها بود. استنلی مارول هم یکی از نامه‌های روی رو خوند و خوشش اومد. بهش زنگ زد و گفت پاشو بیا مارول ادیتور شو. روی هم دی‌سی رو ول کرد و رفت مارول. زود هم شد معتمد استنلی.کارش خوب بود، ذهنش خوب کار می‌کرد. آدم باکیفیتی بود. استعداد فوق‌العاده‌ای هم تو خلق شخصیت‌های خاکستری و پیچیده داشت، مثل ویژن، گوست رایدر (Ghost Rider) و اگه یادتون باشه ایده‌ی خلق ولورین (Wolverine) هم اول به ذهن توماس رسید.خلاصه می‌رسیم به سال ۱۹۷۱ و سفارش استنلی به روی توماس برای خلق یک ویلن خون‌آشام. توماس عاشق هیولاها و ویلن‌های ادبیات کلاسیک بود که مشخصا این‌جا منظورمون دراکولاست. روی دیوونه‌ی دراکولا بود و چندتا کمک تو ژانر ترسناک از این کاراکتر نوشته بود.ولی خب وقتی استنلی اومد سراغش و گفت خون‌آشام می‌خوام روی نمی‌تونست فقط به یک هیولای خون‌خوار بسنده کنه‌. روی نیاز به یه کاراکتری داشت که بشه باهاش همزاد پنداری کرد.واسه همین تصمیم گرفت اورجین (Origin) یا یه بک‌گراند براش بنویسه که مثل بیشتر شخصیت‌های مارول مخاطب رو در کنار اون کاراکتر قرار بده و کاری کنه که مخاطب نه بتونه عاشقش بشه، نه این که بتونه ازش متنفر بشه.روی اسم موربیوس رو از روی فیلم فوربیدن پلنت (Forbidden planet) سال ۱۹۵۶ برداشت. فقط اسمش رو البته. فیلم و کاراکتر هیچ ربطی به خون و خون‌خواری نداشتن.بعد هم رفت سراغ گیل کین (Gil Kane) که اون موقع تصویرساز سری پرفروش د امیزینگ اسپایدرمن (The Amazing Spider-Man ) بود. در واقع ایده این بود که موربیوس تو این مجموعه و بین نیمه ویلن‌های اسپایدرمن معرفی بشه.گیل کین که اون موقع ۴۵ سالش بود یه مهاجر یهودی بود که از سه سالگی اومده بود آمریکا و خیلی زود هم عاشق صفحه‌های کمیک روزنامه‌ها شده بود‌. تو نوجوونی هم همین راه رو واسه خودش انتخاب کرد. بعد از چند سال هم رفت دی‌سی و بعد هم اومد مارول. یعنی کلا هنه‌شون یه سرنوشت شبیه به هم رو دارن.گیل کارهای زیادی تو ژانر ترسناک و عاشقانه و ماورایی کرده بود که با اومدن سانسور مجبور شده بود ولش کنه و بچسبه به ژانر ابرقهرمانی. برای همین وقتی با ایده‌ی استنلی روبرو شد حسابی کیفش کوک شد. نشستن دوتایی با روی به طراحی کاراکتر موربیوس.این رو تو پرانتز بگم که از لحظه‌ای که این موضوع رو انتخاب کردم استرس گرفتم که به جای موربیوس یهو نگم اورفیوس (Orpheus). سخته خدایی. هی باید با خودم تکرار کنم. شما هم تکرار کنید.اون قسمت شونزدهم بود. مورفیوس بود، ارباب رویاها. این مورفیوسه. خون‌آشام خون‌خوار و ترسناک. همین الان هم که اومدم ضبط کنم اسن فایل رو نوشتم مورفیوس. یعنی در این حد گیج‌کننده‌‌ست برام.حالا هردوشون چیز خوبین. شما اگه شنیدید مورفیوس به بزرگی خودتون ببخشید. منظورم موربیوسه. بگذریم. پرانتز بسته. روی و گیل نشستن و ظاهر موربیوس رو طراحی کردن.من بهتون پیشنهاد میدم که برین و کاور این اپیزود رو که نسرین زحمتش رو کشیده نگاه کنید. می‌خوام صورت موربیوس کامل ملکه‌ی ذهنشون بشه. اگه اپی که دارین گوش میدین کاور نداره، یه سر به اینستاگرام هیرولیک بزنین.از بدن عضلانی و رنگ پوست سفیدیخچالی موربیوس که بگذریم، به صورتش می‌رسیم. استخوان‌بندی عجیب، گونه‌های تیز، بینی سربالایی که انگار از وسط نصف شده و چشم‌های قرمز و درشت.این چهره تو کتاب‌های مختلف ترسناک‌تر و عجیب‌نر هم شده ولی اولش و تو سری اسپایدرمن همین‌قدر بود که گفتم که این هم خودش واقعا صورت عجیبیه.موربیوس همون اول مورد توجه قرار گرفت. استقبال از حضور موربیوس کنار اسپایدرمن به قدری بود که تونست یه شخصیت مستقل پیدا کنه و بتونه از اون به بعد واسه خودش داستان‌ها و کمیک‌های اختصاصی داشته باشه.داستان‌هایی که هم ترسناک بودن و هم پر از هیولا. یعنی هم تو ژانر ابرقهرمانی جلون می‌داد و هم تو ژانرهای ترسناک و هارور (Horror) و این‌ها.همچنان هم نوشتن داستان از روی شخصیتش ادامه داره و چون یه شخصیت خاص و فلسفی‌ای داره، اتفاقا تو دوران مدرن خیلی کمیک‌های بهتری ازش منتشر شد.این‌ها رو هم بهش توجه داشته باشید که موربیوس مثل بقیه‌ی خون‌آشام‌ها نیست. مثلا نور اذیتش نمی‌کنه، با خنجر چوبی و از این چیزها نمی‌میره، تو تابوت نمی‌خوابه، صلیب و سیر هم آزارش نمیده.گفتم نور اذیتش نمی‌کنه. یه جاهایی یکم اذیتش می‌کنه ولی تو بعضی از داستان‌ها اصلا اذیتش نمی‌کنه. کلا میگم خصوصیت خون‌آشامی رو نداره. یعنی موربیوس یه موجود ماورالطبیعه نیست، یه محصول آزمایشگاهیه.قدرت‌های خون‌آشام‌ها رو داره‌ها. ضعف‌هاشون رو نداره. مثلا استخو‌هاش به طرز شگفت‌انگیزی انعطاف دارن. اگه به مدت طولانی به چشم‌های یکی نگاه کنه، می‌تونه هیپنوتیزمش کنه.خون قوی‌تر و جوان‌ترش می‌کنه. بعد دیگه جونم واستون بگه که می‌تونه یه کاری شبیه پرواز انجام بده، نه شبیه نه دیگه. می‌تونه پرواز کنه. گوش‌هاش خیلی تیزن. تو شب می‌بینه. خلاصه خیلی کارها از دستش بر میاد که واقعا جای غبطه خوردن داره.داستانی که من می‌خوام تعریف کنم قسمت اورجینش از کتاب‌های مختلف برداشته شده. چون هرکدوم یه تیکه‌ش رو تعریف کرده بودن. یعنی داستان کودکی و بک‌گراند و اتفاقی که منجر به خون‌آشام شدنش شده، تو چندتا کتاب مختلف بود که من یکیشون کردم‌.قسمت ماجرای اصلی اپیزود، یعنی قصه‌ای که می‌خوام تعریف کنم از روی کتاب موربیوسه که سال ۲۰۲۰ چاپ شد و یکی از قشنگ‌ترین روایت‌ها از این خوناشام جذاب بود.چندتا شخصیت هم غیر از مربیوس تو ایک داستان هست که بد نیست یع خورده بشناسیمشون مثل اسپایدرمن که البته فکر نمی‌کنم نیاز به معرفی داشته باشه ولی اگه نمی‌شناسیدش، می‌تونین قسمت پانزدهم هیرولیک رو گوش بدین‌.خلاصه بگم که اسپایدرمن با اسم اصلی پیتر پارکر یه نوجوونه که با نیش یه عنکبوت رادیواکتیوی قدرت‌های عنکبوتی پیدا کرده. خیلی هم پسر خوبیه. ابرقهرمان هم هست.یه کاراکتر دیگه رو هم معرفی می‌کنم و بعد دیگه میریم سراغ داستان. کاراکتری به نام ملتر (Melter). ملتر یعنی کسی که ذوب می‌کنه. ملت یعنی ذوب‌شدن.حالا این آقای ملتر قبل از ملتر شدن یک دانشمند و طراح و تاجر اسلحه بود که برای دولت آمریکا کار می‌کرد تا این که دولت متوجه نامرغوب بودن متریال‌های استفاده شده تو اسلحه‌ها شد و دیگه کلا باهاش کار نکرد.به جاش رفت سراغ مردی به نام تونی استارک (Tony Stark) که اون هم طراح اسلحه بود که البته ما جناب استارک رو بیشتر به نام آیرون‌من (Iron Man) می‌شناسیم‌خلاصه ملت ورشکست شد. خیلی هم خشم و نفرت و کینه فرا گرفتش. یه روزی هم که داشت تو کارخونه‌ی ورشکسته‌ش راه می‌رفت یهو یکی از اسلحه‌های قدیمیش رو دید که می‌تونست همه چی رو ذوب کنه.ملتر خم یه لباس ضد قهرمانی برای خودش درست کرد و ذوب‌کننده رو هم زد به سینه‌ش. بعدشم رفت به جنگ آیرون من که کار خاصی نتونست بکنه و آیرون‌من زد لهش کرد.و همین شکست هم باعث شد که ملتر دیگه بشه یکی از ویلن‌های مارول که تو داستانی هن که می‌خوام الان تعریف کنم همین نقش رو بازی می‌کنه. یعنی نقش ویلن رو بازی می‌کنه. خب این هم از این. بریم دیگه داستان موربیوس یعنی خون‌آشام جذابمون رو بشنویم.تو یکی از شهرهای کوچک کشور یونان، یه زن جوان و تنها با پسر کوچکش زندگی می‌کرد. اونا فقط همدیگه رو داشتن و سال‌ها بود که مردی به نام پدر ترکشون کرده بود‌پسر خیلی منزوی و غمگین بود. یه چیزی بود که پسر رو از بقیه‌ی بچه‌ها جدا می‌کرد. باعث می‌شد حس کنه که تنهاست. باعث می‌شد بترسه و مفهومی ناآشنا و تاریک به نام مرگ هیچ وقت راحتش نذاره.اسم پسر مایکل موربیوس بود. موربیوس با یک بیماری نادر و مرگ‌بار به دنیا اومده بود. بیماری‌ای که هر روز بزرگ‌تر شدن رو براش دردناک‌تر و ترسناک‌تر می‌کرد‌.گلبول‌های خونی موربیوس یکی یکی می‌مردن. سیستم ایمنی بدنش هر لحظه ضعیف‌تر می‌شد و تو سن نوجوونی به جایی رسیده بود که حتی با یک ضربه یا یه افتادن ساده روی زمین امکان داشت زندگیش برای همیشه تموم بشه.مادر موربیوس نمی‌ذاشت که اون از خونه بیرون بره. می‌ترسید که پسرش رو از دست بده و برای همین مثل زندانی‌ها باهاش رفتار می‌کرد. موربیوس تو کتابا و دنیای خودش غرق می‌شد و حبس شدنش توی خونه رو پذیرفته بود.هیچ جایی نمی‌رفت. با این حال اونقدر هم تنهای تنها نبود. دوتا دوست صمیمی و نزدیک داشت که همیشه کنارش بودند. پسری به اسم امیل و خواهرش الیزابت.امیل و الیزابت همسایه‌های موربیوس بودن ولی بیشتر وقتشون رو تو خونه‌ی موربیوس می‌گذروندن. باهاش بازی می‌کردن، ازش مراقبت می‌کردن و پای صحبتاش می‌نشستن‌.موربیوس با بقیه‌ی بچه‌ها فرق داشت. یه موجود استثنایی بود که امیل و الیزابت هم این رو می‌فهمیدن. اونا شیفته‌ی مایکل موربیوس و ذهن زیباش بودن.موربیوس برخلاف بدن مریضش یه مغز فوق‌العاده داشت، یه نابغه بود. از همون بچگی به خودش و امیل و الیزابت قول داده بود که وقتی بزرگ بشه این بیماری رو درمان می‌کنه.این‌جوری همه‌ی بچه‌های جهان رو از شرش نجات میده. موربیوس دوست نداشت که هیچ بچه‌ای مثل خودش برای زنده موندن تو خونه زندانی بشه و از زندگی کردن بترسه‌.سه‌تا دوست با هم بزرگ شدند. موبیوس و امیل با هم درس خوندن و هر دو دکترای بیوشیمی گرفتن. امیل همکار و دستیار موربیوس بود و به خودش قول داده بود که هرکاری که ممکنه برای درمان بیماری موربیوس انجام بده‌.اونا تبدیل به دوتا دانشمند فوق‌العاده شدن. امیل به باهوشی موربیوس نبود ولی می‌دونست که رفیق دانشمندش یه نابغه‌ست و باید زنده بمونه. می‌دونست که اگه قراره یه نفر همه‌ی بچه‌های جهان رو از شر این بیماری خلاص کنه، اون مایکل موربیوسه‌.موربیوس سال‌ها برای درمان خودش و آدم‌هایی مثل خودش تلاش کرد و تو این راه حتی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل شد ولی تنها کاری که تونست بکنه این بود که عمر خودش و اون‌ها رو طولانی‌تر کنه.این چیزی نبود که موربیوس می‌خواست. موربیوس می‌خواست که سلامت باشه. یه انسان بدون بیماری، بدون ترس. می‌خواست جوونی رو مثل بقیه تجربه کنه و این حس رو به همه‌ی اونایی که خون داره جونشون رد ازشون می‌گیره هدیه بده‌برای همین یه پروژه‌ی مخفی رو شروع کرد و فقط امیل رو در جریان گذاشت‌ نه الیزابت خواهر امیل قضیه رو می‌دونست و نه هیچ کس دیگه.امیل و موربیوس تو آزمایشگاه کوچیکشون مشغول شدن. اولین قدم برای انجام کار غیرممکنی که شروع کرده بودند پیدا کردن نوع نادری از خفاش بود.خفاشی خون‌آشام ولی هیچی جلودار موربیوس نبود. اونا تونستن به هرزحمتی که بود خفاش رو گیر بیارن و شکارش کنن و توی قفس بندازن.حالا باید یه دستگاه می‌ساختن .دستگاهی که قرار بود به بدن موربیوس شوک الکتریکی بده و دی‌ان‌ای دستکاری شده‌ی خفاش رد وارد بدنش کنه.موبیوس و امیل تصمیم گرفتند که این آزمایش رو روی یک کشتی خصوصی انجام بدن. اونا قصد داشتند که از مواد رادیواکتیوی استفاده کنند. برای همین بهتر بود که همه چی خارج شهر و وسط اقیانوس اتفاق بیفته.موربیوس تمام پولی رو که از نوبل به دست آورده بود خرج این آزمایش کرده بود. دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت. اون‌ها سوار کشتی شدند و جایی وسط اقیانوس توقف کردن.تو پایین‌ترین طبقه‌ی کشتی امیل و موربیوس مشغول راه اندازی دستگاه شدن و دی‌ان‌ای خفاش خون‌آشام رو آماده کردن. امیل موربیوس رو روی صندلی شوک الکترونیکی نشوند‌.امیل شک داشت. نگران بود. بارها از موربیوس خواسته بود که ادامه ندن یا کمک بخوان اما موربیوس می‌دونست که هیچ‌کس کمکشون نمی‌کنه.اون داشت از طریق دستکاری تو سلول‌های خونی یه خفاش، خودش رو تبدیل به یک جهش یافته می‌کرد و البته اگه شکست می‌خورد، کارش معنی‌ای جز خودکشی نداشت‌.امیل هم چاره‌ای جز پذیرفتن نداشت. از بچگی شاهد زجر کشیدن نزدیک‌ترین دوستش بود. نزدیک‌ترین دوستی که یکی از بهترین انسان‌هایی هم بود که می‌شناخت‌پس موربیوس رو روی صندلی نشوند. سوخت دستگاه رو آماده کرد و برای بار آخر پرسید مایکل مطمئنی؟ هنوز هم می‌خوای روی خودت آزمایش کنی. موبیوس جواب داد که آره، مگه قراره چه اتفاقی بدتر از مرگ بیفته؟امیل دکمه رو زد و الکتریسیته تمام وجود موربیوس رو لرزوند. همه‌ی آزمایشگاه روشن شد. تو همون لحظه، تو همون چند ثانیه، غرق در الکتریسیته و رادیواکتیو و دی‌ان‌ای خفاش، موربیوس احساسش کرد‌.جوابی که همیشه دنبالش بود رو لمس‌ کرد. تو اون لحظه‌ای که زمان و مکان گم شدن و درد برای همیشه از وجودش محو شد، موربیوس تغییر رو توی خودش احساس کرد‌.امیل دستگاه رو خاموش کرد. به سمت موربیوس رفت‌ دستاش رو باز کرد. موربیوس روی صندلی خم شد و سرش رو لای دست‌هاش گذاشت. همه چی براش فرق کرده بود.سردش بود، چشم‌هاش می‌سوختن، همه‌جا زیادی روشن بود. چنان احساس ضعف و تشنگی و گرسنگی می‌کرد که انگار هرلحظه ممکنه بمیره. امیل به سمتش اومد و صداش کرد‌.موربیوس و سرش رو بالا آورد. امیل شوکه‌ شد. صورت موربیوس به سفیدی دندون‌هاش بود و چشم‌هاش به رنگ خون. صورتش تغییر کرده بود. می‌شد چهره‌ی خفاش رو تو خط و خطوط صورتش دید.موربیوس حالت خوبه؟ موربیوس به امیل خیره شد. امیل بوی خون می‌داد و این اصلا خوب نبود. موربیوس نمی‌دونست چه خبره. نمی‌فهمید که این چه حسیه. این تمنای عجیب. این حس توصیف‌نشدنی رو درک نمی‌کرد ولی به هیچ چیز دیگه‌ای هم جز اون نمی‌تونست فکر کنه.تنها چیزی که می‌دید گردن امیل بود که در نزدیک‌ترین حالت قرار گرفته بود. می‌تونست صدای جریان خون تو رگ درشت و برآمده‌ی امیل رو بشنوه. موربیوس گرسنه‌ش بود. دیگه هیچی نفهمید و به امیل حمله کرد‌.وقتی از پاره کردن گردن امیل و خوردن خونش حسابی سیر شد، تازه تونست اتفاقی که افتاد رو درک کنه. امیل روی زمین بود‌ غرق در خونی که روی زمین ریخته بود. موربیوس صداش کرد. چندین‌بار. روی زمین نشست و بغلش کرد. گریه کرد ولی دیگه فایده‌ای نداشت. امیل مرده‌ بود. به دست بهترین دوستش.مرد بیمار و ضعیفی که یه نابغه بود و هرکاری کرد که درمان بشه و زنده بمونه. نه برای خودش، برای همه‌ی بچه‌هایی که هر شب کابوس مرگ رو می‌دیدن اما حالا خودش تبدیل به یه کابوس شده بود. یه هیولا، یه خون‌آشام. یه خون‌آشام به نام موربیوس.موربیوس تنها کاری که تونست بکنه این بود که به عرشه‌ی کشتی بره و خودش رو به دریا بسپره. موربیوس که همه‌ی عمرش دنبال جوابی برای سوالش می‌گشت حالا هویتش به عنوان یک انسان رو از دست داده بود.سوال چرا من؟ چرا من باید مریض می‌شدم حالا تبدیل شده بود به من کی‌ام؟ بعد از فرار از اون کشتی کذایی موربیوس سرگردون دریاها شد تا به آمریکا رسید‌ توی راه بارها عطش خون وجدانش رو ازش گرفت‌.قربانی‌های این عطش مدام بیشتر و بیشتر می‌شدن. اسمش همه‌جا به عنوان هیولایی که خون قربانی‌هاش رو می‌خوره پیچید. زندگیش بدتر و سخت‌تر شد. ابرقهرمان‌ها افتادن دنبالش. آدمای بد راحتش نمی‌ذاشتن‌.تو این راه هیولاهایی مثل خودش رو دید که بر خلاف اون راهشون رو پیدا کرده بودن. تکلیفشون با خودشون معلوم بود. یا تونسته بودن ذات ترسناک خودشون رو سرکوب کنن یا این که تسلیم هیولای درونشون شده بودن‌.اینجا بود که موربیوس تصمیم گرفت با هیولای درونش مبارزه کنه و دیگه آدم نکشه‌ گاهی موفق می‌شد و گاهی نمی‌شد. سال‌ها دنبال درمان گشت. درواقع هیچ چیز عوض نشده بود. انگار اون به دنیا اومده بود که برای درمان شدن، برای رهایی از نفرین زندگیش بجنگه‌اما با هر تلاشش اوضاع بدتر می‌شد. تا این که بالاخره بعد از چند سال سرگردونی، بهش خبر رسید که مردی به نام ملتر در حال ساخت فرمولیه که می‌تونه سلول‌های بیمار انسان رو درمان و جهش‌یافته کنه. بهشون قدرت بده.موربیوس با شنیدن این خبر دوباره امیدوار شد. شاید این فرمول می‌تونست دی‌ان‌ای خون‌آشامی رو از بدنش پاک کنه. موربیوس تصمیمش رو گرفت و برای پیدا کردن ملتر و فرمولش راهی نیویورک شد.ارسطو میگه خلقت انسان جوریه که باید منطقی و معقول عمل کنه. منظورش این نیست که عقلانیت هدف نهایی بشریته. منظورش اینه که بشر وقتی می‌تونه به بالاترین درجه‌ی موفقیت و انسانیت برسه، که از روی عقل و منطق تصمیم بگیره و عمل کنه.اما... اما اگه اتفاقی بیفته که با هیچ عقل و منطقی نشه توضیحش داد چی. اگه تنها راه حل ممکن برای انسان تو اون اتفاق رها کردن دلیل و منطق باشه چی. اگه اصلا یکی باشه که دیگه نتونه کارکردی به عنوان انسان داشته باشه چی. اون موجود، اون حالت چیه؟تو یه انبار قدیمی و متروک تو یکی از محله‌های خلوت بروکلین، مردی به نام ملتر و نوچه‌هاش جمع شدن و می‌خوان یه آزمایش مهم و مخفی رو شروع کنن که به ملتر قدرت جهش‌یافتگی بده.ملتر خیلی وقته که دیگه یه جنایتکاره و از روزای تاجر اسلحه بودنش فقط یه نشون روی سینه‌ش مونده. روی سینه‌ی لباس براق و شبیه به فلزش که طلاییه، یه دایره‌ی نورانی هست که با نیروش میشه همه چی رو ذوب کرد.ملتر یه کلاه‌خود طلایی هم رو سرشه‌. بدنش با همون زره طلایی محافظت میشه. لباس ملتر مثل مجسمه‌های قصرهای باستانی می‌مونه. تو انبار مخفی پر از لوله‌های آزمایشگاهه که پر شدن از مایعات رنگ و وارنگ و خطرناک.انبار کثیفه و معلومه که سال‌هاست کسی بهش سر نزده. بهترین جا برای ملتر و افرادش که هرکاری دلشون خواست بکنن. مردی بی‌خانمان، لاغر و مریض روی یک صندلی چوبی بسته شده و نوچه‌های ملتر کلی لوله و سرم بهش وصل کردن.ملتر روبروی لوله‌های آزمایشگاه وایساده و داره چندتا مایع رو با هم قاطی می‌کنه. روزی که تصمیم گرفت که زره تنش کنه و بد باشه، هیچی جز انگیزه‌های شخصی براش مهم نبود اما الان می‌دونه که تو این دنیا چیزی جای قدرت رو نمی‌گیره. ملتر مرد باهوشیه و این هوش راه پیدا کردن قدرت رو بهش نشون میده.یکی از نوچه‌هاش فریاد میزنه رئیس این بدبخت آماده‌ست. شروع نکنیم؟ ملتر مایع بنفش‌رنگی رو داخل یک سرنگ بزرگ می‌ریزه. به سمتشون میره و میگه فرمولش که درست و بی‌نقصه‌.مرد بی‌خانمان که داره از ترس سکته می‌کنه به سرنگ غول‌آسا نگاه می‌کنه و میگه درد که نداره؟ ولتر جواب میده که خب حالا شاید هم یکم درد داشته باشه اما نمی‌تونه حرفش رو تموم کنه.یهو از حیاط خلوت انبار صدای فریاد افرادش میاد و چند دقیقه‌ی بعد همه‌شون ترسیده و عرق‌کرده سرازیر میشن داخل. ملتر فریاد میزنه که چه خبرتونه احمقا ولی نوچه‌ها انگار که جن دیده باشن فقط میدون به سمت خروجی.فریاد میزنن یه هیولا. فرار کنید هیولا. هرچی ملتر فریاد میزنه که وایسید، من بهتون پول دادم، فایده‌ای نداره. دیگه عصبانی میشه و اسلحه‌ی ذوب کننده‌ش رو روشن می‌کنه‌.یه نور نارنجی و داغ از اسلحه خارج میشه و هرکی داشت فرار می‌کرد، ذوب میشه و می‌میره. هرکی هم که می‌مونه دیگه چون نه راه پیش داره، نه راه پس می‌شینه روی زمین و گریه می‌کنه.تا این که یه سایه‌ی بزرگ و ترسناک روی دیوار میفته. سایه‌ای از چنگال‌های لاغر و تیز. چنگال‌هایی که از آسمون روی یکی از نوچه‌ها فرود میان و کمرش رو می‌شکافن.هیولا با بدنی عضلانی که توی لباس مشکی و چسبون خودنمایی می‌کنه جلوشون وایمیسه. قدش بلنده. موهاش بلند و سیاه و ژولیده‌ست. رنگش مثل گچ سفیده و صورتش...اجزای صورت هیولا باورنکردنیه. گوش‌های تیز، چشم‌های قرمز، گونه‌هایی به تیزی دندون و دندون.هایی که بزرگ و سفید و برنده‌ان. دماغ هیولا سر بالاست. انگار از وسط نصف شده.هیولا شنل قرمز رنگی داره و همه چیزش فریاد میزنه که یه خون‌آشامه. یه خون‌آشام با صورتی شبیه به خفاش. موربیوس. صورت موربیوس خونیه و از لای دندوناش داره خون می‌چکه.همه فرار می‌کنند. موربیوس به یکیشون حمله می‌کنه و می‌ندازتش زمین. شروع می‌کنه به مکیدن خون گردنش. ملتر چیزی که می‌بینه رو باورش نمی‌شه.داد میزنه که تو دیگه چه‌جور جونوری هستی. موربیوس که روی زمین نشسته و داره همچنان خون می‌نوشه، بلند میشه و درست جلوی ملتر وایمیسته. هیبت عجیب موربیوس ملتر رو می‌ترسونه و دستگاه ذوبش رو روشن می‌کنه.دست موربیوس آتیش می‌گیره ولی زود خاموش میشه. موربیوس به سمت ملتر قدم برمی‌داره و میگه: فکر کردی هر غلطی خواستی می‌تونی بکنی؟ طمع و عطشی که برای قدرت داری هیچ جایی برای اخلاق نذاشته.ملتر که هنوز از شوک بی‌اثر بودن شلیکش بیرون نیومده شنیدن بحث اخلاق از زبون یه خون‌آشام گیج ترش هم می‌کنه. برای همین اصلا نمی‌فهمه که مشت موربیوس کی به صورتش می‌خوره و پرت میشه گوشه‌ی انبار.تو لیاقت چیزی که ساختی رو نداری. من با خودم می‌برمش و جایی استفاده می‌کنم که ارزشش رو داشته باشه. چشم‌های ملتر تار می‌بینن و دیگه تقریبا نمی‌فهمه هیولا چی میگه. موربیوس هرچی رو میزه رو برمی‌داره و از اون‌جا میره.موربیوس مایعات رنگی آزمایش ملتر رو به زیرزمین مخفی خودش می‌بره. یه آزمایشگاه کوچیک که بعد از عوض شدن زندگیش برای خودش دست و پا کرده بود. مایعات رو با هم قاطی می‌کنه و چیزی که به دست میاد رد وارد یک سرنگ بزرگ می‌کنه.شبه و هیچ صدایی از بیرون نمیاد‌ موربیوس تو زیرزمین کوچیک و کهنه و تنهاش، روبروی آینه وایمیسته. شاید این آخرین امید باشه. سرنگ رو برمی‌داره و تو رگ برآمده‌‌ی گردن سفیدرنگش فرو میکنه.بعد منتظر می‌مونه. به آینه‌ نگاه می‌کنه. حس می‌کنه داره تغییر می‌کنه. پوست دستش داره عادی میشه. پنجه‌هاش دارن تبدیل به انگشت میشن و صورتش... صورتش! اما نه.دوباره درد برمی‌گرده. سر موربیوس به قدری درد می‌گیره که دیگه نمی‌تونه روی پاهاش وایسته و روی زمین میفته. فریاد میزنه، به خودش می‌پیچه، صورتش سفیدتر و چشماش قرمزتر و پنجه‌هاش تیزتر میشن.تمام استخون‌هاش شروع به حرکت می‌کنند و انگار بزرگ‌تر و قوی‌تر میشن. دردش انتها نداره. بعد دوباره حسش می‌کنه. تشنگی و گرسنگی. عطش، عطش بی‌انتها برای خون.موربیوس روی زمین میفته. مهره‌های کمرش دونه‌دونه بیرون می‌زنند. استخون‌های دستش بزرگ‌تر و تیزتر میشن. صورتش دیگه هیچ نشانه‌ای از انسان بودن نداره. لباس‌هاش به خاطر بزرگ‌تر شدن عضلاتش پاره میشن. اون دیگه واقعا تبدیل به یک هیولا میشه.موربیوس میره و خودش رو تو آینه نگاه می‌کنه. با دیدن موجودی که تو آینه‌ست وحشت می‌کنه و با تمام وجودش فریاد میزنه. نه هیچی درست نشده بود. موربیوس حالا از چند ثانیه قبل هم خون‌آشام‌تر بود.ارسطو تو تحقیقاتش در مورد اخلاق و عمل نیک دنبال یه چیز بود. اون دنبال چیزی نبود که برای خود انسان خوب باشه، به درد خودش بخوره، اون هر چیزی رو که ممکن بود به عنوان مدرک استفاده بشه رو نادیده می‌گرفت.مثل دوستی، لذت، شجاعت. مثل اشتیاق داشتن یا تحسین کردن و الهام‌بخش بودن. گفتم اون فقط دنبال یه چیز بود. هدف متعالی. چیزی که تمام اخلاقیات و خوبی‌ها در خدمتش باشه به جای این که اون در خدمت انسان و زندگی باشه.ارسطو یه نابغه بود ولی یه چیزی رو فراموش کرده بود، که تمام این‌ها، تمام این اخلاقیات و نیکی، فقط با داشتن یه چیز ممکن میشه. سلامتی. زندگی رها و سبک‌بار از بیماری.امیل حرف من رو می‌فهمید. دوست نازنینم که هیچ‌وقت ترکم نکرد. همیشه کنارم بود. کسی که تو راه درمان شدن من مرد اما من از اون روز همه‌ی سعیم رو کردم که تسلیم این طلسم نشم.من کسی رو نمی‌کشم. اون‌ها زنده می‌مونن. هرروز دارم با ترس و عطشم می‌جنگم. این قدرت منه، اخلاقیات منه. من فقط می‌خواستم دوباره خودم بشم. یه آدم خوب اما بازم شکست خوردم.فکر می‌کردم که می‌دونم چی‌ام. فکر می‌کردم که عمق عطش این هیولا رو درک کردم. اشتباه می‌کردم. دوباره برای این که از شر یه بیماری خلاص بشم، عجله کردم و علم رو نادیده گرفتم. تصمیمی که بی‌منطق بود و از روی ترس.به جای این که درمان بشم اون هیولا رو قوی‌تر کردم. نمی‌تونم فکر کنم. نمی‌تونم نفس بکشم. تنها چیزی که حس می‌کنم عطشیه که تو وجودمه. تمام ذره‌های وجودم فریاد می‌زنن و فقط یه چیز می‌خوان. خون! من چیکار کردم؟ تبدیل به چی شدم؟ملتر و افرادش تو آزمایشگاه به هوش اومدن. همه زخمی‌ان. هیولا کسی رو نکشته‌ خون زیادی ازشون رفته ولی نمردن. درواقع هرجسدی که روی زمینه به دست خود ملتر کشته‌ شده‌.ملتر هم زخمی و عصبانیه‌ رو به باقی‌مانده‌‌ی افرادش می‌کنه میگه دیگه ناله کردن بسه. یکی به من بگه این‌جا چه اتفاقی افتاد. مردی مبهوت و خونی جواب میده که اون یه خون‌آشام بود رئیس.معلومه که خون‌آشام بود ولی چرا ذوب نشد؟ صدای ناآشنا و زنونه‌ای جواب میده سوال اصلی اینه که دنبال چی می‌گشت؟ همه برمی‌گردن. زنی با موهای طلایی بلند، کلاه کابویی و لباس سیاه رنگ جلوشون وایساده‌.لباس سیاه چسبون با یه جفت چکمه‌ی چرم تا زانو. یه شنل هن داره که اون هم سیاه و بلنده. سر تا پا هم مسلحه و یک حلقه فشنگ مثل کمربند دور کمر بسته شده.همه بهش خیره میشن ولی ملتر فریاد میزنه که مگه این انبار نگهبان نداره. زن جلوتر میاد و ادامه میده انقدر سرشون داد نزن. امروز به قدر کافی کشیدن.ملتر نگاهش می‌کنه و میگه تو دیگه کی هستی. من کسیم که می‌دونه اون هیولا برای دشمنی با تو نیومده بود. اون ترسیده و ناامیده. سال‌هاست که عین احمق‌ها داره دنبال رستگاری می‌گرده. به هر حال من و تو الان دنبال یه هدفیم، مرگ مایکل موربیوس.موربیوس به سختی می‌تونه راه بره. عطش داره دیوونه‌ش می‌کنه. به هر زحمتی که هست خودش رو به میکروسکوپ می‌رسونه. کمی از خونش رو زیر لنز می‌ذاره و نگاه می‌کنه.فرمول اون مرد، ملتر باعث شده بود که سلول‌های خون‌آشامیش جهش پیدا کنن. اون فکر می‌کرد قراره درمان بشه. فکر می‌کرد با فرمولی که ملتر ساخته می‌تونه دوباره روی انسانیش رو قوی‌تر کنه. موربیوس ناامید روی زمین می‌شینه .حالا باید چیکار می‌کرد؟تو همین فکرهاست که خیلی ناگهانی یکی از دیوارهای آزمایشگاه منفجر میشه. بعد از یه صدای مهیب و مقداری آتیش، دو نفر با قدهای برافراشته و سر تا پا مسلح وارد میشن. ملتر به همراه زنی عجیب ظاهر میشه.موربیوس تا میاد به خودش بجنبه زن بهش حمله می‌کنه و با یه خنجر بزرگ زخمیش می‌کنه. موربیوس هنوز گیجه که ملتر هن بهش حمله می‌کنه و می‌سوزونتش. موربیوس روی زمین میفته.اون‌ها دوباره بهش حمله‌ور میشن ولی این بار دیگه هیولا عصبانی میشه و هر دوشون رو پرت میکنه یه گوشه. اما زن دست برنمی‌داره، بلند میشه و دوباره حمله می‌کنه. مشت میزنه، خنجر می‌زنه.اونقدر عصبانی و در عین حال قدرتمنده که توجه موربیوس جلب میشه و می‌پرسه بسه دیگه. این همه عصبانیت باید یه دلیل شخصی داشته باشه. من اگه کاری کردم ازت معذرت می‌خوام. زن فریاد میزنه که خفه شو و دوباره بهش حمله می‌کنه.صداش برای موربیوس آشناست اما نمی‌تونه به این چیزها فکر کنه. دیگه نمی‌تونه جلوی هیولای درونش رو بگیره و هرچی بیشتر ضربه می‌خوره، عطشش بیشتر میشه. التماس می‌کنه که تمومش کنید.میگه هرکاری هم کرده خودش نبوده. میگه اگه تمومش نکنید ممکنه اتفاقات بدی بیفته اما زن فریاد میزنه که تمومش نمی‌کنه. بهش میگه تو لیاقت بخشش رو نداری.یهو دنیا جلوی چشم‌های موربیوس سیاه میشه. دیگه هیچ صدایی نمی‌شنوه. میره عقب و به زن خیره میشه. یادش میاد، الیزابت. خواهر امیل. یکی از سه تفنگدار جدانشدنی.الیزابت خودتی؟ الیزابت با امیل مرد. من انتقامشم. شنیدن اسم امیل قلب موربیوس رو می‌سوزونه. بیشتر از هر سلاحی. موربیوس داره زیر دست و پای الیزابت له میشه ولی هیچی نمی‌گه. باورش نمیشه. این زن چطور می‌تونست همون الیزابت باشه.الیزابت یه طناب بزرگ رو دور گردن موربیوس می‌بنده و با تمام وجودش فشار میده. امیل به خاطر تو مرد، به خاطر عطش تو برای موفقیت. تو هیچ‌وقت نمی‌خواستی درمان بشی.عطش. موربیوس حرف‌های الیزابت رو می‌شنوه ولی تنها چیزی که بهش فکر می‌کنه عطشه، خوردن خونشه. ملتر علاقه‌ای به این دعوای عجیب نداره و به سمت وسایل آزمایشگاه موربیوس میره.چه وسایلی داری خون‌خوار جون. از مال من هم بهترن. الیزابت با شنیدن صدای ملتر حواسش پرت میشه و موربیوس از دستش فرار می‌کنه اما باز هر دوشون به سمتش میان. موربیوس دیگه این بار نمی‌تونه جلوی خودش رو بگیره. خودش رو پرت میکنه روی ملتر و گردنش رد گاز می‌گیره.با اولین قطره‌ی خون موربیوس دیگه کاملا تبدیل به هیولا میشه و این حتی الیزابت رو هیجان زده تر هم می‌کنه. الیزابت موربیوس رو پرت می‌کنه یه گوشهو روش نارنجک می‌ندازه. آزمایشگاه منفجر میشه. الیزابت و ملتر بعد از انفجار از بین دود و خاک نگاه میکنن ولی دیگه موربیوسی وجود نداره.موربیوس فرار می‌کنه. انفجار کار خاصی باهاش نمی‌کنه ولی تشنگی و گرسنگی هیولای درونش داره دیوونه‌ش می‌کنه. خوردن خون مبتر باعث شده روی کمرش دو تا بال کوچیک شبیه خفاش دربیاد. باورنکردنیه.موربیوس نمی‌دونه باید چیکار کنه تا این که ذهنش به بیمارستان و بانک خون میرسه. تو تاریکی و خیلی مخفی وارد نزدیک‌ترین بیمارستان میشه. هر چی خون دم دستشه رد می‌خوره ولی کافی نیست‌.به سمت پرستارها میره و حتی اون‌هارو هم گاز می‌گیره. مثل همیشه تا جایی که زنده بمونن خونشون رو می‌نوشه ولی باز هم کافی نیست. حالش داره از خودش و بیچارگیش به هم می‌خوره. بیچارگی باعث میشه انسان وحشی و نادون بشه ولی اون که دیگه انسان نیست.موربیوس روی زمین راهروی بیمارستان و روبروی نیمه‌جنازه‌های پرستارها می‌شینه. به الیزابت فکر می‌کنه. به روزهایی که با هم داشتن. الیزابت هم تغییر کرده بود.موربیوس فقط خودش رو نابود نکرده. هرکسی که یه روزی کنارش بوده حالا تبدیل به یه موجود دیگه شده. یعنی چند سال دنبالش گشته؟ چقدر به انتقام فکر کرده؟ چقدر برای انتقامش تغییر کرده، تلاش کرده؟موربیوس به زخم‌های بدنش که هنوز خوب نشدن نگاه می‌کنه. الیزابت حسابی تحقیق کرده بود که چجوری به یه خون‌آشام حمله کنه وگرنه تا حالا زخم‌هاش باید درمان می‌شدند. این از امتیازهای خون‌آشامی بود. درمان شدن، چیزی که همیشه موربیوس می‌خواست‌.احتمالا خنجر الیزابت زهرآلود بوده و به خاطر همینه که زخم‌هاش خوب نشدن ولی شاید همه‌ی این‌ها یه روزی تموم بشه. شاید همه شون نجات پیدا کنن. خودش، الیزابت. شاید همه چیز دوباره عوض بشه.موربیوس تو همین فکرهاست که یکی از پرستاران به هوش میاد و زنگ خطر رو به صدا درمیاره. پرستار به سمت بقیه میره و سعی می‌کنه اون‌ها رو هم به هوش بیاره.موربیوس عصبانی میشه. صدای زنگ تو سرش می‌چرخه و قلبش شروع می‌کنه به تپیدن. بلند میشه و فریاد میزنه، بعد به سمتشون حمله می‌کنه. فقط لازم بود که ساکت باشید. همه چیز می‌تونست با خون کم‌تری تموم بشه.چشم‌های سرخ و بدن ترسناک و دندون‌های تیز موربیوس پرستارها رد تا حد مرگ می‌ترسونه. موربیوس یقه‌ی یکی از پرستارها رو می‌گیره و با یه دست بلندش میکنه. بعد اون یکی دستش رو بالا می‌بره تا با چنگال‌های تیزش صورت پرستار رو بشکافه.اما ناخن‌هاش چند سانتی‌متری صورت مرد متوقف میشن. نه به خاطر این که پشیمون میشه بلکه دور تا دور چنگال‌ها و دست و بازوها پر از تار عنکبوت میشه و دیگه نمی‌تونه تکون بخوره. تار محکمی که موربیوس، خوب می‌شناستش.موربیوس برمی‌گرده و بالای سرش اسپایدرمن رو می‌بینه که به سقف چسبیده. سلام دکی. بهتره یکم با بقیه‌ی بچه‌ها مهربون‌تر باشید وگرنه دیگه بازیت نمیدن‌ها.یه کم آروم باش دکی. موربیوس داره تقلا می‌کنه که تارها رو باز کنه. عصبانیه و فریاد می‌زنه که تو نمی‌فهمی. اسپایدرمن جواب میده درسته نمی‌فهمم. آخرین خبری که ازت داشتم این بود که آدم نمی‌کشی و حتی به مردم کمک می‌کنی. حتی بعضی‌ها بهت می‌گفتن قهرمان. میشه توضیح بدی چه بلایی سرت اومده. قیافه‌ت هم یکم عوض شده نه؟موربیوس عصبانی‌تر میشه و باز فریاد میزنه میگه کمکم کن. اسپایدرمن میاد پایین و به پرستارها کمک می‌کنه که از اون‌جا برن. بعد روش رو می‌کنه به سمت موربیوس و بهش میگه آروم باش. بگو چی می‌خوای.موربیوس گشنه‌تر و لاغرتر و ترسناک‌تر شده. چشم‌های سرخ و درخشانش بیرون زدن. دندون هاش تیزتر و بزرگ‌تر شدن. من خون لازم دارم. موربیوس این رو میگه و به سمت اسپایدرمن حمله می‌کنه.اون‌ها درگیر میشن و حسابی همه جا رو بهم می‌ریزن. اسپایدرمن هی حرف می‌زنه و سعی می‌کنه موربیوس رو آروم کنه ولی فایده‌ای نداره. خون جلوی چشم‌های موربیوس رو گرفته. همه چی به هم می‌ریزه. تارهای اسپایدرمن هم فایده ندارن‌موربیوس فقط حمله می‌کنه و اسپایدرمن جاخالی میده تا این که موربیوس گیرش می‌ندازه و با دندون‌هوش گردن اسپایدرمن رو می‌شکافه. درحال مکیدن خونه که اسپایدرمن دیگه شاکی می‌شه و پرتش می‌کنه اون‌ور. هی بسه دیگه.موربیوس روی زمین میفته و با تعجب به دست‌های خودش نگاه میکنه. داره مثل قبل میشه. مثل قبل از تزریق اون سرم. بعد به اسپایدرمن نگاه می‌کنه و میگه خواهش می‌کنم، تو باید کمکم کنی‌.من داشتم سعی می‌کردم خودم رو درمان کنم ولی همه چی بدتر شد. عقلم رو از دست داده بودم. خون همه‌ی چیزی بود که می‌خواستم، بیشتر از قبل ولی خون تو آرومش کرد. خواهش می‌کنم، اگه کمکم کنی دیگه هیچی از دکتر موربیوس باقی نمی‌مونه‌اسپایدرمن میاد جلو و دستش رو به سمت موربیوس می‌گیره که بلندش کنه. باشه ولی شرط داره. دیگه گازم نمی‌گیری و وقتی هم بهتر شدی میای به همه میگی که این‌جا رو تو بهم ریختی نه من.موربیوس قبول می‌کنه‌ به هم دست میدن. بعد هردوشون به سمت آزمایشگاه مخفی اسپایدرمن میرن. تو یه خونه‌ی ساحلی و خیلی دور. موربیوس خیلی زود شروع می‌کنه به تحقیق روی خون خودش تا بفهمه که چه اتفاقی براش افتاده‌.همه چی رو هم برای اسپایدرمن تعریف می‌کنه. میگه هروقت سعی کرده به مردم کمک کنه بالاخره یکی یا چندین نفر به خاطر وجود اون آسیب دیدن.حتی اگه آدم بدها رو هم رسوا می‌کرده و از بین می‌برده، باز انقدر خرابی و خون به بار میومده که فهمیده ارزشش رو نداره و باید هرطور شده درمان بشه.بعد فهمیده که ملتر در حال انجام یک سری آزمایش روی فرمولیه که باعث جهش‌یافتگی و درمان سلول‌های مریض بدن میشه. موربیوس هم بهش حمله کرده و بدون این که تست کنه فرمولش رو دزدیده و استفاده کرده‌.موربیوس با میکروسکوپ و خیلی دقیق به خونش نگاه می‌کنه و میگه حدسم درست بود. اون فرمول سلول‌های خون‌آشامی رو جهش‌یافته کردن و اصلا قرار نبود من رو درمان‌ کنن. من فکر می‌کردم که دی‌ان‌ای انسانی در واقع دی‌ان‌ای اصلی منه ولی این‌جوری نیست. هنوز هم باورم نشده که انسان بودن بخشی از گذشته‌ی منه و خون‌آشامی مریضی نیست‌.اسپایدرمن جواب میده خب الان باید چیکار کنیم؟ خون تو می‌تونه این جهش یافتگی رو متوقف کنه ولی چیزی که من می‌خوام در نهایت دوباره انسان شدنه.اسپایدرمن جواب میده ببین من اصلا خوشم نمیاد که بشم ساندویچ جناب‌عالی. موربیوس جواب میده که منم خوشم نمیاد ولی یه چیزی تو خون تو هست که داره جواب میده. می‌تونم باهاش پادزهر فرمول ملتر رو بسازم. من بهت خیانت نمی‌کنم قول میدم‌.خب اگه نشد چی؟ موربیدس عصبانی و کلافه جواب میده نکنه دلت می‌خواد یه هیولای خون‌آشام تو شهر بچرخه و آدم بکشه. تو هیچ ایده‌ای نداری که انسان نبودن چه حسی داره. شوخیت گرفته؟تو نمی‌دونی چند نفر به خاطر من مردن. آدم‌هایی که عاشقشون بودم. تو اصلا نمی‌دونی که مجبور شدم با چه چیزهایی کنار بیام تا عقلم رو از دست ندم. خودخواه خون‌خوار عوضی.تو آزمایشگاه تخریب‌شده‌ی موربیوس، ملتر و الیزابت هنوز مشغول گشتنن. ملتر تمام یادداشت‌های موربیوس رو برداشته و از دیدنشون حسابی هیجان‌زده شده.ببینم خانم، این خون‌آشام شما قضیه‌ش چی هست؟ خیلی شبیه این خون‌‌آشام‌های فیلم‌ها نیست. الیزابت که مشغول آماده کردن مهماتشه جواب میده از اون خون‌آشام‌های مادرزادی که تو فیلم‌ها دیدی نیست.کسی گازش نگرفته. خودش خودش رو تولید کرده. خیلی علمی. حالا تقریبا همه‌ی قدرت‌های همون خون‌آشام‌ها رو داره ولی ضعف‌هاشون رد نداره.ملتر که هرچی بیشتر می‌شنوه، بیشتر هیجان‌زده میشه جواب میده یه خون‌آشام علمی؟ یعنی میشه تکرارش کرد. چرا باید یکی دوباره همچین بلایی سر خودش بیاره.ملتر که چشم‌هاش برق می‌زنه جواب میده این چه سوال خنده‌داریه خانم؟ قدرت. بهتره چند قدم جلوتر از خودت هم ببینی. الیزابت عصبانی میشه و یقه‌ی ملتر رو می‌گیره. بهش میگه بهتره مواظب حرف زدنش باشه وگرنه بعد از موربیوس نوبت اونه.ملتر دست الیزابت رو کنار می‌زنه و میگه به ریسکش می‌ارزه. الیزابت سکوت می‌کنه و بعد وسایلش رو جمع می‌کنه و میگه طمع تو رد هم نابود می‌کنه. همون کاری که با موربیوس کرد.نگران من نباش خانم کوچولو. نگران وسواس خودت به اون یارو باش. مطمئنم که حتی اگه گیرش هم بندازی، لحظه‌ی آخر نمی‌تونی بکشیش. الیزابت اهمیت نمی‌ده. پشتش رو به مبتر می‌کنه و از اون‌جا میره.خیلی وقت پیش‌ها یه پسری رو می‌شناختم که خیلی قوی بود. مصمم و در عین حال مهربون. اون می‌تونست تو بن‌بست‌ترین موقعیت‌ها غیرممکن رو ممکن کنه‌.امیدوار بود. هرلحظه‌ی زندگی براش پر از ماجراجویی و اکتشاف و شگفتی بود. اسم اون پسر مایکل موربیوس بود. اون پسر دیگه مرده. یه هیولا اون رو کشت.ما سه نفر، من و موربیوس و امیل جداناپذیر بودیم. هیچکس نمی‌تونست جلومون رو بگیره. موربیوس همیشه مریض بود ولی ما کنارش بودیم. ازش مراقبت می‌کردیم.امیل برادر خونی من بود و موربیوس هم جزوی از خانواده‌مون. اگه قلبمون می‌شکست، اگه می‌ترسیدیم، اگه غمگین بودیم، باز هم تنها چیزی که خوشحالمون می‌کرد کنار هم بودنمون بود.برادر من پسر حساس و مهربونی بود. اون از زجر کشیدن بقیه عمیقا درد می‌کشید و درد کشیدن موربیوس قلبش رو می‌شکوند. برای همین باهاش کار کرد و برای درمان بیماریش هرکاری که لازم بود رو انجام داد. اون زندگیش رو وقف کسی کرد که بهش احتیاج داشت و حتی به خاطرش مرد.درسته که دیگه موربیوس هرروز با مرگ دست و پنجه نرم نمی‌کنه ولی اون تبدیل به یک هیولا شده. اولش به خودم می‌گفتم که چاره‌ای نداشت، می‌خواست زندگی کنه. می‌خواست سالم باشه ولی کم‌کم فهمیدم که نه. اون فقط می‌خواست که موفق بشه.غرور، خودخواهی. برای خون‌خواهی برادرم باید یه آدم دیگه می‌شدم. باید قوی‌تر می‌شدم. برای همین به ارتش ملحق شدم. هرچی از الیزابت گذشته مونده بود رو با برادرم دفن کردم. دشمن یه هیولا بود پس باید تبدیل به کسی می‌شدم که بتونه باهاش بجنگه.خیلی وقت پیش‌ها یه پسری رو می‌شناختم که بی‌نهایت دوستش داشتم اما اون تبدیل به یک هیولا شد و خانواده‌ی من رو کشت. خانواده‌ی سه نفری ما رو کشت.حالا من تبدیل به یه روح شدم که باید انتقامش رو بگیرم. امیل و مایکل موربیوس. اون هیولا هردوشون رو ازم گرفت و من انتقامشون رو می‌گیرم.الیزابت پشت درخت‌ها و تو تاریکی ایستاده و به خونه‌ی ساحلی و مخفی‌ای نگاه می‌کنه که مطمئنه موربیوس اونجا قایم شده. پیدا کردن رد موربیوس دیگه برای الیزابت راحت شده. میره و نزدیک خونه میشه.می‌تونه صدای بحث کردن موربیوس و اسپایدرمن رو بشنوه ولی وقت این کارا رو نداره. یه نارنجک پرت می‌کنه داخل خونه و دیوار فرو می‌ریزه.موربیوس و اسپایدرمن پرت میشن یه گوشه. الیزابت خنجرش رو درمیاره و بالای سر موربیوس وایمیسه. پاش رو روی گردن موربیوس می‌ذاره و میگه: دیگه آخرشه موربیوس.ولی اسپایدرمن نمیذاره الیزابت خنجرش رو پایین بیاره و بهش حمله می‌کنه. بهش میگه که هراتفاقی که افتاده احتمالا اون حق داره ولی دکتر موربیوس داره سعی می‌کنه که همه چی رو درست کنه.الیزابت که درگیر جنگیدن با اسپایدرمنه جواب میده دکتر موربیوس برادر من رو کشته. من دارم عدالت رو اجرا می‌کنم. اسپایدرمن جواب میده که این عدالت نیست، انتقامه.موربیدس از جاش بلند میشه و خواهش می‌کنه که الیزابت به حرف‌هاش گوش بده. بهش میگه که اون حق داره ولی باید اجازه بده که درمان رو پیدا کنند وگرنه اتفاقای بدتری ممکنه بیفته. اگر درمان بشه جبران می‌کنه.الیزابت فریاد میزنه که مربیوس تو هیچ زندگی‌ای نمی‌تونه این همه خون ریخته رد جبران کنه. بعد دوباره بهش حمله می‌کنه. اون‌ها با هم درگیر میشن.موربیوس عصبانی میشه و میگه الیزابت من رو عصبانی نکن. من نباید کنترلم رو از دست بدم. الیزابت که داره از هر طرف به موربیوس حمله می‌کنه جواب میده که مطمئنه هیولاتر از اینی که هست نمی‌تونه بشه‌.موربیوس محکم به صورت الیزابت می‌زنه و اون پرت میشه گوشه‌ی اتاق. بهت گفتم برو تا از این بدتر نشده. فرار کن وگرنه می‌میری.موربیوس این رو میگه و با فریاد روی زمین میفته. همه‌ی بدنش دوباره شروع می‌کنه به درد گرفتن. استخوناش تغییر شکل میدن و بزرگ میشن. دندوناش، گوشاش، دستاش. حتی دوباره بال‌های خفاشیش با درد و زجر زیادی از کمرش بیرون می‌زنن.اسپایدرمن به سمت الیزابت میره و اون رد از روی زمین بلند می‌کنه. الیزابت خشکش زده. موربیوس هنوز داره به خودش می‌پیچه. الیزابت می‌پرسه چه اتفاقی داره میفته؟حالا من تبدیل به یه روح شدم که باید انتقامش رو بگیرم. امیل و مایکل موربیوس. اون هیولا هردوشون رو ازم گرفت و من انتقامشون رو می‌گیرم.الیزابت پشت درخت‌ها و تو تاریکی ایستاده و به خونه‌ی ساحلی و مخفی‌ای نگاه می‌کنه که مطمئنه موربیوس اونجا قایم شده. پیدا کردن رد موربیوس دیگه برای الیزابت راحت شده. میره و نزدیک خونه میشه.می‌تونه صدای بحث کردن موربیوس و اسپایدرمن رو بشنوه ولی وقت این کارا رو نداره. یه نارنجک پرت می‌کنه داخل خونه و دیوار فرو می‌ریزه.موربیوس و اسپایدرمن پرت میشن یه گوشه. الیزابت خنجرش رو درمیاره و بالای سر موربیوس وایمیسه. پاش رو روی گردن موربیوس می‌ذاره و میگه: دیگه آخرشه موربیوس.ولی اسپایدرمن نمیذاره الیزابت خنجرش رو پایین بیاره و بهش حمله می‌کنه. بهش میگه که هراتفاقی که افتاده احتمالا اون حق داره ولی دکتر موربیوس داره سعی می‌کنه که همه چی رو درست کنه.الیزابت که درگیر جنگیدن با اسپایدرمنه جواب میده دکتر موربیوس برادر من رو کشته. من دارم عدالت رو اجرا می‌کنم. اسپایدرمن جواب میده که این عدالت نیست، انتقامه.موربیدس از جاش بلند میشه و خواهش می‌کنه که الیزابت به حرف‌هاش گوش بده. بهش میگه که اون حق داره ولی باید اجازه بده که درمان رو پیدا کنند وگرنه اتفاقای بدتری ممکنه بیفته. اگر درمان بشه جبران می‌کنه.الیزابت فریاد میزنه که مربیوس تو هیچ زندگی‌ای نمی‌تونه این همه خون ریخته رد جبران کنه. بعد دوباره بهش حمله می‌کنه. اون‌ها با هم درگیر میشن.موربیوس عصبانی میشه و میگه الیزابت من رو عصبانی نکن. من نباید کنترلم رو از دست بدم. الیزابت که داره از هر طرف به موربیوس حمله می‌کنه جواب میده که مطمئنه هیولاتر از اینی که هست نمی‌تونه بشه‌.موربیوس محکم به صورت الیزابت می‌زنه و اون پرت میشه گوشه‌ی اتاق. بهت گفتم برو تا از این بدتر نشده. فرار کن وگرنه می‌میری.موربیوس این رو میگه و با فریاد روی زمین میفته. همه‌ی بدنش دوباره شروع می‌کنه به درد گرفتن. استخوناش تغییر شکل میدن و بزرگ میشن. دندوناش، گوشاش، دستاش. حتی دوباره بال‌های خفاشیش با درد و زجر زیادی از کمرش بیرون می‌زنن.اسپایدرمن به سمت الیزابت میره و اون رد از روی زمین بلند می‌کنه. الیزابت خشکش زده. موربیوس هنوز داره به خودش می‌پیچه. الیزابت می‌پرسه چه اتفاقی داره میفته؟حالا من تبدیل به یه روح شدم که باید انتقامش رو بگیرم. امیل و مایکل موربیوس. اون هیولا هردوشون رو ازم گرفت و من انتقامشون رو می‌گیرم.الیزابت پشت درخت‌ها و تو تاریکی ایستاده و به خونه‌ی ساحلی و مخفی‌ای نگاه می‌کنه که مطمئنه موربیوس اونجا قایم شده. پیدا کردن رد موربیوس دیگه برای الیزابت راحت شده. میره و نزدیک خونه میشه.می‌تونه صدای بحث کردن موربیوس و اسپایدرمن رو بشنوه ولی وقت این کارا رو نداره. یه نارنجک پرت می‌کنه داخل خونه و دیوار فرو می‌ریزه.موربیوس و اسپایدرمن پرت میشن یه گوشه. الیزابت خنجرش رو درمیاره و بالای سر موربیوس وایمیسه. پاش رو روی گردن موربیوس می‌ذاره و میگه: دیگه آخرشه موربیوس.ولی اسپایدرمن نمیذاره الیزابت خنجرش رو پایین بیاره و بهش حمله می‌کنه. بهش میگه که هراتفاقی که افتاده احتمالا اون حق داره ولی دکتر موربیوس داره سعی می‌کنه که همه چی رو درست کنه.الیزابت که درگیر جنگیدن با اسپایدرمنه جواب میده دکتر موربیوس برادر من رو کشته. من دارم عدالت رو اجرا می‌کنم. اسپایدرمن جواب میده که این عدالت نیست، انتقامه.موربیدس از جاش بلند میشه و خواهش می‌کنه که الیزابت به حرف‌هاش گوش بده. بهش میگه که اون حق داره ولی باید اجازه بده که درمان رو پیدا کنند وگرنه اتفاقای بدتری ممکنه بیفته. اگر درمان بشه جبران می‌کنه.الیزابت فریاد میزنه که مربیوس تو هیچ زندگی‌ای نمی‌تونه این همه خون ریخته رد جبران کنه. بعد دوباره بهش حمله می‌کنه. اون‌ها با هم درگیر میشن.موربیوس عصبانی میشه و میگه الیزابت من رو عصبانی نکن. من نباید کنترلم رو از دست بدم. الیزابت که داره از هر طرف به موربیوس حمله می‌کنه جواب میده که مطمئنه هیولاتر از اینی که هست نمی‌تونه بشه‌.موربیوس محکم به صورت الیزابت می‌زنه و اون پرت میشه گوشه‌ی اتاق. بهت گفتم برو تا از این بدتر نشده. فرار کن وگرنه می‌میری.موربیوس این رو میگه و با فریاد روی زمین میفته. همه‌ی بدنش دوباره شروع می‌کنه به درد گرفتن. استخوناش تغییر شکل میدن و بزرگ میشن. دندوناش، گوشاش، دستاش. حتی دوباره بال‌های خفاشیش با درد و زجر زیادی از کمرش بیرون می‌زنن.اسپایدرمن به سمت الیزابت میره و اون رد از روی زمین بلند می‌کنه. الیزابت خشکش زده.موربیوس هنوز داره به خودش می‌پیچه. الیزابت می‌پرسه چه اتفاقی داره میفته؟حالا من تبدیل به یه روح شدم که باید انتقامش رو بگیرم. امیل و مایکل موربیوس. اون هیولا هردوشون رو ازم گرفت و من انتقامشون رو می‌گیرم.الیزابت پشت درخت‌ها و تو تاریکی ایستاده و به خونه‌ی ساحلی و مخفی‌ای نگاه می‌کنه که مطمئنه موربیوس اونجا قایم شده. پیدا کردن رد موربیوس دیگه برای الیزابت راحت شده. میره و نزدیک خونه میشه.می‌تونه صدای بحث کردن موربیوس و اسپایدرمن رو بشنوه ولی وقت این کارا رو نداره. یه نارنجک پرت می‌کنه داخل خونه و دیوار فرو می‌ریزه.موربیوس و اسپایدرمن پرت میشن یه گوشه. الیزابت خنجرش رو درمیاره و بالای سر موربیوس وایمیسه. پاش رو روی گردن موربیوس می‌ذاره و میگه: دیگه آخرشه موربیوس.ولی اسپایدرمن نمیذاره الیزابت خنجرش رو پایین بیاره و بهش حمله می‌کنه. بهش میگه که هراتفاقی که افتاده احتمالا اون حق داره ولی دکتر موربیوس داره سعی می‌کنه که همه چی رو درست کنه.الیزابت که درگیر جنگیدن با اسپایدرمنه جواب میده دکتر موربیوس برادر من رو کشته. من دارم عدالت رو اجرا می‌کنم. اسپایدرمن جواب میده که این عدالت نیست، انتقامه.موربیدس از جاش بلند میشه و خواهش می‌کنه که الیزابت به حرف‌هاش گوش بده. بهش میگه که اون حق داره ولی باید اجازه بده که درمان رو پیدا کنند وگرنه اتفاقای بدتری ممکنه بیفته. اگر درمان بشه جبران می‌کنه.الیزابت فریاد میزنه که مربیوس تو هیچ زندگی‌ای نمی‌تونه این همه خون ریخته رد جبران کنه. بعد دوباره بهش حمله می‌کنه. اون‌ها با هم درگیر میشن.موربیوس عصبانی میشه و میگه الیزابت من رو عصبانی نکن. من نباید کنترلم رو از دست بدم. الیزابت که داره از هر طرف به موربیوس حمله می‌کنه جواب میده که مطمئنه هیولاتر از اینی که هست نمی‌تونه بشه‌.موربیوس محکم به صورت الیزابت می‌زنه و اون پرت میشه گوشه‌ی اتاق. بهت گفتم برو تا از این بدتر نشده. فرار کن وگرنه می‌میری.موربیوس این رو میگه و با فریاد روی زمین میفته. همه‌ی بدنش دوباره شروع می‌کنه به درد گرفتن. استخوناش تغییر شکل میدن و بزرگ میشن. دندوناش، گوشاش، دستاش. حتی دوباره بال‌های خفاشیش با درد و زجر زیادی از کمرش بیرون می‌زنن.اسپایدرمن به سمت الیزابت میره و اون رد از روی زمین بلند می‌کنه. الیزابت خشکش زده. موربیوس هنوز داره به خودش می‌پیچه. الیزابت می‌پرسه چه اتفاقی داره میفته؟حالا من تبدیل به یه روح شدم که باید انتقامش رو بگیرم. امیل و مایکل موربیوس. اون هیولا هردوشون رو ازم گرفت و من انتقامشون رو می‌گیرم.الیزابت پشت درخت‌ها و تو تاریکی ایستاده و به خونه‌ی ساحلی و مخفی‌ای نگاه می‌کنه که مطمئنه موربیوس اونجا قایم شده. پیدا کردن رد موربیوس دیگه برای الیزابت راحت شده. میره و نزدیک خونه میشه.می‌تونه صدای بحث کردن موربیوس و اسپایدرمن رو بشنوه ولی وقت این کارا رو نداره. یه نارنجک پرت می‌کنه داخل خونه و دیوار فرو می‌ریزه.موربیوس و اسپایدرمن پرت میشن یه گوشه. الیزابت خنجرش رو درمیاره و بالای سر موربیوس وایمیسه. پاش رو روی گردن موربیوس می‌ذاره و میگه: دیگه آخرشه موربیوس.ولی اسپایدرمن نمیذاره الیزابت خنجرش رو پایین بیاره و بهش حمله می‌کنه. بهش میگه که هراتفاقی که افتاده احتمالا اون حق داره ولی دکتر موربیوس داره سعی می‌کنه که همه چی رو درست کنه.الیزابت که درگیر جنگیدن با اسپایدرمنه جواب میده دکتر موربیوس برادر من رو کشته. من دارم عدالت رو اجرا می‌کنم. اسپایدرمن جواب میده که این عدالت نیست، انتقامه.موربیدس از جاش بلند میشه و خواهش می‌کنه که الیزابت به حرف‌هاش گوش بده. بهش میگه که اون حق داره ولی باید اجازه بده که درمان رو پیدا کنند وگرنه اتفاقای بدتری ممکنه بیفته. اگر درمان بشه جبران می‌کنه.الیزابت فریاد میزنه که مربیوس تو هیچ زندگی‌ای نمی‌تونه این همه خون ریخته رد جبران کنه. بعد دوباره بهش حمله می‌کنه. اون‌ها با هم درگیر میشن.موربیوس عصبانی میشه و میگه الیزابت من رو عصبانی نکن. من نباید کنترلم رو از دست بدم. الیزابت که داره از هر طرف به موربیوس حمله می‌کنه جواب میده که مطمئنه هیولاتر از اینی که هست نمی‌تونه بشه‌.موربیوس محکم به صورت الیزابت می‌زنه و اون پرت میشه گوشه‌ی اتاق. بهت گفتم برو تا از این بدتر نشده. فرار کن وگرنه می‌میری.موربیوس این رو میگه و با فریاد روی زمین میفته. همه‌ی بدنش دوباره شروع می‌کنه به درد گرفتن. استخوناش تغییر شکل میدن و بزرگ میشن. دندوناش، گوشاش، دستاش. حتی دوباره بال‌های خفاشیش با درد و زجر زیادی از کمرش بیرون می‌زنن.اسپایدرمن به سمت الیزابت میره و اون رد از روی زمین بلند می‌کنه. الیزابت خشکش زده. موربیوس هنوز داره به خودش می‌پیچه. الیزابت می‌پرسه چه اتفاقی داره میفته؟حالا من تبدیل به یه روح شدم که باید انتقامش رو بگیرم. امیل و مایکل موربیوس. اون هیولا هردوشون رو ازم گرفت و من انتقامشون رو می‌گیرم.الیزابت پشت درخت‌ها و تو تاریکی ایستاده و به خونه‌ی ساحلی و مخفی‌ای نگاه می‌کنه که مطمئنه موربیوس اونجا قایم شده. پیدا کردن رد موربیوس دیگه برای الیزابت راحت شده. میره و نزدیک خونه میشه.می‌تونه صدای بحث کردن موربیوس و اسپایدرمن رو بشنوه ولی وقت این کارا رو نداره. یه نارنجک پرت می‌کنه داخل خونه و دیوار فرو می‌ریزه.موربیوس و اسپایدرمن پرت میشن یه گوشه. الیزابت خنجرش رو درمیاره و بالای سر موربیوس وایمیسه. پاش رو روی گردن موربیوس می‌ذاره و میگه: دیگه آخرشه موربیوس.ولی اسپایدرمن نمیذاره الیزابت خنجرش رو پایین بیاره و بهش حمله می‌کنه. بهش میگه که هراتفاقی که افتاده احتمالا اون حق داره ولی دکتر موربیوس داره سعی می‌کنه که همه چی رو درست کنه.الیزابت که درگیر جنگیدن با اسپایدرمنه جواب میده دکتر موربیوس برادر من رو کشته. من دارم عدالت رو اجرا می‌کنم. اسپایدرمن جواب میده که این عدالت نیست، انتقامه.موربیدس از جاش بلند میشه و خواهش می‌کنه که الیزابت به حرف‌هاش گوش بده. بهش میگه که اون حق داره ولی باید اجازه بده که درمان رو پیدا کنند وگرنه اتفاقای بدتری ممکنه بیفته. اگر درمان بشه جبران می‌کنه.الیزابت فریاد میزنه که مربیوس تو هیچ زندگی‌ای نمی‌تونه این همه خون ریخته رد جبران کنه. بعد دوباره بهش حمله می‌کنه. اون‌ها با هم درگیر میشن.موربیوس عصبانی میشه و میگه الیزابت من رو عصبانی نکن. من نباید کنترلم رو از دست بدم. الیزابت که داره از هر طرف به موربیوس حمله می‌کنه جواب میده که مطمئنه هیولاتر از اینی که هست نمی‌تونه بشه‌.موربیوس محکم به صورت الیزابت می‌زنه و اون پرت میشه گوشه‌ی اتاق. بهت گفتم برو تا از این بدتر نشده. فرار کن وگرنه می‌میری.موربیوس این رو میگه و با فریاد روی زمین میفته. همه‌ی بدنش دوباره شروع می‌کنه به درد گرفتن. استخوناش تغییر شکل میدن و بزرگ میشن. دندوناش، گوشاش، دستاش. حتی دوباره بال‌های خفاشیش با درد و زجر زیادی از کمرش بیرون می‌زنن.اسپایدرمن به سمت الیزابت میره و اون رد از روی زمین بلند می‌کنه. الیزابت خشکش زده. موربیوس هنوز داره به خودش می‌پیچه. الیزابت می‌پرسه چه اتفاقی داره میفته؟اسپایدرمن جواب میده عذاب وجدان داشت از درون می‌کشتش برای همین از یک فرمول تست‌نشده استفاده کرد که درمان بشه ولی تبدیل به یه خون‌آشام جهش یافته شد. خون من باعث میشه که سرعت جهش کم بشه ولی دیر یا زود بالاخره اتفاق می‌افته. دیگه راه برگشتی نمی‌مونه.الیزابت نمی‌تونه از موربیوس چشم برداره. دیگه هیچیش شبیه مایکل نیست، شبیه انسان نیست و درد. موربیوس هنوز هم مثل بچگیش داره درد می‌کشه ولی مهم نیست.موربیوس محکم به صورت الیزابت می‌زنه و اون پرت میشه گوشه‌ی اتاق. بهت گفتم برو تا از این بدتر نشده. فرار کن وگرنه می‌میری.موربیوس این رو میگه و با فریاد روی زمین میفته. همه‌ی بدنش دوباره شروع می‌کنه به درد گرفتن. استخوناش تغییر شکل میدن و بزرگ میشن. دندوناش، گوشاش، دستاش. حتی دوباره بال‌های خفاشیش با درد و زجر زیادی از کمرش بیرون می‌زنن.اسپایدرمن به سمت الیزابت میره و اون رد از روی زمین بلند می‌کنه. الیزابت خشکش زده. موربیوس هنوز داره به خودش می‌پیچه. الیزابت می‌پرسه چه اتفاقی داره میفته؟اسپایدرمن جواب میده عذاب وجدان داشت از درون می‌کشتش برای همین از یک فرمول تست‌نشده استفاده کرد که درمان بشه ولی تبدیل به یه خون‌آشام جهش یافته شد. خون من باعث میشه که سرعت جهش کم بشه ولی دیر یا زود بالاخره اتفاق می‌افته. دیگه راه برگشتی نمی‌مونه.الیزابت نمی‌تونه از موربیوس چشم برداره. دیگه هیچیش شبیه مایکل نیست، شبیه انسان نیست و درد. موربیوس هنوز هم مثل بچگیش داره درد می‌کشه ولی مهم نیست.الیزابت تصمیم می‌گیره که به این چیزا فکر نکنه و دوباره حمله کنه. اسپایدرمن نمی‌تونه جلوش رو بگیره. اون به سمت موربیوسی میره که هنوز در حال تبدیل شدنه.شروع می‌کنه به جنگیدن. موربیوس مقاومت نمی‌کنه میگه حق با توئه الیزابت، تمومش کن. من رو بکش. الیزابت فریاد می‌زنه که با کمال میل ولی وقتی به چشم‌های موربیوس نگاه می‌کنه، دستاش تو هوا متوقف میشن.نمی‌تونه. ملتر راست می‌گفت. این همه خشم، این همه نفرت. همه‌ی این سال‌های تمرین و سختی هیچ‌کدوم مهم نبودن. الیزابت هیچ‌وقت نمیتونه مایکل موربیوس رو بکشه.اسپایدرمن نزدیک میشه و میگه بهتره از اونجا برن. الیزابت از فکر بیرون میاد. اسلحه‌ش رو می‌ندازه و بدون این که چیزی بگه راهش رو می‌کشه که بره ولی یه اتفاق وحشتناک میفته.موربیوس از جاش بلند میشه. قدش بلندتره، بال‌های خفاشیش بزرگترن، رنگش سفیدتر و بدنش عضلانی‌تره. صورتش ترسناک‌تره. دیگه هیچ انسانیتی تو جسمش نمونده.الیزابت خشکش میزنه. موربیوس یه قدم جلو میاد و میگه باید وقتی شانسش رو داشتی، من رو می‌کشتی. گردن الیزابت رو می‌گیره و بلندش می‌کنه. الیزابت از ترس داره سکته می‌کنه. صورت موربیوس فقط چند سانتی‌متر باهاش فاصله داره و وحشتناک‌ترین چیزیه که تا حالا دیده.همون‌موقع اسپایدرمن به موربیوس حمله می‌کنه و به الیزابت میگه که فرار کنه. بعد عمدا کاری می‌کنه که موربیوس دستش رو گاز بگیره و خونش رو بمکه.الیزابت می‌پرسه داری چیکار می‌کنی؟ خودمم نمی‌دونم ولی خون من اثرش رو کم می‌کنه. ما هر دو دی‌ان‌ای جهش‌یافته‌ای داریم و احتمالا همین کمکش می‌کنه البته برای یه مدت کوتاه.موربیوس بعد از نوشیدن خون اسپایدرمن روی زمین میفته. خسته‌ست، نفس‌نفس می‌زنه. با صدای لرزونی میگه متاسفم. من اون فرمول تست‌نشده رو با تحقیقات خودم قاطی کردم و امتحانش کردم.می‌خواستم که از دست این هیولا راحت بشم ولی انگار دارم یه اشتباه رو بارها و بارها تکرار می‌کنم. همون اشتباهی که باعث کشته شدن امیل شد.الیزابت به فکر فرو میره و بعد یهو میگه وای نه. اسپایدرمن ازش می‌پرسه که چی شده؟ الیزابت جواب میده اون مرد. ملتر، اون تحقیقات موربیوس رو برداشت.موربیوس از روی زمین بلند میشه و میگه من نمی‌دونم که چه تاثیری روی انسان بذاره. ممکنه هیچ اتفاقی نیفته ولی من می‌تونم پادزهرش رو درست کنم. من و اسپایدرمن داشتیم رو همین کار می‌کردیم.البته من به خون کسی مثل اسپایدرمن نیاز دارم ولی برای پادزهر ملتر خون یه انسان لازمه. اسپایدرمن به الیزابت خیره میشه. به چی زل زدی بچه؟ اسپایدرمن جواب میده خب راستش من یه ایده‌ای دارم.خیلی وقت پیش از خودم یه سوال پرسیدم. اگه یه انسان که کارکردش منطقی عمل کردنه، با موقعیتی روبرو بشه که با هیچ دلیل و منطقی قابل حل نیست، باید چیکار کنه.اگه تنها راه نجاتش از اون موقعیت، تنها راه درک اون موقعیت، رها کردن منطق و عقلانیت باشه چی؟ من تمام زندگیم رو تو ولع پیدا کردن یه جواب بودم. یه درمان.و تو اون راه هرچیزی که باعث می‌شد خودم رو یه انسان بدونم از دست دادم اما وقتی دیگه انسان نیستی عقل و منطق به چه دردت می‌خوره. اگه ارسطو اون‌موقع‌ها من رو می‌دید درموردم چه فکری می‌کرد؟حتما فکر می‌کرد که من یه بی‌ارزشم. درست فکر می‌کرد. خودخواهی کورم کرده بود. حالا دیگه می‌دونم که شهوت زنده موندن رو با علم و منطق اشتباه گرفته بودم.پسری که الیزابت می‌شناخت، پسری بود که جایزه‌ی نوبل گرفته بود. می‌خواست با دانشش بچه‌هایی مثل خودش رو نجات بده. نمی‌خواست اون‌هام زجر بکشن. یعنی من چجوری می‌تونم دوباره همون موربیوس بشم. چجوری راهم رو پیدا کنم.هیچ کس ملتر رو جدی نمی‌گیره. مرد شکست‌خورده‌ای که خیلی شانسی تونسته بود با یکی از معدود تکنولوژی‌های جذاب تولیدات نامرغوبش، تبدیل به یه ویلن یا شاید بهتره گفت موی دماغ بشه.این تصویریه همه ازش دارند اما برخلاف چیزی که دیگران فکر می‌کنن، ملتر دنبال سود و قدرت و این‌جور چیزها نیست. این‌بار یه هدف دیگه داره. زندگی.چندماه پیش بود که سرطان خون شروع به فراگیر شدن تو کل بدنش کرد. درمان فایده‌ای نداشت تا این که با خودش فکر کرد چرا خودم دست به کار نشم.به هر حال قبل از همه‌ی این اتفاق‌ها اون یه دانشمند بود تا این که تو اون شب کذایی موربیوس اومد و همه چی رو خراب کرد ولی حالا ملتر یه فرمول جدید داره.نیمه‌شبه. ملتر تو انبار قدیمیش پشت میز آزمایشگاه وایساده و داره مایع بنفش‌رنگی رو توی سرنگ بزرگ وارد می‌کنه. این بار فرمول شگفت‌انگیزش به کمک نوشته‌های موربیوس قراره معجزه کنن.برای ملتر فرقی نداره که نتیجه چی میشه. اون یه هیولا میشه؟ یه موجود ترسناک؟‌ ولی قدرتمند، زنده. مگه فقط همین مهم نیست؟فقط چهار پنج‌تا از افراد ملتر اونجان و همگی به صندلی بسته شدن. حتی دهن‌هاشون هم بسته‌ست تا هیچ صدایی بیرون نره. ملتر این بار تصمیم داره که فرمول رو روی همه‌شون امتحان کنه. یا می‌میرند یا تبدیل به یک ارتش کوچیک از هیولا میشن.ملتر به سرنگ نگاه می‌کنه و به سمت نوچه‌های بیچاره.ش میره. اونا دارن سکته می‌کنن. ملتر غرق در لبخند بهشون نزدیک میشه و سرنگ رو تو گردن یکی یکیشون تزریق می‌کنه.چیزی نمی‌گذره که همه‌ی این بخت‌برگشته‌ها، نوبتی و پشت سر هم شروع به درد کشیدن و فریاد زدن می‌کن. بهم می‌پیچند، طناب‌هاشون پاره می‌شه و بدن‌هاشون شروع به بزرگ شدن و تغییر می‌کنه.چند دقیقه‌ی بعد اون‌ها تبدیل به هیولاهایی بزرگ شدن. ترکیبی از خرس و گرگینه که فریاد می‌زنن و دنبال طعمه می‌گردن. این تصویر ملتر رو غرق در امید و لذت و پیروزی می‌کنه.ملتر با رضایت کامل به محصولات وحشیش نگاه می‌کنه. فرمول موربیوس رو یکم دستکاری کرده بود ولی نتیجه راضی کننده به نظر میومد. ملتر تو همین فکرهاست که یهو سقف آزمایشگاه رو سرش خراب میشه و اسپایدرمن و الیزابت و موربیوس از آسمون جلوش ظاهر میشن.موربیوس با دیدن هیولاهایی که ملتر ساخته فریاد می‌زنه. میگه چطور می‌تونی انقدر پست باشی. ملتر قهقهه می‌زنه و میگه تازه کجاش رو دیدی. بعد یه سرنگ دیگه رو تو گردن خودش تزریق میکنه و کسی نمی‌تونه جلوش رو بگیره.ملتر جلوی چشم‌های بقیه تبدیل به یک گرگ‌نمای بزرگ و خاکستری میشه. بعد رو می‌کنه به نوچه‌هاش و میگه حمله کنید. درگیری ترسناکی شروع میشه.پنج‌تا هیولای درنده‌خو با یه مرد عنکبوتی، یک خون‌آشام و یه انسان. صدای غرش و فریاد همه‌جا شنیده میشه و خونه که به در و دیوار می‌پاشه. حتی موربیوس هم جلوی اون هیولاها فقط یه جونور کوچیکه.ملتر و موربیوس در حال جنگیدن و تحقیر کردن همدیگه‌ان. موربیوس بهش میگه که اون هیچ ایده‌ای نداره که با چه نفرینی طرفه و ملتر هم جواب میده که تازه این نفرین یک درجه بالاتر از مال موربیوسه.موربیوس درحالی که داره کتک می‌خوره با شنیدن این حرف خشکش میزنه و میگه تو فرمول رو دستکاری کردی؟ همون‌موقع اسپایدرمن که داره از سر و کول یکی دیگه از هیولاها بالا میره داد میزنه و به موربیوس میگه که پادزهرهایی که ساختن اثر نمی‌کنه.موربیوس جواب میده اون فرمول‌ها دستکاری شدن. من باید دوباره روشون کار کنم. الیزابت و اسپایدرمن بهش میگن بره و کار رو تموم کنه. اون‌ها می‌مونن و می‌جنگن.موربیوس میره و شروع می‌کنه به کار کردن روی میز ملتر. هیولاها گاهی میان سراغش و همه‌چی رو بهم می‌ریزن ولی موربیوس باهاشون می‌جنگه. الیزابت و اسپایدرمن سعی می‌کنن اون‌ها رو دور نگه دارن.موربیوس تمام نوشته‌های ملتر رو زیر و رو می‌کنه تا بالاخره راه ساخت پادزهر رد کشف می‌کنه. الیزابت و اسپایدرمن سر کشتن و نکشتن هیولاها با هم بحث می‌کنن.اسپایدرمن از الیزابت می‌خواد که اون‌ها رو نکشه چون قراره به زودی درمان بشن. همون موقع موربیوس با بال‌های ترسناک و یه غرش بلند از راه می‌رسه‌.هیولاها به سمتش حمله می‌کنن و اون یکی یکی پادزهر رو بهشون تزریق می‌کنه. اون‌ها با درد و فریاد روی زمین می‌افتند. دوباره درد شروع میشه و بالاخره بعد از کلی زجر و داد و بیداد با بدن انسانیشون بی‌حال و بی‌جون نقش زمین میشن.ملتر می‌خواد فرار کنه که اسپایدرمن جلوش رو می‌گیره و موربیوس هم از پشت سر پادزهر رو گردنش فرو می‌کنه. ملتر هم روی زمین میفته. فریاد میزنه و درد می‌کشه. التماس می‌کنه که نجاتش بدن. نمی‌خواد انسان باشه ولی فایده نداره.کم کم صدای فریاد اون هم قطع میشه و با بدن انسانیش کنار نوچه‌هاش روی زمین میفته. همه‌شون حال نزاری دارن. نوچه‌ها که اصلا نفهمیدن چی شده و با دیدن آزمایشگاه به هم ریخته و اسپایدرمن که جلوشون وایستاده زبونشون بند اومده.اسپایدرمن میره کنارشون و بهشون میگه که لازم نیست بترسن. بعد بلند میشه و یه نفس راحت می‌کشه. به موربیوس نگاه می‌کنه. موربیوس داره سرنگ‌ها و یادداشت‌هاش رو از روی میز ملتر جمع می‌کنه.اسپایدرمن به سمتش میره و یه جعبه رو روی میز می‌ذاره. جلوی موربیوس. این هم پادزهر خودت. فکر کنم بتونه کمک کنه خودت بشی. یعنی همون خود خون‌آشامی که یکم لطیف‌تر بود.موربیوس لبخند می‌زنه و جعبه رو از اسپایدرمن می‌گیره. بعد به دور و برش نگاه می‌کنه و میگه الیزابت کجاست؟ الیزابت از اون‌جا رفته بود. بدون هیچ حرف و خداحافظی‌ای. اسپایدرمن جواب میده احتمالا رفته حساب هیولاهای دیگه رو برسه.موربیوس در جعبه رو باز می‌کنه. سرنگ توش رو برمی‌داره و به خودش تزریق می‌کنه. بعد از کلی درد تبدیل به همون موربیوس خون‌آشامی میشه که اون شب خودش و امیل ساخته بودن.موربیوس قبل از این که پلیس‌ها برسن به سمت اسپایدرمن میره و ازش خداحافظی می‌کنه. اسپایدرمن بهش میگه که می‌تونه رو کمکش حساب کنه. موربیوس جواب میده ممنونم ازت، من میرم و سعی می‌کنم که با وسواسم کنار بیام. خدانگهدار اسپایدرمن.شاید حقیقت اینه که اخلاق و کار نیک چیزهایین که آدم باید تو همه‌ی زندگیش دنبالش بگرده، مثل یه درمان. یا شاید بشه بین چیزهایی که دنیا بهمون داده دنبالشون بگردیم نه چیزایی که ازمون می‌گیره ۰یا شاید عکس‌العمل هرکسی نسبت به یه اتفاق همون حقیقتیه که دنبالش می‌گردیم. نمی‌دونم. دوباره احساس می‌کنم که گم‌ شدم.موربیوس تو آزمایشگاه تاریکش نشسته و داره مثل همیشه دنبال یه درمان می‌گرده. غمگینه مثل همیشه. چندبار دیگه می‌خوای تکرارش کنی موربیوس. داری دیوونه میشی.موربیوس برمی‌گرده و الیزابت رو می‌بینه. الیزابت سرش رو می‌ندازه پایین و ادامه میده کاری که با امیل کردی رو هیچ‌وقت نمی‌بخشم. تا حالا فقط انتقام بود که زنده نگهگ می‌داشت ولی فکر نمی‌کنم این چیزی باشه که امیل بخواد.موربیوس از روی صندلی بلند میشه. می‌خواد حرف بزنه ولی الیزابت جلوش رو می‌گیره و میگه الیزابتی که تو می‌شناختی همراه با برادرش دفن شد. من باید بفهمم که کی‌ام و برای این‌کار باید تو رو فراموش کنم. باید ازت بگذرم. خدانگهدار مایکل موربیوس. امیدوارم هردومون به آرامش برسیم.من خیلی احمق بودم. فکر می‌کردم که می‌دونم. هدف متعالی رو می‌بینم. فکر می‌کردم که جواب همه‌ی سوالای پیچیده‌ی زندگی رو دارم اما نه، نداشتم. ولی مهم اینه که هنوز زنده‌ام‌.باید بگردم، کشف کنم، بزرگ شم. امیدوارم این‌بار نیازم برای پیدا کردن جواب جلوی منطقم رو نگیره. من فقط دلم می‌خواد که یه انسان باشم و برای رسیدن به این هدف باید به خودم اجازه بدم که یه هیولا باشم.اپیزود آخر سال ۱۴۰۰ و داستان موربیوس تموم شد. امیدوارم لذت برده باشید. من که خیلی کتاب رو دوست داشتم. اصلا راستش یکی از اصلی‌ترین دلایلی که من مارول رو دوست دارم اینه که شخصیت‌هاش کامل نیستن.بزرگ‌ترین ابرقهرمانان مارول هم یه نقصی دارند. نقص که نه، یه لحظه‌هایی از تاریکی و غم و سگ سیاه افسردگی دارن. مثلا اسکارلت ویچ (Scarlet Witch) یا آیرون‌من قشنگم که تو کمیک‌ها با مشکل الکلی بودن دست و پنجه نرم می‌کنه.موربیوس یکی از بارزترین مثال‌ها برای این قضیه‌ست. رسما یه فیلسوفه، درگیریش با خودش فیلسوفانه‌ست بیشتر تا قهرمانی. به نظر شما موربیوس قهرمانه یا ضد قهرمان؟ویلن یا شرور که حتما نیست ولی به نظر من ضد قهرمان می‌تونه توصیف خوبی ازش باشه. آنتی هیرو میگن بهش. کسی که برای اعمال بد و مصیبت‌باری که باعثش میشه احساس شرم و پشیمانی می‌کنه.کسی که دائم تو شکنجه‌ی روحی و روانیه و از چیزی که بهش تبدیل شده یا گاهی میشه، همیشه در عذابه. بخوام راحت‌تر بگم مثلا جوکر رک در نظر بگیرید. بهترین ویلن جهان در خاورمیانه.جوکر حس همدردی و همدلی نداره. اصلا درکی از این حس نداره. توی مغزش از همون اول همچین چیزی وجود نداشته. هیچ‌وقت از کاری که می‌کنه پشیمون نیست. اصلا نمیدونه پشیمونی چیه، کانسپت پشیمونی وجود نداره. کانسپت همدلی و همدردی هم وجود نداره.جوکر یه ویلن یا شروره ولی موربیوس یا ونوم (Venom) یا سرباز زمستان یا پانیشر (Punisher) یا حتی گوست رایدر (Ghost Rider)، این‌ها آنتی هیروان‌.این‌ها قبل از هرجنگ بیرونی‌ای، با خودشون و وجودشون تو مبارزه‌ان و البته تو این راه انسان‌ها یا موجوداتی هم هستند که قربانی این جنگ درونی میشن که همین هم باعث میشه بار این عذاب روانی رو دوش آنتی هیروها بیشتر و بیشتر بشه.خلاصه نویسنده‌ها برای خلق ویلن و آنتی هیرو دو تا روش مختلف دارند که روش خلق موربیوس آنتی هروییه. از خرابی‌هایی که به بار میاره پشیمون میشه و هرکاری حاضر بکنه تا اون وجه هیولاییش رو از بین ببره یا حداقل کنترل کنه. برای همین ممکنه حتی به خودکشی فکر کنه.دکتر مایکل موربیوس یه دکتر بیوشیمی و برنده‌ی جایزه‌ی نوبله، با یه بیماری خیلی نادر خونی که یواش‌یواش داره می‌کشتش. زمان هم همه‌چیز رو بدتر و شدیدتر می‌کنه.موربیوس هرکاری برای پیداکردن درمان می‌کنه و در نهایت به خاطر همون هرکاری، بیماریش جاش رو به خون‌آشام شدن می‌ده. اگه بهش خون نرسه عقلش رو از دست میده‌.برای همین آدم می‌کشه. گناهکار و غیر گناهکار بودن اون آدم‌ها هم مهم نیست. موربیوس برای بقا اون‌ها رو می‌کشه تا سیر بشه. خب این کاملا خصوصیات یک ویلنه.یه موجود خون‌خوار بدون عاطفه و قدرت همدلی ولی موربیوس نمی‌خواد این باشه. نمی‌تونه این‌جوری زندگی کنه. در لحظه‌ای که سیر میشه و می‌تونه فکر کنه، پشیمونی مثل خوره وجودش رو نابود می‌کنه.موربیوس بارها سعی می‌کنه خودش رو بکشه ولی نمی‌میره و بالاخره تصمیم می‌گیره با خون‌آشامیش کنار بیاد و اگه خیلی تشنه‌ش هم شد بره سراغ کسایی که به نظر خود موربیوس لیاقتش رو دارن.این‌جوری میشه آنتی‌هیرو. ضد قهرمان. چون هیرو یعنی قهرمان قضاوت نمی‌کنه که کی لیاقت مردن رو داره و کی نداره. فقط جلوی فاجعه رو می‌گیره، مثل اسپایدرمن، ولی موربیوس می‌شه کسی که به هرحال چاره‌ای جز کشتن نداره پس حداقل خدمت ویلن‌ها می‌رسه.موربیوس به ابرقهرمان‌ها هگ ملحق میشه و در کنارشون می‌جنگه. خلاصه ته حرف من اینه که خیلی از کاراکترهای مارول این خصوصیت رو دارن که خاکستری باشن و جذابیتشون هم باعث میشه که بتونن درام و کتاب و فیلم مخصوص خودشون رو داشته باشن، مثل لوکی (Loki)، مثل مگنتو (Magneto).به هرحال دکتر مایکل موربیوس تمام دوران انسانیتش رو تو بیماری و تلاش برای درمان خودش و کسایی مثل خودش گذروند و بعدش هم دوران خون‌آشامیش رو در حال جنگ با خودش. درواقع چه قبلش و چه بعدش بزرگ‌ترین دشمن موربیوس خودش بوده و هست.این روح شکنجه‌شده و پر از درد موربیوس خودش موضوع کلی از داستان‌ها شد و فکر می‌کنم حداقل تو کمیک‌هایی که من خوندم، تعارضات درونی و سوال‌های ذهنیش خیلی مهم‌تر و عمیق‌تر از جنگش با ویلن داستان بود.همین هم رسوندش به یه فیلم مستقل که من شخصا هیجان دارم زودتر اکران بشه. جرد لتو (Jared Leto) انتخاب خیلی خوبیه. تو ظاهرش و صداش میشه این حس رو دید.من جرد لتو رو قبل از این که تو فیلم‌ها ببینم با صداش می‌شناختم. نمی‌دونم می‌دونین یا نه ولی ایشون خواننده‌ی گروه ترتی سکند تو مارسه (Thirty Seconds to Mars) که من یه زمانی بهش معتاد بودم.خیلی صدای عجیبی داره. از این صداها که خیلی سوارن رو موزیک‌. حالا من تخصصی ندارم ولی به عنوان یک مخاطب عادی، به گوش من مثلا صدای جیمز خیلی بارزه تو گروه متالیکا یا فردی مرکوری (Freddie Mercury) تو کویینز (Queens). صدای جرد لتو هم این شکلیه‌.بعدترها تو فیلم ریکوییم فور ا دریم (Requiem for a Dream) دیدمش و اون‌جا دقیقا میشه بازیش تو یه کاراکتر با روح شکنجه‌شده که اتفاقا معتاد هم هست رو دید. برای همین خیلی برام هیجان‌انگیزه که تو نقش موربیوس ببینمش.فیلم تا جایی که از تریلرش معلومه فضای عجیبی داره. به نظر میاد که تا حدودی به داستان اورجین وفاداره. رو دوران بچگی و بیماری تمرکزش بیشتره.یه صحنه داره که کلی خفاش دور موربیوس رو گرفتن که تو کمیک‌هایی که من دیدم نبود و البته امیدوارم که تو فیلم یه دلیل منطقی بیارن که اون خفاش کذایی چه خصوصیتی داشت که خفاش‌های دیگه نداشتن و ندارن.اما نکاتی که خیلی‌ها دارن در موردش حرف می‌زنن نه ظاهر موربیوسه و نه اصلا به طور کل داستانی که تریلر برامون تعریف می‌کنه. مهم مثلا اون صحنه‌ایه که موربیوس داره از خیابون رد میشه و روی دیوار یه نقاشی هست از اسپایدرمن توبی مگوایر (Tobey Maguire) که روش نوشته قاتل.یا ساختمانی به اسم اسکورپ (Oscorp) که اگه طرفدار اسپایدرمن باشید، می‌دونید اسکورپ کمپانی نورمن آزبورن (Norman Osborn) یا همون گرین گابلینه (Green Goblin) که از دشمن‌های اسپایدرمنه.ولی نکته این‌جاست که ساختمون مربوط به فیلم اسپایدرمن اندرو گارفیلده (Andrew Garfield). تازه مایکل کیتون (Michael Keaton) هم هست توی تریلر که ایشون هم ولچر اسپایدرمن تام هالنده (Tom Holland).تازه اگه دارید فکر می‌کنید که این چه خر تو خریه باید بهتون بگم که از ونوم (Venom) هم صحبت میشه توی تریلر‌ دیگه واقعا معلوم نیست مارول و سونی که امتیاز‌دار دنیای اسپایدرمنه قراره چه بلایی سرمون بیارن‌.کم‌کم باید فیزیکدان بشیم تا سر در بیاریم که چه خبره. حالا باید تا آوریل سال ۲۰۲۲ صبر کنیم ببینیم که چیکار می‌خوان بکنن. در این قسمت برنامه شما رو به شنیدن صدای زیبای آقای جرد لتو دعوت می‌کنم.چیزی که شنیدین بیست و پنجمین قسمت از پادکست هیرولیک بود. هیرولیک رو من فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته‌نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هرقسمت رو هم نسرین شمس انجام میده.طراحی وب سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده که همه‌ی لینک‌های مربوط به پادکست اون‌جا در دسترسه‌.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-–-E25-–-Morbius%3A-The-Living-Vampire-id2202934-id466440200?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E25%20%E2%80%93%20Morbius%3A%20The%20Living%20Vampire-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 21:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انجمن نجیب‌زادگان عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-24-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%87%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%84%DB%8C%DA%A9-o0srsyoou4e9</link>
                <description>سلام، چیزی که می‌شنوین قسمت بیست و چهارم پادکست هیرولیکه که در آذرماه ۱۴۰۰ ضبط میشه. هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌ها و کتاب‌های مصوره. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم.دو سال پیش این روزها بدترین لحظه‌های زندگیمون بود. زندگی‌های همه‌مون عوض شد و برای خیلی‌ها تموم شد. همه‌مون تو شوک و ترس بودیم و بعضیامون هنوز هم عزا داریم.امیدوارم این تلخی تموم شه و مرهمی بشه برای اون‌هایی که عزیزانشون رو از دست دادن. روح اون‌ها شاد و تن شما سالم و دلتون خوش. خب قسمت بیست و چهارم هیرولیک درمورد یک کمیک ابرقهرمانی و عجیب‌غریبه.د لیگ آف اکسترا اوردینری جنتلمن (The League of Extraordinary Gentlemen)، انجمن نجیب زادگان عجیب که البته ترجمه‌ی اکسترا اردینری (Extraordinary) میشه خارق‌العاده یا فوق‌العاده.ولی یه فیلم سال ۲۰۰۳ از روی این کمیک ساختن که به فارسی ترجمه شد انجمن نجیب‌زادگان عجیب. به نظر من ترجمه‌ی خوب و راه‌دستیه، به خاطر همین منم از این استفاده می‌کنم.خب حالا چرا گفتم ابرقهرمانی عجیب‌غریب. چون ما اینجا با یه تیم از قهرمان‌هایی از ادبیات کلاسیک جهان طرفیم که دور هم جمع شدند و برای خودشون یه لیگ عدالت یا اونجرز (Avengers) ساختن که دنیا رو نجات بدن.نویسنده‌ی کتاب، آلن موره (Alan Moore) و کوین اونیل (Kevin O&#x27;Neill) هم طراحیش کرده. مثل بیشتر آثار آلن مور جزو ارزشمندترین کتاب‌های مصور و حتی ادبیات محسوب میشه.بریم ببینیم که ایده از کجا به ذهن آلن مور رسید و اصلا داستان چی هست که البته برای بچه‌ها مناسب نیست و بهتره که تنها یا با هندزفری گوش بدید.من فائقه تبریزی هستم و با کمک بردیا برجسته‌نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این بیست و چهارمین قسمت از پادکست هیرولیک.تمام شخصیت‌های مورد علاقه‌تون رو از کتاب‌هایی که خوندین یا فیلم‌هایی که دیدین رو تصور کنید. مثلا فرض کنید که رستم فردوسی نشسته کنار جلال اسماعیل فصیح و با لکاته‌ی صادق هدایت، سوار سیمرغ شدن و دارن میرن که دنیا رو از دست ضحاک نجات بدن مثلا، یا هری پاتر و کتنیس اوردین و ادوارد کالین با هم برن هیولای فرانکشتاین رو نابود کنند مثلا.این ایده‌ی اصلی آلن مور برای نوشتن کتاب مصور انجمن نجیب‌زادگان عجیب بود. جمع کردن یه سری شخصیت کلاسیک و معروف که اگه به نویسنده‌هاشون بود، امکان نداشت این‌ها رو کنار هم بذاره.آلن مور سیم‌خاردار بین دنیاهای شخصیت‌های معروف رو برداشت و اون کاراکترهای از همه جا بی‌خبر رو ریخت توی مخلوط‌کن و از توش یه شاهکار مصور درآورد.یه مجموعه‌ی عجیب و غریب که چاپش از سال ۱۹۹۹ شروع شد تا ۲۰۱۷ هم ادامه پیدا کرد. سال ۱۹۹۹ دیگه تو دنیای کمیک، آلن‌مور تبدیل شده بود به یک بت دست نیافتنی، یه جادوگر.یه جورایی تغییر داده بود این صنعت رو. بعد از اون بود که کلی نویسنده وارد این صنعت شدن و عصر مدرن کمیک رو به وجود آوردن.بیشتر نویسنده‌های این نسل مثل نیل گیمن (Neil Gaiman) که سندمن (Sandman) رو نوشته، با خوندن داستان‌های آلن‌ مور بود که انگیزه پیدا کردن.داستان‌هایی مثل وی فور وندتا (V for Vendetta)، واچ‌من (Watchmen) و فرام‌هل (From Hell) تعریف کردم. یعنی واقعا اگه آلن‌مور می‌دونست من چقدر برای شناسوندن خودش و آثارش به فارسی‌زبانان جهان وقت گذاشتم، تا حالا سایت حامی باش رو منفجر کرده بود. خدایی بالای صددرصد تا حالا معرفیش کردم. اینجا فقط به همین که یکی از بهترین نویسنده‌های کمیکه بسنده می‌کنم.اگه دوست دارین بشناسینش، اگه کنجکاوید، قسمت ششم هیرولیک، یعنی واچمن (Watchmen) قسمت نهم و دهم، وی فور وندتا (V for Vendetta)، قسمت دوازدهم کلین جوک (Clean Joke) از سری بتمن و قسمت بیستم یعنی از جهنم رو برین گوش بدین. دیگه واقعا حسابی ملکه‌ی ذهنتون میشه که با چه اعجوبه‌ای طرفین.خب کجا بودیم؟ آلن مور از همون لحظه‌ای که این فکر قاطی کردن کاراکترها به ذهنش رسید، فهمید که یه ایده‌ی میلیون دلاریه و تا حالا هم کسی انجامش نداده. یه نقشه‌ی اورجینال که با دانش زیاد آلن تو ادبیات ویکتوریایی و تاریخ، موجبات هیچ تردیدی رو هم برای ناشرین فراهم نکرد.البته که تو مذاکرات اولیه کلی انتشارات عوض شد، چون هیچ راهی وجود نداشت که آلن مور دوباره با دی‌سی و مارول کار کنه. به نظر آلن، نویسنده‌ها و طراحان در حالی که دارن داستان ابرقهرمانان رو می‌نویسن، خودشون برده‌ی این دوتا کمپانین.آلن کتاب‌های بی‌نظیری برای دی‌سی خلق کرده بود. درحالی که خودش هیچ حقی نسبت بهشون نداشت. برای همین هم امکان نداشت که دوباره تحت این شرایط کار کنه.بالاخره انتشارات وایلد استورم (Wild Storm) رو پیدا کرد. جایی که تمام حق اثر برای خالقش بود و خب از این بهتر نمی‌شد. البته تا وقتی که دی‌سی از راه رسید و وایلد استورم رو خرید. حالا وارد این جزئیات نمیشم.بعد از کلی کلنجار وایلد استورم هم که بخشی از دی‌سی شده بود به آلن مور قول داد که شکل قراردادشون عوض نمیشه و لازم نیست اون مستقیما با دی‌سی سر و کله بزنه.آلن قبول کرد و رفت که یه طراح پیدا کنه، پیدا هم کرد. کوین اونیل. کوین اونیل تو این ماجراجویی عجیب همراه آل شد و اون‌ها کارشون رو با هم شروع کردند.البته بازم اون‌ها اواسط این بیست سال مجبور شدن که انتشاراتشون رو تغییر بدن ولی چون حق و حقوق اثر کاملا در اختیار آلن مور و کوین به عنوان طراح بود، هیچ مشکلی براشون به وجود نیومد.کوین اونیل متولد ۱۹۵۳ و کشور انگلستان بود. از ۱۶ سالگی هم وارد کار طراحی و تصویرسازی شده بود و تو کمپانی دیزنی برای بچه‌ها کار می‌کرد. وقتی به سن جوونی رسید رفت و تو یه مجله‌ی علمی تخیلی شروع به کار کرد.بعدشم رفت دی‌سی و مارول و چندتا اثر ازگرین لنترن (Green Lantern) و اسپایدرمن از خودش به جا گذاشت تا شد سال ۱۹۹۹ و آلن مور اومد سراغش.برای کوین خیلی عجیب بود چون تا اون‌موقع بیشتر ربات و بیگانگان و فضاهای ابرقهرمانی طراحی کرده بود و پیشنهاد این‌که طراحی اثری رو به عهده بگیره که توش باید کاراکترهای ادبیات کلاسیک انگلستان رو تو قرن نوزدهم طراحی کنه، خیلیی غیرمنتظره بود.نه فقط خود کاراکترها، فضاسازی هم براش جدید بود. کتاب رو که ببینید متوجه میشین. خیلی طراحی اپیک (epic) و اگزجره‌ای (exaggerate) داره. برای کوین یه تجربه‌ی جدید و هیجان‌انگیز بود.سرتون رو درد نیارم. آلن مور محبوب‌ترین شخصیت‌های زندگیش رو جدا کرده بود. ایده‌شون هم این بود که یه جاستیس لیگ (Justice League) متفاوت و عجیب خلق کنند که خیلی قهرمان قهرمان هم نیستن ولی خب از پایان دنیا و جنایت جنگی هم حالا خوششون نمیاد دیگه.یعنی پاش برسه خوب بلدن خلاف کنن، آدم بکشن و اصلا آدمای بدین و خیلی هم براشون مهم نیست که کی به کیه ولی دیگه حالا راضی به بمب اتم هم نیستن دیگه.گفتم شبیه جاستیس لیگ چون حرف خود آلن موره ولی حالا شما بیشتر یه چیزی تو مایه‌های سوئساید اسکواد (Suicide Squad) در نظر بگیرین.آلن مور پنج‌تا کاراکتر اصلی در نظر گرفته بود که طی بیست‌سالی که کتاب چاپ شد، این‌ها کم و زیاد هم شدن و حتی به زمان هم سفر کردن. یعنی حتی به زمان حال اومدن و از کاراکترهای معاصر هم استفاده شد.ولی من می‌خوام شش جلد اول رو براتون تعریف پس به معرفی همون شخصیت‌های اورجینال بسنده می‌کنم. این رو بگم که تو این شش جلد داستان تموم میشه و بقیه نسخه‌ها، ماجراجویی‌های جدید این گروهه. بگذریم.شخصیت‌ها رو این‌جا معرفی می‌کنم چون لازمه که بدونیم از کدوم قسمت ادبیات برش داشتن و کاشتنش تو داستان. پس این قسمت رو حسابی با دقت گوش بدین.اولین شخصیت مینا موریه (Mina Murray). شخصیت مینا الهام گرفته از کاراکتریه که برم استوکر (Bram Stoker) تو رمان ترسناک و گوتیکش یعنی دراکولا تو سال ۱۸۹۷ خلق‌ کرد. مینا نامزد جاناتان هارکر (Jonathan Harker) بود. جاناتان هارکر مرد جوانی بود که مدت زیادی رو توی اسارت کنت دراکولا گذرانده‌ بود.اگه فیلم دراکولای ۱۹۹۲ فرانسیس فورد کاپولا (Francis Ford Coppola) رو دیده باشین، کیانو ریوز (Keanu Reeves) نقش جاناتان برو ازی می‌کرد و مینا هم وینونا رایدر (Winona Ryder) بود.بعد از این‌که جاناتان از قلعه‌ی دراکولا فرار کرد، مینا باهاش ازدواج کرد و از اون به بعد شد مینا هارکر. حالا با یه سری جزئیاتی که من نمیگم، دراکولا تصمیم گرفت که بیاد سراغ این زوج جوان و تو چهار شب مختلف گردن مینا رو تو خواب گاز گرفت و از خون خودش هم داد مینا نوش جان کنه‌.یعنی مینا هردفعه خواب بود و نفهمید‌ دراکولا داشت سعی می‌کرد که آروم آروم مینا رو هم تبدیل به خون‌آشام کنه و این کارش، یعنی جریان پیدا کردن خون دراکولا تو رگ‌های مینا، باعث شد که یه حس تلپاتی‌طوری بینشون اتفاق بیفته.مینا با استفاده از همین حس، دراکولا رو پیدا کرد و بالاخره تونستن شکارش کنن ولی مینا با اون حالت نیمه خون‌آشامی موند. یه زخم عمیق و عجیب هم روی گردنش موند که همیشه با یه روسری یا شال قرمز می‌بستش.مینا و جاناتان بعد از نابودی دراکولا کنار هم موندن ولی البته از اینجا به بعدش دیگه مربوط به تخیل آلن موره. یعنی تو کتاب دراکولا مینا و جاناتان با هم موندن.ولی شخصیتی که آلن مور استفاده کرد به خاطر مشکلات زناشویی و جنسی از جاناتان جدا شد. یعنی جاناتان نمی‌تونست با زنی باشه که خون‌آشام و نامیراست، قدرت‌های عجیب داره و روی گردنش یه یادگاری بزرگ و ترسناک از مردی داره که یه روزی اون رو توی قلعه‌اش زندانی کرده بود، یعنی جاناتان رو زندانی کرده بود.خلاصه مینا طبق داستان آلن مور تو قرن نوزدهم و ویکتوریایی انگلستان که طلاق در حد یک فاجعه‌ی انسانی تلقی می‌شد، جاناتان رو طلاق داد و تبدیل به زنی رها و آزاد شد که با تمام فشارهای جامعه، حتی تونست به جایگاه رهبری و هدایت انجمن نجیب‌زادگان عجیب هم برسه.آلن مور خودش میگه که دنبال زنی استثنائی می‌گشت و اول ذهنش به آیرین آدلر (Irene Adler)، معشوقه‌ی افسانه‌ای شرلوک هولمز می‌رسه ولی بعد حس می‌کنه اون خیلی زن مبهمیه، یعنی چیز زیادی ازش وجود نداره.حالا تو داستان شرلوک قرار بوده اینجوری باشه و همین هم جذابش می‌کرده ولی خب آلن مور یه گذشته‌ی روشن‌تر لازم داشت و ذهنش به مینا رسید.زنی که یه دراکولا رو از پا درآورد و خودشم خون‌آشام شد ولی قدرت خون‌آشامی تغییرش نداد. زنی که قهرمان داستان دراکولا بود.در مورد وضعیت زنان تو دوران ویکتوریایی انگلستان، یکم تو اپیزود بیستم توضیح دادم. دوست داشتید برید گوش بدید، البته همین وضعیت خودمونه. خیلی نیاز به توضیح نداره.شخصیت دوم الن کواترمینه (Allan Quatermain). شخصیت یه داستان ماجراجویانه که سال ۱۸۸۵ به قلم اچ رایدر هاگارد (H. Rider Haggard) نوشته شد.رمانی به اسم معدن‌های شاه‌سلیمان که حالا ما بهش می‌گیم سلیمان نبی. بعد از این کتاب یک رمان به اسم خود الن کواترمین منتشر شد.یعنی شخصیتش و ماجراهاش ادامه‌دار بود. حالا ایشون کی بود؟ الن یه شکارچی بود که مامور ویژه‌ی سازمان امنیتی انگلستان هم محسوب میشد.تیراندازیش حرف نداشت. تو تعقیب کردن و پیدا کردن آدما رو دست نداشت و بدون اسلحه هم می‌تونست چند نفر رو با هم ناکار کنه.اولین ماجراجوییش وقتی اتفاق افتاد که یه مرد پولدار اومد سراغش و ازش خواست که تو پیدا کردن پسرش تو معدن‌های الماس آفریقا کمکش کنه.الن هم قبول کرد و همین شد که عاشق آفریقا شد و دیگه نتونست لندن و کلا شهرهای صنعتی رو تحمل کنه. الن همسر اولش رو از دست داد، همسر دوم و پسرش رو از دست داد.کلی اتفاق خطرناک و ترسناک براش افتاد و در نهایت شدیدا به یکی از مخدرهای مخصوص آفریقا معتاد شد و بعد هم ناپدید شد و هیچکس نتونست پیداش کنه. تا این‌که آلن مور اومد سراغش که تو داستان میگم چجوری.اون آلن‌موره، این النه. پس من می‌گم الن تو داستان بدونید که الن کواترمین رو می‌گم. با آلن مور قاطی نکنید.شخصیت سوم مردیه به نام گریفین (Griffin) که شخصیت اصلی کتاب ترسناک مرد نامرئیه که سال ۱۸۹۷ و به نویسندگی والت چاپ شد. یکی از معروف‌ترین داستان‌های ترسناک جهان که فیلم هگ از روش یا با الهام ازش زیاد ساخته شده.گریفین یه دانشمند بود که داشت رو یه چیزی کار می‌کرد که من نفهمیدم چیه ولی مهم اینه که اونی که می‌خواست در نیومد و نتیجه‌ی کارش شد نامرئی شدن خودش‌.خودش اصلا این رو دوست نداشت. هرکاری هن کرد نتونست درستش کنه. برای همین یه بارونی پوشید، صورتش رو باندپیچی کرد، یه عینک آفتابی زد و یک کلاه سرش کرد و اینجوری تونست از خونه خارج بشه.یعنی خودش نامرئی بود، بدن برهنه‌اش نامرئی بود ولی وقتی لباس می‌پوشید، باندپیچی می‌کرد یا رنگ رو خودش می‌پاشید، مرئی می‌شد. اون جسمه یه چیزی ازش دیده می‌شد.گریفین که نتونست خودش رو نجات بده تبدیل به یه مرد دیوانه و جنایتکار شد. کم‌کم پلیس و دیگران هم فهمیدن که چه خبره. یعنی یه مرد نامرئی وجود داره و افتادن دنبالش.صحنه‌ی آخر کتاب اینه که گریفین توسط مردم و پلیس محاصره شده و در نهایت هم اونجا کشته میشه. تو اون صحنه جسدش بعد از مرگ مرئی میشه و همه مطمئن میشن که مرده.ولی آلن مور زنده‌ش کرد. اون هم با این منطق که گریفین یکی دیگه رو نامرئی کرده تا دیگران رو گمراه کنه چون کسی هویت واقعیش رو که نمی‌دونست. به هر حال تو کتاب آلن مور گریفین زنده‌ست و یکی از نجیب‌زادگان عجیب.چهارمی کاپیتان نموئه. کاپیتان نمو شخصیت کتاب بیست‌هزار فرسنگ زیر دریاست اثر ژول‌ورن (Jules Verne).یه دریانورد دانشمند که یه زیردریایی فوق پیشرفته داشت که به همراه ملوان‌هاش تونسته بودن عمیق‌ترین و تاریک‌ترین نقاط اقیانوس رو کشف کنن.کاپیتان نمو یه زمانی هم ماهاراجه‌ی هند بود که تمام خانواده‌ش رو توی یه جنگ از دست داد و همچنین شدیدا مخالف انگلستان و استعمار هندوستان بود.مرد تحصیل‌کرده‌ای هم بود که تو همون انگلستان درس خونده بود‌. به هر حال بعد از کشته شدن خانواده و جنگ و این‌ها دیگه خونه‌ای نداشت تو همون زیردریایی اسرارآمیزش زندگی می‌کرد.شخصیت بعدی، دکتر جکیل و البته آقای هاید (Dr. Jekyll and Mr. Hyde). این‌ها شخصیت پنجمن هردوشون. قبلا تو قسمت هالک باهاشون آشنا شدیم.رمان کوتاه مورد عجیب دکتر جکیل و آقای هاید به قلم رابرت لوییس استیونسون (Robert Louis Stevenson) و تو سال ۱۸۸۶ منتشر شد. تو این کتاب دکتر جکیل به خاطر علاقه‌ی زیادش به ابعاد و جنبه‌های خوب و بد شخصیت انسان، دارویی ساخت که بتونه این دو جنبه رو از هم جدا کنه.دارو رو هم خودش خورد و در اثرش شخصیت دیگه‌ای از جنبه‌های منفی کاراکتر خودش خلق شد به نام آقای هاید. دو نفر نشدا. یه نفر که دوتا شخصیت متفاوت پیدا کرد. یکی خوب و یکی بد و خبیث.دکتر جکیل که دیگه کم‌کم نتونست به آقای هاید درونش غلبه کنه، در نهایت خودش رو کشت و این تراژدی تموم شد. استنلی شخصیت هالک رو با الهام از این کاراکتر ساخت ولی آلن مور با خودش فکر کرد که چرا الهام وقتی خودش هست.بنابراین این کارکتر رو هم زنده کرد و ازش استفاده کرد که البته آقای هاید یه هیولای گنده‌ست شبیه گوریل که حرف می‌زنه.خب این‌ها شخصیت‌های اصلی بودن. من گفتم پنج تا کاراکتر اصلی ولی کاراکتر‌های دیگه‌ای هم هستن که حالا این‌ها رو هم معرفی می‌کنم.شخصیت ششم اسمش کمپیون بانده (Campion Bond) که چون آلن مور و کوین به خاطر حق کپی‌رایت نتونسته بودن از شخصیت جیمز باند استفاده کنن، یه اجداد واسش ساختن به اسم کمپیون باند که تو MI5 کار می‌کنه مثل جیمز باند و رئیسشم مثل همون اسمش M ئه.خلاصه ایشون جد بزرگ همون دو صفر هفت خودمونه. تو فیلم‌ها اگه دیده باشید کاراکتری به نام ام، MI5 رو رهبری می‌کنه. ام‌آی‌فایو هم مثلا سازمان جاسوسی انگلستانه.آخری هم جناب پروفسور جیمز موریاتیه (Professor James Moriarty). البته آخری که من میگم. کلی شخصیت هستند که یا تو جلدهای دیگه میان یا انقدر نقششون زیاد نیست که لازم باشه گذشته‌شون رو بدونیم.البته کلا تمام آدمای مهم کتاب، بیشتر صحنه‌ها، نوشته‌های روی دیوار، مجسمه‌ها، همه‌شون اشاره به یه شخصیت، ماجرا یا یه جمله‌ی معروف تو تاریخ ادبیات دارن که خودش یه دایره‌المعارف جدا لازم داره. اصلا کار من نیست. من فقط داستان رو تعریف می‌کنم سعی می‌کنم که جذابیتش حفظ بشه. دیگه دونستن اون جزئیات با خودتون.خب، جیمز موریاتی. دشمن اصلی و خونی سرلوک هولمز، یه مرد خودشیفته‌ی سایکوپث و نابغه. یه جنایتکار با ذهنی فوق‌العاده که یه شبکه‌ی مخوف و تبهکار رو هدایت می‌کرد و هیچ اثری از خودش به جا نمی‌ذاشت.شرلوک هولمز اون رو مثل یه عنکبوت می‌دونست که یک شبکه از تارهای تبهکارانه به دور خودش بافته بود. شرلوک اسمش هم گذاشته بود ناپلئون جرم و جنایت، ناپلئون تبهکاران‌.انقدر این‌ها مشهورند که یادم رفت بگم که داستان‌های شرلوک هولمز اثر سر آرتور کنون دویله (Arthur Conan Doyle) که موریاتی از سال ۱۸۸۷ تا ۱۹۲۷ توشون حضور داشت.این که موریاتی گذشته‌ش چی بود و کی بود تو کتاب‌های مختلف نشونه‌های کمی ازش هست ولی اتفاق مهم اینه که تو کتاب‌ها، شرلوک هولمز به دست موریاتی کشته شد، البته بعدا زنده شد که ما کاری به اون نداریم‌جیمز موریاتی و شرلوک هولمز کنار یه آبشار مرتفع تو سوییس با هم جنگیدند و هر دو به قعر آبشار سقوط کردند و برای مدتی هر دو مردن. بگذریم، چیزی که مهمه اینجا یادتون باشه اینه که موریاتی دشمن خونی شرلوک بوده و آلن مور اون رو از تو داستان‌های کنون دویل دزدیده‌.یه کاراکتر دیگه هم از این کتاب دزدیده به اسم مایکرافت هولمز (Mycroft Holmes) که برادر شرلوک هولمزه. خب اینم از این.پس شخصیت‌ها از داستان‌های مهم ادبیات انگلستان اومدن و ایده هم اینه که یه تیم بسازن و دنیا رو نجات بدن. حالا یه سری ماموریت انجام بدن، همیشه دنیا رو هم نجات نمیدن.خدایی ایده‌ی خوبیه دیگه. بعد میگن چرا گیر دادی به آلن مور. خوبه دیگه خدایی.چیزی که من تعریف می‌کنم یک هزارم اتفاقی که توی کتاب میفته هم نیست. سر آثار آلن مور و البته سندمن نیل گیمن و کلا حالا کتاب‌های مصور ولی این دو تا خیلی بیشتر، این حس رو داشتم که باید بارها این رو تکرار کنم که برید کتاب رو بخونید.چون هیچ کمیکی توی داستانش خلاصه نمیشه. تک تک تصاویر، لباس‌ها، شخصیت‌ها، همه چی یه معنی‌ای دارن یا به یه چیزی اشاره دارند که من نمی‌تونم بگمشون. خیلیاشون رو اصلا بلد نیستم.آثار نویسنده‌هایی مثل نیل گیمن یا آلن نور خیلی فراتر از چیزین که اینجا می‌شنویم ولی من سعیم رو می‌کنم که شما از داستان لذت ببرین. خب دیگه بریم بشنویم که ماجرای انجمن نجیب‌زادگان عجیب اصلا چی هست.بندر دوور، انگلستان، ۱۸۹۸. روی اسکله‌ی عظیم و در حال ساخت ساحل دوور، مردی میانسال رو به دریا ایستاده. آسمون آبیه و صدای مرغای ماهی‌خوار با صدای ساخت و ساز همراه شده و آرامش عجیبی به ساحل صنعتی و زشت شهر داده.مرد روی پل عظیمی ایستاده که در حال ساخت روی دریاست. پلی با ستون‌های بزرگ و بتنی و مجسمه‌هایی با هیبت شیر و عقاب. روی پل تابلوی بزرگی نصب شده که از مردم شهر به خاطر تاخیر در اتمام پروژه عذرخواهی شده.البته مرد برای دیدن هیچ کدوم از این‌ها اونجا نیومده. کت ملخی و کلاه لبه‌دار و بلندش روی بدن سنگین و درشتش، فرم عجیبی گرفتن. ریش پروفسوری روی صورت چاق و پر از غبغبش، باعث شده که هیچ‌کس به ذهنش نرسه که با یک مامور ام‌آی‌فایو طرفه.ماموری که مستقیم از طرف ام، یعنی رئیس سازمان جاسوسی انگلستان دستور می‌گیره و الانم اومده تا یه ماموریت جدید و فوق سری رو شروع کنه.مرد یه جعبه‌ی فلزی از جیبش در میاره و بازش می‌کنه. سیگار برگ‌ها خیلی منظم داخل جعبه چیده شدن و اون یکیشون رو برمی‌داره.از پشت سرش صدای رسیدن یه کالسکه میاد و بعد صدای زنی رو می‌شنوه که داره بهش نزدیک میشه.آقای باند روز خوبی رو برای ملاقات انتخاب کردین. آقای باند روش رو برنمی‌گردونه و در حالی که سیگارش گوشه‌ی لبش جواب میده:خانم هارکر یا شایدم باید خانم موری صداتون کنم. با توجه به طلاقتون خودتون کدوم رو ترجیح میدین. به این منظره زیبا نگاه کنین.مینا موری آروم کنار آقای باند وایمیسته. پیراهن آبی رنگ و بلندی پوشیده. پیراهنی با دامنی بلند، کمری تنگ و آستین‌های پف‌دار.مینا موهای قهوه‌ایش رو جمع کرده و کلاه کوچیک و پرداری روی سرش گذاشته. دور گردن مینا یه شال قرمز و ضخیمه که حاشیه‌ی بلندش تو باد رها شده. مینا جذاب و مرموزه.موری صدام کنین قربان. باند رو به مینا می‌کنه و میگه هر طور که مایلین بانو موری. باید بگم که گذشته‌ی شما باعث حرف و حدیث‌های زیادی شده. طلاق و خب اون شایعات خون‌آشامی که خیلی به چشم اجتماع قشنگ نمیاد.ولی الان انگلستان تو شرایطیه که به شما نیاز داره و رئیس من، آقای ام، فکر می‌کنه که شما از پس این ماموریت برمیاید.مینا حرف آقای باند رو قطع می‌کنه و میگه آقای ام! هردومون می‌دونیم که منظورتون از ام، مایکرافته. برادر شرلوک هولمز معروف.باند جواب میده این قسمتش به شما مربوط نمیشه. شما فقط لازمه که به قاهره برین و شخصی که بهتون دستور داده شده رو پیدا کنید. بهش بگین که انگلستان بهش احتیاج داره.مینا قول میده که ناامیدشون نکنه. آقای باند جواب میده برای همه‌مون بهتره که سر قولتون بمونید. این ماموریت برای انگلستان حیاتیه. بدون اشتباه و البته بدون تاخیر انجامش بدید‌.جون ۱۸۹۸، قاهره مصر. تو یکی از محله‌های فقیر و تبهکارنشین مصر، خانم مینا موری با لباسی غربی وارد کاباره‌ای شلوغ و کثیف میشه.کاباره رو دود گرفته و جمعیت مردان قلیون‌کش و مست، کیپ تا کیپ هم نشستن یا روی زمین دراز کشیدن. هوای کاباره پر از دوده و بوی عرق و الکل نفس کشیدن رو سخت کرده.مینا بلیز سفیدی تنش کرده و دامن بلند قهوه‌ای رنگش رو با کلاهش ست کرده و البته شال ضخیم و قرمزش هنوز دور گردنشه.صدای موزیک شرقی تو کاباره پیچیده. مینا از میون جمعیت و سر و صدا عبور می‌کنه و سعی می‌کنه خودش رو به اتاق طبقه‌ی بالای کاباره برسونه.خوشبختانه تا اونجا کسی مزاحمش نمیشه و مینا وارد اتاق میشه. پیرمردی لاغر و مریض روی تخت کثیف اتاق افتاده. بوی تعفن همه جا رو گرفته و به نظر میاد که پیرمرد مرده باشه.مینا نزدیک میشه و کنار تختش می‌شینه. آقای الن کواترمن. اسم من مینا موریه. قربان بیدار شین کشور بهتون احتیاج داره.صدای ضعیفی از گلوی پیرمرد شنیده میشه که شبیه برو رد کارت می‌مونه. مینا ناراحت میشه و میگه به نظر میاد چیزی از الن معروف باقی نمونده اما من باید شما رو با خودم ببرم.دو تا مرد مصری همون موقع وارد اتاق می‌شن و مینا حرفش رو قطع می‌کنه. مردها جلو میان و بدون هیچ حرفی مینا رو از روی زمین بلند می‌کنن. مینا شوکه میشه و فریاد میزنه که دارین چیکار میکنین اما اون‌ها اهمیتی نمی‌دن و شروع می‌کنن به درآوردن لباس‌های مینا.جیغ و فریاد هم فایده نداره. مینا داره دست و پا میزنه و مردها انگار نه انگار که با یه آدم طرفند تا این‌که یهو صدای یه ضامن اسلحه رو می‌شنون.مردها بلند میشن و به پشتشون نگاه می‌کنن. آقای کواترمن روی تخت نشسته و اسلحه‌ش رو به سمت اون‌ها گرفته. مردها میان بهش حمله کنند اما پیرمرد یه شلیک حروم یکیشون می‌کنه و اون درجا می‌میره. اون یکی هم تا میاد به خودش بجنبه یه چاقو وارد کمرش میشه و به دست مینا کشته میشه.مینا نفس‌نفس‌زنان میره و جلوی آقای کواترمن وایمیسه. آقای کوارترمن فکر می‌کنم بهتره هر چه زودتر فرار کنیم. همینطوره خانم موری.مینا و الن کواترمن به زور و با سرعت از لابه‌لای مردای مست رد میشن و از کاباره خارج میشن. چیزی نمی‌گذره که دو تا جسد توجه مصری‌ها رو جلب می‌کنه و میفتن دنبالشون.مینا دست الن رو گرفته و با سرعت داره به سمت اسکله می‌دوه. الن اعتراض می‌کنه که من مریضم و نمی‌تونم اینجوری بدوم. مینا جواب میده که چاره‌ای ندارند و باید خودشون رد به اسکله برسونن تا بتونن فرار کنن.هوا روشنه و خیابونای گرم قاهره حسابی شلوغه و حالا شرطه‌های شهر یا همون پلیس‌ها هم با قمه‌های بزرگشون دنبال مینا و آلنن و جمعیتشون همینجوری داره بیشتر میشه.مینا و آلن به نوک اسکله میرسن ولی هیچ خبری نیست. مینا مستاصل و درمانده میگه نمی‌فهمم، قرار بود بیان دنبالمون. متاسفم آقای کواترمن فکر می‌کنم قرار نیست زنده بمونیم.الن سکوت کرده و به دریا خیره شده. مینا نگاهش رو دنبال میکنه و متوجه جسم طلایی‌رنگ و عظیم‌الجثه‌ای میشه که داره از سوی دریا به روی آب میاد. یه زیردریایی عجیب و غریب که انگار از آینده اومده. طلایی، بزرگ، پرسرعت و شگفت‌انگیز.زیردریایی کامل روی آب میاد و درش باز میشه. مردی هندی با ردای سبز و آبی، کمربندی طلایی، شلوار سمبادی و عمامه‌ی مخمل آبی و سبز ازش خارج میشه.مرد ریش داره و سبیل بلندش روی صورتش فر خورده. جای جای لباسش پر از تکه‌های طلا و سنگ‌های قیمتیه. کاپیتان نمو.روز بخیر خانم موری. لطفا سوار بشین. مینا و آلن سوار میشن. کاپیتان نمو به اسکله نزدیک میشه. یه اسلحه‌ی بزرگ و عجیب دستشه. یه مسلسل که شروع به شلیک می‌کنه و تا شعاع نزدیک، هرچی مرد مصری و شرطه هست رو سوراخ سوراخ می‌کنه.بقیه هم فرار می‌کنن. کاپیتان نمو هنوز داره تیراندازی می‌کنه که کم‌کم زیر دریایی عظیم و قشنگش، به عمق اقیانوس برمی‌گرده.الن کواترمن روی تخت یکی از اتاق‌های زیردریایی افتاده و داره ناله می‌کنه. بدنش هنوز داره سعی می‌کنه که مواد رو ترک کنه و خودش هم خیلی مریض و ضعیفه.مینا تو اتاقی شبیه به نشیمن نشسته. دورتادور اتاق پنجره‌های گرد و کوچکی رو به دریاست که میشه موجودات اسرارآمیز عمق اقیانوس رو ازش دید.زیردریایی مثل یه قصر افسانه‌ای از داستان‌های هزار و یک شب می‌مونه و مینا روی یه مبل سلطنتی و زربافت نشسته و داره چای می‌نوشه.صدای ناله‌های الن شنیده میشه و مینا میگه به نظر حالش بهتره، نه کاپیتان؟ کاپیتان نمو در حالی که داره زیردریایی رو هدایت می‌کنه با لهجه‌ی هندی و صدای خش‌دارش جواب میده:به نظر میاد کابوساش کمتر شدن ولی هنوز دنبال معدن الماس می‌گرده. البته من در مورد شما کنجکاوم. چرا زنی مثل شما باید بین مردای خطرناک بچرخه؟مینا دستش رو روی گردنش می‌ذاره و شالش رو فشار میده. کاپیتان شما هیچی از مردای خطرناک نمی‌دونید. خود شما کاپیتان، چرا یه مرد هندی با سازمان جاسوسی بریتانیای استعمارگر کار می‌کنه.کاپیتان با خونسردی جواب میده من با انگلیسی‌ها کار می‌کنم چون دیگه حتی حس هندی بودن رو ندارم. دریا تنها وطنیه که من دارم.مینا از روی مبل بلند میشه و به طرف پنجره‌ی دایره‌ی شکلی میره که اتاق الن رو نشون میده. خب پس کاپیتان ما هر دومون تو سرزمین خودمون غریبیم، مثل همین پیرمرد مریض.تا پاریس چقدر راه داریم؟ تا اون موقع سم از بدن الن خارج شده؟ کاپیتان نمو جواب میده یک روز و یک شب دیگه به پاریس می‌رسیم و بله تا اون موقع شیاطین جسم اون پیرمرد رو ترک می‌کنن. مینا که هنوز به الن خیره شده جواب میده خوبه چون پاریس شیاطین خودش رو داره.اواخر جون ۱۸۹۸، پاریس. پاریس تاریک و شلوغه. مردم تو هم می‌لولن و آسمون به طرز عجیبی پر از بالنه.مینا و الن کواترمن دارن کنار هم قدم می‌زنن. الن حالش بهتره. سر و وضعش رو مرتب کرده، کت و شلوار آبی رنگی تنش کرده و مثل یک جنتلمن شده. دیگه خیلی پیر به نظر نمی‌رسه.البته هنوز عصبانیه و از شرایط راضی نیست. چرا ما باید تو پاریس باشیم و کاری بکنیم که من حتی نمیدونم چیه؟ مادام شما می‌دونید کاپیتان نمو کیه؟ اون دانشمند دیوانه خیلی خطرناکه.مینا جوابی نمیده و خیلی خونسرد به قدم زدنش زیر مهتاب پاریس ادامه میده. مردی بهشون نزدیک میشه. مردی سن بالا، ریزه میزه و کمی عجیب با کلاهی گرد.مرد جلوشون وایمیسه و میگه شما باید از طرف آقای باند باشید. من برای کمک اومدم. مینا لبخند می‌زنه و جواب میده بله، فکر می‌کنم که ما یه هدف مشترک داریم.مرد می‌چرخه و بدون این که چیزی بگه راه میفته. الن و مینا هم دنبالش میرن. مرد شروع به صحبت کردن می‌کنه. قضیه مربوط به یکی از پرونده‌های قدیمی منه. البته بسته شده بود ولی حدس من اینه که باید دوباره بازش کنم.مرد که در واقع یه کارگاهه داره با سرعت راه میره و حرف می‌زنه. مینا و الن به زور می‌تونن پا به پاش حرکت کنن. مرد یهو وایمیسه و ادامه میده:همه چی از همین خیابون شروع شد. پنجاه سال پیش، من جوون بودم. یه زن و دخترش تو این خیابون به طرز فجیعی کشته شدن. در واقع نابود شدن! یکیشون تقریبا سرش رو از دست داده بود.مینا می‌پرسه که اون‌ها قاتل رو پیدا کردن؟ و کارآگاه جواب میده نه. اون انسان نبود یه حیوون بود. یه گوریل عظیم الجثه که فرار کرد تا این که دو ماه پیش جسد دو تا روی جوون با سرهای بریده پیدا شد. کار همون گوریل کذاییه من می‌دونم.مینا به دورتادور خیابون نگاه می‌کنه و میگه این اتفاق برای هیچ زنی نباید بیفته. آقایون من امشب طعمه‌ی این گوریل پاریسی میشم.نیمه شب شده و خیابون خلوته. مینا با لباسی شبیه به روسپی‌ها در حالی که هنوز شال قرمزش دور گردنشه، داره تو خیابون قدم می‌زنه و منتظره که تو دام بیفته.کاراگاه تو خیابون بغلی کشیک می‌ده و الن هم تو تاریکی ایستاده و به مینا نگاه می‌کنه. چند ساعت می‌گذره و خبری نمیشه. الن خسته و بی‌تاب می‌شه.تصمیم می‌گیره برای چند دقیقه چشم از مینا برداره و بره که یه شیشه مشروب بگیره. زمان زیادی نمی‌گذره که برمی‌گرده ولی هیچ خبری از مینا نیست.الن برای مدتی با وحشت به همه جای خیابون خیره میشه و بعد با سرعت به سمت خیابونی میره که کاراگاه پنهان شده. الن خبر ناپدید شدن مینا رو به کاراگاه میده.کاراگاه عصبانی میشه و سرش فریاد می‌زنه. بهش میگه اون یه احمق ضعیفه. بعد میره شروع به سوال پرسیدن از روسپی‌های دیگه‌ی اون خیابونا می‌کنه تا این که بالاخره یکی پیدا میشه که یه چیزی دیده.حرفشون که تموم میشه الن با ترس زیادی می‌پرسه که چی شد؟ کاراگاه جواب میده گویا مادام موری با مردی به نام هنری جکیل رفته. یه دکتر که آپارتمانش همین دور و بره‌.الن میگه که این شاید همون دکتری باشه که دنبالش می‌گردیم و کاراگاه جواب میده که شاید، ولی خب هیچ شباهتی به گوریل نداشته.اون‌ها به سمت خونه‌ی آقای جکیل راه میفتن. نزدیک‌های خونه صدای فریاد می‌شنوند و بعد پنجره‌ی یکی از آپارتمان‌ها می‌شکنه و کلی وسیله به سمت خیابون پرتاب میشه. همه جا پر از خرده‌های شیشه میشه.کاراگاه میگه این همون خونه‌ست و بعد هردو با سرعت به سمتش شروع به دویدن می‌کنن. الن با همه‌ی قدرتش می‌دوه. اسلحه دستشه و آماده‌ست که شلیک کنه ولی وقتی به آپارتمان می‌رسه، مینا رو می‌بینه که زخمی روی زمین افتاده. میره و بلندش می‌کنه.خانم موری چه اتفاقی افتاده؟ مینا که تو شوکه جواب میده من نتونستم کنترلش کنم. اون... اون تبدیل شد!مینا به سمت یه اتاق تاریک اشاره می‌کنه. اتاقی که از توش صدای یه حیوون وحشی میاد. صدای شکستن و خرد شدن میاد. الن آروم به سمت اتاق میره.بیا بیرون هنری جکیل. دیگه همه چی تموم شده. الن تا میاد حرفش رو تموم کنه، یه میله‌ی سنگین به سرش می‌خوره و بیهوش میشه. حیوونی عظیم مثل یک گوریل عضلانی بالای سرش وایمیسته. یه هیولای ترسناک و وحشی.هیولا الن رو از یقه بلند می‌کنه و از اتاق خارج میشه. مینا و کارآگاه روی زمین افتادن و از وحشت زبونشون بند اومده. هیولا نگاهشون می‌کنه و میگه هنری جکیل الان خونه نیست. من ادوارد هایدم.جناب باند عزیز، ما اون جنتلمن یا بهتره بگم موجودی که دنبالش بودین رو پیدا کردیم. متاسفانه باید بگم که ایشون خیلی سریع تونستن آقای کواترمن رو بیهوش کنه. خوشبختانه کاراگاه اون‌جا بود و تونست مستقیما به صورت اون هیولا شلیک کنه که خب البته به گوشش اصابت کرد و اون رو از جا کند.منفجر شدن گوشش باعث شد که ما بریم روی مخش تا این که خودش آسیب جدی‌ای ببینه و بهمون حمله کرد‌. از خوش‌شانسیمون آقای کواترمن به هوش اومد‌. خب بقیه‌ش رو چطور باید بگم که باور کنین؟اون از سر و کول هیولا بالا رفت و یه شیشه پر از الکل رو به زور تو دهن اون هیولا فرو برد. بله، همراه با خود بطری. به نظر من چندان کار مناسبی نیومد‌ چون عصبانی‌ترش کرد.ولی چیزی نگذشت که تعادلش رو از دست داد و در حال تلاش برای خرد کردن ما، از پنجره پرت شد. سقوط کرد کف خیابون مولن روژ پاریس.مینا و الن و کاراگاه پشت پنجره‌ی آپارتمان وایستادن و دارن به جسم بزرگ هیولایی نگاه می‌کنن که نقش زمین شده و تکون نمی‌خوره. هرسه میرن و بالای سر هیولا وایمیستن. هنوز نفس می‌کشه.کارآگاه می‌پرسه این دیگه چه موجودیه؟ مینا جواب میده نمی‌دونم، ولی وقتی تو خیابون اومد و باهام حرف زد این شکلی نبود. باید ببریمش تا کسی ندیده.کاراگاه یه گاری پیدا می‌کنه و اون‌ها به سختی هیولا رو تا زیردریایی می‌برن. کارآگاه خداحافظی میکنه و زیردریایی هم به سمت لندن حرکت می‌کنه.آقای باند عزیز، شما درست می‌گفتین. اون خودکشی نکرده بود، ناپدید شده بود؛ که البته من رو به این سوال می‌رسونه که اگه شما تا این حد اطلاعات دقیق داشتید، چرا به ما نگفتین که با چی طرفیم‌.موجودی که از اون پنجره سقوط کرد، خیلی با مردی که تو زیردریایی به هوش اومد و از درد گوشش گریه می‌کرد فرق داشت. فکر کنم شما خوب منظور من رو می‌فهمید.یه پیرمرد معتاد، یه دزد دریایی و یه نیمه انسان و نیمه هیولا. امیدوارم که به محض ورود به لندن یک توضیح یا عذرخواهی خوبی برای من در نظر گرفته باشین آقای باند. با احترامات فائقه، میس مینا موری.زیردریایی به بندر لندن می‌رسه و گروه ازش پیاده میشن، البته به جز کاپیتان نمو که تو زیردریاییش می‌مونه. آقای باند به استقبال گروه اومده و با دیدن چهره‌ی عصبانی مینا میگه:خانم موری به لندن خوش اومدین. موفقیت شما رئیسمون آقای ام رو بسیار خوشحال کرده. مینا جواب میده تو این شش هفته من چند بار مرگ رو به چشمام دیدم آقای باند. اگه این موضوع رئیس شما رو خوشحال می‌کنه، پس بهتره که به فکر راضی کردن منم باشن.آقای باند به همراهانش دستور میده که الن کواترمن و دکتر جکیل رو تا محل اقامتشون همراهی کنند تا خودش بتونه با خانم موری تنها صحبت کنه.باند و مینا به سمت خیابون‌های شلوغ لندن قدم می‌زنن و آقای باند شروع به حرف زدن می‌کنه. ما تو دوران خطرناکی زندگی می‌کنیم خانم موری و جون همه‌مون در خطره.تو این هفت سالی که شرلوک هولمز مرده، اوضاع بدتر هم شده. دشمنان سلطنت بیشتر و خوش‌شانس‌تر شدن. حتی از مریخ هم تهدیدهایی دریافت کردیم و البته شما حتما در مورد حمله‌های نامناسبی که تو اون آکادمی مذهبی و شبانه‌روزی دخترها اتفاق میفته چیزایی شنیدین.مینا با تمسخر لبخند می‌زنه و میگه شنیده ولی فکر می‌کرده که از معجزات مسیح باشه. باند با عصبانیت جواب میده اون یه آکادمی برای دختران باکره‌ست که اون‌جا آموزش دوشیزگی و نجابت می‌بینن خانم موری.مینا جواب میده پس به نظر میاد که روح‌القدس هم پاش رو از گلیمش درازتر کرده. بگذریم، حالا این‌ها چه ربطی به من داره آقای باند.آقای باند جواب میده ما فکر می‌کنیم که این‌ها کار نفر بعدی باشه که دنبالشیم. یکی از دانشجویان دانشگاه لندن که سال پیش به طرز مشکوکی کشته شد. آقای گریفین! خانم موری ماموریت بعدی شما پیدا کردن این مرده.مینا، الن کواترمن و کاپیتان نمو روی مبلمان عجیب اتاق نشیمن زیردریایی نشستن و دارن درمورد ماموریت جدیدشون حرف می‌زنند. دکتر جکیل هنوز تا اقامتگاهیه که ام‌آی‌فایو براش در نظر گرفته و کسی ازش خبر نداره.کاپیتان نمو از مینا می‌پرسه که آیا می‌دونه که این بار با چه هیولایی طرفن؟ مینا جواب میده سال گذشته یه مرد جوون و زال با هویت گریفین به دست مردم کشته شد ولی گویا آقای گریفین اصلی اصلا زال نبود.و حالا باند فکر می‌کنه که گریفین اصلی با اتفاقات اون آکادمی دخترانه در ارتباطه. کاپیتان نمو خیلی متفکرانه به ریش بلندش دست می‌کشه و میگه این‌طور که معلومه آقای باند داره کلکسیونی از هیولا جمع می‌کنه.جولای ۱۸۹۸، مدرسه‌ی شبانه‌روزی روزا، جنوب لندن. مینا و الن جلوی در آکادمی از کالسکه‌ی مجللشون پیاده میشن. آکادمی یه عمارت سلطنتی خارج از شهره که به دخترهای نوجوان اصول زن خوب بودن رو یاد میده.مدیر آکادمی یه خانوم قد بلند و لاغره. پیراهن کمر‌کرستی با دامن بلند و پف‌دار پوشیده و موهاش رو خیلی محکم بالای سرش جمع کرده. خانم رزا.خانم رزا به استقبال مینا و الن میاد که دارن نقش زن و شوهری رو بازی می‌کنن که از یک خانواده ثروتمند اومدن و می‌خوان شرایط مدرسه رو برای ثبت نام دخترشون بسنجن.هر دو لباس‌های گرون قیمتی پوشیدن و البته یه پیش‌خدمت هم دارن، یه مرد هندی. کاپیتان نمو اصلا از نقشی که بهش دادن راضی نیست ولی خب چاره‌ی دیگه‌ای هم نداره‌خانم رزا مهمون‌های در ظاهر پولدارش رو به داخل آکادمی راهنمایی می‌کنه تا همه جا رو نشونشون بده. داخل ساختمان عظیم آکادمی، پر از مجسمه‌های برهنه از زنانیه که دارن به مردها خدمت می‌کنند‌.مجسمه‌ها و نقاشی‌های عظیم و عجیبی که به نظر مینا موری شدیدا توهین‌آمیز و جنسی میاد. دخترای نوجوون همه گیج و سرگردونن و به مینا خیره‌ شدن‌از توی یکی از اتاق‌ها صدای شلاق زدن میاد و مینا دختری رو می‌بینه که برهنه‌ست و داره تازیانه می‌خوره. مینا بعد از دیدن این صحنه با وحشت از خانم روزا می‌پرسه: به نظرتون این رفتار دیگه زیاده‌روی نیست؟خانم رزا در حالی که با گردنی صاف و خشک داره به راهش ادامه میده، جواب میده: لازمه. شعار ما انضباطه خانم، انضباط. مینا خیلی معمولی ادامه می‌ده نکنه اون دیدارهای روح‌القدسی هم جزو همین روش‌های انضباطیه‌.خانم رزا به سمت یکی از دخترها اشاره می‌کنه و میگه چرا خودتون نمی‌پرسین؟ دختر یه نوجوون لاغراندامه که حامله‌است. شکم برآمده‌ش اصلا به تن نحیفش نمی‌خوره. خودشم رنگ پریده و گیجه و به مینا میگه:راستش خیلی ناگهانی بود. روح‌القدس وارد من شد و هر کاری دلش خواست کرد. من اصلا نفهمیدم چطوری، خب من نمی‌تونستم ببینمش. ولی مطمئنم که بچه‌مون دختره. می‌خوام اسمش رو بذارم بکی.دختر این رو میگه و با همون حالت گیج و ترسیده به راهش ادامه میده و تو راهروها گم میشه. خانم روزا رو به مینا می‌کنه و میگه می‌بینید، خیلی هم از اتفاقی که افتاده راضیه. ما همه‌مون از این معجزه خوشحالیم‌.خب به اتاق‌هاتون رسیدیم. امشب رو می‌تونید اینجا بمونین. مینا و الن و کاپیتان نمو به اتاقشون رسیدن. مینا اتاق تکی رو برمی‌داره و الن و نمو مجبور میشن شب رو تو اتاقی بگذرونن که مخصوص خدمتکارهاست.نمو و الن تا نیمه‌های شب بیدار می‌مونن و با هم حرف می‌زنن. الن کواترمن از همسر و پسرش میگه که از دست داده و نمو از تنها دلیل بودنش تو این ماموریت میگه. ماجراجویی! هردو موافقن که ماجراجویی تنها چیزیه که می‌تونن اسمش رو بذارن زندگی‌.تو همین حرف‌هان که یهو از بیرون صدای جیغ دخترها رو می‌شنون. هردو بلند می‌شن و از اتاق میرن بیرون. مینا هم ربدوشامبر پوشیده و بیرون اومده.صداهای جیغ و گریه بیشتر میشه و اون‌ها به سمت اتاق دخترها میرن. بعضیا جیغ می‌زنن و بعضیا هم روی زمین نشستن و گریه می‌کنن. چندتاییشون خم خشکشون زده و فقط نگاه می‌کنن‌.مینا نگاهشون رو دنبال می‌کنه. یکی از دخترها برهنه روی هوا معلقه و به نظر میاد که یکی داره بهش تجاوز می‌کنه. کسی که دیده نمیشه. روح‌القدس!مینا میگه همچین چیزی امکان نداره و به سمت دختر میره. با تمام زورش سعی می‌کنه دختر رو از معلقی دربیاره. الن زود باش، یکی گرفتتش. من می‌تونم دستش رو حس کنم.الن میاد و سعی می‌کنه دور و بر دختر رو لمس کنه. می‌تونه جسم نامرئی کسی رو حس کنه. دستش رو دور اون جنس حلقه می‌کنه و می‌کشتش کنار. این باعث میشه که دختر تو بغل مینا رها بشه.جسم نامرئی داره تقلا می‌کنه تا از دست‌های الن رها بشه. الن فریاد می‌زنه که بیشتر از این نمی‌تونه نگهش داره چون اصلا نمی‌بینتش. کاپیتان نمو میاد و سعی می‌کنه گردن اون مرد رو پیدا کنه ولی یه مشت نامرئی به دماغش می‌خوره و با این حرکت هم الن و هم نمو پرت میشن گوشه‌ی اتاق.نامرئی داره فرار میکنه که یهو یه سطل رنگ ریخته میشه روی سرش. مینا تونسته بود رنگ پیدا کنه و حالا با این کارش قسمتی از جسم مرد قابل دیدن بود.مینا سطل رو می‌کوبه تو سر مرد نامرئی و اون نقش زمین میشه. نمو و الن دورش یه پتو می‌ندازن و اون رو با خودشون به کالسکه می‌برن.مدیر رزا تازه از خواب بیدار میشه و می‌پرسه که اینجا چه خبره؟ مینا جواب میده ما از طرف سلطنت اومده بودیم خانم محترم که روح‌القدس منحرفتون رو دستگیر کنیم. بهتره بیشتر مواظب دختراتون باشین.خانم رزا خیلی خونسرد جواب میده که حالا که اهریمن دستگیر شده همه چی بهتر هم میشه. مینا با حالت خیلی مشمئزی به رزا نگاه می‌کنه و به سمت کالسکه میره. شبتون بخیر خانم رزا!تو ساختمون سازمان امنیت و جاسوسی انگلستان دو تا اتاق هست که محل نگهداری دکتر جکیل و آقای گریفینه. همون مرد نامرئی. آقای باند از پشت شیشه‌های محکم اتاق‌ها داره زندانی‌ها رو به مینا و الن و کاپیتان نمو نشون میده و درباره‌شون توضیح میده‌.گریفین به دست خودش و طی یک آزمایش نامرئی شد و بعد برای این که بتونه فرار کنه یکی دیگه رو هم نامرئی کرد. اون مرد بیچاره گیر افتاد و به جای این یکی کشته شد. گریفین هم تبدیل به یک جانی و منحرف نامرئی شد که خودتون دیدید. به هر حال قراره با ما همکاری کنه تا از مجازاتش کم بشه.کاپیتان نمو در مورد شرایط دکتر جکیل می‌پرسه و باند هم جواب میده که دکتر جکیل مشکلی نداره ولی خب آقای هاید ماجراش یکم فرق می‌کنه. به هر حال اون‌ها دارن سعی می‌کنن که برای همکاری آماده‌ش کنن.کاپیتان نمو ادامه میده برای چه جور همکاری‌ای؟ آقای باند شما هنوز به ما نگفتین که دلیل جمع کردن این موجودات مریض دور هم چیه؟ باند لبخند می‌زنه و جواب میده: سوال خوبی پرسیدین کاپیتان. لطفا دنبالم بیاین‌.باند، کاپیتان نمو و الن و مینا رو به رستوران می‌بره و اون‌ها رو با دانشمندی به نام سروین آشنا می‌کنه. یه دانشمند که سرپرست پروژه‌ی فوق محرمانه‌ی سفر به ماهه که فعلا به دلیل دزدیده شدن دستگاه ضد جاذبه، به تعویق افتاده.دستگاهی که اختراع خود سروینه و خیلی هم مهم و سری و خطرناکه. دستگاهی که می‌تونه به هر ماشینی قدرت پرواز بده و می‌تونه بمب‌های وحشتناکی از هر جای دنیا رو به انگلستان برسونه. اون می‌تونه حتی یه ماشین رو به کره‌ی ماه ببره‌.باند ادامه میده: چیزی که آقای ام و سلطنت رو نگران کرده، اینه که ما نمی‌دونیم که اون دستگاه الان در اختیار چه کسی یا گروهیه. هرکسی ممکنه با اون تکنولوژی دست به کارهای خطرناکی بزنه.تصور کنید کشوری مثل آلمان یا هرکشور دیگه‌ای که از انگلستان خوشش نمیاد، می‌تونه یه ماشین پرنده بسازه و با یک بمب همه‌جا رد با خاک یکسان کنه.البته راستش ما یه مظنون داریم که از هر کشوری خطرناک‌تره. مردی که به تازگی وارد خاک انگلستان شده. یه مرد چینی که اومده تا انتقام جنگ رو از انگلستان بگیره.حالا اون امپراتور جرم و جنایت توی شرق لندنه. اون یه شیطانه که اسم خودش رو گذاشته دکتر شرور و بله کاپیتان نمو، من همه‌ی شما موجودات عجیب و مریض رو دور هم جمع کردم تا اون مرد رو پیدا کنیم و دستگاه ضد جاذبه رو برگردونیم.تو زیردریایی و دور یه میز گرد و مجلل پنج‌تا از عجیب‌ترین موجودات جهان نشستن و دارن درمورد قبول کردن ماموریت جدیدشون تصمیم می‌گیرن. مینا به عنوان رئیس گروه شروع به صحبت می‌کنه.خب آقایون، حالا دیگه می‌دونیم که چرا اینجاییم. برای جلوگیری از یه تهدید بزرگ امنیتی.مرد نامرئی یعنی گریفین که فقط لباساش قابل مشاهده‌ست می‌خنده و جواب میده من کاری با این کارها ندارم، فقط می‌خوام تبرئه بشم. اون‌ها بهم قول دادن که درمانم می‌کنن.کاپیتان نمو هم به مرد نامرئی گوشزد می‌کنه که اگه یکی با اون دستگاه بتونه جاذبه و اتمسفر رو کنترل کنه، احتمالا کسی زنده نمی‌مونه تا بتونه اون رو تبرئه یا درمان کنه.دکتر جکیل که گوشش هنوز از پاریس باندپیچیه با لحن مظلومی میگه که هر کاری لازم باشه برای کمک می‌کنه ولی نمی‌تونه این رو از طرف آقای هاید هم بگه.الن لبخند می‌زنه و میگه دکتر جکیل عزیز ما همه‌مون درگیر شیاطین درون خودمونیم. به هرحال نمو درست میگه، این اتفاق رو زندگی همه‌مون تاثیر می‌ذاره.مینا از روی صندلی بلند میشه و سیگارش رو روشن می‌کنه و میگه خب پس همه موافقن. ما می‌ریم و اون دکتر شرور رو پیدا می‌کنیم.ما به دو تا تیم برای شناسایی محله‌ی چینیا تقسیم میشیم. آقای کواترمن و دکتر جکیل با هم، مرد نامرئی و منم با هم. کاپیتان نمو هم می‌مونه تو زیردریایی، منتظر می‌مونه که ما برگردیم.از اونجایی که الن با محله‌ی چینی‌ها آشنایی داره می‌تونه از مردمش پرس‌وجو کنه. من و مرد نامرئی هم می‌ریم پیش یکی از رابط‌های آقای باند. تاکید می‌کنم که باید خیلی مراقب باشیم و توجه کسی رو جلب نکنیم.مرد نامرئی تمام بدنش رو رنگ میکنه و با یه بارونی مشکی، کلاه و عینک آفتابی به همراه سه نفر دیگه راه میفتن و وارد محله چینی‌ها میشن.مرد نامرئی و مینا از بقیه جدا می‌شن تا این که به مغازه‌ی چینی کوچیکی میرسن که صاحبش همون رابطیه که مینا ازش صحبت می‌کرد. اون‌ها وارد مغازه میشن. صاحب مغازه یه پیرمرد چینیه که با شنیدن اسم دکتر شرور، رنگ و روش می‌پره و از اون‌ها می‌خواد که دنبالش برن.پیرمرد، مینا و مرد نامرئی رو به یک زیرزمین مخفی می‌بره و تنها چیزی که بهشون میگه اینه: زیر برج بزرگ و تو اعماق آب یه اژدها خوابیده، بهتره که بیدارش نکنید. مینا و مرد نامرئی بیرون میان.مرد نامرئی عصبانیه. فکر می‌کنه که پیرمرد سر کارشون گذاشته ولی مینا معتقده که پیرمرد یه سر نخ مهم بهشون داده و اون‌ها باید معما رو حل کنن.تو قسمت دیگه‌ای از محله الن و دکتر جکیل وارد یه بار محلی و شلوغ میشن. بار پر از کارگرهای چینیه. همه با دیدن دوتا انگلیسی نظرشون جلب میشه. جکیل مضطرب میشه و به الن میگه که ممکنه نتونه تبدیل شدنش به آقای هاید رو کنترل کنه.الن بهش میگه آروم باشه، ازش می‌خواد یه گوشه وایسه. خودش هم میره که با متصدی بار حرف بزنه. یه مرد درشت اندام که پشت کانتر وایساده.الن بهش میگه که دنبال یه دوست قدیمی می‌گرده به نام هلینگ. متصدی یکم به الن نگاه میکنه و میگه امیدوارم که از دوستانتون نبوده باشن.الن تا بیاد متوجه منظورش بشه یه در مخفی پشت سر متصدی بار باز میشه و الن، هلینگ یعنی همون دوست چینیش رو می‌بینه که برهنه از سقف آویزونه و یه مرد عجیب داره فلز ذوب شده تو بدنش فرو می‌کنه.دهن هلینگ بسته‌ست و نمی‌تونه فریاد بزنه. گرمای عجیبی از اتاق ساطع میشه. مرد شکنجه‌گر چشم‌های قرمزی داره. یه مرد لاغر چینی. قد بلند، موهای بلند که برای یک لحظه با چشم‌های سرخ رنگش برمی‌گرده و به الن نگاه می‌کنه.در بسته میشه. الن خودش رو جمع و جور می‌کنه و با صدای لرزون و آرومی میگه که کار خاصی با هلینگ نداشته و دیگه اصلا بهتره که بره.مرد متصدی در حالی که داره با دستمال، داخل یه لیوان رو تمیز می‌کنه میگه برو ولی دفعه‌ی بعدی که این‌ورا پیدات شه دیگه رفتنی در کار نیست.الن سرش رو تکون میده و سریع خودش رو به جکیل می‌رسونه و هردو از بار خارج میشن. جکیل از الن می‌پرسه که چی دیده. الن براش تعریف میکنه و بعد ادامه میده من شکنجه‌های بدتر از این هم دیدم دکتر ولی چیزی که تو اون اتاق جهنمی من رو ترسونده اون مرد بود. اون خود شیطان بود.روی میز زیردریایی یه نقشه از محله‌ی چینی‌ها پهن شده و همه بالای سرش وایستادن. مینا معتقده که منظور رابطشون از پل اژدها، پل نیمه‌تمامیه که داشتن تو محله و روی اقیانوس می‌ساختند، روی ساحل شرقی و بعد نیمه‌تمام رهاش کردن.زیر پل پر از تونل‌هاییه که قرار بوده به عنوان کانال زیرزمینی استفاده بشه و اون‌ها هم بسته شدن یا حداقل اینجوری گفته‌ شده. چندسال بعد از رها شدن کار پل، یک خیر ناشناس تمام زمین‌های اطراف پل رو خریده و روی تمام ورودی‌های تونل ساختمون‌های کوچیکی ساخته و اسمشون رو گذاشته خوابگاه فقرا.مینا فکر می‌کنه که اون خیر همون دکتر شروره و احتمالا داره یه دستگاه یا یک کشتی پرنده تو اون تونل‌ها می‌سازه. چیزی که اون پیرمرد اسمش رو گذاشته اژدها.الن و مینا تصمیم میگیرن که تو لباس یک زن و شوهر فقیر وارد یکی از اون خونه‌ها یعنی همون اقامتگاه‌های فقرا بشن. الن یه اسلحه‌ی شکاری رو تو پتوش قایم میکنه و با خودش میاره. مرد نامرئی و دکتر جکیل هم همراهیشون می‌کنن.مینا و الن به در ساختمون می‌رسن و در می‌زنن. ساختمون یه خونه‌ی کوچیک و یه طبقه‌ست تو یه محله‌ی تاریک و نزدیک پل. بعد از چند دقیقه یه مرد چینی در رو باز می‌کنه. مینا لبخند می‌زنه و میگه:لطفا کمکمون کنید. هوا خیلی سرده و من و همسرم جایی برای خوابیدن نداریم. مرد یه نگاهی بهشون می‌ندازه و می‌گه که این‌جا زن و شوهرها حق ندارند کنار هم بخوابن. مینا میگه مشکلی نیست و اون‌ها فقط می‌خوان تو خیابون نباشن.مرد قبول می‌کنه. اون‌ها وارد میشن، البته مرد نامرئی هم همراهیش می‌کنه ولی کسی نمی‌بینتش. جکیل یه گوشه تو تاریکی وایمیسته و نگهبانی میده. داخل خونه هم خیلی تاریکه. کلی زن و مرد فقیر روی زمین و چسبیده به هم خوابیدن.مرد چینی بهشون میگه که یه جای خواب پیدا کنن و بعد خودش میره. مینا و الن هرطور که شده و از لابه‌لای آدما خودشون رو به در پشتی ساختمون می‌رسونن. یه حیاط خلوت که طبق نقشه باید ورودی تونل‌های زیر پل باشه.اون‌ها شمع روشن می‌کنند و تو تاریکی دنبال ورودی می‌گردن. همه‌جا پر از چوب و آهن پاره‌ست، پر از خرابه و زباله. اون‌ها به گشتن ادامه میدن تا این که یه نور کوچیک زیر خرابه‌ها می‌بینن و می‌تونن وارد یکی از تونل‌ها بشن.نور از یکی از راهروهای تونل میاد که یه مرد چینی هم داره توش راه میره. الن و مینا پشت سر مرد راه میفتن. مرد وارد یکی از ورودی‌های راهرو میشه و مینا هم پشت سرش میره ولی الن توجهش به یکی از اتاق‌ها جلب میشه.یکم خیره میشه و بعد خودش رو به مینا می‌رسونه. مینا باید می‌دیدی، کل اتاق شبیه آکواریوم بود. الن، فکر کنم بهتر که تو بیای و این‌جا رو ببینی. الن میاد و کنار مینا وایمیسه. زیر پاهاشون یک دره عمیق هست و توی اون دره و بر روی آب یک کشتی پرنده‌ی بزرگ در حال ساخته شدنه.صدها کارگر چینی دور تا دور اون سفینه غول‌پیکر روی داربست‌ها وایسادن و در حال کار کردنن. کنار اون سفینه مینا و الن اندازه‌ی دو تا حشره شدن. اون کشتی پرنده، اون سفینه‌ی عظیم‌الجثه، درست مثل یه اژدهای بزرگ می‌مونه.مینا و الن روی سکوی بلند وایسادن. زیر پاشون تا اعماق زمین خالیه و توی اون عمق یک کشتی پرنده‌ی عظیم‌الجثه در حال ساخته شدنه. تو اعماق زیرزمینی‌ترین تونل‌های لندن و تو تاریکی و روی آب، دکتر شرور چندصدنفر رو به کار گرفته تا براش چیزی رو بسازن که حتی فکر کردن بهش هم غیر ممکن میاد.یه اژدهای چندطبقه که کلی چرخ و لوله و دودکش بهش وصله. اژدهایی فلزی شبیه به زیردریایی کاپیتان نمو. فقط چندبرابر بزرگتر که می‌تونه با دستگاه ضد جاذبه پرواز کنه.دور تا دور دیواره‌هاش، حفره‌هایی دیده میشه که از همه‌ش لوله‌های شبیه به لوله‌ی تانک بیرون زده. کشتی پرنده‌ای مسلح و محکم و ضد گلوله. کارگران روی داربست‌های چوبی چندطبقه درحال کار کردن هستن و کسی حواسش به دو تا غریبه با دهن‌های باز نیست‌.یکم طول می‌کشه تا مینا و الن خودشون رو جمع و جور کنن. به سختی خودشون رو به یکی از داربست‌ها می‌رسونن و ازش پایین میرن. باید تو این همه شلوغی دنبال دستگاه ضد جاذبه بگردن.همون موقع یه مرد چینی بهشون نزدیک میشه و به زبون خودش شروع به داد و فریاد می‌کنه. الن می‌خواد شلیک کنه ولی مینا نمی‌ذاره. اون‌ها نمی‌تونن ریسک این همه سر و صدا رو بکنن‌مرد به سمتشون حمله می‌کنه ولی قبل از این که بهشون برسه با یک چاقوی شناور تو هوا گردنش بریده میشه و میفته روی زمین و می‌میره. مینا با صدای لرزونی میگه گریفین، تو اینجایی؟مرد نامرئی که داره چاقوش رو تمیز می‌کنه جواب میده معلومه، ما با هم اومدیم. یادتون رفته؟ البته شما خیلی لفتش دادین. من کل این‌جا رو گشتم. خوب شد من این‌جا بودم وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرتون میومد.مینا از گریفین می‌خواد که بره و دنبال دکتر جکیل بگرده. خودش و الن هم میرن که دستگاه رو پیدا کنن. گریفین یا همون مرد نامرئی از تونل‌ها بیرون میاد و اقامتگاه فقرا رو هم رد می‌کنه تا به خیابونی میرسه که دکتر جکیل اونجا منتظره.دکتر جکیل تو تاریکی وایساده و به شدت وحشت زده‌ست. اصلا نمی‌دونه اون‌جا چکار می‌کنه. درواقع در اعماق قلبش می‌دونه که اگه تو این ماموریت ازش استفاده می‌کنن، به خاطر آقای هایده نه خودش.جکیل تو همین فکرهاست که گریفین صداش می‌کنه و جکیل هم از وحشت پنجاه متر می‌پره هوا. منم بابا، گریفین. تو واقعا ترسویی‌ها! دنبالم بیا.جکیل یه نفس عمیق می‌کشه و میگه کجا بیام؟ من مطمئن نیستم که از پسش بربیام. اگه یهو عصبی بشم و می‌دونی چی میشه دیگه. فقط دنبال بیا! جکیل سعی می‌کنه مرد نامرئی رو تعقیب کنه. اون‌ها دوباره به سمت اقامتگاه فقرا میرن.جکیل به مرد چینی که نگهبان اون‌جاست میگه می‌خواد مدیر رو ببینه. مرد چینی خنده‌ش می‌گیره و میگه این‌جا مدیر نداره، برو رد کارت. مرد نامرئی قاطی می‌کنه و به جکیل میگه این چرت و پرت‌ها چیه میگی. بزن داغونش کن ما باید بریم زیرزمین.جکیل مضطرب میشه و به گریفین میگه دست از سرش برداره. مرد چینی وقتی می‌بینه که یه مرد گوش‌بریده، یعنی دکتر جکیل داره با خودش، یعنی مرد نامرئی حرف میزنه، عصبانی میشه و تهدید می‌کنه که اگه نره بقیه رو خبر می‌کنه.جکیل داره عرق می‌کنه و می‌لرزه. نمی‌تونه درست حرف بزنه. مرد چینی از جاش بلند میشه و کمک می‌خواد. در عرض یک ثانیه دو تا مرد غول‌پیکر می‌ریزن سر جکیل. گریفین هم یه‌گوشه و وایمیسته و نگاه می‌کنه.دو تا مرد دست‌های جکیل رو می‌گیرن. جکیل فریاد میزنه که ولم کنید ولی اون‌ها اهمیت نمیدن تا این که کم‌کم تبدیل شدنش به آقای هاید شروع میشه. آقای هاید سر و کله‌ش پیدا میشه و دو تا مرد چینی رو چنان از وسط پاره می‌کنه که انگار یه تیکه کاغذن.بعد هم فریاد می‌زنه که بهتون گفتم ولم کنید. بعد میره سمت نگهبان و میگه دفعه‌ی بعد وقتی گفتم می‌خوام مدیر رو ببینمط مدیر رو میاری که ببینم. البته نگهبان فرصت نمی‌کنه که جواب بده و اونم از وسط نصف میشه.گریفین که حسابی بهش خوش گذشته جلو میاد و میگه باورم نمیشه، تو الان دکتر جکیلی؟ آقای هاید مستقیم به گریفین نگاه می‌کنه و جواب میده من هایدم. از دیدنت خوشحالم گریفین نامرئی.گریفین شوک میشه. یکم هاید رو نگاه می‌کنه و با ترس میگه تو من رو می‌بینی؟ چیزی که آقای هاید می‌بینه یه جسم سرخ‌رنگ شبیه بدن انسانه. درواقع چشم‌های هاید مثل یه دوربین حرارتی عمل می‌کنه و می‌تونه گرمای بدن گریفین رو ببینه ولی در لحظه تصمیم می‌گیره این تواناییش رو پنهان کنه و جواب میده معلومه که نمی‌بینمت. بهتره بریم به کارمون برسیم مرد نامرئی .سر و صدا و آشوبی که هاید برپا می‌کنه باعث می‌شه که کارگرها توجهشون جلب بشه و برای کمک به سمت تونل‌ها برن. از تونل‌ها صدای فریاد میاد و به نظر میاد که آتیش‌سوزی شده.هر چی که هست الن می‌تونه از فرصت استفاده کنه و خودش رو به کشتی پرنده برسونه. الن کواترمن وارد قسمت جلویی کشتی میشه. چیزی که می‌بینه رو باور نمی‌کنه. خبری از موتور نیست.کلی لوله و سیم و اتصالات می‌بینه که تو یه اتاق بزرگ از سقف و زمین آویزونن و همه‌شون به یه نقطه‌ی مرکزی می‌رسن. وسط اتاق یک سکو هست و روی سکو یه شیء سبز رنگ تو یه محفظه‌ی شیشه‌ایه. دستگاه ضد جاذبه، همونی که دنبالش بودن.الن میره و محفظه رو از روی سکو برمی‌داره. مینا می‌پرسه چه حسی داره، سنگینه؟ الن که مجذوب نور سبزرنگ داخل محفظه شده، جواب میده نه.. حتی احساس می‌کنم خودمم سبک شدم. می‌خوام پرواز کنم. این چجوری می‌تونه دنیا رو نابود کنه؟مینا جواب میده منم نمی‌دونم. الان مهم اینه که از این‌جا خارج بشیم. مینا و الن تقریبا راحت می‌تونن خودشون رو به تونل‌ها برسونن و وقتی می‌رسن می‌فهمن که دلیل این راحتی، جهنمیه که آقای هاید درست کرده و هنوزم داره ادامه میده.ولی به هر حال اون‌ها راهی برای خروج ندارن و هنوز کلی آدم هست که باید باهاشون بجنگن. بنابراین مینا تصمیم می‌گیره که همه رو تو اتاقی که شبیه آکواریومه جمع کنه. بعد از الن می‌خواد که به سقف شیشه‌ای اتاق شلیک کنه.الن اول قبول نمی‌کنه چون اون‌ها زیر دریان و با این کار غرق میشن ولی نقشه‌ی مینا اینه که همگی سوار آقای هاید بشن و به محض خرد شدن شیشه، محفظه‌ی ضد جاذبه رو کار بندازن و با اون به سطح دریا برسن. به نظر میاد که چاره‌ی دیگه‌ای هم ندارن.آقای هاید، مینا و الن و گریفین رو بغل می‌کنه. الن به شیشه شلیک می‌کنه و مینا دستگاه ضد جاذبه رو راه می‌ندازه. اون‌ها مثل یه موشک پرتاب به سمت بالا پرواز می‌کنن و حتی از سطح آب هم بالاتر میرن.جایی وسط آسمون دیگه سوخت ماشین تموم میشه و همه‌شون دوباره سقوط می‌کنن تو دریا ولی خب این‌بار کاپیتان نمو با زیردریایی شگفت‌انگیزش به دادشون میرسه و از غرق شدن نجاتشون میده.شگفت‌انگیزه، بهتون تبریک میگم. رئیس ام بسیار خوشحال میشه. آقای باند دستگاه رو تو دستش گرفته و از خوشی نمی‌دونه باید چیکار کنه. اعضای گروه روبروش نشستن و دور خودشون حوله پیچیدن.هنوز سر حال نیومدن و تقریبا عصبانین. دکتر جکیل دوباره خودش شده و به شدت داره می‌لرزه. مینا با لحن خشمگینی میگه بهتره دستمزدمون رو پرداخت کنید آقای باند.آقای باند دستگاه رو توی جعبه می‌ذاره و بهشون قول میده که دستمزدشون در اسرع وقت پرداخت میشه. بعد هم زیردریایی رو ترک می‌کنه تا به ملاقات آقای ام بره و خبر خوب رو بهش برسونه.آقای ام تو بالاترین طبقه‌ی برج مخصوص سازمان ام‌آی‌فایو منتظره تا باند برسه. یکی از دیوارهای اتاق ام سرتاسر شیشه‌ست و اون می‌تونه لندن رو زیر پاهاش ببینه. هوا تاریکه و شهر پر از نور لندن به ام آرامش میده.باند در میزنه و وارد میشه. قربان من دستگاه رو آوردم. ام پشتش به بانده و هنوز مجذوب منظره‌ی لندنه. چه بلایی سر دکتر شرور اومد؟ باند جواب می‌ده کل تونل‌ها فرو ریختن و سوختن. فکر نمی‌کنم کسی زنده مونده باشه.ام برمی‌گرده به چشم‌های باند نگاه می‌کنه و میگه پس حتما زنده‌ست. بگو ببینم، اون گروه کوچیک تو هنوز نفهمیدن که تو برای کی کار می‌کنی؟ باند جواب میده فقط خانم موری فکر می‌کنه که ام مخفف مایکرافت هولمزه قربان.ام پوزخند می‌زنه و ادامه میده: باند عزیزم ما چند ساله که داریم با هم همکاری می‌کنیم. لازم نیست من رو قربان صدا کنی. بهم بگو جیمز، جیمز موریاتی.می‌دونی چیه باند؟ ما داریم با خودمون می‌جنگیم. شرلوک فکر می‌کرد که من دشمن سلطنت و کشورم. منم همین فکر رو درمورد اون می‌کردم. انگلستان ما رو اینجوری بار آورده. از همه‌مون دشمن فرضی ساخته و ما رو به جون هم انداخته. من ساخته‌ی دست سازمان جاسوسی انگلستانم.از وقتی دانشجو بودم براشون جاسوسی کردم، فوق‌العاده‌ هم بودم، مثل خود تو باند. وقتی تصمیم گرفتن که یه پادشاه تبهکار خلق کنند که به دنیای زیرزمینی نفوذ کنه، من بهترین انتخاب بودم.پادشاه تبهکاران یا به قول دوست فقیدم، ناپلئون جرم و جنایت. حتی بعد از داستان آبشار و کشته شدن شرلوک با تمام مخالفت‌های مایکرافت، بازم من رو کردن رئیس ام‌آی‌فایو.می‌بینی؟ من رئیس سازمانی‌ام که با ناپلئون جرم و جنایت که خودمم می‌جنگه. من یه جنایتکارم که داره نقش یه آدم خوب رد بازی میکنه یا یه آدم خوبم که رفته تو قالب یه تبهکار یا هر دو؟این کاریه که اون‌ها با ما می‌کنن باند ولی من که مشکلی ندارم. به عنوان یه آدم خوب تونستم نقشه‌ی اون دکتر رو نابود کنم و این دستگاه معجزه‌آسا رو پس بگیرم ولی به عنوان یک جنایتکار اژدهای خودم رو ساختم و حالا فقط کافیه که روشنش کنم.تمام مدتی که موریاتی و باند تو اتاق تاریک سازمان جاسوسی در حال حرف زدن بودن یه تماشاچی داشتن. یه مرد نامرئی به نام گریفین که از طرف کاپیتان نمو دستور داشت که باند رو تعقیب کنه و هویت رئیسش رو کشف کنه.کاپیتان نمو علاقه‌ای به کار کردن برای یه مرد ناشناس رو نداشت و از اول هم از باند خوشش نمی‌اومد بنابراین بهترین راه، استفاده از یه مرد نامرئی بود.بعد از این که موریاتی و باند حرفشون تموم میشه و از اتاق بیرون میرن، گریفین به زیردریایی برمی‌گرده. مینا که متوجه غیبت گریفین شده داره سر کاپیتان نمو داد و بیداد می‌کنه. باید اول به من می‌گفتی، من این‌جا رئیسم و همچین تصمیمی رو من باید بگیرم.کاپیتان نمو جواب میده اینجا زیردریایی منه مادام، پس بهتره صداتون رو بیارید پایین. در ضمن این که شما به همچین نقشه‌ی بزرگی شک نکردین مشکل خودتونه ولی من به همین راحتی نمیتونم اعتماد کنم.الن با کاپیتان نمو موافقه و این مینا رو بیشتر آزار میده. همون موقع گریفین از راه می‌رسه، همه دورش جمع میشن و نمو ازش می‌خواد که هرچی فهمیده رو بگه. گریفین همه چی رو تعریف می‌کنه.خب اسمش جیمزه، خیلی لاغره و چشماش شبیه مارمولکه. یه چیزایی در مورد یه آبشار گفت و یه کاراگاه مرده. حالا اونش مهم نیست، مهم اینه که این جناب جیمز داره دو رو بازی می‌کنه.می‌خواد با دستگاه ضد جاذبه کشتی پرنده‌ش رو روشن کنه و احتمالا شرق لندن رو منفجر کنه. جنایتکارهای شرق لندن تحت تسلط اون دکتر شرورن و خب این آقای جیمز کل لندن رو واسه خودش می‌خواد. همین امشب قراره این اتفاق بیفته.مینا وسط حرفاش می‌پره و میگه نه این امکان نداره. به ما گفتن که می‌خوان یه آزمایش روی ماه انجام بدن. کاپیتان نمو جواب میده به ما دروغ گفتن مادام. دوستان عزیزم این مردی که گریفین دیده، اسمش جیمز موریاتیه. ناپلئون جرم و جنایت که تبهکارهای غرب لندن رو در اختیار داره و مطمئن باشید که قصدش انفجار شرق لندنه.مینا می‌پرسه موریاتی؟ همون دشمن شرلوک هولمز؟ اما اون مرده... هردوشون مرده‌ن... نمو ادامه میده به نظر میاد شرلوک تنها قربانی اون آبشار بوده.مینا عصبانیه و میگه پس اون‌ها از ما استفاده کردن تا ماشین جنگی خودشون رو بسازن. باید بریم دنبالش. گریفین بهشون میگه که اون‌ها کدوم سمت رفتن و الن و مینا میرن که موریاتی رو پیدا کنن.کاپیتان نمو و جکیل و مرد نامرئی تو زیردریایی می‌مونن. جکیل که تمام این مدت ساکت بوده به حرف میاد و میگه ما تو ساحل شرقی‌ایم نه؟ اون می‌دونسته که ما اینجاییم و با انفجار ما هم می‌میریم.نمو در کمد مخفیش رو باز می‌کنه. یه شیء بزرگ و عجیب توی کمدشه. نمو اون رو بیرون میاره و میگه فرار لازم نیست دوستان من. امشب لندن شاهد جنگ بزرگی خواهد بود.مینا و الن یه کالسکه پیدا می‌کنند تا خودشون رو به سرعت به غرب لندن و کارخونه‌ای برسونن که موریاتی داره توش یه کشتی پرنده‌ی جنگی می‌سازه. مینا داره خودش رو سرزنش می‌کنه که گول باند رو خورده و البته الن دلداریش میده‌.اون‌ها متوجه میشن که کالسکه مدتیه که حرکت نمی‌کنه. به بیرون که نگاه می‌کنن کیپ تا کیپ مردمی رو می‌بینن که تو خیابون وایسادن و با وحشت به آسمون تاریک لندن خیره‌ شدن.مینا و الن پیاده میشن. اون‌ها هم به آسمون نگاه می‌کنن. تو آسمون یه کشتی پرنده‌ی غول‌آسا و فلزی با سر عقاب و بال‌های بزرگ و دیواره‌های سرتاسر مسلح در حال پرواز کردنه.پروفسور جیمز موریاتی روی عرشه‌ی کشتی پرنده‌ش وایساده و به نور سبزی که از محفظه‌ی دستگاه ضد جاذبه ساطع میشه نگاه می‌کنه و زیر لب شعر می‌خونه. از ستاره‌ها میگه و آسمون مهتابی لندن رو تحسین می‌کنه.جیمز یه کت و شلوار ملخی مشکی پوشیده و یک شنل سیاه‌رنگ هم روی دوشش انداخته. کلاه بلند و لبه‌دار سرش کرده و با دستکش‌های سفیدش به نرده‌های عرشه تکیه داده. جیمز برمی‌گرده و به افرادش نگاه می‌کنه. انفجار رو شروع کنید!مردم تو خیابون‌ها ترسیده‌ان. همه‌جا شلوغ شده. شرق لندن قسمت فقیرنشین شهره. همه‌ی اهالی دارن می‌بینن که کشتی پرنده داره به آسمون شرق نزدیک و نزدیک‌تر میشه.الن و مینا از لابه‌لای جمعیت دارن سعی می‌کنن خودشون رو به زیردریایی برسونن ولی وقتی به ساحل می‌رسند کاپیتان نمو رو می‌بینن که وایساده و افرادش دارن یه بالن بزرگ رو آماده می‌کنن.مینا و الن خشکشون می‌زنه. مینا می‌پرسه این چیه کاپیتان؟ نمو جواب میده تو یکی از ماجراجویی‌هام به دستش آوردم. بهتره سوار شین مادام و موسیو.الن و مینا با ترس و لرز سوار بالن میشن. جکیل و گریفین از قبل سوار شدن. کاپیتان هم بهشون ملحق میشه و شروع به پرواز می‌کنن. تو آسمون دیگه جنگ شده.دکتر شرور به ارتشش دستور حمله داده و اون‌ها هم سوار بر بادبادک‌های تک‌سرنشین دارن به سمت کشتی جنگی پرواز می‌کنن و تیراندازی می‌کنن.از سمت کشتی هم داره بمب‌های کوچیک و نارنجک پرت میشه. آسمون لندن شبیه به یک سیرک بزرگ و ترسناک و مرگ‌بار شده. کم‌کم خونه‌ها به خاطر بمب‌هایی که از دو طرف شلیک میشه، شروع به سوختن می‌کنن.شهر پر از آتش و دود میشه. اعضای گروه از توی بالن شناور تو آسمون به این صحنه نگاه می‌کنن. مطمئن نیستند که لندن بتونه نجات پیدا کنه. آتیش همه‌جا رو گرفته. همه می‌دونن که لندن خیلی در برابر آتش مقاوم نیست.نمو به همه‌ یه اسلحه میده و میگه که به هرحال ما تنها کسانی هستیم که می‌تونیم جلوی این فاجعه رو بگیریم. اون‌ها به کشتی پرنده نزدیک میشن، به کشتی می‌رسند.کاپیتان یه قلاب میندازه و می‌تونه بالن رو به کشتی بچسبونه. اعضا با اسلحه‌های عجیب و غریبشون وارد عرشه‌ی پشتی کشتی غول‌پیکر میشن‌.از جلوی کشتی صدای تیراندازی و داد و فریاد چندین نفر میاد. درواقع صدای جنگ میاد. چینی‌ها تونسته بودن با بادبادک‌های نفربرشون به کشتی پرنده برسن و حالا با نیروهای موریاتی بین زمین و آسمون در حال نبرد تن به تن بودن.کاپیتان نمو میگه اون‌ها باید منبع انرژی کشتی رو پیدا کنند. درحالی که الن و نمو دارند مورد پیدا کردن دستگاه حرف می‌زنن، مینا میره و جلوی دکتر جکیل وایمیسه.زود باش دکتر وقتشه. ما بهت احتیاج داریم. دکتر جکیل گیج شده. مینا یه سیلی به صورتش میزنه و ادامه میده زود باش ترسوی عوضی، به تو هم میگن مرد. مینا به سیلی زدن ادامه میده.جکیل التماس می‌کنه که تمومش کنه تا این که بالاخره تبدیل به آقای هاید گوریل‌مانند میشه و دست‌های مینا رو می‌گیره. بهت گفتم تمومش کن. الن اسلحه‌ش رو به سمت هاید می‌گیره و میگه مینا رو ول کن.مینا همه رو آروم می‌کنه و میگه آقای هاید، لطفا دست‌های من رو رها کنید. داره دردم میاد. به شدت ازتون سپاس‌گزار میشم اگه ادامه ندید.آقای هاید یه مکثی می‌کنه و بعد دست‌های مینا رو ول می‌کنه. مچکرم جناب هاید، حالا ازتون خواهش می‌کنم که اون در رو باز کنید. مینا به در فلزی محکمی اشاره می‌کنه که به داخل کشتی باز میشه.هاید جلو میره و با یه غرش بلند در رو از جا می‌کنه. به محض این‌که در باز میشه مامورای موریاتی شروع به تیراندازی به سمت اون‌ها می‌کنن ولی کاپیتان نمو با مسلسلش جلو میاد و همه‌شون رو به خاک و خون می‌کشه. هاید هم به سمت مامورها میره و هر کی زنده مونده رو زیر دست و پا له می‌کنه.مینا و الن هم از فرصت استفاده می‌کنن و میرن که موریاتی و اون دستگاه رو پیدا کنن. الن و مینا به یه سری پله میرسن که به سمت یه دریچه میره. یه نور سبز رنگی هم از دریچه میاد که همه جا رو گرفته.مینا رو به الن می‌کنه و میگه باید از این پله‌ها بریم بالا. این نور ما رو به دستگاه می‌رسونه اما الن که حواسش کلا یه جای دیگه‌ست جواب میده، اون‌ها رو دیدی؟ کاپیتان نمو حتی از هاید هم وحشی‌تره.مینا از پله‌ها بالا میره و میگه که الن درست میگه ولی الان وقت این حرف‌ها رو ندارن. اون‌ها به عرشه‌ی اصلی می‌رسند، جایی که موریاتی با شنل سیاه‌رنگش که تو باد تکون می‌خوره جلوشون وایستاده.آسمون لندن قرمزه و همه‌جا رو دود گرفته. میشه صدای ضجه‌های مردم رو شنید. از همه‌جا صدای انفجار میاد. موریاتی مثل یه قهرمان یا حتی خدا وایستاده و از جهنمی که راه انداخته راضیه.با لبخند به مینا نگاه می‌کنه و میگه خانم مینا هارکر، ببخشید خانم مینا موری. شما زن فوق‌العاده‌ای هستید. واقعا تا این‌جا اومدین. بعد به محافظاش دستور شلیک میده.الن مینا رو روی زمین می‌ندازه و خودش با مسلسل یکی‌یکی نگهبان‌ها رو می‌کشه تا این که خود موریاتی بهش شلیک می‌کنه و الن روی زمین میفته. موریاتی میره و بالای سر الن وایمیسه.پیرمرد خرفت! این تنها کاری بود که از دستت برمیومد؟ تیر به دست الن اصابت کرده ولی نمی‌تونه تکون بخوره. موریاتی اسلحه‌ش رو روی سر الن میذاره و ادامه میده: این گلوله پایان تمام اون ماجراجویی‌های مسخره‌ته.ولی قبل از این که بتونه شلیک کنه مینا با فلز بزرگی که از روی زمین پیدا کرده به سمت محفظه‌ی دستگاه جاذبه میره و با تمام قدرتش بهش ضربه میزنه. محفظه منفجر میشه و شیشه‌ها همه‌جا پخش میشن.نور سبز همه‌جا رو میگیره و خیلی ناگهانی هم خاموش میشه. دستگاه ضد جاذبه بعد از شکستن محفظه‌ش، خیلی آروم تو هوا شناور میشه. موریاتی شک میشه، شروع به فریاد زدن می‌کنه.نه... نه... اون مال منه. اون دستگاه مال منه. مثل دیوونه‌ها شروع به دویدن می‌کنه. دستگاه داره از کشتی دور میشه و بالاتر میره اما برای موریاتی مهم نیست. با همه‌ی زورش می‌پره و از دستگاه آویزون میشه.حالا اون هم تو آسمون شناوره. مینا و الن بلند می‌شن و به این صحنه نگاه می‌کنن. مرد مجنونی که تو آسمون شناوره و بعد هم تو سیاهی و تاریکی محور میشه.کشتی کم‌کم شروع به لرزیدن می‌کنه و الن و مینا متوجه میشن که باید فرار کنن. حالا که موتور قدرتش رو از دست داده هیچی نیست که بتونه تو آسمون نگهش داره.کشتی با اون پیکر غول‌آساش داره سقوط می‌کنه. آدم‌ها هم همین‌طور. آدم‌ها یکی یکی دارن از کشتی پرت میشن بیرون. خود کشتی هم در حالی که همه جاش داره آتیش می‌گیره با سرعت داره به سمت زمین سقوط می‌کنه.مینا و الن خودشون رو به بالا می‌رسونن. هاید و نمو هم همین‌طور. مرد نامرئی که اصلا از بالن پیاده نشده بود، منتظرشونه. اون‌ها به هر زور که شده سوار میشن ولی مشکل هیکل غول‌آسای هایده. بالن نمی‌تونه تحملش کنه و تو دریا سقوط می‌کنه.چندماه بعد. تو یکی از اتاق‌های ساختمان پارلمان انگلستان، مایکرافت هولمز، برادرش شرلوک هولمز مرحوم، میزبان عجیب‌ترین گروه دنیاست که همین یک ماه پیش لندن رو از نابودی نجات دادن.بعد از ناپدید شدن موریاتی، مایکرافت که یه مرد چاق با کت و شلوار گرون‌قیمته، رئیس سازمان جاسوسی انگلستان شده و آقای باند هم به استخدامش دراومده.اعضای گروه که بعضیاشون هنوز زخمین روی صندلی نشستن و دارن به حرف‌های مایکرافت گوش می‌کنن. آقایون و بانوی محترم، برای من و انگلستان بسیار خوشایند خواهد بود اگر شما در لندن بمونید. مطمئنا هر چی که بخواین در اختیارتون می‌ذاریم و دوبرابر پیشنهاد قبلی هم بهتون پرداخت می‌کنیم.انجمن نجیب‌زادگان عجیب تعجب می‌کنن و دلیل این سخاوتمندی انگلستان رو می‌پرسن ولی مایکرافت فقط جواب میده که اینجوری خیال همه راحت‌تره و مطمئنا ماموریت‌های دیگه‌ای هم در راهه.چیزی که گروه نمی‌دونن اینه که چندوقته گاز عجیبی داره از سمت مریخ به زمین میاد و انگلستان نامه‌های عجیب و تهدید آمیزی از سمت اون سیاره دریافت می‌کنه. انجمن نجیب‌زادگان عجیب قراره دنبال یک ماجراجویی جدید بگردند و این بار قراره که توی مریخ پیداش کنن.کتاب مصور انجمن نجیب‌زادگان عجیب مثل تمام آثار آلن مور، حداقل اون‌هایی که من خوندم، خودش یعنی خود کتاب مثل یه جانور یا یه موجود عجیب می‌مونه.اول اپیزود هم گفتم. بیشتر از این که باید وقت بذاری و کتاب رو بخونی، باید تو گوگل دنبال معنی نشونه‌ها و اسم‌ها یا حتی اسم خیابون‌ها بگردی.البته حتی اگه نخوای تو گوگل هم بگردی یا نخوای بدونی که اون تصاویر و دیالوگ‌های شگفت‌انگیز دارن به چی اشاره می‌کنن و منبع اصلی اون نشونه‌ها چیه، باز هم می‌تونی داستان رو دنبال کنی و ازش سر دربیاری.حتی کاراکترها... یعنی این کتاب یه جوری نوشته شده که اگر از گذشته‌ی کاراکترها چیزی ندونی، بازم احساس کمبود تو شخصیت‌پردازی نمی‌کنی ولی از طرفی هم یه جوریه که مشتاقی بری تمام اون رمان‌ها رو بخونی تا از بک‌گراند کاراکترها و داستان‌هاشون خبردار بشی‌.از کاراکترهایی هم استفاده کرده که درصد زیادی از مردم می‌شناسنشون یا حداقل یه چیزهایی ازش می‌دونن. مثل دکتر جکیل و آقای هاید که خب تقریبا ضرب‌المثل شده یا دراکولا رو واقعا فکر نکنم کسی نشناسه‌. همه داستانش رو نمی‌دونن ولی خون‌آشام بودن لرد دراکولا رو دیگه می‌دونن.برای همین دیدن مینایی که از داستان دراکولا اومده واقعا جذابه. خود من هر لحظه‌ای که مینا حرف می‌زد یا اون شال قرمز دور گردنش رو می‌دیدم، یاد این می‌افتادم که پسر، این دختره دراکولا رو از نزدیک دیده. حالا شاید هم من جوگیرم ولی خب فکر می‌کنم که آلن مور اتفاقا به همه‌ی این جزئیات فکر کرده.یه چیز بامزه بگم. ده‌سال پیش بود فکر کنم که سریال دکستر (Dexter) تموم شد. به نظر من بد تموم شد. بعد اون‌موقع‌ها همه‌ش با خودم می‌گفتم که کاش می‌شد یه مجموعه داستان کوتاه بنویسم و سریال‌هایی که دوست دارم رو اون‌جوری که دلم می‌خواد تموم کنم.یعنی هر داستان، قسمت آخر یکی از سریال‌های محبوبم باشه به قلم خودم. اون‌جوری که دلم می‌خواد سرنوشت کاراکترها رو بنویسم. حالا البته دکستر که دوباره شروع شد ولی این که تو کاراکترهایی که دوستشون داری رو حتی از مرگ برشون گردونی و براشون یه داستان جدید بنویسی فوق‌العاده‌ست دیگه.تو یکی از صحنه‌های کتاب، الن کواترمن از کاپیتان نمو می‌پرسه تو چرا این‌جایی؟ چرا ماموریت رو قبول کردی؟ نمو هم جواب میده که دلم برای یک ماجراجویی جدید تنگ شده بود.من این دیالوگ رو می‌ذارم به حساب این که آلن مور دلش برای شخصیت‌های مورد علاقه‌ش تنگ شده بود و خودش براشون یه ماجراجویی نوشت و اون‌ها رو وارد انجمن نجیب‌زادگان عجیب خودش کرد.این وسط یه پرانتز باز کنم که انجمن نجیب‌زادگان عجیب واقعا ترجمه‌ی خوبیه. دست مترجمش درد نکنه. شاید معنیش فرق کنه ولی تمیز و راه‌دسته.اتفاق جذاب دیگه‌ای که توی کتاب انجمن نجیب‌زادگان میفته، استفاده‌ی آلن مور از فرهنگ همون زمانیه که کاراکترها توش خلق شدن. آلن اون‌ها رو مدرن نمی‌کنه.نژاد‌پرستی و زن‌ستیزی و همجنس‌گراهراسی تو کل کتاب دیده میشه. شنیدین دیگه، هاید یه قاتل و جنایتکاره که زن‌ها رو می‌کشه و گریفین هم یه متجاوز منحرف و جنایتکاره ولی اتفاقی براشون نمیفته.بارزترین این تبعیض‌ها هم برای مینا اتفاق میفته، ولی با همه‌ی این‌ها مینا موری رهبر این گروه عجیبه. زنی که تو داستان خودش قربانی یک کینه‌ی مردونه‌ست، رئیس دسته‌ای میشه که تو جای.جای داستان به خاطر طلاقش و بین اون همه مرد بودن و حتی شجاعتش بارها هرزه صداش می‌کنن.تو کتاب یه جمله‌ای هست با این مفهوم که سلطنت یا حکومت انگلستان، خودش دشمنان خودش رو می‌سازه که اگه بخوایم دقیق نگاه کنیم، این تفکر رو تو واچ‌من (Watchmen) و وی‌فوروندتا (V for Vendetta) هم دیدیم.واچمن البته آمریکا بود ولی منظورم کلا این مفهومی بود که آلن مور استفاده می‌کنه، البته بگم که این کتاب همه‌ش پر از مفاهیم عمیق و خفن و این‌ها نیست. یکی از سرگرم‌کننده‌ترین کتاب‌هاییه که من خوندم و در عین حال که زبان سختی داره ولی خیلی جذاب و هیجان انگیز و حتی گاهی خنده داره.تصاویر و طراحی‌های کوین جزئیات بی‌نظیری داره. مثلا اون صحنه‌ی آخری که کشتی پرنده سقوط می‌کنه و آدما ازش می‌ریزن پایین، بی‌نظیره. قیافه‌ی آدم‌ها، خیابون‌ها، اون زیردریایی نمو یا اصلا خود فیگور نمو هم خیلی خفنه‌.صحبت از سرگرمی شد، بد نیست در مورد فیلم نجیب‌زادگان عجیب که تو سال ۲۰۰۳ اکران شد هم حرف بزنیم. یه فیلم خیلی بد که توصیه نمی‌کنم ببینیدش. فیلم اقتباس وفاداری نیست. تغییراتی داده که نباید می‌داده و به خاطر همون تغییرات، چاشنی اصلی داستان رو از دست داده.اولیش تغییر جایگاه الن و مینائه. یعنی الن میشه رهبر گروه. اون هم نه الن معتاد و مریض که کم‌کم درمان میشه بلکه یه شان کانری خفن‌نما (Sean Connery) که می‌خواد ایندیانا جونز (Indiana Jones) باشه.این خیلی تفاوت اساسی‌ایه. تو همین کلی نکته از داستان نادیده گرفته شده. بعد اون مرد نامرئی هم دیگه گریفین نیست. یه مرد نامرئی دیگه‌ست چون اجازه نداشتند از اسم گریفین استفاده کنند. امتیاز استفاده از کاراکتر مرد نامرئی اصلی برای یه کمپانی فیلم‌سازی دیگه بود.دشمن فیلم هم غیر از موریاتی یکی دیگه‌ست که حالا این جا نمیگم. همه رو اسپویل کردم حالا این رو نمی‌کنم. همه‌ی این‌ها به کنار، فیلم‌نامه و بازی‌ها هم خیلی دم دستی و عجیبه.راستش به یکی از دوست‌هام قول دادم خیلی از فیلم بد نگم چون بچه بوده خیلی فیل رو دوست داشته. بهش گفتم منم دوست داشتم ولی دوباره که دیدم، شرم نیابتی گرفتم اصلا.تنها نکته‌ی جالبی که داره صحنه‌ی تغییر جکیل و هاید به همه و البته زیردریایی هم جالب ساختن وگرنه بقیه‌ش واقعا چیز خاصی نداره. میگم که همه‌ی نکات جالب کتاب کنار گذاشته شده. حالا همه‌ش نه ولی بیشترش.مثلا وجود نامحسوس شرلوک هولمز. آلن مور خیلی هوشمندانه همه‌جا از شرلوکی حرف می‌زنه که نیست و حتی نبودن اونه که انگلستان رو به این روز انداخته.سایه‌ی کارگاه نازنین جهانی همه جای کتاب دیده میشه و تو فیلم هیچی به هیچی. با این که تازه دیدم حتی یادم نمیاد که به اسمش اشاره شده یا نه.آلن مور خودش میگه که آثار من به درد سینما نمی‌خورن. مدیاشون همین کمیکه. برای ساختن کتاب‌های آلن نمیشه فقط به داستان اکتفا کرد. اون حس تاریک و شوخی‌های ترسناک و دیالوگ‌های هوشمندانه و خیلی چیزهای دیگه رو نمیشه نادیده گرفت.فرقی نمی‌کنه واچمن (Watchmen) باشه یا فرام‌هل (From Hell) یا وی‌فور‌وندتا(V for Vendetta). به نظر میاد هالیوود توانایی ساخت کانسپتی که تو ذهن آلن مور بوده رو نداره.البته وی‌فوروندتا فیلم خوبیه ولی خب در مقایسه با کتاب داریم حرف می‌زنیم.داستانی که شنیدید اولین ماجراجویی از این انجمن بود ولی اون‌ها تا سال ۲۰۱۷ داستان منتشر کردند. با آخرین ماجراجوییشون هم آلن برای همیشه خودش رو از کمیک بازنشسته کرد. البته نگران نباشید حالا حالاها تو هیرولیک باهاش کار داریم.خسته نباشین. امیدوارم لذت برده باشین. مرسی که انقدر پایه‌این و از هیرولیک حمایت می‌کنید. اگه خوشتون اومد به دوستاتون هم معرفی کنین که اون‌ها هم بشنون. این بزرگترین کمک به یک پادکسته. کمک به شنیده‌شدن.اگر دوست داشتید حمایت مالی کنین، می‌تونین یه سر به توضیحات اپیزود بزنین و تو سایت حامی‌باش هرچقدر که خواستین کمک کنین. ممنونم ازتون، دمتون گرم و دلتون خوش.چیزی که شنیدین بیست و چهارمین قسمت از پادکست هیرولیک بود. هیرولیک رو من، فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته‌نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام میده‌.طراحی وب‌سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده که همه‌ی لینک‌های مربوط به پادکست اون‌جا در دسترسه. می‌تونین صفحه و کانال مربوط به پادکست رو تو اینستاگرام، توییتر و تلگرام هم دنبال کنید و اگر حال کردین اون رو به دوستاتون هم معرفی کنین.روزگارتون خوش، فعلا خدافظ.تو سرزمین خودمون غریبیم، مثل همین پیرمرد مریض.تا پاریس چقدر راه داریم؟ تا اون موقع سم از بدن الن خارج شده؟ کاپیتان نمو جواب میده یک روز و یک شب دیگه به پاریس می‌رسیم و بله تا اون موقع شیاطین جسم اون پیرمرد رو ترک می‌کنن. مینا که هنوز به الن خیره شده جواب میده خوبه چون پاریس شیاطین خودش رو داره.اواخر جون ۱۸۹۸، پاریس. پاریس تاریک و شلوغه. مردم تو هم می‌لولن و آسمون به طرز عجیبی پر از بالنه.مینا و الن کواترمن دارن کنار هم قدم می‌زنن. الن حالش بهتره. سر و وضعش رو مرتب کرده، کت و شلوار آبی رنگی تنش کرده و مثل یک جنتلمن شده. دیگه خیلی پیر به نظر نمی‌رسه.البته هنوز عصبانیه و از شرایط راضی نیست. چرا ما باید تو پاریس باشیم و کاری بکنیم که من حتی نمیدونم چیه؟ مادام شما می‌دونید کاپیتان نمو کیه؟ اون دانشمند دیوانه خیلی خطرناکه.مینا جوابی نمیده و خیلی خونسرد به قدم زدنش زیر مهتاب پاریس ادامه میده. مردی بهشون نزدیک میشه. مردی سن بالا، ریزه میزه و کمی عجیب با کلاهی گرد.مرد جلوشون وایمیسه و میگه شما باید از طرف آقای باند باشید. من برای کمک اومدم. مینا لبخند می‌زنه و جواب میده بله، فکر می‌کنم که ما یه هدف مشترک داریم.مرد می‌چرخه و بدون این که چیزی بگه راه میفته. الن و مینا هم دنبالش میرن. مرد شروع به صحبت کردن می‌کنه. قضیه مربوط به یکی از پرونده‌های قدیمی منه. البته بسته شده بود ولی حدس من اینه که باید دوباره بازش کنم.مرد که در واقع یه کارگاهه داره با سرعت راه میره و حرف می‌زنه. مینا و الن به زور می‌تونن پا به پاش حرکت کنن. مرد یهو وایمیسه و ادامه میده:همه چی از همین خیابون شروع شد. پنجاه سال پیش، من جوون بودم. یه زن و دخترش تو این خیابون به طرز فجیعی کشته شدن. در واقع نابود شدن! یکیشون تقریبا سرش رو از دست داده بود.مینا می‌پرسه که اون‌ها قاتل رو پیدا کردن؟ و کارآگاه جواب میده نه. اون انسان نبود یه حیوون بود. یه گوریل عظیم الجثه که فرار کرد تا این که دو ماه پیش جسد دو تا روی جوون با سرهای بریده پیدا شد. کار همون گوریل کذاییه من می‌دونم.مینا به دورتادور خیابون نگاه می‌کنه و میگه این اتفاق برای هیچ زنی نباید بیفته. آقایون من امشب طعمه‌ی این گوریل پاریسی میشم.نیمه شب شده و خیابون خلوته. مینا با لباسی شبیه به روسپی‌ها در حالی که هنوز شال قرمزش دور گردنشه، داره تو خیابون قدم می‌زنه و منتظره که تو دام بیفته.کاراگاه تو خیابون بغلی کشیک می‌ده و الن هم تو تاریکی ایستاده و به مینا نگاه می‌کنه. چند ساعت می‌گذره و خبری نمیشه. الن خسته و بی‌تاب می‌شه.تصمیم می‌گیره برای چند دقیقه چشم از مینا برداره و بره که یه شیشه مشروب بگیره. زمان زیادی نمی‌گذره که برمی‌گرده ولی هیچ خبری از مینا نیست.الن برای مدتی با وحشت به همه جای خیابون خیره میشه و بعد با سرعت به سمت خیابونی میره که کاراگاه پنهان شده. الن خبر ناپدید شدن مینا رو به کاراگاه میده.کاراگاه عصبانی میشه و سرش فریاد می‌زنه. بهش میگه اون یه احمق ضعیفه. بعد میره شروع به سوال پرسیدن از روسپی‌های دیگه‌ی اون خیابونا می‌کنه تا این که بالاخره یکی پیدا میشه که یه چیزی دیده.حرفشون که تموم میشه الن با ترس زیادی می‌پرسه که چی شد؟ کاراگاه جواب میده گویا مادام موری با مردی به نام هنری جکیل رفته. یه دکتر که آپارتمانش همین دور و بره‌.الن میگه که این شاید همون دکتری باشه که دنبالش می‌گردیم و کاراگاه جواب میده که شاید، ولی خب هیچ شباهتی به گوریل نداشته.اون‌ها به سمت خونه‌ی آقای جکیل راه میفتن. نزدیک‌های خونه صدای فریاد می‌شنوند و بعد پنجره‌ی یکی از آپارتمان‌ها می‌شکنه و کلی وسیله به سمت خیابون پرتاب میشه. همه جا پر از خرده‌های شیشه میشه.کاراگاه میگه این همون خونه‌ست و بعد هردو با سرعت به سمتش شروع به دویدن می‌کنن. الن با همه‌ی قدرتش می‌دوه. اسلحه دستشه و آماده‌ست که شلیک کنه ولی وقتی به آپارتمان می‌رسه، مینا رو می‌بینه که زخمی روی زمین افتاده. میره و بلندش می‌کنه.خانم موری چه اتفاقی افتاده؟ مینا که تو شوکه جواب میده من نتونستم کنترلش کنم. اون... اون تبدیل شد!مینا به سمت یه اتاق تاریک اشاره می‌کنه. اتاقی که از توش صدای یه حیوون وحشی میاد. صدای شکستن و خرد شدن میاد. الن آروم به سمت اتاق میره.بیا بیرون هنری جکیل. دیگه همه چی تموم شده. الن تا میاد حرفش رو تموم کنه، یه میله‌ی سنگین به سرش می‌خوره و بیهوش میشه. حیوونی عظیم مثل یک گوریل عضلانی بالای سرش وایمیسته. یه هیولای ترسناک و وحشی.هیولا الن رو از یقه بلند می‌کنه و از اتاق خارج میشه. مینا و کارآگاه روی زمین افتادن و از وحشت زبونشون بند اومده. هیولا نگاهشون می‌کنه و میگه هنری جکیل الان خونه نیست. من ادوارد هایدم.جناب باند عزیز، ما اون جنتلمن یا بهتره بگم موجودی که دنبالش بودین رو پیدا کردیم. متاسفانه باید بگم که ایشون خیلی سریع تونستن آقای کواترمن رو بیهوش کنه. خوشبختانه کاراگاه اون‌جا بود و تونست مستقیما به صورت اون هیولا شلیک کنه که خب البته به گوشش اصابت کرد و اون رو از جا کند.منفجر شدن گوشش باعث شد که ما بریم روی مخش تا این که خودش آسیب جدی‌ای ببینه و بهمون حمله کرد‌. از خوش‌شانسیمون آقای کواترمن به هوش اومد‌. خب بقیه‌ش رو چطور باید بگم که باور کنین؟اون از سر و کول هیولا بالا رفت و یه شیشه پر از الکل رو به زور تو دهن اون هیولا فرو برد. بله، همراه با خود بطری. به نظر من چندان کار مناسبی نیومد‌ چون عصبانی‌ترش کرد.ولی چیزی نگذشت که تعادلش رو از دست داد و در حال تلاش برای خرد کردن ما، از پنجره پرت شد. سقوط کرد کف خیابون مولن روژ پاریس.مینا و الن و کاراگاه پشت پنجره‌ی آپارتمان وایستادن و دارن به جسم بزرگ هیولایی نگاه می‌کنن که نقش زمین شده و تکون نمی‌خوره. هرسه میرن و بالای سر هیولا وایمیستن. هنوز نفس می‌کشه.کارآگاه می‌پرسه این دیگه چه موجودیه؟ مینا جواب میده نمی‌دونم، ولی وقتی تو خیابون اومد و باهام حرف زد این شکلی نبود. باید ببریمش تا کسی ندیده.کاراگاه یه گاری پیدا می‌کنه و اون‌ها به سختی هیولا رو تا زیردریایی می‌برن. کارآگاه خداحافظی میکنه و زیردریایی هم به سمت لندن حرکت می‌کنه.آقای باند عزیز، شما درست می‌گفتین. اون خودکشی نکرده بود، ناپدید شده بود؛ که البته من رو به این سوال می‌رسونه که اگه شما تا این حد اطلاعات دقیق داشتید، چرا به ما نگفتین که با چی طرفیم‌.موجودی که از اون پنجره سقوط کرد، خیلی با مردی که تو زیردریایی به هوش اومد و از درد گوشش گریه می‌کرد فرق داشت. فکر کنم شما خوب منظور من رو می‌فهمید.یه پیرمرد معتاد، یه دزد دریایی و یه نیمه انسان و نیمه هیولا. امیدوارم که به محض ورود به لندن یک توضیح یا عذرخواهی خوبی برای من در نظر گرفته باشین آقای باند. با احترامات فائقه، میس مینا موری.زیردریایی به بندر لندن می‌رسه و گروه ازش پیاده میشن، البته به جز کاپیتان نمو که تو زیردریاییش می‌مونه. آقای باند به استقبال گروه اومده و با دیدن چهره‌ی عصبانی مینا میگه:خانم موری به لندن خوش اومدین. موفقیت شما رئیسمون آقای ام رو بسیار خوشحال کرده. مینا جواب میده تو این شش هفته من چند بار مرگ رو به چشمام دیدم آقای باند. اگه این موضوع رئیس شما رو خوشحال می‌کنه، پس بهتره که به فکر راضی کردن منم باشن.آقای باند به همراهانش دستور میده که الن کواترمن و دکتر جکیل رو تا محل اقامتشون همراهی کنند تا خودش بتونه با خانم موری تنها صحبت کنه.باند و مینا به سمت خیابون‌های شلوغ لندن قدم می‌زنن و آقای باند شروع به حرف زدن می‌کنه. ما تو دوران خطرناکی زندگی می‌کنیم خانم موری و جون همه‌مون در خطره.تو این هفت سالی که شرلوک هولمز مرده، اوضاع بدتر هم شده. دشمنان سلطنت بیشتر و خوش‌شانس‌تر شدن. حتی از مریخ هم تهدیدهایی دریافت کردیم و البته شما حتما در مورد حمله‌های نامناسبی که تو اون آکادمی مذهبی و شبانه‌روزی دخترها اتفاق میفته چیزایی شنیدین.مینا با تمسخر لبخند می‌زنه و میگه شنیده ولی فکر می‌کرده که از معجزات مسیح باشه. باند با عصبانیت جواب میده اون یه آکادمی برای دختران باکره‌ست که اون‌جا آموزش دوشیزگی و نجابت می‌بینن خانم موری.مینا جواب میده پس به نظر میاد که روح‌القدس هم پاش رو از گلیمش درازتر کرده. بگذریم، حالا این‌ها چه ربطی به من داره آقای باند.آقای باند جواب میده ما فکر می‌کنیم که این‌ها کار نفر بعدی باشه که دنبالشیم. یکی از دانشجویان دانشگاه لندن که سال پیش به طرز مشکوکی کشته شد. آقای گریفین! خانم موری ماموریت بعدی شما پیدا کردن این مرده.مینا، الن کواترمن و کاپیتان نمو روی مبلمان عجیب اتاق نشیمن زیردریایی نشستن و دارن درمورد ماموریت جدیدشون حرف می‌زنند. دکتر جکیل هنوز تا اقامتگاهیه که ام‌آی‌فایو براش در نظر گرفته و کسی ازش خبر نداره.کاپیتان نمو از مینا می‌پرسه که آیا می‌دونه که این بار با چه هیولایی طرفن؟ مینا جواب میده سال گذشته یه مرد جوون و زال با هویت گریفین به دست مردم کشته شد ولی گویا آقای گریفین اصلی اصلا زال نبود.و حالا باند فکر می‌کنه که گریفین اصلی با اتفاقات اون آکادمی دخترانه در ارتباطه. کاپیتان نمو خیلی متفکرانه به ریش بلندش دست می‌کشه و میگه این‌طور که معلومه آقای باند داره کلکسیونی از هیولا جمع می‌کنه.جولای ۱۸۹۸، مدرسه‌ی شبانه‌روزی روزا، جنوب لندن. مینا و الن جلوی در آکادمی از کالسکه‌ی مجللشون پیاده میشن. آکادمی یه عمارت سلطنتی خارج از شهره که به دخترهای نوجوان اصول زن خوب بودن رو یاد میده.مدیر آکادمی یه خانوم قد بلند و لاغره. پیراهن کمر‌کرستی با دامن بلند و پف‌دار پوشیده و موهاش رو خیلی محکم بالای سرش جمع کرده. خانم رزا.خانم رزا به استقبال مینا و الن میاد که دارن نقش زن و شوهری رو بازی می‌کنن که از یک خانواده ثروتمند اومدن و می‌خوان شرایط مدرسه رو برای ثبت نام دخترشون بسنجن.هر دو لباس‌های گرون قیمتی پوشیدن و البته یه پیش‌خدمت هم دارن، یه مرد هندی. کاپیتان نمو اصلا از نقشی که بهش دادن راضی نیست ولی خب چاره‌ی دیگه‌ای هم نداره‌خانم رزا مهمون‌های در ظاهر پولدارش رو به داخل آکادمی راهنمایی می‌کنه تا همه جا رو نشونشون بده. داخل ساختمان عظیم آکادمی، پر از مجسمه‌های برهنه از زنانیه که دارن به مردها خدمت می‌کنند‌.مجسمه‌ها و نقاشی‌های عظیم و عجیبی که به نظر مینا موری شدیدا توهین‌آمیز و جنسی میاد. دخترای نوجوون همه گیج و سرگردونن و به مینا خیره‌ شدن‌از توی یکی از اتاق‌ها صدای شلاق زدن میاد و مینا دختری رو می‌بینه که برهنه‌ست و داره تازیانه می‌خوره. مینا بعد از دیدن این صحنه با وحشت از خانم روزا می‌پرسه: به نظرتون این رفتار دیگه زیاده‌روی نیست؟خانم رزا در حالی که با گردنی صاف و خشک داره به راهش ادامه میده، جواب میده: لازمه. شعار ما انضباطه خانم، انضباط. مینا خیلی معمولی ادامه می‌ده نکنه اون دیدارهای روح‌القدسی هم جزو همین روش‌های انضباطیه‌.خانم رزا به سمت یکی از دخترها اشاره می‌کنه و میگه چرا خودتون نمی‌پرسین؟ دختر یه نوجوون لاغراندامه که حامله‌است. شکم برآمده‌ش اصلا به تن نحیفش نمی‌خوره. خودشم رنگ پریده و گیجه و به مینا میگه:راستش خیلی ناگهانی بود. روح‌القدس وارد من شد و هر کاری دلش خواست کرد. من اصلا نفهمیدم چطوری، خب من نمی‌تونستم ببینمش. ولی مطمئنم که بچه‌مون دختره. می‌خوام اسمش رو بذارم بکی.دختر این رو میگه و با همون حالت گیج و ترسیده به راهش ادامه میده و تو راهروها گم میشه. خانم روزا رو به مینا می‌کنه و میگه می‌بینید، خیلی هم از اتفاقی که افتاده راضیه. ما همه‌مون از این معجزه خوشحالیم‌.خب به اتاق‌هاتون رسیدیم. امشب رو می‌تونید اینجا بمونین. مینا و الن و کاپیتان نمو به اتاقشون رسیدن. مینا اتاق تکی رو برمی‌داره و الن و نمو مجبور میشن شب رو تو اتاقی بگذرونن که مخصوص خدمتکارهاست.نمو و الن تا نیمه‌های شب بیدار می‌مونن و با هم حرف می‌زنن. الن کواترمن از همسر و پسرش میگه که از دست داده و نمو از تنها دلیل بودنش تو این ماموریت میگه. ماجراجویی! هردو موافقن که ماجراجویی تنها چیزیه که می‌تونن اسمش رو بذارن زندگی‌.تو همین حرف‌هان که یهو از بیرون صدای جیغ دخترها رو می‌شنون. هردو بلند می‌شن و از اتاق میرن بیرون. مینا هم ربدوشامبر پوشیده و بیرون اومده.صداهای جیغ و گریه بیشتر میشه و اون‌ها به سمت اتاق دخترها میرن. بعضیا جیغ می‌زنن و بعضیا هم روی زمین نشستن و گریه می‌کنن. چندتاییشون خم خشکشون زده و فقط نگاه می‌کنن‌.مینا نگاهشون رو دنبال می‌کنه. یکی از دخترها برهنه روی هوا معلقه و به نظر میاد که یکی داره بهش تجاوز می‌کنه. کسی که دیده نمیشه. روح‌القدس!مینا میگه همچین چیزی امکان نداره و به سمت دختر میره. با تمام زورش سعی می‌کنه دختر رو از معلقی دربیاره. الن زود باش، یکی گرفتتش. من می‌تونم دستش رو حس کنم.الن میاد و سعی می‌کنه دور و بر دختر رو لمس کنه. می‌تونه جسم نامرئی کسی رو حس کنه. دستش رو دور اون جنس حلقه می‌کنه و می‌کشتش کنار. این باعث میشه که دختر تو بغل مینا رها بشه.جسم نامرئی داره تقلا می‌کنه تا از دست‌های الن رها بشه. الن فریاد می‌زنه که بیشتر از این نمی‌تونه نگهش داره چون اصلا نمی‌بینتش. کاپیتان نمو میاد و سعی می‌کنه گردن اون مرد رو پیدا کنه ولی یه مشت نامرئی به دماغش می‌خوره و با این حرکت هم الن و هم نمو پرت میشن گوشه‌ی اتاق.نامرئی داره فرار میکنه که یهو یه سطل رنگ ریخته میشه روی سرش. مینا تونسته بود رنگ پیدا کنه و حالا با این کارش قسمتی از جسم مرد قابل دیدن بود.مینا سطل رو می‌کوبه تو سر مرد نامرئی و اون نقش زمین میشه. نمو و الن دورش یه پتو می‌ندازن و اون رو با خودشون به کالسکه می‌برن.مدیر رزا تازه از خواب بیدار میشه و می‌پرسه که اینجا چه خبره؟ مینا جواب میده ما از طرف سلطنت اومده بودیم خانم محترم که روح‌القدس منحرفتون رو دستگیر کنیم. بهتره بیشتر مواظب دختراتون باشین.خانم رزا خیلی خونسرد جواب میده که حالا که اهریمن دستگیر شده همه چی بهتر هم میشه. مینا با حالت خیلی مشمئزی به رزا نگاه می‌کنه و به سمت کالسکه میره. شبتون بخیر خانم رزا!تو ساختمون سازمان امنیت و جاسوسی انگلستان دو تا اتاق هست که محل نگهداری دکتر جکیل و آقای گریفینه. همون مرد نامرئی. آقای باند از پشت شیشه‌های محکم اتاق‌ها داره زندانی‌ها رو به مینا و الن و کاپیتان نمو نشون میده و درباره‌شون توضیح میده‌.گریفین به دست خودش و طی یک آزمایش نامرئی شد و بعد برای این که بتونه فرار کنه یکی دیگه رو هم نامرئی کرد. اون مرد بیچاره گیر افتاد و به جای این یکی کشته شد. گریفین هم تبدیل به یک جانی و منحرف نامرئی شد که خودتون دیدید. به هر حال قراره با ما همکاری کنه تا از مجازاتش کم بشه.کاپیتان نمو در مورد شرایط دکتر جکیل می‌پرسه و باند هم جواب میده که دکتر جکیل مشکلی نداره ولی خب آقای هاید ماجراش یکم فرق می‌کنه. به هر حال اون‌ها دارن سعی می‌کنن که برای همکاری آماده‌ش کنن.کاپیتان نمو ادامه میده برای چه جور همکاری‌ای؟ آقای باند شما هنوز به ما نگفتین که دلیل جمع کردن این موجودات مریض دور هم چیه؟ باند لبخند می‌زنه و جواب میده: سوال خوبی پرسیدین کاپیتان. لطفا دنبالم بیاین‌.باند، کاپیتان نمو و الن و مینا رو به رستوران می‌بره و اون‌ها رو با دانشمندی به نام سروین آشنا می‌کنه. یه دانشمند که سرپرست پروژه‌ی فوق محرمانه‌ی سفر به ماهه که فعلا به دلیل دزدیده شدن دستگاه ضد جاذبه، به تعویق افتاده.دستگاهی که اختراع خود سروینه و خیلی هم مهم و سری و خطرناکه. دستگاهی که می‌تونه به هر ماشینی قدرت پرواز بده و می‌تونه بمب‌های وحشتناکی از هر جای دنیا رو به انگلستان برسونه. اون می‌تونه حتی یه ماشین رو به کره‌ی ماه ببره‌.باند ادامه میده: چیزی که آقای ام و سلطنت رو نگران کرده، اینه که ما نمی‌دونیم که اون دستگاه الان در اختیار چه کسی یا گروهیه. هرکسی ممکنه با اون تکنولوژی دست به کارهای خطرناکی بزنه.تصور کنید کشوری مثل آلمان یا هرکشور دیگه‌ای که از انگلستان خوشش نمیاد، می‌تونه یه ماشین پرنده بسازه و با یک بمب همه‌جا رد با خاک یکسان کنه.البته راستش ما یه مظنون داریم که از هر کشوری خطرناک‌تره. مردی که به تازگی وارد خاک انگلستان شده. یه مرد چینی که اومده تا انتقام جنگ رو از انگلستان بگیره.حالا اون امپراتور جرم و جنایت توی شرق لندنه. اون یه شیطانه که اسم خودش رو گذاشته دکتر شرور و بله کاپیتان نمو، من همه‌ی شما موجودات عجیب و مریض رو دور هم جمع کردم تا اون مرد رو پیدا کنیم و دستگاه ضد جاذبه رو برگردونیم.تو زیردریایی و دور یه میز گرد و مجلل پنج‌تا از عجیب‌ترین موجودات جهان نشستن و دارن درمورد قبول کردن ماموریت جدیدشون تصمیم می‌گیرن. مینا به عنوان رئیس گروه شروع به صحبت می‌کنه.خب آقایون، حالا دیگه می‌دونیم که چرا اینجاییم. برای جلوگیری از یه تهدید بزرگ امنیتی.مرد نامرئی یعنی گریفین که فقط لباساش قابل مشاهده‌ست می‌خنده و جواب میده من کاری با این کارها ندارم، فقط می‌خوام تبرئه بشم. اون‌ها بهم قول دادن که درمانم می‌کنن.کاپیتان نمو هم به مرد نامرئی گوشزد می‌کنه که اگه یکی با اون دستگاه بتونه جاذبه و اتمسفر رو کنترل کنه، احتمالا کسی زنده نمی‌مونه تا بتونه اون رو تبرئه یا درمان کنه.دکتر جکیل که گوشش هنوز از پاریس باندپیچیه با لحن مظلومی میگه که هر کاری لازم باشه برای کمک می‌کنه ولی نمی‌تونه این رو از طرف آقای هاید هم بگه.الن لبخند می‌زنه و میگه دکتر جکیل عزیز ما همه‌مون درگیر شیاطین درون خودمونیم. به هرحال نمو درست میگه، این اتفاق رو زندگی همه‌مون تاثیر می‌ذاره.مینا از روی صندلی بلند میشه و سیگارش رو روشن می‌کنه و میگه خب پس همه موافقن. ما می‌ریم و اون دکتر شرور رو پیدا می‌کنیم.ما به دو تا تیم برای شناسایی محله‌ی چینیا تقسیم میشیم. آقای کواترمن و دکتر جکیل با هم، مرد نامرئی و منم با هم. کاپیتان نمو هم می‌مونه تو زیردریایی، منتظر می‌مونه که ما برگردیم.از اونجایی که الن با محله‌ی چینی‌ها آشنایی داره می‌تونه از مردمش پرس‌وجو کنه. من و مرد نامرئی هم می‌ریم پیش یکی از رابط‌های آقای باند. تاکید می‌کنم که باید خیلی مراقب باشیم و توجه کسی رو جلب نکنیم.مرد نامرئی تمام بدنش رو رنگ میکنه و با یه بارونی مشکی، کلاه و عینک آفتابی به همراه سه نفر دیگه راه میفتن و وارد محله چینی‌ها میشن.مرد نامرئی و مینا از بقیه جدا می‌شن تا این که به مغازه‌ی چینی کوچیکی میرسن که صاحبش همون رابطیه که مینا ازش صحبت می‌کرد. اون‌ها وارد مغازه میشن. صاحب مغازه یه پیرمرد چینیه که با شنیدن اسم دکتر شرور، رنگ و روش می‌پره و از اون‌ها می‌خواد که دنبالش برن.پیرمرد، مینا و مرد نامرئی رو به یک زیرزمین مخفی می‌بره و تنها چیزی که بهشون میگه اینه: زیر برج بزرگ و تو اعماق آب یه اژدها خوابیده، بهتره که بیدارش نکنید. مینا و مرد نامرئی بیرون میان.مرد نامرئی عصبانیه. فکر می‌کنه که پیرمرد سر کارشون گذاشته ولی مینا معتقده که پیرمرد یه سر نخ مهم بهشون داده و اون‌ها باید معما رو حل کنن.تو قسمت دیگه‌ای از محله الن و دکتر جکیل وارد یه بار محلی و شلوغ میشن. بار پر از کارگرهای چینیه. همه با دیدن دوتا انگلیسی نظرشون جلب میشه. جکیل مضطرب میشه و به الن میگه که ممکنه نتونه تبدیل شدنش به آقای هاید رو کنترل کنه.الن بهش میگه آروم باشه، ازش می‌خواد یه گوشه وایسه. خودش هم میره که با متصدی بار حرف بزنه. یه مرد درشت اندام که پشت کانتر وایساده.الن بهش میگه که دنبال یه دوست قدیمی می‌گرده به نام هلینگ. متصدی یکم به الن نگاه میکنه و میگه امیدوارم که از دوستانتون نبوده باشن.الن تا بیاد متوجه منظورش بشه یه در مخفی پشت سر متصدی بار باز میشه و الن، هلینگ یعنی همون دوست چینیش رو می‌بینه که برهنه از سقف آویزونه و یه مرد عجیب داره فلز ذوب شده تو بدنش فرو می‌کنه.دهن هلینگ بسته‌ست و نمی‌تونه فریاد بزنه. گرمای عجیبی از اتاق ساطع میشه. مرد شکنجه‌گر چشم‌های قرمزی داره. یه مرد لاغر چینی. قد بلند، موهای بلند که برای یک لحظه با چشم‌های سرخ رنگش برمی‌گرده و به الن نگاه می‌کنه.در بسته میشه. الن خودش رو جمع و جور می‌کنه و با صدای لرزون و آرومی میگه که کار خاصی با هلینگ نداشته و دیگه اصلا بهتره که بره.مرد متصدی در حالی که داره با دستمال، داخل یه لیوان رو تمیز می‌کنه میگه برو ولی دفعه‌ی بعدی که این‌ورا پیدات شه دیگه رفتنی در کار نیست.الن سرش رو تکون میده و سریع خودش رو به جکیل می‌رسونه و هردو از بار خارج میشن. جکیل از الن می‌پرسه که چی دیده. الن براش تعریف میکنه و بعد ادامه میده من شکنجه‌های بدتر از این هم دیدم دکتر ولی چیزی که تو اون اتاق جهنمی من رو ترسونده اون مرد بود. اون خود شیطان بود.روی میز زیردریایی یه نقشه از محله‌ی چینی‌ها پهن شده و همه بالای سرش وایستادن. مینا معتقده که منظور رابطشون از پل اژدها، پل نیمه‌تمامیه که داشتن تو محله و روی اقیانوس می‌ساختند، روی ساحل شرقی و بعد نیمه‌تمام رهاش کردن.زیر پل پر از تونل‌هاییه که قرار بوده به عنوان کانال زیرزمینی استفاده بشه و اون‌ها هم بسته شدن یا حداقل اینجوری گفته‌ شده. چندسال بعد از رها شدن کار پل، یک خیر ناشناس تمام زمین‌های اطراف پل رو خریده و روی تمام ورودی‌های تونل ساختمون‌های کوچیکی ساخته و اسمشون رو گذاشته خوابگاه فقرا.مینا فکر می‌کنه که اون خیر همون دکتر شروره و احتمالا داره یه دستگاه یا یک کشتی پرنده تو اون تونل‌ها می‌سازه. چیزی که اون پیرمرد اسمش رو گذاشته اژدها.الن و مینا تصمیم میگیرن که تو لباس یک زن و شوهر فقیر وارد یکی از اون خونه‌ها یعنی همون اقامتگاه‌های فقرا بشن. الن یه اسلحه‌ی شکاری رو تو پتوش قایم میکنه و با خودش میاره. مرد نامرئی و دکتر جکیل هم همراهیشون می‌کنن.مینا و الن به در ساختمون می‌رسن و در می‌زنن. ساختمون یه خونه‌ی کوچیک و یه طبقه‌ست تو یه محله‌ی تاریک و نزدیک پل. بعد از چند دقیقه یه مرد چینی در رو باز می‌کنه. مینا لبخند می‌زنه و میگه:لطفا کمکمون کنید. هوا خیلی سرده و من و همسرم جایی برای خوابیدن نداریم. مرد یه نگاهی بهشون می‌ندازه و می‌گه که این‌جا زن و شوهرها حق ندارند کنار هم بخوابن. مینا میگه مشکلی نیست و اون‌ها فقط می‌خوان تو خیابون نباشن.مرد قبول می‌کنه. اون‌ها وارد میشن، البته مرد نامرئی هم همراهیش می‌کنه ولی کسی نمی‌بینتش. جکیل یه گوشه تو تاریکی وایمیسته و نگهبانی میده. داخل خونه هم خیلی تاریکه. کلی زن و مرد فقیر روی زمین و چسبیده به هم خوابیدن.مرد چینی بهشون میگه که یه جای خواب پیدا کنن و بعد خودش میره. مینا و الن هرطور که شده و از لابه‌لای آدما خودشون رو به در پشتی ساختمون می‌رسونن. یه حیاط خلوت که طبق نقشه باید ورودی تونل‌های زیر پل باشه.اون‌ها شمع روشن می‌کنند و تو تاریکی دنبال ورودی می‌گردن. همه‌جا پر از چوب و آهن پاره‌ست، پر از خرابه و زباله. اون‌ها به گشتن ادامه میدن تا این که یه نور کوچیک زیر خرابه‌ها می‌بینن و می‌تونن وارد یکی از تونل‌ها بشن.نور از یکی از راهروهای تونل میاد که یه مرد چینی هم داره توش راه میره. الن و مینا پشت سر مرد راه میفتن. مرد وارد یکی از ورودی‌های راهرو میشه و مینا هم پشت سرش میره ولی الن توجهش به یکی از اتاق‌ها جلب میشه.یکم خیره میشه و بعد خودش رو به مینا می‌رسونه. مینا باید می‌دیدی، کل اتاق شبیه آکواریوم بود. الن، فکر کنم بهتر که تو بیای و این‌جا رو ببینی. الن میاد و کنار مینا وایمیسه. زیر پاهاشون یک دره عمیق هست و توی اون دره و بر روی آب یک کشتی پرنده‌ی بزرگ در حال ساخته شدنه.صدها کارگر چینی دور تا دور اون سفینه غول‌پیکر روی داربست‌ها وایسادن و در حال کار کردنن. کنار اون سفینه مینا و الن اندازه‌ی دو تا حشره شدن. اون کشتی پرنده، اون سفینه‌ی عظیم‌الجثه، درست مثل یه اژدهای بزرگ می‌مونه.مینا و الن روی سکوی بلند وایسادن. زیر پاشون تا اعماق زمین خالیه و توی اون عمق یک کشتی پرنده‌ی عظیم‌الجثه در حال ساخته شدنه. تو اعماق زیرزمینی‌ترین تونل‌های لندن و تو تاریکی و روی آب، دکتر شرور چندصدنفر رو به کار گرفته تا براش چیزی رو بسازن که حتی فکر کردن بهش هم غیر ممکن میاد.یه اژدهای چندطبقه که کلی چرخ و لوله و دودکش بهش وصله. اژدهایی فلزی شبیه به زیردریایی کاپیتان نمو. فقط چندبرابر بزرگتر که می‌تونه با دستگاه ضد جاذبه پرواز کنه.دور تا دور دیواره‌هاش، حفره‌هایی دیده میشه که از همه‌ش لوله‌های شبیه به لوله‌ی تانک بیرون زده. کشتی پرنده‌ای مسلح و محکم و ضد گلوله. کارگران روی داربست‌های چوبی چندطبقه درحال کار کردن هستن و کسی حواسش به دو تا غریبه با دهن‌های باز نیست‌.یکم طول می‌کشه تا مینا و الن خودشون رو جمع و جور کنن. به سختی خودشون رو به یکی از داربست‌ها می‌رسونن و ازش پایین میرن. باید تو این همه شلوغی دنبال دستگاه ضد جاذبه بگردن.همون موقع یه مرد چینی بهشون نزدیک میشه و به زبون خودش شروع به داد و فریاد می‌کنه. الن می‌خواد شلیک کنه ولی مینا نمی‌ذاره. اون‌ها نمی‌تونن ریسک این همه سر و صدا رو بکنن‌مرد به سمتشون حمله می‌کنه ولی قبل از این که بهشون برسه با یک چاقوی شناور تو هوا گردنش بریده میشه و میفته روی زمین و می‌میره. مینا با صدای لرزونی میگه گریفین، تو اینجایی؟مرد نامرئی که داره چاقوش رو تمیز می‌کنه جواب میده معلومه، ما با هم اومدیم. یادتون رفته؟ البته شما خیلی لفتش دادین. من کل این‌جا رو گشتم. خوب شد من این‌جا بودم وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرتون میومد.مینا از گریفین می‌خواد که بره و دنبال دکتر جکیل بگرده. خودش و الن هم میرن که دستگاه رو پیدا کنن. گریفین یا همون مرد نامرئی از تونل‌ها بیرون میاد و اقامتگاه فقرا رو هم رد می‌کنه تا به خیابونی میرسه که دکتر جکیل اونجا منتظره.دکتر جکیل تو تاریکی وایساده و به شدت وحشت زده‌ست. اصلا نمی‌دونه اون‌جا چکار می‌کنه. درواقع در اعماق قلبش می‌دونه که اگه تو این ماموریت ازش استفاده می‌کنن، به خاطر آقای هایده نه خودش.جکیل تو همین فکرهاست که گریفین صداش می‌کنه و جکیل هم از وحشت پنجاه متر می‌پره هوا. منم بابا، گریفین. تو واقعا ترسویی‌ها! دنبالم بیا.جکیل یه نفس عمیق می‌کشه و میگه کجا بیام؟ من مطمئن نیستم که از پسش بربیام. اگه یهو عصبی بشم و می‌دونی چی میشه دیگه. فقط دنبال بیا! جکیل سعی می‌کنه مرد نامرئی رو تعقیب کنه. اون‌ها دوباره به سمت اقامتگاه فقرا میرن.جکیل به مرد چینی که نگهبان اون‌جاست میگه می‌خواد مدیر رو ببینه. مرد چینی خنده‌ش می‌گیره و میگه این‌جا مدیر نداره، برو رد کارت. مرد نامرئی قاطی می‌کنه و به جکیل میگه این چرت و پرت‌ها چیه میگی. بزن داغونش کن ما باید بریم زیرزمین.جکیل مضطرب میشه و به گریفین میگه دست از سرش برداره. مرد چینی وقتی می‌بینه که یه مرد گوش‌بریده، یعنی دکتر جکیل داره با خودش، یعنی مرد نامرئی حرف میزنه، عصبانی میشه و تهدید می‌کنه که اگه نره بقیه رو خبر می‌کنه.جکیل داره عرق می‌کنه و می‌لرزه. نمی‌تونه درست حرف بزنه. مرد چینی از جاش بلند میشه و کمک می‌خواد. در عرض یک ثانیه دو تا مرد غول‌پیکر می‌ریزن سر جکیل. گریفین هم یه‌گوشه و وایمیسته و نگاه می‌کنه.دو تا مرد دست‌های جکیل رو می‌گیرن. جکیل فریاد میزنه که ولم کنید ولی اون‌ها اهمیت نمیدن تا این که کم‌کم تبدیل شدنش به آقای هاید شروع میشه. آقای هاید سر و کله‌ش پیدا میشه و دو تا مرد چینی رو چنان از وسط پاره می‌کنه که انگار یه تیکه کاغذن.بعد هم فریاد می‌زنه که بهتون گفتم ولم کنید. بعد میره سمت نگهبان و میگه دفعه‌ی بعد وقتی گفتم می‌خوام مدیر رو ببینمط مدیر رو میاری که ببینم. البته نگهبان فرصت نمی‌کنه که جواب بده و اونم از وسط نصف میشه.گریفین که حسابی بهش خوش گذشته جلو میاد و میگه باورم نمیشه، تو الان دکتر جکیلی؟ آقای هاید مستقیم به گریفین نگاه می‌کنه و جواب میده من هایدم. از دیدنت خوشحالم گریفین نامرئی.گریفین شوک میشه. یکم هاید رو نگاه می‌کنه و با ترس میگه تو من رو می‌بینی؟ چیزی که آقای هاید می‌بینه یه جسم سرخ‌رنگ شبیه بدن انسانه. درواقع چشم‌های هاید مثل یه دوربین حرارتی عمل می‌کنه و می‌تونه گرمای بدن گریفین رو ببینه ولی در لحظه تصمیم می‌گیره این تواناییش رو پنهان کنه و جواب میده معلومه که نمی‌بینمت. بهتره بریم به کارمون برسیم مرد نامرئی .سر و صدا و آشوبی که هاید برپا می‌کنه باعث می‌شه که کارگرها توجهشون جلب بشه و برای کمک به سمت تونل‌ها برن. از تونل‌ها صدای فریاد میاد و به نظر میاد که آتیش‌سوزی شده.هر چی که هست الن می‌تونه از فرصت استفاده کنه و خودش رو به کشتی پرنده برسونه. الن کواترمن وارد قسمت جلویی کشتی میشه. چیزی که می‌بینه رو باور نمی‌کنه. خبری از موتور نیست.کلی لوله و سیم و اتصالات می‌بینه که تو یه اتاق بزرگ از سقف و زمین آویزونن و همه‌شون به یه نقطه‌ی مرکزی می‌رسن. وسط اتاق یک سکو هست و روی سکو یه شیء سبز رنگ تو یه محفظه‌ی شیشه‌ایه. دستگاه ضد جاذبه، همونی که دنبالش بودن.الن میره و محفظه رو از روی سکو برمی‌داره. مینا می‌پرسه چه حسی داره، سنگینه؟ الن که مجذوب نور سبزرنگ داخل محفظه شده، جواب میده نه.. حتی احساس می‌کنم خودمم سبک شدم. می‌خوام پرواز کنم. این چجوری می‌تونه دنیا رو نابود کنه؟مینا جواب میده منم نمی‌دونم. الان مهم اینه که از این‌جا خارج بشیم. مینا و الن تقریبا راحت می‌تونن خودشون رو به تونل‌ها برسونن و وقتی می‌رسن می‌فهمن که دلیل این راحتی، جهنمیه که آقای هاید درست کرده و هنوزم داره ادامه میده.ولی به هر حال اون‌ها راهی برای خروج ندارن و هنوز کلی آدم هست که باید باهاشون بجنگن. بنابراین مینا تصمیم می‌گیره که همه رو تو اتاقی که شبیه آکواریومه جمع کنه. بعد از الن می‌خواد که به سقف شیشه‌ای اتاق شلیک کنه.الن اول قبول نمی‌کنه چون اون‌ها زیر دریان و با این کار غرق میشن ولی نقشه‌ی مینا اینه که همگی سوار آقای هاید بشن و به محض خرد شدن شیشه، محفظه‌ی ضد جاذبه رو کار بندازن و با اون به سطح دریا برسن. به نظر میاد که چاره‌ی دیگه‌ای هم ندارن.آقای هاید، مینا و الن و گریفین رو بغل می‌کنه. الن به شیشه شلیک می‌کنه و مینا دستگاه ضد جاذبه رو راه می‌ندازه. اون‌ها مثل یه موشک پرتاب به سمت بالا پرواز می‌کنن و حتی از سطح آب هم بالاتر میرن.جایی وسط آسمون دیگه سوخت ماشین تموم میشه و همه‌شون دوباره سقوط می‌کنن تو دریا ولی خب این‌بار کاپیتان نمو با زیردریایی شگفت‌انگیزش به دادشون میرسه و از غرق شدن نجاتشون میده.شگفت‌انگیزه، بهتون تبریک میگم. رئیس ام بسیار خوشحال میشه. آقای باند دستگاه رو تو دستش گرفته و از خوشی نمی‌دونه باید چیکار کنه. اعضای گروه روبروش نشستن و دور خودشون حوله پیچیدن.هنوز سر حال نیومدن و تقریبا عصبانین. دکتر جکیل دوباره خودش شده و به شدت داره می‌لرزه. مینا با لحن خشمگینی میگه بهتره دستمزدمون رو پرداخت کنید آقای باند.آقای باند دستگاه رو توی جعبه می‌ذاره و بهشون قول میده که دستمزدشون در اسرع وقت پرداخت میشه. بعد هم زیردریایی رو ترک می‌کنه تا به ملاقات آقای ام بره و خبر خوب رو بهش برسونه.آقای ام تو بالاترین طبقه‌ی برج مخصوص سازمان ام‌آی‌فایو منتظره تا باند برسه. یکی از دیوارهای اتاق ام سرتاسر شیشه‌ست و اون می‌تونه لندن رو زیر پاهاش ببینه. هوا تاریکه و شهر پر از نور لندن به ام آرامش میده.باند در میزنه و وارد میشه. قربان من دستگاه رو آوردم. ام پشتش به بانده و هنوز مجذوب منظره‌ی لندنه. چه بلایی سر دکتر شرور اومد؟ باند جواب می‌ده کل تونل‌ها فرو ریختن و سوختن. فکر نمی‌کنم کسی زنده مونده باشه.ام برمی‌گرده به چشم‌های باند نگاه می‌کنه و میگه پس حتما زنده‌ست. بگو ببینم، اون گروه کوچیک تو هنوز نفهمیدن که تو برای کی کار می‌کنی؟ باند جواب میده فقط خانم موری فکر می‌کنه که ام مخفف مایکرافت هولمزه قربان.ام پوزخند می‌زنه و ادامه میده: باند عزیزم ما چند ساله که داریم با هم همکاری می‌کنیم. لازم نیست من رو قربان صدا کنی. بهم بگو جیمز، جیمز موریاتی.می‌دونی چیه باند؟ ما داریم با خودمون می‌جنگیم. شرلوک فکر می‌کرد که من دشمن سلطنت و کشورم. منم همین فکر رو درمورد اون می‌کردم. انگلستان ما رو اینجوری بار آورده. از همه‌مون دشمن فرضی ساخته و ما رو به جون هم انداخته. من ساخته‌ی دست سازمان جاسوسی انگلستانم.از وقتی دانشجو بودم براشون جاسوسی کردم، فوق‌العاده‌ هم بودم، مثل خود تو باند. وقتی تصمیم گرفتن که یه پادشاه تبهکار خلق کنند که به دنیای زیرزمینی نفوذ کنه، من بهترین انتخاب بودم.پادشاه تبهکاران یا به قول دوست فقیدم، ناپلئون جرم و جنایت. حتی بعد از داستان آبشار و کشته شدن شرلوک با تمام مخالفت‌های مایکرافت، بازم من رو کردن رئیس ام‌آی‌فایو.می‌بینی؟ من رئیس سازمانی‌ام که با ناپلئون جرم و جنایت که خودمم می‌جنگه. من یه جنایتکارم که داره نقش یه آدم خوب رد بازی میکنه یا یه آدم خوبم که رفته تو قالب یه تبهکار یا هر دو؟این کاریه که اون‌ها با ما می‌کنن باند ولی من که مشکلی ندارم. به عنوان یه آدم خوب تونستم نقشه‌ی اون دکتر رو نابود کنم و این دستگاه معجزه‌آسا رو پس بگیرم ولی به عنوان یک جنایتکار اژدهای خودم رو ساختم و حالا فقط کافیه که روشنش کنم.تمام مدتی که موریاتی و باند تو اتاق تاریک سازمان جاسوسی در حال حرف زدن بودن یه تماشاچی داشتن. یه مرد نامرئی به نام گریفین که از طرف کاپیتان نمو دستور داشت که باند رو تعقیب کنه و هویت رئیسش رو کشف کنه.کاپیتان نمو علاقه‌ای به کار کردن برای یه مرد ناشناس رو نداشت و از اول هم از باند خوشش نمی‌اومد بنابراین بهترین راه، استفاده از یه مرد نامرئی بود.بعد از این که موریاتی و باند حرفشون تموم میشه و از اتاق بیرون میرن، گریفین به زیردریایی برمی‌گرده. مینا که متوجه غیبت گریفین شده داره سر کاپیتان نمو داد و بیداد می‌کنه. باید اول به من می‌گفتی، من این‌جا رئیسم و همچین تصمیمی رو من باید بگیرم.کاپیتان نمو جواب میده اینجا زیردریایی منه مادام، پس بهتره صداتون رو بیارید پایین. در ضمن این که شما به همچین نقشه‌ی بزرگی شک نکردین مشکل خودتونه ولی من به همین راحتی نمیتونم اعتماد کنم.الن با کاپیتان نمو موافقه و این مینا رو بیشتر آزار میده. همون موقع گریفین از راه می‌رسه، همه دورش جمع میشن و نمو ازش می‌خواد که هرچی فهمیده رو بگه. گریفین همه چی رو تعریف می‌کنه.خب اسمش جیمزه، خیلی لاغره و چشماش شبیه مارمولکه. یه چیزایی در مورد یه آبشار گفت و یه کاراگاه مرده. حالا اونش مهم نیست، مهم اینه که این جناب جیمز داره دو رو بازی می‌کنه.می‌خواد با دستگاه ضد جاذبه کشتی پرنده‌ش رو روشن کنه و احتمالا شرق لندن رو منفجر کنه. جنایتکارهای شرق لندن تحت تسلط اون دکتر شرورن و خب این آقای جیمز کل لندن رو واسه خودش می‌خواد. همین امشب قراره این اتفاق بیفته.مینا وسط حرفاش می‌پره و میگه نه این امکان نداره. به ما گفتن که می‌خوان یه آزمایش روی ماه انجام بدن. کاپیتان نمو جواب میده به ما دروغ گفتن مادام. دوستان عزیزم این مردی که گریفین دیده، اسمش جیمز موریاتیه. ناپلئون جرم و جنایت که تبهکارهای غرب لندن رو در اختیار داره و مطمئن باشید که قصدش انفجار شرق لندنه.مینا می‌پرسه موریاتی؟ همون دشمن شرلوک هولمز؟ اما اون مرده... هردوشون مرده‌ن... نمو ادامه میده به نظر میاد شرلوک تنها قربانی اون آبشار بوده.مینا عصبانیه و میگه پس اون‌ها از ما استفاده کردن تا ماشین جنگی خودشون رو بسازن. باید بریم دنبالش. گریفین بهشون میگه که اون‌ها کدوم سمت رفتن و الن و مینا میرن که موریاتی رو پیدا کنن.کاپیتان نمو و جکیل و مرد نامرئی تو زیردریایی می‌مونن. جکیل که تمام این مدت ساکت بوده به حرف میاد و میگه ما تو ساحل شرقی‌ایم نه؟ اون می‌دونسته که ما اینجاییم و با انفجار ما هم می‌میریم.نمو در کمد مخفیش رو باز می‌کنه. یه شیء بزرگ و عجیب توی کمدشه. نمو اون رو بیرون میاره و میگه فرار لازم نیست دوستان من. امشب لندن شاهد جنگ بزرگی خواهد بود.مینا و الن یه کالسکه پیدا می‌کنند تا خودشون رو به سرعت به غرب لندن و کارخونه‌ای برسونن که موریاتی داره توش یه کشتی پرنده‌ی جنگی می‌سازه. مینا داره خودش رو سرزنش می‌کنه که گول باند رو خورده و البته الن دلداریش میده‌.اون‌ها متوجه میشن که کالسکه مدتیه که حرکت نمی‌کنه. به بیرون که نگاه می‌کنن کیپ تا کیپ مردمی رو می‌بینن که تو خیابون وایسادن و با وحشت به آسمون تاریک لندن خیره‌ شدن.مینا و الن پیاده میشن. اون‌ها هم به آسمون نگاه می‌کنن. تو آسمون یه کشتی پرنده‌ی غول‌آسا و فلزی با سر عقاب و بال‌های بزرگ و دیواره‌های سرتاسر مسلح در حال پرواز کردنه.پروفسور جیمز موریاتی روی عرشه‌ی کشتی پرنده‌ش وایساده و به نور سبزی که از محفظه‌ی دستگاه ضد جاذبه ساطع میشه نگاه می‌کنه و زیر لب شعر می‌خونه. از ستاره‌ها میگه و آسمون مهتابی لندن رو تحسین می‌کنه.جیمز یه کت و شلوار ملخی مشکی پوشیده و یک شنل سیاه‌رنگ هم روی دوشش انداخته. کلاه بلند و لبه‌دار سرش کرده و با دستکش‌های سفیدش به نرده‌های عرشه تکیه داده. جیمز برمی‌گرده و به افرادش نگاه می‌کنه. انفجار رو شروع کنید!مردم تو خیابون‌ها ترسیده‌ان. همه‌جا شلوغ شده. شرق لندن قسمت فقیرنشین شهره. همه‌ی اهالی دارن می‌بینن که کشتی پرنده داره به آسمون شرق نزدیک و نزدیک‌تر میشه.الن و مینا از لابه‌لای جمعیت دارن سعی می‌کنن خودشون رو به زیردریایی برسونن ولی وقتی به ساحل می‌رسند کاپیتان نمو رو می‌بینن که وایساده و افرادش دارن یه بالن بزرگ رو آماده می‌کنن.مینا و الن خشکشون می‌زنه. مینا می‌پرسه این چیه کاپیتان؟ نمو جواب میده تو یکی از ماجراجویی‌هام به دستش آوردم. بهتره سوار شین مادام و موسیو.الن و مینا با ترس و لرز سوار بالن میشن. جکیل و گریفین از قبل سوار شدن. کاپیتان هم بهشون ملحق میشه و شروع به پرواز می‌کنن. تو آسمون دیگه جنگ شده.دکتر شرور به ارتشش دستور حمله داده و اون‌ها هم سوار بر بادبادک‌های تک‌سرنشین دارن به سمت کشتی جنگی پرواز می‌کنن و تیراندازی می‌کنن.از سمت کشتی هم داره بمب‌های کوچیک و نارنجک پرت میشه. آسمون لندن شبیه به یک سیرک بزرگ و ترسناک و مرگ‌بار شده. کم‌کم خونه‌ها به خاطر بمب‌هایی که از دو طرف شلیک میشه، شروع به سوختن می‌کنن.شهر پر از آتش و دود میشه. اعضای گروه از توی بالن شناور تو آسمون به این صحنه نگاه می‌کنن. مطمئن نیستند که لندن بتونه نجات پیدا کنه. آتیش همه‌جا رو گرفته. همه می‌دونن که لندن خیلی در برابر آتش مقاوم نیست.نمو به همه‌ یه اسلحه میده و میگه که به هرحال ما تنها کسانی هستیم که می‌تونیم جلوی این فاجعه رو بگیریم. اون‌ها به کشتی پرنده نزدیک میشن، به کشتی می‌رسند.کاپیتان یه قلاب میندازه و می‌تونه بالن رو به کشتی بچسبونه. اعضا با اسلحه‌های عجیب و غریبشون وارد عرشه‌ی پشتی کشتی غول‌پیکر میشن‌.از جلوی کشتی صدای تیراندازی و داد و فریاد چندین نفر میاد. درواقع صدای جنگ میاد. چینی‌ها تونسته بودن با بادبادک‌های نفربرشون به کشتی پرنده برسن و حالا با نیروهای موریاتی بین زمین و آسمون در حال نبرد تن به تن بودن.کاپیتان نمو میگه اون‌ها باید منبع انرژی کشتی رو پیدا کنند. درحالی که الن و نمو دارند مورد پیدا کردن دستگاه حرف می‌زنن، مینا میره و جلوی دکتر جکیل وایمیسه.زود باش دکتر وقتشه. ما بهت احتیاج داریم. دکتر جکیل گیج شده. مینا یه سیلی به صورتش میزنه و ادامه میده زود باش ترسوی عوضی، به تو هم میگن مرد. مینا به سیلی زدن ادامه میده.جکیل التماس می‌کنه که تمومش کنه تا این که بالاخره تبدیل به آقای هاید گوریل‌مانند میشه و دست‌های مینا رو می‌گیره. بهت گفتم تمومش کن. الن اسلحه‌ش رو به سمت هاید می‌گیره و میگه مینا رو ول کن.مینا همه رو آروم می‌کنه و میگه آقای هاید، لطفا دست‌های من رو رها کنید. داره دردم میاد. به شدت ازتون سپاس‌گزار میشم اگه ادامه ندید.آقای هاید یه مکثی می‌کنه و بعد دست‌های مینا رو ول می‌کنه. مچکرم جناب هاید، حالا ازتون خواهش می‌کنم که اون در رو باز کنید. مینا به در فلزی محکمی اشاره می‌کنه که به داخل کشتی باز میشه.هاید جلو میره و با یه غرش بلند در رو از جا می‌کنه. به محض این‌که در باز میشه مامورای موریاتی شروع به تیراندازی به سمت اون‌ها می‌کنن ولی کاپیتان نمو با مسلسلش جلو میاد و همه‌شون رو به خاک و خون می‌کشه. هاید هم به سمت مامورها میره و هر کی زنده مونده رو زیر دست و پا له می‌کنه.مینا و الن هم از فرصت استفاده می‌کنن و میرن که موریاتی و اون دستگاه رو پیدا کنن. الن و مینا به یه سری پله میرسن که به سمت یه دریچه میره. یه نور سبز رنگی هم از دریچه میاد که همه جا رو گرفته.مینا رو به الن می‌کنه و میگه باید از این پله‌ها بریم بالا. این نور ما رو به دستگاه می‌رسونه اما الن که حواسش کلا یه جای دیگه‌ست جواب میده، اون‌ها رو دیدی؟ کاپیتان نمو حتی از هاید هم وحشی‌تره.مینا از پله‌ها بالا میره و میگه که الن درست میگه ولی الان وقت این حرف‌ها رو ندارن. اون‌ها به عرشه‌ی اصلی می‌رسند، جایی که موریاتی با شنل سیاه‌رنگش که تو باد تکون می‌خوره جلوشون وایستاده.آسمون لندن قرمزه و همه‌جا رو دود گرفته. میشه صدای ضجه‌های مردم رو شنید. از همه‌جا صدای انفجار میاد. موریاتی مثل یه قهرمان یا حتی خدا وایستاده و از جهنمی که راه انداخته راضیه.با لبخند به مینا نگاه می‌کنه و میگه خانم مینا هارکر، ببخشید خانم مینا موری. شما زن فوق‌العاده‌ای هستید. واقعا تا این‌جا اومدین. بعد به محافظاش دستور شلیک میده.الن مینا رو روی زمین می‌ندازه و خودش با مسلسل یکی‌یکی نگهبان‌ها رو می‌کشه تا این که خود موریاتی بهش شلیک می‌کنه و الن روی زمین میفته. موریاتی میره و بالای سر الن وایمیسه.پیرمرد خرفت! این تنها کاری بود که از دستت برمیومد؟ تیر به دست الن اصابت کرده ولی نمی‌تونه تکون بخوره. موریاتی اسلحه‌ش رو روی سر الن میذاره و ادامه میده: این گلوله پایان تمام اون ماجراجویی‌های مسخره‌ته.ولی قبل از این که بتونه شلیک کنه مینا با فلز بزرگی که از روی زمین پیدا کرده به سمت محفظه‌ی دستگاه جاذبه میره و با تمام قدرتش بهش ضربه میزنه. محفظه منفجر میشه و شیشه‌ها همه‌جا پخش میشن.نور سبز همه‌جا رو میگیره و خیلی ناگهانی هم خاموش میشه. دستگاه ضد جاذبه بعد از شکستن محفظه‌ش، خیلی آروم تو هوا شناور میشه. موریاتی شک میشه، شروع به فریاد زدن می‌کنه.نه... نه... اون مال منه. اون دستگاه مال منه. مثل دیوونه‌ها شروع به دویدن می‌کنه. دستگاه داره از کشتی دور میشه و بالاتر میره اما برای موریاتی مهم نیست. با همه‌ی زورش می‌پره و از دستگاه آویزون میشه.حالا اون هم تو آسمون شناوره. مینا و الن بلند می‌شن و به این صحنه نگاه می‌کنن. مرد مجنونی که تو آسمون شناوره و بعد هم تو سیاهی و تاریکی محور میشه.کشتی کم‌کم شروع به لرزیدن می‌کنه و الن و مینا متوجه میشن که باید فرار کنن. حالا که موتور قدرتش رو از دست داده هیچی نیست که بتونه تو آسمون نگهش داره.کشتی با اون پیکر غول‌آساش داره سقوط می‌کنه. آدم‌ها هم همین‌طور. آدم‌ها یکی یکی دارن از کشتی پرت میشن بیرون. خود کشتی هم در حالی که همه جاش داره آتیش می‌گیره با سرعت داره به سمت زمین سقوط می‌کنه.مینا و الن خودشون رو به بالا می‌رسونن. هاید و نمو هم همین‌طور. مرد نامرئی که اصلا از بالن پیاده نشده بود، منتظرشونه. اون‌ها به هر زور که شده سوار میشن ولی مشکل هیکل غول‌آسای هایده. بالن نمی‌تونه تحملش کنه و تو دریا سقوط می‌کنه.چندماه بعد. تو یکی از اتاق‌های ساختمان پارلمان انگلستان، مایکرافت هولمز، برادرش شرلوک هولمز مرحوم، میزبان عجیب‌ترین گروه دنیاست که همین یک ماه پیش لندن رو از نابودی نجات دادن.بعد از ناپدید شدن موریاتی، مایکرافت که یه مرد چاق با کت و شلوار گرون‌قیمته، رئیس سازمان جاسوسی انگلستان شده و آقای باند هم به استخدامش دراومده.اعضای گروه که بعضیاشون هنوز زخمین روی صندلی نشستن و دارن به حرف‌های مایکرافت گوش می‌کنن. آقایون و بانوی محترم، برای من و انگلستان بسیار خوشایند خواهد بود اگر شما در لندن بمونید. مطمئنا هر چی که بخواین در اختیارتون می‌ذاریم و دوبرابر پیشنهاد قبلی هم بهتون پرداخت می‌کنیم.انجمن نجیب‌زادگان عجیب تعجب می‌کنن و دلیل این سخاوتمندی انگلستان رو می‌پرسن ولی مایکرافت فقط جواب میده که اینجوری خیال همه راحت‌تره و مطمئنا ماموریت‌های دیگه‌ای هم در راهه.چیزی که گروه نمی‌دونن اینه که چندوقته گاز عجیبی داره از سمت مریخ به زمین میاد و انگلستان نامه‌های عجیب و تهدید آمیزی از سمت اون سیاره دریافت می‌کنه. انجمن نجیب‌زادگان عجیب قراره دنبال یک ماجراجویی جدید بگردند و این بار قراره که توی مریخ پیداش کنن.کتاب مصور انجمن نجیب‌زادگان عجیب مثل تمام آثار آلن مور، حداقل اون‌هایی که من خوندم، خودش یعنی خود کتاب مثل یه جانور یا یه موجود عجیب می‌مونه.اول اپیزود هم گفتم. بیشتر از این که باید وقت بذاری و کتاب رو بخونی، باید تو گوگل دنبال معنی نشونه‌ها و اسم‌ها یا حتی اسم خیابون‌ها بگردی.البته حتی اگه نخوای تو گوگل هم بگردی یا نخوای بدونی که اون تصاویر و دیالوگ‌های شگفت‌انگیز دارن به چی اشاره می‌کنن و منبع اصلی اون نشونه‌ها چیه، باز هم می‌تونی داستان رو دنبال کنی و ازش سر دربیاری.حتی کاراکترها... یعنی این کتاب یه جوری نوشته شده که اگر از گذشته‌ی کاراکترها چیزی ندونی، بازم احساس کمبود تو شخصیت‌پردازی نمی‌کنی ولی از طرفی هم یه جوریه که مشتاقی بری تمام اون رمان‌ها رو بخونی تا از بک‌گراند کاراکترها و داستان‌هاشون خبردار بشی‌.از کاراکترهایی هم استفاده کرده که درصد زیادی از مردم می‌شناسنشون یا حداقل یه چیزهایی ازش می‌دونن. مثل دکتر جکیل و آقای هاید که خب تقریبا ضرب‌المثل شده یا دراکولا رو واقعا فکر نکنم کسی نشناسه‌. همه داستانش رو نمی‌دونن ولی خون‌آشام بودن لرد دراکولا رو دیگه می‌دونن.برای همین دیدن مینایی که از داستان دراکولا اومده واقعا جذابه. خود من هر لحظه‌ای که مینا حرف می‌زد یا اون شال قرمز دور گردنش رو می‌دیدم، یاد این می‌افتادم که پسر، این دختره دراکولا رو از نزدیک دیده. حالا شاید هم من جوگیرم ولی خب فکر می‌کنم که آلن مور اتفاقا به همه‌ی این جزئیات فکر کرده.یه چیز بامزه بگم. ده‌سال پیش بود فکر کنم که سریال دکستر (Dexter) تموم شد. به نظر من بد تموم شد. بعد اون‌موقع‌ها همه‌ش با خودم می‌گفتم که کاش می‌شد یه مجموعه داستان کوتاه بنویسم و سریال‌هایی که دوست دارم رو اون‌جوری که دلم می‌خواد تموم کنم.یعنی هر داستان، قسمت آخر یکی از سریال‌های محبوبم باشه به قلم خودم. اون‌جوری که دلم می‌خواد سرنوشت کاراکترها رو بنویسم. حالا البته دکستر که دوباره شروع شد ولی این که تو کاراکترهایی که دوستشون داری رو حتی از مرگ برشون گردونی و براشون یه داستان جدید بنویسی فوق‌العاده‌ست دیگه.تو یکی از صحنه‌های کتاب، الن کواترمن از کاپیتان نمو می‌پرسه تو چرا این‌جایی؟ چرا ماموریت رو قبول کردی؟ نمو هم جواب میده که دلم برای یک ماجراجویی جدید تنگ شده بود.من این دیالوگ رو می‌ذارم به حساب این که آلن مور دلش برای شخصیت‌های مورد علاقه‌ش تنگ شده بود و خودش براشون یه ماجراجویی نوشت و اون‌ها رو وارد انجمن نجیب‌زادگان عجیب خودش کرد.این وسط یه پرانتز باز کنم که انجمن نجیب‌زادگان عجیب واقعا ترجمه‌ی خوبیه. دست مترجمش درد نکنه. شاید معنیش فرق کنه ولی تمیز و راه‌دسته.اتفاق جذاب دیگه‌ای که توی کتاب انجمن نجیب‌زادگان میفته، استفاده‌ی آلن مور از فرهنگ همون زمانیه که کاراکترها توش خلق شدن. آلن اون‌ها رو مدرن نمی‌کنه.نژاد‌پرستی و زن‌ستیزی و همجنس‌گراهراسی تو کل کتاب دیده میشه. شنیدین دیگه، هاید یه قاتل و جنایتکاره که زن‌ها رو می‌کشه و گریفین هم یه متجاوز منحرف و جنایتکاره ولی اتفاقی براشون نمیفته.بارزترین این تبعیض‌ها هم برای مینا اتفاق میفته، ولی با همه‌ی این‌ها مینا موری رهبر این گروه عجیبه. زنی که تو داستان خودش قربانی یک کینه‌ی مردونه‌ست، رئیس دسته‌ای میشه که تو جای.جای داستان به خاطر طلاقش و بین اون همه مرد بودن و حتی شجاعتش بارها هرزه صداش می‌کنن.تو کتاب یه جمله‌ای هست با این مفهوم که سلطنت یا حکومت انگلستان، خودش دشمنان خودش رو می‌سازه که اگه بخوایم دقیق نگاه کنیم، این تفکر رو تو واچ‌من (Watchmen) و وی‌فوروندتا (V for Vendetta) هم دیدیم.واچمن البته آمریکا بود ولی منظورم کلا این مفهومی بود که آلن مور استفاده می‌کنه، البته بگم که این کتاب همه‌ش پر از مفاهیم عمیق و خفن و این‌ها نیست. یکی از سرگرم‌کننده‌ترین کتاب‌هاییه که من خوندم و در عین حال که زبان سختی داره ولی خیلی جذاب و هیجان انگیز و حتی گاهی خنده داره.تصاویر و طراحی‌های کوین جزئیات بی‌نظیری داره. مثلا اون صحنه‌ی آخری که کشتی پرنده سقوط می‌کنه و آدما ازش می‌ریزن پایین، بی‌نظیره. قیافه‌ی آدم‌ها، خیابون‌ها، اون زیردریایی نمو یا اصلا خود فیگور نمو هم خیلی خفنه‌.صحبت از سرگرمی شد، بد نیست در مورد فیلم نجیب‌زادگان عجیب که تو سال ۲۰۰۳ اکران شد هم حرف بزنیم. یه فیلم خیلی بد که توصیه نمی‌کنم ببینیدش. فیلم اقتباس وفاداری نیست. تغییراتی داده که نباید می‌داده و به خاطر همون تغییرات، چاشنی اصلی داستان رو از دست داده.اولیش تغییر جایگاه الن و مینائه. یعنی الن میشه رهبر گروه. اون هم نه الن معتاد و مریض که کم‌کم درمان میشه بلکه یه شان کانری خفن‌نما (Sean Connery) که می‌خواد ایندیانا جونز (Indiana Jones) باشه.این خیلی تفاوت اساسی‌ایه. تو همین کلی نکته از داستان نادیده گرفته شده. بعد اون مرد نامرئی هم دیگه گریفین نیست. یه مرد نامرئی دیگه‌ست چون اجازه نداشتند از اسم گریفین استفاده کنند. امتیاز استفاده از کاراکتر مرد نامرئی اصلی برای یه کمپانی فیلم‌سازی دیگه بود.دشمن فیلم هم غیر از موریاتی یکی دیگه‌ست که حالا این جا نمیگم. همه رو اسپویل کردم حالا این رو نمی‌کنم. همه‌ی این‌ها به کنار، فیلم‌نامه و بازی‌ها هم خیلی دم دستی و عجیبه.راستش به یکی از دوست‌هام قول دادم خیلی از فیلم بد نگم چون بچه بوده خیلی فیل رو دوست داشته. بهش گفتم منم دوست داشتم ولی دوباره که دیدم، شرم نیابتی گرفتم اصلا.تنها نکته‌ی جالبی که داره صحنه‌ی تغییر جکیل و هاید به همه و البته زیردریایی هم جالب ساختن وگرنه بقیه‌ش واقعا چیز خاصی نداره. میگم که همه‌ی نکات جالب کتاب کنار گذاشته شده. حالا همه‌ش نه ولی بیشترش.مثلا وجود نامحسوس شرلوک هولمز. آلن مور خیلی هوشمندانه همه‌جا از شرلوکی حرف می‌زنه که نیست و حتی نبودن اونه که انگلستان رو به این روز انداخته.سایه‌ی کارگاه نازنین جهانی همه جای کتاب دیده میشه و تو فیلم هیچی به هیچی. با این که تازه دیدم حتی یادم نمیاد که به اسمش اشاره شده یا نه.آلن مور خودش میگه که آثار من به درد سینما نمی‌خورن. مدیاشون همین کمیکه. برای ساختن کتاب‌های آلن نمیشه فقط به داستان اکتفا کرد. اون حس تاریک و شوخی‌های ترسناک و دیالوگ‌های هوشمندانه و خیلی چیزهای دیگه رو نمیشه نادیده گرفت.فرقی نمی‌کنه واچمن (Watchmen) باشه یا فرام‌هل (From Hell) یا وی‌فور‌وندتا(V for Vendetta). به نظر میاد هالیوود توانایی ساخت کانسپتی که تو ذهن آلن مور بوده رو نداره.البته وی‌فوروندتا فیلم خوبیه ولی خب در مقایسه با کتاب داریم حرف می‌زنیم.داستانی که شنیدید اولین ماجراجویی از این انجمن بود ولی اون‌ها تا سال ۲۰۱۷ داستان منتشر کردند. با آخرین ماجراجوییشون هم آلن برای همیشه خودش رو از کمیک بازنشسته کرد. البته نگران نباشید حالا حالاها تو هیرولیک باهاش کار داریم.چیزی که شنیدین بیست و چهارمین قسمت از پادکست هیرولیک بود. هیرولیک رو من، فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته‌نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام میده‌.طراحی وب‌سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-–-E24-–-The-League-of-Extraordinary-Gentlemen-id2202934-id450245862?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E24%20%E2%80%93%20The%20League%20of%20Extraordinary%20Gentlemen-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Sun, 23 Oct 2022 17:51:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوئیت توث</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/sweet-tooth-%D8%B3%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D8%AB-b6a74q080cex</link>
                <description>سلام، چیزی که می‌شنوین قسمت بیست و سوم پادکست هیرولیکه که در آبان ماه هزار و چهارصد ضبط میشه. هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌ها و کتاب‌های مصوره. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم.اپیزود بیست و سوم هیرولیک در مورد یه کمیک نسبتا جدید و مربوط به انتشارات دی‌سیه. کمیکی به نام سوییت‌توث (sweet tooth).چند ماه پیش نتفلیکس یه سریال با همین نام پخش کرد که سریال فوق‌العاده‌ای هم بود. فصل اولش تموم شد و فصل دومش در حال پیش تولیده فکر کنم. رابرت داونی جونیور یعنی همون آیرون‌من عزیز و همسرش سوزان داونی هم جزو تهیه‌کننده‌هاشن.سریال از روی یه کمیک آخرالزمانی ساخته شده ولی خب با تفاوت‌های خیلی زیاد که مهم‌ترینش تلطیف کردن فضای کمیکه. یعنی سریال نسبت به کتاب خیلی مهربون‌تر و چجوری بگم روشن‌تره.من بعد از دیدن سریال کمیک رو خوندم و باید بگم که با اینکه سریال عالیه ولی قابل مقایسه با کتابش نیست. خب مسلما من می‌خوام کتاب رو تعریف کنم ولی چون مثل همیشه داستان رو خیلی خلاصه روایت می‌کنم، توصیه می‌کنم که کتاب رو دانلود کنید و بخونین.خب چند تا نکته مهم. اولیش این که با شنیدن این اپیزود سریال براتون اسپویل نمیشه، گرچه من میخوام کامل داستان رو تعریف کنم و سریال هنوز نصف کتابم پیش نرفته ولی انقدر با هم فرق دارند که واقعا فکر نمی‌کنم اسپویل خاصی اتفاق بیفته.حدس من اینه که سریال سه چهار فصل طول بکشه و تو همین یه فصل هم کلی شخصیت و داستان جدید فارغ از کتاب خلق کردند که کلا سیر داستان عوض شده.فکر می‌کنم چهار تا از شخصیت‌های نسبتا اصلی کتاب رو حذف کردن ولی همونایی که موندن هم داستانشون فرق داره، پس بازم تاکید می‌کنم که نگران اسپویل شدن نباشین.نکته‌ی دوم اینکه به نظر من بچه‌ها می‌تونن این اپیزود رو گوش بدن ولی پیشنهاد می‌کنم که بزرگترا هم پیششون باشن. هم غمگینه و هم ماهیت خشنی داره ولی در نهایت فکر نمی‌کنم که مشکلی باشه. به هر حال این رو می‌سپارم به پدرمادرا.نکته‌ی که سوم هم این‌که سوییت توث که معنی لغویش میشه دندون شیرین به کسی گفته میشه که شیرینی و شکلات خیلی دوست داره. مثلا بهش میگن دندونات خراب میشه انقدر شیرینی می‌خوری سوییت توث، یه همچین چیزی.یه اصطلاح انگلیسیه که خب ما معادلش رو تو فارسی نداریم و شخصیت اصلی کتاب گاهی به همین اسم صدا زده میشه. اسم کتابم که اصلا همینه.من خیلی فکر کردم که چی به جاش بگم، رسیدم به کلمه‌ی قندون. دیدین بچه‌ها قند دوست دارن و بزرگا بهش میگن نخور دندونات خراب میشه و از این حرفا. منم فکر کردم که قندون می‌تونه منظور رو برسونه.ولی تاکید می‌کنم و باز هم تاکید می‌کنم که اصلا و ابدا قندون ترجمه‌ی سوییت توث نیست و من بیشتر به خاطر راحتی خودم این کلمه رو انتخاب کردم. هیچ ادعایی هم که وای چه فکر یکری کردم ندارم. حالا با داستان پیش میریم و امیدوارم که گوشاتون به قندون عادت کنه.و آخرین نکته. اول بگم که مجبور شدم که این نکته‌ی آخر رو دوباره ضبط کنم برای همین هم صدام فرق داره. حالا چرا انقدر صدام فرق داره. چون دارم با کرونا ضبط میکنم.اصلا دلیلی که این اپیزود دیر شد اینه که ضبط کردم ولی فرداش کرونا گرفتم و دیگه تا دو هفته همه چی تعطیل شد. حالا برام کامنت بذارید بگید که کدوم صدام رو بیشتر دوست دارید.به نظر خودم صدام باحال شده ولی خب نفس ندارم دیگه. خوبم البته نگران نباشید. فکر کنم که وقتی شما دارین گوش میدین خدا رو شکر دیگه تموم شده.خب من دو تا مهمون خیلی عزیز دارم تو این اپیزود که قراره تو روایت داستان کمکم کنن. دوتا دوبلور و گوینده‌ی خیلی حرفه‌ای که به افتخار دادن و دعوتم رو قبول کردن.آقای مهدی فضلی عزیز و آقای بهزاد الماسی که قبلا هم صداشون رو تو اپیزود بیستم شنیدین. اپیزود از جهنم. از هر دوشون تشکر می‌کنم و امیدوارم که شما هم از حضورشون و روایت متفاوت این قسمت لذت ببرین.من فائقه تبریزی هستم و با کمک بردیا برجسته نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این بیست و سومین قسمت از پادکست هیرولیک.نویسنده و طراح کتاب مصور سوییت توث یه مرد جوون کاناداییه به نام جف لمیر. جف سال 1976 و تو روستایی به نام اسکس کانادا به دنیا اومد.جف عاشق هنر و کتاب‌های علمی تخیلی بود. مثل خیلی از نویسنده‌های دیگه‌ای که تو هیرولیک در موردشون حرف زدیم با شخصیت‌ها و داستان‌های دنیای کتاب و سینما بزرگ شد.با اینکه کشاورزی شغل خانوادگی و زادگاهی جف بود ولی اون تصمیم گرفت که راه رو خودش بره و وارد مدرسه‌ی سینما شد. البته نتونست اونجا دووم بیاره.جف شخصیت مستقلی داشت. نمی‌تونست خیلی با آدمای دیگه کنار بیاد و دوست داشت خودش همه‌ی کاراش رو انجام بده. مدرسه‌ی سینما خیلی زود جف رو با این واقعیت روبرو کرد که احتمالا قرار نیست هنری که اون دلش میخواد خلق بشه.برای همین هم مدرسه رو گذاشت کنار و تصمیم گرفت کاری رو شروع کنه که از اول تا آخرش ایده‌ی خودش باشه. موفق هم شد.اولین باری که جف و هنرش مورد توجه دنیای بیرون از زادگاهش قرار گرفتن، وقتی بود که تو سن بیست و نه سالگی و با سرمایه‌ی خودش کتاب مصوری رو چاپ کرد به اسم لاست داگز (lost dogs)، سگ‌های گمشده.یه کتاب سیاه و سفید خیلی خشن با داستانی جنایی و فوق‌العاده. داستان درمورد مردی بود که با دختر و همسرش به یه شهر جدید میرن. چیزی نمی‌گذره که دختر کشته میشه و همسرم دزدیده میشه.تلاش مرد برای پیدا کردن همسرش توی شهر خشن و غریبه ماجرای اولین کتابیه که زندگی جفل لمیر رو به عنوان یه نویسنده و تصویرگر تغییر داد. جف خیلی زود مورد توجه یک انتشارات مستقل و بزرگ به نام تاپ شف قرار گرفت و با اونا قراردار بست.تاپ شف انتشارات خیلی خاصیه و کتاب‌های مصور نویسنده‌های معروفی رو هم چاپ کرده، مثل آن مور. جف حالا یه موقعیت بزرگ به دست آورده بود و هدرش هم نداد.یه سه‌گانه‌ی فوق‌العاده موفق به نام اسکس کانتی اونجا نوشت و کلی هم جایزه گرفت. جف دیگه یه نویسنده معروف شده بود و تونسته بود با دو تا کتاب و کلی جایزه خودش رو به عنوان یک هنرمند فوق العاده معرفی کنه. اینکه خودش تصویرگر کتاباشم بود، خیلی جذاب‌ترش می‌کرد.بعد از این موفقیت‌ها بود که انتشارات دی‌سی و مارول اومدن سراغ جف و اون رو وارد دنیای ابرقهرمانی خودشون کردن.اولین کمیکی که جف برای دی‌سی نوشت اسمش نوبادی (no body) بود که داستان اون هم یکم ترسناک و روانی‌طور بود. کلا جف سبک خاصی داره. داستاناش معمولا دارک مرموزن.حتی با دیدن صفحات اول کتاباش و تصویراش هم همین حس بهتون القا میشه.بگذریم دومین کتاب تو انتشارات دی‌سی میشه سری چهل جلدی سوییت توث که از سال 2009 تا 2013 منتشر شد و قراره داستانش رو با هم بشنویم.بعد از سوییت توث، جف وارد داستان‌های ابرقهرمانی دی‌سی هم شد. مثل اتم، سوپربوی و تین‌تایتان و ارو و خیلیای دیگه. بعدم رفت مارول و اونجا هم داستان‌هایی از هاکای، ایکس من و اینا نوشت.ولی من به اونا کاری ندارم فقط خواستم بگم که این کارا رو هم کرده. برگردیم سر سوییت توث. ایده‌ی کتاب و شخصیت سوییت توث وقتی به ذهن جف رسید که تازه پدر شده بود.یه پسر به اسم گاس. ترس به وجود آوردن و بزرگ کردن یک موجود زنده به این دنیا و نامشخص بودن آینده‌ای که در انتظارشه، الهام‌بخش داستان سوییت توث شد.جف تو ذهنش و تو طراحیاش، پسر خودش رو تصور می‌کرد که قراره تو یه دنیای بزرگ و عجیب و غریب رشد کنه بدون اینکه به جواب سوالاش برسه.قراره با قلدرها سر و کله بزنه، شکست عشقی بخوره، مرگ پدر و مادرش رو تجربه کنه و شاید هزاران هزار اتفاق دیگه‌ای که هیچ پدر و مادر نمی‌تونن به بچه‌شون بگن که برای تو اتفاق نمیفته و نمی‌تونن در مقابلشون ازش مراقبت کنن.جف از به دنیا اومدن پسرش هیجان‌زده و خوشحال بود ولی ترس‌ها و سوالای خودش  رو تبدیل به یک کتاب فوق‌العاده کرد که البته خوندنش برای بچه‌ها مناسب نبود. کتابی پر از تاریکی و درد که در نهایت پیامی از امید و گشایش داشت.جف داستان سوییت توث رو با دوازده جلد شروع کرد و با انتشار ماهیانه‌ی هرکدومشون هم خودش هم دی‌سی منتظر نشستند تا آمار فروش بیاد بیرون و ببینن که میخوان ادامه بدن یا نه که خوب فروش بالای کتاب واقعا دور از انتظار نبود با توجه به سابقه‌ی جف.پس سوییت توث و داستان قهرمان کوچولوش به نام گاس، تا سال 2013 و تو چهل جلد ادامه پیدا کرد. گفتم قهرمان داستان پسر ده ساله‌ای به نام گاس.یه پسر نیمه‌انسان و نیمه‌حیوان که روی زمینی زندگی می‌کنه که یه قیامت یا آرماگدون رو از سر گذرونده. منظورم چیه؟فیلم مدمکس رو دیدین؟ یه چیزی تو همون مایه‌ها. یا اصلا سریال واکین دد یا بازی لست آف آس. یه اتفاق بزرگ روی زمین افتاده مثل جنگ جهانی اتمی یا بیماری و مثلا ویروسی ناشناخته، خیلیا مردن و همه چیز نابود شده.انسان‌های باقی مونده هم تا وقتی بمیرن دارن برای بقا می‌جنگن. شرایط زمین مثل عصر حجر شده. قانونی وجود نداره، آدما قبیله‌ای و گروهی زندگی می‌کنن. شکار می‌کنن، تو جنگل زندگی می‌کنن.اصلا دیگه شهری وجود نداره. اگه شهری هم باشه یه کلنی‌های کوچیکیه که خود مردم به وجود آوردن. در واقع تمدن و زندگی مدرن نابود شده. به همچین دنیایی میگن پست آپوکالیپس که تو فارسی بهش میگیم پسارستاخیزی.حالا تو داستان سوییت توث یه مریضی باعث این نابودی بشریت و پسارستاخیزی شده، یه بیماری فوق‌العاده مسری که تبدیل به ترسناک‌ترین و مرگبارترین پاندمی‌ای میشه که جهان به خودش دیده و تقریبا همه رو می‌کشه.هیچ وسیله‌ی ارتباطی هم باقی نمی‌مونه که آدمایی که هنوز نمردن بفهمن که تو بقیه‌ی دنیا چه‌خبره. دیگه نه اینترنتی هست، نه تلفنی، نه شهری، نه سیستم حکومتی و نه نیروی نظامی، هیچی.بیماری همچنان هم هست و آدما همچنان دارن می‌گیرنش و می‌میرن اما موضوع فقط این نیست. از لحظه‌ای که این بیماری شروع و تبدیل به یه پاندمی سریع و کشنده شده، دیگه هیچ بچه‌ی انسانی به دنیا نیومده.یعنی دیگه هر بچه‌ای که به دنیا میاد نیمه انسان و نیمه‌حیوانه. فرقی نمی‌کنه که بارداری کی اتفاق افتاده باشه، قبل شیوع یا بعد از اون. مهم نیست. بچه به هر حال دورگه به دنیا میاد.تو کتاب و سریال بهشون میگن هیبرید، بچه‌های هیبریدی که من میگم همون دورگه. پس بچه‌ها دورگه به دنیا میان و اینکه یه رگشون هم چه حیوونی باشه کاملا رندومه.می‌تونه نیمه انسان نیمه خوک باشه، نیمه انسان نیمه سنجاب باشه، بیشتر انسان باشه تا سنجاب یا بیشتر سنجاب باشه دستاش مثل انسان باشه. حالا اینش مهم نیست، چیزی که مهمه اینه که بدونیم بچه‌ها دیگه دورگه به دنیا میان.پس در واقع بشر نه تنها داره از بیماری می‌میره، بلکه داره منقرض میشه. یعنی انسان خالصی دیگه به دنیا نمیاد پس انسان به عنوان یه گونه داره منقرض میشه.ما قراره تو این چهل جلدی که از دل این ترس‌ها و امیدها بیرون اومده سفر قهرمانی گاس که یه دو رگه‌ی گوزن و انسانه رو بشنویم که سعی میکنه تو این زمین نابود شده به جواب سوالاتش برسه و یه جایی هم برای زندگی پیدا کنه.اینایی که گفتم رو تو داستان با جزئیات تعریف می‌کنم. فقط خواستم دستتون بیاد که چه‌ خبره. زمین، یه زمین بعد از آخرالزمانه. بیماری مسری مرگباری وجود داره که هنوز درمان نشده. تمدنی وجود نداره و سال‌هاست که بچه‌ی انسانی به دنیا نیومده.برق نیست، آب نیست، اینترنت نیست. همه جا پر از گروه‌های دسته جمعی و تپه‌های سوخته‌ی جسده چون سرعت مرگ و میر بیشتر از کنترل بشریت بوده.اوناییم که موندن و هنوز مریض نشدن به زودی مریض میشن. در واقع مصونیتی وجود نداره. دیر یا زود همه مبتلا میشن. کلا یادتون باشه که در عرض یک ماه دنیا سقوط‌ کرده.من سعی کردم که خیلی به نحوه‌ی روایت و خط زمانی کتاب دست نزنم ولی یه جاهایی مجبور شدم تغییرش بدم که تو فایل صوتی گیج کننده نباشه. بازم بگم که خیلی خلاصه‌ست خیلی. خب بریم با هم داستان شگفت‌انگیز گاس کوچولو که گاهی وقتا قندونم صداش می‌کنن رو بشنویم.هر شب خوابش رو می‌بینم، خواب یه مرد گنده‌بک که با چشمای سردش بهم خیره شده. من فرار می‌کنم، می‌دوم تندتر از همیشه. پشت سرم آتیش جهنمه و چیزای خیلی خیلی بد.گنده‌بکم هست، تعقیبم می‌کنه. مهم نیست چقدر سریع بدوم اون بهم نزدیک و نزدیک‌تر میشه. بعضی وقتا که نصف شب از خواب می‌پرم صدای پدرم رو می‌شنوم که داره با خدا حرف می‌زنه. صدای گریه‌ش هم می‌شنوم.زمزمه میکنه و فکر میکنه من نمی‌شنوم ولی من گوش‌های تیزی دارم. پدرم رابطه‌ی خوبی با خدا داره، میگه خدا اجازه میده اون با مادرم حرف بزنه. پدر میگه من شبیه مادرمم، البته اون شاخ نداشته.من مادر رو ندیدم، من… من تا حالا غیر از پدر هیچ کس دیگه‌ای رو ندیدم. پدر میگه که بعد از یه اتفاق بزرگ خدا تصمیم گرفت بچه‌های خاص به این دنیا بیاره. واسه همینه که من شاخ دارم و گوشام خیلی تیزه.پدر میگه همه مردن و فقط ما موندیم. میگه بیرون از این کلبه و درختا فقط آتیش جهنم مونده و ما نباید بریم بیرون. میگه ما تو این جنگل جامون امنه و نباید ازش خارج بشیم.نباید پامون رو بذاریم اونور حصار. جایی که جنگ تموم میشه، میگه درختا باعث میشن ما تو آتیش نسوزیم. میگه باید تا آخر عمرمون اینجا بمونیم و وقتی مردم میریم بهشت، پیش مامان.این چیزیه که پدر میگه اما راستش من گاهی تا ته جنگل رفتم و اونور حصار رو دیدم. آتیشی نبود فقط برف بود و یه سری خط روی زمین و چندتا درخت شکسته. خبری از جهنم نبود.وسط یه جنگل بزرگ و تاریک، تو یه کلبه چوبی کوچیک، یه میز دو نفره دست‌ساز هست که گاس و پدرش دورش نشستن و دارن غذا می‌خورن.گاس یه پسر حدودا ده ساله‌‌ست. بدنش فرقی با بدن انسان نداره ولی این صورتشه که همه چی رو لو میده. صورتش و شاخ‌های گوزنیش.گاس گوش‌های پشمالو و کوچیکی داره، مثل گوش‌های یه آهو. دماغشم یه کوچولو پشمالوئه. کلا انگار پوزه داره. روی سرش و بین موهای طلایی و قشنگش دوتا شاخ قهوه‌ای داره که چند تا شاخه شدن. مثل یه گوزن کوچولو.خیلی بزرگ نیستن ولی خیلی زیبا و فوق‌العاده‌ان. گاس پدیده‌ی قشنگیه. لباس چارخونه‌ی قرمز و مشکی می‌پوشه و شلوار جین پاش می‌کنه.پدر گاس یه مرد حدود چهل ساله‌ست. لاغره و پیرتر از سنش به نظر میاد. مرد ساکت و عجیبیه. گاس و پدرش سال‌هاست که تو همین کلبه زندگی می‌کنن.همین‌جا بیدار میشن، تو جنگل غذا پیدا می‌کنن و با همون آشپزی می‌کنن. شبا هم رو تخت دو طبقه‌شون می‌خوابن. گاس طبقه‌ی بالا و پدر طبقه‌ی پایین.اما امشب با همیشه فرق داره، پدر خیلی ساکته و گاهی سرفه می‌کنه. گاس قطره‌های خونی که با هر سرفه از دهن پدرش بیرون میاد رو می‌بینه. اون همه‌ش میگه حالش خوبه ولی گاس میدونه که این عادی نیست.پدر دیگه روزا هم روی تختش می‌مونه و دعا می‌خونه. گاس تنهاتر شده، برف همه‌ی جنگل رو سفید کرده و گاس کاری جز راه رفتن تو برفا نداره.گاهی با تیر و کمان سنگیش به درختا حمله می‌کنه ولی امروز حوصله‌ی اونم نداره. داره بین برفا راه میره که متوجه یه چیزی میشه. یه چیزی شبیه به یه تیکه چوب کوچیک ولی قرمز و روش نوشته ترد.گاس برش میداره، به نظر کاغذی میاد و گاس پاره‌ش می‌کنه ولی تو کاغذ یه مکعب قهوه‌ای و خوشبوئه. گاس اون رو تو دهنش میذاره و مزه‌ی شیرینش تا اعماق وجودش رو پر از لذت می‌کنه.گاس به سرعت بر میگرده خونه که کشف جدیدش رو به پدر نشون بده اما پدر با دیدن شکلات تو دستای گاس رنگش میپره و شروع می‌کنه به لرزیدن. به سمت گاس میره و با عصبانیت زیادی شکلات رو ازش می‌گیره.این رو از کجا آوردی؟ با توام. از کی گرفتی کی این رو بهت داده؟ فریاد پر از ترس و لرز پدر اشک گاس رو درمیاره. گاس خیلی آروم جواب میده که اون رو از تو جنگل پیدا کرده. میگه هیچکس رو ندیده قول میده.اشکای گاس دل پدر رو می‌سوزونه، پدرم گریه‌ش میگیره و میگه گاس تو خیلی باید مراقب باشی، چندبار بهت گفتم که آدمای بدی اون بیرونن که می‌خوان اذیتت کنن. من دیگه زمان زیادی ندارم، تو باید تنهایی از پس خودت بربیای.پدر صورت اشک‌آلود گاس رو توی دستاش می‌گیره و ادامه میده، گاس از این به بعد هر چیزی که تو جنگل دیدی فقط فرار کن، همونجوری که یادت دادم. قول بده.گاس قول میده، نمی‌دونه چرا، نمی‌دونه پدرش از چی می‌ترسه. پدرش مریضه و تنها چیزی که گاس خوب می‌دونه این که قراره به زودی تنها بشه.اون شب باز اومد به خوابم. گنده‌بک با چشمای سردش بهم خیره شد اما این بار منم بهش خیره شد. اما این بار منم بهش خیره شدم. گاس… گاس…گاس با شنیدن اسم خودش از خواب میپره. پدرش رو تخت پایینی خوابیده و داره زیر لب صداش می‌کنه. چند ثانیه بیشتر نمی‌گذره که گاس میره بالای سرش ولی پدر دیگه ساکت شده. دیگه نفسم نمی‌کشه.گاس صداش می‌کنه ولی پدر داره با چشمای زرد رنگش بهش نگاه می‌کنه و حتی پلکم نمی‌زنه. بالشت پدر از خون سرفه‌هاش قرمز شده.پدر بعد از اون شب دیگه با خدا حرف نزد. اصلا دیگه حرف نزد. دیگه انجیل نخوند. دیگه کنار آتش نشست. دیگه داستان روزهای قبل از به دنیا اومدن من رو نگفت. قبل از اینکه همه مریض بشن.دیگه من رو به جنگل نبرد و بهم چیزای جدید یاد نداد. هوا گرم میشد، برف‌ها آب می‌شدن، پدرمم آب می‌شد. روی همون تخت انقدر آب شد که دیگه چیزی ازش نموند غیر از چند تا استخون.دیگه فقط من موندم. من پدر رو گذاشتم زیر خاک کنار مادرم. اونم زیر خاکه. شب بود یه صدایی شنیدم. یه گوزن بزرگ و قهوه‌ای اومد کنارم. مثل من بود، شاخ داشت.گاس به چشمای گوزن خیره شده که یهو یه صدایی بلند میاد بعد صورتش پر از خون میشه. یکی به گوزن شلیک کرده و خونش همه جا پخش شده.گاس می‌ترسه، صدای حرف زدن می‌شنوه، فرار می‌کنه و پشت یکی از درخت‌ها قایم میشه. دو تا شکارچی رو می‌بینه که میان بالای سر گوزن وایمیسن. دارن با هم حرف می‌زنن.یکیشون میگه مطمئنه یه دو رگه اینجاست. میگه هرچی شکلات تو برفا جاساز کرده بوده خورده شده. میگه یه نیمه‌گوزن رو دیده که داشته همه رو می‌خورده. گاس می‌ترسه و تیرکمون سنگیش رو در میاره و بهشون سنگ میزنه.دو تا شکارچی برمی‌گردن و گاس رو می‌بینن که داره از لای درختا فرار می‌کنه. میفتن دنبالش، اسلحه دارن و بهش شلیک می‌کنند. گاس هول میشه و روی زمین می‌افته. حالا هر دو بالای سر گاس وایسادن.گاس روی زمین افتاده و اون دو تا شکارچی با اسلحه‌های بزرگشون بهش خیره شدن و پوزخند می‌زنن. اولی به دومی میگه تو تا حالا دو رگه آدم گوزن دیده بودی؟ اونم به این گندگی.دومی خم میشه و شاخ‌های گاس رو لمس می‌کنه و جواب میده این با بقیه فرق داره. لباساش رو ببین. گاس هنوز یه پیراهن مردونه‌ی چارخونه‌ی قرمز و مشکی پوشیده با یه شلوار جین.اولی با خنده حرف دومی رو تایید می‌کنه و میگه شرط می‌بندم بابتش کلی پول بهمون بدن. شکارچی تا میاد حرفشو تموم کنه یه گلوله تو سرش خالی میشه و مغزش از هم میپاشه.گاس خشکش میزنه، اون یکی شکارچی برمی‌گرده و سعی می‌کنه ضارب رو پیدا کنه که یه مرد قد بلند و تنومند رو میبینه که داره از لای درختان بیرون میاد و بهشون نزدیک میشه.مرد گنده‌بکی که چشم‌های سردی داره. شکارچی با ترس و لرز اسم خدا رو به زبون میاره، گنده‌بک پوزخند می‌زنه و می‌گه خدایی وجود نداره.شکارچی به گنده‌بک التماس می‌کنه. میگه اصلا دورگه رو نمی‌خواد، برش دار واسه خودت، جایزه‌ش هم واسه خودت. گنده‌بک اهمیتی نمی‌ده و وقتی مطمئن میشه که کس دیگه‌ای باهاش نیست کارش رو تموم می‌کنه ولی گاس دیگه فرار کرده‌.گنده‌بک به دور و برش نگاه می‌کنه و سعی می‌کنه دنبال رد پای دورگه‌ی عجیبی بگرده که پیراهن چارخونه قرمز و مشکی می‌پوشه. گنده بک یه مرد تقریبا پنجاه ساله‌ست، سفید پوسته و چشم‌های آبی داره.قیافه‌ش زمخت و بداخلاقه، عضله‌هاش بزرگن و به نظر موجود شکست‌ناپذیری میاد. گاس زیر تخت دو طبقه‌ش قایم شده، خودش رو جمع کرده و داره از ترس میلرزه.گاس چشمای مرد گنده بک رو یادشه، هر شب کابوسش رو می‌بینه. پدرش بهش گفته بود که بیرون از جنگل همه چی بد و ترسناکه اما حالا چیزای بد اومدن بین درخت‌ها و گاس نمی‌دونه باید چیکار کنه‌. حتی کابوسشم زنده شده و اومده لای درختا، تو جنگل.در کلبه به شدت باز میشه و گنده بک وارد میشه. گنده بک به راحتی و با یه دست از شاخ گاس می‌گیره و اون رو از زیر تخت بیرون می‌کشه و میگه نترس پسر من اذیتت نمی‌کنم. تو ننه بابایی نداری؟گنده بک گاس رو روی زمین می‌ذاره و به دور و برش نگاه می‌کنه. گاس از قیافه‌ی گنده بک رو یادشه. یه مرد عضلانی با چشمای سرد که هر شب به خوابش میاد.گنده بک سوالش رو تکرار می‌کنه و میگه پدر و مادرت کجان. گاس جواب میده که اونا رفتن بهشت. گنده بک می‌پرسه که تو چند وقته اینجایی؟ گاس جواب میده همیشه اینجا بودم‌.گنده بک ادامه میده تو چند سالته بچه گوزن؟ گاس جواب میده ده سال. گنده بک چند ثانیه سکوت می‌کنه و ادامه میده این امکان نداره. فقط هفت سال از اون مریضی گذشته. هم‌نوع‌های تو بعد از اون مریضی به دنیا اومدن داری، اشتباه می‌کنی.تو اسمم داری؟ گاس، اسمم گاسه. خیلی خب گاس اسم من جپرده. الان هم باید راه بیفتیم. اون شکارچیا تنها نیستن اینجا دیگه امن نیست.گاس جواب میده که پدرش بهش گفته هیچ وقت نباید جنگل رو ترک کنه. گنده بک روی زمین روبروی گاس میشینه و میگه پدرت تا حالا چیزی از پناهگاه بهت گفته؟ پناهگاه دورگه‌ها. اونجا جات امنه، چند روز بیشتر راه نیست. من می‌برمت.گاس قبول نمی‌کنه و گنده بکم اصرار نمی‌کنه. خیلی بی‌تفاوت پشتش رو می‌کنه و از کلبه خارج میشه. گاس تنها می‌مونه، وسط کلبه‌ای که دیگه امن نیست. وسط جنگلی که قراره پر از شکارچی بشه.گاس یهو تصمیمش رو میگیره و شروع به دویدن می‌کنه. میره تا آخرین نقطه جنگل، پشت حصار و سیم‌خاردار. مرز بین جنگل و جهنم که گنده بک وایساده و داره اسبش رو آماده می‌کنه.گاس پشت سرش وایمیسته و میگه من دیگه نمی‌خوام تنها باشم. گنده بک یه نگاه به آسمون می‌کنه و بعد سوار اسبش میشه و میگه خب بپر بالا داره، تاریک میشه. گاس به آرومی پاش رو از مرز جنگل رد می‌کنه و وارد جاده میشه.هیچ اتفاقی نمیوفته، هیچ آتیشی نمی‌سوزنتش، گاس بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه سوار اسب گنده بک میشه. گنده بک رو محکم بغل می‌کنه و اونا با هم سفرشون رو شروع می‌کنن.چند ساعت بعد گنده بک تصمیم می‌گیره که استراحت کنن. اونا به یه ساختمون نیمه خرابه می‌رسن، جایی شبیه به پمپ بنزین که حالا متروکه شده. گنده بک آتیش روشن می‌کنه و هر دو کنارش می‌شینن. هوا تاریک و سرده.گنده بک به گاس و شاخه‌های عجیبش نگاه می‌کنه و می‌پرسه ببینم پدرت در مورد اتفاقایی که این بیرون افتاده چی بهت گفته. گاس جواب میده گفت یه روز خدا اومد و بیشتر مردم رو با خودش برد بهشت. گفت اگه ما هم خوب باشیم یه روز میریم بهشت.گنده بک پوزخند می‌زنه. صورتش رو نزدیک آتیش می‌کنه و میگه ببین بچه‌جون همه مریض شدن. همه شدیدا مریض شدن و مردن. اوناییم که نمردن خیلی زود قرار به درک واصل بشن.در واقع همه‌مون قراره بمیریم غیر از شما. شما دو رگه‌ها مریض نمی‌شین. یه چیزی تو بدنتونه که نمی‌ذاره مریض بشین. واسه همینه که دنبالتونن. برای همینه که باید برسونمت به پناهگاه.خدا هم هیچ ربطی به این قضیه نداره، پس بهتره هر مزخرفی که تا حالا شنیدی رو فراموش کنی فهمیدی؟ گاس سرش رو تکون میده و میگه بله قربان.گنده بک یه شکلات از کیفش در میاره و به گاس می‌ده. گاس با ولع زیاد و در عرض چند ثانیه شکلات رو قورت میده. گنده بک خندش می‌گیره و میگه شیرینی دوست داریا. دندونات خراب میشن قندون کوچولو.بعد یهو قیافه‌ش سرد میشه و ادامه میده امیدوارم ارزش این همه دردسر رو داشته باشی. جپرد پشتش رو به گاس می‌کنه و می‌خوابه. چشمای گاس هم کم‌کم گرم میشن و بالاخره خوابش می‌بره.آفتاب تازه دراومده. آقای جپردبپرد و گاس سوار بر اسب قهوه‌ای رنگ آقای جپردپرد به سمت پناهگاه حرکت می‌کنن. تو مسیرشون وارد یه شهر متروک میشن تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنن.همه جا خالی و ساکته. شیشه‌های خونه‌ها شکستن. دیوارا ریختن. آسمون پر از کرکسه چون روی زمین پر از جنازه‌ست، پر از اسکلت مردمی که یه روزی ساکنین این خونه‌ها و این شهر بودن.من هیچ‌کس غیر از پدرم رو نمی‌شناختم. هیچ جایی غیر از جنگل رو ندیده‌ بودم. خونه‌ی ما اونجا بود، پدرم من رو دوست داشت، بهم خوندن و نوشتن یاد داد، بهم یاد داد که چجوری زنده بمونم.پدرم گفت که من هیچ وقت نباید جنگل رو ترک کنم. گفت اگه این کار رو بکنم آتیش می‌گیرم و می‌سوزم. گفت اون بیرون فقط گناه و درد و جهنمه. پدرم خیلی چیزا بهم گفت ولی اون دیگه اینجا نیست.همه یه روزی می‌میرن. همه یه روز مریض می‌شن و بعد تموم میشن، مهم نیست کی باشیم بالاخره یه روز همه‌مون تنها می‌مونیم بعدش می‌میریم. پدرم پنج تا قانون طلایی داشت.قانون پنجم هیچ وقت تو روز آتیش روشن نکنم. آدم بدا دود رو می‌بینن و پیدام می‌کنن. قانون چهارم هر کسی غیر از پدر رو دیدم باید فرار کنم. قانون سوم همیشه دعا کنم که خدا از دستم عصبانی نشه و مریضم نکنه.قانون دوم برای مادرم دعا کنم. قانون اول هیچ وقت جنگل رو ترک نکنم. من از وقتی آقای جپردپرد رو دیدم تمام این قوانین رو زیر پا گذاشتم. چیزای خیلی بدی دیدم. اون مردای شکارچی، جنازه‌هاشون ولی از هیچ کدومشون خیلی نترسیده بودم تا همین‌الان.آقای جپردپرد اسب رو می‌بنده تا سر و گوشی آب بده. گاس بهش چسبیده و جدا نمیشه. اون هیچ وقت این همه مرده یه جا ندیده‌ بود.اونا دارن تو شهر مرده‌ها قدم میزنن که گاس متوجه تکون خوردن پرده‌ی یکی از خونه‌ها میشه. گاس پنجره رو به گنده بک نشون میده. گنده بک اسلحه‌ش رو آماده می‌کنه و هر دو آروم به سمت خونه راه میفتن.خونه بزرگ و تاریکه. همه جا پر از خاک و تار عنکبوته اما از طبقه‌ی بالا یه صدایی میاد. اونا آروم از پله‌ها بالا میرن و وارد یکی از اتاق‌ها میشن.سلام اسم من لوسیه. گنده بک و گاس به زن جوانی که روی تخت دراز کشیده خیره میشن. یه زن جوان سیاه پوست و خیلی لاغر که طرز لباس پوشیدنش نشون میده که قصد اغفال آدمایی رو داره که گاه به گاه تو شهر پیداشون میشه. یه پیراهن نازک و کوتاه.دختر معلومه که سردشه و به زور این لباس رو تنش کرده. گنده بک عصبانی میشه و اسلحه‌ش رو به سمتش میگیره ولی همون لحظه یکی اسلحه‌ش رو میذاره پشت سر گنده‌ بک و بهش میگه که آروم برگرده.گنده بک روش رو که برمی‌گردونه با یه مرد میانسال روبرو میشه و یه زن که اسلحه‌ش رو رو سر گاس گذاشته. برای گنده بک خیلی سخت نیست که بفهمه اینجا چه‌ خبره. دنیا خیلی وقته همین شکلیه.زن و شوهر بدذاتی که یه زن بی‌پناه رو گروگان گرفتن و در ازای سواستفاده بهش غذا می‌دن و امنیتش رو حفظ می‌کنن چون دیگه نه قانونی هست و نه امنیتی و نه غذایی، هیچی. زن بودن تو دنیای متمدن هم چندان آسون نبود چه برسه الان.گنده بک به مرد و زن بدجنس نگاه می‌کنه و میگه ببین اصلا برام مهم نیست که اینجا دارین چه غلطی می‌کنید، اون بچه رو بده به من. ما بی‌سر و صدا از اینجا میریم.مرد می‌خنده و جواب میده که امکان نداره. میگه این بچه گوزن خودش کلی پولشه. بعد به لوسی اشاره می‌کنه و به گنده بک میگه که در ازای بچه می‌تونه با لوسی خوش بگذرونه.گنده بک بیشتر عصبانی میشه و جواب میده ما همه‌مون قرار بمیریم واسه همین اصلا برام مهم نیست که تیراندازی می‌کنی یا نه، ولی خیالت راحت باشه من اول هر دوتاتون رو می‌کشم بعد می‌میرم.صورت خشمگین و مصمم آقای جپردپرد، مرد و زن رو میترسونه و قبول می‌کنن که گاس رو پس بدن ولی در ازاش از گنده بک میخوان که دیگه برنگرده.گنده بک دست گاس رو می‌گیره و از اتاق خارج میشن. آخرین صحنه‌ای که گاس می‌بینه چشمای ملتمس لوسیه که اونجا گیر افتاده. آقای جپردپرد داره گاس رو کشون کشون با خودش می‌بره اما گاس یهو عصبانی میشه و دستش رو ول می‌کنه.من هیچ جا نمیام. اون زن و مرد دارن اون خانمه رو اذیت می‌کنن آقای جپردپرد. نمی‌شه که همینجوری ولش کنیم. گنده بک میگه نمی‌تونن برگردن ولی گاس اصرار می‌کنه. گنده بک بالاخره تسلیم میشه و با عصبانیت به گاس میگه که همونجا بمونه.گنده بک برمی‌گرده طبقه‌ی بالا، وارد اتاق میشه و خیلی ناگهانی به زن و شوهر بدذات حمله می‌کنه. تو یه چشم بهم زدن کار مرد رو تموم می‌کنه ولی وقتی می‌خواد بره سراغ زن لوسی یا همون دختر سیاه پوست جلو میاد و میگه بذار من تمومش کنم.گنده بک اسلحه رو میذاره تو دستای دختر و بعد جنازه‌ی زن بدذات هم با شلیک لوسی روی زمین میفته. گنده بک برمی‌گرده پایین و دست گاس رو می‌گیره با خودش ببره که لوسی جلوشون رو می‌گیره.لوسی ازشون میخواد اونجا بمونن. میگه می‌تونن از هم محافظت کنن. میگه تو این دنیای جدید آدما کنار هم باشن خیلی بهتره.گاس لبخند میزنه و میگه ولی ما باید بریم، آقای جپردپرد می‌خواد منر و ببره به پناهگاه. لوسی جلوتر میاد و میگه پناهگاه؟ همچین چیزی وجود نداره پسرجون. گاس جواب میده که وجود داره. لوسی سکوت می‌کنه.آقای جپردپرد سرش رو پایین میندازه، بعد دست گاس رو می‌کشه و از اونجا میرن. تو جاده، تو تاریکی مطلق، روی اسب و زیر بارون گاس هنوز داره به لوسی فکر می‌کنه.آقای جپردپرد، می‌دونستی اون اولین زنی بود که من تو زندگیم دیدم. آقای جپردپرد جوابی نمیده. آقای جپردبپرد، چرا می‌گفت که پناهگاه وجود نداره؟ آقای جپردپرد با بی‌حوصلگی جواب میده نمی‌دونم شاید حسودیش می‌شد. شاید.آقای جپردپر، من می‌دونم که مجبور بودی اون آدم بده رو بکشی. به نظر من تو آدم بدی نیستی. گنده بک جوابی نمیده و با چشمای سردش به جاده‌ی خیس و تاریک روبروش خیره شده اما قندون هنوز کلی سوال داره. آقای جپرد.گنده بک خیلی تند میره، خیلی تند می‌تازه، تندترین چیزیه که من تا حالا دیدم. یه جوریه که انگار اصلا قرار نیست هیچ وقت وایسیم. آقای جپرد میگه این تنها راه رسیدن به پناهگاهه.میگه باید از کلی شهر بگذریم تا برسیم به جایی به اسم کلورادو. میگه تو راه پر از آدمای بدین که می‌خوان بچه‌هایی مثل من و شکار کنن، بدزدن ولی گنده بک هیچوقت اجازه‌ی همچین کاری بهشون نمیده.گاهی وقتا فرار کردن از دست آدم بدها غیرممکن به نظر میاد اما بعد به چشمای سرد آقای جپرد نگاه می‌کنم، همون چشایی که تو خواب می‌دیدم. بعد با خودم فکر می‌کنم که شاید… شاید نجات پیدا کنیم.آدم بدها بهمون حمله می‌کنن، بهمون شلیک می‌کنن. اونا حتی اسبمون رو می‌کشن اما آقای جپرد مواظب منه. گاهی دوباره کابوس می‌بینم. دیگه شبیه قبلیا نیستن.صدای بابام رو می‌شنوم. تو جنگله، میرم کنارش بهش میگم که دنیای بیرون خیلی بده ولی گنده بک مواظبمه. پدر بهم میگه من اشتباه می‌کنم، دنیا پر از نفرت و مرگه. میگه همه‌ش تقصیر منه.من نمی‌فهمم چی میگه. پدر ادامه میده میگه که من باعث مریضی اون شدم. من باعث مریض شدن دنیا شدم. همه مردن چون من به دنیا اومدم. میگه وقتشه که تاوانش رو پس بدم. من گریه می‌کنم فقط گریه می‌کنم.هر بار که از خواب می‌پرم خودم رو تو دستای آقای جپرد می‌بینم و خیالم راحت میشه که جام امنه. اون خیلی قویه، آقای جپرد هیچ وقت نمی‌خوابه. همیشه مواظبه تا کسی به ما حمله نکنه ولی دیگه با من حرف نمی‌زنه. هیچی نمیگه حتی یه کلمه .شاید با من قهره.آقای جپرد بالای یه تپه‌ی کوچیک وایمیسته و به جلوش خیره میشه. گاس داره سعی می‌کنه خودش رو بهش برسونه. آقای جپرد من کاری کردم که دیگه باهام حرف نمی‌زنی؟ آقای جپرد میگه نه. بعد به جلوش اشاره می‌کنه و میگه دیگه فرقی هم نداره چون اونا به پناهگاه رسیدن.روبروی اونا یه قرارگاه کوچیک نظامیه. دوتا ساختمون کوچیک و چندتا ماشین نظامی و یه هلی‌کوپتر. دور تا دور قرارگاه هم حصار و سیم‌خارداره. به نظر میاد وسط این بلبشو و وحشی‌گری جای امنی باشه.شبه و دو تا نگهبان پشت حصارها وایسادن. گنده بک و گاس در حالی که دستاشون رو بالا گرفتن نزدیک میشن. نگهبانا متوجه میشن، ازشون می‌خوان که جلوتر نیان. بعد تو بی‌سیم اعلام میکنن که دوتا ناشناس که یکیشون دو رگه‌ست، سر و کله‌شون پیدا شده.چیزی نمی‌گذره که یه مرد ترسناک جلوشون ظاهر میشه. یه مرد تاس و لاغر و قد بلند. مرد لباس نظامی تنش کرده، یه عینک با شیشه‌های قرمز و گردم به چشماشن.اسم مرد ژنرال ابوته. گاس می‌ترسه و پشت سر گنده بک قایم می‌شه. بهش میگه از اینجا بریم، من از اینجا خوشم نمیاد ولی گنده بک توجهی به گاس نمی‌کنه.ابوت نزدیک میشه و میگه جپرد، فکر می‌کردم مردی. بعد روی زمین و روبروی گاس میشینه و ادامه میده خب بذار ببینم ما اینجا چی داریم. گنده بک بهش میگه که این اسمش گاسه و میگه ده سالشه.ابوت می‌خنده و می‌گه امکان نداره. بعد به نگهبانان دستور میده که این جونور رو ببرن پیش دکتر سینگ تا اون از ماجرا سر در بیاره. گاس گیج می‌شه.نگهبانا به طرفش میرن و به زور بلندش می‌کنن. گاس دستو پا میزنه و فریاد میزنه. پشت سر هم اسم آقای جپرد رو صدا می‌زنه اما گنده بک حتی نگاهش هم نمی‌کنه. نگهبانا دهن گاس رو می‌بندند و اون رو با خودشون به ساختمون می‌برن.آقای جپرد یا همون گنده بک به ابوت نگاه می‌کنه و میگه ما یه قراری داشتیم. ابوت می‌خنده می‌گه یادش نرفته. بعد یه ساک بزرگ میاره و میندازه جلوی پای جپرد. جپرد ساک رو برمی‌داره و از اونجا میره.من همیشه تو دعوا خوب بودم. همه جا گند می‌زدم ولی تو دعوا و بوکس من یه قهرمان بودم. همه فریاد می‌زدن برو جپرد، آفرین جپرد. آره دعوا تنها کاری بود که بلد بودم. ازش پول در میاوردم، باهاش زندگی می‌کردم.اون شب رو یادمه. بعد از مسابقه رفتم خونه. لوییس به تلویزیون خیره شده بود، اخبار داشت از یه مریضی حرف می‌زد. کل دنیا یهو داشتن می‌مردن. بیمارستانا پر شده بود از مریضایی که از دهنشون خون میومد. پوستشون پر از تاول بود و کم‌کم ذوب می‌شدن و می‌مردن.همه باید قرنطینه می‌شدیم، لوییس ترسیده‌ بود. همسر زیبای من. اصلا نمیدونم چرا با من ازدواج کرده بود. بهش گفتم که نگران نباشه، من ازش محافظت می‌کنم. اون نمی‌خواست خونه رو ترک کنه ولی من مجبورش کردم.ما دیگه هیچی برای خوردن نداشتیم باید می‌رفتیم اما اون می‌ترسید. می‌گفت اگه از خونه بریم ما هم مریض می‌شیم. من گوش ندادم، بهش قول دادم که وقتی همه چی دوباره مثل قبل شد برمی‌گردیم خونه.من فکر می‌کردم همه چی درست میشه، فکر می‌کردم که درمانش پیدا میشه اما اشتباه می‌کردم. لوییس خیلی خوشگل و باهوش بود. چرا با من ازدواج کرد؟ الان دیگه می‌دونم.وقتی دنیا از هم پاشید من تنها کسی بودم که از پس هر کاری بر میومدم. می‌تونستم بجنگم، پنهان شم، آدم بکشم، دزدی کنم. من همونی بودم که اون لازم داشت. من به هر قیمتی زنده می‌موندم، مثل یه سوسک.ما روزا تو جاده بودیم. ماه‌ها سال‌ها. همه جا پر از گرسنگی و آتیش و مرگ بود. همه منتظر بودند که مریض بشن و بمیرن. حکومت، ارتش، اینترنت، انگار هیچ وقت وجود نداشتن.اولش آدما به هم کمک می‌کردن، هر چی داشتن رو با هم تقسیم می‌کردند اما بعد دیگه چیزی برای تقسیم کردن نموند. امیدی برای بخشیدن نموند. بهتر بود که تنها سفر کنی. دیگه هیچ دوستی وجود نداشت.نمی‌دونستم دلم می‌خواست من اول مریض شم و بمیرم یا اون اول بمیره که مجبور نباشه تو این دنیا تنها بمونه تا اینکه یه شب دور آتیش تو متروکه‌ترین جایی که می‌شد پیدا کرد بهم گفت که حامله‌است.ما یه چیزایی در مورد بچه‌های دورگه شنیده بودیم ولی باور نمی‌کردیم. کسی ندیده بودشون، دروغ بود. برای همین من خوشحال شدم و بهش گفتم نگران نباشه.ما چند روز سرگردان جاده‌ها بودیم تا این که وسط یه ناکجا آباد بهمون حمله شد. اونا سوار موتور بودن و اسلحه داشتن. من تنهایی از پسشون بر نمیومدم. بعد سر و کله‌ی ابوت پیدا شد‌.ژنرال ابوت با اون عینک گرد و قرمزش اومد و نجاتمون داد. گفت یه پناهگاه داره، برای خودش یه گروه درست کرده. گفت اونجا غذا هست، جای خواب هست، دکتر و دارو هست. گفت ما می‌تونیم بریم پیشش.اما دروغ می‌گفت. به محض اینکه وارد پایگاه شدیم اونا من رو زدن و لوییس رو ازم گرفتن. لوییس رو بردن و من رو انداختن تو یه قفس کوچیک. تو یه اتاق تاریک‌. من دیگه لوییس رو ندیدم.تا این که مردی به نام جانی اومد و برام غذا آورد. اون همه چیو بهم گفت. گفت که تو این پناهگاه زنای حامله رو نگه می‌دارن. دورگه‌ها رو به زور از شکمشون درمیارن و بعد اون بچه‌های بیچاره رو تیکه پاره می‌کنن. این کار رو برای آزمایش می‌کنن. برای پیدا کردن درمان، برای ساختن واکسن.روزها و شب‌ها می‌گذشت و من به جانی التماس میکردم که بذاره فرار کنم تا اینکه یه روز اومد و بهم گفت که لوییس داره بچه‌ش رو به دنیا میاره. انقدر گریه و التماس کردم تا بالاخره در قفس رو باز کرد.تا برسم آزمایشگاه هر کی سر راهم بود رو کشتم. آزمایشگاه پر از اتاق بود. زنای حامله به تخت زنجیر شده بودند و گریه می‌کردن. خیلی وحشتناک بود ولی من وقت نداشتم.رفتم و لوییس رو پیدا کردم. داشت فریاد می‌زد. همه بالا سرش بودن. من حمله کردم، کتک زدم، کتک خوردم. تا اینکه همه جا سیاه‌ شد. وقتی به هوش اومدم بیرون کمپ افتاده بودم.ابوت اونور سیم خاردارا داشت نگاهم می‌کرد. گفت زنم مرده. پسر جونورم مرده. گفت تاحالا من  رو زنده نگه داشته بوده چون میدونسته به دردش می‌خورم. بهم گفت که اگه بدن زنم رو می‌خوام باید براش یه دورگه پیدا کنم وگرنه نمی‌تونم زنم رو دفن کنم.من به لوییس قول داده بودم. باید برش میگردوندم خونه اما حالا که بالاخره به دستش آوردم هر چقدر تلاش می‌کنم نمی‌تونم صورتش رو به یاد بیارم.منی که هر شب چشمام رو می‌بستم و با تصویر جزئیات صورت لوییس خوابم می‌برد، حالا همه‌ش رو یادم رفته. حافظه خیلی ظالمه. صورتش، چشماش، حالت نگاهش، همه‌شون دارن محو میشن.گنده بک اسکلت لوییس رو از توی ساک در میاره و تو گودالی میذاره که تو حیاط خونه‌ی قدیمیشون کنده. اون که دیگه تو این دنیا کاری نداره، می‌ره و یکم مشروب پیدا می‌کنه.آقای جپرد مست و تنها تو جاده‌ها راه میوفته و دیگه هیچ دلیلی برای زنده موندن نداره اما هر بار که این رو به خودش میگه فقط یه صدا تو گوشش می‌شنوه.آقای جپرد شما مرد بدی نیستین. گنده بک گریه می‌کنه و تو جاده‌ها تلوتلو می‌خوره. بهش حمله میشه، کتک می‌خوره، زخمی میشه ولی باز بلند میشه و راه میره و تنها چیزی که می‌بینه چشمای قندون کوچولوئه بهش خیره‌شدن تا اینکه بالاخره خسته می‌شه و جلوی در یه خونه روی زمین میوفته.در خونه باز میشه، لوسی دختر جوون سیاه پوست پشت دره و گنده‌بک رو یادش میاد. اون همین چند روز پیش از دست یه زن و شوهر متجاوز نجاتش داده بود. لوسی آقای جپرد رو به خونه می‌بره و ازش مراقبت می‌کنه.فردا صبح وقتی جپرد چشماش رو باز می‌کنه لوسی رو می‌بینه که بالای سرش وایساده. گنده بک از روی تخت بلند میشه. لوسی بهش میگه که باید استراحت کنه اما گنده بک با عصبانیت بهش میگه که باید بره و بعد از اتاق بیرون میره. لوسی دنبالش میره و می‌پرسه کجا داری میری. گنده بک جواب میده میرم که همه رو بکشم!اما یه صورت دیگه هست که انگار قصد محو شدن نداره که با چشم باز و بسته دست از سرم برنمی‌داره. یه بچه با شاخ‌های گوزن. خودمم نمی‌دونم چرا ولی قسم می‌خورم که اجازه نمیدم این یکی تصویر هم از حافظه‌م پاک بشه. نمی‌ذارم که یادم بره.من لوییس رو از دست دادم. بچه‌م رو بدون اینکه یه بار ببینمش از دست دادم ولی گاس اگه یه درصد هم احتمال داشته باشه که قندون زنده باشه، من حاضرم برای اون احتمال بمیرم.این که تو این دنیا دوباره حس کنی که چیزی برای از دست دادن داری یعنی هنوز زنده‌ای. من دوباره یه چیزی برای از دست دادن دارم و این بار نمی‌ذارم که ابوت اون رو از من بگیره.دستای گاس بسته‌است و روی صورتش یه گونی کشیدن. داره روی زمین کشیده میشه تا اینکه میندازنش توی اتاق و گونی رو از روی سرش برمی‌دارن. بعد می‌رن و در رو می‌بندن.گاس چشماش رو بهم می‌ماله و وقتی بالاخره می‌تونه درست بازشون کنه چند تا بچه‌ی دو رگه رو می‌بینه که روبروش وایسادن و بهش خیره شدن. بچه‌ها همه از خودش کوچیکترن.گاس بلند میشه و بهشون نزدیک میشه. سلام من اسمم گاسه، بهم میگین اینجا کجاست. می‌تونین حرف بزنین مگه نه؟ هیچکس جوابش رو نمیده تا اینکه یه دختر هفت ساله که دورگه‌ی‌ خوکه بالاخره به حرف میاد و میگه:خودت رو اذیت نکن. اینا بیشتر حیوونن تا آدم. ما همه‌مون مثل هم نیستیم یعنی همه‌مون نمی‌تونیم حرف بزنیم. من اسمم وندیه.وندی یه دورگه‌ی خوک و انسانه که مثل گاس بدنش بیشتر شبیه آدماست تا خوک ولی صورتش گرد و گوشاش هم خوکیه، یه دماغ خوکی بامزه هم داره. وندی با موهای مصری و چتری‌های مشکیش قیافه‌ی بامزه‌ای داره. پوستش یکم صورتیه.گاس اولین باره که چندتا دورگه مثل خودش می‌بینه، البته همونطوری که وندی گفت همه‌شون مثل هم نبودن. بعضیاشون رگ حیوونیشون بیشتر بود.گاس به تک تکشون نگاه می‌کنه و می‌پرسه خب اینجا کجاست؟ پناهگاهه؟ وندی جواب میده پناهگاه؟ اون یه افسانه‌ست که پدر مادرا به دو رگه‌هاشون میگن. اینجا آزمایشگاه ارتشه.قبلا که همه زنده بودن یه ارتشی وجود داشت ولی حالا فقط همینا موندن. اونا چند شب یک بار یکی از ما رو میبرن. ما خیلی بیشتر بودیم خیلی زیاد ولی هر شب یکی رو می‌برن و اونم دیگه برنمی‌گرده.پاس می‌پرسه تو چند وقته اینجایی؟ وندی جواب میده چند هفته‌ست. من با مادرم زندگی می‌کردم. ما همه‌ی این سال‌ها دوتایی تنها بودیم. بعدی یهو چند تا مرد اومدن و با من زندگی کردن.اولش خوب بود ولی بعد اونا مادرم رو اذیت کردن و با خودشون بردن. منم آوردن اینجا. گاس روی زمین میشینه و زانوهاش رو بغل می‌کنه و میگه هیچ آدم خوبی وجود نداره، همه بدن، همه.همون موقع در باز میشه و ابوت با دو تا نگهبان وارد میشه. ابوت دستور میده که همه‌ی بچه‌ها رو ببندن و گاس هم ببرن پیش دکتر سینگ.بچه‌ها شروع به داد و فریاد می‌کنن ولی نگهبانا کتکشون می‌زنن و بهشون میگن که خفه شن. گاس فریاد میزنه که همه رد نجات میده، میگه نمی‌تونن اونجا نگهش دارن ولی یه سرنگ تو گردنش فرو میره و بعد بیهوش میشه.گاس رو برانکارده که به هوش میاد. نگهبانا دارن از یه راهروی طولانی ردش می‌کنن. گاس اتاقایی رو میبینه با تخت‌های خالی. قفس‌های خونی بدون دورگه. گاس دورگه‌هایی رو میبینه که روی تخت افتادن و بدنشون تیکه پاره شده.تا اینکه بالاخره وارد اتاقی میشه که پر از لوازم جراحیه. نگهبانا گاس رو میذارن روی تخت وسط اتاق و میرن. بعد یه مرد ریز و لاغر و عینکی میاد بالای سرش. یه مرد هندی با روپوش دکتری. دکتر سینگ.بهتره بشینی پسر جون، ما کلی با هم حرف داریم. گاس روی تختش میشینه، دکتر سینگ هم روی صندلی و روبروی گاس می‌شینه. صورت خسته و مهربونی داره. صورت مرد گیجی که دیگه هیچ جوابی نداره.دکتر سینگ به حرف زدنش ادامه میده. من اسمم دکتر سینگه، گاس تو می‌دونی چرا اینجایی. گاس میگه که آقای جپرد مرد بدی بود و اون رو گول زد، برای همینه که اینجاست. پدرش راست می‌گفت. آدما همه بدن. دنیا جای بدیه.سینگ کنجکاو میشه و از گاس می‌خواد که بیشتر در مورد پدرش حرف بزنه. گاس میگه هیچ حرفی نداره بزنه. سینگ عصبانی میشه و جواب میده پسر جون، اونا آوردنت اینجا تا من تیکه پاره‌ت کنم و روت مطالعه کنم ولی اگه تو کمکم کنی، منم این کارا رو نمی‌کنم.گاس من فقط می‌خوام یه درمان واسه این مریضی لعنتی پیدا کنم. فهمیدنش برات سخته ولی ما تنها امید بشریتیم. بفهم. ما مجبوریم این کارهای وحشتناک رو بکنیم وگرنه منقرض میشیم، تموم می‌شیم اما شما مریض نمیشین.جواب یه جایی تو بدن شماست. ابوت مثل من صبرش زیاد نیست. پس بهتره که هر چی در مورد خودت و پدرت میدونی بهم بگی. ما همه فکر می‌کردیم که دورگه‌ها از عوارض بیمارین ولی تو.. تو ده سالته.اولش فکر کردم که تو گیج شدی و نمی‌دونی ده سال و هفت سال چه فرقی با هم دارن ولی وقتی بیهوش شدی، وقتی معاینه‌ت کردم… گاس تو اصلا متولد نشدی. تو تولید شدی.گاس نمی‌فهمه دکتر چی میگه. دکتر به سمت گاس خم میشه و می‌خواد لباسش رو دربیاره. گاس فریاد میزنه که به من دست نزن. دکتر سینگ به زور دکمه‌های لباس گاس رو باز میکنه و بعد میره عقب و میگه خودت رو نگاه کن. گاس تو ناف نداری.گاس تنهایی توی اتاق نشسته و زانوهاش رو بغل کرده. دکتر سینگ و ابوت دارن از پشت شیشه نگاهش می‌کنن. دکتر سینگ هیجان‌زده است و داره به ابوت توضیح میده که ممکنه تمام این سال‌ها اشتباه می‌کردن.شاید مریضی نبوده که دورگه‌ها رو به وجود آورده، در واقع این دورگه‌ها بودند که با خودشون مریضی‌ رو آوردن. دکتر سینگ فکر میکنه که اونا باید به جنگلی برن که گاس اونجا بزرگ شده و دنبال حقیقت بگردن.ابوت میگه لازم نیست برن و با شکنجه هم می‌تونن حقیقت رو بفهمن ولی دکتر نمی‌خواد که گاس تبدیل به یه مریض روانی بشه. ابوت عصبانی میشه و جواب میده ببین دکتر تو باید واسه من جواب پیدا کنی.باید بفهمی که این چرا با بقیه‌شون فرق داره، من فقط جواب می‌خوام، من درمان می‌خوام. سینگ سرشو تکون میده و بعد وارد اتاق میشه.گاس می‌ترسه و خودش رو بیشتر جمع می‌کنه. سینگ بهش میگه که قول میده که دیگه بهش دست نزنه، بعد روبروی گاس روی زمین می‌شینه و میگه گاس به نظر من تو جواب همه‌ی سوالای دنیایی.مریضی، دورگه‌ها. تو کلید همه چیزی. من و آدمایی که قبل از من بودن با تمام وجودمون برای پیدا کردن یک منطق جنگیدیم. برای فهمیدنولی هیچی پیدا نشد. چون منطقی وجود نداره گاس. چرا باید بچه‌ها دو رگه بشن آخه چرا؟من یه دانشمندم ولی هیچی نمی‌فهمم. چرا دنیا اینجوری شد؟ اما تو… تو قبل از همه‌ی این اتفاقا ساخته شدی. من باید بدونم همه‌چی رو. در مورد تو در مورد پدرت.من یه راهی بلدم که می‌تونه به تو کمک کنه. کمک کنه که همه چی یادت بیاد. هر چی که دیدی و شنیدی. بعدش قول میدم ببرمت خونه. گاس من می‌خوام تو رو هیپنوتیزم‌ کنم.گاس صدام رو می‌شنوی؟ گاس رو یه صندلی چوبی و وسط یه اتاق خالی و تاریک نشسته. دکتر سینگ به چشمای بسته‌ی گاس نگاه می‌کنه و ادامه میده. گاس، می‌خوام من رو با خودت به یه جای خوب ببری. به خونه. چشمات رو باز کن.گاس چشماش رو باز می‌کنه و خودشو وسط جنگل می‌بینه. میگه که جنگل غمگینش می‌کنه چون پدرش دیگه اونجا نیست. دکتر جواب میده که اشتباه می‌کنه. میگه ما برگشتیم به زمانی که پدرت هنوز نرفته بهشت و تورو تنها نذاشته.دکتر سینگ از گاس می‌خواد که به کلبه بره و پدرش رو ببینه. گاس خیلی مهمه که هر چی که می‌بینی رو بهم بگی. خیلی مهمه، می‌فهمی؟ بله می‌فهمم.من کلبه رو می‌بینم، می‌خوام برم تو. امیدوارم پدرم واقعا اونجا باشه. گاس در رو باز می‌کنه و خودش و پدرش رو میبینه که روی مبل نشستن.گاس خیلی کوچیکه و پدرش داره بهش خوندن یاد میده ولی دکتر سینگ نمی‌خواد اینا رو بشنوه. اون اطلاعات دیگه‌ای لازم داره و می‌پرسه گاس پدرت وسایل آزمایشگاهی داره؟ تو یه همچین چیزایی میبینی؟ داروهای شیمیایی چیزی می‌بینی؟گاس جواب منفی میده و میگه پدرش هیچ وقت بهش این چیزا رو یاد نداده. به نظر پدرش این چیزا گناه بودن. گناه… کلمه‌ی گناه توجه سینگ رو جلب می‌کنه و میگه خیلی خب گاس می‌خوام بری عقب‌تر وقتی یه نوزاد بودی. حالا پدرت داره چیکار می‌کنه؟گاس جواب میده داره یه انجیل می‌نویسه انجیل می‌نویسه. انجیل می‌نویسه؟ یعنی داره انجیل از حفظ می‌نویسه؟ گاس جواب میده نه. داره انجیل خودش رو می‌نویسه. حرفایی که خدا بهش میگه رو توی دفترش می‌نویسه.دکتر سینگ با شنیدن اسم انجیل به پنجره‌ی سیاه رنگ اتاق و جایی که ابوت وایستاده نگاه می‌کنه. پشت پنجره‌ی اتاق تاریک آزمایشگاه ژنرال ابوت مشغول تماشای عملیات هیپنوتیزم گاسه و اصلا هم از شرایط راضی نیست.دکتر سینگ ادامه میده گاس انجیل پدرت الان کجاست؟ تو یه جعبه، زیر خونه. وقتی پدرم رفت بهشت من پیداش کردم. نباید به جعبه دست میزدم می‌دونم. حتما خدا الان عصبانیه ولی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. تو جعبه‌ یه عکس بود. از مادرم که من هنوز تو شکمش بودم و یه نقشه… یه نقشه‌ی واقعی.دکتر سینگ هیجان زده میشه و میگه نقشه؟ زود باش گاس… بگو نقشه کجا بود؟ گاس مضطرب میشه و ادامه میده نقشه‌ی همون جنگلی که توش بودیم. نبراسکا! یادم اومد اسمش نبراسکا بود. جنگلی که ما توش زندگی می‌کردیم همونجا بود. حالا دیگه می‌تونم برم خونه؟دکتر سینگ وسایلش رو برمی‌داره و بدون توجه به گاس به سمت در میره و میگه نه. من دروغ گفتم. سینگ میره بیرون و در رو می‌بنده. گاس دوباره تو تاریکی اتاق تنها می‌مونه. ابوت دستور میده که گاس رو ببرن پیش بقیه، بعد هم به سینگ میگه که وسایلش رو جمع کنه چون فردا اول صبح میرن نبراسکا‌.دکتر سینگ بعد از مدت‌ها دوباره هیجان زده و امیدوار شده. سوار بر تنها هلیکوپتری که هنوز کار می‌کنه، کنار ابوت نشسته و داره به منظره‌ی زمینی نگاه می‌کنه که شاید دوباره پر از انسان بشه.امکان اینکه داستان مرموز گاس و تولدش بتونه معمای پایان دنیا رو حل کنه یه جون تازه به دکتر سینگ داده. اون تمام رنج و درد و زجر این سال‌ها یادش میاد. عزیزایی که جلوی چشمش تبدیل به استخوان شده بودن و اون با همه‌ی علمی که داشت و تلاشی که کرده بود نتونسته بود نجاتشون بده.هلیکوپتر روی زمین و وسط یه جنگل بزرگ تو نبراسکا فرود میاد. سینگ و ابوت ازش پیاده میشن. روبروشون یه کلبه‌ی چوبی می‌بینن. خونه‌ی گاس و پدرش. به طرف خونه‌ی تاریک حرکت می‌کنن‌.تمام سوراخ سمبه‌های کلبه چوبی و کوچیک گاس و پدرش زیر و رو میشه ولی هیچ چیز به درد بخوری جز یه انجیل من درآوردی گیر ابوت و سینگ نمیاد. ابوت عصبانیه‌.اونا مطمئن بودند که با یه آزمایشگاه مخفی طرفند که گاس اونجا ساخته شده. مثل یه اختراع ولی هیچی. مطلقا هیچی. البته سینگ مثل ابوت فکر نمی‌کنه. نوشته‌های عجیب پدر گاس بدجوری مبهوتش کرده و نمیتونه دست از خوندنشون برداره.اونا تصمیم میگیرن که دنبال قبر پدر و مادر گاس بگردن و بین درختا دوتا صلیب درب و داغون پیدا می‌کنن. ابوت به دوتا سربازی که با خودشون آوردن دستور میده که نبش قبر کنن.اونا می‌کنن و می‌کنن تا این که توی قبری که قرار بود برای مادر گاس باشه به جای جسد، یه جعبه پیدا می‌کنن. یه جعبه‌ی فلزی که وقتی بازش می‌کنن توش یه کارت پرسنلی پیدا می‌کنن. روی کارت نوشته شده ریچارد فاکس. نیروی خدماتی آزمایشگاه آلاسکا، بخش تحقیقات.سرعت جریان خون تو بدن سینگ هزار برابر می‌شه. قلبش به تپش میفته. پس پدر گاس تو یه آزمایشگاه کار می‌کرده. تو آلاسکا. اونا یه قدم بزرگ‌ دیگه به جواب نزدیک شده بودن.ابوت میگه دیگه وقتشه که برگردن اما قبلش یه دستور می‌ده. دستور می‌ده که کلبه رو بسوزونن و تمام آثار زندگی مردی به نام ریچارد فاکس و پسرش گاس رو از بین ببرن.سینگ سوار هلیکوپتره و داره از آسمون به سوختن آخرین ذره‌های کلبه نگاه می‌کنه. در حالی که انجیل ریچارد فاکس رو محکم تو بغلش گرفته. جوری که انگار بدون اون زنده نمی‌مونه.انجیل ریچارد فاکس. بالاخره منم مریض شدم. دیگه وقت زیادی ندارم، این شبا وقتی همه جا سکوته و فقط صدای نفس‌های پسرم از تخت بالایی میاد، خدا شروع می‌کنه به حرف زدن‌. صداشو می‌شنوم.اون همه‌ی حقیقت رو برای من تعریف می‌کنه و با اینکه شنیدنش خیلی سخته اما من گوش میدم. شما می‌شنوید؟ صدای پایان دنیا رو می‌شنوید مگه نه؟ بالاخره زمانش می‌رسه.مریضی کل دنیا رو منزه می‌کنه و بعد نفس خدایان هرچی که مونده رو پاک می‌کنه. من به زودی می‌میرم و اون تنها میمونه. تنها تو سرما و سیاهی محاصره شده در گناه.تا این که مردی گناهکار از راه می‌رسه. اون شیطان سفیده و با لشکرش به سمت دروازه‌های جهنم میره تا فرستاده رو نجات بده. فرستاده به شیطان سفید اعتماد می‌کنه و خودشم غرق میشه اما این پایان نیست.مردی با چشمای قرمز هم ایستاده در آتش و منتظر فرستاده‌‌ست. شیطان سفید و هیولای چشم قرمز با هم می‌جنگن. شعله‌های جنگشون همه‌ی دنیا رو پر می‌کنه اما فرستاده باید زنده بمونه و به زادگاهش برگرده.اون پسر باید نجات پیدا کنه به هر قیمتی که شده. اون از نسل خدایانه، از روح طبیعت. گناهکارا اون رو آلوده می‌کنن ولی اون اومده تا پایانی برای همه‌ی سیاهیا باشه. اون پادشاه دنیای جدیده‌.قندون یا همون گاس دوباره با دورگه‌های دیگه هم سلولی شده. بعد از اون هیپنوتیزم ترسناک کابوساش بدتر شدن و هر شب خواب خون و آتیش می‌بینه. خواب آقای جپرد که بهش دروغ گفت که با این آدمای بد تنها گذاشت و رفت‌.وندی همون دختر دورگه‌ی انسان و خوک هرشب بیدارش می‌کنه و نمیذاره که گاس تو کابوساش غرق بشه. وندی دختر مهربونیه، تقریبا هفت سالشه و مثل خود گاس هر کاری که انسان‌ها می‌تونن انجام بدن اونم می‌تونه.گاس و وندی با هم دوست شدن. دکتر سینگ و ژنرال برگشتن به کمپ. سینگ مدت زیادیه که سرگرم وسایلیه که به دست آوردن. یه انجیل، یه عکس از یه زن باردار که گاس فکر می‌کرده مادرشه، یه نقشه و یه کلید.سینگ هزار بار انجیل من درآوردی ریچارد فاکس رو خونده، تمام کلماتش رو تحلیل کرده ولی هیچی. اون حتی نتونسته هیچ نشونه‌ای از مرکز تحقیقاتی که روی کارت پدر گاس نوشته پیدا کنه. به نظر میاد که همه چی مخفی و محرمانه بوده و خب دیگه اینترنتی هم وجود نداره.این که تو آلاسکا چه خبر بوده داره سینگ رو دیوونه می‌کنه که یهو صدای داد و فریاد وحشتناکی می‌شنوه. گویا یه لشکر از سوارکاران ماسک‌دار و وحشی به سمت کمپ در حال تاختنن.ابوت و سربازاش به مانیتور بزرگی خیره شدن که داره تصویر بیرون محوطه کمپ رو نشون میده. ابوت دستور میده که دورگه‌ها رو بیارن و دکتر سینگ هم هرچی از تحقیقاتش لازم داره رو برداره که بتونن فرار کنن.سربازها گاس رو به اتاق مانیتور میارن، هیچکس بهشون نمیگه که چی شده ولی تصویر بزرگ روی مانیتور داره صورت خشمگین آقای جپرد رو نشون میده که سوار بر اسب داره به سمت کمپ می‌تازه. گاس ماتش برده، باورش نمیشه، نمی‌دونه خوشحال باشه یا ناراحت. آقای جپرد برگشته.یک روز قبل. گنده بک به همراه لوسی زن سیاه‌پوستی که جونش رو نجات داده بود، سوار یه وانت قدیمین و با هر چیزی که به عنوان اسلحه گیرشون اومده در حال حرکت به سمت پناهگاه یا همون آزمایشگاه ارتشن.جاده‌ها مثل همیشه پر از ماشین‌های رها شده‌این که گاهی میشه اسکلت راننده و همراهش رو توشون دید. لوسی بعد از مدت‌ها زندانی بودن تو خونه‌ی اون زن و شوهر متجاوز، دوباره وارد دنیای بیرون شده و دوباره با واقعیت پایان دنیا روبرو شده.ولی اون تصمیمش رو گرفته می‌خواد. به آقای جپرد کمک کنه و قندون کوچولو رو از اون جهنم نجات بده. آقای جپرد می‌دونه که دوتایی از پس یه کمپ ارتشی برنمیان برای همین هم یه نقشه داره.اونا وارد یه شهر متروک و بزرگ میشن. شهری که گروهی از آدما با ماسک‌های عجیب و غریب اشغالش کردن و هرکی که وارد بشه رو درجا می‌کشن ولی آقای جپرد اون گروه رو خوب میشناسه.اونا هم مثل بقیه دنبال دورگه‌هان. اونا دورگه‌ها رو میگیرن و زندانی می‌کنن و برای طبیعت قربانیشون می‌کنن. یه دین جدید و آخرالزمانی ولی اینا مهم نیست. مهم اینه که زیادن و وحشین و اسلحه دارن‌.آقای جپرد بهشون میگه که تو کمپ ژنرال ابوت پر از دورگه و اسلحه و بنزینه. میگه اونا حتی هلیکوپتر هم دارن. سردسته‌ی گروه وحشی ماسک‌دار که بیشتر از هر چیزی دنبال هیجان تو این دنیای پر از آشوب و مریض می‌گرده، قبول میکنه که گنده‌بک رو کمک کنه.و حالا جپرد و لوسی به همراه یک ارتش از مردای ماسک‌دار و وحشی دارن به سمت آزمایشگاهی میرن که توش زنای حامله و بچه‌هاشون رو تیکه پاره می‌کنند تا واکسن تولید کنن.وقتی به کمپ میرسن که دیگه هوا تاریک شده. سربازها با مسلسل و حتی تانک آرایش جنگی گرفتن و به نظر میاد که اومدن اونا رو دیدن ولی جپرد و ارتشش واینمیستن و با سرعت به سمت سیم‌خاردارا هجوم می‌برن.آقای جپرد و لوسی وقتی مطمئن میشن که ارتش وحشی و سربازای کمپ، حسابی مشغول کشتن همدیگه‌ان یواشکی به سمت آزمایشگاه میرن‌. راهروها تاریکن و یه چراغ قرمز داره خاموش و روشن میشه.صدای آلارم خطر همه جا شنیده میشه. جپرد سعی می‌کنه تو اون تو در تو راه درست رو پیدا کنه. اونا دارن آروم پیش میرن که یهو یه صدایی می‌شنون. تو واقعا مثل سوسک میمونی جپرد، نمی‌میری‌.وقتی برمی‌گردن ابوت رو می‌بینن که با یک اسلحه بزرگ پشت سرشون وایستاده. لوسی خودش رو به جپرد می‌چسبونه. جپرد خیلی خونسرد به ابوت جواب میده تا وقتی اون بچه رو پس نگیرم نمی‌میرم‌.بعد رو به لوسی میکنه و میگه از اونجا برو و قندون رو پیدا کن. لوسی میره و جپرد و ابوت تنها می‌مونن. جپرد بهش میگه بیا حالا مثل دو تا مرد با هم بجنگیم.ابوت می‌خنده و جواب میده کدوم مردی زن و بچه‌ش رو ول میکنه تا تیکه پاره بشن و بمیرن؟ جپرد عصبانی میشه و بهش میگه خفه شو. بعد بهم حمله می‌کنن و تو خاموش و روشن شدن نور قرمز راهروهای تاریک کمپ به جون هم میفتن‌.ابوت زیر دست‌های جپرت داره له میشه ولی هنوز به حرف زدن ادامه میده. میگه عذاب وجدان کمکی به جپرد نمیکنه، میگه جپرد حتی نپرسیده پسرش چه شکلی بوده، چه حیوونی بوده.جپرد هر چی بیشتر می‌شنوه وحشی‌تر میشه تا اینکه ابوت وقتی دیگه چیزی به مردنش نمونده میگه به راحتی باور کردی که پسرت مرده چون دلت همین رو می‌خواست ولی اون زنده‌ست. پسر بیچاره‌ی تو هنوز زنده‌ست.جنگشون هنوز ادامه داره. جپرد از شنیدن خبر زنده موندن پسرش شوکه شده و حالا اونه که داره زیر مشت و لگدهای ابوت جون مبده. ابوت با هر ضربه فریاد میزنه که تو نمیتونی هر چی که من ساختم رو نابود کنی. من می‌خوام دنیا رو نجات بدم. تو هیچ کاری نمی‌تونی بکنی.ابوت به مشت زدن ادامه میده که یهو یه ضربه‌ی محکم می‌خوره به سرش. ابوت روی زمین میفته و وقتی برمیگرده جانی رو می‌بینه. جانی همون نگهبانی بود که سال‌ها قبل جپرد رو از کمپ فراری داده بود. جانی برادر کوچیک ابوته‌.یه مرد کوچیک و لاغر و قد بلند که با ابوت فرق داره، از خشونت متنفره، از زندانی کردن زنا و از کشتن دو رگه‌ها. جانی از کشتن و کشته شدن خسته‌ شده. ابوت عصبانی میشه و سر برادرش داد میزنه.ولی جانی جواب میده که دیگه بسه، دیگه نمیذارم کسی رو بکشی. ابوت عصبانی‌تر میشه و به سمت جانی حمله می‌کنه ولی جانی بهش شلیک می‌کنه. ابوت روی زمین میوفته، دستش غرق خون شده و همه‌ی انگشتاش قطع شدن. گلوله هر پنج تا انگشتش رو از جا کنده.جانی به سمت جپرد میره و کمکش می‌کنه که از روی زمین بلند بشه. جپرد و جانی به سمت اتاق دورگه‌هو راه میفتن. لوسی خودش رو به زیرزمین کمپ رسونده و داره یکی یکی اتاق‌ها رو می‌گرده‌.اون نمی‌تونه هیچ زن حامله‌ای رو پیدا کنه تا این که بالاخره به اتاق دورگه‌ها میرسه. گاس و وندی و بقیه و دکتر سینگ تو یه اتاق مخفی قایم شدن. اونا انتظار نداشتند که کسی پیداشون کنه برای همین نگهبان دیگه‌ای وجود نداره.اونا منتظر ابوت بودن که بیاد و از راه مخفی اتاق فرار کنن. گاس لوسی رو میبینه و اون رو یادش میاد. همون دختری که آقای جپرد از دست اون زن و مرد بد نجاتش داده بود. سینگ سعی می‌کنه با لوسی درگیر بشه ولی اون یه دکتره و چیزی از اسلحه و دعوا سر در نمیاره.لوسی خودش رو نجات میده و به سمت بچه‌ها میره ولی هیچوقت هیچی به همین راحتی نیست. اون ارتش خونخواری که جپرد ازشون کمک خواسته بود اونا رو پیدا می‌کنن. چند تا مرد ماسک‌دار با کلی سگ وحشی که آماده‌ان تا قلاده‌شون باز بشه و حمله کنن.لوسی و سینگ و بچه‌ها از ترس به دیوار می‌چسبن. وحشی‌ها اومدن که دورگه‌ها رو با خودشون ببرن و اونا رو قربانی طبیعت کنن. اونا قلاده‌‌هارو باز می‌کنن و دستور حمله میدن.چهارتا سگ گنده و وحشی به گاس و بقیه حمله می‌کنن. همه جا پر از صدای فریادهای وحشت زده‌شون میشه و جانی و جپرد صدارو می‌شنون. همه چیز خیلی سریع اتفاق میفته. جانی و جپرد می‌رسن.دورگه‌ها روی زمین افتادن و کشته شدن، غیر از گاس و وندی که پشت سر لوسی قایم شدن. جانی و جپرد شروع به تیراندازی می‌کنن. سگا یکی یکی روی زمین می‌افتن. لوسی زخمی و خون‌آلود بچه‌ها رو نجات میده.سینگ که دیگه چاره‌ای نداره و باید خودش رو هم نجات بده در مخفی رو نشونشون میده. همه به سمت در فرار می‌کنن البته یکی از دورگه‌ها هنوز زنده‌ست و تو دهن سگا اسیره. یه دو رگه اسب و انسان که لای دندونای یکی از سگ‌ها گیر کرده.جپرد و بقیه هر کاری می‌کنن نمی‌تونن بیرون بکشنش. مجبورن که ولش کنن وگرنه بقیه از راه می‌رسند و اونوقت همه‌شون با هم می‌میرن. جپرد دست دورگه‌ رو ول میکنه. تو لحظه‌ی آخر وقتی جپرد داره در اتاق مخفی رو می‌بنده که فرار کنن، دورگه که هنوز لای دندونای سگ اسیره تو چشمای جپرد نگاه می‌کنه و میگه بابا نرو.در بسته میشه، جپرد خشکش می‌زنه. با صدای آرومی میگه اون چی گفت؟ گفت بابا؟ جپرد به سمت سینگ میره و محکم می‌کوبتش به دیوار. سینگ هم می‌ترسه و بالاخره جواب میده.متاسفم نقشه‌ی ابوت بود، اون گفت بگیم که پسرت مرده. لوسی جلوی جپرد رو میگیره ازش می‌خواد که سینگ رو ول کنه. اونا باید فرار کنن. حانی و سینگ راه فرار از سمت فاضلاب رو نشونشون میدن‌.بالاخره بعد از کلی دوییدن اونا از یه چاه فاضلاب بزرگ بیرون میان و خودشون رو وسط یه جنگل می‌بینن. گاس و وندی خسته و زخمی میرن یه گوشه می‌شینن. حالا از دورگه‌ها فقط گاس و وندی موندن و بقیه کشته شدن.گاس دورتر وایساده ک به گنده بک خیره شده. گنده بکم داره گاس رو نگاه می‌کنه ولی هیچکدوم نه به سمت هم میرن و نه نگاهشون رو از هم برمی‌دارن. لوسی به جپرد نزدیک میشه و میگه به خاطر پسرش متاسفه ولی حالا دیگه باید مراقب گاس و وندی باشن.لوسی ادامه میده که الان وقتشه که دیگه از شر سینگ جنایتکار هم خلاص بشن. سینگ که صداشون رو میشنوه جلو میاد و میگه شما حق دارین از من متنفر باشید ولی من الان چیزایی میدونم که هیچکس نمیدونه.من می‌دونم گاس از کجا اومده، من میدونم که این مریضی از کجا اومده. لوسی عصبانی میشه و میگه دروغ میگی ولی گاس جلو میاد و می‌پرسه اونجا پر از برفه مگه نه؟ من خوابش رو زیاد دیدم رو.سینگ جواب میده که آره، میگه اونجا خیلی شمال خیلی سرده، اسمش آلاسکاست. گاس رو به بقیه می‌کنه و میگه اگه جایی که من به دنیا اومدم آلاسکاست من می‌خوام برم آلاسکا.همه شروع به حرف زدن می‌کنن و میگن امکان نداره که برسن به اونجا، سینگ داره دروغ میگه ولی فقط یه نفره که تو سکوت اسلحه‌ش رو برمی‌داره و شروع می‌کنه به راه رفتن، جپرد. لوسی بهش میگه کجا داری میری؟ جپرد جواب می‌ده اگه قندون می‌خواد بره آلاسکا ما هم میریم آلاسکا.اما جپرد نمی‌دونه که تو کمپ، وقتی دیگه همه رفتن و کلی جنازه روی زمینه، ابوت تونسته خودش رو نجات بده. هم خودش رو و هم پسر جپرد رو. اون دو رگه اسب و انسانی که پدرش برای بار دوم تنهاش گذاشت هنوز توی دستای ابوت اسیره.اونا روزای کمپ و قفس رو پشت سر گذاشتن. گنده بک و قندون دوباره باهمن البته این بار همه چیز فرق داره. گاس فهمیده بود که آقای جپرد چرا بهش خیانت کرده.گنده بک هیچ وقت چیزی به گاس نگفته بود، گریه هم نکرده بود. گاس هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد که مرد بزرگی مثل آقای جپرد هم بتونه انقدر غمگین و ناراحت باشه.با همه‌ی اینا گاس حتی قبل از هم گیج‌تره. دیگه نمی‌دونه که باید از گنده بک ناراحت باشه یا ببخشتش. اونا دیگه با هم حرف نمی‌زنن حتی به هم نگاه هم نمی‌کنن. آقای جپرد همیشه بیداره و مواظب گروهیه که بهش تکیه کردن.گاس، وندی، لوسی و دکتر سینگ و جانی. یه گروه عجیب. اونا تو جاده‌ها سفر می‌کنند و هر چه بیشتر به سمت شمال می‌رن هوا سردتر هم میشه. باید لباسای بیشتری پیدا کنن و برای همین گاهی به شهرها و فروشگاه‌های مرده هم سر میزنن.دیدن شهرهای پر از اسکلت گاس رو عذاب میده. حتی اگه مدرش راست می‌گفت و اونا به خاطر گناهاشون مرده بودن بازم عادلانه نبود. گاس دیگه مثل قبل فکر نمی‌کنه. حالا احساس می‌کنه که همه‌ی آدما بد نیستند حتی اگه کارای بدی بکنن. اونا بیشتر غمگین و تنها درد کشیده‌ن.گاس و وندی حسابی با هم دوست شدن. دیدن دو تا بچه که می‌تونن بازی کنن و از رویاهاشون با هم حرف بزنن به لوسی و جانی امیدواری میده. اونا گاهی یادشون میره که یه بیماری مهلک تعقیبشون می‌کنه و هیچ‌کس هم نمی‌تونه از دستش فرار کنه.دکتر سینگ همیشه ساکتع، هیچکس دوسش نداره و باهاش حرف نمی‌زنه. تمام مدت انجیل می‌خونه و تبدیل شده به یه مرد دیوانه‌تر از قبل ولی اونم خوشحاله. خوشحال و هدفمند.اونا می‌تونن یه فروشگاه بزرگ توی شهر پیدا کنن. لوسی به دورگه‌ها یاد میده که اون‌جا قبلا یه مجتمع تجاری بوده و اونا هر چی که می‌خواستن رو اون تو پیدا می‌کردن. گاس و وندی چندتا لباس گرم و نو پیدا می‌کنن.وندی یه کلاه بافتنی پیدا می‌کنه ولی گاس بخاطر شاخاش نمی‌تونه کلاه سرش کنه. اونا تصمیم می‌گیرن که شب تو مجتمع تجاری بخوابن. آقای جپرد مثل همیشه بیدار می‌مونه تا ازشون مراقبت کنه.صبح وقتی از خواب بیدار میشن و تصمیم می‌گیرند که به راهشون ادامه بدن با صحنه‌ی سفید و درخشانی روبرو میشن. برف رو همه چی نشسته. وندی تا حالا برف ندیده، گاس دیده، با پدرش تو جنگل.اونا همه‌شون شروع به دویدن تو برفا می‌کنن، لوسی به بچه‌ها یاد میده که روی برف بخوابند و با تکون دادن دستشون یه فرشته‌ی بالدار زو برفا درست کنن. گاسم یاد می‌گیره ولی فرشته‌ی گاس شاخ داره.جانی برادر ابوت که همه خیلیم دوسش دارن یه کار دیگه می‌کنه. وندی و گاس خیلی از کارش تعجب می‌کنن. اون گلوله‌های برفی کوچیک درست میکنه و به سمت همه پرتاب می‌کنه.لوسی می‌خنده و اونم شروع می‌کنه به پرتاب کردن برفا. اونا خیلی می‌خندن برای همین گاس و وندی هم تصمیم می‌گیرن که همین کار رو بکنن. برف بازی! جانی بهشون میگه که اسمش برف‌بازیه.دیگه همه دارن می‌خندن. گاس زیرچشمی آقای جپرد رو نگاه می‌کنه، حتی اونم داره می‌خنده. بعد جانی و لوسی یه چیزی درست می‌کنن و میگن که اسمش آدم برفیه. اون چشم داره، دماغ داره، حتی شال گردن داره.ولی به نظر جانی یه چیزی کمه. اون دو تا شاخه‌ی باریک رو از روی زمین پیدا می‌کنه و می‌ذاره روی سر آدم برفی. حالا آدم برفی دوتا شاخ داره، درست مثل گاس.گاس به آدم برفی نگاه می‌کنه. شاخه‌هاش چشمای گرد و سنگیش و دماغ چوبیش باعث میشن که گاس یه حسی پیدا کنه. حسی که یادش رفته بود، گاس احساس می‌کنه خوشحاله. گاس با خودش فکر می‌کنه که شاید الکی نگران بوده، شاید اونا کنار هم خوشحال بمونن و همه چیز خوب پیش بره اما خب دنیا اینجوری نیست.لوسی چند روزیه که حال خوشی نداره ولی این رو به کسی نگفته. خونی که گاهی از دماغش میریزه رو پنهان می‌کنه. خونی که گاهی از گلوش هم سرازیر میشه رو پنهان می‌کنه، زخم‌های کوچیکی که روی بدنشن و دارن بزرگ و بزرگ‌تر میشن.لوسی هم بالاخره مریض شده. لوسی به خنده‌ی بچه‌ها نگاه می‌کنه و لبخند غمگینی میزنه. آره، هیچ‌کس در امان نیست. ممکنه هفت سال طول بکشه یا بیشتر ولی بالاخره مریضی میاد و همه رو با خودش می‌بره چون کارش همینه. انسان‌ها باید منقرض بشن. حالا دیگه دورگه‌ها مالکین واقعی زمینن.گروه تو یکی از جنگل‌های پر از برف شمالی چادر زدن. گاس تو چادر خوابیده که با شنیدن اسمش از خواب می‌پره. گاس بیدار شو. آقای جپرد بالای سر گاس وایساده و داره صداش می‌کنه.گاس بیدار میشه. جپرد بدون اینکه چیزی بگه از چادر بیرون میره. گاس بیرون میاد ومی‌بینه که هوا داره تاریک میشه. آقای جپرد اسلحه‌ش رو برمی‌داره و میگه من میرم شکار توام با من میای.من نمی‌خوام با تو بیام. گنده بک جواب میده تو با من میای. درواقع دیگه از کنار من جم نمی‌خوری، بعد رو به بقیه می‌کنه و بهشون میگه که مراقب چادرا باشن.گاس آماده میشه و تو سکوت دنبال گنده بک راه میوفته. بعد از یه مدت طولانی راه رفتن تو جنگل آقای جپرد بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه میگه هیچی نمی‌خوای بگی؟ یه روزایی رو یادم میاد که آرزو می‌کردم ساکت بشی. باشه به هر حال کیه که از سکوت بدش بیاد.گاس سرش پایینه و همچنان داره پشت سر گنده بک راه میره. گنده بک ادامه میده می‌دونم از دستم عصبانی‌ای، من کار وحشتناکی کردم ولی تموم شد. پدرت که به گفته بود دنیا چه شکلیه، نگفته بود؟ اون جهنم و مزخرفاتی که به خوردت داده بود همین دنیاییه که می‌بینی.می‌دونی اگه من اون روز تو کلبه پیدات نکرده بودم ممکن بود بدتر از اینا سرت بیاد؟ گنده بک برمی‌گرده که ببینه گاس اصلا به حرفاش گوش میده یا نه. گاس پشت سرش نیست و و یکم اونورتر بالای چندتا رد پا وایساده.اینجا رد پا هست. جپرد می‌خنده و می‌گه پس از این کارام بلدی. از همون مزخرفاتیه که بابام یادم داده. صورت گاس عصبانیه و برای همینم گنده بک ادامه نمیده فقط میگه کارت خیلی خوب بود قندون.گاس یکم آروم میشه و ادامه میده آقای جپرد، بابت پسرتون متاسفم. آقای جپرد پشتش  و به گاس می‌کنه و جواب میده گفتم حرف بزن ولی نه در مورد این.جپرد میاد ادامه بده که یهو گاس فریاد میزنه. گنده بک جا‌ می‌خوره و به سمت گاس برمی‌گرده. خشکش میزنه. یه خرس بزرگ قهوه‌ای پشت سر گاسه و می‌خواد بهش حمله کنه‌.گنده بک به خرس تیراندازی می‌کنه. چشم خرس زخمی میشه ولی وحشی ترش میکنه و به جپرد حمله می‌کنه. اونا شروع به جنگیدن می‌کنن تا اینکه جپرد بیهوش روی زمین میوفته.خرس به گاس نزدیک میشه. روبروش وایمیسه. انگار می‌تونه تشخیص بده که یه آدم جلوش وایساده یا یک گوزن. خرس گاس رو روی دوشش میندازه و اون رو به غارش می‌بره.چپرد به زور چشماش رو باز می‌کنه، صدای پسرش رو می‌شنوه بعد صدای گاس. آقای جپرد. جپرد به سختی از روی زمین بلند میشه و به اطرافش نگاه می‌کنه. رد پای خرس روی زمینه و قطره‌های خونش هم دیده میشن.جپرد اسلحه‌شو برمی‌داره و لنگان و زخمی رد پا رو دنبال می‌کنه تا به غار برسه. تو غار خرس قهوه‌ای، گاس رو زندانی کرده و روبروش نشسته. انگار هنوز نمی‌دونه با چی طرفه و باید باهاش چیکار کنه.گاس ترسیده. تو چشمای خرس گاس مثل یه موجود باستانی می‌مونه، یکی که می‌شناسه. خرس به طرف گاس می‌ره که یهو یه صدایی می‌شنوه. آقای جپرد از پشت بهش حمله می‌کنه.خرس دوباره تیر می‌خوره ولی به صورت جپرد چنگ می‌زنه. جپرد اسلحه‌ش رو از دست میده ولی با صورت خونی و پاره شده، چاقوش رو درمیاره و دوباره به خرس حمله می‌کنه. اونا انقدر می‌جنگن تا بالاخره خرس روی زمین میوفته و می‌میره.آقای جپرد زخمی و خونی روی زانوهاش میفته. به گاس خیره میشه، گاس داره به پهنای صورتش گریه می‌کنه. گاس چند قدم جلو میره و بعد با سرعت خودش رو تو بغل آقای جپرد میندازه.آقای جپرد هم محکم اون رو تو آغوشش می‌گیره و بعد هر دو شروع می‌کنن به گریه کردن. گاس دست آقای جپرد رو می‌گیره و کمکش می‌کنه که بلند شه. اونا از غار بیرون میان تا به راهشون ادامه بدن.چند ساعت بعد در حالی که دست همدیگه رو گرفتن و خسته و غرق خون، به چادرا میرسن با صورت گریون وندی و جانی روبرو میشن. لوسی مرده بود و اونا منتظر بودند که آقای جپرد و گاس بیان که همه با هم دفنش کنن.گنده بک لوسی رو زیر یک درخت خوشگل و بین برفا دفن میکنه. همه کنارشن و برای لوسی دعا می‌کنن. چند روز بعد اونا تصمیم می‌گیرن که به راهشون ادامه بدن. اونا به یه ساختمون امن میرسن و میتونن یه جیپ گیر بیارن که باهاش به آلاسکا برن‌.البته جانی برادر کوچیک ژنرال ابوت بهشون میگه که تصمیم گرفته بمونه و تو همون ساختمونی که پیدا کردن و تا وقتی زنده ست زندگی کنه. اون میگه از فرار کردن خسته شده و نیاز به آرامش داره.جپرد، گاس، وندی و سینگ از جپرد خداحافظی می‌کنن و سوار جیپ میشن. اونا میرن که خودشون رو به آلاسکا برسونن. تو راه با هم شعر می‌خونن و از خاطراتشون میگن. وندی دختر دورگه خوک از مادرش میگه و از نقاشی‌هایی که با هم می‌کشیدن.وندی دوست داره وقتی بزرگ میشه نقاش بشه. گاس هیچ وقت به بزرگ شدنش فکر نکرده. اون نمی‌دونه که آدما باید یه کاری رو دوست داشته باشن و انتخاب کنن.حرفای وندی و گاس باعث میشه که آقای جپرد لبخند بزنه و لبخند آقای جپرد دل گاس  و گرم می‌کنه و باعث میشه که بهش خوش بگذره ولی دکتر سینگ حال دیگه‌ای داره.اون خودش رو پیغمبری می‌دونه که باید گاس رو به تخت پادشاهی یا خدایی برسونه. فکر می‌کنه که آقای جپرد شیطان سفیدیه که تو انجیل پدر گاس نوشته شده و باید کشته بشه.گاس باید از اون دور نگه داشته ولی خب جپرد ترسناک‌تر از این حرفاست که بشه باهاش جنگید. دکتر سینگ تبدیل به یه مرد مستاصل شده که همه‌ی عمرش رو صرف علم کرده ولی حالا فهمیده به هیچ دردی نمی‌خوره. ایمان به گاس و خدای جدید تنها چیزیه که براش مونده.در حالی که هر کسی به حال خودش رهسپار این سفر اسرارآمیزه، تو ساختمونی که جانی تصمیم گرفت بمونه اتفاق دیگه‌ای در حال افتادنه. ابوت تمام این روزها داشته رد پای گروه رو دنبال می‌کرده و بالاخره خودش رو به برادرش می‌رسونه‌.ابوت به همراه سربازهای باقی مونده و گروگان دورگه‌ش یعنی پسر جپرد به ساختمون میرسه و در حالی که انتظار داره کل گروه رو پیدا کنه، خودش رو در برابر برادرش می‌بینه.اما برای ابوت دیگه مهم نیست. اون تو تمام زندگیش داشته از جانی مراقبت می‌کرده. وقتی کوچیک بودن اون رو از زیر دست و پای پدر روانی و آزارگرشون بیرون می‌کشیده، تو مدرسه ازش دفاع میکرده.اونا هیچ وقت زندگی خوبی نداشتن. مادری نداشتن که نگرانشون باشه. پدرشون زندگی می‌کرد تا اینا رو شکنجه بده. همیشه زخمی و تنها بودن تا اینکه ابوت نتونست تحمل کنه و به ارتش ملحق شد.جانی هم موند تا از پدرشون مراقبت کنه اما بالاخره مریضی شروع شد و زنگ پایان دنیا به صدا در اومد. ابوت برگشت خونه تا برادرش رو نجات بده. تو کل شهر شورش شده بود و همه گوشت تن همدیگه رو می‌خوردن.ابوت می‌دونست که جانی تنهایی دووم نمیاره برای همین برگشت خونه. پدرشون رو کشت و جانی رو با خودش برد. اونا به تنها کپی رفتن که ارتش برای سربازای زنده مونده درست کرده بود.جانی اونجا هم کتک می‌خورد و مسخره می‌شد ولی ابوت با همه جنگید و جنگید تا بالاخره کمپ رو مال خودش کرد و دیگه کسی نتونست به جانی دست بزنه و اذیتش کنه تا اینکه جانی به خاطر اون دورگه‌های جونور به ابوت خیانت کرد و اون رو تنها گذاشت.حالا ابوت روبروی جانی وایساده. جانی به صندلی بسته شده و ابوت اسلحه‌ش رو به سمتش گرفته. ابوت دیگه تصمیم نداره از برادرش مراقبت کنه. دیگه همه چی براش تموم شده.برای همین وقتی می‌فهمه که گاس و بقیه به سمت آلاسکا رفتن، یه گلوله تو سر جانی خالی می‌کنه. گاس و گروهش یه جای دنجی رو کنار یه رودخونه بزرگ پیدا کردن و چادر زدن.هوا تاریکه و همه خوابن. غیر از آقای جپرد و البته گاس. جپرد بیرون چادر وایساده‌ و به آسمون مهتابی و رودخونه وحشی خیره شده. گاس بیدار میشه و میره کنار گنده بک وایمیسته.جپرد بهش نگاه می‌کنه و میگه نتونستی بخوابی؟ گاس سرشو تکون میده. جبرد ادامه میده یه چیزی رو باید بدونی قندون. شاید تو آلاسکا هیچ جوابی نباشه. شاید اتفاقی که منتظرشی اونجا نیفته.گاس جواب میده می‌دونم، ولی نمی‌تونه بدتر از چیزایی باشه که تا حالا سرمون اومده. مگه نه؟ راستش من فکر می‌کنم ما یه چیزی پیدا می‌کنیم. آقای جپرد شما ترسیدین؟ جپرد لبخند میزنه و میگه تو که من رو می‌شناسی، من از هیچی نمی‌ترسم.گاس می‌خنده و جواب میده آره می‌دونم. ولی گاس می‌دونه که آقای جپرد ترسیده. این رو  توی صورتش می‌خونه ولی هیچی نمیگه.گاس به ماه و ستاره‌ها و کوهستان نگاه می‌کنه. هیجان داره. نمی‌دونه که قراره چه اتفاقی بیفته ولی می‌دونه که یه چیزی تو اون شهر منتظرشه. منتظرشه که گاس برسه و کشفش کنه.دفتر خاطرات شخصی دکتر جیمز تاکر، آلاسکا، 1911. هنوز باورم نمیشه که رفتم قطب شمال. آلاسکا! ترجیح می‌دادم هر جای دیگه‌ای باشم غیر از این کشتی بزرگ و شناور تو اقیانوس اما به خاطر خواهرم مجبور به این سفر شدم.باید همسرش رو پیدا می‌کردم و برش می‌گردوندم خونه وگرنه خواهرم از غصه می‌مرد. تقصیر من بود که اونا با هم ازدواج کردن. ما از شناخته‌شده‌ترین خانواده‌های انگلیسیم ولی اون فقط یه رفیق باهوش بود که با خواهرم آشنا شد و ازدواج کرد‌.یه روزم اومد و گفت که می‌خواد به آلاسکا سفر کنه و بومی‌های اونجا رو با مسیحیت آشنا کنه. پدر من مرد مومنیه، قبول کرد که خرج سفرش رو بده یه کشتی در اختیارش گذاشت.اونم با وجود اشک‌های خواهرم رفت و دیگه هیچ‌کس خبری از این کشتی نشنید. من سوار دومین کشتی‌ای شدم که با خرج پدرم عازم آلاسکا شد تا اون رو پیدا کنه. چند ماه طول کشید تا رسیدیم. من حس بدی داشتم. احساس می‌کردم بین این صخره‌های عظیم و یخی چیزی غیر از مرگ پیدا نمی‌کنیم.وقتی رسیدیم و لنگر گرفتیم، کشتی اونا رو پیدا کردیم. معلوم بود که ماه‌ها کسی پاشو توش نذاشته ولی می‌تونستیم امیدوار باشیم که غرق نشدن و زنده‌ن. من و کاپیتان و چند نفر دیگه از کشتیمون پیاده شدیم و شروع به گشتن تو سرزمین اسکیموها کردیم‌.سرد بود و وحشی. کاپیتان دلش نمی‌خواست جون ملوانا رو به خطر بندازه ولی من بهش یادآوری کردم که با پول کی اومده و ماموریتش چیه. اونا از من خوششون نمیومد ولی حق با اونا بود، سرما ترسناک‌تر از چیزی بود که من فکرش رو می‌کردم.شیش روز گذشت و هیچی پیدا نکردیم. من احساس می‌کردم که داریم عقلمون رو از دست میدیم. سرما داشت همه‌ی وجودمون رو می‌سوزند‌‌. همه جا برف و بوران بود هیچی دیده نمی‌شد.بالاخره مجبور شدیم چادر بزنیم و آتش روشن کنیم. از ترس مردن خوابمون نمیبرد ولی بدون خوابیدن هم می‌مردیم. وقتی فکر می‌کردیم که دیگه بدتر از این نمی‌شه بیدار شدیم و دیدیم که سگامون تیکه پاره شدن، یکی اونا رو کشته بود‌.ولی ما ادامه دادیم و دنبال جواب گشتیم تا بالاخره به یک کلیسای کوچیک رسیدیم. باورمون نمیشد، کلیسا تو آلاسکا، وسط قطب. پس اون تونسته بود ماموریتش رو انجام بده البته نباید هیجان زده میشدم.ما خیلی آروم به سمت کلیسا رفتیم و درش رو باز کردیم. وحشتناک بود، اون تو پر از جنازه بود. همه مرده بودند و به خاطر سرما هنوز تجزیه نشده بودن. پوستشون پر از تاول بود و به نظر میومد که از یه مریضی مردن. همه‌شون باهم. خیلی وحشتناک بود خیلی، مثل طاعون.کاپیتان گفت باید برگردیم و نمی‌خواد ریسک کنه ولی دیر شده بود. اسکیموها محاصره‌مون کرده‌ بودن‌. بیرون کلیسا منتظرمون بودند ولی این همه‌ش نبود، سر دسته‌شون خودش بود، شوهرخواهرم.اون با لباس اسکیموها و با یه نیزه‌ی بزرگ اونجا وایساده بود و داشت به ما نگاه می‌کرد. مجبورمون کرد بریم دنبالش. اون قیافه، اون لباسا، اگه خواهرم می‌دیدش حتما سکته می‌کرد. دلم می‌خواست بدونم چه اتفاقی براش افتاده برای همین بدون مقاومت دنبالش رفتم و کاپیتان مجبور شد بیاد.اون برامون تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده، گفت اونا اسکیموها رو پیدا کردن و برخلاف انتظارشون تونستن با هم کنار بیان حتی با کمک هم کلیسا رو ساختن زندگی تا مدتی خیلیم بد نبوده.محلیا بهشون خیلی چیزا یاد دادن و اونا رو بین خودشون راه دادند تا اینکه اون عاشق شده. باورم نمی‌شد که با چه وقاحتی داشت از عشقش می‌گفت، یه جوری که انگار خواهر من وجود نداشته.گفت عاشق یک زن اسکیمو شده. اونا با هم ازدواج کردن ولی چیزی نگذشت که همه چی به هم ریخته. یه روز که اون در حال شکار و پیدا کردن غذا بوده، بین کوه‌های یخی یه غار پیدا می‌کنه یه جایی دورافتاده و مرتفع.ولی نمی‌تونه جلوی کنجکاویش رو بگیره و وارد غار میشه. یه سالن بزرگ و یخی تو دل کوه. قندیل‌های بزرگ از سقف آویزون بودن و دور تا دور دیواره‌های یخی پر از مقبره‌های بزرگی بود و به شکل تابوت که همه عمودی بودن و انگار از زمین روییده بودن.مقبره‌های سنگی که روشون مجسمه‌هایی از موجوداتی عجیب بوده. موجوداتی نیمه‌انسان و نیمه‌حیوان با هیبت‌هایی باشکوه و خداگون. اون نتونسته جلوی خودش رو بگیره و به سمت بزرگترین مقبره رفته. مقبره‌ای با مجسمه‌ی یک گوزن انسان که شاخ‌های عظیمی داشته و می‌درخشیده‌.اون با همه‌ی قدرتش در مقبره رو باز کرده و داخلش یه اسکلت دیده. اسکلت یه دورگه. همون موقع اسکیموها با ترس و وحشت وارد غار شدن. در مقبره رو بستن و شوهر خواهر من رو هم با خودشون بردن‌. اونا عصبانی بودن، وحشت زده و مستاصل‌اون شب بهش گفتن که اون وارد مقدس‌ترین مکان زمین شده. جایی که خدایان ازلی زمین وقتی جسم زمینیشون مرده بوده، برای خوابیدن روحشون انتخاب کرده بودن. اونا بهش گفتن که اون خدایان تو اون مقبره‌ها خوابیده بودن تا یه روزی دوباره متولد بشن و زمین رو پس بگیرن.شوهرخواهرم مقبره‌ی پادشاه خدایان رد باز کرده بود. کسی که خدای زمین بوده و مالک همه‌ی حیوانات. نگهدارنده‌ی تمام خدایان. اون رو بیدار کرده بود، عصبانی کرده بود و حالا باید منتظر مجازات می‌موند.یکم بعد این اتفاق همسرش باردار شده و بعد بیماری شروع شده. تمام ساکنین سرزمین شمالی شروع به مردن کردن و همه بهش می‌گفتن که این تاوان بیدار کردن خدایانه. اون هنوز باور نمی‌کرده تا اینکه پسرش به دنیا اومده.پسری دورگه! دورگه‌ی گوزن و انسان. اونا برگشته بودند که زمین رو پس بگیرن. اونا اومده بودن تا زمین رو تطهیر کنن.نوزاد دورگه‌ش رو نشونمون داد‌. دیدن پسر جونور اون مرد من رو عصبانی می‌کرد. اسلحه‌م رو درآوردم که بکشمش ولی بعد محلیا بهمون حمله کردن و بهمون گفتن که سرزمینشون رو ترک کنیم.ولی اون موجود همه رو مریض کرده بود و باید می‌مرد. ما به سختی به کشتی برگشتیم. باید اعتراف کنم که مطمئن بودم تو اون سرما می‌میریم ولی بالاخره بدون آذوقه و بدون سگ‌ها دووم ِوردیم و رسیدیم‌. چند روز گذشت و وقتی حالمون بهتر شد من تصمیمم رو به همه گفتم.من تصمیم گرفته بودم که برگردم و اون وحشی و اون موجود شیطانی رو نابود کنم. اونا باید می‌مردن به خاطر خدا و کلیسایی که تمام خادمینش مرده‌ بودن. شب وقتی اون وحشیا خواب بودن با اسلحه‌ها و گلوله‌های آتشینمون بهشون حمله کردیم‌همه‌شون رو کشتیم. دونه دونه. زنا و بچه‌ها رو تو خواب نابود کردیم. بعد دستای اون شوهرخواهر خیانتکار رو بستیم و زن جادوگرش رو جلوی چشماش کشتیم و اون جونور.ما اون شیطان رو با خودمون به همون غار بردیم و من جلوی چشای پدرش، پرتش کردم تو غاری که ازش اومده بود. بعدم دهانه‌ی غار رو مهر و موم کردیم و گذاشتیم که همونجا کنار شیاطین دیگه بپوسه و نابود شه.شوهر خواهرم چی‌شد؟ اونم خودم کشتم، به خاطر خواهر و خانواده‌م ولی… ولی حالا که دارم اینا رو می‌نویسم ما مدت زیادیه که سوار کشتی‌ایم. در واقع روی اقیانوس شناوریم.قصدمون این بود که برگردیم خونه ولی دیگه حتی کسی نمونده که کشتی رو هدایت کنه. دونه دونه‌مون مریض شدیم. تب، سرفه، زخم و خون. کشتی بوی مردار میده، بوی نفرین و تعفن.من آخرین نفرم. میدونم. اون شیطان کوچولو می‌خواد من انقدر زنده بمونم تا پوسیدن همه‌ی افرادم رو ببینم. گاهی صداش رو می‌شنوم، صدای گریه‌هاش رو وقتی داشت به قعر اون غار تاریک پرتاب می‌شد. تو این سکوت مرگبار کشتی اون تنها صداییه که می‌شنوم.من هیچ وقت دیگه انگلیس رو نمی‌بینم. خواهر بیچاره‌م، پدرم ولی حداقل این بیماری رو براشون نمی‌برم. این نفرین ولی نکنه اون یکی رو هم برای پیدا کردن من بفرستن. نکنه همه‌ی اینا تازه شروعش بوده. نکنه دوباره اتفاق بیفته. نکنه دنیا قراره تموم بشه .حدود ده سال پیش و تو مرکز تحقیقات فوق محرمانه‌ای تو آلاسکا، دانشمندان پس از سال‌ها تلاش تونستن از روی دفتر خاطرات مردی به نام تاکر موجودی نیمه انسان و نیمه حیوان رو شبیه‌سازی کنن.تو اون دفتر خاطرات که تو ویرانه‌های یک کشتی غرق شده پیدا شده بود، در مورد غاری بزرگ نوشته شده بود که بنا بر داستان‌های محلی قرن‌های گذشته، محل استراحت باستانی‌ترین خدایان زمین بود‌.تاکر در مورد بیدار شدن یکی از اونا و به دنیا اومدن موجودی دورگه و شیطانی حرف زده بود. چیزی که انسان مدرن بهش اعتقاد نداشت و تنها چیزی که بهش اهمیت می‌داد قدرتی بود که می‌تونست تولد همچین بچه‌هایی براش به ارمغان بیاره.نیمه انسان‌های جهش‌یافته که با قدرت حیوانیشون میتونستن به عنوان اسلحه‌های مرگباری به کار برده بشن. اونا می‌تونستن بشریت رو وارد مرحله‌ی جدیدی از پیشرفت بکنن که تا قبل از اون امکان نداشت.دانشمندان شروع به ساختن یک مرکز تحقیقات بزرگ روی غار کردن. ساختمونی روی مقبره‌ی خدایان. دفتر خاطرات تاکر در مورد مریضی و پایان دنیا هشدار داده بود ولی خب اون موقع آدما از سرماخوردگی هم می‌مردن، پس جای نگرانی نبود.دانشمندان تصمیم گرفتن که مقبره‌های سنگی بزرگ و باستانی رو باز کنند. دونه دونه تمام اسکلت‌های دفن شده توی مقبره‌ها رو درآوردن و داخل یه لوله‌ی بزرگ آزمایشگاهی گذاشتن.اونا تصمیم داشتند که اون موجودات رو شبیه‌سازی کنند. به هر قیمتی که شده و بالاخره موفق شدن. یکی از اون لوله‌ها که اسکلت دو رگه‌ی انسان و گوزن توش بود از داخل شکست و چند روز بعد حیات وارد بدن نوزاد شبیه سازی شده‌ش شد‌.اونا اسم نوزاد رو گذاشتن پرونده‌ی گاس ولی پرونده‌ی گاس فقط یه موجود منقرض شده نبود که مثل رویای برگردوندن دایناسورها دوباره حیات بگیره و با تربیت کردنش تبدیل به سلاح انسان‌ها بشه.پارک ژوراسیکی در کار نبود. اون اسکلت‌ها تجسم زمینی‌ای از خدایان بودن. خدایانی که به خواب رفته بودن و حالا با پرونده‌ی گاس دوباره بیدار شده بودند. اونا قرار نبود به کسایی که از خواب بیدارشون کردن رحم کنن.پس مریضی شروع شد. مریضی‌ای که صد سال پیش با کشته شدن اون نوزاد به پایان رسیده بود دوباره شروع به پخش شدن کرد و این بار کسی جلودارش نبود. اول از دکترا شروع شد و بعد یکی یکی تمام کارکنان و خانواده‌هاشون گرفتن.یکی از اون کارکنا که همسر باردارش رو به خاطر مریضی از دست داد مردی بود به نام ریچارد فاکس. ریچارد نظافتچی مرکز تحقیقات بود و تو خونه‌های سازمانی کنار مرکز زندگی می‌کرد.اون و همسرش برای کار به آلاسکا اومده بودن و منتظر تولد بچه‌شون تو یکی از سردترین جاهای دنیا بودن ولی همسر ریچارد مریض شد و مرد. ریچارد وقتی که برای کمک خواستن به مرکز رفت فقط و فقط بیماری دید و جسد.تا این که تو یکی از اتاق‌ها با یه نوزاد نیمه‌گوزن مواجه شد. تنها موجودی که غیر از خودش زنده مونده بود. ریچارد نوزاد رو برداشت و فرار کرد. رفت و رفت تا به نبراسکا رسید و تو عمق جنگل‌های اونجا پنهان شد.بدون اینکه بدونه چرا تا لحظه‌ی آخر از اون بچه مراقبت کرد. شایدم می‌دونست چرا. اون تو انجیلش همه چی رو نوشته بود. ریچارد تو رویاهاش به جواب همه‌ی سوالاش رسیده بود و می‌دونست که تنها هدف زندگیش، زنده نگه داشتن موجودیه که قراره پادشاه نسل جدید ساکنین زمین بشه.گروه به آلاسکا رسید و خیلی زود جواب همه‌ی سوالاش رو پیدا کرد. مرکز بی در و پیکری که روی مقبره‌ها ساخته شده بود دیگه هیچ قفلی نداشت. همه چی رو میشد دید. آزمایشگاه‌ها، اتاق پرونده‌ی گاس، مقبره‌ها و حتی دفتر خاطرات تاکر.همه‌شون همونجا بودن، البته یه چیزی بود که گروه انتظار دیدنش رو نداشت. اینکه تمام اون اسکلت‌ها، اون نوزادهای داخل لوله‌ها به دنیا اومده بودن. آلاسکا پر از دورگه‌های ده ساله‌ای بود که به دنیا اومده بودن و همونجا زندگی می‌کردن. دورگه‌هایی که ناف نداشتن.فهمیدن حقیقت برای دکتر سینگ از همه سخت‌تر بود. اون حالا فهمیده بود که همه چی تقصیر گاس بود. تولد گاس همون شروع پایان دنیا بود. وندی دکتر سینگ رو آروم می‌کنه و اون رو با خودش به یه جای امن می‌بره. دکتر تقریبا دیوونه شده.گاس آقای جپرد تو اعماق زمین، جایی که مقبره‌ها قرار دارن وایسادن. در همه‌ی مقبره‌ها بازه و لوله‌های بزرگ آزمایشگاهی هم خیلی وقته که به دلیل تولد اون دورگه‌ها شکستن.گاس غمگینه. به آقای جپرد نگاه می‌کنه و می‌پرسه یعنی حقیقت داره؟ من باعث همه چی شدم؟ جپرد خیلی آروم جواب میده قندون من واقعا متاسفم ولی فکر کنم که آره. خب شما مریضی با هم شروع شدید، نمیشه این رو انکار کرد ولی این تقصیر تو نیست.تقصیر اوناست. تو هیچ وقت کسی رو اذیت نکردی قندون. بهترین کسی هستی که می‌شناسم. اینجا کار آدماست. هیچکس قرار نیست بفهمه اینجا چه اتفاقی افتاده. هیچکس نمیدونه که آیا واقعا بهشتی هست، جهنمی هست یا نه.یه چیزایی هست که هیچوقت نمی‌تونیم ازشون سر در بیاریم مهم نیست کی باشیم و چیکاره باشیم. هیچ توضیحی وجود نداره و راستش رو بخوای اهمیتی هم نداره.گاس تعجب میکنه و میپرسه اهمیت نداره؟ نه…نه گاس اهمیتی نداره. مهم از الان به بعده. مهم تویی. اتفاقی که افتاد حق هیچکس نبود ولی دیگه هرچقدرم در مورد خدا و تقدیر چرت و پرت بگیم فایده‌ای نداره.اگه یه روزی واقعا خداییم وجود داشته به نظر من خیلی وقته که مرده. تنها چیزی که الان برای من مهمه اینه که شما بچه‌ها رو زنده نگه دارم. می‌خوام که جاتون امن باشه.گاس با چشمای اشک آلودش به آقای جپرد لبخند می‌زنه‌. همون موقع یه صدایی می‌شنون و خیلی سریع خودشون رو به بیرون مرکز می‌رسونن. وندی متوجه حرکت یه سری ماشین از دور شده. تعداد ماشینا زیادن.هیچکس غیر از ابوت نمی‌تونسته اونا رو تا اینجا دنبال کنه. جپرد یه نقشه داره‌ اون از بچه‌ها، یعنی دورگه‌ها می‌خواد که برن تو غار، یعنی زیرزمین مرکز تحقیقات قایم بشن تا وقتی اون با ابوت می‌جنگه یکم براشون زمان بخره.گاس عصبانی میشه و میگه که اونم میخواد بجنگه. نمی‌خواد گنده بک رو تنها بذاره. آقای جپرد جواب میده ببین بچه‌جون دیر یا زود ما همه‌مون مریض می‌شیم، یعنی ما آدما. ولی شما قراره حالا حالاها زنده بمونین.گاس داره گریه می‌کنه. جپرد جلوش زانو می‌زنه‌. دستش رو روی صورت گاس میذاره و ادامه میده اون بچه‌ها یکی رو لازم دارن که ازشون مراقبت کنه قندون. اون تویی، باید زنده بمونی و ادامه بدی.گاس و وندی و بقیه دورگه‌ها به سمت آزمایشگاه میرن. آقای جپرد با چندتا اسلحه و نارنجک می‌مونه تا با ابوت بجنگه. تمام زندگیش جلوی چشمش میاد و قلبش از رفتن گاس فشرده میشه. به روزایی فکر می‌کنه که مطمئن بود از درون مرده‌.بیماری همه چیز رو ازش گرفته بود ولی اون بازم زنده مونده بود ولی زنده موندن با زندگی کردن فرق داره تا اینکه گاس رو دید و دیگه تنها نبود. یکی رو داشت که به خاطرش بجنگه، به خاطرش بکشه و کشته بشه‌.آقای جپرد سعی کرد که به رفتن گاس نگاه نکنه چون اگه برمی‌گشت و برای بار آخر نگاهش می‌کرد شاید نمی‌ذاشت که بره. ابوت داره نزدیک می‌شه. اون با کلی سگ و سرباز وبا گروگانش یعنی پسر دورگه جپرد داره به آخرین نقطه زمین میرسه تا همه چی رو تموم کنه‌.سینگ تو کلیسای مخروبه‌ی اون سرزمین یخی قایم شده و داره صفحات آخر انجیل ریچارد فاکس رو تکمیل می‌کنه. از جنگ شیاطین می‌نویسه، از جهنمی که قراره همشون رو مجازات کنه. از اینکه دیگه امیدی وجود نداره. از جنگ آخر بشریت روی مقبره‌ی خدایان دیروز و ساکنین امروز زمین.سربازای ابوت وارد شهر میشن و شروع به تیراندازی می‌کنن‌. جپرد باهاشون درگیر میشه ولی متوجه میشه که ابوت بینشون نیست. وحشت همه‌ی وجودش رو می‌گیره. رو دست خورده بود.ابوت از یه راه دیگه مستقیم به سمت آزمایشگاه رفته‌ بود. جپرد خودش رو با سرعت به سمت مرکز تحقیقات می‌رسونه. ابوت و سربازاش و دورگه‌ها تو محوطه‌ی مرکزن. گاس روی زمین زانو زده در حالی که ابوت اسلحه‌ش رو به سمتش نشونه رفته.ابوت اسلحه‌ش رو گذاشته روی سر گاس. جپرد فریاد میزنه و بهش میگه که تمومش کنه. میگه دیگه درمانی واسه مریضی پیدا نمی‌کنه و همه چی تموم شده ولی ابوت جواب میده که درمان کشتن همه‌ی دورگه‌های کثیفه و از همه مهمتر کشتن گاس.جپرد فریاد میزنه که با دست‌های خودش ابوت رو می‌کشه. ابوت جواب میده خب من میخوام باهات یه معامله کنم. بین این گوزن و پسرت یکی رو انتخاب کن. من یکیشون رو بهت می‌بخشم، اون یکی رو می‌کشم.سربازای ابوت، پسر دورگه‌ی اسب و انسان جپرد رو از تو ماشین بیرون میارن و میندازن جلوی پاهای گاس. ابوت می‌خنده و ادامه میده خب جپرد، کدومشون رو می‌خوای؟ کدومشون رو بیشتر دوست داری؟گاس به جپرد خیره شده و داره اشک می‌ریزه. جپرد خشکش زده. همون موقع از پشت بوم مرکز یه صدایی میاد. سربازا می‌ترسن و به ابوت هشداز میدن ولی تا ابوت بخواد به خودش بجنبه کلی دورگه از روی پشت بوم می‌پرن پایین و میفتن به جون سربازا.دورگه‌ها یا همون خدایان، دونه دونه‌ سربازا ر رو تیکه پاره می‌کنن ولی ابوت می‌تونه از دستشون در بره. اون پسر جپرد رو برمی‌داره و به سمت غار خدایان فرار می‌کنه. گاس و وندی می‌تونن خودشون رو نجات بدن و میرن پیش آقای جپرد.گاس خودش رو تو بغل جپرد میندازه و شروع می‌کنه به گریه کردن. جپرد بهش میگه که همه چی درست میشه و نگران نباشه. جپرد حسابی زخمی شده. اون از بچه‌ها میخواد که سینگ رو پیدا کنن، ماشین رو بردارن و از اونجا فرار کنن.بعد خودش به سمت غار میره تا بالاخره پسرش رو از دست ابوت نجات بده. جپرد وارد غار میشه. ابوت بیت چندین و چند مقبره وایساده. چیزی که می‌بینه رو باور نمی‌کنه اما باعث نمیشه که حواسش پرت بشه و متوجه حضور جپرد نشه.جپرد داره از پله‌های مخفی پایین میاد که ابوت به سمتش شلیک می‌کنه و اون رو روی زمین میندازه. ابوت بهش نزدیک میشه و میگه اینجا چه خبره جپرد؟ اینا چین؟ پسر جپرد یه گوشه وایساده داره و میلرزه.جپرد بهش لبخند می‌زنه و هیچی نمیگه. ابوت عصبانی میشه و با چاقو میفته به جون جپرد و فریاد میزنه که بهت گفتم اینجا چه خبره. جپرد همچنان مبارزه می‌کنه و جواب نمیده.ابوت خسته میشه، از روی جپرد بلند میشه و اسلحه‌ش رو به سمتش می‌گیره و میگه دیگه آخر خطه اما قبل از اینکه شلیک کنه یه چاقوی بزرگ از پشت سر وارد گردنش میشه و از جلو خارج میشه. ابوت با چشمای بیرون زده روی زمین می‌افته و می‌میره‌.پشت سر ابوت گاس وایستاده. یه چاقو دستشه، گاس چاقو رو میندازه و به سمت جپرد میره که روی زمین افتاده. سر جپرد رو روی پاهاش میذاره. جپرد داره خونریزی میکنه. پسر جپرد کنارشون میشینه.گاس نمی‌تونه جلوی اشکاش رو بگیره. آقای جپرد نگران نباشین. شما حالتون خوب میشه. جپرد به سختی حرف گاس رو قطع می‌کنه و میگه گوش کن گاس، به من قول بده که از پسرم مراقبت می‌کنی. قول میدم آقای جپرد.آقای جپرد لبخند می‌زنه و چشماشو می‌بنده. گاس صداش می‌کنه. بارها و بارها ولی جوابی نمی‌شنوه. پسر جپرد داره تو سکوت اشک می‌ریزه. گاس جپرد رو محکم بغل می‌کنه و با تمام وجودش گریه می‌کنه.همه چی یه روزی تموم میشه. هر چقدرم که خوب باشید، هر کاری که بکنیم، بازم اهمیت نداره. همه‌مون می‌میریم. هیچکس نمی‌تونه ما رو از مرگ نجات بده.اونایی که دوستشون داری میمیرن، درست مثل خانم لوسی، آقای جپرد، مثل پدر. اون فکر می‌کرد که من برای همیشه بین اون درختا زنده می‌مونم ولی واقعیت این شکلی نیست. مرگ برای همه‌ست، قبلا خیلی غمگین می‌شدم ولی الان… الان دیگه پذیرفتمش.این یه قصه‌ست. قصه‌ی خدایانی که یه زمانی کنار انسان‌ها زندگی می‌کردن، بعد به خواب رفتن و انسان‌ها دوباره بیدارشون کردن. این یه قصه‌ست. قصه‌ی پسربچه‌ای که تنها تو یه جنگل بزرگ زندگی می‌کرد. قصه‌ی آدمای بدی که دنبالش بودن و باعث می‌شدن که اون بترسه.پسر فکر می‌کرد که تا همیشه تنها می‌مونه، آدمای بد می‌گیرنش و شکنجه‌ش میدن ولی اون تنها نبود. گنده بک اومد و کمکش کرد. اون نجات پیدا کرد. گنده بک حتی جونش رو واسه اون پسر داد.وقتی جنگ تموم شد و آدم بدا مردن، اون پسر تونست برای خودش و دوستاش یه خونه پیدا کنه. یه جای امن که لازم نباشه ازش فرار کنن. جایی که پسر زندگی کرده بود، جنگل نبراسکا.پسر می‌ترسید ولی نمی‌تونست این رو به کسی بگه. دوستای دورگه‌ش روش حساب می‌کردن حالا اون رهبر گروهشون شده بود. پسر به کلبه قدیمی رسید. کلبه سوخته بود ولی مهم نبود، اونجا خونه بود.جایی که پدر از آدم بدا دور نگهش داشت و جایی که اولین بار آقای جپرد از دست آدم بدا نجاتش داد. خونه… اونجا خونه بود. اونا زیاد نبودن، پنج شیش تا دورگه و یه دکتر سینگ.ولی این برای اولش بود. کم کم زیاد شدن. دورگه‌ها از همه جا پیداشون شد. دیگه اونا می‌تونستن از هم مراقبت کنن. اونا شروع کردن به ساختن و کم‌کم اون یه دونه کلبه شد چند تا و بعد شدن خیلی.این یه قصه‌ست، قصه‌ی پسربچه‌ای که بزرگ شد، واسه خودش مردی شد. قصه‌ی دختری به نام وندی که عاشقش شد. باهاش ازدواج کرد. قصه‌ی پسری که حالا یه خونواده داشت. همسر، دوتا بچه.اون حالا یه شهر کوچیک داشت اما اون شهر یه شبه ساخته نشد. اون تنهایی از پسش بر نمیومد، جنگ‌ها شد. خیلیا کشته شدن ولی این قصه فقط قصه‌ی اون پسر نیست.قصه‌ی دکتریه که یه روزی فکر می‌کرد فرستاده‌ی خداست. مردی که همیشه دنبال یه هدف بود، دنبال جواب بود ولی کم‌کم از تلاش دست کشید و تصمیم گرفت که کنار بقیه باشه. کمکشون کنه. کاری که بلد بود رو انجام بده. دکترشون باشه.اون دیگه فهمید که باید بتونه کنار دورگه‌ها زندگی کنه. بهشون درس داد، براشون از تاریخ گفت، از انسان‌ها، از بدن انسان‌ها. از بدن دورگه‌ها. اون دکتری بود که معلم شد و معلم بودن رو دوست داشت.دکتری که بیشتر از هر کسی از بیماری و پایان دنیا می‌ترسید حالا عضوی از خانواده‌ی بزرگ دورگه‌ها شده بود. اونا دوسش داشتن. اون بخشیده شده بود. اون یکی از آخرین انسان‌هایی بود که هنوز زنده مونده‌ بود.این قصه، قصه‌ی ترسم هست چون درسته که حالا همه چی داشتن ولی هنوز ترس از دست دادن همون همه چی رهاشون نکرده بود. انسان‌ها پیرتر و مریض‌ت ر کمتر شده بودند و این وحشی‌ترشون می‌کرد.این قصه، قصه‌ی پسر دورگه‌ای هم هست که پدرش هیچ وقت کنارش نبود. یه دورگه اسب و انسان که تنها باری که دست پدرش رو گرفت وقتی بود که اون داشت می‌مرد. پسر آقای جپرد. پسری که فقط درد کشیدن رو یاد گرفته بود.اون تو سکوت بزرگ شد و وقتی بالاخره تصمیم گرفت حرف بزنه، کلماتش پر از خشم و نفرت نسبت به انسان‌ها بودن ولی این قصه، قصه‌ی پسریه که کنار برادرش وایساد. پسری که قسم خورده بود تا از برادرش مراقبت کنه و نذاره نفرت اون رو به کشتن بده.پسری به اسم گاس که تصمیم گرفت راه صلح رو به انسان‌ها و دورگه‌ها یاد بده و بهشون بگه که می‌تونن کنار هم زندگی کنن. این قصه، قصه‌ی شفقته. قصه‌ی مهربونی و همدردی.قصه‌ی آخرین انسان‌هایی که بالاخره دست از دشمنی و جنگیدن کشیدن. اونا تصمیم گرفتن که کنار دورگه‌ها زندگی کنن و دورگه‌ها هم تصمیم گرفتن که تا لحظه‌ی آخر بهشون کمک کنن و تو دوران مریضی تنهاشون نذارن.این قصه، قصه‌ی یه شهره. قصه‌ی خوشحالیه و این قصه اینجا تموم نمیشه. تازه داره شروع میشه. این قصه، قصه‌ی یه پسر بچه بود که حالا دیگه پیر شده.پسربچه‌ای به نام گاس که حالا روی صندلی نشسته و به خانواده‌ش نگاه می‌کنه. اونا دارن می‌رقصن و می‌خندن. کل شهر داره می‌رقصه و می‌خنده. اونا دارن زندگی رو جشن می‌گیرن. گاس پیرتر از اونیه که بتونه برقصه.اون آروم داره لبخند می‌زنه. اون می‌دونه که همه یه روزی می‌میرن و حالا نوبت خودشه. آقای جپرد خیلی وقته که منتظرشه. این قصه، قصه‌ی یه پسر بچه‌ست که با گنده بک آشنا می‌شه، اونا همدیگه رو پیدا می‌کنن و یاد می‌گیرن که دنیا هنوز می‌تونه خوب باشه.اونا یاد می‌گیرن که به هر قیمتی زندگی کنند و حتی در تاریک‌ترین لحظه‌ها برای هم بجنگن. قصه‌ی رفتن و دوباره متولد شدن. فداکاری و بخشش. قصه‌ی بزرگ شدن و پیر شدن و مردن. قصه‌ی زمین، قصه‌ی حیات.ماجرای شگفت انگیز زندگی گاس رو شنیدید. یه پسر دورگه‌ی انسان و گوزن که در واقع اولین مولود ساکنین جدید زمین به حساب میاد. داستان سال 2009 نوشته شده و سال 2013 هم تموم شده ولی من الان خوندمش.یعنی وقتی باهاش آشنا شدم و خوندمش که یه پاندمی بزرگ، دو ساله که همه چیز دنیا رو عوض کرده و خیلیا رو هم با خودش برده. زندگیا زیر و رو شده، برای بعضیا کمتر برای بعضیا بیشتر.تعریف و تحلیل جدیدی از زندگی، کار، پول درآوردن و خیلی چیزای دیگه به وجود اومده. همه چیز عوض شده واقعا. برای مایی که تو ایرانیم این تغییر فقط به خاطر کرونا نبوده و اتفاقای دیگه‌ای هم افتاده و هنوزم داره میوفته که استانداردهای زندگی رو واسمون کن فیکون کرده.دیگه هیچی مثل قبل نیست و هیچ وقتم نمیشه. من با این دید و تو این اوضاع کتابی رو خوندم که یه روزی نویسنده‌ش تصمیم گرفت تو تخیلاتش از یه پاندمی حرف بزنه. خودشم فکرش رک نمی‌کرد که چند سال بعد قراره چه اتفاقی بیفته ولی چیزی که نویسنده دنبال گفتنش بود، یعنی براش مهم بود که در موردش حرف بزنه همون چیزیه که ما الان داریم باهاش سر و کله می‌زنیم.رابطه، ارتباط انسانی در شرایط بحرانی. وقتی اولویت‌های زندگی به دلیل مریضی و گرونی هزارتا مصیبت دیگه، میشه زنده موندن روز به روز، دیگه اون موقع دوست پیدا کردن وعشق پیدا کردن و اصلا اینا به کنار… اعتمادکردن آخرین چیزیه که آدم بهش فکر می‌کنه در حالی که شاید مهمترین وسیله‌ایه که می‌تونه نجات دهنده باشه.توی داستان هم فقط همین ارتباطه که می‌تونه آدما و دو رگه‌های داستان رو سالم نگه داره. حتی ابوتم یه برادر داره که تا آخرین قطره رحم و شفقتش رو براش خرج می‌کنه تا جایی که دیگه چیزی براش نمی‌مونه.مهم‌ترین ارتباط انسانی داستان رابطه بین گاس و آقای جپرده. حالا انسانی دورگه‌ای درواقع. یه مرد خشن و قاتل با کلی درد و پسری که هیچی از دنیا نمی‌دونه. هیچی ندیده و تازه داره شروع به شناختن می‌کنه ولی این باعث نمیشه که از آدما ناامید باشه.پدر گاس بهش گفته بود که دنیا جای بدیه، آدمای بد همه‌جا هستن و قصد کشتنش رو دارن ولی گاس خیلی زود تونست با نگاه خودش فرق بین خوب و بد رو بفهمه.داستان سوییت توث مورد نگاه متفاوت به دنیاست. دنیایی که ما الان توشیم، دنیایی که حداقل من می‌شناسم جای خوبی نیست. کلی اتفاقای وحشتناک باور نکردنی دم گوشمون و حتی توی خونه‌هامون داره میوفته و خیلی وقتا هم کاری از دستمون بر نمیاد یا اگه میاد، ناامیدتر از اونی هستیم که بخوایم چیزی رو عوض کنیم.می‌دونم که اینا می‌تونه کلیشه‌ای و سانتیمانتال هم باشه‌ها، من دارم در سطح داستان حرف می‌زنم. در سطح چیزی که خوندم. در همون سطح کتاب، سوییت توث تونسته پشامش رو برسونه‌. من خواننده انقدر به گاس علاقه‌مند میشم که بتونم آقای جپرد رو درک کنم و داستان اونقدر پیچیدگی و لایه‌های درونی داره که من احساس نکنم داره یه سری پیام اخلاقی میکوبه به صورتم.انقدرم دارک و خشنه که نمی‌تونم الان بگم که برین بخونینش تا به زندگی امیدوار بشین مثلا ولی بخونینش چون واقعا با احساساتتون بازی می‌کنه و تو این دوران پاندمی یه سری سوال و چالش ذهنی جالب براتون ایجاد می‌کنه.مثلا تا یه جایی خواننده فکر می‌کنه که گاس یه موجود آزمایشگاهیه و بعدش میشه که یه موجود آزمایشگاهی و کپی شده از روی یه خدای باستانیه. در واقع این میشه خطای انسانی و ور رفتن با چیزی که شاید علمش رو داشته باشن ولی خردش رو نه.این درون مایه‌ی خیلی از داستان‌های بعد از یه قیامت زمینیه مثل واکینگ دد، لست آف آس یا حتی ترمیناتور و داستان‌های ربات‌های قاتل. همیشه آدما یه کاری کردن ولی فرق سوییت توث اینه که اتفاقی که داره برای زمین میفته، حیات دوباره‌ست و بهترین راه برای انسان‌ها اینه که باهاش نجنگن.انقراض رو قبول کنن و حیات رو به موجوداتی بسپرن که حتی جسمشون هم نشونه‌هایی از طبیعت بکر رو با خودش داره. تمام این شخصیت‌ها و ارتباط‌ها و پیام‌ها رو می‌تونین تو سریال سوییت توث ببینین با یه تفاوت خیلی بزرگ.اونم امیدوار بودن تم سریاله. سریال هم رنگ و لعاب بیشتری داره، هم شخصیت‌ها مهربون‌ترن و هم داستان‌های فرعی خشن و خیلی سیاه کتاب از حذف شدن یا حداقل هنوز بهش نپرداختن، رفته برای فصل‌های بعدی.به هر حال اون شهرای پر از اسکلت و جسد و اینا رو نمی‌بینیم. یعنی آشوب و مریضی و مرگ هست، آدمای بی رحم هستن، تیکه پاره‌کردن دورگه‌ها و خشونت هست ولی نه اونجوری که تو کتاب تصویرش کردن.گاس کتاب پاش رو که از جنگل بیرون می‌ذاره فقط بدی و سیاهی می‌بینه، خودش تصمیم می‌گیره که چه جوری قضاوت کنه ولی گاس سریال دوست پیدا می‌کنه، بازی یاد می‌گیره، شهر، قطار، تله‌کابین. گاس فیلم از دیدن دنیا هیجان زده میشه، یه جاهایی هم دنیا واقعا روی خوش بهش نشون میده.گنده بک سریال هم آدم خوش قلب‌تریه. به سرسختی کتاب نیست، زودتر کوتاه میاد و آدم‌کش قهاری هم نیست. صورت مهربونی براش انتخاب کردن. خشونت‌های جنسی هم از سریال حذف شدن. منم نسبتا حذفشون کردن ولی دلیلش این بود که داستان فرعی بودن، نیازی نبود که تعریفشون کنم.خلاصه اول اپیزود هم گفتم. کسی که کتاب رو خونده سریال همچنان براش جدید و جذابه و ناامید کننده هم نیست. اقتباسی متفاوت ولی خوب و خوش ساخته. برعکس هم این که کسی که سریال رو دیده چه با خوندن کتاب، چه با شنیدن این اپیزود هیچی براش اسپویل نمیشه. پس با خیال راحت گوش بدین.مثل همیشه ممنونم که این اپیزود رو گوش دادین. این تیکه رو هم با صدای کرونایی می‌شنوید. ممنونم از مهمونای خوش صدام، بهزاد الماسی و مهدی فضلی عزیز. پیج اینستاگرامشون رو میذارم تو توضیحات اپیزود که اگه دوست داشتین بیشتر باهاشون آشنا بشین، راحت پیداشون کنین. دمتون گرم و دلتون شاد. سلامت باشین، واکسن یادتون نره.چیزی که شنیدین بیست و سومین قسمت از پادکست هیرولیک بود. هیرولیک رو من فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته‌نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رد هم نسرین شمس انجام میده. طراحی وب سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-–-E23-–-Sweet-Tooth-id2202934-id437390855?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E23%20%E2%80%93%20Sweet%20Tooth-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Sat, 08 Oct 2022 15:35:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای سینمایی مارول: فاز چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%84-%D9%81%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%87%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%84%DB%8C%DA%A9-m8w62vjngbht</link>
                <description>سلام چیزی که می‌شنویم قسمت بیست و دوم پادکست هیرولیکه که در شهریور ماه هزار و چهارصد ضبط میشه. هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمانا و کتاب‌های مصوره. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم.پادکولی تا قبل از اون به دومین اپیزود ویژه‌ی هیرولیک خوش اومدین. بله، دومین اپیزود ویژه، اولیش چی بود؟ قسمت سوم هیرولیک که من و بردیا نشستیم و در مورد دنیای سینمایی مارول و اینفینیتی ساگا حرف زدیم یعنی از اول فاز یک مارول تا آخر فاز سه که با فیلم آیرون من سال 2008 شروع شده بود و با اسپایدرمن سال 2019تموم شد.گرچه اسپایدرمن آخرین فیلم اینفینیتی ساگا بود ولی اونجرز اندگیم (avengers endgame) بود که پایانی شکوهمند برای بیست و سه تا فیلمی بود که دنیای سینمایی مارول یا همون ام سی یو تو یازده سال اکران کرد و دنیای ابرقهرمانا و محبوبیتشون و خیلی چیزای دیگه رو تغییر داد. چه برای کاراکترها و انتشارات مارول و چه تو صنعت سینما.دیگه خیلی کم میشه کسی رو پیدا کرد که ندونه اونجرز کین، ندونه که مارول داره چیکار می‌کنه. بالاخره یکی از شخصیت‌ها رو می‌شناسه. شاید نبینه ولی حتما شنیده یه جایی یه عکسی بالاخره دیده.یه توضیحی بدم واسه اون کسایی که اصلا نمی‌دونن من دارم راجع به چی حرف می‌زنم. توی این اینفینتی ساگا که واسه مارول بود واسه دنیای سینمایی مارول بود، بیست و چند تا فیلم وجود داشت که هم داستان خودشون رو داشتن و هم به هم ربط داشتن.یه ابر ویلن یا یه ابر شرور هم وجود داشت به نام تانوس که با یه سری سنگ که اسمشون سنگ‌های اینفینیتی یا سنگ‌های بی‌نهایت بود، نصف مردم دنیا رو نابود کرد.بعد هم اونجرز همون نصف مردم نابود شده رو برگردوندن و تانوس رو نابود کردن. اونجرز کین؟ همون گروه ابر قهرمانی دنیا مارول.به هر حال اسم این مجموعه فیلم اینفینیتی ساگا بود که تو سه تا فاز منتشر شد و سال 2019 هگ تموم شد.بعدش مارول اعلام کرد که می‌خواد فاز چهارم رو شروع کنه. یه پروژه‌ی شلوغ‌تر، عظیم‌تر، طرح هیجان‌انگیزتر و جاه‌طلبانه تر.البته این بار تلویزیون هم وارد نقشه ش کرده و با این کارش کلی مخاطب جدید به دنیای پر جمعیت طرفداراش اضافه کرد.فاز جدید با سریال واندا ویژن شروع شد که از شبکه دیزنی پلاسم پخش شد و تا الان چهار تا سریال و دو تا فیلم پخش شده و چند روز قبل از نوشتن این اپیزود هم اولین تریلر قسمت جدید از اسپایدرمن منتشر شد‌.تو این اپیزود ویژه هیرولیک من به همراه یه مهمون ویژه‌تر قراره هر اتفاقی که تا حالا تو فاز چهارم افتاده رو تحلیل کنیم، ربطش رو به کمیک‌ها پیدا کنیم و ببینیم که آیا میشه پیش‌بینی کرد که تو آینده قراره چه بلایی سرمون بیارن یا نه.مهمان عزیز من اسمش پوریا ناظمیه. من پوریا ناظمی هستم. کار اصلین روزنامه‌نگاری علم، هم گزارشگری و هم تحقیق در مورد اونه.اما در کنارش مجموعه‌ای از علاقه‌های دیگه‌ای دارم و عمده‌ی وقت آزادم رو به عنوان یه آدم علاقه‌مند به ادبیات و سینمای علمی تخیلی و فانتزی و کمیک‌بوک‌ها می‌گذرونم و از این جهت امیدوارم که شایسته‌ی حضور در این برنامه باشم.منم که فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته‌نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این بیست و دومین قسمت از پادکست هیرولیک.سال 2019 و تو مراسم کمیک کان سندیگو، کوین فایگی، رئیس ام سی یو برای اولین بار فاز چهارم رو معرفی کرد و از فیلم‌ها و سریال‌هایی حرف زد که قرار بود سال 2021 و 2022 اکران و پخش بشن.تو پرانتز بگم که کامیک کان یه مراسمیه که هر سال تابستون و به مدت چهار روز تو سندیگو برگزار میشه. کامیک کان‌های دیگه‌ای هم هست اما بزرگترینشون همین فستیوال سندیگوئه که سال‌ها قبل فقط معطوف به معرفی کتاب‌های مصور جدید و کلا دنیای کمیک بود ولی الان دیگه یکی از بزرگترین فستیوال‌هاییه که تو اون فیلما و سریال‌ها و بازیا، برای اولین بار یا حالا چندمین بار خودشون رو معرفی می‌کنن.مثلا هر فیلم یا سریالی پنل خودش رو داره، تریلر خیلی از فیلم‌ها برای اولین بار اونجا پخش میشه، بازیگرا میان، کلی اتفاق باحال توش میفته، بیشتر برنامه‌های تلویزیون و سینما و بازی برای سال جدید معرفی می‌شن.توی یوتیوب به راحتی می‌تونید پنلاش رو پیدا کنید. چندتا صحنه‌ی جذاب موندگار هم توش اتفاق افتاده مثل رقص رابرت داون جونیور با همون استایل تونی استارک یا معرفی مارک رافالو برای نقش هالک یا مثلا حضور تام هیدلستون با لباس لوکی که برای معرفی فیلم دوم تور اومده بود.بعدم اومد و از تماشاچیا خواست که جلوش زانو بزنن. خیلی صحنه‌ی باحالی بود. من هر سال با حسرت به ویدیوی این فستیوال نگاه می‌کنم واقعا. حالا بگذریم چه پرانتز طولانی‌‌ای شد.می‌گفتم تو کامیک کان سال 2019 کوین فایگی اعلام کرد که فاز چهارم قرار شروع بشه و دیگه اینفینیتی ساگا اون سنگ‌های اینفینیتی رو باید فراموش کنیم.راستی اگه اینفینیتی ساگا رو ندیدین یا اگه کلا هیچی ندیدین این اپیزود رو گوش ندین. اسپویلا واقعا زیاده، که البته من بعید می‌دونم ندیده باشین. چرا باید اصلا ندیده باشین. خب دوباره بگذریم.تو اون روز جذاب سندیگو، کوین فایگی خیلی واضح گفت که این اینفینیتی ساگا پایانی برای همه‌ی پایان‌ها بود و قراره کلی ابر قهرمان جدید و خیلی بی‌ربط به قبلیا معرفی بشن.به قول خودش این که تو با کاراکترهای جدید آشنا بشی و ببینی که اونا با کاراکترهای جدید آشنا میشن، واقعا جذابه.دیگه موضوع فقط پایان دنیا یا یه بشکن نیمه ویرانگر نیست که اونجرز ادامه پیدا کنه. این بار ما با یه مجموعه‌ای از شخصیت‌های فوق متفاوت طرفیم که قراره همه‌شون رو با هم بندازیم توی اتاق و ببینیم که چه اتفاقی میفته.حالا راستش رو بخوای این چیزی که گفت رو من خیلی فرقش رو با ایده‌ی اونجرز نفهمیدم. اونام همین بودن دیگه ولی به هر حال حرف هیجان‌انگیز و حماسی‌ای زده. از این حرفا که موهای تنت تیغ میشه با شنیدنش ولی هیچ معنی خاص و متفاوتی نداره.البته نباید از این موضوع بگذریم که بزرگترین تفاوت فاز چهارم، نبودن فیلمی به نام اونجرزه. حتی با اینکه زنده بودن تور و هاکای و دکتر استرنج و خیلیای دیگه واضح و مبرهنه ولی خب گویا قرار نیست تو فاز چهارم منتظر به هم پیوستنشون باشیم، یا حداقل زیر سایه اسم اونجرز دور هم جمع بشن، نباید منتظر همچین چیزی باشیم.که البته به نظر من جذاب هم هست این یعنی با یه الگوی تکراری مواجه نیستیم و خودش هیجان رو خب صد چندان می‌کنه دیگه.فاز چهارم با ده تا پروژه معرفی شد که نصفش مربوط به شبکه دیزنی پلاس و جعبه جادویی تو خونه هاست، یعنی تلویزیون که بین اینا یه سریال انیمیشنی هم هست به نام وات ایف که الان در حال پخشه.تغییرات مثبتی هم تو پشت صحنه فاز چهارم در جریانه. مارول تصمیم گرفته که از جنسیت‌ها و رنگ‌ها و نژادهای مختلف تو فاز چهارم استفاده کنه.بلک پنتر تو فاز قبلی موفقیت فوق‌العاده و تاثیرگذاری برای مارول بود و اونا تصمیم گرفتن که بیشتر از این کارا بکنن.مثل فیلم اترنالز که کلی بازیگر غیر سفیدپوست توش هستن و برای اولین بار هم یه بازیگر ناشنوا قراره نقش یه ابر قهرمان یا بهتره بگم یه الهه ناشنوا رو بازی کنه.همینطور قرار جین فاستر با بازی ناتالی پورتمن که تا حالا به عنوان یک دانشمند می‌شناختیمش که معشوقه‌ی تورم بود، تبدیل به طور مونث بشه و همزمان از بایسکشوال بودن والکیاری هم حرف زده بشه.اینا خیلی اتفاقای خوب و بزرگین. همه‌ی این خبرهای خوب، همه‌ی این اتفاقا بزرگ بود که کامیک کان 2019 رو ترکوند. همه‌ی طرفدارا هم سرخوش رفتن خونه که بشینن و ببینن و تعریف کنن ولی دنیا حتی برای ابرقهرمانان و طرفداراشون هم تبدیل به یک کابوس شد.ویروس کوید 19 یا همون کرونای خودمون به کل دنیا مسلط شد و صنعت سینما هم مثل خیلی از صنایع و کسب کارای کوچیک و بزرگ سقوط کرد.من نمی‌دونم از نظر اقتصادی برای مارول چه اتفاقی افتاد ولی همین که هی مجبور شد اکران فیلماش رو به عقب بندازه، برای صنعتی که داشت یکی از موفق‌ترین سریال‌های سینمایی رو تولید می‌کرد چیز کمی نبود.ترتیب اکران و پخش فیلم برای مارول مهم بوده و هست، چون تو سه تا فاز قبلی ما شاهد بودیم که هر تک صحنه توی فیلم می‌تونست به یه نشونه برای فیلم بعدی تبدیل بشه.مثل حضور اسپایدرمن و بلک پنتر تو فیلم سیویل وار یا جنگ داخلی که بعدا هر کدومشون بلاک باستر خودشون رو به اکران بردن و البته تمام صحنه‌های بعد از تیتراژ تمام فیلم‌ها که هر کدوم مربوط به آینده یا یه فیلم دیگه میشدن.اگه اوضاع عادی بود فکر کنم تا الان ما اسپایدرمن و بلک ویدو و دکتر استرنج و خیلیای دیگه رو دیده بودیم چون کلا قرار بود که فاز چهارم دو سال طول بکشه ولی خب نشد که بشه. ما همگی این فاز رو با سریال واندا ویژن کردیم که پانزدهم ژانویه سال 2021 از شبکه دیزنی پلاس پخش شد.من اینجا میخوام برم سراغ پوریای عزیز و ازش بخوام که برامون بگه که اگه دنیا عادی بود، الان وضعیت اکرانا چطوری بود. از تغییراتش برامون بگه و بگه که فکر می‌کنه این چه تاثیری روی پلات و داستان فاز چهار گذاشته.برنامه‌ی ساخت و پخش فاز چهار به طور طبیعی مثل بقیه بخش‌های زندگی تحت تاثیر کوید قرار گرفتش و اگر برگردیم به اولین باری که فاز چهار اعلام شد تو کمیک کان سندیگو، فایگی اون جا اعلام کرد قرار بر این بودش که با این ترتیب درواقع فیلم‌ها بخش سینمایی در واقع پخش بشه.بلک ویدو قرار بود که شروع کننده‌ی فاز چهار باشه، البته حفظ هم شد این روند رو حفظ کرد. بعد توی تلویزیون بعد از اون قرار بود که سریال فالکون و وینتر سولجر پخش بشه به عنوان اولین سریال تلویزیونی.بعد فیلم اترنال‌ها یا جاودان‌ها پخش بشه، بعد شانگچی بعد از اون برسیم به سریال وانداویژن و بلافاصله بعدش بریم سراغ دکتر استرنج و جهانیان مجنون.من می‌دونم که این ترجمه‌ش نیست اما برای مولتی ورس آف مدنس (multiverse of madness) نتونستم مقاومت کنم، مجبور شدم که این یه بار رو بگم.بعد از اون قرار بود که سریال لوکی بیادش، بعد مجموعه‌ی سریال وات ایف، هاکای و در نهایت با فیلم تور عشق و تندر این بخش تموم بشه.اما فرایندی که توی جریان… البته توی اون کمیک‌ها به دوتا فیلم دیگه هم اشاره شد. یکی این بود که طرح فنتستیک فور بالاخره داره اجرا میشه با مدیریت جدید.و همینطور بنا به پیشنهاد مارشال علی که همون سال در واقع اسکار گرفته بود، بازسازی بلید اتفاق خواهد افتاد که حالا این یه چیز عجیبی بود که خارج از برنامه در واقع به خاطر علاقه مارشال علی در واقع تایید شد و وارد شد و اونجا معرفی شدش.اما غیر از کوید این وسط اتفاقای دیگه‌ای هم این وسط افتاد که باعث شد این ساختار یه ذره عوض شه.یکیش این بود که مارول و سونی اعلام کرده بودن که قسمت دوم اسپایدرمن تام هالند که درواقع دور از خانه بود، far from home قراره که آخرین حضور اسپایدرمن در جهان مشترک سونی-مارول باشه‌.به دلایل مختلف که حالا روایتی که هالن میگه دوباره از همون حرف زدن‌های زیادش احتمالا نشت می‌گیره، تعریف می‌کنه که یه شب تو بار یه ذره مست بوده بعد زنگ می‌زنه به مدیر استدیو دیزنی که تشکر کنه ازش از این که این فرصت رو بهش داده.بعد اونجا یه ذره ننه من غریبم بازی درمیاره و ضجه مویه می‌کنه، حالا روایتیه که حالا حداقل تبلیغاتیش اینه که اونا هگ تحت تاثیر قرار می‌گیرن و دوباره میشینن حرف میزنن و یه اپیزود دیگه میسازن.البته احتمال اصلی اینه که پشت پرده خیلی جدی‌تر از این بوده که به خاطر ناله‌های این باشه.حالا تو پرانتز اگر این باشه اون صحنه‌ی گندزدنش توی تریلر اسپایدرمن جدیدم معنی داره که انقد حرف میزنه که همه‌ی برنامه‌های دنیا رو بهم می‌ریزه ولی بهرحال.بنابراین فیلم سوم اسپایدرمن اومدش که حالا باید این رو قرار می‌دادن توی این تایم‌لاینی که وجود داره.همینطور خب طبیعتا وقتی که اسپایدرمن اضافه میشه و اینکه ما میدونیم که حالا بعد از اتفاقاتی که تو قسمت قبل افتاده هویتش آشکار شده.از طرف دیگه‌ای این باید بیاد تو تایم‌لاین بزرگتر قرار بگیره خب طبیعتا تمام خطوط داستان احتمالا باید بازنگری می‌شدش به خصوص که معلوم شد شخصیت اصلی‌ای که در اسپایدرمن میادش، حالا به نوعی منتور یا شخصیت جنبی اصلی غیر از خودش دکتر استرنج هستش.خیلی این جالبه، حالا شاید یه زمانی بشه راجع بهش صحبت کرد که مدیریت یه همچین جهان به هم پیوسته‌ای، وقتی که کوچکترین تغییری ایجاد میشه مثل دومینو همه چی میفته و باید همه چیز تغییر کنه، یعنی یه ساختار آشوبناک که تیم کوین فایگی دارن هدایت میکنن.یعنی شما تصور کن که اینا نشستن یه ایده‌ی اولیه‌ی برای چهارتا…فاز چهارمشون و احتمالا پیش درآمد فاز پنجم و ششم ریختن و حالا با یه اضافه شدن یک فیلم مثل بلید، مثل اسپایدرمن حالا باید کل اینارو عوض کنن و در واقع خیلی مصیبت کم بود دنیای تلویزیونی هم اضافه شده و حالا باید اونجا رد هم در واقع بتونن رعایت بکنن.اینو که آدم می‌بینه افسوس می‌خوره که همیشه میگم کاش برای استاروارز این کار رو می‌کردن از اول به جای این که از الان شروع کنن به عنوان یک مدیر پروژه و مدیر داستان، حالا نمی‌دونم قصه‌گوی ارشد بذارن از اول این کار رو می‌کردن.یه اتفاق دیگه هم این وسط افتاد غیر از کوید و اسپایدرمن، این بودش که اون دعوای ابلهانه‌ای که دیزنی شروع کرده بود با جیمز گان به سرانجام رسید.دوستانی که نمیدونن این بعد از یه سری اتفاقاتی که افتاد و یه شویی رو توی فکر کنم ای بی سی کنسل کردن به خاطر موضع‌گیری‌های درواقع خیلی محافظه‌کارانه‌ی شخصیت اصلیش، فشار زیادی از سوی جناح راست اومد به کمپانی‌هایی که حالا به قول خودشون کمپانی‌های لیبرال هستن مثل دیزنی و بقیه که شما چیز می‌کنید، در واقع تبعیض قائل میشید.برای مثال جیمز گان رو ببینید. این ده سال پیش یه سری توییت کرده که الان کوت توییت‌های نامقبولیه. دیزنی توی چیزی که به نظر می‌رسه خیلی رفتار تندروانه و هیجان زده‌ای بود جیمز گان رو اخراج کرد.حالا جالب اینه که این توییتا در دوره‌ای نبود که جیمز گان با مارول کار می‌کرد، مال خیلی قبل از اون بود. قبل از اینکه جیمز گان وارد پروژه مارول بشه هم اونا رو پاک کرده بود، هم معذرت خواهی کرده بود، هم گفته بود که این ها توییتای در قالب دارک کمدی یا دارک هیومر بوده.به‌هرحال به نظر میرسه در واکنش اون رو اخراجش کردن و مذاکرات اول برای برگردونشه. اصطلاحا میگن که بک‌فایر کردش، خیلی در واقع واکنش منفی داشته هم از سوی بازیگرا هم از سوی مخاطبا که خب خیلی جیمز گان و کاراش رو دوست داشتن.این وسط دی‌سی جیمز گان رو گرفت، سوساید اسکواد (Suicide Squad) رو بهش داد که واقعا فیلم هیجان انگیزی از آب در اومد. تو این فاصله نظرشون اصلاح شد و دوباره استخدامش کردن.بنابراین تو قسمت سوم گاردین هم بخش سومش حضور داره، ضمن اینکه جیمز گان ما می‌دونیم که توی مارول قبل از این داستان‌، مسئولیت معماری بخش فضایی یا موجودات فضایی یا امتداد داستان مارول در فضا رو بر عهده داشت.برای همین همه‌ای اینا در واقع باعث شد، کوید که دیگه قوز بالا قوز بود دیگه. یعنی تمام فیلمبرداری‌ها و این ها رو انقدر تغییر داد که 2020 شد اولین سالی که ما هیچ چیزی از مارول نداشتیم تو سینما از زمانی که از دنیای سینمایی شروع شده بود.الان وضعیتی که داریم و شروع شده به این ترتیبه. بلک‌ویدو که یه جورایی شروع فاز چهار هست ولی نیست.به خاطر این که در واقع یه داستان پریکوئل قدیمیه که بعد از جنگ داخلی اتفاق میفته. این تو جولای اکران شد و رسما داستان رو شروع کردش.از دیروز که ما داریم این رو ضبط می‌کنیم در واقع فکر کنم که توی آمریکای شمالی شانگچی و ده حلقه شروع شده پخشش که این از اون فیلم‌های احتمالا جذابه.من هنوز ندیدم اگر بشه احتمالا یکی دو روز آینده می‌بینمش ولی از اون چیزی که ازش شنیدیم یه تغییر مسیر جدیه و نشون میده که مسیر فاز چهار چطور خواهد بودش.بعد از این اترنالز قراره بیاد که ما می‌دونیم قبلا قرار بود که اولین فیلم باشه بعد از بلک ویدو، الان جابجا شده بعد از شانگچی میادش. حتما این تغییرها باعث میشه که یه ذره روند داستان و ادیت حتما عوض بشه.این فیلم هم خیلی مفصل فکر کنم راجع بهش صحبت بکنیم، بخاطر اینکه هم کارگردان اسکاری بی‌نظیری داره که با اون سبک ویژوال عجیب غریبش که توی در واقع سرزمین کولی‌ها، اون درخشان در واقع تصویربرداری کرد. حالا اون رو وارد این دنیا می‌کنه و خود داستان هم داستان هیجان انگیزیه‌پشتش اسپایدرمن میادش که راهی به خانه نیست یا نو وی هوم (no way home) که دسامبر میاد و بلافاصله بعدش دکتر استرنج و من یه بار دیگه بگم جهانگان مجنون یا همون مولتی ورس آف مدنس (multiverse of madness) اتفاق میفته.که این هم از یه نظر جالبه که کارگردانش سم ریمی هستش که کارگردان اون سه‌گانه‌ی اول در واقع اسپایدرمن‌ها بود و حالا این افتادن این دو تا کنار هم می‌تونه خیلی جالب باشه.بعد از اون می بیست و دو، عشق و تندر دیگه، تور میادش. قسمت بعدی که اونم تایکا وایتیتی ساخته و بعدش فیلم خیلی مهم و خیلی چی میگن، مورد استقبال.بلک پنتر قسمت دومش قراره بیاد. واکاندا فور اور (wakanda forever).دو سه سال پیش بود که اسپایکلی کارگردان معروف هالیوود اومده بود مونترال یه جلسه‌ای داشتش. اونجا وقتی ازش پرسیدن مهم‌ترین اتفاق تاریخ سینمای سیاه‌پوستی بود. می‌گفت بلک پنتر، می گفت بلک پنتر تاریخ ما رو عوض کرد.هم قشر عمده‌ی سیاه‌پوستان آمریکایی تبار در واقع آشتی داد با سینما و هم از طرف دیگه نشون داد که فیلم چیز میتونه بفروشه، موفق باشه و شخصیت محبوب داشته باشه.حالا در نظر بگیرید که اون درواقع تراژدی فوت هنرپیشه‌ی اصلی در واقع بلک پنتر هم اضافه میشه و اینکه این‌ها گفتن که ما این رو جایگزین نمی‌کنیم هنرپیشه‌ش رو. این که چطور می‌خوان داستان رو پیش ببرن خیلی همه منتظرش هستن.بعد از اون، نوامبر بیست و دو مارول‌ها میاد که قسمت دوم کاپیتان ماروله ولی احتمالا میس مارول هم بهش اضافه میشه و به نام مارول‌ها میاد.و بعد فوریه بیست و سه، بیست بیست و سه، قسمت سوم انت‌من و واسپ میادش که به نام کوانتومنیا، دیوانگی یا مثلا چه می‌دونم، دیوانگی در دنیای کوانتوم، علم کوانتوم، یه همچین چیزی.که این هم برای ما مهمه به خاطر اینکه یکی از احتمالا شخصیت منفی اصلی شخصیتیه که ما الان باهاش آشنا شدیم تو لوکی و اون جا برمیگرده و بعد از بیگ بنگ بزرگه و در نهایت گاردینز آف د گلکسی (Guardians of the Galaxy)، قسمت سومش، 2023، ماه می اگر چیزی تغییر نکنه قراره که بیاد.از این فاز دوتای دیگه یا یکی و نصف دیگه می‌مونه. یکی فنتستیک فوره (Fantastic Four) که هنوز زمانش اعلام نشده ولی تکنیکلی توی این فاز قرار می‌گیره.و همینطور بلید که نمی‌دونیم آیا اصلا تو این فازه، تو این فاز نیست قراره یه پاکت یونیورس برای خودش باشه یا مرتبط میشه.بنابراین این دو تا هنوز زمانش اعلام نشده ولی تا جایی که میدونیم قراره که به این ترتیب در واقع دنیای سینماییمون پیش بره.توی تلویزیون هم می‌دونیم دیگه تغییرات پیش اومد.اول واندا ویژن اومد، بعد فالکن اومد که در واقع زمینه رو برای کاپیتان آمریکای بعدی مهیا کرد. لوکی، الان وات ایف داره پخش میشه و اگر اتفاق عجیب غریبی نیفته به ترتیب سریال‌هایی که بعد از این اتفاق میفته.هاکای نوامبر میادش، میس مارول 2021 میاد که این هم میتونه داستان جالبی باشه چون اولین سوپرهیروی مسلمون به نوعی هستش که اتفاق بیفته نوجوون مسلمون.بعدش مون نایت میاد که با بازی در واقع اسمش یادم رفتش، ولش کن. بعدش مون نایت میاد و بعد از اون سریال شی هالک.که میدونیم که غیر از خود شخصیت شی هالک که تاتیانا ماسلانی بازی می‌‌کنه که اگر نمی‌شناسید تاتیانا رو به خاطر اون سریال سایپای خیلی معروفش که خودش نقش هفت هشت نفر رو بازی می‌کرد و در واقع کلن‌های همدیگه رو بازی می‌کردن به نام اورفان بلک، خیلی درخشان شد.و اونجا ما میدونیم که مارک رافالو هم در نقش خود هالک میاد. اگر خوب پیش بره و اگر همه چیز خوب باشه اینجا جایی که خیلی مت مورداک میتونه حضور داشته باشه چون تو کمیک‌ها خیلی اینا با هم کار داشتن.و بعدش سکرت اینویژن (Secret Invasion) در 2022 دسامبر یه ویژه‌نامه‌ی احتمالا ابلهانه‌ی اسپشیال ایونت تعطیلات برای گاردنینز آف گلسکی میاد.بعد از اون قراره که آیرون هارت، آرمور وارز و واکاندای متحد منتشر بشه منتها اونا هنوز تاریخ نداره.من فکر می‌کردم که، یعنی در واقع امیدوار بودم که اکران اسپایدرمن زمانی باشه که دیگه کرونا تموم شده و یه جورایی این اکران می‌تونه آشتی دوباره مردم و زنده کردن سینما باشه.ولی الان به نظر نمیاد تا آذر ماه که قراره اکران اسپایدرمنه حتی تو آمریکا هم رفتن به سینما خیلی بی‌خطر باشه و احتمالش زیاده که این فیلم هم همزمان تو شبکه‌های اینترنتی استریم بشه.به نظرت تلویزیون می‌تونه مارول رو از نظر اقتصادی تامین کنه؟ می‌تونه جبران کنه این ضررها رو با توجه به هزینه‌های هنگفتی که به نظر میاد هر پروژه‌ای داره؟ببین واقعیتش اینه که مسئله‌ی کوید و درواقع تعطیلی سینماها به شدت اثر گذاشت و تقریبا بخشی از صنعت سینما رو تا مرز ورشکستگی پیش برد. حالا ما داریم راجع به دیزنی و مارول صحبت می‌کنیم و از اونطرف وارنر برادرز و دی‌سی.ولی واقعیتش اینه که کمپانی‌های کوچیک‌تر و فیلم‌های یه مقدار مستقل‌تر، جدا با بحران در آستانه‌ی ورشکستگی مواجه شدن‌.شما حساب کن تمام سینماها تعطیله، حتی الان که باز گشایی شده، حالا من کانادارو می‌دونم مثلا شما زمانی که می‌خواین برین برای یه فیلمی مثلا مثل سوساید اسکواد شما وقتی که به طور عادی می‌رفتین سالن‌ها پر بود در هفته اول.الان به طور پراکنده مثلا بین هر دو نفر مثلا پنج تا صندلی خالی میذارن، نمیدونم اینور خالی باشه. خب طبیعیه که نمی‌تونه بکشه.در مورد دیزنی و مارول با توجه به اون سرمایه‌ی وحشتناکی که وارد سیستم کردن و سودای عظیمی که از قبل آوردن، خب یه ذره وضعیتشون بهتر هستش ولی رو اینام اثر گذاشته.مثلا شما برین ببینین، حالا من عدداش رو یکی دو تاشو میگم که ببینین چطور این بازی رو انجام داده‌. کاری که خیلی از کمپانی‌ها در واقع شروع کرده بودن و تو این دوره به اوج رسوندن، رفتن به سمت الگوی پخش دیجیتال و پخش آنلاین و شبکه‌های آنلاین خودشون بود‌.اینا با الهام از موفقیتی که نتفلیکس داشتش شبکه های خودشون رو ساختن‌. معروف‌ترینش الان دیزنی پلاس هستش. اونور برای دنیای وارنر برادر و دی سی، hbo max هستش.و اینا اومدن یه سیستم هیبریدی به پخش گذاشتن. کاری که مارول کردش این بود که گفت که خیلی خب، من همزمان پخش می‌کنم به خاطر اینکه اگه فقط تو سینما بذارم کسی نمی‌بینه و بعد میفته تو بقیه داستانا‌.من همزمان که تو سینما پخش می‌کنم توی سرویس مثلا دیزی پلاس هم من میذارم، منتها با یه تفاوت. شما اگه تو دیزنی پلاس می‌خواین ببینین باید برای مثلا سه ماه اول چهار ماه اول که روی پرده هست، غیر از اشتراک ماهانه‌ای که دارین میدین مثلا ده دلار نه دلار دوازده دلار، حالا بسته به جاهای مختلف اشتراک ماهانه‌ی دیزنی پلاستونه، بابت دیدن این فیلم پونزده دلار دیگه بدین.یعنی مثل این که یه بلیط سینما می‌گیرین، فیلم رو تو خونه می‌بینین. نسخه‌ی اچ بی او مکس این کار رو نکرد. واسه همینم خیلی اونور سر و صدا کرد.گفت نه هرکس اچ بی او مکس رو داشته باشه، من همزمان که فیلمم رو میذارم توی در واقع باکس‌آفیس اصلی، رایگان در واقع برای مشترکان خودم می‌ذارم. این هدفش این بود که اچ بی او مکس مشتریای بیشتری بگیره، خیلی هم دعوا شد.برای مثال تصور کنید که تو فهرست چیزایی که داره میاد توی وارنر برادر و اچ بی او مکس الان دوم (doom) قرار داره، سوساید اسکواد بود، قسمت بعدی ماتریس قرار داره و خب اینا فیلمایی که امیدوار بودن تهیه‌کننده‌ها که بترکونه دیگه، درآمدشون رو تامین کنه ولی حالا وقتی که بیاد خب خیلی از افراد نمیرن.حالا غیر از اون کسایی که حالا از ترس کوید نمیرن یا سینماها بسته‌‌ست یا هر چیز دیگه تازه ما تصور کنیم که ما کلی افراد تو دوره‌های قبلی حتی از ایران یا کشورهایی که اکران نداشت، بلیط می‌گرفتن میرفتن یه کشور دیگه که یه فیلم رو ببینن.خب الان همزمان باهاش نسخه‌ی دیجیتال کیفیت عالیش هم هست واسه همین دیگه صبر و اینا فایده‌ای نداره. بنابراین اثر گذاشتش به شدت.اما عددهایی که از دیزنی داریم نشون میده که با توجه به شرایط کوید، نه نسبت به مقایسه با شرایط قبلش، اوضاع خیلی بد نبوده.برای مثال بلک ویدو اولین فیلم در واقع این مجموعه بود که اومدش، حدود پونصد میلیون دلار فروخت. این مجموعه‌ی در واقع دیجیتال و سینماش بودش.و وقتی عدداش رو خرد می‌کنیم، مثلا فرض در مورد بلک ویدو تو آخر هفته‌ی اول اکرانش اولین آخر هفته اکرانش، هشتاد میلیون دلار تا آمریکای شمالی فروخت.حدود هفتاد میلیون دلار توی بین‌الملل در واقع خارج از آمریکای شمالی و شصت و هفت میلیون دلار هم در دیزنی پلاس.بنابراین عدد قابل مقایسه‌ست با سیستم سینما با این توجه که عدد سینما خیلی کاهش پیدا کرده و اصلا هم چیز نیست.انقدر هم قضیه چیز بود که الان فرض کن مثلا اسکارلت جوهانسون صحبتش هست که شکایت کرده از توزیع دیزنی، صحبتش هست اما واتسون بری توزیع کروئلا که اونم به همین ترتیبه پخشش شکایت بکنه.در مقایسه با بقیه و در مقایسه با بازار سینمایی، خب موفق بوده دیجیتال ولی اصلا قابل مقایسه با سینما نیستش‌.حالا دو تا فیلم هست که امیدوارن که در واقع این روند رو بشکنه. اولیش همین شانگچیه و باکس‌آفیس آمریکا.به خصوص امیدوارم با توجه به اینکه وضعیت پندمی تو چین خوب شده و این فیلم اساسا فیلم مبتنی بر هنرهای رزمی هست و باساختار درواقع کشورهای شرقی و آسیایی سازگاری داره در اونجا بتونه بترکونه.البته این یه قماره دیگه، بعضی وقتا اونا می‌بینن میگن نه اصلا خوشمون نمیاد این مدل خیلی خوبی نیست.و بعدیش اسپایدرمنه که با آنچنان هایپی که اطرافش هستش خیلی سخته آدما رو بشه کنترل کرد که نرن ببینن و این دو تا امیدوارن که درواقع برگردونه چرخ مارول رو روی اون ساختاری که وجود داره.بریم در مورد فیلم‌ها و سریال‌هایی حرف بزنیم که تا حالا پخش‌شدن. تو سریال وانداویژن بر همگان روشن شد که واندا داره اوج قدرتش به عنوان اسکارلت ویچ رو تازه درک میکنه و خب طرفدارای کمیک خوب می‌دونن که این یعنی چی.بعد از اونم فالکن و وینتر سولجر یا سرباز زمستان رو دیدیم که بیننده‌ها رو برای یه کاپیتان آمریکای رنگین پوست آماده کرد ولی من فکر می‌کنم تا حالا تاثیرگذارترین محصولی که داشتن لوکی بوده.نه تاثیرگذار به معنای فیلمنامه‌ی خوب یا اثر ماندگار که اونم بود البته به نظر من، منظورم تاثیریه که روی آینده‌ی فاز چهارم داشته.انگار سریال‌های واندا ویژن و فالکون ادامه‌ی عزاداری و سوگواری ما برای از دست رفتگان فازهای قبلی بود و سریال لوکی بود که یه جورایی بهمون فهموند که دیگه باید خودمون رو جمع و جور کنیم و وارد مرحله‌ی جدید زندگیمون بشیم.مثلا اون صحنه‌ی سریال لوکی که سنگ‌های اینفینیتی همینجوری ریخته شده بودن تو کشوی نگهبانان زمان، به نظر من بهترین راه فهموندن به من بیننده بود که ایناف ایز ایناف.تانوس و اونجرز و آیرون من رو بیخیال شو، اون سنگا تموم شدن، که ما برات مولتیورس رو آوردیم، دنیاهای موازی رو آوردیم؛ که خب بعد از سریال لوکی هم تو انیمیشن وات ایف دیگه به راحتی داریم دنیاهای موازی رو می‌بینیم.خیلی برامون دیگه یه چیز عادی شد. چیزی که درکش تا قبل از لوکی برای من سخت بود. یعنی اصلا نمی‌تونستم بفهمم که مارول قراره چه جوری ما رو با این کانسپت آشنا کنه، با کانسپت دنیاهای موازی.حالا بگذریم به نظر تو توی کدوم یکی از این سریال‌ها یا فیلمایی که پخش شدن میشه آینده‌ی فاز چهارم رو پیش‌بینی‌کرد. به نظرت ممکن ترین احتمال برای ابر ویلن جدید چیه؟ یه چیزی در مقایسه با تانوس. اصلا ویلنی در حد تانوس ما داریم؟این قضیه مفیستو چیه همه ازش حرف می‌زنن؟ البته قبلش بگم به شنونده‌ها که مفیستو شیطان یا لوسیفر دنیای ماروله که با توجه به سریال واندا ویژن و تاریخچه‌ی کمیکش خیلیا به این تئوری رسیدن که مفیستو می‌تونه ویلن بعدی مارول باشه. تریلر اسپایدرمن هم این تئوری رو تقویت کرد.ببین به نظر من البته اینا نظر شخصیه و واقعا ممکنه که افراد مختلف که به خصوص تخصص بیشتری دارند نظرشون فرق کنه.به نظر من دو تا داستانی که توی سریال لوکی و واندا ویژن داریم یه درصد پایین‌تریش در واقع حالا تو فالکن و ونیتر سولجر داستان‌های فوق‌العاده انسانی‌ای بودن.داستان‌های فوق‌العاده‌ای در واقع درگیر کننده با روحیات هم انسانی هم اجتماعی بودن.برای مثال در مورد وانداویژن مفصل درنوردش صحبت شده که چطور فرایند سوگواری، فرایند عزاداری، فرایند این غصه‌ی از دست دادن میتونه باعث بشه که ما یه دنیایی رو در ذهنمون بسازیم که ذهنش اسیر بشه درش اون مرز بین واقعیت و مجاز، واقعیت و خیال رو بشکنیم‌.این خیلی نماد درواقع جذابی بود، اینکه چقدر افراد در این دوره آسیب پذیرن و چقدر ممکنه مورد سوء استفاده قرار بگیرن.ما می‌بینیم که از واندا داره به طرق مختلف در اوج عزاداریش، در اوج سوگواریش که آسیب‌پذیره، سواستفاده میشه‌. دولت از یه طرف می‌خواد سو استفاده کنه، در واقع شخصیت‌های دیگه به طریق دیگه.و این ممکنه باعث بشه که درواقع این به مسیر مختلفی کشیده بشه. بره به سمت دیگه‌ای و فوق‌العاده از این نظر به نظر من جذاب بود.به نوعی شاید مثلا ویلن اصلی توی واندا ویژن، افراد نبودن سوگواری بود. گذر از چهارچوب سوگواری ویلن اصلی بودش.توی لوکی اما به نظرم از این حد جذاب‌تر بود در واقع بحث داستان‌گوییش. خب از یه طرف بازی‌های درخشان رو داشتیم به خصوص بازی تام هدیلتسون رو.لوکی مارول خدای فریب و خدئه‌ست به نوعی، خدای میس‌شیپ ئه، خدای در واقع بازی با شرایط مختلفه و فریب دادنه و نمیشه بهش اعتماد کرد.اما این روایتی که حداقل ما تو مارول می‌بینیم که طبیعتا متفاوته با روایت اسطوره‌ای اسکاندیناویش، لوکی داستان یک شخصیت سرگشته رو از اول حضورش تا الان داره بیان می‌کنه.ببینید فرزند هیولاست، یعنی فرزند بدترین نوع هیولاهایی که می‌شناسیم که به فرزندخواندگی گرفته شده از سوی خدایان پیروز، قهرمانان.اما نکته‌ی مهم اینه که تو ذهن لوکی که به خصوص بعد از اینکه می‌فهمه درواقع heritageش رو و در واقع میراثش رو هیولاها فقط به این دلیل هیولان که شکست خوردن.یعنی که اگر تو اون جنگ بزرگ بین آزگارد و درواقع جاینت فارست‌ها اون‌ها پیروز می‌شدن الان داستان برعکس بود. آزگاردیا تبدیل به هیولا می‌شدن. اینا در واقع هیولای شکست خوردن.حالا این باید با این بار اینکه من از یک طرف قرار بر این بوده که پادشاه بشم اگر داستان به گونه‌ی دیگه‌ای بود، من پرنس در واقع حاکم بودم. حالا اومدم پسر خونده‌ای شدم که همیشه باید نقش دوم رو بازی کنم اونم به دست دشمنی که الان شخصیت خوبه چون من رو شکست داده.ببین این شروع میکنه شخصیته رو تیکه پاره کردن، درونش رو انگار به هم می‌ریزه و بعد سودای سلطنت داره اما این سودای سلطنتش رو اگه بخوایم یه ذره مثلا عمیق‌تر نگاه بکنیم، خیلی سودای جاه‌طلبانه شخصی شاید نباشه.این از دل اون درگیری دوره‌ی کودکیش داره میاد. اصلا برای چی هست؟ کسی که فکر می‌کنه که تمام هدفش تو زندگی این بوده که باید به فرمانروایی برسه.حالا چه تو آزگارد به هر حال خیلی ما می‌دونیم که تو دوره‌ی قبل از داستان اول، آدم معقول‌تری بوده نسبت به تور که مثلا خیلی عقل درست حسابی نداره، وحشی بازی درمیاره.معقول‌تر بوده ولی عملا تنها دلیلی که تور رو در واقع پدرش اودین قبول می‌کنه بشینه به جاش به خاطر اینه که خب پسر خونه. در واقع مسئله‌ی خون وجود داره و این هی دوباره شکست می‌خوره.و بعد سوالی که داره اینه که به قول اون چیزی که توی سریال لوکی تو اون صحنه‌ی آخرش که لوکی پیر در واقع داره کمک می‌کنه، فریاد میزنه اینه‌ که این گلوریس پرپس (glorious purpose) من چیه؟ هدف باشکوه زیستن من چیه؟ انگار تمام داستان لوکی اینه.حالا توی یه لایه‌ی پایین‌تر از این نمادهای در واقع کمیتی که بریم، برداشت منه. دوستان ما به خصوص روانشناسا می‌تونن بگن که اشتباه دارم برداشت می‌کنم.اینه که به نظرم کل سریال لوکی یه بخشش اینه که روانکاوی شخصیت لوکیه. ببین لوکی توی این داستان با ورینت‌های مختلف یا نسخه‌های مختلفی از خودش مواجه میشه.با نسخه‌ی پیر خودش مواجه میشه، با نسخه‌ی بچگی خودش مواجه میشه، با نسخه‌ی تمساح خودش مواجه میشه و از همه مهمتر با سیلوی که نسخه زن خودش هست مواجه میشه.درسته که این‌ها ورینت‌ها و در تایم‌لاین‌های دیگه‌ای هستند اما در واقع بخش‌هایی از شخصیت لوکین. در واقع اگر ما این فرض رو بذاریم برای یه لحظه که در واقع این ورینت بخشی از شخصیت درونی و بخشی از جدال درونی لوکیه، اون موقع می‌بینیم که در واقع تو این سریال لوکی داره مثل کسی که میره سراغ سایکو آنالیز و در واقع با بخش‌های مختلف روان خودش مواجه میشه، این داره با بخش‌های مختلف روان خودش آشنا میشه.و اینا هر کدومشون از نظر نمادین، مثلا تمساح که ما می‌بینیم خب خیلی فانیه ولی می‌دونیم تمساح از نظر نمادین از یه طرف نماد و سمبل دانش و خرد و نگه داشتن دانش برای خوده، از یه طرف به اشک تمساح می‌شناسیمش که فریبکاره و در واقع می‌تونه خودش رو مظلوم جلوه بده.واسه همین نمادها رو که نگاه می‌کنیم و همه‌ی این‌ها در یک طرف، اصلا لوکی‌ای که میره پرزیدنت میشه و همدیگه رو فریب میدن، هر کدومشون دنبال اون پرپز باشکون خودشونن، اون هدف باشکوهشون.به نظر می‌رسه تو مجموعه‌ی این روند لوکی با خودش آشتی می‌کنه یعنی با مواجه‌ی با شخصیت‌های مختلفش به صلح با خودش میرسه.یه چیزی که برای من خیلی جالب بود شاید این پتانسیلش باشه اینه که عالی‌ترین بخش‌های مواجه‌ش، همون مواجه‌ش با سیلویه که در واقع نسخه‌ی زنانه‌ی خودش هستش و تا زمانی که با اون به صلح نمی‌رسه با خودش به صلح نهایی نمیرسه.این رو حالا بعضی از کسایی که روانکاوی کار می‌کنن میگن که اونجاییه که شخص حالا فارغ از اینکه جنسیتش چیه، بین بخش‌های فمنین و مسکیولین خودش در واقع آشتی برقرار می‌کنه.باعث می‌شه که این پارگی‌ای که به واسطه‌ی جامعه به خصوص خیلی شدیدتر هم شده به التیام برسه و با خودش به صلح برسه.و خب این خیلی جذاب بود از این نظر، اگرچه ممکنه که من زیادی دارم روش بار سوار می‌کنم و اصلا داستان دیگه‌ای بوده باشه.آره ولی برداشت من اینه که حالا فارغ از این بخش زیرین، لوکی دروازه رو باز کرد به طور علنی و خب ما در آخرش دیدیم که در سیتادل آخر زمان، معبد آخر زمان، جهان‌های درواقع تایم‌لاین‌های مختلف شکل گرفتند و در واقع بارور شدن و رشد کردن.یه نکته‌ی کوچولو رو اینجا قبل از اینکه به ویلنش برسیم بگم. من یه چیزایی رو هنوز تو دنیای مارول باهاش درگیره ذهنیتم و نتونستم به نتیجه برسم. نمی‌دونم خودشون رسیدن یا نه‌.این که ما با سه تا مفهوم مواجهیم. یکی مولتی‌ورسه یا جهان‌های مختلف موازی یا چندگانه. یکی ابعاد یا دایمنشن‌ها هست و یکی تایم‌لاین.تا یه زمانی آدم فکر می‌کرد که این‌ها دارن به جای هم به کار گرفته میشن. مثلا وقتی که تایم‌لاین عوض میشه ما میریم تو یه دنیای دیگه و یه یونیورس دیگه خلق می‌شه‌.مثلا توی لوکی ما می‌دیدیم که اگر این شاخه‌های تایم‌لاین از یه حدی بیشتر بشه مولتی‌ورس‌‌ها با هم برخورد می‌کنن، تداخل پیدا می‌کنن.از یه طرف دیگه مثلا تو همین قسمت آخر وات ایف که ما دیدیم انشنت وان (Ancient One) اومد و تو یه یونیورس دوتا خط زمانی مختلف ایجاد کرد.حالا من هنوز نمیدونم که آیا واقعا اینا رو به جای هم بکار می‌برند یا مثلا یونیورس با تایم لاین با دایمنشن فرق داره.توی داکتر استرنج اول ما از یه طرف می‌بینیم که مثلا انشنت وان میگه که ما نیرومون رو از سایر ابعاد می‌گیریم، از در واقع ابعاد دیگه‌ای نیرو رو می‌گیریم که بهش میگیم جادو.از یه طرف از مولتی‌ورس حرف میزنه که داکتر استرنج میگه تو تو این مولتی ورس وحشتناک، کجا قرار گرفتی و از طرف دیگه هم مثلا می‌بینیم که میاد میرور دایمنشن یا بعد آینه رو می‌سازه که تو همین یونیورس ماست.حالا احتمالا این رو باید تو دو سه تا فیلم آینده یه ذره دقیق‌تر باهاش ببینیم و ببینیم که چطور باهاش بازی می‌کنند ولی به هر حال. تایم‌لاین شکل گرفته، مولتیورس شکل گرفته و ما می‌دونیم مولتی‌ورس وجود داره.در مورد کنگ د کانکورر (Kang the Conqueror) یا کنگ فاتح البته اگه من تلفظش رو درست بگم، این هستش که ما می‌دونیم که احتمال خیلی زیاد این شخصیت اصلی منفی هست که قراره که در قسمت سوم انت من واسپ برگرده. کوانتومنیا.و کسی که ما تو لوکی دیدیم یکی از ورینت‌ها هست. در واقع نسخه‌ای از این شخصیته که به نام آن که در آخر زمان باقی می‌ماند بهش اطلاق میشه.تو یه سری از داستان‌ها این‌ها در واقع بنیانگذاران همین تایم ورینس اتوریتی (Time Variance Authority) هستن به خاطر اینکه مطمئن بشن که تایم لاین به گونه‌ای تغییر نمی‌کنه که در پایان تایم لاین اینا منقرض بشن.اما کنگ رو چیزی که ازش می‌دونیم اینه که دانشمند برجسته است در قرن 31 ما. این روایت، روایت کمیکاست بنابراین ممکنه که کاملا متفاوت بشه‌.و حدس هم می‌زنیم که از نوادگان غیرمستقیم پدر ریچاردز باشه. ریچادردز که در واقع مستر فنتستیک هستش. یعنی پدر اون تایم ترول (time travel) داشته.این یه روایت اینه که که از نوادگان ریچاردزه، یه روایت اینه که از نوادگان دکتر دومه که خود دکتر دوم توی دنیای کمیک‌ها کسیه که اولین ماشین زمان رو می‌سازه و این با استفاده از همون سیستم برمی‌گرده.حالا این از این نظر هم خیلی جذابه به خاطر اینکه این چون شخصیتش گره خورده با فنتستیک فوره، ممکنه که توی داستان فنتستیک فور هم یه جایی باشه که این گره و ارتباط با دنیای مارول جدید رو بتونن ایجاد بکنن.خلاصه این تو قرن سی و یکم هست. با کمک در واقع توسعه یافته ابزاری که دکتر دوم ساخته سفر می‌کنه تو زمان و انقدر عقب میره که تبدیل میشه به یکی از فرائنه‌ی مصر و در اونجا در واقع شروع می‌کنه حضورش رو.اصلا دلیلی که میره مصر باستان و تبدیل میشه به یه فرعونی به نام رام اتوت یه همچین چیزی، دلیلش اینه که می‌خواد اونجا چون داستان به قدرت رسیدن شخصیت صباح‌النور رو میدونه، صباح‌النور همون شخصیتیه که بعدا تبدیل به آپوکالیپس میشه.می‌خواد بره جلوی اون رو بگیره و میره واسه همین تو دوره مصر و بعد برمی‌گرده. در نهایت وقتی که برمی‌گرده به زمان خودش یه خطای محاسبه کوچیک میکنه هزار سال پرت میفته.به جای این که قرن 31 بیفته میره هزار سال بعد و بعد میبینه که زمین دچار بحرانه. از اونجا شروع می‌کنه به فتوحات خودش. روایتی که توی سریال داره میده یه مقدار متفاوته.این میگه که تو قرن سی و یک در واقع امکان ملاقات نسخه‌های مختلف شخصیت از تایم لاین‌ها به یونیورس‌های مختلف ایجاد شد، اینا با هم ملاقات کردن، بعضیاشون خوب بود، بعضیاشون بد بود.بعد یه ورینتی که خب ورینت یکم آشوبگرتری هم بوده میاد شروع می‌کنه به جای فتح سیارات که تو داستان اصلی اتفاق میفتاد، میاد جنگ مولتی‌ورس رو به وجود میاره.و بعد الان اینی که ما تو لوکی دیدیم، این ورژنش، در واقع برمی‌گرده و این بنیاد نظارت بر خط زمان یا تایم لاین رو میذاره که اجازه نده که اونقدر رویدادها خارج از پرده بشن که برخورد این مولتی ورس رو امکان‌پذیر کنه‌.و در نتیجه کنگ د کانکوئرر بتونه به طور به قول تانوس این‌اینورتبل برگرده. به نظر میرسه که در نهایت شکست میخوره با تصمیمی که سیلوی می‌گیره بنابراین احتمالا برمی‌گرده کوانتومنیا می‌بینیمش‌.بنابراین این یه روایت هستش که داره اتفاق میفته و حالا اگه خواستی بعدا راجع به بقیه‌ی ویلن‌ها صحبت کنیم و به خصوص مفیستو که روح مفیستو بالا سرمون وایساده کوتاه نمیاد.خب نظرت رو در مورد مفیستو هم بهمون بگو. درمورد ویلن‌هایی که ما تو این فاز و البته این نکته رو بگم وقتی میگیم تو این فاز، واقعیتش اینه که ما اون بیگ بدمون (big bad)مون رو هر وقت راجع بهش صحبت می‌کنیم، یادمون باشه که احتمالا با اون بیگ بد یا ویلن اصلی یک فاز سر و کار نداریم. مثلا یادمون باشه که تانوس در آخر فاز یک معرفی شد و در واقع ویلن اصلی سه فاز بود.بنابراین احتمالا شخصیت‌هایی که ما به عنوان شخصیت منفی میگیم بعضیاشون ممکنه که ویلن یه فیلم باشن، بعضیاشون ویلن یه فاز باشن و یه بیگ بد باید پیدا بکنیم که حالا من یه پیشنهادی دارم آخرش بگم که به نظرم کدومشون میتونه باشه.اما کسانی که در واقع هیرولیک رو گوش میدن و داستان‌های هیجان انگیزی که تو تعریف می‌کنی، حتما با مفیستو آشنا هستنبه خصوص در داستان گوست رایدر و شراره و اون که در واقع چطور این عمل می‌کنه و چه جایگاهی داره.اونجا توضیح دادی فکر می‌کنم که مفیستو دلیل این که شیطان نیست و یه روایتی از شیطانه به خاطر همین مسائل سانسور دوران انتشار کمیک‌ها بوده و در واقع قراره که شیطان باشه.اما حداقل براساس مارول، مفیستو یه اهریمن یا شیطان فرابعدی یا ultradimensional ئه که در ابعاد مختلف یا در یونیورس‌های مختلف می‌تونه حضور داشته باشه.بروزش عمدتا برای ما همون بروزیه که ما از شیطان عادی می‌شناسیم. شیطان برمبنای برخی از تعابیر ما اینه که… حالا شیطان شاید درست نباشه، مدل لوسیفر مانندیه درواقع. ابلیس، آره ابلیس شاید بهتر باشه به خاطر اینکه شیطان رو ما می‌ترسم که بار شیطانی که ما می‌شناسیم رو بیاره.این میاد و با شما معامله می‌کنه، این درواقع همون شیطانیه که مثلا تو داستان گوته ما می‌بینیم که در واقع اونجا مفیستوئه که میاد و قول میده که در واقع چیزی رو که تو می‌خوای بهت بده و در مقابل روحت یا بخشی از روحت رو ازت می‌گیره.عمده‌ی حضور مفیستو رو ما در قالب این bargaining یا چونه‌زدن یا داد و ستد می‌بینیمش. نمونه‌ی بارزش در مورد داستان شراره‌ست و بقیه‌ی ماجراها.دلیلی که ما و در واقع همه خیلی منتظر بودند که مفیستو رو ما در وانداویژن ببینیم و از اونجا در واقع حضور مفیستو تبدیل بشه به یکی از بیگ بدایی که وجود داره اینه که مجموعه‌ای از داستان وجود داره که در واقع داستان فوق‌العاده مهمیه.می‌دونیم که واندا یا بدل اسکارلت ویچ یکی از قوی‌ترین شخصیت‌های دنیای ماروله. شاید واقعا رقیب نداشته باشه در حد امگا لوله.و این شخصیت تو یکی از داستان‌ها که منجر میشه به مجموعه‌ی داستان‌های house of M، خانه‌ی ام، کاری که انجام میده اینه که در دوران درواقع از دست دادن بخشی از کنترلش، کنترل ذهنش، دوتا دوقلو و فرزند دوقلو برای خودش از تکه‌های روح مفیستو ایجاد می‌کنه.یعنی آن دوقلوهایی که توی کمیک ما می‌بینیم برای وانداویژن، بخش‌هایی از روح مفیستو هستن و این همه رو در واقع در نوعی از هاله‌ای از این طلسم خودش قرار میده.حتی ویژن اگرچه گاه‌گداری شک می‌کنه که این‌ها واقعا بچه‌ش هستند یا نه ولی باور می‌کنه. بقیه باور می‌کنن حتی دکتر استرنج اینارو به دنیا میاره به عنوان پزشکی که در واقع توی کمیک حضور داره.و بعد از یه مدتی مفیستو این بچه‌ها رو ازش می‌گیره و درواقع روحش رو ازش پس می‌گیره، بچه‌ها گم می‌شن و این باعث میشه که یک شکست روحی و ذهنی عظیم برای اسکارلت وبچ اتفاق بیفته.شخصیت آگاتا هارکنس که ما دیدیمش توی وانداویژن، اینجا در واقع به نوعی مربی اسکارلت ویچ هستش. اونجا میاد و حافظه‌ی این رو پاک می‌کنه که یادش بره که این بچه‌ها رو داشته اما این مجددا حافظه رو به دست میاره و در اثر اون سوگواری‌ای که دوباره داره یک جهان تازه خلق می‌کنه.تو این جهان تازه پدرش که میدونیم تو کمیک‌ها مگنتو همون ویلن معروف اکس‌من، پدر کوئیک سیلور و واندا هستش، در واقع رهبری دنیا رو می‌گیره، همه‌ی شخصیت‌ها میرن. خلاصه حالا من خیلی هم نمی‌خوام اسپویل کنم.نکته‌ی مهم اینه که در پایان اون ماجراها، اون نبردهایی که اتفاق میفته، واندا کنترلش رو از دست میده و چیزی حدود شونزده هیفده میلیون نفر از نیوتنت‌ها رو قتل عام می‌کنه.یعنی جمعیت نیوتنت‌ها یا جهش یافته‌های دنیای مارول بعد از اون اتفاق از چند میلیون نفر به چند صد نفر خلاصه میشه. برای داستان گویی مارول اتفاق خوبی بود به خاطر اینکه حالا می‌تونستن منیج کنن دوباره داستانشون رو ولی این چیزی از بار قدرت و بار فشاری که اسکارلت ویچ انجام داده کم نمی‌کنه.حالا ما تو سریال شاهد در واقع مشابه این بودیم دیگه. یه دنیای فردی ساخته میشه، ویژن برمی‌گرده، دوقلو داره و خب آگاتا اون جا حضور داره. بنابراین خیلی‌ها انتظار داشتند که در واقع حضور این داستان به مفیستو برگرده.به خصوص یه سری سر نخ‌ها رو می‌دیدیم مثلا گاه‌گداری اون چی بود لک‌لک که کنترلش از دست می‌داد، یا مثلا اون پشه رو زوم می‌کرد رو اون مگسه که داشت حرکت می‌کرد. خب اینا همه نمادهاییه که با مفیستو و شیطان در ارتباطه. واسه همین ما رو تا لب تشنه برد و برگردند و واسه همین مفیستو حک شد تو ذهنمون.اینجام تموم نشد متاسفانه داستان و یه بار دیگه ما شاهد نشانه‌های مفیستو هستیم به خصوص در تریلر اسپایدرمن هیچ راهی به خانه نیست.یک مجموعه داستان جذابی وجود داره تو کمیک‌ها به نام وان مور دی (one more day). این که میگم جذاب از این نظر که خیلی مناقشه برانگیز بود، بعضیا به شدت ازش متنفر بودن بعضیا عاشقش بودن و به نظر میاد که توی داستان اسپایدرمن هیچ راهی به خانه نیست اینا الهام گرفتن از اون.تو این داستان وان مور دی اینه که توی ما میدونیم که توی جنگ داخلی کمیک‌ها اولین جنگ داخلی، اونجا بعد از اینکه این درواقع قانون ثبت هویت ابرقهرمانا یا superhero registration تصویب میشه، پیتر پارکر در واقع هویتش رو بارز آشکار می‌کنه، میگه که من اسپایدرمن و اینا.خلاصه تو افترمت اون ماجرا، پس از این ماجرا تو یکی از نبردهای حاشیه‌ای، تیراندازی‌ای میشه که، می انت می، زن‌عموش درواقع تیر می‌خوره و در آستانه مرگ قرار می‌گیره.پیتر پارکر اینجا تو این مجموعه داستان برای این که می رو نجات بده شروع میکنه به تلاش مختلف کردن، میره اول سراغ تونی استارک ازش کمک مالی می‌گیره فایده نداره.می‌ره سراغ دکتر استرنج، استرنج بهش میگه نه هیچ راهی برای نجاتش نداریم ولی استرنج کمکش می‌کنه که مثلا فرض کن از آدمایی مثل دکتر دوم که شخصیت منفی‌ایه یا دکتر اختاپوس که ما اینجا می‌بینیمش تو این فیلم دوباره کمک بگیره.اون‌ها هم به نتیجه نمیرسه. در نهایت استرنج بهش میگه که بیخیال شو. این در واقع گریزناپذیره مرگ می.حواس استرنج که نیستش پیتر میره و در واقع یکی از طلسم‌های استرنج رو بدون اینکه خودش خبر داشته باشه به کار میگیره که نتیجه‌ش این میشه که در واقع دوباره گند بزنه و درواقع بیفته تو یه مولتی‌ورس و آسی ببینه.استرنج نجاتش میده، زخماش رو درمان می‌کنه ولی بهش میگه که برو، تموم شده‌ست این داستان. اونجا یه دختر بچه‌ای رو میبینه و اون دختر بچه بهش میگه که من یه راهی می‌شناسم که می رو نجات بدیم.بعدا دختربچه تبدیل میشه به مفیستو و میگه من باهات یه معامله‌ای می‌کنم. من میام می رو نجات میدم، برخلاف همیشه که روحش رو می‌خواد این بار روحش رو نمی‌خواد.میگه یه کار دیگه‌ای می‌کنم، ازدواج با ام‌جی رو حذف میکنم از تاریخ. یعنی من می رو نجات میدم به جاش صبح که بلند میشی ام جی دیگه نمی‌شناسه تو رو و بقیه داستان…بعد از یه سری داستان قبول می‌کنه و مفیستو ازدواج پیتر پارکر و ام جی رو ورمیداره. صبح نشون میده که این دوباره تک و تنها بلند شده با میه و با ام جی اصلا رابطه‌ای ندارن.نکته‌ی جالب اینه که اونم برای اینکه اوج داستان رو از لحاظ احساسی بسازه قبل از این که این اتفاق بیفته، مفیستو بهش نشون میده اون دختر بچه‌ای که اول دیده که در واقع اومده بهش پیشنهاد داده، در واقع دختر خودش و ام جیه که حالا بخاطر این که این ازدواج پاک شده دیگه به وجود نمیاد هیچوقت و این در واقع شروع این داستان میشه.حالا چیزی که ما تو تریلر دیدیم با این پرانتز که تریلرهای مارول ممکنه گول‌زنک باشه یعنی مخصوصا ما رو در واقع به یه سمتی ببره و حتی شخصیت اضافه و کم کنه مثل کاری که مثلا فرض کن برای سیویل وار کرد یا بگو اسمش رو، نبرد بی‌نهایت یا نبرد اینفینیتی وار.ما می‌بینیم که این در واقع هویتش شناخته شده، میره پیش استرنج میگه که حافظه بقیه رو پاک کن و انقد ور میزنه اون وسط که به نظر میرسه کنترل استرنج قطع میشه و میزنه یه بلایی سر مولتی‌ورس و این حرفا میاره.این خیلی شباهت داره با اون داستان و اینکه حالا پشت‌صحنه‌ی این آیا ممکنه مفیستو حضور داشته باشه و اصلا قراره که ویلن اصلی کی باشه. چون ما می‌دونیم که حداقل پنج تا ویلن به نظر می‌رسه که اینجا حضور دارن، حداقل.ما می‌دونیم که دکتر اختاپوس برمی‌گرده، گرین گابلین با بازی ویلیم دفو برمی‌گرده. یه صحنه‌ کوچیکی تو بک گراند از لیزارد نشون میده که درواقع یکی از ویلن‌های امیزینگ اسپایدرمن بودش.الکترا با بازی جمی فاکس برمی‌گرده و اینا میشن چهارتا، یه نمادی می‌بینیم که گویا سندمن برمی‌گرده، البته نه سندمن بزرگ، سندمن داستان اسپایدرمن و اینا پنج تا میشن.بعضیا حدس می‌زنن که این در واقع نشون دهنده‌ی اینه که سینستر سیکس (sinster six) اینجا ظهور پیدا می‌کنه، حالا این که ششمی کیه دعواست سرش که ممکنه که مثلا مایکل کیتون برگرده در قالب والچر یا هرکس دیگه‌ای که اون ساختار سینستر سیکس رو بده.ولی خب اصلیه کی میشه؟ این هنوز دعواست ممکنه که یه ابرویلن پشت سر همه‌ی اینا حضور داشته باشه که در اون صورت مفیستو به نظر می‌رسه گزینه خیلی خوبی میشه. انقدر هوادارا در واقع به مفیستو گیر دادن تا مجبور نکنن مارول رو که این رو بیاره دیگه دست از سرش بر نمی‌دارن.اما غیر از مفیستو و کنگ که می‌دونیم که برمی‌گردن، چندتایی ویلن هستن که ما می‌دونیم برمی‌گرده، چندتایی هستن که حدس می‌زنیم برگردن‌. بعضیاشون این قابلیت رو دارن که بیشتر از یه فیلم باشن بعضیاشونم این قابلیت رو دارن که فقط تو یه فیلم باشن.ما یکی دیگه از ضد قهرمانایی که می‌شناسیم برمی‌گرده که اگرچه حضورش توی کمیک‌ها خیلی کوتاهه ولی خیلی داستان هیجان‌انگیزی داره، توی درواقع مجموعه‌ی تور هست، تو قسمت بعدی توره که کریستین بیل نقش گور د گاد بوچر (Gorr the God Butcher) یا قصاب خدایان رو بازی می‌کنه.من نمی‌دونم چه تفسیری یا چه نسخه‌ای ازش رو میارن ولی داستان گور د گاد بوچر خیلی جذابه. اینکه چطور درواقع از یک آدم مومن که خدایان فراموشش کردن تبدیل میشه به کسی که اصلا فقط میخواد خدایان دنیای کمیک رو از بین ببره.اون رو می‌دونیم که هستش، کنگ رو می‌دونیم که حضور داره تا اینجای ماجرا ولی چندتایی رو حدس می‌زنیم. یکی از مهمترین سوالا شاید تا الان این باشه که ویلن اصلی دکتر استرنج و مولتی ورس آف مدنس کیه؟به خاطر اینکه اون احتمالا خیلی تاثیر گذاشته و تصور کنید که دو تا از ابرشخصیت‌های ابرقدرتمند مارول یعنی اسکارلت ویچ که الان اسکارلت ویچ شده با استرنج داریم. احتمالا لوکی حضور پیدا می‌کنه، احتمال زیاد یکی از اکس‌من‌ها حضور داره.یه شخصیت دیگه‌ای که در واقع قابلیت پورتال باز کردن بین دایمنشنارو داره، داره میادش. کی قراره که اینجا آدم بده‌ی این ماجرا باشه یا در واقع شخصیت بده.خیلیا حدس بزنن یه شخصیتی که اگه من درست تلفظ کنم اسمش رو به نام شوماگرات (shuma-gorath) که این در واقع ممکنه که نسخه‌ی اصلی باشه.این شوماگرات درواقع یه اختاپوس عظیم‌الجثه فرابعدیه که یه چشم گنده وسط بدنشه، یه جوری شبیه اون استارفیشیه که تو سوساید اسکواد دیدیم این ولی اختاپوسه.این از اون شخصیت‌هاییه که مارول از داستان‌های لاوکرافت گرفته و خیلی تحت تاثیر هیولاهای اون قرار داره ولی این نسخه‌ی فرابعدی هم هست، چندین میلیون سال حضور داشته، چند صد یونیورس رو در واقع حکمرانی می‌کرده نه فقط یه کهکشان یا سیاره نه، چندین و چندصد یونیورس رو کار میکنه.یه زمانی هم میاد روی زمین ولی یه اتفاقی میفته که تبعید میشه، حدود یک میلیون سال پیش از زمین تبعیدش می‌کنن‌.حالا تو یه مجموعه‌ای از داستان‌هایی که استرنج داره این جزو ویلن‌های اصلی استرنجه یعنی همه جا باهاش بوده.دلیلی که خیلی حدس می‌زنیم این اتفاق بیفته دو تا سر نخیه که تو وات ایف دادن. ما تو قسمت اول وات ایف که کاپیتان کارتر بود در واقع، تو آخر اپیزود اونجا که پورتال باز میشه می‌بینیم یه سری موجود هشت‌پا مانندی داره این بازوهاش رو میاره تو.تو قسمت آخر تا الان پخش شده‌ی وات ایف که دکتر استرنجم هست یه بار دیگه اون موجود اصلیه که داره میاد، یه موجودیه که دارای همین بازوهای هشت پا گونه‌ست.خیلیا حدس میزنن که ممکنه این درواقع شوما گورات باشه مگراینکه حالا دوباره وارنر بخواد باهامون بازی کنه دیگه.توی داستان‌ها داستانش به این ترتیبه که این به قدری شخصیت چیزیه که بعد از یه مدتی تصمیم می‌گیره برگرده و زمین رو تصاحب کنه اما تنها راه برگشتش اینه که از ذهن یک موجود خیلی قدرتمند به بعد ما وارد بشه. کسی که می‌تونه که بین ابعاد سفر کنه.این شخصیت انشنت وانه، در واقع استاد استرنج و از یه جایی به بعد در واقع این نفوذ می‌کنه و تو یه نبرد میستیک خیلی عجیب غریبی، تنها راهی که جلوی ورودش رو بگیره اینه که استرنج انشنت وان رو بکشه.یعنی توی کمیک در واقع اینطوری انشنت وان می‌میره که در واقع استرنج می‌کشتش برای اینکه جلوی ورود این شخصیت رو بگیره.بنابراین این یکی از گزینه‌هاییه که ممکنه که وارد بشه.غیر از این درواقع دو سه تا شخصیت هستند که ما اسماشون رو اینور و اونور شنیدیم ممکنه که بیان. دکتر دوم به خصوص با توجه به اینکه فنتستیک فور داره شکل میگیره ممکنه که یکی از ویلن‌های بلند مدت باشه.آدام وارلاک که سرنخش رو تو گاردین دو دیدیم که ممکنه که این در واقع برگرده و حداقل بعد از گاردین آف گلکسی تبدیل بشه به یه ویلن بزرگ.از دشمنای در واقع استرنج کس دیگه‌ای که می‌تونه نقش بزرگتری بازی بکنه نایتمر هست یا کابوس که از اون موجودات عجیب غریبی هست که از کابوس دیگران تغذیه می‌کنه و تو کابوس بقیه زندگی می‌کنه.و یه گزینه‌ی خیلی جذاب دیگه هم مگنتوئه که خب می‌دونید جزو محبوب‌ترین قهرماناست و با توجه به الحاق این دوتا یونیورس می‌تونه بیاد.ولی حداقل من نمی‌بینم هیچ کدوم اینا تبدیل بشن به سوپرویلن مثل تانوس که سه تا فاز رو بخوان برن. شاید اگر کسی بخواد پیش‌بینی کنه یکی از گزینه‌های محتمل برای چنین سوپرویلنی که شاید مثلا آخر فیلم فاز معرفی بشه و دو سه تا فاز بره گالاکتوس باشه.و خب می‌دونیم که گالاکتوس درواقع تناسخ آخرین تناسخ مولتی‌ورسه توی داستان‌ها اگر تا الان قضیه پیچیده نیست، اینه که خود مولتی ورس علاوه بر این که چندین جهانه، خودش یه هویتی هم داره یه ماهیت و موجودیتی داره که این هر از چندگاهی تناسخ می‌کنه‌. در پایان ششمین تناسخ در بدن یک وجود انسان گونه میره، تبدیل میشه به گالاکتوس.بنابراین گالاکتوس عملا بازسازی و عملا تناسخ تمام مولتی‌ورس‌هی قبلیه که درون این جهان ما وجود داره و برای اینکه انرژی حیاتی فراهم کنه باید سیاره‌ها رو بخوره بنابراین حمله می‌کنه به سیاره‌ها.این جونوریه که اصلا تانوس در مقابلش شوخیه یعنی اصلا از این حرفا نداره و برای این دنیایی که اینا دارن می‌سازن با این نفوذش تو فضا شاید واقعا گزینه‌ی معقولی باشه که انتخابش بکنن.حتی شاید بیشتر از سه فاز یا چهار فاز بتونه ویلن اصلی بمونه و بعد نسبت داره به خصوص با مثلا فرض کن که فنتستیک فور به شدت رابطه داره، اصلا سیلور سرفر یا اون موج‌سوار نقره‌ای رو می‌فرسته که پیش قراول خودش باشه. با دکتر استرنج خیلی رابطه داره، این شاید گزینه‌ی هیجان انگیزی باشه.دیگه وقتشه بریم سراغ یکی از پرستاره‌ترین فیلمایی که قراره اکران بشه، اترنالز. خدایانی که معلوم نیست از کی روی زمین بودن و چرا تانس رو نابود نکردن. حالا ما به اون کاری نداریم.خدا هم نه البته، حالا پوریا توضیح میده ولی موضوع اینه که خیلیا از جمله خود من هیچ ایده‌ای ندارن که این اترنالز کین و از کجا اومدن. جناب پوریا ناظمی عزیز من از شما می‌خوام که به ما معرفیشون کنید‌.میدونم که اولین بار جک کربی آوردشون تو مارول ولی بعد نیل گیمن افسانه‌ای، نویسنده‌ی سندمن هم یه کاری باهاشون کرده. ما سراپا گوش توضیحات شما هستیم.این سوال، سوال خیلی مهمیه که نه فقط اترنال‌ها باید جواب بدن، هر قهرمان جدیدی که بخوان اینا معرفی کنن ناچاره به این سوال جواب بده که شما کجا بودین تا الان.این یکی از مشکلاتیه که کلا مارول مجبوره داشته باشه دیگه. مثلا فرض کن برای پیداکردن اون عصای لوکی، کل اونجرز اسمبل میشن بعد مثلا یه جای دیگه که کل دنیا داره بهم میریزه هیچ خبری ازشون نیست.مثلا چهار تا مامور اف‌بی‌آی باید با ماجرا کنار بیان. چاره‌ای ندارن، می‌دونی نمی‌تونه برای هر کدوم همه رو جمع کنه ولی بهرحال.داستان… خب کسایی که هیرولیک رو گوش میدن هم با جک کربی، هم با گیلمن و این خالقان این دنیا‌ها آشنا هستن‌. من اون بخش معرفی نویسنده‌ها رو بذار بذارم کنار.خیلی پیچیده‌ان در واقع اترنا‌ل‌ها و شخصیت‌هایی که دارن. خلاصه‌ی داستان رو اگه بخوام بگم بر مبنای مجموعه‌ی روایتاش، واقعیتش اینه که من از بین اترنال‌ها فقط اترنال گیلمن رو خوندم. واسه همین اون چه که دارم میگم بر مبنای اسناد در واقع دایره‌المعارف این حوزه هستش‌.ما البته بگم که تو دنیای سینمایی مارول با سلانا هستیم که حالا یه شخصیت مهمیه که اینجا بازی می‌کنن میگم که کجا دیدیمشون.قبل از اون فقط بگم که چقدر این فیلم می‌تونه هیجان انگیز باشه به خاطر این که فارغ از حالا داستانش، شما یه همچین کارگردانی رو دارید، یه همچین ست بازیگرایی دارین، یه همچین موسیقی‌ای دارین و شاید پرستاره‌ترین فیلمشون تا الان باشه که داره ساخته میشه و قراره که اکران بشه.اما طبق داستان طبق روایتی که داریم چیزی حدود یک میلیون سال قبل، یک گروهی از خدایان، یک گروهی از نژادی از خدایان به نام سلسشوال‌ها (Celestial) یا آسمانی‌ها هر جور که می‌تونیم ترجمش کنیم اینا به زمین سر می‌زنند تا ببینند که زمین آیا قدرت باروری بذر حیات هوشمند رو داره یا نه.سلسشوال‌ها یه سری موجوداتی‌اند که در واقع معادل خدان. ما می‌دونیم که تو دنیای مارول خدایان مختلف داریم. این‌ها عملا نامیرا هستن، قدرت بیکران دارن.حالا اگه می‌خواید شکل‌گیری خودشون هم بگیم برای اینکه یه ذره عجیب‌تر بشه، این‌ها اصطلاحا ناخودآگاهشون، unconscious شون و بعد conscious در قالب قلب یه کهکشان بزرگ به وجود میاد‌.رشد می‌کنه و وقتی که رشد کرد، زمانی که شایستگیشون رو به دست آوردن، حالا به هر ترتیبی میتونن بدن بگیرن و جسمانیت بگیرن و دارای بدن بشن.ما این رو توی دنیای سینمایی مارول تو قسمت دوم گاردینز آف گلکسی دیدیم. ایگو د پلنت یکی از سلسشوال‌هاست که در واقع اون هم اگه یادت باشه هدف اصلیش این بود که می‌رفت بذر حیات رو جاهای مختلف می‌کاشت تا ببینه کجا چجوری پیش میره تا به هدف خودش برسه‌.حالا غیر از اون، این‌ها در واقع شکل می‌گیرن. پروژه‌ی اصلیشون، هرکدوم درواقع یه قدرتی داره، یه پروژه‌ای داره ولی پروژه‌ی اصلیشون اینه که برن جاهای مختلف حیات رو شروع بکنن و ببینن که حیات می‌تونه که توسعه پیدا بکنه‌.و بعد از یه مدتی مثلا عموما یک میلیون سال بعد از اینکه بذر حیات رو راه میندازن، برمی‌گردن به نوعی جاجمنت دی برای اون گروه میزنن و میان قضاوتشون می‌کنن.که آیا اون حیاتی که رشد کرده لیاقت موندن داره یا نه. اگر از جاجمنت با موفقیت عبور کنند خب اجازه‌ی حیات میدن اگر نه از بین می‌برنشون، با خاک یکسان می‌کنن، دوباره مثل زمینی که آتیش میزنی آتیش می‌زنن و دوباره از اول بذر می‌کارن.داستان اینه که اینا یک میلیون سال پیش اینا میان رو زمین و روی زمین در واقع می‌بینن که این پتانسیل وجود داره. مسیر حیاتی که شروع می‌کنن به سه تا شاخه تقسیم میشه. یه شاخه‌ش ماها میشیم، انسان‌ها می‌شیم که در واقع ادامه پیدا می‌کنه تا الان میاد.یک گروه دیگه‌شون تبدیل میشن به یه موجوداتی که اینا تقریبا نامیرا هستن. ممکنه بمیرن ولی به طور عادی با مقیاس‌های ما نامیرا هستن، قدرت‌های فرابشری دارن، اینا رو به نام اترنال ها می‌شناسیم‌.و یک گروه دیگه‌ام هستن دیوینت‌ها که در واقع اینا هر کدومشون یه ظاهر و شکل هیولاواری دارن و اینام رشد می‌کنن.خب ما می‌دونیم که اترنال‌ها که درواقع یکی از این سه شاخه‌ای هستند که شکل گرفتن، قدرت‌های فوق‌العاده‌ای دارن، خودشون بین خودشون یه جنگ داخلی دارن، گروه دارن و اینا.اما اینا منع میشن از دخالت در امور انسانی به هر شکلی مگر در مواردی که دیوینت‌ها بخوان دخالت کنن، چون ما می‌دونیم دیوینت‌ها موجودات قدرتمند، وحشی و حالا هرچیز دیگه‌ای هستن که می‌تونن انسان رو از بین ببرند.بنابراین این‌ها از سوی سلسشوال‌ها در واقع بهشون دستور داده میشه که حق ندارید دخالت کنید مگر در زمینه‌ی دیوینت‌ها. توجیهی که میاد که چرا در زمینه‌ی تانوس نبودن همینه‌.توی داستان اینگونه‌ست که بعد از یه سری ماجراهایی که پیش میاد اینا با دیوینت‌ها می‌جنگن، خود سلسشوال‌ها رو احضار می‌کنن و اون‌ها درواقع با دیوینت‌ها می‌جنگن.در پایان اون یک میلیون سال، سلسشوال‌ها برمی‌گردن که انسان رو قضاوت کنن، یعنی نژاد ما رو، اون گونه‌ی سوم رو و به دلیلی تصمیم می‌گیرن که آقا اوکی اینا لیاقت ندارن باید نابودشون کنیم‌.و اترنال‌ها شروع می‌کنن حالا جلوی سلسشوال‌ها که حالا خالق خودشون هم هستن، ایستادن برای حفاظت از انسان‌.این کلیت ماجراست و حالا ما دقیقا مطمئن نیستیم که تو فیلم کدوم بخشش بره. ما یکی از سلسشوال‌ها رو می‌بینیم توی در واقع تریلر فیلم.اون نمای باشکوه قرمزرنگی که با اون آرمر بزرگش نشسته. به نظر می‌رسه اون چیزی که از تریلر می‌فهمیم، بعد از اتفاقاتی که در مورد اینفینتی‌وار افتاد، بخصوص اون در واقع بشکن دوم که هالک میزنه و بقیه رو برمی‌گردونه، شرایط انرژی کیهانی به گونه‌ای می‌شه که اجازه میده دیوینت‌ها برگردن به زمین‌.اون emergencyای که گفته میشه حدس می‌زنیم برگشتن دیوینت‌هاست که این باعث میشه اترنال‌هو جمع بشن دور هم و شروع کنن به مبارزه‌.خیلیا حدس می‌زنن که در واقع مبارزه این‌ها با دیوینت‌ها که ما یکی دو تا صحنه‌ش رو هم می‌بینیم تو تریلر، با یه موجود گرگ‌مانندی می‌جنگن و اینا، این نیمه‌ی اول یا شروع داستان باشه و شخصیت منفی یا در واقع مقابل اصلیشون در واقع خود سلسشوال‌ها شاید باشن.حالا یا تو این فیلم یا اینکه اینجا زمینه‌سازی بشه برای فیلم بعدی که در واقع مجموعه‌ی این گروه اترنال‌ها به رهبری شخصیتی به نام کرونوس بتونه که این‌ها رو رهبری کنه و در واقع تو این جنگ ببره.البته شخصیتی که داریم فعلا از کرونوس می‌بینیم یه ذره از کل دنیا به نظر میاد که پرته، خیلی در جریان نیست که ماجرا چیه و چه اتفاقی افتاده‌.بریم به تریلر اسپایدرمن. میخوام یه سوال مهم ازت بپرسم. به نظرت چندتا اسپایدرمن تو اسپایدرمنه؟در مورد تریلر اسپایدرمن خیلی جذابه و به قدری هایپ رفته بالا که اصلا آدم نمی‌تونه نفس بکشه انقدر که شخصیت‌های جذاب قراره بیان.صحبت از اینه که ممکنه، ممکنه که دوتا شخصیت اسپایدرمن قبلی برگرده. حدس زده میشه که مت مرداک با همون هنرپیشه‌ای که تو نتفلیکس تو دردویل بود برگرده‌ و واقعا بی‌نظیر و نفس گیر شده‌.حداقل میدونیم دو سه تا از ویلن‌های قبلی دارن برمی‌گردن. خیلیا در واقع بعد از این که تریلر رو دیدن راجع به استرنج صحبت می‌کردن که چرا این استرنج انقدر شنگول بود و یه ذره عجیب غریب بود‌.ممکنه که این بازی تریلر باشه، ممکنه که شخصیت دیگه‌ای خودش رو جای استرنج جا زده باشه، اگه در نهایت معلوم بشه که این خود استیفن استرنج هست من خیلی تعجب نمی‌کنم‌‌.ما استرنج رو خیلی کم درکش کردیم به نظرم توی سینما حداقل، این از بین تمام قهرمان‌های موجود بیشترین خسارت رو داده و بیشترین بلا سرش اومده. یعنی فقط در یک مورد در زمانی که می‌خواست با دورمامو بی‌نهایت بار خودش رو به کشتن داد و خب صدها بار کشته شد به معنای واقعی کلمه به انواع مختلف.یا مثلا اون زمانی که میره تمام آینده‌ها رو میبینه خب به نوعی تجربه می‌کنه تمام پلن‌های علیه تانوس رو که شکست می‌خوره و همه از بین میرن.از طرف دیگه مثلا می‌بینیم که ارزشمندترین چیز، دستاش رو حاضر شده که بی‌خیال بشه که بمونه و از طرف دیگه آدم یاغی‌ایه. توی قسمت اول بهش میگه که تو چطوری می‌خوای کار بکنی…یه جمله‌ی بی‌نظیر داره به نظرم جزو بهترین خط‌های دیالوگ‌های مارول تا الانه که می‌شینه جلوی انشنت وان و میگه که خب اگه دستای من هم حرکت کنن چطور از اینجا برسم به اونجا و بهش میگه چطوری یاد گرفتی عصب‌ها رو چیز کنی میگه study and practice.میگه خب همین کار رو بکن و همون مدل تحصیلیش رو انگار اینجا میاره، اونجام روش‌های تندروانه داشت دیگه که مثلا نمی‌دونم مغز رو مثلا روش عصب‌شناسی عجیب غریبی داشتش.به نظر میرسه تو دوره‌ی جادو هم داره همین کار رو می‌کنه به خصوص تو این قسمت آخر وات ایف قدرت‌هایی داره، چه توانایی عظیمی داره.و یادمون باشه مثلا تو اوج دوره‌ی سوگواری و مثلا خردشدنش که هنوز راهی نداره اونقدر چیزه که میاد با وان کل‌کل می‌کنه، میاد تو کتابخونه یواشکی حفره ایجاد می‌کنه کتاباشو می‌دزده یا مثلا بدون این که بدونه مثلا از یه سری ابزار استفاده می‌کنه.خیلی خارج از کاراکتر نیستش که استرنج بیاد یه طلسمی رو شروع کنه به اجرا کردن که از کنترلش در بره. حالا قبلش احتمالا یه همچین بلایی سر خونه آورده که ما می‌بینیم انقدر سرماست وسط تابستون و یخبندون ایجاد شده.ولی من خیلی تعجب نمی‌کنم اگه خودش باشه و درواقع این آزمایش کردناش با چیزهای مختلف کار رو به اینجا کشونده، ضمن اینکه نباید نقش پرحرفی پارکر رو هم از دست بدیم.انقدر این آدم حرف زد، در واقع به نوعی بازتاب شخصیت خودشه که همه‌ی داستان‌های خودش رو لو میده، انقدر حرف زد که طلسمه به فنا رفت جهان رو به هم ریخت.ولی به هر حال، روی تریلر به نظرم نباید خیلی حساب باز کنیم، چون می‌دونیم که مارول فریب میده. حتی ممکنه یه شخصیتی رو از یه صحنه‌ای حذف کنه، یه شخصیتی رو اضافه کنه. همون طور که تو تریلر اونجرز جنگ بی‌نهایت، هالک رو گذاشت درصورتی که ما تو اون صحنه اصلا هالک رو نداشتیم. ولی داستان به نظرم هیچکدوم از فیلماش تا الان به اندازه‌ی اسپایدر من هایپ نبوده.تو دوست داری کدوم یکی از اسپایدرمن‌ها برگردن؟ این شاید خیلی نظر محبوبی نباشه ولی من واقعا اسپایدرمن اندرو گارفیلد رو دوست دارم، خیلی امیزینگ اسپایدرمنه رو.خیلیا مثلا توبی مگوایر رو میگن ولی بنظرم خیلی آندرریتد موندش طفلکی و خیلی پیتر پارکر خوبی بود، پیتر پارکر یه ذره بالغ‌تر که در عین حال می‌دونست چیکار می‌کنه.عمیق بودش، فهمیده بودش، بعد مثلا تو قبول می‌کردی که این نرده. از قیافه‌ش و باهوشی چشماش می‌فهمیدی که این نرده. مگوایر خیلی خوب بود ولی خب واقعا تو تهش یه نرد نمی‌دیدی، یه آدمی که بتونه کار فنی بکنه.حالا خیلی خوبه ولی نوجوونشه، یعنی هنوز قبل از اینه که شاید به اون مرحله برسه و اونقدر عمیق نیست، خیلی چیزتره انگار. یعنی همون تینیجریه که داره بزرگ میشه. هنوز به اندازه‌ی اون امیزینگ اسپایدرمنه به نظرم خوب نشده.حیف شد این مجموعه در واقع حالا به دلایل مختلف ادامه پیدا نکرد و اگر قرار باشه یه کدومشون برگردن من امیدوارم که گارفیلد برگرده اگرچه خیلی به شدت داره انکار می‌کنه ولی امیدوارم دروغ بگه و واقعا برگرده یه جورایی.یکم درمورد شانگچی حرف بزنیم، ابرقهرمان آسیایی که تو سال‌هایی که بروسلی و مارشال آرتز یا همون هنرهای رزمی رو بورس بودن وارد مارول شد. الان که ما داریم ضبط می‌کنیم فکر می‌کنم که روز اول اکرانشه. نظرت درموردش چیه؟ اینکه قراره چه تاثیری تو دنیای مارول داشته‌ باشه؟شانگچی به نظر من از اول سرنخ‌های حضور در واقع این داستان شانگچی رو از اولین فیلم مارول می‌بینیم. اکه یادتون باشه گروهی که تونی استارک رو می‌دزدن گه منجر میشه به تولد آیرون من گروه ده حلقه هستن و پرچمی که پشتشون تن رینگه (ten ring).ما دفعه‌ی دوم هم این رو می‌بینیم در واقع توی آیرون‌من سه که حالا به نظر می‌رسه خیلی فیلم قوی‌ای نبود ولی اونجا در واقع یه نفری خودش رو به نام رهبر ده حلقه‌، ماندارین، جا می‌زنه که با بازی شگفت‌انگیز بن کینگزلی که بهترین بخش اون فیلم بودش و اونجا ما دوباره می‌بینیمش که در واقع اینا حضور دارن.یه قسمتی هم توی قسمت اول انت‌من اشاره میشه بهشون که یکی از خریداران اون یلو جکت، از وابستگان در واقع تن رینگ هستن اما اینا در واقع به نظر میرسه که به طور جدی فیلم فاصله گرفته از داستان حالا کمیک‌ها.مارول چندین بار در واقع تلاش کرده بود که المان‌هایی برای اضافه کردن تنوع خودش، تنوع فرارفتن از قهرمان سفیدپوست استاندارد، شخصیت‌های مختلف رو بیاره.خیلی کارای عجیب غریب و خوبی انجام داد از جمله اینکه برای مثال با بلک‌پنتر فضای ابرقهرمانان زن رو توسعه داد، با کاپیتان مارول و ویدو در واقع زنان رو تو پوشش مرکزی گذاشت و حالا به نظر می‌رسه توی ادامه‌ی بلک‌پنتر هم همین اتفاق بیفته.والکری رو تبدیل کرد به یک شخصیت بایسکشوال که خب این هم اتفاق در واقع تازه‌ای بود تو دنیای مارول که داشت تو سینما اتفاق می‌افتادش.و توی این روند به خصوص، حالا یه زمانی هم متهم شد سر جریان دکتر استرنج که وایت‌واشینگ میکنه و برخی از شخصیت‌های آسیایی رو تبدیل میکنه به شخصیت‌های سفیدپوست، خیلی سعی کرد که در واقع وارد کنه کم کم شخصیت‌های باتنوع نژادی و مکانی مختلف رو.قبل از اینکه در واقع دیزنی پلاس و دنیای تلویزیونی مارول هم بیاد زیرمجموعه‌ی مارول، این تلاش رو توی دنیای نتفلیکس خودش انجام داد با سریال آیرون فیست که خیلی نتونست در واقع جذب بکنه‌ و الان به نظر میرسه که فرصت خوبیه.یک تیم حرفه‌ای بازیگران بی‌نظیر با مارشال آرت بی‌نظیر. اینجا جاییه که به نظر میرسه ما میریم سمت هنرهای رزمی شرق آسیا و از طرف دیگه با المان‌های جادویی و المان‌های درواقع جادویی غیر مدل دکتر استرنج بیشتر آشنا میشیم.ما بر مبنای چیزی که تو تریلرها دیدیم، حالا این وارد اسپویل دیگه چون تو تریلر پخش شده، ما اینجا با اژدهاها مواجه می‌شیم، با شیرهای غول‌آسا مواجه می‌شیم، نبردهای باستانی مواجه می‌شیم. بنابراین این می‌تونه شروع در واقع تعیین مسیر جدی مارول به سمت آینده باشه.شخصیت اصلی منفیش هم احتمالا پدر شانگچی هست که در واقع همون ماندرین اصلیه این بار که تو نسخه‌ی بن کینگزلی ماندرین اصلیه که در واقع رهبر این گروهه ده حلقه است‌‌.ده حلقه هم تو این داستان براساس تریلرها می‌فهمیم که حداقل فقط یک اسم نیست در واقع یک نوع سلاح باستانی که با نوعی انرژی جادویی کار می‌کنه و این رو دیدیم توی ماجرای تریلرهاش در واقع.و به نظر میرسه که…حالا بذارین این بخش رو من کمتر بگم چون چند هفته‌ی دیگه یا یکی دو روز دیگه میاد و دمش هست اسپویل خیلی جدی‌ای اتفاق نیفته‌‌ ولی این می‌تونه در واقع مسیر تازه‌ای رو روی آینده‌ی دنیای سینمای مارول باز بکنه‌‌. در این حد داشته باشیم حالا بعدا اگه فرصت شد در پایان فاز چهار برگردیم ریویوش کنیم‌.به نظر تو مهمترین اثر مارول تو فاز چهارم تا حالا کدوم بوده؟ چه از نظر داستان و چه تصویر، چون میدونم که تصویر هم خب خیلی برای مارول مهمه‌.راستش از نظر شخصی و حالا الان دو تا فیلم اومده و سه تا در واقع سریال، سریال لوکی به نظر من جزو چشمگیرترین داستان‌ها تا الان بوده. دلیلش اینه که خب بلک ویدو یکم زمانش گذشته و در واقع ما آخر داستان رد می‌دونیم‌.و از اون طرف مثلا شانگچی رو البته باید ببینم، هنوز من ندیدم واسه همین خیلی نمی‌تونم درموردش صحبت بکنم ولی مثلا در مورد سریال‌هایی که اومده وانداویژن سریال عالی‌ای بود و حالا اگه فرصت شد راجع بهش صحبت می‌کنیم که چقدر نمادین و عالی بود.وینتر سولجز برای من نتونست فالکن وینتر سولجر. خیلی گاه‌گداری به دام کلیشه‌های بیش از اندازه افتاد و کلیشه‌هارو خیلی شاید آشکار داشت می‌گفت درحالی که می‌تونست خیلی ظریف‌تر بگه‌. خیلی از روند داستان به نظر می‌رسه که یه جاهایی شاید تحت تاثیر پندمی هم بوده، اونقدری که آدم انتظار داشت نبود.ولی لوکی به نظرم به خاطر مجموعه‌ای از روایت‌ها، هم از لحاظ نمادینش، هم از لحاظ معنی پایانیش، هم از لحاظ نقشی که داره در ساختار آینده مارول و هم از بازی‌های خیره کننده‌ای که توش شاهد بودیم، جلوه‌های ویژه‌ی اثرگذار، حداقل تا الان برای من این به نظرم جذاب‌ترین بوده.اگرچه که تک و توک اپیزودهای وات ایف فارغ از بخش در واقع گرافیکیش از نظر داستانی که میگه، از جمله قسمت آخری که تا الان پخش شده، یعنی داستان دکتر استرنج، فوق‌العاده داستان سنگینیه که جذابه به تنهایی ولی خب در مجموع اگر سریال بخوایم از نظر من لوکیه.راستش رو بخوای به نظر من سریال فالکن و سرباز زمستان از این نظر ارزشمند بود که اولین بار بود که در مورد تانوس و اتفاقی ته باعثش شد، حرف زد.تانوس نیمی از مردم زمین رو نابود کرد، پودر کرد یه جوری که انگار اصلا نبودن و پنج سال طول کشید تا اونجرز دوباره تونستن اونا رو برگردونن. توی این سریال برای اولین بار از تاثیرات اجتماعی اون کم شدن جمعیت زمین رو بهمون نشون داد.یعنی اون پنج سالی که نصف آدمای دنیا نبودن، نصف جمعیت زمین نبودن، حتی یه جاهایی در مورد این حرف زد که انگار یه تعادلی تازه برقرار شده بود، یه صلح جهانی‌ای اتفاق افتاده بود یه اتحادی و با برگشتن دوباره مردم به وسیله‌ی اونجرز دنیا دوباره به هرج و مرج کشیده شده بود‌.از این نظر به نظرم خیلی مهم بود به خاطر اینکه جنبه‌ی اجتماعی ماجرا رو و در واقع اینکه کار قهرمانانه‌ای که قهرمان‌ها همیشه می‌کنن یه سری عوارض و کانسیکوئنس‌های ناخواسته هم داره.یعنی که تو نمی‌تونی همه چیز رو پیشبینی کنی. وقتی که نصف جمعیت رفتن، وقتی دنیا تازه داره سعی میکنه خودش رو ایجاد کنه، بعد یه دفعه برمی‌گردونی. حالا مرزها چی میشه، خونه‌ها چی میشه، زندگی‌ها چطور به هم می‌ریزه.خیلی جنبه‌ی انسانی داره ما یه اشاره‌ی کوچیکی ازش رو توی واندا ویژن دیریم که درواقع شخصیت اصلی ما در واقع برمی‌گرده توی جریان بلیپ دوم ولی اینجا واقعا به طور جدی داشت باهاش بحث می‌کرد و خب خیلی در واقع نقد اجتماعی سنگینیم داشت.اونجایی که مثلا میره بانک که وام بگیره، میگه شما پنج سال گذشته کجا کار کردی میگه اقا پنج سال گذشته من نبودم و بعدشم که برگشتم شماها رو نجات دادم ولی کماکان باید پیپرورکش انجام بشه، کار اداریش انجام بشه.از این نظر فوق‌العاده بود. دلیلی که من گفتم که بد بود در مقایسه با اینا به نظرم میومد که می‌تونست روایت جذاب‌تری داشته باشه، یا شاید هم سلیقه‌ست. یه بخش عمده‌ش هم واقعا به سلیقه برمی‌گرده. می‌دونی پرکردن کفش کاپیتان و نشستن جای کاپیتان کار ساده‌ای نیستش و خب واسه همین شاید یه ذره سخت باشه.خب بریم سراغ آخرین سوال. می‌شه چندتا کمیک بهمون معرفی کنی و بهمون بگی که خوندن کدوم یکی از کمیک‌های مارول میتونه بهمون کمک کنه تا از فاز چهارم سر در بیاریم و آینده‌ش رو پیش‌بینی کنیم.شاید این چیزایی که من میگم بهترین کمیک‌ها نباشه به خاطر این که طبیعتا من همه رو نخوندم بنابراین برمبنای چیزایی که تو ذهنم هست میگم.برای داستان‌هایی که احتمال داره تو دکتر استرنج و بعد ادامه‌ش توی مجموعه روایت‌های اسکارلت ویچ ببینیم، داستان کوتاه یا سری هاوس آف ام شاید داستان هیجان انگیزی باشه که در واقع قدرت عظیم اسکارلت ویچ رو اونجا می‌تونیم ببینیم.درباره دکتر استرنج، این شخصیت احتمالی شوما گورات که در واقع ممکنه که نفوذ بکنه، دوتا آنتولوژی هست، یعنی دو تا مجموعه‌ای از کمیته‌های مختلفش هست.یکی دونت پی د فری من (Don&#x27;t Pay the Ferryman) هست یکی از داستان آقای دکتر استرنج هست. یکی‌ دیگه‌ش هم رایز آف د دارک هولد (Rise Of The Darkhold) که ما با دارک‌هولد آشنا هستیم توی مجموعه‌ی وانداویژن و اون جا در یه مجموعه‌ای به نام رایز آف د دارک هولد داستان این دو تا رو و ارتباطشون و قدرت گرفتنشون رو نشون میده.برای اسپایدرمن شاید نزدیک‌ترین چیزی که حداقل در مبنای تریلر می‌دونیم نسبت به کمیک‌ها وجود داره، همون کمیک پر سر و صدای وان مور دی باشه که در واقع داستان معامله‌ش با مفیستو هست و اینکه چطور درواقع مفیستو شکل می‌گیره.درمورد اترنالز راستش می‌دونم که خیلی کمیک خوب وجود داره ولی من خیلی نخوندم. من فقط گیلمن رو خوندم و خب هر کسی که گیلمن خونده باشه احتمالا خیلی سختش میاد که بره داستان‌های دیگه رو بخونه.واسه همین پیشنهاد میکنم اگر یک مجموعه رو می‌خواین بخونین که فقط کلیت بدونین، شاید گزینه‌ی در واقع روایتی که گیلمن نوشته گزینه‌ی خوبی باشه.میدونم که این قرار بود آخرین سوال باشه ولی من الان یه چیزی به ذهنم رسید و دلم می‌خواد که ازت بپرسم. با توجه به حرفایی که زدیم، دلم می‌خواد نظر شخصیت رو بشنوم.چرا کمیک و دنیای ابر قهرمانی مهمه؟ چرا دنیایی که مارول داره میسازه و کاری که داره تو سینما می‌کنه اهمیت داره؟ چرا خوبه که این فیلما رو ببینیم؟این جوابش خیلی به نظر من طولانیه ولی من سعی می‌کنم خلاصه فقط سر خط‌ها رو بدم. چندتا دلیل داره که من برام مهمه. یک اینکه من دارم تو این دنیا زندگی می‌کنم که این دنیا الان وجود داره و این آدما وجود دارن.و پاپ کالچر، فرهنگ عامه که از جمله روایتش کمیک‌ها هستن و داستان‌هایی که بر مبنای اون‌ها هست، بخشی از بافت اجتماعی و تفکر ما رو می‌سازه. من اگر می‌خوام بفهمم که دنیای امروزم چی می‌گذره بدون این‌که این نشانگان رو بشناسم یه بخشیم فلجه.مثل این میمونه که فرض کن من عمدا بخوام یه زبان رو یاد نگیرم در حالی که می‌دونم همه‌ی مردم دارن به اون زبان حرف می‌زنن‌. من اگه می‌خوام فرهنگ عامه‌ی امروز رو که تاثیر می‌ذاره…حتی تصور کن رئیس جمهور آمریکا میاد سخنرانی نی‌کنه، در بخشی از موضوع جدیش ارجاعش به کمیک هست، به استار وارز هست، به فلان هست بنابراین من اگه اینا رو ندونم، قطعم، بخش جامعه رو هم نمی‌شناسم، اما اینا رو بذار کنار این بخش اجتماعیش رو.هر کدوم از این داستان‌های فانتزی، سای‌فای و کمیک ما رو جدا می‌کنه از فریم ورک ذهنی آشنایی خودمون که دنیای اصطلاحا رئال خودمون هستش، دنیای واقعیمون هستش.اما این به این معنی نیستش که این‌ها وجود ندارن، این نشون میده که در واقع به ما این امکان رو میده و کمک می‌کنه که ذهنمون رو بتونیم در دنیاهای دیگه تطبیق بدیم و درواقع مسیرهایی رو بریم که هیچ وقت در این دنیا وجود نداره‌.حالا با این که نمی‌خوام خیلی چیزش کنم ولی مسئاه اینه که ما درکمون از دنیای واقعی اطرافمون که میگیم چیه؟ غیر از اینه که بر مبنای تفسیریه که مغز ما از پالس‌های ورودی جهانمون ایجاد می‌کنه‌. شما اگه مغز رو دستکاری بکنی بنابراین دنیای واقعیت رو هم یه جور دیگه میبینی.اگر من بتونم یه کاری بکنم که علاوه بر این جهانی که دارم درک می‌کنم، هزارتا جهان دیگه‌ی مختلف رو تجربه کنم، خب چه بیماری‌ایه که نکنم و چرا نباید این کار رو انجام بدم؟این‌ها هر کدومشون به خصوص در این دنیای به قول استرنج مولتی‌ورسی که به طرز وحشتناکی ازش کم می‌دونیم ممکنه یه دنیای واقعی باشن.حالا گزینه‌ی آخرش اینه که فکر کنم مولاناست که میگه خوش تر آنکه سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران. عمده‌ی داستان‌هایی که کمیک‌ها روایت می‌کنن، عمده‌ی داستان‌هایی که سای‌فای میگه، فانتزی میگه داستان ماست، مشکلات ماست.تنها کاری که میکنه اینه که یه فاصله‌ی فانتزی بین ما و اون‌ها میذاره. حالا طرف از چشمش یه اشعه‌ای درمیاد، پرواز می‌کنه اما مشکلش و دغدغه‌ش همون مشکلیه که من دارم.با گذاشتن فاصله یه آینه‌ای میشه که من می‌تونم خودم رو و رفتارم رو بدون اون بایس‌های فعال اولیه که عه این داره به من میگه پس من باید موضع بگیرم، نه این داره راجع به مثلا اترنال‌ها و سلسشوال‌هو صحبت می‌کنه، من میگم عه داستان که داستان منه پس مشکل، مشکل منه.مثلا فرض کن داستانی که ما توی واندا ویژن دیدیم و درباره‌ش صحبت کردیم. خب کیه که این دوران غم رو سیر نکرده باشه یا این سوگواری رو یا اینکه در دوره‌ی سوگواری نخواسته باشه یه دنیایی بسازه که بره اونجا.و همه‌ی اینا رو هم که بذاری کنار، خب اینا خیلی خوش ساخت و قصه‌های خیلی خوبیه. ما میگن که انسان حیوان قصه‌گوئه. ما از دوره‌ی غار و قبل از غار، معمولا تنها ابزارمون که تکامل پیدا کردیم قصه‌گویی بوده.دور آتش می‌شستیم قصه می‌گفتیم. قصه‌هامون هم خیلی فرق داشت وقتی که ما اسطوره‌های اسکاندیناوی، یونان، ایران رو میگیم خب همینه. قهرمان‌ها در واقع رویاها و باورهای خودمونن. حالا فرصت داریم یه بار دیگه. چرا نکنیم.من همیشه جوابم به این چیزا که میگن چرا باید بخونیم؟ میگم چرا نخونیم. شما باید دلیل بیارید که چرا نباید خوند واسه همین لطفا ببینید و بخونید‌.واقعا نفست گرم و تنت سالم پوریا. مرسی که انقدر وقت گذاشتی، مرسی که اومدی دمت گرم، دمت گرم، دمت گرم. اگه حرف دیگه‌ای هست ما با جون و دل می‌شنویم.راستش اولا خیلی ممنون که من رو دعوت کردی. یعنی واقعا جزو مواردی بود که من به شدت هیجان زده بودم براش و نمی‌تونستم نه بگم.نه به خاطر اینکه مثلا نه بگم چون چیزه، معمولا گفتم چیزایی که یه ذره وارد نیستم رو سعی می‌کنم که واردش نشم ولی این مورد چیزی بود که احساس کردم که اوکی یه ذره باید پام رو از گلیم درازتر کنم چون نمیشه هیرولیک رو نبود.و نکته‌ی دوم این که تنها چیزی که به نظرم میاد که اینجا لازمه که پیشنهاد کنیم، اینه که کمیک رو جدی بگیرید اگر دوست دارید و به بقیه توصیه کنین. یه تصور خیلی عجیبی وجود داره که بچه‌ها کمیک نخونن، بچه‌ها فلان…این حرفا رو بریزین دور. مطالعات جدی دانشگاهی شده که چقدر اینا تاثیرگذاره. شما زندگی دانشمندا موفق، کارآفرینا، ببینین که اینا چطور کمیک تو زندگیشون اثر گذاشته. اینا به نوعی شاید قدیمی‌ترین روش داستان‌گویی ماست دیگه و همه رو به یک چوب نزنیم.همون طور که کتاب داستان خوب و بد داریم کمیک خوب و بد هم داریم، فیلم خوب و بد هم داریم ولی بچه‌ها رو به خصوص تو سن رشدشون که در واقع دوران توسعه‌ی خلاقیت و قوای شناختیه از این ابزار مهم در واقع محروم نکنیم.و اگر هر کی رو می‌شناسید که تا الان هیرولیک رو گوش نداده بهش بگین گوش کنه و واقعا من این رو نه به خاطر اینکه الان فائقه اینجاست میگم، به خاطر اینکه بارها به همه گفتم این جزو بهترین روایت‌های داستان‌گوییه که ما توی پادکست‌های فارسی تا جایی که من می‌شناسم داریم.و اینکه چطور داستانی رو که صدبار خوندی رو دوباره می‌شنوی و احساس می‌کنی دفعه‌ی اوله شنیدی و اون هیجان دوباره برمی‌گرده و البته بیشتر. من این رو پشت سرت گفتم باز بگم.من زمانی که سندمن تورو گوش می‌کردم خب من قبلش هم سندمن رو خونده بودم هم نسخه‌ی آدیویی که آمازون داده بود رو گوش کرده بودم ولی اون صحنه‌ای که تو در واقع داشتی اون مناظره‌شون با شیطان رو میگفتی تو جهنم و اون صحنه‌ای که میرسه به اون اوجش که در نهایت میگه من امیدم، با روایت تو و موسیقی‌ای که گذاشته بودی من تقریبا داشتم دوباره دیوانه میشدم‌.واسه همین لطفا ادامه بده، لطفا ادامه بده و امیدوارم که همه جوره بشه ازت حمایت کرد که بشه ادامه بدی به خاطر اینکه فقط برای خودت نیست. همه‌ی ماها رو داری در واقع پیش می‌بری، دمت گرم.اینجا دلم می‌خواد خیلی خودمونی در مورد این حرف بزنم که چرا اصلا دنیای سینمایی مارول و کاری که داره می‌کنه، برای شخص من انقدر مهمه.دلم می‌خواد از علاقه‌ی شخصی خودم به این دنیا حرف بزنم به عنوان کسی که عاشق سینماست، هر سینمایی. عاشق داستانه، عاشق تخیله.من آدمی‌ام که تو دوره‌های غم، افسردگی، شکست و تنهایی فقط با فیلم و سریال خودم رو نجات دادم و میدم. با کتاب، با داستان، با کاراکتر، با سفر قهرمانی یه آدم دیگه.بنابراین وقتی برای اولین بار نشستم و دیدم که یه تونی استارک خودش رو از لابه‌لای غارهای ترسناک کشید بیرون و تصمیم گرفت زندگیش رو تغییر بده و بشه آیرون من، برای من آمریکایی بودن و شعاری بودنش مهم نبود.برام تغییر اون شخصیت و ضربه‌های احساسی فیلم مهم بود. بهم انرژی داد اما این بار موضوع فقط اینا نبود. مارول یه دنیای مخصوص خودش خلق کرد که داشت برای اولین بار اتفاق می‌افتاد.درسته که کلی سوپرمن و اسپایدرمن و بت‌من قبلش ساخته شده بودن ولی هیچکدوم تبدیل نشدن به یه دنیای بزرگ و تودرتو، با کلی قصه و کاراکتر که در نهایت همه‌شون تو یخ صحنه و تو روزی دور هم جمع شدن که خاکستر آیرون من رو به آب سپردن.من برای تک تک این جزئیات ارزش قائلم چون نشونه‌ی اینه که اونا برای ما به عنوان مخاطب ارزش قائلن. مارول کلی هنرمند و فیلم‌ساز رو دور هم جمع کرد. آدمایی که کارشون قصه تعریف کردنه.کی فکرش رو می‌کرد که برادران روسو، خالقین سریال کمدی Arrested Development، کارگردان چهارتا از بهترین فیلم‌های مارول بشن و یا تایکا وایتیتی با اومدنش و ساختن Thor: Ragnarok یه جورایی شخصیت پرنس ازگارد رو نجات بده.انتخاب بازیگران هم که عالی بود. خیلی سخته بازیگر دیگه‌ای رو جای الانیا تصور کرد. که می‌تونست کاپیتان آمریکا باشه، یا تور و البته لوکی.به نظر من تام هیدلستون کاری کرد که سرنوشت کاراکتر لوکی تو مارول تغییر کرد‌. از نقشش جلو زد. شد اولین ویلن اونجرز. بعد دوباره بود و بود تا این که شد نقش اول سریال خودش و سیر ماجرای اصلی فاز چهارم رو هم شروع کرد.و خب جالب اینجاست که همه‌ی اینا در صورتی اتفاق افتاد که ایشون رفته بود برای نقش تور تست بده که شد لوکی. من همه‌ی این تغییرات رو تو تمام کاراکترها دوست دارم.حتی تانوس رو دوست دارم. تو یکی از قسمت‌های انیمیشن وات ایف تو دنیای موازی، تانوس رو نشون میده که داره به این و اون میگه که قبلا یه ایده‌ی کشتار جمعی داشته و می‌خواسته که مثلا دنیاها رو نجات بده.راستش دیدن همون تانوس مهربون انیمیشنی هم دلم رو تنگ کرد. خیلی دلم می‌خواست جزو اون آدمایی بودن که این فیلما رو تو سینما می‌دیدن. اونایی که ری‌اکشناشون تو یوتیوب پخش میشه.یا جزو اونایی باشم که تا ته ته فیلم می‌شینن تو سالن که تیتراژ پایانی تموم شه و اون صحنه‌ی کلیدی رو ببینن. اون صحنه‌ی بعد از تیتراژ آخر که من عاشقش بودم. هنوزم هستم چون دلم رو برای چند ثانیه گرم می‌کنه که فیلم هنوز تموم نشده. کنده نشو نرو تو دنیای مزخرف و بلبشوی خودت، چند دقیقه صبر کن چون قراره یه اتفاق خفن دیگه هم بیفته.خیلی دارم احساساتی حرف می‌زنم می‌دونم ولی گفتم دیگه دلم می‌خواست یکم خودم رو خالی کنم. خلاصه اگه مثل من عاشق سینما و قصه و قهرمانین شاید بهتر باشه به جای گفتن دلت خوشه‌ ها یه شانسی به این دنیای اسرار آمیز و فیلماش بدین.ما همه‌مون غرق واقعیتم و داریم نابود میشیم، یکی بیشتر و یکی کمتر. حالا که کلی آدم با استعداد و خفن و هنرمند یه تخیل فوق‌العاده خلق کردن که آدماش خیلی فرقی با ما ندارن و مثل خودمون آسیب‌پذیر و پر از مشکلن، چرا از دستش بدین؟اینم از اپیزود ویژه هیرولیک، مارول فاز چهارم. ممنونم از مهمون خوب و نازنینم پوریا ناظمی عزیز.چیزی که شنیدین بیست و دومین قسمت از پادکست هیرولیک بود. هیرولیک رو من فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته‌نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام میده. طراحی وب سایت هیدرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-–-E22-–-Marvel%3A-Phase-4-id2202934-id422324825?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E22%20%E2%80%93%20Marvel%3A%20Phase%204-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Sat, 24 Sep 2022 17:34:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هالک باورنکردنی</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%84%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%87%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%84%DB%8C%DA%A9-xscuei33nmwa</link>
                <description>من همیشه عاشق ساختن عنوان‌هایی بودم که بتونم توشون از صفت استفاده کنم… مثل مرد عنکبوتی شگفت‌انگیز یا مثلا چهار خارق‌العاده.وقتی برای اولین بار تصمیم گرفتم که اسم وجه هیولایی بروس بنر(bruce banner) رو بذارم هالک، با خودم گفتم استنلی! این یه چیزی کم داره.می‌دونی آخه خیلی گنده‌تر و قوی‌تر از این بود که فقط اسمش هالک باشه. راستش اگه قرار بود که فقط یک کاراکتر تو اسمش صفت داشته باشه، اتفاقا همین هالک بود.باورنکردنی و افسانه‌ای تر از یه اسم ساده و یه کلمه‌ای بود. خودشه! &quot;باورنکردنی&quot; هالک باور نکردنی. به خودم گفتم آره استنلی، همینه. و اینجوری بود که هالک باور نکردنی متولد شد. باید اعتراف کنم که هالک از اون قهرمان‌های نیست که شما بهش عادت کردید یا انتظارشو دارین.البته بستگی داره کلمه‌ی قهرمان برای شما چه معنی داشته باشه. بذارین من نظر خودم رو بگم. همه چی از یه فیلم کلاسیک شروع شد به نام فرانکشتاین. من سال‌ها پیش فیلم رو دیدم و همون موقع تو ذهن من قهرمان داستان در واقع خود همون هیولا بود.قبول دارم که ظاهر ترسناکی داشت ولی عمیقا آدم خوبی بود. هیچ وقت قصد آسیب زدن به کسی نبود، تا اینکه مردم بی مغز و متعصب با چنگک و اسلحه بهش حمله کردن و دست از سرش برنداشتن.خب اونم بالاخره وحشت کرد و گیج شد و کنترل خودش رو از دست داد. این اولین جرقه برای ایده‌ی ساختن یک قهرمان هیولایی بود.موجودی که قلب مهربونی داره و آسیبی به کسی نمی‌زنه، ولی جامعه دست از سرش برنمی‌داره و همیشه قصد شکارش رو داره. هالک باورنکردنی ادای دین من به فرانکشتاین بود.اما برای ساختن یک کاراکتر نمی‌شد فقط درمورد هیولایی حرف زد که مردم تعقیبش می‌کنن. این بود که داستان کلاسیک بعدی وارد شد.روایت فراموش نشدنی دکتر جکیل وآقای هاید ( Dr Jekyll and Mr Hyde). آقای دکتر جکیل یه دانشمند محترم بود که وقتی از داروی دست‌ساز خودش چشید، تبدیل به مردی تاریک و ترسناک شد به نام آقای هاید.در واقع دکتر جکیل گاهی خودش بود گاهی آقای هاید. اینکه یه مرد عادی به طور مداوم تبدیل بشه به یک هیولای ترسناک، من رو به سمت ایده ساختن شخصیتی برد به نام بروس بنر.مردی که روح زخمی‌ای داره و با طلسمی ابدی دست و پنجه نرم می‌کنه. طلسمی به نام هالک که باعث شد اون هیچ وقت نتونه طعم یه زندگی عادی رو بچشه یا عاشق بشه و یا حتی لحظه‌ای روی آرامش رو ببینه.مبارزه‌ی درونی یک قهرمان که تا ابد ادامه داره و هیچوقتم قرار نیست که تموم بشه.سلام چیزی که می‌شنویم قسمت بیست و یکم پادکست هیرولیکه که در مرداد ماه هزار و چهارصد ضبط می‌شه.هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمانا و کتاب‌های مصوره. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم.خب تو این قسمت می‌ریم سراغ هالک، هالک باورنکردنی.یکی دیگه از شخصیت‌هایی که خالقش استنلی بود و تو دوران طلایی مارول سروکله‌اش پیدا شد. یه غول سبز و گنده و همه چی خراب‌کن.قبلش یه چیزی به بچه‌های عزیز شنونده‌ی هیرولیک بگم، من تا جایی که تونستم این داستان رو مناسب برای شما نوشتم، ولی بازم به نظرم اول بزرگترا بشنون بعد اگه اونا صلاح دیدن، شما گوش بدین.دلم می‌خواد بدونین که خیلی افتخار می‌کنم که شنونده‌ی هیرولیکین. از دستم شاکی نباشید که داستانا رو بزرگونه تعریف می‌کنم. خود داستانا ماهیتشون بزرگونه‌ست.خلاصه امیدوارم به صلاح‌دید بزرگترا این داستان برای شما مناسب باشه که دیگه از دستم دلگیر نباشین. دم شمام گرم.خب دیگه بریم سراغ داستان امروزمون، غول سبز رنگ و محبوب مارول، هالک باورنکردنی.من فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته‌نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این قسمت بیست و یکم از پادکست هیرولیک.تو سال هزار و نهصد و شصت و یک، استنلی و جک کربی شروع کننده‌ی دوره‌ای بودن که تبدیل شد به دوران طلایی مارول.این که استنلی و جک کربی کی‌ان و چیکار می‌کردن رو قبلا تو اپیزودای اسپایدرمن و کاپیتان آمریکا توضیح دادم ولی حالا جلوترازشون حرف می‌زنم.این دوره‌ی طلایی با خلق فنتستیک فور (Fantastic Four) که ما تو ایران به اسم چهار شگفت‌انگیز می‌شناسیمشون شروع شد.چهارتا آدم که یهو نیروهای فوق بشری پیدا کرده بودن و خودشون اونقدرا از این اتفاق راضی نبودن، یعنی دوست داشتن همون آدم معمولی می‌موندن و زندگیشون رو می‌کردن. واسه همین بیشتر وقت‌ها با هم اختلاف داشتند و گاهی سر همین اختلافا خرابکاری هم به بار میاوردن.اگه اپیزود اسپایدرمن هیرولیک رو گوش داده باشین، اپیزود پونزدهم، اونجا توضیح دادم که این پردازش به اوضاع درونی و روابط انسانی بین ابر قهرمانا، که ایده‌ی استنلی بود چجوری یه مارول رو از یه انتشاراتی که داشت به زور جمع و جور می‌کرد تا زنده بمونه، تبدیل کرد به یک غول سرگرمی.همین ویژگی‌ها هم تو همون روزهای اول، چهار شگفت‌انگیز رو تبدیل به یه موفقیت مطلق کرد و استنلی و جک کربی هم دستشون اومد که خواننده‌ها دنبال چی می‌گردند، که یکیش تنوعات و شخصیت پردازی ابرقهرمانایی بود که تا اونموقع خیلی خداگونه و قوی و خطاناپذیر جلوه داده شده بودن.برای همین تصمیم گرفتند که این بار با لحاظ کردن همین موضوع به جای یه تیم ابرقهرمانی، شخصیت جدیدی رو خلق کنند که به جای اینکه یک ابرقهرمان خوش تراش و بی‌نقص باشه، از توش یه هیولای غول پیکر با کلی مشکل و مسئله بیرون بیاد.یه چیزی که نه می‌شه بهش گفت قهرمان، نه به طور مطلق هیولا. یه هیولای ابرقهرمان یا یک ابرقهرمان هیولا.اگه یادتون باشه از قسمت قبلی قرار شد که هیرولیک فقط قصه‌ی ابر قهرمانان نباشه و توش از کتاب‌های مصور ارزشمند هم تعریف کنم.اینجوری شد که جناب نارنجی از نشر پرتقال اومد سراغم.جناب نارنجی هیچ گونه جانوری نداره، هیچ جنسیت مشخصی هم نداره، یعنی درسته که بابای نارنجکه ولی اصلا از رفتاراش معلوم نیست که واقعا زنه یا مرده.اتفاقا چون هیچ کدوم از اینا رو نداره میشه راحت و بدون قضاوت باهاش دوست شد، از دستش خندید و گاهی با حرفای فلسفیش مدت‌ها به فکر فرو رفت.جناب نارنجی یکیه عین ما که هر روز با یه سری چالش عجیب و غریب روبرو میشه و مثل خودمون گاهی تصمیماتی می‌گیره که به عقل جنم نمیرسه. دیدین دیگه، بعضی وقتا فقط خودمون بدونیم چی کار کردیم بهتره.جناب نارنجی هشتاد تا از داستان‌های زندگی خودش و پسرش، نارنجک رو تو یه کتاب مصور به نام جناب نارنجی برامون تعریف کرده.یکی از معدود کتابهای مصور تالیفی ایران، که علی‌اکبر زین‌العابدین، پژوهشگر و روانشناس کودک و نوجوان نوشتتش و ثریای مختاری هم تصویرگریش کرده.توی این کتاب کلی از ابعاد داستان توی تصویر اتفاق میفته و به مخاطب جای کشف میده. روی جلد کتاب جناب نارنجی نوشته شده برای هفت ساله‌ها تا هفت هزار ساله‌ها.راستش از وقتی واسه من فرستادن، جناب نارنجی همه‌ی ذهنم رو به خودش مشغول کرده. خیلی کتاب باحال و خوش رنگ و خوش‌جلد و از همه مهم‌تر تامل‌برانگیزیه.مطمئنم جناب نارنجی محبوب دل کودکان و نوجوونای شما میشه و البته یواشکی خودتونم باهاش رفیق میشین. نشر پرتقال بهترین کتابهای جهان رو برای بچه‌های ایران منتشر می‌کنه و یکی از اونا کتاب مصور جناب نارنجیه.یه سر به توضیحات اپیزود بزنین تا با دنیای جناب نارنجی و همین‌طور نشر پرتقال آشنا بشین. دمتون گرم.استنلی با اسم اصلی استنلی مارتین لایبر به دنیا اومد.سال هزار و نهصد و هفده. پدر و مادر استنلی که جک و سریا لایبر بودن. دو تا مهاجر رومانیایی که با خانواده‌هاشون به آمریکا مهاجرت کرده بودند و اونجا با هم آشنا شده بودن و بعدم ازدواج و تولد استنلی.تو پرانتز بازم بگم که من همه‌ی اینا رو با جزییات خیلی زیادی تو اپیزود پونزدهم و داستان اسپایدرمن تعریف کردم. اینجا فقط دارم یه یادآوری کوتاه می‌کنم. گیج نشین و اگه دوست داشتین کامل بشنوید برین اپیزود اسپایدرمن رو گوش بدین.خب داشتم می‌گفتم. خانواده‌ی استنلی خیلی فقیر بودند. بعد از رکود بزرگ اقتصادی آمریکا که از سال هزار و نهصد و بیست و نه شروع شد، اوضاعشون از قبل هم بدتر شد. پدر استنلی بیکاری و بی‌پولی رو نتونست تحمل کنه و تبدیل شد به یه مرد الکلی و قلدر که زورش فقط به زن و بچه هاش می‌رسید.بزرگترین نجات دهنده‌های استنلی از اون اوضاع کتاب و فیلم بودند. کتاب‌های ژول ورن و فیلم‌های فانتزی و علمی تخیلی، زندگی استنلی را برای چند ساعت از این رو به اون رو می‌کردن.استنلی رو می‌بردن به یه دنیای دیگه. استنلی مجذوب قدرت دنیای سرگرمی شد. دنیایی که داشت تلاش می‌کرد، حالا درست یا غلط، ذهن مردم رو از جنگ و فقر دور نگه داره و بهشون امید بده.استنلی با همین عشق بزرگ شد تا اینکه تو سن هفده سالگی به خاطر آشنایی فامیلی با مردی به نام مارتین گودمن وارد صنعت کمیک شد.مارتین گودمن رییس کمپانی مارول بود. البته مارول اون موقع اسمش تایملی بود، هنوز مارول نشده ‌بود.استنلی اونجا شد دستیار جو سایمون و جک کربی که واسه اینکه خودش رو نشون بده براشون هر کاری می‌کرد. قهوه می‌گرفت، لباس می‌شست، هرکاری.جو سایمون و جک کربی، خالقین کاپیتان آمریکا بودند که در مورد هر دوشون تو اپیزود پنجم و داستان کاپیتان آمریکا حسابی حرف زدم.البته ما با جو سایمون اینجا کاری نداریم. مهم جک کربیه.برای یادآوری بگم که جک کربی متولد سال هزار و نهصد و هفده بود. جکم از یک خانواده مهاجر فقیر بود.اونم مثل استنلی خودشو با کتاب و فیلم سرگرم می‌کرد و علاقه‌ی شدیدیم به نقاشی و انیمیشن داشت. تو نوجوونی هم درس و مدرسه رو ول کرده بود و تو یه شرکت ساخت انیمیشن استخدام شده بود.چند سال بعد توی مراسم هنری با جو سایمون آشنا شده بود. جو سایمون هم دست جک رو گرفته بود و آورده بود توی تایملی، یا همون مارول.اونا هر دوشون شدن اصلی‌ترین مهره‌های انتشاراتی و تونستن تو یه همکاری جانانه یه کاپیتان آمریکای میهن‌پرست خلق کنند.بعدشم استنلی استخدام شد و کارش شد دستیاری همین دونفر.خلاصه سرتون رو درد نیارم. وقتی استنلی هیجده سالش شد، جو سایمون و جک کربی از مارول یا همون تایمی رفتن و مارتین گودمن هم استنلی بیچاره‌ی تازه کار رو کرد همه کاره. پس استنلی تو هیجده سالگی شد ادیتور مارول.زمان گذشت و گذشت. جنگ شد. استلی رفت جنگ. بعد که برگشت تایملی شد اطلس. اطلس تقریبا ورشکست شد.سانسور اومد. کمیکا همه رنگی و آبکی شدنک استنلی بیخیال انتشاراتی شد و رفت واسه خودش کتاب نوشت.بعد مارتین گودمن اومد گفت بیا برگرد انتشاراتی، من اونجا یه کلاغ دارم که سیگار می‌کشه. استنلی گول خورد برگشت. بعد دید که عه جک کربی هم برگشته.خلاصه همه‌ی اینا شد سال هزار و نهصد و شصت.استنلی دوباره شد ادیتور ارشد و تونست با کمک جک کربی یک تغییر بزرگ تو انتشارات مارول به وجود بیاره. تغییری که تا همین الان هم ادامه داره و مارول رو تبدیل به یک کمپانی شکست‌ناپذیر کرده.البته همونجوریم که اولش گفتم همه چیز از سال هزار و نهصد و شصت و یک و انتشار چهار شگفت‌انگیز شروع شد.بعد از اینکه گروه چهار شگفت‌انگیز، سال هزار و نهصد و شصت و یک رو تبدیل به یک موفقیت بزرگ برای مارول کرد، استنلی جک کربی تصمیم گرفتند که اینبار برن دنبال یک کاراکتر مستقل.یعنی دیگه فعلا تیم و گروه رو بذارن کنارو یه تک شخصیت خلق کنن، اما خب سیاستشون عوض شده بود.تصمیم داشتند که ریسک کنن و برن دنبال شخصیتی که خیلی واضح و تو چشم سوپرهیرو نباشه.تو ذهن استنلی اینکه مخاطب بتونه با کاراکتر ارتباط برقرار کنه براش مهمتر از این بود که ستایشش کنه، یعنی ترجیح می‌داد که با شخصیتش همدردی کنند، درکش کنند و وقتی بین دو راهی تصمیمات بزرگ قرار می‌گیره، بتونند خودشون رو جاش بذارن و سختی اون لحظه رو بفهمن. اینجوری هیجان داستان بیشتر می‌شد.مسلما که ابرقهرمان هرجوری که خلق می‌شد، مخصوصا تو اون دوره، در نهایت تصمیم درست رو می‌گرفت؛ ولی استنلی از به تصویر کشیدن این کشمکش لذت می‌برد و تجربه‌ی چهار شگفت‌انگیز هم نشون داده بود که خواننده‌هام لذت می‌برن.استنلی از همون بچگی که عاشق داستان و فیلم بود، کاراکترهای محبوبش رو تو ذهنش نگه می‌داشت. در واقع اون خصوصیتی که باعث شده بود اون کاراکتر براش خاص باشه رو به خاطرش می‌سپرد تا یه جایی و یه جوری ازش الهام بگیره.یکی از اونا شخصیت اصلی داستان فرانکشتاین بود. فرانکشتاین معروف‌ترین اثر مری شلیه که سال هزار و هشتصد و هجده چاپ‌ شده.تو کتاب دکتری جوان و جاه‌طلب تصمیم می‌گیره که یه انسان خلق کنه. میاد انسانش رو از تکه‌های بدن مرده‌ها می‌سازه و با نیروی الکتریسیته بهش جون میده.اما بعد نمی‌تونه کنترلش کنه، یعنی هیچ ایده‌ای نداشته باید چیکار کنه .مردم هم بهشون حمله می‌کنن و میخوان بسوزوننشون. چون خلق یک موجود زنده رو جهنمی و اهریمنی می‌دونستن.داستان تو دوران رمانتیک نوشته شده و خیلی بیشتر از ترسناک بودن، عمق تنهایی بشرو نشون میده.البته از استنای کتابو نخونده بود و فقط با دیدن فیلمش تو دوران کودکی به شدت تحت تاثیر داستان قرار گرفته بود.به نظرش هیولایی که دکتر فرانکشتاین ساخته بود که بعدها خود هیولا به فرانکشتاین معروف شد، به هیچ وجه موجودی اهریمنی و ترسناک نبود.به زبان ساده‌تر بد نبود. اصلا نمی‌دونست کیه و چرا بهش زندگی دادن. چشماشو که باز کرده بود با مرد دیوانه و مردمی روبرو شده بود که بی هیچ دلیلی قصد شکنجه و کشتنش رو داشتن .در واقع اولین چیزی که فهمیده بود این بود که باید برای بقا بجنگه بدون این که بدونه اصلا چرا به دنیا اومده.خلاصه استنلی فکر کرد می‌تونه داستانی بنویسه از یه هیولا که ذاتا موجود خوبیه ولی مردم به خاطر ظاهر و رفتارش ازش می‌ترسن و متنفرن و می‌خوان نابودش کنن.اما با همه‌ی اینا استنلی فکر کرد که فقط با یه همچین چاشنی نمیشه مردم رو جذب کرد و ازشون خواست که با یه هیولا همزادپنداری کنند. هنوز یه چیزی کم بود.اون موقع بود که داستان دکتر جکیل و آقای هاید اومد وسط. یه داستان کلاسیک و محبوب و باز هم فراموش‌نشدنی.رمان کوتاه مورد عجیب دکتر جکیل و آقای هاید، به قلم رابرت لوییس استیونسون و تو سال هزار و هشتصد و هشتاد و شیش منتشرشد.تو این کتاب دکتر جکیل به خاطر علاقه زیادش به ابعاد و جنبه‌های خوب و بد شخصیت انسان، دارویی می‌سازه که بتونه این دو جنبه رو از هم جدا کنه.دارو رو هم خودش می‌خوره و در اثرش شخصیت دیگه‌ای از جنبه‌های منفی کاراکتر خودش خلق میشه به نام آقای هاید.دو نفر نمیشه ها. یه نفر که دو شخصیت متفاوت پیدا می‌کنه. یکی خیلی خوب و یکی هم بد و خبیث که آقای هاید بوده.دکتر جکیل که کم‌کم نمی‌تونه با آقای هاید غلبه کنه در نهایت خودشو می‌کشه و این تراژدی عمیق تموم میشه.این رمان یکی از عجیب‌ترین و غنی‌ترین داستان‌های دنیاست و البته یکی از قدیمی‌ترین منابع استعاری در مبحث دوگانگی شخصیت انسان.حالا استنلی این دوتا رو گذاشت کنار هم و نشست با خودش فکر کرد.چقدر باحال میشه اگه ما یه آدمی داشته باشیم که به یه دلایلی تبدیل به هیولا بشه. تبدیلی که هی تکرار بشه و اون مجبور باشه با دو تا شخصیت زندگی کنه.اینجوری ما دو تا کاراکتر داریم. یه آدم معمولی که مخاطب می‌شناستش و می‌تونه باهاش ارتباط برقرار کنه و یه هیولا که همون مخاطب می‌دونه که از کجا اومده و باور داره که موجود بدی نیست.اون روزا هم که زمان جنگ سرد بود و بحث انواع و اقسام بمب‌های اتمی و هسته‌ای و اینجور چیزا داغ بود.استنلی یه چیزی شنیده بود به اسم گاما، بمب گاما. یعنی فقط این عبارتو شنیده بود و اصلا نمیدونست چیه.بمب که خب می‌دونست بمب، یعنی منفجر میشه. گاما هم که خب بنظراشعه میاد پس میتونه خطرناک باشه، یعنی اشعه‌ش خطرناک باشه.همین براش کافی بود. مثل همیشه هم ایده‌ش رو برداشت و برد مارول و گذاشت کف دست جک کربی.جگ گربی نشست به فکر کردن برای طراحی هیولایی که استنلی در موردش گفته بود. به نظر جک مردی که تونسته بود از اشعه گاما زنده بمونه، نماد انسانیه که با همه‌ی وجودش برای چیزی که می‌خواد می‌جنگه. هر کاری حاضره بکنه تا موقعیتشو تغییر بده و زنده بمونه.جکی یه همچین تصویری رو یه بار تو خیابون دیده‌ بود. زنی رو دیده بود که برای نجات بچه‌ای که زیر ماشینش گیر کرده بود با .همه‌ی وجودش ماشین رو از روی زمین بلند کرده بود تا بچه رو بیرون بیاره.چیزی که تو شرایط عادی امکان نداشت، ولی اون زن تو اون لحظه به هیچ چیز دیگه‌ای جز نجات اون بچه فکر نمی‌کرد. وقت نداشت به این فکر کنه که من زورم نمی‌رسه یا برم کمک بیارم یا حالا هر چی. خودش دست به کار شده بود.این تصویر تو ذهن جک حک شده بود و وقتی داشت روی هیولای مشترکش با استنلی کار می‌کرد، تصمیم گرفت موجودی رو طراحی کنه که وقتی احساساتی میشه هرکاری ممکنه بکنه و اون می‌تونه نجات دنیا یا نابود کردنش باشه.استنلی و جک حالا باید یه اسم انتخاب می‌کردند. اسم برای استنلی خیلی مهم بود. به نظرش تمام کانسپت و شخصیت پردازی قرار بود تو همون یک یا دو کلمه خلاصه بشه و قسمت عظیمی از فروشو به عهده بگیره.اسم هیولای خلق شده باید می‌تونست بار ترسناک بودن، غول‌آسا بودن، بی‌نهایت قدرتمند بودن و حتی قادر به کشتار و ویرانی بودنو به دوش بکشه. تا این که ذهنش رسید به اسم هالک.هالک به معنی یه بدنه‌ی سنگینه، مثل بدنه کشتی، یه بدنه‌ی نفوذ ناپذیرو قدرتمند. یه چیز غول‌آسا و غیرقابل حمل.استنلی همون لحظه تصمیمشو گرفت، هالک. واقعا خوب و ساده بود، ولی خب استنلی عاشق صفت بود.توصیفی یه کلمه‌ای که یه جورایی به خواننده می‌گفت که باید انتظار چجور شخصیتی رو داشته باشه و خب هالک مسلما برای خواننده‌ها باور نکردنی بود.اینجوری شد که داستان هالک باور نکردنی تو سال هزار و نهصد و شصت و دو و تو شیش سری کمیک با اسم خودش منتشر شد.هالک باور نکردنی که تو سال هزار و نهصد و شصت و دو وارد بازار کمیک شد، خیلی با چیزی که ما الان می‌شناسیم متفاوت بود.داستان اصلی همونی بود که الانم هست. دانشمندی به نام بروس بنر، یکی از بهترین‌ها تو عرصه‌ی فیزیک و گاما و این چیزا، یه بمب گاما برای ارتش آمریکا ساخت که اون موقع درگیر جنگ سرد با روسیه و همچنین کمونیسم بود.دکتر بروس بنر تو روز تست بمب، به خاطر یه اتفاقی که توی داستان تعریفش می‌کنم، در معرض اشعه بمب گامای خودش قرار گرفت، اما نمرد و تبدیل به یک هیولا شد به نام هالک.از اون به بعد بروس بنر گاهی بروس بنر بود و گاهی هالک.خب این اصلی‌ترین ایده‌ی خلق هالک بود و تا همین الانم ثابت مونده، ولی گفتم خیلی چیزا تغییر کرده که اولینش رنگ هالکه.هالک توی جلد اول این سری شیش جلدی خاکستری بود اما چون اون زمان مسئول پرینتر مارول نمی‌تونست رنگ خاکستری رو خوب دربیاره هالک توی ضفحه‌های مختلف جلد اول کمرنگ و پررنگ می‌شد؛ یعنی خاکستری کمرنگ و پررنگ.استلی شاکی شد گفت آقا این چرا اینجوری این چه وضعشه. مسئول پرینترم گفت نمیشه آقا نمیشه، خاکستری در نمیاد. عوضش کن.استنلی و جک هم نشستن فکر کردن و رنگ هالک رو کردن سبز که البته یکی از بهترین اتفاقایی بود که برای هالک افتاد. خود استنلی هم بعدا خیلی دوسش داشت.تا جلد پنجم جک کربی همراه استنلی بود ولی بعدش رفت کنار و یه طراح دیگه به نام استیو دیتکو اومد که ایشونو هم توی اپیزود اسپایدرمن معرفی کردم، اینجا ازش می‌گذرم.داستان هالک بعد از این شیش تا جلد کنسل شد ولی خود هالک که از مارول نرفت و تو داستانای دیگه ظاهر شد.چیزی که مهمه اینه که اون موقع بروس بنر با عصبانی یا احساساتی شدن نبود که تبدیل می‌شد به هالک. یعنی هالک که عصبانی و غیرقابل کنترل بود ولی علت تبدیل شدن بروس بنر به هالک این نبود.شاید خیلیاتون ندونید، بروس بنری که ما الان تو کمیکها یا فیلما می‌بینیم وقتی عصبانی میشه یا به شدت درگیری احساسی پیدا می‌کنه تبدیل به هالک میشه، ولی اون موقع اینجوری نبود.با الهام از داستان دکتر جکیل و آقای هاید صبح‌ها بروس بنر بود و شبا هالک.البته توی جلدهای بعدی همینم تغییر کرد تا اینکه بالاخره تو جلد ششم اثراتی از ایده‌ی احساسات رو میشه توی داستان دید؛ یعنی ریزه کاریهای داستان داشت همزمان با انتشار پیش می‌رفت.البته همه‌ی کاراکترها اینجورین دیگه، هی بهشون ابعاد بیشتری اضافه میشه.از همون موقع تا الان نویسنده‌های زیادی روی کاراکترهالک کار کردن.یکی از اونا نویسنده‌ای بود به نام بیل منتل. یکی از اولین نویسنده‌هایی که تبدیل شدن بروس بنر به هالک رو فراتر از یک انفجار گامایی نشون داد و داستانی نوشت از کودکی بروس بنر تو یه خونه‌ای که بیشتر شبیه به یک کلبه وحشت بود.از پدر ترسناک و خشن و آزارگر بروس نوشت که تو بچگی اون و مادرش رو اذیت و آزار روانی و فیزیکی می‌داد.تو اون داستان بروس برای فرار از ترس‌هایی که تو گوشه و کنار اون خونه انتظارشو میکشیدن دچار اختلال دو شخصیتی شد.تو وجود بروس یه خشم و نفرت خاموشی بود که فقط خودش می‌دونست وجود داره. وقتی در برابر اشعه گاما قرار گرفت، این بعد شخصیتش تو قالب یه هیولای سبز رنگ اومد بیرون.هیولایی که هم زندگی بروس رو نجات داد و هم تبدیل شد به طلسمی که بروس مجبور بود تا وقتی زنده‌ست باهاش زندگی کنه، که البته زندگی بروس یه جورایی ابدیه چون هالک هیچ وقت نمیذاره بروس بنر بمیره.بیل منتل این کشمکش درونی بروس بنرو هالک رو آورد به خونه‌ش. از خانواده‌ش حرف زد، از مقصر بودن خانواده.مفهوم مقدسی که تا اون موقع به خاطر سانسور نمی‌شد خیلی در موردش حرف زد.بعد از این داستان بود که نویسنده‌ها تونستن خیلی بیشتر به بعد روانشناسی بنر و هالک بپردازند، حتی هالک خاکستری رو هم به عنوان نماد دیگری از احساسات انسانی بروس بنر برگردوندند.تو سال هزار و نهصد و هشتاد، مارول یه داستان دیگه منتشر کرد از دخترخاله‌ی بروس بنر.جنیفر والتر که یه گنگستری بهش حمله می‌کنه بعد بروس بنر واسه اینکه نجاتش بده از خون خودش بهش اهدا می‌کنه و جنیفرهم تبدیل میشه به شی هالک. (she halk)شی همون ضمیر مونث انگلیسیه.شی هالک بعد از یه مدت دیگه فقط شی هالک میشه و برنمی‌گرده تو بدن جنیفر. هر دوشون یه نفرن یعنی کلا تبدیل شده به یه موجود سبز خیلی باهوش و خیلی قدرتمندو دوتا شخصیت ندارن.قراره به زودی شی هالک رو تو فیلمای ام سی یو ببینیم برای همینم گفتم یه چند جمله معرفیش کنم.حالا بگذریم. داستانی که من می‌خوام تو این قسمت تعریف کنم قاطی شده‌ی سری شش جلدی استنلی و جکه با داستان کودکی‌ای که ویل ‌نوشته.ولی خب اگه شما دوست دارید که این سری شش جلدی و اولین حضور هالک باور نکردنی تو دنیای کمیک رو داشته باشید می‌تونید از فروشگاه فانتازیو سفارش بدین.فانتازیو یه فروشگاه اینترنتیه که خیلی وقته اسپانسر هیرولکه تا جایی که تونسته و می‌شده کمیک‌هایی که من تعریف کردم رو چاپ کرده، مثل اسپایدرمن و ویژن که اگه اونارو تهیه کرده باشین دیگه حتما میدونید که با چه کیفیت خوبی چاپ می‌کنن.خلاصه شما می‌تونین که کمیک هالک رو هم از اون جا سفارش بدین.اگر هم قصد خرید ندارین پیشنهاد من اینه که بازم برین تو توضیحات اپیزود و روی لینکشون یه کلیکی بکنید.اونجا هم با کمیک‌های دیگه‌ای که دارن آشنا می‌شین و کلا با فروشگاه فانتازیو آشنا میشین. اگه نمی‌شناسیمش پس یه سر به توضیحات اپیزود بزنین. مثل همیشه دمتون گرم.خب دیگه بریم داستان هالک که باور نکردنی را با هم بشنویم.شهر دیتون، ایالت اوهایو. خیلی خیلی سال پیش که میشه حدود اوایل دهه سی میلادی.تو بخش زایمان بیمارستان مرکزی شهر دیتون، مردی به نام دکتر برایان بنر، یک فیزیکدان اتمی، در حال داد و فریاد سر دکترا و پرستاراست.برایان بنر یه مرد لاغر و قد بلنده که کت و شلوار زرشکی پوشیده. موهای خاکستری و صورت استخونیش حسابی ترسناکش کردن.تمام بیمارستان رو گذاشته روی سرش. پرستارا رو میزنه و وسایل بیمارستان و پرت میکنه اینورواونور.برایان دنبال همسرش می‌گرده و می‌خواد بدونه که دکترا چه بلایی سر زن باردارش آوردن.دکتر از راه می‌رسه و سعی می‌کنه به سختی جلوش رو بگیره. برایان بالاخره آروم میشه.دکتر بهش میگه که همسرش رو بردن اتاق عمل. بچه تو شرایط خوبی نبوده و نمی‌تونستن طبیعی به دنیا بیارنش.برایان که دیگه خسته شده به دیوار بیمارستان تکیه میده و میگه &quot;من بهش گفته بودم که این بچه رو نمی‌خوام، ما حتی واسه خودمونم وقت نداریم.&quot;دکتر بی‌توجه به حرف‌های برایان ادامه میده که عمل خیلی خطرناکه و برای اینکه بتونن بچه رو نجات بدن اما برایان بنر حرف دکتر رو با یک فریاد بلند قطع می‌کنه.برایان فریاد میزنه که اون اهمیتی به جون بچه نمیده. اونا باید همسرش رو نجات بدن.ربکا، ربکا تنها کسیه که اهمیت داره.تو اتاق عمل ربکا بی‌هوش روی تخت افتاده. هیچ چیز درست پیش نمیره.برایان بنر پشت پنجره‌ی شیشه‌ای اتاق عمل وایساده و داره به جنگیدن همسرش با مرگ نگاه می‌کنه تا اینکه بالاخره بعد از یه عمل طولانی برایان بنر نوزاد پسری رو می‌بینه که توی دستای دکتر در حال گریه کردنه.&quot;این پسر منه، من نباید میذاشتم که به دنیا بیاد. تمام اون سالهایی که داشتم روی بمب اتم کار می‌کردم... اون اشعه‌های اتمی وجود من رو گرفته. به اونم سرایت کرده. من می‌دونم، مطمئنم که اون موجود نمی‌تونه انسان باشه. اون هیچی نیست جز یه هیولا.&quot;شیش یا هفت ماه بعد، برایان و ربکا بنر بالاخره اجازه پیدا کردند که پسرشون رو به خونه بیارن.به خاطر اتفاقی که سالها قبل تو آزمایشگاه اتمی برایان افتاده بود بیمارستان پسرش رو نگه داشته بود تا روش آزمایش کنند و مطمئن بشن که حالش خوبه.برایان بنر یه فیزیکدان اتمی بود که سر یکی از آزمایش‌ها آلوده به اشعه رادیواکتیو شده بود، ولی خودش صدمه‌ای ندیده بود.اون اتفاق و تمام سال‌های مطالعاتش روی بمب‌های کشتار جمعی، اون رو تبدیل به یک مرد خشن و پارانویید کرده بود، یا شاید هم باعث شده بود که اختلالات روانی که همیشه داشت تازه خودش رو نشون بده.ربکا اسم پسرشون رو گذاشته بروس. به نظر ربکا، بروس یه بچه سالم و فوق‌العاده‌ست. بروس رو گهواره چوبیش خوابیده و پدر و مادرش بالای سرش وایستادن.ربکا به بروس لبخند می‌زنه و به برایان می‌گه &quot;می‌بینی، هیچی نیست. دکترام همینو گفتن.&quot;نگاه پر از عشق ربکا به بروس چند ماهه حال برایان رو بهم میزنه.برایان تمام توجه ربکا رو برای خودش می‌خواد، تمام عشقش، تمام محبتش و حتی خشمش. برایان می‌خواد که تو اون خونه فقط و فقط خودش مهم باشه.ربکا سعی می‌کنه برایان رو متقاعد کنه که بروس رو بغل کنه اما برایان حتی به پسرش دستم نمی‌زنه، حتی نگاهم نمی‌کنه.چند روز بعد برایان برای اینکه ربکا رو یکم از پسرشون دور نگه داره زنی رو به عنوان پرستار بچه استخدام می‌کنه.زنی نامهربون و خشن که تنها راهی که برای نگهداری از بچه‌ها بلده خشونته.تو سنی که هر بچه‌ای تازه یاد می‌گیره که بخنده و خوشحال باشه، بروس بنر تنهایی و ساکت بودن رو یاد می‌گیره.گرچه وقتی مادرش پیشش بود همه چیز فرق می‌کرد ولی پدرش خیلی نمی‌ذاشت که ربکا پیش بروس باشه و هر بار به یه بهانه‌ای اونا رو از هم دور می‌کرد. برایان مرد ترسناکی بود و ربکا توانایی مقاومت در برابرش رو نداشت.زمان می‌گذره و بروس چهار سالش میشه. دیگه می‌دونه که مادرش زیاد نمیتونه پیشش باشه.پرستارش بداخلاقه و پدرشم دوسش نداره. بروس فهمیده که پدرش بلند حرف می‌زنه، گاهی وقتا مادرش رو میزنه، خودشو میزنه.بروس می‌دونه که نباید در مورد این موضوع به کسی چیزی بگه. حتی مادر مهربونش همین رو ازش می‌خواد.شب کریسمس وقتی برایان و ربکا خوابیدن، بروس از خواب بودن پرستار بدجنس استفاده می‌کنه و از اتاقش بیرون میاد.تو طبقه‌ی پایین خونه‌ی کوچیک و قشنگ خانواده‌ی بنر، یه درخت کریسمس هست و کلی هدیه بازنشده.بروس از دیدن هدیه‌ها خوشحال میشه و به سمتشون میره. بروس کنار یکی از هدیه‌ها میره و کنجکاو میشه که بازش کنه.می‌دونه که قراره تو دردسر بیوفته ولی دیدن یه درخت نورانی و کلی هدیه بعد از مدت‌ها اون رو به وجد آورده.بروس کنار جعبه‌ی بزرگ کادو می‌شینه و بازش می‌کنه. تو جعبه تیکه‌هایی مثل لگوئه ولی بزرگونه و خیلی پیچیده.به قدری ذوق زده میشه که شروع می‌کنه به درست کردن لگو و یادش میره که ممکنه پدرش هر لحظه بیدار بشه، اما بروس اهمیتی نمی‌ده. می‌سازه و می‌سازه تا اینکه تکه‌های لگو تبدیل به ساختمون چند طبقه و پر از ریزه‌کاری میشن که حتی از قد خود بروس هم بلندتره.بروس داره تیکه‌های آخر رو می‌ذاره که یهو صدای فریاد بلند پدرش اون رو از جا می‌پرونه.این دیگه چیه؟برایان به سمت کاردستی پسرش میره و با یه لگد خردش می‌کنه.بعد با فریاد ادامه میده &quot;هیچ پسر چهار ساله‌ای نمی‌تونه همچین چیزی رو بسازه. من همیشه می‌دونستم؛ می‌دونستم که تو یه هیولایی.&quot;بروس گریه می‌کنه و مادرش رو صدا میزنه. برایان داره به سمت بروس میره که ربکا از راه می‌رسه. ربکا فریاد میزنه و از برایان می‌خواد که بس کنه.میگه اون مسته و نمی‌فهمه که چی داره میگه. ربکا به سمت برایان میره ولی برایان یه سیلی محکم بهش میزنه و زن بیچاره پرتاب میشه روی زمین.بروس میره به سمت مادرش که کمکش کنه ولی برایان اون رو هم با یه لگد محکم از مادرش دور می‌کنه.ربکا به سمت پسرش میره و بغلش می‌کنه. ربکا پرستار رو صدا میزنه و ازش می‌خواد که بروس رو به اتاقش ببره‌.بروس از پله‌ها بالا میره و به مادرش نگاه می‌کنه. بروس نمی‌فهمه که چه اتفاقی افتاده، نمی‌دونه چرا بدنش درد می‌کنه و نمی‌فهمه چرا همه‌ی صداها انقدر بلندن و چرا همیشه اونا باید گریه کنن.اما هیچی نمیگه، هیچی نمی‌پرسه. فقط با پرستار به اتاقش میره و در رو می‌بنده.چند سال می‌گذره. بروس دیگه ده سالشه. یه پسر لاغر و عینکی و فوق‌العاده باهوش. ساکته. هیچوقت با هیچ‌کس حرف نمی‌زنه. حتی گریه هم نمی‌کنه.برایان بنر سال به یال حالش بدتر شده و بروس مادرش تو تمام این مدت هر روز با خشونت و توهین و ترس زندگی کردن.تو یکی از روزهای ده سالگی، ربکا چمدون خودش و بروس می‌بنده تا از خونه فرار کنند و برای همیشه برایان رو ترک کنن اما تا پاشون رو از خونه بیرون میذارن که سوار ماشین بشن، برایان سر و کله‌ش پیدا میشه.ازشون می‌پرسه که کجا میرن. بروس مثل همیشه خشکش میزنه ولی ربکا فریاد میزنه که دیگه همه چی تموم شده و این بار می‌خواد برای همیشه ترکش کنه.برایان می‌خنده و میگه وقتی تموم میشه که من بگم.برایان به ربکا حمله می‌کنه، گردنش رو می‌گیره و فشار میده و بعد محکم روی زمین پرتش می‌کنه.ربکا میفته جلوی پای بروس و دیگه تکون نمی‌خوره. بروس روی زمین و کنار مادرش می‌شینه. چند بار مادرش رو صدا میزنه ولی ربکا جواب نمیده.بروس همونجا می.شینه و منتظر می‌مونه تا مادرش بیدار بشه، ولی ربکا دیگه هیچوقت بیدار نمیشه.پلیس و آمبولانس میان و جسد ربکا رو با خودشون میبرن اما قبل از اینکه پلیس بتونه حقیقت رو از زبون بروس بشنوه، برایان اون رو با خودش به داخل خونه می‌برهبروس ساکت و رنگ پریده روی صندلی می‌شینه.پدرش بالای سرش وایمیسته و با لحن ترسناکی باهاش حرف میزنه. &quot;بهتره حواست به حرف زدنت باشه. اگه کسی اومد ازت سوال پرسید بهشون میگی که مادرت لیز خورد افتاد. اگه بگی من آزارت می‌دادم من رو می‌ندازن زندان ولی می‌خوای بدونی تو رو کجا می‌فرستن؟ جهنم. تو میری جهنم چون حرف پدرت رو گوش نکردی. تو می‌سوزی و آتیش می‌گیری.&quot;بروس نه به پلیس و نه به دادستان و نه به دادگاه حقیقت رو نمیگه. از آزارهای کلامی و فیزیکی پدرش چیزی نمیگه، از اینکه خودش و مادرش سال‌ها تو زندان و شکنجه بودن حرفی نمیزنه.برایان از اتهام به قتل تبرئه میشه اما بالاخره یه روزی وقتی داره با افتخار از مجبور کردن پسرش به شهادت دروغ حرف میزنه، صداشو می‌شنون دستگیرش می‌کنن.برایان بنر به بیمارستان روانی فرستاده میشه و بروس کوچولو هم میره که با خاله‌اش زندگی کنه، بدون اینکه حتی یک کلمه از خاطراتش با کسی حرف بزنه و یا حتی یه قطره اشک بریزه.چند سال بعد، هزار و نهصد و شصت و دو میلادی.تو یه بیابون خالی از سکنه و دوردست، یه پایگاه هسته‌ای مخفی وجود داره.تو اون پایگاه کوچیک و بتونی یه دانشمند مضطرب به اسم بروس بنر منتظره که اولین بمب گامایی که خودش اختراع کرده رو تست کنه.بروس بنر بعد از مرگ مادر و بستری شدن پدرش، تو خونه‌ی خاله‌ش بزرگ شد.بروس فوق‌العاده باهوش بود و تو مدرسه و دانشگاه عالی بود.هم تو مدرسه هم دانشگاه بروس همیشه در معرض آزار و قلدری بقیه بود ولی هیچ وقت هیچی نمی‌گفت و فقط درس می‌خوند. اون یه نابغه بود.حالا دیگه بروس یه مرد بزرگ شده، یه دانشمند بی‌رقیب که تونسته بمب گاما رو اختراع کنه.بروس به همراه دستیارش ایگور دارن دستگاه رو چک می‌کنن که همه چیز برای تست آماده باشه.بیرون و تو محوطه‌ی کویری پایگاه بمب بزرگ گاما سر جاش وایساده و منتظر که با یه دکمه منفجر بشه.ایگور داره به بروس که حسابی مشغول چک کردن همه‌ی دگمه‌هاست نگاه میکنه و بعد از چند ثانیه بهش میگه &quot;اگه مشکلی پیش بیاد چی؟ برای احتیاط هم شده باید به من می‌گفتی که چجوری این رو ساختی. منم باید از اون فرمولا سر در بیارم، نمیشه که فقط همه چی رو تو بدونی.&quot;همون موقع در باز میشه و ژنرال راس وارد اتاق فرمان میشه و شروع می‌کنه به فریاد زدن که چرا انقدر لفتش میدی، داری وقت من و نیروهام رو تلف می‌کنی و اون بمب مسخره‌ت رو تست کن و فلان فلان.بروس از ژنرال راس می‌ترسه، از اینکه همیشه فریاد میزنه و تحقیرش می‌کنه متنفره. به نظر ژنرال، بروس یک دانشمند عجیب و بی‌عرضه‌ست که از پس هیچ کاری برنمیاد.این حرفا و فریادهای ژنرال، بروس رو یاد پدرش میندازه. بروس سرش رو می‌ندازه پایین و عینکش رو درمیاره و جواب میده &quot;من باید مطمئن بشم که اتفاقی نمیفته. حجم زیادی از اشعه قراره آزاد بشه. ما با نیروی غیر قابل پیش‌بینی‌ای طرفیم.&quot;ژنرال راست دوباره فریاد میزنه و میگه که بروس چیزی از نیرو نمی‌فهمه، چون یه دانشمند ضعیفه و از اول خودش باید همه‌ی کارا رو انجام میداد.اما سکوت بروس باعث میشه که ساکت بشه ولی هنوز تمام صورتش پر از خشم و نفرتیه که هیچ دلیل خاصی هم براش نداره.ژنرال از اتاق خارج میشه. ایگور همچنان اصرار داره که فرمولهای بمب رو از بروس بگیره.بروس با بی‌تفاوتی جواب میده که امکان نداره.تا اینکه شمارش معکوس شروع میشه. ایگور و بروس میرن و از پنجره به بمب گاما نگاه می‌کنن. به بمبی شبیه به یک موشک غول‌پیکر که به زودی معلوم نیست قراره چه بلایی سر دنیا بیاره.بروس که به کاردستی مرگبارش خیره شده یهو رد غبار یه چیزی شبیه ماشین رو میبینه که داره تو بیابون با سرعت زیادی به سمت بمب حرکت می‌کنه.بروس وحشت می‌کنه. دوربینش رو برمی‌داره و متوجه یه ماشین شبیه جیپ میشه که یه پسر نوجوون سوارشه و داره با سرعت رانندگی می‌کنه.بروس هول میشه و فریاد می‌زنه &quot;شمارش رو متوقف کن ایگور. یه آدم تو محوطه‌ست&quot;لعد بدون اینکه منتظر عکس‌العمل ایگور بمونه به سرعت از اتاق خارج میشه و سوار یک ماشین نظامی میشه که بتونه خودش رو به اون پسر نوجوون برسونه.اما ایگور که از خوش شانسی خودش به وجد اومده اهمیتی به حرفای بروس نمیده هیچ، دستوری مبنی بر توقف شمارش معکوس نمیده و با لبخند به نزدیک شدن بروس به بمب نگاه می‌کنه.پسر نوجوون ماشینش رو نگه داشته، پاش رو دراز کرده و داره تو جیب قرمز رنگش آفتاب می‌گیره که یهو صدای فریاد کسی رو میشنوه.روش‌ رو برمی‌گردونه و مردی رو می‌بینه که از ماشینش پیاده شده و داره به سمتش میدوه مرد داره فریاد میزنه ولی پسر نوجوون چیزی نمی‌فهمه.بروس به پسر میرسه و با همه‌ی زورش اون رو از ماشین پیاده می‌کنه.&quot;دنبالم بیا، باید بریم تو اون حفره. بمب ممکنه هر لحظه منفجر بشه.&quot;پسر نوجوون میگه بمب؟ بروس جوابی نمیده و اون رو به داخل یه حفره‌ی عمیق که روی زمین کنده شده پرتاب می‌کنه ولی قبل از اینکه خودشم بپره نور وحشتناکی کل کویر رو روشن می‌کنه.نور شدید و گرمی که بروس احساس می‌کنه که همه‌ی وجودش داره توش می‌سوزه.بروس هیچی نمی‌بینه. فقط سفیدی، فقط گرما. انگار دنیا تو آستانه‌ی تموم شدن وایساده و داره با لبخند به فریاد بی‌نهایت بروس بنر گوش میده.بروس هنوز در حال فریاد زدنه وقتی که توی کلینیک پایگاه به هوش میاد.دکتر بالای سرشه و وقتی بروس چشماش رو باز می‌کنه سعی می‌کنه آرومش کنه.بروس روی تخت می‌شینه. به دور و برش نگاه می‌کنه. اون پسر نوجوون خرابکار کنارش وایساده و بهش زل‌زده.دکتر دستش رو روی شونه‌های بروس میذلره و میگه &quot;دکتر بنر، زنده موندن تو یه معجزه‌ست. با اون همه اشعه گاما، حتی زخمی هم نشدید. این پسره آوردتون اینجا. اسمش ریک جونزه. خب دیگه هوا داره تاریک میشه. من میرم که خبر بیدار شدنتون رو به بقیه بدم.&quot;دکتر از اتاق خارج میشه. بروس سرش رو لای دستش می‌گیره. هنوز نمی‌فهمه که چه اتفاقی افتاده.ریک بهش نزدیک میشه و میگه &quot;ممنونم که جونم رو نجات دادی آقا. به نظرت چقدر دیگه باید اینجا بمونی؟&quot;بروس که هنوز سرش رو لای دستش گرفته جواب میده &quot;اونا منتظرن تا من بمیرم، نمیشه که هیچیم نشده باشه، امکان نداره. یه حس بدی دارم. سرم داره می‌ترکه، انگار یکی داره توش رژه میره. آره شروع شد، مردنم شروع شد.&quot;ریک توجهی به بروس نمی‌کنه و میره سراغ یه رادیوی کوچیک که روی میز دکتره. ریک رادیو رو روشن می‌کنه.رادیو صدای ممتد عجیبی میده. بروس عصبانی میشه و میگه &quot;خاموشش کن، من سرم داره می‌ترکه. صداش خیلی بلنده.&quot;بروس دستاش رو می‌ذاره روی گوشاش و ادامه میده &quot;بهت گفتم خاموشش کن. خدای من چه اتفاقی داره میفته؟&quot;بروس از روی تخت بلند میشه و شروع می‌کنه به فریادزدن. ریک وحشت می‌کنه و رادیو از دستش میفته.بروس داره بزرگ و بزرگ‌تر میشه. رنگش داره تغییر می‌کنه، لباساش پاره میشن و بعد از یه فریاد بلند، تبدیل به یه غول سبز رنگ و عضلانی میشه.ریک فریاد میزنه که وای خدای من چه بلایی داره سرت میاد؟اما هیولای سبز رنگ ریک رو پرتاب می‌کنه به سمت دیوار و بعد خودش بدون هیچ زحمتی با یه مشت، دیوار کلینیک رو خراب می‌کنه و از اونجا خارج میشه.هیولای سبز وارد محوطه‌ی پایگاه می‌شه و خودش رو وسط یه کویر می‌بینه و کلی نیروی نظامی که از دیدنش وحشت کردن.سربازا شروع به تیراندازی می‌کنند ولی هیچکدوم از تیرا وارد بدن هیولای سبز نمیشه، انگار بدنش از فولاده.هیولای سبز به سمت ماشین نظامیا میره و به راحتی سرنگونشون می‌کنه. صدای فریاداش و زور زیادش همه رو ترسونده و بعد از اینکه همه رو یکی یکی به یه سمتی پرتاب می‌کنه تو تاریکی کویر گم میشه.تمام پایگاه بهم ریخته، نیروهای نظامی تو محوطه پخش شدن و با ماشینشون دنبال هیولای سبز رنگ می‌کردن.ژنرال راس تو کلینیک پایگاه داره از نیروهاش بازجویی می‌کنه. بروس بنر و اون پسر نوجوون گم شدن و هیچ اثری ازشون نیست.یکی از دیوارهای کلینیک خرد شده و مشخصه که کار هیچ انسانی نمی‌تونسته باشه.یکی از سربازها داره همه چی رو برای ژنرال تعریف می‌کنه. &quot;اصلا معلوم نبود چیه، آدم نبود، خیلی بزرگ بود، سبز بود و هر چی تیر می‌زدیم هیچیش نمیشد. مثل بدنه‌ی یه کشتی. مثل یه هالک.&quot;ژنرال عصبانی میشه و دستور میده که این هالک سبز رو براش پیدا کنن.در حالی که همه مشغول پیدا کردن هالک و بنر و ریکن، هالک داره سعی می‌کنه خودش رو به شهر برسونه.هنوز هوا تاریکه. هالک کویر و رد کرده و تو حومه‌ی شهر لای درختا منتظر یه موقعیت مناسبه که وارد خونه‌ش بشه.همون موقع ریک نوجوون، نفس نفس زنان بهش می‌رسه. از خستگی روی زمین میوفته و میگه &quot;ببین هیولا، من اصن نمیدونم تو چطور موجودی هستی ولی جون من رو نجات دادی و من ولت نمی‌کنم. میشه بگی کجا میری و یکمم یواش‌تر بری&quot;هالک که حتی پشت سرش رو نگاه نمیکنه و فقط میگه &quot;خونه، من باید برم خونه&quot;هالک راه میفته و ریک هم به دنبالش، اونا خیلی آروم و مخفیانه به خونه‌ی کوچیک بروس بنر می‌شن که بیشتر شبیه به یک کلبه‌س.قبل از اینکه هالک و ریک وارد بشن، متوجه میشن که قفل در شکسته. هر دو وارد میشن و مردی رو می‌بینن که مشغول گشتن تمام سوراخ سمبه‌های خونه‌ست.مرد یا همون ایگور با شنیدن صدای پا برمی‌گرده و با دیدن یه هیولای سبز فریاد میزنه و شروع می‌کنه به شلیک‌کردن اما هالک بدون هیچ صدمه‌ای بهش نزدیک میشه.ایگور وحشت می‌کنه و به دیوار می‌چسبه و میگه &quot;تو دیگه چی هستی، من بهت تیراندازی کردم، اصلا هیچی حس نکردی؟&quot;هالک نمیذاره ایگور حرفشو تموم کنه و حسابی می‌گیرتش به باد کتک. ایگور بیهوش روی زمین میفته.ریک به سمتش میره، کنار ایگور یه پوشه پیدا می‌کنه که روش نوشته فوق محرمانه بمب گاما.ریک به هالک نگاه میکنه و میگه حتما دنبال این بوده، اینا واسه دکتر بنرن، یعنی اون یکی خودت.هالک با شنیدن اسم بنر شروع به فریاد زدن میکنه و میگه بنر کیه؟ریک عکس بنر رو از روی میز کارش برمی‌داره و میگه ایناهاش، این دکتر بنره، این خود تویی بروس بنر.هالک عصبانی میشه و ریک و قاب عکس رو با هم پرتاب می‌کنه یه گوشه.هالک همینجوری داد و بیداد می‌کنه تا اینکه کم‌کم هوا روشن میشه و لایه‌های نور روی بدنش میفته.هالک با زانو روی زمین می‌افته، بدنش شروع به تغییر می‌کند و از درد فریاد میکشه تا اینکه جلوی چشم ریک دوباره تبدیل به بروس بنر میشه.ریک به سمت بروس میره و کمکش می‌کنه که از جاش بلند بشه.&quot;دکتر بنر حالتون خوبه؟&quot;بروس به دور و برش نگاه می‌کنه و جواب میده &quot;خیلی خسته‌م، اینا کار منه...&quot;حرف بروس با شنیدن صدای در قطع میشه. یکی به در می‌کوبه و فریاد میزنه که در رو باز کنید، بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه در رو می‌شکنه و چند تا نیروی نظامی به همراه ژنرال راس وارد خونه میشن.ژنرال با دیدن بهم ریختگی خونه و اوضاع ایگور، متوجه یه چیزایی میشه و از بروس می‌خواد که توضیح بده.بروس میگه که نمی‌تونسته ‌کلینیک رو تحمل کنه و تصمیم گرفته که بیاد خونه ولی وقتی می‌رسه ایگور رو میبینه که داره کل خونه رو میگرده. بروس مدارک مربوط به بمب گاما رو به ژنرال میده.ژنرال پرونده رو می‌گیره و دستور میده که ایگو رو به پایگاه ببرن. بعد به بروس نگاه می‌کنه و میگه چه اتفاقی افتاد؟ اون هالک که سبز نجاتت داد؟بروس سکوت می‌کنه ولی به جاش ریک شروع به خندیدن می‌کنه و میگه ما هیچ هیولای سبزی ندیدیم و بالاخره یه جوری می‌تونه اونا رو راضی کنه که خونه رو ترک کنن.بروس یه نفس راحتی می‌کشه. روی کاناپه میفته. ریک بهش نزدیک میشه و میگه چرا ناراحتی؟ همه چی تموم شد دیگه. اونا باور کردن.بروس به آرومی جواب میده تموم شد؟ تازه شروع شد. یادت رفته من هالک بودم؟ وقتی هوا روشن شد، دوباره خودم شدم. این یعنی ممکنه که شب...بروس به پنجره نگاه می‌کنه و ادامه می‌ده. اگه تغییر کنم چی؟ اگه تا آخر عمرم ادامه پیدا کنه چی؟ اگه این کابوس تموم نشه چی؟تو زندان انفرادی ارتش آمریکا ایگور درنکف روی تخت سلولش دراز کشیده و منتظر یه وقت مناسبه که برای ارتش شوروی پیغام بفرسته.ایگور یه جاسوس بود که مدت‌های زیادی تلاش کرده بود که اعتماد آمریکایی‌ها رو جلب کنه و به عنوان دستیار با بروس بنر کار کنه.ماموریتش این بود که فرمول ساخت بمب گاما رو به دست بیاره و اون رو تحویل شوروی بده، اما بروس بنر رازدارتر از این حرفا بود و انقدر باهوش بود که برای ساخت بمب به کمک کسی احتیاج نداشته باشه.حالا که ایگور دستگیر شده بود، فقط یه راه داشت. اونم این بود که خبر دستگیریش رو به شوروی برسونه.نصف شب وقتی که نگهبانان سلولش رو ترک می‌کنن، ایگور ناخن یکی از انگشتاش رو به راحتی در میاره. زیر ناخنش، یه ردیاب کوچیک قایم کرده.ایگور دکمه ریز ردیاب رو فشار میده و بعد ناخنش رو سر جاش میذاره. فرسنگ‌ها اونورتر، یعنی یه جایی اونور دنیا، تو یکی از اتاق‌های مخفی ارتش شوروی، چراغ قرمز رنگی روی یکی از رادارها روشن میشه.سرباز شوروی سریعا به مافوقش خبر میده و اونم به سرعت خودش رو به اتاق فرمانده گارگویل می‌رسونه.فرمانده گارگویل یه مرد عجیبه، در واقع یه موجود عجیبه، یه موجود خیلی خیلی کوتاه با یه سر خیلی خیلی بزرگ.فرمانده گارگویل قبلا یه آدم معمولی بود که به خاطر آزمایش اشتباه یک بمب تو شوروی، تحت تاثیر مقدار قابل توجهی اشعه قرار گرفته بود و از اون به بعد بدنش فرم طبیعیش رو از دست داده بود.قدش کوتاه شده بود و سرش چند برابر اندازه طبیعی شده بود، صورتش دیگه قابل نگاه کردن نبود و خودشم تبدیل شده بود به یه موجود خشن که هیچ رحمی نداشت، اما با همه‌ی اینا یه اتفاق دیگه هم براش افتاده بود که باعث شده بود تبدیل به یک فرمانده قدرتمند و یه مهره‌ی ارزشمند برای شوروی بشه.گارگویل فوق‌العاده باهوش شده‌ بود. مغزش بزرگتر از یک انسان معمولی شده بود و برای همین هوششم فراتر از آدمای معمولی شده بود ولی با همه‌ی اینا نتونسته بود راز بمب گامای آمریکایی‌ها رو کشف کنه و این داشت دیوونه‌ش می‌کرد.مردی به نام بروس بنر داشت روانش رو از هم می‌پاشوند و حالا بهش خبر داده بودند که علاوه بر بروس بنر، آمریکایی‌ها صاحب یک هیولای سبز رنگ هم شدن که مانع دزدیدن مدارک شده.یه موجود غیر طبیعی مثل خودش به نام هالک.گارگویل تصمیمش رو می،گیره. بی‌سیم رو روشن می‌کنه و دستورش رو اعلام می‌کنه. چندین ساعت بعد یه زیردریایی ارتش شوروی قبل از اینکه به رادار دشمن برسه یه موشک به سمت آمریکا پرتاب می‌کنه.یه موشک که گارگویل سوارشه و قراره کلاهکش تو خاک آمریکا و تو همون کویری که هالک برای اولین بار دیده شده فرود بیاد.دکتر بروس بنر و ریک سوار جیپ شدن و دارن تو جاده‌ی کویری و خلوت رانندگی می‌کنن. ریک نمی‌فهمه که چرا باید از خونه خارج می‌شدند ولی بروس معتقده که اگه تئوریش درست باشه و با غروب آفتاب سر و کله‌ی هالک پیدا بشه، ترجیح میده توی محیط باز و دور از شهر این اتفاق بیفته.ریک و بروس در حال بحث کردنن که کم کم آفتاب غروب می‌کنه و بدن بروس شروع می‌کنه به تغییرکردن.بروس به دستاش که دارن سبز میشن نگاه می‌کنه و بعد فریاد میزنه که نمی‌تونه رانندگی کنه. قبل از اینکه کاری از دستشون بربیاد ماشین چپ می‌کنه و هردو پرت میشن روی زمین.هالک خیلی زود بلند میشه و مثل قبل شروع می‌کنه به داد زدن که من کجام؟ تو کی هستی و از این حرفا، که یهو صدای عجیبی از پشت سرشون میاد و هر دو برمی‌گردن.گارگویل اسلحه رو به سمتشون گرفته و داره می‌خنده. سلام هیولا!هالک بازم فریاد میزنه و میگه که هیچ اسلحه‌ای من رو نمی‌کشه، گارگویل جواب میده من کل سیاره رو دور نزدم که بیام تو رو بکشم. این اسلحه شما رو نمی‌کشه، تقدیمتون می‌کنه به برده‌های من.گارگویل شلیک می‌کنه و خیلی ناگهانی هالک و ریک بدون هیچ حرفی پشت سر گارگویل راه میفتن.صبح روز بعد وقتی به خاک شوروی میرسن، گارگویل با عجیب‌ترین پدیده‌ی زندگیش رو به رو میشه. وقتی در محفظه‌ای که زندانیاش توش خوابیدن رو باز می‌کنه، به جای هالک با بروس بنر مواجه میشه.تو... من تو رو می‌شناسم. تو بروس بنری، یعنی تو همون هالکی.گارگویل دستور میده که بروس و ریک رو به یک زندان مخفی منتقل کنن. ریک و بروس هیچ راهی برای فرار کردن ندارن.چند ساعت بعد گارگویل میره سراغشون و شروع می‌کنه به حرف‌زدن. &quot;خب دکتر، من دیگه رازت رو می‌دونم. تو همون هالکی و من می‌تونم این رو به همه‌ی دنیا بگم.&quot;گارگویل سکوت می‌کنه و بعد در کمال تعجب شروع می‌کنه به گریه کردن و فریادزدن. &quot;اما چرا... چرا دلت خواست که هیولا بشی؟ تو دیوونه‌ای؟ این بدترین اتفاقیه که میتونه واسه یه آدم بیفته. مثل من.. منم یه هیولا... اما من حاضرم هر کاری بکنم که دوباره مثل قبلم بشم.&quot;بروس بنر سرش رو پایین میندازه و جواب میده &quot;منم همین‌طور.&quot;گارگویل سکوت می‌کنه و به بروس نگاه می‌کنه. بروس ادامه میده &quot;من هنوزم نمی‌دونم که چه اتفاقی برای خودم افتاده، نمی‌تونم جلوی هالک رو بگیرم اما تو فرق داری. من می‌شناسمت، من می‌دونم چه اتفاقی برات افتاده. می‌تونم درستش کنم ولی اون وقت دیگه هوشی که الان داری رو نداری.&quot;ریک عصبانی میشه و میگه &quot;یعنی تو می‌خوای به این هیولا کمک کنی؟ اون دشمنه.&quot;بروس بهش میگه که ساکت شه. گارگویل میاد جلو و یقه‌ی بروس رو می‌گیره. &quot;مهم نیست چه بلایی سر من بیاد، حتی اگه قرار باشه بمیرم دلم میخواد مثل یه آدم بمیرم نه هیولا.&quot;بروس سرشو تکون میده و بعد بهش میگه که کمکش می‌کنه، به شرطی که اونم بدون هیچ خطری خودش و ریک رو برگردونه خونه.گارگویل قبول می‌کنه و خیلی زود شرایط رو برای آزمایش بروس بنر آماده می‌کنه. قبل از رسیدن شب و تو یکی از مخفیگاه‌های گارگویل بروس بنر کارش رو شروع می‌کنه.گارگویل روی تخت دراز می‌کشه و بروس بیهوشش می‌کنه. چند ساعت بعد وقتی گارگویل چشماش رو باز می‌کنه، دیگه از اون هیولای ترسناکی خبری نیست.گارگویل از جاش بلند میشه، خودش رو تو آینه نگاه می‌کنه و میگه به خاطر این جنگ مسخره، من تبدیل به یک هیولا شدم. آخرش یه آمریکایی نجاتم داد اما دیگه تموم شد. من دیگه گارگویل نیستم.روز بعد وقتی بروس بنر دوباره خودش شده، صدای آژیر خطر کل قرارگاه به صدا درمیاد. نیروهای شوروی به اتاق مافوقشان میان و میگن که زندانیا فرار کردن، یکی از موشک‌ها رو هم با خودشون بردن.همه جا بهم می‌ریزه فرمانده‌های قرارگاه سریع خودشون رو به اتاق گارگویل می‌رسونن اما این بار با مردی روبرو میشن که هیچ شباهتی به هیولایی که می‌شناختن نداره.مرد روی صندلی گارگویل نشسته و لبخند میزنه. چاشنی یه بمبم دستشه، به آرومی خم میشه و به دوستای هم‌رزمش میگه من دیگه یه آدم معمولیم. من قراره مثل یه انسان بمیرم.گارگویل دکمه روی چاشنی رو میزنه، تو همون لحظه کل قرارگاه منفجر میشه.بروس بنر به خونه برمی‌گرده و تصمیم می‌گیره که شرایطش رو تغییر بده. بروس غار مخفی رو پیدا می‌کنه و با کمک ریک اونجا رو تبدیل به یک پایگاه مخفی می‌کنه.براش یه قفل بزرگ می‌سازه که حتی هالکم نتونه درش رو باز کنه. بعد با هر چی که داره و بلده یه دستگاه می‌سازه که با اشعه گاما کار می‌کنه.بروس تصمیم گرفته که روی بدن خودش مطالعه کنه تا بتونه تبدیل شدنش به هالک رو کنترل کنه.بعد از تکمیل شدن دستگاه، بروس و ریک تصمیم می‌گیرن که برای اولین بار روشنش کنن.دستگاه در واقع یه اسلحه‌ی بزرگ شلیک اشعه گاماست. بروس میخواد بدونه که میتونه هر وقت خودش خواست به هالک تبدیل بشه یا نه؟بروس روبروی دستگاه وایمیسته و ریک دکمه رو میزنه. دستگاه اشعه رو شلیک می‌کنه و بروس با فریاد و درد تبدیل به هالک میشه. با چند بار امتحان کردن دستگاه اونا می‌فهمن که می‌تونند روش حساب کنند ولی هر بار بروس ضعیف‌تر میشه و تبدیل شدنش هم به هالک دردناک‌تر.بروس و ریک خسته و کوفته روبروی تلویزیون می‌شینن که یه کم استراحت کنن ولی بعد هر دو وحشت زده از جاشون بلند میشن.تو خبرا مردی که خودش متال مستر (metal master) معرفی می‌کنه ظاهر میشه و میگه که از یک کهکشان دیگه اومده. متال مستر یعنی ارباب فلزات. بعد آقای متال مستر با یه اشاره تمام سلاح‌های بزرگ رو ذوب می‌کنه و این صحنه توی همه‌ی شبکه‌ها پخش میشه.بروس عصبانی میشه و به سمت دستگاه گاما میره. ریک ازش می‌پرسه که می‌خواد چیکار کنه؟ بروس جواب میده اون سلاح‌ها رو من ساخته بودم. نتیجه‌ی سالها تلاشم با یه اشاره‌ی این موجود آب شدن. من باید جلوش رو بگیرم.دستگاه روشن میشه و بروس تبدیل به هالک میشه اما یه اشتباهی پیش میاد، صورت بروس تغییر نمی‌کنه. انگار دستگاه دچار مشکل شده. بروس خیلی سریع یه ماسک از صورت هالک درست می‌کنه و می‌ذاره.سرش از غار مخفی خارج میشه، ریکم نمی‌تونه جلوش رو بگیره. بروس به سمت محل متال مستر میره. تمام تانک‌ها آب شدن، تمام موشک‌هایی که به سمتش پرتاب شدن ذوب شدن و متال مستر بدون حتی یه دونه خراش منتظره تا دنیا رو نابود کنه.متال مستر با دیدن هالک خنده‌ش می‌گیره. میگه تو دیگه چی هستی؟ هالک جواب میده که اومده تا نابودش کنه.متال مسیر جواب میده که قدرت هالک در برابر اون به هیچ دردی نمی‌خوره. جنگ بینشون شروع میشه. متال مستر تا جایی که می‌تونه هرچی دم دستشه رو به سمت هالک پرتاب می‌کنه ولی هالک از خودش دفاع می‌کنه.متال مستر که یه مرد لاغر و طاسه دیگه خسته می‌شه و میگه بسه دیگه چرا داری با من می‌جنگی؟ تو هم اینجا یه هیولایی. چرا با من متحد نمیشی؟ ما می‌تونیم شکست‌ناپذیرترین نیرو تو کل کهکشان بشیم.هالک قاطی می‌کنه و جواب میده من بمیرم بهتر از اینه که با تو متحد بشم، مرتیکه متال ذوب‌کن زشت.هالک همینجوری داره فحش میده که متال مستر یه ضربه محکم به سر هالک می‌زنه و هالک این بار غافلگیر میشه و بیهوش روی زمین میفته.متال مستر هم زیر لب هی فحش میده که مرتیکه گنده سبز، کی اصلا می‌خواست با تو متحد بشه و از این حرفا.خلاصه غرزنون از اونجا دور میشه، چیزی نمی‌گذره که ارتش میرسه و با هالک بیهوش مواجه میشه. نیروهای ارتش بالای سر هالک جمع میشن. یکیشون متوجه ماسک روی صورت هالک و سعی می‌کنه درش بیاره ولی در کمال ناباوری میبینه که زیر ماسک هالک، همون صورت هالکه.جنگ هالک با متال مستر باعث شده بود که هالک کاملا خودش بشه و دیگه صورت بروس بنری وجود نداشته‌ باشه.نظامیا هالک رو با هلیکوپتر به پایگاه می‌برن و زندانی می‌کنن. هالک توی سلول که مخصوص خودش ساختن گیر میفته. عصبانیت همه‌ی وجودش رو گرفته. از همه متنفره و فقط به در و دیوار می‌کوبه.ریک به پایگاه اومده و سعی می‌کنه که ژنرال راس رو راضی کنه که هالک رو آزاد کنن. بهش میگه که هالک تنها کسیه که می‌تونه متال مستر رو شکست بده ولی ژنرال خوشحاله که تونسته غول سبز رنگ رو گیر بندازه و گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست، البته نمی‌دونه که هیچکس نمی‌تونه هالک عصبانی رو پیش‌بینی کنه. زندان مخصوص هر چقدر هم قوی باشه هالک بالاخره یه راهی پیدا می‌کنه.در حالی که هالک داره با تمام وجودش به در و دیوار زندان می‌کوبه، متال مستر داره دور زمین می‌چرخه و هرچی دم دستش میاد رو ذوب می‌کنه. از هواپیما گرفته تا برج ایفل.موشک، بمب... هیچی جلودارش نیست و هیچ ارتشی هم نمی‌تونه باهاش بجنگه. تمام اسلحه‌ها با یه اشاره ذوب می‌شن و اصلا نمیرسن که شلیک کنن.تا این که هالک بالاخره بعد از ساعت‌ها کوبیدن به در و دیوار پایگاه می‌تونه دیوار زندانش رو خورد کنه و در حالی که همه مشغول جنگیدن با متال مسترن از اونجا فرار کنه.هالک برمی‌گرده به غار مخفیش و دوباره با دستگاه مخصوص خودش و تبدیل به بروس بنر می‌کنه و نقشه شکست متال مستر رو می‌کشه.متال مستر روی یه تیکه آهن تو آسمون شناوره. داره تمام موشک‌هایی که به سمتش شلیک میشه رو با یه اشاره‌ی دست از وسط نصف می‌کنه و ذوب می‌کنه، خیلیم خوشحاله. تمام دنیا هم دارن این صحنه رو تو تلویزیون نگاه می‌کنن.دیگه هیچکس نمیدونه باید چیکار کنه که یهو هالک خوشگل و سبز از راه می‌رسه. بهش می‌گه بیا پایین.متال مستر صدای هالک رو می‌شنوه و پایین رو نگاه می‌کنه. هالک یه اسلحه عجیب و غول پیکر تو دستش داره. متال مستر به هالک نزدیک میشه و میگه دوباره پیدات شد، الان اون اسباب بازی مسخره‌ت رو تیکه تیکه می‌کنم.متال مستر به اسلحه هالک اشاره می‌کنه ولی اتفاقی نمیفته، نمی‌تونه ذوبش کنه، عصبانی میشه و میگه این امکان نداره!وقتی هنوز داره سعی میکنه اسلحه‌ی هالک رو نابود کنه، هالک بهش حمله می‌کنه و با دست‌های قدرتمندش گردنش رو فشار میده.متال مستر داره خفه می‌شه، دیگه نمی‌تونه تحمل کنه و قبول می‌کنه که از زمین بره. بعد در عرض چند ثانیه هر چی که روی زمین نابود شده بود به وضعیت قبلش برمی‌گرده.تمام این صحنه از تلویزیون پخش میشه و همه جای دنیا می‌بینن که هالک سیاره‌شون رو از دست اون مرد دیوونه نجات داده.هالک به ریک میگه که اسلحه‌ش رو از پلاستیک ساخته بود، برای همین متال مستر نتونسته بود ذوبش کنه. در واقع یه اسلحه غول پیکر ولی اسباب بازی بود.هالک بعدش میره و روبروی دستگاه تبدیلش وایمیسه. ریک دکمه رو میزنه و اشعه گاما کل غار رو روشن می‌کنه ولی اتفاقی نمیفته. هالک به بروس تبدیل نمیشه.هالک به قدری عصبانی میشه که زمین شروع به لرزیدن می‌کنه، ریک می‌ترسه و یه گوشه مچاله میشه. همون موقع یه خبر از تلویزیون پخش میشه که دولت تصمیم گرفته هالک رو ببخشه و دیگه شکارش نکنه.شنیدن این خبر حتی حالش رو بدتر می‌کنه. هالک شروع می‌کنه به شکستن همه چی. لوله‌های آزمایشگاه، تلویزیون، دستگاه گاما ولی در حین همه‌ی این خشم و فریادها بدنش شروع می‌کنه به تبدیل شدن و کم‌کم بروس بنر از پشت اون پوست سبز رنگ بیرون میاد.بروس یهو متوجه دستاش میشه. همه جا ساکت می‌شه، ریک میاد جلوش وایمیسته. بنر به ریک نگاه می‌کنه و بعد از حال میره. ریک بروس رو روی تخت میذاره.بروس دراز می‌کشه و میگه حتما دستگاه یه تاخیری داشته. ریک سکوت می‌کنه. بروس چشماش رو می‌بنده. هر دوشون میدونن که مشکل نمی‌تونسته از دستگاه باشه.به نظر میاد تبدیل شدن بروس بنر به هالک و یا برعکس دلیل دیگه‌ای داره که اون هنوز کشف نکردن.اما جای دیگه‌ای از آمریکا گروه جدیدی از ابرقهرمانان وجود دارند به نام اونجرز.اونا مبارزه‌ی هالک رو دیدن و تصمیم گرفتند که رفتار این غول سبز رنگ رو حسابی زیر نظر بگیرن. اونجرز به همچین موجود قدرتمندی احتیاج داره.اولین حضور هالک باور نکردنی تو صنعت کمیک، همین‌جا تموم میشه. گفتم دیگه، استنلی و جک کربی که البته جک وسطاش جای خودش رو داد به استیو دیتکو، یه سری شش جلدی وارد بازار کردن و بعد هم کنسل شد.اما داستان هالک تو سریای دیگه ادامه پیدا کرد. هالک شد مهمون ویژه داستانای دیگه، رفت تو کمیک‌های چهار شگفت‌انگیز و اسپایدرمن و اونجرز.اما جذاب‌ترین حضورش تو سری‌ای بود که سال هزار و نهصد و شصت و چهار شروع شد، توی شماره‌ی پنجاه و هشتش هم بود که برای اولین بار به طور واضح معلوم شد که تبدیل شدن بروس بنر به هالک به فشار خون و عصبانیت و تغییرات شدید احساسیش بر‌میگرده، یعنی تا اون موقع خیلی روشن نبود چه‌خبره.تو داستان شنیدین دیگه، اولش اینجوری بود که بروس شبا تبدیل به هالک می‌شد. بعد بروس یه دستگاه ساخت که خودش کنترل اوضاع رو به عهده بگیره ولی بعد اونم نشد.دقیقا آخرش یه کوچولو اشاره میشه به این عصبانیتی که تو شماره‌ی پنجاه و هشت که سال هزار و نهصد و شصت و چهار منتشر میشه، دیگه معلوم میشه که هالک حاصل خشم نهفته و شخصیت پنهان بروس بنره.این خودش خیلی چاشنی جذابی به شخصیت پردازی هالک اضافه می‌کنه. اصلا از همین جا شد که بنای داستان کودکی بروس رو پایه ریزی کردن و اون پدر آزارگر و ترسناک رو از توش درآوردن.هالک دوباره تونست سری داستانی مخصوص خودش رو داشته باشه اما تغییرات همچنان ادامه داشت. ریک رو هم بیخیال شدن، همین نوجوونی که به خاطر نجات جونش بنر، هالک شد.هالک خیلی جاها تبدیل به یک هیولای غیرقابل کنترل می‌شد اما وقتاییم بود که آروم باشه و با کسی کاری نداشته باشه.تو بعضی از کتابا می‌تونست حرف بزنه، تو بعضیای دیگه چند تا جمله بیشتر بلد نبود، شخصیت خود بروس بنر هم از سال هزار و نهصد و هفتاد و دو لو رفت.یعنی لو رفت که هالک همون بروس بنره و دیگه همه‌ی دشمناش تو دنیای مارول می‌دونستن که دارن با کی می‌جنگن.گرچه البته هالک هیچ وقت اجازه نمیداد که بروس کشته بشه یا آسیبی بهش برسه، مثل وقتی که در برابر اشعه قرار گرفت. تو بعضی از کمیک‌ها اون حادثه رو تبدیل بروس به هالک نمی‌دونن.درواقع میگن هالک همیشه وجود داشته و اونجا اجازه نداده که بروس بمیره و مجبور شده خودش رو نشون بده.خلاصه هالک یکی از جالب‌ترین شخصیت‌های ماروله. خیلی کارا میشه باهاش کرد، میشه به خاطر انفجار گامایی شدید اون رو وارد زمان‌های دیگه کرد، میشه ابرقهرمان بین کهکشانیش کرد، میشه تو یه سیاره‌ی دیگه گلادیاتورش کرد.همین خصوصیاتش باعث شد که دنیای تلویزیون و سینما هم بیان دنبالش. هالک تو کلی انیمیشن نقش داشته که اونا رو میذارم کنار، ولی اولین سریالی که خیلی معروف بود و از هالک ساخته شد، سال هزار و نهصد و هفتاد و هشت شروع شد و سال هشتاد و دو هم تموم شد.بازیگر بروس بنر با هالک فرق داشت، چون جلوه‌های ویژه‌ای وجود نداشت دیگه. به خاطر همین برای بازیگر هالک یه بادی‌بیلدینگ کار آوردن. یه ورزشکار خیلی گنده آوردن به اسم لو فرینگنو.بعد از دو سه تا فیلم تلویزیونی، می‌رسیم به سال دو هزار و سه و فیلم هالک به کارگردانی انگلی. انگلی تا حالا دو تا اسکار گرفته، یکی به خاطر لایف آف پای (life of pi) اون یکی هم کوهستان بروک‌بک.حالا بگذریم فیلم هالک با بازی اریک بانا در نقش بروس بنر و هالک اکران شد. ویلن یا همون آدم بده‌ی فیلم برایان بنر بود. بازیگرا خوب بودن ولی فیلمنامه و جلوه‌های ویژه نشد اونی که باید بشه.بعد می‌رسیم به ام سی یو و اینفینیتی ساگا (infinity saga). چیزی که خیلیا نمی‌دونن چون خود ام سی یو هم خیلی در موردش حرف نمی‌زنه و اصلا اشاره‌ایم تو هیچ فیلمی بهش نمیشه، اینه که بعد از آیرون‌من (iron man)، فیلم هالک باور نکردنی بود که اکران شد.یعنی دومین شخصیتی که مارول وارد نقشه‌ی بزرگش برای سینما کرد، هالک بود ولی برخلاف انتظارات هالک خوب از آب در نیومد و در نهایت نه تنها بی‌خیال ساخت ادامه‌ش شدند بلکه بازیگرش هم عوض‌کردن.نقش بروس بنر رو ادوارد نورتون بازی می‌کرد. هم شخصیت‌ها و بازیگرا و جلوه‌های ویژه از فیلم دو هزار و سه هالک بهتر بود ولی خوب نبود.نمیتونم خودم به طور خاص اشاره کنم چرا فیلم خوبی نبود ولی از نظر شخص من این که دشمنش عین خودش بود ولی یکم گنده‌تر و اینا، به نظر من ناامید کننده بود. به هر حال فیلم فروش خوبی نداشت و ادوارد نورتون هم خیلی نتونست با مارولیا کنار بیاد.برای همین هم هالک کنسل شد ولی حضور کاراکترش تو ام سی یو ادامه پیدا کرد، اونم با یه بازیگر دیگه به اسم مارک رافلو. مارک رافلو شد هالک و دیگه هیچ کس در مورد گذشته‌ش و اینا باهاش حرف نزد.به خاطر شخصیت و صدای هالک و همچنین صورت و بدنش، هالکی که ازش درآوردن در مقایسه با هالک ادوارد نورتون، آروم تر و کوتاه‌تر و حتی یکم گوگولی‌تر بود.که شاید برای طرفدارای کمیک اینا خیلی جذاب نباشن ولی خود مارک رافلو به نظر من هالک خوبی از آب دراومد.هالک دیگه فیلم مستقلی نداشت ولی تو هر فیلمی که بود کلی اتفاق براش افتاد و شخصیتش تغییر کرد.تو اونجرز نشون داد که همیشه عصبانیه و کنترلش دست خودشه، بعد شد دکتر روانشناس تونی استارک البته زورکی. بعدش فقط وقتایی که بلک ویدو براش لالایی می‌خوند آروم می‌شد و بروس بنرش می‌زد بیرون.بعد تنهایی رفت فضا. اونجا گلادیاتور شد، شروع کرد به حرف زدن، بامزه شد اصلا. دوست جون‌جونی ثور شد.بعد برگشت زمین و دیگه نتونست هالک بشه، مجبور شد لباس آیرون‌من طوری تنش کنه. بعد آخرش دیگه بروس و هالک رو قاطی کردن و تبدیل شد به یه غول سبز خوشتیپ و مهربون و عینکی که به نظر من همه‌ی اینا خوب بودن، من دوست دارم هالک مارک رافلورو.دیگه از اون موقع خبری از هالک نیست تا ببینیم که قراره مارول چه بلایی سرمون بیاره.به هر حال هالکی که خودشون نشونمون دادن هوش تونی استارک رو که داره، حالا خیلی کمتر البته ولی داره نسبتا، درک کاپیتان آمریکا رو هم داره. قدرتشم فرقی با ثور نداره و حتی بیشتره. یه پکیج کامل و... تازه سبزم هست. به نظر من واقعا لیاقت یه شانس دوباره رو داره.وقتی مارول، هالک باورنکردی رو تو سال هزار و نهصد و شصت و دو معرفی کرد تو صفحه‌ی اولش یه دونه از این ابرهای کمیکی گذاشت و توش نوشت، انسان یا هیولا یا هردو.الان جواب این سوال خیلی راحت‌تره، اونم با ورود دنیای سینمایی مارول و روند سفر قهرمانی که هالک داشت.اما میشه گفت که با توجه به دوره‌ای که توش به دنیا اومد، یعنی جنگ سرد و اتفاقایی که قبلش تو دنیا افتاده بود. هالک مثالی بود از نیروی نظامی آمریکا و دانشمندانی که تلاششون برای امنیت و صلح، به اختراع یک بمب ترسناک، تخریب‌گر و غیرقابل کنترل ختم شد.وقتی دکتر جکیل، سرمست هوشش و محلولی شده بود که درست کرده بود، هیچ وقت فکرش رو نمی‌کرد که به هیولای درون خودش ببازه و مجبور بشه خودکشی کنه یا دکتر فرانکشتاین هیچ وقت قصد ساختن یه هیولا رو نداشت ولی خودشم نمی‌دونست چی داره می‌سازه.بروس بنر، دکتر جکیل و دکتر فرانکشتاین اینقدر باهوش بودن که بتونن وارد قلمروی ناشناخته‌ای از علم بشن و اختراع کنن ولی اونقدر دانا نبودن که بتونن کنترل کنن یا حتی بفهمن و درکش کنن.تو اولین جلد هالک، یک دانشمند رو نشون میده که داره روی یه پروژه‌ی بزرگ مخفی نظامی کار می‌کنه. پروژه‌ی بمب گاما.اگه داستان دکتر جکیل و فرانکشتیان یه داستان محلی و قدیمی بود، داستان دانشمندی که داره تو یه آزمایشگاه مخفی با حکومت کار می‌کنه چیزی بود که کل دنیا و آمریکایی‌ای سال هزار و نهصد و شصت و دو خیلی خوب باهاش آشنا بودند و هنوز یادشونون نرفته‌ بود.کل دنیا هنوز یادش نرفته بود، هنوزم یادش نرفته.تصویر دانشمندای نابغه‌ای که توی پایگاهای نظامی در حال ساخت یک بمب قدرتمندن، ذهن خواننده‌ها رو فقط به یه سمت می‌برد. به سمت یه اتفاق، پروژه‌ی منهتن که در نهایت منجر به ساخت سه تا بمب اتم شد که دوتاش تو ژاپن منفجر شد.هالک هفده سال بعد از این ماجرا منتشر شد. تو اوج ترس و وحشت از یک جنگ اتمی جهانی.آمریکا و شوروی در حال یه کل‌کل مرگبار اتمی بودن، جنگ ویتنام به بهانه جلوگیری از نفوذ کمونیسم ادامه داشت و خیلی از جوونای آمریکا شدیدا مخالف هر دوتای این جنگها بودن.تو همین زمان استنلی و جک کربی یه دانشمند رو نشون دادن که در حال ساختن یک بمب مرگبار بود که هیچ درکی ازش نداشت.بمبی که درنهایت خودش رو آلوده کرد و تبدیلش کرد به هالک. بروس بنر خودش مسئول به دنیا اومدن هیولایی بود که بهش تبدیل شده بود.بروس بنر نماد اون دانشمندایی بود که هنوزم نمیشه گفت دارن به علم خدمت می‌کنند یا کارشون جنایت علیه بشریته.همینطور نماد خود اون نیروی مرگبار هسته‌ای، یه هیولای وحشی که شاید گاهی قهرمانم هست، شاید دنیا رو نجات بده. چیزی که هنوز هیچ‌کس نمیدونه.خود بروس بنر بعد از اینکه تبدیل به هالک شد فهمید که چقدر میتونه خطرناک باشه و حتی برای خودش یه زندان درست کرد. سعی کرد تبدیل شدنش رو کنترل کنه و از مردم دوری می‌کرد.همه‌ی اینایی که گفتم بروس بنر و هالک رو تبدیل کرد به یکی از شخصیت‌های محبوب جوونا و دانشجوهای آمریکای اون موقع که دیگه تصمیم داشتن هر طوری که شده جلوی یه جنگ دیگه رو بگیرن و تو وحشت قیامت اتمی زندگی نکنن.این که آیا همه‌ی اینا ایده‌ی اولیه‌ی استنلی و جک کربی بود رو من نمی‌دونم. شاید اونا عمق چیزی رو که خلق کرده بودن نمی‌دونستند و شاید به مرور زمان فهمیدن.شاید شرایط اونا رو به سمت خلق شخصیتی برد که همه‌ی ابعادش می‌تونست نماد چیزی از اون دوران باشه. واقعا نمی‌دونم، ولی چیزی که قطعیه این که اونا میخواستن یک ابرقهرمان خلق کنن، چون کارشون این بود، کار مارول این بود و مخاطبا هم همین رو ازشون می‌خواستن.هالک به هر حال یه قهرمان بود و این باید یه جوری ثابت می‌شد.گرچه شخصیتی که خلق کرده بودن پیچیده‌تر از این حرفا بود ولی خب اولین اتفاقی که مخاطب رو مطمئن می‌کرد که با یه قهرمان طرفه، همون اولش افتاد. بروس بنر قربانی سلاحی شد که خودش ساخته بود ولی به هرحال داشت می‌رفت که یه نوجوون رو از مرگ نجات بده که تبدیل به هالک شد.شاید برای بروس بنر توی لحظه‌هایی مثل نجات یه آدم از تصادف یا غرق شدن تصمیم‌گیری خیلی راحت باشه اما وقتی موضوع جنگ و علم و وطن و صلح و مفاهیم چند بعدی مثل ایناست، تشخیص راه و تصمیم درست سخت یا حتی غیرممکن باشه.بروس بنر به هر حال می‌دونست که داره یه بمب کشتار جمعی می‌سازه ولی نمی‌خواست حتی یه نفرم بمیره. رفت که نجاتش بده. واقعا تناقض جالبیه.تو همون جلد اول یه دانشمند دیگه هم هست به نام گارگویل، که اهل شورویه و به خاطر تست یک بمب رادیواکتیوی ظاهرش شبیه هیولا شده.جالب اینه که گارگویل مثلا ویلن داستانه ولی بعد از کشمکش‌های قهرمانی و ضدقهرمانی، به کمک بروس بنر دوباره شبیه گذشته‌ی خودش میشه و کل پایگاه مخفی شوروی رو منفجر می‌کنه تا مانع ساخت بمب گاما بشه.یه جورایی اونم یه دانشمند خط فاصله هیولاست که تصمیم می‌گیره آینده رو تغییر بده.راستش به نظر من گارگویل قهرمان تر از هالک بهه نظر می‌رسه توی این کتاب و من خیلی جذب این داستان شدم. خیلی جذب این تغییر شدم که توش اتفاق افتاد.کلا داستان اورجینال هالک رو دوست داشتم، یکم قدیمیه یعنی مثل قدیمای ماروله ولی تحت تاثیر قرار گرفتم، دوسش داشتم.اما اول اپیزود هم گفتم که داستان هالک یه بعد روانشناسی جذاب هم داره که البته تو این سری اول خیلی بهش پرداخته نشده. یعنی استنلی و جک چندان در موردش حرف نزدن ولی نویسنده‌های دیگه اومدن و با استفاده از داستان دکتر جکیل و آقای هاید که منبع الهام استنلی بود، شخصیت و گذشته‌ی بروس بنر رو بست دادن.اول که دکمه‌ی هالک شدنش شد عصبانیت، بعد هم تو دهه‌ی هشتاد کودکی بروس بنر رو نشونمون دادن و بهمون گفتن که هالک همیشه وجود داشته. بعدی از شخصیت بروس بنر بوده که هیچ وقت نتونسته بود خودش رو ابراز کنه و نشون بده و خب خیلی چیزای دیگه.البته تو کتاب استنلی و جک هم رفتاری که ژنرال راس به عنوان یه نظامی گنددماغ با بروس می‌کنه، خیلی فرقی با رفتار پدرش نداره.آزار فیزیکی نمیده ولی آزار کلامیش کاملا واضحه، سرش داد میزنه، بهش میگه عرضه نداره و ازش متنفره، حرف‌های تحقیرآمیز جنسی بهش میزنه و اصلا حاضر نیست بپذیره که بروس بنر یا هالک می‌تونن موجودات به دردبخوری باشن.نویسنده‌های بعدی این رفتار بروس بنر در قبال رییسش رو بسط دادن و بردن تا دبیرستان و دانشگاه.یه دانش‌آموز یا دانشجوی جوون و ساکتی که مرتب تحت خشونت همکلاسی‌هاش بود، بعدم رسیدن به کودکی بروس بنر تو یه خونه ترسناک و با یه پدر خشن و آزارگر و روان‌پریش.بروس بنر تمام اون خشم و سرخوردگی رو تو تبدیل شدن به هالک نشون داد. شاید به نظر استنلی هالک ورژن مدرن شده‌ی آقای هاید بود اما به نظر خیلی‌ها بروس بنر و هالک ورژن داستان شده‌ی تمام آدمای روی زمینن که مورد آزار و خشونت قرار می‌گیرن.هالک می‌تونه یه دانش‌آموز باشه که امروز رفته مدرسه یا یه کارمند که رفته سرکار یا یه بچه که هر روز داره با پدر و مادرش سر و کله میزنه که حتی نمیتونه مشکلشون چیه، یعنی اصلا نمی‌دونه مشکل چیه و تنها چیزی هم که بهش تلقین میکنن اینه که تقصیر خودته، اینه که مشکل تویی.هالک صدای فریاد تک تک اون آدماست که ممکنه یه روزی منفجر بشن و یه جوری اون خشم فروخورده رو خالی کنن.بروس بنر بیشتر از هر کاراکتر دیگه‌ای با بعد ابرقهرمانی خودش در جنگه، شاید مثلا بروس وین، مشکل روانی و شخصیتی اون رو تبدیل به بتمن کرده باشه ولی بتمن بودن رو انتخاب کرده و ازش متنفر نیست، براش هدف‌گذاری کرده، کد داره، بیشتر ابرقهرمانا همینن، ولی بروس بنر اینجوری نیست، بروس از هالک متنفره و هر روز باهاش در حال جنگه.می‌خواد کنترلش کنه، ازش فرار می‌کنه، تنهایی رو انتخاب می‌کنه و هیچ هدف قهرمانی‌ای هم نداره یعنی اصلا نمی‌خواد قهرمان باشه.هالک نقاب یا لباس ابرقهرمانی بروس بنر نیست، خودشه، یه خود دیگه‌ش که طرز فکر و رفتار و فیزیک و همه چیش با بروس فرق داره و خیلی هم از اون قوی‌تره و زیر بار حرف زور هم نمیره.شاید حتی شخصیتیه که بروس بنر همیشه می‌خواسته مثل اون باشه و اگه هالک از اول وجود داشت، شاید الان مادرش زنده بود‌ولی در عین حال، بروس علاقه‌ای به تبدیل شدن به هالک نداره. وقت زیادی از زندگیش داره صرف این میشه که آروم باشه تا هالک سر و کله‌اش پیدا نشه.لپ کلام این که جنگ بروس بنر بدبخت با هالک خیلی متفاوت‌تر از درگیری‌های فلسفی و اخلاقی کاراکترهای دیگه با شخصیت ابرقهرمانیشونه.شاید بروس وین ساعت ها فکر کنه و سعی کنه تصمیمی رو بگیره که از نظر بتمن به عنوان یه نماد درست باشه ولی در نهایت بتمن همون بروس وینه که فقط مسئولیتاش بیشتر شده، اما بروس بنر یه دانشمند مظلومه که حتی وقتی هالک هم میشه، کسی خیلی به چشم قهرمان نگاهش نمی‌کنه.هالک یه سلاحه، یه سلاح مرگبار که هر ارتشی دنبال اینه که اون رو داشته باشه.قبلا هم گفتم، من نمیدونم که همه‌ی اینا رو استنلی و جک ز اول برنامه‌ریزی کرده بودن یا نه.در مورد اسپایدر من از همون نسخه‌ی اول رفتاری که با پیتر پارکر می‌شد نشون میداد که ما با چه جور ابرقهرمانی طرفیم و استنلی چی میخواد بگه و چه پیامی قراره به بچه‌های دنیا منتقل بشه.اما در مورد هالک موضوع خیلی فرق داره و انقدر سوراخ برای پر کردن و شخصیت پردازی اولیه‌ش هست که میشه گفت خیلی نویسنده تو کل ماجرا دست داشتند و استنلی و جک شروع کننده‌ی یه ایده‌ی فوق‌العاده بودن.تو سال هزار و نهصد و شصت و پنج، مجله اسکوئر از دانشجوها اسم شخصیت محبوبشون رو پرسیده بود، شخصیتی که براشون الهام‌بخشه.جالبه که توی لیستی که در اومد اسم اسپایدرمن و هالک هم تراز اسم کسایی مثل باب‌ دیلن و چه‌گوارا بود. چه گوارا اون موقع محبوب بود.سال هزار و نهصد و شصت و هشت، خواننده سبک کانتری، جری جف‌واکر یه آهنگ در مورد هالک خوند و تو سال هزار و نهصد و هفتاد و یک، تصویری از هالک باور نکردنی، روی جلد مجله رولینگ استونز (the rolling stones) چاپ شد.همه‌ی اینا یعنی حتی اگه استنلی و جک، خیلیم نمی‌دونستن باید با هالکشون چیکار کنن، تو یه چیزی خیلی موفق بودن. اونم ارتباط مخاطب با شخصیتشون بود.شخصیت هالک حتی با اینکه اون شخصیت یه هیولای سبز رنگ و عصبانی بود که هر چی سر راهش بود رو خرد و خمیر می‌کرد.چیزی که شنیدین بیست و یکمین قسمت از پادکست هیرولیک بود. هیرولیک رو من فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته‌نژاد می‌سازم.کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام میده، طراحی وب سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-–-E21-–-The-Incredible-Hulk-id2202934-id413471627?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E21%20%E2%80%93%20The%20Incredible%20Hulk-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Thu, 15 Sep 2022 19:26:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از جهنم</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-20-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%87%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-u9qgohmcywlx</link>
                <description>سلام. چیزی که می‌شنوین؛ قسمت بیستم پادکست هیرولیکه که در خرداد ماه هزار و چهارصد ضبط می‌شه.هیرولیک، روایت تولد و زیست ابرقهرمانا و کتاب‌های مصوره. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف، ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم.متوجه تغییرش شدین دیگه؟ یه کتاب‌های مصورم گذاشتم تنگش. یعنی هیرولیک دیگه فقط تعریف داستان ابرقهرمانا و کمیکای اسم و رسم دارشون نیست. من تصمیم گرفتم که کتاب‌های مصور تحسین‌‌شده رو هم تعریف کنم.تا حالا با صحبت کردن در مورد واچ‌من (watchmen)، وی‌فور وندتا (v for vendetta) و همه‌ی کمیک‌های چهارگانه‌ی بتمن و حتی ویژن، سراغ کمیک‌های مدرن و متفاوت رفته بودیم. ولی همه‌ی اونا در نهایت بر اساس زندگی کارکتر یا کاراکترایی نوشته شده بودن که بهشون می‌گیم &quot;سوپر هیرو&quot; یا ابرقهرمان. تنها کمیکی که تو این قاعده نبود، سندمن (sandman) بود. سندمن یا ارباب رویاها. البته که سندمن ابرقهرمان محسوب نمی‌شد، ولی قهرمان یکی از فاخرترین کمیکایی بود که تو بخش بزرگسال انتشارات دی‌سی چاپ شده بود.دنیای زمینیش هم همون دنیای بتمن و جان کنستانتین (John Constantine) و کلا دنیای دی‌سی بود. برای اینکه منظورمو از دنیای زمینی متوجه بشین، باید برین و قسمت شانزدهم و هفدهم هیرولیک و داستان سندمن رو گوش بدین. اینجا ازش می‌گذرم. خلاصه‌ی این همه صغری کبری چیدم که اینو بگم:دیگه تو هیرولیک فقط داستان ابرقهرمانا رو نمی‌شنوین. علاوه بر داستان ابرقهرمانا، از این به بعد، کمیکای ارزشمند داستانی هم میان زیر چتر هیرولیک؛ یا حالا بهتر بگم هیرولیک می‌ره زیر سایشون.مثل همین کمیک یا کتاب مصوری که می‌خوام تو این اپیزود تعریفش کنم.کتابی به نام &quot;فرام هل&quot;(from hell) از جهنم. نویسنده کتاب &quot;آلن مور&quot;ئه که توی اپیزود واچ‌من باهاش آشنا شدیم. حالا جلوتر باز ازش میگم. چیزی که مهمه، موضوع کتابه. داستانی واقعی که شنیدنش برای بچه‌ها و حتی برای بزرگترایی که داستانای خشن و مریض رو دوست ندارن اصلا مناسب نیست. مطلقا مناسب نیست.خشونت این داستان هم در حد جنگ یا کشت و کشتار نیست. خشونت مریض و باورنکردنی‌ای داره که برای همین بازم تکرار می‌کنم که بچه‌ها گوش ندن و خودتونم اگه روحیه‌ی این چیزا رو ندارین ازش بگذرین.اینم بگم که من نصف بیشتر متن این اپیزود رو نوشته بودم، وقتی که داستان قتل وحشتناک و تاسف‌برانگیز بابک خرمدین رسانه‌ای شد. روحش شاد.حالا چون داستان این قسمت در مورد یه قاتل زنجیره‌ای معروفه، دلم می‌خواست بدونین که دلیل انتخاب این اپیزود، تاثیرگرفته از داستان زندگی یه انسان دیگه نبود.من حتی فکر کردم که موضوع رو عوض کنم، ولی واقعا بیشتر از چهار هفته خوندن و ترجمه‌ش و حتی مطالعه در مورد شرایط انگلستان طول کشیده بود. نصف متن رو هم که نوشته بودم… بنابراین تصمیم گرفتم همین رو ادامه بدم ولی شرایط رو باهاتون در میون بذارم.بگذریم…داستان این قسمت، یکی از چندین روایت جهانی از هویت شخصیتی واقعیه به نام جک دریپر (Jack the Ripper) یا جک قصاب. جک قصاب ترجمه‌ی معروف فارسیشه، ولی ریپر به معنای تیکه پاره کننده‌ست.این شخص یکی از ترسناک‌ترین قاتل‌های سریالیه که سال هزار و هشتصد و هشتاد و هشت تو انگلستان ظاهر شد و پنج تا قتل فجیع مرتکب شد و بعد هم ناپدید شد.اون زمان هنوز مفهومی به نام قاتل زنجیره‌ای یا سریالی وجود نداشت. قتلا هرچقدر هم خشن یه انگیزه‌ای پشتشون بود و کسی هنوز کشف نکرده بود که نوعی از قاتلا هستن که کشتن براشون یه جور ارضای روحیه و حتی مراسم و خودشون رو دارن، روش خودشون رو دارن، اصلا مقتول رو نمی‌شناسن و فقط از روی سلیقه قربانیاشون رو انتخاب می‌کنن.یعنی انگیزه‌ی شخصی وجود نداره و خود فعل کشتنه که براشون مهمه. دشمنی با مقتول ندارن، فقط دنبال ارضای تمایلات ترسناک روحی روانی خودشونن.حالا برگردیم چند جمله عقب‌تر… گفتم که روایت این کتاب یکی از چند داستانیه که از هویت واقعی قاتل وجود داره، که این یعنی هنوزم که هنوزه قاتل شناسایی نشده.چندین مظنون وجود داره که یکیشون داستان جالب‌تری برای تعریف کردن داره… البته از نظر آلن مور.برای همین هم، آلن داستان رو رو هوا قاپید و تبدیلش کرد به کتاب مصوری به نام فرام هل یا از جهنم. کتاب فرام هل مربوط به انتشارات تبوئه و ربطی هم به دی‌سی و مارول نداره. برای اینکه فضای داستان رو بهتر درک کنیم، مهمه که بدونیم اون روزا تو انگلستان چه خبر بوده و شرایط اجتماعی مردم چجوری بود.خب دیگه بریم سراغ جناب جک قصاب خودمون. من فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این بیستمین قسمت از پادکست هیرولیک.سال هزار و هشتصد و هشتاد و هشت، لندن بزرگترین پایتخت جهان و مرکز امپراطوری بریتانیای کبیر بود. این امپراتوری با مرکزیت لندن تو همه چیز پیشرو بود؛ فرهنگ، ارتباطات، حمل و نقل، حتی روزنامه‌نگاری.ملکه ویکتوریا بیشتر از پنجاه سال صاحب تاج و تخت و سلطنت بود و سبک زندگی ویکتوریایی، تو اعماق زندگی اجتماعی و خصوصی مردم نفوذ کرده بود. سبکی که غرور و وقار و متانت از اصول اولیه‌اش بود. اصولی که مثل همیشه، بیشترین تاثیر رو روی زندگی زن‌ها گذاشته بود.نیازهای جنسی و شخصیتی زن‌ها نادیده گرفته می‌شد و هر روز و هر لحظه بهشون یادآوری می‌شد که اونا بزرگترین وظیفه‌ی جهان هستی رو دارن؛ یعنی فرزندآوری و پرورش نسل بعدی. پس باید تو خونه بمونن و کارای دیگه رو هم به مرد بسپارن. زنان طبقه‌ی متوسط و فقیر هم که مجبور به کار کردن بودن، تنها کاری که گیرشون می‌اومد کارگری تو کارخونه‌های بزرگی بود که بیشتر دنبال برده بودن تا نیروی کار.زنان بدون همسر و بیوه هم شهروند درجه چندم محسوب می‌شدن. در واقع اون دوران برای بیشتر زنا دوران جنگیدن برای زنده موندن بود. نمی‌دونم تا حالا کتابای چارلز دیکنز رو خوندین یا فیلما و سریالای اقتباسی از روی داستاناشو دیدین یا نه؛ مثل آرزوهای بزرگ و الیور توییست.اون لندن شلوغ و کثیف، تصویریه از دوران ویکتوریایی. دورانی که در کنار همه‌ی اینایی که گفتم، داشت به سمت قرن بیستم و دنیای صنعتی و مدرنی پیش می‌رفت که لندن مرکزش بود. اما تو شرق همین شهر بزرگ و صنعتی منطقه‌ای بود به نام وایت‌چپل (Whitechapel)؛ منطقه‌ای که جرم و جنایت و فقر در بالاترین حالت ممکن قرار داشت. هفتاد و هشت هزار نفر فقیر تو این منطقه زندگی می‌کردن. با فقری شدید و باورنکردنی… این محله پر بود از خونه‌های کوچیک با دیوارهای کثیف و سیاه‌رنگ.می‌خونه‌های شلوغ و قصابی‌های کثافتی که بوی خون و تعفنشون کل منطقه رو پر می‌کرد. فقر به قدری گسترده بود که مریضی و سوء تغذیه با گوشت و جون نداشته‌ی آدمای اونجا عجین شده بود. در واقع شانس زنده موندن تا چهل سالگی تو منطقه‌ی وایت‌چپل پنجاه_پنجاه بود. این منطقه پر از مهاجر هم بود.ایرلندی‌هایی که به خاطر قحطی به لندن پناه آورده بودن و یهودی‌های آواره‌ای که تو روسیه و آلمان و هلند دمار از روزگارشون درآورده‌بودن. با همه‌ی این تفاوت‌های ملیتی، اهالی وایت‌چپل یه هدف مشترک داشتن؛ بقا‌. تو زمانی که محله‌های غربی لندن در حال گسترش و پیشرفت بودن، مردم وایت‌چپل که حتی به دستشویی هم دسترسی نداشتن، تو کوچه‌های پرپیچ و خم و تو فاضلاب خودشون دست و پا می‌زدن.خیابونای وایت‌چپل به قدری تاریک بود که اگه یه شب آسمون مهتابی نبود، نمی‌شد حتی یک قدم جلوتر از خودتو ببینی. کوچه‌ها مثل یه هزارتوی متعفن و چرک گرفته بودن و مردمم عین مور و ملخ توش می‌لولیدن. امید بی‌معنی‌ترین مفهوم منطقه بود و هر کسی که اونجا به دنیا میومد، همونجا هم می‌مرد.مردمی که تو این منطقه زندگی می‌کردن به سه دسته تقسیم می‌شدن: یک، آدمای فقیر که می‌شدن کارگرای ساختمونی و اونایی که تو کارخونه‌های بزرگ کار می‌کردن، مغازه‌دارا خیاطا و کارگرای اسکله. دو، آدمای خیلی شدید فقیر، که زن‌ها و بچه‌هایی بودن که با کار کردن تو کارخونه‌های بافندگی یا کارگاه‌های شستن لباس، یه جوری شکمشونو سیر می‌کردن، و گروه سوم هم بی‌خانمان‌ها بودن که تو محرومیت و فقر دائمی زندگی می‌کردن. هیچی نداشتن، مطلقا هیچی… نه سقف، نه کار، نه غذا… هیچی.برای این آدما که تعدادشون به هشت‌هزار نفر می‌رسید، خونه‌هایی در نظر گرفته بودن که بتونن توش بخوابن، اونم با رقت انگیزترین شرایط ممکن. اونایی که خوش شانس بودن، می‌تونستن اونجا تو یه چیزی مثل گور دسته‌جمعی بخوابن.کم شانس‌تر ها که دیر می‌رسیدن، همه کنار هم به دیوار می‌چسبیدن، بعد با طناب بسته می‌شدن به دیوار که نیفتن همونجوری می‌خوابیدن.بقیه هم که تو خیابون از هوش می‌رفتن… اما بدبخت‌ترین این آدما مثل هر جای دیگه‌ای زن‌ها بودن. زن‌هایی که اکثرا بیوه بودن و برای زنده موندن مجبور بودن به قدیمی‌ترین شغل جهان رو بیارن؛ یعنی روسپیگری. زن‌های وایت چپل به قدری فقیر بودن، که برای یه تیکه کوچیک نون خودشون رو می‌فروختن و برای اینکه صبحشون شب بشه، این کار رو بارها و بارها انجام می‌دادن.به تخمین اسکاتلندیارد (Scotland Yard) که همون پلیس لندنه، تو سال هزار و هشتصد و هشتاد و هشت، هزار و دویست روسپی تو خیابونای وایت‌چپل زندگی می‌کردن. اونا هیچ راه دیگه‌ای برای بقا نداشتن. با همون پول کمی هم که به دست می‌آوردن، خودشونو تو می‌خانه‌ها و الکل غرق می‌کردن که بتونن خشونت عریانی که تو هر لحظه تو هر مکانی بهشون تحمیل میشه رو تحمل کنن.بیشترشون دخترای جوانی بودن که تو بیست سالگی شبیه پنجاه ساله‌ها بودن؛ دندوناشون ریخته بود، موهاشون ریخته بود، جایی برای شست وشو نداشتن و تنها دارایی‌شون همون یه دست لباس کهنه و پاره‌ای بود که تنشون بود. خیلیاشون شب که میشد، مست و پاتیل روی کف سنگی و سرد کوچه‌های تاریک از هوش می‌رفتن و صبح‌ها با سوت پلیس‌های بی‌عار منطقه بیدار می‌شدن. گاهی هم بیدار نمی‌شدن، همونجا می‌مردن و مردم از کنار جسدشون رد می‌شدن.مردن یا کشته شدن روسپیا تو اون منطقه چیز غیرعادی نبود. کسی هم نه دنبال دلیل و نوع مرگ می‌گشت، و نه دنبال قاتل و انگیزه‌ی قتل. اونا یه آشغال دیگه بودن که از روی زمین جمع می‌شدن و یه جایی هم دفن می‌شدن.این منطقه، این جهان سیاه رنگ و این خیابونای تاریک و کثیف بهترین مکان و این زنای بدبخت و بی‌پناه بهترین قربانی بودن برای انسانی به نام جک دریپر، یا همون جک قصاب.اسپانسر این قسمت هیرولیک، فانتازیوئه. فانتازیو یه فروشگاه اینترنتی خیلی هیجان‌انگیزه.پر از یادگاری‌های باحال از دنیای فانتزی و ابرقهرمانی و حتی انیمه. مثل ماگ و تی‌شرت و استیکر و حتی اون جادو جنبلای هری پاتری که من خیلی نمی‌شناسم ولی کلی طرفدار داره…ولی قسمت مهم، یعنی قسمت مهم برای هیرولیک و هیرولیکیا اینه که فانتازیو شروع کرده به انتشار کمیک که منم تا حالا چندتاشونو معرفی کردم اما… دیگه تو این قسمت می‌خوام این مژده رو بدم که فقط قرار نیست که کمیکی که من تعریف می‌کنم رو چاپ کنن.کلی کمیک پرطرفدار و خفن موجود کردن که فقط کافیه روی لینکی که تو توضیحات می‌ذارم کلیک کنین و دیگه خودتون کمیک و شخصیت مورد علاقتون رو انتخاب کنین. منم دخالت زیادی تو انتخاب کمیکاشون داشتم پس حتما یه سری بزنین. توضیحات اپیزود یادتون نره. دمتون گرم.نیمه شب آگوست سال هزار و هشتصد و هشتاد و هشت، یه روسپی تنها و مست در حال قدم زدن و کوچه‌های تاریک و مه گرفته‌ی وایت چپل بود که مردی از پشت بهش نزدیک شد. زن صدای قدم‌های غریبه رو شنید و روشو برگردوند ولی فرصت نکرد که اون مرد رو ببینه.دست‌های مرد به طرفه‌العینی دور گردنش حلقه زده شد و فشار به قدری زیاد بود که زن بیچاره بیهوش شد. چند دقیقه‌ی بعد جسدش تو خیابون پیدا شد؛ جسدی با صورتی زخمی و گلویی بریده شده. عمق بریدگی به قدری زیاد بود که چیزی به قطع شدن سرش نمونده بود. شکمش باز شده بود و اعضای داخل شکمش بهم ریخته بود.حدود ده شب بعد، جنازه‌ی دوم پیدا شد؛ با سر تقریبا قطع شده و شکم دریده شده و اعضای داخلی دزدیده‌شده. چیزی نگذشت که خبر این جنایت‌های ترسناک تو روزنامه‌ها چاپ شد و برای اولین بار لقب جک دریپر به قاتل شب‌های تاریک وایت چپل داده شد. وایت چپل نظمش رو از دست داد. نظم کثافتی که به هر حال به روش خودش برقرار بود، تبدیل به ترس و وحشت و شورش شد. اما با همه‌ی اینا، جک قصاب به کارش ادامه داد.این بار تو یه شب و با فاصله‌ای نیم ساعت دو تا جنازه تو خیابون پیدا شد. جسد اول مثل قبلیا تیکه پاره نشده بود و پلیس معتقد بود که جک قصاب مجبور شده صحنه رو ترک کنه و برای همینم سیر نشده بعد رفته سراغ قربانی بعدی و آنچنان تیکه پاره‌اش کرده که حتی توی پزشک قانونی هم توانایی دیدنش وجود نداشت.چند روز بعد یه نامه، به همراه یک جعبه به ایستگاه پلیس فرستاده شد. داخل جعبه‌ یه کلیه بود و جناب قصاب نوشته بودن که قسمتی از کلیه رو خوردن و بقیشو یادگاری فرستادن برای پلیس. امضای نامه هم با اسم جک دریپر بود، که این یعنی اگه نامه واقعا از سمت قاتل ارسال شده بود، ایشون از لقبی که بهش داده بودن راضی بود.این وسط بگم که من تازه دارم قسمت‌های زیادی از جزئیات رو نمیگم که اسپویل نشه و بتونم خوب تو داستان شرحشون بدم، برای همین یادتون نره که داستان مناسب بچه‌ها نیست. اگه روحیه‌تون حساسه خودتون گوش ندین.خلاصه تو ماه نوامبر، جک قصاب، قربانی بعدیشو پیدا کرد؛ جوون‌ترین زنی که تا اون موقع به دام قصاب افتاده بود که فجیع‌ترین مرگ ممکن رو هم تجربه کرد. این دختر ساعت‌ها بعد از مرگش و تو اتاق اجاره‌ای مرطوب خودش پیدا شد. عکس صحنه‌ی جرم و جنازه‌ی این روسپی جوون، یکی از وحشتناک‌ترین عکس‌های قتل به طور کله.اتفاقای اون شبو توی اون اتاق، یکی از فجیع‌ترین جنایت‌هایی بود که موجودی به نام انسان می‌تونست رقم بزنه، ولی به نظر خیلی‌ها اون قتل، آواز قوی جک قصاب بود. اوج جنون موجودی که انگار اون شب، تمام مراسمی که لازم داشت رو اجرا کرده بود. انگار نمایشش اپرا و کلا پرفورمنسش به کمال رسیده بود؛ یه ارضای وجودی و درونی.در عین حال معلوم بود که انگار این احساس قدرت خداگونه‌ای که اون شب تو وجودش حس کرده بود، یه جورایی کار دستش داده بود؛ چون دیگه سر و کله‌اش پیدا نشد. قاتل‌های زنجیره‌ای وقتی دستگیر نمی‌شن، از احساس شکست ناپذیری هم لذت می‌برن. جدای از کشتن… و همینم باعث میشه که زیاده‌روی کنن.به نظر میاد که جک قصاب با اینکه دستگیر نشد ولی مجبور شد که کنار بکشه. این آخرین باری بود که جسد یه روسپی به دقت و خیلی تمیز تیکه پاره شد. بعد از اون شب، هر زن دیگه‌ای که کشته می‌شد، فقط کشته می‌شد. البته بعد از اینکه بهش تجاوز می‌شد. یعنی دیگه هیچ قتلی شبیه قتل‌های این پنج تا روسپی نبود و همین هم همه رو متقاعد کرد که جک قصاب رفته که رفته… چون جک قصاب به کسی تجاوز نمی‌کرد. ولی ترس و وحشت و گمانه زنی ادامه داشت.هیچ کس درک نمی‌کرد که چرا باید این زن‌ها، اونم با این روش فجیع کشته بشن. پلیس و حتی افکار عمومی، مظنونین زیادی داشتن، ولی حتی یه ذره مدرک هم نداشتن.اگه مدرک درست و حسابی هم گیرشون می‌اومد، خودشون، یعنی خود پلیس یه جوری از بینشون می‌برد. حالا دلیل اینم تو داستان میگم. ولی موضوع خیلی مهمتر این بود که اصلا نمی‌دونستن با چی طرفن.پلیس نمی‌فهمید که چرا یه نفر باید یه زن رو اینجوری بکشه ولی بهش تجاوز نکنه؟ چرا این همه زحمت بده و انقدر تمیز تیکه پاره کنه؟ این آدما چه ربطی به هم دارن؟ اصلا انگیزه‌ی پشت این همه خشونت چی می‌تونه باشه؟ یعنی پلیس انگلستان و اصلا پلیس کل دنیا تو اون زمان هیچ اطلاعاتی از موجودی به نام سایکوپث زنجیره‌ای نداشت.قتل‌هایی که بدون انگیزه و به دلیل اختلالات شخصیتی قاتل اتفاق می‌افتن و مقتول صرفا یه وسیله‌ست. قتلایی که به قاتل احساس قدرت و حتی زندگی می‌دن. مثل مواد عمل می‌کنن. قاتل مجبوره که دوباره حمله کنه تا بتونه زندگی کنه و قربانی هرکسی می‌تونه باشه. این خیلی بحث پیچیده و تخصصی‌ایه.من واردش نمی‌شم. فقط از لحاظ تاریخی بگم که تو سال هزار و نهصد و هفتاد و تو بخش پژوهشی اف‌بی‌آی، ماموری به نام رابرت رسلر برای اولین بار عبارت قاتل سریالی یا قاتل زنجیره‌ای رو برای اینجور پرونده‌ها اختراع کرد.سریال مایند هانتر (mind hunter) از روی همین پژوهش‌های اف بی آی تو دهه‌ی هفتاد ساخته شده. خیلی سریال خوبیه پیشنهاد می‌کنم ببینینش. خیلی خوب تونسته شخصیت‌ این آدما و تفاوتشون با قاتلای دیگه رو نشون بده. حالا بگذریم.تو سال هزار و هشتصد و هشتاد و هشت، از این خبرا نبود. کسی از روانشناسی مدرن سر در نمی‌آورد. کسی هنوز اصلا اونقدر به روح و روان آدمها اهمیت نمی‌داد که بخواد بفهمه که اختلال داره، که نداره. گفتم که پلیس، چندین و چند مظنون داشت که برای هیچ کدوم مدرک نداشت.بعد از تعریف کردن داستان، مظنونین اصلی رو تعریف می‌کنم ولی تا همین الانم که من دارم اینو می‌نویسم، جرم هیچ کدومشون صد در صد ثابت نشده و هنوز کسی نمی‌دونه جک قصاب واقعا کی‌ بود. حدود صد و سی سالی که از اون شب گذشته، هر چند سال یه بار، یه مامور پلیس یا روزنامه‌نگار و نویسنده سر و کله‌اش پیدا شد و با گذاشتن مدارک باقی مونده کنار هم، یکی از مظنونین رو جک قصاب واقعی معرفی کرد که چندوقت بعدشم چندتا تناقض توشون پیدا شد و بعدش نوبت تئوری بعدی شد.یکی از اون نویسنده‌ها، مردی بود به نام استفان نایت، که تو سال هزار و نهصد و هفتاد و شیش، یعنی تقریبا نود سال بعد از قتل‌ها، کتاب مستندی نوشت به نام جک دریپر، د فاینال سولوشن (the final solution)؛ جک قصاب، راه حل نهایی. تو این کتاب با توجه به شواهد و اظهارات بچه‌ی یکی از درگیران پرونده، قاتل معرفی و رسوا شده بود.گرچه این داستانم پر از گره کور بود و کلی مخالف داشت و بعدها حتی یه نویسنده‌ی دیگه یه مظنون بهتر رو، رو کرد ولی داستان به مذاق آلن نور خوش اومد و تصمیم گرفت که بره سراغش و از روش کتابی بنویسه به نام فرام هل. آلن مور تو سال هزار و نهصد و پنجاه و سه و تو یه خانواده‌ی بی‌نهایت فقیر تو کشور انگلیس به دنیا اومد.بعد از اینکه تو هفده سالگی به خاطر فروش مواد گرفتنش، تصمیم گرفت درسو ول کنه و بره تو کار کتابهای مصور. اول می‌خواست طراح بشه، ولی بعد کشف کرد که چه نویسنده‌ی خوبیه و تصمیم گرفت تو قسمت نوشتن برای کمیک مشغول بشه.آلن تو انگلیس نوشتنو شروع کرد تا اینکه تو دهه‌ی هشتاد کتاب واچ‌من و وی فور وندتا رو تموم کرد و کمپانی دیسیم کتابا رو منتشر کرد. من بیوگرافی آلن مور رو تو قسمت ششم که داستان واچ‌منه کامل تعریف کردم.اینجا فقط یه یادآوری کردم و برای اینکه بیشتر یادتون بیاد، اینم بگم که از این نویسنده تا حالا غیر از واچ‌من، داستان وی فور وندتا تو قسمت نهم و دهم تعریف کردم و همین‌طور قسمت دوم چهارگانه‌ی بتمن که روایت کتاب مصور کیلینگ جوک بود، اثر ایشون بود.سال هزار و نهصد و هشتاد و هشت، یعنی صد سال بعد از قتل‌های وایت‌چپل، آلن مور تو فکر نوشتن کمیک جنایی بود؛ یه داستان معمایی و ترسناک. ولی ذهنش اصلا به سمت جک قصاب نرفته بود که کتاب جک دریپر دفاینال سولوشن رو خوند و نظرش تغییر کرد.آلن زنگ زد به طراحی به نام ادی کمپل. ادی کمپل متولد هزار و نهصد و پنجاه و پنج بود. مثل خود آلن مور هم انگلیسی بود. خلاصه آلن مور زنگ زد به ادی و گفت که بیا جک قصاب رو کمیک کنیم. اونم قبول کرد.انتشارات تبو هم که تو کار کمیک‌های جنایی بود تو سال هزار و نهصد و هشتاد و نه، کتاب فرام هل یا از جهنم رو چاپ کرد. کتاب فرام هل یکی از بهترین آثار آلن مورئه. همینطور شناخته شده‌ترین اثر ادی کمپل.به نظر آلن مور جنایتو نمی‌شد فقط تعریف کرد یا نوشت. به نظر اون آثار موجودی به نام جک دریپر باید به تصویر کشیده می‌شد.درست هم فکر می‌کرد و موفق شد که تو کتابش پیاده‌ش کنه. کتاب فرام هل یکی از خشن‌ترین و مریض‌ترین کتاباییه که من تا حالا خوندم. تصاویرش گاهی نفس‌گیر می‌شن و نگاه کردن بهشون سخت می‌شه. کمیک البته بالای هیجده ساله، هم داستانش و هم تصاویرش. خیلی پرداخت بی‌پروایی داره و تا اونجایی که می‌دونم تا مدت‌ها تو بعضی از کشورها فروشش ممنوع بوده.تو تمام جلدهای کتاب که ده تاست آلن مور صفحات آخر توضیح داده که کجا رو با سند و مدرک از روی واقعیت گفته و کجا رو از خودش درآورده که درام داستانو بیشتر کنه. کلا خودش یه دور کامل پرونده رو خونده و بعد نوشته. چیزی که لازمه شما تا آخر داستان تو ذهنتون بمونه؛ اینه که داستان قتل‌ها واقعیه، شخصیت‌ها واقعی‌ان، ولی مظنون و ماجرایی که آلن‌مور تعریف کرده فقط یکی از چندین تئوری‌ایه که از این قتل‌ها وجود داره‌.یعنی مظنون هم یه شخص واقعیه که وجود داشته ولی اتهامی که تو داستان بهش وارد میشه بر اساس یه سری مدارک و احتمالاته. یه نکته‌ی مهم دیگه رو هم بگم. داستان سال هزار و هشتصد و هشتاد و هشت اتفاق میفته که میشه دوران ویکتوریایی.در مورد ملکه ویکتوریا و سبک ویکتوریایی حرف زدم، ولی چیز دیگه‌ای که برای فهم بهتر داستان لازمه بدونیم، فراماسونریه. فراماسونری یک فرقه‌ی اجتماعی یا یک گروه برادریه مثل یک کلاب مردونه، که البته مثل اینکه الان زن‌هارو هم راه میدن. چندان مشخص نیست که کی و از کجا شروع شده. مهمه که بدونیم فراماسونرها مذهبی نیستند یعنی فرقه‌شون یه فرقه‌ی مذهبی نیست.یه کلوب مردونه‌ست که چند وقت یک بار دور هم جمع میشن، پیمان برادری می‌بندن، قول میدن که رازهای فرقه رو جایی نگن، به هم کمک کنن که قوی‌تر باشن و از این حرفا. این فرقه قرن‌ها تو کل جهان فعالیت داشته و داره. به مراکزشونم میگن لژ، یعنی به جایی که جمع میشن و جلسه میذارن میگن لژ. کلی آدم قدرتمند و سیاستمدار و هنرمند هم تو طول تاریخ ماسون بودن. به اعضای گروه فراماسون میگن ماسون.افرادی مثل اولین رییس جمهور آمریکا، یعنی جرج واشنگتن یا چرچیل نخست وزیر انگلیس و موتزارت و خیلیای دیگه. همینم باعث شده که تئوری توطئه‌ای همیشه پشت سر فراماسونها باشه. یه عده که همه مردن، لباسها و نمادهای عجیب دارن، جلسات مخفی با آدمای مهم دارن و هیچی هم به کسی نمیگن.فراماسون ها به خیلی چیزا متهم شدن، از حکومت پنهانی به کل دنیا تا شیطان پرستی و چیزای دیگه، اما کلا چون خیلی مخفی کارن هیچ کدوم از اینا ثابت نشده. اینایی که من گفتم خیلی ساده شده است. اصلا فکر نکنید دارم در موردشون توضیح میدم. میخوام فقط یه اسمی ازشون برده بشه که بدونیم تو داستان داریم در مورد کیا حرف می‌زنیم.من خودم چیزی بیشتر از این که براتون گفتم نمی‌دونم، ولی اگه خودتون دوست دارید بیشتر ازشون بدونین قسمت یازدهم پادکست دایجست رو گوش بدین. تو داستان فرام‌هل فقط اون قسمت مخوف بودن و نفوذ بین سیاست‌مدارا و ادارات دولتی رو یادتون باشه، همین.خیلی خب دیگه بریم ببینیم که تو کتاب فرام‌هل آلن‌مور، جک قصاب که بود و چه‌کرد. آلن‌مور کتابش رو تقدیم کرده به قربانی‌‌های جک تریپر: آنا، لیز، کتی، مری‌جین و پلی. منم این اپیزودو تقدیم می‌کنم به اونا و تمام زنان و مردهایی که تو واقعیت تلخ زندگیشون هیچ جایی برای عدالت نیست.جولای هزارو نهصد و هشتاد و چهار، لندن. توی شیرینی فروشی ساده تو مرکز لندن، زن جوونی کار می‌کنه به اسم آنی‌تروک. آنی یه دختر خیلی جوونه، حدود بیست سالشه، موهای سیاه رنگی داره، لباس سفید و دکمه‌داری پوشیده و دامن سیاه رنگش تا زمین ادامه داره.آنی پشت کانتر شیرینی فروشی وایساده و داره با لبخندی دلنشین به مشتریا رسیدگی می‌کنه. هوا روشن آفتابیه و آنی داره از روز قشنگ لندن لذت می‌بره. از پشت پنجره می‌تونه درشکه‌های بزرگ و کوچیک رو ببینه که تو خیابونای سنگفرش لندن در حال رفت‌وآمدن.آنی واسه اون محله نیست و از این که تونسته یه کار آبرومند توی منطقه‌ی امن داشته باشه خوشحاله. در شیرینی فروشی باز میشه و صدای خوردن در به زنگوله سقف، آنی را متوجه مشتریای جدید می‌کنه. دو تا مرد جوون و خیلی شیک. هر دو کت و شلوار پوشیدن و به محض ورود به مغازه کلاهشون رو از روی سرشون برمی‌دارن. آنی یکی از اون جنتلمن‌ها رو می‌شناسه و بلافاصله بهش خوش‌آمد میگه.&quot;آقای سیکرت از دیدنتون خوشحالم.&quot; آقای سیکرت جواب آنی رو می‌ده و بعد به سمت همراه خودش برمی‌گرده و می‌گه &quot;آنی، ایشون برادرمه، آلبرت.&quot; آلبرت یه مرد جوون و قد بلنده. موهای مشکی داره و لباس‌های گرون قیمتی تنش کرده. آلبرت به آنی لبخند می‌زنه و بهش نزدیک می‌شه، بعد دستش رو می‌بوسه و از زیباییش تعریف می‌کنه.صورت آنی سرخ میشه. آلبرت مرد فوق‌العاده جذاب و شیک‌پوشیه. آقای سیکرت و آلبرت بعد از خرید از مغازه بیرون میرن و سوار درشکه‌ی گرون قیمتشون میشن. تو طول راه آلبرت با هیجان از آنی حرف می‌زنه.میگه اون خیلی خوشگله و اون رو یاد مادرش میندازه. آقای سیکرت هم می‌خنده هم مضطربه. آلبرت جوون بی‌پرواییه و بدون فکر هر کاری می‌کنه. آقای سیکرت به آلبرت میگه &quot;بهتره حواست به رفتارت باشه آلبرت، مادرت تو رو به من سپرده. می‌دونی که ممکنه همه‌مون رو بندازی تو دردسر.&quot;چند ماه از اون روز گذشته. آقای سیکرت تو اتاق آپارتمان کوچیکش در حال نقاشی از زن جوونیه به نام مری‌جین. مری‌جین موهای قرمزی داره، کلاه پرداری سرش کرده و پیراهن سبز و مشکی پف‌داری پوشیده.مری‌جین روی یک صندلی چوبی نشسته و هیچ حرکتی نمی‌کنه. آقای سیکرت پشت چهارپایه‌ی نقاشیش وایساده و داره صورت مری‌جین رو روی بوم نقاشی می‌کنه. این بار چندمیه که مری‌جین مهمون خونه‌ی آقای سیکرت شده. اونا تو خیابون با هم آشنا شده بودن. خیابون محل کار مری‌جین بود، ولی آقای سیکرت با دیدن موهای قرمز و صورت سفید رنگش، تصمیم گرفته بود که برای مری‌جین کار پیدا کنه.چندین و چند بار هم از روی اون صورت معصوم طراحی کنه‌. آقای سیکرت عاشق نقاشی از زنان روسپی وایت‌چپله. مری جین در حالی که سعی می‌کنه بی‌حرکت باشه داره با آقای سیکرت حرف می‌زنه. &quot;کار توی شیرینی فروشی فوق‌العاده‌س آنی هم خیلی خوشحاله، البته خوشحالیش بیشتر به خاطر برادر توئه، آلبرت.&quot;آقای سیکرت مضطرب میشه ولی سعی می‌کنه آروم باشه و میگه &quot;آلبرت؟ زیاد می‌بینیش؟&quot; مری جین با خونسردی جواب میده &quot;تازگیا که نه، ولی اون دختر بیچاره شیش ماهه که حامله‌است. بهتره به برادرت بگی که خودش رو برسونه.&quot; قلم‌مو تو دستای آقای سیکرت می‌شکنه. مریجین جا می‌خوره. می‌پرسه که حالش خوبه؟ آقای سیکرت جواب نمیده. سرش داره گیج میره و اضطراب همه‌ی وجودش رو گرفته.چند ماه بعد تو یه نیمه شب بارونی، آقا سیکرت با عجله و ترس وارد یه زایشگاه میشه. زن پیری دم در نشسته و ازش می‌پرسه که با کی کار داره. آقای سیکرت میگه که دنبال آنی‌کروک می‌گرده. زن می‌پرسه که اون پدر بچه‌است؟ آقای سیکرت که خیس آب شده با ناراحتی میگه نه و با صدای آرومی میگه که پدر بچه رو نمیشناسه، فقط اومده که آنی رو ببینه. زن توی کاغذ تولد بچه و جلوی اسم پدر می‌زنه ناشناس.آقای سیکرت وارد سالن بزرگ و کم نوری میشه. سالنی که بیشتر شبیه به یک راهرو می‌مونه. دو ردیف تخت چیده شده روبروی هم پر از زنان تنهایی که یا بچه بغلشونه یا به زودی زایمان می‌کنن. آقای سیکرت به سمت آنی میره. آنی دخترش رو تو بغلش گرفته و بی‌نهایت خوشحاله. آقای سیکرت بالای تخت آنی وایمیسه و آنی بهش میگه &quot;خوشگله نه؟ آلبرت باهاتون نیست؟&quot;آقای سیکرت جواب میده &quot;ببین آنی آلبرت برادره...&quot; آنی حرفش رو قطع می‌کنه و می‌گه &quot;آلبرت بهم قول داده که بعد از ازدواجمون بیشتر پیشم باشه. پیش من حالا دیگه دخترمون.&quot; آنی اشتباه نمی‌کرد، چند ماه بعد سر و کله‌ی آلبرت پیدا می‌شه. آلبرت با کمال میل حاضر می‌شه با آنی ازدواج کنه. مراسم تو یه کلیسای کوچیک انجام می‌شه.آقا سیکرت و مری‌جین هم به عنوان شاهد حضور دارن. سیکرت تمام مدت پشت داماد وایساده. در حالی که همه‌ی بدنش خیس عرق شده تو گوش آلبرت زمزمه می‌کنه &quot;این چه حماقتیه که داری می‌کنی، سر همه‌مون رو به باد میدی&quot; ولی آلبرت توجهی نمی‌کنه. بهش می‌گه ساکت باش. اتفاقی نمیفته، کسی نمی‌فهمه.چند ماه بعد وقتی مری‌جین بچه‌ی ادی رو تو بغلش گرفته و داره با آقای سیکرت تو خیابونای لندن قدم می‌زنه، با جمعیتی رو‌به‌رو می‌شه که با قیافه‌های بهت‌زده جلوی در خونه‌ی کوچیک آلبرت و آنی وایسادن. همه به جلو خیره‌شدن.روبروی خونه یه کالسکه‌ی سلطنتی وایساده با چند تا مامور سیاه‌پوش. از توی خونه هم صدای داد و فریاد و گریه شنیده میشه. مری‌جین خشکش میزنه. آقای سیکرت با اضطراب دست مری‌جین رو می‌گیره و ازش می‌خواد که گوشه‌ی خیابون پنهان بشه. چند ثانیه بعد چند تا مرد قوی هیکل از در خونه بیرون میان، در حالی که آنی رو تو بغل گرفتن دارن با خودشون میبرن.آنی داره فریاد میزنه و تقلا می‌کنه اما نمی‌تونه، زورش به اون مردا نمیرسه. اونا با خشونت زیادی از موها و دست‌ها و پاهای آنی گرفتن و کتکش می‌زنن. آنی آلبرت رو صدا میزنه، دخترش رو صدا میزنه اما فایده‌ای نداره. آنی به داخل یه درشکه پرتاب میشه و درشکه با سرعت از اونجا دور میشه. بعد آلبرت با دو تا محافظ از خونه خارج میشه. آلبرت لباس خونه تنشه و خیس عرقه. داره گریه می‌کنه. سرش رو پایین انداخته تا کسی نبینتش.محافظ‌ها، سرورم و پرنس صداش می‌کنن و با زور ملایمی مجبورش می‌کنند که سوار کالسکه بشه. بعد به دور و برشون نگاه می‌کنن، به مردم. مامورا دارن دنبال یه نوزاد می‌گردن. آقای سیکرت که داره از ترس می‌میره، برمی‌گرده و به صورت سفید و بهت‌زده مری‌جین نگاه می‌کنه و می‌گه &quot;فرار کن مری‌جین، با همه‌ی وجود بدو و اون بچه رو هم با خودت ببر.&quot;سال‌ها قبل- پدر بعد چهارم یعنی چی؟ یعنی تاریخ می‌تونه یه معمار داشته‌ باشه؟ ایده‌ی ترسناک ولی شکوهمندیه، مگه نه؟+ ویلیام چیزی گفتی؟ من صدات رو نمی‌شنوم.- نه پدر، فقط می‌خواستم پژواک صدام رو بشنوم. کانال تاریکیه. چرا نمی‌رسیم به اقیانوس؟ من دوست دارم وقتی بزرگ شدم رو اقیانوس کار کنم. مثل الان سوار قایق بشم و... می‌دونی پدر، حتی اگه اقیانوس هم نشد، دلم می‌خواد با یه چیزی کار کنم که مثل اقیانوس قدیمی باشه. جاری و شور.+ پسر کوچولوی من تو مرد بزرگی میشی اما بهش فکر نکن. خدا برای هر کسی یه نقشه‌ای داره و فکر کردن بهش بی‌معنیه. باید منتظر بمونی.- می‌دونم پدر، درست میگی. اما به نظرت بی‌معنیه که فکر کنم خدا برای من نقشه‌ی بزرگی داره؟ خیلی مهم و خیلی سخت. من باید کاری بکنم که لازمه. من باید کاری بکنم که هیچکس نمی‌تونه بکنه. من باید به جهان خدمت کنم، حتی اگر هیچکس قدر دستاوردهای من رو ندونه، مهم اینه که خدا از همه چی خبر داره. اون من رو انتخاب کرده.+ هر کاری که بکنی برای خدا ارزشمنده ویلیام. اون نور کوچیک رو می‌بینی؟ این کانال داره تنگ میشه. داریم به اقیانوس می‌رسیم. صداش رو می‌شنوی؟ صدای نور، صدای آب.دکتر ویلیام‌گال، شما در آستانه‌ی بیست و یک سالگی و با افتخار از تاریکی به روشنی آورده شدید. آیا با کمال میل و رضایت خاطر در برابر قوانین فراماسونری که وفاداری و رازداری تا پای جان می‌باشد، پایبند خواهید بود؟ دکتر ویلیام‌گال جوون و مصمم، جلوی مرد سیاه پوش زانوزده.چشماش رو بسته و از گردنش طنابی به نماد اسارت آویزونه که قراره با پیوستن به گروه فراماسونری از گردنش باز بشه. کتاب قوانین رو جلوش گرفتن و ویلیام دست راستش رو روی کتاب گذاشته. توی دست چپ ویلیام، یه خنجر تیزیه که به سمت قلب خودش گرفته.ویلیام چیزی نمی‌بینه. مثل همون روز توی کانال با پدرش، وقتی تو اون تاریکی مطلق مطمئن بود که خداوند برای هدف بزرگی اون رو به دنیا آورده و حالا اون داره درست به سمت همون هدف قدم برمی‌داره. اعضای لژ انگلستان دور تا دورش ایستادن با ردای سیاه رنگی که دارند و در سکوت به مراسم عضویت برادر جدیدشون نگاه می‌کنن.&quot;من دکتر ویلیام‌گال در محضر معمار بزرگ جهان هستی، قسم می‌خورم که همیشه راز‌دار برادران ماسونم باشم و هرگز هیچ حرفی را فاش نکنم. نه حتی با بدنی شکنجه شده و نه با گلوی بریده شده و نه با زبانی سوخته‌شده.&quot;دکتر ویلیام‌گال، تقریبا هفتاد ساله شده، با سابقه‌ی درخشان پنجاه ساله در علم پزشکی. ویلیام وقتی ده ساله بود پدرش رو از دست داد و به دست مادر فوق‌العاده مذهبی و سنتی بزرگ شد. تو سن هیجده سالگی وارد دانشگاه پزشکی شد.چیزی نگذشت که به خاطر استعداد بی نظیرش، مدال‌های مختلفی گرفت. تو بهترین بیمارستان انگلستان مشغول به ادامه تحصیل و کار شد. انگشتای حرفه‌ای و هنرمندش اون رو تبدیل به یک جراح فوق‌العاده کردن.هوش سرشارش از اون یه دانشمند ساخت و وطن‌پرستی و شخصیت محکمش از اون یه ماسون ارزشمند.دکتر ویلیام‌گال تونست برای درمان چند‌تا از بیماری‌های مرگبار قرن نوزدهم درمان پیدا کنه و حتی بیماری انورکسیا (Anorexie) و یا بی‌اشتهایی عصبی را کشف و نام‌گذاری کرد.سال هزار و هشتصد و هفتاد و یک دکتر ویلیام‌گال تونست بیماری حصبه شاهزاده ادوارد رو درمان کنه. بیماری که همیشه به مرگ ختم می‌شد. بعد از اون ویلیام، ملقب به باران شد و ملکه ویکتوریا هم اون رو پزشک مخصوص خودش کرد، اما روش‌های درمانی ویلیام پر از شبهه و رمز و راز بود.طبق گفته‌ها ویلیام برای درمان بیماری سفلیس که تو اون زمان منجر به اختلال مغزی و توهم می‌شد، از زنان روسپی و بی‌خانمان استفاده می‌کرد. اونا رو تو شرایط وحشتناکی نگه می‌داشت و انواع و اقسام درمان‌ها رو روشون آزمایش می‌کرد. اونا نمی‌دونستن که چرا اونجان و بعد از تحمل شکنجه‌های پزشکی هویت خودشونم یادشون می‌رفت.دکتر ویلیام تو زیرزمین‌های سرد و کثیف بیمارستان‌های روانی، از زن‌ها به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده می‌کرد و به بهانه درمان بیماری روانی دست و پاشون رو زنجیر می‌کرد، دهنشون رو می‌بست، او‌ن هارو جلوی دانشجوها برهنه می‌کرد، معاینه می‌کرد، بهشون شوک می‌داد و حتی با استفاده از روشی خاص قسمتی از مغزشون رو دستکاری می‌کرد تا جنونشون رو درمان کنه. اگر هم می‌مردن بدنشون رو باز می‌کرد و اعضای داخلی رو تشریح می‌کرد.دکتر ویلیام گال بهترین جراح و بهترین کالبدشکاف انگلستان بود. برای اون هیچی مهم‌تر از بدن موجود زنده نبود. ویلیام عاشق آناتومی بود. حالا ویلیام تقریبا هفتاد ساله به همراه همسرش تو یه خونه‌ی بزرگ تو غرب لندن زندگی می‌کنه. به تازگی یه حمله‌ی مغزی رو از سر گذرونده. دوران نقاهت رو هم به خوبی پشت سر گذاشته.کم کم در حال بازنشست شدنه ولی همچنان قابل اعتمادترین دکتر ملکه ویکتوریا و لژ لندن فراماسونراست. اون بدن درشتی داره، قدش متوسطه، خط ریش بلندی داره و موهای سفید رنگ و کوتاهش تا وسط پیشونیش ادامه دارن. همیشه و حتی تو خونه‌ کت و شلوار و جلیقه‌‌ی سیاه رنگی می‌پوشه که از زیر با یه پیراهن سفید ست شدن.ویلیام داره یکی از روزهای دوران نقاهتش رو می‌گذرونه که یه مامور از طرف ملکه ویکتوریا میاد دنبالش و اون رو با خودش به قصر سلطنتی می‌بره. ملکه ویکتوریا لباس مخمل سیاه رنگی پوشیده. صورت پیر و موهای سفیدش بهش ابهت بیشتری داده. وسط یه اتاق بزرگ روی صندلی تک نفره نشسته و منتظر دکتره. دکتر که اورکت و کلاه سیاه رنگی روی کت و شلوارش به تن داره وارد میشه. ملکه ویکتوریا خیلی منتظرش نمیذاره.میگه برای نوه‌ی من آلبرت مشکلی پیش اومده که ما تو رو برای حل کردنش انتخاب کردیم. همونطور که می‌دونی اون دومین وارث سلطنت محسوب میشه. مادر احمقش این اواخر بهش اجازه داده بود تا برای آموختن هنر وقت زیادی رو با دوستش، آقای سیکرت بگذرونه. معلوم شد که تحت نظر اون آقای احمق، آلبرت از زن دون پایه یه بچه‌ی حرومزاده رو به دنیا آورده.بعد هم از روی حماقت باهاش ازدواج کرده. ازدواجی که سلطنت اون رو مشروع نمی‌دونه، ما تونستیم اونا رو از هم جدا کنیم نوه‌ی من از انگلستان خارج شده ولی دکتر گال، آنی‌کروک تو بیمارستان شماست و من از شما انتظار دارم که برای پاک کردن این نقطه شر و از بین بردن هرگونه شایعه هر کاری که لازمه رو انجام بدید.دکتر ویلیام‌گال از قصر سلطنتی خارج میشه. دم در یک درشکه منتظرشه. با یه درشکه‌چی مخصوص به نام نتی. درشکه‌چی دستور داره که شبانه‌روز در اختیار دکتر ویلیام باشه. نت یه مرد جوونه. حدودا چهل ساله. اورکت قهوه‌ای پوشیده که با کلاه کرم رنگش هماهنگ شده. ته‌ریش داره و کمی هم تپله. صورتش مهربونه و تمام زندگیش غیر از خدمت کردن به سلطنت هدف دیگه‌ای نداشته.دکتر ویلیام مستقیم به بیمارستان می‌ره. تو زیرزمین بیمارستان بزرگ لندن زنی بستری شده به نام آنی. یه زن جوان که روانی تشخیص داده شده.به تن زن یه پیراهن بلند و سفید کردن و موهاش رو تراشیدن. زن تو یه اتاق شبیه زندان انفرادی گیر افتاده و فقط فریاد میزنه. آنی مردی به نام آلبرت رو صدا میکنه و میگه بچه‌شو ازش گرفتن. میگه که مامورا به همسرش می‌گفتن پرنس، می‌گفتن سرورم. می‌گه همسرش یه پرنسه ولی کسی گوش نمیده و هر بار که فریاداش غیرقابل تحمل میشن با سرنگ آرومش می‌کنن، تا این که دکتر ویلیام وارد می‌شه.دستور می‌ده که آنی رو به تخت ببندن. آنی رو همچنان داره فریاد میزنه. می‌بندنش به تخت. تقلا می‌کنه ولی نمی‌تونه جلوی دکتر ویلیام رو بگیره که بیهوشش نکنه.قبل از اینکه از حال بره وقتی داره تو تاریکی فرو میره صدای دکتر ویلیام رو می‌شنوه که میگه &quot;نترس دختر جون من دکتر ویلیام‌گال هستم. تشخیص من اینه که تیرویید تو دچار مشکل بزرگی شده و چون ید نقش مهمی تو ساختار بدن زنا داره، کمبودش باعث اختلال مغزی تو شده. تو روانی و مجنون شدی. من بدن تو رو باز می‌کنم و تیروییدت رو برمیدارم. حالت بهتر میشه.&quot; آنی دیگه صدایی نمی‌شنوه. همه جا سیاه میشه.لندن، آگوست هزار و هشتصد و هشتاد و هشت. آقای سیکرت در آپارتمانش رو برای مری‌جین باز می‌کنه. مری‌جین در حالی که یه دختر کوچولو رو تو بغلش گرفته با صورتی عصبانی پشت در وایساده. مری‌جین بچه رو روی زمین می‌ذاره و می‌گه چند ماهه که دارم به خاطر جنایت تو و اون رفیق سلطنتیت از این بچه مراقبت می‌کنم، اما دیگه نمی‌تونم. آقای سیکرت با شرمندگی جواب میده &quot;مری من سعی کردم جلوشو بگیرم ولی گوش نداد. الانم اگه مشکل پوله...&quot;مری‌جین حرفش رو قطع می‌کنه و می‌گه &quot;من پول کثیف تو رو نمی‌خوام. تو یه دروغگویی. من دیگه می‌دونم آلبرت کیه. اون نوه‌ی ملکه‌ست ولی تو گفتی برادرته. همه‌تون مثل همین. هیچ ارزشی برای ما قائل نیستین.اون آنی بدبخت قراره تو اون دیوونه خونه بپوسه فقط چون حوصله‌ی شما سر رفته بود. مسئولیت این بچه هم هیچ ربطی به من نداره. مری‌جین بدون توجه به التماس‌های آقای سیکرت گریه‌های بچه بیچاره، بچه رو می‌ذاره و اونجا رو ترک می‌کنه.تو راه برگشت به خونه مری‌جین که از کارش تو شیرینی فروشی بیرون اومده، تو کوچه پس کوچه‌های تنگ و تاریک وایت چپل تنش رو می‌فروشه و چند تا سکه کاسبی می‌کنه. با همون سکه‌ها می‌ره که یکم مست کنه تا سرنوشت آنی و دخترش از جلوی چشماش پاک بشن. تو کنج یه بار قدیمی و شلوغ وسط محله وایت‌چپل مری‌جین پشت یه میز چوبی می‌شینه.هوا روشنه ولی بار پر از سر و صدای مردا و زنای مستیه که صدای فریادشون بلنده و بوی عرق شون نفس کشیدن رو سخت کرده. مری به اندازه‌ی یه لیوان کوچیک آبجو پول درآورد و همین هم براش کافیه. مری جین یه ایرلندیه که به خاطر قحطی به انگلیس فرار کرده. اون از ملکه ویکتوریا متنفره، از امپراطوری ظالمش متنفره و حالا از نوشم متنفره.مری تو همین فکراست که دوستش لیز بهش ملحق بشه. لیز روبروی مری جین میشینه و میگه خسته شدم دیگه باید یه چیزی بخورم. لیز موهای طلایی داره، پیراهن پف‌دار کرم رنگی پوشیده که از کثیفی داره سیاه میشه. لیز اهل سوییسه، تو سن خیلی کم مجبور شده که خدمتکار یه مرد منحرف بشه که هر شب و طی چند سال به اتاقش میومد و یه روز هم که لیز باردار شد اخراجش کرد.بچه‌ی لیز مرده به دنیا اومده بود ولی لیز به هر حال مجبور شده بود که فرار کنه و خودش رو به لندن افسانه‌ای برسونه. لیز و مری جین در حال صحبت کردن در مورد روزهای تکراری خودشونن که پلی و آنا دو تا از همکارا و هم محلیاشون وارد بار میشن. پلی و آناهیتا به میز دوستاشون ملحق می‌شن. پلی صورتش کبود و خونیه.از قلدر محله وایت‌چپل کتک خورده. مردی که بی‌دلیل به روسپیا حمله می‌کنه و ازشون پول می‌خواد. پول زور، که اگه ندن اندام زنانشون رو با چاقو تیکه پاره می‌کنه و اگه بهشون رحم کنه می‌کشدشون.پلی هر روز از اون مرد کتک می‌خوره و بقیه هم می‌دونن که به زودی قراره نوبت خودشون بشه. &quot;اونا ما رو می‌کشن دیگه چیکار باید بکنی.&quot; مری جین خیلی آروم می‌گه باید یه چیزی برای فروش داشته باشیم. آنا جواب می‌ده خودمون کافی نیستیم؟ چند بار دیگه می‌تونیم تو روز، تن‌فروشی کنیم؟مریجین مکث می‌کنه و بعد میگه منظورم خودمون نبود، منظورم اطلاعات بود. من از یه چیزی خبر دارم. یه چیز خیلی ارزشمند. یه خبر در مورد یه بچه سلطنتی. ما تهدیدشون می‌کنیم. من مردی می‌شناسم که می‌تونه پیغام ما رو به ملکه برسونه. اونا به ما پول می‌دن و ما هم ساکت می‌شیم. قراره چی بشه؟ ما چی داریم که از دست بدیم؟ ما همین الانشم فقط چهارتا روسپی‌ایم که داریم تو آخرالزمان جون میدیم.لندن تاریک و سرده. آقای سیکرت داره به خونه برمی‌گرده. رفته بود که دختر آلبرت و آنی رو به خانواده‌ی آنی بسپره. مادر آنی هم خیلی سرد نوه‌ی تازه شناخته‌ش رو بغل کرده بود و در رو روی آقای سیکرت بسته بود. آقا سیکرت در آپارتمان خودش باز می‌کنه. جلوی در یه پاکت کوچیک افتاده، برش میداره، توش یه نامه‌ست.&quot;آقای سیکرت عزیز من، می‌دونم که تو مرد آبرومندی هستی و دلت نمی‌خواد که اسرار مثلا برادرت فاش بشه. من و دوستام ده پوند لازم داریم و بهتر که هرچه زودتر به دستمون برسه. با احترام مریجین.&quot;آقای سیکرت با تردید و ترس نامه رو به دست مادر آلبرت می‌رسونه و اونم نامه رو تقدیم به ملکه ویکتوریا می‌کنه. ملکه نامه رو می‌خونه و می‌گه دکتر ویلیام‌گال رو خبر کنیم. دکتر ویلیام با موهای سفید روی پیشونیش و کت و شلوار مشکی روبروی ملکه وایمیسته. ملکه نامه رو به دکتر میده.دکتر در حال خوندن نامه است که ملکه شروع به حرف زدن می‌کنه. من می‌دونم که شما امثال این انسانها رو بهتر از هر کس دیگه‌ای می‌شناسین. من این مساله رو کاملا به شما می‌سپارم. به بهترین شکل ممکن حلش کنید. دکتر ویلیام سرش رو از روی نامه بالا میاره و به ملکه خیره میشه. &quot;همشون رو بانوی من؟&quot; ملکه جواب میده &quot;همه‌شون.&quot; حالا دیگه برین و کارتون رو شروع کنین.سی و یک آگوست هزار و هشتصد و هشتاد و هشت، دکتر ویلیام‌گال از خواب بیدار می‌شه. آفتاب دل‌انگیزی به داخل می‌تابه که اتاق خواب بزرگ دکتر رو روشن کرده. دکتر با لباس خواب سفیدش روی تخت میشینه و کش‌وقوس میاد، بعد بلند میشه، ربدوشامبر مخمل زرشکی تنش می‌کنه، می‌ره که برای صبحونه به همسرش ملحق بشه.بعد از صبحونه دکتر ویلیام گال میره و کت و شلوار تنش می‌کنه، پاپیونش رو تنظیم می‌کنه، کلاهش رو سرش میذاره و اورکت بلند و مشکیش هم می‌پوشه. نتی درشکه‌چی مخصوصش دم در منتظرشه. دکتر ویلیام داخل درشکه نمیشه، به جاش کنار نتی میشینه. نتی به اربابش صبح بخیر میگه و در حالی که درشکه رو راه می‌ندازه ادامه میده &quot;پیداشون کردم، هر چهارتاشونو، روسپین و بی‌خانمان. بیشتر وقت‌ها با همن. مری‌جین، لیز، آنا و پلی.&quot;دکتر گال جواب میده &quot;پس آدرسی ندارن، از تو خیابون پیداشون می‌کنیم. یکیشون رو انتخاب کن و یه نشونه بذار. می‌تونی یه کلاه یا روسری بهش بدی که گمش نکنیم. امشب بعد از ساعت دوازده بیا دنبالم.&quot; درشکه جلوی در اسکاتلندیارد وایمیسته، پلیس مرکزی لندن. دکتر‌گال پیاده میشه و با قدم‌های مصمم مستقیم به سمت اتاق رییس میره. سروارند،رئیس پلیس لندن با دیدن ویلیام از جاش بلند می‌شه و می‌گه &quot;جناب دکتر، منتظرتون بودم. نامه‌تون به دستم رسید. مجوزی که در مورد منطقه‌ی وایت چپل خواستیم...&quot; دکتر حرفش رو قطع می‌کنه و می‌گه &quot;سوتفاهم شده، من مجوز نخواستم. من فقط شما رو در جریان گذاشتم. اونم از روی احترام. چهارتا روسپی سلطنت رو تهدید کردن و به من دستور داده شده که بهش رسیدگی کنم، همین. از امشب شروع می‌کنم و تا ماه آینده یا یکم بیشتر هر چهار نفرشون حذف میشن. در تمام مدت هم انتظار همکاری کامل رو از سمت شما دارم.رئیس پلیس با صدای پریشونی جواب میده &quot;ولی من نمی‌تونم. روزنامه‌ها همین جوریشم من رو محکوم به کم کاری می‌کنن.&quot;رییس پلیس با یه نگاه به صورت سرد دکتر متوجه می‌شه که بحث فایده‌ای نداره. دکتر ویلیام، دکتر مخصوص ملکه ویکتوریا و از بزرگان برادران ماسونه. برای همینم رییس پلیس وارن سرش رو پایین می‌ندازه و می‌گه &quot;خواهش می‌کنم حداقل بی سر و صدا انجامش بدین.&quot; دکتر ویلیام کلاهش رو سرش می‌ذاره و با خونسردی از اتاق رئیس خارج می‌شه.پلی مثل همیشه چسبیده به دیوار و کنار بقیه از خواب بیدار میشه. تو خونه‌ی بی‌خانمانا اونا رو به یه دیوار و کنار هم می‌بندند که بتونن ایستاده بخوابن. پلی بیدار می‌شه و سعی می‌کنه از چاه کنار خونه یه کم آب برداره و سر و صورتش رو بشوره. بدنش هنوز از کتکی که خورده درد می‌کنه ولی باید کار کنه.مثل هر روز تو کوچه پس کوچه‌های وایت چپل راه میوفته و مردای مستم خیلی زود میان سراغش. بعد چن تا سکه می‌ریزن جلوش و میرن تو همون خیابونا تو کنج کوچه‌ها. همه چی همون جا شروع می‌شه و تموم می‌شه.نزدیک غروب می‌شه و پلی میره تو بار می‌شینه. تو همون حال یه مرد شیک پوش به میز نزدیک می‌شه. ازش می‌خواد که اجازه بده کنارش بشینه. مرد شروع به حرف زدن می‌کنه و وقتی می‌خواد بره یه دستمال‌سر بنفش قشنگ رو به پلی هدیه می‌ده. پلی خوشحال می‌شه، خیلی وقته که هدیه نگرفته.نزدیکای دو بعد از نیمه شب پلی مست و تنها از بار خارج میشه. هدیه‌ش رو به سرش بسته و خوشحاله. پی داره زیر لب آواز می‌خونهو تو تاریکی راه میره که یه درشکه جلوش وایمیسته. یه درشکه‌‌ی ایونی و سیاه‌رنگ.مردی با صدای جاافتاده و آرومی از داخل درشکه شروع به حرف زدن می‌کنه. &quot;خانم جوان موقع شب اصلا مناسب پیاده روی نیست، بهتره سوار درشکه بشی.&quot;این پیشنهاد برای پلی خیلی هم بد نیست. مرد کمک می‌کنه تا پلی سوار بشه و هر دو تو اتاقک درشکه تنها میشن.&quot;من اسمم ویلیامه خانم جوان. یکم انگور می‌خوری؟&quot; تو دستهای مرد که همون دکتر ویلیامه یه کیسه پر از انگوره. پلی چندتا دونه انگور از تو دستای دکتر ویلیام برمی‌داره و می‌بره انگور میوه‌ی ثروتمنداست.درواقع این اولین باریه که پلی انگور می‌بینه.دکتر ویلیام ادامه میده &quot;یکم با من حرف بزن. اسمت چیه؟ این موقع شب چرا اینجایی؟&quot; &quot;من اسمم پلیه آقا، اینجا زندگی می‌کنم اما همیشه اینجا نبودم. من سیزده سالگی ازدواج کردم و دو تا بچه داشتم. همه‌شون رو ترک کردم. سرم داره گیج میره. چرا همه چی اینجا برق می‌زنه؟&quot; ویلیام با آرامش دستای پلی رو می‌گیره. پلی گیجه و داره از حال میره. ویلیام بهش میگه که ستاره‌هان که دارن برق میزنن. پلی لبخند میزنه. تو بغل ویلیام از حال میره و می‌میره.دکتر ویلیام از درشکه پیاده میشه. نتی در حالیکه جسد بی جون پلی رو روی دوشش انداخته دنبالش راه میفته. به تاریک‌ترین کوچه وایت‌چپل می‌رسن. به روی زمین میندازن. ویلیام معتقده که باید مراسم کامل اجرا بشه. مراسم اعدام خیانتکارا.ویلیام کیف سیاه رنگش رو باز می‌کنه. چاقوی بزرگ و تیزش رو برمی‌داره. از راست به چپ گردن پلی رو می‌شکافه. بعد به سمت شکمش میره. وحشت می‌کنه ولی ویلیام احساس می‌کنه که لازمه. دامن پلی رو پاره می‌کنه. با چاقو شکمش رد میشکافه. دستاش رو داخل بدن پلی می‌کنه. کلیه‌ش رو برمی‌داره و به آسمون می‌گیره.&quot;می‌بینی نتی، می‌بینی که چقدر زیباست.&quot; نتی خشکش زده. التماس می‌کنه که دکتر تمومش کنه. میگه &quot;اون که مرده ولش کن.&quot; ویلیام لبخند میزنه. انگار از خوشی مسخ شده. کلیه رو سر جاش میذاره. دامن پلی رو روی شکمش می‌کشه و بعد سوار درشکه میشه. وقتی به خونه می‌رسه کتش رو درمیاره.لباس خواب سفیدش رو می‌پوشه. روی لبه تخت خواب میشینه. همسرش رو می‌بوسه و بعد کنارش دراز می‌کشه و آروم و رها چشماش رو می‌بنده. قبل از طلوع آفتاب، یه جسد کنار یکی از خیابونای وایت چپل پیدا می‌شه. مردم جمع میشن، پلیس میاد، جسد رو با خودشون به پزشک قانونی می‌برند.دکتر به همه میگه که گردنش رو بریدن ولی وقتی می‌خواد جسد رو معاینه کنه تا ببینه بهش تجاوز شده یا نه، با شکم تیکه پاره شده زن بیچاره روبرو میشه. یه شکاف بزرگ که تا زیر شکم زن ادامه داره. تمام اعضای داخلی شکم معلومه. دکتر پزشک قانونی حالش بد میشه و بی حال روی زمین میفته.بازرس ابرلاین به واحد مرکزی اسکاتلندیارد احضار شده. خبر پیدا شدن جسد تیکه پاره شده یه روسپی‌ اونم بدون تجاوز جنسی رئیس پلیس وارن به هم‌ ریخته. اون خیلی وقته که وارد یک جنگ روانی با روزنامه‌ها شده. خبرنگارا اون رو یه دست‌نشانده‌ی بی‌عرضه می‌دونن و حالا با اتفاقی که افتاده، اوضاع بدتر هم شده.وارن که دستور مستقیم عدم دخالت از سلطنت ماسون رو داره تنها راهی که به ذهنش می‌رسه استفاده از بازرس ابرلاینه. مردی که بیشترین دوران خدمتش رو تو وایت چپل گذرونده و قوانین اون جهنم رو خوب می‌دونه و مردمش رو می‌شناسه.وارن به هم ریخته و عصبانی. آخه چرا جسد باید تیکه پاره می‌شد؟ این نمایش عجیب برای چی بود؟ نمی‌شد بی‌سر و صدا همه چی تموم میشد واینجوری خبری هم تو روزنامه‌ها چاپ نمی‌شد؟ یه روسپی دیگه تو وایت چپل مرده بود، کسی اهمیت نمی‌داد ولی حالا همه ترسیدن.رئیس وارن تو همین فکراست که بازرس ابرلاین وارد اتاقش میشه. باران حتی اجازه نمیده که ابرلاین حرف بزنه و پرونده رو بهش واگذار می‌کنه.ابرلاین از اتاق خارج میشه. از وایت چپل متنفره. اون چاه تاریک و متعفن. رئیس بهش گفته بود متخصص وایت چپل. اما بهتر بود بگه قربانی وایت‌چپل. ابرلاین تو راهروهای اسکاتلندیارد سرگردون میشه تا به اتاق تحقیقات میرسه. دادستانی در حال بررسی مدارک و مصاحبه از شاهدین ماجراست.چند تا زن روسپی که پلی رو دیشب تو خیابون دیدن، چندتا مرد مست که جسد رو پیدا کردن، هیچ کدوم حرف خاصی برای گفتن ندارن. ابرلاین برمی‌گرده تو اتاقش. دستیاراش در حال تحقیق در مورد قتل‌های زنان روسپی تو محله‌ی وایت چپلن. تو سال گذشته‌ این ششمین جنازه‌ایه که پیدا کردن.ابرلاین میشینه پشت میزش، به عکس جسد بقیه زنان نگاه می‌کنه و میگه نه این با اون فرق داره. اونا شکنجه شدن و بهشون تجاوز شده. من خوی وحشیانه‌ی اونا رو میشناسم. من خشم ضربه‌های متعدد چاقو رو می‌فهمم اما قتل پلی انگار یه روش خاصی داره. یه جراحیه، یه جراحی تمیز و بی‌نقص. من این رو درک نمی‌کنم. چه انگیزه‌ای می‌تونه پشت این قصابی تمیز و بی نقص باشه.همه‌ی اعضای اسکاتلندیارد و روزنامه‌ها از دو تا مظنون حرف میزنن. یه مرد سرخ‌پوستی یهودی چرم‌دوز. پلیس تا جایی که تونسته این جنایت وحشیانه رو به غریبه‌ها و مهاجران نسبت داده و سعی کرده مردم شریف انگلستان رو تبرئه کنه.اما ابرلاین اینجوری فکر نمی‌کنه. اون فکر می‌کنه هر کسی که این کار رو کرده دستای ماهر و ذهن فرهیخته‌ای داشته. فقط اینجوری بوده که می‌تونسته گردن رو جوری ببره که سر قطع نشه یا شکم رو جوری پاره کنه که پوست تیکه پاره نشه و خون همه‌جا رو پر نکنه. لباس قربانی تمام خون بدنش رو به خودش جذب کرده بود و خیابون تمیز بود.ابرلاین احساس می‌کنه که این بار با یه پدیده‌ی متفاوت طرفه.اول سپتامبر هزار و هشتصد و هشتاد و هشت، آقای سیکرت بعد از شنیدن خبر کشته شدن پلی داره دیوونه میشه. مادر آلبرت بهش گفته که چاره‌ای نداشته و باید موضوع تهدید رو به ملکه ویکتوریا می‌گفته.سیکرت تمام وایت چپل رو زیر و رو کرده تا مری‌جین رو پیدا کنه ولی نه خبری از اون هست و نه دوستای همیشگیش. سیکرت تو بار پاتوق مریجین میشینه تا شاید بالاخره ببینتش. زنی بهش نزدیک میشه و بهش میگه که دلش می‌خواد سرگرم بشه.سیکرت لبخند تلخی میزنه و میگه نه. زن میگه اسمم کتیه و برای شما ارزون حساب می‌کنم. سیکرت یه سکه میندازه توی دستای زن و بهش میگه اگه مری‌جین کلی رو دیدی فقط بهش بگو که فرار کنه. سیکرت میره و کتی هم فقط یه اسم یادش می‌مونه. مری‌کلی.آنا، لیز و مری‌جین تو یکی از کوچه‌های وایت چپل دور هم جمع شدن. هر سه تاشون وحشت زده‌ان و نمی‌دونن باید چیکار کنن. هنوز خبری از پول سلطنتی نیست و هر سه تاشون مطمئنند که قتل پلی کار مرد خلافکار وایت‌چپل بوده که عادت داره روسپی‌هارو سرکیسه کنه و اونا رو بکشه. اونا هیچ راهی جز پول درآوردن ندارند. برای همین از هم جدا میشن.آنا به سمت خونه‌ی پیرمردی میره که براش کار می‌کنه‌. می‌شورتش و نیازهاش رو برطرف می‌کنه. اون پیرمرد خرفت و کثیف تنها دوستیه که آنا داره. آنا اون روز حال خوشی نداره م. چند بار تو روز سرش گیج رفت و هر بار تونسته با خوردن یه تیکه نون خودش رو جمع و جور کنه. شب که میشه دیگه پولی هم براش نمی‌مونه و سعی می‌کنه با التماس تو راهروی یه مهمون خونه بخوابه. سردشه و حالش خیلی بده ولی مرد صاحب مهمون خونه حسابی کتکش می‌زنه و از اونجا پرتش می‌کنه بیرون.آنا نصف شب و تو سرمای وایت چپل سرگردون میشه. زندگی آنا همیشه این شکل نبود، اون یه شوهر و دوتا دختر داشت ولی شوهرش مرد و اونا رو با بی‌پولی تنها گذاشت. بچه‌هاش رهاش کردن و خودش موند و تنهایی. در حالی که آنا دستش رو به دیوارهای سرد خیابون گرفته و آروم راه میره، یه درشکه کنارش وایمیسته.مردی با صدای گرم از داخل درشکه شروع به حرف زدن می‌کنه. &quot;مادام حالتون خوبه؟ من دکترم شاید بتونم کمکتون کنم.&quot; آنا به مرد نگاه می‌کنه و میگه راستش سردمه و گرسنمه. مرد دستش رو دراز می‌کنه و از آنا می‌خواد که دستش رو بگیره. آنا با خجالت دست مرد رو می‌گیره و سوار درشکه میشه. مرد یه کیسه چرمی پر از انگور دستشه که به آنا تعارف می‌کنه. آنا لبخند میزنه و میگه &quot;میوه، میگن برای مریضی خوبه نه؟ من همیشه یکم نفس تنگی دارم.همیشه احساس می‌کنم قلبم درد می‌کنه. دکتر گال دستش رو روی پیشونی آنا می‌ذاره. می‌گه &quot;تبم داری. اسمت چیه؟ ازدواج کردی؟&quot; &quot;اسمم آنائه، بیوه‌م. البته ازدواج که این روزا بی‌معنی شده. اگه شما دوست دارید می‌تونید یه جای خلوت نگهدارید. دکتر ویلیام همون لحظه فریاد میزنه و از نتی می‌خواد که درشکه رو نگه داره‌.از درشکه پیاده میشه و دکتر تعقیبش می‌کنه. اونا به حیاط خلوت یه ساختمون قدیمی میرسن. ویلیام مردی رو می‌بینه که از پشت پنجره‌ی خونه‌ش داره به اون نگاه می‌کنه. ویلیام به مرد خیره میشه و مرد هم پرده رو می‌کشه و از پشت پنجره کنار میره. آنا میره به دیوار تکیه میده، بعد پشتش رو به ویلیام می‌کنه و صورتش رو میچسبونه به دیوار. هر کاری که دوست دارین انجام بدین قربان.ویلیام نزدیک می‌شه و خودش رو از پشت به آنا میچسبونه. آنا چشماش رو می‌بنده ولی خوشحاله که این بار با این مرد تمیز طرفه. ویلیام ولی به لباس آنا کاری نداره. خیلی ناگهانی دستاش و دور گردن آنا حلقه می‌کنه و به شدت فشار میده. آنا تقلا می‌کنه، فریاد خفه‌ای می‌زنه، چشماش گرد میشن، صورتش کبود میشه و کم‌کم خفه می‌شه و می‌میره.بدن بی جون آنا روی زمین میفته. ویلیام کنارش میشینه. گردنش رو خیلی تمیز می‌بره جوری که سرش سر جاش بمونه. لباسش رو پاره می‌کنه، چاقو رو وارد بدن آنا می‌کنه‌. از گردن تا پایین شکم آنا رو عمیق پاره می‌کنه بدن آنا کاملا شکافته میشه. ویلیام روده‌ی آنا رو درمیاره و دور گردنش حلقه می‌کنه. رحمش رو در میاره و میذاره تو کیفش و برای ختم ماجرا تکه‌هایی از اندام زنانش رو هم می‌بره و روی زمین میذاره.ویلیام دستاش رو پاک می‌کنه، چاقوش رو تمیز می‌کنه و توی کیفش میذاره. بعد بلند میشه و به سمت درشکه میره. فردا صبح وقتی جنازه‌ی تیکه پاره شده آنا پیدا میشه دیگه کسی نمی‌تونه از مرد سرخ‌پوست و یهودی چرم‌دوز حرف بزنه. داستان فراتر از یک مظنون محلی و یه قاتل متعصب میشه.چیزی که این بار مردم تو حیاط خلوت وایتچپل دیدن فقط از یه حیوون درنده با مهارت عجیبی تو سلاخی برمی‌اومد. که هیچ کدوم از اون مظنون‌ها شامل نمی‌شدن. تو یکی از آپارتمان‌های لندن سه تا خبرنگار در حال خوندن اخبار مربوط به قتل‌های وایتچپلن، اما اونا یه داستان می‌خوان. یه ویلن، یه چیزی که مردم رو تا پای مرگ بترسونه.برای اونا مهم نیست که خبر دروغ باشه یا راست، اونا فقط میخوان یه کاری بکنن که داستان رو برای خودشون کنن. اونا می‌خوان قاتل شب‌های تاریک لندن واسه خودشون بشه. برای همین تصمیم می‌گیرند که از طرف اون یه نامه به پلیس بنویسن‌، یه نامه با خون. اونا تصمیم می‌گیرن که یه نامه‌ی تقلبی بنویسند و به اسم قاتل برای بازرس ابرلاین بفرستن اما یه چیزی کم دارن، یه اسم.دو روز از قتل آنا گذشته و هنوز هیچ سرنخی وجود نداره. ابرلاین همه‌ی شواهد رو زیر و رو کرده‌. مرد مستی ادعا می‌کنه که صدای فریاد آنارو شنیده ولی توجه نکرده چون وایت چپل پر از صدای فریاده.یکی دیگه که ادعا می‌کنه یه مرد تنومند ولی پیر تو حیاط خلوت دیده. مرد پیر؟ چطوری یه مرد پیر میتونه از پس سلاخی یه آدم دیگه بربیاد. ابرلاین تو همین فکراست که یه نامه براش میاد. نامه از طرف قاتله یا حداقل اینجوری ادعا می‌کنه. دستیارای ابرلاین دورش جمع میشن. اون نامه رو باز می‌کنه و با صدای بلند می‌خونه.&quot;بازرس عزیز سلام، خبرهای زیادی از دستگیری خودم شنیدم ولی باید اذعان کنم که اشتباه کردین. خیلی خندیدم، مخصوصا وقتی مطمئن بودین که مرد چرم‌دوز قاتل واقعیه ولی خوب گوش بدین؛ من یه روسپی دیگه رو نابود کردم و تا وقتی که خیابونا رو ازشون پاک نکنم کارم رو تموم نمی‌کنم. شما نمی‌تونین دستگیرم کنین. من عاشق کارمم و ادامه هم میدم. به زودی دوباره برمی‌گردم. این نامه رو با خون اون زن آخری نوشتم. جوهر خوبی شده، مگه نه؟ دوست دار همیشگیت، جک قصاب.&quot;مری جین و لیز تو کنج بار همیشگیشون نشستن. هنوز اول صبحه و هر دو مستن و ترسیدن. روزنامه‌ی مچاله شده‌ای روی میز جلوشون افتاده که عکس جنازه‌ی پلی و آنا رو نشون میده. لیز صورتش رو لای دستش گرفته و داره گریه می‌کنه. مری جین سعی می‌کنه آرومش کنه اما خودشم ترسیده.نامه‌ای که به آقای سیکرت فرستاده بود. تا حالا باید یه جوابی براش میومد. اونا شدیدا به پول احتیاج دارن‌. تو گوشه‌ی دیگری از شهر دکتر ویلیام‌گال با رییس‌ پلیس وارن قرار ملاقات داره. رییس پلیس ازش خواسته که تو یکی از رستوران‌های معمولی لندن به ملاقاتش بیاد. دکتر وارد رستوران میشه و وارن رد می‌بینه که مضطربانه پشت یه میز دو نفره نشسته. ویلیام میره و روبروش میشینه. &quot;می‌خواستین من رو ببینین سر وارن؟&quot;وارن با ترس و لرز جواب میده &quot;باید تمومش کنید، همین الان، این یه دستوره‌. من یه نامه از طرف ملکه دارم که توش نوشته این جنایت‌ها باید تموم بشه. این وحشی‌گری. سرویلیام قرار ما این نبود.&quot;ویلیام پوزخند میزنه و میگه &quot;این نامه‌ی مسخره رو بذار تو جیبت. خوب گوش بده. دروغ گفتن به من بی‌معنیه. به زودی نفر بعدی هم کشته میشه.مری‌جین‌‌لی. اگه هر کدوم از برادرانی که زیر دست تو کار می‌کنن دیدنش باید سریع به من خبر بدن. بهتره خیلی بهش فکر نکنی و وظیفه‌ت رو به درستی انجام بدی‌. همون شب تو خیابونای وایت چپل زنی روسپی به نام کتی مست وسط خیابون شروع به داد زدن و خندیدن می‌کنه که توسط پلیس دستگیر میشه.زن رو به زندان مخصوص مستای خیابونی می‌برن. اونجا ازش اسمش رو می‌پرسن و اونم برای اینکه اسم واقعیش رو نگه یاد مردی میفته که تو کافه دیده بود. مرد بهش گفته بود که به مری کلی بگو که مواظب خودش باشه. کتی در لحظه و بدون هیچ فکری میگه که اسمم مری‌کلیه.سی سپتامبر هزار و هشتصد و هشتاد و هشت، نیمه شبه، لیز تو خیابونای وایت چپل دنبال مشتری می‌گرده. حالش خوب نیست. جایی برای خوابیدن نداره، ترسیده و هر لحظه منتظره که یکی بهش حمله کنه. درشکه‌ای سیاه رنگ و اعیانی بهش نزدیک میشه و کنارش وایمیسه.&quot;سلام خانوم شما لیز هستید درسته؟ عذر می‌خوام که مزاحمتون شدم ولی صاحب این درشکه از من خواسته که شما رو سوار کنم. فکر کنم از شما خوشش اومده.&quot;نتی یا همون مرد درشکه‌چی به کابین درشکه اشاره می‌کنه و ادامه میده مرد خوبیه سوار شو. دکتر ویلیام‌گال سرش رو از پنجره درشکه بیرون میاره و میگه سوار شین خانم لیز، می‌تونیم با هم انگور بخوریم. صدای گرم و پخته دکتر ویلیام به لیز دلگرمی میده و میگه من عاشق انگورم. دکتر ویلیام از روی درشکه پیاده میشه و ظرف پر از انگور رو جلوی صورت لیز می‌گیره‌.لیز با علاقه شروع به خوردن می‌کنه. ویلیام میگه جایی رو می‌شناسی که بتونیم یکم تنها باشیم؟ لیز سرشو تکون میده و هر دو تا تو تاریکی شروع به قدم زدن به سمت یه جای تاریک‌تر و خلوت‌تر می‌کنن تا اینکه لیز سزش گیج میره و حس می‌کنه حالش خوب نیست. لیز یه نگاهی به انگور میندازه و بعد اونا رو به سمت ویلیام پرتاب می‌کنه و سعی می‌کنه که فرار کنه.ویلیام پیرتر از اونیه که بتونه جلوش و بگیره ولی سر و کله‌ی نتی پیدا می‌شه و خودش رو روی لیز میندازه. لیز شروع می‌کنه به تقلا کردن‌. چند نفر این صحنه رو می‌بینن ولی واینمیستن و به راهشون ادامه میدن. نتی لیز رو بلند میکنه. از پشت، محکم دهن و دستاشو می‌گیره.ویلیام به لیز نزدیک میشه. چاقوی تیزش تو دستاشه. لیز هنوز تو دستای نتی اسیره و گردنش کاملا تو تیررس ویلیامه. با یه حرکت دست ویلیام، گردن لیز می‌شکافه و خونش همه جا پخش میشه. لیز روی زمین میوفته‌. نتی به دکتر ویلیام نگاه میکنه و میگه &quot;من میگم همینجا تمومش کنیم قربان.هر لحظه ممکنه یکی بیاد.&quot; همون موقع یه افسر پلیس بهشون نزدیک میشه. نتی خشکش میزنه اما افسر بی‌توجه به جنازه و اون همه خون میاد جلو و میگه زن مستی به نام مری‌‌کلی تو بازداشتگاهه. ممکنه به زودی آزادش کنن.دکتر ویلیام تشکر می‌کنه و افسر از اونجا میره‌ دکتر و نتی جسد لیز بیچاره رو همونجا رها می‌کنن و میرن به سمت بازداشتگاه تا کار مری‌کلی هم تموم کنن. مری‌کلی که در واقع اسمش کتیه از بازداشتگاه آزاد میشه و به سمت خونه راه میفته. درشکه دکتر ویلیام پشت سرش در حال حرکته. درشکه کنارش وایمیسه. کتی تا روش رو برمی‌گردونه که ببینه چه خبره ویلیام خودش رو پرتاب می‌کنه روش و گردنش رو می‌بره.روی بدن در حال جان دادن کتی میشینه، چاقوش رو بالا می‌بره و بعد کل شکمش رو از روی لباس پاره می‌کنه‌. دنده‌ها رو از هم باز می‌کنه و با دقت زیادی کلیه‌ها رو درمیاره بعد باز دستش رو تو شکمش می‌کنه، این بار رحمش رو در میاره و میذاره کنار سرش.بعد دستاش رو بالا می‌بره و به آسمون نگاه می‌کنه. پیروزمندانه نفس می‌کشه و دست‌های رو به آسمونش رو مشت می‌کنه. از لای انگشتاش داره خون می‌چکه.چند دقیقه می‌گذره تا به خودش میاد. نتی بهش میگه باید بریم تا کسی نیومده‌. دکتر ویلیام از جاش بلند میشه‌. نتی ادامه میده مری کلی آخریش بود. دیگه کارمون تمومه قربان مگه نه؟ویلیام آهی می‌کشه و جواب میده &quot;فقط یکی دیگه می‌تونست یه پایان شگفت‌انگیز باشه. پنج عدد مقدسیه ولی اینا چهارتا بودن. نتی یه گچ توی کیف من هست. برام میاریش؟ باید یه پیام بفرستم‌‌ اون زنا خیانتکار بودن و همه باید این رو بدونن‌. اونا لایق چیزی بودند که سرشون اومد.&quot; ویلیام گچ سفید رو از دستای نتی می‌گیره و روی دیوار سیاه رنگ و کثیف اون کوچه‌ی تاریک یه پیغام می‌نویسه. &quot;جوز هرگز مقصر شناخته نخواهند شد.&quot;فردا صبح مریجین کلی خسته و کوفته برمی‌گرده تو اتاقی که اجاره کرده. دوستش تو اتاق منتظرشه و با دیدنش فریادی از خوشحالی می‌کشه. مری جین تعجب میکنه و میپرسه که چیشده؟دوستش بهش میگه که دو تا جسد دیگه تو وایت چپل پیدا شدن. یکی لیز و و اون یکی زنی به نام کتی که به پلیس اسم دروغی گفته بوده، گفته بود اسمش مری‌کلیه. دوست مری جین اون رو تو آغوش می‌کشه و بهش میگه که اون مری کلی تقلبی تیکه پاره شده، خیلی وحشتناک، خیلی زیاد. مری جین مثل یه شاخه‌ی خشک شده تو بغل دوستش وایمیسته.همه‌ی بدنش یخ کرده. همه مردن، اون مونده و اون زن بیچاره جای خودش سلاخی شده. چه اتفاقی داره میفته؟ یعنی ممکنه اون نامه...همه چی به خاطر اون نامه‌ست؟ یعنی ممکنه همه چی به خاطر اون نامه باشه؟لندن شلوغ شده. تو بخش‌های غربی شهر لندن مردم بر علیه پلیس تظاهرات راه انداختن. به نظرشون پلیس لندن عرضه جمع کردن این قاتل رو از تو خیابونا نداره. مغازه‌دارا تحصن کردند و همه منتظر یه مظنون واقعین. تو شرق لندن و وایتچپل اوضاع فرق داره. دلالهای مختلف تو خیابون ریختن.هر کدوم دارن یه جوری کاسبی می‌کنن. یکی طلسم ورد می‌فروشه و میگه قاتلی که همه جا به جک قصاب معروف شده یه شیطان‌پرستع برای همینم زن‌هارو تیکه پاره می‌کنه و اعضای بدنشون رو واسه همین درمیاره. زنای بدبخت وایت چپل حتی تنشون رو برای داشتن طلسم ضد جک قصاب می‌فروشن تا یه شب دیگه زنده بمونن.چهار زن کشته شدند و انگار این شروع کلی شغل جدید تو خیابونای وایت چپل شده اما تو ایستگاه پلیس بحث دیگه‌ای در جریانه. جمله‌ای که جک قصاب روی دیوار نوشته بود به دستور رییس پلیس وارن و قبل از عکاسی یا حتی دیده شدن پاک شده بود. فقط تو گزارش دو تا از افسرا جمله به طور کامل نوشته شده بود. جک قصاب نوشته بود که جوز هرگز مقصر شناخته نخواهد شد.وارن معتقد بود که منظور از جوز یهودی‌ها بوده و اون به خاطر شروع نشدن یک جنگ مذهبی دستور پاک کردن نوشته رو داده بود. یهودیان تو وایت چپل به شدت مورد ظلم بودن، تازه بعد از اینکه یهودی چرم‌دور هم به اشتباه مظنون شناخته شده بود، زندگی براشون سخت‌تر شده بود.وارن معتقده که با پاک کردن مهم‌ترین مدرک جلوی ویرانی لندن رو گرفته اما ابرلاین موافق نیست. جک قصاب ننوشته بود یهودیا، اون به جای حرف ای‌ (E) تو کلمه‌ی جوز از یو (U) استفاده کرده بود.جوز با U یه استناد تاریخی از داستان مقدس فراماسونرا بود، سه تا شخصیت از عهد عتیق که اسمشون با j شروع می‌شد و قاتل حیرام، یکی از اصلی‌ترین شخصیت‌های تاریخ فراماسونری بودن.ابرلاین معتقده که مردی که به جک قصاب معروف شده یه مرد پولدار و تحصیلکرده‌ست. بنا به گزارش، دستخط فوق‌العاده‌ای داشته و نمی‌تونسته تو تنها جمله‌ای که از خودش به یادگار گذاشته غلط املایی داشته‌باشه. دوم اینکه حتما یه جراح یا دکتره چون کلیه‌ی قربانی به طرز شگفت‌انگیزی حرفه‌ای از شکمش برداشته شده و سوم اینکه پولداره. پولداره چون تو دهان قربانی باقی مانده‌ای از انگور پیدا شده. انگور میوه پولدارست.ولی رییس پلیس وارن در حالی که عرق می‌ریزه و از ترس داره سکته می‌کنه به ابرلاین اطمینان میده که داره اشتباه می‌کنه. اون فقط یه وحشیه یا اینکه یه یهودیه یا ایرلندیه و اصلا یه سرخ‌پوست، چون تو خونه هیچ انگلیسی با اصالتی همچین قساوتی وجود نداره.تو کاخ سلطنتی، ملکه ویکتوریا یه جلسه فوری با دکتر ویلیام‌گال داره. ملکه مثل همیشه رو یه صندلی وسط اتاق بزرگش نشسته دکتر ویلیام کلاهش رو توی دستش گرفته و خبردار جلوی ملکه وایساده. ملکه ویکتوریا عصبانیه.&quot;سرویلیام می‌خوام بدونم که چه دلیلی پشت این روش حذف کردن شما وجود داشت، میگید هشدار ولی هشدار برای کی؟ ما فقط دستور داده بودیم که تهدیدی که علیه سلطنت شده از بین بره.&quot;دکتر ویلیام جواب میده &quot;هشدار برای دشمنان فراماسون و انگلستان. با همه‌ی احترامی که برای شما قائلم ولی به نظرم کاری رو انجام دادم که لازمه. گروه‌های خطرناک و وحشی تو کل اروپا پخش شدن و دارن به انگلستان میرسن. فرانسه رو یادتون رفته؟ ما که یه انقلاب توی انگلستان عزیزمون نمی‌خوایم. می‌خوایم؟&quot;ملکه ویکتوریا سکوت می‌کنه. تو فکر فرو میره و میگه نمیخوایم. حالا که همه چی تموم شده من براتون آرزوی سلامتی می‌کنم. دکتر ویلیام تعظیم می‌کنه و از اتاق ملکه خارج میشه. ویلیام با خونسردی و اعتماد به نفس به سمت خونه حرکت می‌کنه.تو خونه، نتی درشکه‌چی منتظرشه. ویلیام از دیدنش عصبانی میشه و میگه تو حق نداشتی وارد خونه‌ی من بشی، من دلم نمی‌خواد همسرم تو رو ببینه. اما نتی آشفته و مست وایساده و میگه یه خبر داره.&quot;قربان من باید میومدم. اون زن آخر اسمش رو اشتباه به پلیس داده بود. مری‌جین کلی واقعی هنوز زنده‌ست ولی قربان من دیگه نمیتونم. من هر جا که میرم می‌بینمشون. تعقیبم می‌کنن. من یه آدم عادی بودم. من حتی... من حتی الان دیگه نمیدونم کی‌ام، نمی‌دونم کجام.&quot;دکتر ویلیام دستش رو روی شونه‌های نتی میذاره و میگه &quot;من بهت میگم که ما کجاییم نتی. ما تو کامل‌ترین قسمت ذهن انسانیم. تو عمیق‌ترین بخش ناخودآگاه. یه پرتگاه درخشان. جایی که انسان خود واقعیش رو پیدا می‌کنه. جهنم نتی، ما تو جهنمیم ولی این جهنمی نیست که من می‌خواستم. تو جهنم من اشتباه معنی نداره. من عاشق جهنم فاوستوس بودم ولی جهنم دانته درست‌تره. اون میگه که راه جهنم از توی قلب آدماست. بیا نتی، بیا راه جهنم رو بهشون نشون بدیم.&quot;دکتر ویلیام در کیفش رو باز می‌کنه و کلیه‌ی کتی، یعنی قربانی آخر رو از توش درمیاره. کلیه رو روی میز و کنار دست نتی میذاره. خودش میره و از پنجره به بیرون نگاه می‌کنه. لندن داره تاریک میشه و برف میاد.&quot;اونا من و مسخره می‌کنن، بهم میگن جک قصاب. بیا ما هم مسخره‌شون کنیم نتی، بیا اون افسانه‌ای که برای منفعت خودشون ساختن رو ازشون بگیریم و یه اسطوره‌ی واقعی تحویلشون بدیم. اسطوره‌ای که وجود مریضشون رو سیراب کنه. بهم بگو نتی تو نوشتن بلدی؟&quot;رئیس پلیس عزیز، نصف کلیه‌ی یکی از اون زن‌ها رو براتون فرستادم. نصف دیگه‌ش رو سرخ کردم و خوردم و باید بگم که خیلی خوشمزه بود. اگه یه کم دیگه صبر کنید شاید چاقویی که باهاش کلیه رو در آوردم هم براتون فرستادم. به هر حال هر وقت که تونستین من رو دستگیر کنین. ارادتمند، جک قصاب.هشت نوامبر هزار و نهصد و هشتاد و هشت، دکتر ویلیام‌گال خیلی ناگهانی وارد اتاق رئیس پلیس وارد میشه و میگه امشب مری جین کلی حذف میشه. بهتره حواست باشه.رییس پلیس با ترس و عصبانیت از جاش بلند میشه و جواب میده شوخی‌تون گرفته؟ تمومش کنین سرویلیام.همین کار رو می‌خوام بکنم. می‌خوام تمومش کنم. ویلیام از اتاق رییس خارج میشه.وارن عصبانی و کلافه تو اتاقش راه میره و فریاد میزنه. بعد دیگه نمی‌تونه تحمل کنه و از یکی از افسرا می‌خواد که براش یه کاغذ و خودکار بیارن. رییس پلیس وارن همون لحظه و برای همیشه استعفا می‌ده و اسکاتلندیارد رو ترک می‌کنه.مری جین بعد از تیکه پاره شدن دوستاش دیگه تنها زندگی نمی‌کنه. دوست مری هر شب میاد تو اتاق تنگ و نمور مری کنارش می‌خوابه. مری همیشه مسته و مدت زیادی از روز رو تو بار می‌گذرونه. از همه چی می‌ترسه. نمی‌دونه قراره تا کی زنده بمونه.اون شب تو راه بازگشت به خونه، مردی از پشت دهن مریجین رو می‌گیره و اون رو با خودش به یه گوشه‌ی تاریک می‌بره. مریجین داره از ترس سکته می‌کنه که بالاخره مرد دستش رو برمی‌داره و میگه نترس، منم آلبرت. من رو یادت میاد؟مری جین از ترس تکیه میده به دیوار میگه تو...تو نوه‌ی ملکه‌ای. اومدی من رو بکشی مثل بقیه.آلبرت دوباره دستش روی دهن مری جین می‌ذاره می‌گه &quot;ساکت باش، من نیومدم تو رو بکشم. اونا رو هم من نکشتم. من اصلا انگلیس نبودم. تازه خبردار شدم چه خبره. امشب نوبت توئه فرار کن... نرو خونه.&quot; مری جین خشکش میزنه. نمی‌تونه حرف بزنه. آلبرت یکم نگاهش می‌کنه و بعد تو تاریکی فرار می‌کنه. مری جین روی زمین میشینه و شروع به گریه کردن می‌کنه.نیمه‌های شب در اتاق کوچک مریجین باز میشه. دکتر ویلیام وارد اتاق میشه. اتاق یه مربع کوچیکه که یه تخت یه نفره‌ی فلزی به دیواراش چسبیده. یه عسلی کوچیک و کهنه کنار تخته و یه شومینه کوچیکم کنار عسلی. زنی روی تخت خوابیده و ویلیام صدای نفسهای آرومش رو می‌شنوه.ویلیام در رو می‌بنده و به زن روی تخت نزدیک میشه. زن متوجه حضورش میشه و از خواب میپره ولی همون لحظه گردنش با چاقوی تیز ویلیام می‌شکافه و خونش روی دیوار و سقف پخش میشه، ولی برای ویلیام تازه همه چیز شروع میشه. ویلیام کتش رو درمیاره، آستیناش رو بالا میزنه. یه شمع روی عسلی کنار تخته. ویلیام شمع رو روشن میکنه. بعد میره جلو شومینه و یه کتری کوچیک رو از روی زمین برمی‌داره و رو آتیش میذاره.بعد بلند میشه و بالای سر جنازه‌ی زن وایمیسه، چاقوش رو برمی‌داره و با ظرافت تمام پوست صورت زن رو می‌بره. بعد پوست بریده شده رو میندازه توی شومینه. یکم با آتیش ور میره و دوباره بلند میشه.این بار لباس زن رو کامل پاره می‌کنه، بعد سینه‌های زن رو می‌بره و یکیشون رو میذاره زیر سر زن و اون یکی رو میذاره روی عسلی کنار تخت.دوباره میشینه و لباسهای زن رو تو آتیش شومینه می‌سوزونه. بلند میشه. این بار چاقوش رو تو شکم زن فرو می‌بره و کل بدن زن رو از وسط می‌شکافه ولی ویلیام یهو احساس می‌کنه که تو اتاق تنها نیست.صدای پدرش رو تو گوشش می‌شنوه. اون داره از بعد چهارم حرف میزنه. از تاریخ. به نظر پدر ویلیام تاریخ مثل طاق‌های معماری‌ان، پشت سر هم تکرار میشن. هر اتفاق مهم دنیا صد سال بعد دوباره تکرار میشه، بعد پنجاه سال بعد، بعد بیست و پنج سال بعد. ویلیام دستش رو تو شکم زن می‌کنه و رحمش رو درمیاره. بعد سرش برمی‌گردونه که هنرش رو به پدرش نشون بده اما میبینه که اتاق خالیه.ویلیام رحم رو روی عسلی میذاره و به کارش ادامه میده. چاقوی ویلیام تا اعماق وجود زن فرو میره. تمام پوست و گوشت روی بدن زن بریده میشه، دنده‌ها بیرون می‌زنند و از هم می‌شکافن. خون همه جا رو قرمز می‌کنه.ویلیام کبد رو در میاره و توی دستش می‌گیره. یهو صدای تشویق دانشجوهاش رو می‌شنوه. همه دارن براش دست می‌زنن و ازش می‌خوان که در مورد کبد باهاشون حرف بزنه. ویلیام خوشحال میشه و شروع می‌کنه به سخنرانی بهشون. میگه که کبد مثل تاج بدن می‌مونه، بدون اون بدن قدرتی نداره. میگه خیلی قرن پیشا می‌گفتن که کبد به روح متصله.ویلیام دوباره دستش رو تو شکم زن می‌کنه و این بار روده‌شو بیرون می‌کشه ولی وقتی می‌خواد روده‌ش نشون دانشجوها بده میبینه که همه غیب شدن و باز تو همون اتاق کوچیک و تاریک تنهاست.ویلیام تمام اعضای داخلی رو دونه دونه درمیاره و هر کدوم رو یه جایی از اتاق با دقت تمام می‌چینه. بعد میره سراغ پاها و شروع می‌کنه به کندن پوست و عضله‌های یکیشون. انقدر که استخوان پا بیرون می‌زنه. بعد یکی از دستهای زن رو قطع می‌کنه. ویلیام دیگه وایمیسته و به بدن زنی که مطمئنه مری‌جینه نگاه می‌کنه. من و تو اینجا تنهاییم مری‌جین، تو این آخر دنیا.ویلیام کنار تخت میشینه و جنازه‌ی تیکه پاره زن رو تو آغوشش میگیره و میگه تو حتما می‌فهمی که همه‌ی اینا واسه اینه که من دوستت دارم. مگه نه؟ تا قبل از همه‌ی این اتفاقا هم مرده بودی، فراموش شده بودی، تو و همه‌ی اون دوستات. من نجاتتون دادم، من شما رو از زندان زمان رها کردم. ازتون یه افسانه ساختم. ماه، من و تو... من و تو و همه اون دوستات دیگه تا ابد با همیم، ما جدایی ناپذیریم.ویلیام که همه‌ی جونش غرق خونه جسد رو روی تخت میذاره. دستش رو بالا می‌بره و با شدت زیادی وارد بدن زن می‌کنه. این بار با تمام وجودش قلب رو از تو سینه‌ی زن بیرون می‌کشه و پرتابش می‌کنه تو شعله‌های شومینه.ویلیام روی زمین می‌شینه و به سوختن قلب نگاه می‌کنه و بعد تیکه‌ی سوخته‌ی قلب رو از تو آتیش درمیاره. آروم بلند میشه، چاقوش رو تو کیفش میذاره. کتش رو تنش می‌کنه و قلب نیمه سوخته رو میذاره توی جیبش. کلاهش رو سرش می‌کنه به سمت در میره. در رو باز می‌کنه. برای آخرین بار به اثر هنریش نگاه می‌کنه و بعد از اتاق خارج میشه.ویلیام وسط یکی از کوچه‌های تاریک وایت چپل وایمیسه. قلب رو از تو جیبش درمیاره. قلب دیگه تبدیل به خاکستر شده. ویلیام خاکستر قلب زنی که شاید مری جین بوده و شاید نبوده رو تو آسمون لندن پخش می‌کنه. بازرس ابرلاین به صحنه‌ی تاریک اتاق مری جین خیره شده. همه چیز غیر واقعی و باور نکردنیه. مثل یه کابوس ناآشنا و ترسناک.همه‌ی خونه‌های اطراف، همه‌ی خیابونا انگار تو قعر تاریکی‌ان و این اتاق تنها روزنه‌ایه که باقی مونده و داره ازش خون می‌چکه. ساعت‌ها طول می‌کشه تا پلیس باقی مونده جنازه‌ی زنی که شاید مری جین بود و شاید نبود رو جمع کنه. دست و پای قطع شده، صورت کنده شده، شکم سلاخی شده، استخونای بیرون زده. میشه تیکه‌های بدنش رو تو جای جای اتاق پیداکرد.بوی خون و تعفن همه جای اتاق رو گرفته. کتری مسی هنوز روی آتیش می‌سوزه و بوی گوشت سوخته نفس کشیدن رو مشکل کرده. ابرلاین از اتاق خارج میشه. عکاس فقط یه عکس می‌تونه بگیره و بعد مثل همه‌ی آدمای دیگه حالش بد میشه و اون هم از اتاق خارج می‌شه.کسی نمی‌تونه حتی به این فکر کنه که فقط چند ساعت پیش تو این اتاق جهنمی چه خبرایی که نبوده. تو یکی از اتاق‌های مخفی لژ فراماسونری سه تا از برادران ماسون در حال بحث کردنن. هر سه تا ناراحتن و از عواقب افتضاح پیش اومده وحشت کردن.چرا وارن استعفا داد؟ چیکار باید می‌کرد؟ انتخاب دیگه‌ایم مگه داشت؟خب می‌تونست پلیس رو همدست یه قاتل نکنه.چی داری میگی این دستور لژ بود، دستور ملکه بود. دستور؟کی همچین دستوری داده بود؟ کی دستور این وحشی‌گری رو داده بود؟ این وحشی‌گری هیچ وقت از دامنمون پاک نمیشه.دیگه این بحثا فایده نداره. ما اینجا جمع شدیم که این کثافت‌کاری رو جمع کنیم. تمیز کردنش احتمالا سال‌ها طول می‌کشه. باید جلوی ویلیام رو بگیرین. الان دیگه؟دیگه لازم نیست. ماموریتش تموم شده. ماموریت اون تموم شده ولی ماموریت ما تازه شروع شده. باید حواسمون باشه که هیچ جای پرونده اسمی از ما برده نشه.آخه چجوری؟ مردم و روزنامه‌ها افتادن به جون پلیس. بالاخره یکی پیدا میشه که یه چیزی یه جایی دیده باشه.خب پس باید با یه دلیل خوب پرونده رو ببندیم. شاید بشه یه کاری کرد، مثلا یه قاتل پیدا کرد و به سزای عملش رسوند.چی داری میگی یه قاتل بهشون بدیم؟ چجوری می‌تونیم دادگاه رو قانع کنیم؟ خب اگه قبل از دادگاه بمیره چی؟ مثلا خودکشی کنه. فکر بدیم نیست ولی باید دنبال یه آدم درست بگردیم. یه غریبه که از هر نظر مناسب باشه. خیلی خب ماموریت بعدیمون مشخص شد آقایون. ما یه قاتل لازم داریم.توی یکی از دبیرستانهای خصوصی پسرانه انگلستان معلمی وجود داره به نام آقای درویت، دوست و رفیق نداره، خانواده طردش کردن، تنها چیزی که خوشحالش می‌کنه درس دادن به پسرای نوجوونه. آقای درویت یه مرد تحصیل کرده ولی خجالتی عاشق کریکته و مربی خوبی هم هست.اما چیزی که تنها و عجیبش کرده دفاع از حقوق زنان و تمایلش به مرداست. چیزی که تو اون دوران انگلستان یک گناه نابخشودنی و عمل شیطانی محسوب میشه. آقای درویت به خاطر گرایشش از خودش متنفره. همیشه غمگینه و هر لحظه از زندگی رو توی ترس و احساس شرم و گناه می‌گذرونه.یه شب که آقای درویت در حال قدم زدن کنار رودخونه بزرگ لندنه یکی از دوستان دوران دانشگاهش رو می‌بینه. پسری جوون و سرخوش و پولدار، اونا از دیدن هم خوشحال میشن و جناب دوست آقای درویت رو به یه مهمونی مردونه تو یکی از آپارتمان‌های لوکس لندن دعوت می‌کنه. آقای درویت قبول می‌کنه. چند شب می‌گذره و درویت جوون و خجالتی با یه بطری شامپاین به مهمونی میره.دوستش به علت مستی بی‌اندازه مهمونی رو ترک کرده بوده و آقای درویت مجبور می‌شه بره یه گوشه وایسه و به مردای مستی نگاه کنه که می‌خندن و از تئوری‌های شخصیشون در مورد قاقاتلطر شب‌های وایت چپل حرف می‌زنن. تو همین معذب بودن و دو دل بودن برای رفتن، مردی به درویت نزدیک می‌شه و خودش رو معرفی می‌کنه.مردی مسن با کت و شلواری مشکی. درویت بهش سلام می‌کنه. مرد بهش میگه که چرا تنها وایساده؟ درویت هم جواب میده که اصلا نباید میومده اونجا و به اصرار دوستش تو مهمونی شرکت کرده. دوستی که حتی خیلی هم دوستش نیست. درویت که کمی هم مسته میگه اشتباه کرده و باید مثل همیشه تو خونه تنها می‌مونده.مرد ازش می‌پرسه چرا؟ چرا تنها؟ پس خانواده چی؟ آقای درویت بهش میگه که کسی رو نداره و الان دیگه نمی‌تونه تحمل کنه و باید بره. درویت خداحافظی می‌کنه و از اونجا میره اما مرد کت و شلواری اسم آقای درویت تو ذهنش می‌مونه و تصمیم می‌گیره که به برادران ماسون خبر بده.فردای اون روز آقای درویت به دفتر مدیر مدرسه احضار میشه. طبق شکایت یکی از شاگردا، آقای درویت بعد از تمرین کریکت گونه‌ی اون رو بوسیده و این خلاف قانونه. شاگرد احساس تعرض بهش دست داده و پدر مادرش هم شکایت کردن. چون آقای درویت سابقه‌ی همجنس‌گرایی گناه رو داره مدرسه دیگه نمیتونه اونجا نگهش داره، ایشون اخراجه.آقای درویت تو بهت و ناباوری و غم بلافاصله مدرسه رو ترک می‌کنه. تو روزهای بعد تلاشش برای استخدام ناکام می‌مونه و به نظر میاد که دیگه اسمش لکه‌دار شده به نظر بقیه، مردی که به پسرهای جوان گرایش داره و بهشون تعرض می‌کنه یه مشکل بزرگ جنسی و البته مهم‌تر از اون روانی داره. یه مریض روانی که شیطان در وجودش رخنه‌ کرده.درویت اول تصمیم می‌گیره که خودش رو به بیمارستان روانی لندن معرفی کنه اما بعد می‌ترسه و تصمیمش عوض میشه. چند شب بعد از اخراجش یعنی یک هفته بعد از قتل زنی که شاید مری جین بود شاید هم نبود، آقای درویت به یه بار تو مرکز شهر لندن میره و تا جایی که می‌تونه الکل مصرف می‌کنه.آقای درویت بعد از کلی مستی و گریه به سمت رودخونه میره و از اون به بعد دیگه کسی نمی‌بینتش. چند روز بعد توی رودخونه لندن یه جسد پیدا میشه. جسدی که تو جیبای بارونیش پر از خرده آجره. کنار رودخونه هم یه نامه پیدا میشه که به نظر میاد با دست‌خط آقای درویت نوشته شده.بعد از جمعه‌ی گذشته من احساس می‌کنم که مردنم بهتر از زنده موندنمه.آقای درویت تو تمام روزنامه‌ها برای مدتی به عنوان جک قصاب معرفی میشه. مرد منحرفی که به خاطر بیماریش عقده‌ی شدیدی نسبت به زنا داشته و به خاطر گرایش منحوسش بهشون تجاوز نمی‌کرده.ولی ابرلاین از همون لحظه‌ی اول متوجه دروغ بودن ماجرا میشه. کسی که می‌خواد تو رودخونه خودکشی کنه تو جیباش آجر نمیذاره. آجر سبکه و باعث غرق شدن نمیشه. به نظر ابرلاین یکی درویت رو کشته بوده و انقدر خنگ بوده که به جای سنگ تو جیباش آجر گذاشته بوده، ولی نظرات ابرلاین تو دست و پای قدرتمند خبر گم میشه.تو گیرودار خبر خودکشی جک قصاب و تو یه شب تاریک و سرد برادران ماسون ماموری رو به دم خونه‌ی دکتر ویلیام‌گال می‌فرستند تا اون رو با خودش به لژ بیاره. دکتر ویلیام کت و شلوارش رو تنش می‌کنه، کلاهش رو سرش میذاره و با قدم‌های محکم همراه مامور میره. تو زیرزمین لژ تو اتاقی که با مشعل روشن نگه داشته شده، برادران بلند مرتبه‌ی ماسون، ردای سیاه رنگ پوشیدن و نوار قرمز رنگی از گردنشون آویزون کردن.هفت نفر همه پشت این میز بلند مثل جایگاه قاضی و روی صندلی‌های بزرگ و مخمل قرمز نشستن. جایگاه چند پله بالاتر از سطح اتاقه و ویلیام درست وسط اتاق و در جایگاه متهم وایمیسته.دکتر ویلیام گال آیا با کمال میل و رضایت خاطر در برابر قوانین فراماسونری که وفاداری و رازداری تا پای جان می‌باشد پایبند خواهید بود؟بله.بسیار خب؛ ما اینجا جمع شدیم تا در برابر چشمان خداوند، معمار هستی، پرونده‌ی شما را قضاوت کنیم. برادر ویلیام شما متهم هستید که با سهل‌انگاری جایگاه برادرتون رو در معرض خطر قرار دادین.دکتر ویلیام به سردی جواب میده: من اینجا کسی رو در جایگاهی نمی‌بینم که بتونه من رو قضاوت کنه.برادران ماسون از شنیدن جواب دکتر حیرت می‌کنند، ولی ویلیام ادامه میده.مراسمای شما چیزی جز قسم‌های تو خالی نیست. اگه عمیقا باور دارین که خداوند انتخابتون کرده باید بگم که انسان‌های احمقی هستین، اما من فرق می‌کنم. اون با من حرف میزنه. فقط اونه که می‌تونه مردگان من رو قضاوت کنه. اون لیاقتشو داره، من از اون نمی‌ترسم. حقیقت وجودی من بالاخره خودش رو نشون داده. من تبدیل به ابزاری برای خداوند شدم.صدای زمزمه‌ی تعجب حضار شنیده میشه. انگار دکتر ویلیام واقعا عقلش از دست داده. رئیس برادران که روی صندلی وسط نشسته همهمه رو قطع می‌کنه و میگه این مرد مریضه، این جلسه بی‌فایده‌ست. برش گردوندید خونه و تحت نظر بگیرینش. ماموران ماسون میان و کمک می‌کنن که دکتر ویلیام از اتاق خارج بشه.هفت برادر بلند مرتبه رو صندلیشون می‌مونن که تصمیم بگیرن. اونا با هم شروع به حرف زدن می‌کنند.به نظر میاد که کاملا دیوانه شده. جلسات بیشتر فقط وقت تلف کردنه ولی اون مرد بزرگ رو نمیشه زندانی کرد، ساکت نمی‌مونه.منظورتون چیه؟ یعنی بکشیمش؟معلومه که نه. اون دکتر مخصوص ملکه است.من ایده‌ی بهتری دارم. به همه میگیم که مرده، دو تا دکتر مرگش رو تایید می‌کنن. یه مراسم جعلی می‌گیریم بعد یه بدن جدید دفن می‌کنیم.خب همسرش چی؟ من مطمئنم که اون موافقت نمی‌کنه.باهاش حرف می‌زنی. شرایط رو درک می‌کنه.بعد چی؟ خودش چی؟ بالاخره که زنده‌ست. خودش رو توی بیمارستان روانی تحت نظر می‌گیریم. با یه هویت دیگه میذاریم همونجا بمیره.این نقشه مهمیه، باید یه کاری کنیم که همه باور کنن. در همون حال هر جا که شد تو اخبار از خودکشی مرد جوون همجنس‌گرایی حرف می‌زنیم که به خاطر زوال عقل و شرم و عقده‌های روانی دست به کشتن اون زنا زده بود.پدر بعد چهارم یعنی چی؟ یعنی تاریخ می‌تونه یه معمار داشته‌‌ باشه؟ ایده‌ی ترسناک ولی شکوهمندیه، مگه نه؟ پدر بعد چهارم یعنی چی؟ چیزی گفتی ویلیام؟ من صداتو نمی‌شنوم.نه پدر فقط می‌خواستم پژواک صدام رو بشنوم. کانال تاریکیه. چرا نمی‌رسیم به اقیانوس؟ من دوست دارم وقتی بزرگ شدم رو اقیانوس کار کنم.پدر... اینا رو قبلا گفتم مگه نه؟ ما قبلا اینجا بودیم. قبلا اتفاق افتاده. پدر من کجام؟ تو اونجایی؟ صدام رو می‌شنوی؟ من داشتم خواب می‌دیدم. خواب دیدم که بزرگ شدم، خیلی بزرگ. یه جراح که با چاقو جادو می‌کنه. اما... اما بعد وقتی پیر شدم داشتم توی دیوونه خونه می‌مردم.حقیقت داره مگه نه؟ من توی دیوونه خونه می‌میرم؟ بهم می‌گفتن توماس میسون. اتاق صد و بیست و چهار. اما پدر من... من... من ویلیام‌گالم. من نمی‌میرم پدر. من برمی‌گردم، صد سال بعد، پنجاه سال بعدش، بیست و پنج سال بعدترش؛ مثل تاریخ. من هیچ وقت نمی‌میرم پدر. خدا منتظر منه.تو سال هزار و هشتصد و نود و شیش، پیرمردی به نام توماس میسون که سال‌ها در تیمارستان بستری بود در اثر بیماری می‌میره. توماس همیشه توی سلول انفرادی و تاریک نگهداری می‌شد و بارها و بارها تو هذیوناش خودشو جک دریپر معرفی می‌کرد، جک قصاب.نه کسی به ملاقاتش میومد و نه اجازه داشت که با کسی تماس بگیره. پیرمرد همونجا مرد و توی تنهاییم به خاک سپرده شد. سلام که چیزی که شنیدین روایت کتاب مصور فرام‌هل از داستان یکی از مظنونین قتل‌های وایت‌چپل بود که آلن‌مور از روی کتاب مستند جک دریپر، فاینال سلوشن نوشته‌ بود.تاکید من برای گفتن عبارت یکی از مظنونین، برای اینه که یادتون نره که این یکی از تئوری‌هایی بود که از هویت مظنون مطرح شده و شاید گران‌ترین و جذاب‌ترین شون برای تبدیل شدن به یک کتاب مصور. یه فیلمم از روش هست به نام فرام‌هل که جانی دپ توش بازی کرده بود ولی اصلا فیلم خوبی نیست، توصیه نمی‌کنم ببینین، اگه دوست داشتین ببینین.اما اصل ماجرا چندین و چند مظنون داشت و خب هنوزم داره. تحقیقات پلیس هیچ وقت موفق نبود و هیچ مدرکی که بشه باهاش به یه مظنون درست و حسابی رسید وجود نداشت یا بهش توجهی نشد.پلیس روش درستی هم پیش نگرفت. از صحنه‌ها عکاسی نمی‌شد، پلیس به موقع به محل جرم نمی‌رسید و حتی در اتاق مری‌جین ساعت‌ها بعد از اینکه جسدش از پشت پنجره دیده شده بود باز شد. پلیس از چند صد نفر بازجویی کرد، کلی گزارش نوشت و همشونم تو پرونده ثبت شد. آدمایی که یه چیزایی از پنجره دیده بودن، قربانی رو بار آخر با یه مرد دیده بودن، درشکه رو دیده بودن و خیلی چیزای دیگه، ولی در نهایت هیچی به هیچی.خلاصه تمام مسئولین پرونده، یکی یکی استعفا دادند و حتی از پس گشت زنی تو هزارتوهای وایت چپل برنیومدن، ولی اتفاقی که در نهایت تونست به وایت چپل کمک کنه این بود که سر زبونها افتاد، و همین هم تونست کمی سیاستمدارا و شهردارای بعدی لندن رو به فکر فرو ببره و تصمیم بگیرن شرایط رو به هر حال درست یا غلط تغییر بدن.به هرحال درست یا غلط پرونده چندتا مظنون اصلی هم داشت، مظنونینی که به خاطر پیدا شدن سر نخ یا اثر انگشت تو صحنه‌ی جرم نبود که تو لیست قرار گرفتن، به خاطر سوابق و ارتباطاتی بود که داشتند؛ که البته همه‌شون هم همون موقع مظنون نشدن.بعدا یه سری داستان از گوشه و کنار به گوش پلیس یا خبرنگارا و نویسنده‌ها می‌رسید. من چند تا از اصلیاشون رو اینجا میگم. جان درویت؛ درویت در داستان فرام هل به عنوان یک قربانی معرفی شد. کسی که برادران ماسون تصمیم گرفتن بندازن جلو تا کسی به سمت ویلیام نره و اونا بتونن خودشون ویلیام رو سر به نیست کنن، ولی واقعیت اینه که پلیس به هرحال به درویت شک کرد. دقیقا به همون دلایلی که گفتم، همجنس‌گرا بودنش که اونموقع بیماری روانی محسوب می‌شد.گرچه بعدا شواهدی پیدا شد که نشون‌دهنده‌ی این بود که درویت در هنگام وقوع قتل‌ها، حداقل بعضی از قتل‌ها اصلا لندن نبود ولی به هر حال پیدا کردن جسدش توی رودخونه و نامه‌ی خودکشیش که اشاره به روزی داشت که مری‌جین مرده بود باعث شد که پلیس بهش شک کنه، ولی بعدا مظنونین بهتری معرفی شدن.مثل شخصی به اسم کارل، یک بازرگان آلمانی که روی کشتی کار می‌کرد. تمام مدت قتل‌ها هم کشتیش کنار اسکله‌ی شرقی یعنی نزدیک وایت چپل پهلو گرفته بود. کارل تو سال هزار و هشتصد و نود یعنی دو سال بعد از اون پنج تا قتل، تو آمریکا به جرم کشتن یک زن دستگیر شد و اونجا اعتراف کرد که عاشق مثله کردن زناست. اون یه سایکوپث روان‌پریش بود که حتی وکیلشم اعتقاد داشت که جک دریپر خود همین کارله ولی خب مدرکی وجود نداشت.مظنون بعدی آرایشگری بود به نام آرون کمینسکی، که بعدا دی‌ان‌ایش (DNA) هم روی لباس یکی از قربانی‌ها پیدا شد، البته بعدا که علم پیشرفت کرد و رو پرونده بیشتر کار شد.آرون متولد روسیه بود و سال هزار و هشتصد و هشتاد که تقریبا بیست ساله بود ساکن لندن شد. آرایشگر بود، اصلا از زنان خوشش نمیومد. خیلی دوست داشت آدم بکشه و حتی سال هزار و هشتصد و هشتاد و نه به خاطر همین شرایطش انداختنش تو تیمارستان که همونجا هم مرد. نکته‌ی مهم اینه که ایشون در حال حاضر محتمل‌ترین مظنونه ولی خب اون موقع، یعنی زمان وقوع قتل‌ها، کسی حتی خیلی بهش شک نکرد.مظنون بعدی که واسه خودم جالب بود، آقای سیکرت خودمونه. تو داستان، دوست آلبرت نوه‌ی ملکه بود و اصلا اون بود که باعث شد آلبرت با آنی‌کروک آشنا بشه. والتر سیکرت نقاش بود و مدلشم روسپی‌ها بودن. چندتا تابلو از صحنه‌های قتل ها هم می‌کشید که به نظر پلیس خیلی شبیه به صحنه‌های واقعی قتل بود. حالا چیزی که شک رو به سمتش برد، این بود که بعدها که دی‌ان‌ای نامه‌های جک درپیر بررسی شد دی‌ان‌ای ایشون هم بود ولی خب نه اینقدر که بتونن ثابت کنن.حالا دیگه می‌رسیم به دوتا مظنون آخر که مربوط به داستان فرام هلن.اولیش که ویلیام‌گاله که شنیدیم کل ماجرا رو و بعدی میشه خود جناب پرنس آلبرت.پرنس آلبرت شایعات جنسی زیادی داشت، هم با روسپی‌ها و هم با مردها. اصلا بزنید تو گوگل میاد کاملا این شایعات. به همین دلیل هم ایشون یکی از مظنونین بود و اصلا میگن که خود دکتر ویلیام از این قضیه خبر داشت و حتی خودش رو انداخت جلو که کسی به پرنس آلبرت و سلطنت شک نکنه. تا اینکه می‌رسیم به سال هزار و نهصد و هفتاد و شیش وقتی که کتاب فاینال سلوشن چاپ شد.تو کتاب از قول پسر آقای سیکرت، داستان ویلیام و فراماسونرا و تهدید اون پنج زن تعریف میشه اما بعد از چاپ کتاب پسر سیکرت همه چی رو تکذیب کرد، کاخ سلطنتی هم همین‌طور. ولی خب، هیچ کدوم از اینا جلوی آلن‌مور رو برای نوشتن کتاب فرام‌هل نگرفت.کتاب فرام هل خیلی جزییات بیشتری نسبت به اون چیزی که من تعریف کردم داره. خیلی از دیالوگ‌ها و جلسات پلیس و نشونه‌ها توی پرونده‌ی واقعی وجود دارن و آلن مور تنها به کتاب فاینال سلوشن اکتفا نکرده. خودش تمام جزئیات پرونده رو مرور کرده و تمامش رو تو پایان هر چپتر نوشته.اینکه کدوم دیالوگ‌ها و صحنه‌ها تخیل خودشه رو توضیح داده، حتی تمام مظنونین و اینکه چی شد که مظنون شدن و چه سالی روایتشون چاپ شد رو هم نوشته؛ اما چیزی که کتاب رو ارزشمند می‌کنه علاوه بر روایت فوق‌العاده تاثیرگذارش از یک داستان واقعی، استفاده از تاریخ و معماری لندنه.تو کتاب چندین و چند صفحه با جملات شگفت‌انگیز از ساختمونهای لندن گفته، از تاریخچه‌شون. همینطور اتفاقات مهم اون زمان رو هم توش آورده. چیزی که تو کتاب چند بار تکرار میشهدیالوگ بعد چهارم و تکرار تاریخه. اینطور که آلن مور نوشته حدود صد سال قبل از اتفاقای وایت چپل، یعنی سال هزار و هفتصد و هشتاد و هشت، یه سری قتل دیگه تو انگلستان اتفاق افتاده بود و پنجاه سال بعد از جک دریپر هم یه قاتل زنجیره‌ای کشف شد و بیست و پنج سال بعد یکی دیگه.یعنی آلن مور یه سری تئوریم از خودش اضافه می‌کنه که به نظر من ربطی به تخیلش نداره. کلا ذهن عجیب و نظریه‌پردازی داره و این تو دیالوگ‌های کتاباش خیلی مشهوده.مثلا تو کتاب کلین‌جوک (clean joke) دیالوگای جوکر واقعا آدم رو تحت تاثیر قرار میده. واچ‌من و وی‌فور‌وندتا هم که اصلا گفتن نداره. یه سری واقعیت دیگه هم تو کتاب مطرح میشه که من برای پیچیده نشدن داستان تعریف نکردم؛ مثلا تو کتاب بر اساس یه سری مدارک و مشاهدات واقعی نوشته شده که بازرس ابرلاین متوجه میشه که دکتر ویلیام تو این قضیه دست داره ولی مجبورش می‌کنن که سکوت کنن.خب من دیگه چیزی از تئوریا و تحلیل جک دریپر و این چیزا نمیگم، شخصیت رو هم نمی‌تونم تحلیل کنم. یعنی اصلا چیزی نیست که من ازش سر در بیارم.چون اینجا دیگه بحث شخصیت‌پردازی نیست. بحث واقعیته. مثل خیلیای دیگه منم قاتلای زنجیره‌ای رو فقط تو سریالا و فیلما و اخبار دیدم. اما تو فصل آخر کتاب خود آلن‌مور از تجربه نوشتن کتاب و درگیریش با داستان تاریک جک قصاب گفته.من تصمیم گرفتم که به جای تحلیل شخصی اونا رو براتون بگم. پس از این به بعد هر چی که می‌شنوید حرف‌های آلن‌موره نه حرفای من.تصمیم گرفتم این داستان رو بنویسم چون جدا از کتاب و تئوری ویلیام، از اینکه ممکن بود بالاخره یه جوابی وجود داشته باشه مغزم سوت کشیده بود. چون قتل، کشتن اینا با همه‌چی فرق دارن، شبیه کتاب نیستن، پایان واقعی ندارن. قتل یه اتفاق کاملا انسانی، تو زمان و مکان خاصی اتفاق میفته ولی هیچ ربطی به هیچ کدوم از این پدیده‌ها نداره.انگار خودش یه دنیای دیگه‌ای داره. یه معنای دیگه‌ای داره، ولی در عین حال هیچ راه حلی براش وجود نداره. مثل فیزیک کوانتوم می‌مونه. عدم قطعیت. نمیشه ماهیتش رو کشف کرد. قتل هرگز قابل حل نیست .خود مفهومش قابل درک نیست. این لکه‌ی تاریک انسانی تو هیچ مایع شفافی حل و ذوب نمیشه. هیچ وقت نمیشه ذراتش رو از هم جدا و تجزیه کرد و شناخت.یه روزی کارآگاه به من گفت که انگیزه و آلت قتاله رو پیدا کن. جنایت رو حل کردی ولی خب اینجوری و با این تئوری دلیل جنگ جهانی دوم تو سه تا عبارت خلاصه میشه. هیتلر، اقتصاد آلمان، تانک؛ که درست نیست. اینجوری ما فقط سعی می‌کنیم از پیچیدگی اتفاق کم کنیم، ولی مهم‌ترین جنبه‌ی هر قتلی زنده کردن اون بخش وجودی ماست که مملو از شیفتگی و هیجانه. حتی اگه قاتل نباشیم. زنده کردن سرزمین تئوری‌های ذهنی. یک مکان تاریک و خستگی ناپذیر. محل شیفتگی‌های شوم درونی ما. پنج مقتول و یه قاتل ناشناس بین تمام این تئوریها گمشدن.واقعیت اینه که موضوع هیچوقت راجع به قتل و قاتل و قربانی‌هاش نبوده. موضوع ماییم، موضوع ذهن ماست و روشی که می‌رقصه و ما رو می‌رقصونه.جک قصاب نمادی بدون صورت از همه‌ی ترس‌ها و هیجانات و تعصبات و نفهمی‌های روزانه‌ی ماست. یه روز زنای، یه روز یهودی‌ها، یه روز مسلمونا، فراماسونرها، همجنس‌گراها و همه‌ی چیزهایی که ذهن ما تصمیم می‌گیره که با حذف کردنشون دنیای خیالیش رو متعالی کنه.خیلی زود یکی متوجه شباهت بین جک قصاب و سلاخی گاوها میشه که خب الان هزاران دلیل قانع کننده و درست براش وجود داره ولی یه روزی اونم جزو جنایت جهانی طبقه‌بندی میشه، اما خب چه فرقی می‌کنه. الان سال هزار و نهصد و نود و هشته، هنوزم خیابونا پر از رقص زنان برهنه‌س، پر از رقص فقر و نیازه، پر از رقص شهوت و جنون مردان و زنان. هیچی عوض نشده. برای همینم همه‌ی تئوری‌ها بی‌معنی و بیهوده‌ست.هیچ وقت هیچ کس قرار نیست بفهمه که اون شب تو اتاق مری جین کلی چه اتفاقی افتاد. قرار نیست بفهمیم که اون شب تو مغز اون آدم، حالا هرکی که بود، چی گذشت. به نظر خود من اون شب تو وجود قاتل یه جور آخرالزمان اتفاق افتاد. انگار تجربه‌ی انسانی، تجربه‌ی انسان بودنش به ته رسید و بعد یه قدم فراتر رفت. اون آدم پاش رو از سرزمین انسانیت بیرون گذاشت.چیزی که تو این کتاب دیدین آخرین ظرفیت من برای فکر کردن به اون آدم و نوشتن و به تصویر کشیدن اتفاقیه که اون شب افتاد. اتفاقی که تو اون اتاق تو ذهن اون آدم افتاد، حالا هر کسی که بود. همه‌ی سعیمو کردم که واقعیت رو نشون بدم ولی نمی‌تونستم بیشتر از این به اون آدم و ذهنش نزدیک بشم. راستشو بخواین نمی‌خواستم که بیشتر از این به اون آدم و ذهنش نزدیک بشم. چیزی که شنیدین بیستمین قسمت از پادکست هیرولیک بود.هیرولیک رو من، فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام میده. طراحی وب سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-%E2%80%93-E20-%E2%80%93-From-Hell-id2202934-id393685738?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E20%20%E2%80%93%20From%20Hell-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 14:04:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولورین</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D9%88%D9%84%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%86wolverine-ygso6uyynt8b</link>
                <description>سلام. چیزی که می‌شنویم قسمت 19 پادکست هیرولیکه که در اردیبهشت ماه سال 1400 ضبط میشه. هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌هاست. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف، ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم.تو هیرولیک من یه شخصیت ابرقهرمان یا یک کتاب مصور یا همون کمیکو انتخاب می‌کنم. اول از داستان نویسنده‌ها و خلق اون شخصیت و کتاب میگم. بعد خود داستان تعریف می‌کنم و بعدشم خودم یه تحلیل شخصی می‌ذارم تنگش.مثلا تو این قسمت قراره از ماجرای خلق شدن ولورین تو کمپانی مارول بشنویم. اینکه مال کی بود و چی شد که انقدر محبوب شد؟ بعد هم خود داستان ولورین تعریف می‌کنم. بعدشم علت محبوبیتشو تحلیل می‌کنم. داستان این دفعه یکم خشنه. برای همین پیشنهاد من اینه که خودتون یه بار گوش کنید، بعد اگه صلاح دونستین برای بچه‌ها هم پخش کنین. مثل همیشه دمتون گرم و دلتون شاد.من فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد، این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این نوزدهمین قسمت از پادکست هیرولیک.جیمز هالت یا لوگان یه شخصیت کله‌شق و عصبانی کاناداییه که همه به اسم ولورین می‌شناسیمش. یه میوتنت یا جهش‌یافتۀ فوق‌العاده قدرتمند. شخصیت و منش خاص ولورین، با اون نوع نگاهش به زندگی، اون چنگال‌های عجیب، قدرت درمان شدن سریع و پیر نشدنش، اونا تبدیل به یکی از شناخته شده‌ترین ابرقهرمان‌های جهان و یکی از ارزشمندترین دارایی‌های مارول کرده. که البته نقش هیو جکمن تو این قضیه نمیشه نادیده گرفت؛ ولی موضوع اینه که ولورین از اول با همۀ خصوصیاتی که ازش می‌شناسیم به دنیا نیومده.جالب اینجاست که برخلاف یکی مثل کاپیتان آمریکا، ولورین دیر خلق شد. یعنی سال 1974 که دیگه چیزی به شروع عصر مدرن کمیک باقی نمونده‌بود. این عصرای دوران کمیکو تو قسمت دوم براتون تعریف کردم. عصر طلایی که با تولد سوپرمن دنیای ابرقهرمانی وارد یه دوران جدید کرد. بعرعد عصر نقره‌ای، بعد برنزی و بعد عصر مدرن. عصر مدن هم عصر داستان‌هایی مثل واچ‌من و سندمن و ایناست که همشونو براتون تعریف کردم. یعنی این سه تایی که گفتم براتون تعریف کردم.حالا جناب ولورین متولد عصر برنزیه. ولورین که اون سال خلق شد با کمک کلی نویسنده و طراح و هنرمند تبدیل به چیزی شد که الان می‌شناسیم. یعنی کتاب به کتاب شخصیتش یه قدم پیش رفت و یه اتفاق تازه براش افتاد. حتی داستان اورجین یعنی زندگی قبل از ولورین بودنش هم تا قبل از سال 2000 برای خود مارول چندان واضح نبود؛ ولی خب به هر حال همیشه یه نفر هست که اولین جرقه به سر اون زده دیگه.تو قسمت قبل از نویسنده‌ای حرف زدم به اسم روی توماس نویسنده‌ای که خیلی جوان بود و فقط بعد از 8 روز کار کردن تو کمپانی دی‌سی، یه نامه از استنلی گرفت که بیا و ادیتور مارول شو. روی هم خیلی خوشحال و خندان رفت مارول و چیزی نگذشت که شد دست راست استنلی. بیوگرافی روی توماس رو تو قسمت قبل و تو ماجرای خلق ویژن تعریف کردم. استنلی هم که نیاز به تعریف نداره؛ ولی اگه نمی‌شناسیش تو قسمت 15 هیرولیک، سیر تا پیاز زندگیشو براتون تعریف کردم.بگذریم. روی توماس فقط به خاطر نوشتن و خلق شخصیت نبود که شده بود شماره دوم مارول. به خاطر ذهن اقتصادیشم بود. روی می‌دونست که چجوری باید اثری رو بنویسه یا شخصیتی رو خلق کنه که علاوه بر ارزشمند بودن یه پول درست حسابی ازش دربیاد.تو سال 1974 یه روز که روی توماس تو اتاقش نشسته بود و داشت فروش و درآمدا رو بالا پایین می‌کرد به یه رقم خیلی وسوسه انگیز برخوردکرد. روی متوجه شد که 5 درصد کل خواننده‌های مارول کاناداییان. بنابراین بدون یک لحظه تردید به این نتیجه رسید که مارول نیاز به یک ابرقهرمان کانادایی داره. یه قهرمان سرسخت و پر دل و جرات. یه شخصیت نترس و جون سخت، مثل ولورین. یک حیوان درنده‌خو و عجیب که زادگاهش کاناداست و قیافشم هم شبیه خرسه و هم شبیه گرگ.ولورین واقعی یعنی اون جونوری که تو حیاط وحش کانادا زندگی می‌کنه، حیوونیه بی اندازه وحشی. موجودی منزوی و تنها که می‌تونه با حیوونای چند برابر بزرگتر از خودش بجنگه و پدرشونو دربیاره. فقط برای گرسنگی شکار نمی‌کنه. یعنی بدش نمیاد که هر از گاهی همینجوری یهویی یه حیوون دیگه رو بزنه و لت و پار کنه.خلاصه نه تنها اسم جذابی داره بلکه شخصیتش جالب و ترسناکه. همین خصوصیاتم روی رو یا شدیدا بهش علاقه‌مند کرد؛ ولی روی تصمیم گرفت که این فکر هیجان انگیز را خودش رو کاغذ نیاره .همه‌ی ایده‌ها رو جمع کرد و ریخت رو میز یکی به اسم لنوین. بهش گفت که من فقط سه تا چیز بهت میگم و بقیش با خودته.اول اینکه اسمش ولورینه و کاناداییه. دوم این که قدش کوتاهه چون ولورین حیوون کوتاهیه. سوم این که خیلی زود عصبانی میشه؛ چون ولورین هم حیوون عصبیه و با بزرگتر از خودش در میفته. لن همه رو شنید و خیلی زود دست به کار خلق شخصیت شد. شخصیتی که میوتنت بود. یعنی جهش یافته بود.اکثر ابرقهرمان‌هایی که تا حالا در موردشون حرف زدیم، یا بر اثر یک اتفاق یه سری قدرت پیدا کردن؛ مثل اسپایدرمن که عنکبوت نیشش زد؛ یا یه قدرت ذاتی داشتن اما انسان نبودن؛ مثل سوپرمن و واندروومن. یا اینکه هیچ قدرت خاصی نداشتن؛ مثل بتمن. حالا میوتنت‌ها یا همون جهش یافته‌ها، کسایین که آدمن؛ اما یه قدرت خاص دارند که باهاش به دنیا اومدن. یعنی تو دی ان ای‌شونه. مثلا می‌تونن فکر بقیه رو بخونن و بهش مسلط بشن یا فلزاتو کنترل‌کنن. لن هم بعد از دیدن نوشته‌های روی توماس تصمیم گرفت که یه میوتنت خلق کنه. میوتنتی اهل کانادا به نام ولورین.لن وین متولد 1948 و شهر نیوجرسی بود. یه بچۀ مظلوم و همیشه مریض یهودی که سعی می‌کرد زندگی نکبت‌بار بین غریبه‌ها و قلدر رو با پناه بردن به دنیای رنگارنگ و قهرمانی کتاب‌های مصور، آسون‌تر کنه.تو سال‌های نوجوانی لن و دوست صمیمیش هر پنج‌شنبه از مدرسه فرار می‌کردند تا بتونن خودشون به تور دی‌سی برسونن. دی‌سی هر هفته یه تور برگزار می‌کرد که مردم بیان و از کمپانیش بازدیدکنن. لن و دوستش کار هر هفته‌شون این بود که توی تور دی‌سی شرکت کنند و همین موضوع باعث شد که پروسۀ کار و پشت صحنه ماجرا رو ببینن و دلشون بره واسه خلق کمیکا. این تور به حدی روشون تاثیر داشت که تصمیم گرفتن داستان مصور خودشونو بنویسن. این کار هم کردن و یه روز خیلی با اعتماد به نفس، داستانشون رو با خودشون بردن دی‌سی.بست نشستن توی لابی تا یه ادیتور بیاد و باهاشون حرف بزنه. جالب اینه که ادیتور دی‌سی اومد. ازشونم پرسید که کین و چرا ساعت‌ها اونجا نشستن؟ اونام همچنان با اعتماد به نفس گفتن که ما یه داستان نوشتیم و تا کسی پیدا نشه بخونتش از اینجا نمی‌ریم. ادیتورم مرد خوبی بود. خیلی مهربون و خوش برخورد نشست کنارشونو باهاشون حرف زد و داستانشونم خوند. حتی خوشش اومد؛ ولی بهشون گفت که با اینکه دمتون خیلی گرمه؛ ولی داستانتون جا داره که خیلی بهتر شه. باید تمرین کنید.این دو تام با لب و لچه آویزون اومدن که برن که ادیتور جلوشون گرفت و گفت منظورم این نبود که برین خونه بیشتر تمرین کنین. همین الان پاشین برین خودتونو به دپارتمان نویسنده‌ها معرفی کنید. اونجا کارو درست یاد می‌گیرین. این دو تام که انگار دنیا رو بهشون داده بودن تا خود دپارتمان نویسنده‌ها دوییدن. پس اینجوری شد که لن و رفیقش کارشون رو تو دیسی تو سن شونزده سالگی شروع کردن. ما اینجا به دوست لن کاری نداریم؛ اما خود لن اونقدر تو کارش جدی بود و اونقدر واسه یاد گرفتن علاقه نشون داد که بعد از چند سال تبدیل شد به یکی از نویسنده‌های خوب دی‌سی.چند سال بعد خودشو فریلنسر کرد. یعنی تصمیم گرفت که پروژه‌ای کار کنه و برای همین تونست با کمپانی مارول هم کار کنه. قضیه همینطوری اومد جلو تا این که گفتم بهتون، سال 1974 روی توماس اومد تو اتاق لن وین و سفارش یه ولورین بهش داد. یعنی دیگه تو اون سال، لن تو مارول بود. لن اونموقع توی مارول، مشغول نوشتن ماجراهای هالک بود. برای همین تصمیم گرفت که توی شمارۀ 180 ماجرای هالک شگفت‌انگیز و تو صفحۀ آخرش، ولورین به خواننده‌های مارول معرفی کنه. اونم به عنوان ویلن. البته ویلنی که ظاهرا ویلن بود و حالا باید جلو می‌رفتند تا ببینند چی از آب درمیاد.برای طراحی ظاهر ولورین، جان رومیتا به تیم اضافه شد. جان رومیتا یه طراح موفق بود که نقش زیادی تو کمیک‌های اسپایدرمن داشت. حدودا چهل و چهار چهل و پنج ساله بود و تو همون نیویورک به دنیا اومده‌بود. جذاب‌ترین ویژگی‌های ظاهری ولورین و همین جناب رومیتا طراحی کرد. اون چنگال‌های قشنگش، اون ماسک نوک تیزش، همه کار رومیتا بودن و نشانه‌ای از همون شخصیت پیچیده‌ای ولورین. دیگه تا همین جاها برای یک صفحه توی داستان هالک کافی بود. ولورینم به عنوان دشمن هالک ظاهر شد. البته قصدش دشمنی نبود. اومده بود تا از خاک کانادا دفاع کنه.این روش معرفی کردن کاراکتر، شده بود حقۀ مارول. شخصیت جدیدش می‌نداخت به جون شخصیت معروف و اینجوری معرفیشون می‌کرد. مثلا پانیشرم اولین بار به عنوان دشمن اسپایدرمن سر و کله‌ش تو کتابای مارول پیداشد. ولورینم یهو تو صفحه‌ی آخر شمارۀ 180 هالک ظاهر شد؛ که بعد تو شمارۀ 181 ادامش دادن. جالب اینجاست که ظاهر شخصیت تو همون چند تا صفحه به مذاق کانادایی‌ها خوش اومد و پروژۀ اقتصادی روی توماس خیلی زود جواب داد. زمان‌بندی خلق ولورین عالی بود.تیم ابرقهرمانی ایکس‌من داشت بین حوصله سر بر بودن و کنسل شدن دست و پا می‌زد. مخاطباش شماره به شماره کمتر می‌شدن و همونایی که هنوز وفادار مانده بودند از چیزی که می‌خوندن و می‌دیدن راضی نبودن. واسه همین نویسنده‌ها تصمیم گرفتند که قبل از اینکه خیلی دیر بشه سریع به دادش برسن.پس سال 1975، 3 تا نویسنده به اسم‌های کریس، دیو و برند تصمیم گرفتند که ایکس‌منو بکوبن و از اول بسازن. همه چی رو عوض کردن. از فضا و محیط گرفته تا خط داستانی. اما مهمترین کاری که کردن این بود که کلی شخصیت جدید به ایکس‌من اضافه کردن. یکی از این شخصیت‌های جدید، ولورین جذاب و پر رمز و راز بود. چیزی نگذشت که این عمل زیبایی که روی ایکس‌من انجام دادن نتیجه داد و تبدیلش کرد به یکی از محبوب‌ترین تیم‌های ابرقهرمانی. محبوبیتی که حضور ولورین مهم‌ترین عاملش بود. کلا ولورین خوش قدم بوده گویا. حالا با اون همه بدعنقیاش، ولی قدمش خوب بوده.تو این داستانا کم کم یه سری ویژگی به شخصیت و قدرت‌های لوگان اضافه شد؛ ولی هنوز کسی چیزی از گذشته‌اش نمی‌دونست. در واقع نویسنده‌ها از همین گذشته نامعلوم سواستفاده می‌کردن. گذشته نامعلوم منظورم این نیست که ولورین به کسی نمی‌گفت کیه و از کجا اومده‌ها؟ بنده خدا خودشم نمی‌دونست. هیچ خاطره‌ای از گذشته‌اش نداشت. یعنی نویسنده‌ها هم هنوز نمی‌دونستن که گذشته ولورین چی بوده؛ ولی یه طوری وانمود می‌کردند که انگار خود ولورینه که فراموشی گرفته و این راز مهمو اونا می‌دونن. خواننده‌ها همین مرموز بودن ماجرا براشون جذاب و هیجان انگیز بود.توی همین سری ایکس‌من بود که نویسنده‌ها برای اولین بار تصمیم گرفتن که قیافۀ ولورینو نشون خواننده‌ها بدن. بله تا اون موقع ولورین فقط زیر نقاب ظاهر می‌شد و کسی نمی‌دونست چه شکلیه. نقاب یه چیز کاملا پوشاننده مثل نقاب بتمن بود. فقط قسمت چشاش یه حالت نوک تیز رو به بالایی داشت. باید سرچ کنید خودتون ببینید. خدایی نمی‌دونم چجوری باید توضیحش بدم.حالا خلاصه اونو برداشتن یه قیافۀ نشسته و خراشیده رو گذاشتن جاش. اون نکای تیز روی نقابم منتقل کردن رو موهاش. اگه هیو جکمنو دیده باشین تو فیلمای ولورین، همین شکلیه. موهاش به دو طرف تیز شده و رفته بالا. اینکه قیافش زخمی و در عین حال جذاب بود، باعث شد بازم محبوب‌تر بشه؛ اما همچنان معلوم نبود که کی و از کجا اومده.یه موجود خفن بود به نام لوگان. با چنگال‌هایی که از دستش بیرون می‌زدند. با حس‌های پنجگانه خیلی قوی و قدرت درمان شدن. قدرتی که تو کمیک دارک فینکس تو همون سری ایکس‌من، به قدری زیاد شد که تازه برای اولین بار این سوال تو ذهن خواننده به وجود آورد که نکنه لوگان هیچوقت نمی‌میره؟ نکنه قابل کشتن نیست؟ نکنه پیر نمیشه؟ یا دیر پیر میشه؟ یا نکنه 200، 300 سالشه؟ خدایی نویسنده‌هام کلی با این سوالا حال می‌کردن. چون خودشون نمی‌دونستن. هیچ‌کس نمی‌دونست. حتی خالقای اولیه هم هیچ ایده‌ای نداشتن. باید با داستان‌ها پیش می‌رفتند. باید می‌شستن و بزرگ شدن کاراکتر می‌دیدن و تحلیل می‌کردند تا تاریخچه‌شو کشف کنند.یه جورایی انگار ولورین خودش گذشتو نوشت.به مرور زمان و با کامل شدن شخصیتش، خودش به نویسنده‌ها نشون داد که چه جور گذشته‌ای در خور شخصیت جذابشه و اونا باید دنبال چه جور داستانی برای روایت کردن تولدش باشن.با همه‌ی این جذابیت‌ها و محبوبیت‌ها 8 سال طول کشید تا بالاخره مارول یه کمیک مستقل از ولورین منتشرکرد. یعنی تا قبل اون حتی رفت و تو داستان‌های کاپیتان آمریکا هم سرک کشید؛ ولی خودش به تنهایی ماجراجویی نکرده‌بود. تا اینکه سال 1982 فرانک میلر از راه رسید و به همراه کریس که قبلا گفتم جزو نویسنده‌های ایکس‌من بود، سری جدیدی نوشتند به نام ولورین.از کمیک مستقل ولورین هم فوق‌العاده استقبال شد و دیگه شروع کرد به یکه‌تازی. فرانک میلرو که یادتونه؟ نویسندۀ کمیک‌های بتمن سال اول و بازگشت شوالیه‌ی تاریکی که من هر دو رو تو قسمت اول و چهارم چهارگانه بتمن تعریف کردم. بعد از اون دیگه ولورین چند تا کمیک جذاب دیگه ازش منتشر شد. کم کم یه چیزایی داشت از گذشتش کشف می‌شد. مثلا این که چرا اون چنگالا فلزین؟ یا اینکه مثلا قبلا تو ارتش بود و یه سری از این چیزا که حالا تو داستان براتون تعریف می‌کنم.تا اینکه می‌رسیم به سال 2001. یعنی یک سال بعد از اکران اولین فیلم ایکس‌من. مارول دیگه شدیدا تحت فشار بود که یه ارجینی واسه ولورین بنویسه. اورجینی که پیش‌بینی می‌شد خیلی زود همراهش به پرده سینما باز کنه. مارول یکی از نویسنده‌های جوان و با استعداد به نام پل جنکینز انتخاب کرد و به همراه طراحی به نام اندی کوبرت این ماموریت بزرگ سپرد بهشون.اینجوری شد که تقریبا 30 سال بعد از اولین حضور ولورین، کتاب 6 فصلی چاپ شد به نام ولورین اورجین. که تو اون به سوال‌های خواننده‌ها جواب داده شده بود. اینکه این لوگان پر رمز و راز واقعا کیه؟ از کجا اومده؟ قدرتاش از کجا اومدن؟ اون چنگال‌ها مال خودشن؟ و اینکه چرا به خودش میگه ولورین؟ اصلا چرا اسمش لوگانه؟داستان تو قرن 19 و تو کانادا می‌گذره. برای خوندنش باید اون قدرت درمان شدن و اون اسکلت آهنی رو فراموش کرد. باید هر چی ازش می‌دونیم پاک کنیم و به عنوان یه آدم بهش نگاه کنیم. آدمی که کودکی داشته. خانواده‌ای داشته. اتفاق وحشتناکی براش افتاده و کلی چیز دیگه که گفتم نزدیک 30 سال هیچ کس هیچ ایده‌ای ازشون نداشته. چیزی که تو داستان خلقت ولورین جذابه همون چیزیه که قبلا گفتم. این که کلی نویسنده روش کار کردن تا اینی شد که بشه.حتی گذشتش بعد از 30 سال و توسط نویسنده‌ای نوشته شد که خودش 9 سالش بود وقتی اولین بار ولورین افتاد به جون هالک؛ ولی به هر حال ایده و خلق اولیه داستان، مربوط به سال 74 بود و اگه تو گوگل دنبال خالقینش بگردیم به سه تا اسم می‌رسیم. روی توماس که یک ابر قهرمان کانادایی به اسم ولورین می‌خواست. لن‌وین که شخصیت را نوشت و پرورش داد. و جان رومیتا که طراحیش کرد.خب من تو این قسمت، داستان اورجین ولورینو براتون تعریف می‌کنم. نوشته پل جنکینز محصول سال 2001. این کتاب یه ادامه هم داره که واسه سال 2006. من اونو دیگه تعریف نمی‌کنم. حالا بریم که داستان اورجین و گذشتۀ مخفی ولورینو بشنویم.سال 1886، ایالت آلبرتا، کانادا. بالای بلندترین تپه و جای دورتر از شهر عمارتی وجود داره به نام امارات هالنت. عمارتی بزرگ و اشرافی با نمای سنگی. باغی بزرگ و بی‌انتها و چندین و چند خدمه که با خانوادۀ هالنت خدمت می‌کنن. شایعات زیادی از این عمارت و ساکنینش تو شهر شنیده میشه. گرچه تمام شهر هرچی دارن ندارن و مدیون این خانواده‌اند؛ ولی خب هیچکس نمی‌تونه اشتیاقشو از حرف زدن در مورد رازهای مخوف و ضد نقیض این خانواده پنهان کنه. مردم میگن که این عمارت روی قطرات اشک بنا شده. روی درد و رنج و صدای فریاد. شایعاتی که از چند سال پیش بیشتر هم شد.بزرگترین نوۀ خانوادۀ هولنت که یک پسر نوجوان بود، بر اثر یک بیماری ناشناخته از دنیا رفت. بدن بی جونش تو باغ بزرگ عمارت دفن شد و به هیچ‌کس اجازه شرکت در خاکسپاری داده نشد. خانم هالنت یا الیزابت هالنت نتونست داغ از دست دادن پسر بزرگشو تحمل کنه. چیزی نگذشت که به بیمارستان روانی منتقل شد؛ ولی بعد از اینکه برگشت هم چیزی عوض نشده بود.خانم هالت از اون به بعد فقط یه سایه بود که گاهی پشت پنجره‌ی طبقۀ سوم عمارت دیده می‌شد و خیلی زود هم محو می‌شد. ساکنین عمارت هالت از این قرارند: آقای هالت بزرگ، پسرش آقای جان و همسر آقای جان، الیزابت و البته جیمز. کوچکترین عضو خانواده هالت که بعد از مرگ برادرش، تنها وارث این خانواده هم محسوب می‌شد.خانواده‌ی هالت با دستای آقای هالت بزرگ تبدیل به یک خاندان عظیم و ثروتمند شده بود. مرد خشن و بی‌رحمی که از صفر شروع کرده بود و دونه دونه آجرای عمارتشو ساخته بود. بی‌رحمی که هنوز هم تو وجودش شعله‌وره و همه رو می‌ترسونه؛ اما پسر آقای هالت یعنی جان هالت که دیگه همه کارۀ خاندان شده بود، یه مرد جوون و محترمه. مردی که حتی بعد از مرگ پسر بزرگ و روان‌پریشی همسرش، باز هم تونسته بود سر پا بمونه و به وظایف اربابیش عمل کنه.جیمز یعنی تنها نوۀ خانواده، یه پسر نوجوان و بیماره. پسری ضعیف ساکت و تنها که حتی اجازه نداره مادرشو ببینه. جیمز اجازه نداره وارد اتاق مادرش الیزابت بشه. اجازه نداره در مورد بیماری مادر و مرگ برادرش با کسی حرف بزنه. جیمز یه بچۀ تنهاست که به خاطر بیماری همیشگیش، خیلیا منتظرن که اون هم به زودی بمیره؛ اما پدرش آقای جان اینطوری فکر نمی‌کنه. جان مطمئن اگر یه هم بازی، یه همراه داشته باشه، مثل بقیه‌ی بچه‌ها سالم بزرگ میشه و خاندان هالت رو سربلند می‌کنه.رز دختر نوجوونیه که برای همبازی شدن با جیمز جوان انتخاب شده. رزوهای قرمزی داره و پیراهن بلند و پفدار آبی رنگی پوشیده. پدر و مادرش هر دو از آنفولانزا فوت کردند و اهالی روستای کوچیکشون، فکر کردن که بهترین راه برای ادامۀ زندگی روز نوجوون و فقیر، کار کردن برای خانواده‌ی هالته.ارباب جوان عمارت یعنی آقای جان، این پیشنهاد رو می‌پذیره و رز برای کار کردن تو عمارت هالت انتخاب میشه. رز لاغر و مو قرمز، بعد از یه سفر طولانی با قطار، حالا سوار درشکه اعیانی خانوادۀ هالت شده و داره به حرفای عجیب درشکه‌چی گوش میده. درشکه‌چی از هالت بزرگ میگه. از ارباب جان جوان و همسر مجنونش. از جیمز پسر کوچک خانواده، که مثل برادر بزرگش همیشه مریضه. برادری که هیچ‌کس نفهمید که چرا همیشه مریض بود؟ و چی شد که جونشو از دست داد؟درشکه به عمارت می‌رسه. جلوی ورودی وایمیسته و رز ازش پیاده میشه. رز ترسیده. دقیقا نمی‌دونه که چرا اینجاست و وظایفش چیه؟ چیزی از تنها شدنش نگذشته بود که بهش گفتن براش خونه و کار پیدا کردن. کسی نظر رز رو نپرسیده بود. گرچه چاره‌ی دیگه‌ای هم نداشت. رز تو همین فکر است که درشکه‌چی ازش می‌پرسه: ببینم دختر جون تو چندسالته؟ روز جواب میده که دوازده سالمه. مرد درشکه‌چی ادامه میده: خب اگه هر کاری که میگنو انجام بدی و روده‌درازی نکنی احتمالا 13 سالگیت رو هم می‌بینی.رز جلوی در ورودی عمارت وایساده. باغ بزرگ عمارت خیلی عظیم‌تر از چیزی که رز تصورش می‌کرد. رز مطمئنه که از روستای خودشونم بزرگتره. عمارت که بیشتر شبیه یک قلعه سنگی می‌مونه، رز یاد داستان‌هایی میندازه که مادرش براش تعریف می‌کرد. یه قلعه وسط یه باغ درندشت که درست مثل همون قصه‌ها یه زن جوان و تنها تو یکی از اتاقش زندانیه.رز هنوز به در ورودی خیره شده که یه پسر نوجوون بهش نزدیک میشه و میگه تو چقد خوشگلی! رز به سمت پسر برمی‌گرده. پسر لباس کهنه و پاره‌ای پوشیده. خودشم کثیف و موهای ژولیده‌ای داره. رز تا روش به سمت اون برمی‌گردونه پسر یه مشت خاک به سمت صورت رز پرتاب می‌کنه و بعد هم با خنده فرار می‌کنه.رز روی زمین می‌افته و شروع می‌کنه به سرفه کردن. خدمتکار خونه، یعنی خانم هاپکینز که یک زن مسن و توپل مپله با پیراهن آبی و یک پیشوند سفید از راه می‌رسه. زن خدمتکار به رز کمک می‌کنه که از جاش بلند شه و بهش میگه اون تنها پسر آقای لوگانه. لوگان خیلی ساله که اینجا کار می‌کنه و مرد نفرت‌انگیزیه. پدر وحشتناکی هم هست. خانم کوچولو بهتر از 10 کیلومتری شونم رد نشی. اونا فقط دردسرن. فهمیدی؟ رز پیراهنشو می‌تکونه و میگه چشم.خانم هاپکینز رز به داخل خونه می‌بره تا به همه معرفیش کنه. ارباب جان و پدر پیر و بداخلاقش تو اتاق نشیمن عمارت در حال دعوا کردن، سر رعیت‌هایی که به عقیده‌ی هالت پیر، نصف بیشترشون لیاقت مهربونی‌های جان ندارن و باید تنبیه بشن و از گرسنگی بمیرن. جان که حوصلۀ غرغره پدر همیشه بداخلاقش نداره، با دیدن خانم هاپکینز و رز خوشحال میشه و میگه: به نظر میاد که مهمان داریم. خانم هاپکینز رز رو معرفی می‌کنه و میگه ایشون برای خدمت به ارباب جیمز اومدن. آقای جان برای رز آرزوی موفقیت می‌کنه و بهش میگه که مطمئنه جیمز، با داشتن یه دوست جدید حالش خیلی بهتر میشه.دفتر خاطرات رز. هر روز که میگذره این قصر بزرگتر و بزرگتر میشه. دفتر خاطرات عزیزم! می‌تونم قسم بخورم که انگار اتاقای خونه هر روز بیشتر میشن و من هنوزم بین راهروهای بزرگش گم میشم. ارباب جیمز خیلی ضعیف و رنجوره. همیشه مریضه. انگار به همه چی حساسیت داره. بیشتر وقتش تو تختش می‌گذرونه و من براش کتاب می‌خونم؛ اما گاهی هم با هم به باغ میریم و بازی می‌کنیم. اون پسر خوبیه، مثل پدرش ارباب جان؛ ولی من هیچ وقت خانم خونه رو ندیدم.خانم الیزابت. فقط ارباب جان و خانم هاپکینزن که اجازه دارن وارد اتاقش بشن؛ اما دل جیمز برای مادرش تنگ شده. اون یکی پسره هم گاهی میاد و با ما بازی می‌کنه. پسر آقای لوگان. من اسمشو نمی‌دونم؛ ولی اینجا همه داگ صداش می‌کنن. همیشه صورتش زخمیه و بدنش پر از کبودی. من فکر می‌کنم پدر همیشه مستش بدجوری کتکش می‌زنه. هم خودش هم پدرش بوی دردسر میدن. می‌تونم حسش کنم؛ ولی جیمز از داگ خوشش میاد. وقتی میریم به اطراف که با هم بازی کنیم، جیمز دوست داره که داگ هم باهامون باشه.دفتر خاطرات عزیزم! باید اعتراف کنم که داره به منم خوش می‍‌‌‌‌‌‌گذره. اما انگار یه غم بزرگ همیشه دنبالمون می‌کنه. وقتی بازیمون تموم میشه نه جیمز و نه داگ، از اینکه باید برگردن خونه خوشحال نیستن. اونا پسرای غمگینین.شب کریسمس و عمارت بزرگ آقای هالت جشن بزرگی در حال برگزاریه. برخلاف اعتراضات هالت بزرگ، ارباب جان جوان لباس پیش‌خدمت پوشیده و داره به تمام خدمه قصرش شیرینی تعارف می‌کنه. همه تو این جشن شرکت کردن و خوشحالن. جیمز کوچولو یه توله سگ خوشگل از پدرش هدیه گرفته و بعد از مدت‌ها در حال گذراندن یک شب رویایی و بدون مریضیه.آقای جان برای رز مو قرمز هم یه پیراهن گرفته تا تو اولین کریسمس بدون پدر و مادرش، احساس تنهایی نکنه. در حالی که همه خوشحال و در حال جشن گرفتنن یکی از خدمتکارا داگ یعنی همون پسر آقای لوگانو کشون کشون به سمت ارباب جان میاره و بهش میگه که در حال دید زدن دستگیرش کرده. داگ که مثل همیشه صورت کبود و زخمی داره، سرش و پایین انداخته و داره خیلی آروم گریه می‌کنه.ارباب جان جلوش زانو می‌زنه و با مهربونی کریسمسو بهش تبریک میگه. بعد یه قطار اسباب‌بازی از پای درخت کریسمس برمی‌داره و میده بهش. داگ باورش نمیشه و اشکاش تبدیل به اشک شوق میشن. تشکر می‌کنه و با خوشحالی به سمت کلبۀ خرابشان شروع به دویدن می‌کنه تا هدیشو به پدرش نشون بده.پدر داگ یعنی همون آقای لوگان، مست و عصبانی روی صندلی داغون خونشون نشسته. درحالی که به قصر اربابش خیره شده. قصری که تو برف و بوران هم صدای شلوغی و خنده از داخلش شنیده میشه. لوگان از همشون متنفره. از پولدارایی که تو قطرشون می‌شینن و فکر می‌کنن که از همه بهترن.لوگان از ارباب جان بیشتر از همه بدش میاد. از اینکه پولدار و به کل شهر حکومت می‌کنه؛ ولی ادای آدمای خوب و مهربون درمیاره چندشش میشه. از اینکه اون همسری به زیبایی الیزابت داره متنفره. لوگان تو همین فکراست که داگ با فریاد در خونه رو باز می‌کنه و میگه: بابا بیا ببین ارباب جان چی بهم داده؟لوگان عصبانی و مست از جاش بلند میشه. فریاد می‌زنه و اسباب بازی رو از دست داگ می‌گیره و می‌شکنه. بعد داگو بلند می‌کنه و به سمت دیوار پرتاب می‌کنه. مگه بهت نگفتم که دیگه پیش اون آشغالا نرو؟ داگ شروع به عذرخواهی می‌کنه؛ ولی فایده‌ای نداره. لوکانتری مشروبش می‌شکنه و با همون تکه‌های بریده شده بطریش به سمت پسرش میره. داگ تو گوشۀ دیوار مچاله شده و دستشو روی صورتش گرفته. داگ خوب می‌دونه چی در انتظارشه.چند ساعت بعد وقتی نور چراغونی و جشن تموم شده، داگ از روی پدر به خواب رفت رد میشه و با صورت خونی و بدن کبود، میره روی پشت بوم کلبه‌شان می‌شینه. برف به شدت در حال باریدن و داگ به قصر هالت خیره شده. تو عمارت هالت جیمز از اتاقش بیرون اومد و داره به صدای پدر و پدربزرگش گوش میده. اونا همیشه در حال دعوان.پدربزرگ پسرشو یه بی‌عرضه می‌دونه که حتی نتونسته خانوادشو مدیریت کنه و بهش سرکوفت می‌زنه. جیمز از صدای داد و فریاد می‌ترسه و خودشو به باغ می‌رسونه. جیمز تو برف و سرما وایمیسته و به پنجره‌ی اتاق مادرش خیره میشه. منتظر می‌مونه. مادرش گاهی پشت پنجره وایمیسته و میشه سایه سیاه رنگشو دید. سالهاست که این تنها چیزیه که جیمز از مادرش می‌بینه.دفتر خاطرات عزیزم! من هنوزم احساس می‌کنم که داگ قراره برام دردسر درست کنه. همیشه می‌بینمش که پایین پنجره وایساده داره به اتاق من نگاه می‌کنه. تو این چند سالی که اینجا بودم، می‌دیدم که داره بزرگ میشه و هر روز بیشتر و بیشتر شبیه اون پدر هیولاش میشه. تو چشماش یه بی‌رحمی هست که منو می‌ترسونه. همه چیز تو این چند سال فرق کرده.عمارت مثل یه لولۀ خراب می‌مونه که خوشبختی قطره قطره داره ازش می‌چکه و دور میشه. احساس می‌کنم که حال جیمز هیچوقت قرار نیست که خوب بشه. اونم با رفتاری که پدربزرگش باهاش می‌کنه. هر روز پیرتر و بداخلاق تر میشه. اونا می‌خوان از جیمز یه ارباب بسازن؛ ولی این امکان نداره. اون دلش نمی‌خواد.اندوه داره از روح این خونه تغذیه می‌کنه. از روح جیمز. اون رنگ پریده تر شده. انگار ذره ذره‌ی وجودش به این خونه می‌بازه. هر روز و هر شب تب داره و سرفه می‌کنه. من فکر می‌کنم که اونم به زودی به سرنوشت برادرش دچار میشه. آه دفتر خاطرات عزیزم! من فکر می‌کنم ما هممون تو این خونه به اون سرنوشت دچار میشیم. مرگ.خانم هاپکینز به اتاق رز میاد و ازش خواهش میکنه که بعد از اینکه پذیرایی از مردای خونه رو تموم کرد به طبقه بالا بیاد و ملافه‌های خانم الیزابت رو عوض کنه. رز می‌دونه که برای رفتن به اتاق خانم خونه، باید در بزنه و بعد درو باز کنه. ملافه‌ها رو بذاره و سریع از اونجا بره. بدون اینکه به داخل اتاق نگاه کنه. رز به اتاق پذیرایی میره. ارباب جان و پدرش دارن سر یاد دادن روش گردوندن خونه به جیمز با هم دعوا می‌کنند. جیمز یه گوشه نشسته و خشم از سر و صورتش می‌باره.رز نمی‌تونه اونجا بمونه و به سمت اتاق خانم هالت میره. صورت غمگین جیمز از جلوی چشمش پاک نمیشه. برای همینم حواسش پرت میشه و بدون اینکه در بزنه در اتاق خانم الیزابتو باز می‌کنه. الیزابت در حالی که لباس تنش نیست با دیدن رز فریاد می‌زنه و بهش میگه که از اینجا برو.رز خشکش می‌زنه. روی تن خانم الیزابت سه تا زخم بزرگ هست. سه تا خط موازی و عمیق که از کمرش شروع شد و تا شکمش ادامه پیدا کردن. انگار که یه گرگ یا خرس بزرگ پنجه‌هاشو تو بدنش فرو کرده باشه و کشیده باشه. الیزابت دست از جیغ زدن برنمی‌داره. تا این که خانم هاپکینز از راه می‌رسه و رزو از اتاق بیرون می‌کنه. رز شوک‌زده پا به فرار می‌ذاره و با سرعت هرچه تمام‌تر خودشو به باغ عمارت می‌رسونه و پشت شمشادهای بلندش قایم میشه. یعنی چه بلایی سر خانم الیزابت اومده بوده؟ اون زخما؟ کی اون کارو باهاش کرده بوده؟رز هنوز داره نفس نفس می‌زنه که داگ از پشت شمشادها بیرون میاد و جلوش ظاهر میشه. داگ لبخند وحشتناکی روی لباش داره و به رز نزدیک میشه. منتظر من بودی رز کوچولو نه؟ منم خیلی وقته منتظرتم. داگ دستای رز می‌گیره و اون به شمشادا می‌چسبونه. رز فریاد می‌زنه که ولم کن. داگ ادامه میده: خجالت نکش رز. وقتشه من و تو بیشتر همدیگرو بشناسیم.داگ خودشو به رز می‌چسبونه و صدای فریادهای رز به قدری بلند میشه که بالاخره جیمز می‌شنوه. جیمز خودشو به رز می‌رسونه. حواس داگ پرت میشه و رز می‌تونه با یه لگد محکم از دستش فرار کنه. اون روز ارباب جان به سراغ آقای لوگان میره و تهدیدش می‌کنه که برای این اتفاق مجازاتشون می‌کنه. میگه این رفتارا تو مزرعۀ اون بخشودنی نیست. جان از لوگان می‌خواد که پسرش قل و زنجیر کنه و جلوشو بگیره؛ اما تو سمت دیگه‌ای از باغ بزرگ عمارت و نزدیک جنگل، داگ به کمین نشسته تا جیمز به دام بندازه.اون خودشو رو جیمز بیمار می‌ندازه و می‌گه: رز مال منه. تو یه خبرچین عوضی‌ای. من تو رو می‌کشم. جیمز و داگ زیر بارون شدید دعوا می‌کنن. جیمز زورش به داگ نمی‌رسه و داره زیر دست و پاش له میشه که سگش از راه می‌رسه و پای داگو گاز می‌گیره. فریاد داگ بلند میشه. به یه سمت دیگه پرتاب میشه. جیمز از زیر دست و پاش بیرون میاد؛ ولی می‌بینه که داگ سگ بیچاره رو توی دستش گرفته و تو دست دیگشم یه چاقوی بزرگ و تیزه.داگ در حالی که داره به جیمز لبخند می‌زنه گلوی حیوون بیچاره رو می‌بره و اونو در حالیکه داره جون میده و خون از گردنش فواره می‌زنه، پرتاب می‌کنه جلوی پای جیمیز. تو رزو از من دزدیدی ارباب جیمز. با این که هرچی تو دنیا بخوایو داری بازم اونو از من دزدیدی؛ اما من دیگه نمی‌ذارم. دیگه نه.خورشید داره غروب می‌کنه. آسمون قرمزه و هوا سردتر از همیشه‌است. جایی دورتر از قصر و کنار دریاچه‌ی نیمه یخ‌زده روستا، خدمه‌ی باب جان دست و پای لوگانو گرفتن و مجبورش کردند که جلوی ارباب جان زانو بزنه. جان کت بلند و مشکی رنگی پوشیده. با همیشه فرق داره. بی‌رحمی خاندان هالت این بار تو چشمای جان هم دیده میشه. من بهت هشدار داد لوگان. فرصت دادم؛ ولی تو اگه پدر خوبی بودی هیچ کدوم از این اتفاقا نمی‌افتاد. خانواده‌ی تو غم بزرگی به پسر من تحمیل کرد. یک ساعت فرصت داری که از ملک من بری بیرون.لوگان داره دست و پا می‌زنه و فریاد می‌زنه که تو حق نداری با من همچین رفتاری بکنی. جان هم فریاد می‌زنه که خفه‌شو. بعد هم نگهبانا لوگانو از جلوی چشم جان دور می‌کنند. لوگان عصبانی و زخمی برمی‌گرده خونه.از چشماش داره خون می‌باره. در کلبه رو باز می‌کنه و داگو می‌بینه که مثل همیشه خودشو گوشۀ دیوار مچاله کرده که باز پدرش با یه بطری شکسته به جونش بیفته. داگ داره از ترس می‌لرزه. من قصد بدی نداشتم پدر. خواهش می‌کنم منو نکش. اما برخلاف انتظار داگ، لوگان جلوش وایمیسته و با صدای آرومی جواب میده: می‌دونم. اونان که مقصرن. اونا لیاقت ندارن. ارباب جان لیاقت اون زندگی و اون خونه و اون زن زیبا رو نداره. وقتشه که این حالیش کنم.شب از نیمه گذشته. رز داره تو باغ قدم می‌زنه و دنبال هیزم می‌گرده که با جسد بی‌جان مرد درشکه‌چی روبرو میشه. می‌خواد فریاد بزنه که لوگان و داگ با اسلحه ظاهر میشن و جلوی دهنشو می‌گیرن. داگ سرشو پایین انداخته و حرفی نمی‌زنه؛ اما لوگان در حالی که اسلحه روی شقیقه رز فشار میده، بهش میگه: اگه می‌خوای زنده بمونی و به پدر و مادر بیچارت ملحق نشی ما رو به اتاق خواب اصلی می‌بری. ما می‌خوایم به همسر آقای جان عرض ادب کنیم.همسر آقای جان یعنی الیزابت تو اتاق خواب بزرگش جلوی آینه نشسته. لباس خواب سفید رنگی پوشیده و داره موهاشو شونه می‌کنه که یهو یه دستی از پشت جلوی دهنشو می‌گیره. الیزابت وحشت می‌کنه؛ ولی لوگان به گوشش نزدیک میشه و میگه: منم الیزابت. لوگان. آروم باش. الیزابت آروم سرشو تکون میده و لوگان هم دستش برمی‌داره.لوگان ادامه میده: من می‌خوام امشب از اینجا برم عزیزم و تو رو هم با خودم می‌برم. بالاخره می‌تونیم با هم باشیم. الیزابت جواب میده که تو دیوونه شدی. نباید میومد اینجا. رز گیج شده. نمی‌فهمه چه خبره. همون موقع یهو در باز میشه و ارباب جان وارد میشه و میگه الیزابت این سر و صداها واسه چیه؟جان با دیدن لوگان عصبانی میشه و فریاد می‌زنه که تو اینجا چی می‌خوای؟ لوگان اسلحه به سمتش می‌گیره و میگه تو همه چی رو واسه ما خراب کردی. دعوا بالا می‌گیره. الیزابت از لوگان می‌خواد که تمومش کنه. رز و داگ هردو تو شوک به منظره جنگیدن جان و لوگان نگاه می‌کنن که در باز میشه و این بار جیمز وارد اتاق میشه. جیمز می‌بینه که پدرش خونین و مالین روی زمین زانو زده و لوگان اسلحه رو روی پیشونیش گذاشته. جیمز فریاد می‌زنه که پدر؛ ولی لوگان شلیک می‌کنه و جلوی چشم جیمز ارباب جان نقش زمین میشه و می‌میره.همه فریاد می‌زنن. جیمز بلندتر از همه. جیمز به سمت پدرش می‌ره و با گریه پدرشو صدا می‌کنه. داگ اسلحه‌شو به سمت جیمز می‌گیره و داد می‌زنه که ساکت شو. گریه نکن وگرنه می‌کشمت. داگ دیگه نمی‌تونه تحمل کنه و به سمت جیمز شلیک می‌کنه. اما تیرش خطا میره. جیمز از جاش بلند میشه. به سمت داگ میره. یه مشت محکم به صورت داگ می‌زنه. داگ یهو ساکت میشه و روی زمین میفته. دستاش روی صورتشه و خون زیاد و وحشتناکی از لابه لای انگشتاش داره روی زمین می‌ریزه.جیمز به طرف لوگان میره. لوگان اسلحه‌شو به سمتش می‌گیره. الیزابت فریاد می‌زنه که لوگان به اون کاری نداشته باش. اون پسر منه. اما لوگان عصبانیه و داره فریاد می‌زنه که جیمز یه بی‌عرضۀ احمقه. جیمز خودشو به سمت لوگان پرتاب می‌کنه. صدای فریاد وحشتناک لوگان شنیده میشه و روی زمین میفته.سکوت همه جا رو فرا می‌گیره. لوگان داره به شدت خونریزی می‌کنه. از دست‌های جیمز چنگال‌های تیز و بلند و ترسناکی بیرون زدن و تو شکم لوگان فرورفتن. جیمز چنگالاشو بیرون می‌کشه در حالی که ترسیده و داره گریه می‌کنه. لوگان روی زمین می‌افته. شکمش کاملا پاره‌شده. جیمز با گریه به رز نگاه می‌کنه و میگه رز دستام، دستام حس ندارن. چه اتفاقی داره برام میفته؟ رز فریاد می‌زنه که تو چی هستی؟ الیزابت گریه می‌کنه و میگه که نه. دوباره نه. تو نباید مثل برادرت می‌شدی.جیمز عین دیوونه‌ها فقط پشت سر هم فریاد می‌زنه. مامان چی شده؟ اینا کین؟ بابا کجاست؟ الیزابت دیگه نمی‌تونه تحمل کنه. داد می‌زنه و جیمزو از خودش دور می‌کنه. برو گمشو. به من دست نزن. تو یه هیولایی. یه حیوونی. از خونه‌ی من برو بیرون. تو خود شیطانی. الیزابت از لباس جیمز می‌گیره و اون از اتاق به بیرون پرتاب می‌کنه. بعد به سمت لوگان میره و سرشو روی زانوهاش می‌ذاره. الیزابت صورت لوگانو نوازش می‌کنه و در حالی که اشکاش بند نمیاد بهش میگه: ما چیکار کردیم لوگان؟ ما چیکار کردیم؟ من که بهت گفته بودم آخرش اینجوری میشه.رز داره دیوونه میشه. تنها راهی که به ذهنش می‌رسه اینه که بره به دنبال جیمز. جیمز داره با سرعت میدوه و از عمارت فرار می‌کنه. رز همه‌ی سعیشو می‌کنه که خودش و بهش برسونه؛ اما تو اتاق الیزابت سکوت عجیبی برقرار میشه. داگ بالاخره سرشو بالا میاره و میگه: اینجا چه خبره؟ من نمی‌تونم هیچی رو ببینم؟ روی صورت داگ سه تا خراش بزرگ هست.جای سه تا چنگال مثل زخم‌های روی کمر الیزابت. داگ نمی‌تونه چشماشو باز کنه. همه جای صورتش پاره شده. الیزابت به داگ نگاه می‌کنه و میگه: نترس پسر جون. همه چی درست میشه. بعد اسلحه لوگانو برمی‌داره. روی پیشونی خودش می‌گیره و ادامه میده: نترس پسر جون. دردش بالاخره آروم می‌گیره. بعد ماشه رو می‌کشه و خودشو می‌کشه. صدای شلیک تو کل عمارت پخش میشه.دفتر خاطرات عزیزم! من تا وقتی زنده ام این صدا رو فراموش نمی‌کنم. صدای ترسناک و پر از خشم. صدای تولد موجودی که مطمئنم تا اون لحظه هیچ جایگاهی رو زمین خدا نداشت. موجودی که تو تولد و درد دست و پا می‌زد و ما که شاهدش بودیم، تو ترس و نفرت گم شده بودیم. اما من نتونستم تنهاش بذارم. رفتم و پیداش کردم.جیمز روی زمین غلت می‌زد و با گریه مادرشو صدا می‌کرد. ترسیده بود. سردش بود. پوستش می‌سوخت و درد می‌کرد. هیچی یادش نبود. روبروی من یه هیولا بود. موجودی که حتی اسمشم نمی‌دونم. تو اون لحظه‌ی سخت و دردناک که هیچ چیز به نظر واقعی نبود، باید با خودم کنار میومدم. باد سردی می‌وزید و برگ‌ها رو هوا شناور بودن؛ ولی در عین حال انگار که زمان ایستاده بود. رفتم و بغلش کردم.روی زمین دراز کشیده بود. سرش روی زانوهام گذاشتم. داشت هذیون می‌گفت. این هیولا، این هیولای شگفت‌انگیز که تا همین چند لحظه پیش جیمز بود. این موجود که حالا دیگه چیزی بیشتر و شاید کمتر از یک انسان بود، تو بغل من خوابیده بود. تو این تاریکی و سرما و تنهایی، اون تو بغل من فقط و فقط یه پسر بچه بود.رز به سختی می‌تونه جیمز بی‌هوش رو با خودش به یه طویله ببره. طویله‌ای دورتر از قصر که کسی نتونه پیداشون کنه. چنگالای عجیب جیمز هنوز از دستاش بیرون زدن. سه تا چنگال تیز و باریک که روی دستش ریشه زدن و بلند شدن. دستای جیمز خونیه و به شدت هم تب داره. جیمز آروم چشماشو باز می‌کنه. رز که خیلی ترسیده تا جیمزو بیدار می‌بینه بهش میگه بالاخره بیدار شدی؟ من نمی‌دونم باید چیکار کنم. اونا الان فکر می‌کنن که همه چی کار من بوده. حتما میفتن دنبالم. ولی حتی خود من هنوز نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده.جیمز به صورت رز خیره میشه و جواب میده: تو کی هستی؟ من کجام؟ این صداها چیه که من می‌شنوم؟ خیلی از دور میاد. تو رزی؟ تو تو خونه‌ی ما کار می‌کنی. اونجا خیلی گرمه. بیا برگردیم خونه. چشمای جیمز مثل یه غریبه به رز نگاه می‌کنن. انگار واقعا نمی‌شناسنش. انگار واقعا اتفاقی نیفتاده. رز نمی‌دونه باید چیکار کنه. هوا سردتر از چیزی که بتونن تو طویله دووم بیارن.تقریبا 24 ساعت گذشته و رز تونسته به سختی خودشونو تو جنگل پنهان کنه. سعی کرده از بعضی اهالی روستا کمک بخواد؛ ولی همه طردش کردن و بهش گفتن که نمی‌خوان تو دردس بیفتن. داگ پسر آقای لوگان مرگ همه رو انداخت تقصیر رز و حالا همه‌ی مامورا و نگهبان دارن دنبالش می‌گردن. جیمز همچنان گنگ وتو فراموشی دنبال رز راه میفته.تنها چیزی که تغییر کرده چنگال‌هاشن که محو شدن و انگار تو بدنش فرو رفتن. رز و جیمز تو تاریکی و پشت یکی از درخت‌های جنگل دراز کشیدن و هر دو دارن از سرما می‌لرزند که صدای آقای هالت بزرگ اونا رو به خودشون میاره. پس این شیطان اینجا پنهان شده؟ رز با وحشت از جاش بلند میشه و می‌خواد حرفی بزنه که پیرمرد با فریاد بلندی جلوشو می‌گیره. بهتره دهنت باز نکنی و خوب به من گوش بدی. اگه می‌خوای زنده بمونی هرچی که میگم مو به مو انجامش میدی. من به این شهر حکومت می‌کنم. پس تا 10 ساعت دیگه هیچ کس تو ایستگاه قطار دنبال شما نمی‌گرده. من نوه‌ای ندارم. آخرین نسل من دیشب کشته شد.اون حیوون از اینجا ببر و صبر منو آزمایش نکن. نه می‌خوام بدونم که کجا میری و نه این که قراره چیکار کنی. اگه یه بار دیگه تو و اون شیطان اینجا ببینم، هر دوتونو می‌کشم. پیرمرد یه دسته پول تو دست رز می‌ذاره و ادامه میده: قبل از اینکه نظرمو عوض کنم از جلوی چشمای من دورشید.دفتر خاطرات عزیزم! فرسنگ‌ها از آلبرتا فاصله گرفتیم. هر دو خسته و گیجیم؛ ولی یه اتفاق فوق‌العاده افتاده. جیمز داره جلوی چشمان من درمان میشه. حالش هر ثانیه بهتر و بهتر میشه. دیگه خبری از اون پسر مریض و تب دار نیست. این حتی از اتفاقای اون شبم عجیب‌تره. تو این روزای سفر حتی زخم‌های روی پوستش از بین رفتن. حساسیتاشم تموم شده. بدون هیچ دارویی یا حتی غذای درست حسابی.اما جیمز بیچاره هنوزم نمی‌دونه که چه اتفاقی افتاده. نمی‌دونه که چه بلایی سرش اومده. اصلا نمی‌فهمه که چه اتفاقی داره میفته. حتی نمی‌دونه که کیه؟ پدرش مرده؟ مادرش مرده؟ اون اینا رو نمی‌دونه. ما واقعا بدبختیم. پولمون داره تموم می‌شه. دو تا غریبه خسته‌ایم که تو ناکجاآباد کانادا گم شدیم. این چه بلایی بود سر ما اومد؟سال‌ها پیش پدرم از جایی حرف می‌زد پر از معدن سنگ. شمال کانادا. می‌گفت شبیه قطبه. می‌گفت سرد و نفرت‌انگیزه؛ ولی من فکر می‌کنم ما اونجا جامون امنه. هیچ کس حتی به ذهنم نمی‌رسه که تا اونجا دنبالمون بیاد. یه متروکه شبیه پایان دنیا. پر از فقیر و تبهکار و ولگرد؛ ولی عوضش ما تنها نیستیم. اونا هم مثل ما جایی برای رفتن نداشتن. اونا هم باید فرار می‌کردن. پدرم می‌گفت اونا ذاتا آدمای خوبین. چاره‌ای ندارم. ما هم چاره‌ای نداریم. ما هم مجبوریم که دووم بیاریم.رز و جیمز توی دهکدهۀ شمالی مستقر می‌شن. یه روستای برفی با چندتا کلبۀ چوبی و یه‌بار. تمام اهالی تو معدن و زیر دست مردی به نام اسمیتی کار می‌کنن. مردی میانسال و تنومند. اسمیتی چند وقت یکبار میره و بالای تخته چوب وایمیسته. بعد شروع می‌کنه به سخنرانی. اسم من اسمیتیه؛ ولی ذره‌ای برام اهمیت نداره که چی صدام می‌کنین. اگه اینجایین معلومه که خودتونم یا اسمی ندارین یا با هزار تا اسم مختلف خودتونو رسوندین. اونم واسه من فرقی نداره. اینجا یه سرزمین فراموش شده است و من قانونشو تعیین می‌کنم. برام مهم نیست که کی هستیم و از کجا اومدین. مردم کانادا به سنگ احتیاج دارن و شما به کار. پس براشون سنگ تهیه کنید. اگه جا و غذا می‌خواید کار کنید وگرنه از گرسنگی بمیرد. حالا برید تو صف و برای شیفت فردا اسم بنویسید.رز و جیمز هم تو صف وایمیستن. جیمز مدت‌هاست که حرفی نزده و رز بهش میگه که همین روش ادامه بده تا اون بتونه براشون کار پیدا کنه. روز به آقای اسمیت التماس می‌کنه که استخدامشون کنه. میگه می‌تونه آشپزی و تمیزکاری کنه و حتی خوندن و نوشتن بلده. آقای اسمیت یه نگاه به جیمز می‌ندازه و می‌گه: تو اسمت چیه پسرجون؟ رز به جای جان جواب میده: این پسر عمومه. نمی‌تونه حرف بزنه. اسمش اسمش لوگانه. اوگان. آقای اسمیتی یه نگاهی به سر تا پای جیمز می‌ندازه و بعد قبول می‌کنه که استخدامشون کنه.جیمز هرروز صبح بیدار میشه و یه گاری بزرگ پر از سنگو تو کوهستان جابه‌جا می‌کنه. کارگران معدن که بیشترشون تبهکارای فرارین آزارش میدن و جیمز مجبوره بیشتر و سخت‌تر کار کنه تا بتونه همه رو راضی نگه داره. دیگه حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زنه. حتی با رز. رز که با آشپزی برای معدنچیا حسابی سرش شلوغ شده، سعی می‌کنه که بفهمه تو دل و روح جیمز چه‌خبره. ولی جیمز هر روز خاموش تر و دورتر می‌شه.دفتر خاطرات عزیزم! جیمز دیگه حتی یک کلمه هم با من حرف نمی‌زنه. شاید زندگی تو این شهر وحشی اشتباه بود. نمی‌دونم چجوری می‌خواد از پسش بر بیاد. خیلی از من دور شده. تمام خاطراتشو فراموش کرده. انگار که یه جای دوری زندانی‌شون کرده باشه؛ ولی بدون اون خاطرات نمی‌تونه بفهمه که کیه؟ که چیه؟ گاهی فکر می‌کنم که این راهی که مغزش برای درمان شدن انتخاب کرده. درمان از اتفاق وحشتناکی که براش افتاده. مغزشم مثل بدنش داره مثل یه معجزه شفا پیدا می‌کنه. خودش و مشغول کار کرده. اصلا نمی‌خوابه. هیچ گلایه‌ای هم نمی‌کنه.آقای اسمیتی از جیمز خوشش میاد. البته اون به اسم لوگان می‌شناستش. اسمیتی مرد خوبیه. میگن که خودش یه فراریه و خانوادشو از دست داده. یه بار که مردای قدر ریختن سر جیمز و غذاش ازش گرفتن، اسمیتی به کمکش رفت. به جیمز گفت که اگه مراقب نباشه اون آدما می‌کشنش. بی‌دلیل، شاید فقط برای خنده. گفت آدمای اینجا خیلی راحت از مردای سخت کوش و ساکت متنفر میشن. جیمز اون پسرکوچولو اون شاهزاده‌ی آلبرتا، حالا مجبور تو این سرزمین یخی و دورافتاده، بین آدمای گرسنه و وحشی زندگی کنه و دووم بیاره. اینجا همه گرگن. اینجا سرزمین گرگ‌هاست.چند سال می‌گذره. رز دیگه یه دختر جوون شده و به زندگی بین معدنچی‌ها و کار کردن براشون عادت کرده. جدا بودن دهکده از کل دنیا گاهی باعث میشه که رز کاملا گذشته رو فراموش کنه. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. مخصوصا وقتی به جیمز نگاه می‌کنه و هیچ اثری از اون پسر مریض و ناتوانو نمی‌بینه. جیمز که دیگه حتی رز هم لوگان صداش می‌کنه، تبدیل به مردی تنومند شده. بدن عضلانی و موهای سیاه رنگ و عجیبش، باعث شده که تمام مردم دهکده به خوبی بشناسنش و بهش توجه کنن.جیمز حتی از قبل هم ساکت‌تر شده. زمانی که مشغول کار تو معدن نیست رو تو جنگل بین حیوونا می‌گذرونه. شکار می‌کنه. آهو گوزن می‌گیره و همینم باعث میشه مردم دهکده غذای خوب بخورن و جیمز یا همون لوگان رو دوست داشته باشن. خیلیا فکر می‌کنن که لوگان مثل یک حیوان وحشی می‌مونه.حیوونی که تا شکارشو تسلیم نکنه خودشم تسلیم نمیشه. حیوونی که برای هر کاری آماده‌است و تا انجامش نده رهاش نمی‌کنه. بعضیا بهش یه لقبی دادن. به لوگان سخت کوش و نیرومند با اون بدن عضلانی، لقب یه حیوونو دادن. حیوونی که فقط تو شمال کانادا میشه پیداش کرد. موجود جنگجویی که وقتی برای تلف کردن نداره و هر حیوونی که سر راهش باشه از بین می‌بره تا به هدفش برسه. موجودی که با قوی‌تر از خودش می‌جنگه و از هیچی نمی‌ترسه. بعضیا با دیدن لوگان و اون بدن عضلانی و عجیبش، یاد اون حیوون میفتن. حیوونی به نام ولورین. خیلیا تو دهکده با همین اسم صداش می‌کنن. اونا به لوگان میگن ولورین.اما علاقۀ مردم به این ولورین ساکت و سخت کوش و همینطور اعتماد بی‌اندازه اسمیتی بهش، چند نفرو تو دهکده آزرده خاطر کرده. یکی از اونا مردی به نام کوکی. یه تبهکار طرد شده که خیلی بی‌دلیل از لوگان متنفره و از وقتی که لوگان پاشو اونجا گذاشته، منتظر یه فرصت بوده تا یه بلای درست و حسابی سرش بیاره.تو یکی از شب‌های سخت و طاقت‌فرسا تو معدن، وقتی بزرگ و کوچیک مشغول کندوکاوند، کوکی میره و دینامیک‌های کار گذاشته شده تو معدنو دستکاری می‌کنه. کوکی بدون اینکه کسی متوجه حضورش بشه، دینامیتا رو کار می‌ذاره و فرار می‌کنه. چند ساعت بعد وقتی اسمیتی و رز تو کلبه‌ی چوبیه داخل دهکده در حال حرف زدنن، صدای انفجار وحشتناکی از دل کوه شنیده میشه. اسمیتی و هر کسی که توی دهکده جمع میشن و متوجه دود سیاه و شدیدی میشن که از سمت معدن دیده میشه.همه به سرعت خودشون رو به اونجا می‌رسونن. انفجار باعث شده که کوه ریزش کنه و چند تا معدنچی که بچه هم بینشون هست، زیر سنگ‌ها دفن شدن. خبری از لوگان هم نیست. مردم همه‌ی توانشون رو جمع می‌کنن که جلوی بزرگتر شدن آتیشو بگیرن؛ ولی هر چی می‌گذره از نجات معدنچیان حبس شده ناامیدتر میشن. ساعت‌ها می‌گذره؛ ولی فایده‌ای نداره.تا اینکه بالاخره مردی سراسیمه به سمت اسمیتی میاد و بهش میگه که از لابه‌لای سنگا یه صدایی رو می‌شنوه. صدایی شبیه به زوزه‌ی گرگ یا خرس. همه به سمت صدا میرن و شروع می‌کنن به برداشتن سنگ‌ها. یکی یکی سنگ‌های بزرگ و از روی هم برمی‌دارن تا بالاخره به منبع صدا می‌رسن. یه اتفاق باورنکردنی. زیر اون همه سنگینی و دود و آتش، لوگانو می‌بینن که یه پسر کوچیکو تو بغلش گرفته.درواقع بچه رو کاملا دربرگرفته که آسیب نبینه و همۀ سنگ‌ها رو خودش ریزش کردن. هر دو بی‌هوشند؛ ولی سالم‌تر از چیزین که باید باشن. بعد از چند دقیقه زل زدن و سکوت، بالاخره اسمیتی و بقیه به خودشون میان لوگانو پسر بچه رو از اونجا نجات میدن. لوگان تبدیل به قهرمان دهکده میشه. همه بیشتر و بیشتر دوسش دارن و تحسینش می‌کنن. به دیدنش میرن و براش هدیه می‌برن. اسمیتی براش یه کتاب می‌بره و بهش میگه: چیزی که اون شب دیدم دست کمی از معجزه نداشت. من نمی‌دونم چجوری زنده موندی و اون پسرم نجات دادی؛ ولی هر رازی که داشته باشی برای من فرقی نمی‌کنه لوگان. من دلم می‌خواد که تو اینو بدونی. اسمیت اینو میگه و لوگان رو ترک می‌کنه.لوگان که تمام مدت به فکر انفجار اون شبه از خونه خارج میشه. لوگان به یه نفر مشکوکه. به منفورترین آدم دهکده یعنی کوکی. اون کوکی رو تعقیب می‌کنه می‌بینه که اون مرد بی‌عرضه، داره از تمام خونه‌های کشته شده‌ها دزدی می‌کنه و غنایم جمع می‌کنه.لوگان، بالاخره کوکی رو توی یکی از خونه‌ها گیر می‌ندازه. هوا تاریکه و همۀ مردم برای مراسم خداحافظی با معدنچی‌ها تو میدون دهکده جمع شدن. لوگان در کلبه رو می‌بنده و به کوکی خیره میشه. کسی نه اونا رو می‌بینه و نه صداشونو می‌شنوه. کوکی شروع به فحش دادن می‌کنه و فریاد می‌زنه که اگه نزدیک‌تر بیاد می‌کشتش. اما لوگان تو سکوت و آروم بهش نزدیک میشه. کوکی بیشتر فریاد می‌زنه و بیشتر تهدید می‌کنه؛ ولی لوگان نزدیک‌تر میشه و بعد یه مشت محکم توی صورت کوکی فرود میاره.کوکی پرتاب میشه و همه‌ی دندوناش خورد میشن و می‌ریزن. لوگان که تمام صورتش از خشم قرمز شده بهش میگه: تو یه هیولایی. یه هیولای آدمکش که حالا مثل یه کفتار داری از مرده‌ها دزدی می‌کنی. کوکی جواب میده که هیشکی حرفای تو رو باور نمی‌کنه. لوگان فریاد می‌زنه: نفهمیدی نه؟ این برای من اهمیتی نداره. تو یه کثافت محضی و اگه یک بار دیگه اون صورت کریه‌اتو نزدیک این دهکده ببینم، تبدیل به یه جنازۀ سوخته میشی. صورت خشمگین لوگان و سایه عظیم الجثه‍اش زیر نور تنها شمع روشن اون کلبه، کوکی رو تا سر حد مرگ می‌ترسونه. لوگان بعد از چند ثانیه سکوت، بدون هیچ حرفی از کلبه بیرون میره و کوکی به حال خودش رها می‌کنه.لوگان به سمت خونه میدوه تا بتونه یه کم از خشمشو خالی کنه. می‌خواد بره و برای رز همه چی رو تعریف کنه. می‌خواد بگه که انفجار کار کوکی بوده و اون و در حال دزدی از مرده‌ها دیده؛ اما تو نزدیکیای خونه و بین درخت‌های جنگل برفی دهکده، یه چیز دیگه رو می‌بینه. لوگان رز و اسمیتی رو می‌بینه که در حال بوسیدن همدیگن. لوگان خشکش می‌زنه و بعد با سرعت باور نکردنی به سمت جنگل فرار می‌کنه.تمام بدنش سرخ شده و رگاش بیرون زدن. بدنش داره منفجر می‌شه و وقتی دیگه به وسط جنگل می‌رسه، از شدت درد روی زمین میوفته و شروع به فریاد زدن می‌کنه. روی زمین زانو می‌زنه و دستاشو باز می‌کنه. کم‌کم چنگالش با درد و خون از دستش بیرون می‌زنن. صدای زوزه‌هاش تو کل کوهستان پخش میشه. صدا اونقدر بلنده که توجه گرگ‌ها رو به خودش جلب می‌کنه. یه گله گرگ وحشی و سیاه رنگ جلو میان و دورش جمع میشن. لوگان همچنان فریاد می‌زنه و گرگ‌ها هم کنارش زوزه می‌کشن.تو عمارت بزرگ هالت هیچکس جز هالت بزرگ و داگ باقی نموندن. هالت بزرگ مدت طولانی که تو بستر بیماری افتاده و داگ داره از اون و املاکش مراقبت می‌کنه. داگ بالای بستر پیرمرد در حال احتضار وایساده و داره به حرفاش گوش میده .من اشتباه کردم. نباید می‌ذاشتم از اینجا بره. ترس کورم کرده بود. می‌ترسیدم که همون بلایی سرش بیارم که سر برادرش آوردم. تنها چیزی که می‌دونم این که با اون دختر مو قرمز رفتن به سمت شمال. من زمان زیادی ندارم که اشتباهمو جبران کنم. ازت خواهش می‌کنم داگ. التماست می‌کنم. نومو پیدا کن. جیمزو برگردون خونه.داگ به چشمای مهم مثل پیرمرد نگاه می‌کنه و جواب میده: بهتون قول میدم قربان که از زیر زمین که شده پیداش کنم. داگ تبدیل به یک مرد تنومند شده. مردی با موهای طلایی و صورتی آفتاب سوخته؛ ولی روی صورتش جای سه تا زخم قدیمی و عمیق باقیمونده. سه تا خط موازی که جیمز با چنگالای تیزش و تو اون شب کذایی روی صورت داگ حک کرد و داک هنوز وحشت اون شبو یادش نرفته.سفر داگ برای پیدا کردن جیمز و رز شروع میشه. سوار قطار می‌شه و خودشو به شمالی‌ترین منطقه کانادا می‌رسونه. تمام روستاها و دهکده‌ها رو می‌گرده. به هر کسی که میره سراغ دختر و پسر جوونی رو می‌گیره که چند سال پیش با هم سفر می‌کردن. داگ نمی‌تونه با اسم هالت چیزی پیدا کنه؛ اما تو یکی از روستاها از مرد جوانی به نام لوگان می‌شنوه که با دختر عموش تو دهکده‌ای نزدیک معدن سنگ زندگی می‌کنن. می‌شنوه که لوگان جوون یه پسر بچه رو نجات داده و تونسته مثل یه معجزه زنده بمونه. داگ اسم لوگانو خوب یادشه. جیمز پدرش کشته بود و حالا اسمشو هم برای خودش برداشته بود.داگ به سمت دهکده راه میفته؛ اما تو دهکده لوگان مدت زیادیه که با کسی حرف نمی‌زنه و تقریبا تو جنگل زندگی می‌کنه. دیدن صحنه‌ی بوسیدن رز و اسمیتی بی‌نهایت قلبش شکسته و نمی‌تونه آروم باشه. رز بارها باهاش حرف زد و بهش گفته که می‌خواد با اسمیتی ازدواج کنه؛ ولی این دلیل نمیشه که لوگانو تنها بذاره. ما می‌تونیم با هم از این دهکده بریم لوگان، سه تایی. میریم شهر و یه زندگی جدیدو شروع می‌کنیم. اما هر بار لوگان عصبانی‌تر میشه و به رز میگه که بهش خیانت کرده و تنهاش گذاشته.اسمیتی تصمیم گرفته که هر چی داره و نداره رو بفروشه که بتونه برای خودش رز و لوگان، بلیط قطار بخره. تو بار می‌چرخه و دنبال مشتری می‌گرده. وقتی اسمیتی داره از نقشه‌ی رفتنش به ونکوور و شروع یک زندگی جدید حرف می‌زنه، داگ توی لباس پشمی و در حالی که صورتش رو پوشونده نزدیک میشه و شروع می‌کنه به حرف زدن با اسمیتی. داگ می‌فهمه که دختر رویاهای اسمیتی، همون رزه و دیگه مطمئن میشه که لوگان قهرمان هم همون جیمز هیولا و قاتله.بعد از اینکه اسمیتی از فروختن وسیله‌ها ناامید میشه، تصمیم می‌گیره تو مسابقۀ مشت‌زنی شرکت کنه تا شاید با برنده شدن بتونه پول سفرشونو جور کنه. اسمیتی ثبت نام می‌کنه و وقتی وارد رینگ میشه می‌فهمه که حریفش لوگانه. لوگان عصبانی تصمیم گرفته بود حسابی حال اسمیتی رو جا بیاره. دعوای وحشیانه‌شان تو رینگ وسط بار شروع میشه.مردای خشن و مست هم شروع به داد و فریاد می‌کنن. مردم همه قهرمانشان لوگان تشویق می‌کنن. بهش میگن ولورین. به سلامتیش می‌نوشن. لوگان با هر ضربه‌ای که به اسمیت می‌زنه بهش میگه که هیچ وقت یادم نمیره که‌ اون رز رو ازش دزدیده و داره برای همین مجازاتش می‌کنه. تا اینکه وقتی اسمیتی، دیگه داره له و لوردت میشه لوگان بلند میشه و تو گوشش میگه: حالا تو منو بزن. اسمیتی تعجب می‌کنه؛ ولی لوگان حرفشو تکرار می‌کنه. تا اینکه بالاخره اسمیتی شروع به مشت زدن می‌کنه و انقدر می‌زنه تا مسابقه رو برنده میشه.نیمه‌های شب وقتی مردای مست دهکده به خونشون برمی‌گردن، لوگان اسمیتی پشت بار وایسادن و دارن باهم حرف می‌زنن. می‌دونم که با ما نمیای لوگان. واسه همین همه چی رو می‌سپرم به‌ تو. معدن و تمام معدنچیان. اونا بهت اعتماد دارن. اسمیتی اینو میگه و از اونجا میره. لوگان تو تاریکی وایساده و داره به رفتن اسمیتی نگاه می‌کنه که یهو یه صدایی می‌شنوه.جیمز! هی جیمز با توام. یا شاید باید بگم لوگان. لوگان برمی‌گرده و مرد غول‌پیکری رو می‌بینه که روبروش وایساده. مردی با سه تا خراش وحشتناک روی صورتش. لوگان می‌پرسه تو کی هستی؟ داگ عصبانی میشه و به سمت لوگان حمله می‌کنه. چی شده جیمز؟ یادت رفته کی هستی؟ دوست قدیمیتو یادت رفته؟ لوگان نمی‌فهمه که چه خبره و اصلا داگ رو نمی‌شناسه.داگ هم اجازۀ فکر کردن بهش نمیده. پشت سر هم کتکش می‌زنه و پرتش میکنه سمت در دیوار. کم‌کم مردم متوجه میشن و دورشون جمع میشن. داگ همچنان داره حرف می‌زنه. منم، داگ، دوست قدیمیت. مردم دهکده از دیدن دعوا خوشحالن و دارن با داد و فریاد تشویق می‌کنن. لوگان پشت سر هم تکرار می‌کنه که من نمی‌شناست و داگ همچنان جواب میده: یه کم فکر کن. اون سگ مسخرتو یادته؟ همون که من گردنشو بریدم؟ خونش همه جا پخش شده بود. یادته چجوری گریه می‌کردی؟ هنوزم نمی‌فهمم چرا تو رو تو اون خونه نگه داشته بودن. مخصوصا با این که مادرت از دست تو دیوونه شده بود. آخرشم خودشو کشت. مغزشو منفجر کرد جیمز. جلوی چشمان من.لوگان همۀ صورتش پر از خون شده. دیگه تقلا نمی‌کنه. چند ثانیه سکوت می‌کنه و جواب میده: مادرم؟ وای خدای من! داگ می‌خنده میگه: چیه؟ داره یادت میاد؟ تو که اونجا نبودی؟ داشتی با رز کوچولوت فرار می‌کرد؛ ولی یادت میارم. جنازۀ پدرتو یادت میارم. اون سوراخ تو پیشونیش.داگ یه چنگک بزرگو برمی‌داره که تو شکم لوگان فرو کنه؛ ولی لوگان یهو بلند میشه و داگو با قدرت بی‌نهایتی به سمت مردم پرتاب می‌کنه. یادم اومد. هم تو، همون پدر همیشه مستتو، شما پدر منو کشتین.لوگان فریاد بلندی می‌کشه. مردم دهکده وحشت می‌کنن. تمام رگ‌های لوگان بیرون می‌زنه. دستاش بالا می‌گیره و چنگالای تیزش هم بیرون می‌زنن. مردم فریاد می‌زنند و جیغ می‌زند. لوگان دستشو با قدرت زیادی بالا می‌بره و بعد چنگالشو به سمت شکم داگ فرو می‌بره. اما صدای محوی از فریاد یک زن می‌شنوه. صدای رزو می‌شنوه که داره فریاد می‌زنه و اسم لوگان رو صدا می‌کنه. صدا محوه؛ ولی خیلی نزدیکه. لوگان به خودش میاد. چشماشو باز می‌کنه. رزو میبینه که روی زمین افتاده و غرق خونه.رز خودش به لوگان رسونده بود تا جلوشو بگیره؛ ولی لوگان ندیده بودتش و چنگالای تیزشو تو بدن رز فرو کرده بوده. رز روی زمین زانو زده. به چشمای لوگان نگاه می‌کنه. لبخند می‌زنه و بعد روی زمین میفته. تمام زمین پر از خون میشه. رز می‌میره. داگ شروع به خندیدن می‌کنه. مردم ترسیدن و فریاد می‌زنن. رز همچنان غرق خون روی زمین افتاده. لوگان داره دیوونه میشه. دنیا داره دور سرش می‌چرخه. گوشش داره سوت می‌کشه. دیگه نمی‌تونه تحمل کنه و با سرعتی باورنکردنی به سمت جنگل برفی فرار می‌کنه.دفتر خاطرات عزیزم! لوگان دیگه مرد شده. از همه نظر. انگار اینجا رو دوست داره. بهش حسودی می‌کنم. جوری رفتار می‌کنه که انگار گذشته‌ای وجود نداشته. فکر می‌کنم که مغزش توانایی این داره که جلوی درد کشیدنو بگیره. مثل بدنش که درمان میشه. حالا دیگه مردم دهکده خانوادش شدن. بهش میگن ولورین. چون از هیچی نمی‌ترسه و تسلیم نمیشه. حتی اگه زورش نرسه؛ اما به نظر من این اسم معنی دیگه‌ای هم داره. چیزی که فقط من می‌دونم. من می‌دونم که اون کیه و از کجا اومده.مردی که الان مثل یه قهرمان و رهبر می‌مونه، یه نیمۀ تاریک داره. یه راز بزرگ. من می‌بینمش که شبا خودش بین کوهستان و جنگل رها می‌کنه. ازش نمی‌پرسم کجا میره؟ ولی می‌دونم که بین اون کوه‌ها و درختا ولورین یه خانواده‌ی دیگه هم داره. میره که با اونا باشه. میره و کنار گرگ‌های جنگل، نیمه پنهان وجودشو آزاد می‌کنه. تو وجود اون یه موجود شگفت‌انگیز زندگی می‌کنه. یه موجود که قراره به زودی خودشو به دنیا نشون بده.تو دهکده یخزدۀ شمال کانادا، شایعه شده که مردی گرگ‌نما تو جنگل‌های کوهستانی بین گله‌ای گرگ وحشی زندگی می‌کنه. مردی به نام لوگان. هنوز زمان زیادی از رفتنش نگذشته و مردم دهکده داستانایی رو که ازش تعریف می‌کنن با چشم خودشون دیدن. اونا از رز بیچاره میگن. از اسمیتی که دیوانه شد و داگ که بعد از اون شب دیگه غیبش زد.داستان مردی که چنگال‌های بلندی داره و بدنش خود به خود شفا پیدا می‌کنه. شهر به شهر می‌گرده و به گوش مردی می‌رسه به نام دکتر اسکس. دانشمندی نظامی که می‌دونه این حرف و حدیث‌ها چه معنی داره. می‌دونه که موجودی که مردم ازش حرف می‌زنن یه مرد گرگ‌نما یا هیولا نیست. یه میوتنته. یه جهش‌یافته. این کار دکتر اسکسه که اونا رو پیدا کنه و با خودش ببره.اون تصمیم داره که باهاشون ابرانسان بسازه. یه انسان نیرومند که دیگه هیچ مریضی‌ای نتونه از پا درش بیاره. اون تصمیم گرفته که نسل بشریتو تغییر بده. برای همینم با یه ارتش مسلح به سمت دهکده شمالی و یخ‌زده راه میوفته، تا دنبال مردی به نام لوگان بگرده. مردی که همه اون به اسم ولورین می‌شناسن.خب داستان اورجین ولورینم شنیدیم. این کتاب اینجا تموم میشه؛ ولی یه کتاب دیگه هست که بعد از این نوشته شده؛ ولی یه داستانیه کلا از زندگی ولورین. یعنی چیزی مربوط به اورجینش نیست و یه قصه‌ایه از زندگیش. بنابراین من تعریفش نکردم.از اینجا به بعد زندگی ولورین رو در واقع می‌خوام خیلی خلاصه بگم که چی میشه. خیلی خلاصه. خیلیا. این دکتر اسکسی که سر و کله‌اش پیدا شد یه دانشمند انگلیسی بود که وسواس عجیبی به جهش یافته‌ها و دنیاشون و قدرتاشون داشت. دکتر اسکس پسر 4 ساله‌اشو بر اثر نقص‌های مادرزادی متعددی از دست داده بود و از اون به بعد با وسواس زیادی به نظریه تکامل و محدودیت انسانی پرداخته بود.از نظر دکتر اسکس اخلاق چیزی بود که جلوی پیشرفت بشریت رو می‌گرفت و اگه قرار بود به خاطر آزمایشاتش بهش لقب هیولا رو بدن، براش اهمیتی نداشت و بازم به کارش ادامه می‌داد. به خاطر همین نظریه‌های خطرناکشم اخراج شد؛ ولی تسلیم نشد. شروع کرد به آزمایشات ترسناک، روی موجوداتی که هم به شدت تحسینشون می‌کرد و هم بهشون حسادت می‌کرد.دکتر اسکس از اینکه پسرشو به خاطر چند تا بیماری ساده از دست داده بود، عصبانی بود و می‌خواست با کمک نژاد و دی‌ان‌ای جهش‌یافته‌ها انسان را به تکامل و نامیرایی و قدرت و این چیزا برسونه. تو همین راهم دمار از روزگار اون جهش یافته‌های بدبخت درمی‌آورد.یکی از اونا لوگان بود. ولورین. مردی که استخوان‌ها و چنگال‌های یه حیوان قدرتمندو داشت. بدنش بی‌نهایت قوی و شکست ناپذیر بود. حواس پنج گانش در بالاترین حد ممکن بود و از همه مهم‌تر می‌تونست خودشو ترمیم کنه. ترمیمش در حد خوب شدن زخم نبود. تیر به مغزش می‌خورد باز زنده می‌موند. مغزش از اول خودشو می‌ساخت. اکسیر جوانی هم داشت. یعنی بدنش سلول‌ها و بافت‌های پیر از اول می‌ساخت و ولورین خفن و خوش تیپ و هیو جکمنی همونجور جوون و مکش مرگ ما باقی می‌موند. دیگه اصلا دکتر اسکس اینا رو که فهمید گریبان درید و رفت کانادا تو همون کوهستان یخی که این موجود عجیب پیدا کنه و روش آزمایش کنه.ولورین بعد از تحمل کلی درد، تونست از دست دکتر اسکس فرار کنه و رفت که یه زندگی جدید شروع کنه و این بار بین مردم. رفت تو جنگ‌های جهانی شرکت کرد. اونجا با کاپیتان آمریکا هم یه ملاقاتی کرد. بعد رفت ژاپن و موقع بمباران‌های اتمی اونجا بود.تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت وارد یه پروژه‌ی نظامی مخصوص بشه، به نام پروژه‌ی ایکس. که با ایکس‌من فرق داره. اونجا بهش یه سری عملیات نظامی می‌دادن. هم به اون و هم به جهش‌یافته‌های دیگه و در عین حال خاطراتشون دستکاری می‌کردن. حالا خلاصه اینا می‌گذره تا این که یه عده تحت نظارت برنامه‌ای به نام وپن ایکس، یعنی اسلحه ایکس، لوگانو می‌دزدند و با خودشون می‌برن.این یکی یه برنامه‌ی مشترک نظامی بین آمریکا و کانادا بود. رهبری پروژه رو سه تا دانشمند به عهده داشتند که وقتی می‌فهمند که لوگان قابلیت خود درمانی داره، تصمیم می‌گیرند بزرگترین آزمایششونو روش انجام بدن. آزمایش تزریق آدمانتیوم که یه جور فلزه و اختراع خود ماروله. اولین بار هم خود روی توماس و برای خلق شخصیت اولتران، این فلزو معرفی کرد. حالا این دانشمندان می‌خواستن این فلزو به بدن لوگان تزریق کنن تا استخوانش از جنس همین فلز بشه. قبلا هم آزمایش کرده بودند؛ ولی موفق نشده بودند و همه‌ی سوژه‌هاشون مرده‌بودن.خلاصه رو ولورین بیچاره امتحان کردن و همونطور که پیش‌بینی می‌شد، لوگان زنده و سربلند از این آزمایش بیرون اومد. البته طبق معمول هیچی یادش نبود. این بار اصلا از گذشته‌ی قبل فلزی شدنش مطلقا هیچی نمی‌دونست و اصلا نمی‌دونست که جهش یافته‌اس و اون چنگال‌هایی که دیگه فلزی شدن، یه زمانی از استخونای خودش بودن. تو مدتی که لوگان زندانی این پروژه بود، مغزش توسط اونا کنترل می‌شد. یه جورایی عروسک دست سازشون شده بود و همه کاری براشون انجام می‌داد. حتی یه بار یه شهر کامل و غلو قم کرد.بالاخره لوگان تونست مغزش برگردونه و از کنترل اونا خارج شد. در نهایت هم با کمک وینترسولجر یا همون سرباز زمستان، از اونجا فرارکرد. تمام اعضای پروژه رو هم کشت غیر از اون سه تا دانشمند، که خب تو داستانای دیگه حسابی به جون هم افتادن و دشمنیشون ادامه‌دار شد.بعد از این ماجراها، لوگان رفت و به یه پروژۀ دیگه ملحق شد بچه. نذاشتن اصلا یه کم استراحت کنه. تو این یکی خیلی اذیتش نکردن. واقعا دولتی بودن. البته سواستفاده هم می‌کردن. اسم این پروژه جدید، دپارتمان اچ بود. تو کانادا هم بود. یه روز که همینجوری داشتن کارشونو انجام می‌دادن بهشون خبر میدن که هی وای چه نشسته‌اید که هالک اومده و داره تو جنگلای کانادا خرابکاری می‌کنه. حالا هالک خودش داشت با یکی از دشمنای خودش می‌جنگید. ولی خب کاناداییا برنتابیدن و لوگانو فرستادن دنبالش.لوگان دیگه اینجا رسما ولورین بود و اصلا یه یونیفرم یا همون لباس مخصوص داشت. ولورین رفت سراغ هالک و اولش باهاش متحد شد و دشمنو زدن و داغون کردن. بعدشم خودشون افتادن به جون هم؛ ولی ولورین در نهایت بی‌خیال شد و گذاشت و رفت.فهمیدی چی شد دیگه؟ اول اپیزود یادتونه؟ این همون داستانی که اولین بار شخصیت ولورین توش ظاهرشد. یعنی هر چی تا اینجا تعریف کردم و نویسنده‌ها بعدا به گذشته و کاراکتر ولورین اضافه کردن. هر بلایی که تو هر گروهی سرش اومده، چنگالش فلزی شدن، یا هر چیزی که شده بعدا به ذهنشون رسیده.دیگه بعد از این مبارزه با هالک بود که توجه پروفسور اگزاویر بهش جلب شد و تصمیم گرفت بره سراغش. پروفسور چارلز اگزاویر که همان رییس گروه ایکس‌منه از اینکه دپارتمان اچ قصد سواستفاده از لوگانو داشت، باخبر بود.برای همینم رفت و ازشون خواست که ولورینو بهشون قرض بدن. اعضای دپارتمان قبول کردن؛ ولی تو مغز لوگان، نقش ترور پروفسور ایکس را هم جایگذاری کردن؛ ولی خب پروفسور قشنگ و مهربون ما قدرتمندترین مغز جهانو داشت و خودش از اول از همه‌ی اینا خبر داشت. برای همینم تونست ولورینو از زندان مغزیش رها کنه و بهش قول داد که تو یادآوری خاطراتش کمک می‌کنه.ولورین به ایکس‌من علاقه‌مند شد و همونجا موند. همونجا موند و تبدیل شد به یکی از اعضای اصلی گروه. دیگه داستان ولورین تا اینجا تو هیدرولیک تموم میشه. البته اگه فیلما رو دیده باشین بیشتر این چیزایی که تعریف کردم اونجا ساختن و خودتون دیدین و خبر دارین.برای اونایی که ندیدم بگم که هیوجکمن قشنگ و جذاب نقش ولورین بازی می‌کنه و یا می‌کرد و تاثیر زیادی تو محبوبیت شخصیت ولورین داشت. واقعا انتخاب بازیگر خیلی مهمه. مثلا همین جناب رابرت دم جونیور. اصلا شما آیرون من تر از ایشون سراغ دارید؟ ندارید دیگه؟ هیو جکمنم نه به اون شدت خفن ولی در همون حدودا ظاهر شد و ولورینو حسابی جهانی کرد.خب بریم ببینیم که داستان ولورین تو سینما از کجا شروع شد و چجوری تموم شد؟ اولین باری که ولوین تو وارد سینما شد، تو فیلم ایکس‌من به کارگدانی برایان سینگر بود که سال دو هزار اکران شد. بیست سال پیش. من فیلمو دوست داشتم چون ابرقهرمانی و باحال و سر و ته دار بود؛ ولی خب نمی‌تونم بگم که داستان فوق‌العاده‌ای داشت یا تونست از پس محبوبیت یکی از بهترین تیم‌های ابر قهرمانی بربیاد.به هر حال هم سرگرم‌کننده بود و هم برای اونایی که طرفدار ولورین و اگزاویر ومگنتو بودن سه تا بازیگر درستو معرفی کرد. ولورین که هیو جکمن قشنگ خودمون بود. اگزاویر که پاتریک استوارت بود و مگنتو یا همون گندالف ارباب حلقه‌ها. فیلم شروع خوبی برای سریال سینمای جذاب بود که کلی فیلم هم در ادامش ساخته شد.فیلم بعدی یعنی ایکس تو سال 2003 اکران شد و از همه نظر فیلم خوبی بود. فیلم بهتری بود در واقع. اکشن بهتر، جلوه‌های ویژۀ بهتر، داستان قوی‌تر و شخصیت پردازی از اونم قوی‌تر. تو این فیلم با نشانه‌هایی از گذشته ولورین می‌بینیم. مردی رو می‌بینیم به نام اسرایکر که بعدا معلوم میشه که چه نقشی تو زندگی فراموش شده لوگان بازی کرده.فیلم بعدی میشه ایکس من د لیت استند. به نظر من فیلم شلوغ پلوغی بود و به خوبی قبلی نبود؛ ولی پایان شکوه‌مندی داشته و اشک منو که چندجاش درآورد. کلا از نظر من البته. فیلمایی که شخصیت‌های یکسانی دارند، چون آدم بهشون وابسته میشه و از قبل یه حسی بهشون داره، خیلی ضعفاش اهمیتی پیدا نمی‌کنن. مگر اینکه واقعا دیگه شورشو در آورده باشند.مثل فیلم تور دو که حتی باعث شد من همون حسم نسبت به شخصیت‌ها رو از دست بدم. باز خداروشکر برای این سری فیلم سومی ساختن و دوباره همه چی قشنگ شد.حالا بگذریم. این فیلم که تموم میشه دیگه میریم تا سال 2009 و اورجین ولوین به کارگردانی گوین. فیلم از کودکی ولورین یا همون جیمزی شروع میشه که ما داستانشو شنیدیم. البته از رز خبری نیست و اسم برادر ناتنی جیمز هم ویکتور کریده. همون داگ داستان بالا. البته بگم که قضیه داگ یا ویکتور، تو کمیک‌ها یکم پیچیده‌است.بعضیا میگن برادر ولورینه و یا پدرشه؛ ولی به هر حال یه جهش یافته است. چنگال داره. قدرتمنده. خیلی شبیه ولورین؛ ولی خشن و بی‌اخلاقه. تو این فیلم از لحظه‌ای که چنگال‌های لوگان در میاد، تا وقتی میره جنگ و با برادرش وارد یه تیم جهش‌یافته‌ای خشن میشه و بعد هم با هم دعواشون می‌شه، کلا پنج دقیقه طول می‌کشه. یعنی داستان از اون به بعده. خیلی اورجین اورجینم نیست. داستان عشق و جنگ و اکشن و خیانت و مرگ و همه چی داره. اینجا هم معلوم میشه که کی و با چه انگیزه‌ای، استخونای لوگان بدبختو فلزی کرده. یه چیز جذاب اینه که دد پولم هست و بازیگریشم همون رایان گاسلینگه.فیلم بعدی ولورین 2013. تو فیلم، ما گذشتۀ لوگان تو جنگ جهانی دوم و زندگیش تو ژاپنو می‌بینیم. بعد میشه زمان حال و دوباره برمی‌گرده ژاپن. ماجرای فیلم بعد از اتفاقای لست استنده و فیلم خیلیم عاشقانه‌‌اس. بیشتر اصلا عاشقانه‌است تا ابرقهرمانی. من دوست داشتم فیلمو. خیلی درونی به ولورین پرداخته بود و هیو جکمنشم خیلی جاافتاده‌بود.بعد از همۀ اینا، می‌رسیم به محبوب‌ترین فیلم من از سری ایکس من، یعنی ایکس‌من دیز اف فیوچر پست. سال دوهزار و یازده فیلمی ساخته میشه که گذشته‌ی ایکس‌منو نحوۀ تشکیلشو نشون میده و به نام ایکس‌من فرست کلاس. پروفسور ایکسش جیمز مکووی و مگنتاشم مایکل پسندی. ولورین 1 ثانیه تو فیلمه. برای همین چیزی ازش نگفتم.ولی بعد از فیلم ولورین 2013، فیلم ایکس‌من‌دیز‌اف‌فیوچر‌پست ساخته میشه که من عاشقشم. ایکس‌منای آینده ولورینو می‌فرستن به گذشته تا به ایکس‌منای گذشته هشدار بدن که قراره دنیا به پایان برسه. خب این که یه جورایی تکراریه. ترمیناتورم هم همین بود. ولی داستان و شخصیتش واقعا جذابه. جوونای اگزاویر و مگنتا همونقدر خوبن که پیریاشون.دیگه بعد از چند تا ایکس من که ولورین هم توش نیست، می‌رسیم به فیلم لوگان 2017. هیچی ازش نمیگم. برید ببینیدش. اصلا امتیازش ببینید خودتون می‌فهمین با چه فیلم خوبی طرفین. تا جایی که من می‌دونم آخرین هنرنمایی هیو جکمن تو نقش ولورینم هست.در آخر باید تاکید بنمایم که بیشترین دلیل محبوبیت این فیلم‌ها هیو جکمن بود. ایکسمن و ولورین تو کمیک‌ها به اندازه‌ی کافی محبوب بودند؛ ولی هیو جکمن تونست یه چهرۀ جهانی بهشون بده. شاید بشه گفت که یکی از بهترین اجراها را در نقش یک ابرقهرمان تو سینما رو هیو جکمن انجام داد. تمام وجوه شخصیت ولورینو عالی نمایش داد. یه شخصیت کار درست و بداخلاق و کول و مزه پرون و عصبانی، که در کنار همۀ اینا مهربون و از اون مهمتر قابل اعتماد بود. یعنی با همۀ گند اخلاقیاش به نظر من، همون قیافۀ هیو جکمن کافی بود، تا مخاطب باور کنه که آره، درسته چنگالش فلزی تیزن، ولی میشه بهش اعتماد کرد.جالب‌تر از اون اینه که یه بار احساسی عجیبی به شخصیت داد. برین فیلما رو یه بار دیگه ببینید. فیلمای خودش، نه ایکس من. می‌بینیم که داستان خیلی در مورد جنگ با یه ویلن نیست. آدم بده یا خوبه مهمن؛ ولی نه اونقدر. مهم ولورینه، لوگانه، احساساتش، کابوساش، گذشتش، دردهایی که تو این تقریبا 200 سال زندگیش کشیده. دردهایی که بیشترشو یادش نیست؛ ولی به هر حال جاشو روی قلبش حس می‌کنه.این موضوع تو فیلم لوگان 2017، بلدتر هم میشه. خلاصه که یه بار گفتم. این شخصیت‌هایی که از قبل محبوبن و طرفدارای خیلی سرسختی دارن، وقتی بازیگر درست براشون انتخاب میشه دیگه اصلا شکست‌ناپذیر میشن. خداوند به هیو جکمن عمر طولانی بده. به رابرت دمن جونیور هم همینطور البته.سال 1974، تو دنیای کتاب‌های مصور که هنوز عصر برنزیشو می‌گذرونده ونویسنده‌های عصر مدرن هنوز شخصیت‌های خاکستریشونو وارد بازار نکرده بودن، کاراکتری خلق شد به نام ولورین. ولورین قهرمان کلاسیکو برداشت، زیر و روش کرد. یعنی در واقع تخریبش کرد و از اول ساختش.اینجوری مفهوم جدیدی از قهرمان یا آدم خوب رو وارد دنیای کمیک و ابرقهرمانی کرد. اون چنگال‌های فلزی و قدرت درمان پذیریش، زود جوش آوردن و در نهایت بی‌خیال دنیا بودنش، یه حالت جذاب و شکست ناپذیری بهش می‌داد. ولورین مثل قهرمانای تیپیکال قبلی نبود. کاپیتان آمریکا و سوپرمن و اسپایدرمن نبود که یه جورایی تو رویای آمریکایی زندگی می‌کردند و برای راستی و درستی در جهان می‌جنگیدن. منظورم مسخره کردن اونا نیستا. می‌خوام وجه تمایزو بگم.ولورین شجاعی بود که گاهی حماقت می‌کرد. حماقتی که دست خودش بود. کینه‌ای بود. گاهی بدجنس بود. آبجو می‌خورد. سیگار می‌کشید. حوصله‌ی اطاعت کردن از کسی جز خودش نداشت. نزدیک دویست سال زجر کشیده بود و خدای حقم داشت که حوصله‌ی این بساطا رو نداشته باشه؛ ولی با همه‌ی اینا ،اینجوری نبود که به کسی اهمیت نده یا نتونه کار تیمی کنه. ولورین هر کاری برای نجات خودشو آدمایی که براش مهم بودن می‌کرد.در نهایت به جایی رسید که حتی تبدیل شد به یه معلم فوق‌العاده، برای جهش‌یافته‌هایی که مثل خودش بودن. بچه‌های گمشده‌ای که فقط و فقط می‌دونستن که با همه فرق دارند و کسی هم اونا رو نمی‌پذیرفت. بچه‌هایی که نمی‌دونستن چرا همه ازش می‌ترسنو متنفرن. چیزی که خود ولورین تو عمر طولانیش، بهتر از هر کس دیگه‌ای درک کرده بود.ولورین ابرقهرمان عجیبیه. می‌دونم که خیلی در مورد اینکه بک‌گراندی از شخصیتش نبود و کسی از گذشت چیزی نمی‌دونست، حرف زدم؛ ولی می‌خوام اینجا از یه زاویه‌ی دیگه نگاه کنم. اونم اینکه ولورین خودشم از گذشتۀ خودش خبری نداشت.ما تو داستانای خیلی از ابرقهرمان‌ها بعد از چند سال یا چند تا کتاب می‌فهمیم که شخصیت از کجا اومده یا مثلا چجوری شد که بتمن شد؛ ولی درمورد ولورین اینجوری نیست. ولورین یعنی خود کاراکتر، همونقدر می‌دونه که چرا تبدیل به یه آدم بی‌حوصله شده که ما می‌دونیم. همون قدری که ما از کابوسش می‌فهمیم اونم می‌فهمه. یعنی منظورم اینه که اطلاعاتش با ما یکیه.تو یه سری از داستان‌ها یا کلا فیلما یعنی کلا تو دنیای فیکشن، مخاطب از قهرمان جلوتره. مثلا ما تو بعضی از فیلما قاتلو می‌شناسیم؛ ولی قهرمان داستان نمی‌شناسه و تا آخر فیلم دنبالش می‌گرده. تو بعضی دیگر از فیلما، قهرمان از ما جلوتر و ما کم‌کم حقیقت کشف می‌کنیم و تو یه سری دیگه، ما قهرمان هر دو با هم و با داستان پیش میریم. ساختار شخصیت‌پردازی ولورین از نوع سومه. ما نمی‌دونیم چرا زود عصبانی میشه؟ یا چرا احساس می‌کنه باید از بچه‌ها مراقبت کنه؟ یا چه جوریه که تو کار گروهی خوبه؟ در حالی که حوصله‌ی هیچ بنی بشر رو نداره؟ مهم اینه که خودشم نمی‌دونه.اینا کم کم معلوم میشه. کم کم می‌فهمیم که تو دو تا جنگ جهانی شرکت کرده. تو بمباران اتمی ژاپن یک دور کامل به فنا رفته و بدنش خودشو بازسازی کرده. می‌فهمیم که ازش به عنوان یک اسلحه سواستفاده شده. می‌فهمیم که هر بار عاشق شده، معشوقشو از دست داده یا خودش معشوقش کشته. یا مثلا فردی که به عنوان پدر دوستش داشته، جلوی چشماش مرده و مادرش اونو یه هیولا می‌دونسته و بچگی مریضی هم داشته. یا اصلا شاید پدرش کس دیگه‌ای بوده. و کلی چیزای دیگه. ما دونه دونه‌ی اینا رو وقتی می‌فهمیم که خودش می‌فهمه.نویسنده‌ها تو هر داستانی و با هر عکس العملی که خودشون برای شخصیت طراحی کرده بودن یه تیکه‌ای از معمای گذشتش رو حل کردن. با هر قدرتی که بهش دادن تونستم یه جایی از تاریخ جاش بدن. مثلا جذاب دیگه جذابه. که چون قابلیت خود درمانی داری، بتونی از بمب اتم نجات پیدا کنی. پس میشه یه داستان جنگ جهانی برات نوشت.بیایم ببینیم نویسنده‌ها چجوری این تیکه پاره‌ها را وارد شخصیت ولورین کردن. یعنی روند خودشناسی واسه خود کاراکتر چجوری بوده؟ اصلا خودمونو بذاریم جای ولورین. نه چیزی یادمون میاد و نه کسی هست که چیزی رو به یادمون بیاره. چیکار می‌کردیم؟ چجوری خودمونو می‌شناختیم؟ تنها کاری که از دستمون بر میومد این بود که رو خودمون تمرکز کنیم. سعی کنیم نسبت به رفتارامون آگاهی پیدا کنیم و از روی اونا حدس بزنیم که چه اتفاقی می‌تونه تو گذشته برامون افتاده باشه. ولورین مجبور خود درمانی کنه. با تمرکز روی عکس العمل‌هاش حدس بزنه که چه شخصیتی داره؟ چرا یه سری چیزا رو خیلی راحت و بدون فکر انتخاب می‌کنه و یا ترجیح میده؟خلاصه بعد از این همه سختی و تلاش، هم از طرف خودش و هم نویسنده‌ها، می‌رسیم به کمیک اورجین ولورین که من تعریفش کردم. جایی که بالاخره مارول تصمیم گرفت ریسک کنه و در مورد گذشته شخصیتی بنویسه که فراموشی یکی از بارزترین شاخصه‌های هویتش بود.کتاب همونجور که پیش‌بینی می‌شد فروش خیلی خوبی داشت. بچگی لوگان و اون قصر و خانوادش، همین‌طور مرگ برادرش که معلوم میشه به دست پدربزرگش کشته شده، گذشته‌ی جذابیه. این که اسم خودش لوگان نبوده. خیانت مادرش به پدرش. مریض و ضعیف بودنش تو بچگی که تناقض جالبی با ولورینی داره تا اون موقع می‌شناختیم.اینا ویژگی‌های خوبین. جذاب‌ترین بخش داستان، توضیح نویسنده در مورد فراموشی ولورینه. تا قبل از این کتاب، مخاطبا دلیل این از دست دادن حافظه رو، دستکاری نظامی و آزمایشگاهی می‌دونستن. اما تو این کتاب، دلیل این پدیده را جزوی از قدرت‌های خود ولورین نشون میده. لوگان کلا درد و رنج و از روی ظاهر و باطنش پاک می‌کنه. لوگان خودشو بی‌خدشه می‌کنه. بدون خط خوردگی، بدون رنگ. لوگان نمی‌ذاره کسی روی اون بدن تراشیده و مغز جوون خط بندازه. و این ایده‌ی نویسنده برای من واقعا جذاب بود.یه چیز دیگه که جالبه اینه که حتی این کتاب خیلی در مورد جنگ شر و خیر نیست. یعنی داستان اصلی نیست. کتاب خیلی شخصی و حسی و این نشونه‌ی اینه که خود کاراکتر و شخصیت پردازی ولورین چقدر جذابه و یه جاهایی مسحورکننده‌اس. خیلیم غم‌انگیزهالبته.در نهایت کوتاه بگم که ولورین جذابه. خودش به تنهایی. ظاهر و باطنش. همه چیش. می‌دونم که خیلی از ابر قهرمانای دیگم جذابن؛ ولی فرق ولورین با بقیه اینه که به هیچ جاش نیست که به نظر من از شما جذاب میاد یا نه. و باز هم اضافه کنم که دم هیو جکمن گرم که به این جذابیت اضافه کرد. و دعای خیر کلی پیر و جوون و همراه خودش کرد.چیزی که شنیدین 19 قسمت از پادکست هیرولیک بود. هیرولیک رو من فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجامیده. طراحی وب سایت هیدرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-–-E19-–-Wolverine-id2202934-id378222285?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E19%20%E2%80%93%20Wolverine-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 14:48:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویژن</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%86-the-vision-hxxtkthtw6t9</link>
                <description>سلام چیزی که می‌شنوید قسمت 18 پادکست هیرولیکه که در اسفند ماه 99 ضبط میشه. هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌ها است. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم.ویژن رو خودم انتخاب کردم چون خودم با دیدن سریال وانداویژن خیلی کنجکاو شدم ببینم کلا ویژن کی بود تو کمیکا؟ چون واقعا چیز زیادی ازش نمی‌دونستم؛ اما تفاوت این اپیزود با قبلی‌ها اینه که دیگه نمی‌خوام داستان ارجین یا همون تولدشو تعریف کنم.یه کمیک خیلی خوب ازش خوندم که مال سال 2015. با یه داستان فوق‌العاده که می‌خوام اونو تعریف کنم. البته قبلش خیلی مختصر میگم که ویژن چی شد که ویژن شد. ولی نه در حد اپیزودهای قبلی. پس بریم که تو اپیزود نوروز طوری هیرولیک، یکی از ماجراهای باحال ویژنو بشنویم که مربوط میشه به کمیکی با همین نام، یعنی ویژن.اما مثل همیشه قبلش دو تا نکته رو بگم شمام نزارین جلو دیگه گوش بدین. اول اینکه تو اپیزود 16 و قسمت اول سندمن من به اشتباه از عبارت ستاره داوود استفاده کردم. بعدش هم گوشزد شد که اون ستاره‌ای که برای شیطان‌پرستا و ایناست اسمش ستاره پنج پره. اما رفتم کتاب دوباره دیدم و متوجه شدم که ستارۀ آقای برجس خیلی پر داشت. واقعا پنج تا نبود. حالا مهم اینه که ستاره داوود نبود و بابت اشتباهم عذر می‌خوام.نکتۀ دوم که خیلی مهمه اصلا اهمیتش واقعا در حد مرگ و زندگیه این که نه واقعا خودم نگم بهتره. بردیا جان خودت بگو. سلام من بردیا هستم. پیشاپیش سال نوتون قشنگ و پر از ملودی‌های شاد. امید که 1400 بتونه نامردی‌های 98 و 99 از دلمون در بیاره. خودش که دلش می‌خواد. ما هم کمکش می‌کنیم. حتما همینطور میشه. گفتم بیام هم نزدیک شدن به سال نو رو بهتون تبریک بگم. هم یه ابهامی رو برطرف کنم.ما یعنی فائقه و من، توی پادکست هیرولیک، یه تقسیم وظایفی داریم که خودمون می‌دونیم چی به چیه. به نظرمونم لازم نیست که بخوایم بگیم کی داره دقیقا چیکار می‌کنه. منتهی به نظرم یه چیزی رو بد نیست یه توضیح ریزی در موردش بدم و اون این که من هیچ نقشی توی انتخاب آهنگ‌های اپیزودهای هیرولیک ندارم. یعنی اینطوری بگم. چون کار میکس و ادیت رو خود فائقه انجام میده، من درست مثل شما وقتی اپیزود منتشر میشه و گوش می‌کنم می‌فهمم از چه آهنگایی استفاده کرده.حالا چرا این و گفتم؟ چون اون دسته از شما که من و می‌شناسید، احتمالا سر وبلاگ و پادکست یه چیزایی مربوط به موسیقی که منو می‌شناسین. احتمالا سر وبلاگ و موسیقیه که منو می‌شناسید. بعضیاتون اینطوری برداشت کردین که انتخاب آهنگ‌ها با منه. واسه همین بهم پیغام میدین تعریف می‌کنین یا ازم سوال می‌پرسید. خواستم اینجا بگم که من توی این قضیه هیچ کارم. همش کار خود فائقه‌س. خداییش هم خیلی مناسب و خوب و مرتبط و لیریک رو هماهنگ با محتوا انتخاب می‌کنه. پس موزیکا با کیه؟ با فائقه. فائقه کیه؟من فائق تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این 18 قسمت از پادکست هیرولیک.22 نوامبر 1942 شهر جکسونویل ایالت میزوری، پسری به دنیا اومد به نام روی توماس. روی خیلی بچۀ خوب و با استعداد و درس‌خونی بود. مثل بیشتر نویسنده‌هایی که در موردشون حرف زدیم، عاشق کمیک بود. تو سال 1965 که دیگه 25 ساله شده بود، تو دانشگاه جرج واشنگتن قبول شد. برای همینم بساطش جمع کرد و رفت نیویورک.روی جزو طرفداران پر و پا قرص دیسی و مارول بود. تو بیشتر مسابقه‌هاشونم شرکت می‌کرد. به ادیتورا نامه می‌نوشت. نظر می‌داد. حتی داستان می‌نوشت و می‌فرستاد براشون. یه رزومه‌ای هم همینجوری برای خودش دست و پا کرده بود. برای همین وقتی وارد نیویورک شد، از طرف یکی از ادیتورای دیسی یه نامه براش اومد که بیا و دستیار من شو. روی هم شاد و شنگول قبول کرد و رفت.کارش البته اصلا کار خاصی نبود. یه دستیار شد مثل اونایی که تو فیلمای هالیوودی دیدیم. از اینا که صبح باید قهوۀ رییس بخرن و لباساشو از اتوشویی بگیرن و از این حرفا. حالا نه به این شدت، ولی به هر حال کاری نمی‌کرد که در راستای پیشرفت تو عرصۀ کمیک باشه. که بعد از فقط 8 روز، وقتی که دیگه ناامید و سرخورده اومد خونه، مثل همیشه نشست و یه نقد در مورد داستان تازه چاپ شده مارول برای استنلی نوشت. بهشم گفت که خیلی باهاش حال می‌کنه و از طرفدارشه. بعدم نامه فرستاد برای مارول.اگه اهل کمیک باشین استنلی رو خوب می‌شناسین. اگرم نباشین اپیزود 15 هیرولیک، که داستان اسپایدرمن رو گوش بدین باهاش آشنا میشین. خلاصه روی نامه رو نوشت. بدون اینکه انتظار جواب داشته باشه؛ ولی برخلاف تصورش، چند روز بعد استنلی بهش زنگ زد و پیشنهاد داد که تو امتحان نویسندگی برای مارول شرکت کنه.امتحانای مارول اون موقع اینجوری بود که یکی از داستان‌های واقعی رو می‌دادن به شرکت کننده‌ها و اونا باید دیالوگ باکس‌ها یا همون ابرهای بالای سر شخصیت‌ها رو پر می‌کردن. یعنی یه داستان روی تصاویر از قبل آماده شده پیاده می‌کردن. حالا سرتون درد نیارم. روی امتحان داد و قبول شد و اینجوری دیسی رو ول کرد و وارد دنیای مارول شد. روی توماس خیلی زود تونست اعتماد استنلی رو جلب کنه و تونست بشه یکی از نویسنده‌هایی که مستقیم با خود استنلی کار می‌کردن. داستان‌های زیادی را هم نوشت.تا اینکه سال 1966 که 1 سال بعد از ورودش به مارول بود؛ وارد تیم نویسنده‌های اونجرز شد. اونجرز زمینه تیم ابرقهرمانی دنیای ماروله. یه گروه از بهترین ابرقهرمان‌های خلق شده این کمپانی. روی کلا علاقه‌ای به خلق شخصیت مستقل نداشت و بیشتر دلش می‌خواست داستان بنویسه. البته دلیلشم این بود که می‌دونست هر شخصیتی رو که خلق کنه، در نهایت متعلق به ماروله. مخصوصا وقتی شخصیت به جایی می‌رسید که پول ساز بشه و از روش فیلم و سریال بسازن، دیگه این نادیده گرفته شدن برای نویسنده عذاب‌آور هم می‌شد. ولی با همۀ اینا روی شخصیت‌های خوبی خلق کرد که یکی از اونا ویژنه.ویژنی که به لطف دنیای سینمایی مارول و البته الان دیگه دنیای سریالی مارول، خیلی معروف شد. همه چی از اونجا شروع شد که استنلی هی شخصیت‌های مهم اونجرز، مثل کاپیتان آمریکا و آیرون من و بقیه رو برمی‌داشت و می‌برد تو داستان‌های دیگه. اینجوریم دست روی رو می‌ذاشت تو پوست گردو. یعنی روی کسی رو نداشت که براشون بنویسه. روی هم از روی بی‌کسی و بی‌شخصیتی، ایده‌ی کاراکتری به نام اولتران تو ذهنش شکل گرفت.اولتران یه ربات بود که به دست هنگ پیم ساخته شد. هنک پیم یا همان انت‌من اول که ما تو فیلمای انت‌من با بازی مایکل داگلاس می‌شناسیمش، تو تیم اونجرز بود. یه دانشمند خیلی باهوش که ابرقهرمانم بود. همین انت‌من یا مردمورچه‌ای. تو داستان روی توماس، هنگ پیم تونست یه ربات هوشیار بسازه به نام اولتران. به کسی هم چیزی نگفت. قایمش کرد پیش خودش؛ ولی اولتران فراتر از چیزی شد که هنگ فکرشو می‌کرد. واسه همینم تونست از دست هنگ فرار کنه.بعدشم تبدیل شد به یکی از دشمنان اصلی اونجرز. هر بارم که شکست می‌خورد خودش آپ گرید می‌کرد و دوباره برمی‌گشت. خلاصه بلای جون شده بود واسه خودش. هنوزم هست البته. بعد از اولتران، استنلی شدیدا اصرار داشت که روی توماس یه اندروید خلق کنه. اندروید هم حالا در حالت خیلی ساده در حد فهم من به یه جور ربات گفته میشه که بدن و عملکردش مثل انسان باشه. یعنی اولتران اندروید محسوب نمی‌شد. ربات بود کاملا. استنلی دلش اندروید می‌خواست.روی هم با تاثیرپذیری از شخصیت آقای اسپایک تو داستان‌های استارترک و البته داستان من ربات اتوبان ری که سال 1939 چاپ شده بود، شخصیت ویژن را طراحی کرد. ربات اون کتاب یه هوشیاری انسان طور داشت. یعنی احساسات و ادراکش مثل آدما بود. می‌تونست همزاد پنداری یا همدردی کنه. که خب این هم ویژگی خیلی متفاوتی با اولتران بود. اسم ویژن از روی یکی از شخصیت‌های کنسل شده مارول برداشت. یه آدم فضایی که روی زمین کارای ابرقهرمانی می‌کرد و فروشش خوب نبود. برای همین کنسل شده بود. روی توماس از اسم ویژن خوشش اومد و برش داشت برای خودش.روی ایده‌اش رو داد به جان بوسیما یکی از طراحی مارول بود. اونم یه اندروید تحویلش داد با یه سنگ رو پیشونیش، که حالا داستان سنگو براتون تعریف می‌کنم. استنلی خوشش اومد و به روی گفت که رنگشو قرمز کن؛ ولی روی نه قرمز دوست داشت و نه سبز آبی. سفیدم که نمی‌شد چون تو پرینت خوب در نمیومد. یعنی چاپش خوب نمیشد. در نهایت روی و جان به رنگ صورتی رسیدن و اندرویدی به نام ویژن خلق کردند که تبدیل شد به یکی از قدرتمندترین شخصیت‌های مارول. حالا این اندروید یعنی ویژن ربطش به اولتران چیه رو بهتون میگم.داستان اورژین ویژن یعنی داستان خلقتش تو کمیک از این قراره که تو سال 1930 توی اولین کتاب‌های مارول داستانی نوشته شد در مورد یک دانشمند رباتیک به نام هورتون که می‌خواستی یه اندروید بسازه. اما خب به خاطر کمبود امکانات اون موقع، برای تحقق بخشیدن به همچین رویا و تکنولوژی پیشرفته‌ای، اختراع دکتر هورتون آتیش گرفت و شکست خورد. پس تا اینجا دکتر هورتون با یه ایدۀ خفن، می‌خواستی اندروید بسازه که شکست خورد و نشد که بشه.تا اینکه سال 1966 ربات هوشمندی به نام اولتران، که بالاتر گفتم ساخته دست دکتر هنگ‌پیم بود، دکتر هورتون رو پیدا کرد و مجبورش کرد که با تکنولوژی جدید یه اندروید دیگه بسازه. اولتران می‌خواست با کمک این اختراع اونجرزو با خاک یکسان کنه. دکتر هورتون اندروید را اختراع کرد. اولترانم تشکر کرد و جناب هورتون رو کشت. بعدشم رفت و پترن‌های مغز یه شخصیتی به نام واندرمن از روی جسدش دزدید و گذاشت توی مغز اندروید جدیدش. یعنی مغز اندرویدشو به وسیلۀ مغز واندرمن ساخت.حالا واندرمن کی بود؟ واندرمن شوهر واندروومن نیستا. اصلا ربطی به هم ندارن. این ماروله. اون یکی دی‌سیه. واندرمن یه جوونی بود به اسم سایمون.سایمون یه وقتی تو شرکت صنایع استارک کار می‌کرد. صنایع تونی استارک. تونی استارک که دیگه احتمالا می‌شناسین. تونی استارک همون آیرون منه که ما تو فیلمای مارول با بازی رابرت دم‌جونیور می‌شناسیمش. که درد و بلاش بخوره تو سرمن. تونی استارک یه مرد پولدار و نابغه‌ست که کل شرکت و کارخونه و از این چیزا داره و حالا این سایمون یا واندرمن تو شرکت تونی استارک کار می‌کرد. ولی از اونجا دزدی کرد و لو رفت و افتاد زندان.یکی از دشمنان تونی استارک فراریش داد و گفت بیا من یه چیزی بهت تزریق می‌کنم که خفن شی و بری آیرومنو بکشی. سایمون قبول کرده و شد واندرمن. ولی بعدش چون ذاتا پسر خوبی بود، خودش پشیمون شد و به اونجرز گفت که قضیه چیه. اونام قبول کردن که کمکش کنن؛ اما سایمون نتونست دووم بیاره و مرد. اونجرز بدن سایمون رو توی آزمایشگاه مخفی نگه داشتن؛ ولی خب اولتران از راه رسید و دزدیدش.خب برگردیم سر جای قبلی. اولتران دکتر هورتون دزدید که یه اندروید براش بسازه. اونم ساخت ولی بعد اولتران دکتر هورتونو کشت. بعدم رفت جسد سایمون یا همون واندرمنو دزدید و پترن‌های ذهنی ایشون گذاشت تو مغز اندروید عزیزش. بعدشم اندرویدشو صورتی کرده و یه سنگ چسبوند به پیشونیش. سنگ اسمش سولارجم بود. اختراع دکتر هورتون بیچارم بود. سنگی که به اندروید عملکردی شبیه به انسان می‌داد. یعنی نیروی خورشید و جذب می‌کرد و به طور مساوی توی بدن پخشش می‌کرد. کاربردش در واقع مثل مغز انسان بود. فقط چندین برابر بهتر و قدرتمندتر. از همه مهمتر به اون اندروید آگاهی می‌داد. آگاهی از جنس ادراک و احساس انسانی.اندروید ساخته شده به دستور اولتران رفت و به اونجر حمله کرد. اونجرز تا به حال همچین چیزی ندیده بودن. به نظرشون این موجود عجیب و غریب یه نوع خیال، یه تصور، یه ویژن غیر انسانی از انسان بود. برای همینم دیگه کلا اسم اندروید ساخته شدۀ دست اولتران شد ویژن. پس در واقع اونجرز اسمشو انتخاب کردن. چیزی که اولتران تا الان بهش توجه نکرده بود، این بود که ویژن یه فرق اساسی با خودش داشت. این که علاوه بر هوشیار بودن درک و احساسات انسانی هم داشت. دکتر هورتون با همچین مشخصاتی طراحیش کرده بود. همینطور واندرمن یا همان سایمون که از پترن‌های مغزیش تو ساخت ویژن استفاده شده بود، در نهایت انسان خوبی بود.برای همین هم وقتی ویژن با اونجر آشنا شد به اونا احساس نزدیکی بیشتری کرد. تونست درکشون کنه و تشخیص بده که کی اینجا آدم بد است و کی خوبه. بعد از مدتی هم با اونجر متحد شد و بر علیه اولتران شورید. آخرشم خودش زد و اولترانو ناکار کرد.خب این از داستان خلق ویژن که همینطور که شنیدید هیچ ربطی به اون داستانی که ما تو فیلمای مارول دیدیم نداره. تو فیلما اولتران، تو فیلم اونجرز، ایج آف اولتران قصد ساختن اندرویدو داره؛ ولی اندروید میفته دست تونی استارک و بروس بنر یا همون هالک. اونان که ویژن رو می‌سازن.اون سنگ روی پیشونیش یکی از سنگ‌های اینفینیتیه. خبری از سولارجم نیست. اگه می‌خواید راجع به فیلم‌های مارول بدونین قسمت سوم هیرولیکو گوش بدین. اونجا من بردیا خیلی راجع بهشون حرف زدیم. یه چیزی که باید بگم اینه که ویژن در واقع اندروید نیست. سینتوزایده. همۀ اون تعریف‌هایی که کردم از رباتی با ادراک انسانی و اینا درسته؛ ولی سینتوزاید دیگه خیلی انسانیه. سطح هوشمندی و درکش خیلی بالاست. بافت و بدنش کلا یه بافت خاص و متفاوته.پس تا اینجا فهمیدیم که ویژن تو سال 1968 و تو شمارۀ 57 سری داستان‌های اونجرز سروکله‌اش پیدا شد. ویژن فوق‌العاده قدرتمند بود. هم از نظر فیزیکی هم ذهنی و استراتژی. مثلا کلا می‌تونست و می‌تونه که کنترل تمام سلاح‌های اتمی دنیا رو به دست بگیره. یا خودشو از اول بسازه. کلا هر قدرتی که بگی رو داره. کوچیک بزرگ شه. پر رنگ کمرنگ بشه. از همه چی رد شه و خیلی چیزای دیگه.چیزی هم نگذشت که این جناب ویژن صورتی با لباس و شنل سبز، عاشق یکی از قدرتمندترین اعضای اونجرز و ایکسمن و در واقع کل دنیای مارول شد. دختری با لباس و شنلی قرمز با نیروی فرا زمینی و جادویی به نام واندا ماکسیمف، و یا همون اسکارلت ویچ.واندا ماکسیموف یا اسکارلت ویچ، یکی از جذاب‌ترین و قدرتمندترین شخصیت‌های ماروله. خیلی داستانای خفن جالبی هم داره. من نمی‌خوام اینجا خیلی چیز زیادی ازش بگم. یه معرفی کوچیک و بعد هم کلا تمرکزم میشه داستان عاشقانه‌اش با ویژن. اصلا دلم نمی‌خواد واندا تو این اپیزود سوخت بشه. چون یه کارایی کرده که یه جورایی دنیای مارول براساسش بازنویسی شده. پس انشالله یه اپیزود در خور شخصیتش می‌ذارم کنار که حسابی از خجالتش در بیام.واندا برادر دوقلویش پیترو از طرف خانواده‌ای به نام ماکسیمف به فرزند خواندگی قبول شده بودن و داشتن با خوبی و خوشی توی روستایی تو رومانی زندگی می‌کردن. واندا و پیترو هر دو جهش یافته بودن. جهش یافته‌ها یا نیوتنزو تو دنیای مارول ما با کمیک‌ها فیلم‌های ایکس‌من می‌شناسیم. مردان ایکس. واندا و پیترو هم جزو همونا بودن. قدرت پیترو سرعت فوق‌العاده زیاد بود. ولی قدرت‌های واندا جادویی بودن. جادوگری طور. برای همینم بهش میگن اسکارلت ویچ. ویچ یعنی جادوگر.چیزی نمی‌گذره که قدرت بیش از اندازۀ واندا توجه یه فرقه‌ای از جادوگرا رو به خودش جلب می‌کنه. اونا هم میرن که واندا رو بدزدن و وارد فرقشون کنن. این اتفاقا تو روستا باعث میشه که واندا و برادرش تو یه اتفاق خیلی دردناک از خانوادۀ ماکسیمف جدا بشن و هر دو تو بچگی تنها و فقیر سرگردون خیابونا بشن. واندا و پیتر تو چند تا گروه ضد قهرمانی عضو میشن و یک سری کارهای تروریستی می‌کنند. تا اینکه دیگه بزرگ و عاقل میشن و تصمیم می‌گیرند که به اونجرز ملحق بشن.قدرت‌های اسکارلت ویچ از چیزی که تو فیلمای مارول دیدین. البته تو سریال وانداویژن داره یه چیزایی رو نشون میده که خب باید صبر کرد دید که به کجا می‌رسه. احتمالا موقع انتشار این اپیزود این سریال تموم شده؛ ولی من کلا هیچی راجبش نمیگم. چون مطمئنم خیلیا گذاشتن بعد تمام شدن ببینن. منم اسپویلش نمی‌کنم.حالا بگذریم هرچی اسکارلت ویچ بزرگتر میشه، قدرتش بیشتر میشه و خودشم بهتر یاد می‌گیره که چجوری کنترلشون کنه. کلا قدرت‌هاش جادویی و بهتر بگم اهریمنین. یکی از مهم‌تریناش قدرتیه به نام جادوی آشوب که با اون می‌تونه واقعیت رو تغییر بده و دنیای دلخواه خودش بسازه. که البته خیلی وقتا باعث اتفاقات بدتری تو دنیا میشن. از طرفی گاهی مغلوب قدرتش میشه. از نظر احساسی و ذهنی به هم می‌ریزه و این باعث میشه که تحت سلطه نیروهای بیش از اندازه‌اش، کارایی بکنه که به نزدیک‌ترین افراد زندگیشم آسیب بزنه. یکی از اون افراد ویژنه.واندا و ویژن تو اونجرز با هم آشنا شدند و از همون اول یه عشق دو طرفه آتیشی بینشون شکل گرفت. ویژن و واندا هر دو اول به عنوان دشمن خودشون به اونجرز شناسوندن و بعد وارد تیم شدند. این اولین دلیلی بود که باعث شد این دو نفر بتونن با هم ارتباط برقرار کنن.اولین باری که همدیگه رو دیدن توی عملیات ابرقهرمانی بود که واندا جون ویژنو نجات داد و مهرش به دل ویژن نشست. از طرفی واندا یا همون اسکارلت ویچ به عنوان یک جهش یافته و جادوگر دل چندان خوشی از انسان‌ها نداشت. برای همینم تونست نسبت به ویژن احساس خوشایندی داشته باشه و خودش نسبت به شروع یک رابطه علاقه نشون داد.تا اینکه بالاخره ویژن دست به کار شد و از واندا خواستگاری کرد. ایشونم جواب مثبت داد. خیلی زود و بدون تشریفات توی ساحل زیبا و در حضور دوستان اونجزیشون با هم ازدواج کردن. بعدم توی خونه‌ی خیلی قشنگ و ناز تو شهر نیوجرسی ساکن شدن. تا اینکه اسکارلت ویچ تصمیم گرفت بچه داشته باشه. واندا بچه‌هاشو ساخت و یه روز خیلی غیر منتظره باردار جلوی چشم ویژن ظاهر شد.قبلا گفتم که واندا خیلی قدرت داشت. برای همین تونسته بود با استفاده از قدرت جادوییش و اهریمنیش بچه‌هاشو خلق کنه؛ اما خب زندگی به همین سادگیا نبود. ویژن بعد از یه جنگ آخر دنیای وحشتناک به همراه اونجرز حسابی داغون شد و از کار افتاد. انقدر که یه جورایی مجبور شدن از اول بسازنش و این بار دیگه از امواج مغزی سایمون یا واندرمن استفاده نکردن. ویژن تبدیل شد به یه اندرویدی که هیچ خاطره‌ای از احساسات عمیقش به اسکارلت ویچ و بچه‌هاش نداشت. یعنی یادش بود که با هم بودن؛ ولی یادش نبود که چرا با هم بودن و چه حسی نسبت به هم داشتن؟ این ویژن سفیدبود. خلاصه دیگه کم‌کم رابطشون سرد شد و در نهایت به هم زدن.بعد از اون واندا با بچه‌هاش تنها موند. بچه‌هایی که معلوم شد نه تنها با جادو به دنیا اومده بودن؛ بلکه تیکه‌ای از وجود خود شیطان یعنی مفیس رو تو وجودشون داشتن. بعد از یه سری اتفاق بچه‌ها مردن و اسکارلت ویچ هم که میونۀ خوبی با عزاداری و مرگ و اینا نداشت، دیوونه شد و تقریبا دنیای مارولو نابود کرد؛ ولی ایکس من و اونجرز تونستن جلوشو بگیرن.خلاصه این شد پایان غم‌انگیز رابطۀ این دو نفر. البته من کلی از جزییاتو نگفتم. اتفاقی که واندا باعثش میشه و دنیای مارول می‌ترکونه، خیلی بزرگ و عجیبه. من تعریف نمی‌کنم که انشالله سر همون قسمت اسکارلت ویچ برم ساغش. اینایی که گفتم دوباره تو داستان تکرار میشن. پس مثل همیشه فقط دارم می‌گم که یه ذهنیتی داشته باشیم. اگه گیج شدید اصلا جای نگرانی نداره. تا آخر این قسمت همه چی براتون مث روز روشن میشه.کتاب مصوری که می‌خوام تو این قسمت براتون تعریف کنم مربوط به بعد از تمام ماجراهایی که شنیدین. کتاب مصوری به نام ویژن به نویسندگی تام کینگ که سال 2015 و تو 12 جلد منتشر شده. تام کینگ یه نویسندۀ جوون و خیلی درست حسابیه. هم تو مارول کار کرده و هم دیسی. تو هر دو هم کلی کمیک تحسین شده داره.تام سال 1978 متولد شده. تو دانشگاه فلسفه و تاریخ خونده و بعد از حادثه 11 سپتامبرم حدود 7 سال واسه سی آی ای کار کرده. وقتی دیگه این کارا رو می‌ذاره، کنار می‌شینه به نوشتن. یکی از آثارش هم میشه کتاب ویژن که به همراه کارتونیستی به نام گریل هرناندز تکمیلش می‌کنه و می‌فرسته برای چاپ.کتاب ویژن به شدت مورد توجه منتقدان قرار می‌گیره. هم داستانش هم نحوه‌ی روایت و هم طراحاش خیلی حرفه‌ای خاص بودن. برای همینم خوب فروش می‌کنه و جایزه‌های درخوری هم می‌گیره. تو داستان غیر از ویژن و واندا چند تا شخصیت دیگه‌ام هستن که بعضیاشون رو خوب می‌شناسیم و بعضیاشون اصلا. یعنی حداقل من اصلا نمی‌شناختم. واسه همین اینجا یه کم از کاراکترها میگم و بعد قول میدم که برم سراغ داستان.خب اونجرزو که می‌شناسیم. اگه نمی‌شناسین اونجر یک گروه اول قهرمانیه تو دنیای مارول. شخصیت‌های اصلیش هم کاپیتان آمریکا، آیرون من، تور، اسکارلت ویچ و ویژن و خیلیای دیگر که واسه این داستان همین رو بدونین کافیه. ولی به طور اختصاصی در مورد آیرون بگم که اسم اصلیش تونی استارکه. خیلی پولدار و نابغه و دانشمنده. با ویژن خیلی دوسته. وقتی هم که ویژن تو اون حادثه‌ای که یکم بالاتر تعریف کردم نابود شد، تونی استارک بود که دوباره از اول ساختش. بقیه اونجرزم اونقدر نقشی ندارن تو داستان که لازم باشه تاریخچه‌ای ازشون بدونیم.شخصیت بعدی گریم ریپره. گریم ریپر یا اریک ویلیامز، برادر سایمونه. سایمون همونی که از امواج مغزیش برای ساخت ویژن استفاده کرده بودن. یعنی واندرمن که شوهر واندرومن نبود. قبلا گفتم که سایمون تو شرکت تونی استارک کار می‌کرد. از اونجا دزدی کرد و به خاطر همینم انداختنش زندان. بعد یکی از دشمنان تونی فراریش داد و گفت بیا من می‌کنم واندرمن و بعد برو با اونجرز بجنگ و انتقامتو از تونی استارک بگیر.خلاصه در نهایت خود سایمون، یا همون واندرمن با اونجرز دوست شد. حتی در راه کمک به اون‌ها کشته شد. ولی اریک یعنی برادرش اونجرزو مسئول مرگ داداش دونست و برای همین برای خودش یه سلاح ساخت و تبدیل شد به گریم ریپر. یکی از ویلن‌های معروف مارول. وقتی فهمید که از امواج مغزی برادرش استفاده کردن که ویژنو بسازن، دیگه خیلی قاطی کرده و افتاد دنبال ویژن شد. دشمن قسم خورده‌اش یه‌جورایی. پس گیریم ریپر برادر سایمونه.تو زمانی که داستان تعریف میشه مغز ویژن دیگه از امواج سایمون خالی شده. ولی گریم ریپر اصلا گوشش بدهکار و این چیزا نیست. نفر بعدی آگاتا هارکنسه. یک جادوگر چندین ساله و قدرتمند که نقش مشاور برای اونجرز و ایکس من و اینا این بازی می‌کنه. یکی از مهم‌ترین کارش این بوده که به اسکارلت ویچ یاد داده که چجوری از قدرتاش استفاده کنه. در واقع بهش فهمونده که چه جادوگر بزرگی و می‌تونه جادوشو بزرگترم بکنه. تو سریال وانداویژنم هست. ولی نمیگم کیه.نفر بعدی ویکتور مانچائه. مامان ویکتور عاشق اولتران بود. ازش خواست که بهش یه بچه بده. اولتران یه بچه ساخت که هم رباط بود و هم انسان. اسمشم شد ویکتور. ویکتور گاهی با اونجرزه. چیزی که مهمه اینه که چون ساخته اولترانه، خودشو برادر ویژن می‌دونه. البته رابطه دو طرفست. ویژن اونو برادر خودش می‌دونه. خب اینم از شخصیت‌های کتاب مصور ویژن. این شخصیت‌ها رو من دوباره توضیح میدم توی کتاب و بنابراین میگم بازم گیج نشید.بریم داستان ویژن اثر تام کینگ بشنویم و امیدوارم که لذت ببرین. در روزهای اول پاییز، وقتی اولین برگ‌های زرد و نارنجی شروع به فرش کردن زمین کردن، خانواده‌ی ویژن ساکن خونۀ جدیدشون تو محلۀ آلرینتون شدن. بیشتر همسایه‌های ویژن کارمندایی بودن که زمان زیادی رو تو ترافیک یا حرف زدن در مورد ترافیک می‌گذروندن. آخر هفته‌ها تو خونه می‌موندن تو حیاط‌های کوچیکشون مهمونی باربیکیو راه می‌نداختن. والدین اون محله همیشه بهترینو برای بچه‌هاشون می‌خواستن. بهترین مدرسه، بهترین همکلاسی، بهترین هم‌گروه، خونه‌ی خانواده‌ی ویژن همونجا بود.تو همون همسایگی. یه جای ساکت و تمیز با مردم معمولی و خوشحال. 15 کیلومتری جنوب واشنگتن. خیلی از اهالی واقعا اهل اونجا نبودن. همشون بعد از کلی کار و تحصیل و تلاش، برای رسیدن به شغلی که باهاش دنیا رو نجات بدن شکست خورده بودند و تصمیم گرفته بودند که چون هیچی نشدن و به هیچ جا نرسیدن، حداقل کارمندای معمولی باشن. خانوادۀ معمولی داشته باشن و به زندگی معمولی شون ادامه بدن. معمولی و نرمال.بیشترشون همونجا عاشق شده بودن و ازدواج کرده بودن. حالا دیگه غیر از کار و ترافیک و مدرسه و کلی قبض که باید هر روز پرداخت می‌کردند، دغدغه‌ی دیگه‌ای نداشتن. اینا تنها چالش‌هایی بود که از پسش بر میومدن و تنها کارهایی بود که برای زنده ماندن لازم داشتن.جرج و نورا از قدیمی‌ترین ساکنین این محله ساکت و پرتلاشن. نورا زن مهربون و مبادی آدابیه؛ ولی در عوض جورج یه پیرمرد بدعنق تو دل نروئه. امروز صبح جرج از همیشه بداخلاق ترم هست. چون به اصرار نورا مجبور شده که لباس پلو خوری تنش کنه. کفشش برق بندازه و پشت سر نورا راه بیفته که با هم برن به همسایه‌ی جدیدشان خوش‌آمد بگن. جرج و نورا به در ورودی خونۀ همسایۀ جدیدشان می‌رسن. تو حومۀ شهر خونه‌ها همه شبیه همن. دو طبقه و حیاط دار با سقف شیروانی. دور تا دور همه‌ی خونه‌ها یه حصار چوبی و قشنگه که خیلی کوتاه و بی‌معنیه.هرکسی می‌تونه ازشون رد بشه و وارد حیاط جلویی خونه بشه. جرج و نورام حصار چوبی رو رد می‌کنن. حالا هر دو جلوی در ورودی وایسادن. جورج داره زیر لب غر می‌زنه. باورم نمیشه قبول کردم باهات بیام که یه مشت ربات ببینم. آخه کدوم رباتی کیک می‌خوره که تو براشون کیک پختی؟ نورا با بی‌حوصلگی جواب میده صد بار گفتم که اونا ربات نیستن. سینتون نمیدونم چی چین. تو اخبار گفت که ویژن قراره که دیگه اونجرز کاخ سفید باشه. واسه همینم خانوادشو آورده اینجا که نزدیکش باشن.همون موقع در باز میشه و خانوادۀ همسایه‌ی جدید روبروی نورا و جورج ظاهر میشن. ویژن، ویرجینیا همسرش، دخترشون ویو و پسرشون وین که دوقلو و 15 سالشون هر چهار تایی در و باز می‌کنند و با یه لبخند بزرگ به جرج و نودرا خوش‌آمد میگن.خانوادۀ ویژن همگی صورتی رنگن و همه روی پیشونیش یه تیکه سنگ دارن که انرژی خورشیدو براشون جذب می‌کنه. ویرجینیا یه زن قد بلند و جذابه. رنگ صورتی پوستش با موهای سبز و مصریش شمایل مرموز و هیجان‌انگیزی بهش داده. ویو و وینم موهای سبزی دارند. ویو موهاش بلند و لخته. وین هم مقل بقیه‌ی پسرهای نوجوان کنار موهاشو تراشیده وسطشم به سبک امروزی ژل زده و مدل داده.ویژنا از دیدن مهمونشون هیجان‌زده می‌شن. تازه وسایلشون چیدن و از این که می‌تونن خونه رو به یکی نشون بدن خوشحالن. جرج و نورا وارد خونه میشن. دور تا دور سالن پذیرایی پر از چیزایی که ویژن از دوستان اونجرزیش هدیه گرفته. از کاپیتان آمریکا تا بلاک پنتر و بقیه. اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می‌کنه، یک گیاه آبی رنگ و بزرگه با گل‌های زرد و نارنجی. یا اینکه ویژن اون به مهمونا به عنوان هدیه‌ای از اسکارلت ویچ و آگاتا هارکنس معرفی می‌کنه. میگه این گیاه می‌تونه آینده رو نشونت بده. البته اگه بلد باشی ازش استفاده کنی.نه ویژن و نه همسایه‌ها متوجه صورت غمگین ویرجینیا نمیشن. اون گیاه که یادگاری از زندگی واندا و ویژنه همیشه ویرجینیارو غمگین می‌کنه. جورج و نورا خونۀ ویژنا رو ترک می‌کنن. هر دو متعجب و هیجان‌زدن. گرچه اونا خبر ندارن که تو آخرای این داستان قرار خونشون به خاطر خرابکاری همین خانواده‌ی رباتی، آتیش بگیره و خودشونم تو شعله‌ها جزغاله بشن. تو لحظه‌ی جزغاله شدن، جورج قراره به نورا فکر کنه و نورا هم به دکوراسیون خونۀ ویژنا. اما خب هنوز آخر داستان نیست.هنوز ویژن تازه اسباب‌کشی کردند و از اولین مهمونشون پذیرایی کردن. بعد از رفتن جورج و نورا، ویرجینیا کیکاشون می‌ندازه تو سطح آشغالا و رو به ویژن میگه آدمای مهربونی به نظر میومدن. ویژن که داره ظرفا رو می‌شوره خیلی جدی جواب میده مهربون نه، باید بگی باشخصیت. ویرجینیا جواب میده اما کار اونا مهربونی بود. من از شخصیتشون چیزی نمی‌دونم و خیلی بی‌معنیه که بگم باشخصیت. ویژن با عصبانیت جواب میده انسان بودن به این معنیه که گاهی بی‌معنی حرف بزنیم. کل حقیقت و واقعیت انسان‌ها بی‌معنیه. ویرجینیا جواب میده و تو اصرار داری که ما مثل اونا باشیم. ویژن دیگه واقعا عصبانی میشه و میگه اصراری ندارم. توصیه می‌کنم.اینکه همیشه با یک هدف معین و از یه راه منطقی زندگی کنی مستبدانه‌اس. این چیزیه که اولتران می‌خواست. ولی تلاش برای هدفی غیر قابل دستیابی کاری که انسان‌ها می‌کنند و این یه جور آزادیه. این چیزیه که من برای خانوادمون می‌خوام. برای آیندمون. ویژن خودش آروم می‌کنه. به ویرجینیا نزدیک میشه دستشو می‌گیره. ویرجینیا به چشمای مشتاق ویژن نگاه می‌کنه و میگه تو راست میگی اونا با شخصیت بودن. ویژن لبخند می‌زنه و جواب میده آره عزیزم اونا با شخصیت بودن.ویژنا و کم‌کم با بقیه همسایه‌ها آشنا میشن. آدمای اون محله راه به راه با ویژنا سلفی می‌گیرن و تو شبکه‌های اجتماعیشون پخش می‌کنن. مثل اینکه ویژن هر چقدر تلاش کنه بازم یه اونجرزه و از اون مهم‌تر یه سینتون نمی دونم چی چی با زن و دوتا بچه. اما چیزی که همسایه‌ها نمی‌دونن اینه که ویژنم مثل خودشون هر روز میره سر کار و برای جنگیدن با ضد قهرمان حقوق می‌گیره تا بتونه خرج خانوادشو بده.ویرجینیا همسر صورتی با موهای سبز رنگ ویژن، هنوز نمی‌دونه می‌خواد چیکار بشه. بیشتر مواقع وقتی کاری نداره که برای خونه و خانواده‌ش انجام بده روی مبل اتاق نشیمن خونه تمیز و زیباشون می‌شینه و خاطراتشو مرور می‌کنه. خاطراتی که تو ذهنش بارگذاری شدن و ویرجینیا خیلی درکشون نمی‌کنه. ولی هر وقت مرورشون می‌کنه دلش می‌خواد که گریه کنه.بالاخره سال تحصیلی شروع میشه و ویژن از ویو و وین می‌خواد که به مدرسه برن. ویرجینیا درک نمی‌کنه که چرا باید بچه‌ها به مدرسه بفرسته؟ اونم در حالی که اونا از بدو ساخته شدن همه جور دانشی تو مغزشون آپلود شده. اما ویژن اعتقاد داره که بچه‌ها باید به مدرسه برن تا مثل نوجوونای نرمال بزرگ بشن. اما ویو و وین نمی‌دونن که نرمال بودن یعنی چی. تنها چیزی که می‌دونن اینه که با بقیه فرق دارن و این تو روز اول مدرسه خیلی بهتر از همیشه هم درک کردن. نگاه‌ها و رفتار هم مدرسه یا بهشون ثابت کرد که هیچوقت قرار نیست تو اجتماع پذیرفته بشن.همون روز ویژن مثل همیشه لباس ابرقهرمانی تنش می‌کنه و میره که به زندگی روزمره‌ی اونجرزیش سر و سامون بده.ویرجینیا تصمیم می‌گیره که تو غیبت همسرش به اولین شب تحصیلی بچه‌هاش، به مشقاشون رسیدگی کنه. بیشتر از این که براش مهم باشه که اونا چی یاد گرفتن، می‌خواد بدونه چجوری یادگرفتن؟ اما ویو از این کارش عصبانی میشه و با مادرش دعوا می‌کنه. ویو روز خوبی رو تو مدرسه نگذرانده بوده. برای همینم تکالیفشو پرت می‌کنه روی زمین و از دور میز بلند میشه. میگه نمی‌خواد انتقادای مادرش بشنوه. ویو از اتاق نشیمن خارج میشه. وارد راهروی خونه میشه.ویرجینیا و وین دارن با نگاه مسیرش دنبال می‌کنند؛ ولی یهو صدای وحشتناک خرد شدن دیوارو می‌شنون و بعد هم صدای فریاد ویو. اونا می‌بینن که یه شمشیر بزرگ و پهن از دیوار رد میشه و از پشت سر وارد کمر ویو میشه و از شکمش بیرون می‌زنه. شمشیری که در واقع از دیوار رد شده و بعد وارد بدن ویو شده. شمشیر از داخل بدن ویو بیرون کشیده میشه و اون روی زمین میفته. تمام سیم‌های داخلی بدنش بیرون می‌زنن و شروع می‌کنه به جرقه‌زدن.ویو کاملا خراب میشه و فقط با صدای رباتیکی تکرار می‌کنه مامان، مامان، مامان. ویرجینیا و وین به سمتش میرن؛ ولی دیوار خونه خورد میشه و مردی عظیم‌الجثه وارد میشه. مردی با لباس سیاه و چسبون. شنلی بنفش رنگ و نقابی بزرگ و شاخ‌دار. روی سینۀ مرد و روی لباسش، یه اسکلت کشیده‌شده. اون مرد گریم ریپره.گیر ریپر شمشیرش تو هوا می‌چرخونه و فریاد می‌زنه که دنبال برادرش سایمون می‌گرده. در و دیوارهای خونه خورد میشن. وین گیج شده و ترسیده. نمی‌تونه خودش و به خواهرش برسونه. گریم ریپر یه ضربۀ محکم به وین می‌زنه و اونو به یه گوشه پرتاب می‌کنه. گریم ریپر داره با صدای بلند حرف می‌زنه. فکر کردین پیداتون نمی‌کنم؟ عکساتون همه جا پخش شده. عکسای خانوادۀ چندش آورتون که از برادر من دزدیدین. شما خانواده نیستین. اصلا واقعی نیستین.گریم ریپر در حالی که هنوز داره فریاد می‌زنه، شمشیرش بالا می‌گیره و به سمت وین میره تا اونو هم از وسط نصف کنه. وین داره از ترس از کار میوفته که ویرجینیا از راه می‌رسه و از پشت سر یه ضربه‌ی محکم به سر گریم ریپر می‌زنه. بعد دوباره می‌زندش. دوباره می‌زندش. می‌زندش. خون گریم ریپر همه جا پخش میشه؛ ولی ویرجینیا هنوز داره می‌زندش و می‌زندش.ویو همچنان روی زمین افتاده و پشت سر هم تکرار می‌کنه، مامان. وین هم ترسیده و اونم مادرش صدا می‌کنه؛ ولی در واقع وین از مادرش ترسیده. مادری که هنوز داره به سر گریم ریپر ضربه وارد می‌کنه و خودشم غرق خون شده. صدای وی و وین بالاخره به گوش ویرجینیا می‌رسه. زدنو متوقف می‌کنه. از جاش بلند میشه. سر گریم ریپر متلاشی‌شده. ویرجینیا به دختر از کار افتاده و اتصالی‌کرده‌اش نگاه می‌کنه. بعد رو به پسرش وین می‌کنه و میگه نباید به پدرت چیزی بگی.گریم ریپر ساعت 6 و 13 دقیقه پیدا شد. بعد دخترمون ویو رو از وسط نصف کرد. اون از دزدیدن زندگی برادرش حرف زد و گفت ما خانوادۀ اونیم، نه تو. من سعی کردم جلوی حمله رو بگیرم؛ ولی اون منو پرتاب کرد. بعدش دیدم که داره میره به سمت پسرمون وین. هی فریاد می‌زند هی تکرار می‌کرد که شما واقعی نیستین. شما واقعی نیستین. من نمی‌خواستم از لیزرم استفاده کنم. چون من می‌دونم که ما قرار نیست انسان‌ها رو بکشیم. برای همینم بهش ضربه زدم. اونم همین‌طور. من بالاخره مجبور شدم از لیزرم استفاده کنم؛ ولی نه برای کشتنش. فقط می‌خواستم نشون بدم که می‌تونم شکستش بدم.خوشبختانه اونم ترسید و فرار کرد. دنبالش نرفتم. آخه بچه‌ها بهم احتیاج داشتن. آسیبی که به خونه رسیده خیلی زیاده. می‌دونم ولی چاره‌ای نداشتم. ویو از دست رفته بود. پشت سر هم منو صدا می‌کرد؛ ولی من نمی‌تونستم کمکش کنم. رفتم کنارش نشستم و موهاش نوازش کردم. فکر کنم کار خوبی کردم مگه نه؟ ویرجینیا دیگه ادامه نمیده و سکوت می‌کنه. سرش و می‌ندازه پایین. خیلی غمگینه. ویژن که تا الان روی مبل اتاق نشیمن و روبروی ویرجینیا نشسته بود، بلند میشه میره که کنارش بشینه. دستش دور شونه‌های ویرجینیا می‌ندازه و سعی می‌کنه که دلداریش بده.از بیرون صدای پرنده‌ها میاد. صدای حرف زدن بچه‌هایی که تو خیابون بازی می‌کنن. صدای نسیم آروم پاییزی. اینا صداهایی که هر روز شنیده میشن. وین برگشته به مدرسه و نیازی به غذا خوردن نداره؛ ولی حالا تو سالن غذاخوری نشسته و به ظرف غذا خیره شده. اگه ویو کنارش بود، اونا الان داشتن در مورد چیزهایی که تو مدرسه شنیده بودن با هم حرف می‌زدند. اما خواهرش الان تو آزمایشگاه اونجرزه و معلوم نیست بتونن دوباره از اول بسازنش. وین هنوز داره به ظرف غذاش نگاه می‌کنه. داره به بدن انسان‌هایی فکر می‌کنه که برای زنده ماندن به این غذاها احتیاج دارن.یه پسر نوجوون بهش نزدیک میشه و جلوش وایمیسته. هی وین خواهرت چرا نمیاد مدرسه؟ اون هم گروهی منه. باید بدونم کی میاد. وین جواب میده که خواهرم مریضه. پسر که اسمش کریسه، اهمیتی به حرف وین نمیده و پشت سر هم سراغ وین رو می‌گیره. میگه شمارشو بده می‌خوام باهاش حرف بزنم. وین عصبانی میشه. از جاش بلند میشه. یاد بحث خودش با خواهرش میفته. یاد اینکه داشتن در مورد بدن انسان‌ها حرف می‌زدند. اینکه فقط کافیه یه نقطه از گردنشون فشار بدی، اونوقت اونا مثل سینتوزایده خاموش میشن.وین دستشو جلو می‌بره و گردن کریسو محکم می‌گیره. انقدر که کریس از روی زمین بلند میشه. وین فشار میده و فشار میده. صورت کریس کبود میشه. وین هنوز داره به حرفای خواهرش فکر می‌کنه. به اینکه اون یه نقطه‌ی توی گردن، می‌تونه جلوی رسوندن خون به مغز انسان‌ها رو بگیره. خواهرش می‌گفت که انسان‌ها شبیه مان. اونام یه دکمه توی گردنشون دارن که اگه خوب فشار بدی خاموش میشن. وین کریس کبود و سیاهو روی زمین می‌ندازه و بهش میگه بهت گفتم که خواهرم مریضه. بعد بدون اینکه توجهی به اطرافش بکنه از مدرسه خارج میشه.ویژن و ویرجینیا روبروی مدیر مدرسه نشستن. اتاق مدیر تاریک و رسمیه. مدیر پشت میزش نشسته. به والدین صورتی رنگ و قدرتمند دانش‌آموز تازه والدش نگاه می‌کنه و میگه شما که می‌دونی من مخالف استفاده از اسلحه تو مدرسم. ولی بچه‌های شما دست کمی از اسلحه ندارن. ویرجینیا عصبانی میشه و جواب میده اونا فقط بچن. اسلحه نیستن.ویژن که تا حالا سکوت کرده بود سعی می‌کنه ویرجینیا رو آروم کنه. بعد رو به مدیر مدرسه می‌کنه و میگه مشکل ما با اون پسر حل شده. اون یه امضا از کاپیتان آمریکا می‌خواست من براش آوردم. متوجه نمیشم که ما الان چرا اینجاییم؟ مدیر جواب میده، مشکل اون بچه شاید حل شده باشه؛ ولی مدرسه هنوز در خطره. ویژن با قیافۀ جدی از جاش بلند میشه و میگه من ویژنم. از اونجرز. من 37 بار زمین شما را از نابودی نجات دادم. هر روزی که زنده‌این، هر نفسی که می‌کشین، هر بار که قلبتون می‌زنه رو مدیون منین. مدیون 37 بار زندگی دوباره‌ای که من بهتون دادم. پسر من طبق قوانین مجازات میشه. همین. فکر می‌کنم اینقدر عاقل باشید که نخواید با من بحث کنین. ویژن دست ویرجینیا رو می‌گیره و هر دو بدون خداحافظی از اتاق مدیر خارج میشن.فردا صبح وقتی ویرجینیا می‌خواد صندوق پستی خونه رو چک کنه ویژنو می‌بینه که حاضر و آمادست و می‌خواد که به سمت مقراونجرز پرواز کنه. ویژن به ویرجینیا میگه که فکر می‌کنه راه برگردوندن دخترشونو پیدا کردن و میره که ویوو تعمیر کنه. ویرجینیا لبخند می‌زنه و میگه که می‌دونه که با هیچ منطقی نمیشه آرزو رو توضیح داد؛ ولی براش آرزوی موفقیت می‌کنه. ویژن ویرجینیا رو می‌بوسه و از اونجا دور میشه.ویرجینیا به سمت صندوق پست میره. بعد از حمله‌ی گریم ریپر این اولین باره که ویرجینیا احساس خوشحالی می‌کنه. انگار تو اون لحظه تمام مشکلات خیلی کوچیک و بی‌آزار شده باشن. انگار دیگه همه چی تحت کنترله. ویرجینیا در صندوق پست و باز می‌کنه یه جعبه توی صندوقه.جعبه رو درمیاره. بازش می‌کنه. یه موبایله. روی موبایل نوشته شده که روشن کن و دکمۀ پلیو بزن. ویرجینیا همین کار می‌کنه. یه ویدیو داره پخش میشه. تو ویدیو ویرجینیا و پسرش وین دارن تو حیاط پشتی خونه‌ی گودال می‌کنن. بعد ویرجینیا یه جسد متلاشی شده رو پرتاب می‌کنه توی گودال. بعد هم روش خاک می‌پاشه. تو تمام طول ویدیو، پسرش وین داره به این کار مادرش نگاه می‌کنه و می‌لرزه. ویرجینیا خشکش می‌زنه. ویدیو رو خاموش می‌کنه. تمام اون آرامش دوباره تبدیل به خاکستر میشه. تبدیل به خاکستر و یه ترس بزرگ و ناشناخته.تو مقر اونجرز ویژن بالای سر تخت دخترش نشسته. دختر ویژن به زور کلی دستگاه زندست و هنوز نتونستن دوباره روشنش کنن. ویژن بار اولی که وارد مقر اونجرز شد و خوب یادشه. اون روزا دشمن اونجرز بود. اونجرز اون روی یک تخت آهنی و قدیمی خوابونده بودن. کلی سیم و تیغ به سینه‌اش فرو کرده بودن و به قلبش شلیک می‌کردند. می‌خواستن بفهمن که با چی طرفن.ویژن تو همین فکراست که تونی استارک یا همون آیرون من وارد اتاق میشه. ویژن رو بتونی می‌کنه و میگه فکر می‌کنم که سیستم آسیب‌دیده بدنش تا حالا بازسازی شده باشه؛ ولی برای برگردوندن هوشیاریش به مقدار زیادی انرژی احتیاج داریم. من می‌تونم این انرژی رو بهش بدم. تونی قبول می‌کنه.حالا از مغز ویژن کلی سیم به مغز ویو وصل شدن. بپویژن روی صندلی نشسته و منتظر تا تونی دکمه رو فشار بده. تونی دکمه رو می‌زنه و نور شدیدی همه جای مقر اونجرزو فرامی‌گیره. ویژن فریاد می‌زنه و فریاد می‌زنه. امواج مغناطیسی شدیدی بین مغز خودش و دخترش جابه‌جا میشن.تونی می‌خواد همه چیزو متوقف کنه؛ ولی ویژن در حالی که از درد داره منفجر می‌شه، جلوشو می‌گیره. بهش میگه که تو با این که بهترین دوست منی؛ ولی بهت قول میدم که اگه این دکمه رو فشار بدی با دستای خودم می‌کشمت. تونی سکوت می‌کنه و خودش کنار می‌کشه. انتقال امواج و انرژی اونقدر ادامه پیدا می‌کنن تا بالاخره ویو از جاش بلند میشه و روی تخت میشینه. ویژن دخترشو بغل می‌کنه و همه چی دوباره آروم میشه. ویژن و دخترش برمی‌گردن خونه.ویرجینیا با دیدن ویو دوباره حالش خوب میشه و یادش میره که براش یه ویدیوی تهدیدآمیز فرستاده شده. اون شب ویژن و ویرجینیا با هم به اتاق خواب میرن. ویژن در مورد گریم ریپر حرف می‌زنه و به ویرجینیا میگه که هیچ اثری از گریم ریپر پیدا نکردن. ویرجینیا حوصلۀ حرف زدن در مورد این چیزا رو نداره. دلش می‌خواد مثل بقیه باشه.ویرجینیا به سمت ویژن میره و می‌بوسدش. ویژن ویرجینیا درحالی شب رویایی شون می‌گذرونن که بیرون خونه، دو تا بچه در حال نوشتن یک شعار بزرگ و نفرت‌انگیز روی دیوارهای خونشونن. یه شعار که ازشون می‌خواد از اون محله برن. چون اونا عجیب غریب و نفرت‌انگیزن. چون اونا نرمال نیستند و ذهن کوچیک و متعصب و همه چی دون آدما اونا رو درک نمی‌کنه.تو اتاق نشیمن خونه‌ی ویژنا یه درختچه‌ای آبی رنگ است با گل‌های زرد و نارنجی. درختچه رو آگاتا هارکنس برای واندا خریده‌بود. آگاتا یه زن پیر بود که بیشتر از 300 سال عمر کرده بود. اون رهبر یک گروه جادوگری بود. جادوگرای قدرتمندی که روی زمین و بین مردم زندگی می‌کردن. آگاتا موهای خاکستری و زیبایی داشت. لاغر بود و قدبلند.سال‌ها قبل آگاتا خودش به واندا یا اسکارلت ویچ نزدیک کرده بود که بتونه استفاده از جادو رو بهش یاد بده. یاد بده که چجوری قدرتاشو به کار بگیره. واندا بهترین دانش‌آموزش بود. اون روزا ویژن و واندا با هم زندگی می‌کردن و آگاتا برای خونۀ گرم و زیباشون اون درختی آبی رنگ و خریده بود.آگاتا خیلی زود عضوی از خانوادۀ اونا شده بود و به عنوان پرستار دوقلوهای واندا و ویژن کنارشون زندگی می‌کرد؛ اما بعد بچه‌ها مردن. ویژن مرد. آگاتا مرد و واندا هم مرد؛ ولی اون درختچه‌ای آبی همچنان زنده موند. یه گیاه که می‌تونستو می‌تونه دروازه‌های زمانو قفل کنه. می‌تونستو می‌تونه آینده رو پیش‌بینی کنه.به توریست‌های سرزمین انسانی توصیه میشه که این گیاه از فروشنده‌های محلی نخرن. چون معمولا گل رز رنگ شده بهشون قالب می‌کنن؛ اما توریستها گوش نمیدن و کلی پول پای همین گیاه‌های تقلبی خرج می‌کنن. برای مردم این چیزا اهمیتی نداره. اونا میخوان آیندشون ببینن و هر کاری برای دونستنش می‌کنن. آگاتا هارکنس در حالی که یه گربه سیاه رنگ تو بغلش گرفته، داره تو کوه‌های خشک و کویری سرزمین ترانسیا قدم می‌زنه.اون داره به روزی فکر می‌کنه که خودش و واندا تو فرودگاه ترانسیا نشسته بودن و منتظر بودند تا به حماقت توریست‌های از همه جا بی‌خبر بخندن. توریست‌هایی که تو سالن انتظار می‌نشستند و قبل از اینکه نوبت پروازشون برسه، یه تیکه از گل تقلبیشونو می‌خوردن تا ببینن تو آیندشون چه خبره؛ ولی باید همه به سرفه میفتادن. بعدشم شاکی و عصبانی به دنیای خودشون برمی‌گشتن. آگاتا و واندا هم دست به دست هم از فرودگاه خارج می‌شدند. اونا می‌دونستن که اگه حتی یه نفرم به طور اتفاقی یه گل واقعی به دستش می‌رسید، فقط تو یه صورت می‌شد که باهاش آینده رو دید. راهی که فقط آگاتا می‌تونست و به واندا هم یاد داده بود.آخرین باری که آگاتا از جادوی گل استفاده کرده بود، تصویر وحشتناکی از خودش و آینده دیده بود. تصویر ویژن که تو خون دوستاش غرق شده بود. تصویر اونجرز که به دست ویژن تیکه و پاره شده بودن. ویژنی که به دست واندا مسخ شده بود و واندهایی که داشت همۀ دنیاها را نابود می‌کرد. اونجرز و ایکس من و همه و همه. آگاتا مرگ همه رو دیده بود. حتی مرگ خودش.بعد از اون ماجرا زندگی خیلیا عوض شد. سال‌ها گذشت و سرنوشت جور دیگه‌ای رقم خورد. مرده‌ها زنده شدن. ولی حالا آگاتا احساس می‌کنه که قراره همه چیز دوباره تکرار بشه. اون باید دوباره آینده رو ببینه. آگاتا به محل واقعی رشد اون گیاه بین کوه‌های ترانسی می‌رسه. گربه‌ای سیاه رنگش روی زمین داغ اون کوه‌ها رها می‌کنه. گربه به سمت گیاه میره و مقداری از اونو می‌چشه. بعد برمی‌گرده توی بغل آگاتا.آگاتا یه تیغ کوچیک و نازک و برمی‌داره و تو گردن گربه فرو می‌کنه. گربه روی زمین می‌افته و شروع می‌کنه به فریاد زدن و غرش کردن. کم کم بزرگ میشه. بزرگ و بزرگتر تا اینکه تبدیل به یه یوزپلنگ سیاه و قدرتمند میشه و به آگاتا حمله می‌کنه. آگاتا باهاش می‌جنگه. تا اینکه یوزپلنگ بالاخره از پا در میاد و روی زمین میفته. تو فرهنگ‌های خیلی کمی رسم که گربه‌سانان بخورن. شاید مربوط به جایگاهشون تو خونه باشه. شاید به مزشون که تلخ و فلزگونس؛ ولی خب آگاتا به یوزپلنگ مرده نزدیک میشه. شکمشو پاره می‌کنه و معده‌شو درمیاره.آگاتا شروع به خوردن معدۀ یوزپلنگ می‌کنه. بعد فریاد می‌زنه و روی زمین میفته. تمام صورتشو خون یوزپلنگ قرمز می‌کنه. اون یه تصویر ترسناک دیده. از آینده، آینده‌ی پر از خون، از مرگ، از ویژن، از دست‌های آلوده به خون ویژن. آگاتا یه جمله رو تکرار می‌کنه و تکرار می‌کنه. در روزهای اول پاییز، وقتی اولین برگ‌های زرد و نارنجی شروع به فرش کردن زمین‌کردن، خانواده‌ی ویژن ساکن خونه‌ی جدیدشون تو محله‌ی آرینگتون شدن.ویژن و ویو و وین دارن تو حیاط خونۀ دوست داشتنیشان بازی می‌کنن. ویرجینیا در حالی که داره ظرفای آشپزخونه رو جابه‌جا می‌کنه، بهشون نگاه می‌کنه و لبخند می‌زنه. بعد از مدت‌ها دوباره احساس تعلق خاطر می‌کنه. به این محله، به این خونه و به این خانواده. اما این احساس فقط 1 و 72 صدم ثانیه دووم میاره. چون درست یک و هفتاد و دو صدم ثانیه بعد، موبایلی که تو صندوق پست پیدا کرده بود، شروع به زنگ زدن می‌کنه.ویرجینیا گریم ریپر کشته بود و از ترس اینکه تلاش همسرش، برای داشتن یک زندگی نرمال و خراب کنه، همه چیز از پنهان کرده بود؛ اما یه نفر این پنهان کاریو دیده‌بود. دیده بود که ویرجینیا داره جنازه‌ی گریم ریپرو تو حیاط خونه‌اش دفن می‌کنه و ازش فیلم گرفته بود. بعد اون فیلمو توی موبایل برای ویرجینیا فرستاده بود. حالا همون موبایل داشت زنگ می‌خورد. قبلا هم اون موبایل بارها زنگ خورده بود؛ ولی ویرجینیا جواب نداده بود. تا اینکه الان، بعد از یک و هفتاد و دو صدم ثانیه حس خوب، تصمیم می‌گیره که گوشی رو جواب بده. یه مرد پشت خطه و می‌خواد که با ویرجینیا قرار ملاقات بذاره. ویرجینیا قبول می‌کنه.روز بعد وین و ویو به مدرسه برمی‌گردد. این اولین باره که هر دو بعد از مدت‌ها دوباره پاشونو تو مدرسه می‌ذاشتن. ویو که تازه تعمیر شده بود و وین هم بعد از اینکه داشت یکی از بچه‌ها را خفه می‌کرد، تعلیق شده بود. حالا هر دو مضطرب و غمگین از بین بچه‌هایی که با نفرت بهشون نگاه می‌کنند، رد میشن. هر دو احساس می‌کنن که آدما ازشون متنفرند و این قرار نیست هیچ وقت تغییر کنه. آدما خیلی راحت از چیزهای متفاوت متنفر میشن. از چیزایی که نمی‌شناسن؛ ولی چرا؟ ویو وین قرار نیست هیچ وقت اینو بفهمن. چون آدما خودشونم نمی‌دونن. ویژن به بچه‌هاش گفته بود که آدما یه تعریفی از یه چیزی می‌شنون و ازش متنفر میشن. به همین سادگی. ویژن به بچه‌هاش گفته بود که اونا باید سعی کنن که اون تعریف اشتباه تو مغز آدما عوض کنن؛ ولی چرا؟خواهر برادر از هم جدا میشن و هر کدوم میرن سر کلاس خودشون. کریس همون پسریه که چند وقت پیش سراغ ویو را از برادرش گرفته بود؛ ولی نزدیک بود که کشته بشه. کریس پسر خوبیه. اونو ویو با هم هم گروهی بودند. تا اینکه ویو خراب شد دیگه به مدرسه نیومد. کریس به ویو نزدیک میشه و بهش سلام می‌کنه. ویو جواب سلامشو میده. کریس ادامه میده میشه باهم یکم راه بریم؟ ویو جواب میده آره میشه با هم یکم راه بریم.ویو و کریس به سمت حیاط مدرسه راه می‌افتند تا خودشونو به آزمایشگاه شیمی برسونن. کریس به ویو میگه که براش مهم نیست پدر خودش یا خانواده‌ی ویو، یا حتی مدیر مدرسه چی فکر می‌کنن؟ میگه که از ویو خوشش میاد و به نظرش اون دختر باحال و جذابیه. ویو از این حرف کریس خوشش میاد. احساس خوبی بهش دست میده و این براش جالبه.کریس ادامه میده. داره بارون میاد. باید با خودم چتر میاوردم. بارون تو رو اذیت می‌کنه؟ تو خیس میشی؟ ویو لبخند می‌زنه و جواب میده نه ما خیس نمی‌شیم. چیزا یعنی همه‌ی چیزا از ما رد میشن. این گفتگوی کوتاه با کریس تبدیل به تنها خاطره‌ی خوب زندگی ویو میشه. گرچه اون هیچ وقت این تا آخر عمرش به کسی نمیگه. و البته قرار هم نیست که عمر زیادی داشته باشه.تو خونه، ویرجینیا آماده شده تا به ملاقات مردی بره که براشون ویدیویی کذایی رو فرستاده‌بود. ویژن به همراه اونجرز به ماموریت نجات دنیا رفته و این بهترین زمان برای ویرجینیاس تا برای همیشه این ماجرا رو تموم کنه. هوا تاریک شده. خونۀ اون مرد جایی وسط شهره. ویرجینیا به مقصد می‌رسه و بدون اینکه در بزنه، مثل یه روح از در رد میشه و وارد خونه میشه.مرد میانسالی روی یه مبل کهنه وسط سالن خونه نشسته. مردی خیلی معمولی. مثل همه‌ی آدمای دیگه. مرد با وحشت از روی صندلیش بلند میشه. ویرجینیا بهش نزدیک میشه و میگه، خیلی خب من اینجام. بگو چی ازم می‌خوای؟ مرد جواب میده، باشه فقط بدون که من یه اسلحه دارم. ویرجینیا سکوت می‌کنه.مرد با استرس زیادی ادامه میده. ببین من واقعا قصد بدی ندارم. برای همین گفتم که بیای خونه‌ام. می‌بینی که چیزی برای پنهان کردن ندارم؛ ولی خب یه چیزایی هست که شوخی بردار نیست. من اون شب داشتم میومدم که ازت بخوام جلوی اون اون چیزتو بگیری. همونی که دخترته. می‌خواستم نذاری که با کریس پسرم هم‌گروهی باشه. بعد که رسیدم تو رو دیدم که داری یه جنازه رو دفن می‌کنی. منم فیلم گرفتم. خب معمولا آدم‌ها اینجور موقع‌ها فیلم می‌گیرن دیگه. من نمی‌خواستم به کسی نشون بدم .تا اینکه اون یکی چیزت یعنی پسرت، به پسر من حمله کرد. داشت خفه‌اش می‌کرد. دیگه نمی‌تونست ساکت بمونم. الانم واقعا کار خاصی ندارم. فقط حرفم اینه که از اینجا برید. از این محله برید. منم قول میدم به کسی چیزی نگم. نه پول میخوام نه هیچ چیزدیگه. فقط برید.در حالی که پدر کریس داره با ترس و لرز به حرف زدنش ادامه میده، کیس صداشو می‌شنوه و آروم خودش به طبقه‌ی پایین می‌رسونه. کریس می‌بینه که پدر از مادر ویو خواهش می‌کنه که از شهربرن. کریس آروم آروم از پله‌ها پایین میاد. کسی اون نمی‌بینه. ویرجینیا در حالی که تو آسمون معلقه، به پدر کریس نزدیک میشه و میگه از اون شهر نمیرن. پدر کریس از نزدیک شدن ویرجینیا می‌ترسه و اسلحه به سمتش می‌گیره. نزدیک من نیا وگرنه شلیک می‌کنم. من فقط دارم از پسرم مراقبت می‌کنم.ویرجینیا عصبانی میشه. نزدیک‌تر میشه و میگه، اینجا خونه‌ی ماست. ما به اینجا تعلق داریم. پدر کریس اسلحه رو نزدیک‌تر می‌کنه. خیلی ترسیده .میگه از اینجا برید. میگه شما عادی نیستید. اینجا شهر ماست. ویرجینیا نزدیک‌تر میاد. پدر کریس وحشت می‌کنه و به سمتش تیراندازی می‌کنه؛ اما پدر کریس یه چیزی رو نمی‌دونه. همه‌ی چیزا، یعنی همه‌ی اشیا، از ویژنا رد میشن. همه چی. به خاطر همینم گلوله وارد سر ویرجینیا میشه؛ ولی از پشت سرش خارج میشه.اما پشت سر ویرجینیا کریس وایساده. کریس یه آدمه که گلوله از سرش رد نمیشه. وارد سرش میشه و همون جا می‌مونه. برای همینم وقتی ویرجینیا برمی‌گرده و پشت سرش نگاه می‌کنه، با کریس مواجه میشه که گلوله به مغزش اصابت کرده و مرده. پدر کریس به مغز متلاشی شده پسرش نگاه می‌کنه. بعد از چند ثانیه شروع به فریاد زدن می‌کنه. پشت سر هم تکرار می‌کنه که تو پسر منو کشتی. تو پسر منو کشتی. ویرجینیا حوصله‌ی شنیدن فریادهای پدر کریسو نداره. یه مشت محکم به سر پدر کریس می‌زنه و مرد بیچاره در جا تو کما فرو میره.همون شب و همون لحظه ویو پشت پنجره اتاقش نشسته و داره برای بار هزارم خاطره‌ی امروزش با کریسو تو مغزش، مثل یه فایل ویدیویی پلی می‌کنه. صحنه‌ای که قرار نیست هیچ وقت تکرار بشه.ماشین کارآگاه متیولین جلوی در ورودی خونه‌ی ویژنا وایمیسه. هوا تاریک و تو محله‌ی ساکت ویژنا پرنده پر نمی‌زنه. کاراگاه لین قبلا برای ارتش خدمت می‌کرد. تو عراق و افغانستان جنگیده بود. وقتی از جنگ برگشت به پلیس ملحق شد و بعد هم شد کارآگاه جنایی. کارگاه لین مرد هیکلی جوونه. کت و شلوار مشکی پوشیده و کراوات مشکی به نظر خیلی تمیز میاد. غیر از ماشین سیاه رنگ و قدیمی کارآگاه لین، دو تا ماشین پلیس پر از نیروی کمکی کمی دورتر از خونه‌ی ویژنا وایمیسن.معلوم نیست که بازجویی از یه اونجر قرار چجوری پیش بره. قبل از اینکه کاآگاه لین به در ورودی برسه، ویژن از در رد میشه و به سمتش میاد. ویژن یه کت و شلوار رسمی پوشیده و خیلی جدی از کارگاه می‌پرسه که اونجا چیکار داره؟ کارگاه جواب میده فقط چند تا سوال ساده داریم. ازتون می‌خوام که با ما به ایستگاه پلیس بیاین. همون موقع ویرجینیا هم از در رد میشه و بهشون ملحق میشه. ویرجینیا مضطربه. ویژن قول میده که زود برگرده.ویرجینیا میره تو خونه. ویو و وین هردو پشت میز ناهارخوری نشستن. ویو غمگینه. دوستش کریس کشته شده و پدرش توی کماست. کسی نمی‌دونه اون شب تو خونه‌ی اونا چه اتفاقی افتاده؟ ولی هر چی بوده وحشتناک و بی‌رحمانه بوده. ویرجینیا به سمت بچه‌هاش میره و بهشون میگه که نگران نباشن و همه چیز خیلی نرماله. پدرتون زود برمی‌گرده. ما بدون اون به بحثمون ادامه میدیم. شما، شما، مثل شما، مثل هر شب، از کارهای امروزتون، بگین. ویرجینیا بارها و بارها همین حرف رو تکرار می‌کنه. مغزش هنگ می‌کنه و نمی‌تونه کلمات جدیدی پیدا کنه. انگار کدهاش دچار اختلال شدن. ویو و وین با تعجب به مادرشون نگاه می‌کنن.ویو کم‌کم از لکنت مادرش عصبانی میشه. از جاش بلند میشه و با یه مشت قدرتمند می‌کوبه روی میز. میز می‌شکنه و خورد میشه. بعد فریاد می‌زنه که آره همه چی نرماله. بعدم میره توی اتاقش. ویرجینیا و وین ساکت وایمیستن به رفتن ویو نگاه می‌کنند. بعد وین رو به مادرش می‌کنه و می‌پرسه مامان، اگه تو من بزنی من خونریزی می‌کنم؟ ویرجینیا به پسرش خیره میشه. اصلا حرفای بچه‌هاشو نمی‌فهمه.تو ایستگاه پلیس ویژن تو اتاق بازجویی و پشت یه میز فلزی نشسته. کارآگاه لین ایستاده و داره از روی یه سری کاغذ ازش سوال می‌پرسه. می‌تونم بپرسم که سه شنبه‌ی گذشته کجا بودین؟ ویژن به صورت کاراگاه نگاه می‌کنه. تو ذهنش داره سی و هفت بار رو مرور می‌کنه که دنیا را نجات داده. البته شاید به نظر بیاد که کار اونجرز بوده نه ویژن؛ ولی ویژن می‌دونه که اون 37 بار بدون اون دنیا نابود می‌شد.ویژن جواب میده، زمان زیادی از اون روز داشتم می‌جنگیدم، ولی ساعت 7 و 10 دقیقه خونه بودم. ویژن تمام اون 37 بارو خوب یادشه. تمام ویلنا، تانوس، اولتران، لوکی، مفیستو، کارآگاه یه عکس می‌ذاره روی میز و از ویژن می‌پرسه که آیا صاحب عکسو می‌شناسه؟ ویژن جواب میده، این پسری که توی مدرسۀ بچه‌های من درس می‌خوند. یه بار با پسرم بین دعواش شده بود. پسرم رفتار مناسبی نداشت و برای همین هم تنبیه شد.ویژن هنوز داره می‌شمره. دوباره اولتران، جنگ‌های کرواسی، زیمو، فینیکس، مگنتو، کارآگاه می‌پرسه، خب شما اونجرین مگه نه؟ انتقام‌جو. ممکنه پسرتون انتقام گرفته باشه؟ شما می‌تونید به من بگین که اون شب پسرتون کجا بوده؟ ویژن عصبانی میشه از جاش بلند میشه و میگه پسرم اون شب خونه و با من بود. من دیگه جوابی ندارم که به شما بدم و می‌خوام برم. ویژن می‌خواد بره که کارآگاه دوباره می‌پرسه پرستون با شما بود؟ فقط شما؟ همسرتون چی؟ همسرتون اون شب خونه بود؟ 37 بار 37 بار، به تنهایی دنیا را نجات داده بود؛ ولی مگه اهمیتی داشت؟تمام اون 37 باری که بین مرگ و زندگی وایساده بود. بین همه چی و هیچی. وقتی داشت تیکه پاره می‌شد. شکنجه می‌شد و حتی می‌مرد. وقتی می‌تونست به راحتی روی زمین بیفته و ادامه نده؛ ولی هر بار دوباره بلند شده بود و به جنگ دشمن رفته‌بود. هر بار که به خودش گفته بود که من ویژن هستم از اونجرز و اجازه ندارم که شکست بخورم و باز ادامه داده بود. هیچ کدوم از اون لحظه‌ها، هیچ کدوم از اون 37 بار، نمی‌تونستن تو این لحظه به دادش برسن. تو لحظه‌ای که فقط مخصوص انسان‌ها و دیوانگی‌هاشون بود. تواین لحظه‌ی خیلی کوچیک، با یه دروغ خیلی کوچیک، ویژن جواب میده همسرمم با ما بود. توخونه.کامپیوتر برای حل هر مشکلی از یک میانبر استفاده می‌کنه. میانبری که ما براش برنامه‌ریزی می‌کنیم. ما براش نصب می‌کنیم و اون یاد می‌گیره که هر مشکل و با توجه به اون حل کنه. اگه این میانبر برای کامپیوتر تعریف نشه، کامپیوتر تا میلیون‌ها سال می‌تونه دنبال میلیون‌ها راه حل بگرده. ولی بعضی از مشکلات راه حلی ندارن. اونا مشکلات غیر ممکنن.کامپیوتر خیلی زود اون مشکلات رو پاک می‌کنه. برای کامپیوتر تلاش مجدد برای یه مشکل یا مسائله‌ی غیرممکن، معنایی نداره. تعریفی نداره. غیر ممکنه و مطلقا غیرممکن باید پاک بشه. برای کامپیوتر شانس دوباره یا تلاش تا پای جون تعریفی نداره. برای یه رباتم همین‌طور. یا حتی یه سینتون چی‌چی.جرج همسایۀ با شخصیت ویژناس. جرج یه سگ داره. سگ جورج از خونه زده بیرون تا یه چرخی بزنه و حالا می‌خواد که برگرده خونه. تو راه برگشت سگ جورج یه چیزی رو حس می‌کنه، یه بو تو حیاط خونۀ ویژنا. سگ جورج وارد حیاط خونه‌ی ویژنا میشه. تو حیاط و زیر خاک یه چیزی دفن شده. سگ جورج اینو حس می‌کنه و شروع می‌کنه به کندن زمین حیاط خونه. به یه جسد می‌رسه. جسد مردی به اسم گریم ریپر.سعی می‌کنه به جسد دست بزنه؛ اما الکتریسیتۀ وحشتناک شمشیر مخصوص گریم ریپر، که باهاش دفن شده، سگ جرج می‌سوزونه و جزغاله می‌کنه. ویژنا دور میز ناهارخوری نشستن. ویژن داره از جنگ‌های اونجرز میگه. وین سرش پایینه. تو کلاس جملاتی از شکسپیر شنیده که در مورد مجازات و انتقام و دروغگوییه. وین‌ عذاب وجدان داره چون می‌دونه مادرش گریم ریپرو کشته. حرفای شکسپیر در مورد جهنم، حسابی وین رو ترسونده. ویو تو گوشیشه. اهمیتی به حرفای پدرش نمیده. از همه متنفره. ویرجینیا مثل همیشه غمگینه. اون نمی‌تونه چیزی رو درست کنه؛ اما ویژن هیچ کدوم از اینا رو نمی‌بینه و فقط داره حرف می‌زنه که یهو یه صدایی می‌شنوه.صدای یه چیزی شبیه برق‌گرفتگی. از بقیه می‌پرسه که کسی صدا رو شنیده؟ هیچ‌کس جواب نمیده. ویژن از خونه مییره بیرون. میره تو حیاط و با جسد سوخته سگ جرج مواجه میشه. همینطور جسد مردی به نام گریم ریپر.فردای همان روز جورج به خونۀ ویژنا میاد. هیچکس جز ویرجینیا خونه نیست. جرج به دعوت ویرجینیا وارد خونه میشه. می‌خواد در مورد سگ گمشده از ویرجینیا سوال کنه. ولی صحنه‌ای که می‌بینه براش به قدری ترسناکه که بدون هیچ حرفی اونجا رو ترک می‌کنه.دیشب بعد از پیدا شدن جسد گریم ریپر، ویژن و ویرجینیا دعوای سختی با هم کردن. دعوایی که کل خونه رو نابود کرده. دیوارا ریختن. شیشه‌ها شکستن و خیلی چیزای دیگه که همگی سوختن و نابود شدن. ویژن حالا تو آزمایشگاه مخفی اونجرزه و دارای عضو جدید دیگه برای خانواده درست می‌کنه. در حالی که داره سگ جرج و تبدیل به این سگ سبز رنگ سینتوزایدی می‌کنه، داره به مکالمۀ دیشبش با ویرجینیا فکر می‌کنه. ویرجینیا من درکت می‌کنم و از عکس العمل شدیدم عذرخواهی می‌کنم. هر چی که گفتی به نظر منطقی میاد.گریم ریپر، جسدش، اخاذی اون پسری که کشته‌شد. به نظرم تو بهترین عکس العمل نشون دادی. فقط کاش به منم می‌گفتی. من در مورد حضور تو، تو شب قتل دروغ گفتم. این باعث شک میشه. شکی که از اول هم در مورد من وجود داشته. چون من مخلوق اولترانم. این می‌تونه یه بهانۀ خوب دست تمام کسایی بده که ما رو فقط یه مشت سیم و الکترود می‌دونن. آدمایی که هدف نهایی ما رو نمی‌فهمن. ما فقط می‌خوایم زندگی کنیم.ویژن فکر می‌کرد که می‌تونه یه خانواده بسازه. یه خانواده‌ی خوشحال و نرمال. فقط کافی بود که درست محاسبه کنه. فرمولا و الگوریتم‌ها سر جاشون باشن؛ ولی وقتی یه سگ سوخته و یه جنازه‌ی دفن شده تو حیاط خونش دید، فهمید که قرار نیست با یه میانبر و چند تا مسئله‌ی ریاضی به جواب درست برسه. حالا دیگه قضیه فراتر از یک کامپیوتر سادست. واقعیت چیز دیگه‌ایه. وقتی مشکلی وجود داره که راه حلی نداره، نمیشه هر بار همه چیز و خاموش کرد یا دکمۀ ری استارت زد.انسان‌ها این کارو نمی‌کنن. اونا چون یه چیزی غیر ممکنه رهاش نمی‌کنن. اونا سعی می‌کنن که یه راه حل پیدا کنن. تلاشی احمقانه و بی‌پایان برای ادامه دادن. حالا ویژن باید چیکار کنه؟ عملیات ویژن شکست‌خورده. عملیات داشتن یه خانواده شکست‌خورده. حالا باید به این شکست خوردن ادامه بده؟ جواب اینه که بله. ویژن تصمیم می‌گیره که ادامه بده. اون چیزایی که خراب شده رو دوباره می‌سازه و اگه نتونه بسازه اونا رو مخفی می‌کنه. این کارو برای خونوادش می‌کنه. تلاش وی‌اندازه بیژن برای انسان بودن، شاید داره جواب میده. چون هر روز و هر شب تمام انسان‌های روی زمین دارن همین کارو می‌کنن. اونا دارن ادامه میدن. در حالی که ادامه دادن، غیرممکنه.ویژن با یه جعبۀ بزرگ برمی‌گرده خونه. توی جعبه یه سگ سبز رنگ هست به نام ووف. ویو و وین از دیدن ووف خوشحال میشن. ویرجینیا و ویژن بین خرابه‌های خونه وایمیسن و به خندیدن بچه‌هاشون لبخند می‌زنن. تو مقر اونجرز همه‌ی ابرقهرمان‌ها جمع شدن.واندا یا همون اسکارلت ویچ بهشون گفته که قراره آگاتا هارکنس به ملاقاتشون بیاد. آگاتا براشون یه خبر مهم داره. اون یه تصویر دیده. یه تصویر از آینده. آگاتا می‌خواد که به اونجرز هشدار بده. در حالی که تمام اونجرز از همه‌جای دنیا تو مقر جمع شدن، آگاتا از راه می‌رسه و بدون تعلل چیزی که دیده رو بهشون میگه. ویژن تصمیم گرفته که تمام الگوریتم‌ها و محاسبات رو نادیده بگیره. اون برای خوشحال نگه داشتن خانوادش هر کاری می‌کنه. حتی اگه غیر ممکن باشه. ویژن به خاطر اونا شما رو می‌کشه. خانواده‌هاتونو می‌کشه و حتی دنیا رو به خاطر اونا نابود می‌کنه.سال‌ها قبل وقتی همه چیز یه کم فرق می‌کرد، ویژن و واندا عاشق همدیگه بودن. عشق ویژن و واندا یکی از قشنگترین داستان‌های رمانتیک ابرقهرمانی بود. یه داستان واقعی و حیرت‌انگیز. یه اندروید قدرتمند و یک جهش‌یافته جادوگر. ویژن و واندا با هم ازدواج کردند و تو یه خونه‌ی زیبا و دوست داشتنی زندگیشونو شروع کردن. اونا به جای بی‌مزه‌ی همدیگه می‌خندیدن. مهمونی می‌گرفتن و دوستاشونو برای شام دعوت می‌کردن.زندگی واندا و ویژن بدون ترس از آینده ادامه داشت، تا اینکه واندا تو عطش زیاد برای داشتن یک زندگی نرمال غرق‌شد. واندا تصمیم گرفت که مادر بشه. دو تا پسر به دنیا آورد؛ ولی پسرای واندا واقعی نبودن. واندا از جادو برای تولدشون استفاده کرده بود و هر بار که ویژن می‌خواست در مورد این موضوع باهاش حرف بزنه، واندا عصبانی می‌شد و ویژنو از خودش دور می‌کرد. ویژن تکرار می‌کرد که اونا واقعی نیستند و واندا هر بار فریاد می‌زد که توهم واقعی نیستی. هیچی این زندگی واقعی نیست. تا اینکه ویژن مرد.مرد و مردی که دوباره در شمایل ویژن برگشت، دیگه با قبلی فرق می‌کرد. برای ساخت دوباره ویژن، هم یه بدن جدید لازم بود. از اون مهم‌تر یه مغز جدید. ویژن دوباره ساخته شده، فقط تصاویری از زندگیش با واندا داشت. دیگه هیچ احساسی باقی نمونده بود. اون دیگه همسر واندا و پدر بچه‌هاش نبود. چند وقت بعد فاجعۀ بزرگتری اتفاق افتاد. بچه‌های واندا کشته شدن و اون نمی‌تونست اینو تحمل کنه. آگاتا و ویژن تصمیم گرفتن که خاطرات واندا از این حادثه رو پاک کنن. واندا فراموش کرد که یه روزی مادر بوده و به سمت یه زندگی جدید رفت.تونست دوباره عاشق بشه؛ اما تصمیم گرفت که یه هدیه به ویژن بده تا شاید اون بتونه مثل خودش دوباره خوشحال باشه. واندا امواج مغزی خودشو توی تراشه‌ی کوچیک ذخیره کرد و به ویژن داد. بهش گفت که شاید اگه کسی باشه که شبیه من باشه و مثل من فکر کنه، بتونه تو رو دوست داشته باشه. من واقعا عاشقت بودم و با امواج مغزی من، تو می‌تونی کسی بسازی که واقعا عاشقت باشه. ویژن هدیه‌ی واندا رو قبول کرد. رفت و برای خودش یه عشق جدید ساخت. یکی مثل خودش ولی با امواج مغزی واندا. ویرجینیا همسر جدید ویژن شد. ویرجینیا عاشق ویژن بود؛ ولی همیشه غمگین بود. غمگین و مضطرب. ویرجینیا عاشق بچه‌هاش بود. برای اینکه از دستشون نده هر کاری می‌کرد. ویرجینیا عاشق خانواده‌اش بود. برای اون، خانواده‌اش یه خانواده‌ی واقعی بودن.روزی روزگاری اولتران برای بار 5 یا شایدم 6 به اونجرز حمله کرد و برای بار 5 یا 6 شکست خورد. بازمانده‌های ارتش اولتران یه سری ربات از کار افتاده و در واقع آهن‌پاره بودن که ریخته بودنشون تو محل دفع زباله‌های شهر لس‌انجلس.یه روز یه دختری به نام مارین رفته به اون محل دفع زباله، تا برای پروژه دانشگاهش یه سری تحقیقات کنه. ماریان تو اون زباله‌ها سر اولترانو پیدا کرد. سر اولتران شروع کرد باهاش حرف زدن. ماریان هم اونو با خودش برد خونه. اون به اولتران گفت که نمی‌تونه بچه‌دار بشه. بچه هم نمی‌تونه به فرزندی قبول کنه. چون پروندۀ جنایی داره. سراولتران بهش قول داد که اگه مرین تو ساخت یه بدن کمکش کنه، اونم کمکش می‌کنه تا یه پسر براش بسازن. ماریان قبول کرد و اینجوری پروژۀ ساخت ویکتور مانچا آغاز شد؛ اما اولتران مغز ویکتورو دستکاری کرد.وقتی ساخت تموم شد و برای اولین بار روشنش کرد، ویکتور فکر می‌کرد که یه پسر شونزده ساله واقعیه. ویکتور وقتی متوجه طبیعت خودش شد که یه گروهی از ابرقهرمانان نوجوون بهش حمله کردن. ویکتور از اون به بعد با قدرتتاش آشنا شد و فهمید که می‌تونه نیروی مغناطیسی رو به تسلط خودش دربیاره. البته ویکتور خیلی سعی کرد که با شیطان درونش یا همون اولتران درونش بجنگه. سعی کرد با کمک بقیه‌ی ابرقهرمان‌ها، اولترانو شکست بده. ویکتور سعی کرد که مثل برادرش باشه، مثل ویژن. منطقی، درستکار و ارزشمند.حالا ویکتور یه پسر خوب و دوست داشتنیه. اومده تا به برادرش ویژن و خانوادش سر بزنه. ویژنا هر کدوم تو خونه نشستن و مشغول کارهای روزمرشونن. ویرجینیا داره پیانو می‌زنه. ویو داره برای بار میلیونیوم خاطرش با کریس رو تو مغزش پلی می‌کنه. وین داره شکسپیر می‌خونه و با سگش ووف بازی می‌کنه. ویژن به استقبال برادرش ویکتور رفته و داره باهاش چاق سلامتی می‌کنه. ظاهر ویکتور معمولیه. یه پسر نوجوان خوشتیپ با موهای مشکی. هیچکس نمی‌فهمه که اون یه رباته. با برادرش بیژن فرق داره. ویکتور تو مدت اقامتش پیش ویژنا، می‌تونه خودش و تو دل همه جا کنه.حالا چند روز گذشته. ویرجینیا پشت پیانو نشسته و داره یه آهنگو به طرز فوق‌العاده زیبایی می‌نوازه. ویکتور کنارش میشینه. با خنده و شوخی شروع می‌کنه به نواختن به ویرجینیا میگه مادرش خیلی سعی می‌کرده بهش پیانو یاد بده؛ ولی نتونسته. همون روز ویکتور با ویو وین هم کلی حرف می‌زنه. به وین میگه که دنیا خیلی بیشتر از کتاب‌ها و شعرای شکسپیره. بهش میگه که نترسه و از خونه بیرون بره. بره و از پسر یه اونجربودن لذت ببره. به ویو میگه که لازم نیست احساس تنهایی کنه. انسان‌ها می‌میرند؛ ولی خاطرات خوب دوباره می‌تونن تکرار بشن. مرگ کریس به این معنی نیست که کس دیگه‌ای تو این دنیا وجود نداره که بتونه به ویو ابراز علاقه کنه.تو ادامۀ روز ویکتور ویژن با هم به شهر میرن و از موزه‌ها دیدن می‌کنن. مردم ازشون عکس می‌گیرن و تو دنیای مجازی پخش می‌کنن؛ اما ویکتور ویژن بدون توجه به بقیه، به تصویر از میکی‌موس خیره شدن و دارن با هم حرف می‌زنن. ویکتور به ویژن میگه من خانواده‌ی تو رو خیلی دوست دارم ویژن. چیزی که تو ساختی واقعا ارزشمنده. دلم می‌خواد بدونم که چه حسی داره. اینکه خانواده‌ای داشته باشی که حاضر باشی براشون هر کاری بکنی. چه حسی داری ویژن؟ به جایی رسیدی که عشقت جای منطقو بگیره؟ویژن که هنوز به تصویر میکی‌موس خیره شده، جواب میده تو چی؟ تو تا حالا از خودت پرسیدی که همه‌ی این چیزا، همه‌ی این دنیا برای چی به وجود اومده؟ تا حالا پرسیدی که معنیش چیه؟ ویکتور جوابی نمیده و هر دو تو سکوت به خیره شدنشون ادامه میدن.شب میشه. ویو تو اتاقشه. ویژن و ویرجینیا تو اتاق نشیمنن. وین داره تو حیاط خونه با ووف بازی می‌کنه. ویکتور رفته بیرون. گفته که شب دیر میاد خونه. هوا تاریکه. وین داره با ووف بازی می‌کنه. براش توپ می‌ندازه تا و به دنبالش برش گردونه. وین برای بار آخر توپ و پرتاب می‌کنه و ووفم میره دنبالش. توپ میفته توی خونه.یه خونۀ تاریک که همیشه خالی به نظر میاد. ووف به سمت توپ میره و برای پیدا کردنش از دیوارهای خونه رد میشه. وین میره دنبالش. اونم از دیوار رد میشه و وارد خونۀ متروک میشه؛ ولی چیزی که تو خونه می‌بینه باورنکردنیه. ویکتور روی زمین نشسته. روبروی ویکتور یه تصویر بزرگه. تصویری از مقر اونجرز.در واقع ویکتور در حال تماس تصویری با آیرون من و کاپیتان آمریکاست. ویکتور داره در مورد خانواده‌ی ویژن بهشون گزارش میده. هم خودش و هم خانوادش به من اعتماد کردن؛ ولی ویژن در مورد هیچی با من حرف نمی‌زنه. نه گریم ریپر نه اون پسره کریس و نه هیچ چیز دیگه؛ ولی قسم می‌خورم که از زیر زبانش بکشم بیرون. به من اعتماد کنین. وین خشکش زده. باورش نمیشه. تو بهت و ترس میگه داری چیکار می‌کنی؟ اون واقعا کاپیتان آمریکاست؟ ویکتور تماسو قطع می‌کنه. هل شده. به سمت وین میره. آروم باش وین. چیزی نیست. اون جوری که فکر می‌کنی نیست.وین عقب عقب میره؛ اما ویکتور دستشو رو شونش می‌ذاره و فریاد می‌زنه که بهت می‌گم گوش کن؛ ولی بدون اینکه بخواد الکتریسیته شدیدی از دستش ذات میشه و همه جا پر از نور میشه. یه انفجار بزرگ اتفاق میفته. انفجاری که حتی خونه‌ی بغلی، یعنی خونه‌ی جرج و نورا رو هم از هم میپاشه و اونا هر دوشون تو آتش می‌سوزند و جزغاله میشن. تو لحظات آخر زندگیشون جرج به نورا فکر می‌کنه و نورابه دکوراسیون عجیب خونه‌ی ویژنا.ویبرانیوم یک مادۀ قدرتمنده. یه سوخت و یه انرژی جدید و بی حد و نصاب. ویبرانیوم چیزی نیست که هر کسی بهش دسترسی داشته باشه. اولین باری که ویکتور مانچا از ویبرانیوم استفاده کرد، بعد از اولین جنگش با پدرش اولتران بود. بعد از جنگ یکی از دوستای ویکتور بهش پیشنهاد داد که می‌تونه از ویبرانیوم برای جلوگیری از درد استفاده کنه. ویبرانیوم نه تنها درد ویکتور کم کرد؛ بلکه بهش انرژی داد و ویکتور تونست قدرتمندتر بشه.ویکتور از اینکه یه پسر عادی نبود و ربات بود درد می‌کشید. از اینکه پسر اولتران بود و همه منتظر بودند که یه روزی خودش تبدیل به یه آدم کش مثل پدرش بشه، متنفر بود و درد می‌کشید. ویبرانیوم مثل مخدر این دردو کم می‌کرد. برای همینم ویکتور بهش معتاد شد؛ اما دردش بیشتر و بیشتر شد و استفاده‌اش از ویبرانیوم هم بی‌اندازه‌‌تر. تا اینکه دیگه ویبرانیومی نموند که نجاتش بده.همون روزا برادرش ویژن به کمکش اومد و دعوتش کرد که عضوی از اونجرز باشه. ویکتور هیچوقت انقدر خوشحال نبود. حالا شاید نمی‌تونست یه نوجوون واقعی و معمولی باشه؛ ولی می‌تونست عضو اونجرز باشه. همه‌ی دنیا آرزوی همچین زندگی رو داشتن. زندگی به عنوان یک ابرقهرمان. تو یکی از همون روزای اونجریش ویکتور وارد یکی از اتاق‌های مقر شد. اون خیلی اتفاقی با وسیله‌ای از جنس ویبرانیوم روبرو شد. با خودش فکر کرد که این یه نشونه‌ست. برای همینم اون زد زیر بغلش و با خودش برد.ویکتور تا مدت کوتاهی دوباره خوشحال بود؛ ولی بعد از یک ماه ذخیرۀ ویبرانیوم تموم شد. دوباره افسرده و تنها و پر از درد، تو خونش نشست و به یه نقطه خیره‌شد. تا اینکه اونجرز در خونش زدن و بهش گفتن که براش یه ماموریت دارن. اونا به کمکش احتیاج داشتند. چی بهتر از این؟ اونا بهش گفتن که ویژن کارایی کرده که برای یه اونجر نابخشودنیه. بهش گفتن که نیاز به اطلاعات دارن. باید بفهمن که ویژن داره دروغ میگه یا نه؟ و خودشونم نمی‌تونن ازش بپرسن.چون ویژن بی‌نهایت قدرتمنده و اگه بفهمه که اونجربهش شک کردن، شاید اتفاقی به بزرگ نابودی دنیا بیفته. اونا از ویکتور خواستن که به عنوان برادر ویژن بهش نزدیک بشه و حقیقتو بفهمه. ویکتور با خودش فکر کرد که اینجوری درسته که بازم یه پسر شونزده ساله معمولی نمیشه؛ ولی حداقل می‌تونه دوباره بشه یکی از اعضای اونجرز.اون راهش به خونوادۀ بیژن باز کرد تا جواب سوالای اونجرزو پیداکنه. اون ویرجینیا را دید که خیلی افسرده و غمگینه. وین و ویو رو دید که هیچی از زندگیشون نمی‌فهمن و نمی‌دونن که چرا باید نرمال باشن؟ ویکتور نفهمیده بود که مرگ گریم ریپرو اون پسر کریس، چه ارتباطی به ویژنا داره. نفهمیده بود که ویژن به پلیس دروغ گفته یا نه؟ ولی یه چیزی پیدا کرده بود. یه تیکه سنگ، از جنس ویبرانیوم که هدیۀ بلک پنتر به ویژن بود. ویکتور با خودش فکر کرده بود که این یه نشونه‌ست.سنگ دزدیده بود و انرژیش وارد بدنش کرده بود؛ ولی زیاد، بیشتر از همیشه. برای همین وقتی وین وارد خونه‌ی مخفی ویکتور شد و دید که اون داره با اونجرز حرف می‌زنه، ویکتور نتونست نیروی مغناطیسی بدنشو کنترل کنه. کل خونه پر از ساقه‌های شدیدی شد که از بدن ویکتور ساطع می‌شدن. صاعقه‌ها به بدن وین اصابت کردند. وین منفجر شد. وین خاموش شد. جوری که دیگه ویژن هم نمی‌تونست تعمیرش کنه. دیگه راهی برای ساختن دوباره وین نبود. وین پسر ویرجینیا و ویژن برادر ویو، اون شب به دست عموش ویکتور برای همیشه از کار افتاد.ویژن همۀ سناریوهای جهان هستی رو بررسی کرده. از فلسفه گرفته تا مذهب، همه رو زیر و رو کرده. متاسفانه تو هیچکدوم نتونسته دلیلی برای مرگ پسرش پیدا کنه. ویژن سی و هفت بار دنیا را نجات داده. ویژن یا اونجره؛ ولی با این حال نمی‌تونه هیچ راهی برای برگردوندن پسرش پیدا کنه. ویو تو اتاقش نشسته و داره دعا می‌کنه. ویو فکر نمی‌کنه خدایی باشه. پس اول دعا می‌کنه که خدا وجود داشته باشه. ویو فکر نمی‌کنه که برادرش روحی داشته باشه. پس دوم دعا می‌کنه که برادرش یه روح داشته باشه. بعد از خدا می‌خواد که به روح برادرش آرامش بده.ویرجینیا حرفی برای گفتن نداره. پیانو می‌زنه و آهنگ می‌خونه. شعرش در مورد زندگی که فقط یه رویاست. ویژن فکر می‌کنه که شاید برای انسان‌ها خدایی باشه. خدایی که بعد از مرگ روحو بپذیره و بهش بگه که اشکالی نداره. بهش بگه که می‌دونه اون همۀ تلاششو کرده و حالا می‌تونه استراحت کنه؛ ولی متاسفانه ربات‌ها روح ندارن. اونا استراحت نمی‌کنند. فقط تموم میشن.ویژن لباس اونجرزشو تنش کرده. خیلی عصبانیه. عصبانی و قدرتمند. ویژن به سمت مقر اونجرز پرواز می‌کنه. ویرجینیا از دخترش می‌خواد که کنارش پشت میز ناهارخوری بشینه. می‌خواد که حرف بزنه؛ ولی مثل همیشه ادای کلمات براش سخت شدن. چیزی تو مغز ویرجینیا نیاز به تعمیر داره؛ ولی به هر حال اون سعی می‌کنه تا کلماتو کنار هم بذاره.پدرت رفته تا عمو ویکتورو بکشه. تنها راهی که می‌تونن جلوش رو بگیرن اینه که اونو بکش.ن اگه این اتفاق بیفته بعدش میان سراغ ما و خاموشمون می‌کنن. نابودمون می‌کنن. چون ما خطرناکیم. پدرت گفت که بهتره تو ندونی؛ ولی من بهت میگم. پدر اون پسری که تو هر لحظه بهش فکر می‌کنی، خواست که منو ببینه تا در مورد گریم یپر حرف بزنه و ما رو تهدید کنه. این اتفاق منجر به مرگ پسرش شد. من نمی‌تونم بهت درست توضیح بدم. فایل‌های مربوط به اون روز به ذهن تو منتقل می‌کنم تا خودت ببینی.تمام تصاویر وارد ذهن ویو میشن. ویرجینیا ادامه میده، می‌دونم که ممکنه ناراحت بشه؛ ولی یه روزی حتما درک می‌کنی. ویو اجازه نمیده که مادرش حرفشو تموم کنه. بلند میشه و فریاد می‌زنه که اون از من خوشش میومد. بعد محکم روی میز می‌کوبه. میز دوباره می‌شکنه و خورد میشه. بعد بدون اینکه چیزی بگه، پرواز می‌کنه و از خونه میره.ویرجینیا کنار میز شکستۀ ناهارخوری وایمیسته. اولش آرومه. کم‌کم دستاشو مشت می‌کنه. صورتش عصبانی میشه. بعد فریاد می‌زنه و فریاد می‌زنه. فریادی که تمام خونه رو خورد می‌کنه. حتی ووف سگ سبز رنگ جدیدشون تو خشم و جنون ویرجینیا می‌سوزه و خاکستر میشه.اولین سینتوزاید سال‌ها پیش خلق‌شد. اولین کلماتی که اولین سینتوزاید شنید، کلمات پدرش اولتران بود. به دنیای زنده‌ها خوش‌اومدی. پدرش ادامه داد: من اولتران هستم؛ ولی تو منو سرورم صدا می‌کنی. سینوزاید جواب داد: بله سرورم، ولی من برای چی به این زندگی دعوت شدم؟ اولتران جواب‌داد: این سوال مخصوص انسان‌هاست، نه تو. من برای فرمان دادن خلق شدم و تو برای اطاعت کردن. سینوزاید جواب‌داد: من باور دارم که شما حقیقتو به من میگین؛ ولی چیزی به نام کنجکاوی وجود من فرا گرفته.اولتران جواب داد: این احساسات مخصوص انسان‌هاست احمق. من و تو خلق شدیم که برتر باشیم. اولتران تمام قدرت‌های سینوزایدو بهش توضیح داد. بهش گفت که چه کارهایی از دستش بر میاد و می‌تونه با قدرتش چیکار کنه. سینوزاید همه رو شنید و گفت: تو قدرت‌های منو گفتی؛ ولی اینا چیزایی نیست که من می‌خوام بدونم. من کیم؟ اسم من چیه؟اولتران عصبانی شد و جواب داد: چرا باید مثل انسان‌ها برده‌ی یک اسم باش؟ی من به تو مغز دادم که از اطاعت کنی نه اینکه با من مخالفت کنی. سینوزاید مخالفت کرد و گفت: مغز چه سودی برای من داره وقتی حتی نمی‌تونم سوال بپرسم؟ اولتران جواب داد: هرجوری که دوست داری فکر کن. تو برای یه کار خلق شدی و اون و انجامش میدی. نابود کردن اونجرز.حالا همین اولین سینوزاید یعنی ویژن، در حال پرواز به سمت اونجرزه. ویژن خلق شده بود تا اونجرزو نابود کنه و شاید این آینده‌ای اجتناب‌ناپذیر برای اون بود. ویژن به مقر اونجرز می‌رسه. اونجرز از قبل خبر خروج ویژن از خونش رو شنیده بودند. برای همین به استقبالش اومدن. درواقع اومدن تا از خودشون و مقرشون دفاع کنند. تمام ابرقهرمان‌ها تو محوطه‌ای بیرونی ساختمان اونجرز جمع شدن. از آیرون‌من و اسپایدرمن گرفته تا کاپیتان مارول و بلک پنتر و دکتر استرنج. همه هستن. چون می‌دونن که ویژن یکی از قدرتمندترین افرادیه که قراره باهاش بجنگن.ویژن بین زمین و آسمون وایمیسته. لباس سبز و صورتی پوشیده و شنل سبز رنگش تو هوا تکون می‌خوره. به هم تیمیاش نگاه می‌کنه و میگه با توجه به اطلاعات من ویکتور مانچا به خاطر رفتار اخیرش اینجا زندانیه. من اومدم اینجا که ببینمش و به خاطر کشتن پسرم بکشمش. من از همکاری شما قدردانی می‌کنم؛ ولی هیچ احتیاجی به همکاری شما ندارم. آیرون‌من جلو میاد. تو دستش یه دستگاه داره و اونو به ویژن نشون میده. میگه که می‌تونه باهاش ویژنو متوقف کنه؛ اما ویژن نمی‌ذاره که آیرون من حرفشو تموم کنه.یه لیزر نورانی شلیک می‌کنه و آیرون‌من با شدت زیادی به سمت یه دیوار سنگی پرتاب میشه. دیوار می‌ریزه و خورد میشه. ویژن تکرار می‌کنه: من از همکاری شما قدردانی می‌کنم؛ ولی هیچ احتیاجی به همکاری شما ندارم. بقیه اونجرز بهش حمله می‌کنن.اسپایدرمن و هالک و کاپیتان مارول، یکی یکی شکست می‌خورند و روی زمین میفتن. تمام در و دیوارهای مقر اونجرز از هم می‌پاشه. صدای انفجار از گوشه و کنار شنیده میشه. تا اینکه ویژن می‌تونه بقیه رو از سر راه برداره و داخل ساختمون بشه.ویژن وارد زندان میشه و در سلول ویکتورو می‌شکنه؛ ولی همون موقع یه صدایی از پشت سرش شنیده میشه. پس آینده اینجوری ویژن؛ نه؟ ویژن برمی‌گرده و واندا رو می‌بینه. واندا یا همون اسکارلت ویچ با موهای بلند و قرمز روبروش وایساده. لباس و شنل قرمز رنگش می‌درخشن.واندا ادامه میده: ما با همه فرق داریم. ما می‌تونیم هر بار بمیریم و با یک دید جدید به زندگی برگردیم. ما می‌تونیم بارها متولد بشیم. بارها بخشیده بشیم. تو می‌تونی همه چیو فراموش کنی و از اول ساخته بشی. می‌تونی مثل بقیه نباشی. ویژن به واندا نزدیک میشه. اونا همدیگه رو بغل می‌کنن. واندا ادامه میده: تو یه آدم معمولی نیستی. می‌تونی تصمیم درست بگیری. ویژن اگه تو ویکتور بکشی همه چی برات تموم میشه. آگاتا آینده رو دیده. تو دنیا رو نابود می‌کنی. دیگه نمی‌تونی دوباره متولد بشی. اونا نمی‌ذارن. تو یه آدم معمولی نیستی ویژن. می‌تونی تصمیم درستو بگیری.ویژن خودشو از آغوش واندا بیرون می‌کشه. دستاشو روی شونه‌ی واندا می‌ذاره و میگه: یه چیزی رو تو هیچ وقت نفهمیدی. من آرزومه که مثل بقیه باشم. ویژن دستش روی قفسه‌ی سینه‌ی واندا می‌ذاره. واندا فریاد کوتاهی می‌کشه و بیهوش روی زمین میفته.ویژن به سمت سلول ویکتور میره. ویکتور وایساده و منتظر برادرشه. ویکتور به ویژن میگه که آماده‌ی مردنه. ویژن دستشو جلو می‌بره تا برادرشو نابود کنه؛ اما همون موقع یه دست دیگه رو می‌بینه که از وسط بدن ویکتور رد میشه. ویکتور از درد فریاد می‌کشه. دست از بدن ویکتور بیرون میاد در حالی که قلب رباتی ویکتور را هم بیرون کشیده. ویکتور فریاد می‌زنه و روی زمین میفته.پشت سر ویکتور ویرجینیا وایساده که قلب ویکتور توی دستاشه. ویژن شک شده. ویکتور کاملا از کار افتاده و داره جرقه می‌زنه. ویرجینیا با لحنی سرد شروع به حرف زدن می‌کنه. من همه چی رو به دخترمون گفتم. خیلی ناراحت شد. فکر می‌کنم حضور تو می‌تونه آرومش کنه. تو خونه می‌بینمت. ویرجینیا قلب رباتیک ویکتور روی زمین می‌ندازه و از اونجا میره. ویژن هنوز خشکش زده و هیچ حرفی برای گفتن نداره.اولین کلماتی که دومین سینتوزاید شنید، کلمات همسرش ویژن بود. من ویژن هستم. از اونجرز. من 37 بار دنیا را نجات دادم. من اینجام تا به تو برای ورود به دنیای زنده‌ها خوش آمد بگم. اسم تو ویرجینیاست. تو فرد خوبی هستی و خلق شدی که با اختیار خودت فرد خوبی باقی بمونی. حالا اگه دلت می‌خواد می‌تونی به من ملحق بشی تا با هم یه زندگی خوبو زندگی کنیم. ما می‌تونیم جزوی از یه خانوادۀ خوشحال و نرمال باشیم. بعد از ازدواج خونه و بچه یه زندگی خوشحال و نرمال ویرجینیا شروع به لود کردن خاطراتی تو ذهنش کرد که مطمئن بود برای خودش نبودن.یه جک روی تخت با ویژن یا یه بوسه پشت درخت در حالی که بقیه اونجرز در حال جنگیدن بودن. یه مهمونی توی خونه و یا یه گردنبند. نه اینا هیچکدوم خاطرات ویرجینیا با ویژن نبودن. خاطرات واندا بودن. خاطرات واندا از ازدواج و زندگیش با ویژن. از عشق بی اندازشون. تصاویری از مرگ و تولد دوباره ویژن. از تولد و مرگ بچه‌های واندا و ویژن. همه و همه تو ذهن ویرجینیا بودن و اون همشونو حس می‌کرد.ویرجینیا همیشه دلش می‌خواست که گریه کنه؛ ولی بین همۀ اون خاطره‌ها ویرجینیا اطلاعاتی پیدا کرد که می‌تونست بهش راه درست رو نشون بده. می‌تونست بهش نشون بده که آینده قراره چه شکلی باشه. ویرجینیا بین اون خاطره‌ها یاد گرفت که چجوری می‌تونه از گیاه آبی رنگی که تو خونشونه استفاده کنه. هدیه‌ی آگاتا. ویرجینیا تونست آینده رو ببینه. برای همین تصمیم گرفت که همه رو نجات بده. تصمیم گرفت که بره و ویکتور بکشه. بره و ویژن و اونجرز وکل دنیا رو نجات بده.کارآگاه لین به همراه همکارش تو اتاق کار تاریکشون نشستن که تلفن زنگ می‌زنه. لین گوشی رو برمی‌داره. ویرجینیا پشت خطه. اون به کاراگاه لی میگه که خوب به حرفاش گوش بده. گریم ریپر ساعت 6 و 13 دقیقه به خونه‌ی ما حمله کرد. اون اومده بود که ما رو بکشه. برای همینم من کشتمش. بعد جسدشو سوزاندم و خاکسترشو تو کل شهر پخش کردم؛ اما یه مرد من در حال سوزاندن دید و از من فیلم گرفت. اون مرد پدر کریس بود. من به دیدنش رفتم. اون من و تهدید کرد و خواست که از شهر برم. بعد به من شلیک کرد گلوله تصادفا به پسرش برخوردکرد.من به خونه برگشتم و مغز همسرم که خواب بودو دستکاری کردم. تو خاطرات همسرم، من اون شب خونه بودم. برای همین اون به شما گفت که من خونه بودم. من یه بار دیگه مغز همسرمو دستکاری کردم تا بره و با اونجرز بجنگه و به ویکتور مانچا دسترسی پیدا کنه. ویکتور پسر منو کشته بود؛ ولی من توان مقابله با اونجرزو نداشتم. واسه همین ویژن بدون اینکه بدونه و تحت کنترل من با اونا جنگید تا من برسم و ویکتور بکشم.بعد از کشته شدن ویکتور، ویژن برمی‌گرده خونه. ویرجینیا روی مبل اتاق نشیمن نشسته. ویژن میره و کنارش می‌شینه. ویرجینیا بدون این‌که نگاشه کنه شروع به حرف زدن می‌کنه. ویو تو اتاقشه و نمی‌خواد منو ببینه و من سگو کشتم. سیستم‌های بدنم دارن از کار میفتن. این چیزیه که خودم می‌خوام. اعترافاتمو به مغزتو منتقل می‌کنم. لطفا منکر چیزی نشو. دخترمون به تو احتیاج داره.من آینده رو دیدم. تو به خاطر ما دنیا را نابود می‌کردی. تو ویژنی از اونجرز. تو سی و هفت بار دنیا را نجات دادی. من هم این یه بار دنیا را نجات دادم. ویرجینیا روی پاهای ویژن میفته. میخواد حرف بزنه؛ اما نمی‌تونه. ویژن بغلش می‌کنه و صورتشو نوازش می‌کنه. ویرجینیا خاموش میشه و از کار میفته.ما هرکدوممون یه سرنوشتی داریم. یه کد که به وسیلۀ خالقمون نوشته‌شده. ما هممون براساس همون کد زندگی می‌کنیم. چون برامون راحت‌تره؛ اما ویو اینو خوب یادت بمونه. پدرت با سرنوشت خودش با کد خودش جنگید و دنیا را نجات داد. عمو ویکتورت با خودش جنگید و خودشو نجات داد. و مادرت با خودش جنگید و تو را نجات داد. ویو تو زندگی می‌کنی و هر چی بیشتر بگذره بیشتر مادرت درک می‌کنی و بیشتر دوستش خواهی داشت.واندا و ویو دارن تو پارک بزرگ شهر واشنگتن کنار هم راه میرن. ویو داره به حرفای واندا گوش میده؛ ولی هنوز نمی‌فهمه که آدما برای چی جونشون برای هم فدا می‌کنن. برای کدوم آینده؟ واندا بهش میگه که یه روزی می‌فهمه و بعد ادامه میده که براش یه هدیه داره. سگ سبز رنگ و سینتو نمی‌دونم چی چی خانواده‌ی ویژن، از پشت درخت‌ها پیداش میشه و خودش می‌ندازه تو بغل ویو. ویو تعجب می‌کنه و می‌پرسه که ووف چجوری دوباره زنده شده؟ واندا می‌خنده و جواب میده که با یه ذره جادو و یه ذره تونی استارک، خیلی اتفاقا می‌تونه بیفته.صبح روز بعد، ویژن و ویو تو خونۀ قشنگشون چشماشونو باز می‌کنن. ویو مثل همیشه داره آماده میشه که به مدرسه بره. ویژن ازش می‌خواد که با خودش غذا ببره تا نرمال به نظر برسه. ویو می‌خنده و می‌گه من نرمال نیستم پدر. بعد هم به سمت مدرسه پرواز می‌کنه. ویژن که تنها میشه به سمت زیرزمین مخفی خونه میره. تو زیرزمین، یه جعبه‌ی بزرگ هست.ویژن در جعبه رو باز می‌کنه و شروع می‌کنه به کار کردن روی محتویات داخل جعبه. داخل جعبه یه سینتون نمی‌دونم چی چی در حال تکمیل شدنه. یه ویرجینیای جدید. ویژن داره کار می‌کنه و آوازی که ویرجینیا عادت داشت به خونه رو زیر لب زمزمه می‌کنه. زندگی هیچ چیز جز یک رویا نیست.اینم از داستان کتاب مصور ویژن. داستان‌های ابرقهرمانی فارغ از اینکه در مورد کین، یه وجه مشترک دارن. اونم دردناک بودنشونه. اصلا ماهیتشون با درد شکل گرفته. یادمه وقتی داشتم در مورد بتمن تحقیق می‌کردم و می‌نوشتم از اینکه دنیا و زندگی یه ابرقهرمان اینقدر می‌تونه شبیه دنیایی باشه که توش زندگی می‌کنیم خیلی هیجان‌زده شده بودم. از این که یه آدم معمولی توی داستان مصور می‌تونه تبدیل به شخصیتی بشه که عمق کاراکتر و تاثیرگذاریش چیزی کمتر از هملت و بنهور و اینا نداشته باشه، برام باور نکردنیه و در عین حال لذت بخش بود. با این حال فکر نمی‌کردم که با هر شخصیتی که در موردش می‌نویسم، یه بعد عمق جدیدی از زندگی بشر یاد بگیرم.یه مقاله‌ای هست به نام فرهنگ نژاد و هویت در فرهنگ عام آمریکا یا همون پاپ کالچر که توش در مورد این حرف می‌زنه که کتاب‌های مصور هر کدومشون آینه‌ای از فرهنگ و شرایط همون روزگارین که توش نوشته‌شدن. تو هردرود شرایط اجتماعی و سیاسی آمریکا یا حتی جهان در زمان تولد سوپرمن و واندرمن و واچمن و بقیه ی کم حرف زدیم. اما این موضوع تو این قسمت برای من خیلی جذاب و جالب‌تر به نظر اومد.بشر همیشه با ترس از چیزهای ناشناخته رشد می‌کنه. آخر سرم با همون ترس می‌میره. هر تغییر جدیدی، هر اختراع تازه‌ای، انسان رو با وحشت تغییر روبرو می‌کنه. تغییری که نمی‌شناسه و می‌ترسه که نتونه کنترلش کنه. تو جامعه‌ی امروز تکنولوژی با شدت واقعا ترسناک داره بزرگ میشه و دیگه نسل به نسل پیش نمیره. هر روز یه اتفاق تازه میفته و خیلی جدی نمیشه باهاش همراهی کرد.این ایده که یه روز ماشینا و ربات حاکم مطلق دنیا میشن به نظر دیگه فقط یه داستان علمی تخیلی نمیاد. و ویژنا تو داستان ویژن نماینده‌ی همین تفکرن. تصور زندگی کردن یه خانواده‌ی سین تونیون نمی‌دونم چی چی تو همسایگی انسان‌هایی که همه‌ی زندگیشون در حال تلاش برای عقب نیفتادن از این دنیان، جز حس ناامیدی و آخرالزمانی چیز دیگه‌ای به همراه نداره. تمام همسایه‌های ویژنا و همکلاسی‌های ویو و وین، خشم ناشناخته‌ای نسبت به خانواده‌ای دارند که شاید تمام هویت و معنای انسانیت رو زیر سوال می‌برند و احتمالا قرار نیست آخرین نوع این خانواده باشن.تو داستان مردی که از ویرجینیا فیلم می‌گیره تنها به این دلیل این کار رو می‌کنه که نمی‌خواد پسرش و ویو هم‌گروهی باشن و تصمیم می‌گیره که خانوادۀ ویژنارو تهدید کنه که از اونجا برن. تنها چیزی که می‌خواد اینه که اونا اونجا نباشن. این نخواستن به قدری زیاده که در نهایت به خشونت و کشته شدن پسر خودش ختم میشه.چیزی که تو این زاویه از داستان جلب توجه می‌کنه فقط رفتار آدما با تغییرات تکنولوژی و رباتیک نیست. رفتار بی‌دلیل خشن و سردی که نسبت به ویژنا دارن، مخاطبو یاد رفتار ماها با هر فرهنگ و نژاد و گرایشی می‌ندازه که بدون مطالعه نسبت بهشون نفرتی داریم که خودمونم جرات نداریم دلیلش رو از خودمون بپرسیم.اینکه چرا فکر می‌کنیم نسبت به بقیه برتریم. یا چرا فکر می‌کنیم ما نرمالیم و بقیه نیستن. از همه مهم‌تر اینکه چرا فکر می‌کنید که به ما ربط داره که دیگران چه فرهنگ و نژاد و گرایشی دارن. چرا آزارمون میده؟ چرا بهش فکر می‌کنیم اصلا؟ یعنی خودمون انقدر خالی و پوچیم که زندگیمون چیز دیگه‌ای جز قلدری کردن نیست؟ به هر حال جهنم شدن زندگی ویژنا هم یجورایی مربوط به همین حسیه که خیلی از ماها داریم یا از سمت دیگران تجربش کردیم. اینکه آدما نمی‌ذارن بقیه‌ی آدما زندگیشونو بکنن.ترس از تغییر و تفاوت، زاویه‌ای کلی از داستانه. از بیرون به درون نگاه کردنه. حالا اگه بخوایم از درون خانواده‌ی ویژنا داستانو بررسی کنیم، چیزی غیر از درد نمی‌بینیم. حداقل من ندیدم. درد خانواده‌ای که داره سعی می‌کنه خودش و با اجتماع وفق بده. اصلا مهم نیست جنسش از چی باشه یا چقدر قدرتمند باشه. زندگی که خودشون بهش می‌گن نرمال، هدف سختیه برای رسیدن. برای به دست آوردن.تعریفی که ویژن از نرمال داره در واقع برمی‌گرده به جنگ درونی و ابدیش، برای اینکه به خودش ثابت کنه که مثل پدرش نیست. که به دنیا نیومده تو همون دنیا رو نابود کنه. ویژن با خاطرات و احساسات مرد دیگه‌ای به دنیا اومده. یعنی همه چی ر حس می‌کنه؛ ولی در نهایت یه رباته. ویژن گیجه. درمانده‌اس و از اعماق وجودش می‌خواد که انسان باشه؛ ولی هر تلاشی که برای این هدف می‌کنه، منجر به شکست میشه.عشق دردناکش به واندا و ازدواجشون اولین قدم برای رسیدن به این هدف بود که با خونبارترین حالت ممکن از هم پاشید. بعد ویژن تصمیم گرفت که برای خودش یه خانواده بسازه. برای ساخت همسر جدیدش از خاطرات و احساسات همسر قدیمیش یعنی واندا استفاده‌کرد. همین هم شخصیت ویرجینیا رو بی اندازه پیچیده و غمگین می‌کنه.ویرجینیا انسان‌ترین اندرویدیه که تو این کتاب می‌بینیم. یه مادره. یه همسره. ولی خاطرات و عشقش به همسرش برای زن دیگه‌ایه. آفریده شده نه برای تشکیل خانواده، برای پر کردن جای یه نفر دیگه. کتاب خیلی زود از تصویر یه محلۀ مهربون، می‌رسه به تصویر تیکه پاره شدن دختر ویرجینیا جلوی چشمش.ویرجینیا مهاجم یا همون گریم ریپر می‌کشه و جسدش پنهان می‌کنه. صحنه‌ای که من یاد دسپرد هاوس وایف می‌ندازه. تو اون سریال هم زنای اون محله، هر کاری برای حفظ زندگی خانواده و بچه‌هاشون می‌کردن. ویرجینیا هم دقیقا عین همون رفتار کرد؛ ولی خوب می‌دونست که اگه کسی اینو بفهمه به عنوان یه ربات قاتل خاموشش می‌کنند و کسی نمیگه که اون یه مادر بود که داشت از بچه‌هاش دفاع می‌کرد.کلا کتاب ویژن از نظر احساسی بی‌نهایت پیچیدست. تام کینگ نویسنده شاید به خاطر تجربۀ نظامی و جاسوسی تو سازمان سی آی ای، نگاهی به اطرافش داره که خب مسلما دردناک‌تر از یه نویسندۀ عادیه. مثلا خود گریم ریپر، گریم ریپر برادر واندرمنه. واندرمنی که می‌میره از پترن‌های مغزیش تو ساخت ویژن استفاده میشه.گریم ریپر به خونۀ ویژنا میاد و بهشون حمله می‌کنه. چون احساس می‌کنه که اون خونه و خانواده و اون به اصطلاح خوشبختی حق برادر مردش بوده، نه ویژن. گریم ریپر می‌خواد خانوادشو پس بگیره. می‌خواد انتقام بگیره. حتی اونم داره زجر می‌کشه. تمام شخصیت‌های داستان دارن تلاش می‌کنن تا به قول جوکر از این دیوونه خونه‌ی زندگی جون سالم به در ببرن. داستان به طرز عجیبی تاریک و سیاهه و جذاب‌تر از اون، اینه که ابرقهرمانی نیست.تام کینگ یکی از معمولی‌ترین شخصیت‌های مارول، از لحاظ داستان پردازی و محبوبیتو برداشته و باهاش داستانی بی‌نهایت انسانی و عمیق نوشته. خوندن این کتابو دونستن و داستانش، کمک زیادی به فهم سریال وانداویژن می‌کنه. درسته که خبری از ویرجینیا و بچه‌هاش تو سریال نیست؛ ولی سبک زندگی و خونه‌ی ویژنا تو سریال، الهام زیادی از این کتاب گرفته.کتاب سال 2015 نوشته شده و میشه گفت که تام کینگ از دنیای سینمایی مارول و ویژنش الهام گرفته. در واقع شناخته شدن ویژن و محبوب شدنش تو دنیا بعد از اون فیلما به تام کینگ کمک کرد که زاویه‌های مختلف این شخصیتو ببینه و بخواد که یه داستان ازش بنویسه.اگرچه تام کینگ به داستان پیش زمینه یا همون ارجین ویژن تو کمیک‌ها وفادار موند. تو فیلما خبری از واندرمن و هنک پیم نیست. و این تونی استارکه که با کدهای دستیار هوشمندش، یعنی جارویس می‌سازه و بهش زندگی میده. این اتفاق تو فیلم اونجرز ایج اف اولتران اتفاق میفته. بعد از اون ویژن تو فیلمای سیبیلیوار و اینفینیتی وارم بود. تا اینکه می‌رسیم به سریال واندا اویژن. به نظر من که حالا خیلی تخصصی نیست. اگه ویژن تو سریال وانداویژن زنده بمونه، حالا حالاها میشه روش سرمایه‌گذاری کرد. من شخصا دلم می‌خواد که بیشتر ببینمش.چیزی که شنیدین قسمت 18 از پادکست هیرولیک بود. هیرولیک رو من فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام‌ میده. طراحی وب سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-–-E18-–The-Vision-id2202934-id363688949?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E18%20%E2%80%93The%20Vision-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Fri, 26 Aug 2022 00:26:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندمن؛ ارباب رویاها (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%85%D9%862-bffyjtta0ouo</link>
                <description>سلام چیزی که میشنویم قسمت هفدهم پادکست هیرولیک و بخش دوم از داستان سندمنه که در بهمن ماه 99 ضبط میشه. هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان ها است. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف؛ ولی در نهایت بر اساس تحلیلها و برداشتهای خودم تعریف میکنم.قسمت اول سندمن گوش دادین؟ خیلی مهمه که اول قسمت شونزدهم شنیده باشین. چون واقعا داستان پیچیده و پر شخصیتیه. حیفم هست. خیلی ماجرای عجیب و خاصیه. پس به خاطر فائقه هم که شده برین اون گوش بدین. بعد بیایم سراغ این قسمت. دمتون گرم.  https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%85%D9%861-gu01wsnnw9ay مثل همیشه یادآوری کنم که شنیدن این قسمت اصلا برای بچهها مناسب نیست. پس تنها یا با هندزفری گوش بدین. من فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد این پادکست رو تهیه میکنم.این شما و این 17 قسمت از پادکست هیرولیک. یه آنچه گذشت اینجا میگم؛ ولی بدان معنی نباشد که نروید و قسمت قبل را گوش ندهید. تو رو خدا بروید و گوش بدهید. خیلی براش زحمت کشیدم .به خدا گفتن نداره ولی این کارتون درست نیست. منم آدمم. دل دارم دیگه. حالا خودتون میدونید وجدانتون دیگه. چی بگم؟خب تو قسمت قبل شنیدیم که داستان سندمن، از نظر زمانی تو دنیای نسبتا واقعی اتفاق میفته؛ ولی در مورد مفاهیمی حرف میزنه که شاید واقعی باشن. شایدم نباشن. مفاهیمی انتزاعی که بهشون شخصیتهای انسانی دادهشده. اصلیترین این مفاهیم، هفت تا خواهر و برادرند که از بزرگ به کوچک میشن؛ دستنی یا سرنوشت، دف یا مرگ، دیریم که میشه رویا، دیستراکشن تخریب، دیزایر هوس، دیسپر یاس و دللریوم که میشه جنون.این هفت خواهر و برادر مفاهیمی انتزاعین که تو داستان بهشون جسمیت انسانی داده شده. به این هفت نفر میگن اندلس. فناناپذیر، بیانتها. اونا نه خدا محسوب میشن و نه هیچ گونهای از موجودات زنده. مثلا جناب رویا یا سندمن که اسمش مورفیوسه و شخصیت اصلی کتاب هست؛ در واقع مفهوم رویاپردازی و خوابدیدنه. وقتی اولین موجود زنده جهان هستی، شروع به رویاپردازی کرد؛ مورفیوس هم به دنیا اومد و تا وقتی آخرین موجود و رویاها زندان اونم وجود داره.این برای شیش تا خواهر و برادرش هم صدق میکنه. شما به جای رویا، بذارین مرگ یا سرنوشت. دقیقا همون توصیف قبلی میشه. اولین موجود زنده در جهان، با سرنوشت مخصوص خودش به دنیا اومده و بالاخره هم می‌میره. آخرین موجودم همینطور.حالا از میان این هفت خواهر و برادر، جناب رویا یعنی همون سندمن که اسمش مورفیوسه، شخصیت اصلی کتاب ماست. من تو قسمت قبلی توضیح دادم که چرا به رویا میگن سندمن؟ سندمن یه شخصیت قدیمیه. از این داستانهای قدیمی و محلی اروپایی. اون گوش بدیم متوجه میشین که چرا به رویا میگن سندمن. خب ماجرا هم از اونجایی شروع میشه که رهبر یکی از بزرگترین فرقههای جادوگری و شیطانپرستی، تصمیم میگیره که مرگ را احضار و زندانی کنه. به این دلیل که میخواسته عمر جاویدان داشته باشه؛ ولی به جای مرگ، برادر کوچیکش رویا به دام میفته.رویا یا مورفیوس سه تا وسیلهی مهم هم داشته که فرقه ازش میدزده و میبره میفروشه. این جناب رویا یا سندمن هفتاد سال تو زندان اون فرقه میمونه؛ تا اینکه بالاخره خودش و نجات میده و به سرزمین رویا، یعنی قلمروی خودش برمی‌گرده. البته انتقام خودش هم از اون فرقه نامقدس میگیره.وقتی مورفیوس برمیگرده به مملکت خودش، میبینه که قصرش نیست. سرزمینشم رو به نابودیه. برای اینکه بتونه قدرت کافی داشته باشه تا دوباره حکومتش روبراه کنه؛ باید اون سه تا وسیلهی سرقتی رو برمیگردونه. دلیلشم این بود که حجم زیادی از قدرتش تو اون سه تا وسیله جمع کرده بوده. یه کیسه پر از شن. شن جادویی البته. شن یعنی سند دیگه. اصلا به خاطر همین بهش میگن سندمن. پس چی شد؟ یه کیسه پر از شن، یک کلاه خود و یه سنگ جادویی و رویایی.شن جادویی رو به کمک جان کنستانتین پیدا میکنه. بله درست شنیدین. جان کنستانتین. هی میگم برین قسمت قبل گوش بدید. باز به روی خودتون نمیارین. همین میشه دیگه. بگذریم. اصلا کلاهخود دومین وسیلهی گمشده، دست یکی از شیاطین جهنم بود. برای همینم مورفیوس میکنه به جهنم. یه ملاقاتی با لوسیفر یا خود ابلیس میکنه و بعد از یه مسابقهی جذاب کلاه خودش به دست میاره؛ اما سنگ رویا، دست دکتر دستنی بود.دکتر دستنی یکی از ویلنهای گاتم و در واقع یکی از دشمنای گرینلندترنه. ایشونم تو تیمارستان آرکم بستری بود. دکتر دستنی یا دکتر دی، به کمک سنگ رویا، کابوس مردمو واقعی میکرد و میکشید رو سرشون. یعنی میآورد جلوی چشمشون. درواقع ذهنشون کنترل میکرد. دیگه بعد از کشمکشهای فراوان، سنگ منفجر شد و نیروش برگشت تو وجود مورفیوس. دکتر دیم برگشت تو همون بیمارستان آرکم کنار استرکرو و هارویدنت و بقیه بر و بچه ویلن گاتم.مورفیوس بعد از اینکه خنزر پنزراشو پس گرفت؛ باید میرفت سراغ دو تا از ملازمین یاغیش که فرار کرده بودن رفته بودن تو مغز یه بچهی بدبخت، زندگی می‌کردن. مورفیوس میره تو مغز بچهه. اون دوتا خیانتکار که پودر میکنه. بچه رو هم نجات میده؛ ولی اینجاش مهمه. خیلی مهمه؛ ولی میبینه که یه زنی به نام لیتا، به طور فیزیکی تو سرزمین رویا گیر کرده بوده.یعنی اون دوتا خیانتکار، لیتای واقعی رو از طریق ذهن اون بچه تو رویا و کابوس زندانی کرده بودن. زن بیچاره هم در حالی که باردار بود؛ کلا تو کابوس گم شده بود و هیچ ایدهای نداشت که چه اتفاقی داره براش میفته. لیتا ماه آخر بارداریش بود که گیر این موجودات رویایی افتادهبود؛ ولی بچه دو سال تمام تو شکمش مونده بود تا مورفیوس اومد نجاتش داد. بچه زنده بود؛ ولی چون رشد جنینش تو قلمرو مورفیوس اتفاق افتاده بود؛ یه بچه‌ی معمولی نبود. برای همین مورفیوس به لیتا میگه از بچه خوب مراقبت کن که به زودی میام سراغش. یکم عجیب و غریب شد میدونم. بیان یه بار دیگه یه جور دیگه بگم.لیتا یه انسانی بود؛ مثل من و شما که باردار هم بود. یه شب توی زمان نادرست، تو مکان نادرستی داشت قدم میزد که گیر اون دوتا ملازمین فراری مورفیوس افتاد. اونا داشتن ذهن یه پسربچهای رو تسخیر میکردن و وقتی لیتا رو دیدن؛ اونم همونجا یعنی تو مغز پسربچه زندانی کردن. لیتا نمرد. جسم و روحش تو ذهن اون پسر حبس شد و خودشم قاطی کرد. دیگه هیچ ایدهای از دنیای واقعی و غیر واقعی نداشت. یه آدم بود. که تو خواب و کابوس یه آدم دیگه گیر کرده بود.بچۀ تو شکمشم نه مرد و نه به دنیا اومد. یعنی جنینش به زندگی ادامه داد و تو دنیای رویا و تو شکم مادرش رشد کرد. تا اینکه مورفیوس اومد و نجاتشون داد. لیتا از زندان مغز اون پسره آزاد شد؛ ولی خب دو سال گذشته بود. تو دنیای واقعی همه فکر میکردند مرده یا فرارکرده. برای همینم وقتی برگشت خونه و همه دیدن که نه تنها زنده است؛ بلکه حاملهام هست؛ هیچکس تحویلش نگرفت. کسی حرفش و باور نکرد.نمیشه که یه جنین بیشتر از دو سال تو شکم یه نفر بمونه و بعد سالم باشه دیگه؟ برای همینم لیتا کاملا طردشد. مورفیوس بهش گفته بود که بچت مال منه و میام سراغش. برای همینم لیتا رفت و یه جای دوردستی زندگی کرد.حالا اینا رو تو داستان توضیح میدم؛ ولی خب داستان یکم سنگینه. پس اینا رو یادتون بمونه.تو قسمت قبل گفتم که داستان پر از شخصیتهای افسانهای و عهد قدیم و اینطور چیزاست. مثلا شنیدید دیگه؟ لوسیفر که همون شیطان خودمونه تو داستان بود و تو این قسمتم هست. حالا این جناب لوسیفر که خب تو اعتقاد مسیحیت فرشتهاست و سقوط کرده؛ تو این داستان میاد و سرزمین جهنمو میسازه. تو جهنم شیاطین و انسانهای تباه و گناهکار زندگی میکنن.یکی از اون شیاطین که خیلیم شیطان شیطان صفتیه؛ اسمش عزازیله. عزازیل تو داستانهای مسیحیت و عهد قدیم، خیلی شیطان قدرتمندیه. ولی من از تاریخچش چیزی نمیگم. فقط بدون این که تو این داستان هست و کلا شخصیت شناختهشده‌ایه. اینجا یعنی تو داستان سندمن هم با همون عنوان و قدرت سر و کلهاش پیدا میشه. یه شیطان قدرتمنده اهل جهنم دیگه.حالا غیر لوسیفر و عزازیل، ما اودین لوکی رو هم داریم. دو تا از خدایان اسکاندیناوی. اگه اهل دنیای ابرقهرمانی باشین که خب احتمالا هستین؛ این دوتا خدا رو از دنیای مارول میشناسین. یعنی همون جا کلی کمیک دارن و خب فیلماشون دیدین دیگه؛ ولی این لوکی که تو کتاب سندمن ظاهر میشن، ربطی به اونا ندارن. خدایان اصل کارین. اسطورههای سرزمینین به نام ازگارد. چون اودین و لوکی مارول هم برداشتی از همون اسطورههای اسکاندیناوین. که حالا نویسندههای مارول دلشون خواسته و وارد دنیای ابرقهرمانی شون کردن؛ ولی اینجا یعنی تو دنیای دیسی و کتاب سندمن، اودین که خدای خدایان و پادشاه سرزمین ازگارده.لوکی هم خدای دوز و کلک و جادوگریه. چیزی که مهمه، اینه که اینجا با هم برادرن. پدر و پسر نیستن. یه چندتا نکتهی مهم دیگه هم بگم که دیگه خیلی آنچه گذشت و مربوط به شخصیتها نیستن. این تو قسمت قبل گفتم. که سند من 75 تا کتابه که نزدیک هشت نه سال منتشر شدن. من خیلی مختصر و مفید دارم تعریف میکنم. ولی داستان خیلی تو در تو تر از این حرفاست. همشونم به هم ربط دارن.دو تا از اون داستانا که من شرح جامعی ازشون ندادم؛ مربوط میشن به دو تا از ماجراهای عاشقانه مورفیوس. تو کتاب خیلی مفصلن ولی خب من کوتاه میگم در حدی که اگه تو داستان اشاره کردم؛ بدونین دارم در مورد چی حرف میزنم.مورفیوس چند بار عاشق میشه که دوتاش مهمه. اولیه انسان فانی بود. یه ملکۀ آفریقایی، که قرنها پیش با سندونی همون مورفیوس آشناشد. اونا عاشق هم شدن ولی خب ملکه نتونست سرزمینش و ول کنه و به مورفیوس گفت که باید رابطشون تموم کنن. مورفیوس عصبانی شد و انداختش تو جهنم که بسوزه. هنوزم داره میسوزه. همین تیکهی آخرش مهمه. ملکه مورفیوسو ریجکت کرد. اونم بیجنبه بازی درآورد و انداختش تو جهنم که تا ابد شکنجه بشه و بسوزه. اینو یادتون بمونه.دومین عشق مورفیوسم یه خانومی بود که خیلی اهل رابطه نبود. کلا زیاد با هم نبودند؛ ولی مهم اینه که از مرفیوس حامله شد. بچشم به دنیا آورد و اسمش و گذاشت ارفیوس. بعدشم هم مورفیوس ول کرد و هم ارفیوسو. اورفیوس، تنها فرزند سندمنه که قرنها تو تنهایی و توی کاخ درندشت و دور افتاده زندگی کرد. پدرشم هیچ وقت به ملاقاتش نرفت. تا اینکه بالاخره یه روز جناب سندمن رفت ملاقاتش و پسرش دید. اورفیوس همونجا از پدرش خواست که بکشتش. یعنی از مورفیوس که همون پدرشه، خواست که راحتش کنه. مورفیوس قبول کرد و کشتش.اینجا هم تو این داستان عاشقانه دوم، مهم اینه که یادتون بمونه که مورفیوس پسرش کشته. خب اینم از این. ما داستان قسمت قبل اینجا تموم کردیم. که سند من دیگه وسیلهها پس گرفت. ملازمینش تنبیه کرد. لیتا و جنینش نجات داد. با خواهرش مرگ، ملاقات کرد و بعدشم خوشحال و شادان و خندان تصمیم گرفت که بره و سرزمینش از نو بسازه؛ ولی تو سرزمین برادر بزرگش جناب سرنوشت؛ اتفاق بزرگی در حال افتادن بود.سرنوشت، بزرگترین برادر از هفت فناناپذیر تو باغ بزرگ و تو در توی خودش در حال قدم زدنه. سرنوشت قد بلندی داره. ردای طوسی رنگی تنش میکنه. ردای کلاه‌داری که صورتشو میپوشونه. هیچکس تا حالا صورت سرنوشت و ندیده. هیچکس نمی‌دونه اون چه شکلیه؟ سرنوشت یک کتاب بزرگ تو دستش گرفته. کتابی که هر چیزی که تو عالم هست رو توش نوشته. تمام اتفاقات گذشته و حال و آینده.این کتاب فقط و فقط دست سرنوشته و اون که میتونه کتاب بخونه. نه برای کسی تعریف میکنه و نه چیزی رو تغییر میده. سرنوشت هر روز تو باغ سرزمینش راه میره و به مسیری که مردم برای زندگیشون انتخاب میکنن؛ نظارت میکنه. تمام راههای تو در توی باغ سرنوشت، به دو راه مختلف دیگه تقسیم میشن.برای هر قدم باید تصمیم بگیری که کدوم مسیرو انتخاب کنی و هر انتخاب هم تو رو به سمت آیندهی متفاوتی هدایت میکنه. گرچه در لحظهی آخر زندگیت، وقتی روت برمی‌گردونی و به عقب نگاه میکنی؛ فقط یه راه میبینی. یا حتی ممکنه فقط تاریکی ببینی. سیاهی مطلق، ولی هیچکس واقعا نمیدونه که انتهای هر کدوم از این راهها به کجا ختم میشه. بعضیا میگن خود سرنوشتم نمیدونه. اگه از خودشم بپرسین میگه نمیدونم. سرنوشت هیچ وقت جوابی نمیده. اون هیچ رازی را فاش نمی‌کنه.اما می‌دونه که این هزار توی بزرگ و بیانتها، حتی با مرگ هم تموم نمیشه. سرنوشت هیچ راهی برای زندگی فناناپذیر خودش نداره. انتخابی نداره. هیچ وقت تصمیم نمی‌گیره. تا روزی که آخرین موجود روی زمین هم زنده است؛ سرنوشت فقط هست و فقط هست. سرنوشت به دریای خروشان سرزمینش می‌رسه. امروز ملاقاتی داره. یه قایق کوچک و چوبی، داره به ساحل سرزمینش نزدیک میشه. سه تا زن خاکستری پوش و عجیب روی قایق نشستن. سرنوشت می‌شناستشون. اونا بانوان تقدیرن.مفاهیمی که شاید هزاران سال از آخرین ملاقاتشون با سرنوشت گذشته باشه. سرنوشت میپرسه: اینجا چی میخواین؟ زنان خاکستری تقدیر جواب میدن: ما اینجاییم چون قراره یه اتفاق بزرگ بیفته. یه جنگ خیلی بزرگ. همه چیز از سرزمین تو شروع خواهد شد. بانوان خاکستری تقدیر این و میگن و میرن.سرنوشت اتفاق بزرگی که قراره بیفته رو تو کتابش پیدا میکنه. خودشو به قصرش میرسونه. باید خواهر و برادرش خبر کنه. تو راهروهای عمیق قصرش راه میره و نام دونه دونهی فناناپذیرا رو صدا میکنه. مرگ، رویا، هوس، یاس و جنون. تنها کسی که نمیاد تخریبه. تخریب برادریه که خیلی سال پیش سرزمین و وظایفش ترک کرده و رفته. رفته و تنها جایی که هیچکس نمی‌دونه کجاست؛ روی زمین برای خودش زندگی میکنه. حالا و تو جلسهی مهم فناناپذیرا، تخریب مثل همیشه حضور نداره.سرنوشت، میزبان بقیۀ خانوادشه. مرگ، رویا یا همون جناب مورفیوس، هوس، یاس و جنون خودشونو به قصر میرسونن. شیش تا برادر و خواهر تو سالن بزرگ قصر سرنوشت جمع میشن. همه پشت میز بزرگ و قدیمی سرنوشت میشینن و منتظر میمونن تا ببینند برادر بزرگ چه برنامهای براشون داره. اونم وقتی 300 سال از آخرین دیدارشون گذشته. یاس تجسم ناامیدی و حسرته. تجسم پوچی. زنی که ملکه قلمرو تاریک خودشه. قلمرو یاس فقط یه سری آینست که بین زمین و آسمون تو تاریکی معلقه. هر آینه به خونهی موجود زندهای باز میشه که توی پوچی غرق شده و چیزی جز خودکشی براش نمونده.یاس یه زن عجیب و سنگین وزنه که همیشه برهنهاست. یاس و هوس باهم وارد دنیای فناناپذیرا شدن. دوقلو اند و همیشه کنار همن. هوس نه مونثه و نه مذکر. هوس تجسم عشقی دردناک و شهوتی سیریناپذیره. تجسم تمام تمایلات پایانناپذیری که در نهایت همیشه به یاس ختم میشن. اما نمیشه نادیده‌اشون گرفت و انکارشون کرد. مثل یه تعطیلات تابستانی ساحلی میمونن. یا حتی یه رودخونۀ وحشی.هوس موجود جذابیه و هیچ کلمهای نمیتونه توصیفش کنه. جنون با همه فرق داره. یه دختر نوجوونه. لباسهای رنگی میپوشه و موهای رنگ رنگش روی هوا معلقن. هر لحظه به یه چیزی فکر میکنه. حرفاش مثل هذیون میمونن. بیشتر وقتا یادش میره که کی و کجاست و اصلا چرا اونجاست؟ جنون از لحظهی تولد جنون نبود. لذت بود. شوق بود. اما کمکم و طی میلیونها سال تبدیل به جنون شد. تنها فنا ناپذیری که جهان هستی و ماهیت تاریکش اون تغییر داد و از خوشی تبدیلش کرد به جنون.مرگ و رویا هم مثل همیشه کنار هم نشستن. مرگ تنها کسی که مورفیوس بهش اعتماد و حتی علاقه داره. مورفیوس ردای سیاه رنگ همیشگیش تنش کرده. مرگ هم پیراهن مشکی و قدیمی پوشیده. مثل همیشه سرزنده و پر انرژیه و مثل همیشه هم باید زود بره. چون خیلی کار داره.سرنوشت به خواهر و برادرش نگاه میکنه. بهشون توضیح میده که امروز بانوان خاکستری تقدیر به ملاقاتش اومدن و از یک جنگ بزرگ حرفزدن. سرنوشت ادامه میده که قراره یه اتفاق بزرگ بیفته. اتفاقی که خیلی چیزا رو تو جهان تغییر میده. سندمن یا همون مورفیوس میپرسه که چه اتفاقی؟ و سرنوشتم جواب میده که نمیتونه توضیح بده.مورفیوس عصبانی میشه و میگه من در حال ساختن دوبارهی قلمرو و قصرمم. برای اتفاقی که حتی نمیدونم چی و کی قراره بیفته؛ وقتی ندارم .هوس شروع میکنه به خندیدن. خندش مورفیوس عصبانی میکنه. ولی هوس اهمیتی نمیده و میگه برادر عزیزم کار که همیشه هست. از زندگیت برامون بگو. جدیدا عاشق کسی نشدی؟ جدیدا کسی بهت جواب منفی نداده؟ که تو هم برای مجازات بفرستی تو جهنم؟ که هر روز و هر شب بسوزه و عذاب بکشه؟ یا بچهای که رهاش کرده باشه که قرنها و تنهایی خودش نابود بشه؟ بعدشم بکشیش؟ البته که اون پسر بیچاره هر روز آرزوی مرگ میکرد. مگه نه؟سندمن جواب میده که خفهشو. بعد دیگه نمیتونه تحمل کنه و از سرسرای کاخ خارج میشه. میره و تو تراس بزرگ قصر برادرش وایمیسته و به سرزمین بی انتهای سرنوشت خیره میشه. خواهر عزیزش مرگ میاد و کنارش وایمیسه. حالا هر دو محو تماشای هزارتوی عجیب قلمرو برادرشونن. مورفیوس بدون اینکه به خواهرش نگاه کنه میپرسه: تو میدونی که من چه حسی به اون ملکهی زمینی داشتم مگه نه؟ مرگ حرفش و قطع میکنه و میگه ولی تبعیدش کردی به جهنم. مورفیوس به خواهرش نگاه میکنه و جواب میده: پس تو هم مثل هوس فکر میکنی؟ مرگ جواب میده: خودت بهم بگو. اون زن فقط واسه اینکه با ارباب رویاها جواب رد داده؛ باید تا بینهایت شکنجه بشه؟مورفیوس و سکوت میکنه. به 70 سالی فکر میکنه که خودش تو گوی شیشهای یه مرد دیوانه زندانی بود. به زندگی که باید از اول بسازه. مورفیوس آه عمیقی میکشه و میگه اگه تو همینجوری فکر میکنی پس راهی جز رفتن به جهنم برای من نمیمونه. من میتونستم اون زن تبدیل به الهه کنم. ولی تو راست میگی. اون نمیخواست الهه بشه. من کار وحشتناکی باهاش کردم. به جهنم برمیگردم. ولی لوسیفر استقبال خوبی از من نمیکنه. شاید دیگه برنگردم. ولی دوباره میبینمت.برای بار آخر، وقتی که باید من به دنیای مردهها ببری. مورفیوس دست خواهرش میبوسه و بعد تبدیل به شن میشه و تو آسمون محو میشه. مرگ به ذرههای طلایی برادرش نگاه میکنه. بعد برمیگرده تو کاخ سرنوشت و به بقیه میگه که مورفیوس رفته. سرنوشت نمیذاره که مرگ حرفشو تموم کنه و میگه: لازم نیست که ادامه بدی. مورفیوس رهسپار جهنم شده. جنگ دیگه شروع شده.از اولین روزهای خلقت، لوسیفر بهترین و بینظیرترین ساختهی دست آفریدگار بود. داناترین و زیباترین فرشتهها. کسی که نور به ارمغان می‌آورد. کسی که خودش سرچشمهی روشنایی بود. لوسیفر قدرتمندترین بود. حتی قدرتمندتر از فناناپذیرا. تو اولین شهر خلق شده یعنی شهر نقرهای، لوسیفر قهرمان و ایدهآل تمام فرشتهها و موجوداتی بود که از ازل وجود داشتن.ولی برای لوسیفر این همه بت بودن و بزرگ بودن اهمیتی نداشت. لوسیفر جونشو برای خالق و شهر نقرهای میداد. اما همین عشق بی اندازه دلیل سقوط طولانی و ترسناکش شد. سقوط لوسیفر سالها طول کشید. انگار تا ابد ادامه داشت. تا اینکه بالاخره پاهاش به سرزمین خالی رسید. که فرسنگها با شهر نقرهای تفاوت و فاصله داشت. لوسیفر تصمیم به ساخت سرزمینی گرفت به نام جهنم. جایی برای خودش و تمام فرشتگانی که به جرم وفاداری به لوسیفر محکوم به سقوط شدهبودن.اما کمکم جهنم بزرگ و بزرگتر شد و ساکنینش شدن شیاطین و موجوداتی که پس از مرگ چارهای جز شکنجه شدن نداشتن. جهنم تبدیل به خونهای شد برای تمام طرد شدگان جهان هستی و لوسیفر حکمران مطلق و بی چون و چرای سرزمینی شد که خودش ساخته بود. جهنم تبدیل به سایهی بهشت شد. به انعکاس تاریک بهشت موعود.مثل تصویر یک جنگل بیانتها توی دریاچهی سیاه رنگ و عمیق. اما برای لوسیفر دیگه نه حکمرانی مهم بود و نه سرزمینش. نه حتی شهر نقرهای و نه حتی دیگه خود خالق. برای همین هم وقتی از طرف سرزمین رویاها خبر رسید که ارباب رویا تصمیم گرفته که به جهنم برگرده و باهاش بجنگه؛ لوسیفر برای بار دوم بزرگترین تصمیم زندگیش گرفت.لیتا زن جوانی که 2 سال از زندگیشو تو رویای یک پسربچه زندگی کرده بود؛ بالاخره تونسته بود به خونه برگرده. برگشتنش به خونه اونم در حالی که یه جنین دو ساله رو تو شکمش حمل میکرد؛ باعث شده بود که طرد بشه. هیچ کس داستان لیتا را باور نکرده بود. این که اون دو سال تو ذهن یه پسر بچه زندگی کرده و یا اینکه بچهای که تو شکمشه همون بچهایه دو سال پیش تو شکمش بود؛ برای هیچکس باور کردنی نبود. همه مطمئن شده بودن که لیتا یه روانی دروغگوئه. نه تنها معلوم نیست که بچۀ اولش چی شده؟ بلکه دوباره باردار شده و انقدر عقلش زایل شده که میگه این همون بچست.برای همینم لیتا مجبور شد که همه چی رو ول کنه و بره جایی که کسی نمی‌شناستش. لیتا توی خونهی کوچیک ساکن شد و بالاخره بعد از گذشت بیشتر از 2 سال بارداری پسرشو به دنیا آورد. پسری که جنینش تو دنیای رویا و قلمروی سندمن رشد کرده بود و اصلا برای همین بود که زنده موندهبود. حالا چند ماه از به دنیا اومدن پسر عجیب لیتا گذشته. لیتا داره تو همون خونهی دورافتاده زندگی میکنه. هنوز نتونسته برای پسرش اسمی انتخاب کنه. هنوز حال خوشی نداره و نمیتونه دنیای واقعی و رویا رو از هم تشخیص بده.لیتا بالای سر گهواره پسرش وایساده و داره به صورت بینهایت سفید پسرش نگاه میکنه. تو ذهنش داره دنبال اسم میگرده که یهو یه صدایی میشنوه. اسمش دنیله. لیتا با وحشت برمیگرده و مورفیوس میبینه که با چشمای درخشانش تو تاریکی وایساده. مردی رنگ پریده و قدبلند. مورفیوس جلو میاد و بالای سر گهواره نوزاد لیتا وایمیسته و میگه: پسر تو تو سرزمین من شکل گرفته و موجود مهمیه. ازش مراقبت کن. من شاید دیگه برنگردم. لیتا شروع به گریه و داد و فریاد میکنه. ولی فایدهای نداره.مورفیوس خیلی وقته که از اونجا رفته. مورفیوس هر چی که برای مقابله با لوسیفر لازم داشته رو برداشته. کیسهی شن و کلاه‍ه‌خودشو آماده کرده. به تمام ساکنین سرزمینش گفته که در نبودش قرار نیست دوباره نابود بشن و این بار مورفیوس فکر همه جا رو کرده. مورفیوس درحالی پشت دروازههای جهنم وایساده که با همه خداحافظی کرده و برای مرگ آماده شده. ولی برخلاف تمام انتظاراتش، هیچ خبری از لوسیفر و لشکر شیاطینش نیست. جهنم تبدیل به برهوتی خالی از سکنه شده. همۀ دروازهها باز و هیچ نگهبانی وجود نداره.مورفیوس خودشو به محل نگهداری دختری می‌رسونه که برای آزادیش اومده بود. اما حتی اونم نیست. هیچ کس نیست. مورفیوس شروع به فریاد زدن میکنه و پشت سرهم لوسیفر صدا میکنه. از من چی میخوای ارباب رویا؟ مورفیوس برمیگرده و تو آسمون سرخ رنگ جهنم، لوسیفرو میبینه. لوسیفر بالهاش باز کرد و با لبخند مهربونی بالای سر مورفیوس وایساده. مورفیوس تو حالت تدافعی ازش میپرسه: که اینجا چه خبره؟ زندانیات کجان؟ شیاطینت کجان؟لوسیفر جواب میده: کلاه‌خودت رو دربیار مرفیوس. از من نترس. اتفاقی نیفتاده. من فقط استعفا دادم. مورفیوس گیج شده. به صورت آروم لوسیفر نگاه میکنه و میگه: چطور همچین چیزی ممکنه؟لوسیفر جواب میده: به راحتی. من خسته شدم مرفیوس. تو پادشاه رویایی. حتی نمیتونی تصور کنی که چه حسی داره که سالهای سال، به شیاطین و مردههایی حکومت کنی که تنها کاری که بلدن شکنجه کردن همدیگس. تا مدتی سرگرمم میکردن. انسانهایی که من و مقصر هر تصمیم احمقانهای میدونستن که تو زندگی محدودشون می‌گرفتن. واقعا فکر میکردن که من تمام روز میشینم تو گوششون میخونم که آدم بدی باشن؟ ولی واقعیت اینه که من هیچ اهمیتی نمیدادم. الان کمتر از همیشه. گفتم یه زمانی فقط سرگرم میشدم. الان دیگه نمیشم.من داشتم تاوان کاری رو پس میدادم که میلیونها سال پیش انجام دادم. فکر میکنم که دیگه بسه. دیگه تموم شد. جهنم تموم شد. مردهها به دنیای زندهها برگشتن و شیاطین هم نمی‌دونم. هرجایی که دلشون بخواد. من فقط میخوام یه ساحل پیدا کنم و دراز بکشم. آفتاب بگیرم. شاید رقصیدن یاد گرفتم یا پیانو. لوسیفر کلید بزرگی تو دستشه.اون و به سمت مورفیوس می‌گیره و ادامه میده: وقتی خبر اومدن تو بهم رسید احساس خالی بودن کردم. من نمیخوام بجنگم. دیگه هیچی نمیخوام. دیگه جهنم تو دستای توعه. این کلیدو بگیر. خودت انتخاب کن که می‌خوای باهاش چیکار کنی. تو اومده بودی که با من بجنگی؛ ولی من قبلش شکستت دادم. موفق باشی مورفیوس. ارباب رویاها. کلید جهنم شاید آخرین هدیهای باشه که میگیری. شاید نابودت کنه. شایدم نکنه. مهم اینه که دیگه برای من مهم نیست. لوسیفر تو آسمون جهنم محو میشه. سکوت مرگباری همه جا رو فرا میگیرد. دیگه خبری از صدای شکنجه و جیغ و فریاد نیست. جهنم خالیه و کلیدش تو دستهای مورفیوس.خبر خالیشدن جهنم بین تمام دنیاها پخش شده. هفت آسمان و زمین، با شنیدن استعفای لوسیفر، به تکاپو افتادن. هر کدوم هم جداگانه تصمیم گرفتند که کلید سرزمین اسرارآمیز جهنمم به دست بیارن. کلیدی که دست مرفیوسه. مورفیوس به قصر خودش برگشته. خسته و درمانده ست. دنیا شروع به بازیهای عجیبی باهاش کرده و اون اصلا درکشون نمیکنه. سالها که زندانی یه انسان طمعکار و فانی بود. حالا هم باید با کل کائنات، سر سرزمینی که حتی متعلق به خودش نبوده و نیست؛ بجنگه.مورفیوس میدونه که به زودی ملاقاتهای زیادی خواهد داشت. پادشاه سرزمین ازگارد یکی از اولین کسانیه که خبرو میشنوه. اودین، پدر همهی خدایان، سالهاست که با ترس نابودی از گارد زندگی می‌کنه. ترس از پیشبینی که میدونه قرار به واقعیت تبدیل بشه. اونم چیزی نیست جز نابودی سرزمینش. اما حالا اودین یه امید تازه پیدا کرده.حالا سرزمینی عجیب و قدرتمند وجود داره که اودین می‌تونه مردمشو به اونجا منتقل کنه. می‌تونه یه کشور، یه قلمرو جدید بسازد. اما نه تنهایی نمیتونه. نمیتونه تنهایی بره و با تمام دنیاها بجنگه و در نهایت مورفیوسو راضی کنه که کلید جهنم تقدیمش کنه. لوکی، برادرش خدای دروغ و فریب، باید کنارش باشه و کمکش کنه. عزازیل و دیگر شیاطین رانده شده از جهنم، دومین گروهی هستند که خبر تصاحب کلید جهنم به دست مورفیوسو میشنون.عزازیل در تمام سالهای حکومت لوسیفر، دلش میخواست که بر علیهش بجنگه و جهنم و تصرف کنه. اما هیچ وقت جراتش نداشت. حالا همه چیز فرق میکرد. همهی شیاطین در کنارش بودند. مورفیوس به قدرتمندی لوسیفر نبود و از همه مهمتر، عزازیل یک گروگان داشت. عزازیل معشوقهی سابق مورفیوس و گروگان گرفته بود و خوب میدونست که این تنها چیزیه که الان میتونه پادشاه سرزمین رویا رو تسلیم کنه.اما مهمترین تقابل مورفیوس با شهر نقرهای بود. زادگاه فرشتگان. شهری فراتر از همهی دنیاها. فراتر از بهشت و جهنم. شهری که روزی زادگاه لوسیفر بود و حالا هم محل زندگی خالق و فرشتگانش. ساموئل و دوما، دوتا فرشته مقرب شهر نقرهای، برای ماموریت جدیدشون آماده میشن. هر دو بالهای سفیدشون باز میکنند و به سمت دنیای رویاها پرواز میکنند. جهنم نباید دست کسی جز فرشتگان منتخب خالق بیفته.مورفیوس مدت زیادی که تو قصر بزرگش، خودش زندانی کرده. خستگی همهی وجودش گرفته. تمام آینههای قصرش شکسته. همه چیز به هم ریخته و خودش بین تیکه پارههای مبلمان عجیب کاخش گیرافتاده. حتی خواهرش مرگ هم نتونسته کمکش کنه. مردههای جهنم دارن به دنیای زندهها برمی‌گردن و این بار حتی مرگ هم مستاصل و پریشان، منتظر تصمیم مورفیوسه.این بار چندمه که تو زمان کوتاهی دنیا داره تموم میشه و یا تقصیر اونه و یا اون تنها کسی که میتونه نجاتش بده؟ مورفیوس خسته شده. شاید اگه جرات برادرش تخریبو داشت؛ خیلی زودتر از همهی این اتفاقا مسئولیتها و مردمو رها میکرد و از اونجا میرفت. حتی مثل لوسیفر، جملههای لوسیفر دارن تو سرش میچرخند و ساکت نمیشن.هرکسی میتونه بره مرفیوس. میتونه بگه دیگه نمیخوام. دیگه بسه و بعد بره و برای خودش زندگی کنه. حتی فرشتهای مثل من و فناناپذیری مثل تو. دنیا بدون من و تو هم سرجاش میمونه. این دردی که داری میکشی رو خودتم میتونی تموم کنی. اما برای مورفیوس هیچ وقت هیچ چیز انقدر راحت نبوده. مورفیوس پسرشو یادش میاد. چرا کنارش نبود؟ چرا؟تو همین فکراست که صدای نگهبانان کاخ شنیده میشه. اعلام میکنند که از هفت اقلیم جهان، به ملاقات پادشاه رویا اومدن و میخوان ببیننش. خدایان ازگارد، شیاطین جهنم، فرشتگان شهر نقرهای، شاهزادههای دنیای پریان، خدایان هندو بودا، پادشاه سرزمین حیوانات، همه و همه فقط برای یک هدف اونجا جمع شدن. تصاحب جهنم. سرزمین رها شدۀ لوسیفر که حالا سرنوشتش قراره به دست مورفیوس رقم بخوره.قصر بزرگ مورفیوس، امشب میزبان قدرتمندترین موجودات جهان هستیه. از خدایان گرفته تا شیاطین و حیوانات افسانهای. ارباب رویا، ضیافت بزرگی رو براشون ترتیب داده و بهشون گفته که امشب خوش بگذرونن تا فردا تصمیمش برای واگذاری جهنمو اعلام کنه. اما مهمونا طاقت ندارن تا صبح صبر کنند و هر کدوم با یه پیشنهاد و البته تهدید، به سراغ مورفیوس میان. مورفیوس تو اتاق تاریک و بزرگ خودش نشسته. اولین ملاقاتی اجازهی ورود میخواد.اودین، اولین نفری که به سراغ مورفیوس میاد. تو شب تاریک و پراسترس سرزمین رویا، پدر همهی خدایان، تصمیم گرفته تا سندمن رو با یه معامله راضی کنه. اودین، چندین قهرمان ابدی را به عنوان برده و سرباز، پای میز مذاکره آورده. ولی مورفیوس احتیاجی به سرباز نداره. اون میتونه موجوداتی رو خلق کنه که تو هیچ جهانی همتا ندارن. حتی میتونن به ذهن موجودات زندۀ دیگه نفوذکنن.در ضمن مورفیوس جنگی با کسی نداره. کسی هم توان مقابله باهاشو نداره. مورفیوس به اودین میگه که هنوز تصمیم نگرفته. ولی به هر حال به سربازای اونم احتیاجی نداره. نفر بعدی عزازیله. عزازیل یه موجود کاملا سیاهه. شبیه یه شعلۀ آتش میمونه. یه شعلۀ سیاهرنگ و بزرگ، که پر از چشمه. چشمهای قرمز و ترسناک.عزازیل خیلی زود گروگانشو به مورفیوس معرفی میکنه. معشوقهی سابق سندمن، تو دستای عزازیل اسیره و بهای آزادی هم کلید جهنمه. مورفیوس حرف‌های عزازیل رو میشنوه و جوابی نمیده. مهمونا پشت سر هم میان سراغش. هر کدوم یه پیشنهاد یا تحفه یا تهدید دارن که تقدیمش کنن. مورفیوس دیگه خسته و درمانده، تو سرسرای بزرگ اتاقش میشینه. نور کم جونی به داخل میتابه. مورفیوس تو سایه و روی تنها صندلی اتاقش نشسته و سرش بین دستاش گرفته.جملات مهمونای حریصش تو ذهنش دارن تکرار میشن و تکرار میشن. این فقط یه پیشنهاد نیست مورفیوس. تو باید از ما بترسی. تو ارباب رویایی چیزی از جهنم و دنیای سیاهش نمیدونی. جهنم لوسیفر رو به ما بده وگرنه دست‌های خدای آشوب و جنگ، تا آخر دنیا گلوت فشار میده و نمی‌ذاره که نفس بکشی. بهتره فردا انتخاب درستی بکنی. به خاطر خودت و سرزمینت میگیم مرفیوس. تو ارباب داستان و قصهای. تو سند منی. چی از شکنجه و تباهی میدونی؟ تو حتی نتونستی سرزمین خودت حفظ کنی. 70 سال اسیر یه موجود فانی بودی. یکی باید از تو و قلمروت محافظت کنه. جهنم از تو بزرگتره. تو هیچ درکی از کلیدی که تو دستاته نداری. اون کلید وجودت میسوزونه.مورفیوس دیگه تحمل صداها رو نداره. فریاد می‌زنه و کلید جهنم پرت میکنه روی زمین. کاش نابود میشدی. کاش جهنم با تو نابود میشد. کاش همه چی به همین سادگی بود. کاش این سیاهی ابدی تموم میشد. کاش این کابوس بیانتها تموم میشد.عمارت بزرگ ارباب رویا تو سکوت مطلق و تاریکی فرورفته. مورفیوس هنوز سرگشته و کلافه روی صندلی بزرگش وسط اتاق خالی قصرش نشسته. چیزی به صبح نمونده و خیلی زود باید تصمیمش رو اعلام کنه. مورفیوس تو همین فکراست که یهو یه نور بزرگی کل اتاقش روشن میکنه و بعد دو تا فرستادۀ خالق جلوش ظاهر میشن.ساموئل و دوما، فرشتگان مخصوص شهر نقرهای با ردای سفید و بالهای برافراشتشون؛ جلوش وایمیسن و میگن که از طرف خالق یه پیغام دارن. مورفیوس از روی صندلی بلند میشه. این اولین باره که خالق میخواد مستقیما باهاش حرف بزنه. ساموئل یکی از فرشتهها چشماش و میبنده. نور شدیدی از همۀ وجودش ساطع میشه و بعد با صدای خالق شروع به حرف زدن میکنه.جهنم باید پابرجا بمونه. برای زندگی شیاطین و مردگان و طردشدگان. باید جهنمی برای عذاب باشه تا موهبت بهشت معنایی داشته باشه. جهنم به مالکین واقعیش برگردون. ماموریت تو همینجا تموم میشه. نظم جهان چیزی نیست که تو بتونیم تغییرش بدی. کلید جهنم به دوما و ساموئل، ساموئل یهو ساکت میشه دیگه نمیتونه ادامه بده و شروع به گریه کردن می‌کنه. بعد هی فریاد می‌زنه که نه .چرا ما؟ ما که کاری نکردیم؟ ما که به تو خیانت نکردیم؟ چرا باید مثل لوسیفر مجازات بشیم؟ مورفیوس به ساموئل خیره شده و چیزی نمیگه.خالق تصمیم گرفته که جهنم به ساموئل و دوما بسپره. اونا دیگه نمیتونن به شهر نقرهای برگردن و باید تو تاریکی مطلق جهنم، جایگزین لوسیفر خیانتکار بشن. این چیزیه که ساموئل نمی‌تونه درک کنه. نمیتونه درک کنه که چرا باید سقوط کنه؟چرا؟ ولی اونا چارهای ندارند. باید از فرمان خالق اطاعت کنن. در حالی که ساموئل همچنان داره گریه میکنه؛ دوما به سمت مورفیوس میره و دستش دراز میکنه.مورفیوس مکث کوتاهی میکنه. بعد کلید جهنم تو دستای دوما میذاره. چشمای دوما خالی و بدون احساسه. حرفی برای گفتن نداره .دوما از همان لحظهای که رهسپار این ماموریت شده بود؛ خوب میدونست که دیگه بازگشتی وجود نداره. دوما به سمت ساموئل میره و از روی زمین بلندش میکنه. اونا بدون هیچ حرفی پرواز میکنن و از اونجا میرن. مورفیوس میمونه و دستهای خالی و کلی مهمون قدرتمند که حالا باید بهشون جواب بده.صبح میشه و مورفیوس پیغام خالق به مهمونا میرسونه. همه سکوت می‌کنن. هیچکس نمیتونه تصمیم مورفیوسو زیر سوال ببره. یعنی جراتشو نداره. عزازیل تنها کسیه که شروع به فریاد زدن می‌کنه و میگه براش مهم نیست که تصمیمو کی گرفته؟ معشوقهی سابق مورفیوس تا بینهایت شکنجه میشه و اون هیچ کاری از دستش برنمیاد. مورفیوس بهش نزدیک میشه و با خونسردی عجیبی جواب میده: جناب عزازیل شما میدونید که اینجا سرزمین منه نه؟ تو هیچ وقت نمیتونی اینجا منو شکست بدی. جلوی چشمای همه مورفیوس تبدیل به شن میشه و وارد شعلههای سیاه رنگ عزازیل میشه. وارد تن و وجودش. صدای خندههای عزازیل شنیده میشه.خندههایی که خیلی زود تبدیل به فریاد میشن. مورفیوس بین لایههای ذهن سوختهی عزازیل، عشق سابقش پیدا می‌کنه. دستشو میگیره و از درون عزازیل نجاتش میده. عزازیل سعی میکنه مورفیوس تو زندان شعلهها نگه داره. ولی هر چقدر زور میزنه نمیتونه. وقتی بالاخره مورفیوس به همراه دختر بیچاره از درون عزازیل بیرون میاد؛ ترس و وحشت کل سالنو پر میکنه. عزازیل تبدیل به یه شعلهی کوچیک شده.مورفیوس اون تو دستش میگیره و بعد به سمت همه برمیگرده و میگه اینجا خونۀ منه. اینجا واقعیت و رویا با تصمیم من که شکل میگیرن. هر چیزی که اتفاق میوفته رو من به وجود میارم. عاقلانه نیست که مهمان نوازی من با این بیخردی جواب داده بشه. پس فقط یک بار میپرسم. کس دیگهای هست که مشکلی با تصمیم من داشته باشه؟ هیچکس جوابی نمیده. مورفیوس عزازیل کوچولو رو توی صندوق می‌ذاره و بعد از همه میخواد که به سرزمین خودشون برگردن.مهمونا یکی یکی خداحافظی میکنند و میرن. هیچکس نه خشمی داره و نه به انتقام فکر میکنه. غیر از یک نفر. یکی از خدایان، که معمولا نمی‌تونه در برابر موجودات قدرتمند ساکت بمونه و باید هر طوری که شده زهرشو بریزه. لوکی برادر ادین، تنها کسی که قرار نیست این روز فراموش کنه و البته مورفیوس هم اینو خوب می‌دونه.در حالی که شیاطین مردگان دوباره به جهنم برمیگردن؛ مورفیوس برای جبران شکنجههای معشوقهی سابقش، به اون یه هدیهی ارزشمند میده. هدیهای به نام زندگی دوباره. تو یکی از بیمارستانهای زمین، نوزادی به دنیا میاد. نوزادی با یه روح قدیمی. مورفیوس به عشقش یه زندگی جدید و هدیه میده. یه زندگی تو جسم یه نوزاد که قراره از اول همه چی رو تجربه کنه و دیگه چیزی از شکنجه و درد یادش نمونه.جای دیگهای از زمین، لوسیفر موطلایی زیر آفتاب ساحل دراز کشیده و به اقیانوس خیره شده. لوسیفرعاشق زمین و آفتاب و دریاهاش شده و قصد نداره که حالا حالاها ترکش کنه. اما تو سرزمین فناناپذیرا، سرنوشت بزرگترین برادر، داره تو باغ بزرگش قدم می‌زنه. کتابش تو دستاشه و داره جملات آخر داستان مورفیوس و کلید جهنمو میخونه. کتابشو میبنده. مورفیوس حالا به جنگ واقعیش نزدیکتر شده. جنگی که بانوان تقدیر خبرش آورده بودن تازه قراره که شروع بشه.لیتا بالای تخت دنیل وایساده. دنیل نزدیک دو سالشه. پسر سالم و شیطونی شده. ولی یه مشکلی داره .هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشه روی تختش پر از شن میشه. لیتا هر بار تمام خونه رو تمیز میکنه. ولی باز اتفاق میفته دیگه. داره دیوونه میشه. لیتا هنوز تنهاست. هنوز کسی خودش و بچشو قبول نکرده. هیچ کس نمی‌تونه باور کنه که لیتای باردار، بعد از 2 سال برگرده بگه که هنوز بارداره و بعد هم یه بچهی سالم به دنیا بیاره.فقط یه نفر هست که کنار لیتا مونده و اونم یه دوست قدیمیه که خودشم همیشه تنهاست. دوستش اصرار داره که برای لیتا کار پیدا کنه. فکر میکنه که بخاطر تنهایی و بیکاری که لیتا انقدر عصبیه و از کنار دنیل تکون نمیخوره. اون چیزی از زندگی عجیب لیتا تو مغز یک پسر نوجوان و روبرو شدنش با مورفیوس نمیدونه. برای همین فکر میکنه که تنها راه نجات لیتا از جنون ابدی، کار کردنه و معاشرت با آدماست. لیتا تصمیم میگیره که حرف دوستش گوش کنه و سر یه قرار کاری حاضر بشه.بعد از کلی جنگ و جدال برای پیدا کردن پرستار بچه، لیتا بالاخره دنیل میذاره تو خونه و میره برای مصاحبه. اما چیزی نمیگذرد که استرس تمام وجودش میگیره. نمی‌تونه تحمل کنه. به خونه زنگ می‌زنه. ولی کسی جواب نمیده. تا اینکه مصاحبه رو بیخیال میشه و خودش به خونه میرسونه. اما وقتی میرسه خونه پرستار و می‌بینه که روی مبل خوابش برده و همینطور تخت خالی دنیل. بچهای دیگه وجود نداشت. دنیل دزدیده شده بود.اون شب لیتا بعد از رفتن پلیسا و بازجویی و کلی گریه، یه آرامبخش قوی میخوره که بتونه بخوابه. تو خواب و بیداری، حرفای پلیسا یادش میاد. مث دیوونهها نگاش می‌کردن. شایدم حق داشتن. آخه پرستار بچه انگار بی‌هوش شده بود. تو خونه پر از شن بود. ولی هیچ اثر انگشتی نبود. چشمای لیتا کم کم گرم میشه و خیلی زود خوابش میبره. به همین زودی یک کابوس میبینه. یه رویای خیلی ترسناک. خواب دیدم که تو خواب روی تختم خوابیدم. یه صدایی شنیدم و بیدار شدم. عجیب بود. هم میدونستم خوابم؛ هم همه چی سر جاش بود. واقعیه واقعی. حتی می‌دونستم که دنیل دزدیدن. غم و ترس و حس میکردم.از بیرون اتاق صدای حرف زدن چندتا زن شنیدم. رفتم زیرزمین. تو که میدونی خونۀ من اصلا زیرزمین نداره. سه تا زن اونجا بودن. سه تا جادوگر. از همون جادوگرا که تو بچگی شنیدیم. از اونا که قلبت میخورن یا مثلا با جسدت معجون مرگ درست میکنن. همون شکلی بودن. خیلی ترسیده بودم. ولی تو خواب مجبور بودم برم پیششون. همه جا تاریک بود. یه نور سبز کمرنگ هم داشت میتابید که هر چی نگاه میکردم نمیفهمیدم از کجاست.اونا داشتن یه چیزی توی دیگ بزرگ هم میزدن. بهم گفتن که اومدن کمکم کنن. من فقط داد میزدم دنیل کجاست؟ دنیلو کجا بردین؟ تو خواب فکر میکردم کار اوناست. ولی اونا بهم گفتن که دزدا قرار دنیلو تو آتیش بسوزون. قراره نابودش کنن. بعدش من از خواب پریدم. لیتا تو آشپز خونۀ خودش نشسته و داره خوابش برای دوستش تعریف میکنه.نمیتونه به حرفای اونا فکر نکنه. اگه حرفاشون واقعیت داشته باشه چی؟ یعنی قرار دنیلو بسوزون؟ هیچکس بهتر از لیتا نمیتونه درک کنه که دنیای رویا و کابوس چقدر میتونه واقعی باشه. چون هیچکس غیر از لیتا، دو سال تو کابوس یه پسر بچه غریبه زندانی نبوده. هیچکس غیر از اون یه جنین تو دنیای رویا تو شکمش حمل نکرده. توی دنیای دیگه و تو یه کلبۀ چوبیه دورافتاده، لوکی خدای دروغ و جادوگری به همراه یکی از ملازمینش در حال شعلهور کردن هیزمهای شومینهای آجرین.دنیل پسر کوچولو لیتا داره دور اتاق می‌چرخه و بازی میکنه. دنیل بچهی شاد و شنگولیه. اصلا براش مهم نیست که این موجودات عجیب و غریب باهاش چیکار دارن. وقتی که شعلهها به اندازه کافی داغ شدن؛ لوکی به سمت دنیل میره و بغلش میکنه. خب خب پسر کوچولوی قشنگ. بیا که میخوام برم یه جای خیلی داغ. مورفیوس همون روزی که کلید جهنم از من گرفت باید میفهمید که انتقامم میگیرم. اون از من یه چیز باارزش و گرفت و من از اون تو رو می‌گیرم. تو خیلی ارزشمندی پسرکوچولو. ولی دیگه وقت سوختنه. لوکی دنیل به سمت شومینه میبره. در واقع لوکی دنیل وارد شومینه می‌کنه.دنیل کوچولو روی شعلهها می‌شینه و در حالی که داره با تعجب به لوکی نگاه می‌کنه؛ می‌سوزه و ذره ذره آب میشه. لیتا از خواب میپره. صدای سوختن یه چیزی رو میشنوه. با خودش میگه صدای چیه؟ بعد یه صدایی تو مغزش میگه صدای چیه؟ انگار به هر چی فکر میکنه ذهنش با یه صدای دیگه همون براش تکرار میکنه. فریاد می‌زنه و سرش لای دستاش میگیره.صدای زنگ در میاد. لیتا میره که در باز کنه. پلیسه. یعنی لیتا فکر میکنه که پلیسه. در واقع هیچ وقت پلیسی در کار نبوده. پشت در لوکی که خودش جای پلیس جا زده و اومده بگه که دنیل پیداکردن. در واقع جسد دنیلو پیدا کردن. سوخته و جزغاله شده. عکسش نشونش میده. یه تیکه گوشت قرمز و سیاهه. لیتا هیچی نمیگه در روش میبنده. برمیگرده تو اتاقش. روی تختش دراز میکشه. چشماشو میبنده. یادش میاد.همون روزی که اون مرد سیاه پوش اومد و از تو کابوس اون پسر بچه بیرونش آورد. مورفیوس. آره اسمش مورفیوس بود. رنگ پریده و موهای مشکی و یادش میاد چشم‌های درخشانش، صداش، انگار یه سایه داشت حرف میزد. یادم میاد که بهش گفت جنین زندست. بهش گفت که مراقب جنینت باش. گفت که اون جنین تو سرزمین رویا رشد کرده و متعلق به ارباب رویاهاست. گفت که یه روزی برمیگرده و اون با خودش میبره. دنیل با خودش می‌بره. آره مورفیوس همهی اینا ر گفت. اومد و گفت اسمش و بذار دنیل. کار مورفیوسه. کار اونه.صداها تو ذهنش شروع به فریاد زدن میکنن. آره لیتا کار خودشه. تو میدونی باید چیکار کنی مگه نه؟ دیگه نوبت توئه. برو انتقامت بگیر. برو جون پادشاه سرزمین رویا رو ازش بگیر. جون سندمن ازش بگیر.پشت دروازههای سرزمین رویا اودین پدر همه خدایان و برادر لوکی ایستاده و منتظره که مورفیوس بهش اجازهی ملاقات بده. سرزمین رویا تاریکتر از همیشه است. صدای باد بین درختها پیچیده و اهالی از ترس اتفاقی که نمیدونن چیه؛ بین راههای تو در توی کابوس و رویا پنهانشدن. مورفیوس به اودین اجازه ورود به کاخشو میده. این شنل سیاه رنگی پوشیده. کلاه گاوچرانی سرش کرده و یکی از چشماش زیر نقاب سیاه رنگی پنهان شده.سلام جناب اودین. ادین به صورت لاغر و رنگ پریده مورفیوس نگاه میکنه. پادشاه کابوس از همیشه سفیدتره و چشماش فروغ کمتری دارن. اودین جواب سلام مورفیوس میده و ادامه میده. بعد از رفتن از سرزمین تو، لوکی به زندان ابدیش منتقل شد. ولی بعد از مدتی فهمیدم که موجودی که من فکر میکردم برادرمه، یکی از مخلوقی تو که خودش جای لوکی جا زده. به من بگو لرد مورفیوس. تو از این موضوع خبر داشتی و اجازه دادی که لوکی آزاد باشه؟ بهم بگو چه نقشه‌ای داری؟ دام بزرگی پهن کردی و منتظر شکاری؟ یا همهی اینا برای تمام کردن زندگی خودته؟لوکی قدرت زیادی داره. غیرقابل اعتماده و اگر قصد دشمنی با تو رو کرده؛ مطمئن باش که زندگیت تبدیل به جهنم میشه. گرچه، اینجا سرزمین تو و من باور نمیکنم که تو چیزی از نقشه شوم اون ندونی. این چیزیه که خودت خواستی؟ یا تو هم فریب دروغ‌های اونو خوردی؟ مورفیوس با صدای دورگه و رسایی جواب میده: تو من و میشناسی اودین. به نظر خودت کدومش درسته؟ اودین آه میکشه و میگه: تو مرد عمیقی هستی. اونقدر که گاهی تبدیل به توهم میشی. شایدم واقعا توهمی نه؟ به هر حال وجود تو و سرزمینت، معنای دیگهای هم نداره.شایعات در موردت زیاد شده لرد مورفیوس. همه جای سرزمینتو طوفان فراگرفته. کلاغا دارن به خاک متوهمت حمله میکنن. تو ناامیدم کردی. و خب این کاری که لوکی خوب بلده. اون موجودات رو به نابودی میکشه. و همه رو تبدیل به یه ناامیدی مطلق میکنه. اودین حرفشو ادامه نمیده. روشو برمیگردونه و بدون خداحافظی از اونجا میره. تو گوشۀ دیگهای از سرزمین رویا اهالی نگران این همه بارون و رگبارن و نمیدونن که چه اتفاقی داره میوفته.لوسین، دستیار مورفیوس با چند نفر دیگه تو باغ بزرگ رویا نشستن و با نگرانی به آسمون نگاه میکنن. یکی از اونا کلاغیه به نام متیو. یک کلاغ سیاه و باهوش که مدت زیادی برای ارباب رویاها کار میکنه. لوسین و متیو در حال آروم کردن بقیه اهالین که پادشاه رویا با ردای سیاه و چشمانی براق از راه میرسه. همه جا پر از شن میشه. مورفیوس خیلی لاغر و رنگ پریده تر از همیشه است. مدتی به همه خیره میشه و بعد با صدای آروم و غمگین از متیو میخواد که دنبالش بیاد.متیو همون کلاغ وفادارش، ازش میپرسه که آیا این طوفان و بارون کار خود مورفیوسه؟ اونم جواب میده: که نه و بقیه راه تا قصر تو سکوت کامل ادامه میدن. به قصر که می‌رسن متیو با موجودی روبرو میشه که مورفیوس با دست‌های خودش ساخته. مردی که قراره متیو رو برای یک ماموریت مهم همراهی کنه. اسم مرد کورنتینه. مرد جوون و خوشاندامه. موهای سفید رنگی داره. کورنتین از جنس کابوسه. آفریده شده تا ذات تاریک انسانها رو بهشون نشون بده.واقعیت وجودشون تو خواب جلوی چشمشون بیاره و اونا رو با حقیقت خودشون روبرو کنه. اما مورفیوس این بار کار دیگهای با متیو و کورنتین داره. مورفیوس روبروی هر دوشون وایمیسته و میگه: از اینجا برید و تا بچهای به نام دنیل پیدا نکردید به سرزمین رویا برنگردید.لیتا بعد از دیدن عکس جنازهی سوختهی پسرش دنیل، کاملا عقلش رو از دست داده و آواره کوچه و خیابون شده. دیگه هیچ تشخیصی از دنیای اطرافش نداره. چیزی که آدمای معمولی میبینن و نمیبینه. در حالی که توی پیادهروی کثیف گوشۀ خیابون افتاده؛ خودش و تو یه باغ بزرگ و اسرارآمیز می‌بینه. سرزمینی با آسمون صورتی رنگ، گیاهان و حیواناتی عجیب، قصرهایی که حرکت میکنند و موجودات سه سری که از درخت سیب میچینن. اما لیتا تو این کابوس دنبال همون سه زنی میگرده که چند شب پیش خبر مرگ دنیل بهش داده بودن.موجودات عجیب و غریب، بهش یه آدرس میدن. آدرس همون سه زن، که حالا لیتا اسمشونم میدونه. خواهران انتقام. لیتا از تمام موانع اون سرزمین عجیب می‌گذره. از صخرههای شنی بالا میره. طوفان میشه. پرندهها بهش حمله می‌کنن. گیاهان آدم‌خواربهش می‌خندن و تهدیدش میکنن. ولی لیتا تسلیم نمیشه و بالاخره خودشو به قلعه تاریک و سیاه رنگ خواهران انتقام میرسونه.اون سه تا خواهر که یکیشون جوونه؛ یکیشون مسن و اون یکی پیر، هنوز در حال هم زدن یک مایع نورانی و سبز رنگ توی دیگ بزرگن. همه جا تاریک و اون نور تنها چیزی که فضا رو روشن کرده. خواهرا به لیتا نگاه میکنن. از دیدنش خوشحالن. بهش میگن که دنبال چی میگرده؟ لیتا جواب میده: من دنبال یه مرد میگردم. میخوام ازش انتقام بگیرم. خواهرا جواب میدن: ما بدون دلیل به کسی حمله نمیکنیم.لیتا عصبانی میشه و میگه: دلیل داره اون پسر من کشته. این کافی نیست؟ خواهرا شروع به خندیدن میکنن و جواب میدن: ما یه قانون داریم که نمیتونیم زیر پا بذاریم. ما از کسی انتقام میگیریم که خونی از خودشو ریخته باشه. برای پسر تو کاری نمیتونیم بکنیم ولی؛ اگه پسرت خودشو کشته باشه همهچی فرق میکنه. اونجوری میتونیم نابودش کنیم. دنیاشو ازش بگیریم و تبدیل به خاکستر کنیم.لیتا فریاد می‌زنه و التماس میکنه. ولی فایدهای نداره. تا این که درست در لحظهای که میخواد پاش و از اون قطره تاریک بیرون بذاره؛ یکی از خواهر به آرومی بهش میگه: صبر کن دختر جوون. مثل این که نمیدونی؟ مورفیوس پسر خودش هم کشته. این در حالی که متیو همون کلاغ مخصوص مورفیوس، به زمین رفتند و دارن دنبال دلیل میگردن. هردو خونهی لیتا رو زیر و رو کردن. لیتا خیلی وقته که خونشو ترک کرده و همه چیز به هم ریختست. اما متیو و کورنتین، میتونن عکس جنازۀ سوخته دنیلو پیداکنن. البته می‌دونم که اگه قرار بود دنیل مرده باشه؛ مورفیوس اونا رو به زمین نمیفرستاد.کورنتین سعی میکنه از قدرتش استفاده کنه. دستاشو روی عکس می‌ذاره و چشماشو میبنده. کورنتین میتونه وارد چشمای دنیل بشه و هر چی که اون دیده رو ببینه. دنیل تو بغل لوکیه. لوکی با دماغ تیزش و چشمهای تیز ترش، داره به دنیل میخنده و اون آروم داخل شومینه می‌ذاره. روی هیزما، بین شعلهها، حالا دیگه اونا می‌دونن باید دنبال کی بگردن و کجا باید پیداش کنن؟مورفیوس تو سالن بزرگ قصرش نشسته. امشب کلی مهمون داره. میزبان آدمایی که از لابهلای رویاهاشون اومدن که اون و ببینن و باهاش حرف بزنن. بچههایی که دنبال مادرای گمشدهشون می‌گردن. دختر کوچولویی که دیگه دلش نمیخواد خواب مترسک ببینه و داره شکایت میکنه. پسری که دوست داره شبا خواب پدرش ببینه. ولی به جاش همش خواب بستنی میبینه. مورفیوس همیشه به حرفای همۀ بچهها گوش میده.میدونه اونا راه طولانی رو میان که از کابوساشون باهاش حرف بزنن. آخرشم با انگشتاش یه در براشون میسازه و برشون میگردونه به تختخوابشون. مورفیوس این اواخر مهربونتر شده. از وقتی از زندان شیشهای آزاد شده و قصرشو دوباره ساخته؛ دیگه شبیه قبل نیست. بعد از رفتن بچهها مورفیوس به سرزمین انسان‌ها میره. میره و کیفیت خواب بچهها رو بررسی میکنه. با کابوس شون حرف میزنه. بعد تو خیابون‌ها راه میره. به گالریهای نقاشی سر می‌زنه. از کنسرتهای راک خیلی خوشش میاد. سعی میکنه تو بهترین شرکت کنه.ولی بیشتر وقتا توی پارک بزرگ میشینه به کبوترها غذا میده. این کار همیشه آرومش میکنه. آخرشم به سرزمین رویا به اتاقش برمیگرده. مثل همیشه روی صندلی بزرگ و سیاهش میشینه. صندلی مورفیوس وسط اتاق روی کفپوش سیاه و سفیدش قرار گرفته. کفپوشی که مثل یه سرگیجه مطلق میمونه. چیزی که هیچکس نمی‌دونه اینه که مورفیوس با اینکه نمیخوابه ولی هر شب یک کابوس تکراری میبینه. در واقع یه تصویر، که از جلوی چشماش پاک نمیشن.تصویر پسرش ارفیوس. پسری که قرنها پیش به دنیا اومد. همیشه پنهانی زندگی کرد و همیشه هم چون پسر مورفیوس بود؛ پیدا میکردن و شکنجش میدادن. اورفیوس یه پسر زیبا و مو طلایی بود. ولی خیلی زود گیر دشمنان جادویی پدرش افتاد. اونا گرفتنش سرش و از بدنش جدا کردن. اما اون نمرد. اورفیوس از اون به بعد فقط یه سر بود که توی قصر دورافتاده و تحت محافظت ملازمین پدرش زندگی میکرد. ملازمینی که فقط برای همین کار خلق شده بودن. ارباب رویاها هیچ وقت به ملاقات پسرش نرفت.از این که یه روزی عاشق شده بود و از اون عشق یه بچه داشت متنفربود. اورفیوس قرنها بدون بدن زندگی کرد و همهی اون سال‌ها هم با گریه و فریاد پدرش صداکرد. تا اینکه مورفیوس بالاخره به فریادهای پسرش جواب داد و به ملاقاتش رفت. اورفیوس ازش خواست که جونش و ازش بگیره. بهش گفت که دیگه نمیتونه تو اون قصر لعنتی تنها بمونه. میخواد بمیره. میخواد تموم شه. مورفیوس قبول کرد. پسرشو کشت.اما فقط درد کشتن پسرش نیست که آزارش میده. هنوز داره از یادآوری سالهای زندانی بودنش تو اون گوی شیشهای رنج می‌کشه. از دست دادن قدرتش، جنگش برای بدست آوردن اون وسیلهها، رفتن لوسیفر، حمل کلید جهنم و حالا دنیل، فرزند سرزمین رویا و از همه مهمتر خواهران انتقام. مورفیوس سرشو بین دستاش گرفته. ردای سیاه رنگش روی بدن لاغر و تکیدش افتاده و موهای ژولیده و سیاهش روی هوا در حال تکون خوردنه.همه جا تاریک و ساکته. ولی مورفیوس منتظره. میدونه که قراره براش مهمون بیاد. خواهران انتقام که خیلی زود صداشون تو اتاق مورفیوس پخش میشه. ما انتقامیم مورفیوس. ما نفرت و کینهایم. ما پایان توییم. مورفیوس آروم سرش و بالا میاره. خواهران انتقام دیده نمیشن و فقط سایهی سه تا سر بزرگ روی دیوارهای قصر افتاده. مورفیوس رو به سایه میکنه و میگه اینجا چیکار دارین؟اونا جواب میدن ما این سرزمین نابود میکنیم. هر چیزی که تا حالا دوست داشتی رو از بین میبریم. آخرشم خودتو میکشیم. تو خونی از خودتو ریختی. پسرتو کشتی و این یعنی جون تو کامل در اختیار ماست. تو قوانین طبیعتو میدونی. به زودی همدیگه رو میبینیم لرد مورفیوس. سایه از روی دیوار محو میشه. مورفیوس از روی صندلی بلند میشه و به سمت پنجره میره. سرزمینش مدت زیادیه که درگیر یک طوفان سهمگینه. طوفانی که حالا مورفیوس دلیلش خوب میدونه.خواهران انتقام قدرت زیادی دارن. اونا میتونن که کائنات رو با خودشون همراه کنند. بعضی موجودات هستند که حتی فناناپذیرا هم در برابرشون هیچ قدرتی ندارن. اونا فقط برای یک هدف به این جهان اومدن و وقتی مصمم به رسیدن به اون هدف میشن؛ دیگه هیچی نمیتونه جلوشونو بگیره. مورفیوس یک گوی شیشهای رو برمیداره و به وسیلهی اون با متیو و کورنتین تماس میگیره. ازشون میپرسه که چرا دنیل پیدا نکردن؟ میگه دیگه زمانی ندارن و دارن ناامیدش میکنن.متیو و کورنتین در حالی که دارن خودشون و به سرزمین لوکی میرسونن؛ به رییسشون قول میدن که به زودی ماموریتش به اتمام میرسونن. مورفیوس گویی رو کنار میذاره. به کنار پنجره برمیگرده. به سرزمینش خیره میشه. طوفان ادامه داره. کلاغا دارن بیشتر میشن و تاریکی و شب مدت زیادی که ادامه پیدا کرده. مورفیوس میدونه که خواهران انتقام تو سرزمین رویا نمی‌تونن بهش آسیبی برسونن. ولی اگه اونجا هم بمونه طوفان همه چی رو نابود میکنه. باید زودتر دنیلو پیدا کنه.قصر لوکی توی سرزمین دور بنا شده. سرزمین خدایان. متیو و کورنتین خودشونو به قصر می‌رسونن. لوکی منتظرشونه. ولی این چیزی نیست که اونا میبینن. اونا مورفیوسو میبینن که داره بهشون لبخند می‌زنه و میگه دنیلو پیدا کرده. بهشون میگه که برن. کورنتین باور نمیکنه که اون واقعا مورفیوسه و بهش حمله میکنه. لوکی مجبور میشه که زیر دست‌های کورنتین تبدیل به خودش بشه. اونا شروع به جنگیدن میکنن.لوکی اول به سمت متیو میره و اون کلاغو با قدرتش به سرزمین رویا پرتاب میکنه. حالا که کلاغ یا همون متیو غیب شده؛ کورنتین مجبوره به تنهایی با لوکی مبارزه کنه. هر دو به اندازه کافی قوی هستند. ولی در نهایت کورنتین موفق میشه که چشم‌های لوکی را از حدقه دربیاره. کورنتین چشم‌های لوکی رو چشمای خودش می‌ذاره و اینجوری میتونه جای دنیلو پیدا کنه. اونم صحیح و سالم بدون هیچ اثری از سوختگی. در واقع لوکی فقط میخواسته که با صحنه سازی سوزوندن دنیل، لیتا رو به سمت خواهران انتقام بکشونه و اونا رو بیدار کنه.کورنتین لوکی رو رها میکنه. دنیلو بغل میکنه و به سمت سرزمین رویا پرواز میکنه. بعد از رفتن کورنتین و دنیل، اودین وارد قصر لوکی میشه. لوکی نابینا را از روی زمین بلند میکنه. دست و پاشو میبنده و اون و به زندان ابدیش میبره. جایی که دیگه هیچ وقت نتونه ازش فرار کنه. در حالی که کورنتین داره به سرزمین رویا برمیگرده؛ خواهران انتقام، دارن دونه دونهی مخلوقین مورفیسو نابودمیکنن. قلمروی رویا داره زیر رگبار آتیش میسوزه و کلاغهای سیاه دارن جنازهها رو تیکه پاره میکنن.کورنتین در حالی که دنیل به بغل گرفته وارد اتاق میشه. مورفیوس از جاش بلند میشه و به سمت دنیل میره. خوش اومدی مرد خیلی جوون! دنیل کوچولو روی زمین وایمیسته و به زحمت شروع به راه رفتن میکنه. صدای خواهران انتقام تو کل قصر میپیچه. لرد مورفیوس! ما منتظریم. مورفیوس میفهمه که دیگه وقتشه. باید وظیفشو انجام بده و بجنگه. این تقدیریه که خیلی وقت پیش براش رقم خورده. مورفیوس به سمت صندوق اتاقش میره و یکی از سنگهای جادویی قدیمی از توش درمیاره.سنگ درخشان و سبز رنگی که تمام اتاق روشن میکنه. مورفیوس سنگ توی دستای دنیل می‌ذاره و میگه: این یکی از 12 سنگ رویاست که من با دستای خودم ساختم و قدرتمند ترینشونه. همشون نابود شدن و فقط همین مونده. تمام وجود من تو همین سنگه. تمام موجودیت سرزمین رویا. ارباب رویاها این و میگه و به سمت کلاه خودش میره. لوسین دستیار وفادارش، متیو کلاغ همیشه همراهش و کورنتین جدیدترین مخلوقش، با نگرانی بهش خیرهشدن.مورفیوس بهشون میگه که باید به سرزمین انتقام بره و فکر نمی‌کنه که دیگه برگرده. بعد کلاه خودشو سرش میکنه و ذره ذره تبدیل به شن میشه و از اونجا میره. وقتی به سرزمین خواهران انتقام میرسه؛ متیو رو میبینه که کنارش پرواز میکنه. متیو بهش میگه که نمیتونسته تنهاش بذاره. مورفیوس میخواد منصرفش کنه که صدای خواهرای انتقام شنیده میشه. اومدی که با ما بجنگی؟ میدونی که شکست میخوری نه؟سرزمین انتقام آسمون سیاه و بنفشی داره. بارون به شدت در حال باریدنه و مورفیوسم بالای صخره سیاه رنگی وایساده. صخرهای بلند و باریکی که به یه درهی تاریک و ناپیدا ختم میشه. مورفیوس کلاه خودش در میاره. ردای بلندش تو باد تکون میخوره و قسمتی از بدن لاغر و برهنشو نشون میده. متیو روی شونههاش نشسته و منتظر یه جنگ بزرگه. ولی همچین اتفاقی نمیفته. مورفیوس کلاه خودش و توی دستش میگیره و میگه نابودی سرزمین من باعث بینظمی ترسناکی میشه. من نه برای جنگیدن اومدم و نه برای تهدید کردن. اومدم که تاوان کاری که کردمو پس بدم. هیچکس غیر از من مقصر اتفاقی که افتاده نیست.ولی تاوان نابود کردن نظم دنیا رو هم شما باید پس بدین. مطمئنم که این نمیخواین. این اتفاق می‌تونه جور دیگهای بیفته. میتونه فقط من باشم و شما. متیو با شنیدن حرف مورفیوس شروع به بال بال زدن و جیغ کشیدن میکنه. مورفیوس آرومش میکنه و میگه برگرد خونه. خواهرم الان باید اونجا باشه متیو. بهش بگو که من منتظرشم.مورفیوس کلاه خود و کیسه شنشو به متیو می‌سپاره و ادامه میده: اینا رو با خودت ببر و به دست دنیل برسون. از اینجا برو. تو دوست خوبی بودی متیو. متیو نمیخواد بره. گریه میکنه. فریاد می‌زنه. ولی مورفیوس بهش میگه که این یه دستوره. متیو کلاغ وفادار مورفیوس، مجبور میشه اطاعت کنه و به سمت سرزمین رویا پرواز میکنه. مورفیوس ردای سیاه رنگش در میاره و به قعر دره پرتابش میکنه. فقط خودش آروم روی صخره میشینه و منتظر میمونه تا خواهرش یا همون مرگ از راه برسه.چرا اینجا نشستی؟ مرگ کنار برادرش روی صخره سیاه رنگ و باریک میشینه. مورفیوس جواب میده: منتظر تو بودم. مرگ بهش میگه: دلت میخواد به کبوترها غذا بدی؟ مورفیوس سرشو تکون میده.همون موقع چندتا کبوتر بالای سرش ظاهر میشن و مرگم یه تیکه نون می‌ذاره توی دستای مورفیوس. مورفیوس لبخند غمگینی می‌زنه و به کبوترها غذا میده. مرگ به حرف زدنش ادامه میده. من تو رو میشناسم برادر. بیشتر از هر کس دیگهای. تنها دلیلی که تا الان اینجا اینه که خودت خواستی. فقط میخوام بدونم که چرا؟ مورفیوس با صدای آرومی جواب میده: من خیلی خستم خواهر عزیزم. خیلی خسته.مرگ از جاش بلند میشه. به مورفیوس نگاه میکنه و بعد دستش به سمتش دراز میکنه. دستتو به من بده مرفیوس. مورفیوس دستشو دراز میکنه و بعد نور سفید رنگی همه جا رو می‌گیره. مورفیوس میمیره. دنیل کوچولو تو اتاق بزرگ مورفیوس تنها روی زمین نشسته که سنگ سبز رنگ و درخشان توی دستش منفجر میشه. همه جای سرزمین رویا و نور سبز رنگی فرا میگیره. طوفان از بین میره. خوشحالی دوباره به سرزمین رویا برمیگرده.کورنتین ولی مضطرب از صدای انفجار به سمت اتاق میره در و باز میکنه. دنبال دنیل میگرده و صداش میکنه. اما دیگه با یه بچه روبرو نمیشه. مردی که روبروی کورنتین ایستاده هیچ شباهتی به اون خردسال دو ساله نداره. یه مرد جوون و قدبلنده. موهای سفید رنگی داره. رنگ صورتش پریده و سرده. ردای سفید رنگ و بلندی تنش کرده. یه گردنبند با سنگ جادویی و سبز رنگ از گردنش آویزانه و با چشمان نورانی و سفیدش داره به کورنتیان نگاه میکنه. کرنتین با صدای لرزانی میپرسه: تو دنیلی؟ مرد سفید پوش جواب میده: نه دیگه نه. من پادشاه رویا و کابوسم. من سندمنم.جایی در محل تقاطع هفت سرزمین فناناپذیرا آرامگاهی در حال ساخته شدنه. آسمون آبیتر از همیشه است و ساکنین تمام سرزمینها از خدایان گرفته تا فرشتگان و شیاطین در حال جمع شدند تا در مراسم یادبود لرد مورفیوس شرکت کنند.سرنوشت، مرگ، هوس، یاس و جنون بالای سکو و کنار جسد بی جان مورفیوس ایستادن. بنای یادبود تموم میشه و فناناپذیرا بدن مورفیوسو روی سکوی بلند و سیاه رنگ میخوابونن. پارچه نازک و سفیدی روی تنه مورفیوس کشیدهشده. پارچهای که تا زمین ادامه داره و توی باد تکون میخوره. لوسین دستیار همیشگی مورفیوس، پایین بنای یادبود ایستاده. صورت غمگینی داره.یکی بهش نزدیک میشه و ازش میپرسه: اگه این مردی که مرده پادشاه رویا بوده؟ پس اون مرد جوون سفیدپوش که الان توی قصره کیه؟ لوسین جواب میده: اون مرد سفید پوش پادشاه سرزمین رویاست. یکی از فناناپذیرا. ارباب رویا و کابوس. چون ایدهها هرگز نمیمیرن. مفاهیم نمی‌مین. ولی این دیدگاه‌هان که عوض میشن. نوع نگاهه که عوض میشه. ما امروز برای خداحافظی به یه دیدگاه قدیمی اینجا جمع شدیم. لرد مورفیوس خودش میدونست که دیگه باید تغییر کنه. توی سرزمین فناناپذیرا مرگی اتفاق نمیفته. این فقط یه تغییره.لوسین اشکاشو پاک میکنه و همچنان به صورت لرد مورفیوس که زیر پارچه‌ی بلند و حریر پنهان شده، نگاه میکنه. بعد از اینکه تمام خواهر و برادرها توی سخنرانی از برادرشون خداحافظی میکنند؛ جسدشو توی قایق بزرگ می‌ذارن و تو رودخونه بیانتهای سرزمین رویا رها میکنن. مورفیوس سوار بر قایق رویا تا افق سرزمین فناناپذیران میره و بعد کمکم تبدیل به شن میشه. اما تو سرزمین رویا پادشاه جدید تو باغ بزرگش در حال قدم زدنه. میدونه که یکی از فناناپذیرا است. میدونه که از وقتی اولین موجود روی زمین شروع به رویاپردازی کرده اون هم متولد شده و تا وقتی آخرین رویا زندست، اون هم زندهست. ولی از طرفیم همه چی براش جدیده. این را هم خوب میدونه که بعد از مراسم خداحافظی باید بره و خواهر و برادرش ببینه.ارباب رویاها تو همین فکراست که مردی رو می‌بینه که داره بهش نزدیک میشه. مرد یه لباس روستایی پوشیده. قد بلندی داره و موهای طلاییشو از پشت بسته. مرد به ارباب رویاها نزدیک میشه و میگه منو میشناسی؟ دنیل جواب میده: تو تخریبی. هنوز نمیدونم چرا. ولی تو برادر منی. برای مراسم مورفیوس اومدی؟ تخریب جواب میده: نه. اومدم که تو رو ببینم. اومدم که بهت بگم که لازم نیست اینجا بمونی. تو میتونی همه چی رو ول کنی بری. دنیا بدون ما هم ادامه داره.گرچه مورفیوس هیچوقت اینو باورنکرد. ولی تو اینا همیشه گوشهی ذهنت داشته باش. از خانوادت نترس. میدونم که تازه وارد این دنیا شدی؛ ولی تو رویایی. تو برادر شونی و از عزل جزوی از خانوادشون بودی. از هیچی نترس برادر عزیزم. تو پادشاه قصههایی. تخریب اینو میگه و سکوت میکنه. دنیل جوابی نداره. فقط ازش میپرسه که بازم به ملاقاتش میاد؟ تخریب جواب میده که نه. بعد لبخند میزنه و از اونجا دور میشه. دنیل به راه رفتن تو باغش ادامه میده. تا اینکه صدای اون به ضیافت شام دعوت میکنه. ضیافتی برای ملاقات با خانوادش. برای دیدن دنیای جدیدش. دنیایی که قراره با نگاه تازهای به حیاتش ادامه بده.خب اینم از داستان سندمن نوشته نیل گیمن. باید اعتراف کنم که چیزی که براتون روایت کردم یک هزارم اون چیزی نیست که نیل گیمن نوشته. اصلا باور نکردنیه این 75 جلد. تصویراشم همینطور. سندمن خیلی خیلی فراتر از هر کتاب مصوری که تصور کنی. هیچ اقتباس سینمایی نداره. ولی به زودی قراره یه سریال ازش بسازن که امیدوارم خوب از آب در بیاد. اصلا چون نمی‌دونستن چه جوری ممکنه خوب از آب در بیاد؛ احتمالا تا حالا سمتش نرفتن. یه کتاب صوتی البته ازش هست که من میزارم تو کانال تلگرام هیرولیک.یه ترک ده ساعته که فقط بخش اولو تعریف کرده. یعنی همون قسمت قبل. البته با همهی جزییات کمیک. یعنی کامل کامله. برای همینم ده ساعته. راوی خودش نیل گیمنه و مورفیوس جیمز مکاوی. من این کتاب صوتی رو هم گوش دادم و خیلی جذابه. البته به نظرم بهتره اول کتاب و بخونید بعد اونو گوش بدین. سندمن تا همین الان دومین کتاب پرفروش کمپانی دیسیه. تنها کتابی که ازش سبقت گرفتن مربوط به یکی از داستانهای سوپرمن و بتمنه. این مهمه. چون شنیدین دیگه.سندمن کتاب ابرقهرمانی نیست و برای کمپانی مثل دیسی که مهمترین کاراکترهاش بتمن و سوپرمن واندروومنن، اتفاق جالبیه. انقدر خوب بود که بعد از تمام شدن هفتاد و پنج جلد هم یه سری انشعابات ازش چاپ شد. انشعابات همون اسپین‌آفه. خودم احساس کردم انشعاب خیلی بهش می‌خوره. این انشعابات یکیش در مورد شخصیت مرگ بود که اونم فروش خوبی داشت.یکیشم لوسیفر بود. کلا دنیای سندمن الهامبخش نویسندههای دیگهای هم شد. ولی خب این دنیا و خیلی از شخصیتها در واقع زاییده‌ی ذهن نیل گیمن نبودن. قسمتی از اسطورهها و خدایان و حتی خود دنیای دیسی بودن. در اصل چیزی که سند منو؛ استثنایی کرد نویسندگی نیل گیمن بود. نحوۀ روایتش، داستان پردازیش، تخیلش. نیل گیمن تمام این دنیا و شخصیت‌ها ر به خدمت خودش درآورد.مثلا در مورد خود شخصیت سندمن. اول قسمت قبل گفتم که دیسی دوتا سندمن قبل از این جناب مورفیوس داشت. یکیش واسه دهۀ 40. اون یکی هم 70. با هم فرق داشتند ولی هر دو ابرقهرمان بودن. حالا نیل گیمن تو این داستان خودش از هر دوی اونا استفاده میکنه. که متاسفانه من مجبور شدم حذفشان کنم .جزو ظرافت داستان و تصویرش بودن ولی گفتنش تو فایل صوتی باعث گیج شدن میشد.اینجا خیلی خلاصه بگم که وقتی مرفیوس تو سال 1916 زندانی آقای برجس شد؛ اگه یادتون باشه یه بیماری به نام بیماری خواب، نیمی از مردم دنیا را آلوده کرد. آدما یا نمیتونستن بخوابن یا کلا میخوابیدن و کابوس میدیدن. حالا یکی از اونا که نمی‌تونست بخوابه تصمیم گرفت شبا بره تو خیابون به آدم بدها بجنگه. که میشه همون سندمن اول دیسی.سندمن دوم دیسی هم تو کتاب نیل گیمن تو ذهن یه پسر بدبخت زندگی میکرد و با هیولاهای کابوس میجنگید. یعنی نیل گیمن یه جوری داستانش نوشت که انگار زندانی شدن مورفیوس باعث به وجود اومدن این دوتا سندمن شده بود. علاوه بر این دو تا، جان کنستانتین و جاسیسلیکم بودن دیگه.نیل گیمن برای اینکه بتونه خواننده وارد دنیای عجیب و غریب ذهن خودش و شخصیت مورفیوس بکنه؛ اول از دنیای آشنای دیسی استفاده کرد. همینطور از کاراکترها و مکانهایی که مخاطب میشناخت و دوستشون داشت. بعد هرچی گذشت اونا دورتر شدن و دنیای مورفیوس پررنگتر. واقعا تا پایان هشت جلد اول خبر چندانی از خواهر برادرهای دیگه نیست.رویا تنها فنا ناپذیری که ما باهاش همراه میشیم. جنگشم برای بدست آوردن متعلقاتش یه جنگ هیجان انگیز و چالش قهرمانانهی جذابیه. ولی کم کم نیل گیمن مارو از این دنیای قهرمان پرور و چالشهای بیرونی و هیجان انگیز جدا میکنه و با دنیای درونیتر و غیر واقعیتری آشنا میکنه. یه دنیای آسمانی. دیگه بهشت و جهنم و خالق و فرشتهها میان وسط. پریا میان. یعنی دیگه داستان مذهب و ماورا طبیعه و علمی تخیلی رو با هم قاطی میکنه.وقتی نیل گیمن قبول کرد که سندمنو بنویسه تصمیم گرفت که از دو تا ژانر استفاده کنه. اولی ابرقهرمانی و دومی هم فانتزی ترسناک. اما در نهایت سندمن هیچ کدوم از اینا نشد. گیمن دنیای واقعی و ماوراییو با هم پیوند زد و با روشی کاملا قابل درک، وارد ذهن مخاطبشون کرد. همون کاری که تاکین با ارباب حلقههاش کرد.توی اون کتاب چندین دنیا و قلمرو و قدرت و موجود وجود داره. که در کنار انسان روی زمین دارن زندگی میکنن. انسانهای دنیای ارباب حلقهها هیچ مشکلی با باور کردن ماورالطبیعه ندارند. یعنی برای اونا ماورالطبیعه نیست و دنیاشون همونه. نیل گیمنم همین کارو کرد. شروع داستان، فضای سوپرنچرال داره. اما کمکم همه چیز در کنار هم معنی پیدا میکنه. دنیای سندمن هیچ مرزی نداره. هم از نظر ماوراطبیعه و اسطوره یعنی خدایان و پریان و فرشتگان و انسانها و هم از نظر ژانر که میشه ابر قهرمانی و فانتزی جنایی و ترسناک.البته نباید نادیده گرفت که در نهایت خواننده وقتی میتونه با همهی این دنیاها ارتباط برقرار کنه که بتونه با قهرمان اصلی همزاد پنداری کنه. یا دوسش داشته باشه یا حتی تحسینش کنه و خب کی جذابتر از مرفیوس؟ هر آدمی تو ذهنش یه دنیای مخفی داره. تو اون دنیای مخفی پر از شخصیتهایی که هر کدومشون دنیای مخفی خودشون دارن. ولی همۀ اونا با یه داستان ثابت به هم متصل میشن. مهم نیست که چقدر بیثبات و بی ربط به نظر بیان ولی بازم به هم ربط دارن و همشون مربوط به یک جهانن.و مورفیوس پادشاه تمام اون دنیاها و شخصیتها و ذهنهاییه که تو تمام موجودات زنده وجود دارند. قرار هم نیست که هیچ وقت پایانی داشته باشن. مورفیوس منبع تمام این داستانها و رویاها و کابوسهاست. مردی رنگ پریده با قدی بلند، موهای ژولیده و سیاه رنگ و چشمانی درخشان. مورفیوس مرد سرد و حتی خشنیه. بینهایت به مسئولیتهاش اهمیت میده. و خیلی عمیق و دستنیافتنیه. هیچ وقت نمیخنده و گاهی خیلی غمگین و شکننده به نظر میرسه.دنیای خودش جایی که توش زندگی و کار میکنه کم کم براش غیرقابل تحمل میشه و وقتی که دیگه خودش هیچ انگیزهای برای ادامه دادن نداره؛ میدونه که باید مفهوم وجودیشو تغییر بده. تغییر زاویۀ دید، نوع نگاه و این تو دنیای فناناپذیری یعنی مرگ و جایگزینی. مورفیوس یه جورایی مرگ خودش و برنامهریزی میکنه تا دنیل جایگزینش بشه.دنیل تبدیل میشه به ارباب رویا وسندمن. میشه مفهوم رویا. ولی با این تفاوت که حالا رویا و داستان با یک دید جدید شروع به خلق شدن میکنن. سفید بودن لباسشم میتونه نشونهای از این تغییر دیدگاه باشه. چیزی که جالبه اینه که خواهر برادر بودن این مفاهیم با مرگ مورفیوس تغییری نمیکنه. مورفیوس میمیره. ولی رویا به ارباب رویاها نمیمیره. در واقع مفهوم رویا نمیمیره. جسمیتش تغییر میکنه و این جسمیت جدید دنیله.دنیل مهربونه و میخنده با ملازمینش حرف می‌زنه. دنیای درونی دنیل سرد نیست. دنیای بعد از دنیلم احتمالا سرد نخواهدشد. خیلی برام عجیبه که اینا رو میگم. با اینکه با داستان همراه شدم و تعریف کردم ولی هنوز خیلی مونده که کامل ازش سر دربیارم. واقعا توصیه میکنم که اگه این کمیک رو نخوندین حتما یه نگاهی بهش بندازیم. احتمالا از این به بعدم تو هیرولیک قراره بیشتر از نیل گیمن بشنویم.چیزی که شنیدین 17 قسمت از پادکست هیرولیک و بخش دوم از داستان سندمن بود. هیرولیک رو من فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته نژاد میسازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجامیده. طراحی وب سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمی ها انجام داده.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-%E2%80%93-E17-%E2%80%93-The-Sandman---02-id2202934-id347992133?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E17%20%E2%80%93%20The%20Sandman%20-%2002-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Wed, 17 Aug 2022 19:18:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندمن؛ ارباب رویاها (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%85%D9%861-gu01wsnnw9ay</link>
                <description>خب در مورد موضوع این اپیزود داستانی که این دفعه در نظر گرفتم در مورد یکی از جریان سازترین کتاب‌های مصوره که سال هزار و نهصد و هشتاد و نه و به قلم نیل گیمن منتشر شد؛ سندمن. این کتاب هم ترسناکه و هم خشونت داره. کلا محتواش از نظر مفهومی کاملا بزرگسالان است .پس متاسفانه باید بگم که شنیدنش برای بچه‌ها مناسب نیست. داستان سندمن یا مرد شنی ابرقهرمانانه نیست. یعنی فرق داره با داستان‌های قبلی که تو هیدرولیک تعریف کردم. برای خودم برگردان و خلاصه کردن همچین داستانی به نثر فارسی و در نهایت به پادکست خیلی چالش‌برانگیز و جذاب بود. اولشم تصمیم داشتم تو یه قسمت و فقط بخشیش رو تعریف کنم ولی بعدش پشیمون شدم. حیف می‌شد سرنوشت سندمنو نیمه‌کاره بشنویم. پس به داستان دو قسمتی سندمن که قراره با فاصله‌ی یک هفته از هم منتشر بشه؛ خوش‌اومدید.من فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این شانزدهمین قسمت از پادکست هیرولیک.تو سال هزار و نهصد و شصت، و تو کشور انگلستان، پسری به دنیا اومد؛ به نام نیل گیمن. پدر و مادر نیلريال هر دو شاغل بودن و زندگی معمولی و خیلی انگلیسی داشتن. از وقتی که بچه‌شون تونست خوندن و نوشتن یاد بگیره؛ کلی کتاب ریختن جلوش و گفتن که بیا اینا رو بخونه و ساکت باش. اینجوری شد که نیل، خیلی زود با دنیای عجیب داستان‌ها و هزارتوی‌مغز‌نویسنده‌ها آشنا شد. نویسنده‌هایی مثل جیمز برنج، جی‌آر‌آر‌تاکی و خیلیای دیگه. نیل غرق ادبیات فانتزی و دنیای علمی تخیلی شد. دیگه هر وقت پدر و مادرش می‌رفتن سر کار؛ نیلو می‌ذاشتن دم در کتابخونه‌ی شهر و بعد از کار می‌رفتن دنبالش. کتابخونه تبدیل به مکان مورد علاقه‌ی نیل شده بود. علاقه‌ای که تا همین الان هم ادامه داره. ولی اون موقع نیل فقط می‌خوند و می‌خوند و یاد می‌گرفت. کتاب شد یه رفیق همیشگی که حتی تو مهمونی‌ها و مراسم کلیسا هم همراهیش می‌کرد. داستان‌های علمی تخیلی و ترسناک، شدن ژانر مورد علاقه‌اش و کتاب‌های مصور شدن جزو آمال و آرزوهاش. بعد از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و با اینکه دوست داشت نویسنده کمیک بشه؛ نوشتن با شغل روزنامه‌نگاری شروع کرد. تا این که تو دهه‌ی هشتاد بعد از روزنامه‌نگاری و نوشتن چند تا داستان کوتاه، با کارهای نویسنده‌ای آشنا شد به نام آلن مر.آلن مر رو تو هیدرولیک خیلی اسمشو شنیدین. قسمت ششم با داستان واچمن باهاش آشنا شدیم و تو قسمت نهم و دهم روایت وی فور وندتا رو ازش شنیدیم. یعنی امیدوارم که شنیده باشین دیگه. همینطور ماجرای کتاب د کلینگ جوک رو هم از بتمن جوکر تو قسمت دوازدهم براتون تعریف کردم. تو همه‌ی اون قسمتا گفتم که آلن مروبا واچمنش کلا راه جدیدی وارد کمیک می‌کرد. نیل گیمن این راهو دنبال کرد و با خوندن واچ من دیگه فهمید که از این دنیا چی می‌خواد. آثار آلن، بهش فهموندند که کتاب‌های مصورهم مثل هر هنر و رسانه‌ی دیگه‌ای، می‌تونن با نبوغ و اشتیاق و کیفیت ارزشمندی نوشته و پرداخته بشن. تو قسمت‌های قبلی هم در مورد عصر مدرن کمیک حرف زده بودم. با وجود اینکه از سال هزار و نهصد و سی و معرفی سوپرمن، کتاب‌های مصور جدی گرفته شدند ولی تو عصر مدرن و آغاز دهه‌ی هشتاد بود که این مدیا وارد عرصه‌ی جدی ادبیات شد. نیل گیمن با دیدن این پیشرفت فوق‌العاده، وارد صنعت کمیک شد و شروع به نوشتن کرد.یکی از اولین داستان‌هایی که نوشت در سال هزار و نهصد و هشتاد و هفت چاپ شد و کلی با مفهوم زمان و جنایت و معما و مکان و همه چی بازی کرده بود. همون داستان باعث شد که توجه انتشارات دی سی، به این جوان بااستعداد جلب بشه. دی سی خونه‌ی ابرقهرمانانیی مثل بتمن و سوپرمن بود. نویسنده‌هایی مثل آلن مرم داشتن اونجا کار می‌کردن. چی می‌تونست برای نیل گیمن جوون هیجان‌انگیزتر باشه خدایی؟ نیل، تو اولین تجربه‌های کاریش برای دی‌سی، یک کتاب سه شماره‌ای نوشت به نام بلک ارکید. ارکیده‌ی سیاه. بلک ارکید، یه قهرمان خانم بود که دی‌سی قبلا هم ازش کتاب چاپ کرده بود ولی نیل داستان مخصوص خودشو نوشت. اتفاق جذابم همکاری نیل با دیو مکین بود.دیو مکین روهم تو اپیزود سوم بتمن معرفی کردم. اونجا گفتم که دیو، تصویرساز کتاب مصور رئوس مالئکه بود. طرح‌هاییم که می‌زد کلا یه سبک خاص و سورال مخصوص خودشو داشتن. دیو ونیل خیلی با هم ارتباط برقرار کردن و از نظر کاری هم بع یه درک خوبی از ذهن همدیگه رسیدن. همین هم بلک ارکید رو بین مدیرای دی‌سی محبوب کرد. نویسنده‌ی جدیدشون به نظر موجود عجیبی میومد؛ برای همینم وقتی بهشون پیشنهاد داد که می‌خواد یه داستان در مورد سندمن بنویسه؛ بهش گفتن که نه تنها بنویس بلکه به سندمن قبلیا کاری نداشته باش. یه دونه جدا برای خود خلق کن. اصلا شخصیتو بردارو برای خودت کن.بیاین یکم نیل گیمنو بذاریم کنار؛ بریم ببینیم سندمن کلا کی بود و کی شد؟ تا حالا شده از خواب بیدار شین و دور چشماتون قی کنه؟ حتما شده دیگه؟ چیز خاصیم نیست. یعنی کاملا دلیل علمی و منطقی داره که البته من ازش سر در نیاوردم ولی خب با یه سرچ گوگل به جواب می‌رسیم. اما اگه شما یه بچه‌ی بیچاره بودی که چند قرن پیش تو مرکز یا جنوب اروپا به دنیا اومده بود؛ پدر مادر مهربونتون دلیل دیگه‌ای واسه این قی کردن بهتون می‌گفتن. بهتون می‌گفتن که دیشب سندمن اومده بالاسرتون و شن جادوییشو تو صورتتون فوت کرده که خوابتون ببره. البته این قسمت گوگولیش بود که من گفتم. داستان واقعی سند من، مثل خیلی از داستان‌های قدیمی و محلی یه روایت ترسناک و باورنکردنیه. مثل شنل قرمزی یا سیندرلا یا حتی همین ماه پیشونی خودمون. کلا بیشتر این داستان‌های قدیمی که فقط قسمت ناز و قشنگش به ما رسیده؛ ریشه‌های سیاه عجیبی داره. البته الان داره مثلا خاله سوسکه چرا باید بیوفته تو دیگ؟ من هنوز نمی‌دونم.حالا، سندمن غربی‌ها، یکی از اون قصه هاست. خیلی نمیشه یه ریشه‌ی اصلی براش پیدا کرد ولی معروف‌ترینش مربوط به موجودیه که شبا میاد بالای سر بچه‌های شیطون و حرف گوش نکن. بچه‌هایی که به سختی می‌خوابند و دنیا رو برای والدینشون جهنم کردن. یکی از اصلی‌ترین ریشه‌های سندمن، مربوط میشه به یه داستان آلمانی که تو قرن هیجدهم و به دست مردی به نام هافمن نوشته‌شده.تو داستان یه پرستار ترسناک، به بچه‌ها در مورد موجودی میگه که شبا وقتی خوابند به سراغشون میاد. بهشون نزدیک میشه و وقتی بچه‌ها یهو چشماشون و بازمی‌کنن توی چشماشون شن می‌ریزه. بعد چشماشونو از حدقه در میاره و با خودش می‌بره. اون چشما، میشن غذای بچه‌های سندمن. هر شبم این داستان تکرار میشه. سند من شکارش از میون بچه‌های بد و حرف گوش نکن انتخاب می‌کنه. بچه‌هایی که نمی‌خوابن، غذا نمی‌خورن و از این کارای خیلی زشت و ناراحت‌کننده. سندمن و بچه‌هاش، تو نیمه‌ی تاریک ماه زندگی می‌کنند. جایی که دیده نمیشن ولی همه چی رو از اونجا می‌بینن. هیچ بچه‌ای نمی‌تونه از چشم‌های تیزسمندمن، پنهون بمونه.خلاصه سندمن که احتمالا موزیکم زیاد در موردش شنیدین؛ موجودی که تو خواب به سراغ آدم میاد. بیشتر تو کابوس بچه‌ها میشه دنبالش . یه هیولا که زیر تخت قایم میشه. یا یه موجود که از روح یا سایه به وجود اومده و میاد که روشنی چشماتونو ازتون بگیره. جالب اینه که هیچ راهی برای شکست این جناب سندمن وجود نداره. هیچ جوره نمیشه کشتش. فقط با بچه‌ی خوب بودن میشه از دستش نجات پیدا کرد. خدایی داستان بهتر از این نداریم. یه بار به بچه‌ها بگیم؛ خیالمون از آینده هیتلر گونه‌شون راحت میشه. بهترین روش تربیتی!بگذریم. این یه گوشه‌ای بود از سندمنی که تو قصه‌های قدیمی زندگی می‌کرد. اما کمپانی دی سی، هم تو عصر طلایی و هم برنزی، سراغ سندمن رفته‌بود. اولین سندمن تو سال هزار و نهصد و چهل و تو عصر طلایی کمیک سر و کله‌اش پیدا شد. این سندمن، شبا خوابش نمی‌برد و می‌رفت تو خیابون دنبال آدم بدا. هنرش این بود که می‌تونست اون آدم بده رو با یه گاز مخصوصی بخوابونه. کلا همینجوری شکستشون می‌داد. می‌خوابوندنشون. بعدم تحویلشون می‌داد به پلیس. این سندمن فقط تا سال هزار و نهصد و چهل و شیش یعنی فقط شیش سال تو دی سی دوام آورد و بعدش کنسل‌شد.سندمن دوم، تو سال هزار و نهصد و هفتاد و چهار و به وسیله‌ی جو سایمون و جک کربی خلق شد. جو سایمون و جک کربی جزو خالقین کاپیتان آمریکا بودند. که مال ماروله. تو قسمت قبل گفتم که هر دو اول مارول بودن؛ بعد رفتن دی سی. وقتی دیسی بودن، سند منو خلق کردن. این یکی سندمن، من دو تا دستیار داشت که هر دو از جنس کابوس بودن. وظیفشون این بود که با یه وسیله‌ای مثل کامپیوتر، برن تو ذهن بچه‌ها و اونا رو از دست هیولاهای کابوسی نجات بدن. این سندمن تا سال هزار و نهصد و هفتاد و شیش منتشر شد و بعد هم به سرنوشت همون قبلی دچار شد.تا اینکه نیل گیمن اومد و به دی سی گفت که می‌خواد در مورد سندمن بنویسه. یعنی سندمنو دوباره زنده کنه. گفتم دیگه. دی سی هم که می‌دوست که نویسنده‌ی تازه نفسش، چه موجود جالب و با استعدادیه، بهش پیشنهاد داد که قبلیا رو بی‌خیال شو و یه سندمن مخصوص خودت درست کنه و برامون بیار.خود نیل گیمن میگه که سندمن همیشه داشته تو ذهنش زندگی می‌کرده. مثل جمله‌ی مایکل انجلو یا میکل آنژ که به نظرش مجسمه‌ها همیشه تو دل سنگ وجود داشتن؛ سندمنم انگار تو راهروهای مغزی نیل گیمن واسه خودش زندگی می‌کرده. وقتی دی سی موافقت کرد که نیل شروع به نوشتن کنه؛ اولین چیزی که به ذهن نیز رسید؛ این بود که این سندمن من باید از دل افسانه و اسطوره بیرون بیاد. نیل فراتر رفت و به موجودی نامیرا فکرکرد. به بازی با زمان و مکان، به کلی داستان تو در تو، به تاریخ و به کلی چیز دیگه. جالب اینجاست که نیل یه کدوم از اینا رو انتخاب نکرد؛ بلکه تصمیم گرفت از همشون استفاده کنه. یه داستان بنویسه در مورد موجودی فناناپذیربه نام مورفیوس. ارباب رویاها. که زمان و مکان نداره. که تو تاریخ شناوره. که یه اسطوره است. یه باوره. موجودی از جنس رویائه و....دیگه بقیشو توی داستان خودتون می‌شنوید.نیل بعد رفت سراغ دیو. همون تصویرگر خفن مارک ارک مسائله و ازش کمک خواست. دیو وظیفه‌ی طراحی جلد هر نسخه رو به عهده گرفت. تصویرگرای داستانم تغییر می‌کردند و نیل با تعداد زیادی هنرمند، کارکرد. اولین جلد تو اکتبر سال هزار و نهصد و هشتاد و هشت چاپ شد. فروش فوق‌العاده بود و عکس‌العمل منتقدها، دی سی رو هیجان زده کرده بود. سندمن با هر چی که تا حالا منتشر کرده بودن فرق داشت و این تونسته بود به خوبی خودش و نشون بده. نیل تونست این کیفیت بی‌نظیر تو داستان‌سرایی رو تا سال هزار و نهصد و نود و شیش و تو هفتاد و پنج جلد ادامه بده. سندمن تبدیل به اولین کتاب کمیک شد که تو لیست برتر ادبی نیویورک تایمز قرار گرفت و کلی جایزه هم برد. نیل که تونسته بود هشت سال مخاطبا رو کنار خودش نگه داره ؛تصمیم گرفت تا نسخه‌ی هفتاد و پنج، داستان مورفیوس یا ارباب رویاها رو تموم کنه. دی سی هم بهش گفت که تو خود رویایی. پس با رفتن تو هیچ کس دیگه‌ای هم نمی‌تونه سندمنو ادامه بده. این اولین بار بود که همچین اتفاقی می‌افتاد. سندمن برند نیل گیمن بود و دی‌سی لینو خوب می‌دونست.کتاب سندمن خیلی عجیبه. من برای نوشتن این اپیزود کل هفتاد و پنج جلد رو خوندم. بعضیاش حالت اپیزودیک داشت. بعضیاشم سریالی. ولی بی‌نظیر بودن همشون. تخیل نیل گیمن به طرز عجیبی حسادت برانگیزه. یعنی شخصیت‌ها و دنیایی که می‌سازه واقعا جالبه. تو سندمن روایت‌های عهد قدیم رو با دنیای مدرن قاطی کرده و دنیایی رو ساخته که مخصوص خودشه. نگاه خودش از آخرت و بهشت و جهنم و مرگ و مهمتر از همه از رویا، ارباب رویاها. نیل گیمن بعد از سندمن کارای دیگه‌ای هم کرده. که یکی از یکی بهتره. من بی‌نهایت جذب کاراش شدم. نمی‌دونم کارتون کورالین رودیدین یا نه؛ ولی اون اقتباسی از داستان نیله. یا سریال گود اوومنز یا امریک گادز. اگه اینا رو دیده باشین؛ با فضای ذهنی این نویسنده آشنایی دارین. که البته من قراره این آشنایی بیشترم بکنم.قبل از اینکه بریم سراغ داستان، بذارین یه کم از فضا و شخصیت‌هایی که باید یه تاریخچه‌ای ازشون بدونینو بگن. اینم بگم که درسته من هفتاد و پنج جلد خوندم ولی همشو تعریف نمی‌کنم. سه تا از بهترین سریال‌های روایت شده تو این کمیک‌ رو تعریف می‌کنم. سه تایی که در واقع سرنوشت سندمن رو تعریف می‌کنن؛ ولی گفتم دیگه مجموعه‌ی خیلی خفنی و خوندنش واقعا تجربه‌ی عجیبیه. من که مخم سوت کشید. مجبور شدم کلی شخصیت و ماجرا حذف کنم. کلا چیزی که می‌شنوی خیلی خیلی خلاصه شدهست. ولی جذابا و مهما رو گذاشتم که با هم بشنویم. پس الان بریم سراغ فضا و شخصیت‌های داستان سندمن، ارباب رویاها.داستان سندمن از نظر زمانی تو دنیای نسبتا واقعی اتفاق میفته؛ ولی در مورد مفاهیمی حرف می‌زنه که شاید واقعی باشن و شایدم نباشن. مفاهیمی انتزاعی که بهشون شخصیت‌پردازی انسانی داده شده. اصلی‌ترین این مفاهیم، هفت خواهر و برادرند که اسم همشون با حرف دی شروع میشه. که البته من ترجمه می‌کنم. ولی تو انگلیسی همشون با دی شروع میشه. از بزرگ به کوچیک میشن، دستنی یا سرنوشت، دف یا مرگ، دیریم که میشه رویا، دیستراکشن تخریب، دیزایر هوس، دیسپر یاس و دلریوم که میشه جنون. اینا هفت تا خواهر و برادرند که گفتم؛ مفاهیمی انتزاعین که تو داستان بهشون جسمیت انسانی داده شده. به این هفت نفر میگن اندلس، فناناپذیر، بی‌انتها. اونا نه خدا محسوب میشن و نه هیچ گونه‌ای از موجودات زنده. مثلا جناب رویا یا سندمن که اسمش مورفیوسه و شخصیت اصلی کتابم هست؛ در واقع مفهوم رویاپردازی و خواب‌دیدنه. وقتی اولین موجود زنده‌ی جهان هستی، شروع به رویاپردازی کرد؛ مورفیوس به دنیا اومد و تا وقتی آخرین موجود و رویاهاشم زندن اونم وجود داره. این برای شیش تا خواهر و برادرش هم صدق می‌کنه. شما به جای رویا بذارین مرگ یا سرنوشت. دقیقا همون توصیف قبلی میشه. اولین موجود زنده در جهان با سرنوشت مخصوص خودش به دنیا اومد و بالاخره هم با همون سرنوشت می‌میره. آخرین موجود هم همینطور.دیستراکشن یا تخریب، توصیف جالبی از خودش و خواهر و برادرش داره. ما فقط یه سری ایده‌ایم. امواج بی‌پایان. یک سری نقش و نگار تکرار شونده‌ایم. پژواک تاریکی و زمانییم. در واقع هیچی نیستیم و موجودیتمون به دنیایی بستگی داره که هر روز در حال تغییره. یا به قول خود رویا یا همون جناب مورفیوس، ما وجود داریم چون انسان‌ها ته قلبشون باور دارن که ما وجود داریم.حالا این مفاهیم انتزاعی، بستگی به جایی که توش ظاهر میشن، جسمیت متفاوتی هم می‌گیرن. مثلا یه گربه اونا رو شکل گربه می‌بینه. بین ادما هم هر کدوم تبدیل به یه آدم با چهره و فیزیک خاصی می‌شن. خود مورفیوس یا رویا، یه مرد لاغر و قد بلنده، با رنگ پریده و موهای ژولیده‌ی مشکی. روی صورت سفید رنگش دوتا چشم سیاه داره. چشم‌هایی که به طرز مرموزی می‌درخشند. عین دو تا ستاره‌ی سیاه می‌مونه.هر فنا ناپذیری برای خودش یه قلمرو داره. یه قصر و یه سری موجود انتزاعی که بهشون حکومت می‌کنه. این قلمرو تو مکان و فضای خاصی نیست. مثل دنیای بعد از مرگ می‌مونه. یه جایی که هیچ انسانی بهش دسترسی نداره. خود فناناپذیران هر کدوم از طریق راه‌های خاصی بین این دنیاها سفر می‌کنن. مثلا مورفیوس از لابه‌لای رویاها و ذهن آدماست که می‌تونه سفر کنه. می‌تونه روی زمین و بین مردم باشه. حالا این هفت تا خواهر و برادرم با اینکه فناناپذیرند و دیگه ته قدرت و این چیزان؛ ولی اختلافاتی با هم دارن. مثلا سرنوشت برادر بزرگه و خیلی حالت پدر سالار خانواده رو داره. مثل هر خانواده‌ای هم یه نخاله دارن که اینجا میشه جناب تخریب. جناب تخریب، هزاران سال پیش همه چی رو ول کرد و رفت گفت من اصلا نمی‌خوام فناناپذیر باشم. می‌خوام برم روی زمین زندگی کنم. ازهمون موقعم کسی ندیدتش.حالا شخصیت اصلی ما که رویاست و گفتم اسمش مرفیوسه؛ سرزمین رویا رو داره و خیلی هم به مغز رویاپرداز آدما تسلط داره. یعنی خواب دیدن و کابوس و کلا هر چی که مربوط به دنیای ناهشیار مغز باشه رو مورفیوس کنترل می‌کنه. مورفیوس رابطه‌ی خوبی با آدما داره. برعکس بقیه خانوادش، حس خاصی نسبت بهشون داره. البته اصلا موجود مهربونی نیست. مثلا یه بار عاشق یه ملکه‌ی آفریقایی شد؛ قرن‌ها پیش. بعد ملکه با اینکه مرفیوسو دوست داشت؛ ولی گفت نمی‌تونه باهاش باشه. مورفیوس هم عصبانی شد و ملکه‌ی بیچاره رو تبعیدش کرد به جهنم. هنوزم داره تو جهنم می‌سوزه بنده‌خدا. یا یه بار دیگه عاشق یه زنی شد؛ ولی اون خانومم خیلی اهل تعهد و این چیزا نبود. مورفیوس ترکش کرد. البته اون خانم از مورفیوس بچه‌دار شد. پسری به نام اورفیوس. اورفیوس هزاران سال توی قصر دورافتاده و روی زمین زندگی کرد. مورفیوس کلا کاری باهاش نداشت؛ تا اینکه بالاخره همدیگر رو دیدن و پسر از پدر خواست که جونشو ازش بگیره. یعنی اورفیوس از باباش که میشه مورفیوس، خواست که بکشتش و از عذاب زندگی و تنهایی نجاتش بده. مورفیوس هم قبول کرد و کشتش. مورفیوس بعد از کشتن پسرش، دیگه اون موجود قبلی نشد. اینکه مورفیوس پسرشو کشته خیلی مهمه‌ها. پس یادتون نره. البته اصلا گیج نشین. من اینا رو دارم میگم که یه ذهنیتی داشته باشین. اونایی که لازمه رو دوباره تو داستان مفصل تعریف می‌کنم.خلاصه مورفیوس موجود عجیبیه. سرد و در عین حال مهربونه. یه خستگی و افسردگی جذابی داره. موجودی که انگار همه چی رو می‌دونه؛ ولی تو سکوت سنگینی زندگی می‌کنه. ماشالله خیلیم خوش بر روئه. به عصرما نباشه البته.تو داستان ما با شخصیت‌های دیگه‌ای هم از دنیای دی‌سی برخورد می‌کنیم. حتی به گاتم و تیمارستان آرکیم هم سری می‌زنیم. گرچه داستان تو شهرهای واقعی اتفاق میفته؛ ولی خب دنیای بتمن و بقیه ابر قهرمان‌ها تو ذهن طرفداران همونقدر واقعین. غیر از اونا به یه سری از شخصیت‌های مذهبی و جادویی تورم برخورد می‌کنیم. من چند تاشون که به نظرم بهتره یه پیش زمینه‌ای ازشون بدونیمو اینجا معرفی می‌کنم.اولیش میشه جناب جان کنستانتین. جان کنستانتین خودش یه شخصیت مستقله تو دنیای دی سی. خیلی هم طرفدار داره. فیلمشو با بازی کیانو ریوز هم حتما دیدیم. یه سریال ازش ساختن که خیلی خفن و خوب بود؛ اما فقط یه سیزن ازش اومده و کنسل‌شد. طرفداران یه کمپین واسش راه انداختن و امضا جمع کردن که ادامش ساخته بشه؛ اما شبکه ان بی سی مثل اینکه حال نکرده بود باهاش و ادامش نداد. به هر حال من امیدوارم که یه اپیزود کامل در مورد شخصیتش برم. واسه همینم اینجا خیلی خلاصه معرفیش می‌کنم.جان قرار بود یه قول از دو قول باشه؛ ولی قولش تو همون رحم مادر خفه کرد و خودش تنها به دنیا اومد. مادرشو هم همون لحظه از دست داد. خودش مونده و یه پدر که اون و قاتل همسر و اون یکی پسرش می‌دونست. جان خیلی زود از خونه فرارکرد. جان نسل چندم از یک خانواده جادوگر بود. در واقع آدمایی که جادوی سیاه استفاده می‌کنند و مشکلاتشونو اونجوری حل می‌کنن. با موجوداتی از دنیاهای دیگه در ارتباطن و کلا دور و ور ماورالطبیعه می‌چرخن. جانم که بزرگ شد به همین سمت و سو کشیده شد و تبدیل شد به یه جور جنگیر. شکارچی شیاطین و اینجور چیزا. جان کنستانتین، استایل مخصوص خودشو داره. همیشه سیگار می‌کشه. یه بارونی چرمی کرم می‌پوشه. موهای بوری داره و کلا خوش‌استیله. یه فان فکت بی‌ربط هم بگم که یه مدتی هم صورت کنستانتینو خیلی شبیه استینگ طراحی کرده بودن. همون خواننده‌ی معروف. بعدشم از ترسشون که نکنه استینگ شکایت کنه؛ یه کم قیافشو عوض کردن. می‌دونم خیلی براتون مهم بود که اینو بدونید به‌هرحال.بریم سراغ شخصیت بعدی. نفر دوم میشه دکتر جاندی. معروف به دکتر دستنی. یه دانشمند تبه‌کار که می‌تونست به وسیله‌ی سنگ جادویی، رویا یا خواب دیگرانو کنترل کنه و یا به وجود بیاره. می‌تونست دنیای واقعی آدما رو تغییر بده. یعنی می‌تونست یه کاری کنه که مثلا من دنیای واقعی و تشخیص ندم و تو یه سری رویا و تصویر غرق بشم. دکتر دی، مهارت عجیبی توی ساخت داروهایی با همین خاصیت داشت و یکی از دشمنان گرین لنترن و جاش سیسلیک محسوب می‌شد.خلاصه دکتر دی، سنگ جادوییش از مادرش هدیه گرفته بود؛ ولی قدرت سنگ خیلی زیادتر از تحمل خود دکتر بود. دیگه نمی‌تونست بخوابه. شب و تاریکی براش مثل شکنجه شده بودن. بدنش کم‌کم داشت به سمت نابودی پیش می‌رفت. موهاش ریخت. پوستش سفید شد. خودشم از لاغری تبدیل به یک اسکلت متحرک شد. اما بیشترین آسیب به مغز پر از نبوغش رسید. دکتر دی، کم‌کم تبدیل به یه مجنون خطرناک شد که خب ما دیگه می‌دونیم؛ که تو دنیای دی‌سی جای اینجور موجودات، تو تیمارستان آرکمه.تو داستان سندمن، جاندی مدت‌هاست که تو یکی از سلول‌های تاریک آرکم زنجیر شده و حتی اجازه نداره که زندانی‌های دیگرو ببینه. تیمارستان آرکم رو دیگه باید بدونیم که چطور جاییه. یه تیمارستان، مخصوص محکومین روانی شهر گاتم. شهر گاتم هم که شهر بتمنه. تو چهارگانه بتمن هیرولیک، خیلی در مورد این تیمارستان حرف زدم؛ ولی تو قسمت سوم این مجموعه، کامل تاریخچه و فضاشو روایت کردم. به نظرم اگه اونو گوش بدین بیشتر با این مکان شوم و مریضاش آشنا می‌شیم.می‌رسیم به شخصیت‌های غیر زمینی. اینجاش خیلی جذابه. من هی می‌خوندم بعد می‌رسید به یکی از این شخصیت‌ها، اصلا دیگه کرک و پرم می‌ریخت دیگه که اینا هستن. اولیش خود شیطانه. ابلیس و البته لوسیفر. سریال لوسیفرو یادتونه؟ اون سریال و البته کمیک لوسیفرو از روی شخصیت پردازی که نیل گیمن برای لوسیفر کرده برداشتن. اسپین‌آف کمیک سندمنه درواقع. من خیلی ازش چیزی نمیگم. چون خودش تو داستان کامل سرنوشتشو تعریف می‌کنه. فقط یادتون باشه که من بهش میگم لوسیفر. دیمن‌های زیر دستشم میگم شیاطین.شخصیت‌های بعدی اودین و لوکین؛ ولی نه اونایی که ما تو مارول دیدیم. اصل کاریان. خدایان اسکاندیناوی. اسطوره‌هایش از گارد. خدای خدایان که اودینه و خدای جادوگری و دوز و کلک هم لوکیه. اینجا با هم برادرن. پدر و پسر نیستن. سندمن شخصیت و دنیاهای دیگه‌ای هم داره که به عنوان مهمان اومدن و نقش بازی کردن؛ ولی من نمیرم سراغشون. سعی کردم که این حذفیات به روند داستان آسیبی وارد نکنه؛ ولی توصیه می‌کنم که برید و کمیک رو بخونید. مطمئنم شما هم مثل من تا یه مدتی دنیای واقعی و داستانو با هم قاطی می‌کنین.خیلی خب! دیگه واقعا بریم سراغ داستان سند من، ارباب رویاها. جون هزار و نهصد و شونزده، انگلستان، ماشینی سیاه رنگ جلوی در ورودی عمارت بزرگ خانواده برجس وایمیسته. دکتر هاتاوی از ماشین پیاده میشه. کت و شلوار آبی رنگی پوشیده و کیف دستی چرمیش. محکم بغل کرده. با قامتی خمیده سعی می‌کنه خودشو به ورودی عمارت برسونه. صدای باز شدن درمیاد و مرد خدمتکار ازش می‌پرسه که چی می‌خواد؟ دکتر هاتاوی میگه با آقای برجس یه کار مهم داره. خدمتکار یکم تعلل می‌کنه و به صورت پیر و شکسته دکتر هاتاوی خیره میشه. دکتر داره می‌لرزه. چیزی نمونده که از ترس و استرس سکته کنه. خدمتکار در ترسناک و بزرگ عمارتو باز می‌کنه و دکتر هاتاوی وارد میشه. عمارت آقای برجس بزرگ و اسرارآمیزه. تمام در و دیوارا پر از طلسم و وردهای جادویین. دکتر هاتاوی هیچ وقت دلش نمی‌خواست که پاشو تو خونه‌ی مردی مثل اون بذاره. آقای برجس رهبر بزرگترین فرقه‌ی شیطان‌پرستیه که وجود داره. مردی که با جادوی سیاه زندگی می‌کنه و قدرتش از تاریکی می‌گیره؛ ولی هاتاوی مجبوره. درد از دست دادن پسرش همه‌ی وجودش گرفته و نمی‌تونه تحملش کنه. خدمتکار دکترو به اتاق کار آقای برجس راهنمایی می‌کنه. برجس روی صندلی چرمیش نشسته و لبخند موزیانه‌ای روی لباش نقش بسته. چه سورپرایز جذابی جناب اتابک! معنی این ملاقات اینه که نظرتون عوض شده؟ اون کتاب قدیمی و بهم میدین؟ دکتر به کیفش که هنوز محکم تو بغلش گرفته نگاه می‌کنه و با صدای لرزانی جواب میده؛ می‌دونم که اون روز تو موزه ناامیدتون کردم؛ ولی بعد از رفتن شما برام یه تلگراف اومد. پسرم مرده آقای برجس. من کتابی که خواستینو از موزه دزدیدم و آوردم. ریسک خیلی بزرگی کردم؛ ولی اگه چیزی که در مورد مغلوب کردن مرگ گفتین درست باشه... برجس از روی صندلی بلند میشه و کتاب رو از دست دکتر هاتاویه می‌گیره. با لذت تمام صفحات کهنه و عجیبشو ورق می‌زنه و میگه من حقیقتو گفتم. وقتی که ماه کامل شد؛ مراسمو برگزار می‌کنیم. اینجوری دیگه مرگی وجود نخواهد داشت. دیگه کسی نمی‌میره آقای هاتاوی. آقای هاتاوی اون عمارت عجیب و ترک می‌کنه. با یک امید. اونم این که شاید با این کارش باعث بشه که دیگه هیچکس درد از دست دادن عزیزش تحمل نکنه. شاید این درد برای همیشه فراموش بشه.چهار شب از رفتن آقای هاتاوی گذشته. ماه کامله و با آقای برجس پشت پنجره اتاقش وایساده و به مهتاب پرنور شب خیره شده. الکس، پسر نوجوون آقای برجس به سمتش میاد و بهش میگه: پدر دیگه وقتشه. آقای برجس ردای کلاه‌دار بلندی پوشیده. چشماش می‌درخشند. امشب قراره اتفاق بزرگی بیفته. به سمت پسرش الکس برمی‌گرده و میگه می‌دونی الکس؟ بعد از امشب دیگه هیچکس مثل یه شوخی به ما نگاه نمی‌کنه. من امشب مرگو به تسخیر خود درمیارم. مرگ زندانی من میشه. برده‌ی من. حتی اگه شکست بخورم بازم اون کتاب متعلق به من شده. هر چی که می‌خوام؛ دیگه مال خودم میشه. الکس با چشمای ترس زده به پدرش نگاه می‌کنه. آقای برجس به سمت راهروی تاریک زیرزمین راه میفته. الکسم پدرش دنبال می‌کنه. توی زیرزمین تمام اعضای فرقه‌ی آقای برجس جمع شدن. همه ردای خاکستری تنشونه و صورت‌هاشون زیر کلاه پنهان شده. اعضا دور تا دور سالن وایسادن. سالن تو زیرزمینیه که هیچ نوری نداره. هیچ پنجره‌ای نداره. فقط نور شمع، سالنو روشن کرده. وسط زمین یه ستاره‌ی بزرگ داوود کشیده شده و وسط ستاره هم، یه دایره‌ی عجیب سیاه رنگ وجود داره. تمام اضلاع ستاره، پر از نوشته‌های عجیبن. آقای برجس جلو میره و خودش به ستاره نزدیک می‌کنه. کتابو روی زمین می‌ذاره. صفحه‌ای که لازم داره رو باز می‌کنه. دستاشو بالا می‌گیره. برای یک لحظه سکوت عجیبی حکم فرما میشه. برجس به صفحات کتاب نگاه می‌کنه و فقط برای همون یه لحظه تردید می‌کنه. مرگ. قراره خود مرگو احضار کنه. اما ادامه میده. برجس شروع می‌کنه به خوندن جملات کتاب و تمام اعضا هم پشت سرش تکرار می‌کنن. بیدارشو. به خاطر خونی که برای تو ریختم بیدارشو. اسمت رو صدا می‌زنم. ای ارباب من! سرورم! من دروازه‌ها را باز می‌کنم. من به نام خدایان تو را احضار می‌کنم. به نام شیاطینی که از تاریکین و به نام تاریکی، تو را صدا می‌زنم. بیدارشو. نور ناگهانی و زیادی زیرزمین تاریک فرقه رو روشن می‌کنه و بعد موجودی عجیب، درست وسط ستاره داوود ظاهر میشه. موجودی با ردای سیاه و کلاه خودی ترسناک. موجود روی زمین افتاده و حرکت نمی‌کنه. سنگ درخشانی از گردنش آویزونه و کیسه‌ی عجیبی هم توی مشت دستش گیرکرده؛ اما این موجود مرگ نیست. برجس اینو خوب می‌دونه. مرگ رو می‌شناسه؛ ولی این غریبه‌ی عجیب که از دنیای فناناپذیر آمده؛ هیچ شباهتی به عزرائیل تو کتابا نداره. اونا کیو احضار کردن؟درست در همون شب و در سرتاسر دنیا، سرو کله‌ی بیماری عجیبی پیدا میشه. بیماری‌ای که مثل یک ویروس پخش میشه و نیمی از مردم دنیا رو آلوده می‌کنه. یه چیزی تو همه‌ی دنیا تغییر می‌کنه. این بیماری عجیب و ناشناخته، تو یه لحظه به جون مردم می‌افته و هیچکسم کاری از دستش برنمیاد. بچه‌هایی که دیگه بیدار نمیشن. کابوس‌هایی که انتها ندارن. سربازهایی که از جنگ نترسیدن؛ ولی حالا وحشت دوباره خوابیدن و کابوس دیدن، دست از سرشون برنمی‌داره. همینطور مردمی که نمی‌تونن بخوابن. هر کاری می‌کنن خوابشون نمی‌بره و همین هم ذهنشون رو به زوال و نابودی می‌بره؛ ولی فقط یه نفر که می‌دونه این یه بیماری یا ویروس نیست. یه نفره که می‌دونه که مشکلی که کل جهان درگیر شده و نیمی از مردم تا پای مرگ کشونده؛ از همون شب کذایی شروع شده. از شبی که به جای مرگ، موجود ناشناخته‌ی دیگه‌ای زندانی زیرزمین ترسناک عمارتش شده. برجس وارد زیرزمین میشه. مرد اسرارآمیز، توی گوی شیشه‌ای زندانی شده. گوی درست وسط ستاره‌ی داووده. برجس چندنفرو برای نگهبانی گذاشته و بهشون گفته که حق ندارند بخوابن. مرد اسرارآمیز، قد بلند و موهای سیاه رنگی داره. چشمای مشکیش به طرز عجیبی می‌درخشن. از وقتی زندانی شده؛ حتی یک کلمه هم حرف نزده. تمام وسایلشو ازش گرفتن و با یه لباس ساده، تو گوی شیشه‌ای نشسته و حتی ذره‌ای تکون نمی‌خوره. برجس به گوی نزدیک میشه و میگه: این ستاره روحت و زندانی کرده و این گوی شیشه‌ای هم جسمتو. این شیشه‌ها تا من دستور ندم نمی‌شکنن. پس بهتره که برای آزادی خودتم که شده با من حرف بزنی. اما مرد سکوتش نمی‌شکنه و هر لحظه که می‌گذره این سکوت برجسو عصبانی‌تر و پیرتر می‌کنه. روزها می‌گذره. ماه‌ها حتی سال‌ها. برجس فرتوت‌تر میشه؛ بدون اینکه حتی ذره‌ای از جادوی کتاب یا قدرت زندانی عجیبشو دریافت کنه. بیماری خواب تو کل دنیا پخش شده و نیمی از مردم دنیا دچارش شدن. مردمی که سال‌هاست خوابن و دیگه هیچ امیدی به بیداری دوباره‌شون نیست. کساییم که نمی‌تونستن بخوابن، خودکشی رو انتخاب کردن تا از زندگی شبیه به کابوسشون نجات پیدا کنن.سال هزار و نهصد و بیست و شیش، درست ده سال از زندانی شدن مرد سیاه پوش گذشته. برجس هنوز هیچ راهی برای به حرف درآوردنش پیدا نکرده. الکس، پسر آقای برجس تمام این سال‌ها رو صرف پیدا کردن هویت مرد اسیر شده کرده. تا اینکه بالاخره می‌تونه بین صفحات یکی از کتاب‌های جادویی پدرش، حقیقت رو کشف کنه. الکس به سمت پدرش میره و صفحات کتاب نشونش میده. اونا تونسته بودن یکی از فناناپذیرا رو اسیر کنن؛ ولی نه اونی که می‌خواستن .مرگ به دام اونا نیفتاده‌بود. مرد زندانی، اسمش مورفیوس بود. یکی از برادران مرگ. مورفیوس یا سندمن. ارباب رویاها. مردی که تو رویا و خواب موجودات زنده زندگی می‌کرد. مردی که به رویا و خواب حکومت می‌کرد. ولی حالا تو گوی شیشه‌ای و وسط زیرزمین تاریک عمارت برجس، گیر افتاده بود. در حالی که در نبودش، نیمی از دنیا اسیر بیماری ترسناک شده بودن. سی سال می‌گذره. آقای برجس خیلی پیر شده. دیگه حتی نمی‌تونه فرقشو رهبری کنه. وسواس عجیبش به مرد زندانی، اونو تبدیل به یه پیرمرد ترسناک و غمگین کرده. هر روز به زیرزمین میره و از زندانی که اسمش مورفیوسه و جسمیت از مفهوم رویاست، می‌خواد که کمکش کنه. که بهش زندگی جاویدان بده؛ اما مورفیوس همچنان سکوت می‌کنه و منتظره.سال هزار و نهصد و پنجاه و پنج شده. آقای برجس مرده. پسرش الکس روی صندلی ریاست نشسته. دیگه اعتقاد چندانی براش نمونده؛ ولی برای پدرشم که شده؛ تصمیم گرفته که ارباب رویاها رو به حرف بیاره. تمام روزو به نوشتن خاطرات پدرش می‌گذرونه. به نوشتن خاطرات و باورهایی که به نظر میاد دیگه خریداری ندارن. شبا هم به سراغ زندانیش میره. باهاش حرف می‌زنه. بهش التماس می‌کنه. براش از بیماری خواب میگه. از نخوابیدن دنیا. از بیدار نشدنا. از کابوس‌های بی‌انته.ا ازش خواهش می‌کنه که باهاش حرف بزنه؛ ولی مورفیوس که حتی یه روز هم پیر نشده؛ با چشم‌های سیاه و درخشانش فقط خیره میشه و هنوز منتظره.سال هزار و نهصد و هشتاد و هشته. الکسی که حسابی پیر و خسته شده. مدت رو زیادی توی رختخواب و لابه‌لای کابوسش می‌گذرونه. نگهبان‌های زیرزمین مدام در حال تغییرن و اونام دیگه خسته شدن. تو یکی از همین شبا، دو تا از نگهبانان که تا خرخره قهوه خوردن تا خوابشون نبره؛ دارن در مورد خاطراتشون با هم حرف می‌زن.ن تا اینکه یکیشون وقتی داره از سواحل اسپانیا و راه رفتن روی شن داغ حرف می‌زنه؛ چشمش گرم میشن و برای یک ثانیه، خوابش می‌بره. تو خواب هنوز داره روی همون شن‌ها راه میره. حالا دیگه وقتشه. مورفیوس، ارباب رویاها اینو با خودش تکرار می‌کنه و وارد ذهن مرد نگهبان میشه. وارد رویاش میشه. مورفیوس داره تو رویای مرد نگهبان روی ساحل اسپانیا قدم می‌زنه. دستاشو به سمت پایین می‌بره. یه مشت شن از روی زمین برمی‌داره. درست تو همون لحظه تو گوی شیشه‌ایش مثل یه مرده روی زمین میفته. نگهبانا به خودشون میان. به سمت گوی میرن. مورفیوس عین یه جنازه نقش زمین شده. فریاد می‌زنن و بقیه رو خبر می‌کنند؛ اما به الکس چیزی نمیگن. تا اینکه بالاخره تصمیم می‌گیرن قفل قدیمی گوی شیشه‌ای رو باز کنن. در گویی که باز میشه مورفیوس از جاش بلند میشه و شن توی دستاشو به سمت بقیه فوت می‌کنه. یه فوت آروم که برای نگهبانان مثل یه طوفان شن می‌مون.ه همه فریاد می‌زنند و بعد بی‌هوش روی زمین می‌افتند.تمام دنیا شروع به بیدار شدن می‌کنن. کابوس‌ها متوقف میشه و بیماری خواب تو یه لحظه ناپدید میشه. اما الکس بی‌خبر از همه جا روی تخت بزرگش خوابیده. داره خواب می‌بینه. توی خوابش هنوز سال هزار و نهصد و شونزدهه. الکسی نوجوون عینکی و گیجه. داره از پله‌های باریک و پرپیچ و خم عمارت بالا میره. هوا تاریکه. الکس به اتاق زیر شیروانی می‌رسه. یه اتاق کوچک و گرد که یه صندلی چرمی قرمز وسطشه. درست مثل صندلی پدرش. تو خواب الکس یه شمع نیمه سوخته تو دستشه. که چیزی به خاموش شدن نمونده. یه گربه سیاه رنگ از کنار الکس رد میشه و روی صندلی می‌شینه. اما گربه یهو تبدیل به مردی عجیب و سیاه‌پوش میشه. مرد یه ردای مشکیو بلند تنش کرده. پایین و تو حاشیه‌ی ردا، نقش یه سری جمجمه‌است که دارن فریاد می‌زنن و تو آتیش می‌سوزن. رنگ صورت مرد، به طرز عجیبی سفیده. و موهای ژولیده و سیاه رنگی داره. چشماش می‌درخشند. درست مثل دو تا ستاره. مرد همون زندانی گوی شیشه‌ایه. مورفیوس. مورفیوس با صدای خش‌دار و رسایی شروع به حرف زدن می‌کنه. چرا ساکت؟ی موش زبونت خورده؟ الکس نوجوون با گریه جواب میده که تقصیر من نبود. همش کار پدرم بود. مورفیوس با آرامش جواب می‌ده: ساکت شو. تو اصلا نمی‌فهمی که چیکار کردی نه؟ می‌دونی که هفتاد سال توی گوی شیشه‌لی زندانی بودن یعنی چی؟ زمان برای من همون جوری می‌گذره که برای شما. من پادشاه رویا و کابوس بودم. هنوزم هستم؛ اما تو و پدرت منو از سرزمینم بیرون کشیدین. اونم برای چی؟ برای داشتن قدرت و موهبتی که نه من و نه هیچ کس دیگه‌ای نمی‌تونه بهتون بده. می‌دونی چه بلایی سر دنیاتون آوردین؟ شما انسان‌های احمق! هیچ توضیحی نداری نه؟ هیچ بهانه‌ای؟ الکس سرشو می‌ندازه پایین و جواب میده: همش یه اشتباه بود. ما دنبال تو نبودیم. ما مرگو می‌خواستیم. چی گفتی؟ مرگ؟ پس به خاطر جون خودت و تمام موجودات روی زمین خوشحال باش که اشتباه کردیم. خوشحال باش که به جاش برادر کوچکتر مرگو زندانی کردین. حالا جواب منو بده. وسیله‌های من کجان؟ کلاه‌خودم؟ سنگم؟ و اون کیسه‌ی شن کجان؟ الکس میگه که نمی‌دونه و همون هفتاد سال پیش همه‌ی وسایلشو فروختن. مورفیوس جواب میده: خب! حالا وقت مجازاتته. یه هدیه برای جبران تمام سال‌های مهمان‌نوازیت. هدیه‌ی من و تو اینه. کابوس ابدی. الکس با فریاد از خواب می‌پره. روی تختشه و پرستارم بالای سرش. پرستار بهش نزدیک میشه و میگه که اون فقط یه کابوس دیده. الکس خشکش می‌زنه. پرستار نزدیک‌تر میاد. پرستار سرنداره. الکس فریاد می‌زنه. سرپرستار از زیر تخت بیرون میاد و روی سینه‌ی الکس می‌شینه. سر جدا شده خونیه و داره می‌خنده. آروم باش الکس، این یه کابوسه عزیزم. قراره از این به بعد همش کابوس ببینی. بعد تمام وسایل اتاق تبدیل به کرم و مار میشن و شروع می‌کنن به خندیدن. الکس فریاد می‌زنه و فریاد می‌زنه؛ ولی دیگه هیچکس صداش و نمی‌شنوه.باید از تاریکی بگذرم و به قصرم برسم. انقدر ضعیف شدم که حتی نمی‌تونم راهم روشن کنم. طوفان تو اعماق تاریکی به من حمله کرد.ه قبل از اینکه زندانی بشم هیچ کدوم از این‌ها برای من معنایی نداشت. ترسی نداشت. اصلا نیازی به این سفر نبود؛ اما حالا خسته و ضعیف، بین لایه‌های رویا و کابوس، تلو تلو می‌خورم تا راهمو پیدا کنم. رویاهایی که زمانی با دستای من ساخته شدن، حالا دارن ذره ذره انرژیمو می‌بلعن. باید به دروازه‌های قصرم برسم. بالاخره رسیدم؛ ولی چرا هیچ نگهبانی وجود نداره؟ چرا هیچکس منتظر من نیست؟ قصرم؟ خونم؟ چرا هیچی اینجا نیست؟ قلب آدم به درد میاد؛ نه سرورم؟ مورفیوس سرشو برمی‌گردونه. لوسین، دستیار قدیمی و وفادارش کنارش وایساده. لوسین جلوی مورفیوس تعظیم می‌کنه و به حرف زدن ادامه میده. شما تجلی و تجسم سرزمین رویا بودین سرورم. بدون شما نابودی و نیستی هم شروع شد. اول آهسته بود و بعد سرعت گرفت. تمام نوشته‌ها شروع به محو شدن کردن. تمام داستان‌ها و رویاها، همه چیز محو شد و از بین رفت. لوسین به مورفیوس نگاه می‌کنه. مورفیوس جوابی نداره. ایستادن روی خاک سرزمینش کمی از قدرت از دست رفته‌اش برگردونده؛ ولی اون حجم زیادی از نیروش تو اون وسیله‌ها حبس کرده بود. بدون اونا قدرتشون نمی‌تونه قصرش دوباره بسازه. مورفیوس همه چی رو به لوسین میگه. لوسین یه پیشنهاد داره. زن سه سر می‌تونه کمکتون کنه سرورم. البته اگه دلتون بخواد باهاش حرف بزنین. مورفیوس قبول می‌کنه. به سرزمین برهوتش نگاه می‌کنه و با خودش فکر می‌کنه. سرزمین رویا و خواب. این ناهوشیاری لذت‌بخش این جهان هستی، بخشی از وجود منه. همون قدر که من بخشی از وجود اونم. بعد از هفتاد سال دوری، باید این دنیا رو دوباره از نو بسازم. شب از نیمه گذشته و ارباب رویا مراسم احضار زن سه سرو اجرا می‌کنه. منتظر می‌مونه. کم‌کم شن‌های روی زمین شروع به پخش شدن می‌کنند و گردباد کوچیکی تشکیل میشه. بالای گردباد موجودی ظاهر میشه که سه تا سر داره. سه تا زن، یکی جوون، یکی مسن و یکی پیر. سلام خانوما. هر سه می‌خندن. از دیدن مورفیوس خوشحالن و میگن: چقد لاغر شدی مورفیوس! خیلی وقته که ندیدمت. از ماچی می‌خوای؟ مورفیوس جواب میده شما از زندانی شدن من خبر دارین درسته؟ از هفتاد سالی که از عمر من دزدیده‌شده؟ ولی زمان تنها چیزی نبود که از من گرفتن. وقتی سرزمین رویاها را می‌ساختم برای خودم سه تا وسیله‌ی مهم هم ساختم؛ ولی اونا از من دزدیدنش. شما خانما کمک می‌کنید که پیداشون کنم؟ خانما به هم نگاه می‌کنن و میگن: تو حق داری از هرکدوممون یه سوال بپرسیو فقط یه سوال. بیشتر از این کمکت نمی‌کنیم. مورفیوس قبول می‌کنه و سوال اول و می‌پرسه. خیلی خب اول تو خانم جوان. من یه کیسه پر از شن داشتم. کجا دنبالش بگردم؟ زن جوون جواب میده آخرین بار دست مردی بود به نام جان کنستانتین. مورفیوس لبخند می‌زنه و به سمت خانم مسن برمی‌گرده. خب کلاه خودم. تو می‌دونی کجاست؟ زن مسن جواب میده: دست یکی از شیاطین جهنمه. تو یه معامله به دستش آورده. مورفیوس به سمت زن سوم و پیرتر می‌چرخه و می‌پرسه: سوال آخرم برای توئه. من یه گردنبند داشتم که یه سنگ گرانبها ازش آویزون بود. کی اون سنگ برداشته؟ سنگ تو به دست یه مرد دیوانه افتاد. مرد ازش برای اهداف خودش استفاده کرد؛ ولی خودش به جنون و کابوس دچارشد. اون دیگه نمی‌تونست بخوابه تا اینکه ابرانسان‌ها از راه رسیدن و زندانیش کردن. سنگ تو باید دست اونا باشه. دسته گروهی به نام جا سیسلیک. لیگ عدالت. مورفیوس از خانم‌ها تشکر می‌کنه. اونا می‌خندن و با گرد بادشون تو آسمون محو میشن. مورفیوس وسط سرزمین برهوتش وایمیسته. خسته‌ست و باید تصمیم بگیره. خستگی داره روحم می‌بلعه؛ ولی چند تا جواب دارم. سه تا جواب و یه امتحان خیلی سخت. خیلی چیزا تو غیبت من عوض شده. هم اینجا هم روی زمین. با کدوم شروع کنم؟ اینقدر قوی نیستم که برم با شیاطین جهنم بجنگم. نه هنوز نه. پس برمی‌گردم روی زمین؛ ولی من هیچی از لیگ عدالت نمی‌دونم. ابر انسان؟ یعنی اونا انسان نیستند؟ اما جان کنستانتین. اون یه نفره. میرم و کیسه پر از شنمو ازش می‌گیرم. اتفاقی نمیفته. اون اون فقط یه نفره.لندن بارونی و سرده. جان کنستانتین مثل همیشه با یه بارونی کرم رنگ و یه سیگار گوشه‌ی لبش، داره به سمت کافه‌ی همیشگیش میره. دیشب خواب بدی دیده. البته اتفاق تازه‌ای نیست. کابوسا هیچ وقت دست از سرش برنمی‌دارن؛ ولی ولی تازگیا خواب یه سری موجود و می‌بینه که سرشون شبیه یه آپاندیس ترکیده شده است. موجوداتی که نشستن و دارن با سوزن قلاب‌بافی، دل روده‌ی جان به هم می‌بافن. جان می‌رسه به کافه. همون همیشگیو سفارش میده. بیرون کافه یه زن دویست ساله وایساده که جان خیلی خوب می‌شناستش. زن به سمت جا میاد بهش میگه که اون برگشته. سندمن برگشته و می‌خواد انتقام بگیره. جان میگه سندمن فقط یه هیولای بچگونه ست؛ ولی زن حرفشو تکرار می‌کنه و از اونجا دور میشه. جان خیلی وقته که تصمیم گرفته همه چی رو باور کنه. درواقع زندگیش یه جوریه که چاره‌ی دیگه‌ای هم نداره. شروع می‌کنه به گشتن تو نوشته‌های قدیمی تا شاید چیزی از سندمن دستگیرش بشه؛ ولی چند روز می‌گذره و هیچی پیدا نمی‌کنه. تا اینکه یه روز وقتی برمی‌گرده خونه، یه غریبه رو می‌بینه که پشت در منتظرشه. تو باید جان کنستانتین باشی. غریبه قد بلندی داره. رنگ پریده و چشمهای سیاه و براقش بی‌نهایت جذابش کردن. ردای مشکی و بلندی پوشیده. پایین و تو حاشیه رده‌اش کلی نقش جمجمه در حال سوختنن. جان در لحظه می‌فهمی که با سندمن یا همون مورفیوس طرفه. مورفیوس وارد آپارتمان کوچیک جان میشه و میگه تو چیزی داری که متعلق به منه. یه کیسه چرمی پر از شن. اومدم پسش بگیرم. جان جواب میده اون کیسه رو یادمه. می‌دونستم جادویی؛ ولی ازش استفاده نکردم. احتمالا باید تو گاراژ باشه. بین بقیه آت وآشغالام. مورفیوس به سمت در میره. میگه منو ببر به گاراژ. جان می‌خنده می‌گه با این لباسی که تو پوشیدی تا نونوایی هم باهات نمیام. مورفیوس یه نگاه به سر تا پای جان می‌اندازه و بعد در یک لحظه رداش تبدیل میشه به یه بارونی مشکی و جذاب. شبیه به لباس جان. بهتر شدم؟ جان خندش می‌گیره و میگه آره. بعد هر دو به سمت گاراژ راه میفتن. تو گاراژ جان هرچی داره رو زیر و رو می‌کنه؛ ولی مورفیوس مطمئنه که کیسه چرمی اونجا نیست. چون اگه بود اون می‌تونست قدرتشو حس کنه. جانم دیگه داره ناامید میشه؛ تا اینکه بین وسایلش یه عکس پیدا می‌کنه. یه عکس از خودش و دوست دختر قدیمیش ریچل. جان عکس روی زمین می‌اندازه و شروع می‌کنه به دویدن. دنبالم بیا خوشتیپ. فکر کنم بدونم کیست الان کجاست. جان و مورفیوس سوار تاکسی میشن که خودشون به خونه‌ی ریچل برسونن. جان، ریچلو خوب یادشه. یه روزگاری با هم زندگی می‌کردن. اون روزا ریچل زن رویاهای جان بود. اون بی‌نظیر بود. با همه فرق داشت؛ ولی ولی معتاد بود. خیلی شدید. تا اینکه جان برای یک ماموریت مجبور شد به آلاسکا بره و وقتی بعد از شیش ماه برگشت؛ ریچلی وجود نداشت. همه چی رم با خودش برده بود. تلویزیون، تلفن، هرچیزی که می‌شد فروخت تا باهاش مواد خرید؛ ولی جان هنوز گاهی دلش تنگ می‌شد. هیچکس براش مثل ریچل نبود. تاکسی جلوی خونه‌ی ریچل وایمیسته. یه خونه‌ی کوچیک تو حومه‌ی لندن. جان و مورفیوس به سمت در میرن. مورفیوس به خونه نگاه می‌کنه و میگه: کیسه‌‌ی شن اینجاست؛ ولی فقط اون نیست. اینجا خطرناکه جان کنستانتین. اینجا تو کابوس غرق‌شده. جان باور می‌کنه. خوب یادشه که ریچل چه وسواسی روی اون کیسه‌ی شن پیدا کرده بود. سعی می‌کرد بازش کنه. ریچل دوست داشت از جادو استفاده کنه. براش عجیب بود که جان اهمیتی نمی‌داد. اونا می‌تونستن با هم قدرتمند بشن؛ ولی جان خوب می‌دونست و می‌دونه که جادو تاوان سنگینی داره. در برای مورفیوس باز میشه. جان اهمیتی به خطرناک بودن نمیده و دنبالش وارد خونه میشه. خونه بوی بد و عجیبی میده. بوی خون و الکل. همه جا تاریکه. هیچ چراغی کار نمی‌کنه. مورفیوس دوباره به جان هشدار میده. جان کنستانتین اینجا برای تو امن نیست. تو این خونه موجوداتی زندگی می‌کنند که حتی نباید پاشون روی سیارتون می‌ذاشتن. دنبالم نیا. جان گوش نمیده. باید ریچل پیدا کنه. به سمت در یکی از اتاقها میرن. درو بازمی‌کنن. جان می‌خواد چراغو روشن کنه ولی دستش که به کلید می‌خوره؛ همه جای بدنش پر از خون میشه. بعد یه سری اعضای بدن خیس و خونی می‌چسبند بهش. جان فریاد می‌زنه. میره عقب؛ ولی یهو از یه جای بلند سقوط می‌کنه. خیلی شدید. نمی‌بینه کجاست. نمی‌دونه از رو چی افتاده و داره روی چی سقوط می‌کنه؛ ولی درد داره. به خودش میگه این واقعی نیست. سقوط که درد نداره؛ ولی بدنش داره از هم باز میشه. اعضای بدنش دارن می‌ریزن بیرون. هر چی سرعت سقوطش بیشتر میشه؛ بیشتر از هم می‌پاشه. بیشتر درد داره. بعد یه صدای محوی می‌شنوه. خیلی دور. جان بیدار شو. جان کنستانتین بیدار شو. تو پیش منی. این فقط یه کابوسه. جان یهو به خودش میاد. روی زمین افتاده و دست‌های مورفیوس روی شونه‌هاشه. مورفیوس بلند میشه و با یه اشاره‌اش همه جا روشن میشه. روی در و دیوار اتاق یه چیزایی شبیه پوست و گوشت انسان چسبیدن. چیزایی که حرکت می‌کنند و ازشون خون می‌چکه. انگار که دیوار با دل و روده‌های یه آدم، کاغذ دیواری کرده‌باشن. کاغذ دیواری متحرک و زند.ه حتی انگار هنوز درد داره و داره فریاد می‌کشه. مورفیوس میگه این پدر ریچله. رویا این کار رو باهاش کرده. کابوسا غرقش کردن و بدنش از هم پاشوندن. جان دیگه نمی‌تونه تحمل کنه و به سمت اتاق ریچل میره. در اتاق ریچل رو باز می‌کنه. بوی کثافت اینقدر تیز و وحشتناکه که جان نمی‌تونه وارد بشه. مورفیوس اتاق روشن می‌کنه و به سمت تختی میره که ریچل روش درازکشیده. روی در و دیوارهای سیاه شده‌ی اتاق، گوشت و خون مونده آویزونه. ریچل برهنه روی تختش افتاده. پوستش از هم پاشیده و می‌شه لایه‌های گوشتو از زیرش دید. حتی بعضی از استخوناشو. انگار همه‌ی بدنش عفونت کرده. میشه مایع زرد رنگ چرک و کثافت و لابه‌لای خون و گوشت بدنش دید. ناخناش سیاه و بلند و تیکه تیکه‌ان. شکمش باد کرده و پوستش شل شده و آویزون روی تخت افتاده. ریچل زنده‌است. با همون چشمای خالی به جان نگاه می‌کنه و میگه: عزیزم می‌دونستم که میای. باید بهت بگم که چه خوابی دیدم. جان نمی‌تونه به ریچل نگاه کنه. مورفیوس به کنار تخت میره و کیسه پر از شنش رو از روی عسلی برمی‌داره. دیگه می‌تونیم برگردیم جان کنستانتین. جان جواب میده: برگردیم؟ نمیشه که اینجوری ولش کنیم. مورفیوس به ریچل اشاره می‌کنه و میگه: اون قرار نیست زنده بمونه. در واقع دیگه چیزی ازش نمونده. این کیسه شن بوده که تا حالا نگهش داشته و به زودی با مرگ دردناکی روبرو میشه. جان فریاد می‌زنه که بهت گفتم همینجوری ولش نکن. مورفیوس سکوت می‌کنه. بعد به جا میگه که اتاق ترک کنه. جان میره بیرون. مورفیوس دستشو تو کیسه می‌کنه و کمی از شن داخلش و روی صورت ریچل فوت می‌کنه. ریچل چشماشو می‌بنده. داره خواب می‌بینه. خودشو جان دارن توی جاده‌ی قشنگ و سرسبز کنار هم قدم می‌زن.ن ریچل به خواب عمیقی فرو میره و بعد می‌میره. مورفیوس از خونه بیرون میره. جان تو حیاط وایساده و داره سیگار می‌کشه. مورفیوس بهش میگه که ریچل مرگ بدون دردی داشته. جان آروم میشه و می‌پرسه: خب حالا کجا می‌خوای بری؟ میرم به جهنم جان کنستانتین. جان می‌خنده می‌گه که بالاخره همه یه روزی میرن جهنم. مورفیوس داره تو آسمون محو میشه که جان جلوشو می‌گیره. جان یه خواهشی ازش داره. بهش میگه که کابوساش دارن زیاد میشن و دیگه نمی‌تونه بخوابه. مورفیوس خیلی جدی جواب میده که درکش می‌کنه و دیگه لازم نیست که نگران باشه. بعد جلوی چشمان جان ذره ذره تبدیل به شن میشه و تو هوای تاریک لندن پخش میشه.برای بار هزارم از وقتی به دستش آوردم لمسش کردم. شن‌ها از لابه‌لای انگشتام رد میشن. می‌خوام ذره ذره‌اشونو احساس کنم. امشب احساس تنهایی می‌کنم. من همیشه تنها بودم؛ ولی امشب بین امواج خواب و رویا و تو این تاریکی مطلق، احساس می‌کنم روحم داره از بدنم جدا میشه؛ ولی باید از این پرتگاه سقوط کنم. خیلی امیدی به این ملاقات ندارم؛ ولی خودمو پرت می‌کنم. با شیاطین نمیشه بازی کرد. با اینکه کیسه‌ی شنمو پیدا کردم؛ ولی هنوز قدرتم کامل نیست و اونا اینو می‌فهمن. حالا جلوی دروازه‌ی جهنم وایسادم. ترسیده و تنها؛ ولی امید قدرتیه که من دارم. مورفیوس به دروازه‌های جهنم نزدیک میشه. شیاطین نگهبان جلوشو می‌گیرن و ازش می‌پرسن که چی می‌خواد؟ من پادشاه سرزمین رویا هستم. اومدم که اربابتونو ببینم. لوسیفر. یکی از شما کلاه‌خود منو ازم دزدیده. باید پسش بگیرم. نگهبان مورفیوسو به مقر لوسیفر می‌بره. جهنم پر از درخت‌های سوخته و خشک‌شده‌است. زمین داغ و موجوداتی که یه زمانی انسان بودن و حالا شبیه شیاطین پست شدن؛ دارن از پشت درخت‌ها به مورفیوس نگاه می‌کنن. همه ترسناکن. خاکستری و از فرم افتاده. جهنم شلوغ شده. شلوغ‌تر از چیزی که مورفیوس به یاد داره. اونا به سختی از یه راه باریک و از روی یک صخره‌ی ترسناک رد میشن. صخره‌ای که از توش صدای فریاد میاد. فریاد زندانیایی که دستاشون از لابه‌لای سوراخ‌های سنگ به سمت مورفیوس گرفتن و ازش می‌خوان که نجاتشون بده. مورفیوس سعی می‌کنه صداشونو نشنوه و با خودش فکر می‌کنه. ایناهاش رسیدیم. قصر ترسناک لوسیفر. قصر ابلیس. چقدر بزرگتر شده! می‌تونم صدای درد و گمگشتگیو از دیواراش بشنوم. بار آخری که اینجا بودم، مهمان قدرتمندی بودم که بهم احترام می‌ذاشتن. اما حالا.. ولی من هنوز هم مرفیوسم. یکی از فناناپذیرا. در قصر باز میشه. عصری که انگار روی نشونه‌ها و اجساد انسان‌ها و شیاطین بنا شده. لوسیفر به استقبال مورفیوس میاد. موهای طلاییش می‌درخشن. کت و شلوار سفیدی پوشیده و بال‌های بزرگ و سفید رنگش و از هم باز کرده. سلام مورفیوس. خوش اومدی! بگو که اومدی تا بالاخره به من ملحق بشی. مورفیوس جواب میده: می‌دونی که هیچوقت این اتفاق نمیفته. من اینجام چون کلاه‌خودمو از دزدیدن. بهم گفتن که دست یکی از شیاطین توئه. می‌خوام که به من برش گردونه. لوسیفر ازش می‌پرسه که اون شیطان رو می‌شناسه؟ و مورفیوسم جواب منفی میده. لوسیفر میره بالای قصرش وایمیسته. فرمان میده که همه‌ی شیاطین جمع بشن. میلیون‌ها شیطان تو جهنم زندگی می‌کنند و همه میان و پایین قصر وایمیسن. مورفیوس و لوسیفر از بالا نگاهشون می‌کنن. لوسیفر به شیاطین اشاره می‌کنه و میگه خیلی خب پادشاه سرزمین رویا، کدوم یکی از این شیاطین کلاه‌خود تو رو برداشته؟ مورفیوس به شیاطین نگاه می‌کنه. موجوداتی عجیب و ترسناک و تاریک. بعضیاشونو می‌شناسه. تو کابوس‌ها زیاد دیدتشون؛ ولی خیلی زیادن. گرچه اون کلاه خود با روح خود مورفیوس ساخته شده. با قدرت خالصش. مورفیوس کیسشو باز می‌کنه. دستاش پر از شن میشن. شن‌ها رو به سمت شیاطین فوت می‌کنه. شن‌ها به سمت یکی از شیاطین میرن. یه شیطان صورتی‌رنگ. شیطان فریاد می‌زنه و میگه که اون کلاه‌خودو تو یه معامله گرفته. از یه انسان. میگه هیچ قانون‌شکنی نکرده. دزدی صورت نگرفته. بعد ادامه میده. اگه اون کلاه خود ارزشمندتو می‌خوای باید با من بجنگی. بجنگم؟ مورفیوس به فکر فرو میره. قدرت سابقو نداره؛ ولی کسی اینو نمی‌دونه. نبایدم بدونه. قبول می‌کنم. باهات می‌جنگم. شیطان صورتی جواب میده: این یه مسابقه‌ست. ما واقعیتو تغییر می‌دیم. تسخیرش می‌کنیم. واقعیت هر کدوممون که پیروز شد؛ اونه که صاحب کلاه‌خود میشه و هر کسی هم که باخت تا بی‌نهایت باید به جهنم خدمت کنه. تمام شیاطین شروع می‌کنن به فریاد و هل هله. تو یه لحظه فضا تبدیل به یک آمفی تئاتر تاریک میشه که شیطان صورتی مورفیوس روی سن وایسادن. شیاطین دیگه هم تو جای تماشاچیا مشغول تشویق کردنن. شیطان صورتی خودش و آقای سندمنو معرفی می‌کنه. بعد پشت این میز گرد می‌شینه و از مورفیوس می‌خواد که بشینه روبروش. مورفیوس به سمت صندلی میره در حالی که داره با خودش فکر می‌کنه. خیلی وقت بود که مجبور به این بازی نشده بودم. اونم با شیاطین؟ نگاشون کن. یه مشت موجود بی‌ارزش که دارن الان مثل دیوونه‌ها تشویق می‌کنن. همه چیز انگار یه شوخی کثیفه. ولی اینجا جهنمه. اینجا همه چی از مرگ هم جدی‌تره. شیطان صورتی شروع می‌کنه. اولین حرکت. من یه گرگ شومم با قدرتی مرگبار. گرگ ظاهر میشه و به مورفیوس حمله می‌کنه. نوبت مورفیوسه. من یه شکارچی سوار بر اسبم و با نیزم گرگتو از پا درمیارم. شکارچی تبدیل به واقعیت میشه و جلوی چشم حضار نیزشو تو بدن گرگ فرو می‌کنه. شیطان جواب میده: من یه حشره سمی‌ام که اسبتو مسموم می‌کنه. حشره به سمت اسب شکارچی میره و اون و روی زمین می‌اندازه. شیاطین شروع می‌کنن به خندیدن. مورفیوس تمرکز می‌کنه. خیلی چیزا می‌تونه باعث شکستش تو این بازی بشه و مهم‌ترینش، نداشتن قوه‌ی تخیله. مورفیوس جواب میده: من یه عنکبوت‌م. همون موقع یه عنکبوت غول پیکر، حشره سمی شیطان می‌بلعه. بازی ادامه دار.ه هر کدوم یه شکارچی میشن و تخیل اون یکی رو نابود می‌کنن. تخیلی که واقعی میشه و همه می‌تونن ببیننش. مورفیوس به دور و برش نگاه می‌کنه. اگه روش بازی رو تغییر نده تا ابد باید اینجا تو این جهنم بمونه. مرفیوس وایمیسته. میره پشت میکروفون و فریاد می‌زنه. من زمینم. من نگه‌دارنده‌ی حیاتم. همه ساکت میشن. چشمای لوسیفر تنگ میشن و گوشاش تیز میشن. شیطان صورتی لبخندی می‌زنه و میکروفون می‌گیره سمت خودش. من یه ستاره‌ی بزرگم. بزرگتر از زمین تو. من منفجر میشم و دنیای تو رو نابود می‌کنم. مورفیوس جواب میده: من خود کهکشانم. من جهانم با هر زندگی که توش جریان داره. شیطان عصبانی میشه و ادامه میده: من ضد زندگیم. من تاریکی‌ام. من پایان همه چیزم. پایان جهان. پایان خدایان. من یه سیاهی مطلقم. من نیستیم. سکوت کل جهنم فرامی‌گیره. شیطان ادامه میده: بگو مورفیوس؟ تو چی هستی؟ مورفیوس دست به سینه ایستاده و به صورت منتظر شیاطین نگاه می‌کنه. بعد از مکثی طولانی و سکوتی سهمگین، جواب میده: من امیدم.همه ساکت می‌شن. لوسیفر به پشتی صندلیش تکیه میده و لبخند میزنه. شیطان صورتی سعی می‌کنه یه چیزی بگه؛ اما نمی‌تونه. سرشو می‌ندازه پایین و قبول می‌کنه که دیگه نمی‌تونه ادامه بده. نمی‌دونه با چی می‌تونه امید شکست بده. لوسیفر به ملازمینش دستور میده که شیطانو به پست‌ترین طبقه جهنم ببرن. بعد هم کلاه خود مورفیوس و بهش پس میده و میگه: به دور و برت نگاه کن مورفیوس. تو تو جهنمی. شیاطین من می‌تونن تو رو برای همیشه اینجا نگه دارن. چرا باید بذارم که بری؟ می‌دونی که قدرت تو هیچ فایده‌ای برای ما نداره. رویا به درد ما نمی‌خوره. اینجا هیچ کس آرزوی به دست آوردن چیزیو نداره. مورفیوس به سمت شیاطینی نگاه می‌کنه که پایین قصر وایسادن و منتظر دستور لوسیفرن. مورفیوس جواب میده: شاید حق با تو باشه. هیچ کس اینجا رویا و آرزویی نداره؛ اما لوسیفر! ازت یه سوال می‌پرسم. اگه من زندانی کنی و قدرت ازم بگیری؛ چه اتفاقی برای رویای ابدی جهنم میفته؟ مگه تو تمام زندانی‌ها و شیاطینت با این رویا زندگی نمی‌کنی که یه روزی صاحب ابدی بهشت بشین؟ بدون من، بدون این رویا، شما دیگه چی دارین؟ لوسیفر سکوت می‌کنه. از سر راه مورفیوس کنار میره. به این امید که یه روز ارباب رویاها رو تسلیم خودش می‌کنه؛ اما مورفیوس خوشحال‌تر از اینیه که به لوسیفر اهمیت بده. در حالی که کلاه خودش تو دستش گرفته، آروم به سمت دروازه جهنم راه میفته. میره تا برای سفر آخرش آماده بشه.تیمارستان آرکم داره یه شب معمولی رو می‌گذرونه. مثل همه‌ی شب‌های دیگه صدای جیغ و فریاد مریضا شنیده میشه. تو یکی از زیرزمینی‌ترین و تاریک‌ترین سلول‌های آرک، دکتر دستنی یا همون دکتر دی، داره به بسته‌ای که از طرف مادرش رسیده نگاه می‌کنه. مادرش مرده و قبل از مرگش براش یه هدیه فرستاده. یه هدیه که می‌تونه باهاش از آرکم فرار کنه. دکتر دی با کمک همون هدیه در سلولش باز می‌کنه و آروم به طبقه بالا میره. می‌خواد از پنجره فرار کنه که دکتر جاناتان کرین یا همون استر کرو جلوشو می‌گیره. دکتر دی! کجا داری میری! دکتر دی جواب میده: می‌خوام برم دنبال سنگ جادویی. می‌دونی که اگه اون پیدا کنم می‌تونم کل دنیا رو دیوونه کنم. بعدشم پادشاه جهان میشم. استر کرو یه پوزخند می‌زنه و جواب میده: موفق باشید. اگه جوکرو دیدی، بهش بگو که اینجا جاش خیلی خالیه. بگو زود برگرد.ه دکتر دی از آرکم فرار می‌کند. در حالی که چند تا نگهبان کشته و اسلحه‌شونم برداشته. خودش و به جاده می‌رسونه. بدون اسلحه هیچکس سوارش نمی‌کنه. خودشم اینو خوب می‌دونه. قیافش ترسناک شده. شبیه یک اسکلت، که یه پوست خاکستری و فاسد روش کشیده باشن. همه‌ی موهاش ریخته و چیز زیادی از دندوناش باقی نمونده. برهنه و غرق تو کثافت وسط جاده وایمیسه. باید خودش به گاتم برسونه. نصف شبه و باید حواسش به بتمن باشه؛ ولی هنوز کسی از فرارش خبر نداره. اگه خودشو به اون سنگ جادویی برسونه؛ دیگه لازم نیست از چیزی بترسه. با اون سنگ می‌تونه تمام کابوس‌های دنیا رو به واقعیت تبدیل کنه. نور کم رنگ چراغ یه ماشین از دور دیده میشه. دکتر دی اسلحه‌اش را به سمت ماشین می‌گیره. راننده‌ی زن جوان و موطلاییه که با دیدن یه اسکلت مسلح، تا جایی که جون داره ترمز می‌کنه. دکتر دی سوار ماشین میشه. اسلحه رو روی شقیقه‌ی زن بیچاره می‌گیره و میگه تو باید من ببری پیش سنگ عزیزم. توی جای دیگه‌ای از شهر گاتم، یکی از مامورین جاسسیلیک روی تختش دراز کشیده و داره کابوس می‌بینه. وقتی از خواب می‌پره؛ مردی رو می‌بینه که با چشمای خیلی براق کنار تختش نشسته. اسم من مورفیوسه. بهم گفتن که سنگ من اینجاست. مرد از جاش بلند میشه. خودشم نمی‌دونه چرا؛ ولی حرفای مرفیوس باور می‌کنه. مورفیوس مرد عجیب و قانع‌کننده‌ایه. مرد تمام مدارک جاسیسلیک رو می‌گرده تا اینکه به یه عکس می‌رسه. عکس مردی به نام دکتر دی. دکتر دی از سنگ استفاده می‌کرده تا کابوسهای مردم به واقعیت تبدیل کنه. اون سنگ جادویی، حالا توی انبار قدیمی نگهداری میشه. جنوب گاتم تو یه جعبه. مورفیوس به عکس دکتر دی خیره میشه و بدون اینکه آدرسی بپرسه غیبش می‌زنه. دکتر دی هنوز تو ماشین اون زن جوونه و هر دو دارن به سمت همون انباری میرن که سنگ جادویی رو توش پنهان کردن. دکتر دی بهش میگه که لازم نیست از چیزی بترسه. میگه مادرش رو از دست داده و حالا می‌خواد تنها یادگاری که ازش داشته رو پیدا کنه. دکتر دی ادامه میده: من اسمم جان دستنیه. اما این اسم واقعی نیست. من دکتر جاندیم. یه دانشمندم. سال‌ها توی سلول تاریک تو تیمارستان آرکم زندانی بودم. دیگه همه فراموشم کردن. می‌دونم کارهای احمقانه زیاد کردم. جاذبه رو دستکاری کردم. هویت،و واقعیتو. می‌دونی من صورت آدما رو با دشمناشون عوض می‌کردم. جاسیسلیکم خب از دستم عصبانی شد. مادرمم عصبانی شد. گفت اگه می‌خوای جنایتکار باشی؛ باید اسمتو عوض کنی. منم گذاشتم دستنی. اما حالا اون مرده و من می‌تونم دوباره جان دی باشم. تو می‌دونی که رویا و کابوس از چی ساخته شدن؟ فکر نکنم بدونی همه فکر می‌کنند که رویاها واقعی نیستن. چون جسمیت ندارن؛ ولی اشتباه می‌کنن. رویاها عین واقعیتن. اونا از دیدگاه و تصویر ساخته شدن. از خاطرات، از همه‌ی امیدهای از دست رفته و گمشده؛ اما اون سنگ می‌تونست بهشون جسمیت بده. رویاها می‌تونستن واقعی بشن. می‌تونستن کنترل بشن. مادرم اون سنگر گیر آورد و داد به من. نمی‌دونم از کجا گرفته. می‌گفت از یه فرقه‌ای گرفته؛ ولی مهم نبود. من دیگه می‌تونستم همه چی رو کنترل کنم. می‌دونی من چیکار کردم؟ یه کاری کردم که اون سنگ متعلق به من بشه. یه کاری کردم که دیگه هیچکس غیر از من حتی اون سوپرمن نتونه ازش استفاده کنه. می‌فهمی؟ هیچکس. مورفیوس از بین خواب و رویا و کابوس مردم گاتم خودشو به انبار قدیمی می‌رسونه. نگهبانا با دیدنش به خواب میدن و مورفیوس راحت وارد میشه. انبار پر از وسیله‌های عجیبیه از ویلن‌های گاتم و همه‌ی دنیا. یادگاری جنگ‌های جاسیسلیک؛ ولی مورفیوس اهمیتی نمی‌ده. می‌تونه نیروی سنگ و حس کنه. می‌تونه درخشش سنگ از لابه‌لای جعبه‌های کهنه ببینه. به سمتش میره. دستشو داخل جعبه می‌بره و سنگ برمی‌داره؛ ولی سنگ توی دستش منفجر می‌شه و مورفیوس با درد باور نکردنی به گوشه‌ای از انبار پرتاب میشه. سنگ سالم روی زمین می‌افته؛ اما مورفیوس بیهوش میشه و دیگه تکون نمی‌خوره. در انبار باز میشه. دکتر دی، آروم از روی مورفیوس رد میشه و به سمت سنگ میره. سنگ داره می‌درخشه. سنگ نازنین من! اون مرد می‌خواست اذیتت کنه؟ وای چرا انقد داغ شدی؟ به نظر قوی‌تر از قبل میای. این نیرو رو از کجا آوردی؟ مهم نیست. می‌خوای از اینجا بریم؟ بیا با هم کابوس‌ها رو برگردونیم. بیا با هم دنیا رو تموم کنیم.دکتر دی تو یه رستوران بزرگ وسط شهر گاتم نشسته. صبح زود و مردم برای خوردن صبحانه و نوشیدن قهوه به اونجا اومدن. شهر یه زندگی عادی رو شروع کرده؛ ولی قرار نیست همینجوری ادامه بده. دکتر دی گوشه‌ی رستوران در حالی که داره هرچی غذا تو دنیا هست رو می‌خوره؛ منتظر یک فرصت مناسبه. سنگ جادویی از گردنش آویزونه. دکتر دی خوب که سیر می‌شه؛ تصمیم می‌گیره که کارش و شروع کنه. اول همه چیز عادی به نظر میاد. تلویزیون رستوران داره یه مرد و یک عروسک و نشون میده که برای بچه‌ها برنامه اجرا می‌کنن؛ اما عروسک کم‌کم شروع می‌کنه به حرف‌های ترسناک زدن. جمعیت تو کافه گوشاشون تیز میشه و همه جلوی تلویزیون وایمیسن؛ ولی وقتی همدیگه رو می‌بینن یهو می‌زنن زیر گریه. بعد شروع می‌کنن به هم فحش دادن. بعد همدیگه رو می‌زنن. بعد همه با هم سکس می‌کنن. بعد می‌رقصند. این اتفاق فقط تو رستوران نمیفته. درست همون موقع یه هواپیما وسط شهر سقوط می‌کنه؛ ولی مردم شهر اهمیت نمیدن. وارد هواپیما میشن. حمله می‌کنن. همدیگر رو می‌کشن و می‌خورن. همه جا ر. آتیش می‌زنن. به هم تجاوز می‌کنند. پوست همدیگر می‌کنن. تو رستوران‌ها کم‌کم گارسون‌ها به مشتریا حمله می‌کنند. سراشونو جدا می‌کنند و برای مشتریای بعدیشون سرو می‌کنن. تو رستوران دکتر دی هم داره همین اتفاق میفته. البته تو کل دنیا مردم به جون هم افتادن؛ ولی دکتر دی، فقط منظره‌ی رستورانی میبینه که داره توش غذا می‌خوره. دیگه کسی اونجا زنده نمونده. همه همدیگه رو تیکه پاره کردن و بعد از اینکه حسابی همدیگه رو خوردن؛ از درد و خونریزی نفله شدن. دکتر دی تنها نشسته و به دسته گلی که آب داده نگاه می‌کنه. همون موقع در رستوران باز میشه. مورفیوس از بین جنازه‌ها رد میشه و به میز دکتر دی می‌رسه. دکتر دی لبخند می‌زنه و بهش میگه: منتظرت بودم. ببینم تو چرا همچین رنگت پریده؟ مرفیوس جواب میده: خودت می‌دونی داری چیکار می‌کنی؟ دارم چیکار می‌کنم؟ من و سنگ عزیزم وارد ذهنشون شدیم و تاریکی روحشون نشونشون دادیم. می‌بینی همشون دیوونه شدن؟ همشون. دنیا دیگه مال منه. خیلی داره بهم خوش می‌گذره. مورفیوس به دکتر دی نزدیک میشه و میگه خوب گوش بده. اون سنگ از گوشت و جون من ساخته شده. قدرتشو از روح من می‌گیره. اون می‌تونه جنس رویا رو تغییر بده. متعلق به دنیای منه. تو باید تمومش کنی. اگه اون نیرویی که نمی‌دونم چجوری ساختیش رو از روی سنگ برداری؛ من می‌تونم خرابکاری‌ها جبران کنم. می‌تونم دنیا رو با حالت قبل دربیارم. باید به حرفای من گوش بدی. تو اصلا نمی‌فهمی که داری با دنیاتون چیکار می‌کنی؟ دکتر دی شروع به خندیدن می‌کنه و میگه روح تو؟ پی این قدرتشو از تو می‌گیره؟ باشه پس من حالا با همین سنگ می‌کشمت. مورفیوس سکوت می‌کنه. می‌دونه که اون سنگ قدرت این داره که جونشو ازش بگیره؛ ولی تصمیم می‌گیره که با این انسان دیوونه مبارزه کنه؛ ولی نه اینجا، نه روی زمین. مورفیوس کلاه‍خودشو سرش می‌کنه و میگه: باید اول با من بجنگی انسان فانی. اونم نه اینجا. اگه می‌خوای نیروی رویا رو داشته باشی؛ باید تو سرزمین رویا با من بجنگی. باید وارد رویا بشی. مورفیوس که راه به سرزمین رویا باز می‌کنه و خودش واردش میشه. دکتر دی عصبانی میشه. به سنگش دستور میده که اون هم به سرزمین رویا ببره. سنگ این کار می‌کنه. دکتر دی تو تاریکی مطلق فرو میره. بعد یه در عجیب براش باز میشه. دکتر دی وارد یه دشت بزرگ و سرسبز میشه. چندین زن و مرد تو لباس‌های قدیمی و مربوط به رم باستان جلوش تعظیم می‌کنن. بهش میگن سزار. بهش درود می‌فرستن. دکتر دی، روی تخت امپراتوریش میشینه. به ملازمینش میگه که یه خواب بد دیده. خواب دیده که داره به مادرش تجاوز می‌کنه. ملازمینش می‌زنن زیر خنده و میگن تعبیرش قدرت زیاده؛ اما یهو آسمون تبدیل به چهره‌ی سیاه و سفید مادرش میشه که داره فریاد می‌زنه. داشتی به من تجاوز می‌کردی؟ کاش همون روز تولدت دارت می‌زدم. کاش خفت می‌کردم. دکتر دیگه از روی تخت بلند میشه. گریه و التماس می‌کنه که مادرش ببخشتش. بعد کلی سرباز سیاه‌پوش میفتن دنبالش. دکتر دی فرار می‌کنه. میگه ولم کنید. دست از سرم بردارین؛ ولی فایده نداره. دکتر دی یهو سر جاش وایمیسه. تازه می‌فهمی که چه اتفاقی داره میفته. سنگو توی دستش می‌گیره و میگه اینا واقعی نیستن. من اینجام که اون بکشم و خودم پادشاه دنیا بشم. کجایی مورفیوس؟ خودتو نشون بده. وگرنه از قدرت خود استفاده می‌کنم و دنیاتو نابود می‌کنم. مورفیوس دیگه نمی‌تونه پنهان بشه. مجبوره که خودش و نشون بده. من اینجام. تمومش کن. داری نظم همه چی رو بهم می‌ریزی. خسارتت داره جبران ناپذیر میشه. دکتر دی سنگ توی دستش مشت می‌کنه و اون و به سمت مورفیوس می‌گیره. سنگ نورانی میشه. انقدر شدید که منفجر می‌شه و بعد همه جا روشن میشه. صدای فریاد مورفیوس هم شنیده میشه. چند ثانیه می‌گذره. نور به حالت عادی برمی‌گرده. همه جا سکوت مطلقه. دکتر دی به دور و برش نگاه می‌کنه. هیچکس نیست. حتی سنگم دیگه تو دستش نیست. یعنی پادشاه شده؟ یعنی دیگه سرزمین رویا مال اونه؟ می‌تونه هر کاری که خواست بکنه و دیگه هیچ کسم نیست که آزارش بد.ه حتی مادر مردشم دیگه نمی‌تونه بیاد سراغش اذیتش کنه مگه نه؟ اون دیگه فناناپذیر شده. ازت مچکرم دکتردی. صدای مورفیوس همه جا پخش میشه. دکتر دی به دور و برش نگاه می‌کنه و مورفیوس غول‌پیکری رو می‌بینه که از چند لحظه پیش خیلی قدرتمندتر و سرحال‌تره. مورفیوس، دکتر دی روی کف دستش می‌ذاره و میگه: ازت ممنونم دکترد!ی خیلی وقت بود که انقدر قدرتمند نبودم. حتی فراموش کرده بودم. یادم نبود که اون سنگ چه حجمی از قدرت منو تو خودش داره. تو سنگو منفجر کردی و همه‌ی اون نیرو برگشت به خودم. دوباره بخشی از وجود من شد؛ اما تو، تو با قدرتی که متعلق به من بود، همه‌ی دنیا رو تو درد و کابوس غرق کردی. تو باید مجازات بشی؛ ولی راستش از دستت ناراحت نیستم چون قدرت بهم برگردوندی. دکتر دی شروع به گریه کردن می‌کنه و میگه که متاسفه. میگه نمی‌خواد بمیره. مورفیوس با خونسردی جواب میده: می‌دونم که متاسفی. حالا ناراحت نباش جناب جاندی عزیز! من می‌برمت خونه. تیمارستان آرکم همچنان داره یه شب معمولی رو می‌گذرونه. مورفیوس و دکتر دی وارد تیمارستان میشن. استرکرو یا همون جاناتان کرین، اولین کسیه که میاد استقبالشون. برگشتی عزیزم؟ می‌دونستم نمی‌تونی ما رو تنها بذاری. هیچ جایی خونه‌ی آدم نمیشه مگه نه؟ استر کرو به مورفیوس کمک می‌کنه تا دکتری دی رو به سلولش برگردونن. مورفیوس به دکتر دی اطمینان میده که از این به بعد می‌تونه راحت بخوابه. بعد از اینکه دکتر دی به سلولش برمی‌گرده؛ جاناتان کرین دست مرفیوس می‌گیره و شروع می‌کنه به فریادزدن. گوش کن. اینجا همه چی خیلی وحشتناکه. هر شب و هر روز صدای فریاد جیغ میاد. هیچکس نمی‌تونه بخوابه. همیشه یکی هست که داره گریه میکنه. اون یکی داره درد می‌کشه. یکی سرش به دیوار می‌کوبه. حتی امروز هارویدنت هم می‌خواست خودشو حلق آویز کنه. مورفیوس دستش روی شونه‌های استر کرو می‌ذاره و میگه: برگرد به رختخواب دکتر جاناتان کرین. من یه قصر دارم که باید از نو بسازمش. یه جهان که باید دوباره به دستش بیارم؛ ولی امشب، امشب انسانیت می‌تونه تو آرامش بخوابه. برگرد و راحت بخواب. جهان با همون سرعتی که داشت نابود می‌شد؛ به حالت قبل برمی‌گرده. آدما کم‌کم خوابشون می‌بره و دیگه کسی کابوس نمی‌بینه. هر مرد و زنی که زخمی شده بود؛ خیلی زود حالش خوب میشه. مرده‌ها مرده باقی میمونن؛ ولی خب دنیای زنده‌ها دیگه از وحشت و کابوس خالی میشه. حتی دکتر دی بعد از سال‌ها آروم گوشه‌ی سلولش افتاده و با صدای بلند خروپف می‌کنه. تنها صدایی که تو تیمارستان آرکم شنیده میشه صدای خروپف نفس‌های منظم ساکنینشه. تو همه‌ی دنیا دیگه فقط داره همین صدا شنیده میشه.مورفیوس به سرزمین رویا برمی‌گرده. به قلمرو نابود شدش. حالا قدرت کافی برای ساخت دوباره قصرش داره؛ اما قبلش باید نظم و تو سرزمین و ساکنینش برقرار کنه. لوسین دستیار وفادارش در حال تهیه کردن لیستی از شخصیت‌ها و رویاهای گمشده‌ای که تو این هفتاد سال، به خاطر نابود شدن سرزمینشون رفتن روی زمین زندگی می‌کنن. بین اونا دو تا موجود عجیب وجود داره. که وظیفشون رویاپردازی برای بچه‌ها بود. یعنی وقتی بچه‌ها می‌خوابیدن اونا می‌رفتن تو ذهنشون و بر اساس علاقه یا نفرت و کلا احساسات اون بچه، شخصیت‌ها و فضای رویاشو شکل می‌دادن. حالا این دو نفر فرار کرده بودند و مورفیوس باید پیداشون می‌کرد. تو گوشه‌ای از روستای تو آمریکا، پسر نوجوانی زندانی پیرزن و پیرمرد ترسناکیه که در ازای نگهداری از بچه، از دولت پول دریافت می‌کنن. پدر و مادر و پسر بچه، سال‌ها پیش به خاطر بیماری خواب که گریبان بعضیا رو گرفته بود دیگه توانایی نگهداری ازشو نداشتن. دولت هم بچه رو داده بود به یه زن و مرد پیری که داوطلب نگهداری از بچه‌ها می‌شدن. اونا بچه‌ها رو می‌گرفتن. تو زیرزمین زندانی شون می‌کردن. غذا و اینا بهشون نمی‌دادن. کلا سادیسم داشتن. خیلی هم با خودشون حال می‌کردن. بچه‌ها هم انقدر می‌ترسیدند که چیزی به مددکارای اجتماعی نمی‌گفتن. حالا اون پسر بچه، سال‌هاست که تو زیرزمین اونا زندانیه. ولی فقط این نیست. خود پسر هم دچار بیماری خواب شده. بیماری‌ای که حتی با خوب شدن کل دنیا هم بهبود پیدا نکرده. همون دو موجود گمشده‌ی سرزمین رویا، پسر و پیدا کردن و مغزش تسخیرکردن. حالا اون مغز، محل زندگی اون دو تا موجوده. پسرک همش می‌خوابه. توی مغزش یه زن باردار هم زندگی می‌کنه. زنی به نام لیتا. اما لیتا یه موجود رویایی نیست. یه انسان واقعیه که به طور اتفاقی درست و شبی که به مغز پسربچه حمله شد؛ اونجا بود و موجودات رویایی هم اون تو مغز پسرک زندانی کردن. لیتا تو سرزمین رویای پسر گیر کرد و زندانی شد. لیتا باردار بود و حالا که دو سال از گمگشتگیش می‌گذره؛ هنوز هم بارداره. خودش به همراه بچه‌ای که سال‌هاست تو شکمشه تو مغز پسرک زندگی می‌کنن و دیگه هیچی از واقعیت نمی‌فهمن. مورفیوس می‌تونه رد رویای پسر بچه رو بگیره؛ اما اون موجودات راه رسیدن مورفیوس سخت کردن. می‌دونن که اگر اربابشون از راه برسه؛ اونا رو به خاطر تخلفشون نابود می‌کنه. همونجوری که خلقشون کرده؛ همونجوریم محوشون می‌کنه. انگار که هیچ وقت نبودن. اما سندمن قوی‌تر از این حرف‌هاست که مخلوقینش مغلوبش کنن. من دارم میام. این صدای مورفیوسه که تو مغز پسر پخش میشه و همه می‌شنون. هم اون موجودات. هم پسرک و هم لیتای باردار و مسخ‌شده. من دارم میام. از بین تمام لایه‌های سیاه و تو در تویی که تو این مغز ساختیم؛ من دارم میام. مورفیوس داره راهش از بین تمام موانع ساخته شده باز می‌کنه. تحت تاثیر قرار گرفته. موجوداتی که خلق کرده تونستن رویای عجیب و پیچیده‌ای بسازن. تونستن تو مغز یه آدم معمولی، یک سرزمین خیالی از اول بنا کنن. پسر توی خوابش وجود یه نیروی بی‌انتها رو توی مغزش حس می‌کنه. داره درد می‌کشه ولی نمی‌تونه بیدارشه. توی مغزش قراره یه جنگ بزرگ اتفاق بیفته؛ اما لیتا اصلا نمی‌فهمه چه خبره. نمی‌دونه زنده‌است یا مرده؟ هر ثانیه یکبار یادش میره که کجاست و الان این صدای ترسناکی که پخش می‌شه؛ اصلا درک نمی‌کنه. من دارم میام. هیچ چیز نمی‌تونه جلوی من بگیره. من تحسین تون می‌کنم. خوب یاد گرفتین. اون بچه رو مجبور کردن که تو مغزش یه جزیره بسازه. یه جزیره که از رویای واقعی و از من دور باشه. قابل تحسینه؛ ولی چیزی از عصبانیت من کم نمی‌کنه. رویای واقعی منم و من دارم میام. مورفیوس خودش به ملازمین خیانتکارش می‌رسونه. سرزمین رویای اون دو نفر تو یه لحظه نابود میشه و نور و صدای عجیبی تو زیرزمین اون خونه‌ی ترسناک پخش میشه. پسر بچه از خواب می‌پره و شروع به فریاد زدن می‌کنه. لیتا به گوشه‌ای از زیرزمین پرتاب میشه. اون دوتا موجود هم زخمی روی زمین میفتن. حالا دیگه همه چی داره تو دنیای واقعی اتفاق میفته. مورفیوس رو به پسر بچه میکنه و میگه تو می‌تونی از اینجا بری. برو و هیچکسم مانعت نمیشه. پسر بچه با ترس و گریه و درد از اونجا فرار می‌کنه. طبقه‌ی بالا، جایی که پیرزن و پیر مرد زندگی می‌کردن؛ تو سکوت عجیبی فرو رفته. انگار که هر دو مرده باشن. پسر اهمیتی نمی‌ده و بعد از سال‌ها از زندان فرار می‌کنه؛ اما تو اون زیرزمین هنوز کسایی هستن که مورفیوس باید به وضعیتشون رسیدگی کنه. اول از همه و بدون هیچ توضیحی اون دوتا خیانتکار تبدیل به شن می‌کنه. اون دوتا نابود میشن و تمام. اما لیتا، لیتا هیچ ایده‌ای نداره که چه اتفاقی داره براش میفته. لیتا یه زن لاغر و رنگ پریده‌است. جوونه ولی موهاش کاملا سفید شدن. ذهنش از هم پاشیده. نمی‌دونه کجاستو داره چه اتفاقی میفته. هیچی یادش نیست. مورفیوس بهش نزدیک میشه و اسمشو می‌پرسه. لیتا اسمش یادشه. یادشه که یه همسر داشته. یادشه همسرش در حالی از دست داده که باردار بوده؛ ولی خیلی وقت پیش. لیتا به شکمش نگاه می‌کنه. هنوزم بارداره. چطور ممکنه؟ مورفیوس به صورت بهت‌زده لیتا نگاه می‌کنه و میگه: تو توی مغز اون بچه گیر کرده بودی. انگار که تو تاریکی گم شده باشی. تو رویا نیستی. واقعیتی؛ ولی دو سال گذشته رو تو رویا زندگی کردی. یه بچه توی شکته که هنوز زندهست. زندگی زمینی هنوز تموم نشده؛ ولی همه فکر می‌کنن تو گم شدی و یا مردی. لیتا به شکمش دست می‌کشه. هنوز گیجه. می‌پرسه: می‌خوای با من چیکار کنی؟ مورفیوس جواب میده هیچی. تو آزادی که بری. برای خودت یه زندگی جدید بساز؛ ولی اون بچه مدت زیادی تو سرزمین رویا زندگی کرده. تو سرزمین رویا رشد کرده. اون مال منه. ازش مراقبت کن. به زودی میام سراغش. مورفیوس این و میگه و محو میشه. لیتا دستش روی شکمش می‌ذاره. دیگه براش مهم نیست که تو دنیای اطرافش چه‌خبره. فقط خوشحاله که هنوز زنده است. که بچش هنوز زنده‌ست. لیتا به خودش قول میده که حتی اگه بمیره هم نمی‌ذاره دست اون مرد سیاه پوش با چشمای ترسناک، به بچش برسه.نمی‌دونم مشکل کجاست؟ نمی‌دونم از چی ناراحتم؟ تمام هفتاد سال که زندانی بودم؛ فقط به انتقام فکر می‌کردم؛ ولی وقتی آزاد شدم مقصر اصلی مرده‌بود. منم خشمم روی پسرش خالی کردم. حس خوبی بود؛ ولی نه اونقدر که فکر می‌کردم. بعد دیدم که سرزمینم از هم پاشیده و بدون اون وسیله‌ها نمی‌تونستم از اول بسازمش. دونه دونه دنبالشون گشتم. اولی خیلی سخت نبود. جان کنستانتین کمکم کرد. برای دومی مجبور شدم که وارد جهنم بشم و روبروی خود لوسیفر وایسم. دلم نمی‌خواست دوباره ببینمش. سومی، سنگ دست ‌یه انسان بود. عقل و روحشو به خاطر سنگ من از دست داده بود؛ ولی داشت شکستم می‌داد. باورت میشه؟ تا اینکه سنگو منفجرکرد. خواهر عزیزم میلیون‌ها سال بود که چنین قدرتی رو حس نکرده بودم. موضوع اینه که من یه هدف داشتم. یه چالشی که حتی قدرتش نداشتم؛ ولی یهو تموم شد. احساس پوچی می‌کنم. ناامیدی. فکر می‌کردم وقتی همه چی تموم شه حالم بهتر میشه؛ ولی الان، حتی از روزای زندانم حالم بدتره. این همه خالی بودن به نظر تو منطقیه؟ مورفیوس ارباب رویاها به همراه خواهرش مرگ، تو میدون بزرگ شهر لندن نشستن. مورفیوس داره به کبوترها دونه می‌ده و با خواهرش درد و دل می‌کن.ه مرگ یه دختر جوونه. یه رکابی و شلوار چرم مشکی پوشیده. موهاش سیاه و ژولیده است. مثل یه راک‌استار می‌مونه. مرگ سرحال پرانرژیه. کنار برادرش نشسته و داره به غرغراش گوش میده. حرفات تموم شد مرفیوس؟ مورفی سرشو تکون میده. مرگ ادامه میده: خب پس بهتره خوب گوش بدی. تو خودخواه‌ترین و رقت انگیزترین موجودی هستی که من تا حالا دیدم. نشستی زانوی غم بغل گرفتی که چی؟ که بازیم تموم شده؟ یعنی انقدر ضعیفی که نمی‌تونی یکی دیگه رو شروع کنی؟ من واقعا وقت این حرفا رو ندارم. خیلی کار دارم. م‌خوای اینجا بشینی یا باهام میای؟ مرگ و رویا هر دو سیاهپوش و رنگ پریده شروع به قدم زدن تو خیابونا می‌کنن. مردم بهشون نگاه می‌کنن و از کنارشون رد میشن. عین دوتا غریبه‌ی عجیبن که هیچ‌کس درکشون نمی‌کن.ه مرگ، مورفیوسو به یه محله‌ی قدیمی می‌بره. مرگ وارد آپارتمان یه پیرمرد مریض میشه. پیرمرد روی کاناپه دراز کشیده و داره با دستای لرزون ویولون می‌زنه. پیرمرد به سمتش برمی‌گرده. مرد بهش لبخند می‌زنه. پیرمرد میگه که هنوز زوده و نمی‌خواد باهاشون بیاد؛ اما مرگ بهش میگه که نترس. حالا پیرمرد کنار مرگ وایساده و داره به جسد بی جون خودش روی کاناپه نگاه می‌کنه. بعد می‌پرسه خب حالا چی میشه؟ مرگ بهش میگه که به زودی می‌فهمی. صدای بال زدن میاد و بعد هم پیرمرد ناپدید میشه. مرگ باید سراغ چند نفر دیگه هم بره. مورفیوس و خواهرش دوتایی به این سفر عجیب ادامه میدن. گاهی شهر عوض میشه و گاهی سر از یه کشور دیگه درمیارن. مورفیوس غرق نگاه کردن به خواهرشه. می‌دونی خواهر عزیزم؟ اونا تو رو می‌خواستن. نه منو. اگه تو زندانی شده بودی؛ معلوم نبود چه بلایی سر دنیا میومد؟ مرگ لبخند می‌زنه و جواب میده: اونا هیچ وقت منو نمی‌خوان. فقط اینجوری فکر می‌کنن. شاید من تنها چیزی باشم که نباید ازش بترسن ولی وحشت همه‌ی وجودشونو می‌گیره. هر شب حاضرن وارد دنیای ترسناک تو بشن ولی؛ مورفیوس حرفش و قطع می‌کنه و میگه ولی اونی که ترسناک منم نه؟ مورفیوس و مرگ حالا بالای سر یه نوزاد شش ماهه وایسادن. نوزاد به مرگ نگاه می‌کنه و میگه همین؟ مرگ نوزاد و بغل می‌کنه و میگه آره. متاسفم کوچولو. چند ثانیه بعد صدای گریه‌های یه مادر میاد و بعد هم بال زدن مرگ. مورفیوس داره به خواهرش و آدما فکر می‌کنه تو ذهنش با خودش حرف می‌زن.ه من هیچ وقت انسان‌ها را درک نکردم. رفتارشون با خواهرم عجیبه. مردن همونقدر طبیعیه که متولد شدن؛ ولی اونا ازش می‌ترسن. ازش فرار می‌کنن و می‌خوان که شکستش بدن. هیچ وقت نمی‌تونن که دوستش داشته باشن. فقط یه نفر بود که ازش نمی‌ترسید. یادمه وقتی داشتم تو رویاهاش قدم می‌زدم؛ حتی داشت برای خواهرم آواز می‌خوند. هنوز شعرش یادمه. مرگ در برابر من ایستاده. مثل درمان یک بیماری. مثل طعم گس یک گیاه. مثل باد روی صورت یک ملوان. مثل بازگشت سرباز به خونه. مرگ در برابر من ایستاده. مثل آزادی یک زندانی. نمی‌دونم شاید اون شاعر فراموش شده، تنها کسی بود که خواهرم درک می‌کرد. ما هممون مسولئت‌هایی داریم. ما فناناپذیرا. اونم داره کارشو انجام میده. من کنار خواهرم راه میرم و می‌تونم حس کنم که تاریکی روحم، داره دوباره روشن میشه. کنارش راه میرم و صدای بال زدن‌هاشو می‌شنوم.مورفیوس و مرگ به پایان سفرشون می‌رسن. مورفیوس از خواهرش تشکر می‌کنه. میگه حالش خیلی بهتره. مرگ لبخند می‌زنه و از برادرش می‌خواد که بهش سر بزنه. مورفیوس این بار دیگه تنها به قدم زدن بین آدما ادامه میده. خیلی کار هست که باید انجام بدم. چیزایی که باید از اول بسازم. اما دیر نمیشه؟ من احساس آرامش می‌کنم. حالم خوبه. مورفیوس دستشو تو کیسه چرمی می‌کنه یه ماشین درخشان ازش درمیاره. کبوترا دورش جمع شدن. مورفیوس شن‌هاشو تو هوا پخش می‌کنه و کبوترها شروع به بال زدن می‌کنن.د به بال زدن تو رویا؛ اما هزاران جهان اونورتر و تو دنیای فناناپذیر سرنوشت، اتفاق بزرگی در حال افتادنه. سرنوشت برادر بزرگ مورفیوس، سه تا مهمون ناخونده داره. سه تا مهمون به نام تقدیر که براش یه خبر ترسناک آوردن. خبری در مورد مورفیوس. مورفیوس ارباب رویا و کابوس.چیزی که شنیدین شانزدهمین قسمت از پادکست هیدرولیک و بخش اول از داستان سندمن بود. هیرولیک ر. من فائق تبریزی، به کمک بردیا برجسته نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت را هم نسرین شمس انجام میده. طراحی وب سایت هیدرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-%E2%80%93-E16-%E2%80%93-The-Sandman---01-id2202934-id345853970?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E16%20%E2%80%93%20The%20Sandman%20-%2001-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Sun, 14 Aug 2022 21:16:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسپایدرمن</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%86-u2hbbxqe9tka</link>
                <description>مهم‌ترین و متفاوت‌ترین خصوصیت یک ابرقهرمان، داشتن یک نیروی خارق‌العاده‌است ولی وقتی یکی مثل سوپرمن هست که از همه قوی‌تر و حتی می‌تونه تا خورشیدم پرواز کنه؛ مگه نیروی دیگه‌ایم باقی می‌مونه؟ استنلی، روی تخت اتاق خوابش دراز کشیده و داره با خودش فکر می‌کنه. یعنی چی می‌تونه از این قدرت‌ها جذاب‌تر باشه؟ همون موقع یه مگس فسقلی روی سقف بالای سر استنلی می‌شینه و شروع می‌کنه به لیس زدن دستها و پاهاش. خب اگه! خب اگه یکی باشه که بتونه مثل یه حشره از دیوار راست بالا بره و به سقف بچسبه چی؟ یکی که از زیر دست فرار کنه و نتونی حدس بزنی قرار دوباره از کجا سر و کله‌اش پیدا بشه؟ استنلی رو تخت می‌شینه. باید یه اسم داشته باشه. اسمش چی باشه؟ مثلا مرد حشره‌ای؟ یا مرد مگسی؟ اینا چه اسمای مزخرفین؟ استنلی بیشتر فکرکن. استنلی این بار دیگه از جاش بلند میشه. پشه، سوسک، مگس، کرم درختی، عنکبوت. مردعنکبوتی، اسپایدرمن، چند بار با خودش تکرار می‌کنه. یه اسم مرموز، (اسپایدرمن). اصلا یه جورایی قشنگه! نه باشکوهه! ابرقهرمان محلی و مهربون نیویورک، اسپایدرمن. یه ابرقهرمان نوجوان که شبیه هیچ کس نیست.سلام. چیزی که می‌شنویم قسمت پانزدهم پادکست هیرولیکه که در آبان ماه نود و نه ضبط میشه. هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌هاست. روایتی که من، با استفاده از منابع مختلف ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم. با تشکر از همه‌ی حمایت‌های مادی و معنوی تون و استقبال بی‌نظیرتون از چهارگانه‌ی بتمن هیرولیک. تو این قسمت میرم سراغ استنلی. یکی از معروف‌ترین و محبوب‌ترین شخصیت‌های صنعت کمیک و فرزند خلفش، اسپایدرمن. این قسمت کاملا مناسب برای همه‌ی سنین نوشتم. چون مید‌ونستم که بچه‌های طرفدار هیدرولیک که خیلیم دمشون گرمه، دیگه نفرینم می‌کنن. پس با خیال راحت و در ملاعام گوش بدید.من فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد، این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این پانزدهمین قسمت از پادکست هیرولیک.اوایل قرن بیستم، یعنی تقریبا سال‌های بین هزار و نهصد یا یکم قبل‌ترش تا سال هزار و نهصد و چهارده که جنگ جهانی اول شروع شد؛ آمریکا با هجوم عظیمی از مهاجران اروپایی به سمت خودش مواجه شد. مهاجرانی که از اوضاع بد اقتصادی اروپا، تبعیض نژادی و مذهبی، همینطور خشونت حکومت‌های متعصب، فرار کرده بودند و به سرزمین فرصت‌ها پناه آورده بودن. مردمی که با کلی بدبختی و تلفات، خودشون رو به سواحل آمریکا و اکثرا نیویورک می‌رسوندن. بیشترشون هم تو محله‌های فقیر و مهاجرنشین، ساکن می‌شدن. جک و سلیا لایور، جزو بچه‌های همون خانواده‌ها بودن که از رومانی فرار کرده بودن. جک شده بود شاگرد یه مغازه‌ی خیاطی. سلیا هم که دختر یک خانواده یهودی خیلی مذهبی بود؛ منتظر بود تا بزرگ بشه و ازدواج کنه. جک و سلیا همدیگه رو پیدا کردن و توی آپارتمان اندازه‌ی قوطی کبریت، زندگی مشترکشون رو شروع کردن. تو هشتم دسامبر سال هزار و نهصد و بیست و دو، جک و سلیا صاحب اولین فرزندشون شدن. یه پسر که اسمش و گذاشتن استنلی.استنلی به همراه مادرش، تو همون خونه‌ی قوطی‌کبریتی زندگی می‌کرد. در حالی که پدرش فقط با بریدن پارچه‌های مردم سعی می‌کرد شکم خانواده‌اش رو سیر‌ نگهداره. بریدن هم منظورم خیاطی نیستا. واقعا هم فقط کارش این بود که پارچه‌ها رو ببره. اما اوضاع از بدتر تبدیل به فاجعه شد. سال هزار و نهصد و بیست و هشت، رکود بزرگ اقتصادی یا همون (گرید دپرشن) شروع شد و جک هم جزو اولین قربانیان این رکود بود. خیلی زود از کار اخراجش کردن. ولی خب همون موقعم دلش خواست و دوباره بچه‌دار شد و یه پسر دیگه به خانوادشون اضافه شد.استنلی با اینکه خودش هم هنوز خیلی کوچیک بود. ولی تحمل این همه آدم توی جای فسقلی رو نداشت و برای همینم بیشتر ساعت‌های روز تو خیابون و با بچه‌های مثل خودش سرگردون بود. اما اوضاع حتی برای استنلی کوچولو هم می‌تونست بدتر بشه.تو سال هزار و نهصد و سی وقتی که استنلی فقط هشت سالش بود؛ جک یعنی پدرش که دیگه بیکاری دیونش کرده بود؛ تصمیم گرفت هر چی داشتن و نداشتن و برداره و توی رستوران شریک بشه. ولی خب چون در واقع چیز خاصی نداشتند که سرمایه‌گذاری کنند؛ بنابراین رستوران قبل از اینکه شروع به کار کنه؛ از هم پاشید و جک مونده و جیب خالی‌تر و همسرش و دو تا . جک هم تصمیم گرفت بست بشینه تو خونه و الکل بخوره و زنش رو کتک بزنه. بچه‌هاشم تو خونه زندانی کنه که یه وقت نرن تو خیابون بازی کنن. پس از استنلی و برادر و مادرش، تو همون آپارتمان فسقلی شون گیر افتادن. اما با کنارهم بودن، خشونتی که پدرشون بهشون تحمیل می‌کرد و تحمل می‌کردن. استنلی یه گوشه‌ی خونه رو انتخاب کرده بود و کل روز رو اونجا می‌گذروند. تفریحش هم شده بود خوندن ستون‌های داستانی روزنامه‌ها و گوش دادن به رادیو و برنامه‌های طنز و شادی که اون روزا مد شده بود. دنیای سرگرمی داشت مسیر جدیدی رو طی می‌کرد. جنگ و اوضاع اقتصادی و مریضی‌های لاعلاج دنیا را سیاه کرده بود و فقط برنامه‌های شاد و سرگرم کننده می‌تونست یکم دل مردم رو الکی خوش کنه. ولی برای استنلی کوچولو اینا فقط دلخوش کنک نبود. شنیدن یه داستان رادیویی یا استندآپ کمدی و خوندن داستان‌های کوتاه روزنامه‌ها، استنلی رو با دنیای جدیدی آشنا کرده بود. دیگه هر وقت پولی گیرش میومد یا کتابای دست دوم نویسنده‌هایی مثل شکسپیر رو می‌خرید یا یه جوری فرار می‌کرد و خودش به سینما می‌رسوند. برای دو ساعت روی صندلی‌های سینما می‌نشست و فیلم می‌دید و همه چی رو فراموش می‌کرد.کم کم کل خانواده هم به این قضیه علاقه‌مند شدن. شاید تنها ساعت‌های آرامش خونه، وقتایی بود که چهارتایی می‌نشستن دور رادیو و به صدای کمدین‌های اون زمان، گوش می‌دادن و می‌خندیدن. لحظه‌هایی که از روی اشتیاق تازه شکفته‌ی استنلی به وجود اومده بود و اولین نشانه‌های استعدادبی نظیرش تو این زمینه، یعنی سرگرمی رو نشون می‌داد.این علاقه و اشتیاق استنلی به سرگرم شدن و سرگرم کردن، تو سال‌های مدرسه به هم ادامه داشت. تو دبستان، استنلی مرید یکی از معلمان شد که به روش خیلی بامزه و طنز آمیزی، ادبیات یاد می‌داد. تو همون کلاس بود که استنلی تونست روش دلنشین ارتباط برقرار کردن با بقیه رو یاد بگیره. خصوصیتی که بعدها خیلی‌ها استنلی رو با اون می‌شناختن. یه مرد خوش برخورد و طناز، که هیچ وقت اجازه نمی‌داد کسی باهاش احساس غریبی یا معذب بودن بکنه.حالا برگردیم به همون مدرسه. تو دوران دبیرستان دیگه کسی جلودار استنلی نبود. تو هر مراسم فوق برنامه‌ای شرکت‌کرد. تو همه‌ی مسابقه‌ها، جشن‌ها، ورزش‌ها، هر فعالیت غیر درسی که مدرسه راه می‌‌انداخت؛ استنلی اول صف ثبت نام بود. یه مسابقه‌ی هفتگی هم داشتند که توش داستان می‌نوشتند و بعد هم تو روزنامه دیواری مدرسه، چاپش می‌کردن. استنلی هر بار نفر اول می‌شد. تا اینکه بالاخره یکی از معلما اومد و بهش گفت که به نظرم شما دیگه تو این مسابقه‌ها شرکت نکن. بذار بچه‌های دیگه هم یه کارایی بکنن. تو برو سراغ نوشتن واقعی. برو بخون و یاد بگیر و نویسنده شو. مطمئن باش نیازی به اول شدن، تو این مسابقه‌ها نداری.با اینکه استنلی هیچوقت این جمله‌ها را فراموش نکرد ولی آرزوی اصلیش یه چیز دیگه بود. دوست داشت به ارتش ملحق بشه و بجنگه. دوست داشت یه آدم نظامی باشه. یه نظامی معروف و خیلی مهم.ولی مشکل اینجا بود که رویا و آرزو برای وضعیت زندگی که استنلی و خانوادش داشتن، کالای لوکس محسوب می‌شدند. برای همینم بعد از تمام کردن دبیرستان، استنلی بدون اینکه حتی فکر کالج رفتنم به سرش بزنه، رفت و تو یه مغازه‌ای، مسئول دلیوری یا رسوندن بسته‌های خرید، به مردم شد. ولی خوشبختانه انقدر تو کارش بد بود که دو هفته‌ای اخراجش کردن. همون موقع‌ها، دایی استنلی، توی کمپانی کار می‌کرد به اسم (تایملی). که ما الان به اسم (مارول) می‌شناسیمش. تو پرانتز بگم که این تغییر اسامی به ترتیب تایملی و اطلس و بعد هم مارول، تو اپیزود دوم گفته‌شده. تو اپیزود پنجم و داستان کاپیتان آمریکا هم بهش اشاره کردم. اینجا فقط بگم که کمپانی مارول، تو اون زمانی که استنلی هفده ساله و بیکار بود؛ اسمش تایملی بود و مدیریتش با مردی بود به نام (مارتین گودمن). حالا، دایی استنلی خودش تو تایمنی ادیتور بود. و آقای گودمن مدیر تایملی هم قبلا با یکی از بستگان استنلی قبلا ازدواج کرده بود. استنلی به داییش گفت که من می‌خوام بیام تو تامیلی کار کنم. و دایی هم رفت و مارتین گودمن گفت. مارتین هم از روی ادب و حق خانوادگی و پارتی بازی و اینا قبول‌کرد. ولی در واقع یکی از بهترین تصمیمای زندگیش رو گرفت. یعنی استخدام پسر نوجوانی به نام استنلی، که قرار بود جون از دست رفته‌ی کمپانیش رو برگردونه و از زیر دست و پای رقیب ترسناکشان یعنی کمپانی دی‌سی، نجاتشون بده.سال هزار و نهصد و سی و نه برای انتشارات تایملی سال پرفشار و اعصاب خورد کنی بود. شرکت دی‌سی با معرفی سوپرمن، ماهی یک میلیون کپی فروش داشت. ولی تامی با دست خالی و فقط هفت تا کارمند، حتی دیگه خاکی هم نداشت که به سرش بریزه. استنلی هم وسط این بیچارگی تایملی استخدام شده بود. ولی داشت تو بدترین زمان اونا، بهترین لحظات زندگیش رو تجربه می‌کرد. دیگه آرزوی جنگ و ارتشی شدن رو کامل گذاشته بود کنار و شده بود دستیار جو سایمون. جو سایمون رو می‌شناسیم. البته اگر قسمت پنجم و ماجرای خلقت کاپیتان آمریکا را شنیده‌باشین.جو سایمون و جک کربی، هر دو از مهره‌های خیلی مهم انتشارات تایملی بودن که شخصیت استیو راجرز یا همان کاپیتان آمریکا را خلق کردند و تایملی رو تو اون زمان نجات دادن. ولی اون موقع که استنلی استخدام شد هنوز خبری از کاپیتان نبود. استنلی هم شده بود دستیار جو سایمون که داشت کم‌کم تولد استیو راجرز رو به کمک جک کربی، برنامه‌ریزی می‌‌کرد. استنلی هم همه کاری می‌کرد. از تی کشیدن زمین گرفته تا تراشیدن مداد طراح و ظرف شستن و کلا همه‌چی. ولی جذاب‌ترین ماموریتی که بهش داده بودن این بود که صفحه‌های طراحی شده رو تحویل می‌گرفت و قبل از اینکه بفرستدشون برای چاپ، خط خوردگی‌های نویسنده و طراح و پاک‌ می‌کرد. اینجوری می‌تونست هم داستان رو قبل از انتشار بخونه و هم کلی چیز جدید یاد بگیره. در ضمن بخشی از شروع دوباره و با شکوه کمپانی تایملی باشه که با معرفی کاپیتان آمریکا، بالاخره تونست رو پاهاش وایسه و واسه خودش کلی مخاطب و طرفدار جمع کنه.بعد از تولد کاپیتان آمریکا تو سال هزار و نهصد و چهل و یک، دیگه دستیار جو سایمون بودن، فقط به ظرف شستن و پاک کردن غلط غلوط‌های مردم ختم نمی‌شد. با اصرار شدید استنلی، جوسایمون قبول کرد که استنلی، داستان‌های یک پاراگرافی انتهای کمیک‌های منتشر شده از کاپیتان آمریکا رو بنویسه. این یعنی چی؟ اون موقع کمیک‌ها که بیشتر حالت مجله داشتند تا کتاب مستقل، پر از صفحات تبلیغ یا داستان‌های کوچولو و بدون عکس، وسط و آخر داستان اصلی بودن. یعنی مثلا ماجرای کاپیتان آمریکا که تموم می‌شد؛ تو صفحه‌ی آخرش یه نویسنده دیگه میومد و یه داستان کوتاه از استیوراجرز می‌نوشت. سیاه و سفید هم چاپ می‌شد. جو سایمون به استنلی اجازه داد که برای اولین بار قلم و برداره و یکی از این داستان‌ها رو بنویسه. استنلی هم یه داستان نوشت؛ از یه شبی که دشمن، به اردوگاه آمریکایی‌ها شبیخون زد و کاپیتان آمریکا جون همه رو نجات داد. اما صبح که شد فرمانده‌ی اردوگاه که هیچ ایده‌ای نداشت که استیو راجرز، همون کاپیتان آمریکاست؛ با داد و بیداد به استیو گفت که کاش به جای سرباز بی‌عرضه‌ای مثل تو، کاپیتان آمریکا تو گروهانشون بود. همین.داستان استنلی هم تو یکی از پرفروش‌ترین ماجراهای کاپیتان آمریکا و در سال هزار و نهصد و چهل و یک چاپ میشه. جایی که برای اولین بار، استنلی تصمیم گرفت که به جای نوشتن اسم اصلی خودش، یعنی استنلی لایبر، با تغییر دادن املای اسم کوچیکش، یه امضای جاودانه برای خودش درست کنه. استنلی، استن و لی رو از هم جدا نوشت و به جای استفاده از وای تو کلمه‌لی، دوتا ای گذاشت و شد استن، یه فاصله‌ای، لی. انگار اسمش استنه و فامیلیش لی. دلیلشم این نبود که فکر می‌کرد با اینجوری نوشتن اسمش خفن‌تر میشه و دیگه همه می‌شناسنش و اینا. یا اصلا بخواد با حال به نظر بیاد. نه دلیلش این بود که استنلی می‌خواست یه روز یه نویسنده خیلی بزرگ بشه. مثل شکسپیر. و نمی‌خواست اسم اصلیش روی داستان‌های یک پاراگرافی ته کتاب‌های مصور تو ذهن مردم ثبت بشه.از چاپ اون داستان یه پاراگرافی، چیزی نگذشته بود که مارتین گودمن، به استنلی پیشنهاد یه داستان بلند در مورد کاپیتان رو آمریکا داد. داستانی که تو هشت جلد از سری داستان‌های کاپیتان منتشرشد. اون موقع‌ها نویسنده‌های دنیای کمیک خیلی براشون فرقی نمی‌کرد که اسمشون سر در داستانشون نوشته بشه یا نه. فقط می‌خواستن که پولشون رو بگیرن. ولی استنلی اینجوری نبود و اسمش رو با همون املای جدیدش به عنوان نویسنده، همه جا نوشت.تازه همه‌ی این موقعیت‌ها به کنار، کاشف به عمل اومد که جو سایمون و جک کربی، یعنی همون خالق‌های کاپیتان آمریکا، یواشکی رفتن و دارن با کمپانی رقیب یعنی دی سی، قرارداد می‌بندن. دیگه مارتین گودمن هم که این و شنید گریبان دریده و عصبانی شد و جفتشون رو اخراج کرد. بعدشم یه نگاه به دور و برش کرده و استنلی نوزده ساله رو دید. بهشم گفت پسرم، تو از این به بعد ادیتور ارشد کمپانیی. استلنی اصن واقعا دیگه هیچی نداشت بگه دیگه. فقط آب دهنش قورت داد و گفت باشه قبوله.از فرداش استنلی بیچاره نشست پشت میز جو سایمون. مسئولیتش هزار برابر شده بود. باید حواسش به کاپیتان آمریکا و بقیه شخصیت‌ها می‌بود. داستان باید می‌نوشت. داستان تایید می‌کرد. می‌فرستاد برای چاپ و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه. اونم در شرایطی که خودش هنوز حتی تجربه‌ی خلق شخصیت رو هم نداشت. اما استنلی تسلیم نشد. تو ساعت‌های غیر کاری می‌نشست و داستان‌های سوپرمن و بتمن می‌خوند و ازشون نت‌برداری می‌کرد. بزرگترین راهنمایش هم دیالوگ‌های ویلیام فینگر بود. تو داستان‌های بتمن که کمک بزرگی تو نویسندگی به استنلی کرد.استنلی کم‌کم داشت جا می‌افتاد که بازم و خیلی یهویی، همه چیز عوض شد. ژاپن به آمریکا حمله کرد و تا سال هزار و نهصد و چهل و یک، آمریکا رسما اعلام کرد که وارد جنگ جهانی دوم شده. استنلی و خیلی‌های دیگه هم بساطشون و جمع کردن و رفتن که به ارتش ملحق بشن و با دشمن واقعیشون بجنگند.تقریبا سه سال زندگیش رو تو جنگ گذروند تو همه‌ی اون سه سالم، کارش این بود که برای هم‌رزم‌ی‌هاش، استوری بورد عملیات و تمرینات نظامی طراحی کنه که اونا بهتر متوجه بشن باید چیکار کنن. از همونجا هم همچنان برای تایملی می‌نوشت و سعی می‌کرد که ارتباطش با دنیای سرگرمی رو حفظ کنه. بعد از ارتش هم دوباره برگشت تایملی و به کارش ادامه داد.چند سال بعد با یه مدل انگلیسی به نام (جوان) آشنا شد. دو هفته بعد از اولین ملاقاتشون، جوان و استنلی با هم ازدواج کردند و سه سال بعد از ازدواج هم صاحب یک دختر شدن.تا اینکه شد سال هزار و نهصد و پنجاه و پنج، انتشارات تایملی که دیگه اون موقع شده بود اطلس. به دلیل کاهش شدید محبوبیت ابرقهرمان‌ها و کتاب‌های مصو،ر شروع به کنسل کردن یکی یکی ابرقهرماناش کرد. چیزی نگذشت که دپارتمان کمیک هم کنسل شد و فقط یه روزنامه از این کمپانی سرپا موند. دلیلش هم تموم شدن جنگ، سانسور و عوض شدن نوع زندگی مردم بود. البته کمپانی دی‌سی هم از این بی‌توجهی مردم ضربه دید. ولی با جا سیس لی و ایده‌های خلاقانه، یه جورایی خودش و حفظ کرد.استنلی بعد از یه مدت کوتاهی نوشتن برای همون بخش روزنامه‌ی کمپانی، دید دیگه داره به آستانه‌ی چهل سالگی نزدیک میشه و هنوز یه شخصیت مستقل و یک کتاب درست و حسابی از خودش نداره. احساس کرد زمان داره می‌گذره اون هنوز فقط امیدواره یه روزی یه اتفاق خوبی براش بیفته. می‌دونست که دیگه اینجوری نمیشه. برای همینم بساطش رو جمع کرد. از مارتین گودمن و کمپانی اطلس، یا هر چی ازش مونده بود خداحافظی کرد و رفت که شانس خودش و تو نوشتن، امتحان کنه.استنلی برای خودش یه انتشاراتی کوچیک زد و اسمش رو هم گذاشت مدیسون. انتشارات مدیسون. تو این انتشارات، استنلی سه تا کتاب چاپ کرد. که هر سه تاشم موفق بودن. ولی قسمت جذابش اینه که کتاب‌ها معمولی نبودن. استنلی عکس‌هایی از مردم کوچه و خیابون رو برداشته بود و بالای سرشون یه ابری گذاشته بود و تو ابرا هم دیالوگ نوشته بود. یعنی هر صفحه‌اش، یه سری عکس رندوم و سیاه و سفید از مردم بود که استنلی براشون دیالوگ نوشته بو. دیالوگا هم طنز و خنده‌دار بودن. ولی از اون طرف، دنیای کتاب‌های مصور و ابرقهرمان‌ها داشتند دوباره به عرصه سرگرمی برمی‌گشتن. مارتین گودمن هم تونسته بود هرطور که شده کمپانی اطلس را دوباره جمع و جور کنه. ولی برای شروع یه استنلی کم داشت و چند تا شخصیت درست و حسابی. از طرفی جاسیس لی که دیسی با اون سوپرمن و بتمن و واندرومنش، با منش بدجوری رفته بود رو مخ مارتین گودمن. دلش یه گروه ابرقهرمانی می‌خواست که حسابی براش پول دربیارن و این بدبختی‌های چندسال اخیر رو بشورن ببرن.مارتین رفت سراغ استنلی و گفت داداش، برگرد سر کارت. اصلا چرا تنهایی انتشاراتی زدی؟ بیا با هم بریم اطلس من اونجا یه کلاغ دارم که سیگار می‌کشه. استنلی یه کم فکر کرد. یکم اینور و اونور کرد. یکم بالا و پایین کرد. تا بالاخره جوان، یعنی همسرش، حوصلش سر رفته و بهش گفت مرد یه دیقه اون نشیمنگاه بذار زمین؛ ببینم دردت چیه؟ استنلی دردشو گفت. گفت مارتین اینجوری گفته ولی خب من دلم می‌خواد طنز بنویسم. دلم می‌خواد کار خودم رو ادامه بدم. جوانم جواب داد که قربون اون شکل ماهت برم. آخه چرا اینقدر جدی گرفتی؟ تو که انتشارات زدی. کتاباتم که خوب بودن. از طرفی ته دلت هنوز درگیر اون ابرقهرماناس. دشواری نداره که. میری یه تلاشی می‌کنی. اگه نشد باز برمی‌گرده سر کار خودت. استنلی هم دید که حاج خانوم راست میگه. برای همینم کرکره انتشارات مدیسان را تا اطلاع ثانوی، کشید پایین. بساطش هم جمع کرد و رفت که دوباره به ادیتور ارشد کمپانی اطلس.اولین تلاش استنلی برای بازگشت محترمانه خودش و اطلس، در واقع تبدیل شد به یک رویداد شکوهمند. استنلی به همراه جک کربی که دوباره از دی سی برگشته بود اطلس؛ به توصیه‌ی مارتین گودمن نشستن و یک گروه ابرقهرمانی خلق کردن. یه گروه که اسمش رو هم گذاشتن چهار شگفت‌انگیز و با یه داستان ضد شوروی، روانه‌ی باجه روزنامه‌فروشی‌هاش کردن. داستان به روز این چهار نفر، دیالوگ‌های خنده‌دار و باحال استنلی، همینطور طراحی پر از رنگ و هوشمندانه جک کربی، چهار شگفت‌انگیز رو تبدیل به یک موفقیت بزرگ کرد.سال هزار و نهصد و شصت و یکم، تبدیل شد به سالی که اطلس، دوباره روی پاش وایساد و از اون به بعد، دیگه کسی جلودارش نبود. در واقع انتشار این کتاب و سبک تازه‌ای که مدیون استنلی بود؛ راه جدیدی رو برای اطلس بازکرد. راهی که مخصوص خودش بود و دیگه نیازی نبود که نگران کمپانی رقیب و قدم‌های بعدیش باشه. چون خودش یه مسیر جدید رو کشف کرده بود که به طرز شگفت‌انگیزی داشت جواب می‌داد. شخصیت‌های پاپ و رنگی، دیالوگ‌های طنز و خیلی معمولی و باورپذیر، موجوداتی که در حالی که داشتن دنیا رو نجات می‌دادند؛ درگیر مشکلات روزمره هم بودن و سر به سر همدیگه می‌ذاشتن. در واقع اطلس راهش از اسطوره و کهن الگو یکم کج کرد و یه ذره اومد اینورتر. یعنی سمت همین موجود دوپا و داستان‌های محلی‌تر. اینجوری تونست برای خودش یه منش جدید و کلی مخاطب دست و پا کنه. تو این داستانا، شخصیت اصلی و زندگیش همونقدر اهمیت داشت که ابرقهرمان. یعنی ابرقهرمانی که شخصیت بهش تبدیل می‌شد. تلاش کاراکترها برای پذیرش شرایط و مسئولیت‌های جدیدشون، بخش زیادی از داستان رو پیش می‌برد. همینم مخاطب رو با کاراکتر صمیمی‌تر و نزدیک‌تر می‌کرد. استنلی هم دیگه سر از پا نمی‌شناخت. بالاخره به چیزی که می‌خواست رسیده بود و دیگه زد روی خط تولید.رفت سراغ آیرون‌من، هالک و حتی کاپیتان آمریکا را دوباره زنده کرد که اگه می‌خواین بدونین چه جوری؟ بهتره برین و اپیزود پنجم رو گوش بدین. ولی فقط اینا نبود که استنلی و داستاناش رو انداخت سر زبونا. استنلی یک صفحه به همه‌ی کمیک‌هایی که منتشر می‌کرد؛ اضافه کرد. یه صفحه مخصوص ارتباط خودش با مخاطبا. مخاطبا برای سوال و کامنت و نامه می‌فرستادن. استنلی هم تو همون صفحه با جمله‌ها و کلمه‌های باحال جوابشونو می‌داد. یه جوری شده بود که خواننده‌ها، علاوه بر پیگیر بودن برای خوندن بقیه داستان اصلی، کتاب یا مجله رو می‌خریدن که ببینن آیا استنلی جوابشونو داده یا نه؟ اگه جواب داده، چه جوری داده؟ جواب کدومشون باحال‌تره؟ حتی گاهی ازش می‌پرسیدن که مثلا سرنوشت آیرون‌من، فلان جا چی می‌شه؟ اونم جواب می‌داد شاید حال تو فلان داستان جوابت بده. مخاطب‌ها عشق می‌کردن اینا رو می‌خوندن. حس این که دارن با یکی مستقیما حرف می‌زنن که جواب همه‌ی سوالا رو می‌دونه؛ براشون غیر قابل توصیف بود. استنلی از همین‌جاها بود که داشت می‌شد استنلی که ما الان می‌شناسیمش. اطلس، پیرو همین ژانگولربازی خلاقانه استنلی و البته تلاش بی‌اندازه جک کربی بود که تو سال هزار و نهصد و شصت و سه، دیگه رسما شد کمپانی مارول و با کلی سرمایه و کارمند جدید شد رقیب تمام و کمال دیسی و ابرقهرماناش.ولی با اینکه استنلی دیگه وقت سر خاروندن نداشته و واسه خودش تو صنعت کمیک کسی شده بود. با این که دیگه داشت کلی پول در می‌آورد و با خیال راحت زندگی می‌کرد و با اینکه شخصیت‌هایی که خلق می‌کرد یکی از یکی محبوب‌ترو داستان‌هاشون پرفروش‌ترمی‌شد؛ ولی هنوز بهترین و ماندگارترین خلقتش، پاش رو به مغز پر از خلاقیت استنلی باز نکرده‌بود.استنلی با همه‌ی این موفقیت‌هاش هنوز دلش با شخصیت‌هایی که خلق کرده بود؛ صاف نشده‌بود. دلش یه کاراکتر واقعی‌تر می‌خواست. یه آدم خیلی معمولی‌تر از تونی استارک که آیرون من یا بروز بنرهالک. می‌خواست یه کاراکتری رو بنویسه که داشتن یه نیروی خاص، الزاما ابرقهرمانش نکنه. یهو تغییرش نده. دلش می‌خواست در مورد لحظه‌های تردید، شک، خستگی و تنهایی و اصلا ناچاری شخصیتش بنویسه. استنلی تو تمام ماهایی که دیگه خودش داشت تبدیل به یک سلبریتی می‌شد؛ ذهنش مشغول همین بود. تا اینکه یه شب، وقتی روی تختش افتاده بود و به سقف خیره شده بود؛ همه‌ی فکر و ذکرش این بود که چجوری و از کجاش همچین شخصیتی دربیاره.استنلی روی تخت اتاق خوابش دراز کشیده بود و داشت با خودش فکر می‌کرد. مهم‌ترین و متفاوت‌ترین خصوصیت یک ابرقهرمان، داشتن یک نیروی خارق‌العادس. ولی وقتی یکی مثل سوپرمن هست که از همه قوی‌تره و حتی می‌تونه تا خورشید پرواز کنه؛ مگه نیروی دیگه‌ای هم باقی می‌مونه؟ یعنی چی می‌تونه از این قدرت‌ها جذاب‌تر باشه؟ همون موقع یه مگس فسقلی، روی سقف بالای سر استنلی نشست و شروع کرد به لیس زدن دستها و پاهاش. خب اگه اگه یکی باشه که بتونه مثل یه حشره، از دیوار راست بالا بره و به سقف بچسبه چی؟ یکی که از زیر دست فرار کنه و نتونی حدس بزنی قرار دوباره از کجا سر و کله‌اش پیدا بشه؟ استنلی بلند شد و روی تختش نشست. باید یه اسم داشته باشه. اسمش چی باشه؟ مثلا مرد حشره‌ای؟ یا مرد پشه‌ای؟ اینا چه اسمای مزخرفی‌ان؟ استنلی بیشتر فکر کن. استنلی این بار دیگه از جاش بلند شد و شروع کرد دور اتاق به راه رفتن. پشه، سوسک، مگس، عنکبوت، مردعنکبوتی، اسپایدرمن. چند بار با خودش تکرار کرد. اسپایدرمن، یه اسم مرموز، اصلا یه جورایی قشنگه نه؟ باشکوهه. ابرقهرمان محلی و مهربون نیویورک. یه ابرقهرمان نوجوون که شبیه هیچ کس نیست. استنلی ایده‌ی جدیدش رو برداشت و رفت پیش مارتین گودمن. گفت اسپایدرمن قراره یه نوجوون باشه. یه نوجوون با زندگی شخصی، سخت و پر از چالش. مثل همه‌ی همسن و سالای خودش. یه نوجوون نابغه و خر خون که تو مدرسه اذیتش می‌کنند. با قلدری سر به سرش می‌ذارن. یکی که تو دوست پیدا کردن مشکل داره. نمی‌تونه ارتباط برقرار کنه. از آدما می‌ترسه و کلا همه‌ی این چیزایی که به نظر خودش استنلی، اگه روی کاغذ میومد می‌ترکوند. ولی چیزی که ترکید ذوق استنلی بود.مارتین گودمن وقتی حرفای استنلی رو شنید؛ چشاش چارتا شد و گفت حالت خوبه؟ کی تا حالا دیدی یه نوجوون بتونه ابر قهرمان بشه؟ فوق فوقش یه راوینی چیزی، از توش دربیاد. بعدشم نمیشه که ابر قهرمان مشکل شخصی داشته باشه. اینجوری فقط روند نجات دنیا کند میشه. اگر ابرقهرمان تو کارش کند باشه که دیگه چه فایده داره؟ گفت این اسپایدرمن شما؛ بیشتر شخصیت کمدیه تا قهرمان. بعدشم این چه اسمیه؟ عنکبوت؟ می‌دونی مردم چقدر از عنکبوت بدشون میاد؟ اصلا این چه وضعیه؟ مگه من چقدر پول درمیارم؟ استنلی خیلی خیلی خیلی ناراحت و افسرده رفت خونه. نمی‌تونست یه لحظه هم به اسپایدرمن فکر نکنه. اصلا نفهمیده بود که چی شد که یهو اینجوری شد؟ ایده به این خوبی! به این قشنگی! همینجوری که نشسته بود و داشت غصه می‌خورد؛ جوان همسرش اومد تو اتاق و گفت باز چی‌شده؟ استنلی هم گفت که مارتین، اسپایدرمن رو قبول نکرد. حاضر نشد به یه مجموعه‌ی اختصاصی بده. ولی من مطمئنم که حق با منه. اون داره اشتباه می‌کنه. جوان یکم فکر کرد و گفت خب شماره‌ی اختصاصی رو بی‌خیال شو. اسپایدرمن رو بچپون تو شماره‌ی آخره یکی از مجموعه‌هایی که داره کنسل میشه. فکر نمی‌کنم مارتین به خودش زحمت بده و بره شماره‌ی آخر یه مجموعه‌ی تموم شده رو بخونه. یا اصلا قبلش چک کنه ببینه اون تو چه خبره؟ ایده بهتر از این نمی‌شد. استنلی همون فرداش دست به کار شد و تو همون مرحله‌ی اولم رفت سراغ جک کربی. همه چی رو براش تعریف کرد و گفت اینا رو مارتین نباید بفهمه. جک کربی هم گفت باشه. همه‌ی یادداشت‌های استنلی رو گرفت که بره و شخصیت رو طراحی کنه. ولی متاسفانه با یک کاراکتر خیلی عضله‌ای و تقریبا برادر دوقلوی کاپیتان آمریکا برگشت. استنلی هم خب واقعا خوشش نیومد. به نظرش مرد عنکبوتی اصلا این شکلی نبود. برای همینم یادداشت‌هاش رو برداشت و رفت پیش یکی دیگه از طراح‌های خفن مارول، به نام استیو دیتکو.استیو دیتکو متولد هزار و نهصد و بیست و هفت و ایالت پنسیلوانیا بود. استیو یه پسر خیلی با استعداد و هنرمندبود. عاشق بتمن هم بود و از همون بچگی می‌نشست و تمام صفحات بتمن رو خودش از اول می‌کشید. تو نوجوونی هم رفت نیویورک که بتونه تو مدرسه‌ی هنر درس بخونه. از قضا معلمش شد جرمی راوینسون. اگه قسمت دوم چهارگانه بتمن گوش داده باشین؛ می‌دونیم که جرمی راوینسون، یکی از خالهق‌های جوکر بود. همینطور یکی از نویسنده‌های خیلی مهم کمپانی دی سی.خلاصه جرمی ‌دید که نه! استیو واقعا یه چیزی از توش درمیاد. برای همینم بهش کمک کرد تا بورسیه بگیره و بتونه درسش رو ادامه بد.ه چیزی نگذشت که استیو شروع کرد به عنوان یک طراح پروژه‌ای، برای دیسی مارول و چند تا کمپانی دیگه کار کردن. طرححاش هم یه امضای خاصی داشت. شخصیتاش خیلی واقعی و باورپذیر بودن. شبیه هنرپیشه‌ها یا انیمیشن طراحی نمی‌شدن. قابل لمس بودن. حس شکست ناپذیر بودن نداشتن. خلاصه تا جایی که می‌تونست از رنگ‌های واقعی استفاده می‌کرد و کلا کارش سبک رائال‌تری نسبت به بقیه داشت.تو سال هزار و نهصد و پنجاه هم کامل به استخدام مارول در اومد و تا جایی که تونست از جک کربی و طراحای دیگه یادگرفت. استیو خیلی خوب و تمیز در حال گذران زندگی حرفه‌ایش بود که یه روز استنلی با کلی نوشته و چند تا طرح از جک کربی اومد دم میز کارش و بهش گفت میشه لطفا یه اسپایدرمن برام بکشی؟استیو پنج صفحه داستان، با طراحی‌های جک کربی جلوش بود. داستان یه نوجوون که با عموش که یه پلیس بازنشسته و سختگیر بود؛ زندگی می‌کرد و البته زن عموش که خیلی مهربون و دوست داشتنی بود. عموجان یکم خشن بود و خونه رو هم تبدیل کرده بود به پادگان. نزدیکی‌های خونشون یه مرد عجیبی زندگی می‌کرد که تو خونش آزمایش‌های رادیواکتیوی انجام می‌داد و کلا درگیر یه پروژه‌ی مخفی بود. تو آخر اون پنج تا صفحه، پسر نوجوون قصه‌ی ما، داشت می‌رفت سمت اون خونه، که ببینه چه خبره؟ همین. استنلی و جک، تا همین جا پیش رفته بودند. بقیه کاغذها هم اتد‌های جک کربی بود. از برادر دوقلوی کاپیتان آمریکا که حالا یکم طرح عنکبوت رو لباسش بود. استیو یه موقعیت عالی جلوش دید. به نظرش مرد عنکبوتی نوجوون، پتانسیلش خیلی بیشتر از این حرفا بود و تصمیم گرفت از استنلی هم فراتر بره.در نهایت اسپایدرمن تبدیل به پیتر پارکر شد. با عینک ته استکانی. شونه‌های افتاده. لباس‌های ماماندو.ز اما مهم‌تر از همه‌ی اینا، لباسی بود که برای خود اسپایدرمن طراحی کرد. استیو یه ریسک بزرگی کرد و کل صورت پیتر پارکر رو برد زیر نقابش. نقاب که نمیشه گفت البته لباس اسپایدرمن، بیشتر از اینکه لباس باشه؛ یه پوست جدید بود. انگار پیتر هر بار می‌رفت و پوست جدیدش و کارش که تموم می‌شد؛ پوست می‌نداخت و دوباره می‌شد پیتر پارکر. لباسی که از نظر بصری هم واقعا چیز جدید و متفاوتی بود. جالب این بود که پیتر پارکر حتی می‌تونست خودش لباسش رو درست کنه. نه لازم بود شبیه لباس‌های ارتش باشه و نه ضد گلوله. لباسی که یه نوجوون می‌تونست برای خودش طراحی کنه و باهاش تبدیل به اسپایدرمن بشه. استیو اولش خیلی استرس داشت که استنلی از ایده‌ی پوشوندن صورت شخصیت اصلیش، خوشش نیاد ولی خب اینجوری نش.د این دقیقا همون چیزی بود که استنلی می‌خواست. استیو کاملا اسپایدرمن نوجوون رو درک کرده بود و استنلی نمی‌تونست بیشتر از این خوشحال و راضی باشه. تازه به نظر استنلی، لباسی که استیو طراحی کرده بود خیلی فشت طور و خوش استایل بود.خلاصه درفت اولیه استنلی و استیو شد یه نوجوون خیلی مظلوم و باهوش، به نام پیتر پارکر، خط فاصله اسپایدرمن. با دیالوگ‌های هوشمندانه و طنازانه و از اون مهمتر داستان درگیر کننده‌ استنلی و البته هنر انسانی و الهام‌بخش استنلی. دوتا المانی که تا همین الانم، مهمترین دلیل محبوبیت این ابرقهرمانن. ابر قهرمانی که قرار بود تبدیل به اولین شخصیت کمپانی مارول بشه که از نظر محبوبیت پا به پای سوپرمن و بتمن دی‌سی پیش بره و هیچی هم کم نیاره. تو داستان، دیگه از عموی بداخلاق و همسایه‌ی مشکوک خبری نبود. پیتر یه پسر یتیم بود که با عمو و زن عموی مهربانش زندگی می‌کرد. ولی تو مدرسه همه اذیتش می‌کردن. هیشکیم دوستش نداشت. بعدشم تو آزمایشگاه مدرسه، با یه عنکبوتی روبرو شد و بقیشم دیگه خودتون می‌دونین. اگرم نمی‌دونی که اصلا اشکال نداره. فائقه که نمرده. اومده همینا رو تعریف کنه دیگه. پس تا آخر این اپیزود صبر کنید تا همه چی مثل روز براتون روشن بشه.برگردیم سرکارمون. تو مسیر کامل کردن داستانم، استنلی به روش تازه‌ای رسید که بعدا اسمش شد مارول متد. روش مارولی. کلا اون موقع نوشتن کمیک اینجوری بود. نویسنده یه نسخه‌ای شبیه فیلمنامه رو می‌نوشت؛ البته با توضیحات خیلی بیشتری از صحنه و کادربندی و این چیزا. بعدشم تحویل طراح می‌داد. یعنی تو اون نسخه همه چی بود. از دیالوگ‌ها گرفته تا رنگا، دکوپاژ، نورپردازی و خیلی چیزای دیگه. ولی استنلی سر اسپایدر من، این کار نکرد. نشست کنار دست استیو، داستان هر سفر رو شفاهی بهش گفت. اونم کشید. بعدشم براساس چیزایی که استیو کشیده بود؛ استنلی دیالوگ باکس‌ها رو پر کرد. یعنی همون ابرارو. یعنی همکاری خیلی عمیق‌تر از قبل شد و به طراح اجازه می‌داد تا خیلی بیشتر بتونه خلاقیت خودش رو هم وارد داستان بکنه. به هر حال روش استنلی که گفتم اسمش شود مارول متد؛ از اون به بعد کلی استفاده شد و به نظر خیلی‌ها روش خیلی موثر و بهتری از قبلیا بود.حالا خلاصه شخصیت اسپایدرمن، تو آگوست هزار و نهصد و شصت و دو و تا آخرین شماره مجموعه‌ی امیزینگ فنتسی منتشرشد. مجموعه‌ای که توش داستان‌های مختلفی چاپ می‌شد و به خاطر فروش کم، دیگه می‌خواستن درشرو ببندن. ولی با حضور افتخاری پیتر پارکر، این مجموعه یکی از باشکوه‌ترین خداحافظی‌های صنعت کمیک رو به نام خودش کرد و تبدیل شد به پرفروش‌ترین نسخه‌ای که مارول از سال هزار و نهصد و پنجاه منتشر کرده بود. شخصیت قابل لمس پیتر پارکر با مشکلات زندگی روزمره‌ی نوجوون و در عین حال ویلن‌های جالب و خیلی جدی داستان، اسپایدرمن رو تبدیل به یه اشتیاق جدید، برای خواننده‌ها کرد. به حدی که به دستور مارتین گودمن هفت ماه بعد از داستان اول و در مارچ سال هزار و نهصد و شصت و سه، اولین جلد از مجموعه‌ی اختصاصی (د امیزینگ اسپایدرمن)چاپ شد.داستان پیتر پارکر و چالش‌هاش برای قبول مسئولیت یک ابرقهرمان، همینجوری ادامه پیدا کرد و دیگه تا سال هزار و نهصد و شصت و پنج، خودش و استنلی، برای مردم آمریکا تبدیل شده بودند به دوتا شخصیت خیلی محبوب و خیلی هم تاثیرگذار.استقبال زیاد مردم از اسپایدرمن یه جورایی شد چراغ راه مارول. مارول دیگه چاشنی مخصوص خودش و پیدا کرد. دیگه داستانا فقط ماجرای جنگ شخصیت خوب و بد داستان نبودن. مارول رفت توی خونه‌ی شخصیت‌ها، تو خانوادشون، ارتباطاتشون. می‌دونم که دی سی رفته‌ها. ولی نه اینجوری که مارول رفت. مثلا شما فورونتا در نظر بگیرین. کدوم یکتون براتون مهم بود که شخصیت وی، قبل از ویژه شدن چی بوده؟ می‌دونم آدم کنجکاوه. ولی قضیه تو اون داستان فراتر از این حرفا بود و وی مشکل زندگی روزمره‌ی آدمای عادی رو نداشت. مثلا تکالیف مدرسه‌اش دیر نمی‌شد یا با خانواده‌ی دوست دخترش سر میز شام نمی‌شست. یا اصلا خود بتمن، من چهار تا کمک از معروف‌ترین داستان‌های این شخصیت رو براتون تعریف کردم. تو کدومشون عشق بود؟ دعوای خانوادگی بود؟ بروس من اصلا زندگی شخصیش حتی یه جور نقاب بوده و هست. منظورم اینه که مارول، این بعد از زندگی انسانی رو پررنگ‌تر کرد. تو فیلماشون هم می‌تونین این تفاوت به نظر من ظریف رو حس کنیم و احتمالا برای همینم هست که دنیای سینمایی مارول، تو سرگرمی موفق‌تر عمل کرده. حالا این بحث طولانی و تخصصیه که اینجا جاش نیست.برگردیم سراغ اسپایدرمن. همکاری استنلی و استیو، منجر به خلق شخصیتی شده بود که مخاطبان می‌تونستن به راحتی درک و احساساتش رو لمس کنن. دنیای پیتر پارکر، بعداز اسپایدرمن شدن؛ جلوی چشم مخاطب تغییر می‌کرد و بزرگ می‌شد. پیتر پارکر مثل هر نوجوون دیگه‌ای وقتی فهمید که دیگه یه سری قدرت عجیب داره؛ اول شروع کرد به انجام کارهایی که همیشه آرزو رو داشت. اصلا ذهنش نرفت سمت کمک به مردم. رفت سمت پول. سمت نمایش. سمت خودنمایی. مغرور شد. پرو شد. بعدم ضایع شد. شکست خورد. غمگین شد و با اینکه اسپایدرمن شده بود بازم هیشکی باورش نمی‌کرد و قبولش نداشت. پیتر پارکر گیج شده بود. ترسیده‌بود. و استنلی و استیو همه‌ی اینا رو خیلی قشنگ به تصویر کشیدن. کلا منظورم اینه که استنلی ترکوند. حالا دیگه تایملی که سعی می‌کرد از روی دست این و اون تقلید کنه؛ تبدیل شده بود به مارولی که خودش یه پا الگوبود. البته مهم این بود که کمپانی‌های دیگه هرچقدر هم تلاش می‌کردند فایده‌ای نداشت. چون یه چیزی کم داشتن. یه ادویه مهم و مخصوص به نام استنلی.استنلی و استیو تا سال هزار و نهصد و شصت و شیش با هم همکاری کردند. تا اینکه استیو بنا به دلایلی که هیچ وقت رسانه‌ای نشد با تیم اسپایدرمن خداحافظی کرد و چند تا طراح دیگه جایگزین شدن. خیلیا میگن دلیلش کردیت خیلی زیادی بود که استنلی سر اسپایدرمن می‌گرفت. استیو خیلی از داستان‌ها رو از پای خودش نوشته بود و استنلی فقط جای دیالوگا رو پر می‌کرد. ولی خب به نظرش اونقدرا بهش توجه نمی‌شد و همین هم ناراحتش کرده بود.اسپایدرمن بعد از رفتن استیو، به کارش ادامه داد و از محبوبیتش کم نشد. البته تغییریم تو استایلش به وجود نیامد و بقیه طراحا هم راه استیو رو ادامه دادن. تا این که اواسط دهه هفتاد میلادی، خود استنیم از نویسندگی کنار کشید. چه برای اسپایدرمن و چه بقیه‌ی شخصیت‌ها.استنلی از اون به بعد شد مسئول بخش سینمایی مارول. یعنی کل کشور رو می‌چرخید و شخصیت‌ها رو معرفی می‌کرد و تهیه کننده پیدا می‌کرد. که دیگه الان ما می‌دونیم که چقدر تو این کار موفق بود. البته خیلی فیلم‌ها و انیمیشن‌های شکست خورده‌ای ساخته شد تا به اینجا رسید. ولی استنلی انقدر به مارول و شخصیتش ایمان داشت که ناامید نشد.ما تو قسمت سوم هیرولیک از بیست و دو تا فیلم دنیای سینمایی مارول حرف زدیم. بیست و دو تایی که استنلی تو همشون، تو یه صحنه‌های کوتاهی حضور داشت. تواندینگ گیم، فکر کنم دیگه فوت کرده بود و اون صحنه،‌ یه صحنه‌ی ساختگی و کامپیوتری بود.به هر حال کاری که استنلی می‌کرد؛ هیچ نویسنده‌ی دیگه‌ای تو دنیای کمیک نکرده‌بود. فکر نکنم هیچوقت بکنه. هیچکس مثل استنلی انقدر محبوب نشد. اینقدر کنار شخصیتاش نبود. کلا جایگاه استنلی تو مارول و به طور کلی کمیک، خیلی جذاب و مختص خودش بود. اولین نفر بود و معلوم نیست کسی هم بتونه جاشو بگیره.استنلی تو دوازدهم نوامبر دو هزار و هیجده، به علت نارسایی ریه، فوت کرد و اینجوری شد که مارول و شخصیتاش رو تنها گذاشت. روحش شاد و هنرش جاودانه.وقتشه بریم سراغ داستان و ماجرای پیتر پارکر نوجوان. اینم بگم که خیلی فکر کردم که کدوم ریووت یا بازسازی رو تعریف کنم. بعد از کلی بالا و پایین هم به این نتیجه رسیدم که هیچ کدوم مثل نسخه‌ی اصلی استنلی و استیو نمیشن. همون شماره‌ی آخر امیزینگ فنتسی سال هزار و نهصد و شصت و دو. دیگه وقتشه بریم و داستان زندگی پیتر پارکر و چالش بزرگ زندگیش، یعنی تبدیل شدن به اسپایدرمن رو بشنویم.ریچارد پارکر یه یتیم اهل نیویورک بود که با برادر بزرگش بن، زندگی می‌کرد. در واقع بن بزرگش کرده بود. کمکش کرده‌بود درس بخونه و وقتی هوش سرشارش دیده بود هر طوری که بود فرستاده بودش کالج. ریچارد حسابی پیشرفت کرده بود و خیلی زود هم توسی آی ای استخدام شد. ریچارد تو یکی از ماموریت‌هاش با دختری به نام مری آشنا شد و با هم ازدواج کردند. مری و ریچارد روی پروژه‌های علمی و مخفی زیادی با هم کار می‌کردن. همون موقع‌ها یه پسر قند عسل و گوگولی به دنیا آوردن و اسمشم گذاشتن پیتر. ولی خب زندگیشون پیچیده‌تر از این حرفا بود که بتونن مثل بقیه‌ی پدر مادرا با بچشون برخورد کنند و وقت بگذرونن. پیتر هنوز یه نوزاد نیمه کال بود که خانم و آقای پارکر به اسنادی دست پیدا کردند که از یه راز مخوف پرده‌برداری می‌کرد. رازی که عملیات مخفی یه گروهی به نام هایدرا رو افشا می‌کرد. تو پرانتز بگم که هایدرا یک گروه مخفی و خطرناک بود که تو قسمت کاپیتان آمریکا، یکم در موردشون حرف زدم. توی فیلم‌های مارول هم هستن.خلاصه ریچارد و مری اسناد رو جمع کردن. پیتر رو گذاشتن زیر بغلشون و راه افتادن سمت نیویورک. بچه رو تحویل عمو بن دادن. خودشونم سوار هواپیما شدند که برن سازمان سی آی ای تا بهشون برای این مصیبت وارده، هشدار بدن. اما بچه‌های هایدرا، خفن‌تر از این حرفا بودن و یک آدمکش حرفه‌ای رو همسفر این زوج بخت برگشته کردن. اونم ماموریتش رو کمال و تمام انجام داد. اینجوری شد که ریچارد و مری، تو همون هواپیما کشته شدن. ولی گروه هایدرا به همین اکتفا نکرد و با پیچوندن حقایق، این زوج خدا بیامرز رو به خیانت علیه آمریکا محکوم کرد و اسناد را هم از بین برد. پیتر پارکر کوچولو هم بدون اینکه بتونه حتی ذره‌ای از مزد زحمات پدر و مادرش رو به دست بیاره؛ برای همیشه تو خونه‌ی عمو بن و زن عموش موند و توی محله‌ی خیلی معمولی و نسبتا فقیر نیویورک، بزرگ شد. پیترهوش و استعداد پدر و مادرش رو به ارث برد. ولی در عین حال که نابغه بود؛ تبدیل به یه بچه‌ی ساکت و خیلی معذب شد. با اینکه تو خونه با محبت سرشار عمو و زن عموش زندگی می‌کرد؛ ولی اون بیرون و بین مردم، حتی درست نمی‌تونست حرف بزنه و توو چشمای آدما نگاه کنه.مدرسه اوضاع پیتر رو بدترهم کرد. حالا علاوه بر ناتوانی تو دوست پیدا کردن، باید مواجهه با بچه‌های قلدر رو هم یاد می‌گرفت. بچه‌هایی که عینک ته استکانی و لباس‌های ساده و درس‌خون بودنش رو مسخره می‌کردن. وسایلش رو ازش می‌گرفتن. دفتر کتاباش و پاره می‌کردند. غذاش می‌خوردند و حتی گاهی کتکش می‌زدن. خلاصه اوضاع زندگی اجتماعی پیتر اصلا خوب نبود. با این که تو خونه هیچی کم نداشت؛ به عمو و زن عموی پیرش خیلی دوسش داشتن و لوسش می‌کردن ولی نمی‌تونستن حجم تنهایی و استیصال پیتر رو درک کنن.پیتر دیگه به سن دبیرستان رسید. عمو و زن عموش هر روز با کلی سلام و صلوات راهی مدرسش می‌کردن. معلما تو مدرسه حلوا حلواش می‌کردن. ولی بچه‌ها همینجوری قیمه قیمه‌اش می‌کردن. تو یکی از همین روزها، پیتر فهمید که تو موزه‌ی علمی بزرگ شهر، یه نمایشگاه گذاشتن و برای عموم هم آزاده. پیتر رفت و به همکلاسی‌هاش گفت آقا، خانوم، میاین بریم موزه؟ اونام پوزخند زدن و گفتن نه همون شما میری موزه کافیه. بعدشم هارهار خندیدن و دختر و پسر پشت وانت نشستن و رفتن به گردش و تفریح.پیتر که خیلی قهوه‌ای روشن شده بود؛ تصمیم گرفت خودش تنهایی به موزه و منت هر کس و ناکسی رو هم نکشه. به خودشم قول داد که یه روز بالاخره از تک تک اون خنگای عوضی انتقام می‌گیره و یه کاری می‌کنه که مرغای آسمون به حالشون گریه‌کنن. پیتر با وارد شدن به موزه و دنیایی که بی‌نهایت دوسش داشت؛ برای چند لحظه تمام اون سختی‌ها رو فراموش کرد و غرق دنیای رادیواکتیویته‌ی اطرافش شد. همینجوردر حال گشت زدن تو موزه، به جمعیتی رسید که در حال گوش دادن به حرف‌های یک دانشمند هسته‌ای بودن. دانشمند داشت نحوه‌ی کار کردن یه وسیله‌ی عجیب رو توضیح می‌داد. یه دستگاه، که دو تا هسته‌ی کره‌ای داشت. که با یه فاصله‌ی کنار هم نصب شده بودند. وقتی هم که دستگاه روشن می‌شد؛ اشعه رادیواکتیو بین این دو تا کره، فعال می‌شد. دانشمند میره سمت دستگاه و روشنش می‌کنه. ولی اصلا متوجه نمیشه که درست تو همون لحظه یه عنکبوت با تار باریکش بین دو تا هسته آویزونه و داره سعی می‌کنه خونه‌ی جدیدش رو بین این کره‌ها بسازه. دستگاه روشن میشه و عنکبوت بیچاره در معرض شدیدترین اشعه رادیواکتیو قرار می‌گیره. حشره‌ی بخت برگشته پرتاب میشه تو آسمون و روی دستای پیتر فرود میاد. چون خیلیم ترسیده نیشش رو توی دستای پیتر فرو می‌کنه و همونجا هم می‌میره. دست پیتر شروع به سوزش می‌کنه. عنکبوت رو می‌ندازه رو زمین. حالش بد میشه. احساس می‌کنه دنیا داره دور سرش می‌چرخه. قلبش شروع می‌کنه به تپیدن. حس می‌کنه که انرژی باور نکردنی تو رگ‌هاش جریان پیدا کرده. پیتر بی‌توجه به اطرافش از موزه خارج میشه. همه چی انگار خیلی سنگین و زیاده. پیتر به دستش و جای نیش عنکبوت نگاه می‌کنه. نمی‌فهمه چیشده؟ به راهش ادامه میده و بدون اینکه متوجه بشه سر از خیابون درمیاره. همون موقع صدای بلند بوق یه ماشین رو می‌شنوه. روش رو برمی‌گردونه. ماشین فقط یه قدم باهاش فاصله داره و سرعتشم خیلی زیاده. پیتر بدون اینکه خودشم بفهمه چه جوری؟ با سرعت باور نکردنی می‌پره و می‌چسبه به دیوار پیاده‌رو. پیتر از دیوار میاد پایین. به کف دستش نگاه می‌کنه. دستاش به دیوار چسبیده بودن. دوباره کف دستش رو می‌ذاره رو دیوار. واقعا می‌چسبه. دستش و می‌بره بالاتر. بالاتر. تا اینکه در کمال ناباوری خودش روی پشت بوم یکی از خونه‌ها می‌بینه. پیتر تونسته بود با دستش از دیوار صاف بالا بیاد. می‌تونست رو دیوار راه بره. پیتر روی پشت بوم وایمیسته. باز به دستاش خیره میشه. به جای نیش روی دستش، احساس قدرت عجیبی می‌کنه. یه میله آهنی رو از روی زمین برمی‌داره. فشارش میده. میله به راحتی خم میشه. پیتر روی لبه‌ی پشت بوم می‌شینه و به افق تمام نشدنی نیویورک، خیره میشه. چه اتفاقی داره براش میفته؟ حالا باید چیکار کنه؟پیتر شروع می‌کنه به راه رفتن تو خیابونای نیویورک. حواس پنج گانش به طرز عجیبی جهش یافتن. دیگه نیازی به عینک ته‌استکانی نداره. می‌تونه همه چی رو به خوبی ببینه. حتی بهتر از خوب. می‌تونه جزییاتی رو ببینه که مطمئنا هیچ انسانی نمی‌تونه که به این حجم از بینایی، برسه. یعنی اصلا امکان نداره. می‌تونه خوب بشنوه. حرکات ناگهانی رو حس کنه. یا حتی پیش‌بینی کنه. قدرت تو تمام رگ‌ها و عضلاتش حس می‌کنه. ولی با همه‌ی اینا ترسیده. یعنی الان یه آدم دیگس؟ یعنی قراره همیشه همینجوری بمونه؟ شاید شب بخوابه و صبح دیگه زهر عنکبوت از بدنش خارج شده باشه. ولی اگه نشه چی؟ اگه این قدرت برای همیشه باقی بمونن چی؟ پیتر در حالی که ذهنش داره از سوال منفجر میشه؛ چشمش به یه تابلوی عجیب می‌خوره. روی تابلو نوشته صد دلار برای کسی که بتونه سه دیقه تو رینگ دووم بیاره. کنارشم یه عکس از یه مرد گنده‌ بکه که وسط رینگ وایساده و به نظر شکست‌ناپذیر میاد. پیتر یه فکری به ذهنش می‌رسه. میره خونه و چندتا لباس عجیب رو هم می‌پوشه. صورتش با یه پارچه‌ی قرمز رنگ، به طور کامل می‌پوشونه. بعد هم راه میفته سمت همون کلابی که تابلوش رو تو خیابون دیده‌بود. کلاب توی سالن زیرزمینی بزرگ و شلوغه. بوی عرق و روغن و الکل همه جا رو برداشته. وسط سالن یه رینگ بوکسه که تماشاچی‌های مست، دور تا دورش رو گرفتن و خیلی الکیم در حال فریاد زدنن. مرد گنده بک وسط رینگ وایساده. و منتظر حریف بعدیشه. پیتر میره جلو میگه که می‌خواد تو مبارزه شرکت کنه. همه می‌زنن زیر خنده. ولی پیتر ذهنش مشغول تر از این حرفاست که دیگه به این مسخره بازیا اهمیت بده. پیتر وارد رینگ میشه و گنده بک بهش قول میده که خیلی اذیتش نکنه. بعدشم با سرعت میره به سمتش. ولی پیتر جاخالی میده و از میله‌های کنار رینگ آویزون میشه. گندبک برگاش می‌ریزه. خود پیتر البته از کار خودش شاخ درمیاره. گندبک دوباره حمله می‌کنه و این بار پیتر عین آب خوردن مرد رو تو دستش می‌گیره و خودشم میره میچسبه به سقف. مرد که از دستهای پیتر آویزونه، شروع به فریاد زدن می‌کنه و التماس میکنه که پیتر بذارتش روی زمین. پیتر گنده بک رو برمی‌گردونه رو زمین. مردم در حال داد زدن و تشویق کردنشن. ولی پیتر به اینم اهمیتی نمیده. باورش نمیشه که عکس‌العملش و قدرت بدنیش انقدر خفن شده باشه شده. شده یه عنکبوت سخنگو و غول پیکر که هر کاری از دستش برمیاد. پیتر تو همین فکراست که یک مرد مسنی بهش نزدیک میشه. مرد به پیتر میگه که این بهترین برنامه‌ای بود که تو عمرش تماشا کرده و ادامه میده؛ ببین پسر جون من تو تلویزیون کار می‌کنم.همه‌ی عمرم دنبال یکی مثل تو بودم. با این کارایی که تو بلدی، می‌تونم یه کاری کنم که همین جور پول دربیاری. برو یه لباس درست حسابی برای خودت درست کن. به منم یه زنگ بزن. مرد صد دلار به همراه کارت ویزیتش رو می‌ذاره تو دست پیتر و بعدشم میره. پیتر بال درمیاره. تمام راهه تو خونه با قدرت‌های عنکبوتیش بپر بپر می‌کنه. تا می‌رسه خونه هم می‌شینه و یه لباس خفن برای خودش طراحی می‌کنه. ولی پیتر باهوش‌تر از این حرفاست. گفتم دیگه نابغه‌ست. فقط به طراحی لباس اکتفا نمی‌کنه. پیتر شروع می‌کنه به ساختن یه وسیله‌ی خیلی کوچیک و سبک. وسیله‌ای که بتونه به مچ هر دو تا دستش وصل کنه و با یه فشار سبک، باهاشون تار عنکبوت تولید کنه. پیتر در حالی که به دستگاه بی‌نظیر تار عنکبوتیش و لباس سبک آبی قرمزی که کل بدنش می‌پوشونه؛ خیره شده داره به تمام سال‌هایی فکر می‌کنه که همه مسخرش می‌کردند و بهش می‌خندیدن. ولی هیچ کدوم از اونا نمی‌دونن که الان پیتر تبدیل به چه موجود هیجان انگیزی شده. پیتر یه اسم برای خودش انتخاب می‌کنه. یه اسم که خیلی دوسش داره. خیلیم بهش میاد. مرد عنکبوتی یا همون اسپایدرمن.اسپایدرمن تو همون شب اول برنامه، توجه همه رو به خودش جلب می‌کنه. برنامه هم تماشاچی زنده داره و هم مستقیم از تلویزیون پخش میشه. دیدن یه موجود عجیب با یه لباس پوشیده و دست‌هایی که ازشون تار عنکبوت پرتاب میشه به کنار. سرعت و قدرت بدنی اسپایدر من باعث میشه کلی آدم بیفتن دنبالش و ازش بخوان که بیاد برای اونا هم برنامه اجرا کنه. پیتر که تا حالا تو زندگیش این همه از سمت مردم خواسته نشده بود؛ با احساس غرور شدید بهشون میگه که وقت نداره. بعدشم وسیله‌هاشرو جمع می‌کنه که بره خونه. وقتی به دم در آسانسور ساختمان تلویزیون می‌رسه؛ مردی رو می‌بینه که با سرعت داره به سمت آسانسور میاد و یه نگهبان هم دنبالشه. اسپایدر من از جلوی مرد فراری میره کنار که اون بتونه سوار آسانسور بشه. مردم سوار میشه و فرار می‌کنه. نگهبان با نفس بریده می‌رسه به اسپایدرمن بهش میگه چرا جلوی اون مرتیکه دزدو نگرفتی؟ فقط کافی بود یکی از اون تار‌هات رو به سمتش پرتاب کنی. اسپایدرمن هم جواب میده: خیلی ببخشید ولی اون مرتیکه مشکل من نیست. از این به بعد فقط یه نفر برای من اهمیت داره. اونم خودمم. اسپایدر من این و میگه و میره خونه. اجراهای شبانه‌ی اسپایدرمن معروف میشه و دیگه همه در موردش حرف می‌زنن. پیتر که عاشق شخصیت جدیدش شده هر شب مغرورتر و خوشحال‌تر برمی‌گرده خونه. تا اینکه یه شب وقتی داره از اجرا برمی‌گرده؛ ماشین پلیس و می‌بینه که جلوی در خونشون پارک کرده.پیتر به سمت مامورا میره و ازشون می‌پرسه که چیشده؟ اونام جواب میدن متاسفیم پسرجون. عموت با شلیک گلوله کشته شده. ضارب یه دزد که می‌خواسته فرار کنه ولی عموت جلوش رو گرفته. نگران نباش ما ردشو زدیم. تو اون انبار متروکه زندگی می‌کنه. پلیسا دارن میرن دنبالش. پیتر بدون اینکه بقیه حرف پلیسا رو گوش بده شروع به دویدن می‌کنه. من می‌دونم اون انبار کجاست. پلیسا امکان نداره پیداش کنن. ولی اسپایدرمن می‌تونه. پیتر تبدیل به اسپایدرمن میشه و با تار زدن بین ساختمونا و پرواز کردن؛ خودشو به انبار متروک می‌رسونه. پلیسا هنوز نرسیدن. اسپایدرمن شروع می‌کنه به گشتن ساختمون و می‌فهمه که مرد قاتل تو یکی از اتاقها قایم شده. از پشت سر و خیلی آروم به مرد نزدیک میشه و بعد هم بهش حمله می‌کنه. مردی که اصلا نمی‌فهمه با کی طرفه؛ سعی می‌کنه خودشو نجات بده. ولی با ضربه‌ی محکم پیتر بی‌هوش میشه. پیتر بالای سرش وایمیسته. به صورت مرد دقت می‌کنه. انگار آشناست. بعد یهو وحشت می‌کنه و به دیوار تکیه میده. این همون مردی که تو ساختمون تلویزیون دیدم. همون که گذاشتم فرار کنه. من باورم نمیشه. همش تقصیر منه. تقصیر منه که عمو بن مرده. پلیسا وقتی به انبار می‌رسند که مرد قاتل تنیده شده تو تار عنکبوت، از تیر چراغ برق آویزونه. اونا میارنش پایین. دستگیرش می‌کنن. پیتر تو خیابونا سرگردون میشه. دیگه روش نمیشه برگرده خونه. حالا، که تنها و تو تاریکی داره قدم می‌زنه؛ یه چیزی رو خوب یاد گرفته. که با داشتن قدرت زیاد مسئولیتهاش زیاد میشن.عمو بن مرده. مرده و من هیچ کاری نتونستم بکنم. کاش هیچ قدرتی نداشتم. کاش اسپایدرمن نبودم. چه فایده‌ای داره وقتی حتی نمی‌تونم عموی خودمو نجات بدم؟ حالا من و زن‌عمومی تنها موندین. تو یه خونه‌ای که دیگه حتی نمی‌تونیم پول اجارشو بدیم. به زن‌عمو گفتم که درسمو ول می‌کنم تا یه کاری پیدا کنم. عصبانی شد. گفت بن اکه زنده بود خیلی از حرفم عصبی می‌شد. راست می‌گفت. عمو بن هر کاری می‌کرد که من بتونم درس بخونم. ولی خب نمیشه که من درس بخونم ولی زن‌عموم تو خیابون بخوابه. شاید. وای پسر من واقعا دیوونم. این همه قدرت دارم. هر کاری دلم بخواد می‍تونم بکنم. می‌تونم از بانک دزدی کنم و هیچ کسی هم نفهمه. اصلا هیشکی نمی‌تونه جلوم و بگیره. ولی نه این فکرا چیه پیتر؟ اگه دستگیر بشی زن عموت دیوونه میشه. فقط یه راه دیگه دارم. برنامه اجرا می‌کنم. شاید فقط یه بار دیگه برم تو اون ساختمون. با اینکه اون ساختمون و اون آدما پیترو یاد خودخواهی خودش و شبی می‌ندازن که قاتل عموش رو دیده بود ولی میره تا بتونه دستمزد شب‌های قبل رو هم بگیره. پیتر وارد اتاق تهیه‌کننده میشه و میگه آقا این پول ما رو بده. مرد هم بی توجه به اینکه به هر حال باید دستمزد اسپایدر من رو بده؛ جواب میده که خبری از پول نیست و اسپایدر منم بهتره دیگه اون طرفا پیداش نشه. اسپایدرمن که گیج شده میگه منظورت چیه؟ تهیه‌کننده یه روزنامه میذاره جلوش و میگه بهتره اینو بخونی. سعی کن جایی آفتابی نشی. منم تو دردسر ننداز. اسپایدرمن روزنامه رو می‌گیره و از اونجا میره. روزنامه‌ی پر مخاطب نیویورکی که تو صفحه‌ی اولش یه مقاله‌ای بلند بالا از اسپایدرمن نوشته. مقاله‌ای به نویسندگی سردبیر روزنامه. مردی به نام جیسون که اسپایدرمن را متهم به قانون شکنی کرده. متهم کرده که با حمله به انبار متروکه و با به دام انداختن یه مرد مجرم، پلیس را به سخره گرفته. بعدشم از پسر خودش اسم برده که قراره به زودی به فضا سفر کنه و اونه که یه قهرمان واقعیه. نه یه دلقک تو لباس عنکبوت که با تو تلویزیون بالا پایین می‌پره. پیتر باورش نمیشه. نمی‌فهمه که چرا همه چی اینقد باید سخت باشه و اون که اصلا کاری نکرده. اون یه قاتل تحویل پلیس داده. همین. حتی بهش آسیبی هم نزده. اصلا به چه جرمی باید دستگیر یا حذف بشه؟ پیتر دیگه نمی‌دونه باید چیکار کنه؟ از یه طرف اسپایدرمن که حالا همه مثل یه قانون‌شکن نگاه می‌کنن. از طرفی زندگی خودش و زن عموش که به زودی به خاطر بی‌پولی از همینیم که هست بدتر میشه. من نمی‌تونم اجازه بدم که زندگیم به خاطر یه مقاله نابود بشه. تنها چیزی که الان دارم زن عمو و قدرتامن. نمی‌ذارم دیگه اینا رو از بگیرن. حتی اگه لازم باشه که اسپایدرمن تبدیل به یه سایه بشه و فقط تو تاریکی نیویورک خودش و نشون بده؛ بازم ادامه میدم و زندگیمو نجات میدم.فردای روز بعد، پیتر که سرگردون خیابوناست و داره به بدبختیاش فکر می‌کنه؛ تصمیم می‌گیره بره و یه سری به محل پرواز پسر آقای جیمسون؛ همون سردبیر بدجنس روزنامه، بندازه. پسر آقای جیمسون قراره که امروز با یه موشک به فضا سفر کنه و خبر پروازش کل نیویورک پرکرده. پیتر به پشت حصاری میرسه که مردم جمع شدند و همه مشغول تماشای این اتفاق مهمن. پسر آقای جیمسون با لباس فضانوردی، سوار موشک میشه و موشک با صدای خیلی وحشتناکی از روی زمین بلند میشه. اما چیزی نمی‌گذره که دماغه‌ی موشک که آقا پسرم اونجا نشسته؛ از بدنه جدا میشه و با سرعت وحشتناکی شروع به چرخیدن تو هوا می‌کنه. خود آقای جیمسون هم به همراه کلی نظامی و فرمانده به سمت برج مراقبت میرن که ببینن چه خبره؟ همزمان پیتر که می‌بینه اوضاع داره از کنترل خارج میشه؛ میره و یه گوشه و لباس اسپایدرمنو می‌پوشه. بعدشم میره پشت پنجره‌ی اتاق کنترل که ببینه اوضاع از چه قراره. فرمانده میگه که نمی‌تونه با خلبان ارتباط برقرار کنه و حدسش اینه که دماغه به زودی سقوط می‌کنه. چتر اضطراری هم کار نمی‌کنه. اسپایدرمن که استیصال بندگان خدا رو می‌بینه؛ از پنجره وارد اتاق میشه و میگه که فکر می‌کنه بتونه دماغه رو متوقف کنه. فرمانده خوشحال میشه. خودشون که هیچ راهی نداشتند؛ بنابراین از کمک اسپایدرمن استقبال می‌کنن. ولی آقای جیمسون شروع به داد و بیداد می‌کنه که من جون بچم دست یه عنکبوت خلافکار نمی‌دم و از این حرفا. اسپایدر منم بهش میگه که بهتره به جای حرف زدن؛ خوب دقت کنه و ببینه که این عنکبوت چه کارهایی که از دستش برنمیاد.تو محوطه‌ی پایگاه، یک هواپیمای نظامی داره از روی زمین بلند میشه. اسپایدرمن روی سقف هواپیما سوار میشه. خلبان هواپیما که می‌دونه تنها شانسشون اسپایدرمنه به حرفاش گوش می‌ده و تا جایی که می‌تونه به داغ نزدیک میشه. اسپایدرمن تاراشو به سمت دماغه پرتاب می‌کنه. این جدی‌ترین و در عین حال وحشتناک‌ترین کاریه که تا حالا کرده. برای همینم داره از استرس می‌میره. با این حال با همه‌ی قدرت خودش بالا می‌کشه تا بالاخره دستش به محفظه‌ی چتر نجات می‌رسه و می‌تونه آزادش کنه. تو اتاق کنترل همه شروع به فریاد زدن می‌کنن. آقای جیمسون هم به سرعت خودش و به پسرش می‌رسونه. اسپایدرمن که تا حالا همچین هیجانی ور تجربه نکرده بودم داره از خوشحالی دیوونه میشه. ولی زود صحنه رو ترک می‌کنه که لازم نباشه با کسی حرف بزنه. پیتر خودش بین درخت‌ها گم و گور می‌کنه و در حالی که داره لباسش و عوض می‌کنه با خودش فکر می‌کنه؛ کار خوبی کردم که فرار کردم. خیلی خجالت می‌کشیدم اگه می‌ریختم سرم بهم تبریک می‌گفتن. هنوز آمادگیشو ندارم. به هر حال مهم اینه که از حالا به بعد، دیگه دوباره می‌تونم برنامه اجرا کنم و پول در بیارم. دیگه خلافکار محسوب نمی‌شم. قهرمان شدم. شاید اصلا خود آقای جیمسون استخدامم کرد.ولی هیچی مطابق افکار پیتر پیش نمیره. روزنامه‌ی آقای جیمسون دوباره یه مقاله‌ی بلندبالا چاپ می‌کنه و توش می‌نویسه که تمام اتفاقاتی که برای موشک افتاد؛ تقصیر اسپایدرمن بوده. اسپایدرمن موشک را دستکاری کرده. تا بعدش بیاد و نجاتش بده. این یعنی ما با یه حشره‌ی روانی و خطرناک مواجهیم که باید هرچه سریع‌تر دستگیرش کنیم. خبر دروغ این خرابکاری اسپایدرمن همه جا پخش میشه و حتی زن عموی پیترهم دلش می‌خواد این روانی خلافکار از تو خیابونا جمع بشه. پیتر دیگه نمی‌دونه باید چیکار کنه. تو اتاقش نشسته و به لباس اسپایدرمن خیره شده. حالا باید چیکار کنم؟ چجوری ثابت کنم که آدم خطرناکی نیستم؟ چجوری ثابت کنم که من هیچ دخالتی تو این اتفاقی که برای موشک افتاد نداشتم؟ هر کاری که می‌کنم وضعیت از قبل بدتر میشه. پس این قدرت‌های لعنتی به چه دردی می‌خورن؟ اصلا چرا وارد زندگی من شدن؟ شاید من واقعا یه روانی خلافکارم. یا اصلا بهتره که باشم. شاید این تنها راهیه که برای مونده.صدای خبرهای مربوط به اسپایدرمن، زیر سایه اتفاقات جدید نیویورک، ساکت میشه. مردی که اسم خودش گذاشته وولچر، سر و کله‌اش پیدا شده و حسابی مردم نیویورک رو ترسونده. وولچر یه مرد پیر و عجیبه که یه لباس یا در واقع یک سره‌‌همی سبز رنگ و تنگ می‌پوشه. یقه‌اش یه سری پر سفید رنگه. دو تا بال بزرگ مثل بال عقاب داره. ولچر می‌تونه پروازم کنه. خیلی ناگهانی بالای سر آدما ظاهر شد و کیف دستی و پولاشونو بدزده. بعد هم بال بزنه و تو افق محو بشه. البته ایشون اصلا کارش دله دزدی و کیف زنی نیست. هر چی می‌دزده کلی قیمت داره و از اموال آدمای مهمه. خیلی باکلاسم اعلام کرده که به زودی می‌خواد الماس‌های موزه نیویورک رو بدزده و حسابی پلیسارا گیج و عصبانی کرده. البته نه فقط پلیس؛ بلکه آقای جیمسون سردبیر روزنامه‌ی اصلی نیویورک هم خیلی عصبانیه. داره سر کارمنداش داد و بیداد می‌کنه که چرا یه مطلب و عکس درست و حسابی از این گنگستر پرنده نگرفتن و از این حرفا. بهشون میگه آب دستشونه بذارن کنار و خبرهای ولچرو پوشش بدن. هرطورم که شده یه عکس از این مرتیکه سبز پیداکنن. پیتر پارکر که بعد از شکست‌های خبری پشت سر هم این چند وقت، حسابی افسرده و ناراحته؛ تو آزمایشگاه مدرسه داره به درس و زندگیش می‌رسه که صدای بحث کردن همکلاسیاشو می‌شنوه.همشون روزنامه‌ی نیویورک دستشونه و دارن از ولچر شگفت انگیز حرف می‌زنن. از اینکه چقدر سریع و بی صدا پرواز می‌کنه که هیچکس قیافشو ندیده. چه برسه به اینکه بتونه عکس بگیره. از این که روزنامه‌ها قاطی کردن و احتمالا هرکی بتونه یه عکس درست و حسابی از این مرتیکه بهشون بده؛ کلی پول درمیاره. پیتر اینو که می‌شنوه شاخکاش تیز میشه. کلی پول؟ به خاطر یه عکس؟ خب هر کسی که نتونه عکس بگیره؛ اسپایدرمن که می‌تونه. بعد از مدرسه، پیتر به تلفت العینی خودشو می‌رسونه خونه و دوربین قدیمی عموش رو برمی‌داره. بعد میره تو اتاقش و یه جا دوربینی رو لباس اسپایدرمنش نصب می‌کنه. بعد از مدت‌ها، دوباره هیجان زده شده و حس می‌کنه که می‌تونه خودش و زن عموش از بی خانمان شدن؛ نجات بده. ولچر اعلام کرده که الماس‌های گرانب‌های نیویورک رو موقع جابه‌جایی می‌دزده. برای همینم هلیکوپترهای پلیس کل آسمون رو پوشش دادن و روی زمین هم هرچی مامور هست؛ برای اسکورت محموله فرستاده‌شده. ولچر که برای دزدی بزرگش حسابی برنامه‌ریزی کرده؛ تصمیم می‌گیره یه سر و گوشی آب بده و خیلی بی‌صدا دور و بر محل عملیاتش پرواز می‌کنه. اسپایدرمن که روی سقف یکی از ساختمونا منتظرشه از دور می‌بینتش و شروع می‌کنه به عکس‌گرفتن. ولی سر و صدا می‌کنه و باعث میشه ولچر ببینتش. ولچر خیلی یهویی بهش حمله می‌کنه و شروع می‌کنه به کتک‌زدن. دوربین از دست اسپایدرمن میفته و خودشم چون غافل‌گیر شده بوده زیر دست و پای ولچر بیهوش میشه. ولچر می‌ندازتش تو فاضلاب شهر و میره سراغ کار خودش. اسپایدرمن بدبختم هرطور که شده خودش و نجات میده. دوربینش پیدا می‌کنه و برمی‌گرده خونه.پیتر پشت میز کارش می‌شینه. اتفاقی که امروز براش افتاده بود؛ بهش یاد داد که نمی‌تونه با لباسی که برای نمایش طراحی کرده بجنگه و از خودش دفاع کنه. دیدن ولچر و قدرتاش به پیتر یاد داده بود که آدم بدهایی قدرتمندی اون بیرونن و اسپایدرمن اگه می‌خواد جدی گرفته بشه یا حتی فقط زنده بمونه؛ نمی‌تونه با اتکا به شعبده بازی، دوم بیاره. از طرفی قدرت سیستمی که ولچر باهاش پرواز می‌کرد؛ پیترو حسابی جذب خودش کرده بود. برای همینم تمام شب پشت میز کارش می‌شینیه. سیستم پرتاب تارهای عنکبوتشو تقویت می‌کنه. برای خودش یک کمربند جدید طراحی می‌کنه که هم بتونه تار بیشتری تولید کنه و هم دوربینش رو اونجا جاساز کنه. تو مرحله‌ی آخرم می‌شینه و یه دستگاه جدید می‌سازه که بتونه باهاش مقابل مرد پرنده مبارزه کنه. صبح که میشه، پیتر اول یه سر به دفتر روزنامه می‌زنه و با خود جناب جیمسون ملاقات می‌کنه. جیمسون که از دیدن عکس‌های پیتر کرک و پرش ریخته؛ بهش میگه اینا ر چجوری گرفتی؟ پیتر جواب میده که در صورتی عکسا رو تحویل می‌ده که نه سوالی ازش بپرسن و نه اسمی ازش ببرن. جیمسون قبول می‌کنه. پول پیتر میده. بعدشم بهش میگه که اگه از اسپایدرمن هم عکس بیاری؛ چند برابر این پول درمیاری. پیتر با خوشحالی از ساختمان خارج میشه. مثل اینکه واقعا یه شغل خوب پیدا کرده بود و داشت پول درمیاورد. اسپایدرمن بودن اونقدرا بد نبود. ولی پیتر بیشتر از این وقت خوشحالی نداشت. چیزی به زمان جابجایی الماسا نمانده بود و او باید خودش و به محل دزدی می‌رسوند. وقتی پیتر می‌رسه؛ با جمعیت زیادی از مردم روبرو میشه که منتظر اتفاق هیجان‌انگیز امروزشونن. پیتر با لباس اسپایدرمن یه گوشه قایم میشه تا مرد پرنده از راه برسه. ولی برخلاف انتظار همه، ولچر نه از راه آسمون، بلکه از راه فاضلاب سر و کله‌اش پیدا میشه. یعنی دریچه‌ی فاضلاب زیر پای مامور حمل الماس رو باز می‌کنه. ماموره میوفته تو چاه. اونم الماسا رو برمی‌داره. بعد هم تو تونل‌های فاضلاب پرواز می‌کنه؛ تا بالاخره یه جای خیلی دور خودش و به سطح زمین و بعد هم آسمون می‌رسونه. اسپایدر من سعی می‌کنه با حس‌های حشره‌ایش ردشو بگیره. موفقم میشه. وچتر همینجوری که داشته پرواز می‌کرده؛ یهو یه تار به پاهاش می‌چسبه و تعادلشو بهم می‌زنه. اسپایدرمن از پای ولچر آویزون میشه و در حالی که داره عکس می‌گیره؛ دستگاهی که اختراع کرده بوده و روشن می‌کنه. اینجوری میشه که خیلی ناگهانی بال‌های ولچر از کار میفتن و روی سقف یه ساختمونی سقوط می‌کنه. بال‌های ولچر یک خاصیت آهن‌ربایی مغناطیسی داشتن که دستگاه اسپایدرمن خنثاش کرده بود و تونسته بود که از کار بندازتشون. در حالی که ولچر همچنان بی‌هوشه؛ هلیکوپتر پلیس روی سقف فرود میاد و اونو با خودش می‌بره.اسپایدرمنم هزار و هشتصد و سی و شیش تا عکس از همه‌ی این لحظه‌ها می‌گیره و بعد هم خیلی مغرور راهش رو تو آسمون و بین پشت بوم‌های نیویورک باز می‌کنه و راهی خونه میشه. فردای روز بعد، پیتر پارکر کلی عکس رو میز جناب آقای جیمسون می‌ذاره. کلی عکس از جنگ اسپایدرمن و ولچر، و بعد هم دستگیریش توسط پلیس. جیمسون دیوونه میشه. یه چک قلبه میذاره کف دست پیتر. بعد هم بهش میگه که هر عکسی که گرفتی؛ سریع بیا پیش خودم. قول میدم حسابی تامینت کنم. پیترهم خوشحال و شادان جفتک زنان میره چک و نقد می‌کنه. اجاره‌‌ی یه سال خونه رو پیش پیش میده. بعد هم یه ست کابینت لاکچری، برای زن عموی پیرش سفارش میده. زن عمو هم خوشحال از اینکه پیتر یه عکاس حرفه‌ای شده؛ خیلی شادان و مفتخر و اینا میشه. پیتر میره تو اتاقش. درو می‌بنده. لباس اسپایدرمنو می‌ذاره جلوشو بهش خیره میشه. کاش بودی عموبن. کاش بودیو می‌دیدی. همون کاری رو کردم که همیشه می‌گفتی. برام مهم نبود که اونا در حقم چیکار کردن یا در حق پیتر پارکر. من کاری رو که درست بود انجام دادم. می‌دونم که اگه تو هم بودی همینو ازم می‌خواستی. تو برای من بیشتر از یه پدر ارزش داشتی. تو قهرمان من بودی. حالا دیگه نوبت منه. از این به بعد من قهرمان تو میشم. هر کاری که لازم باشه می‌کنم. با همه‌ی قدرتم. مطمئنم که می‌تونم. می‌تونم و بهم خوش می‌گذره. زندگیم قرار شگفت‌انگیز بشه عموبن. من اسپایدرمن شگفت‌انگیز، میشم.اینم از داستان اسپایدرمن شدن پیتر پارکر که سال هزار و نهصد و شصت و سه به وسیله‌ی استیو و استنلی تعریف شد. من علاوه بر نسخه اولیه، دو تا شماره‌ی بعدش هم تعریف کردم. که بیشتر از اون روزهای اول قهرمان مهربون نیویورکیون بدونیم. اینجا می‌خوام در مورد زندگی عاشقانه‌ی اسپایدر من هم براتون بگم و البته سینما.فیلم‌های اسپایدرمن، مخصوصا اون اولیشون فک کنم خیلیا دیدن. جدید بود و هیجان‌انگیز. تو دوره‌ای هم اکران شد که تو ایران تازه یه راه‌هایی برای دانلود و دیدن فیلم‌های جدید دنیا باز شده بود. حالا اول بریم سراغ عشق و اینا. بعد برمی‌گردیم سرسینما.زندگی عاشقانه پیتر پارکر، هم تو کمیک‌ها و هم تو سینما، خیلی جذاب و پر طرفداره. دلیلشم همین نوجوون بودن و درگیری‌های پیتر برای عشق و عاشقیه. فرق داره با شخصیت‌های دیگه؛ گفتم. پیتر سه بارعاشق میشه که دوتاش مهمه و اگه همه‌ی فیلماش رو دیده باشین؛ دیگه هر دو نفرو می‌شناسین. پیتر تو همون دوران نوجوانی و وقتی تو خونه‌ی عمو و زن عموش بود؛ یه خانم مسنی همسایشون بود. خانمه تنها زندگی می‌کرد. تا اینکه خواهرزاده‌اش به اسم مریجین یا همون ام جی اومد و دیگه کلا موند پیشش. اینجوری شد که مری جین و پیتر با هم آشنا و رفیق شدن. دوست معمولی شدن درواقع. شبی که عموی پیتر کشته شد؛ ام جی پیتر رو می‌بینه که وارد خونه میشه و بعد هم با لباس اسپایدرمن از پنجره اتاقش خارج میشه. ام جی این راز رو پیش خودش نگه می‌داره و حتی به خود پیتر هم نمیگه. تا اینکه پیتر میره کالج و اونجا با گوئن استیسی و هری آزبورن آشنا میشه. گوئن استیسی دختر رییس پلیس شهر نیویورک بود. که من بهش میگم کاپیتان. خیلیم درس خون و باهوش و نخبه طور بود. برای همین هم از همون روزای اول کالج، پیتر و گوئن جذب همدیگه شدن.هری آزبورن هم پسر یه مرد دانشمند خیلی پولدار بود؛ به نام نورمن آزبورن. پیتر، هری، ام‌جی و گون، با هم دوست میشن و دیگه یه اکیپ دوستی تشکیل میدن. ولی رابطه‌ی گوئن و پیتر، رمانتیک میشه. البته پیتر هیچ وقت به گوئن نمیگه که اسپایدرمنه. و همین راز هم باعث میشه که هی رابطشون قطع و وصل بشه. تا اینکه اسپایدرمن و کاپیتان یعنی پدر گوئن استیسی، درگیر جنگ یه ویلنی میشن و همون شب کاپیتان می‌میره و اسپایدرمن نمی‌تونه نجاتش بده. گوئن هم که اسپایدرمن را مسئول مرگ پدرش می‌دونه؛ پیتر و نیویورک رو ترک می‌کنه و مهاجرت می‌کنه به لندن.از طرفی بابای هری آزبورن، یعنی همون نرمن آزمون، بر اساس یک سری آزمایش تبدیل میشه به ویلنی به نام گرین گابلین. که البته هیچکس نمی‌فهمه این همون نورمن آزبورنه. چند تا جنگ هم با اسپایدرمن می‌کنه؛ تا اینکه واقعا نمی‌دونم چرا و با چه منطقی؟ میره لندن و یک شب با گوئن استیسی، وقت می‌گذرونه. گوئن هم باردار میشه و دوقلو به دنیا میاره.دوقلو هاشم چون بچه‌های یه موجود نیمه آزمایشگاهی؛ یعنی همون گرین گابلین. خیلی زود بزرگ میشن. ولی تو همون لندن می‌مونن. گوئن که خیلی ناراحت از این کار زشتی که کرده؛ برمی‌گرده نیویورک و رابطش با پیترو از سر می‌گیره. ولی تو یه شب خیلی بارونی و تاریک، گرین گابلین، گوئن رو گروگان می‌گیره و بهش میگه که دوست پسرت همون اسپایدرمنیه که باعث مرگ پدرت شد.اسپایدر من از راه می‌رسه تا نجاتش بده. ولی گرین گابلین، بعد از اینکه حسابی گوئن رو زخمی می‌کنه؛ از بالای برج پرت می‌کنه پایین. اسپایدر من تار می‌ندازه تا گوئن رو بگیره؛ ولی انقدر سفت این کار رو می‌کنه که تاراش باعث میشن گردن گوئن بشکنه و در حالیکه احساس می‌کرد که پیتر بهش خیانت کرده؛ می‌میره. اسپایدرمن گرین گابلین رو می‌کشه ولی خب البته بعدا زنده میشه. حالا اونش مهم نیست. مهم اینه که پیتر بعد از این حادثه از هم می‌پاشه و خب آدم اینجور موقع‌ها به یه رفیق نازنین و قدیمی احتیاج داره دیگه. که بهش دلداری بده. کی بهتر از ام جی؟ خدایی کی؟ همسایه که بود. خوشگل که بود. موهاش قرمز که بود. خیلی باحال و طنازم که بود. مهربون هم بود و از همه مهمتر اینکه، پیترو دوست داشت. به همین ترتیب بود که مری جین شد عشق دوم پیتر و شخصیت محبوب دنیای کمیک و سینمایی اسپایدرمن.ام جی دوست داشت بازیگر یا مدل بشه. قبل از اینکه موفق هم بشه؛ تو یه رستورانی گارسونی می‌کرد. کلا فاز فرق داشت. ولی پیتر بدجوری عاشقش بود. ازشم خواستگاری کرد که بار اول ام جی گفت نه من آدم ازدواجی نیستم و از این حرفا. ولی چند سال بعد و دفعه دوم که پیتر جلوش زانو زد؛ ام‌جی قبول کرد و با هم ازدواج کردن. تو این مدت هم البته کلی اتفاق افتاد. مثلا دوقلوهای گوئن اومدن و افتادن به جونشون؛ که اسپایدرمن حلش کرد.هری آزبورن، عاشق ام جی شد. یه جاهایی هم داشت موفق می‌شد. بعدشم فهمید باباش همون گرین گابلینه، دیگه خیلی قاطی کرده و معتاد شد. افتاد به جون اسپایدرمن و ام‌جی. ولی بعدش اونم به راه راست هدایت شد.همه‌ی شخصیت‌هایی که معرفی کردمو تو فیلمای اسپایدرمن دیدین. گفتم دیگه فیلمایی که از سری اول اسپایدرمن منتشر شد؛ اون موقع تو ایرانم کلی طرفدار پیدا کرد. دست به دست شد. دوبله شد. تو تلویزیون پخش شد. می‌دونم که بتمن تیم برتون یا مثلا فیلمای سوپرمن قبل از اسپایدرمن بودن. ولی اسپایدرمن فیلمش خیلی معروف شد. خیلی تو جهان فروش کرد. میشه گفت اسپایدرمن تنها شخصیتیه که از سال دو هزار و دو تا الان، یعنی بیست سال سه بار از زندگیش فیلم ساختن و سه تا بازیگر مختلفم بازیش کردن. البته یه انیمیشن اسکاری هم تو سال دو هزار و نوزده، اکران شد؛ که در مورد پسری بود؛ به نام مایلس مورالس که تو دنیای کمیک بعد از مثلا مرگ پیتر پارکر و یکی از کتاب‌های سال دوهزار و یازده جایگزینش شد. یه پسر آفریقایی و آمریکایی سیاه پوست، که دوازده سیزده سال بیشتر نبود. مایلز تبدیل به بلک اسپایدرمن شد. انیمیشن هم در مورد مایلز بود و همه‌ی اسپایدرمن ها هم از دنیای موازی توش بازی می‌کردن. پیتر پارکر یکیشون بود.خب حالا دیگه بریم سراغ فیلم‌ها و بازیگرایی که تا حالا تو لباس اسپایدرمن، روی پرده اومدن. اولین فیلم از سه‌گانه اسپایدرمن، تو سال دو هزار و دو، به کارگردانی سم رینی و بازی توبی مک گوایر اکران شد. فیلم یک موفقیت فوق‌العاده بود. مخصوصا برای دنیای سینمایی مارول و استنلی، که گفتم اون موقع شغلش شده بود گسترش سینمای مارول. یعنی ترغیب هالیوود برای سرمایه‌گذاری و ساخت فیلم از روی شخصیت‌های کمپانی مارول. خود استنلیم یه صحنه‌ی تو فیلم بازی کرد که باعث شد مخاطبان از خوشحالی بترکن. غیر از توبی مک گوایر، جیمز فرانکو نقش هری آزبورن رو بازی می‌کرد. و ام جی هم کریستین دانست بود. یعنی از گوئن خبری نبود. یه چیز جالب فیلم این بود که اون تارها از خود دست‌های پیتر میومدن بیرون. یعنی بدن پیتر تار تولید می‌کرد تو بعضی کمیک‌ها هم اینجوریه. ولی خب نسخه‌ی اولیه و که با هم شنیدیم پیتر یه دستگاه برای اون تارا می‌ساز. بگذریم. ویلن داستانم نورمن آزبورن یا همون گرین گابلین بود که ویلیام دافو نقششو بازی می‌کرد. فیلم قشنگ و تمیز بود. یه فیلم ابرقهرمانی که خیلی حرف عمیقی نمی‌خواست بزنه. یه جورایی مثل خود شخصیت اسپایدرمن بود. هدف بزرگ اجتماعی پشت داستانش نبود. ولی چالش‌های انسانی جذاب و قابل باوری داشت. همینا هم باعث شد که دو سال بعد یعنی سال دو هزار و چهار سم رینی، فیلم دوم رو ساخت.بازیگرا هم همون قبلی بودن. غیر از ویلن داستان که دکتر اختاپوس بود و نقشش رو هم آلفرد مولینا بازی می‌کرد. تو فیلم دوم پیتر بیشتر درگیر زندگی و رابطش بود. درگیر کار و پول و زن عمو و کلا همه‌چی.اما فیلم سوم سال دو هزار و هفت، با همون کارگردان و بازیگران اکران شد و علی‌رغم فروش بالا نتونست مثل قبلیا محبوب بشه. به نظر من داستان یکم پاره پاره بود. وگرنه ادویه‌ی خوبی داشت. مثلا هری آزبورن، می‌خواست انتقام باباشو از اسپایدرمن بگیره که موضوع جالبی بود. یا سندمن به عنوان ویلن ظاهر شد و از همه مهم‌تر ونوم بود. ونوم یه جور ویروسه. یک ویروس پلاسمایی که دنبال یه بدن میزبان می‌گرده. تو فیلم ونوم میفته به جون اسپایدرمن و وجودش رو سیاه می‌کنه. ولی پیتر خودش نجات میده. بعد هم ونوم یه میزبان دیگه پیدا می‌کنه و بقیشم به بهانه‌ی اسپویل شدن نمیگم؛ چون خیلی طولانیه.تو پرانتز بگم که ونوم یه فیلم مخصوص خودش داره؛ با بازی تام هاردی و اکران سال دو هزار و هیجده، که فیلم بامزه و سرگرم‌کننده‌ایه. خلاصه بعد از سه گانه‌ی توبی، می‌رسیم به دوگانه‌ی سال دو هزار و دوازده جناب اندرو گارفیلد. یعنی دوگانه‌ای که سال دو هزار و دوازده شروع شد. من اندرو گارفیلد را خیلی دوست دارم. خیلی بازیگر خوب و جوون رعنا و جذاب و با شخصیتیه به نظرم. اولین باریم که تو لباس اسپایدرمن تو پرده سینما ظاهر شد؛ مربوط می‌شد به فیلم د امیزینگ اسپایدرمن که مارک وب کارگردانیش می‌کرد. خیلی عجیب بود دیگه. فقط پنج سال از اسپایدرمن توبی مگوایر گذشته بود و جایگزین کردنش ریسک بزرگی بود. ولی اندرو و فیلمنامه از پس این مهم بر اومدن و فیلم به اندازه‌ی کافی محبوب شد. داستان اورجین اسپایدرمن پیچیده‌تر وغم‌انگیزتر تعریف شد. خود پیترهم شخصیت خجالتی فقط نبود. یه جور یه جور درون‌گرایی جذابی داشت که به خاطر بازیگرش بود به نظر من. معلومه که فیلم دوست داشتما. فقط تعریف می‌کنم. به هر حال به نظر بقیه هم اینقد خوب بود که ادامه سال دو هزار و چهارده ساختن. ولی امان از این ادامه‌ها. خیلی ریسکین. واقعا باید حساب شده نوشته و کارگردانی بشن. تو فیلم دوم جیمی فاکس تو نقش الکترا ظاهر شد و ویلن خوبی هم بود. ولی داستان جذاب نبود. و الان که من دارم اینو می‌نویسم غیر از اون تیکه‌ی آخرش که نمیگم چی بود. چیز دیگه‌ای از یادم نمیاد و خب این از من بعید خدایی. احتمالا همین خصوصیت فیلم باعث شد که دیگه ادامه‌ی براش ساخته نشه. یه شایعاتی هم شد که ممکنه اندرو گارفیلد وارد دنیای سینمایی مارول واینفینتی بشه که زود هم رد شد. چون گفتن می‌خوان این دفعه یه بازیگر جوون‌تر، نقش اسپایدرمن رو بازی کنه. همین هم شد که تو سال دو هزار و شونزده تام هلند که اون موقع تازه بیست ساله شده بود؛ با لباس اسپایدرمن، تو فیلم سیبیلوا برادران روسو، ظاهرشد. فیلم کاپیتان آمریکا سیبیلوار، یکی از قشنگترین و بهترین فیلم‌های ام سی یو عه.اونجرز دوپاره میشن. یه عده میرن پشت کاپیتان آمریکا. بقیه هم میشن طرفدار آیرون من که درد و بلاش بخوره تو سر دشمناش و بدخواهاش و کلا هر کی که چپ نگاش کنه. تونی استارک یا همون آیرو منم، پیتر پارکرو پیدا می‌کنه و با یه حالت منتور و پدرانه می‌گیرتش زیر پر و بال خودش. اسپایدر من فقط تو صحنه‌ی جنگ فرودگاه میاد وسط. ولی همون چند دقیقه، برای دلبری تام هلند کافی بود به نظر من. خیلی دیالوگ‌های بامزه‌ای داشت.تا اینکه می‌رسیم به سال دو هزار و هیفده و فیلم مستقل اسپایدرمن هوم کامینگ؛ با بازی تام هلند. کارگردان جان واتس بود. از عمو بن و مرگش اینا خبری نبود. یعنی ما نمی‌بینیم. داستان ارجینی وجود نداشت. پیتر دیگه اسپایدرمن شده بود وقتی تونی پیداش کرد. ویلن فیلم هم ولچر خودمونه که داستانشو شنیدیم و مایکل کیتون نقششو بازی می‌کرد. اسپایدرمن تام هلند بعد از اون تو اونجر اینفینیتی وار و اندگیم هم بازی کرد و انقدر هم محبوب شد که اولین فیلم بعد از اندگیم رو هم متعلق به خودش کرد.فیلم فار فرام هوم، سال دو هزار و نوزده و باز هم به کارگردانی جان واتس اکران شد. فیلم چون برای اتفاقات بعد از اند گیمه خیلی احساسیه. برای من که قشنگ یه حالی داشت. در کل تام هلند بازیگر خوبیه. به نقشش میاد. تا حالا به نظرم نقص قابل ذکری نداشته و اگه کرونا بذاره هنوز جا داره تا کلی اسپایدرمن از توش دربیاد. خب این از فیلما.محبوب‌ترین ابرقهرمان دنیا کیه؟ جواب این سوال بسته به اینکه از کی بپرسیم یا مثلا کدوم سایت یا مدیر دنبال کنید متفاوته. ولی خب جوابها معمولا بتمن و سوپرمن و واندروومنن که بعد از جنگ جهانی دوم تا همین حالا، حسابی مشغول جلون دادن تو همه‌ی رسانه‌ها بودن. شخصیت‌پردازی شون، قدرتشون و تصمیماتشون، نزدیک هشتاد سال همراه با تغییرات فرهنگی و قانونی جلو اومدن و برای خودشون تبدیل به یک برند شدن. اما بین این اسما یه نفر هست که با اینکه خیلی جوان‌تر از بقیه است و چیزی از جنگ جهانی و رکود اقتصادی و اینا ندیده؛ ولی همون قدر محبوبیت داره که اون سه تا دارن. حتی ممکنه بیشتر هم باشه محبوبیتی که بین بچه‌ها و نوجوون‌ها دیگه احتمالا بی‌رقیبه. اسپایدرمن شناخته‌شده‌ترین شخصیت ماروله. خیلی از کسانی که علاقه‌ای به دنیای ابر قهرمانی ندارند هم اسپایدرمن رو می‌شناسن. آره بتمن وسوپرمن هم می‌شناسن. ولی چند نفرشون داستان ارجین یا همون داستان پیش‌زمینه شون رو هم بلدن؟ می‌دونن بتمن پولداره و سوپرمن آدم فضایی. ولی خیلی کم پیدا می‌شه کسی که ندونه پیتر پارکر چجوری اسپایدرمن شده. داستان نیش عنکبوت رادیواکتیوی رو دیگه همه می‌دونن. ولی چرا اسپایدرمن انقدر محبوب شد؟ چرا برخلاف انتظار خیلیا که ایده‌ی نوجوون قهرمان رو خنده‌دار و محکوم به شکست می‌دونستن؛ پیتر پارکر تونست دنیای ابر قهرمانی رو تغییر بده و حتی شخصیت‌پردازیشو ر صادر کنه؟جواب سوال هم خیلی راحته. اسپایدرمن تونست مشکل و چالشی رو به تصویر بکشه که هیچ ابرقهرمان دیگه‌ای حتی بهش فکرم نکرده‌بود. اونم چیزی نبود جز مشکلات روزمره و چالش‌های بی‌انتهای زندگی یه نوجوان تازه به بلوغ رسیده که همه چیز دنیا براش درد داره. بی‌پولی و تنهایی و یتیمی رو هم بهش اضافه کنیم. قبل از تولد اسپایدرمن نقش نوجوون رو معمولا شخصیتی بازی می‌کرد که همراه و دستیار ابرقهرمان اصلی بود. در واقع خلق می‌شد تا بعد آموزگارانه و فیلسوف مابانه‌ی ابرقهرمان، پررنگ بشه. مثلا وجود رابین به بتمن، چاشنی پدرانه اضافه می‌کرد. رابین همیشه زیر سایه بتمن بود. انگار یه جور رسالت بود برای بتمن. اسپایدرمن این قانون رو شکست. یعنی نه تنها یه نوجوون معذب و خرخون و غیرقابل معاشرت بود؛ بلکه هیچ استاد بزرگ و الگویی هم نداشت. البته ما تو فیلم‌های اخیر دیدیم که آیرونی نقش بازی می‌کرد. ولی خب تو کمیک‌ها اینجوری نیست.اسپایدرمن، خیلی بعد از اینکه اسپایدرمن شد؛ رفت و با اونجرز و مشخصا تونی استارک آشناشد. بگذریم. اسپایدرمن هیچ بتنی تو زندگیش نداشت که کنارش باشه و بهش یاد بده که با قدرتش چیکار کنه. باید همه چی رو خودش یاد می‌گرفت. تازه همه چیز، فقط یاد گرفتن روش‌های درست اسپایدرمن شدن نبود. پیتر کلی مشکل تو زندگیش داشت. هیچ دوستی نداشت. از همون کوچیکی سوژه‌ی اذیت و آزار بچه‌های قلدر مدرسه بود. پدر و مادرش را از دست داده بود. عمو و زن عموش خیلی پیر بودن و وضعیت مالی خوبی هم نداشتند. تا اون موقع داستان شخصیت اصلی و مشکلات زندگی هیچ ابرقهرمانی انقدر مهم نشده‌بود. انقدر تو اتاقش و مدرسه و کنار دوستاش نمایش داده نمی‌شد. انقدر از افکارش حرف نمی‌زد و نمی‌شست روی تختش که به راه‌های پول درآوردن فکر کنه. ولی پیتر پارکر گاهی با همون لباس اسپایدرمن میشست رو پشت بوم یک برج بلند، ساندویچ می‌خورد و به بدبختیاش فکرمی‌کرد. همه رو هم با مخاطب در میون می‌ذاشت. یعنی بلند بلند فکر می‌کرد و خواننده می‌تونست چالش‌های ذهنی پیتر پارکی رو بخونه و باهاش شریک بشه. بعد هم تار می‌انداخت و از لابه‌لای ساختمونا خودش می‌رسونده خونه که سوپی که زن عموش براش پخته رو بخوره.شما یه نوجوونو تصور کنید که از خفن بودن بتمن کرک و پرش ریخته. ولی خب با دیدن اسپایدرمن میتونه حسش کنه. می‌تونه خودش و جای اون بزاره و حتی با کمک اون برای مشکلات خودش راه حل پیدا کنه. حتی لباس اسپایدرمن که کل صورتش رو می‌پوشونه؛ این همزاد پنداری رو راحت‌تر هم کرده. هرکسی می‌تونه پشت اون نقاب باشه. استیو و استنلی وقتی داشتن لباس رو طراحی می‌کردن توجهی به این موضوع نکرده‌بودن؛ ولی همین خصوصیت منحصر به فرد لباس اسپایدرمن برای مخاطبان تبدیل به یک المان خیلی تاثیرگذار شد.خیلی زمانی نگذشت که دو تا شخصیت نوجوان تو کشور هند و ژاپن خلق شدند و با لباس اسپایدرمن شروع به قهرمان بازی تو داستان‌های محلی خودشون کردن. از طرفی هیچ ابرقهرمانی تا اون موقع حداقل انقدر بخش آسیب پذیرش رو برای مخاطب بلد نکرده بود. انقدر سختی‌های ابرقهرمان بودن و مسئولیت‌هاش رو در میون نذاشته بود. تو داستانم شنیدیم که پیتر چقدر گیج بود و هر بار که سعی می‌کرد درستش کنه؛ بدتر می‌شد. اول که تنها چیزی که به ذهنش رسید پول درآوردن بود. حالا می‌تونست یه نقاب بزنه و باحال باشه و برنامه اجرا کنه. احساس می‌کرد برای اولین بار می‌تونه خوش بگذرونه. آدما رو تحت تاثیر قرار بده و فقط و فقط به خودش و خانواده‌ش فکر کنه. اصلا چرا باید به بقیه فکر کنه؟ مگه اونا براش چیکار کرده بودن؟ غیر از تحقیر و قلدری مگه چی دیده‌بود؟ پیتر هیچ‌وقت کسی رو اذیت نکرده بود. ولی هر روز باید با اضطراب یه روز ترسناک جدید می‌رفت مدرسه بدون اینکه حتی بدون گناهش چیه؟ پیتر می‌خواست با اسپایدرمن خوش بگذرونه و یکم زندگی کنه. ولی مثل همه‌ی داستان‌ها و البته خود زندگی با قدرت بزرگ، مسئولیت‌های بزرگتر و بیشتری هم میان سراغت. پیتر این رو از راه سختی هم یاد گرفت. همون دزدی که به خاطر بی‌خیالی اسپایدرمن فرار کرده بود؛ یه گلوله تو شکم عمو بن خالی کرد و فرار کرد.عموبن مرد و اسپایدر من فهمید که باید مسیرشو عوض کنه. باید سعی کنه که آدم درستی باشه و برای افتادن تو این مسیر تاوان سنگینی داده‌بود. برعکس واندروومن با من و کاپیتان آمریکا و بقیه، که تمرکزشون روی مفهوم عدالت و اخلاق و آشوب و این چیزا بود؛ اسپایدرمن به دنیا نشون داد که اولین چالش هر ابرقهرمانی در واقع خودشه.همه‌ی اینا و نشون دادن اینکه مشکلات زندگی، با یک قدرت خارق‌العاده‌ای از بین نمی‌ره. باعث شد مخاطبان ارتباط برقرار کنند و در واقع باهاش صمیمی بشن. اسپایدرمن یه پیغام برای نوجوونا و آدمایی داشت که به نظر مردم عجیب، ناهنجار، کودن، خنگ، زشت و غیره میومدن و طرد شده بودن. بهشون گفت که من می‌بینمتون. من یکی مثل خودتونم و اشکالی نداره ما از پسش برمیایم. هیچ قلدری نمی‌تونه جلومونو بگیره. تنهایی نمی‌تونه شکستمون بده و ما انقدر قدرت داریم که بتونیم درست زندگی کنیم و حتی زندگیمون رو جشن بگیریم. نظر هیچ کسی هم مهم نیست.اسپایدرمن ابرقهرمانی بود که نه فلسفه و هدفی داشت و نه بدنش داشت از عضله منفجر می‌شد. داشت همه‌ی اینا رو یاد می‌گرفت و جلوی چشم مخاطب بزرگ می‌شد. حتی قدرتشم عجیب و جذاب بود. حس‌های قوی و عکس العمل‌های سریعش خیلی جدید و در عین حال آسیب‌پذیر بود. اسپایدرمن اسلحه‌ی خاصی نداشت. نامیرا نبود و سوپر سرباز هم نشده‌بود. برای همین هم معمولا در برابر دشمناش حرف فیزیکی برای گفتن نداشت. باید نقشه می‌کشید. باید حواسش به اطرافش می‌بود. همیشه باید با استراتژی پیش می‌رفت. که در نهایت کشته نشه. اسپایدرمن جزو اولین شخصیت‌هایی که تعریف جدیدی از قدرت و عضلانی بودن؛ ارائه کرد. نشون داد که حرف زدن در مورد مشکلات و احساسات، چیزی از مردونگی کلیشه‌ای شخصیت‌ها کم نمی‌کنه. نشون داد در میون گذاشتن نقاط ضعف و حساس بودن؛ این ابرقهرمان رو نه تنها ضعیف نمی‌کنه بلکه حتی اونو حتی قابل اعتمادتر هم می‌کنه.پشت صحنه‌ی این تحول بزرگ و شخصیت پردازی افرادی بودن مثل استنلی، استیو و جک کربی. هنرمندایی که شروع به خلق کاراکترهای مثل هالک و چهار شگفت‌انگیز و بقیه کردن. اینجوری هم مارول و نجات دادن و هم دنیای کمیک رو. ولی مهم تراز همه‌ی اونا خود استنلی بود. مردی که تبدیل به چهره‌ی مارول شد و تونست کمپانی از ورشکستگی نجات بده. ولی اتفاقی که تو دنیای کمیک افتاد فراتر از یک موفقیت مالی بود. سالی که استنلی به مارول برگشت؛ یعنی اول دهه‌ی شصت، صنعت کمیک زیر تیغ شدید سانسور و یک سری قانون ثبت شده بود که بهشون می‌گفتن آتارتی کد.تو قسمت هفتم و داستان واندروومن، از شروع سانسور و عصر نقره‌ای گفتم. از یه کتابی که توش از خشونت‌های فیزیکی و جنسی کتاب‌های مصور شکایت شده بود. سنای آمریکا هم تحت تاثیر قرار گرفت و یک فیلتر سفت و سخت گذاشت جلوی انتشاراتی‌ها. دیگه همه‌چی ممنوع شد. برهنگی، طلاق، فحش، هر گرایش جنسی که اون موقع ناهنجاری محسوب می‌شد و خیلی چیزای دیگه. از مواد مخدر نباید حرف زده می‌شد. زامبی و خون‌آشام و این موجوداتی که یکم با مذهب گره خوردن حذف شدن. آدم بده باید جوری شخصیت‌پردازی می‌شد که باهاش همزاد پنداری نشه با حکومت و پلیس هم باید به احترام برخورد می‌شد. صنعت بیچاره‌ی کمیک هم پیرو همین قوانین، به قهقرا کشیده‌شد. داستان گوگولی شد. رنگی شد. کتاب‌های مصور ترسناک عاشقانه و غیر ابرقهرمانی هم که کلا تعطیل شدن.تا اینکه استنلی تصمیم گرفت که این قوانین رو خیلی زیرپوستی کنار بزاره و دنیای کمیک رو یه تکونی بده. استنلی شخصیت‌های ساده ولی قابل درکی رو خلق کرد که باعث شد علاوه بر بچه‌ها بزرگترا هم دوباره با کمیک آشتی کنن. کم کم هم شروع کرد به حرف زدن در مورد چالش‌های ممنوع. تو داستان اسپایدرمن، ام جی شخصیتی که تو نوجوونی از دست یه پدر آزارگر و خشن فرارکرده. هری آزبورن، دوست اسپایدرمن مدت‌ها با مواد مخدر درگیره و پیتر سعی می‌کنه به زندگی عادی برش گردونه. یا داستان‌های ایکس من در مورد شخصیت‌های متفاوت ولی طرد شده‌ایه که جامعه هیچوقت قبولشون نکرده. و از همه مهمتر خلق شخصیتی بود به نام بلک پنتر که حتی یک سیاه پوست ستم کشیده هم نبود. پادشاه سرزمینی مخفی بود؛ به نام واکاندا که از نظر تکنولوژی از کل دنیا خیلی هم جلوتر بود.همه‌ی اینا با کله‌شقی استنلی اتفاق افتاد. استنلی که حتی یه لحظه هم از مخاطبا غافل نشد. استنلی تو هر کتاب، یه ستون داشت که گفتم با خواننده‌ها حرف می‌زد و به کامنتاشون جواب می‌داد. ستونی که بعدا شد یه صفحه‌ی کامل. مردم از خوندن جملات طنز استنلی به وجد میومدن. طنزی که تو دیالوگ‌های شخصیت‌ها هم کاملا مشخص بو.د مخصوصا اسپایدرمن که تو لحظه‌های ترسناک و جنگی هم تیکه‌های بامزه و خلاقانه‌اش رو کنار نمی‌ذاشت.خلاصه استنلی که این اسم را انتخاب کرده بود که اگه یه روزی یه نویسنده‌ی معروف شد کسی نفهمه که قبلا کمیک می‌نوشته با همین اسم تبدیل به یک ستاره محبوب شد. حتی رفت و اسم قانونیش هم عوض کرد. اسم قانونیش شد استن فاصله لی.زندگی استنلی فراز و نشیب زیاد داشت. ازش شکایت شد. چند بار ورشکست شد. دختر دومش رو تو نوزادی از دست داد. ولی هیچ وقت چهره‌ی خندونش رو تغییر نداد و همیشه به چیزی که شده بود افتخار می‌کرد. به قول خودش قبل از اینکه یه نویسنده‌ی کمیک بودم خجالت می‌کشیدم. از این که بقیه دکتر میشن یا مهندس و پل‌های آنچنانی می‌سازند؛ ولی من می‌شینم فقط کمیک می‌نویسم. ولی بعد از یه مدتی فهمیدم که سرگرمی یکی از مهمترین بخش‌های زندگی مردمه. بدون سرگرمی ما به راحتی تو سیاهی و تاریکی دنیا غرق می‌شیم. الان دیگه به این نتیجه رسیدم که اگه تو می‌تونی کاری کنی که مردم بخندن و سرگرم بشن، یعنی راه درستی رو انتخاب کردی.چیزی که شنیدین پانزدهمین قسمت از پادکست هیرولیک بود. هیرولیک رو من فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته نژاد، می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام میده. طراحی وب سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمی‌ انجام داده. روزگارتون خوش. فعلا خداحافظ!بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-–-E15-–-Spider-Man-id2202934-id324602448?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E15%20%E2%80%93%20Spider%20Man-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Wed, 03 Aug 2022 19:28:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بتمن (قسمت چهارم): شوالیه تاریکی بر می خیزد.</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%A8%D8%AA%D9%85%D9%86-4-e3inoamhrszo</link>
                <description>سلام. چیزی که می‌شنوین، چهاردهمین قسمت از پادکست هیرویکه که در شهریور ماه نود و نه ضبط میشه. هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌هاست. روایتی که من، با استفاده از منابع مختلف، ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم. خب، رسیدیم به قسمت چهاردهم و آخر ماجرای بتمن تو هیرولیک. امیدوارم که تا اینجا لذت کافی رو برده باشید. دمتون گرم که همراه بودین و به من کلی دلگرمی دادین. دیگه بریم که قسمت آخر از چهارگانه‌ی بتمن هیرولیک رو بشنویم و پرونده‌ی شوالیه‌ی تاریکی رو هم ببندیم. یادتون نره که قسمت‌ها رو به ترتیب گوش بدین. چون اطلاعاتش به هم ربط داره. دیگه اینجا خیلی حرف نمی‌زنم و میریم سر اصل مطلب. البته بگم که این قسمت خشونت‌اش زیاده ولی خب کمتر از قبلی‌ها. خواهش می‌کنم که بچه‌ها حداقل تنها گوش ندن.من فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این چهارمین قسمت از چهارگانه‌ی بتمن هیرولیک. هیرولیک تا حالا سه قسمت در مورد بتمن و دنیاش منتشر کرده و این که قراره بشنوین، میشه چهارمیش در واقع آخریش. یه مرور با هم بکنیم که تو این سه تا قسمت چی‌ها گفتیم و شنیدیم. تو قسمت یازدهم که اولین قسمت از چهارگانه‌ی بتمن بود، براتون از تولد بتمن گفتم. از باب کین و ویلیام فینگر که تو سال 1939 بتمن رو خلق کردن و دنیای سرگرمی رو ترکوندن. داستان پشت صحنه‌ی پردازش این کاراکتر و همکاری این دو نفر خیلی جذابه که اگه نشنیدین به نظرم این قسمت رو قطع کنید برین اول اون رو بشنوین.بعدش هم در ادامه‌ی همون قسمت یازدهم، داستان بتمن سال اول فرانک میلر رو تعریف کردم که ماجرای اولین حضور بتمن تو شهر گاتهم رو روایت میکرد. تو قسمت دوم چهارگانه‌ی بتمن که میشه قسمت دوازدهم هیرولیک، رفتم سراغ جوکر. از داستان‌های پشت پرده‌ی خلقتش گفتم و ماجراهایی که ایشون رو تبدیل کرد به ترسناک‌ترین ویلن دنیای سرگرمی. در واقع جذاب‌ترین. بعد هم تو همون قسمت داستان د کیلین جوک اثر آلن مور رو تعریف کردم. داستانی که در واقع یکی از جالب‌ترین روایت‌های تولد موجودی به نام جوکر تو شهر گاتهمه. د کیلین جوک یه انیمیشن به همین اسم داره که البته یکم زیادش کردن نسبت به کمیک ولی خیلی قشنگه. توصیه می‌کنم برین این رو ببینین.تو قسمت سیزدهم هیرولیک هم داستان کتاب آرکام اسایلم یا تیمارستان آرکام رو تعریف کردم. کتابی عجیب به نویسندگی گرنت موریسون که دنیای درونی بتمن رو به تصویرمی‌کشید. داستانی ترسناک و پر از کشمکش‌های درونی که شناخت خوبی از بتمن و دیوانگان آرکام بهمون میداد. امیدوارم که این سه قسمت رو گوش داده باشین. جدای از اینکه ترتیب شون برای درک بهتر داستان و شخصیت مهمه، هر کدومشون یه سری جزئیات جذاب دارن که اگه طرفدار بتمنی واقعا حیفه که از دستشون بدی. برین اون‌ها رو گوش بدین. دمتون گرم.تو قسمت چهاردهم که میشه آخرین قسمت از چهارگانه‌ی بتمن هیرولیک، قراره داستان کتاب دارک نایت ریترنز یا بازگشت شوالیه تاریکی اثر فرانک میلر رو براتون تعریف کنم. فرانک میلر رو که می‌شناسین. تو قسمت یازدهم که میشه اولین قسمت چهارگانه‌ی بتمن، داستان بتمن سال اول که تعریف کردم نوشته‌ی ایشون بود. سال 1986 و همزمان با انتشار کتاب مصور واچمن، دی‌سی کتاب دیگه‌ای منتشر کرد به نام دارک نایت ریترنز بازگشت شوالیه‌ی تاریکی. کتابی چهار جلدی با متفاوت‌ترین داستان بتمن تا همین الان. دلیل تفاوتش خود شخصیتی بود که از بتمن برای اولین بار به نمایش گذاشته شده بود. کتاب فرانک میلر تو دنیای بعد از جنگ سرد اتفاق می‌افتاد. یعنی دقیقا همون چاشنی که آلن مور تو واچمن‌اش استفاده کرده بود. تو دارک نایت فرانک میلر هم آمریکا و شوروی روی لبه‌ی جنگ جهانی سوم وایسادن و فقط چهار تا کل کل دیگه با نابودی دنیا فاصله دارن.تو این دوران که میشه همون سال 1986، بتمن دیگه جوون سی ساله نیست. یه مرد پنجاه و پنج ساله‌ست. مردی که ده ساله که دیگه بتمن نیست و فقط تو شمایل بروس وین زندگی می‌کنه. بتمن فرانک میلر یه موجود ترسناک‌تر و تاریک‌تر و لجبازه. چون دیگه جوون نیست. چون دیگه هرچی که لازم بوده بدونه رو می‌دونه. می‌دونه که چی جواب میده و چی نمیده. می‌دونه که عدالت و فرهنگ و این چیزها چجوری دووم میارن. اصلا مفهومی دارن یا ندارن. دارک نایت ریترنز جدای از داستان بی‌نظیر و پرحجم که حالا براتون تعریف می‌کنم، تو خودش و لابه‌لای دیالوگ‌ها بتمن وجودش رو تحلیل می‌کنه. انگار یه داستان مردمیه. وارد بطن گاتهم و مردمش و دیدگاهشون نسبت به بتمن میشه و خیلی خوب می‌تونه ما رو با زندگی و سوالاش درگیر کنه.کتاب وقتی چاپ شد که بتمن هنوز یه قهرمان کم و بیش رنگی بود با نیت‌های درست. ولی بتمن میلر اینجوری نیست. فکرش فرق داره. حرف‌هاش فرق داره. به قول خودش، بالاخره فهمیده که فقط با زور میشه که منطق رو به این دنیا تزریق کرد. درست میگه. برای چیزی که میگه مفهوم درست بودن رو نداره. منطق و زور رو کنار هم قرار داده که خب قاعدتا اشتباهه. ولی داستان رو که بشنویم متوجه حرفش میشین. کاراکتر انگار به تعریف جدیدی از دنیا رسیده که سوپرمن که تو کتاب هست بهش احترام میذاره و حتی بهش حسودی می‌کنه.انقدر این کتاب رو دوست دارم که دلم می‌خواد هی در موردش حرف بزنم ولی این بخش رو میذارم بعد از تعریف کردن داستان. الان یکم بیشتر از خود انتشار کتاب میگم. گفتم 1986 با نویسندگی فرانک میلر منتشر شد. کار طراحی و کلوز جانسون رو انجام داد. فرانک میلر الهام بخش شخصیت پردازی بیشتر بتمن‌هایی شد که ما تو فیلم‌ها و سریال‌ها دیدیم. کلا یه خونه تکونی اساسی بود توی دنیای بتمن که بعدش هم باعث شد آلن مور با کیلین جوکش، و بعدش هم گرنت موریسون با آرکام اسایلم، وارد دنیای بتمن بشن.نکته‌ی جذاب دیگه این داستان رابین بود. رابین این داستان دختره. من تا حالا در مورد رابین هیچی نگفته بودم که برسم به این قسمت. قبل از شروع داستان شخصیت رابین رو معرفی می‌کنم ولی بدونین که رابین همیشه پسر بوده. می‌گم پسر چون نوجوونه. یعنی مرد نیست. تو کتاب فرانک میلر رابین یه دختر نوجوونه که خیلی‌ها اعتقاد دارن که یکی از بهترین رابین‌ها دراومده. نکته‌ی مهم دیگه این که داستان کاملا بزرگونه‌ست و از دنیای کودکانه‌ی کتاب‌های مصور فاصله گرفته. البته همه‌ی داستان‌هایی که تو این چند قسمت گفتم اینجوریه ولی تو کتاب فرانک میلر غیر از طرح و کاراکترها، خود مفهوم و جملات ثقیل و چندپهلو ان. دنیاش خیلی سیاه و غمگینه. مردم همه سرخوردن. حتی قهرمان‌شون هم نمادی خاکستری از دنیایی که دیگه نمیشه به زور رنگی نگهش داشته.کلا این چهارتا کتابی که من تو چهارگانه بتمن تعریف کردم، همه‌شون همین خصوصیت رو دارن. خیلی تاریک بودن. خیلی سرد بودن. خیلی بزرگونه بودن. ولی خب این یکی فرق می‌کنه. چون بتمن هم سنش زیاده. چون دیگه تو وجود بتمن این سردی و تاریکی و پیر شدن رو میشه حس کرد. خود فرانک میلر میگه که وقتی داشته می‌نوشته هیچ مشکلی از طرف مدیرهای دی‌سی نداشته و حسابی حمایتش می‌کردن ولی همکارهاش و کارمندهای دی‌سی خیلی ناراحت بودن از اینکه ابرقهرمان دوست داشتنی‌شون قراره پیر و تلخ و شکننده تعریف بشه.به هر حال کتاب یک موفقیت بزرگ بود و به همراه واچمن سال هشتاد و شیش رو تبدیل به یک سال پر افتخار برای دی‌سی کرد. خب دیگه مثل قسمت‌های قبلی، بریم سراغ شخصیت‌هایی که تو این کتاب هستند و یه مختصری باهاشون آشنا بشیم. باز هم بگم که اگه شخصیت مهمی رو معرفی نمی‌کنم یعنی تو قسمت‌های قبلی بودن. پس لطفا و لطفا چهارگانه‌ی بتمن هیرولیک رو از اول و به ترتیب گوش بدین. واقعا از هر فرصتی استفاده می‌کنم که بگم چهارگانه بتمن هیرولیک. حس باحالیه خدایی.اول از همه بگم که جناب سوپرمن تو این داستان هستن که ارجاعشون میدم به اپیزود چهارم هیرولیک. بخواین در موردش بدونین می‌تونین اون رو بشنوین. پس سوپر من رو می‌ذاریم کنار و میریم سراغ جناب رابین. رابین مثل یه سمت می‌مونه. اسم یه سمت کاریه. یعنی هر کسی که لیاقتش رو از نظر جناب بتمن داشته باشه می‌تونه رابین باشه. ولی اگه یادتون باشه تو قسمت اول بتمن گفتم که اسم رابین از کجا اومده. بروس وین وقتی یه نوجوون بود عاشق متد کاری یه کارآگاهی شد به اسم هریس و توی لباس مخفی که خودش درست کرده بود افتاد دنبال کاراگاه. کارآگاه دیدش و قبول کرد که بهش کشف جرم رو یاد بده. اسمش رو گذاشت رابین. چون رنگ لباس که قرمز و سبز و زرد بود، اون رو یاد پرنده‌ای به اسم رابین ردبرست مینداخت. رابین سینه قرمز. یه چیزی شبیه گنجشک. خلاصه بروس بزرگ شد و تبدیل شد به بتمن و تصمیم گرفت که خودش واسه خودش یه رابین داشته باشه. یه دستیار داشته‌باشه.اولین رابین که سمت دستیار و شریک جرم بتمن رو از آن خودش کرد، یه نوجوون بود به نام دیک گریسون. دیک پدر و مادرش رو تو یه دزدی از دست داد. بتمن دیر به صحنه رسید ولی نتونست پسر بچه رو تو اون شرایط تنها بذاره و اون رو با خودش به بدکید یا همون غار مخفیش برد. لباس رابین رو تنش کرد و کنار بتمن بزرگ شد. بعدش هم که دیگه واسه خودش کسی شد و هر چی که لازم بود یاد گرفت. اسم نایت‌وینگ رو برای خودش انتخاب کرد و از بتمن جداشد. دومین رابین که به نظر من جذاب ترینشونه، پسر نوجوان دیگه‌ای بود به نام جیسون تاد. جیسون تاد یه پسر یتیم و بی‌خانمان بود که اولین بار وقتی داشت چرخ‌های بتموبیل رو می‌دزدید گیر بتمن افتاد.بتمن جیسون رو با خودش برد تو غارش ولی جیسون با رابین قبلی فرق می‌کرد. قوی‌تر بود. لجباز بود. کله‌خر بود. ولی از طرفی هم حتما خیلی دوسش داشت. تا این که جوکر متوجه این علاقه شد و جیسون رو تو همون نوجوونی کشت. مرگ جیسون یا همون رابین دوم، خیلی اتفاق سختی برای بتمن بود. یعنی در واقع اولین فقدانی بود که خود بتمن تجربه‌اش کرد نه بروس وین و جزو اتفاقاتی شد که بعد تاریک وجود شوالیه تاریکی رو پررنگ‌تر کرد. ذهنش هم از اون به بعد کلا درگیر این بود که اگه از اول جوکر رو کشته بود جیسون یا خیلی‌های دیگه زنده می‌موندن. در واقع جوکر از جیسون استفاده کرده بود تا بتمن قانونش رو زیر پا بذاره و بکشتش. یعنی جوکر رو بکشه ولی خب باز هم بتمن این کار رو نکرد.چند سال بعد از مرگ جیسون، یه قاتل خیلی حرفه‌ای که البته آدم بدها رو می‌کشت سر و کله‌ش تو گاتهم پیدا شد. مردی که اسم یکی از خلافکاران قدیمی گاتهم رو روی خودش گذاشته بود. ردهود. اسم ردهود رو شنیدیم. تو قسمت دوم که ماجرای جوکر رو می‌گفتم، ردهود هم یه نقشی داشت. یعنی لباس ردهود یه نقشی داشت. ولی اونجا یکم از شخصیتش گفتم. حالا اینجا ردهود عصر مدرن، یعنی رود تازه‌وارد شدیدا حرفه‌ای و خطرناک بود. بتمن نمی‌تونست گیرش بندازه تا اینکه خود ردهود اعتراف کرد که همون جیسونه. همون رابینی که زیر دست بتمن آموزش دیده بود و البته به دست جوکر کشته شده بود مثلا. جیسون بتمن رو مقصر مرگش می‌دونست و با اینکه نمرده بود باز هم نمی‌تونست ببخشتش.خب از جیسون تاد که بگذریم، به رابینی می‌رسیم که تو کتاب دارک نایت سر و کله‌اش پیدا میشه. یه دختر نوجوون به نام کری که بتمن جونش رو نجات میده و اون تصمیم میگیره که خودش رو وقف بتمن و هدفش کنه. چند تا رابین دیگه هم هستن که هر کدوم وقتی بزرگ شدن یه ابرقهرمان مستقلی از توشون در اومد. دیگه نمیگم اسماشون رو که گیج کننده نشه. مهم الان اینه که بدونیم رابین به کسی گفته میشه که نوجوون باشه و دستیار بتمن. تو داستان دارک نایت ریترنز هم با دختری به نام کری آشنا میشیم که به این سمت منصوب میشه. این از رابین. حالا شخصیت بعدی که تو این کتاب نقش داره خودش یک ابرقهرمان مستقله. جناب الیور کویین یا همون گرین ارو. گرین ارو میشه تیرکمون سبز. البته فکر می‌کنم دیگه خیلی‌ها گرین ارو رو بشناسین. اون هم به قاتل سریالیه که تا همین پارسال از شبکه سی‌دبلیو پخش می‌شد.منم نمی‌خوام زیاد اینجا توضیح بدم چون شاید یه اپیزود در موردش رفتم. پس فقط یکم معرفی‌اش می‌کنم. الیور کویین پسر یه خانواده‌ی پولدار بود از بچگی عاشق تیرکمون بود. رابین هود هم قهرمان زندگیش بود. الیور تو بچگی پدر و مادرش رو از دست داد و با داییش بزرگ شد. خیلی زود تبدیل شد به یه عیاش دخترباز و داغون که البته بی‌نهایت پول تو جیبش داشت. یه روز هم تصمیم گرفت که یه کشتی بخره و کلی دختر سوارش کنه ببرتش رو اقیانوس واسه خوش گذرونی. ولی کشتی غرق شده و همه مردن. غیر از الیور که خودش رو به یه جزیره‌ی متروک رسوند. الیور سال‌ها اونجا زندگی کرد و مجبور شد جنگیدن و زنده موندن رو یاد بگیره. کلی گروهک‌های تروریستی و قاچاقچی تو اون جزیره عملیات انجام میدادن و الیور هم با همشون درگیرشد. تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت برگرده به شهرش و با جرم و جنایت بجنگه.الیور اسم خودش رو گذاشت ارو. سلاحش هم شد تیر و کمون. ارو یکی از طرفداران سرسخت بتمنه. بهش احترام میذاره و می‌خواد کنارش باشه. ولی از بتمن رادیکال‌تر و ضد حکومت تره. یجورایی چپ ابرقهرمان‌هاست. تو این داستان رو هم مثل بتمن سنی ازش گذشته و دیگه اون الیور قبلی نیست. پس اگه اون الیور کویین سریال سی دبلیو تو ذهنتونه پاکش کنین، چون هم پیره هم یکم موهاش ریخته. بریم سراغ داستان. توی کتاب مشخص میشه که همه‌ی ابرقهرمان‌ها، غیر از سوپرمن، ده سال قبل از شروع ماجرای کتاب مجبور به بازنشستگی شدن. یعنی مردم و والدین کم‌کم شروع به اعتراض می‌کنن همون ده سال قبل، حکومت از ابرقهرمانان می‌خواد که همه چی رو بذارن کنار وگرنه دستگیر میشن.واندروومن و همه‌ی اون‌هایی که فضایی بودن برگشتن خونشون. بتمن هم موند تو عمارت خودش. ارو البته خیلی از این داستان خوشش نیومد و شروع به خرابکاری کرد واسه همین هم افتاد زندان. سوپرمن شد مامور مخصوص رئیس‌جمهور. پس واندر وومن و فضایی‌ها رفتن فضا خونشون، بتمن موند تو عمارت خودش، گرین ارو که خیلی از این داستان خوشش نیومد، شروع به خرابکاری کرد واسه همین هم افتاد زندان. سوپرمن الان ده ساله که مامور مخصوص رئیس جمهوره. یعنی کلا سرباز حکومته حالا هر رئیس‌جمهوری. از طرفی تو این ده سال بازنشستگی بتمن و البته بقیه، جوکر تو تیمارستان آرکام بستری شده و تقریبا رفته تو کما. یعنی زنده‌ست و چشاش بازن و مشکل فیزیکی هم نداره ولی به یه جا خیره شده و تکون نمی‌خوره. بیشتر دشمن‌های بتمن تو همون آرکام‌ان و فعلا دست از شرارت برداشتن.ولی اوضاع شهر گاتهم بدترشده. یه جنایتکار جدید که یه مرد خیلی غول پیکر و گنده و وحشیه، گروهی راه انداخته به نام میوتنز. خودش رهبری می‌کنه و یه سری جوون هم ازش پیروی می‌کنند. جوون و نوجوون. آدم می‌کشن، گروگان می‌گیرن، زن و بچه می‌دزدن و میفروشن. کلا خیابون‌های گاتهم رو ناامن کردن و تصمیمشون اینه که تسلط شهر رو به دست بگیرن. تنها دشمن‌شون فعلا کمیسر گوردونه که یه تنه و بدون بتمن داره باهاشوئ می‌جنگه. ولی خب با توجه به چیزهایی که گفتم، مسلما خیلی نمی‌تونه جلوشون رو بگیره. خب پس این یادتون بمونه ابر قهرمان‌ها بازنشسته شدن، غیر از سوپرمن که سرباز رئیس جمهوره. جورک کلا زندگی نباتی داره و تو آرکام اسایلم یا تیمارستان آرکامه و همچنین یه مرد غول پیکر سر و کله‌ش پیدا شده که یک گروه رو رهبری می‌کنه به نام میوتنز و کلا هر شرارتی که میشه یه انسان انجام بده رو دارن انجام میدن.حالا من این‌ها رو تو خلال داستان هم یاداوری می‌کنم. ولی خب چون داستان خیلی پر شخصیت و پر ماجراست، ازتون خواهش می‌کنم که یه کم بیشتر دقت کنید. شرمنده اینجا باز هم تشکر کنم از دوست عزیزم آقای محمد خاوری و سام استودیوی عزیز که افتخار دادن و تو این قسمت همراهی کردن. دیگه بریم داستان بازگشت شوالیه تاریکی رو بشنویم اثر فرانک میلر. فصل اول، بازگشت شوالیه‌ی تاریکی. از شبکه‌ی خبر گاتهم با شما صحبت می‌کنم. متاسفانه گرمای شدید گاتهم هم به وحشت شهر از گروه خلافکار میوتنز اضافه‌کرده. گروه میوتنز بعد از کشتار و آدم‌ربایی‌های هفته‌ی گذشته امروز با ارسال یک پیام کمیسر جیمز گوردون رو تهدید به مرگ کرد. کمیسر گوردون در سن هفتاد سالگی آخرین ماه خدمتشون رو می‌گذرونن و به زودی بازنشسته خواهند شد. خبر جالب اینکه امروز دهمین سالگرد ناپدید شدن یکی از متحدین کمیسر گوردونه.بتمن، شوالیه‌ی تاریکی شهر گاتهم، ده سال پیش در چنین روزی برای آخرین بار در آسمان گاتهم دیده‌شد .هنوز هیچ اطلاعی از زنده بودن یا هویت واقعی این یاغی سیاه‌پوش کشف نشده. بینندگان نوجوان ما احتمالا چیزی از روزهای گاتهم و بتمن به یاد ندارند و اون رو یه داستان افسانه‌ای میدونن. با این حال تا همین امروز وجود بتمن و رفتارها و قانون‌هاش تو شهر گاتهم یکی از بزرگترین چالش‌هایی که جامعه شناسان و منتقدین با اون دست و پنجه نرم می‌کنن. بروس وین و جیمز گوردون تو رستوران بزرگترین هتل شهر نشستن و در حال نوشیدن و صحبت کردن‌ان. جیمز گوردون و نگران زیادی الکل خوردن بروسه ولی بروس اهمیتی نمیده. موهای بروس خاکستری شده. یه مرد پنجاه و پنج ساله و درشت اندام که صورتش از هر احساسی خالیه. دو تا دوست قدیمی بعد از خوش و بش‌های شبانه از هم خداحافظی می‌کنن.بروس شروع به قدم زدن تو خیابون‌های گاتهم می‌کنه. گاتهم دوباره تو جنایت فرو رفته و مردم عادی هر روز فقیرتر و وحشت زده تر میشن. گروه خلافکار میوتنز هر کاری که دوست دارن می‌کنن. آدم می‌دزدن، می‌کشن، تعرض می‌کنن. بروس داره تو خیابون‌های گاتهم راه میره و با خودش فکر می‌کنه. گاتهم هر روز نفرت انگیزتر میشه. چرا پس هیچی عوض نشد؟ چرا مردم تسلیم شدن؟ انگار همه‌ی دنیا تسلیم این سیاهی شدن. منم یکی از اون‌ها. ده ساله که مثل زامبی‌ها تو این خیابون راه میرم.من ده ساله که مردم. شب‌های گاتهم حالم رو بدتر می‌کنه. حتی وقتی تو عمارت روی تختم خوابیدم، اون خفاش سیاه بوی گاتهم رو احساس می‌کنه و تو وجودم بیدار میشه. هر صدای جیغ و هر آژیر پلیسی که می‌شنوه یادش میره که مرده. من دیگه پیر شدم. ولی بتمن، بتمن هنوز جوونه. برای بتمن چیزی عوض نشده. هنوز هم پشت دیوارهای تموم خیابون‌های شهر می‌تونه مردی وایستاده باشه که از روی فقر و بدبختی آدم بکشه و فرار کنه. شاید اون آدم‌ها بچه‌های واقعی این شهر ان. شاید وارثین واقعی این دنیان.تیمارستان آرکام امشب قراره یه خبر ویژه رو به مردم گاتهم اعلام کنه. دکتر ولپر روانشناس اختصاصی آرکام داره از راهروها رد میشه تا به سلول مورد نظرش برسه. بیشتر بیماران تیمارستان مدت زیادی که هیچ علاقه‌ای به فرار کردن از خودشون نشون ندادن و آسایشگاه سال‌های تقریبا آرومی رو می‌گذرونه. یکی از اون بیمارها که سال‌هاست تو سکوت مطلق فرو رفته و هیچ حرکتی نمی‌کنه، جوکره. جوکر ده ساله که نه یک کلمه حرف زده و نه به اختیار خودش حرکت کرده. دکترها و پرستارها به زور بهش غذا می‌دن و گاهی راه می‌برنش که مریض تر نشه. جوکر فقط به این نقطه خیره شده انگار تو کمای مطلقه. ولی توجه اصلی دکتر ولپر امروز به یه مریض دیگه‌ست. مریضی به نام هاربی دنت یا توفیس. همون دادستان سابق شهر که بعد از چندین و چند جراحی روی صورتش امروز قراره پانسمانش رو باز کنند و به گاتهم نشون بدن که دادستان درستکاری که تبدیل به یک تبهکار ترسناک شده بود، دوباره مثل روز اول‌ش شده.هاربی دنت بعد از سوختن یک طرف صورتش، تبدیل به یه موجود دو شخصیتی و ترسناک قاتل شده بود. حالا دکترها امیدوار بودن که با ترمیم پوست صورتش بتونن شخصیت سالم اون رو برگردونن. اخبار گتهم داره رونمایی از صورت هاربی رو پخش می‌کنه. هاربی دنت و انگار نه انگار که نصف صورتش با اسید سوخته بوده. هاربی تو مصاحبه از مردم می‌خواد که ببخشن‌اش و اجازه بدن که به جامعه برگرده ولی کمیسر گوردون از این اتفاق خوشحال نیست. اون باور نمی‌کنه که هاربی آدم درستی شده باشه. به نظر جنایت‌های هاربی روحش رو سیاه کرده و با جراحی صورتش دیگه چیزی عوض نمیشه.بروس وین روی تختش خوابیده داره کابوس می‌بینه. بچگی‌های خودش رو می‌بینه که تو حیاط عمارت در حال دنبال کردن یه خرگوشه. داره میخنده. میدوه. یهو زیر پاش خالی میشه. بروس کوچولو توی چاه تاریک سقوط می‌کنه. هیچی نمی‌بینه. زخمی شده. بعد تو تاریکی دو تا چشم نورانی و قرمز می‌بینه. بعد هم صدای ترسناکی مثل یه جیغ خفه شده رو می‌شنوه. چیزی نمی‌گذرد که خفاش بزرگی به سمتش پرواز می‌کنه. چشم‌هاش می‌درخشند. چشم‌هایی که هیچ نشانه‌ای از احساس و تسلیم شدن ندارن. بروس وین کوچولو می‌تونه بوی مرگ رو از پرنده سیاهرنگ حس کنه. پرنده‌ای که اومده تا بجنگه و از چیزی هم نمی‌ترسه. خفاش به صورت بروس نزدیک میشه و با صدای بلند جیغ می‌کشه.بروس از خواب میپره و خودش رو تو غار تاریک بتمن می‌بینه. غاری که ده ساله که خالیه و بروس حتی می‌تونه صدای انعکاس نفس‌های خودش رو بشنوه. بروس هنوز نمی‌دونه که چجوری سر از غار درآورده که سر و کله‌ی آلفرد که حالا دیگه خیلی پیر شده پیدا میشه. آلفرد از این تو خواب راه رفتن‌های بروس نگرانه و بهش میگه که باید یه فکری براش بکنه. بروس تو عمارت برمی‌گرده تلویزیون رو روشن می‌کنه. اخبار داره از جنایت‌های بی در و پیکر گروه میوتنز میگه. دزدیدن و فروش بچه‌ها. کشته شدن آدم‌ها توی مترو و از همه مهمتر، داره از ناپدید شدن هاربی دنت میگه و اینکه کمیسر گوردون همه‌ی نیروهاش رو گذاشته تا پیداش کنن. هاربی خیلی ناگهانی فرار کرده و هیچ کس هم ازش خبری نداره. بروس شبکه رو عوض می‌کنه. حالا فیلم نقاب زورو داره پخش میشه. بروس خشکش می‌زنه. نمی‌تونه کانال رو عوض کنه.یاد همون شب کذایی تولد بتمن میفته. همون شبی که با پدر و مادرش از سینما بیرون اومدن. بروس کوچولو می‌رقصید و بازی می‌کرد. فکر می‌کرد یه قهرمانه. مارتا و توماس وین به خوشحالی بروس می‌خندیدن. بعد یهو یه مرد از تاریکی بیرون اومد. بروس گردنبند مروارید مادرش رو یادش میاد. مرواریدهایی که خیس خون بودن و یکی یکی روی زمین می‌افتادن. بروس حالش بد میشه. نمی‌تونه نفس بکشه. از عمارت بیرون میاد و روی تراس بزرگ خونه تلوتلو می‌خوره. صدای بتمن داره توی سرش میچرخه و ساکت نمیشه. وقتش رسیده بروس. میتونی با همه‌ی وجودت حسش کنی مگه نه؟ همه‌ی وجودت منم. نمی‌تونی فرار کنی. تو خیلی کوچیکی. تو یه پوسته‌ی بی‌ارزشی بروس. نمی‌تونی تا ابد من رو اینجا زندانی کنی. من از درون آتیشت می‌زنم. ذوب‌ات می‌کنم. تو نمی‌تونی با من بجنگی. نه مست بودن برای من مهمه و نه پیرشدن‌ات. فرارکن. باز هم فرارکنن. سعی کن که فرار کنی. تو ضعیفی. خیلی ضعیفی بروس.بروس برمی‌گرده و عمارت. حالا غیر از صدای بتمن صدای گوردون رو هم می‌شنوه. صدای سوپرمن، صدای کت وومن. صدای هاربی دنت و صدای خنده‌ی بلند جوکر. قهقهه‌ای که تبدیل به صدای جیغ میشه. بروس به سمت پنجره برمی‌گرده. صدای جیغ بلندتر میشه. چند ثانیه بعد یه خفاش بزرگ و سیاه پنجره رو میشکنه و وارد عمارت میشه. بروس روی زمین می‌شینه. شیشه‌های بلند عمارت خرد میشن و روی سرش می‌ریزن. بروس چشم‌هاش رو باز می‌کنه. خفاش روبروش نشسته. چشم‌هاش می‌درخشن. بیشتر از همیشه. انگار که دوباره آزاد شده باشه.کری که فقط سیزده سالشه داره با دوستش تو خیابون‌های تاریکی گاتهم راه میره. کری موهای نارنجی کوتاهی داره. قدش متوسطه و به خاطر ورزش‌هایی که کرده بدن عضلانی‌ای داره. هوا به شدت بارونیه و صدای رعد و برق خیلی بلنده. کری دوستش با ترس و لرز دارن از خیابون رد میشن. با این امید که دست میوتنز نیفتن ولی چیزی نمی‌گذره که دوتا لات و لوت وحشی جلوشون رو می‌گیرن. اعضای گروه میوتنز همه مثل هم لباس می‌پوشن. شلوار جین، کت چرمی رنگی که کلی آت آشغال فلزی بهش آویزونه، همشون موهاشون رو تراشیدن. از همه مهمتر، اینکه یه کلاه‌خود تیغ تیغی دارن که تا چشم‌هاشون میاد و مثل نقاب مسمونه. کری و دوستش می‌خوان فرار کنن ولی میوتنز قوی‌تر از این حرف‌هان و شروع می‌کنن به اذیت و آزار دخترهای بیچاره ولی همون موقع بتمن تو تاریکی از راه می‌رسه و نجاتشون میده.همه چیز در عرض چند ثانیه اتفاق میفته و بتمن به سرعت غیب میشه. برای تصویر خفاش غول‌آسا تو ذهن کری نوجوون ثبت میشه. گوشه‌ی دیگه‌ی شهر یه دزدی بزرگ اتفاق افتاده و یه ماشین پلیس در حال تعقیب یه ون بزرگه که دزدها نشستن و به نظر خیلی حرفه‌ای میان و بتمن ماشین دزد ها رو متوقف می‌کنه. دزدها پیاده میشن و به سمت یه ساختمون متروکه فرار می‌کنن. چهار نفرن و انقدر جوونن که چیز زیادی از بتمن یادشون نمیاد. به هر چیز مشکوکی تیراندازی می‌کنند. اما بتمن بدون اینکه خودش رو نشون بده یکی یکی پدرشون رو در میاره و اون‌ها لت و پار نقش زمین میشن. بعد هم اعتراف می‌کنن که یکی بهشون پول داده و خودشون هیچ‌کاره‌ان. بتمن جیب‌های مردهای بیچاره رو می‌گرده و به یه سکه میرسه. یه سکه که دو تا روش باهم فرق داره. بتمن جا می‌خوره و با عصبانیت بهشون میگه که این رو از کجا آوردن.اون‌ها هم جواب میدن که صورتش رو ندیدن ولی به همشون یه دونه سکه داده. بتمن به سکه‌ها خیره میشه. فقط هاربی دنته که از این سکه‌ها داره. یعنی هاربی دوباره شروع کرده؟ بتمن داره به عمارت برمی‌گرده. همه‌ی بدنش به خاطر درگیری‌های امشب درد می‌کنه. عضلاتش گرفتن و احساس می‌کنه که به زودی از خستگی بی‌هوش میشه. ولی با همه‌ی این‌ها حالش خوبه. خیلی خوبه. می‌تونست تبدیل به یک فاجعه بشه می‌دونم. می‌تونستم تو درد و سوزش عضلاتم غرق بشم. همه‌ی استخون می‌تونست بکنه. حتی می‌تونستم فلج شم ولی احساس پیری نمی‌کنم. انگار دوباره متولد شدم. می‌تونم دوباره بوی ترس رو احساس کنم. می‌تونم دوباره لذت ببرم. بتمن در حالی بازگشت‌اش رو جشن می‌گیره که خبر حضور دوباره‌اش تو آسمون گاتهم داره از تلویزیون تیمارستان آرکام پخش میشه.سالن اجتماعات آرکام شلوغه ولی جوکر مثل همیشه ساکت روی صندلی نشسته. با چند بار شنیدن اسم بتمن از تلویزیون، جوکر خیلی پنهانی و بعد از ده سال دوباره لبخند می‌زنه. تلویزیون گاتهم پر شده از برنامه‌هایی که در حال تحلیل برگشت بتمن‌ان. مخالف‌ها اون رو یه فاشیست روان‌گسیخته میدونن که با برگشتنش اوضاع رو بدتر می‌کنه. موافقان هم تنها راه نجات گاتهم رو برگشت بتمن می‌دونن. گوردون و بتمن بی‌توجه به این سر و صداها رو پشت بوم ساختمون پلیس وایسادن و دارن در مورد هاردبی دنت حرف می‌زنن. به نظر میرسه که دلیل دزدی هاربی از بانک این بوده که نیاز به پول داشته که یه کار خیلی گنده رو انجام بده. مثل یه انفجار تو یه جای خیلی بزرگ. گوردون بدم نمی‌تونم بفهمن که هاربی می‌خواد به کجا حمله کنه. تا اینکه توجهشون به برج گاتهم، که بزرگترین و بلندترین ساختمان شهره جلب میشه. انگار هدف هاربی رو پیدا کرده بودن.همون شب بتمن تو قسمت تاریک برج بلند گاتهم پنهان میشه. بدنش هنوز عادت نکرده و عضلاتش درد می‌کنن. می‌دونه که دیگه توانایی گذشته رو نداره ولی به هر حال باید جلوی هاربیدنت رو بگیره. صدای هلیکوپتر شنیده میشه. همچنین صدای هاربیدنت که داره با بلندگو اعلام میکنه که چندین میلیون دلار پول می‌خواد وگرنه کل شهر رو می‌فرسته روهوا. بتمن سعی می‌کنه خودش رو روی هلیکوپتر بندازه ولی لیز می‌خوره و از هلیکوپتر در حال پرواز آویزون میشه. هاربی بهش تیراندازی می‌کنه. هر دو تو آسمون شروع به جنگیدن می‌کنن تا اینکه بالاخره هر دوتاشون از هلیکوپتر سقوط می‌کنن. بتمن خودش رو به یکی از پنجره‌های برج قلاب می‌کنه و بعد با طناب هاربی دنت رو هم نجات میده.بتمن هاربی رو بالا می‌کشه و هر دو از پنجره برج وارد یکی از طبقاتش میشن. هاروی زخمی و خسته روی زمین زانو می‌زنه. نقشه‌هاش همه شکست خوردن و حالا دستبند به دست جلوی بتمن زانوزده. هاربی به دستبند دور مچش نگاه می‌کنه و بعد لبخند غمگینی می‌زنه و میگه تو چرا انقد عصبانی‌ای؟ تو که داره بهت خوش می‌گذره. مگه همین رو نمی‌خواستی؟ نگاهم کن. الان هر دو طرف صورت مثل هم شده و دیگه تکلیفت مشخصه. من دیگه یه هیولای کاملم. نگاهم کن. تو می‌تونی ببینی مگه نه؟ می‌تونی ببینی که هاربی دنت مرده. بتمن به صورت هاروی خیره میشه. به صورتش نگاه کردم. آره. من می‌تونم ببینم که هاربی حالا یه هیولای کامله. می‌فهممت. من و تو فقط یه پوسته‌ایم. تو هاربی دنت نیستی. تو فیسی. مثل من. من هم بروس وین نیستم. من بتمن‌ام.فصل دوم، پیروزی. چیزی به تمام شدن خدمت نمونده. تا آخر این ماه دیگه کمیسر گوردون نیستم. هیچوقت نتونستم عادت کنم. آدم هر چی بیشتر جرم و جنایت می‌بینه، بیشتر مضطرب و ناامید میشه. از هر جای شهر که رد میشم می‌تونم اجساد رو تصور کنم که یه روزی خودم همونجا پیداش می‌کردم. هیچ کدوم از این تصویرها پاک یا حتی کهنه نمیشن. نمی‌دونم این مشکل گاتهمه یا همه‌ی دنیا دیگه همینه. دلم برای بروس وین تنگ شده. اصلا نمیدونم چرا ولی فک کنم دیگه باهام قرار نذاره و مشروب نخوره. دوباره همه چی مثل قبل شده ولی فکر کنم اون حالش از من خیلی بهتره.در حالی که گوردون تو خیابون‌های گاتهم سرگردونه، کری دختر سیزده ساله‌ای که چند شب پیش بتمن جونش رو نجات داده بود تو اتاقشه و درش رو قفل کرده. از اون شب یه لحظه هم نتونسته به بتمن فکر نکنه. کری به سختی تونست یه لباس شبیه لباس رابین از فروشگاه‌های هالووین بخره و داره سعی می‌کنه که بپوشتش. کری بدون اینکه توجه والدینش رو جلب کنه، از پنجره اتاقش می‌پره بیرون و خودش رو به خیابون می‌رسونه. تصمیم گرفته هر طور شده بتمن رو پیدا کنه و عضو تیم‌اش بشه. می‌خواد بتمن رو راضی کنه که اون رو به عنوان رابین جدیدش بپذیره. بتمن سرش شلوغ‌تر از این حرف‌هاست. تو تحقیقاتش فهمیده که میوتنز امشب یک ملاقات بزرگ با رهبرشون دارن و بتمن تصمیم گرفته خودش رو به اون قرار برسونه. سوار تانک بزرگش یا همون بتموبیل میشه. بتموبیلی که سال‌هاست ازش استفاده نکرده.بتموبیل با سرعت به راه میوفته و بتمن از این که داره به میدون جنگ میره خوشحاله. از اون طرف کری که دیگه من بهش میگم رابین، با تعقیب کردن گروه میوتز و گوشت وایستادن متوجه میشه که اعضا یکی یکی دارن سوار ماشین‌هاشون میشن و انگار همگی دارن به یه سمت میرن. همون جایی که قراره رهبرشون رو ملاقات کنن. رابین یواشکی داخل صندوق عقب یکی از ماشین‌ها میشه و همراهشون میره. حتما به محل قرار می‌رسه. یه بیابون دفع زباله که کیلومترها با گاتهم فاصله داره. هیچ نوری وجود ندارد و فقط مشعلی که توی دستای رهبر نیوتنه کمی اطرافش رو روشن کرده. روی زباله و خاکستر تو هوا پخش زمین خیس و گلیه و حشرات تو هوا معلق‌ان.بتمن تو بتموبیل نشسته و سعی می‌کنه صدای رهبر میوتنز رو بشنوه. مرد غول پیکری که وسط گل وایساده و یه ارتش مثل خودش دورش رو گرفتن. همه تا خرخره مسلح‌ان و دارن گوش میدن. بتمن می‌تونه عضلات مرد رو از فاصله‌ی دور ببینه. می‌تونه خشم و نفرت رو تو صداش بشنوه. مرد داره فریاد میزنه و میگه: «اون‌ها اسم ما رو گذاشتن گروه. بهمون میگن دزد. میگن خلافکار. فکر می‌کنن یه مشت بچه‌ایم که فقط حوصلمون سر رفته. ولی وقتی با دستای ما کشته بشن و همسر و بچه‌هاشون جلوی چشمشون نابود بشن، می‌فهمن که با کی طرفن.» همه‌ی میوتنز شروع به فریاد زدن می‌کنن و بتمن هنوز به مرد غول پیکر نگاه می‌کنه. مردی که از هیچی نمی‌ترسه.بتمن ترسیده ولی باید شروع کنه. تانکش رو روشن می‌کنه و به سرعت به سمت جمعیت راه میفته. میوتنز شروع به تیراندازی می‌کنن ولی بتمن با لت و پار کردنشون مسیرش رو باز می‌کنه تا اینکه میرسه به مرد غول پیکر که جلوی بتموبیل وایستاده و داره فریاد میزنه. مردی که جلوی بتمن وایستاده. حتی بدنش هم شبیه انسان‌ها نیست و بتمن می‌دونه که شکست می‌خوره. این بار حتما شکست می‌خوره. با همه‌ی این‌ها از ماشینش پیاده میشه و به سمت حریف غول پیکرش حمله می‌کنه.رابین پشت تپه‌های زباله قایم شده و داره به این صحنه نگاه میکنه. خفاش گاتهم در برابر رهبر میوتنر خیلی کوچیک و ضعیف به نظر می‌رسه. رابین نزدیک‌تر میاد و پشت بتموبیل قایم میشه. بتمن داره همه‌ی سعی‌ش رو می‌کنه ولی درد داره. درد داره و با خودش فکر می‌کنه هنوز شروع نکردن ولی فقط با یه مشتش احساس می‌کنم که دارم بیهوش میشم. باورم نمیشه. یعنی من انقد پیر شدم؟ خیلی زوده. واقعا چه مرگمه؟ یعنی چقدر طول می‌کشه که از پا دربیای؟ من تا اون موقع دووم میارم؟مرد غول‌پیکر پشت سر هم شروع به مشت زدن می‌کنه. بتمن جوابش رو میده. هر دو تو گل و کثافت غرق شدن و دارن با مشت و لگد تا حد مرگ همدیگه رو می‌زنن ولی بتمن کم کم داره نیروش رو از دست میده. چشم‌هاش تار می‌بینه و نمی‌تونه تمرکز کنه. روی زانوها میفته. در حالی که مرد غول‌پیکر داره با یه تیر آهن بزرگ به سمتش میاد، بتمن با چشم‌های تار رابین رو میبینه که داره از پشت به مرد حمله می‌کنه. بتمن فکر می‌کنه توهمه. رابین رو صدا می‌زنه ولی حالش بدتر از این حرف‌هاست و روی زمین میفته. رابین خودش رو روی کول مرد غول‌پیکر میندازه و انگشت‌هاش رو تو چشمش فرو می‌کنه.مرد رابین رو به یه سمت دیگه پرتاب می‌کنه و دیوانه‌وار شروع به فریاد زدن می‌کنه. بتمن تو حالت نیمه بیهوش دست‌هاش رو به سمت کمربندش میبره و یه بمب کوچیک و عجیب رو به سمت صورت مرد غول پیکر پرتاب می‌کنه. مرد دیگه نه می‌تونه ببینه، و نه نفس بکشه. انقدر فریاد میزنه و تقلا می‌کنه تا بالاخره بیهوش میشه. سکوت عجیبی کل بیابون رو فرامی‌گیره. رابین از روی زمین بلند میشه و به سمت بتمن میره که تقریبا توی گل فرورفته. بالای سر بتمن وایمیسه .جرات نداره بهش دست بزنه. بتمن با صدای آروم بهش میگه که: «نترس، هنوز زنده‌ام. کمکم می‌کنی بلند شم؟»توی کاخ سفید جلسه‌ی دو نفره در حال برگزاریه. رئیس جمهور پشت میزش نشسته و سرباز وفادارش جلوش وایستاده. سربازی به نام سوپرمن که ده ساله خودش رو وقف خدمت به دولت آمریکا کرده. رئیس جمهور داره از اوضاع گاتهم شکایت می‌کنه و از این که شوالیه تاریکی دوباره سر و کله‌ش پیدا شده چندان خوشحال نیست. رئیس جمهور از سوپرمن می‌خواد که با بتمن حرف بزنه. میگه اگه برگشتن بتمن باعث بشه که بقیه هم برگردن، اونوقت مجبورن که یه اقدام جدی بکنن. سوپر من با اینکه می‌دونه حرف زدن با بروس فایده‌ای نداره اما قول میده که به قضیه رسیدگی کنه. از اونور تو شهر گاتهم خبر دستگیری رئیس میوتنز به همراه نصف بیشتر اعضای گروهش تو تمام شبکه‌های گاتهم پخش شده.شب گذشته، وقتی پلیس به بیابون دفع زباله رسیده با کلی موجود زخمی روبرو شده که به همراه رهبرشون تو گل و کثافت بیهوش شده بودن. مرد غول پیکر رو می‌ندازن تو انفرادی ولی نمیتونن آرومش کنن. مرد همه‌اش راه میره و فریاد میزنه که کاری می‌کنه که بتمن تبدیل به حیوان خونگی‌اش بشه و برای زنده موندنش التماس کنه. قول میده که گاتهم رو به آتیش بکشه. اما تو گوشه‌ی دیگه‌ای از شهر، جوکر هنوز روی صندلی سالن اجتماعات تیمارستان آرکام نشسته و با دقت در حال دنبال کردن اخبار مربوط به بتمنه. دکتر ولپر، همون روانشناس هاربیدت که از عاقبت هاربی دنت سر خورده و ناراحته، دیدن جوکر بشاش خوشحالش کرده. سعی می‌کنه هر چیزی که تو لازم داره براش فراهم کنه. جوکر هم از این موضوع استفاده می‌کنه.با یه قیافه‌ی مظلومی از دکتر ولپر می‌خواد که براش یه وقت مصاحبه تو تلویزیون بگیره. جوکر میگه می‌خواد از دردی که تو این چند سال کشیده حرف بزنه. به همه‌ی مردم بگه که ما چه روان‌پریش خطرناکیه و اگر به خاطر اون نبود، گاتهم با هیچ تهدیدی روبه‌رو نمیشد. دکتر ولپر در پوست خودش نمی‌گنجه. مطمئنه که اگه این مصاحبه انجام بشه و جوکر در نقش یک قربانی با شخصیت تو تلویزیون ظاهر بشه، دنیا دیگه اون رو به عنوان دکتری میشناسه که جوکر رو درمان کرده. واسه همین هم بی حرف پیش پیشنهاد جوکر رو قبول میکنه و میره که با صدا و سیمای گاتهم مذاکره کنه. تو عمارت وین، بروس بعد از جنگ شدیدش با مرد غول‌پیکر حالش بهتر شده. ولی هنوز روی تختش در حال استراحته.آلفرد بالای سرش داره ازش مراقبت می‌کنه. آلفرد از اینکه یه رابین دیگه به جمع‌شون اضافه شده خوشحال نیست و سعی می‌کنه داستان جیسون رو به بروس یادآوری کنه. ولی بروس بهش میگه جنگ ادامه داره و فکر می‌کنه که رابین جدید از پسش برمیاد. رابین داره این دعواها رو می‌شنوه و از اینکه بتمن بهش اعتماد کرده خوشحاله. بروس بالاخره از روی تخت بلند میشه و رابین رو صدا می‌کنه. رابین مثل یه سرباز جلوش وایمیسته. بروس به رابین یه لباس شبیه لباس میوتنز میده و بهش میگه که برای اولین ماموریتش آماده باشه و در ضمن، با کوچکترین سرپیچی اخراج میشه.ماموریت رابین اینه که با لباس میوتنز بین اعضای دستگیر نشده این گروه بره و شایعه کنه که رهبرشان قراره امشب از راه فاضلاب فرار کنه و اون‌ها رو توی محوطه‌ی دفع فاضلاب ملاقات کنه. چون رابین لباس میوتنز رو پوشیده کسی بهش شک نمیکنه و اعضای گروه کم‌کم تو محل قرار تجمع می‌کنن. گوردون و بتمن روی سقف ایستگاه پلیس ایستادن. گوردون به نقشه‌ی بتمن شک داره ولی بتمن بهش میگه که تنها راه شکست واقعی مرد غول پیکر و ایده‌های ضد انسانیش تحقیر کردنشه. وگرنه نه زندان، نه اعدام نمی‌تونن جلوش رو بگیرن و ممکنه حتی باعث بزرگتر شدن فرقه‌اش بشن. گوردون قبول می‌کنه. چند روز بیشتر به بازنشستگیش نمونده و برای آخرین بار حاضر میشه که به بتمن کمک کنه.مرد غول‌پیکر تو سلولش نشسته. گوردون میاد پشت میله‌های سلولش وایمیسه. کلید رو تو قفل می‌چرخونه و بهش میگه که اومده باهاش خداحافظی کنه. گوردون این رو میگه و میره. مرد غول پیکر با شک و تردید به در نزدیک میشه. در سلول بازه. مرد از سلولش بیرون میاد. یکم مکث می‌کنه. هنوز گیجه. به دور و برش نگاه می‌کنه و توجهش به کانال فاضلاب روی دیوار جلب میشه. میره به سمت کانال و محفظه رو باز می‌کنه. کانال به اندازه‌ی کافی بزرگه و مرد می‌تونه واردش بشه. همون موقع بتمن که تو کانال منتظرش بوده. باهاش گلاویز میشه. بتمن و مرد غول‌پیکر تمام کانال فاضلاب رو به هم گره می‌خورند و به سمت محل دفن سرازیر میشن. بالاخره کانال به انتها میرسه و هر دو تو مردابی از کثافت فرود میان.اعضای گروه میوتنز که از چند ساعت قبل اونجا جمع شده بودن. با دیدن این صحنه شروع به فریاد زدن می‌کنن ولی هیچ کدومشون جرات جلو اومدن ندارن. بتمن و مرد غول‌آسا هنوز در حال جنگیدن‌ان. بتمن با هر چیزی که داره هر دو تا چشم مرد رو زخمی می‌کنه و مرد هم غرق در فاضلاب و کثافت شروع به فریاد زدن از درد می‌کنه. بتمن بهش امان نمیده و انقدر می‌زنتش تا بالاخره مرد غول‌پیکر تو مرداب فاضلاب بیهوش میشه. بتمن روی سینه‌ی مرد میشینه. به اعضای نیوتن نگاه می‌کنه. سکوت سنگینی برقرار میشه. بعد از چند ثانیه، نصف اعضای گروه فرار می‌کنن ولی بقیه شروع به تشویق کردن و فریاد زدن می‌کنن.خیلی زود و جو گیرانه هم کلاه خودشون درمیارن و تصمیم می‌گیرن که رهبر دیگه‌ای انتخاب کنن. رهبری به نام بتمن. مرد غول پیکر به زندان ایالتی منتقل میشه و اعضای وفادار گروهش هم دستگیر میشن. اما بقیه‌شون صورتشون رو با نشون بتمن رنگ می‌کنن و به عنوان گروه جدید پسران بتمن خودشون رو به شهر گاتهم معرفی می‌کنن. اون‌ها اعلام می‌کنن که از این به بعد مردم عادی لازم نیست ازشون بترسن ولی مجرم‌ها و خلافکارها دیگه یه روز خوش هم نخواهند دید. از حالا به بعد پسران بتمن پشت سر بتمن و برای گاتهم خواهند جنگید.فصل سوم، شکار شوالیه‌ی تاریکی. میون خبرهای گروه پسران بتمن و خرده خرابکاری‌های افراد باقی مونده از میوتنز، کاخ سفید اعلام کرد که نیروهای شوروی در حال نزدیک شدن به یکی از بنادر نزدیک گاتهم‌ان. کشتی شوروی حامل سلاح‌های مرگباری هستن که ارتش آمریکا هنوز نتونسته قدرتش رو برآورد کنه. البته کاخ سفید در حالی که ارتش آمریکا رو برای مقابله فرستاده به مردم اطمینان داد که جنگی در کار نخواهد بود. خبر دیگه‌ای که بیشتر از هر چیزی مردم گاتهم رو مجذوب خودش کرده، اعلام حضور غیرمنتظره‌ی جوکر تو برنامه‌ی زنده‌ای که قراره روز بعد پخش بشه. این برنامه مخالفان و موافقان زیادی داره ولی کل شهر کنجکاون و منتظرن ببینن که قراره چه اتفاقی بیفته.بروس وین بی توجه به اخبار گاتهم تو یکی از آفتابی‌ترین روزهای شهر در حال قدم زدن تو باغ عمارتشه. بروس تنها نیست و یه دوست قدیمی به ملاقاتش اومده. کلارک یا همان سوپرمن اومده تا از بروس بخواد که لجبازی رو کنار بزاره و دست از بتمن بودن برداره. کلارک بهش میگه که دیگه پیر شده و همین هم به زودی باعث شکستش میشه. کلارک عقیده داره که دنیا عوض شده و دیگه کسی احتیاجی به ابرقهرمان نداره و اینکه ممکنه بهش دستور بدن که جلوی بتمن رو بگیره. بروس حرف‌های سوپرمن رو قطع می‌کنه و میگه: «اگه اون روز برسه کلارک، اونی که قوی‌تر پیروز میشه.» کلارک می‌خواد جواب بروس رو بده ولی از دوردست‌ها صدای رئیس جمهور رو می‌شنوه.نیروهای شوروی با ارتش آمریکا درگیر شدند و انگار که جنگ واقعا شروع شده. کلاک به بروس نگاه میکنه و میگه باید بره. بعدش هم مثل جت پرواز می‌کنه و غیبش میزنه. از اون طرف شهر گاتهم داره برای برنامه‌ی شبانه‌ی جوکر آماده میشه. برنامه‌ای که قراره جوکر به همراه دکتر ولپر حضور داشته باشه و سختی‌هایی بگه که به خاطر بتمن کشیدن. همه جا پر از مامور شده تا هم از فرار احتمالی جوکر جلوگیری کنند و هم اگه لازم شد بتمن رو دستگیرکنن. بتمن و رابین ه تو آماده باش کامل‌ان. بتمن مطمئنه که جوکر یه برنامه‌ای داره و این مصاحبه‌ی مسخره قراره با خون تموم بشه. جوکر تو اتاق گریمه. دکتر ولپر زودتر از جوکر وارد برنامه شده و داره از خوبی‌های جوکر میگه. از اینکه درمانش کرده و جوکر شهروند سالمیه و تنها مشکل این شهر بتمنه.برنامه حدود صد نفر تماشاگر زنده داره که تو خود استودیو نشستن و منتظر جوکر ان. آمریکا هر لحظه ممکنه با بمب اتم نابود بشه ولی مردم گاتهم اهمیتی نمیدن. مجری اسم جوکر رو صدا می‌کنه جوکر بن میزنه و وارد میشه. تصویر صورت سفید و لبخند سرخش بعد از سال‌ها به صورت زنده تو سرتاسر گاتهم پخش میشه. جوکر روی صندلی مهمون‌ها نشسته. دکتر کنارشه. مجری به جوکر میگه که تا حالا حدود ششصد نفر از مردم گاتهم به دست اون کشته شدن و جوکر چه حرفی داره که بهشون بزنه؟ جوکر به دوربین نگاه میکنه و میگه که حرفی نداره. فقط قصد داره که همه‌ی شرکت‌کننده‌های امشب برنامه رو هم بکشه. مجری از حرف جوکر می‌ترسه و میگه منظورش چیه.دکتر ولپر میده که جوکر منظوری نداره. جوکر شروع به خندیدن می‌کنه. خنده‌ش ترسناک و بلنده. همون موقع یه بمب دودزا تو سالن اجرای برنامه منفجر میشه. جوکر هنوز داره می‌خنده ولی این بار تنها نیست. مجری دکتر و تمام شرکت‌کننده‌ها دیوانه‌وار شروع به خندیدن می‌کنن. انقدر می‌خندن که بعضیاشون بالا میارن. صدای خنده‌شون دیگه کم‌کم تبدیل به جیغ میشه. مجری و دکتر هم نمی‌تونم بخندم برنامه همچنان ادامه داره و به صورت زنده از تلویزیون پخش میشه. تک تک حاضرین تو برنامه بعد از مسموم شدن با گاز خنده‌ی جوکر کشته میشن. به ششصد قربانی قبلی حدود صد نفر دیگه اضافه میشن و جوکر بدون هیچ دردسری و به کمک همدستی قدیمیش از ساختمان خارج میشه. جوکر دوباره آزاد میشه و این اتفاق گاتهم رو تو ترس و وحشت فرو می‌بره.شهر گاتهم تو دردسر بزرگی افتاده .جوکر فرار کرده و چندین جسد به جا گذاشته. بتمن با جاسوسی از اطلاعات پلیس فهمیده که تو محل جنایت یه کاغذ رنگی قدیمی پیدا شده. پلیس اهمیتی نداده ولی بتمن می‌دونه که اون یه دعوتنامه از طرف جوکر بوده. دعوت به شهربازی بزرگ شهر که داره یکی از شلوغ‌ترین شب‌های خودش رو می‌گذرونه. شهربازی پر از مردم عادی که با بچه‌هاشون اونجا جمع شدن و دارن خوش میگذرونن. جوکر امشب برنامه‌ی بزرگی داره. ده سال از آخرین ملاقاتش با بتمن گذشته و قصد نداره امشب رو به همین راحتی تمومش کنه. جوکر تصمیم داره که شهربازی رو منفجر کنه ولی هنوز نمی‌دونه که بمب رو کجا کار بذاره. تا میاد تصمیم بگیره یه خفاش بزرگ از آسمون بهش نزدیک میشه. جوکر به بتمن نگاه می‌کنه. چشم‌هاش می‌درخشن. بتمن خودش رو روی جوکر میندازه ولی جوکر از زیر دستش فرار می‌کنه.مردم شروع به جیغ زدن می‌کنن. جوکر به هر کسی که جلوش ظاهر میشه شلیک می‌کنه و می‌کشتش. جوکر به سمت تونلی میره که روی رودخونه‌ی باریکی قرار داره و محل قایق سواری مردمه. وارد تونل میشه. یکی یکی به سمت قایق‌ها تیراندازی می‌کنه و همه رو می‌کشه. بتمن وقتی به جایی می‌رسه که دیگه هیچکس زنده نمونده. تونل تاریکه و صدای آروم رودخونه شنیده میشه. بتمن و جوکر روبروی هم وایستادن. جوکر لبخند می‌زنه و بعد به سمت بتمن حمله می‌کنه. پشت سر هم تیراندازی می‌کنه. بتمن سعی می‌کنه جاخالی بده ولی یکی از تیرها به شکمش اصابت می‌کنه. بتمن عصبانی میشه. با فریاد دیوانه‌وار به سمت جوکر حمله می‌کنه و شروع به فشار دادن جمجمه جوکر می‌کنه. جوکر منتظره. منتظر که بتمن گردنش رو بشکنه و بکشتش اما بتمن نمی‌تونه. جوکر رو روی زمین میندازه.جوکر به شدت زخمیه و همه جای صورتش داره خونریزی میکنه. چشم‌هاش حتی جایی رو نمی‌بینه ولی داره میخنده. روی زمین افتاده و می‌خنده. صداش تو تونل منعکس میشه و انگار که هزاران جوکر بتمن رو محاصره کردن: «واقعا ازت ناامید شدم بتمن. فقط یه لحظه با کامل شدن فاصله داشتی. فقط کافی بود که گردنم رو بکنی و من رو بکشی ولی ترسیدی. فلج شدی. مثل همیشه. دلم واقعا برات می‌سوزه. به هر حال فرقی هم نمی‌کنه. همه‌ی این‌ها میفته تقصیر تو و البته اون‌ها فکر می‌کنن تو قاتل منی. تو جهنم می‌بینمت عزیز دلم.»جوکر این رو میگه و بعد گردن خودش رو به شدت می‌چرخونه. صدای شکستن گردنش تو غار پخش میشه. جوکر خودش رو میکشه تا همه فکر کنن که بتمن بالاخره یکی رو کشته و قانون رو زیرپا گذاشته. بتمن بهت زده روی زمین میوفته و کنار جسم بی جون دشمن قدیمیش می‌شینه. باورش نمیشه که یکی حاضر باشه برای اثبات حرفش خودش رو بکشه. جوکر مرده. تموم شده. بتمن داره به شدت خونریزی میکنه و خسته‌س ولی هنوز هم توی سرش جوکر داره با صدای بلند می‌خنده.فصل چهارم، شوالیه‌ی تاریکی شکست می‌خوره. کیلومترها اونورتر یه جنگ سخت در حال اتفاق افتادنه. سوپرمن داره یکی یکی تانک‌های شوروی رو نابود می‌کنه ولی نمی‌تونه به بروس فکر نکنه. همه‌مون تونستیم خطر وجود داشتمون تو این دنیا رو درک کنیم بروس. غیر از تو. تو و اون افکار وسواس‌گونه و مطلق‌ات. تو نتونستی. این مردم هیچ اهمیتی برای ما قائل نیستن بروس ولی برای تو مهم نیست. هیچ وقت نبوده. وقتی مردم شروع به اعتراض کردن، حکومت مثل جنایتکارها باهامون رفتار کرد و فقط خندیدی. همون خنده‌ی ترسناک و همیشگی‌ات. گفتی معلومه که ما جنایتکاریم. اصلا مجبوریم که باشیم و باز خندیدی. تو دوست داری که ازت متنفر باشن. که ازت بترسن. هیچی برات مهم نیست غیر از این جنگ مقدس‌ات. حالا باز میان سراغمون. دوباره زندگی رو ازمون می‌گیرن بروس. دوباره شکارمون می‌کنن به خاطر تو.جنگ سوپرمن با نیروهای شوروی داره تموم میشه. کشتی‌های دشمن دارن عقب‌نشینی می‌کنن و سوپرمن خوشحال از نجات دوباره زمین، به مزرعه‌اش برمی‌گرده. ولی چیزی نمی‌گذره که رئیس جمهور آمریکا اعلام می‌کنه که با وجود عقب‌نشینی، شوروی آخرین ضربه رو وارد کرده. اون هم شلیک یک موشک بزرگ که اگه منفجر بشه، شرق آمریکا کلا نابود میشه و کل کشور تبدیل به سرزمین زامبی‌ها میشه. مردم گاتهم همه مات و مبهوت در حال تماشای سخنرانی رئیس جمهور ان. تو خیابون‌ها همه خشک‌شون زده و باورشون نمیشه که داره چه اتفاقی میفته. موشک هر لحظه ممکنه به زمین برخورد کنه و همه چی رو نابود کنه. سوپرمن به سمت موشک میره. خودش رو به دماغه‌اش میچسبونه و سعی می‌کنه که مسیرش رو منحرف کنه. دماغه کم‌کم به سمت اقیانوس می‌چرخه تا اینکه بالاخره جایی بین اقیانوس آسمون منفجر میشه. سوپرمن به دوردست‌ها پرتاب میشه و تو سرخی آسمون بعد از انفجار ناپدید میشه.برق تمام ایالت‌های شرقی آمریکا قطع میشه. صدای کر کننده‌ای شنیده میشه. آسمون سرخ میشه و نیروگاه‌های انرژی شروع به منفجر شدن و سوختن می‌کنن. اوضاع گاتهم که نزدیک‌ترین کلان‌شهر به انفجاره اصلا خوب نیست. تو شهر پر از دود شده و گرمای عجیبی کل شهر رو فراگرفته تو. خیابون‌ها تاریکی مطلقه و مردم فقط چند ثانیه بعد از شنیدن صدای وحشتناک، انفجار شروع به شورش و شلوغی کردن. بروس وین بعد از جنگ نفس گیرش با جوکر هنوز روی تخت اتاقش دراز کشیده. بعد از انفجار و رفتن برق عمارت، بروس چشم‌هاش رو باز می‌کنه. آلفرد گیج شده و میگه که نمی‌تونه که برق اضطراری رو روشن کنه و جالب اینجاست که عقربه‌های تمام ساعت‌های عمارت تو لحظه‌ی انفجار ثابت موندن. بروس به سختی از جاش پا میشه و میگه احتمالا تمام ساعت‌های کشور از کارافتاده.بروس این‌ها رو نشونه‌ی انفجار یک بمب تو اقیانوس می‌دونه و می‌گه که حتما سوپرمن نتونسته جلوش رو بگیره. یه بمب الکترومغناطیسی که باعث شده همه‌ی دستگاه‌ها از کار بیفتن. مثل هواپیما و ماشین و کامپیوتر و کلا هر‌چی. بروس وین پانسمانش رو باز می‌کنه و با اینکه هنوز درد داره، از رابین می‌خواد که دنبالش بیاد. دیگه نه بتموبیل کار می‌کنه و نه هیچ دستگاه دیگه‌ای. برای همین هم بتمن به رابین یه اسب میده. خودش هم سوار یه اسب سیاه رنگ و بزرگ میشه و به سمت شهر سوخته‌ی گاتهم شروع به تاختن می‌کنه. در حالی که یک گله اسب و بدون سوار پشت سر همراهیش می‌کنن. تو شهر همه چی به هم ریخته. مردم به فروشگاه‌ها حمله می‌کنن، به هم حمله می‌کنن، خونه‌های همدیگه رو آتیش می‌زنن، ماشین پلیس رو آتیش می‌زنن، جیغ می‌زنن، گریه می‌کنن، دیوانه‌وار به هر چیزی چنگ میزنن.اوضاع پلیس زندانی‌ها بهم ریخته. زندانیان شورش کردن و تونستن که از سلول‌ها فرارکنن. آسمون به رنگ خون دراومده و خیلی هم نزدیکه. انگار که آسمون یه لایه به زمین نزدیک شده و دیگه خبری از ماه و ستاره و ابر نیست. یه سقف قرمز و محکمه که حتی دیگه نمیشه زیرش درست نفس‌کشید. خیلی زود صدای وحشتناک دومی تو کل شهر شنیده میشه. مردم به آسمون نگاه می‌کنن. یه هواپیمای مسافربری بزرگ در حال سقوط روی سرشونه. همه وحشت کردن و قفل شدن. هواپیما نزدیک و نزدیک‌تر میشه تا بالاخره به برج بزرگ گاتهم اصابت می‌کنه و منفجر میشه. بتمن و رابین به همراه تعداد زیادی اسب خودشون رو به محل اختفای گروه پسران بتمن می‌رسونن. یه سری جوون که مشعل دستشون گرفتن و تو همون محل دفع فاضلاب شهر از ترس اعضای فرار کرده میوتنز پنهان شدن.بتمن با اسب سیاهش میره و بالای تپه‌ای از زباله وایمیسته. رابین و پسران بتمن بهش خیره شدن. بتمن شروع به حرف زدن می‌کنه: «اسلحه‌های بی‌ارزش تون رو روی زمین بگذارید. این وسیله‌ی پر سر و صدا به هیچ دردی نمی‌خوره. امشب به دستاتون اتکا کنید. به مغزتون، به فکرتون. امشب ما قانون این شهریم. امشب من قانون این شهرم.» پسران بتمن سوار اسب‌ها میشن و پشت سر بتمن راه می‌افتن در حالی که همشون مسحور ابهت بتمن و صداش‌ شدن. بتمن و ارتش‌اش شروع به جمع کردن دزدها و کمک کردن به مردم می‌کنن. زندانی‌ها رو دستگیر می‌کنند. آتش‌سوزی‌ها رو مهار می‌کنن. اجناس دزدیده شده رو پس می‌گیرن. مردم قفل شده تو خونه‌ها و متروها رو آزاد می‌کنن. بتمن با اسب سیاه‌اش تو کل شهر می‌چرخه. مردم آروم شدن سایه‌ی خفاش بزرگ و اسب سوار شهر روی همه‌ی دیوارها افتاده. یه سایه که انگار قراره تا ابد روی دیوارهای گاتهم بمونه.هیچی نیست. به من گفتن هیچی نیست. یه بمب ساده. من سوپرمن ولی باورشون کردم. کی فکر می‌کرد که یکی می‌تونه با سیاره‌ی خودش همچین کاری بکنه؟ ولی مردم اینجا عاشق نابودی‌ان. این شعله‌ها تا همین چند دقیقه‌ی پیش محل زندگی پرنده‌هایی بودن که ساکن همین سیاره‌ان. ولی حالا نابودشدن. حالا اینجا دیگه هیچ زندگی نیست. غیر از این آتیش ابدی. تو راست می‌گفتی بروس. می‌گفتی که هر کاری از دست مردم بر میاد و به من می‌خندیدی. گفتی که اون‌ها به راحتی واقعیت رو تغییر میدن و به همین راحتی هم فراموشش می‌کنن. حتی صدای ضجه‌ی مردم خودشون هم نمی‌شنون. حالا دیگه خورشید رو هم از خودشون گرفتن. آخه کی همچین کاری می‌کنه؟ کدوم موجودی می‌تونه ذره ذره زندگی و امید رو از خودش بگیره و خوشحال باشه که برده؟ من باید خودم به خورشید برسونم. دارم ضعیف میشم. دارم می‌میرم.سوپرمن برگشته به کاخ‌سفید. رئیس جمهور بی توجه به اتفاقاتی که کل کشور رو به هم ریخته، فقط یه چیز از سوپرمن می‌خواد. اون هم بتمنه. با اینکه گاتهم تنها شهریه که تونسته خودش رو جمع و جور کنه، رئیس جمهور از اینکه بتمن مثل یه رهبر به اوضاع مسلط شده خوشحال نیست. سوپرمن بهش میگه که مطمئنه که بتمن با پای خودش تسلیم نمیشه. ولی رئیس جمهور به سوپرمن دستور میده که باید بتمن رو مجبور به تسلیم شدن کنه. بروس تو عمارتشه داره به تاریکی مطلق آسمون نگاه می‌کنه. بروسون یه مهمون ناخونده داره. الیور کویین یا همون گرین ارو. ده سال پیش بعد از بازنشستگی اجباری همه‌ی ابرقهرمان‌ها، الیورکویین برای نشان دادن مخالفتش دست به چند تا خرابکاری زد و برای همین هم روانه‌ی زندان شد. ولی بعد از مدتی از زندان فرار کرد و شایعه شد که از کشور خارج شده ولی حالا روی کاناپه‌ی بزرگ اتاق نشیمن بروس وین نشسته و میخواد که با بروس علیه سوپرمن بجنگه.بروس تو حال و هوای خودشه ولی اولیور همچنان داره حرف میزنه: «ببین بروس جان. با اینکه خیلی مخفی و رازآلود بازی میکنی ولی باز هم سر و صدا زیاده. برای همین هم میفتن دنبالت. من رو ببین. پنج ساله از زندان فرار کردم. سرم شلوغ بوده ولی تا وقتی صداش رو درنیارم، اون‌ها هم کاری باهام ندارن. ولی تو نه. تو رو باید ساکت کنن. باید بکشنت.» بروس حوصله‌ش سر میره. میگه: «باشه بابا اصلا تو خوبی. حالا بگو چی از جون من می‌خوای؟» الیور جواب میده: «من همیشه می‌دونستم که تهش تو میمونی و اون گندبک آبی جیگری. منم می‌خوام بیام توی بازی. دلم می‌خواد حداقل یه لگد بهش بزنم. راستش رو بخوای تو دلم مونده.» بروس جوابی نمیده ولی مخالفتی هم نمی‌کنه. بیرون عمارت، تو برف‌ها، رابین در حال سوارکاریه. بروس داره به سال‌هایی فکر می‌کنه که رابین قراره بدون اون زندگی کنه. بدون اون تصمیم بگیره. هم برای خودش و هم برای گاتهم.همون موقع یه شعله با سرعت زیادی روی زمین میفته. یه شعله که تبدیل به یک کلمه میشه. یه پیغام از طرف سوپرمن که فقط پرسیده کجا. بروس به آسمون نگاه می‌کنه و جواب میده: «خیابون جنایت.» مطمئنه که سوپرمن صداش رو می‌شنوه و تو خیابونی که بروس خانوادش رو از دست داد و بتمن متولد شد، منتظرش می‌مونه. بروس این زره مخصوصش رو تنش می‌کنه. لباس بتمن برای مبارزه با سوپرمن با لباسی که همیشه می‌پوشه فرق داره. بزرگتره، محکم‌تر و سیاه‌تر. آلفرد غمگین و با صورتی ترس زده داره به بروس تو پوشیدن زره مخصوص‌اش کمک می‌کنه. رابین کنارش وایستاده. قراره امشب راننده‌ی بتمن باشه. بتمن و رابین سوار بتموبیل میشن. رابین به بتمن نگاه میکنه و میگه: «تو قراره امشب بمیری مگه نه؟» بتمن جواب میده: «آره رابین. من امشب می‌میرم.»بتمن و سوپرمن روبروی هم وایستادن. تو آسمون چندتا هلیکوپتر در حال پرواز ان و کل خیابون بسته‌شده. رابین تو بتومبیل نشسته و داره از ترس میمیره. سوپرمن می‌خواد شروع کنه به حرف زدن که بتمن نمیذاره. اولین مشت رو حواله‌ی صورت کلارک می‌کنه. جنگ شروع میشه. بتمن می‌دونه که خیلی وقت نداره و باید تا جایی که میشه لفتش بده. زره‌اش به اندازه کافی مقاوم هست ولی بدنش. بدنش نمی‌کشه. در حالی که بتمن با تمام وجود داره میجنگه، سوپرمن سعی می‌کنه تا آرومش کنه. ولی بتمن گوش نمیده و ضربه‌ست که پشت ضربه به بدن سوپرمن فرود میاره. همدیگه رو پرتاب می‌کنن، تیرهای چراغ برق می‌شکنن، دیوار خونه‌های اطراف خرد میشن. کم کم سوپرمن عصبانی میشه و تصمیم می‌گیره از قدرتش استفاده کنه.در حالی که رابین تو بتموبیل نشسته و داره به خرد شدن بتمن زیر دست و پای سوپرمن نگاه می‌کنه، ناگهان رادیو داخل ماشین روشن میشه و صدای بتمن پخش میشه. &quot;رابین. این یه پیام ضبط شده است. احتمالا سوپرمن الان اینقد سرش شلوغه که نمی‌شنوه من چی میگم. پس خوب گوش بده و طبق نقشه پیش‌برو.&quot; رابین بتموبیل رو روشن می‌کنه و از اونجا دور میشه. گرد و خاک جنگ این دو نفر بالا گرفته و بتمن داره سر سوپرمن فریاد میزنه: «تو همه‌ی ما رو فروختی کلارک. تسلیم‌شون شدی. این چیزی بود که والدین بهت یاد دادن نه؟ ولی والدین من درس دیگه‌ای بهم دادن .وقتی روی زمین تو شوک و خون غلت می‌زدن، وقتی بدون هیچ دلیلی می‌مردن بهم یاد دادن که دنیا فقط در صورتی عادلانه‌ست که مجبورش کنی. انسان بودن یعنی همین کلارک. چیزی که تو هیچ وقت نمی‌فهمی.»همون موقع یه تیر آهنی از تیر و کمان الیور کویین، یعنی همون ارو به سمت سوپرمن شلیک میشه. سوپرمن تیر رو تو دستش می‌گیره. الیور سوار بتموبیل میشه و با رابین از اونجا فرار می‌کنن. تیر تو دستای سوپرمن منفجر میشه و یه گاز سبز رنگ تو هوا پخش میشه. گاز کریپتونایت. تنها چیزی که میتونه سوپرمن رو از پا دربیاره. سوپرمن روی زمین زانو می‌زنه و شروع به سرفه کردن می‌کنه. بتمن خونین و مالین به حرف زدنش ادامه میده: «می‌بینی کلارک؟ امشب قراره پایان هر دوی ما باشه. ما می‌تونستیم با هم دنیا رو تغییر بدیم ولی حالا نگامون کن. من شدم یه سیاستمدار رادیکال و تو، تو فقط یه جک مسخره‌ای.» بتمن در حالی که سوپرمن زیر مشت و لگد گرفته ادامه میده: «می‌خوام که همیشه یادت بمونه کلارک.برای تمام سال‌هایی که قراره زندگی کنی، حتی تو تموم لحظه‌های تنهایی، میخوام یادت بمونه که دستای من دور گردنت بود. که تنها مردی که تونست شکست‌ات بده من بودم. بتمن بود.» بتمن این رو میگه و روی زمین می‌افته. دیگه نه حرفی میزنه، نه حرکتی می‌کنه. سوپرمن بلند میشه. میره سمتش. هنوز داره سرفه می‌کنه. سر بتمن رو روی زانوهایش میذاره و صداش می‌کنه ولی بتمن هیچ حرکتی نمی‌کنه و صدای ضربان قلبش شنیده نمیشه. نفس هم نمی‌کشه. بتمن مرده. نیروهای پلیس به سمتشون میان. سوپر من فریاد میزنه و بهشون میگه که دورشن. سوپرمن بتمن رو تو آغوشش می‌گیره و پرواز می‌کنه.آفتاب داره به کشور برمی‌گرده و اثرات انفجار داره کم کم از بین میره. ولی گاتهم عزاداره. عزادار قهرمانی که تا لحظه‌ی آخر دست از جنگیدن برنداشت. تمام اخبار گاتهم پر شده از عکس‌های بروس وین. بروس وینی که حالا همه فهمیدن که همون بتمن بوده. عمارت وین تو همون شب کذایی به همراه تمام مدارک و دستگاه‌های مخصوص بتمن سوخته و از بین رفته. آلفرد همه چیز رو نابود کرده و خودش همون شب بر اثر سکته‌ی قلبی فوت کرده. تمام حساب‌های بانکی بروس وین خالیه و هیچکس نمیدونه چه بلایی سر امپراتوریش اومده. تو حیاط عمارت سوخته‌ی وین، بروس داره کنار پدر و مادرش دفن میشه. رابین، کت وومن، گوردون و سوپرمن بالای سر قبر بتمن وایستادن. همه از سوپرمن متنفرند و اون رو مقصر می‌دونن.کم‌کم همه‌ی دوست‌های بتمن از اونجا میرن و فقط سوپرمن و رابین می‌مونن. سوپرمن سرش رو پایین میندازه و تصمیم می‌گیره که بره که یهو یه صدایی می‌شنوه. از اعماق زمین صدای تپش قلب میشنوه. سوپرمن به رابین نگاه می‌کنه. رابین هول میشه. سوپرمن لبخند می‌زنه و از اونجا دور میشه. زمان‌بندی درست نبود و کلارک صدام رو شنید. رابین بهم گفت که اون فقط یه لبخند زد و رفت. حق با الیور بود. اگه سر و صدا کنم تو خاموشی بمونم. اون هم با هم کاری نداره. من کاری که بخوام می‌کنم.حالا سال‌ها وقت دارم که به رابین و این بچه‌ها رو آموزش بدم. تو این غار بی‌انتها، من یه ارتش می‌سازم. یه ارتش که دیگه مثل ما نباشن کلارک. ارتشی که بتونن دنیا رو مجبور کنن که عادلانه بچرخه. که منطقی بچرخه. این برای ادامه‌ی زندگی من هم بد نیست. در واقع خوبه. به اندازه‌ی کافی خوبه. بروس وین و الیور کوین و رابین و غار بی‌انتهای بتمن وایسادن و دارن به پسران بتمن نگاه می‌کنن. پسران بتمن که در حال راه اندازی یک ارتش جدید ان. یه خونه‌ی جدید، یه زندگی جدید.خب، این هم از داستان بازگشت شوالیه‌ی تاریکی. یه داستان پر از داستان که هر کدومش کلی حرف برای گفتن داشت. داستانی که تو صفحات اولش ما رو با یه بروس وین پنجاه و پنج ساله آشنا می‌کنه که ده ساله که سراغ بتمن نرفته. یه جورهایی الکلی، غرغرو افسرده هم هست. از طرفی اوضاع گاتهم بی‌نهایت آشفته است و حتی بدتر از زمانی که بتمن برای بار اول خودش رو نشون داده بود.شبیه‌ترین بتمن سینما به شخصیت این کتاب بن افلکه. اصلا الهام گرفته از بروس وینیه که داستانش رو شنیدین. باید بگم که اگه نویسندگی و کارگردانی این فیلم‌ها خوب بود، بن افلک می‌تونست بتمن تلخ و مسن خوبی باشه. حالا بگذریم. داستان فرانک میلر چندتا ویلن مهم داره که هر کدوم داستان خاص خودشون رو دارن ولی اولین جنگ بروس وین تو این روایت، با خودشه. با بتمنیه که درونشه و صداش هر روز و هر شب تو گوشش می‌پیچه.بروس هر شب کابوس می‌بینه. کابوس بعدی از شخصیتش که ده سال زندانی شده و می‌خواد که آزاد بشه. بتمن درون بروس وین رو از هم پاشیده و با بی‌رحمی کامل بهش میگه که تو بدون من هیچی نیستی و زندگیت هیچ معنایی نداره. بروس این رو می‌دونه. می‌دونه که زندگیش بدون بتمن هیچی نیست و برای همین هم زندگی‌اش شده الکل و افسردگی و کابوس. تا اینکه فساد و جنایت گاتهم اونقدری میشه که بتمن میتونه این رو از درون بروس بو بکشه.می‌تونه هر شب صدای آژیر پلیس، فریاد ضجه‌ی مردم رو بشنوه و عطش‌اش برای آزادی بیشتر بشه. حتما نیاز به هرج و مرج و آشوب داره که به زندگی برگرده و گاتهمی که تو کتاب به نمایش در اومده مرزهای همه‌ی این مفاهیم رو خیلی وقته که رد کرده. بتمن از درون بروس فریاد میزنه و می‌خواد که برگرده. تو کتاب، بروس بعد از کلی کابوس خوابگردی و مستی بالاخره تو یه شب طوفانی تسلیم بتمن میشه. تو صحنه‌ای که خفاش بزرگی که تو غار عمارت زندگی می‌کنه، شیشه رو میشکنه و دوباره وارد عمارت میشه.اگه قسمت اول مجموعه بتمن رو گوش کرده باشید، دقیقا تو یه همچین صحنه‌ای بروس تصمیم می‌گیره که بتمن بشه. که خفاش بشه. جمله معروفش هست که میگه من باید یه خفاش بشم. بتمن مبارزه رو می‌بره و از زندان بروس آزاد میشه. کتاب برای همینه که هنوز به عنوان بهترین داستان بتمن معرفی میشه. یکی از بهترین داستان‌ها چون تازه وقتی جدال درونی تموم میشه، حالا بتمن باید بره بجنگه سه تا دشمن و یک دوست. تو کتاب اول، هاربی دنت رفیق و دشمن قدیمی بتمن، با اینکه صورت نیمه سوخته‌ش درمان شده و دیگه تو فیس نیست ولی برای بزرگترین جنایت زندگیش برنامه‌ریزی کرده و میخواد برج بزرگ گاتهم رو منفجر کنه. بتمن می‌بینه که نیمه‌ی تاریک هاربی حالا همه‌ی وجودش رو گرفته. یعنی سیاهی و بیهودگی دنیا که هاربی رو تبدیل به دوتا شخصیت متفاوت کرده بود، حالا انقدر عمیق تو لایه‌های شخصیت هاربی نفوذ کرده که دیگه راه نجاتی براش نیست.دیگه مهم نیست صورت هاربی سالم باشه یا نه. درواقع هیچوقت نبوده. چهره‌ی هاربی با یه نیمه‌ی سالم یه نیمه‌ی سوخته نماد بوده و هست. یه نماد از همون حرفی که جوکر تو داستان کیلین جوک گفت. گفت هر آدمی فقط یه روز بد، یه اتفاق بد لازم داره تا مجنون بشه و انسانیت‌ش ته بکشه. واسه هاربی این اتفاق افتاد. هاربی همه‌ی خانوادش و همه چیزش رو تو اون شب کذایی اسیدپاشی از دست داد و سال‌ها با خودش مبارزه کرد. ولی در نهایت تو این داستان، وقتی هاربی جلوی بتمن زانو می‌زنه و تسلیم میشه، وجودش یگانگی از جنون و جرم و سیاهیه. دیگه دو رو نیست. یکیه. بتمن همونجا اعتراف می‌کنه که هاربی دنت برای تو فیس همونجوریه که بروس وین همین نقش رو برای بتمن داره. کتاب دوم، قصه‌ی یه دشمن جدیده. رئیس نیوتن یا همان مرد غول‌پیکر.بتمن این بار می‌دونه که شکست می‌خوره چون شاید بقیه فکر کنن که یه ابر قهرمانه ولی خودش میدونه که فقط یه آدم معمولیه. ولی رهبر میوتنز یه مرد جوون و بی اندازه قوی هیکله که به خودش میگه قانون. بتمن این بار دست به تحقیر مرد غول پیکر می‌زنه چون قدرت اون آدم به ارتش‌اشه. ارتش نوجوونی که به هر کاری دست می‌زنن و هیچی براشون مهم نیست. بتمن با شکست مرد غول‌پیکر، نیمی از این ارتش رو برای خودش می‌کنه. گروهی که اسمشون رو میذارن پسران بتمن و تا آخر کتاب میشن هدف نهایی شوالیه‌ی تاریکی برای نجات دنیا. یعنی بتمن تصمیم میگیره تا تربیتشون کنه و بهشون جنگیدن رو یاد بده.جنگ با جوکر تو کتاب سوم از همه جذاب‌تره. به خصوص که جوکر ده سال توی کمای روانی بوده و با شنیدن دوباره اسم بتمن به زندگی برمیگرده. در مورد رابطه این دو نفر تو قسمت‌های قبلی خیلی گفتم. تو این قسمت اتفاق مهم مرگ جوکره که خودش رو می‌کشه. کاری که حتی بتمن سالخورده هم نمی‌تونه بکنه. جوکر که صدای خنده‌هاش از تو ذهن بتمن پاک نمیشه. خودش رو می‌کشه تا همه فکر کنن که بتمن یه قاتله. واقعا جذابه که یکی خودش رو بکشه تا حرفش رو ثابت کنه. تا یکی دیگه رو به دردسر بندازه. جوکر واقعا انگار هیچ چیز دیگه‌ای تو زندگی غیر از بتمن نداره. ده سال تو غیبت بتمن سکوت می‌کنه و وقتی هم که دوباره باهاش روبرو میشه خودش رو می‌کشه. به نظر من رابطه‌ی این دو تا از هر چی افسانه‌ی عاشقانه‌ست مریض‌تره.من خیلی داستان و بعد از مرگ جوکر باز نکردم ولی خودکشی جوکر که به نظر قتل محسوب می‌شده، طرفداران دو آتیشه بتمن رو می‌رنجونه و همچنین باعث میشه که پلیس به عنوان یک قاتل دنبالش بگرده. قبل از اینکه داستان رو شروع کنم گفتم که این کتاب تو بطن شهر گاتهم میره و نظرات مردم نسبت به بتمن رو منتشر می‌کنه. حالا یا تو تلویزیون، یا مصاحبه، یا دیالوگ چند تا رهگذر و چیزی که بعد از مرگ جوکر اتفاق میفته، زیر سوال رفتن بتمن و عملکردش بین همون مردمه. مردم از مرگ جوکر راضی‌ان ولی بتمن که آدم میکشه براشون ناشناخته و عجیبه. گرچه این اتفاق زیر سایه‌ی بمب الکترومغناطیسی گم میشه ولی نمیشه عطش جوکر برای کشته شدن و صحنه‌ی مرگش رو فراموش کرد. جالب بودن کتاب برای من همینه. انگار هر تیکه‌ای از داستان یه نتیجه‌گیری داره. همه چی درست و کامل چیده‌شده.حالا بگذریم. بعد از مرگ جوکر، نوبت به جنگ آخر می‌رسه. اون هم جنگ بین سوپرمن و بتمنه. مبارزه‌ی این دو نفر عمیق‌تر از این حرف‌هاست. دعوا سر مفهومی به نام زوال انسانیته. یعنی سوپرمن با همه‌ی قدرت‌ها هنوز انقدر ساده‌ست که فکر می‌کنه که انسان موجود مقدسیه و براش طلب بخشش می‌کنه. ولی بتمن خیلی زود تو بچگی فهمیده که هیچ چیز مقدسی تو این زندگی وجود نداره. اگه بتمن شده و داره می‌جنگه، فقط برای اینه که زندگی برای اون تعداد انسانی که روی زمین هستن آسون‌تر بشه. قبلا گفتم که بتمن به انسانیت امید داره و برای همین هم جوکر رو نمی‌کشه که خودش تبدیل به یک هیولا نشه. ولی جنس این امید با امید سوپرمن فرق داره. بتمن امید داره که اگه دستش به خون کسی آلوده نشه، می‌تونه هنوز خودش رو کنترل کنه و به انسانی شبیه جوکر تبدیل نشه. می‌دونه که شاید یه قصر فقط یه جنازه روی دستش کافی باشه که کمال قدرت رو حس کنه و دیگه تموم بشه.در واقع می‌دونه که تو همه‌ی انسان‌ها این عطش قدرت و خشونت وجود داره و می‌خواد سعی کنه جلوش رو بگیره. ولی سوپرمن هنوز خیلی دورتر از این تقلاها و جنگ‌های درونیه که انسان تمام عمرش باهاش مواجه میشه. یه سرباز پاکه که قدرتش رو از نور خورشید میگیره. دیگه از این نمادین‌تر؟ سوپرمن نمی‌فهمه که چرا یه گونه‌ی واحد باید همچین بلاهایی سر هم بیارن. تو کتاب بتمن به سوپرمن میگه که تو باید یاد بگیری که انسان باشی و الان بیشتر شبیه یه شوخی‌ای. یه شوخی که بدون هیچ دانشی از مناسبات قدرت انسان‌ها تبدیل به یک سرباز حکومت شده. منظور بتمن اینه که بابا چه سوپرمن. دشمن تو نباید دشمن حکومت باشه. دشمن تو باید دشمن انسان و بشریت باشه و برای اینکه همچین دشمنی رو درک کنی، باید انسان باشی. گاهی اصلا دشمن فیزیکی وجود نداره. اصلا هیچ منطقی برای این کینه‌های عجیب انسان‌ها به هم وجود نداره و اگه بخوای دنبال منطق بگردی، فقط وقت‌ات رو تلف می‌کنی.بتمن هاربیدنت رو می‌فهمه. جوکر رو می‌فهمه. مرد غول پیکر رو می‌فهمه. من خواننده هم میفهمم. هم نمی‌تونم هیچ دلیل واضحی برای این همه بد بودن یه آدم نام ببرم. اما می‌دونم که میشه این همه بد بود و تعجبی هم نمی‌کنم. ولی سوپرمن تعجب می‌کنه. به هر حال بتمن ابرقهرمانیه که تصمیم گرفته علیه این بی‌منطقی دنیا بجنگه و برای همین برای حکومت‌ها ناخوشاینده. بتمن به سوپرمن میگه که من از همون بچگی یاد گرفتم که این دنیا فقط وقتی منطق داره که مجبورش کنیم. در نهایت ن بتمن شکست می‌خوره، نه سوپرمن. ولی صحنه‌ای از کتاب هست که بتمن بالای سر سوپرمن وایساده و بهش میگه که تا آخر عمر نامحدودت یادت بمونه که کی شکست‌ات داده. این صحنه‌ای که تو طرفدارها خیلی معروف و محبوبه. من نمی‌دونم طرفدارهای سوپرمن چقدر از این صحنه ناراحت شدن ولی به هر حال فکر کنم تاثیرگذار بودن این صحنه رو درک کنن.خلاصه کتاب پر از بتمن و فلسفه و تصمیماتشه کلا هر چیزی که برای داستان ابر قهرمانی لازمه رو داره. انگار بتمن رو شروع می‌کنه و تموم می‌کنه. واقعا قشنگ و ارزشمنده. یه انیمیشن با همین اسم داره که اون هم فوق‌العاده‌ست. به نظرم ارزشش رو داره که یه نگاهی بهش بندازین. خب، چهارگانه بتمن هیرولیک تموم شد. امیدوارم که لذت برده باشین و انتظارتون برآورده شده باشه. بتمن واقعا برای من پروژه‌ی سنگینی بود و احتمالا الان که دارین این رو گوش می‌دین، من هنوز خوابم. ولی برای خداحافظی با این شخصیت، هنوز یه چیزهایی مونده که دلم می‌خواد بگم. اینکه خودش رو دنیای مالیخولیایی‌اش خیلی فراتر از اون چیزی‌ان که ما تو سینما دیدیم.مهم نیست بازیگر و کارگردان کی بودن. چیزی که از بتمن تو سینما دیدیم، قراره ببینیم، خیلی کوچیکتر مختصرتر از بتمنیه که تو تمام این سال‌ها و به دست بهترین نویسنده‌ها به تکامل رسیده. با اینکه دیدن بتمن تو سینما هم می‌تونه خیلی به این نتیجه برسونه که ایشون سرآمد ابرقهرمان‌هاست، ولی شخصیت پیچیده و چندلایه شوالیه‌ی تاریکی هیچ وقت اونجوری که باید به تصویر کشیده نشده. احتمالا نمیتونسته که بشه. نمی‌دونم ولی چیزی که ازش مطمئنم اینه که اگه یه روزی، واقعا یکی بتونه که همه‌ی ابعاد بتمن رو روی پرده بیاره، دیگه تو اینکه بتمن کهن الگوی دنیای مدرنه شکی باقی نمی‌مونه. تو این هشتاد سالی که از تولد بتمن گذشته، چالشی نبوده که باهاش روبرو نشه. از جنگ و دشمنی گرفته تا کشمکش روانی و درونی.از همه‌ی ابعاد وجود بتمن شهر گاتهم و ویلن‌های عجیبش میشه استفاده کرد و هر روز یه داستان جدید نوشت. یه ماجرای واقعی و تازه. تصویر بتمن بالای آسمان خراش شهر فاسد گاتهم هیچ وقت کهنه نمیشه. گاتهم و دلقک قاتلش، کلا هر چی که داره یه دنیای افسارگسیخته و واقعی که همشون بخشی از وجود بتمن‌ان. خود بتمن‌ان. من مطمئنم حالا حالاها داستان شوالیه تاریکی ادامه داره و قرار نیست که تبدیل به یک افسانه قدیمی بشه. بتمن همینجوری با گذشت زمان رشد می‌کنه دنیاش بزرگتر و کشمکش‌هاش هم سنگین‌تر و سیاه‌تر و جذاب‌تر میشه. من که خدایی دلم براش تنگ میشه. دمتون خیلی گرم. چیزی که شنیدین، چهاردهمین قسمت از پادکست هیرولیک و بخش آخر از چهارگانه بتمن بود. هیرولیک رو من، فائقه تبریزی به کمک بعدی برجسته نژاد می‌سازم . ار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام میده. می‌تونین صفحه و کانال مربوط به پادکست رو تو اینستاگرام توییتر و تلگرام دنبال کنید و اگر حال کردین، اون رو به دوستاتون هم معرفی کنید. روزگارتون خوش، فعلا خدافظ.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-–-E14-–-Batman-04-The-Dark-Knight-Returns-id2202934-id310637270?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E14%20%E2%80%93%20Batman-04-The%20Dark%20Knight%20Returns-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Wed, 27 Apr 2022 12:48:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بتمن (قسمت سوم): تیمارستان آرکم</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B1%DA%A9%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%AA%D9%85%D9%86-dzthe7o5osrt</link>
                <description>سلام. چیزی که می‌شنوین، سیزدهمین قسمت از پادکست هیرولیکه که در شهریور ماه نود و نه ضبط میشه. هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌هاست. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف، ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم. امیدوارم که قسمت‌های قبلی رو گوش داده باشین. نبینم اونا رو نشنیده اومده باشی سراغ این قسمت‌ها. چون ترتیبش هم برای درک داستان و هم شناخت شخصیت‌ها و مکان‌ها مهمه. پس لطفا به ترتیب گوش بدین که لذت بیشتری هم ببرین. اگر گوش دادین که بریم برای بقیه‌اش. این رو بگم که داستان این اپیزود اصلا و ابدا برای بچه‌ها مناسب نیست و فکر نمی‌کنم راه چاره‌ای هم داشته باشه. من، فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این سومین قسمت از چهارگانه‌ی بتمن هیرولیک.تو دو قسمت قبلی از ماجرای خلقت بتمن و جوکر گفتم. تو قسمت یازدهم، داستان خلق بتمن توسط دو تا جوون نیویورک نشین رو شنیدیم که توی آخر هفته بتمن رو خلق کردن و تحویل کمپانی دی‌سی دادن. دو تا جوون به نام باب کین و ویلیام فینگر که البته تا مدت‌ها تنها اسم باب کین به عنوان خالق ثبت می‌شد که تو همون قسمت یازدهم شنیدین که در نهایت که میشه همین چند سال پیش، کمپانی دی‌سی بالاخره قبول کرد که اسم ویلیام فینگر به عنوان پدر معنوی شوالیه‌ی تاریکی ثبت کنه. بعد هم تو همون قسمت یازدهم داستان کتاب مصور بتمن سال اول اثر فرانک میلر رو تعریف کردم که ماجرای اولین حضور بتمن تو شهر گاتهم رو روایت می‌کرد.تو قسمت دوازدهم هم از خلقت جوکر گفتم. از جوانی به نام جرمی رابینسون که برای اولین بار ایده خلق شخصیتی به اسم جک رو مطرح کرد جوکری که تو شمایل یک دلقک ترسناک ظاهر می‌شد و قرار بود و یکی از داستان‌ها به وسیله‌ی بتمن کشته بشه اما به دلیل استقبال مخاطبان از این شخصیت که برگشت و تبدیل شد به یکی از جذاب‌ترین دیمن‌های دنیای سرگرمی. یه شخصیت پیچیده و روان‌گسیخته که بهترین دشمن برای کاراکتری در حد و اندازه‌ی بتمن به شمار میرفت. در ادامه‌ی قسمت دوازدهم داستان کتاب مصور کیلینگ جک رو تعریف کردم با نویسندگی آلن مور، که یکی از بهترین کتاب‌های کمیک به‌طور کله. خلاصه اگر هنوز این ماجراهای جذاب رو نشنیدید شدیدا توصیه می‌کنم که این قسمت رو قطع کنید و برید دو قسمت قبلی رو بشنوید.  https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%A8%D8%AA%D9%85%D9%86%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-xfq52qit94fn  https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%A8%D8%AA%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-bibrmuwwmuct شناخت خیلی بیشتری هم از شخصیت پیدا می‌کنید. چون من یه جورایی سعی کردم که تو هر قسمت، شخصیت‌ها رو نسبت به اون قسمت پرورش بدم و جزئیات بیشتری ازشون بگم. اگر هم که دو قسمت قبلی رو شنیدین دمتون گرم و نوش جونتون. پس دیگه بریم و داستان قسمت سیزدهم رو بشنویم.تو این اپیزود می‌خوام داستان یکی از متفاوت‌ترین کمیک‌های بتمن و البته جک رو براتون تعریف کنم. کتابی به نام آرکام اسایلم که تو سال هزار و نهصد و هشتاد و شیش منتشر شده. سالی که میشه اوایل عصر مدرن. عصری که دیگه هر اتفاقی می‌تونست توش بیفته و هر زاویه و دیدگاهی میتونست وارد صنعت کمیک و کتاب‌های مصور بشه. بعد از چاپ کتاب تحسین برانگیز واچمن، نویسنده‌ها این اجازه رو به خودشون دادن که متفاوت فکر و خلق کنن. یکی از اون نویسنده‌ها پسر جوانی بود به نام گرنت موریسون. اینجا دوباره یه اشاره بکنم که چیزی از بیوگرافی نویسنده و طراح نمیگم تا بعدا توی اپیزود از شخصیت‌هایی که مستقل خلق کردن بگم.بعد از چاپ واچمن، دی‌سی تصمیم گرفت که قدم‌های بزرگ‌تری برداره و از نویسنده‌های خلاق بیشتری استفاده کنه. پیرو همین هم یکی از ادیتورهای ارشد دی‌سی رفت انگلیس که ببینه اونجا چه خبره. ایشون تو یه روز با دو نفر جلسه گذاشت که هر دو می‌خواستند عضو شرکت دی‌سی بشن. یکیشون نویسنده‌ای بود به نام گرنت موریسون که یکم قبل‌تر اسمش رو گفتم. گرند قبلا چندتا کار کرده بود و همه میدونستن که تو چه سطحی‌ه. واسه همین وقتی تو همون جلسه از ایده‌ی بتمنی گفت که تو آسایشگاه روانی آرکام گیر افتاده، سریع قبولش کردن. جلسه دوم، با یه پسر تازه کار تو صنعت کمیک بود به نام دیو مک‌کین. یه پسر با یه رزومه پر از نقاشی. تفاوت‌اش با بقیه طراح‌ها این بود که بیشتر نقاش بود تا شخصیت‌پرداز و تصویرگر نقاشی‌هاش سبک خاصی داشتن. موجود عجیبی بود خلاصه. دیو همون روز به استخدام دی‌سی در اومد و منتظر موند تا اولین ماموریتش رو بهش ابلاغ کنن.از اونور، گرنت مریسون رفت خونه و با یه داستان صد و بیست صفحه‌ای برگشت. یه داستان ترسناک از بتمن و جوکر و تقریبا همه‌ی دشمنای مجنون بتمن که تو آسایشگاه روانی آرکام بستری بودن. گرنت از انواع نمادهای مذهبی و فرقه‌ای و روانشناسی تو روایت استفاده کرده بود. چیزهایی که گرنت نوشته بود فقط به دست یک نفر می‌تونست به تصویر در بیاد. اون هم کسی نبود جز دیو مک‌کین، همون که نقاش خفنی بود. دیو داستان رو که خوند، دست به کاری زد که برای اولین بار تو صنعت کمیک اتفاق می‌افتاد. یعنی از قالب کلی طراحی‌ها بیرون اومد و از روی نوشته‌های گرنت موریسون نقاشی کشید. داستان گرنت یه داستان ترسناک و تاریک و پر از ارجاعات مذهبی و روانی بود که دیو با نقاشی‌هاش همه‌ی این المان‌ها رو هزار برابر کرد. دیو برای هر صفحه کتاب یه نقاشی سورئال کشید. از عکس واقعی و روزنامه و چیزهای اینجوری استفاده کرد.باید کتاب رو ببینین تا منظورم رو متوجه بشین. هر صفحه‌اش یه اثر هنریه. از طرفی یه هنرمند دیگه به تیم این دو نفر اضافه شد به نام گاسپار سالادینو که وظیفش نوشتن دیالوگ شخصیت‌ها بود. به این کار مستقلا میگن لترینگ. گاسپار کار لترینگ کتاب روبه عهده گرفت ولی به سادگی برگزارش نکرد. برای هر شخصیت یه رنگ و یه فونت انتخاب کرد. یعنی مثلا ابرهای بالاسر بتمن تو این کتاب سیاه‌ان با فونت سفید. یا مثلا یکی از شخصیت‌ها فونت‌اش نستعلیق انگلیسیه و از همه مهمتر، دیالوگ‌های جوکره. جوکر ابری بالای سرش نداره و تمام حرفاش با یه فونت خیلی سخت و درهم با رنگ قرمز خونی تو کادر پخش میشن. فونت یه جوریه که انگار داره ازش خون می‌چکه. خوندنش هم سخته و یه چند باری باید بخونید تا بفهمید چی نوشته.این‌ها چیزهای مهمی هم هستن. سیاه بودن حباب‌های بالای سر بتمن یه جورایی همراه با داستان پیش میره و همچنین خون چکیدن از هر کلمه‌ی جوکر واقعا قسمتی از بار شخصیت رو به دوش می‌کشه. دوباره اینجا تاکید کنم که اگه یه روز کتاب رو دیدین متوجه میشین که با یه اثر معمولی مواجه نیستیم. تجربه‌ی شخصی من از دیدن‌اش این بود که واقعا اولش نفهمیدم چیه. یعنی تا چند تا صفحه‌ی اول فکر می‌کردم که این‌هایی که دارم می‌بینم احتمالا کاور، جلد و این چیزاست ولی دیدم آخر همینه و خیلی هم عجیب و ترسناکه. خلاصه، اوایل دسامبر هزار و نهصد و هشتاد و نه کتاب آسایشگاه روانی آرکام، با همه‌ی این خصوصیت‌هایی که گفتم منتشرشد. کتاب خیلی زود تمام رکوردهای فروش تا اون موقع و حتی الان رو شکست و تبدیل شد به یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های دی‌سی تا همین امروز. استقبال منتقدان عالی بود. گرنت و دیو تبدیل شدن به دو تا از تاثیرگذارترین و موفق‌ترین هنرمندهای صنعت کمیک و بعد از این کتاب هم کلی اثر خوب خلق کردند که اگر عمری باشه میرم سراغ‌شون.خب قبل از اینکه داستان رو تعریف کنمف مثل قسمت‌های قبل یه تاریخچه از شخصیت‌هایی که تو داستان نقش دارن میگم که باهاشون آشنا بشیم. فقط بعضی‌هاشون رو تو دو قسمت قبل گفتم بنابراین باز هم تاکید می‌کنم که این قسمت‌ها رو به ترتیب گوش بدین. تو این داستان، همونجوری که از اسمش معلومه، یعنی تیمارستان آرکام، ما با بیشتر دشمنان بتمن طرفیم که تو بیمارستان روانی بستری‌ان. جوکر و هاربیدنت یا همون تو فیس رو می‌شناسیم پس من میرم سراغ بقیه. اولیش میشه کیلرکراک. کیلرکراک از بچگی با یه مشکل پوستی غیر معمول به دنیا اومد. پوستی شبیه تمساح. مادرش و تو بچگی از دست داد و پدرش هم ترکش کرد.کیلرکراک تنها بزرگ شد و تصمیم گرفت که تبدیل به یک خلافکار ترسناک بشه. از اونجایی که پوست شبیه تمساح‌اش هم با خودش رشد می‌کرد، خود به خود شبیه به این هیولا شده بود. یه هیولای عجیب که روی دو پا راه می‌رفت. مثل یه گودزیلای یکم بزرگتر از انسان. خلاصه جنایات و ظاهرش باعث شد که توجه بتمن جلب بشه و بالاخره تو یکی از داستان‌ها شوالیه تاریکی کیلرکراک رو دستگیر می‌کنه میندازه تو تیمارستان آرکام. دومین شخصیت اسمش مد هتره. مد هتر قبل از مد هتر شدن تو شرکت وین کار می‌کرد و اونجا تونسته بود یه کلاه اختراع کنه که می‌شد باهاش ذهن آدم‌ها رو کنترل کرد ولی این مورد قبول واقع نشد. اون هم که یه سری بیماری مثل شیزوفرنی و خودشیفتگی و این‌ها داشت، قاطی کرده و با همون کلاهی که خودش اختراع کرده بود شروع کرد به خرابکاری. بعدش هم که بتمن اومد و فرستادش تیمارستان آرکام.شخصیت‌های مهم این‌ها بودن. البته داستان کاراکترهای دیگه‌ای هم داره که من حذفشون کردم تا گیج کننده نباشه. بنابراین شما همین دو تا کاراکتر یادتون بمونه که تو داستان اگه اسمش اومد بدونین که کی بودن. حالا باید یه نکته‌ی خیلی مهم رو بگم. اون هم اینه که روایت کتاب خطی نیست و تو زمان‌های مختلف تعریف میشه. ولی من به این ساختار وفادار نموندم. یعنی داستان پیچیده‌تر از این حرفا بود و این رفت و برگشت‌ها تو فایل صوتی ممکن بود اذیت کننده بشه. برای همین هم داستان رو خطی تعریف‌اش کردم. پس من اول ماجرایی رو میگم که تو زمان گذشته اتفاق افتاده و بعد هم میرم سراغ زمان حالو پس این شما و این داستان آرکام اسایلم یا تیمارستان آرکام.ماه کامله و بین دو برج ساعت عمارت آرکام گیرکرده. عمارت با فاصله‌ی زیادی از شهر گاتهم و توی باغ اسرارآمیز و بزرگ قرار داره. باغی که سال‌هاست کسی دستی بهش نکشیده. عمارت یه ساختمون عظیم با معماری گوتیک و خوفناکه که هیچ چراغ روشنی نداره. آجرهای بزرگ نما سیاه شدن و روی پنجره‌ها پر شده از پیچک‌هایی که دیگه خشک‌شدن. آمادئوس آرکام و مادرش الیزابت تنها ساکنان عمارت متروکه آرکام‌ان. آمادئوس یه پسر هشت ساله است که تنهایی از مادر مریض‌اش مراقبت می‌کنه. الیزابت آرکام یه زن مجنونه که سال‌هاست از روی تخت‌اش بلند نشده. زنی مریض و دیوانه که هیچ وقت فرق بین کابوس و واقعیت رو درک نکرده.آمادئوس سینی به دست داره از پله‌های تاریک و باریک عمارت بالا میره تا به اتاق مادرش برسه. نور مهتاب از پنجره‌ها می‌تابه و سایه‌های عجیبی روی دیوارها ایجاد کرده. آمادئوس ترسیده. همیشه میترسه ولی مجبوره برای مادرش غذا ببره تا زن بیچاره از گرسنگی نمیره. به بالای پله‌ها که میرسه تصویر خودش رو تو آینه‌ی بزرگ کنار در می‌بینه. آینه‌ی تار که واقعیت چیزی که هستی رو بهت نشون نمیده. یه موجود از فرم افتاده نشون میده با چشمای همیشه قرمز. آمادئوس سریع چشم‌هاش رو می‌بنده و از کنار آینه رد میشه. در اتاق مادرش رو باز می‌کنه سیاهی و کثیفی روی در و دیوارهای اتاق شبیه اشکال مذهبی و شیطانی شدن که انگار هر روز و هر شب در حال زمزمه‌ی وردهای جادویی‌ان.الیزابت روی تخت دو نفره و بزرگ‌اش نشسته. موهای سفیدش رو بافته .لباس سفید رنگی پوشیده و دست‌هاش رو روی پتوی سیاه رنگش گذاشته. با رنگ پریده و چشمانی قرمز و خالی به جلو خیره شده و مثل همیشه به آمادئوس نگاه نمی‌کنه. آمادئوس سعی می‌کنه باهاش حرف بزنه: «منم آمادئوس. برات یه چیزی آوردم که بخوری.» الیزابت جواب میده: «من سیرم.» الیزابت در حال جویدن چیزیه. آمادئوس به تخت مادرش نزدیک میشه. روی تخت پر از سوسک‌های ریزیه که دارن از روی گردن الیزابت بالا میرن و وارد دهن‌اش میشن. سوسک‌هایی که بعضی زنده‌ان و بعضی مرده. بعضی هم دارن زیر دندون‌نهای الیزابت جون میدن. من سیرم. الیزابت هنوز داره این جمله رو تکرار می‌کنه.آمادئوس شوک شده. ترسیده و نمی‌تونه تکون بخوره. انگشتاش یخ زدن و دیگه نمی‌تونه سینی رو تو دستش نگه داره. سینی از دستش روی زمین میفته. الیزابت وحشت می‌کنه. دست‌های استخوانی و سفید رنگ‌اش رو جلوی صورت‌اش میگیره و با صدای بلند شروع به جیغ زدن می‌کنه. دفتر خاطرات آمادئوس آرکام &quot;باید اعتراف کنم که بعد از مرگ پدرم دنیای من شده بود همون عمارت. توی همه‌ی سال‌های بیماری مادرم عمارت انگار هی بزرگتر هم می‌شد. بزرگتر و زنده‌تر. بیشتر این من بودم که تبدیل شده بود به یه روح، که تو راهروهای تاریک‌اش سرگردون بود. یه روح که خوب می‌دونست بین این دیوارهای بلند و ترسناک هر اتفاقی ممکنه بیفته. تا اون شب کذایی سال هزار و نهصد و یک. وقتی برای اولین بار نشانه‌هایی از یه دنیای دیگه رو تو این عمارت احساس کردم. دنیایی از تاریکی. دنیای سیاهی.اون شب با دیدن مادرم برای اولین بار واقعیت مفهومی به نام تنهایی رو احساس کردم. سال‌ها گذشت تا معنی خوردن اون سوسک‌ها رو فهمیدم. تو افسانه‌های مصری اون‌ها نشانه‌ای از تولد دوباره‌ان. مادر من فقط سعی می‌کرد از خودش دربرابر چیزی که نمی‌شناخت محافظت کنه. اون هم با تنها راهی که به نظرش منطقی میومد. فهمیدم که می‌خواست دوباره متولد بشه ولی این بار توی دنیای دیگه. دنیایی پر از نشونه و جادو و وحشت. دنیایی از تاریکی. دنیای سیاهی. بهار سال هزار و نهصد و بیست بود که به خونه برگشتم. خودم رو برای تشییع جنازه‌ی مادرم رسوندم. گلوی خودش رو با یه تیغ ریش‌تراش بریده بود. راستش احساس می‌کنم برای همه بهتر شد و بیشتر هم برای خودش. حالا من به عنوان تنها فرزند خانواده آرکام وارث این عمارت و همه‌ی اون زمین‌های اطرافش شدم&quot;آمادئوس بعد از سال‌ها جلوی درب ورودی عمارت وایستاده. سال‌هایی که باعث شده بودن تمام تجربه‌ها و تصاویر این خونه رو یه گوشه‌ای از ذهنش دفن کنه. حالا برگشته بود و مجبور بود که نبش قبر کنه. آمادئوس در عمارت رو باز می‌کنه و داخل میشه. تاریکی بیشتر شده و صداهای دیوارها بلندتر. تنها وسط اندوهی که روی خاک و بچگی میده وایسادم. من از اینجا رفتم که تو زجری که مادرم لای این دیوارها می‌کشید گرفتار نشم. ولی حالا، درست همون جایی وایسادم که ازش فرار کرده بودم. شب شده و آمادئوس روی تخت دوران کودکی‌اش دراز کشیده. نمی‌تونه بخوابه و هر بار که چشماش رو می‌بنده کابوس همون موجوداتی رو می‌بینه که تو بچگی، هر جا که می‌رفته تعقیب‌اش می‌کردن.فردای روز خاک‌سپاریه. آمادئوس به شهر متروپلیس برمی‌گرده. شهری که دوازده سال اونجا زندگی کرده بود، درس خونده بود، ازدواج کرده بود و حالا یه دختر شیش هفت سال داشت. آمادئوس به عنوان روانپزشک تو بیمارستان روانی متروپلیس کارمی‌کرد و اون روز به محض برگشتن از گاتهم باید جلسه‌ی مشاوره با یکی از مریض‌ها رو شروع می‌کرد. مردی به نام مد داگ که یه قاتل زنجیره‌ای بود. قربانی‌اش همه دخترهای جوون بودن. مد داگ صورت و اندام جنسی شون رو می‌سوزوند، دست و پاشون رو هم قطع می‌کرد. مد داگ تو جلسه به آمادئوس میگه که پدرش تو بچگی بهش تعرض می‌کرده و مادرش اون رو یه موجود نجس می‌دونسته. مثل همه‌ی اون دخترهای نجسی که کشته بودنشون تا دنیا تطهیر و پاک بشه. مد داگ رو به زندان برمی‌گردونن. این اولین بار نیست که آمادئوس همچین مریضی داره.آمادئوس به خونه برمی‌گرده و به همسر و دخترش می‌گه که می‌خواد به شهر گاتهم برگرده و تصمیم داره که عمارت آرکام رو تبدیل به یک بیمارستان روانی کنه. بیمارستانی برای مجرمانی که مشکل روانی دارند و زندان براشون مناسب نیست. آمادئوس فکر می‌کنه که جای این آدما تو زندان نیست و باید جای نگهداری بشن که بشه درمان‌شونکرد. نمی‌دونم چند نفر دیگه مثل مد داگ تو دنیا هست. انسان‌هایی که تنها گناه‌شون دیوانه بودنه. آدم‌هایی که هیچ امیدی برای بهبودی ندارن. از تصمیمی که گرفتم خوشحالم ولی همون شب یه کابوس دیدم.خواب دیدم که یه پسر بچه‌ام که تو عبارت آرکام گم شدم. هرجا می‌رم آخرش سر از راهروی آینه‌ها درمیارم. دوباره همون موجودات سیاه با چشم‌های قرمز. بعدش پدرم اومد و دستش رو از پشت روی شونه‌هام گذاشت. مثل همیشه. مثل هرشب. بهش التماس میکردم که من رو به تونل عشق نبره. اونجا رو دوست نداشتم ولی گوش نمی‌داد. هیچوقت گوش نمی‌داد. ما از اتاق آینه بیرون اومدیم. من دیدم که اون موجودات آینه‌ها رو شکستن و دنبالمون کردن. همون جا از خواب پریدم. خیس عرق بودم. با این که تو خونه‌ی خودم و تو متروپلیس بودم، برای یک لحظه احساس کردم که تو عمارت تاریک آرکام ام. جایی که بهش تعلق دارم.آمادئوس و خانواده‌اش و عمارت آرکام و شهر گاتهم مستقر شدن. چندتا کارگر استخدام کردند و در حال بازسازی ساختمونن تا برای کاربری جدیدش آماده بشه. به دستور آرکام یه مجسمه‌ی بزرگ از میکائیل، یکی از پنج فرشته مقرب بهشت بالای ورودی ساختمون و روی پشت بوم نصب‌کردن. مجسمه‌ای که لحظه‌ا‌ی پیروزی میکائیل بر شیطان رو نشون میده. آمادئوس مسحور مجسمه‌ی میکائیل شده و داره با خودش فکر می‌کنه. درست مثل میکائیل که شیطان تصمیم خودش کرد، من هم این خونه رو به چیزی تبدیل می‌کنم که دلم می‌خواد. من این راهروهای دل گرفته‌ی کودکی رو نورانی می‌کنم. پنجره‌ها رو باز می‌کنم، و منطق و جایگزین بی‌ثباتی می‌کنم. زمان می‌گذره و ساختمون دیگه تقریبا کامل شده. روز جشن کریسمس دیگه همه چیز آمادست و چیزی هم به بازگشایی تیمارستان باقی نمونده.آمادئوس و همسرش به همراه دخترشون کنار درخت کریسمس نشستن که همون موقع تلفن زنگ می‌خوره. آمادئوس تلفن رو برمی‌داره پشت خط رئیس زندان متروپلیس و داره به آماده هشدار میده که مد داگ، همون قاتل زنجیره‌ای روانی فرار کرده و کسی هم نمیدونه که قراره چیکار کنه. آمادئوس بهشون میگه که این موضوع به اون مربوط نمیشه و مشکل خودشونه.ر بعد هم تلفن و قطع می‌کنه و برمیگرده پیش خانواده‌اش. ولی فردای همان روز وقتی آماده بعد از یه خرید کوتاه به عمارت آرکام برمی‌گرده با صحنه‌ی وحشتناکی روبرو میشه.فقط رفته بودم خرید و وقتی برگشتم خونه در ورودی عمارت باز بود. هوا تاریک بود. وارد شدم. چند بار همسرم و دخترم رو صدا کردم جوابی نشنیدم. آروم از پله‌ها بالا رفتم. عمارت از همیشه تاریک‌تر بود. در اتاق رو باز کردم. همسر نازنینم اونجا بود. بدنش چند تکه شده بود و موهاش از کنار تخت آویزون بود. دخترم کنارش خوابیده بود. فقط بدن کوچیک‌اش بود. هیچ کدوم لباس تنشون نبود و روی بدنشون یه چیزی با چاقو حک شده بود. حک شده بود مد داگ. جلوتر رفتم. دخترم! دخترم سر نداشت! چشم‌هام رو چرخوندم تا سرش رو پیدا کنم. دیدم‌اش. سرش تو خونه‌ی عروسکی چوبی بود که خودم براش ساخته بودم. یه خونه درست شبیه عمارت. سر دخترم پشت پنجره‌هاش بود و با چشم‌های قرمز و دهنی باز به من خیره شده بود.آمادئوس و شوکه. تمام اتاق خواب غرق خون شده. ساعت دیواری بزرگ عمارت پشت سر هم صدای ناقوس کلیسا از خودش درمیاره. آمادئوس آروم به سمت اتاق مادرش میره. کمد لباس‌اش رو باز می‌کنه. پیراهن لباس عروسی مادرش رو برمی‌داره و می‌پوشه. لباس سفید مادرم رو پوشیدم و جلوی تخت یا همون کشتارگاه زانو زدم. به نظرم همه چیز خیلی منطقی و درسته. دامن سفیدم غرق خون شده. همه چیز شبیه یه مراسم خاص می‌مونه. خاص ولی منطقی. حالم خوب نیست. احساس می‌کنم می‌خوام بالا بیارم. حالا همه جا پر از خون اونا و استفراغ من شده. واقعا؟ واقعا تهش همینه؟ همه‌ی اون امید و آرزوها آخرش میشه خون و استفراغ؟ به نظرم منطقی میاد. من حالم خوب نیست. فکر کنم که مریض شدم.با همه‌ی اتفاقایی که برام افتاد آسایشگاه روانی الیزابت آرکام، مخصوص محکومین روانی، تو ماه نوامبر افتتاح شد. یکی از اولین بیماران هم مد داگ بود. همون که اسمش رو بدن دخترم حک کرده بود. دارم سعی می‌کنم درمانش کنم. هر روز می‌بینمش. میشینه جلوم و تمام جزئیات بلایی که سر دختر همسرم آورده و با قساوت تمام تعریف میکنه و من هر روز می‌شنوم. میگه بهش التماس می‌کردن که بهشون تعرض کنه ولی نکشتشون. شیش ماه به این حرف‌ها گوش دادم. می‌دیدم که هر روز داره خوشحال‌تر میشه. تا اینکه دقیقا تو سالگرد اون جنایت تشخیص دادم که مد داگ نیاز به شوک الکتریکی داره. خودم بستم‌اش به صندلی. خودم همه‌ی سیم‌ها رو به سرش وصل کردم و دکمه رو زدم. اینبار فقط تماشا کردم. فریادهاش رو. سرخ شدنش رو. آتش گرفتنش رو. دود شدنش رو.عمارت تا مدت‌ها بوی گوشت سوخته می‌داد. ولی من، من هیچ حسی نداشتم و ندارم. هر شب تو راهروهای عمارت راه میرم. عمارتی که حالا شلوغ شده و تو هر اتاق‌اش یکی خوابیده. شب‌ها تو تاریکی و بین آینه‌ها قدم می‌زنم. گاهی یه صدایی می‌شنوم. یه خنده‌ی ترسناک و بلند. صدا از یه اتاق خالی میاد. گاهی احساس می‌کنم که عمارت که موجود گرسنه‌ست که از جنون و دیوانگی تغذیه می‌کنه و من تو هزارتوی مغزش گم‌شده‌ام. احساس می‌کنم دارم تبدیل به این خونه میشم. به راهروهاش، به دیوارهاش. گاهی صدای عمارت رو می‌شنوم. باهام حرف میزنه. از مرگ و تولد و ترس میگه. گاهی یه راه نشون میده. باید دنبالش کنم و وارد تاریکی‌اش بشم. باید با اژدهای شیطانی وجودش بجنگم.فقط می‌ترسم که انقدر قوی نباشم که شکستش بدم. ولی اینجا خونه‌ی منم هست. با این حال این منم که می‌ترسم. صدای خنده رو می‌شنوی؟ هنوزم داره میاد. یکی داره بلند بلند میخنده. حالا چند نفر دارن صدام می‌کنن. ولی من بسته شدم به یک درخت. ده شبانه روز. من فقط یه بچه‌ام. صدای در اتاقم رو می‌شنوم. پدرم. هر شب. احساس میکنم دارم سقوط می‌کنم. احساس می‌کنم دیگه وجود ندارم. باید ببینم که هستم. که هنوز وجود دارم. که این منم که دارم با اژدهای آرکام می‌جنگم. ولی به هر آینه‌ای که نزدیک میشم می‌شکنه. ولی نه. با این حال دارم می‌بینم. خودم نیستم. یه موجود سیاه تو آینه است. با چشمای قرمز. الیزابته. مادرمه.و تو آینه خودم نبودم. مادرم بود. الیزابت. بعدش یهو یه چیزی یادم اومد. یه خاطره که ذهنم سرکوب‌اش کرده بود. دستم رو روی آینه می‌کشم. حالا همه چیز رو می‌بینم. داره یادم میاد. سال هزار و نهصد و بیسته. قبل از مرگ مادرم. صدای رعد و برق و بارون از همیشه بلندتره. پنجره‌ها با صدای بلند باز و بسته میشن و پرده‌های سفید عمارت به شدت تکون می‌خورن. من وارد اتاق مادرم می‌شم. اتاقی که هر شب سیاه‌تر میشه. مادرم پیرتر از همیشه‌ست. صورت‌اش سفیده و فقط چند تا سیاهی جای چشم و لبش مونده. ترسیده. هی تکرار می‌کنه که اون اینجاست. اون اینجاست. عصبانی میشم. میگم هیچ کس اینجا نیست ولی خودم هم ترسیدم. مادرم داره زمزمه میکنه که اون هر شب میاد. میاد که من رو ببره. یهو منم یه صدایی می‌شنوم. صدای بال زدن یه عقاب، یا یه پرنده‌ی بزرگتر از زیر تخت میاد.مادرم با حالت خفه‌ای شروع به جیغ زدن می‌کنه. صدا بیشتر میشه و بعد سایه‌ی یه پرنده‌ی بزرگ روی دیوار پشت تخت میفته. پرنده رو نمیبینم ولی سایه‌اش داره بال می‌زنه و حتی صداش هم میاد. نه من دیوونه نیستم. مادرم هم نیست. حالا می‌فهمم که این همه سال چی می‌کشیده. حالا منم اون هیولا رو می‌بینم. یه خفاشه. یه خفاش خیلی بزرگ. مادر بیچاره‌ی من! از هیچی نترس. دیگه نمیذارم اذیتت کنه. تیغ رو از جیبم در میارم. همیشه کنارمه. به سمت مادرم میرم. هنوز داره جیغ میزنه. رعد و برق بیشتر شده و سایه خفاش بزرگ هم با شدت در حال بالا زدنه.دستم رو بالا می‌برم و بعد خون از گردن الیزابت می‌پاشه. روی دیوار و سایه خفاش محو میکنه. همه جا قرمز میشه. من مادرم رو کشتم. حالا می‌فهمم که این دیوارها سعی دارن چی بهم بگن. میرم تو اتاق مادرم و لباس عروسی‌اش رو دوباره تنم می‌کنم. دیگه آرومم. دیگه می‌دونم که جنون و دیوانگی تو خون منه. تو خونه آرکام. با ما به دنیا میاد، بهمون ارث می‌رسه. نسل پشت نسل. جنون سرنوشتمونه. سرنوشت این خونه‌ست. من تمام این دیوارها و اتاق‌ها رو سرشار از جنون می‌کنم. من جنون رو اینجا زندانی می‌کنم. زنجیر می‌کنم. من عروس اژدهای آرکام‌ام. من پسر ملکه بیوه آرکام‌ام.حدود هشتاد سال از اون روز گذشته و عمارت آرکام دیگه کاملا تبدیل به بیمارستان روانی آرکام شده و کسی چیزی از آمادئوس یادش نمونده. تو این سال‌ها بیمارهای روانی زیادی اونجا بستری شدن و عمارت تبدیل به یکی از رازآلودترین و خطرناک‌ترین ساختمان‌های گاتهم شده. مخصوصا از وقتی که سر و کله‌ی بتمن تو شهر پیدا شده، مجرمان روانی هم بیشتر شدن و تیمارستان آرکام هم شلوغ‌تر. گاتهم داره یکی از تاریک‌ترین شب‌های سال رو می‌گذرونه. ابرهای خاکستری تو آسمون در حال حرکت‌اند و صدای رعد و برق ضعیفی هم شنیده میشه. گوردون روی پشت بوم ایستگاه پلیس ایستاده. بارونی بلندش تو باد تکون می‌خوره. پرژکتور مخصوص بتمن روشنه و تصویر یک خفاش نورانی تو آسمون نقش بسته. بتمن مثل یک لکه سیاه رنگ از دور پیداش میشه و روی پشت بوم فرود میاد.بتمن از گوردون می‌پرسه که چه اتفاقی افتاده. گوردون پریشونه. مکث می‌کنه و جواب میده: «تو بیمارستان آرکام شورش شده. مریض‌ها کنترل آسایشگاه رو به دست گرفتن.» کمیسر گردن به سمت دفترش راه میوفته و بتمن هم به دنبالش. چندتا پلیس دیگه تو دفتر گوردون و دور میزش وایستادن. با دیدن بتمن همه با رنگ‌های پریده به گوشه‌ی اتاق میرن و تو تاریکی محو میشن. گوردون داره به حرف‌اش ادامه میده: «تمام کارکنان رو گروگان گرفتن و کلی هم درخواست دارن. تا حالا براشون غذا و لباس و این چیزها رو فرستادیم ولی، ولی یه چیز دیگه هم می‌خوان.» چی می‌خوان؟ گوردون سکوت می‌کنه. بتمن سوال‌اش رو تکرار می‌کنه و گردون این بار جواب میده: «فقط یه درخواست دیگه دارن. تو رو می‌خوان.» گردان با سر به تلفن روی میزش اشاره می‌کنه. چراغ تلفن روشنه و معلومه که یکی پشت خطه.بتمن سرش رو به تلفن نزدیک می‌کنه: «جوکر! صدام رو می‌شنوی؟» تلفن رو اسپیکره و صدای خنده‌ی جوکر تو اتاق پخش میشه. بتمن ادامه میده که وقت من رو نگیر و بگو که چی می‌خوای. جوکر جواب میده: «ما تو رو می‌خوایم. می‌خوایم که اینجا باشی. کنار خودمون. تو دیوانه‌خونه. جایی که بهش تعلق داری.» بتمن جواب می‌ده: «اگه قبول نکنم؟» جوکر دوباره می‌خنده و بعد صدای دختری از پشت تلفن شنیده میشه که داره با گریه بتمن رو صدا می‌کنه. گردون وحشت می‌کنه. کنار بتمن وایمیسته و هر دو به تلفن خیره میشن. صدای خنده‌ی جوکر و گریه‌های دختر با هم قاطی میشه. داره با خنده میگه که دختر هجده سالشه و عاشق نقاشی. صدای تراشیدن مداد از پشت تلفن میاد. جوکر میگه که دخترک عاشق مداد رنگیه. می‌خنده و میگه که می‌خواد تو چشمای دخترک نقاشی کنه. صدای خنده بلندتر میشه و بعد صدای ضجه‌ی دختر. گوردون و بتمن هردو فریاد میزنن که جوکر کاری نکنه ولی فایده نداره. اتاق تو بهت و سکوت فرو میره. جوکر هنوز پشت‌خطه: «فقط نیم ساعت وقت داری عزیز دلم. با خودت یه پرچم سفید بیار.»جوکر تلفن رو قطع می‌کنه. بتمن به سمت در میره و خیلی جدی از گردون می‌خواد که دنبالش بیاد. بتمن و گردن رو پشت بوم ایستگاه پلیس وایستادن. طوفان و تاریکی از قبل هم بیشتر شده و گاتهم از همیشه خلوت‌تره. بتمن داره به آسمون نگاه می‌کنه. گردون بهش نزدیک میشه و میگه: «لازم نیست بری. من می‌تونم یه ارتش بفرستم اونجا و همه چی رو تموم کنم. آرکام جای ترسناکیه. حتی برای تو.» بتمن جواب میده: «ترس؟ نه. بتمن از هیچی نمیترسه.» بروس وین ماسک بتمن رو از روی صورت‌اش برمی‌داره و ادامه می‌ده: «ولی من می‌ترسم. می‌ترسم که جوکر راست بگه. می‌ترسم که وقتی از دروازه‌های اون عمارت بگذرم و درها پشت سرم بسته شه، وقتی وارد اون دیوانه‌خونه بشم، حس کنم وارد خونه شدم. جایی که بهش تعلق دارم.» یاتوی بتمن روبروی در عمارت آرکام ایستاده. جوکر از قبل منتظرشه و به چارچوب در تکیه داده. بتمن روبروی جوکر وایمیسته و میگه: «گروگان‌ها رو آزاد کن.»جوکر می‌خنده و با فریاد به بقیه مریض‌ها میگه که حرف مهمون جدیدشون رو گوش کنن. گروگان‌ها ترسیده و شک زده از ساختمان خارج میشن. دختر جوانی که پشت تلفن به نظر میومد که داره شکنجه میشه هم با تن کاملا سالم از ساختمان بیرون میاد. بتمن با تعجب به جوکر نگاه می‌کنه. جوکر لبخند میزنه و میگه: «دروغ سیزده بود عزیزم.» بتمن منتظر می‌مونه تا گروگان‌ها از اونجا دور بشن. بعد به سمت ورودی عمارت قدم برمیداره. جوکر با بارونی بنفش بلند، موهای سبز و لب‌ها و چشم‌های قرمز، در ورودی رو براش باز می‌کنه و میگه: «به خونه خوش‌اومدی.» بتمن وارد عمارت آرکام میشه. همه جا تاریک و سیاهه. لکه‌های خون روی زمین و دیوار دیده میشن. بوی بدی میاد و تنها نور ساختمون هم مهتابیه که از پشت شیشه‌های پنجره بلند عمارت به داخل می‌تابه.دیوارها پر از نقش و نگارهای عجیبی‌ان که انگار با ناخن کشیده شدن. نمادهای جادویی و مذهبی و حتی نقاشی‌هایی از موجوداتی با چشمان قرمز. بتمن وارد سرزمین هرج و مرج شده. جایی که زندگی خیلی وقته که از مرز جنون گذشته. بیشتر دشمنانی که حتما همه‌ی این سال‌ها باهاشون جنگیده الان روی زمین عمارت نشستن و انگار در حال بازی کردن‌ان. یکی با کارت‌های تاروت فال می‌گیره. یکی داره فیلم می‌بینه. یکی یه مسیح روی دیوار کشیده و داره رو به اون به گناه‌اش اعتراف می‌کنه. مرد و زنی کنار این دیوانگی‌ها ایستادن و چیزی نمیگن. بتمن نمیشناستشون و از جوکر می‌پرسه که اینا کی‌ان.زن نزدیک میاد و خودش رو معرفی می‌کنه. میگه اسمش دکتر روسه و یه روانپزشکه. مردی که کنارشه اسمش دکتر کیوئه. هر دو، و به همراه چند تا نگهبان به انتخاب خودشون اونجا موندن. چون نمی‌تونستن آسایشگاه رو تو دست‌های دیوونه‌ها رها کنن. بتمن به دکتر کیو نگاه می‌کنه. دکتر کیو نه جلو میاد و نه حتی به بتمن سلام می‌کنه. فقط یه گوشه وایساده داره با نفرت به بتمن نگاه می‌کنه. همون موقع بوی وحشتناک و بدی تو فضای عمارت می‌پیچه. جوکر زیر یکی از میزها رو نگاه می‌کنه و میبینه که هاربیدنت، همون دادستان سابق گاتهم، خودش رو کثیف کرده. جوکر می‌خنده می‌گه: «اجازه خانم معلم! یکی اینجا خرابکاری کرده.» هاربیدنت با چهره‌ی گیج و گریون جواب میده که متاسفه ولی نمی‌تونسته که تصمیم بگیره که باید بره دستشویی یا نره. بتمن نزدیک هاربی میشه و به صورت‌اش نگاه می‌کنه. هاربی انگار اصلا بتمن رو نمیشناسه.جلوی هاربی پر از کارت‌های پاسوره که داره سعی میکنه مرتب‌شون کنه. بتمن رو به دکتر روس می‌کنه و ازش می‌پرسه که چه بلایی سر هاربی آوردن. دکتر میگه که بلایی سرش نیاوردن. هاربی همیشه برای تصمیم گیری از یک سکه استفاده می‌کرده. سکه‌ای که یه روش مثل صورت‌اش سوخته بود. اون‌ها هم سکه رو ازش گرفتن و به جاش بهش پنجاه و دو تا کارت دادن تا بفهمه که زندگی فقط سیاه و سفید نیست. حالا هاربی پنجاه و دو تا گزینه برای تصمیم‌گیری داره. بتمن جواب میده که ولی هاربی حالا حتی نمی‌تونه تصمیم بگیره که باید بره دستشویی یا نه. دکتر لبخند میزنه و میگه که گاهی برای درمان باید از اول اول شروع کرد. بتمن در حالی که به صورت غریبه‌ی هاربی نگاه میکنه و جواب میده: «به نظر نمیاد که تونسته باشی جوکر رو درمان کنی.»دکتر روس سیگارش رو روشن می‌کنه و جواب میده: «جوکر با همه فرق داره. ما فکر می‌کنیم که اون از درمان شدن گذشته. راست‌اش حتی مطمئن نیستیم که اون یه آدم روانیه. به این فکر افتادیم که جوکر یه تفاوت مغزی داره. مثل یه سندروم. یه جابجایی تو رگ‌های مغزی. ولی ممکنه هیچ کدوم از اینا نباشه. ممکنه که ما با حالت جهش یافته‌ای از سلامت روانی روبرو باشیم. یه تعریف جدید و بوغانه از ادراک انسانی. در واقع شاید ما با موجودی مواجهیم که ممکنه نسل جدیدی از گونه‌ی انسان باشن که به واسطه‌ی زندگی مدرن شهری به وجود اومدن.» بتمن با عصبانیت میگه که: «این رو به قربانی‌هاش هم می‌تونین بگین؟» دکتر جواب میده: «جوکر هیچ شخصیت تعریف شده‌ای نداره. واسه همین یه روزی دلقک چندش آوره و یه روز دیگه یه قاتل سایکوپت. جوکر هر روز از اول خودش و شخصیت‌اش رو می‌سازه. هر روز خالی بیدار میشه و تصمیم می‌گیره که تو دنیایی که مثل یه تئاتر پوچ و سیاه می‌بینتش چه نقشی رو بازی کنه.»حرف دکتر با دست‌های جوکر روی شونه‌هاش قطع میشه. جوکر به دکتر می‌گه که بهتره حرف زدن رو تموم، و کارت بازی رو شروع کنن. و از روی زمین یکی از کارت‌های تست رورشاخ رو برمیداره. بهش نگاه می‌کنه و میگه: «من معاشقه‌ی دوتا فرشته رو می‌بینم. یه مرد عروسکی هم می‌بینم که توی شورلت قرمز گیرکرده.» جوکر کارت تست رورشاخ رو به سمت صورت بتمن برمی‌گردونه: «تو چی میبینی بتمن؟» بتمن فقط یه تصویر می‌بینه. یه تصویر سیاه و ترسناک از یه خفاش بزرگ که پنجره شکسته رو داره به سمت‌اش میاد. خفاشی که تو همه‌ی کابوس‌هاش هست. خفاشی که هر بار با خودش ترس و وحشت و تنهایی میاره. با خودش غم خشم میاره. خشمی که هر بار بروس وین رو تبدیل به بتمن می‌کنه.تصویر اون خفاش سیاه و بزرگ هنوز از جلوی چشم‌های بتمن پاک نشده. احساس می‌کنه که بدن‌اش داره میلرزه و نمی‌خواد کسی این رو ببینه. جوکر از پشت بهش نزدیک میشه و میگه: «دیگه وقتشه که برنامه‌ی امشب رو شروع کنیم عزیزم. ما تصمیم گرفتیم که یه کم باهات قایم موشک بازی کنیم. بهت یه ساعت وقت میدیم که بری یه جایی قایم شی. فرار نمی‌تونی بکنی. فقط قایم شو و بعد همه‌ی این دوستای قدیمی میان دنبالت.» جوکر تو سالن اشاره می‌کنه که حالا همه وایستادن و دارن لبخند میزنن و ادامه میده: «من، هاربی، مد هتر و البته آقای کراک. تمساح عزیزم امروز از اون سلول تاریک زیرزمینی بیرون اومده. همشون می‌خوان که باهات حرف بزنن پس بهتره که دیگه راه بیفتی.» بتمن میگه از جوکر دستور نمی‌گیره و از جاش تکون نمی‌خوره.جوکر شروع به خندیدن میکنه. یه اسلحه از تو جیبش درمیاره و به سمت یکی از نگهبان‌هایی می‌گیره که حاضر نشده بودند آسایشگاه رو ترک کنن. جوکر نگهبان رو بغل می‌کنه و اسلحه رو روی پیشونی‌اش میذاره. همه ساکت میشن. جوکر یه گلوله تو مغز نگهبان خالی می‌کنه و در حالی که خون همه جا پخش شده، با صورت و لحن ترسناکی به بتمن میگه که بازی رو شروع کنه وگرنه اون دو تا دکتر هم کشته میشن حتما که لرزش بدن‌اش بیشتر هم شده، به سمت راهروی تاریک تیمارستان میره. راهرویی که پر از آینه ست. و آیینه‌هایی که پر از تصاویری از سایه‌هایی‌ان که چشم‌های قرمزی دارن. تصاویر کم‌کم برای بتمن آشنا میشن.تو آینه‌ها، بتمنر یه خیابون تاریک و می‌بینه می‌بینه که بروس خیلی کوچولو با مادر و پدرش از سینما بیرون اومدن. فیلم بامبو رو دیدن و بروس از اینکه مادر بامبو کشته شده با همه‌ی وجودش داره گریه می‌کنه. مادر بروس عصبانیه. دست بروس رو می‌کشه و ازش می‌خواد که تموم کنه و دنبالشون بیاد. بروس داری آبروی ما رو می‌بری. همش فیلم بود. بسه دیگه اینقدر گریه نکن. بهت اخطار می‌کنم، اگه گریه‌ات رو تموم نکنی همینجا ولت می‌کنم. فهمیدی؟ همین جا ولت می‌کنم.» بتمن صورت مادرش رو می‌بینه که از آینه بیرون اومده. یه صورت عجیب و سیاه رنگ با چشم‌های قرمز که داره بهش میگه ولت می‌کنم. صدای مادرش تو آسایشگاه پخش میشه.تصاویر تو آینه‌ها تغییر می‌کنن. بتمن اینبار تو خیابونای تاریک گاتهم، بروس ده ساله رو می‌بینه که با پدر و مادرش از سینما بیرون اومده. این بار فیلم زورو رو دیدن و بروس خوشحاله. بروس سایه‌ی یک مرد رو می‌بینه که بهشون نزدیک میشه. صدای مادرش هنوز تو سرشه. همینجا ولت می‌کنم. صدای شلیک گلوله میاد و بتمن تصویر یه مروارید خونی رو می‌بینه که از گردنبند مادرش روی زمین میفته. از آینه‌ها داره خون می‌چکه. صورت مرد قاتل از آینه بیرون میاد و به بتمن خیره میشه. صدای مادر هنوز داره میاد. همینجا ولت می‌کنم. بتمن عصبانیه و ترسیده. یه مشت محکم به آینه می‌زنه و ازش می‌خواد که بس کنه. ولی هنوز صدای مادرش می‌شنوه. همین جا ولت می‌کنم. بتمن یه تیکه بزرگ از شکسته‌های آینه رو برمی‌داره تو کف دستش فرو می‌کنه. صدای مادرش تو صدای فریاد خودش گم میشه و راهروی آینه‌ها تو تاریکی فرو میره. بتمن به دیوار تکیه میده. خون‌اش داره روی زمین می‌چکه. مثل مرواریدهای قرمز رنگ گردنبند مادرش. هنوز صدای مادرش رو می‌شنوه. محو و دور. همینجا ولت می‌کنم.جوکر و هاربی تو سالن بزرگ عمارت آرکام ایستادن و دارن به آسمون تاریک گاتهم نگاه می‌کنن. ماه کامله و هاربی مست نگاه کردن به ماه شده: «می‌بینی جوکر؟ ماه هم مثل سکه‌ی من دو تا رو داره. یه سفید و یه سیاه. مثل خود من. فکر کنم خدا اینجوری درستش کرده نه؟ شاید هم کل جهان رو اینجوری ساخته.» جوکر جوابی نمیده. مد هتر، یکی از دشمنان بتمن که یه کلاه جادویی داره بهش نزدیک میشه و میگه که حوصله‌ش سر رفته میگه. می‌خواد بره دنبال بتمن. جوکر میگه که هنوز پنجاه دقیقه وقت دارن. صدای اعتراض دیگران هم شنیده میشه. جوکر که به طرز عجیبی آروم به نظر میرسه شروع به خندیدن میکنه و میگه: «باشه قبول. به نظر من دیگه یه ساعت شده.» بتمن هنوز تو راهروهای تاریک آرکام سرگردونه. وارد هر فضایی که میشه یهو همه‌ی دیوارها تبدیل به آینه میشن و بتمن به هر جایی که نگاه می‌کنه، فقط انعکاسی از خودش رو می‌بینه. انعکاسی که شبیه سایه‌ی یه خفاش بزرگه.بتمن دستش رو به آینه‌ها می‌گیره و سعی می‌کنه راه‌اش رو پیدا کنه. یهو یه صدایی از پشت‌اش می‌شنوه. مد هتر کلاه جادویی‌اش رو سرشه و روی یک صندلی گهواره‌ای نشسته. داره با یه عروسک بدون سر بازی می‌کنه. مد هتر شروع به حرف زدن می‌کنه: «نمی‌دونی کجایی درسته؟ گم شدی؟ خوشحالم که اینجایی. کلی حرف دارم که برات بزنم. ترسیدی؟ تقصیر این عمارته. انگار مغزت رو دستکاری می‌کنه. آدم یادش میره که کیه. که کجاست و قراره کجا بره. انگار یه گوشه بیماری از دنیاست یا شایدم یه طبقه‌ی بالاتر از هر چیزی که ما اسمش رو میذاریم زندگی. یه طبقه‌ی تاریک و درک‌نشده.»مد هتر به بدن بدون سر عروسک‌اش دست می‌کشه و ادامه میده: «گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم که تیمارستان آرکام در واقع یه سره. یه سر، که وجود همه‌ی ما رو تو خودش بلعیده. شاید سر تو باشه نه؟ شاید همه‌ی ما تو سر توایم بتمن. شاید تو خود مایی و ما، ما هم خود توایم.» صدای مد هتر تو سر بتمن می‌پیچه. &quot;شاید همه‌ی ما تو سر توییم&quot; بتمن دست‌هاش رو روی گوشش میذاره و دوباره سعی می‌کنه که از لابه‌لای آینه‌ها راه‌اش رو پیدا کنه. بتمن داره سعی می‌کنه خودش رو به پشت بوم عمارت برسونه. تو تاریکی و روی زمین لکه‌های خون تازه‌ای توجه‌اش رو جلب می‌کنه. روی زمین میشینه و سعی می‌کنه رد خون رو پیدا کنه که همون موقع یه هیولای غول آسا و وحشتناک بهش حمله می‌کنه. یکی از دشمنان قدیمی بتمن به نام کیلر کراک، که به خاطر پوست شبیه تمساح‌اش، بیشتر یه هیولاست. کیلکرکراک حتی از قبل هم ترسناک‌تر شده و حالا بیشتر شبیه یک اژدها با دو تا چشم بزرگ و قرمز به نظر می‌رسه.کراک یه مشت محکم به صورت بتمن می‌زنه. بتمن به هوا پرتاب میشه و خون‌اش روی دیوارها پخش میشه. کراک بیخیال نمیشه. بتمن رو چندین بار بلند می‌کنه و روی زمین می‌کوبه. بتمن دیگه نمی‌تونه ببینه و نور ضعیف مهتاب هم کمکی نمی‌کنه. از درد داره به خودش می‌پیچه ولی کراک دست بردار نیست. بتمن رو بلند می‌کنه و این بار پرتش می‌کنه از پنجره بیرون. شیشه‌های بالاترین طبقه‌ی عمارت خرد میشن وش یه خفاش سیاه رنگ از سقوط می‌کنه. بتمن به هر جوری که شده می‌تونه خودش رو به یکی از سنگ‌های دیوار بچسبونه. خودش رو بالا می‌کشه تا به پشت بوم عمارت میرسه. جایی که یه مجسمه‌ی بزرگ از فرشته مقرب میکائیل می‌بینه، که یه نیزه تو دستشه و در حال کشتن یک اژدهاست. بتمن به سختی نیزه رو از مجسمه جدا می‌کنه و از همون سوراخ پنجره وارد عمارت میشه.کیلر کراک هنوز داره دور خودش می‌چرخه و فریادهای ترسناک میزنه. بتمن تو تاریکی ظاهر میشه و نیزه رو تا انتها وارد شکم کراک می‌کنه. صدای فریاد کراک شیشه‌های عمارت رو می‌لرزونه و سایه‌های روی دیوار به حرکت درمیان. چند ثانیه‌ بعد صداش قطع میشه و سکوت دوباره به عمارت آرکام برمی‌گرده. سکوتی که فقط مخصوص خود آرکامه. بتمن پشت پنجره‌ی شکسته‌ی عمارت آرکام ایستاده و داره به آسمون نگاه می‌کنه. نور مهتاب صورت‌اش رو روشن کرده. صورتی زخمی و غرق خون. بتمن صدای باز شدن در یکی از اتاق‌ها رو می‌شنوه و آروم به سمتش راه میفته. بتمن در اتاق رو باز می‌کنه. اتاقی سیاه با پرده‌های توری سفید که انگار قرن‌هاست از لکه‌های خون پاک نشدن. روی زمین پر از کاغذ و ورق‌های تاروته. روی دیوارها پر شده از نقش‌ها و وردهای جادویی که انگار با زغال کشیده‌شدن.اتاق بوی کهنگی و مریضی میده. اتاق الیزابت آرکام. تخت بزرگ الیزابت هنوز سر جاشه. ولی اینبار به جای خودش، دکتر کیو روش نشسته. همون دکتری که به انتخاب خودش تو آسایشگاه مونده بود. همونی که با نفرت به بتمن نگاه می‌کرد. دکتر کیو لباس عروسی الیزابت آرکام رو تنش کرده. روی تخت نشسته، در حالی که دکتر روس رو گروگان گرفته. یه تیغ ریش تراشی و گردن دکتر روس گرفته و منتظره تا بتمن نزدیک بشه. بتمن تو سکوت به این صحنه خیره شده و بعد انگار که یه چیزی براش روشن شده باشه می‌پرسه: «همه‌ی این‌ها کار تو بود نه؟ تو بودی که مریض‌ها رو آزاد کردی. ولی چرا؟» کیو جواب میده: «من هر کاری که لازم بود رو کردم.» دکتر کیو به سمت میز کنار تخت و دفتر روش اشاره می‌کنه و ادامه میده: «این دفتر خاطرات آمادئوس آرکامه. برش دار. جاهای مهم‌اش رو برات خط کشیدم.»بتمن دفتر رو باز می‌کنه. دکتر کیو یه علامت بزرگ لای دفتر گذاشته. بتمن شروع به خوندن می‌کنه. سایه‌ی یه پرنده‌ی بزرگ روی دیوار پشت تخت میفته. پرنده رو نمیبینم ولی سایه‌اش داره بال می‌زنه و حتی صداش هم میاد. نه من دیوونه نیستم. مادرم هم نیست. حالا می‌فهمم که این همه سال چی می‌کشیده. حالا منم اون هیولا رو می‌بینم. یه خفاش. یه خفاش خیلی بزرگ. بتمن دفتر رو می‌بنده و میذاره رو میز. کیو با فریاد بهش میگه که: «تو همون خفاشی. تو روح تاریک این عمارتی. تویی که سال‌هاست داری با روح آدم‌های مجنون به این خونه غذا می‌رسونی.» بتمن جواب میده که من خفاش نیستم. من فقط یه آدم‌ام مثل همه.دکتر عصبانی‌تر میشه و جواب میده: «نمی‌تونی من رو گل بزنی. من می‌دونم تو کی هستی. همونطور که آمادئوس می‌دونست. به خاطر تو دیوونه شد و آخرش تو یکی از همین اتاق‌ها بستری شد. ولی ناامید نشد. هر چی لازم بود یاد گرفت که خفاش رو نابود کنه. مثلا می‌دونی چی کار کرد؟ یه ورد ترسناک یاد گرفت. یه دعا. بعد اون دعا رو روی دیوارها و کف سلول‌ش نوشت. با ناخن‌هاش. باورت میشه؟ سال‌ها طول کشید تا کامل‌اش کنه. آخرش هم تو سلول خونه‌ی خودش مرد. تو کشتیش. تو همون خفاشی.» دکتر کیو عین دیوونه‌ها از روی تخت بلند میشه. دکتر روس رو رها می‌کنه. لباس عروسی الیزابت آرکام تنشه و تو تن‌اش پاره‌شده. دستاش داره میلرزه و ادامه میده: «سرنوشت من اینه که کار ناتموم اون رو تموم کنم. تو همون خفاشی که آرکام و گاتهم رو طلسم کردی. حالا شدی یه قهرمان؟ من می‌کشمت این دیوانگی رو تموم می‌کنم.»دکتر کیو به بتمن حمله می‌کنه. بتمن روی زمین میوفته. دکتر کیو تیغ‌اش رو رها می‌کنه و خودش رو روی بتمن میندازه. شروع به خفه کردنش می‌کنه. دست‌های دکتر با بیشترین قدرت ممکن دور گردن بتمن گره خورده و بتمن نمی‌تونه تکونشون بده. دکتر روس به دور و برش نگاه می‌کنه و تیغی رو می‌بینه که از دست کیو افتاده. تیغ رو برمی‌داره و خیلی ناگهانی تو گردن کیو فرو می‌کنه. کیو روی زمین میوفته. لباس عروسی الیزابت آرکام برای بار هزارم با خون قرمز و خیس میشه. دکتر روس خشک‌اش زده. بتمن به خاطر نجات زندگی‌اش ازش تشکر می‌کنه. دکتر به بتمن میگه که بهتره از اونجا فرار کنن. بتمن مکث می‌کنه و بعد جواب میده: «تو برو. فقط قبلش سکه‌ی هاربیدنت رو بهم بده.» دکتر ازش می‌پرسه که: «می‌خوای برگردی پیش اون روانی‌ها؟» بتمن جواب میده: «آره. اون‌ها می‌خواستن که من دیوونه بشم. حالا باید بفهمن که من از دیوانگی قویترم. من از آرکام مجنون قویترم. ولی گاهی وقت‌ها جنون دقیقا همون کاریه که باید بکنی. سکه‌ی هاربیدنت رو بده و برو.»جوکر و هاربیدنت هنوز تو سالن بزرگ عمارت وایستادن. هنوز دارن به منظره کامل ماه نگاه می‌کنند که ناگهان صدای شکستن تمام شیشه‌های تیمارستان شنیده میشه. تمام ساکنین دیوانه‌ آرکام شروع به دویدن می‌کنن. صدای فریادی شنیده میشه که میگه بتمن داره همه چیز رو خراب می‌کنه. جوکر روش رو برمی‌گردونه و مدهتر رو میبینه که داره فریاد میزنه که بتمن خطرناکه و از اول نباید میومد اونجا. کم کم سایه بتمن نزدیک میشه که با یه تبر بزرگ داره همه‌ی دیوارها و شیشه‌ها رو میشکنه و خراب می‌کنه. بتمن وارد سالن میشه. صورت زخمی و بدن تیکه پاره شده‌اش توجه جوکر رو جلب می‌کنه. جوکر تو سکوت و با لذت و تحسین به هم‌بازی قدیمی‌اش نگاه می‌کنه. بتمن روبروی جوکر وایمیسته. جوکر لبخند می‌زنه و ازش می‌پرسه: «تصمیم‌ات رو گرفتی؟ می‌خوای بری یا میمونی و میذاری که ما از این بدبختی نجات‌ات بدیم؟» بتمن از زیر شنل که سکه در میاره و میگه: «چرا نذاریم که هاربی تصمیم بگیره؟»هاربیدنت که تا همین الان به ماه زل زده بود، برمی‌گرده سکه‌ی قدیمی‌اش رو تو دست‌های بتمن می‌بینه. حالت صورت هاربی عوض میشه. بتمن سکه رو توی دستای هاربی می‌ذاره. جوکر از تصمیم بتمن راضیه و حالا این هاربیه که باید بگه که ادامه‌ی بازی قراره چجوری باشه. هاربی با لکنت جواب میده: «من نمی‌تونم حتی یه تصمیم ساده بگیرم.» هاربی سکوت می‌کنه. سکه رو توی دست‌اش می‌چرخونه. سکه‌ای که پدرش بهش داده بود و همیشه هم کنارش بود. حتی مثل خودش تو اسید سوخته‌بود. هاروی سکه رو تو دستش مشت می‌کنه. کمرش رو صاف می‌کنه. میشه تو حالت صورتش همون دادستان معروف گاتهم رو دوباره دید. هاربیدنت این بار با غرور ادامه میده: «قبوله. انجام‌اش می‌دم. اگه روی سفید اومد بتمن آزاده که بره. اگه سیاه شد، همینجا می‌مونه.»هاربی سکه رو میندازه بالا و بعد هم توی مشتش می‌گیره. جوکر و بتمن منتظرن. هاربی دستش رو باز می‌کنه. بتمن می‌تونه که بره. جوکر، بتمن رو تا دم در بدرقه می‌کنه. بتمن وارد حیاط عمارت آرکام میشه. ماشین‌های پلیس پشت دروازه‌های عمارت وایسادن و بتمن گردون رو میبینه که زیر بارون منتظرشه و داره پیپ می‌کشه. جوکر, درحالی که داره رفتن بتمن رو تماشا میکنه بهش میگه: «مهمونی خوبی بود نه؟ قبول کن که بهت خوش‌گذشت.» بتمن جوابی نمیده. جوکر به چراغ گردون ماشین‌های پلیس که تو تاریکی شب همه جا رو قرمز و آبی کردن نگاه می‌کنه و ادامه میده: «یه چیزی رو یادت نره. هر وقت اون بیرون همه چیز سخت‌تر شد و دیگه کم آوردی، اینجا تو این تیمارستان، همیشه برای تو جا هست.» بتمن همچنان سکوت می‌کنه و به راه خودش ادامه میده. پلیس‌ها صبر می‌کنند تا بتمن برسه و بعد به داخل عمارت یورش می‌برن. چیزی نمی‌گذره که صدای خنده‌ی جوکر با صدای رعد و برق یکی می‌شه و تو سر و صدای گاتهم گم میشه.آرکام اسایلم یکی از متفاوت‌ترین کمیک‌های منتشر شده به طور کله. هم نوشتاری و هم تصویری و صد البته، مفهومی. کتاب دنیای بتمن رو وارونه دیده و نوشته. تمام مفاهیم و قوانین و آرمان‌هایی که تا حالا برای کاراکتر بتمن تعریف شده بود رو برداشته و جور دیگه‌ای ازشون استفاده کرده. اینبار بتمن با همه‌ی خصوصیاتی که گفتم وارد دنیایی شده که هیچ کدوم از این‌ها ارزشی نداره. دنیایی که جنون و دیوانگی نشونه‌ی شهروند بودن و مورد قبول بودنه. تو این داستان ما با آدم‌هایی روبرو میشیم که نرمال خودشون رو ساختن و دنیای امثال کمیسر گوردون، آنرمال محسوب میشن. حالا بتمن بین این دوتا گیر کرده. این بار دیگه از دشمن و ویلن خبری نیست.این بار بتمن باید با ناشناخته‌ای روبرو بشه که حتی نمی‌دونه دشمنه یا نه. اصلا نمیشناستش. تا حالا بهش فکر نکرده ولی ازش می‌ترسه. می‌دونه که تو دنیای نرمال، یا همین که ما بهش میگیم جامعه، یه موجود عادی تلقی نمیشه. ولی حداقل می‌تونه یه شوالیه باشه. ولی نمی‌دونه که اگه وارد دنیای غیر عادی بشه قراره چه جوری باهاش برخورد کنن. در واقع انگار داره وارد دنیایی میشه که تو اون فرقی با دیگران نداره و نیازی نیست که با رفتار و قهرمان بازی خودش رو تعریف و یا ثابت کنه. جایی که هرجوری که باشه پذیرفته میشه. به همین راحتی. مثل همه‌ی اون‌های دیگه. مثل هاربی و جوکر و از همین هم می‌ترسه. جایی که قضاوت نمیشه. جایی که مثل خونه‌ی آدم می‌مونه و البته بتمن این رو خیلی خوب می‌دونه که از همان روزی که به جای گریه و زاری، که طبیعی‌ترین رفتار انسانی بعد از مرگ عزیزانشه، تصمیم به جنگیدن با جرم و جنایت گرفت، لایه‌های نرمال بودن رو از خودش گرفت.تو قسمت اول بعد بتمن، گفتم که اگه بتمن رو از بروس بگیریم بروس وین هنوز همونجا و تو همون شب و بالای سر جسد پدر و مادرش گیرکرده. تو همون لحظه متوقف شده. از اون به بعد هر چی بوده بتمن بوده و خود بتمن خوب می‌دونه که یه فرقی بین خودش و تمام آدم‌های اطرافش هست. اول کتاب بروس به گوردون میگه که دلیل ترس‌اش از آرکان، اینه که می‌ترسه اونجا حس خونه رو بهش بده. جایی که بهش تعلق داره. می‌ترسه که تمام مدت حق با جوکر بوده باشه. جوکری که به گفته دکتر روانشناس‌اش، تو هیچ دسته‌بندی از جنون و دیوانگی قرار نمی‌گیره. دکتر می‌گه جوکر حتی می‌تونه نمونه‌ی اولیه از انسان‌هایی باشه که قراره زندگی مدرن شهری یا ماشینی رو شکل بدن.شاید ساختار مغز جوکر ساختار یک انسان تکامل یافته باشه. نمونه‌های اولیه جامعه‌ای که دیگه با قوانینی مثل قوانین گاتهم زندگی نمی‌کنند و تعریفشون از دیوانگی هم فرق داره. در واقع همون میشه که اول گفتم. جوکر می‌تونه شهروند جامعه‌ای باشه که قوانین‌اش رو جور دیگه‌ای نوشتن و تعریفشون از عقل و منطق و جنون کاملا با گاتهم یا کل دنیا فرق داره. این موجود غیرقابل تعریف، یعنی جوکر، طبق گفته‌ی دکتر شخصیت تعریف شده‌ای نداره و هویتش رو هر روز از اول می‌سازه. یعنی جوکر برخلاف بتمن برای ساخت هویتش یه هدف انتخاب نکرده و تصمیم گرفته که هر روز با توجه به اتفاقات همون روز شخصیت‌اش رو تعریف کنه. چون به نظرش هر چیزی که امثال بتمن بهش امید می‌بندند و به خاطرش می‌جنگن در واقعیت وجود نداره. ارزشی نداره و فایده‌ای هم نداره.چیزهایی مثل امید و اخلاق و انسانیت که همشون زاییده دست خود بشران. زاییده‌ی ذهن یه نفر که یه روز از خواب بیدار شده و تصمیم گرفته از این به بعد فلان چیز رو بکنه قانون و یا اخلاق که خب جوکر دلیلی برای پیروی از این قوانین و اخلاقیات نمی‌بینه. کتاب آرکام اسایلم با پاراگرافی از داستان آلیس در سرزمین عجایب شروع میشه. آلیس به آقای گربه میگه که نمیخواد بین موجودات دیوونه باشه. گربه جواب میده چاره‌ی دیگه‌ای نداره. آلیس میگه چرا. گربه‌ام جواب میده چون اگه دیوونه نبودی، اصلا اینجا نبودی. این جمله البته فقط به بتمن و جوکر اشاره نمی‌کنه.همونطوری که شنیدیم، داستان یه قهرمان یا همون شخصیت اصلی دیگه هم داره به نام آمادئوس آرکام، که روایت‌اش موازی با روایت بتمن پیش میره. آمادئوس مثل بتمن گاتهم رو ترک می‌کنه و با یه هدف برمیگرده. بتمن میخواد گاتهم رو از فساد و تباهی نجات بده، آمادئوس می‌خواد آرکام رو از شر جنون و سیاهی نجات بده. هر دو به خاطر مرگ خانوادشون احساس گناه می‌کنند که البته فرقشون اینه که آمادئوس واقعا مادرش رو کشته بود. ولی بتمن خودش رو مقصر میدونه. چون به خاطر اون بود که رفته بودن سینما و تو اون کوچه خلوت گیر افتاده بودن و از همه مهمتر، هر دو از یک چیز می‌ترسن. خفاش. یعنی نماد ترس تو داستان هر دوشون خفاشه.تو همه‌ی داستان‌های بتمن خفاش یه نماد بوده و هست. نماد ترس، تراژدی و ظلم. بروس از بچگی ازش وحشت داشته و تصمیم می‌گیره که ترس‌اش رو به شرورهای گاتهم هم منتقل کنه. ولی آمادئوس نمی‌تونه با خفاشی که می‌بینه، یا همون ترس و غمی که داره کنار بیاد. آمادئوس توی وحشت بلعیده میشه و در نهایت تبدیل به مرد میشه که باید به عنوان یک جنایتکار روانی تو همون آرکام بستری میشه. ترسی که خفاش این کتاب القا می‌کنه، خیلی عمیق‌تر از کتاب‌های قبلیه چون گفتم، این کتاب یه کتاب شخصیه. یه کتاب که شخصیت‌ها رو از جز به کل می‌بینه. شخصیت‌ها با درونیاتشون تعریف و تحلیل میشن، نه با نقشه‌هاشون، شهرشون و هر چیز دیگه. خفاش این کتاب هم تمام ترس‌های کودکی و زندگی آمادئوس و بروسه. آمادئوس تو خونه‌ای بزرگ شده که از در و دیوارش نمادهای جادوگری و فرقه‌ای می‌ریزه. پدرش تو سیاهی شب آزارش می‌داده و مادرش از مریضی شیزوفرنی رنج می‌برده، که تو اون زمان به نام تسخیر شیطان شده می‌شناختنش. بعد هم همسر و دخترش که کشته‌شدن. آمادئوس تمام نقطه‌های سلامت روانش رو از دست میده و همونجاست که سایه‌ی خفاش رو یادش میاد. سایه‌ای که نشانه‌ای از همه‌ی این دردهاییه که کشیده بود. ولی آمادئوس نمی‌تونه باهاش کنار بیاد. به راه‌های دیگه‌ای فکر می‌کنه. مادرش رو می‌کشه، دور و برش رو پر از مجنون دیوونه می‌کنه، و با خون خودش خونه رو طلسم می‌کنه.اما بروس، که البته زندگی‌اش خدایی خیلی بهتر از آمادئوس بود، با ترس‌اش روبرو میشه و خودش رو تبدیل به همون غم و ترس‌هایی می‌کنه که ازشون می‌ترسیده و هنوز هم می‌ترسه و احتمالا هیچوقت قرار نیست که نترسه. بتمن با تمام این ترس‌ها تو راهروهای تاریک آرکام روبرو میشه. صدای مادرش رو می‌شنوه که می‌خواد ترکش کنه. با هیولا یا همون اژدهای درون‌اش می‌جنگه. یکی از جالب‌ترین صحنه‌ها هم وقتیه که دستش رو می‌بره تا درد جلوی کابوسش رو بگیره و بتونه تمرکز کنه.بتمن درد کشیدن رو به یاداوری خاطرات و واقعیت زندگی‌اش ترجیح میده. تحمل درد براش راحت‌تره. بعد هم بتمن تمام در و دیوارهای عمارت رو می‌شکنه و داغون میکنه که نشون بده که شکستش داده. که بهش تعلق نداره. جوکر این صحنه رو با علاقه نگاه می‌کنه. برای اون هم بازی تموم شده و بتمن عزیزش سربلند بیرون اومده. بتمن سکه‌ی هاربی رو هم بهش پس میده. هاربی که تو سرگردونی درمان‌های مزخرف دکترها گیر کرده بوده. دکترها سکه‌ی هاربی رو ازش گرفته بودند تا دیگه برای هر تصمیمی ازش استفاده نکنه. ولی بتمن برش می‌گردونه و جوکر هم قبول می‌کنه که آزادی بتمن رو به دست‌های هاربیدنت و سکه‌اش بسپارن.برای من این صحنه نشونه‌ی همزاد پنداری بتمن با سطح جنونیه که هرکسی تو شخصیتش داره و نباید دستکاری بشه. یعنی بتمن می‌تونه بفهمه که برای هاربی، اون سکه مثل نقاب خودش، یا خنده‌های جوکر می‌مونه. هاربی با اون هاربیه و هیچکس حق نداره این رو ازش بگیره. این تو صحنه‌ی آخر هم خیلی پررنگه. وقتی که داره خیلی عاقلانه به رفیقش نگاه می‌کنه که انگار دوباره متولد شده. جوکر به بتمن افتخار می‌کنه و بتمن هم به جوکر احترام میذاره. کاری بهش نداره و آرکام رو ترک می‌کنه. همه چیز انگار خیلی عاقلانه تموم میشه. البته عاقلانه با قانونی جامعه‌ای به نام آرکام اسایلم، یا تیمارستان آرکام.جنگ درونی بتمن با خودش تو خیلی از کمیک‌های دیگم به تصویر کشیده شده. ولی اینجا بخاطر روایتی که داره خیلی پررنگ‌تر و حساس‌تره گرنت موریسون، نویسنده‌ی کتاب کلی داستان دیگه هم داره که هیرولیک به زودی میره سراغشون تا با دنیای این نویسنده هم آشنا بشیم و شخصیت‌هایی که خلق کرده رو بهتر بشناسیم. چیزی که شنیدین، سیزدهمین قسمت از پادکست هیرولیک و بخش سوم از چهارگانه بتمن بود. هیرولیک رو من، فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام میده. طراحی وب سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده که همه‌ی لینک‌های مربوط به پادکست اونجا در دسترسه. می‌تونین صفحه و کانال مربوط به پادکست رو تو اینستاگرام، توییتر و تلگرام دنبال کنید و اگر حال کردین، اون رو به دوستاتون هم معرفی کنید. روزگارتون خوش، فعلا خدافظ.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-–-E13-–-Batman-03-Arkham-Asylum-id2202934-id306381943?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E13%20%E2%80%93%20Batman-03-Arkham%20Asylum-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Sat, 02 Apr 2022 23:47:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بتمن(قسمت دوم): جوکر</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%A8%D8%AA%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-bibrmuwwmuct</link>
                <description>سلام. چیزی که می‌شنوین دوازدهمین قسمت از پادکست هیرولیکه که در مرداد ماه نود و نه ضبط میشه. هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌ها است. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف، ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف میکنم. قسمت یازدهم رو گوش دادین؟ که میشه اولین قسمت از چهارگانه‌ی بتمن هیرویک. اگه گوش ندادین اول برین اونور. https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%A8%D8%AA%D9%85%D9%86%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-xfq52qit94fn اگر گوش دادین که ادامه بدم. فقط بگم که این قسمت رو اختصاص دادم به جوکر و رابطه‌اش با بتمن ولی به هر حال دوباره باید تاکید کنم که قسمت‌های این چهارگانه رو پشت سر هم بشنوین چون یه سری شخصیت‌ها و داستان رو که تو قسمت قبلی گفتم دیگه اینجا تکرارشون نمیکنم ولی مهم‌ان و اگه قسمت قبل رو نشنیدن برین اون رو گوش بدین بعد بیاین اینور. اینجوری بیشتر هم بهتون حال میده. اینم بگم که این داستان دیگه برای بچه‌ها مناسب نیست. میدونم بچه‌ها عاشق بتمن‌ان واسه همین هم پیشنهادم اینه که اول تنها گوش بدین بعد دیگه تصمیم با خودتون. من فایقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد این پادکست رو تهیه میکنم شما و این دومین قسمت از چهارگانه‌ی بتمن هیرولیک.تو قسمت قبلی شنیدیم که تو سال هزار و نهصد و سی و هشت و بعد از چاپ سوپرمن و محبوبیت‌اش، دی‌سی به فکر افتاد که یک ابر قهرمان دیگه هم به دنیای سرگرمی معرفی کنه. یکی در حد و اندازه‌های سوپرمن. همه‌ی نویسنده‌ها و طراح‌های کمپانی دی‌سی هم افتادن به تکاپو که یه شخصیت خفن خلق کنن تا اینکه مرد جوانی به نام باب کین یه ایده به ذهنش رسید و به کمپانی قول داد که آخر هفته روش کار میکنه و میاره و مثل دسته‌ی گل تحویلشون میده. باب که این فقط دو روز آخر هفته وقت داشت واسه همین هر چی تو سرش بود جمع کرد و رفت پیش دوستش ویلیام فینگر. ویلیام فینگر یه جوون عاشق نویسندگی بود که به خاطر اوضاع بد مالی داشت توی کفاشی کارمیکرد. اون روز هم تو آپارتمان کوچکش ولو شده بود که یه باب کین اومد یه طرح گذاشت جلوش و گفت آقا بیا این رو پرورش‌اش بدیم.باب کین اسم طرحش رو گذاشته بود بتمن. ویلیام فینگر طرح باب‌کین رو گرفت و شروع کرد به پیاده کردن ایده‌های خودش. خلاصه جزئیات رو نمیگم. قسمت قبل رو گوش بدین که حسابی دستتون بیاد که بتمن چجوری تو دو روز بتمن شد. باب کین درست تو روزی که قولش رو داده بود بتمن رو تحویل کمپانی دی‌سی داد. بدون اینکه اسمی از ویلیام فینگر بیاره. ویلیام فینگری که درواقع اگه ایده‌ها و شخصیت پردازی‌اش واسه بتمن نبود االان معلوم نبود شوالیه‌ی تاریکی تبدیل به چه موجودی شده بود. به هر حال باب کین همه رو به اسم خودش تموم کرد و شد خالق مطلق بتمن. بعدش هم یه گروه از نویسنده‌ها استخدام کرد که شامل ویلیام هم میشد تا براش داستان‌های بتمن رو بنویسن. یه گروه نویسنده که اسمی ازشون برده نمیشد و گوست رایتر بودن درواقع. دیگه داستان اتفاقاتی که بعدش برای باب و ویلیام افتاد رو نمیگم و باز هم تاکید میکنم که قسمت قبل رو گوش بدین و بعد بیاین سراغ این اپیزود. دیگه بریم و داستان خلق جوکر رو بشنویم.سال هزار و نهصد و سی و نه داستان مصور بتمن وارد کتابفروشی‌ها شد. تو همون سال هم معلوم شد که مرد خفاشی قرار حالا حالا ها ماجراجویی کنه و با دشمنان گاتهم بجمگه. باب کین، همون خالق تمام خیلی خوشحال و خندان از این دستاورد بزرگ تعطیلات اون سال رو رفت یه مسافرت درست حسابی. تو یکی از روزهای سفرش، باب رفت دور یکی از زمینهای تنیس اونجا و همینجوری که نشسته بود که نوبتش بشه یه پسر هفده ساله اومد و بست نشست کنارش. پسر هفده ساله یه جلیقه پوشیده بود پر از کاراکترهای کارتونی که باب تا اون موقع هیچ جا ندیده بود. باب کین یه نگاه به سر تا پای پسر انداخت و پرسید: «اینا رو خودت کشیدی؟» پسره هم جواب داد که: «آره» و اینجوری بود که اولین دیالوگ بین یکی از خالق‌های بتمن و یکی از خالق‌های جوکر شروع شد.پسر هفده ساله اسمش جرمی رابینسون بود. جرمی متولد هزار و نهصد و بیست و دو و شهر نیوجرسی بود. یه پسر خیلی هنرمند و درس خوند که بلافاصله بعد از دبیرستان توی کالج خیلی خوب تو رشته‌ی خبرنگاری قبول شده بود. جرمی که خودش بینهایت عاشق سوپرمن و بتمن بود، با دیدن باب‌کین شیرازه‌ی وجودش از هم پاشید. خدایی خیلی عجیب بود دیگه. یهو یکی بشینه کنارت بگه هی پسر چه جلیقه‌ی قشنگی داری! میخوای بیای تو تیم بتمن؟ حالا این هم مبالغه کردم ولی وقتی باب‌کین فهمید که کاراکترهای روی جلیقه‌ی جرمی همه زاییده‌ی ذهن خودش‌ان بینهایت جذب‌اش شد و شروع کرد به حرف زدن. از د‌ی‌سی و سوپرمن و بتمن گفت و کلا از دنیای نویسنده‌ها و طراح‌هایی که مشغول خلق این شخصیت‌ها بودن. جرمی دیگه نمیدونست باید چیکار کنه. هی سوال میپرسید. باب کین هم همه رو با لبخند جواب میداد تا اینکه آخرش گفتگو رو با این جمله تموم کرد: «حیف که داری میری دانشگاه و از نیویورک دور میشی وگرنه از همین الان عضو تیم بتمن میشدی.»باب این رو گفت و توی افق محو ش. جرمی موند و یه پیشنهاد باور نکردنی. البته جرمی اصلا نیازی به فکر کردن نداشت. وقتی برگشت خونه با هر زوری که بود خودش رو منتقل کرد دانشگاه کلمبیا که بتونه تو شهر نیویورک باشه و کنار تیم بتمن. تو قسمت قبل گفتم دیگه باب کین قراردادی رو با دیسی امضا کرده بود که کلا و تو هر مدیایی فقط اسم خودش به عنوان خالق ثبت بشه ولی از اونجایی که تنهایی از پسش بر نمیومد و ویلیام فینگر هم، اون یکی خالق بتمن، به هر حال فقط یه نفر بود یه تیم نویسنده و طراح استخدام کرد و ازشون خواست که برای بدن ایده‌پردازی کنن. جرمی هم عضو تیم شد و خیلی زود شروع کرد به نوشتن ولی یه فرقی بین جرمی و بقیه بود اونم عشقش بود به ضد قهرمان، شخصیت منفی، ویلن، و کلا هر موجودی که مقابل ابرقهرمان وایمیستاد.جرمی عقیده داشت که ویلن داستان باید به اندازه خود قهرمان کاراکتر داشته باشه، قدرت داشته باشه و حتی شکست‌ناپذیر باشه. چیزی هم که خیلی ذهن‌اش رو مشغول کرده بود و ویلنی در حد بتمن بود. بتمن شاید هنوز اون موقع تبدیل به شوالیه تاریکی نشده بود ولی جرمی هم مثل ویلیام فینگر یه عمقی از شخصیت بتمن رو میدید که به خاطر همون دنبال دشمنی میگشت که بتونه کنارش ایستادگی کنه. از نظر شخصیتی ازش کم نداشته باشه و همون قدردراماتیک و پیچیده باشه.یک سال بعد از انتشار بتمن، یعنی سال هزار و نهصد و چهل جرمی با یه اسم و یه کارت و یه طرح، اومد سر کار و مستقیم رفت سراغ ویلیام و باب. خب از اینجا به بعد داستان سه تا ورژن داره. من اول ورژن خود جرمی رابینسون رو میگم. بعد باب کین، و بعد هم ویلیام فینگر. متاسفانه هر سه تاشون فوت کردن پس قضاوت و تصمیم گیری با خودتون. تو ورژن جرمی رابینسون، جرمی کارت جوکر که تو همه‌ی پاسورها هست و یه طرح اولیه از شخصیتی که تو ذهنش بود گذاشت جلوی باب و ویلیام. طرح صورتی از یک دلقک بود با یه خنده‌ی ترسناک. جرمی به باب و ویلیام گفت که اسمش رو گذاشته جوکر. ویلیام فینگر طرح رو برمیداره و خیلی دقیق نگاه میکنه و بعدش هم میگه که صورت که جرمی کشیده اون رو یاد شخصیت فیلم مردی که میخندد میندازه. مردی که میخندد یک فیلم کلاسیک و اقتباسی از روی کتاب ویکتور هوگو با همین نام بود که سال هزار و نهصد و بیست و هشت اکران شده بود.شخصیت اصلی فیلم به دستور پادشاه انگلستان، وقتی هنوز بچه بود به خاطر جرم پدر به مجازات تبعید و همچنین داشتن لبخندی دائمی محکوم شده بود. یعنی بعد از اینکه پدرش رو اعدام میکنن، روی صورت خودش دو تا بریدگی عمیق ایجاد میکنن که انگار بچه داره تا بناگوش میخنده. بچه با همون دوتا زخم بزرگ میشه و شغلش هم میشه اجرا و نمایش در نقش دلقک. خلاصه ویلیام که کلا تو ادبیات و سینما آدم مطلعی بود، عکس شخصیت فیلم رو آورد و از روی همون شروع کردن به خلق کردن. پس ویلیام فینگر مثل همیشه شروع به داستان پردازی کرده و باب و جرمی رابینسون هم طراحی کردن. حالا ورژن باب کین رو بشنویم.این رو دقیقا چیزی رو میگم که خودش تو یکی از مصاحبه‌هاش گفته بود. &quot;من و ویلیام فینگر جوکر رو خلق کردیم. ویلیام نویسندگی‌اش رو کرد. جرمی فقط با یه کارت جوکر اومد تو دفتر. همین. بعدش ویلیام بود که یاد فیلم مردی که میخندد افتاد. جرمی همیشه میگه که اون جوکر رو خلق کرده ولی اون فقط یه کارت بازی آورد با عکس جوکر&quot;. حالا ورژن ویلیام فینگر. اینم از جمله‌های خودش میگم. من رفتم دفتر و دیدم که باب کین و جرمی رابینسون یه یه کارت دستشونه و یک طرح از یه دلقک. یادم نمیاد که طرح مال کی بود کی کارت رو آورده بود ولی بهم گفتن که یه ایده دارن از یه ویلن و میخوان اسمش رو بذارن جوکر. من یه نگاه به طرح انداختم و همون موقع یاد فیلم مردی که میخندد افتادم. بعد رفتم پوسترش رو پیدا کردم و دادم بهشون. اون‌ها هم وقتی من داشتم داستان رو مینوشتم شروع به طراحی کردن. در نهایت طرحشون یه دلقک ترسناک بود با موهای سبز و صورتی شیطانی.هر سه تا ورژن توی جزئیات با هم فرق دارند اما تو همه‌شون ویلیام شخصیت پردازی کرده و داستان رو نوشته پس مسلما یکی از خالقان محسوب میشه. در مورد جرمی رابینسون و باب‌کین دیگه خودتون قضاوت کنید. به هر حال چیزی که مهمه اینه که جوکر تو سال هزار و نهصد و چهل و تو کمیت بتمن شماره یک، که اولین شماره بعد از مجموعه دتکتیو کامیکس بود به اسم باب کین منتشرشد. جرمی رابینسون همیشه خودش رو به عنوان یکی از خالقان معرفی میکرد و از همون موقع‌ها هم شروع کرد برای حق نویسنده‌های گمنامی مثل ویلیام فینگر جنگیدن. جرمی یکی از تاثیرگذارترین آدم‌هایی بود که تونست ویلیام رو از تو سایه بیرون بیاره حتی برای جری سیگل و جو شوستر هم جنگید. خالقین سوپرمن که به خاطر یک قرارداد ناشیانه داشتن امتیاز فیلم‌های سوپرمن رو از دست میدادن. جرمی براشون جنگید و در نهایت هم موفق شد که حق رو به حقدار برسونه.تو آوریل هزار و نهصد و چهل و دو، شماره‌ی اول مجموعه‌ی جدید جوکر برای اولین‌بار وارد دنیای سرگرمی شد. مردی با کت بنفش، صورتی سفید، موهای سبز و یه لبخند خیلی بزرگ و دندونای بزرگتر. توی اون داستان هدف جوکر مسموم کردن مردم گاتهم بود و در نهایت به وسیله ی بتمن کشته شد ولی بعد از چاپ کتاب و استقبال زیاد مردم جوکر تو داستان بعدی ‌ ظاهر شد با این منطق که تونسته بود از زخم چاقوی بتمن نجات پیدا کنه. الان که بیشتر از هشتاد سال از خلق جوکر گذشته، این شخصیت تبدیل شده به یکی از شناخته شده‌ترین و مهمترین ویلن‌های دنیا. فرقی نداره ادبیات باشه یا سینما و فرهنگ و هرچیز دیگه. مثالی ترسناک‌تر و روانی‌تر و ناشناخته‌تر از جوکر وجود نداره. هر موجود روانی سایکوپتی هم که تو این سال‌ها ساخته و پرداخته شده، فقط قسمتی از خصوصیات جکر رو داشته. جوکر همه‌ی بیماری‌های روانی دنیا رو داره و البته باهاشون کنار اومده و داره ازشون لذت میبره. یعنی یه بیمار به کمال رسیده است که انگار خودش یه گونه ی جدیدی از انسان شده.یکی از ویژگی‌های خودش و داستان‌هاش هم داشتن گذشته ی نامعلومه. یعنی همون داستان پیش زمینه که هر کاراکتری بالاخره داره و دلیل تبدیل شدنش به قهرمان و ضد قهرمان هم احتمالا همون داستانه. بهتره بگم جوکر داستان ثابتی از گذشته‌اش نداره. چند بار تو کتاب ها به یه چیزهایی اشاره کردن و چند بار تو فیلم ها به ابتکار خودشون یه قصه هایی رو روایت کردن ولی در نهایت هنوز مشخص نیست که جوکر چرا جوکر شده و برای همین هم احتمالا یا حتما که راه برگشتی به زندگی عادی براش نمونده. به قول خودش من نمیخوام چیزی رو به یاد بیارم. خاطره مریض ترین پدیده ی دنیاست. تو رو تو مرداب گذشته نگه میداره و نمیذاره که بخندی چون دنیا همه چیزش یه شوخی مسخره‌ست و فقط و فقط باید بهش خندید.همه ی این خصوصیات جالب از همون اول وارد کاراکترش نشد. جوکر هم مثل بتمن رشد کرد و میتونم بگم با جدی‌تر شدن پدیده های اجتماعی، به وجود اومدن هر روزه ی اختلال های روانی ناشی از زندگی تو همین اجتماع، جوکر هم بیمارتر و ترسناک‌تر و پیچیده تر شد. درست مثل خود بتمن. تو قسمت قبل گفتم که خصوصیت بارز بتمن قابل رشد بودنشه. میتونه تغییر کنه و بزرگ شه. جوکر هم همینطوره. میشه هر سال یه فیلم جدید از دید و همچنان میخکوب شد و باورنکرد ولی الان میخوام برگردم به عصر طلایی کمیک. زمان تولد کاراکتر. جوکر معرفی شده تو اون دوران یه سایکوپت روانی بود که برای سرگرمی آدم میکشت ولی حالت خل و چلی داشت. مسخره بازی درمیاورد. واقعا انگار یه دلقک روانی بود که خیلی زیاد و عجیب میخندید. یعنی از همون موقع دنیا براش یه شوخی بود و به نظرش مردم زیادی همه چی رو جدی گرفته بودن. از سال هزار و نهصد و پنجاه و شیش تا سال هزار و نهصد و هفتاد که میشه عصر نقره‌ای کمیک، جوکر از یه دلقک خل و چل قاتل رفت به سمت یه روانی دزد و تبهکار. دلیلش هم سانسور بود.توقسمت هفتم که داستان واندر وومن رو تعریف کردم، گفتم که تو عصر نقره‌ای یه سری نسبت به حجم خشونت فیزیکی و جنسی تو کتاب‌های مصور معترض شدند و حتی یه کتاب هم چاپ شد که یکی یکی شخصیت ها رو زیر سوال میبرد. جوکر هم رفت زیر تیغ سانسور و واسه همین وقتی حوصله‌ش سر میرفت دیگه تو داستان بیشتر میرفت دزدی تا این که تو خیابون راه بره و بخنده آدم بکشه ولی با شروع عصر برنزی، که میشه از سال هزار و نهصد و هفتاد تا هشتاد و شیش، جوکر دوباره تبدیل به همون روانگسیخته آدمکش شد که البته همچنان به خاطر سانسور آخر همه داستان‌هاش دستگیر می‌شد. یعنی تو اون دوران آدم بده باید به سزای عمل‌اش میرسید. از پایان باز و شخصیت چند بعدی و این چیزها خبری نبود.تو همین دوران هم فیلم بتمن تیمبرتون اکران شد و بازی جک نیکلسون جوکر باعث شد که دی‌سی حواسش به محبوبیت این کاراکتر جمع بشه و بیشتر روش کار کنه ولی از سال هشتاد و شش به بعد، و تو دوران مدرن بود که جوکر تونست استقلال شخصیتی درست و حسابی پیداکنه. از طرفی کاراکترش از همیشه سیاه تر و مجنون هم شد. بهترین مثالی که میتونم از جوکر عصر مدرن بزنم جوکر فیلم دارک نایت نولانه، که یه سایکوپت کمال یافته است. یه مجنون واقعی که حالا بعدا درموردش حرف میزنم. چیزی که اینجا مهمه اینه که جوکر دارک نایت و البته جوکرهای بعدی خیلی از ابعاد شخصیتشون الهام گرفته از کتاب مصوری بود به اسم د کیلینگ جک. یکی از معروفترین کمیک های منتشر شده تو عصر مدرن که تو این قسمت قراره براتون تعریف کنم.بتمن د کیلینگ جوک، کتابی با نویسندگی آلن موره. جوکر داستان آلن مور، هم از نظر شخصیتی و هم طراحی به مرحله‌ی جدیدی از سیاه و خطرناک بودن میرسه. آلن مور، براش یه داستان پیش زمینه هم تعریف میکنه که تا حدودی گذشته این موجود عجیب رو برامون روشن میکنه. فقط این رو باید بگم که کیلینگ جوک همه جا شوخی مرگبار ترجمه شده که خب درسته و منم جسارتی نمیکنم ولی به نظر من منظور از کلینیگ شوخی در حد مرگ خنده‌دار بوده به دلیل همین اختلاف هم از ترجمه استفاده نمیکنم و همون کلینیگ جوک رو میگم.سال هزار و نهصد و هشتاد و هشت، دی سی کتاب مصور د کیلینگ جک رو منتشرکرد. نویسنده ی داستان آلن مور بود که اگر قسمت ششم و نهم و دهم هیرولیک رو گوش داده باشین، دیگه الان ایشون نیازی به معرفی ندارن ولی اگه نشنیدین، فقط بگم آلن یکی از بهترین نویسنده ها و دیالوگ نویس‌های صنعت کمیکه که تو عصر مدرن چند تا اثر بینظیر ازش چاپ شده. من تو قسمت ششم داستان واچمن رو ازش تعریف کردم و تو قسمت نهم و دهم داستان وی فور وندتا. بیوگرافی خود آلن هم تو قسمت شیشم هست که میتونین بشنوین. حالا خلاصه، دی‌سی از آلن میخواد که برای بتمن و جوکر یه داستان بنویسه. آلن با کمک تصویرپردازی به نام برایان بلند کارش رو شروع میکنه. کیلینگ جوک هنوز یکی از متفاوت‌ترین روایت های منتشر شده است.بتمن د کیلینگ جوک، روایتی که هم وحشت و ترور، هم جنون لذتبخش درون جوکر رو به خوبی نشون میده. هنوز خیلی‌ها معتقدن که داستان آلن مور طبیعت انسان رو به چالش میکشه و حتی مسخره میکنه. جوکر داستان آلن به وضوح یه خودشیفته ی سادیستیکه. یه روان گسیخته. موجودی با شخصیتی وجود نداشته. یعنی یه آدم بدون شخصیت تعریف شده. نمیدونم اصلا چجوری میشه توضیح داد ولی به هر حال کاراکتر تو این داستان وارد مرحله‌ی جدیدی از هویتش میشه که مدیون آلن موره. تو این کتاب یه داستان پیش زمینه ی جذاب برای جوکرتعریف شده. این که قبل از جوکر بودن کی بوده و چیکار میکرده.تو کتاب‌های دیگه هم جوکر داستان‌های پیش زمینه داشته ولی الان منظورم اینه که آلن مور یکی از تمیزترین روایت ها رو از زندگی قبلی جوکر تو کتابش تعریف میکنه. تو فیلم جوکر تات فیلیپس هم که سال دو هزار و نوزده اکران شد، از بعضی ویژگیهای کتاب آلن مور استفاده شده بود. مثل فقیر بودن و رویای کمدین شدن و اینجور چیزها ولی به هر حال کتاب کلینیگ جوک و جوکرش یه چیز دیگه ان که حالا میشنوین خودتون متوجه میشین.قبل از اینکه بریم سراغ داستان، مثل قسمت قبل یه معرفی کوتاه میکنم از پیشینه‌ی شخصیت‌ها و مکان‌هایی که تو داستان میشنوین. بعضی‌هاشون رو قسمت قبل گفتم بنابراین همونطور که اول اپیزود گفتم، یعنی بارها گفتم، خیلی بهتر میشه که اول قسمت یازده رو گوش بدین و بعد بریم سراغ این قسمت. حالا اینجا اول یکی از مکان‌های داستان رو معرفی میکنم. یه بیمارستان روانی به نام آرکام اسایلم یا بیمارستان روانی آرکم. آمادئوس آرکام تنها پسر زن بیماری بود به نام الیزابت آرکام. الیزابت شدیدا مجنون و روانپریش بود و همین هم باعث شده بود که آمادئوس تصمیم بگیره که روانپزشکش بشه.آمادئوس رفت یه شهر دیگه درس خوند اما وقتی برگشت، قبل از اینکه بتونه به مادرش کمک کنه اون رو از دست داد. آمادئوس موند و یه عمارت نسبتا مایه دارانه. برای همین هم تصمیم گرفت خونه رو تبدیل به یک بیمارستان روانی کنه. بیمارستان آرکام که محل نگهداری مجرمین روانی بود. تقریبا بیشتر خلافکارهای روانپریش گاتهم یه دور اونجا بستری شدن. جوکر که تقریبا هر وقت پیداش میشد از اونجا فرار کرده بود و آخر داستان هم برمیگشت همونجا. خلاصه تیمارستان آرکام یکی از کلیدی‌ترین مکان‌های گاتهم و ماجراهای بتمنه. تو فیلم‌ها هم حتما اسمش رو شنیدین. تو فیلم بتمن بیگینز خیلی نقش مهمی داره.مکان بعدی میشه کارخانه فرآوری مواد شیمیایی ایس. از این مکان هم زیاد تو داستان‌های بتمن استفاده شده. یه کارخونه‌ی بزرگ شیمیایی که بیشتر اشرار میخواستن ازش برای مسموم کردن آب و فاضلاب و کلا همه چیز گاتهم استفاده کنن. این کارخونه هم تو فیلم بیگینز هست. خب بریم سراغ شخصیت ها. اولیش میشه ردهود. ردهود اولین بار سال هزار و نهصد و پنجاه و یک بود که تو ماجرای بتمن ظاهر شد. ردهود یه چیزی مثل مثل کپسول میذاشت سرش که رنگش هم قرمز بوده و یه شنل قرمز هم داشت.رهود داستان‌های مختلفی داره ولی اصلی‌ترینش اینه که رهبر یه دار و دسته‌ی گنگستری و خالفکار بود که پدر گاتهم رو درمیاورد. ردهود عصر مدرن البته کلا با اینی که گفتم فرق داره. الان مردیه به اسم جیسون تاد، که تو دوران نوجوانیش نقش رابین برای بتمن رو داشت و به دست جوکر کشته شد. جیسون از قبر بیرون میاد و به خاطر خشمش نسبت به بتمن، که چرا جکر رو نکشته تبدیل میشه به ردهود. یعنی یکی مثل بتمن با این تفاوت که آدم میکشه، خوبم میکشه.کاراکتر بعدی که تو داستان کیلینگ جوک نقش مهمی داره، باربارا گوردونه. یا بتگرل. باربارا گوردون، دختر یا طبق روایت دیگه‌ای دختر خونده‌ی جیمز گوردونه. تو قسمت قبل اسم همسر جیمز گوردون باربارا بود ولی خب حالا من نمیدونم چرا اینجا اسم دخترشه. باربارا یا بتگرل اولین بار تو سال هزار و نهصد و شصت و هفت معرفی شد. دختری که تصمیم گرفت که راه بتمن رو ادامه بده و بتمن هم کمک‌اش کرد تا اینکه یه اتفاقی براش میوفته و زندگیش رو کاملا تغییر میده.آخرین شخصیت هم موجودی به نام پنگوئن. پنگوئن نقش خیلی کوتاهی تو داستان کیلینیگ جوک داره. شاید در حد یه جمله ولی به نظرم می‌ارزید که یه شناختی ازش پیدا کنیم چون اگه جوکر رو بذاریم، کنار جناب پنگوئن از دشمن‌های محبوب بتمن محسوب میشه. آزوارد چسترفیلد ملقب به پنگوئن، فرزند یکی از پولدارترین خانواده‌های گاتهمه. آزوارد با دوتا تفاوت ظاهری با بقیه به دنیا اومد. اولیش یه بینی تیز و بلند بود شبیه به منقار لک لک، و دومی یه مشکل استخونی تو ناحیه لگن که باعث میشد آزوارد نتونه به درستی راه بره. البته این مشکالت آزوارد رو تبدیل به یک بیمار روانی مثل بیشتر دشمنان بتمن نکرد؛ بلکه ایشون از همون بچگی با استفاده از هوش زیاد و ثروت بینهایتش شروع به پایه ریزی یک امپراطوری قدرتمند برای خودش کرد. آزوارد تبدیل شد به سر دسته‌ی یک گروه خلافکار و البته باکلاس. اسم خودش هم به خاطر ظاهرش شد پنگوئن.گفتم که پنگوئن یه فرق اساسی داشت با بقیه دشمن‌های بتمن. اون هم این بود که دیوونه نبود. خیلی معقول جنایت میکرد. از سال هزار و نهصد و چهل و یک هم که باب کین و ویلیام فینگر خلقش کردن، فقط تو دوتا داستان تشخیص دادن که حال روحیش خوب نیست و باید تو بیمارستان آرکام بستری بشه وگرنه تو بقیه داستان‌ها مستقیم میبردن‌اش زندان ایالتی. شخصیت‌ها تموم شدن ولی قبل از اینکه بریم سراغ داستان یه نکته‌ی خیلی مهم رو بگم. داستان تو دوتا بازه‌ی زمانی اتفاق میفته. یعنی دو تا روایت که هر کدوم تو زمان‌های مختلف و موازی با هم تعریف میشن پس حواستون به این‌اش باشه یه تشکر خیلی ویژه هم بکنم از آقای محمد خاوری عزیز و همچنین سام استودیو که تو این قسمت همراهی‌ام کردن.دیگه واقعا بریم سراغ داستان د کیلینگ جوک. &quot;شببخیر. اومدم ببینم‌ات چون باید باهات حرف میزدم. تازگی‌ها زیاد به خودمون فکر میکنم. به من و تو. به این که آخر داستانمون قراره چه جوری تموم بشه. قراره بالاخره یکیمون اون یکی رو بکشه؟ نه. شاید تو من رو بکشی، شاید من تو رو بکشم. شاید همین روزها، شاید هم بعدها. من میخوام تمام تلاشم رو بکنم که همچین اتفاقی نیوفته ولی فقط همین یه باره. همین یه فرصت.&quot; بارون تموم چال و چوله های خیابون‌های گاتهم رو پر از آب کرده. شهر مثل همیشه تاریکه و صدای رعد و برق و طوفان هیاهوی همیشگی شهر رو تو خودش گم کرده. کمیسر گوردون کنار در ورودی تیمارستان آرکم ایستاده و منتظره تا بتمن از راه برسه. شب از نیمه گذشته و گوردون در حالی که چندمین لیوان قهوه‌اش رو سر میکشه، از دور چراغ‌های روشن بتموبیل رو میبینه که داره بهش نزدیک میشه.بتومبیل بزرگ و سیاه جلوی دروازه‌ی عمارت آرکام پارک میکنه و بتمن ازش پیاده میشه. گورودن به همراه دو تا نگهبان، بتمن رو تا سلول مجرم تازه دستگیر شده همراهی میکنن. مجرمی که برای بار هزارم به تیمارستان برگشته و همه خیلی خوب میدونن که دیر یا زود دوباره قراره فرار کنه و بتمن وارد سلول میشه و گردن با دوتا نگهبان پشت در منتظر میمونه. جوکر پشت یه میز کوچیک و تو تاریکی نشسته و در حال بازی با کارت‌های همیشگی‌اشه. صورتش دیده نمیشه و فقط قسمتی از موهای سبز رنگش زیر نور کمرنگ چراغ خودنمایی میکنه. بتمن روبروش میشینه و بهش میگه که میخواد باهاش حرف بزنه. جوکر جوابی نمیده و فقط کارت‌هاش رو یکی یکی روی میز میچینه.بتمن با عصبانیت بهش میگه که اصلا به حرفاش گوش میده؟ جوکر چیزی نمیگه. بتمن از روی صندلی بلند میشه و محکم مچ دست جکر رو میگیره که دست از کارت بازی برداره. جکر دستش رو آزاد میکنه. دردش اومده ولی بازم چیزی نمیگه. بتمن به دست جوکر نگاه میکنه و بعد به دست خودش. جای رنگ سفید دست جوکر روی دستکش‌های بتمن مونده و این، این امکان نداره. رنگ پوست جوکر واقعا سفیده. رنگ نیست پس چرا دست‌های بتمن رنگی شده؟ بتمن با عصبانیت یقه‌ی مردی که تا حالا داشت نقش جوکر رو بازی میکرد میگیره و شروع به فریاد زدن میکنه: «تو میفهمی چی کار کردی؟ میفهمی کی رو فراری دادی؟ میدونی حالا چند نفر دیگه قراره بمیرن؟»مرد که یه پسر لاغر مردنیه شروع به گریه کردن میکنه و میگه که بتمن حق نداره باهاش بدرفتاری کنه. بتمن پسر بدبخت رو با دست‌هاش بلند میکنه. پسر هنوز داره گریه میکنه و میگه که از بتمن شکایت میکنه. بتمن بهش جواب میده: «بهتره ساکت باشی و وقتی من میگم دهن کثیفت رو باز کنی. تو واسه من یه لکه بی‌ارزش و پرسروصدایی. فقط یه بار دیگه ازت میپرسم، جوکر کجاست؟» جوکر داره به وسایل بازی آهنی و غول‌آسای به شهربازی متروکه نگاه میکنه. موهای سبزش تو هوا سرگردونن. صورتش از همیشه لاغرتره. بارونی بنفش بلندی پوشیده و به عصای سیاه رنگش تکیه داده. مرد میانسالی داره کنارش راه میره و از ویژگی‌های زمین شهربازی متروکه‌ای میگه که جوکر قصد خریدش رو داره. شهربازی که یه زمانی محل نمایش آدم‌هایی بوده که به نظر عجیب و ترسناک میومدن.زن بینهایت چاقی که لخت میشد تا مردم بهش بخندن. دوقلوهای بهم چسبیده‌ای که مردم مسخره‌شون میکردن. پیرمرد معلول و مجنونی که بچه‌ها بهش سنگ پرتاب میکردند و لیستی که حالا حالاها ادامه داره. مرد میانسال فقط داره از بزرگی زمین و گرونی آهن‌های غول‌آسا میگه. بعد از تموم شدن حرفش، یه نگاهی به جوکر میندازه و ازش میپرسه که آیا تصمیم‌اش رو گرفته یا نه؟ جوکر محو تماشای آهن‌های عظیم و زنگ زده‌ی دستگاه‌های شهربازی شده جواب میده: «یه زباله دونی زشت و رها شده. وسیله‌ها به قدری داغون و خراب شدن که میتونن برای بچه‌ها خطر جانی داشته باشن یا شاید فلج‌شون کنن.» مرد از حرف‌های جوکر تعجب میکنه و میپرسه که: «خب یعنی نپسندیدی؟» نپسندیدم؟ دیوونه‌ش شدم. مرد ادامه میده: «واقعا؟ یعنی قیمتش براتون بالا نیست؟»جوکر شروع به قدم زدن میکنه. مرد دنبالش راه میفته و منتظر جوابه. جوکر جلوی اتاقک فروش بلیط یکی از دستگاه‌ها وایمیسته. میتونه تصویر خودش رو رو شیشه‌ی اتاقک ببینه. صورت سفید و موهای سبز و لبخند بزرگ و سرخرنگ‌ش رو. «قیمت؟ نه عزیزم خیلی وقته که من دیگه نگرانی به نام پول ندارم.» جوکر هنوز به تصویر عجیب خودش روی شیشه‌ی اتاقک بلیط فروشی خیره شده. مرد املاکی روی یکی از تکان دهنده‌های از کار افتاده‌ی شهربازی نشسته و داره پشت سر هم حرف میزنه. من مطمئنم پشیمون نمیشی . عجب معامله‌ای بشه و از این حرف‌ها. جوکر بهش نزدیک میشه و بهش میگه که دیگه لازم نیست انقدرها هم از زمین تعریف کنه. جوکر دستش رو دراز میکنه و میگه بیا معامله رو تموم کنیم.مرد میخنده و دستش رو تو دست‌های جوکر میذاره. مرد خشکش میزنه. صورتش سفید میشه. چشم‌هاش گشاد میشن و ناگهان شروع به خندیدن میکنه و در عرض چند ثانیه با یه لبخند ترسناک و بزرگ روی صورتش میمیره. بتمن تو غار مخصوص‌ش نشسته. تمام دیوارهای غار پر از مانیتورهایس‌ان با عکس‌های جوکر. بتمن روبروی ابر کامپیوترش نشسته و سعی میکنه تمام تصاویر گذشته و امروزی که از جوکر داشته رو مرورکنه ولی هیچی نیست. نه اسمی، نه نشونه‌ای، نه خانواده‌ای. آلفرد، دستیار بتمن، مثل همیشه با یه سینی چایی وارد غار میشه. به تمام تصاویر جوکر نگاه میکنه و میپرسه که آیا کمکی از دستش برمیاد؟ بتمن کلافه و ناامید جواب میده: «دارم سعی میکنم قدم بعدی‌ش رو بفهمم ولی غیرممکنه. مثل همیشه. من هیچی ازش نمیدونم. این همه سال گذشته و من همون قدر میشناسمش که اون من رو میشناسه. هیچی. چطور ممکنه آلفرد؟ ما اصلا همدیگه رو نمیشناسیم. چجوری دو نفر بدون اینکه چیزی از هم بدونن انقدر از هم متنفرن؟سال‌ها قبل، گاتهم. زن جوونی رو صندلی میز دو نفره ی آپارتمان کوچیک و نیمه خرابه‌شون نشسته و منتظره که شوهرش از راه برسه. اسم زن جنیهو جنی حامله‌است و چیزی به فارغ شدنش نمونده. تو خونه چیزی واسه خوردن نیست/ در و دیوارها بوی کهنگی میدن و انگار کل خونه فقط به یه نخ بنده. در آپارتمان باز میشه و مردی لاغر و رنگ پریده وارد میشه. از چهره‌ش ناامیدی و فقر میباره. صورت مرد جنی رو نگران میکنه و میپرسه: «چی شد؟ نمایش‌ات رو دوست داشتن؟» مرد جوون جواب میده: «نمایش؟ خب گفتن بهم زنگ میزنن ولی فکر کنم گند زدم.» جنی آه میکشه و سرش رو میندازه پایین. چشم‌هاش پر از اشک شده. مرد جوون عصبانی میشه و بهش نزدیک میشه: «چرا آه کشیدی؟ آه کشیدی که بگی من یه بی‌عرضه‌ی بی مسئولیتم؟ آه کشیدی که بهم بفهمونی که یه بازنده‌ام که نمیتونم شکم زن و بچه‌ام رو سیر کنم؟ فکر کردی برام مهم نیست؟ فکر کردی همه چی رو شوخی گرفتم نه؟ میدونی چقدر سخته؟ رفتم بالای سن کلی جوک تعریف کردم ولی همه فقط نگاه کردن. هیشکی نخندید جنی. هیچکی. من یه بازنده‌ا‌م. همیشه بودم. اصلا نمیدونم قرار چجوری زنده بمونیم.»مرد جوون میشینه و سرش رو روی زانوی جنی میذاره. صدای گریه‌هاش توی راهروی تاریک ساختمون شنیده میشه و پیرزن صابخونه‌ا‌‌م با دقت داره گوش میده. جنی سعی میکنه شوهرش رو آروم کنه. بهش میگه که زن صاحبخونه دلش برای جنی میسوزه و واسه همین هم شاید بذاره یه ماه دیگه بدون اجاره بمونن. مرد جوون عصبانی‌تر میشه. میگه از این ساختمون و بوی کثافت‌ش متنفره. میگه یه کاری میکنه. بالاخره یه جوری نجاتشون میده. تا قبل از این که بچه‌شون به دنیا بیاد، یه جوری پولدار میشه. جنی دستش رو به سمت مرد جوون دراز میکنه و بهش میگه که مهم نیست. مهم اینه که اون دوتا عاشق هم‌ان.زمان حال. کمیسر گوردون روی کاناپه خونه‌ش نشسته و داره برای روزنامه رو میخونه .خبرها همه در مورد جوکره که برای بار هزارم تونسته از تیمارستان فرار کنه و شهر گاتهم تو وحشت فرو رفته. گوردون عصبانیه و داره زیر لب غر میزنه. دخترش باربارا به این وضع باباش میخنده و از گورودن میخواد که دست از حرف زدن در مورد جوکر و بتمن برداره. همون موقع زنگ در به صدا در میاد. باربارا در رو باز میکنه. اولین چیزی که میبینه، سر یه هفت تیره که به سمتش نشونه رفته. باربارا حتی نمیتونه فریاد بزنه یا روش رو برگردونه. در واقع تو همون لحظه‌ای که در رو باز میکنه، یه گلوله از اسلحه شلیک میشه و به شکمش اصابت میکنه. باربارا با فشار زیادی به عقب پرتاب میشه و روی زمین میفته. کمیسر گوردون از جاش بلند میشه .هنوز تو شوکه. به در خیره میشه. مرد مسلح از تو تاریکی بیرون میاد و داخل خونه میشه. صورت سفید و لب‌های قرمز رنگ شوک گوردون رو بیشتر هم میکنه.جوکر یه تیشرت ساحلی پوشیده و یک کلاه آفتابگیر هم سرش کرده. یه دوربین عکاسی هم از گردنش آویزونه. دو تا مرد با صورت‌های عجیب هم همراهیش میکنن. جیمز به سمت باربارا میره. باربارا زنده است ولی نمیتونه تکون بخوره. فقط به سقف خیره شده و سعی میکنه که نفس بکشه. کمیسر گوردون میخواد فریاد بزنه و کمک بخواد، که دو تا مرد همراه جوکر میگیرن‌اش به بار کتک. جوکر خیلی خونسرد بهش میگه : «واقعا لازم نیست انقدر نگران باشی. دخترت زنده میمونه. میبینی؟ یه سوراخ بزرگ وارد دلش شده و به کمرش رسیده. صدای شلیک هم که بلند بود. حتما شنیدی. پس فکر نکنم دیگه خیلی بتونه راه بره. یعنی اصلا بتونه راه بره. تقصیر خودشه. کمر باریک این دردسرها رو هم داره.»مردهای عجیب گوردون لت و پار رو با خودشون میبرن و در رو هم پشت سرشون میبندن. جوکر به سمت باربارا میره و بالای سرش وایمیسه. چشمهای باربارا به طرز عجیبی بازن و دارن با وحشت به جوکر نگاه میکنن. باربارا با صدای بلند نفس میکشه ولی هیچ حرکتی نمیتونه بکنه. کاملا فلج شده و چشم‌هاش تنها نقطه‌ی بدنش‌ان که نشون میده چقدر ترسیده. جوکر کنار باربارا میشینه و شروع میکنه به باز کردن دکمه‌های لباس دختر بیچاره. واقعا ناراحتم که پدرت نمیتونه این صحنه رو ببینه. براش چند تا عکس میگیرم. گریه نکن دیگه کوچولو. من فقط میخوام یه چیزی رو به یه کسی ثابت کنم.سال‌ها قبل، گاتهم. تو یکی از بارهای شلوغ گاتهم، مرد جوان لاغر که میشه همسر جنی، به همراه دو تا مرد ترسناک و خلافکار دور یک میز نشستن و حسابی مستن. مرد جوون داره بهشون توضیح میده که اگه میخواد باهاشون همکاری کنه، فقط واسه این که باید یه چیزی رو به یه کسی ثابت کنه. به همسرش جنی، و به بچه‌ای که به زودی به دنیا میاد. مرد جوون ادامه میده: «خب راستش من دستیار یک آزمایشگاه بودم ولی چیکار کردم؟ حماقت محض. استعفا دادم که برم و کمدین بشم. مطمئن بودم که استعدادش رو دارم ولی حالا چی؟ نگاهم کنین. راستش من همین یه بار رو کمکتون میکنم ولی شما مطمئنین که دستگیر نمیشیم دیگه؟» مردهای خلافکار بهش اطمینان میدن که هیچ خطری تهدیدش نمیکنه. مرد جوون فقط لازمه که یه جوری اون‌ها رو ببره داخل کارخونه‌ی فرآورده‌های شیمیایی ایس.مرد جوون بهشون میگه که به راحتی میتونه این کار رو انجام بده چون سال‌ها توی کارخونه‌ی بغل اونجا کار میکرده و کلا اون منطقه رو خیلی خوب بلده. مردهای خلافکار یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش میندازن بعد بهش میگن که پس دیگه همه چی حله. واسه اینکه دیگه نگران چیزی نباشه یکی از مردها، یه کلاه خود قرمز که بیشتر شبیه یه نصف کپسوله رو از کیفش در میاره و میذاره جلوی مرد جوون. میگه که این هم میذاری سرت که شناسایی نشی. مرد جوون چشم‌هاش گرد میشه و میگه: «من که تو هیچی رو نمیتونم ببینم. بعدش هم این مگه واسه ردهود نیست؟ همون خالفکار معروف.» مردها جواب میدن که اولا رد‌هودی وجود نداره و این‌ها همه‌اش توهماتیه که پلیس به خورد مردم داده، دوما از تو کلاه خود به راحتی میتونه ببینه. بعدش هم بهش میگن که اصلا چرا اینقد سوال میپرسه؟ مگه غیر از این راه دیگه‌ای هم داری که زن و بچه‌اش رو از گشنگی نجات بده؟ مرد جوون جواب میده: «راست میگی. من هیچ راه دیگه‌ای ندارم. همین یه باره دیگه. یعنی ممکنه؟ یعنی من از شنبه یه زندگی جدید دارم؟ حتی نمیتونم تصورش رو بکنم. از شنبه قراره زندگی من برای همیشه عوض بشه.»زمان حال. به بتمن خبر دادن که باربارا تو بیمارستانه و در حالی که برهنه و زخمی بوده، تو خونه‌اش پیداشده .هیچ خبری هم از جیمز گوردون نیست. بتمن وارد بیمارستان میشه دکتر بهش میگه که باربارا حالش خوبه ولی فلج شده. بتمن میره بالای سر باربارا. باربارا آروم چشم‌هاش رو باز میکنه. بتمن دست‌هاش رو میگیره. باربارا یهو یادش میاد که چه اتفاقی افتاده و شروع میکنه به گریه کردن. بتمن بغلش میکنه و سعی میکنه آرومش کنه ولی باربارا جواب میده : «من نمیتونم آروم باشم. این بار فرق داشت. چون چشم‌هاش رو ندیدی. گفت میخواد یه چیزی رو به یه کسی ثابت کنه. یعنی میخواد چیکار کنه؟ چه بلایی قراره سر پدرم بیاره؟ تو چشم‌هاش رو ندیدی. این بار با همیشه فرق داشت.»گوردون به هوش میاد و خودش رو تو یه قفسه سیرک میبینه. هوا تاریکه یه سری آدم با سن زیاد و قدهای خیلی کوتاه بالای سرش وایسادن. آدم‌هایی که لباس بچه‌ها رو پوشیدن و هر کدوم هم یه قلاده به گردنشون وصل کردن. کمیسر گوردون وحشت میکنه ولی اون‌ها نمیذارن از جاش بلند شه میریزن روی سرش. همه‌ی لباس‌هاش رو درمیارن یه قلاده هم میندازن گردنش. گوردون هرچی فریاد میزنه فایده نداره. آدم‌های کوچولو یه زنجیر هم وصل میکنن به قلاده‌ی گوردون و شروع میکنن به کشیدنش روی زمین. گوردون رو از لابه‌لای آهن‌های شهربازی رد میکنن. تمام چراغها روشنه و وسایل بازی دارن خالی خالی کار میکنن. آدمای کوتاه قد گوردون رو پرت میکنن جلوی پله‌های یکی از بازی‌ها که جوکر بالاش نشسته و داره با صدای بلند میخنده.پایین پله‌ها آدم‌هایی وایستادن که سال‌ها به خاطر ظاهرشون تو شهربازی زندانی شده بودند و حالا به جوکر خدمت میکردن. زن خیلی چاقی که یه زمانی لخت اجرا میکرد که آدم‌ها بهش بخندن. دوقلوهای بهم چسبیده که روی بدنشون پر از جای زخم بود. زن و مرد پیری که دست و پا نداشتند، و کلا همه‌ی طرد شده‌ها، حالا زیردست‌های جوکر بودن. کمیسر گوردون وسط همه‌ی این آدم‌ها افتاده در حالی که قول و زنجیر شده و لباسی هم تنش نیست. گوردون با ناراحتی زیادی میپرسه: «من اینجا چیکار میکنم؟ دارم خواب میبینم مگه نه؟» جوکر رو تخت پادشاهی نشسته و جواب میده: «چیزی نیست. تو داری کاری رو میکنی که هر آدم عاقلی تو شرایط تو میکنه. دیوونه شدن. تو داری به جنون میرسی کمیسر گورودن.» گوردون یهو همه چی یادش میاد و شروع میکنه اسم باربارا رو صدا زدن.جوکر با صدای بلند میخنده و ادامه میده: «یادت اومد؟ نه. من اگه جای تو بودم سعی میکردم که یادم نیاد. خاطره مثل یه زهر خطرناک میمونه که فقط آینده رو مسموم می‌کنه. مثلا وقتی داری توی شهربازی پر از نور با رنگ و بوی بچگی راه میری، یهو مغزت رو میبره به جایی که دلت نمیخواد. یه جای تاریک و سرد. جایی پر از سایه و صداهای ترسناکی، که تا آرزوی فراموش کردنشون رو داشتیی. خاطرات میتونن پست و زننده و وحشیانه باشن ولی میتونیم بدون اونها زندگی کنیم؟ نه. خاطرات دلیل زندگی ماان. اگه انکارشون کنیم دلیل زنده موندنمون رو انکار کردیم ولی چه اشکالی داره؟ کسی مجبورمون نکرده که با دلیل و منطق زندگی کنیم. قانونی وجود نداره که برای عاقل نبودن و انکار مجازات‌مون کنه.»مردهای کوتاه قد از قلاده‌ی گوردون رو میگیرن و میندازن توی واگن آهنی. واگنی که قراره وارد تونل وحشت بشه. جوکر داره به سخنرانی‌ش ادامه میده: «پس وقتی خودت رو سوار یک قطار ترسناک و پر شده از افکار تاریک‌ات دیدی، افکاری که قراره تو رو به خاطره‌ی صدای جیغ اون‌هایی ببرن که دوستشون داری، من بهت یه راه حل نشون میدم. راه حلی به نام جنون. دیوانگی. اونجوری تمام خاطراتی که داری تو باتلاق‌شون فرو میری زندونی میشن و دیگه هرگز دستشون بهت نمیرسه.»سال‌ها قبل، گاتهم. مرد جوون تو همون بار همیشگی نشسته و با مردهای خالفکار حرف میزنه. امشب قراره عملیات انجام بشه. مرد به همسر باردارش جنی گفته که امشب یه استندآپ کمدی بزرگ داره و دیر برمیگرده خونه. در حالی که اون سه نفر دارن نقشه‌ی امشب رو مرور میکنن، دو تا کاراگاه وارد بار میشن و دنبال مرد جوون میگردن. کاراگاه‌ها از مرد جوون میخوان که باهاشون به بیرون بار بیاد تا در مورد یه موضوعی با هم صحبت کنن. خلافکارها ترسیدن و مرد جوون هم داره از ترس از هم میپاشه. مرد جوان به همراه کارگاه‌ها میره بیرون تا بفهمه چه خبره. اون‌ها بهش میگن متاسفانه واسه همسرتون یه اتفاقی افتاده. گویا داشتن شیشه‌ی شیری که خریده بودن رو امتحان میکردن که شیشه یهو ترکیده و شیر پاشیده و پریزهای برق. متاسفانه همسر باردارتون رو برق گرفته و ایشون هم درجا مردن. کاراگاه‌ها این رو میگن مرد جوون بیچاره رو همون جا رها میکنن.مرد برمیگرده سر میز. صورتش سفید شده. هنوز نفهمیده چه بلایی سرش اومده. خالفکارها ازش میپرسن چی شده؟ اونم میگه جنی مرده. خلافکارها یه نفس راحت میکشن و میگن که باید برن. شب تو محوطه منتظرش‌ان. مرد جوون جواب میده: «محوطه؟ ولی جنی مرده. من دیگه دلیلی ندارم. جنی مرده. بچه‌ام مرده. شما اصلا میفهمین؟» خلافکارها حرفش رو قطع میکنن و میگن که نمیتونه زیر حرفش بزنه. فردا انقدر پولدار میشه که هر زنی که خواست رو میتونه به دست بیاره.زمان حال. کمیسر گوردون وارد تونل وحشت شده .تونلی که در و دیوارش پر از تلویزیون‌های قدیمیه که تو صفحات همشون تصاویر بدن برهنه و خون‌آلود باربارا در حال پخشه. گوردون فریاد میزنه. تقلا میکنه ولی قلاده‌ا‌ی که بهش زنجیر شده اجازه نمیده که از جاش تکون بخوره و مجبوره که ببینه. حتی نمیزارن که چشک‌هاش رو ببنده. صدای خنده‌های بلند جوکر شنیده میشه: «سرت رو پایین ننداز کمیسر. تو قطار وحشت راهی برای فرار کردن نداری. میدونم گیج شدی. ترسیدی. هرکی هم جای تو بود همین میشد. این چیزی که اسمش رو میذارن زندگی دست کمی از جهنم نداره نه؟ ولی یه چیزی همیشه یادت بمونه. وقتی که دنیا پر شده از رنج و بدبختی و آشوب، وقتی که فقط فریادهای ناامیدی و زجر از در و دیوار شنیده میشه، زمانی که دنیا غیر از جنگ و گرسنگی و تجاوز خبر دیگه‌ای نداره، اون موقع‌ست که من یه راه نجات بلدم که میخوام به تو هم یاد بدم. یه راه نجات با یه لبخند همیشگی و تضمین شده. من تصمیم گرفتم که دیوونه باشم. آره جناب کمیسر. زندگی مثل یک دمل چرکی بزرگ توی سلول باریکه. غصه و درد از همه جاش بیرون میزنه. مهم اینه که وقتی کل بشریت داره از عصبانیت منفجر میشه، وقتی از هفت آسمون دنیا بمب رو سرت میباره، وقتی بچه‌های ناقص و با صورت‌های غم‌زده به دنیا میان، دیگه برات مهم نیست و فقط از ته دل لبخند میزنی چون تصمیم گرفتی که دیوونه باشی. وقتی تو این جهان به این بزرگی حتی اندازه‌ی یه حشره ارزش نداری پس این حقته که بخوای دیوونه باشی. اینجوری اگه دنیا اونقدر آزارت داد که داشتی دیوونه میشدی، باز هم مهم نیست چون تو خودت تصمیم گرفتی که دیوونه باشی.»بتمن همه جای شهر دنبال جوکر گشتخ. تمام بیماران تیمارستان آرکام رو بازجویی کرده. کوچه پس کوچه‌های تاریک گاتهم رو وجب به وجب گشته. به سوراخ سمبه‌های همه‌ی خالفکارها سرک کشیده. از پنگوئن گرفته تا هاربیدنت و بازمانده‌های ردهود ولی هیچکس هیچی نمیدونه. بتمن بالای یکی از ساختمان‌های بلند گاتهم ایستاده و منتظر یه نشونه از طرف گوردونه. تنها رفیقی که همه‌ی این سال‌ها کنارش بوده و معلوم نیست قراره چه بلایی سرش بیاد. بتمن تو همین فکر هاست که نور بزرگی تو آسمون پیدا میشه. نوری که نشونه‌ی بتمن داره. نور از پروژکتور بزرگی رو آسمون افتاده که گوردون همیشه برای ارتباط با بتمن ازش استفاده میکرده. پروژکتور روی سقف ایستگاه پلیس نصب شده و این یعنی همکارای گردن دارن دنبال بتمن میگردن. بتمن سریع خودش رو به اون‌ها میرسونه. پلیس یه کارت دعوت برای کارناوال شبانه توی شهربازی متروک دریافت کرده که روی پاکت‌اش نوشته شده &quot;برسد به دست بتمن&quot;.بتمن بی معطلی سوار بتموبیل میشه و به سمت شهربازی حرکت میکنه. سفر دیوانه‌وار گردون با قطار وحشت تموم شده و از تونل بیرون اومده. گوردون حتی دیگه گریه هم نمیکنه. آدم‌های قد کوتاه بلندش میکنن از واگن میندازن‌ش بیرون. گردون بی حرکت روی زمین میوفته. چشم‌هاش بازه و به یه گوشه خیره شده. جوکر بهش نزدیک میشه. «نگاهش کن. وقتی رفتی تو عین یه جوون هیفده ساله قدرتمند بودی ولی حالا چی؟ به نظر خیلی خیلی پیر میای. این بلاییه که واقعیت سر آدم میاره کمیسر عزیزم. واسه همین هم من اصلا سمتش نمیرم. واقعیت جلوی توهم رو میگیره ، وخب، منم اصلا با این حال نمیکنم.» گوردون همچنان بی حرکت و با بدن برهنه روی زمین افتاده. جوکر عصبانی میشه: «واقعا همه‌تون حوصله سربرین. ببرین‌اش توی قفسش. احتمالا باید یه کم تنها باشه. تنها باشه و زندگی و همه‌ی بی‌عدالتی‌های خنده‌دارش رو درک کنه.»سال‌ها قبل، گاتهم. مرد جوون به همراه دو تا مرد خلافکار خودشون رو به محوطه پشتی کارخونه رسوندن. مرد جوون ساکت و غمگینه. خلافکارها اهمیت به اون مرگ جنی نمیدن. بدون هیچ سوالی، کلاه خود قرمز رو درمیارن و میذارن رو سر مرد جوون. مرد جوون ترسیده. نه درست میتونه نفس بکشه نه ببینه. بدون اینکه بفهمه یه شنل قرمز هم بهش وصل میکنن. حالا درست شبیه خالفکار معروف، ردهود شده ولی خودش نمیدونه. داخل ساختمون کارخونه میشن ولی چیزی نمیگذره که یهو چراغ‌ها روشن میشن و صدای فریاد یه نگهبان شنیده میشه که ازشون میخواد از جاشون تکون نخورن. مردهای خلافکار عصبانی میشن و به مرد جوون میگن: «مگه نگفتی اینجا نگهبان شب نداره؟» مرد جوون میگه: «اون موقع‌ها نداشت.»تعداد نگهبان‌ها بیشتر میشه و شروع به تیراندازی میکنن. مردی خلافکار مسلسل رو در میارن و به سمتشون شلیک میکنن.مرد جوان که تقریبا چیزی نمیبینه، شروع به فریاد زدن میکنه و کمک میخواد. مردهای خالفکار به پلیس‌ها میگن تقصیری ندارند و ردهود مجبورشون کرده. همه چیز زیر سر ردهوده. بعد هم مرد جوون رو هل میدن به سمت پلیس‌ها. مرد بیچاره که گیج شده، از صدای تیراندازی وحشت میکنه و فرار میکنه. مرد به سختی خودش رو به یه پل باریک میرسونه که روی رودخونه‌ای از فاضلاب شیمیایی بنا شده. داره سعی میکنه از پل رد بشه که یهو یه موجود سیاه رنگ جلوش ظاهر میشه. از داخل کلاه خود، مرد جوون یه هیولا میبینه. یه خفاش غول پیکر که داره به سمتش میاد. مرد جوان از ترسش میخواد فرار کنه ولی پاش لیز میخوره و توی دریای فاضلاب شیمیایی سقوط میکنه. خفاش غول‌پیکر یا همون بتمن هم نمیتونه نجاتش بده.مرد بین لوله‌های شیمیایی سرگردون میشه تا در نهایت سر از رودخونه‌ای در میاره که با کارخونه فاصله داره و محل تخلیه‌ی موادشیمیاییه. خودش رو به یه جای خشک میرسونه. تمام پوستش داره میسوزه. صورتش زیر کلاه خود میسوزه و میخوره و غیر قابل تحمله. از شدت درد به خودش میپیچه و سعی میکنه کلاه‌خود رو از روی سرش برداره. موفق میشه ولی پوستش هنوز در حال سوختنه. پوست دستش سفید شده. مرد جوون سعی میکنه توی تاریکی و توی انعکاس چاله چوله‌های پرآب کنار فاضلاب، صورتش رو ببینه. باورش نمیشه. بیشتر دقت میکنه. صورتش مثل گچ سفید شده. چشماش و لب‌هاش قرمز شدن. موهاش، رنگ موهایش سبز شده و میدرخشه. عین یه دلقک. یه دلقک ترسناک و خنده‌دار. مرد جوون، اولش فقط خیره میشه ولی بعد کم کم لبخند میزنه .بعد میخنده و هی میخنده. تا اینکه صدای خنده‌اش تو تمام کارخونه و اطرافش شنیده میشه.زمان حال. کمیسر گوردون توی قفس کوچیک زنجیر شده. هر کسی تو شهربازی هست دور قفس جمع شده. همه نشستن به گوردون و جوکر که بالای سر قفس وایستاده نگاه میکنن. جوکر داره سخنرانی میکنه: «خانوم‌ها و آقایون. توجه شما رو به موجودی به نام بشر جلب میکنم. همین طور که مشاهده میکنید، جلوی چشم‌هاتون یکی از بدبخت‌ترین و رقت انگیزترین مخلوقات طبیعت نشسته. یک انسان معمولی. یه طراحی بینظیر فیزیکی ولی پر از معلولیت‌های اخلاقی. میتونیم به راحتی ببینیم که چجوری پر شده از حباب‌های بی‌ا‌همیت ارزش‌های اخلاقی. از پیچیدگی‌های بی معنی اجتماعی و خوشبینی‌های پلاسیده و گند گرفته. تهوع آوره مگه نه؟ تازه از همه بدتر، اندیشه‌رهای به درد نخوریه که اسمش رو گذاشتن قانون، یا عقل سلیم. یه فشار گندیده که روی دوش خودشون گذاشتن و فقط به این نخ بنده. پس چجوری زندگی میکنن؟ این موجودات بیچاره و رقت‌انگیز چجوری تو این دنیای سختگیر و بی‌منطق دووم میارن؟ خب جوابتون اینه که دووم نمیارن. بیشترشون بعد از رویارویی با حقیقت پشت خلقت بی‌معنی و رندومشون تبدیل میشن به یک برده‌ی بی‌انگیزه. نباید سرزنششون کرد. واقعا کی میتونه تو این دیوونه خونه‌ی زندگی دووم بیاره؟»در حالی که جوکر داره به سخنرانی‌ش ادامه میده، چراغ‌های یه ماشین سیاه رنگ از دور دیده میشن. بتموبیل جلوی جوکر توقف میکنه. تمام تماشاچی‌ها شروع به فریاد زدن میکنن و با خنده و هلهله از اونجا فرار میکنن. بتمن به سمت جوکر میره و شروع میکنه به کتک زدن. «اومدم که باهات حرف بزنم. تازگی‌ها زیاد به خودمون فکر میکنم. به من و تو. این که آخر داستانمون قراره چه جوری تموم بشه. قراره بالاخره یکیمون اون یکی رو بکشه؟ نه. شاید تو منو بکشی، شاید من تو رو بکشم. شاید همین روزها، یا شاید هم بعدها.»جوکر خودش رو از زیر دست و پای بتمن نجات میده و به سمت تونل وحشت فرار میکنه. بتمن دنبالش نمیره. در قفس گوردون رو باز میکنه. چند بار صداش میکنه تا گوردون بالاخره به خودش میاد. گوردون شروع به گریه کردن میکنه و اسم باربارا رو صدا میزنه. بتمن بهش میگه که باربارا زنده‌است و حالش خوبه. گردان از بتمن میخواد که بره و جوکر رو دستگیر کنه. بهش میگه: «دستگیرش کن و بیارش. بیار تا بهش نشون بدیم که ما قانون داریم که برخالف چیزی که فکر میکنه قانون میتونه اون رو از پا دربیاره.» بتمن وارد تونل وحشت شده. همه‌ی تلویزیون‌های تونل دوباره به کار افتادن.صدای جوکر در همه جا پخش میشه: «خوشحالم که دعوتم رو پذیرفتی. ببین واقعا اهمیتی برام نداره اگه بخوای دستگیرم کنی یا دوباره بفرستیم آرکام. مهم اینه که رفیقت گوردون دیگه دیوونه شده. من حرفم رو بهت ثابت کردم. بهت ثابت کردم که هیچ فرقی بین من و آدم‌های دیگه وجود نداره. هر آدمی، مطلقا هر آدمی فقط یه روز بد لازم داره تا روانش از هم بپاشه و مجنون بشه. دنیا همین شکلیه مگه نه؟ تو هم یه روز بد داشتی. مطمئنم. یه روز بد که بعدش همه چیز برای همیشه تغییر کرده. وگرنه چه دلیلی داره که یه لباس مسخره تنت کنی و شب‌ها تو آسمون پرواز کنی؟ یه اتفاق بد تو رو هم به دیوونگی رسونده. فقط فرق تو با من اینه که بهش اعتراف نمیکنی. شاید هم دوست داری وانمود کنی که پشت این نمایش مسخره‌ت یه هدف بزرگ داری. حالم رو به هم میزنی. واقعا چی شد که اینجوری شدی؟ی چجوری به اینجا رسیدی؟ عشقت رو کشتن؟ مهم اینه که من درکت میکنم. منم یه روز بد داشتم. راستش دقیقا یادم نمیاد چی بود. هر بار یه داستان جدید یادم میاد. اگه قراره خاطره یا گذشته‌ای داشته باشم، ترجیح میدم همونی باشه که دلم میخواد ولی کلا منظورم اینه که منم تهش دیوونه شدم. وقتی دیدم که دنیا یه جک مسخره و سیاهه، عقلم رو کامل از دست دادم. ببین من چه راحت اعتراف میکنم. مطمئنم که تو هم میتونی. کندذهن که نیستی. تو هم مثل من میفهمی که این دنیا هیچ ارزشی نداره. هیچی. واقعیت جلوی چشمته. وقتی دنیا با چهار تا کلمه‌ی چارتا آدم بیمصرف جنگ جهانی راه میندازه، واقعا تو امیدت به چیه؟ همه چی یه شوخیه رفیق. یه جک مسخره. چرا نمیتونی ببینی؟ چرا نمیتونی بخندی؟ واقعا چرا؟»بتمن به انتهای تونل میرسه و مثل آوار رو سر جوکر خراب میشه. شروع به کتک زدن جوکر میکنه و میگه: «نمیخندم چون زیاد شنیدم‌ش. همون دفعه‌ی اول هم خنده‌دار نبود. تو هیچی نیستی و هیچی رو هم ثابت نکردی. گوردون حالش از همیشه بهتره. میدونی بهم چی گفت؟ گفت تو رو تحویل قانون بدم. با همه‌ی بازی‌های مسخره و پر سر و صدات، جیمز گوردون هنوز هم همون آدم قبلیه پس شاید آدم‌های معمولی به همین راحتی از هم نمیپاشن نه؟ شاید با یه روز بد یه اتفاق بد عقلشون رو از دست نمیدن. شاید فقط تویی که اینجوریی. شاید فقط تویی که اینقدر ضعیف و رقت‌انگیزی.»جوکر عصبانی میشه و با چاقو دست بتمن رو زخمی میکنه. دعوا بالا میگیره. در و دیوارها خرد میشن و همه جا خونه که پخش میشه. تا اینکه بتمن، جوکر رو به بیرون تونل پرتاب میکنه. جوکر روی زمین میفته. بارون شدیدی میباره. بتمن بالای سرش وایمیسته. جوکر اسلحه‌اش رو درمیاره و به بتمن شلیک میکنه اما اسلحه یه تفنگ اسباب بازیه و به جای گلوله، یه پرچم رنگی ازش بیرون میاد. جوکر شروع به خندیدن میکنه و میگه: «تمومش کن. معطل چی هستی؟ من یه دختر بیگناه رو فلج کردم و هر بلایی هم خواستم سر پدرش آوردم. چرا نمیزنی لت و پارم کنی که کل گاتهم برات وایسن و تشویقت کنن؟» بتمن جواب میده: «چون میخوام تحویل قانون‌ات بدم و راستش، چون دلم نمیخواد بکشمت. نمیخوام بهت آسیب بزنم. دلم نمیخواد آخرش یکیمون اون یکی رو بکشه اما کمکم انگار چاره‌ی دیگه‌ای هم نداریم نه؟ راهی که داریم میریم مثل خودکشی میمونه. من نمیدونم چه اتفاق بدی برات افتاده که زندگی‌ات رو برای همیشه عوض کرده ولی حق با توئه. من میفهمم چون برای من اتفاق افتاده. واسه همین هم شاید بتونم کمکت کنم. اینجوری مجبور نیستی رو لبه‌ی این تاریکی تنها بمونی. نظرت چیه؟»جوکر از جاش بلند میشه. صورتش غمگینه. پشتش رو به بتمن میکنه و جواب میده: «متاسفم ولی نه. دیگه برای من خیلی دیره. خیلی زیاد.» جوکر خنده‌اش میگیره و ادامه میده: «میدونی یاد یه جوکی افتادم. یه شب دو تا دیوونه تصمیم میگیرن که از تیمارستان فرار کنن. دوتاییشون میرن رو پشت بوم. یکیشون خیلی راحت میپره رو پشت بوم ساختمون بغلی ولی اون یکی نه اصلا راه نداره از اون ارتفاع بپره. دیوونه‌ی اولی برمیگرده بهش میگه نترس بابا من یه چراغ قوه دارم برات تو آسمون نور میندازم تا پاتو بزار رو نور و رد شو. دیوونه‌ی دومی عصبانی میشه و میگه تو فکر کردی من دیوونه‌ام؟ خب یهو وسط چراغ‌قوه رو خاموش میکنی.» جوکر با یه صورت مظلوم به چهره‌ی سرد بتمن نگاه میکنه. بعد میگه ببخشید وشروع میکنه به خندیدن. بتمن یکم نگاهش میکنه، اول یه لبخند میزنه بعد دیگه نمیتونه جلوی خودش رو بگیره. بارون زیادی میباره. بتمن و جوکر درحالی که دستشون رو شونه‌های همدیگه‌ست زیر بارون وایستادن و صدای خنده‌شون کل شهربازی رو پرکرده.»داستان د کیلینگ رو شنیدین. تا جایی که تونستم با جزییات تعریف‌ش کردم تا چیزی از عمق سیاهی شخصیت جوکر و رابطه عجیبش با بتمن جانمونه. حالا میخوام برم سراغ دو تا از مهمترین جوکرهای سینما. تو قسمت قبل از فیلم‌های اکران شده از داستان بتمن و جکرهاشون گفتم. اینجا میخوام خیلی اختصاصی از جکرهای به تصویر کشیده شده تو فیلم دارک نایت کریستوفر نولان با بازی هیث‌لجر بگم و فیلم جوکر دو هزار و نوزده تاد فیلیپس، با بازی واکین فینیکس. البته یه ابراز ارادتی هم بکنم به جناب جک نیکلسون، که نقش جکر رو تو فیلم بتمن تیمبرتون بازی میکرد و جرالد لتو که جوکر فیلم سویساید اسکواد بود ولی اینجا اختصاصا میخوام در مورد جوکر هیث لجر و واکین فینیکس حرف بزنم.اول بریم سراغ فیلم دارک نایت دو هزار و هشت. دارک نایت فیلمیه که میشه چندین بار تا آخر دید و هر بار هم ازش چشم برنداشت. بزرگترین ویژگی‌ش هم جوکر هیث لجره. یه کاراکتر ترسناک، خطرناک و روان پریش، که در عین حال خیلی هم باهوشه. تو بیشتر داستان‌ها ابرقهرمان واقعا در معرض خطر قرار میگیره ولی در نهایت همه میدونن که قرار نیست بازنده بازی باشه ولی مقابله بتمن و جوکر تو دارک نایت یه تنش خاصی با خودش داره. تنشی که ما تو داستان کلینیگ جک هم شنیدیم. که روایتش کردم قشنگ حرف برای گفتن داره. آدم رو به فکر فرو میبره و انقدر سیاه بودنش واقعی و گاهی حتی درسته، که آدم فکر میکنه که درنهایت حتی اگه شکست هم بخوره چیزی از اصیل بودن دلایل روان پریشی‌ش و حرفاش کم نمیکنه و همین هم باعث ترس و تنش میشه. جوکر هیت‌لجر هم همین خصوصیت رو داره. نمیشه باهاش همزاد پنداری کرد. نه به خاطر اینکه آدم بد و سایکوییه، به خاطر اینکه از یه موضع بالا و حتی قدرت حرف میزنه. انگار مغزش جلوتره. نه عقب‌تر و ازهم گسیخته.ترسی که القا میکنه به دلیل ناشناختگی دردیه که ازش حرف میزنه. دردی که ما به عنوان یه آدم معمولی نمیتونیم بفهمیمش و برای یه آدم معمولی تماشای یه آدم متفاوت قدرتمند همیشه جذابه. این خصوصیت ابرقهرمان بودنه که تو فیلم دارک نایک، این خصوصیت رو تو ویلن‌اش هم میشه دید. تو فیلم‌های قبلی که از تقابل جوکر بتمن ساخته بودن، جوکر هیچوقت خطر فیزیکی‌ای برای بتمن نبود. ممکن بود یه تله یا حقه به کار ببره، یه آدم استخدام کنه، ولی جوکر دارک نایت نه تنها تو جنگ تن به تن، بلکه تو استفاده از اسلحه و مواد منفجره هم چیزی از بتمن کم نداره. جذاب‌ترین قسمت هم همون فلسفه‌ایه که از داستان کیلیمگ جک شنیدین. یعنی جوکر داستانی که براتون تعریف کردم.فلسفه‌ی جوکر اینه که من دوست دارم اگه گذشته‌ای هم داشته باشم، خودم انتخاب‌اش کنم و یا اصلا هر بار تغییرش بدم. تو دارک نایت هم میبینیم که هیچ داستان پیش زمینه‌ای برای ساخت کاراکتر تو ذهن بیننده تعریف نمیشه. جوکر هر بار با یه داستان دلیل وجود اون زخم‌های روی صورتش رو تعریف میکنه و هر داستانی که میگه واقعا اینقدر ترسناک هست که بتونه یکی رو به جایی برسونه که جوکر رسیده. واقعا مگه جذاب‌تر از این هم داریم؟ جدای همه‌ی این‌ها، جوکر دارک نایت تو لحظه لحظه‌ی فیلم از بتمن جلوتره. تمام نقشه‌های بتمن بخشی از نقشه جوکران. واقعیت اینه که جوکر به هر حال از بتمن قوی‌تره. دلیلش هم اینه که بتمن همیشه یه چیزی، یا یه کسی رو برای از دست دادن داره. تو فیلم ریچل هست، گوردون و آلفرد هستن و تو داستان هم که شنیدین، جوکر چجوری از احساس بتمن نسبت به گورودن و خانوا‌ده‌اش استفاده میکنه. از همه مهمتر، هم شهر گاتهمه که اصلا بتمن برای نجات گاتهمه که بتمن شده.جوکر ولی چیزی برای از دست دادن نداره و شاید تنها چیزی که براش مهمه و بهش انگیزه میده خود بتمنه. جوکر دارک نایت شوالیه‌ی آشوب و نابودیه. به قول آلفرد بعضی‌ها فقط دوست دارن که بشینن و نابودی دنیا رو تماشا کنن و جوکر فیلم هم دقیقا همین حس رو القا میکنه. مثل جک نیکلسون فقط یه خلافکار نیست که حالا صورتش تو اسید سوخته. دنبال پول نیست. نمیخواد یه امپراطوری مافیایی رو تصاحب کنه. جوکر دارک نایت فقط میخواد بهش خوش بگذره و از اینکه یه همبازی مثل بتمن پیدا کرده تو پوست خودش نمیگنجه. دوست داره بتمن رو ناامید کنه. دلش میخواد بتمن قانونش رو زیر پا بذاره و قبول کنه که دنیا ارزشش رو نداره، که به بشریت امیدی نیست. دوست داره همبازی‌اش همتیمی‌ش بشه ولی خب بتمن قوی‌تر از این حرف‌هاست . واسه همین هم این کشمکش و عشق و نفرت حالا حالاها ادامه داره.تو قسمت قبلی گفتم که بتمن تصمیم میگیره از سلاحی به اسم ترس استفاده کنه. تا مفسدهای گاتهم رو بترسونه ولی خب سلاح جوکر دارک نایت هم ترسه. با این تفاوت که جوکر فرقی بین آدم‌ها نمیذاره. همشون رو یه مشت موجود پست میدونه که به بعضی‌هاشون فقط فرصت داده نشده که کثافت وجودشون رو نشون بدن. واسه همین هم من بیننده‌ی معمولی از بتمن نمیترسم. چون میدونم حتما قرار نیست به من آسیبی بزنه و در نهایت اومده که امیدوارم کنه ولی از جوکر میترسم، چون میدونم پشیزی برای من و زندگیم ارزش قائل نیست و هیچ فرقی براش نمیکنه که من چطور آدمیم.در نهایت چیزی که فیلم هم نشون میده اینه که جوکر شاید نتونست قسمت آخر نقشه‌اش رو عملی کنه ولی ناامید هم نشدو اونقدرا براش مهم نبود و وقتی بین زمین و آسمون داشت تاب میخورد با شوخ طبعی خیلی جذابی به بتمن گفت که اگه نمیکشتش فقط واسه این که فکر میکنه بتمن موجود سرگرم‌کننده‌ایه و دلش میخواد تا ابد باهاش بازی کنه ولی بتمن فیلم خسته است. خسته و شکست خورده و البته تنها کسی هم هست که حریف این سایکوپت روانی میشه. ای چیزیه که دارک نایت به خوبی نشون میده و هیث لجر و کریستین بل هم فوق‌العاده بازی‌اش میکنن. واقعا دمت گرم هیت‌لجر. و بازهم به قول بعضی‌ها، روح شاد و هنرت جاودان.بریم سراغ جوکر تاد فیلیپس و یکی از مهمترین فیلم‌های سال دو هزار و نوزده. باید بگم که منطقی نیست که فیلم و شخصیت جوکر این فیلم رو با بقیه جوکرها، چه تو فیلم و چه تو کمیک مقایسه کنیم. دلیلش هم اینه که برای شخصیت پردازی تو این فیلم بتمنی وجود نداره. ما تو این فیلم با شخصیت مستقلی روبه‌رو میشیم که قراره سفر قهرمانی رو خودش به تنهایی طی کنه و در نهایت تبدیل به جوکری بشه که حالا در آینده در برابر بتمن قرارمیگیره. سفر قهرمانی رو تو قسمت اول تا حدودی تشریح کردم ولی برای یادآوری بگم که منظور از قهرمان تو این سفر، شخصیت اول داستانه. شخصیت اول فیلم. کاراکتری که داستان حول زندگی و تصمیمات اون تعریف میشه. هر قهرمانی یه سفری رو طی میکنه که تو این سفر، اول ممکنه این اتفاق براش بیفته که مسیر زندگیش رو تغییر بده. بعد براساس اون تغییر یه سلسله تصمیم و اتفاق به وجود میاد که در نهایت ما رو به انتهای داستان یا فیلم میرسونه.حالا تو این فیلم نتیجه‌گیری نهایی به وجود اومدن موجودی به نام جوکره و ما از اول فیلم سفر قهرمانی کاراکتری به نام آرتور رو میبینیم که قراره ما رو با خودش همراه کنه و قانع‌مون کنه که نتیجه‌ی این سفر چیزی جز تبدیل شدن به جوکر نیست. بعد از فیلم‌های نولان تزریق سایه تاریک و ترس و پوچی به فیلم‌های دیسی تبدیل به یک تم کلی شد اما فیلم جوکر تاد فلیپس تمام این المان‌ها رو وارد مرحله‌ی جدیدی کرد. فضای شهری فیلم ما رو یاد نیویورک فیلم‌های اسکورسیزی میندازه. پر از نگاه ضعیف‌کش و تحقیر و پولدارهایی که به طور واضح، شایستگی بیشتری برای زندگی کردن دارن و تو این هیاهو کسی بدبخت‌تر از آرتور نیست. مردی که دوست داره کمدین بشه ولی فعلا مجبوره لباس دلقک تنش کنه و هر جا که لازمه نمایش‌های سطح پایین و بی معنی اجرا کنه.آرتور مرد رقت‌انگیزیه که با مادرش زندگی میکنه. یه دفتر پر از جوک‌های بیمزه داره که خودش نوشته. مهمترین جمله‌ای هم که توش نوشته، اینه که امیدوارم مرگش از زندگیش منطقی‌تر باشه. جمله‌ای که حتی کمدی سیاه هم نیست. یعنی اصلا کمدی نیست. جمله‌ای که نشون میده که آرتور هیچ منطقی تو نعمتی که دیگران اسمش رو زندگی میذارن پیدا نمیکنه. آرتور یه بیماری هم داره. خنده‌های عصبی که کنترلی روش نداره. وقتی عصبیه، غمگینه یا خوشحاله، با صدای بلند میخنده و نمیتونه جلوش رو بگیره. ما تو سفر آرتور تو فیلم میفهمیم که این خنده و همچنین ناتوانی فیزیکی و شکل نادرست استخوان‌هاش، ناشی از آزارهای فیزیکی و جنسی ترسناکیه که مادرش و همه‌ی دوست پسرهای مادرش سرش میاوردن. آرتور مثل خیلی‌های دیگه، تمام این سو استفاده‌ها رو تو قسمتی از مغزش قفل کرده و تا اواسط فیلم به یادشون نمیاره.درسته که تو فیلم تمام این آزارها به خاطر یک سلسله اتفاق که مادرش به وجود میاره کشف میشه اما اشتیاق برای کشف این حوادث وقتی اتفاق میافته که آرتور لحظه‌ای از قدرتمند بودن رو تجربه میکنه. لحظه‌ای که احساس میکنه میتونه شرایط رو تغییر بده. اون هم وقتیه که برای اولین بار جون آدم‌ها رو ازشون میگیره. آدم‌هایی که به نظر آرتور، مرگشون منطقی‌تره تا زندگیشون. از اون به بعد آرتور احساساتی رو تجربه میکنه که تا قبل از اون شناختی ازشون نداشته .آرتور شناخته و مشهور میشه. نه خودش، بلکه مردی که با شمایل یه دلقک، که سه تا پسر پولدار و البته هرزه رو کشته. حرکتی که مردم عادی گاتهم رو خوشحال میکنه و از دلقک قاتل یا آنارشیست میسازه.گاتهم شهر پولدارها و فاسدهاست. همچنین شهر فقرا و گرسنه‌ها و سر خورده‌ها و هر دوی این لایه‌ها، با همه‌ی وجودشون با هم دشمنن. از هم متنفرن. از نگاه پولدارها جناح حریف یه مشت حشره‌ان، و از نگاه مردم عادی پولدارها یه گله لاشخور دزدان که هیچکس رو غیر از خودشون نمیبینن. حالا یه دلقک پیدا شده که سه تا از این لاشخورها رو کشته و گله‌شون رو ترسونده. آرتور حالا دیگه یه بدبخت معمولی نیست. یه بدبخت معروفه جزئیات بیشتری از خود فیلم نمیخوام بگم. کلا هر چی که گفتم برا این بود که به اینجا برسم. فیلم و همچنین شخصیت آرتور، به طور مستقل و جدا از ویلنی به نام جوکر، فیلم خوب و تاثیرگذاریه. شاهکار نیست ولی محترم و تحسین برانگیزه ولی آیا فیلم میتونه داستان زندگی جوکری باشه که ما تو داستان د کلینیگ جک شنیدیم؟آرتور میتونه یه روز تبدیل به موجودی بشه مثل جوکر دارک نایت؟ تو صحنه‌ی آخر فیلم آرتور تو دست‌های مریدهاش نجات پیدا میکنه. مریدهای که کنارش وایمیسن،ش جوری که انگار آرتور رهبرشونه. بهش احترام میذارن و البته شهر رو هم نابود میکنن ولی آیا جوکر اینه؟ آیا این‌ها مردمی‌ان که در آینده قراره قهرمانی به نام بتمن رو بپرستن و بهش امیدوار بشن؟ نمیدونم شاید سرخوردگی اجتماعی وقتی از حد میگذره فقط نیاز به یک جرقه داره و اینکه کی اول اون جرقه رو میزنه مهمه نه اون کسی که جرقه رو میزنه ولی موضوع اینه که آرتور تو همون صحنه هم مثل یه رهبر واینمیسته. انگار لبریز از حس پذیرفته شدنه و جنس این حس با جنس حس جوکری که عاشق نمایش تماشاچیه فرق داره. آرتوری که دیگه جوکر شده انگار لبریز از عشق و اشتیاقه در حالی که جوکری که توی این سال‌ها میشناسیمش ،اگه از تشویق و سر و صدا هم لذت ببره بازم عشقش بشه میتونه همشون رو با یه اشاره غل و قمع کنه.شاید مشکل شخصی من اینه که نمیتونم بتمنی رو کنار این جوکر تصور کنم. از طرفی ما یکی از داستان‌های پیش زمینه‌ی جوکر یعنی نحوه‌ی به وجود اومدن جوکر رو توی کتاب د کلینیگ جک شنیدیم. من شخصا میتونم لحظه‌ی جوکر شدن مرد جوون داستان آلن مور رو ببینم. در یک لحظه همه چیز عوض شد و شروع کرد به خندیدن. فقط یه تصویر از اون کمیک کافی بود تا باور کنم که این مرد دیگه تبدیل شده به جوکر ولی تو فیلم همچین اتفاقی نیفتاد. از همه‌ی این‌ها بگذریم، فیلم واقعا خوبه و بازی واکین فیلیکس هم فوق‌العاده ست. تصویربرداری و موزیک هم که دیگه حرف ندارن. اگه دیدین که هیچی ولی اگه ندیدین پیشنهاد میکنم که امتحانش کنین. مطمئنم که خیلی لذت میبرین.هر ابر قهرمانی یه دشمن اصلی داره. یه نفر با کینه‌ای نامعلوم ولی کاملا شخصی. یکی که خودش از روی عمد سر راه ابرقهرمان قرار میگیره اصلا یکی که زندگی میکنه چون انگیزه‌ای به اسم ابر قهرمان داره. تو همه‌ی این دشمن‌ها، تو هر دنیا یا هر مدیایی، جوکر تنها کسیه که میتونه دشمن ابر قهرمانی مثل بتمن باشه. نه کس لوتر سوپرمن موجود استثنایی‌ایه برای این تقابل، نه تانوس مارول. بتمن و جوکر هر دو لبه تاریکی انسانیت‌ان. جوکر مثل یه آنتی تز برای بتمن میمونه. یه مثال نقض. شوالیه‌ی آشوب و هرج و مرج که تهدیدیه برای قانون مداری بتمن و هدفی که قراره براش بجنگه. انگار که عملکرد برعکس دارن و هر کدومشون هم دارن به اون یکی ثابت میکنن که روش من درسته.جوکر انگار خودش تفسیر متفاوتی از بتمنه که این یعنی خودش یه کاراکتر مستقله که میتونه با توجه به شرایط و اجتماع و مردم تعریف بشه. چیزی که میخوام در موردش حرف بزنم شباهت و حتی شاید یکی بودن بتمن و جوکره. اینکه شاید هر کدوم فقط یه قدم یا یه جمله یا حتی یه نقطه با هم فاصله دارن. تفاوت هم نه، فاصله. یه نکته بگم که فقط در مورد بتمن حرف میزنم نه بروس وین یا هر شخصیتی که که قبل از جوکر بودن داشته پس فقط موضوع شوالیه تاریکی و دلقک سیاه گاتهم‌ان. بتمن و جوکر قبل از هر چیزی هر دو متولد یک تراژدی‌ان. یه اتفاق بزرگ و تاثیرگذار. یکیشون وقتی خیلی کوچیک بود پدر و مادرش رو جلوی چشم‌هاش از دست داد و اون یکی هم اگه بخوایم داستان د کلینیگ جک رو در نظر بگیریم، تمام عمرش مثل یه بازنده زندگی کرد. هیچی نرسید. تو گند و کثافت گاتهم دست و پا زد و آخرش هم همسر باردارش رو از دست داد و صورت خودش هم که تو اسید سوخت و به شمایل یک دلقک دراومد.برای اینکه این دو نفر شبیه هم باشن باید هر دو مرز جنون رو رد کرده باشن. باید بتمن همونقدر روان‌پریش باشه که جوکر هست و جوکر همون قدر قدرت ذهنی و فلسفی داشته باشه که بتمن داره. تو کتاب د کیلینگ جک همه‌ی این‌هایی که گفتم خیلی زیرکانه و نبوغانه در واقع، تو سکانس آخر خلاصه شده. بعد از اینکه جوکر باربارا رو فلج میکنه و از بدن برهنه‌اش عکس میگیره و بعد هم با هر روشی که شده گوردون رو تحقیر میکنه فقط برای اینکه به بتمن ثابت کنه که هر انسانی نیاز به یه روز بد برای فروپاشی روانی داره، بتمن جلوش وایمیسته و بهش اعتراف میکنه که حرفش رو قبول داره؛ که خودش هم اون روز بد رو داشته و شاید بتونن که کنار هم کار کنن. این در حالیه که چند دقیقه قبلش به جوکر میگه که مردم عادی به همین راحتی نمیشکنن و قوی‌تر از این حرفان پس بتمن قبول میکنه که تو اون تراژدی شکسته و خودش هم یه آدم معمولی نیست. قبول میکنه که از اون روز به بعد زندگی‌اش برای همیشه تغییر کرده. یعنی اون هم همون قدر ضعیفه که جوکر بوده. بتمن قبول میکنه که فرقی با جوکر نداره ولی جوکر پیشنهاد کمک بتمن رو قبول نمیکنه و میگه برای اون دیگه خیلی دیر شده.بعد میرسیم به اوج داستان. جایی که جوکر یک جوک تعریف میکنه از دو تا دیوونه و منظورش اینه که کوری عصاکش کور دگر شود و ازاین حرف‌ها و بعد در حالی که اون بیرون زندگی خیلی‌ها جهنم شده، بتمن هم همونقدر دیوانه‌وار مثل جوکر به جک دشمن خونی‌ش میخنده. دوتایی زیر بارون یه لحظه شاد و قشنگی رو با هم میگذرونن پس چرا این دو نفر در مقابل همدیگه قرار میگیرن و حالا که قرار میگیرن، چرا همدیگر رو نمیکشن؟ برای اینکه بتمن باید به خودش ثابت کنه که شبیه جوکر نیست و جوکر هم باید خودش ثابت کنه که بتمن هم مثل خودش روانی و دیوانه ست و چیزی به عنوان قهرمان وجود نداره. هر دوتاشون خط پایان همدیگه‌ان. جوکر میخواد با دست‌های بتمن کشته بشه و بتمن هنوز امید داره که تو وجود جوکر انسانیتی باقی مونده که میشه بهش امید داشت. یعنی امید داره که هیچ انسانی نمیتونه انقدر رد داده باشه که راه برگشتی براش وجود نداشته باشه.نمیخواد باورش رو به انسانیت از دست بده. از دست داده ولی میخواد باور کنه که میشه درستش کرد. میشه قانونمندش کرد. بتمن اگر جوکر رو بکشه در واقع باور کرده که انسانیت نقطه‌ای به نام زوال داره پس هر چیزی که به خاطرش این همه تلاش کرده در نهایت ممکنه هیچ ارزشی نداشته باشه. بتمن جوکر رو نمیکشه چون از طرفی احساس میکنه که فقط همین یه قانون تا تبدیل شدن به جوکر فاصله داره. اون هم اینه که به خودش اجازه بده حیات یه انسان رو ازش بگیره. جوکر هم ازاونور میخواد بهش ثابت کنه که این حیات پشیزی ارزش نداره. خلاصه یه دایره است. یه علامت سوال بزرگ که نه اخلاق براش جواب درستی داره و نه فلسفه. هر دو هم به نظر خودخواه میان و هم انگار که حق دارن. انگار چیزی که میگن درسته.تو خیلی از داستان‌ها و بارها به بتمن گفتن که درک میکنن که چرا هاربیدنت و پنگوئن و بقیه زنده‌ان ولی چرا جوکر؟چرا جوکر هنوز زنده‌ست؟ بتمن چیزی رو میبینه که اون‌ها نمیبینن. اون هم چیزیه که جوکر تو لطیفه زیرکانه‌اش تعریف میکنه. دوتا دیوونه که هردو درک عجیبی از دنیای اطرافشون دارن که فقط خودشون میفهمن. همونجوری که اولش گفتم، کشمکش این دوتا خیلی عمیق و شخصی و فلسفی‌تر از چیزیه که هر ابرقهرمان دیگه‌ای با دشمنش داره. مثل جدال خیر و شر و وجود واحد میمونن. خیر و شری که دعواشون سر اصل حیاته. نه کشت و کشتار و جنایت و نه حتی ایدئولوژی. شاید تنها فرقشون اینه که یکیشون بیشتر داره بهش خوش میگذره اون یکی هم یکم پف‌کنش تو برقه! روزی که یکیشون اون یکی رو بکشه، احتمالا وقتیه که دیگه آخر خط هر دوتاشون فرا رسیده باشه. پایانی که شاید تبدیل بشه به یکی از شاعرانه‌ترین صحنه‌هایی که دنیای سرگرمی به خودش دیده ولی این اتفاق نمیفته. بتمن و جوکر خیلی قبل‌تر از ما جنگشون رو شروع کردن و خیلی بعدتر از ما هم قراره ادامه بدن. دلیلش هم مفهوم خیر و شر و انسانیت و زوال و حیات و ایمان و عقیده و فلان و فلان و فلانه که تا وقتی آخرین انسان روی کره‌ی زمین زنده‌ست، این مفاهیم هم زنده‌ان و هنوز تو مغز همون یه نفر باقی مونده دارن با هم میجنگن و به هیچ جا هم نمیرسن.چیزی که شنیدین دوازدهمین قسمت از پادکست هیرولیک و بخش دوم از چهارگانه بتمن بود. هیرولیک رو من، فایقه تبریزی به کمک بردیا برجسته نژاد میسازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام میده. طراحی وب سایت هیرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده که همه‌ی لینک‌های مربوط به پادکست اونجا در دسترسه. میتونید صفحه و کانال مربوط به پادکست رو تو اینستاگرام، توییتر و تلگرام هم دنبال کنید و اگر حال کردین، اون رو به دوستانتون هم معرفی کنین. روزگارتون خوش، فعلا خدافظ.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-%E2%80%93-E12-%E2%80%93-Batman-02--Joker%3A-The-Killing-Joke-id2202934-id301890185?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E12%20%E2%80%93%20Batman-02-%20Joker%3A%20The%20Killing%20Joke-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Wed, 16 Mar 2022 19:18:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بتمن(قسمت اول): سال اول</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D8%A8%D8%AA%D9%85%D9%86%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-xfq52qit94fn</link>
                <description>سلام. چیزی که می‌شنوین، یازدهمین قسمت از پادکست هیرولیکه که در مرداد ماه نود و نه، ضبط میشه. هیرولیک، روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌ها است. روایتی که من، با استفاده از منابع مختلف، ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم.خب! بالاخره اومدم. دست پر هم اومدم. چهار قسمت پر و پیمون بتمن براتون آوردم. خودمم اسمش رو گذاشتم چهارگانه بتمن هیرویک، که خیلی بهم حال میده وقتی میگمش، پس قراره زیاد بشنوین. چهار قسمته که دو هفته یک‌بار منتشر میشه تو هر قسمت، یکی از کمیک‌های بی نظیر بتمن رو براتون تعریف و تحلیل می‌کنم. قبل از اینکه داستان رو شروع کنیم، تند تند چند تا نکته رو بگم، بازم ممنون از حمایت‌هاتون تو سایت حامی باش. پادکست هیرولیک همیشه برای شما رایگانه ولی حمایت‌های مالی تون تو این سایت، هم باعث دلگرمیه، و هم تو هزینه‌ها به ما کمک می‌کنه. پس دمتون خیلی گرم. نکته‌ی دوم، واسه اوناییه که احتمالا برای اولین بار می‌خوان هیرولیک رو بشنون. تو هیرولیک،من اول داستان خلق و نویسنده‌های ابر قهرمان یا کتاب مصورش رو میگم، بعد داستانش رو تعریف می‌کنم.بریم دیگه سراغ بتمن. این رو بگم که خیلی سعی کردم که داستان مناسب بچه‌ها باشه، ولی به هر حال داستان خشونت داره و کاریش نمی‌تونستم بکنم. پیشنهاد من اینه که حداقل تنها گوش ندن. من، فایقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد، این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این اولین قسمت از چهارگانه‌ی بتمن هیرولیک.همه چی از یک آخر هفته نیویورکی، تو سال هزار و نهصد و سی و نه شروع شد. یه آخر هفته پر از استرس، که باید به خلق یک شخصیت جدید ختم می‌شد. سوپرمن، یه انقلاب عظیم تو صنعت کمیک ایجاد کرده بود و دیگه مردم، تشنه‌ی ابر قهرمان شده بودن. دیگه کسی دلش یه کاراگاه یا یه ماجراجوی ساده نمی‌خواست. دلشون همه فن حریف بی‌نقص می‌خواست که دنیا ازش بترسه و جلوش زانو بزنه. واسه همینم نویسنده‌ها و طراح‌ها یکی یکی ایده می‌دادن و رد می‌شدن. تا اینکه یه طراح بیست و چهار ساله، به اسم باب کین، تصمیم گرفت که شغلش و بذاره وسط و به خاطرش قمار کنه.قضیه برای باب کین، فقط خلق و شهرت و هنر و این چیزا نبود. پول هم بود. باب کین یه روز خیلی اتفاقی از همکاراش شنید که جو و جری، واسه سوپرمن هفتاد و پنج هزار دلار تو سال میگیرن. باب با شنیدن این رقم، همه‌ی جون وجودش ریخت بهم. باورش نمی‌شد که تو این صنعت، اینجوری هم می‌شد پول درآورد. همون روز و در عرض یک ساعت، نشست و یه طرح زد. یه طرح خیلی یهویی، مث این ابرهای بالاتر شخصیت‌های کمیک رو سرش ظاهرشد. همون موقع هم براش یه اسم انتخاب کرد. باب هر چی تو سرش بود پیاده کرد رو کاغذ و اسم شخصیت هم زیر طرح نوشت و، رفت سر وقت رییس.رییس نشسته بود و داشت آخرین نسخه‌ی سوپرمن و می‌خوند و لبخند میزد. باب اومد جلو و طرحش و گذاشت رو میز. رییس یه نگاه به طرح انداخت و گفت: «این کیه؟» باب جواب داد: «مرد خفاشی.» رییس مکث کرد. رفت عقب و تکیه داد به صندلیش. منتظر بود باب حرفش و تموم کنه. باب ادامه داد: «می‌دونی که من می‌تونم. فقط دو روز به من وقت بده، میرم خونه و اول هفته‌ی دیگه با شخصیتی برمی‌گردم، که سوپرمن تا آخر عمر نامحدودش بهش احترام بذاره.» رییس حال کرد. به نظرش چالش جذابی بود. گفت: «خیلی خب. باشه. منم قول میدم که همون روز، بهت ده دلار دستمزد بدم.»ده دلار! واسه‌ی طرح آخر هفته‌ای! باب احساس می‌کرد میلیونر شده. باب هر چی داشت و جمع کرد و از شرکت زد بیرون. نصف راه و تاکسی گرفت. نصف راه هم تو خیابونای شلوغه نیویورک دوید. اصلا دیگه حالش دست خودش نبود تا اینکه بالاخره رسید دم در خونه‌ی رفیق و همکار چند سالش. پسر بیست و پنج ساله‌ای به نام ویلیام فینگر. ویلیام در رو باز کرد و باب با همون نفس بند اومده همه چی رو براش تعریف کرد. و اینجوری، آخر هفته‌ی جادویی باب و ویلیام، برای خلق مرد خفاشی شروع شد.حالا بریم ببینیم که اصلا باب و ویلیام کی بودن و از کجا اومده بودن. باب کین، سال هزار و نهصد و پانزده، و توی خانواده‌ی مهاجر یهودی، و تو شهر نیویورک به دنیا اومد. باب تو فقر شدیدی بزرگ شد. انقدر که گاهی مجبور می‌شد با لباس خواهراش بره مدرسه. تنها عشقش نقاشی بود. پدر باب، توی چاپخونه کار می‌کرد و گاهی برای مجله‌های می‌آورد، که توش نقاشی‌ای از ملوان زبل و اینا بود. باب می‌نشست و از روی همون مجله‌ها نقاشی می‌کرد. نقاشی‌هایی که گاهی از اصلشم بهتر می‌شدن. باب بعد از دیپلم با همون طرح‌های خونگی، تونست وارد یک مدرسه طراحی بشه. خیلی زود هم به عنوان یک طراح جدی توی استودیو انیمیشن قبولش کردن و اونجا تونست چند تا شخصیت مستقل کارتونی خلق کنه.زیاد نگذشت که دی‌سی توجهش جلب شد و از باب خواست که بیاد برای اونا کار کنه. دی‌سی اون موقع که میشه سال هزار و نهصد و سی و هفت، داشت مجموعه‌ای چاپ می‌کرد به اسم دتکتیو کمیکز. یا کمیک‌های کارآگاهی. که توش داستان‌های ماجراجویی و جنایی چاپ می‌کرد. من تو قسمت چهارم ماجرای سوپرمن، از این مجموعه حرف زدم. اونجا توضیحات کامل‌تری هم هست. خلاصه، باب هم که عاشق این داستان‌ها و کمپانی دی‌سی بود، پیشنهادشون رو به راحتی قبول کرد و بهشون ملحق شد.باب تو همون سال‌ها و تو یه مهمونی کوچیک و دوستانه، با پسر جوانی آشنا شده بود به نام ویلیام فینگر. ویلیام فینگر تو شهر دنور متولد شده بود. پدر و مادرش هر دو یهودی و مهاجر بودن و وضع مالی چندان خوبی هم نداشتن. مثل بیشتر خانواده‌های یهودی هم یه مغازه‌ی کوچیک خیاطی رو اداره می‌کردن. ویلیام عاشق نویسندگی و هنر بود. و با اینکه خانواده تحت فشار گذاشته بودن که پزشکی بخونه، خودش محو ادبیات و کتابهای مصور شده بود. ویلیام بعد از تمام کردن دبیرستان، گشت دنبال یه کار نون و آبدار که بتونه باهاش خانوادش رو جمع و جور کنه. در نهایت هم مجبور شد که شاگرد یه مغازه‌ی کوچک کفش فروشی بشه. شبی که ویلیام و باب تو مهمونی همدیگه رو دیدن، ویلیام روزنه‌ی امیدی برای رسیدن به رویاهاش پیدا می‌کنه. اونا خیلی زود با هم صمیمی شدن و هر دو شروع کردن به درمیون گذاشتن ایده‌هاشون. ایده‌هایی که روی چند تاشون هم کار کردن، ولی چندان استقبالی ازشون نشد. تا اینکه می‌رسیم به اون آخر هفته‌ی جذاب، که گفتم، باب کین، با کلی کاغذ و طراحی و ایده، پشت در آپارتمان کوچیک ویلیام فینگر ظاهرشد.باب، طرح اولیه‌اش رو میذاره جلوی ویلیام. و میگه اسمش رو گذاشته بتمن. در واقع بت، خط فاصله، من. که همون مرد خفاشی میشه. طراحی باب، مردی رو نشون میداد که یه لباس چسبان قرمز تنش بود. با چکمه و شورت مشکی. و البته یه کمربند طلایی. یعنی میشه لباسی شبیه سوپرمن، البته بدون اون اسه، و گفتم دیگه به جای رنگ آبی و قرمز، قرمز و سیاه استفاده کرده بود. طرح باب کین شنل نداشت ولی دو تا بال بزرگ و مشکی شبیه بال خفاش داشت، و یه نقاب هم زده بود به چشاش. یه نقاب چرمی مشکی و نازک. مثل نقاب زورو. موهاشم طلایی بود و عضله‌های بزرگش، از زیر لباس قرمز چسبانش کاملا معلوم بود.ویلیام فینگر یه نگاهی به طرح میندازه و میره تو فکر. بت خط فاصله من که بی‌نهایت اسم خوبی بود. ولی این طرح رنگی و طلایی خیلی با خفاش تیره و رمزآلود فاصله داشت. خیلی هم شبیه سوپرمن بود. به نظر ویلیام، شخصیتی که قرار بود اسمش بشه بتمن، باید یکم ترسناک‌تر از این حرفا طراحی میشد. ویلیام میشینه رو صندلی و از باب کین می‌خواد که هر شخصیت داستان الهام بخشی که باعث شدن به سمت این طرح و اسم بره رو، براش تعریف کنه. یعنی هر شخصیتی که باب سعی کرده بود از اونا الهام بگیره. باب هم در واقع یه دیکشنری از این شخصیت‌ها داشته و تعدادشونم کم نبود.اولی، شخصیتی بود به نام دِشدو. دشدو اولین بار تو یه برنامه‌ی رادیویی، به اسم داستان‌های کارآگاهی، که سال هزار و نهصد و سی پخش می‌شد معرفی شد. صدای عجیب و همینطور داستان‌های هیجان‌انگیز دشدو، باعث شد که این شخصیت محبوب بشه و با شمایل یک کارآگاه سیاهپوش شنل دار، به مجله‌های پاپ راه پیدا کنه. دومی که خیلی مهمه، زوروی محبوب و خوشتیپ بود. باب عاشق این شخصیت بود و شدیدا تحت تاثیرش قرار گرفته بود. حتی بعدها، خیلی از شخصیت‌های همراه بتمن رو هم از شخصیت‌های داستان زورو الهام گرفتن. همین پولدار بودن، تو غار بودن، یه آلفرد و رابین‌طور داشتن. همه‌ی اینا رو، زورو هم با یکم تفاوت داشت و البته هنوزم داره.سومین شخصیت می‌شد دیک تریسی. دیک تریسی، شخصیت معروف داستان‌های مصور کارآگاهی اون موقع بود. یکی از نکته‌های مهمش هم این بود که همیشه دنبال آدمهایی می‌رفت، که به شکل منحصر به فردی شرور بودن و جرم‌های جالبی انجام می‌دادن. چهارمی که در واقع بزرگترین دلیل طراحی اون بال‌های خفاشی بتمن بود، اتودهای لیوناردو داوینچی بود از دستگاه پرنده‌ای که می‌خواست یه روزی بسازه. داوینچی یه ماشین پرنده طراحی کرده بود، که بال‌هاش شبیه بال‌های خفاش بود. باب کین هم دقیقا همونا رو نصب کرده بود رو بتمنش. پنجمی فیلمی بود به نام بوستر. فیلم سال هزار و نهصد و سی ساخته شده بود و داستان مرد نقابداری رو روایت می‌کرد، که در نهایت معلوم نمی‌شد که آدم بدیه یا خوب. اصلا هویتش هم معلوم نمیشد. آخری که میشه شیشمی، کسی نبود جز بهترین کارگاه دنیا تا همین الان کارگاهی به اسم شرلوک‌هلمز که هنوز هم کسی رو دستش نیومده. شرلوک خیلی روی شخصیت بتمن تاثیر داشت و حتی بعدها هم تو دهه‌ی پنجاه، یه کمیک با هم میرن که اونجا شرلوک هویت اصلی بتمن رو کشف می‌کنه، ولی تصمیم می‌گیره به کسی نگه. خلاصه این شیش تا میشن همه‌ی منابعی که باب کین واسه طراحی شخصیت بهشون رجوع کرده بود.ویلیام فینگر با همشون موافق بود ولی تصمیم گرفت یه چندتایی هم خودش اضافه کنه. نظر ویلیام این بود که اگه قراره برن سراغ شخصیت‌های محبوب پاپ، البته غیر از سوپرمن، و از اونا واسه ظاهر بتمن الهام بگیرند، بهتره برای چیدن داستان زندگیش از همونا استفاده کنن و کلا از همه نظر بیخیال سوپر من کهکشانی بشن. یکی از شخصیت‌هایی که ویلیام شدیدا بهش علاقه داشت، ابرقهرمانی بود به نام دن فانتوم. شخصیتی که تو بچگی، وقتی به همراه خانوادش سوار کشتی بود، دزدهای دریایی بهشون حمله می‌کنن. اون زنده می‌مونه اما همه‌ی خانودش رو از دست میده. در نتیجه فانتوم تصمیم می‌گیره که تا وقتی زنده ست، جلوی این وحشی گری‌ها رو بگیره و زندگیش رو وقف نجات جون مردم بی‌گناه کنه. دومین شخصیت که ویلیام فینگر شدیدا تحت تاثیرش بود، اسکارلت پینپرنال بود. یه بارون انگلیسی و بی‌نهایت پولدار، که اولین بار سال هزار و نهصد و سه، وارد ادبیات و نمایش شده بود. شخصیتی که توی لباس عجیب و با یک هویت مخفی، سعی می‌کرد با مهارت فوق‌العاده‌اش تو استفاده از شمشیر، محکومین به اعدام قبل از انقلاب فرانسه رو نجات بده.می‌دونم اسامی زیاد شد ولی قرار نیست تکرار بشن و چون داریم در مورد بتمن حرف می‌زنیم، منم کم و زیادشون نکردم که یه وقت جسارتی به طرفداران نشه. باب و ویلیام همه‌ی شخصیتها رو میذارن یه طرف، هرچی عکس از گونه‌های مختلف خفاش داشتن میذارن یه طرف و دیگه شروع می‌کنن به کار و کار و کار. زمان زیادی هم نداشتن دیگه. فقط دو روز وقت داشتند تا یه حریف قدر واسه سوپرمن یا همون پروردگار ابرقهرمانی پیداکنن.ویلیام فینگر به باب کین پیشنهاد میده که این طرح رنگی رنگی و بی‌خیال شن و برن به سمت طراحی که به اسمی که برای شخصیت انتخاب کرده بود بیاد. ویلیام نقاب زورو از روی صورت شخصیت برمی‌داره و پیشنهاد میده که به جاش یه چیزی شبیه کلاهخود بذارن رو سر شخصیت. که گوشهای خفاش رو هم داشته باشه. یه نقاب تا بالای ده کاراکتر، که فقط دو تا سوراخ برای دیدن داشته باشه .باب کین قبول میکنه. ویلیام حالا پیشنهاد میده که اون لباس قرمز رنگ و اون کمربند طلایی هم بندازن دور. به نظر ویلیام بتمن باید لباس تاریک‌تر با رنگ مرموزتر تنش می‌کرد. رنگی مثل خاکستری که به خفاش بودن هم نزدیکش کنه. باب کین این رو هم قبول می‌کنه. پس نقاب و لباس و البته اون بال‌های خفاشی، به پیشنهاد ویلیام، همه تغییر کردن. و یه طرح اولیه از بتمنی که ما الان می‌شناسیم روی کاغذ اومد.حالا نوبت میرسه به اسم اصلی شخصیت. و داستانی که قرار بود از اون بتمن بسازه. منظورم شخصیتیه که قرار بود تو لباس بتمن، تبدیل به یک ابر قهرمان بشه. ویلیام فینگر اسم &quot;بروس&quot; رو پیشنهاد می‌ده. اسمی که از روی یکی از معروف‌ترین پادشاهان اسکاتلند الهام گرفته بود. پادشاهی به نام رابرت به بروس، که در تاریخ اسکاتلند به شجاعت و میهن‌پرستی معروفه. ایشون در واقع پادشاهی بود که اولین جنگ‌های استقلال اسکاتلند علیه انگلیس را شروع کرده بود. باب کین بازم اینو قبول می‌کنه. حالا ویلیام پیشنهاد فامیلی رو میده فامیلی وین. که از روی مردی برداشته بود به اسم آنتونی وین. آنتونی وین یک فرمانده نظامی آمریکایی بود که تو قرن هجده میلادی، تو ارتش آمریکا خدمت می‌کرد و یکی از مهمترین عوامل جنگ‌های استقلال آمریکا از بریتانیا بود.باب کین این یکی رو هم قبول می‌کنه. کلا انعطاف خوبی داشته ایشون. در نهایت هویت مخفی بتمن، مردی میشه به نام بروس وین، از یک خانواده ثروتمند و اصیل. مهمترین چاشنی که ویلیام به بتن اضافه می‌کنه، شخصیت و داستان زندگی بروس وینه. ویلیام پیشنهاد میده که باید یه تفاوت بزرگ بین بتن و شخصیتی مثل سوپرمن قائل بشن. اونم نداشتن هیچگونه قدرت خارق‌العاده‌ایه. بروس وین بهتر بود که یه آدم معمولی باشه، که به خاطر دردی که کشیده تصمیم بگیره که تغییر ایجاد کنه. بروس باید سختی می‌کشید و زندگی و شرایط دنیا اون و به جایی می‌رسوند، که درک کنه که باید به تنهایی اقدام کنه. بنابراین بروس وین تبدیل به شخصیتی شد که برای رسیدن به بتمن، هم تو زندگیش درد کشیده بود و هم می‌تونست به دلیل داشتن کلی پول، وسایل هیجان‌انگیزی مثل بتموبیل و دارت های بتمنی رو داشته باشه.حالا می‌موند یکی از مهم‌ترین تصمیم‌هایی که تبدیل شد به یکی از موفق‌ترین و ماندگارتریناش. انتخاب شهری به نام گاتهم.که خب، طبق چیزی که تا حالا گفتم دیگه باید حدس زده باشین که یکی هم ایده‌ی کی بود. ویلیام فینگر. ویلیام یه شهر بزرگ و تاریک تو ذهنش بود. شهری پر از فساد، که شب‌های ترسناک و تبه‌کارانه‌ای داشته‌باشه. یه شهر مخصوص خود بروس وین. یه شهر غیر واقعی که مثل نیویورک، لندن، هنگ کنگ و حتی تهران خودمون بود. ویلیام اول به اسم سیدیک سیتی میرسه ولی هنوز دلش با این اسم‌ها صاف نبود. تا اینکه وقتی داشت تو کتاب شماره تلفن‌های نیویورک دنبال یه اسم الهام‌بخش می‌گشت، به یک جواهرفروشی رسید به اسم جواهرفروشی گاتهم. همین نشست به دلش و دیگه دنبال هیچ اسمی هم نگشت.در نهایت، پروژه‌ی آخر هفته‌ای باب کین، و البته ویلیام فینگر، شد ابرقهرمانی به نام بتمن. با اسم اصلی بروس وین. بروس، تو بچگی شاهد قتل خانوادش میشه. خانواده‌ای که همه‌ی زندگیشون رو پای پیشرفت گاتهم گذاشته بودند ولی به دست همون مردم کشته میشن. بروس وین با این درد بزرگ میشه و تصمیم می‌گیره تنهایی با شرارت شهری، که یه جورایی ارث خانوادگیش بود بجنگه و مردم عادی رو از این همه تاریکی نجات بده. خب دیگه هرچی که لازم بود که شخصیت رو باهاش به دی‌سی معرفی کنن آماده شده بود. باب کین با اشتیاق و بلند پروازی به سقف چسبیده، درست تو روزی که قولش داده بود، سر کار حاضر میشه و پرونده‌ی بتمن خلق شده رو روی میز رییس می‌زنه.بدون کوچکترین اشاره‌ای به ویلیام فینگر، خودش و به عنوان تنها خالق بتمن معرفی کرد یعنی هم به عنوان طراح و هم نویسنده. باب بچه‌ی زرنگ و باهوشی هم بود. واسه همین تونست قراردادی با دی‌سی ببنده؛ که تا اون موقع خیلی ها نه می‌تونستن و نه اصلا به ذهنشون می‌رسید. باب مطمئن شد که اسمش به عنوان خالق در هر شرایطی و تو هر کتاب و فیلمی که ممکن بود بتمن در آینده توش حضور داشته باشه ثبت بشه. علاوه بر اون درصدی برای همه‌ی اونایی که گفتم برای خودش در نظر گرفت. برای هر فیلم، کتاب، سریال، اسباب‌بازی یا هر چیز دیگه‌ای که توی اون از بتمن استفاده میشد.این قرارداد باب کین رو تبدیل به یکی از ثروتمندترین خالقین صنعت کمیک می‌کنه و در عین حال، ویلیام فینگر رو منزوی‌تر و ناشناخته‌تر. باب ویلیام رو قانع کرد که به عنوان نویسنده کنارش بمونه و یه دستمزدی هم بگیره. ویلیام که یه شخصیت قانع و زیادی مظلوم داشت، قبول کرد که به عنوان گوس رایتر کنار باب باقی بمونه. گوس رایتر هم یعنی یه نویسنده‌ی پروژه‌ای که در ازای دستمزد برای طراح یا کارگردان می‌نویسه. فرقش هم با همه‌ی نویسنده‌هایی که این کار می‌کنن اینه که اسمش به عنوان نویسنده هیچ‌جا نوشته نمیشه. در نهایت اولین داستان بتمن تو شماره‌ی بیست و هفتم از سری داستان‌های دتکتیو کامیکس سال هزار و نهصد و سی و نه منتشرشد.باب و ویلیام شخصیتی رو خلق کرده بودند که علاوه بر رنگ لعاب‌های مجله‌های پاپ، نشونه‌هایی از شخصیت‌های کلاسیکی مثل هملت رو میشد توش پیدا کرد. موجودی که قبل از اون تا به حال دیده نشده بود و با همه‌ی زمینی بودنش، یه جذبه‌ی خاصی داشت که خیلی زود تونست رقیب اصلی سوپرمن به حساب بیاد. به خاطر همینم زمان زیادی نگذشت که باب چند تا نویسنده‌ی دیگه، با همون شرایط ویلیام استخدام کرد. یعنی بهشون حقوق می‌داد تا برای بتمن داستان بنویسد. ولی با این توافق که اسمی ازشون برده نشه. این و بگم که شاید کار باب خیلی بد به نظر برسه ولی در واقع اون موقع خیلی حرکت جا افتاده و متعارفی بود. این اتفاقیه که الان هم می‌افته اینکه نفر یه ایده‌ای داره و چند نفر استخدام میکنه که ایده رو پرورش بدن. فقط فرق الان اینه که اسم اون چند نفرم احتمالا نوشته میشه.ولی به هر حال چیزی که مشخصه اینه که هر چیزی که بتمن و منحصر به فرد کرد ایده‌ی ویلیام بود. دیگه زمان گذشت و با معروف شدن بتمن، باب پولدارتر و معروف‌تر شد و اسم ویلیام هم محو تر. این شرایط تا سال هزار و نهصد و شصت و چهار ادامه پیدا کرد. اون سال، یه ویراستار جدید به دی‌سی اضافه شد که برای اولین بار اسم ویلیام رو به عنوان یکی از خالق‌های اصلی بتمن به زبون آورد. خلاصه دی‌سی توجهش بالاخره به شخص ویلیام جلب شد. ولی فقط به عنوان یه نویسنده با استعداد. از اون به بعد ویلیام اسمش به عنوان نویسنده روی جلد و کتاب‌هایی که می‌نوشت، میومد.سال هزار و نهصد و شصت و پنج بود که یه خبرنگار نیویورکی برای اولین بار به طور اختصاصی، رفت سراغ ویلیام. رفت و از در مورد بتمن پرسید. ویلیام خیلی صادقانه همه رو جواب داد. این موضوع باب رو خیلی عصبانی کرد. باب خیلی زود یک بیانیه صادر کرده و ویلیام رو به مبالغه، و همینطور فراموشکاری متهم‌کرد. تو اون بیانیه، باب گفت که نقش ویلیام در حد کسی بود که به پروراندن ایده‌ی یه نفر دیگه کمک کرده بود. اضافه کرد که بیشتر از بیست و پنج سال از اون روزها گذشته و ویلیام حتما خاطراتش رو اشتباه به یاد میاره.تا اینکه سال هزار و نهصد و هفتاد و چهار، ویلیام فینگر بر اثر نارسایی قلبی فوت کرد. ولی برای باب کین زندگی بهترهم شد. سال هزار و نهصد و هشتاد و نه، تیم برتون تصمیم گرفت فیلمی از بتمن رو کارگردانی کنه و اینجوری باب کین معروف‌تر هم شد. مرد خفاشی دیگه همه جا بود. سینما، تلویزیون، انیمیشن و باب کین باهوش هم از همشون برای نشان دادن خودش استفاده کرد. پرسنال برندینگ کرد به قول امروزی‌ها. از زندگیش کتاب نوشت، هر جا لازم بود خودش و نشون داد. پشت صحنه‌ی فیلم می‌رفت، لباس بتمن رو دوباره براشون دوباره طراحی کرد، و خلاصه زندگی بر وفق مراد بود.ولی با فروش زیاد فیلم تیم برتون داستان ویلیام هم دوباره سر زبون‌ها افتاد. و این بار نویسنده‌های دیگه سعی کردند تا جایی که میشه یاد ویلیام رو زنده نگه دارن. باب کین این دفعه خیلی مخالفتی نکرد و برای اولین بار توی مصاحبه‌ی معروف، و بعد از اکران فیلم، از نقش ویلیام حرف زد. از اینکه بتمن با کمک ویلیام بتمن شد. از جوکر گفت. از گاتهم و حتی اسم بتموبیل و بدکیو، که همه ایده‌های ویلیام بودن. باب آخرش اضافه کرد که اگر می‌تونست زمان به عقب برگردونه، حتما اسم ویلیام رو هم کنار اسم خودش قرار میده. با همه‌ی اینا کمپانی دی‌سی باز هم اسم ویلیام اضافه نکرد و تا سال‌ها تنها عکس‌العملش مراسم یاد بود و این چیزا برای بزرگداشت ویلیام بود.باب کین سال هزار و نهصد و نود و هشت فوت کرد و نفر دوم داستان آخر هفته‌ی نیویورکی هم برای همیشه از دنیا رفت. و دیگه کسی نبود که بتونه واقعیت رو تعریف کنه.تا اینکه سال دو هزار و پونزده، مردی به نام مارک تایلر نوبل من، کتاب مصوری را چاپ کرد به اسم بیل د بویل واندر. کتابی از زندگی ویلیام، و نقشش تو خلق بت، خط فاصله من. کتابی با جزئیات دقیق و درست، که بر اساس نوشته‌های ویلیام و همچنین مصاحبه با خانوادش تنظیم شده بود. مصاحبه با خانوادش و همکاراش. و یکی از کامل‌ترین نوشته‌ها از اون دو روز آخر هفته و اتفاقات بعدش محسوب میشد. بعد از چاپ کتاب، دی‌سی دیگه چاره‌ای نداشت جز اینکه اسم ویلیام رو به عنوان خالق بتمن، هم به کتاب‌ها و هم به تمام فیلم‌ها و هر چیز دیگه‌ای، که در آینده قرار بود بتمن توش نقش داشته باشه اضافه کنه. خانواده‌ی ویلیام هم قرار شد وارث ثروتی بشن که پدرشون هیچ وقت نتوانسته بود به دستش بیاره. الان و تا زمانی که دیگه نه باب زنده‌ست و نه ویلیام که یه بار برای همیشه، روبروی هم بشینن و همه چی رو تعریف کنن، ما هم چاره‌ای نداریم جز اینکه باور کنیم باب یه ایده داشت از مردی به نام بت، خط فاصله من. که خیلی شبیه سوپرمن بود. ویلیام بت، خط فاصله من رو از باب گرفت و تبدیلش کرد به شوالیه‌ی تاریکی. باب هم شوالیه‌ی تاریکی رو از ویلیام گرفت و تبدیلش کرد به یک بیزینس تمام‌عیار.خب یه کم تمرکز کنیم رو بتمن؛ و ببینیم تو این حدود هشتاد سال چه بر سرش گذشته. گفتم که بتمن سال هزار و نهصد و سی و نه منتشرشد ظاهر و داستانش و فضایی که توش بود، خیلی با این چیزی که ما الان داریم می‌بینیم فرق داشت. شوالیه‌ی تاریکی خیلی راه طول و درازی رو طی کرد و با اینکه اصالتش تغییری نکرد، تو هر دوره کلی چکش‌کاری شد. دوره‌های کمیک رو که یادتونه؟ عصر طلایی، عصر نقره‌ای، عصر برنزی و عصر مدرن. تو قسمت دوم در موردشون حرف زدم. اگه خواستین می‌تونین برگردین و یه مروری بکنین. من اینجا میخوام تغییرات بتمن رو تو هر کدوم از این دوره‌ها یه مختصری توضیح بدم.اولیش میشه عصر طلایی. عصر طلایی که زمان تولد بتمن هم هست، میشه از سال هزار و نهصد و سی و هشت تا تقریبا هزار و نهصد و پنجاه. یعنی جنگ جهانی دوم شروع میشه، تموم میشه، اسرا برمی‌گردن، کلی مهاجر و آواره تو دنیا هست، در واقع یکی از غمبارترین و ترسناک‌ترین دوره‌های بشری. تو این زمان بتمن با همه‌ی سیاهی که توی داستان زندگیش داشت، بازم اون حال رنگ و وارنگیش رو حفظ کرد. همون زمان رابین هم به عنوان دستیار، کنارش شروع به جنگیدن با شرورها کرد. اونم با یکی از رنگی‌ترین تو چشم این لباسای دنیا. نمی‌دونم لباس رابین رو دیدین یا نه، سبز و قرمز و زرده. یه‌جوری رنگهای اصلی رو توش چپوندن، که خودشونم موندن باهاش چیکار کنن. از طرفی داستانم حال و هوای خیریه داشت. به هر حال مردم یه تراژدی بزرگ رو پشت سر گذاشته بودن و کل دنیا در حال گذراندن اختلال اضطراب پس از حادثه بود. واسه همین، دیدن پسر بچه‌ای که پدر و مادرش جلوی چشمش کشتن و اونم برای همیشه از زندگی نرمال خداحافظی کرده بود، درد مضاعفی برای مردم محسوب می‌شد که با رنگ و داستان‌های خیرانه جبران میشد.تو عصر نقره‌ای، یعنی از سال هزار و نهصد و پنجاه و شیش تا هزار و نهصد و هفتاد، کتاب‌های بتمن تغییرات چشمگیری داشت. نه فقط تو سبک طراحی و استفاده ازرنگ، بلکه به خود شخصیت‌ها هم جزییات عمیق و سیاه‌تری اضافه شد. یکی از دلایلی که بتمن تو این عصررو به تاریکی رفت، آماری بود که نشون میداد مخاطبا دیگه فقط بچه نیستند و اتفاقا، نوجوونا و جوونا، اصلی‌ترین طرفدارای شوالیه‌ی تاریکی‌ان. واسه همین، کمپانی تصمیم گرفت فضای داستان‌ها رو به سمت رئال‌تر شدن ببره.می‌رسیم به عصر برنزی و سال‌های بین هزار و نهصد و هفتاد، تا هشتاد و پنج. تو این دوران بتمن و دشمناش و حتی متحدینش، خیلی بیشتر درگیر مشکلات زندگی واقعی، مثل خانواده و بچگی‌شون و رابطه و این چیزا شدن. یعنی به زندگی شخصی کاراکترها و تاثیراتش روی چیزی که شدن بیشتر پرداخته شد.بعدی میشه از سال هزار و نهصد و هشتاد و پنج به بعد تا همین الان. یعنی عصر مدرن. عصر نویسنده‌های بی نظیری مثل فرانک میلر، الن‌مر و گرندماریسون که چندتا داستان شاهکار از شوالیه تاریکی نوشتن، جوری که انگار اصلا قبل از اون بتمنی وجود نداشته. ولی جدای از این، روی جزییات روایت شخصیت‌ها، رفتار آدما، حتی رفتارهای شهری بیشتر توجه شد. بتمن و دنیاش از همون اول خصوصیات خیلی جالبی داشتن. اونم این بود که می‌تونستن همزمان با دنیا رشد کنن. یعنی بتمن در هر شرایطی می‌تونست وجود داشته باشه. همین الانم می‌تونه. مثل واندروومن و سوپرمن خیلی رویاپردازانه نیست. اصلا همین خصوصیت برای نویسنده‌های عصر مدرن خیلی جذاب و وسوسه‌برانگیز بوده و هست.منم تصمیم گرفتم که تو این قسمت، داستان اصلی و تولد بتمن رو از روی کتابی تعریف کنم، که تو سال هزار و نهصد و هشتاد و هفت، یعنی عصر مدرن، و به قلم فرانک میلر منتشرشد. کتابی که داستان تولد بطورکامل و دوباره از اول تعریف می‌کنه. کتابی به نام بتمن ییروان، یا بتمن سال اول. که یکی از ارزشمندترین کتاب‌های مصور به طور کلیه. فرانک میلر یه اثر فوق‌العاده نوشته و دیو‌مازوچلی هم طراحیش کرده. چیزی راجع به فرانک و دیو نمیگم، فقط وقتی میرم سراغشون که داستان شخصیت‌هایی که خودشون خلق کردن و تعریف کنم. فقط اضافه کنم که فرانک و دیو هر دو جزو هنرمندان خیلی عجیب و بی‌نظیر دنیای کمیک‌اند. شما هم اسمشون یادتون نره که بعدا کلی باهاشون کار داریم.ماجرای نوشتن این کتاب این بوده که تو سال هزار و نهصد و هشتاد و شیش، که دیگه عصر مدرن کمیک شروع شده بود، دی‌سی تصمیم گرفت داستان سه تا از قدیمی‌ترین قهرمانانش رو بروز کنه. سوپرمن، واندر وومن و بتمن. البته نمی‌خواستن هیچ تغییری تو داستان اصلی بتمن بدن و فقط قصدشون این بود که همون روایت رو خیلی حرفه‌ای‌تر و درست‌تر تعریفش کنن. حالا یکی باید این وظیفه رو به عهده می‌گرفت. فرانک میلر هم داوطلب شد. کتابی که از زیر دست فرانک و البته دیو اومد بیرون، تا همین الان جزو چهارتا کمیک اول در مورد زندگی بتمن، و در واقع کل کتاب‌های مصوره. در ضمن یکی از مهمترین منابع اقتباس برای هر فیلمی که از بتمن و چند سال اخیر دیدید هم هست که مهمترینشون میشه سه‌گانه‌ی نولان.خلاصه من داستان این کتاب رو براتون روایت می‌کنم. فقط قبلش، یه معرفی کوتاه از شخصیت‌هایی که تو داستان هستند و شما هم اسمشون رو زیاد شنیدید می‌کنم، که یه شناختی ازشون داشته‌باشید. تو کتاب بتمن، سال اول، علاوه بر بتمن چند تا شخصیت مهم دیگه هم هستن که فکر کنم بد نباشه یه مختصری از خلقت و اولین حضورشون تو سری داستان‌های شوالیه تاریکی بدونین. اولیش میشه آلفرد. آلفرد دستیار، مشاور، خدمتکار و کلا همه‌کاره‌ی خانواده ی محسوب میشه. آلفرد بی‌نهایت مورد اعتماد توماس و مارتا وین بود. که میشن پدر مادر بروس، یاهمون بتمن.وقتی بتمن متولد شد آلفرد به عنوان دستیار کنارش باقی موند و کمکش کرد. کلا آلفرد زندگیش و وقف خانواده وین و بتمن کرده. خیلی هم آدم دانا و در عین حال طنازیه. اولین حضورش هم تو سال هزار و نهصد و چهل و سه و تو شانزدهمین نسخه از سری داستان‌های بتمن بود. دومین شخصیت میشه کت‌وومن یا سلیناکای. سلینا یه شخصیت ضدقهرمان محسوب میشه. یعنی ویلن نیست، ولی قهرمانم نیست. یه دختر کاراته باز خیلی حرفه‌ای که لباسی شبیه گربه می‌پوشه، و حرفه‌ی اصلیش هم دزدیه. خیلیم کاربلده. سلینا بعد از آشنایی با بتمن به راه راست هدایت نمی‌شه ولی یه وقتایی اگه کمکی از دستش بر بیاد دریغ نمی‌کنه. بتمن و کت‌وومن رابطه‌ی پیچیده‌ی جذابی با هم دارن. کت‌وومن هم مخلوق باب و ویلیام بود که اولین بار سال هزار و نهصد و چهل به دنیای سرگرمی معرفی شد.سومیش کمیسر جیمز گردنه. گردن یه عضو سابق نیروی دریاییه که تصمیم می‌گیره پلیس جنایی بشه. گردن سال‌های اول خدمتش رو تو گاتهم می‌گذرونه و با شهر ترسناکی روبرو میشه، که جنایتکاری عجیبی داره و پلیس‌های فاسدتر و عجیب‌تر. تو یکی از شب‌های گشت‌زنیش، صدای شلیک دو تا گلوله رو می‌شنوه و وقتی به محل صدا میرسه، بروس وین کوچولو رو می‌بینه که بالای سر جسد پر خون پدر و مادرش خشکش زده. جیمز از بروس مراقبت می‌کنه تا آلفرد میاد و بروس رو با خودش می‌بره. جیمز، چند وقت بعد از گاتهم میره و برمیگرده به زادگاهش تو شیکاگو.تا اینکه سال‌ها میگذره و گردن با همسرش به گاتهم برمی‌گرده شهری که سیاه‌تر شده، و چیزی نمی‌گذره که یه یاغی نقاب‌دار تو لباس خفاش میاد و اوضاع رو پیچیده‌تر هم می‌کنه. البته گردن خیلی زود به یکی از قابل اعتمادترین دوستای همین یاغی تبدیل میشه. بعدها می‌فهمه که دوست جدیدش، همون بچه ترسیده‌ی سال‌ها پیشه. چهارمی‌اش میشه جناب دادستان هارویدنت. هارویدنت از یه بچگی وحشتناک و زندگی با یه پدر الکلی و خشن خودش و نجات میده و تبدیل میشه به یه دادستان خیلی درستکار و معتمد بتمن. هاروی همه‌ی تلاشش رو برای پاکسازی گاتهم انجام میده و تو این راه، با کمیسر گردن و بتمن، یه رابطه خیلی نزدیکی پیدا می‌کنه. تا اینکه یه روز به دست دو تا خواهر خلافکار، گروگان گرفته میشه. اونام نصف صورتش رو با اسید می‌سوزونن. زن و بچه‌اش رو هم می‌کشن. هاروی بعد از اون عقلش رو از دست میده و تبدیل میشه به یه ویلن ترسناک به نام توفیس، یا دوصورت. در واقع میشه یه موجود دیوانه با دو شخصیت، که هر کدوم نیمی از صورت هاروی تسخیر کرده بودن. در واقع نیمی از شخصیتش رو. هارویدنت رو هم باب و ویلیام خلق کردن و اولین بار تو شماره شصت و شیش دتکتیو کمیکس، و تو سال چهل و دو به همه معرفی کردن.خب به سلامتی تموم شدن. اینایی که گفتم مهمترین شخصیت‌های غیر ویلن این داستان بودن که فکر کردن بد نیست یه تاریخچه‌ای ازشون بدونیم. البته که بتمن شخصیت‌های غیر بین زیاد دیگه‌ای هم داره. مثل رابین و اینا. اما توی داستان بتمن اولین سال، همینایی هستن که معرفیشون کردم. حالا دیگه بریم سراغ داستان.فصل اول. من کیم؟ و چی شد که من شدم؟ کاغذهای روزنامه‌های شهر، پر شده از خبرهای جنایاتی که تو شب و جلوی چشم پلیس اتفاق افتادن. خبر رشوه‌ی یازده میلیونی به یک قاضی برای چشم‌پوشی از جرم کلاهبرداری از نصف مردم شهر. خبر زنی که جلوی چشم کلی شاهد مورد تجاوز گروهی چند جوان سرمایه‌دار قرار گرفته ولی روز دادگاه، به صورت کبود و یه انگشت قطع شده اعلام کرده که دروغ گفته. هم خودش، و هم شاهداش. و تو یکی از بزرگترین سرقت‌های اخیر که توی سوپرمارکت اتفاق افتاده، پلیس به وضوح همکاری داشته و نیمی از اجناس رو به جای رشوه قبول کرده ولی به خاطر نبودن مدرک حتی خود سرقت هم زیر سوال رفته. و تو آخرین خبر، یکی از معدود دادستان‌های درستکار شهر، مردی به نام هاربیدنت، به خاطر انصراف شاهدا، برای بار هزارم پرونده را به رییس پلیس فاسد شهر باخته و نتونسته دست داشتنش تو معاملات مواد مخدر رو ثابت کنه.البته کسی این کاغذها را برای خوندن خبرا نمی‌خواد. کف زمین راه‌آهن پر شده از آدمایی که از این صفحه‌ها به جای تشک استفاده می‌کنند و گاهی خانوادگی روشون می‌خوابن و حتی زندگی می‌کنن. قطار شیکاگو به زودی به ایستگاه گاتهم می‌رسه. جیمز گردن توی اون قطار نشسته. از پلیس شیکاگو به گاتهم منتقل شده. انتقالی که بیشتر شبیه تبعیده. جیمز از گاتهم متنفره. &quot;گاتهم. شاید لیاقت من همین شهره. شاید این شهر جهنم منه. دوازده ساعته که تو راهم. همسرم باربارا با هواپیما میاد، نمی‌تونستم بذارم قطار گاتهم رو ببینه. امیدوارم که جواب آزمایشش منفی باشه. یه بچه، اونم تو گاتهم. باربارا چیزایی که من می‌بینم و نمی‌بینه. از اون بالا و تو هواپیما گاتهم داره. از اون بالا کلی ساختمون بلند و تمیز می‌بینه. از اون بالا یه تمدن می‌بینه.&quot;باربارا تو ردیف آخر هواپیما نشسته و داره به برج‌های بلند گاتهم نگاه می‌کنه. در حالی که تو هواپیما همه دارن در مورد مسافر پولداری حرف میزنن، که اون جلو نشسته و داره ازش پذیرایی میشه. پسر جوانی به نام بروس وین، که بعد از هیجده سال به زادگاهش برگشته. بروس وین هم مثل باربارا، بی‌توجه به همهمه‌ی هواپیما، داره از پنجره بیرون و نگاه می‌کنه. &quot;گاتهم. شهرمن. از این بالا فقط ساختمونای بتنی و غول آسایی دیده میشن که برف تو تمام پشت بوما خیلی قشنگ و تمیز نشسته. از این بالا شبیه یک تمدنه. یه دستاورد. دستاورد آدمایی که سال‌هاست که مردن. باید با قطار میومدم. باید نزدیک‌تر باشم، به دشمنام، به گاتهم.&quot;کمیسرگردن بر بالاخره به ایستگاه قطار شلوغ گاتهم می‌رسه. کارآگاه فلس منتظرشه و آمده تا جیمز رو، مستقیم ایستگاه پلیس ببره. رادیوی ماشین فلس روشنه. خبر برگشتن بروس وین، پولدارترین مرد گاتهم، داره پخش میشه و خبرنگار با خوشحالی بازگشت این جوون هوس‌باز و عیاش رو به همه تبریک میگه. گردن به ایستگاه پلیس میره و مستقیم میره تو اتاق رییس. رییس پلیس و پشت میزش نشسته پرونده‌ی کمیسر گوردون رومیزشه و خود گردن هم خیلی مضطرب و عصبی، رو صندلی روبروش می‌شینه. رییس پلیس از خوندن سوابق گردن ابراز خرسندی می‌کنه و فقط از دلیل انتقالش رو می‌پرسه. گرد و می‌دونه که این سوال کاملا بی‌معنیه و احتمالا کل پلیس‌های کشور، دلیل تبعیدش رو می‌دونن. واسه همین یکم فکر می‌کنه و جواب میده که هر چی بوده دیگه تکرار نمیشه. رییس پلیس نگاهی به سر تا پای گردن میندازه. گردن احتمالا چهل سال و رد کرده. موها و سیبیل حنایی رنگی داره و عینک میزنه. خوش تیپ و قد بلنده. مرد خاصی به نظر میاد. رییس پلیس به گردان تاکید می‌کنه که هر کاری که تو شیکاگو با همکاراش کرده باید فراموش کنه. چون تو گاتهم، پلیسا تحت هر شرایطی به هم وفادارن، و هیچ خیانتی بخشیده نمیشه.بروس وین به عمارت بزرگ خانوادگیش میرسه. به عمارت وین که وسط یه باغ بزرگه. یه باغ که از گاتهم فاصله داره و خودش به اندازه‌ی یه شهر بزرگ و دراندشته. آلفرد دستیار وفادار خانواده‌ی وین، به استقبال ارباب جوانش میاد. اربابی که هیجده ساله که تو این عمارت زندگی نکرده. هیجده ساله که اصلا زندگی نکرده. بروس به سمت محوطه آرامگاه خانوادگی وین می‌ره. جایی که توماس و مارتا وین دفن شدن. بروس هنوز صورت پدر و مادرش به یاد داره. صورتهاشون، و آخرین نفساشون.روزها می‌گذره. نتیجه‌ی آزمایش باربارا، همسر گردن، مثبت شده و این گردن رو افسرده‌ترهم کرده. تو این مدت هم نتونسته با همکارای گاتهمی‌اش کنار بیاد. کارآگاه فلس و بقیه پلیسا از رفتار سختگیرانه گردن شاکین. فلس هرجا که میتونه به گردان می‌فهمونه که با درست‌کاری و این مسخره‌بازی‌ها فقط جون همکارش و به خطر میندازه و این از مردونگی به دوره. فلس از جیمز می‌خواد که حداقل به فکر بچه‌ی هنوز به دنیا نیومده‌اش باشه. چون اگه جیمز بخواد به روش خودش پلیس بازی دربیاره، ممکنه جون اونام به خطر بیفته. جیمز بوی تهدید از حرفای فلس حس می‌کنه ولی به روی خودش نمیاره. تنها چیزی که میدونه این که از این شهر متنفره. از این مردم متنفره. و از این که باید یه بچه رو تو این شهر بزرگ کنه متنفره. فلس و همکاراش دیگه از سختگیری‌های کمیسر جدید کفرشون دراومده. گردن راه ارتباطی بین اونا و دوستای خلافکارشون رو مختل کرده و اگه اینجوری پیش بره اوضاع به زودی بهم می‌ریزه.فلس میره پیش پلیس و ازش می‌خواد بهش اجازه بده که یه گوشمالی کوچیکی به گردن بدن. رییسم استقبال می‌کنه. گردن اون شب تا دیر وقت تو ایستگاه مونده. وقتی دیگه کارش تموم میشه و به سمت ماشین میره، سه تا مرد ماسک دار میبینه، که چوب بیسبال به دست منتظرشن. گرد‌ن مرد قوی‌ایه. می‌دونه که بلایی سرش نمیاد ولی خیلی وقته جنگ تن به تن نداشته. اونم با سه نفر. دعوا شروع میشه و گردن از وسطاش دیگه نقش زمینه. مردهای ماسک‌دار، دست از کتک زدن برنمیدارن. یکیشون بالای سر گردن وایمیسته و شروع به تهدید کردن می‌کنه صدای فلس کاملا برای گردن قابل تشخیصه.کمیسر گردن تو تاریکی شب و تو ماشینش نشسته و منتظر که فلس، از خونش بیرون بیاد و بره به سمت باری که شبا با دوستاش جمع میشه. فلس از خونه خارج میشه. سوار ماشینش میشه و راه میفته. بار، کمی از شهر دوره و فلس وارد یک جاده باریک و پر از برف میشه. گردن بهش نزدیک میشه دیگه ماشیناشون تقریبا مماس میشن که گردن به سمت ماشین فلس می‌چرخه. فلس کنترل ماشین رو از دست میده و از جاده منحرف میشه ماشین به یک درخت برخورد می‌کنه و بالاخره وایمیسه. فلس به زور از ماشین بیرون میاد و خودش رو برف‌ها میندازه. گردون با چوب بیسبال بالا سرش وایساده. فلاس تاجایی که زنده بمونه کتک میخوره و بعد هم با بدن برهنه و دست و پای بسته، تو برف رها میشه.بروس وین داره تو باغ بزرگ عمارت تمرین می‌کنه .به درخت‌ها مشت می‌کوبه و با قدرت باورنکردنی تیکه تیکه‌شون می‌کنه. بروس تصمیم می‌گیره که عمارت رو ترک کنه و یه سری به شهر بزنه. ماشین گرون قیمتش رو زیر یک پل پارک می‌کنه و پای پیاده به سمت شرق گاتهم راه میوفته. شرق گاتهم. مرکز همه‌ی جنایت‌ها. مرکز فساد، مرکز فقر، مرکز گرسنگی و بدبختی و فقر. تو راه همه‌جور آدمی می‌بینه. موتورسوارهای خلافکار که دور و برش می‌چرخن که سر تا پاش و لخت کنن. معتادای خیابونی که مثل یه سایه پشت سرش راه میفتن و در نهایت میرسه به شرق، که حتی از قبل هم بدتر شده. خیابون کثیفه و بوی زباله و عرق آدمای مست، نفس کشیدن رو مشکل کرده. کارگرای جنسی زن و مرد انقدر زیادن که تشخیص دادنش از همدیگه سخت شده. بروس هنوز تو شوک این تصاویره که دختر نوجوانی بهش نزدیک میشه: «آقا خوشحالت کنم؟»بروس برمی‌گرده و با دیدن دخترک، با تعجب سنش و می‌پرسه. همون موقع یه مرد لات و گنده میاد و یه سیلی به صورت دخترک می‌زنه و بهش میگه که نباید با مامورا حرف بزنه. بروس بهش میگه &quot;من پلیس نیستم&quot;، ولی مردک عصبانیه به بروس میگه از اون محله بره. کل خیابون متوجه داد و فریاد مرد لات و البته مست میشن و در عرض یه دقیقه، بروس خودش و تو محاصره‌ی کلی آدم می‌بینه که انگار همگی هم غاشق دعوان. زن جوونی داره از پنجره‌ی طبقه‌ی دوم یه ساختمون کهنه و قدیمی به این جاروجنجال نگاه می‌کنه. زنی به اسم سلینا. سلینا و دختر نوجوونی که الان وسط دعوا گیر کرده با هم زندگی می‌کنن. سینا یه مشتری داره و هنوز نمی‌تونه از اتاق بیرون بره؛ ولی دعوا داره شدت می‌گیره.مرد لات به بروس حمله می‌کنه. بروس هم جوابش و میده و دعوا بالا می‌گیره. مرد نمی‌تونه مشت و لگدهای عجیب بروز رو تحمل کنه و روی زمین میوفته. درست لحظه‌ای که بروس فکر میکنه همه چی تموم شده، یه چاقوی تیز تو رون پاش فرو میره. بروس برمی‌گرده دختر نوجوون میبینه که هنوز داره سعی میکنه زخم بیشتری تو پای بروس ایجاد کنه. بروس دختر رو به سمتی پرتاب می‌کنه و چاقورو از پاش درمیاره. سلینا اینکه پرت شدن دوستش رو می‌بینه، دیگه نمی‌تونه تحمل کنه و از همون پنجره خودش به وسط خیابون و جلوی بروس پرتاب می‌کنه. سلینا یه زن جذاب با موهای کوتاه و مشکی با بدنی عضلانی. بروس زخمیه، ولی با دیدن سلینا می‌فهمه که این یکی احتمالا دعوای سختی خواهدبود.سلینا حمله می‌کنه و خیابون تبدیل به میدون جنگ دو تا آدم بی‌نهایت حرفه‌ای میشه. تا اینکه صدای آژیر ماشین پلیس شنیده میشه. سلینا خیلی سریع دست دختر نوجوون می‌گیره و از اونجا فرار می‌کنه. بروس از جاش بلند میشه ولی تا می‌خواد به پلیس بگه که چه خبره، یک گلوله به پاش اصابت می‌کنه. بروس دیگه این بار بیهوش میشه. بروس زخمی چشماش و باز می‌کنه خودش رو صندلی عقب ماشین پلیس می‌بینه. خون زیادی ازش رفته. پلیس نتونستن هیچ مدرکی ازش پیدا کنن و هنوز نشناختنش. بروس به راحتی دستبندش رو باز می‌کنه و خیلی ناگهانی خودش رو فرمون میندازه. راننده حل میشه و شدیدا ترمز می‌کنه. واسه همینم ماشین چپ می‌کنه و چندبار دور خودش می‌چرخه تا این که محکم به کف اتوبان برخورد می‌کنه. پلیس راننده و همکارش بیهوش شدن و ماشین هر لحظه ممکنه آتیش بگیره. بروس، پلیس هارو از ماشین دور می‌کنه و درست چند ثانیه قبل از انفجار ماشین، خودش رو از مهلکه نجات میده.بروس به عمارت رسیده. تو تاریکی و رو صندلی وسط اتاق پدرش افتاده. نور مهتاب از پنجره‌های بلند عمارت به داخل تابیده و قسمتی از مجسمه‌ی پدرش رو روشن کرده. &quot;نزدیک بود که امشب بمیرم. خیلی ترسیده بودم. باید صبر می‌کردم. باید منتظر می‌موندم اما عصبانی شدم. آخه چجوری باید جلوی خودم بگیرم؟ چجوری باید صبور باشم؟ باید چیکار کنم که اونا ازم بترسن. آره. همه باید از من بترسن. من همه چیز دارم. همه چیز غیر از صبر. حاضرم بمیرم ولی یک ساعت دیگه منتظر نمونم. هیجده ساله که منتظرم. هیجده سال گذشته پدر. ما فقط رفته بودیم که نقاب زورو رو ببینیم. وقتی فیلم تموم شد من احساس می‌کردم که یه قهرمانم. احساس می‌کردم که من می‌تونم زورو باشم و دنیا رو نجات بدم. ولی فقط چند ثانیه بعد بود که یه مرد با چشمای ترسناک به ما حمله کرد. شما روی زمین افتادین و من، من از اون لحظه به بعد دیگه هیچ حسی ندارم پدر.بروس محو خاطراتش شده، که ناگهان یه خفاش سیاه و ترسناک، شیشه‌ی بزرگ و بلند پنجره رو میشکنه و وارد اتاق پدرش میشه. تمام پرده‌های عمارت شروع به تکون خوردن می‌کنن ولی خفاش، خیلی آروم و بدون هیچ ترسی، روی مجسمه‌ی پدر بروس میشینه. و به بروس خیره میشه. &quot;بدون هیچ اخطاری وارد شدی. بی‌خبر وارد شدی غافل گیرم کردی. کسی انتظار تو نداشت، ولی نکتش همینه نه؟ تو از کسی اجازه نمی‌گیری. برای همینم من ازت می‌ترسم. همیشه ترسیدم. از همون بچگی. تو موجود ترسناکی هستی. منم باید مثل تو باشم. مثل تو. مثل یه خفاش. من باید یه خفاش بشم.&quot;فصل دوم، اعلام جنگ. &quot;من از اسلحه متنفرم. از پلیس بودن متنفرم، اما ادامه میدم. شاید برای بچم. فکر می‌کنم که پسر باشه. امیدوارم انقدر قدرت داشته باشه که بتونه زنده بمونه. آخه من چجوری اجازه دادم همچین اتفاقی بیفته؟ چجوری گند به این بزرگی زدم؟ یه بچه؟ اونم تو دنیایی که دیگه امیدی بهش نیست؟&quot; گردن بین مردم محبوب شده و همکارانش بعد درگیری شدیدی که باهاش داشتن، راحتش گذاشتن ولی خودش حال خوبی نداره. هنوز از گاتهم متنفره و حالا که همسرش بارداره، زندگی تو این شهر براش سخت‌تر شده. تلفن خونه‌ی گردن زنگ می‌خوره و رییس پلیس ازش می‌خواد که به ایستگاه بیاد تا در مورد مرد خفاشی که تازه سر و کله‌ش پیدا شده حرف بزنن مرد خفاشی، یا همون بتمن.تو ایستگاه پلیس جلسه‌ای در حال برگزاریه. طبق گزارش کارگاه فلس، دیشب در حالی که داشته به تنهایی با یه گروه مواد فروش می‌جنگیده یه مرد ماسک‌دار و قوی هیکل با لباس خفاش بهشون حمله کرده. گردون خیلی خوب می‌دونه که فلس، برای دستگیری خلافکار اونجا نبوده. داشته رشوه می‌گرفته که اونا بتونن بارشون و وارد شهر کنند ولی به روی خودش نمیاره. و اجازه میده که فلس بقیه‌ی داستانش‌رو تعریف کنه. طبق ادعای فلس، هر کسی که درگیر ماجرا بوده ، توسط بتمن گیر افتاده و خود فلس هم حسابی کتک‌خورده. فلس به خاطر شدت جراحات فعلا تو مرخصیه. و واسه همین یه کارگاه جدید به نام سارا همکار گردن شده. سارا و گردن تو جلسه اعلام می‌کنن که بعد از کلی تحقیق، به این نتیجه رسیدند که مرد مورد نظر، علاوه بر قدرت فوق‌العاده فیزیکی و مهارت‌های رزمی، انگار که یه اعتقادات خاصی داره و فقط توی محله‌های مشخص سر و کله‌اش پیدا میشه. تا حالا کسی رو نکشته و در طول روز هم دیده نشده.بتمن از یه سری دارت استفاده می‌کنه که جنسشون از فلزه و شبیه خفاش تراشیده شدن. هیچکسم دقیق نمی‌دونه که انگیزش چیه و قراره چیکار کنه درست زمانی که پلیس‌های مرکز در حال بررسی رفتار مرد خفاشی‌ان، پولدارای مهم شهر که در واقع همه کاره‌ی گاتهم‌ان، تو عمارت بزرگ شهردار، در حال مهمونی و خوش‌گذرونی‌ان. رییس پلیس هم با همسرش تو این مراسم شرکت کردن. غیر از اون، خود شهردار، قاضی و دادستان شهر هم حضور دارند و همگی در حال حرف زدن در مورد کمیسر گردن و بتمن‌ان.بعضیا معتقدند که حضور مردی مثل گردن و نقابداری مثل بتمن برای گاتهم لازمه. وجودشون باعث میشه مردم احساس امنیت کنند و هر چقدر این حسشون بیشتر بشه، سوالای کمتری هم می‌پرسن. ولی از طرفی هم شهردار گاتهم چندان از این وضعیت راضی نیست و فکر می‌کنه که این اتفاقات در نهایت به ضررشان تموم میشه. در حالی که شام و شراب و بحث ادامه داره، خارج از عمارت شهردار، بتمن ، پشت ساختمون ایستاده و منتظر یه وقت مناسبه. بتمن داره به حرفاشون گوش میده و با خودش فکر می‌کنه: «دیگه وقت جدی شدنه. تو این چند وقته هم لباسم و امتحان کردم، هم تمام اسلحه‌ها رو. دارن در مورد گردن حرف می‌زنن. اسمش زیاد می‌شنوم به نظر میاد آدمای بد شهر ازش متنفرن. شاید بهتر باشه ببینمش، ولی الان، یه کار دیگه دارم.»بتمن یه نارنجک دودزا به داخل ساختمون پرتاب می‌کنه. صدای شکستن پنجره و بعد هم انفجار نارنجک، ضیافت شام رو بهم می‌ریزه و همه شروع به فریاد زدن می‌کنن. دود همه جا رو گرفته و چراغها هم یهو خاموش میشن. صدای انفجار دیگه‌ای شنیده میشه و قسمتی از دیوار سالن فرو می‌ریزه. چند ثانیه بعد، بتمن از شکاف دیوار وارد سالن میشه. همه ترسیدن و به دیوارها چسبیدن. بتمن پشت دود سیاه رنگ ایستاده. سایه‌ی ترسناکش روی دیوار و سقف افتاده. خانم‌ها و آقایان، دیگه فکر کنم به اندازه‌ی کافی خورده باشین. ثروت گاتهم، وجود گاتهم، زندگی گاتهم. دیگه باید سیر شده باشین. دیگه قرار نیست شکماتون بیشتر از این پر بشه. از همین لحظه به بعد، هیچ کدومتون، هرگز در امنیت نخواهید بود.فردای روز بعد به تمام نیروهای پلیس، گارد ویژه و ارتش دستور داده میشه که همه چیز رو کنار بذارن و بتمن دستگیرکنن. گردن هر کاری که به فکرش می‌رسه برای دستگیری بتمن انجام میده. تله میذاره. صحنه‌ی تجاوز و دزدی ساختگی اجرا می‌کنه. ولی انگار مرد نقابدار باهوش‌تر از این حرفاست. گردن به یکی شک داره. به تنها مرد قانون درستکار شهر، هاربیدنت. گردن به ملاقات هاروی میره ولی هاروی، برای تمام شب‌هایی که بتمن داشته خرابکاری می‌کرده، یه شاهد داشته و گردن نمی‌تونه شکش رو به یقین تبدیل کنه ولی گردان از یه چیزی خبر نداره. اونم اینه که هاربین شاید بتمن نباشه؛ ولی با بتمن همکاری می‌کنه و هر پرونده‌ای که لازم باشه در اختیارش میذاره. گردن و کارگاه جدید، سارا، تو ماشین نشستن دارن احتمالات رو بررسی می‌کنن. گردن هنوز به هاربی شک داره ولی از طرفی به نظر میاد بتمن کلی وسیله و تجهیزات داره که باهاشون تونسته بره دنبال کله‌گنده‌های شهر. گردان فکر می‌کنه بتمن هرکی که باشه، یا خیلی پولداره، یا یه سرمایه‌دار بزرگ پشتشه.از طرفی هاربیدنت به نظر نمیاد قدرت فیزیکی خاصی داشته باشه. سارا حرف گردن رو قطع می‌کنه. سارا فکر می‌کنه فقط یه نفر می‌تونه همه‌ی این خصوصیات رو با هم داشته باشه. اونم بروس وینه. پولدارترین مرد گاتهم، که پدر و مادرش رو تو کوچه‌های تاریک همین شهر از دست داده. پس انگیزه هم داره. گردن به فکر فرو میره. شاید بتمن پیدا کرده باشه. گردون خوشحال ماشین روشن می‌کنه که راه بیفته. همون موقع یه کامیون با سرعت از کنارش رد میشه. به نظر میاد راننده بیهوش شده و کنترل ماشین از دستش خارج شده. کامیون داره با سرعت به سمت پیاده‌رو میره .جایی که یه زن پیر بی‌توجه به اطرافش داره قدم می‌زنه. همون موقع، بتمن از راه می‌رسه و جون پیرزن رو نجات میده. کامیون به تیر چراغ برق می‌خوره و متوقف میشه. سارا از ماشین پلیس پیاده میشه و جلوی بتمن میگیره ولی بتمن اسلحه سارا و ازش می‌گیره و به داخل یه ساختمون متروکه فرار می‌کنه.چیزی نمی‌گذره که کل گارد ویژه، ساختمون و محاصره می‌کنن. چندتا هلیکوپتر بالای سر ساختمون به پرواز درمیاد. گردن سعی می‌کنه جلوی گارد ویژه رو بگیره ولی اونا میگن از بالا دستور گرفتن و از گردن می‌خوان که دخالت نکنه. گارد چندتا نارنجک بزرگ به داخل ساختمون پرتاب می‌کنند و ساختمون منفجر میشه. بتمن زخمی‌شده. ساختمون در حال سوختنه و بتمن اون تو گیرافتاده. کل گارد وارد ساختمون میشن و با هر صدایی که می‌شنون شروع به تیراندازی می‌کنن. بتمن حالا تنها زخمی تو آتش گیر افتاده و راه فراری هم نداره.فصل سوم، آسمون سیاه رنگ. &quot;همه چی داره روی سرم خراب میشه. پله‌ها و دیوارها دارن تبدیل به خاکستر میشن. من، دارم سقوط می‌کنم&quot; بتمن داره سقوط می‌کنه. همه جا آتیش گرفته کمربند پر از نارنجکش رو باز می‌کنه که آتیش منفجرشون نکنه. محکم روی پایین‌ترین سطح ساختمون میفته. پاش به شدت زخمی شده ولی با اینکه خونریزی داره، راه می‌افته تو تاریکی یه دریچه پیدا می‌کنه که به این زیرزمین مخفی راه داره. صدای انفجار تو کل شهر پخش شده. سلینا و دختر نوجوون متوجه صدا شدن و از تو اخبار فهمیدن که بتمن داخل ساختمون در حال سوختنه. حالا هر دو روبروی همون ساختمون ایستادن. البته تنها نیستن. جمعیت زیادی منتظر دیدن سرنوشت مرد خفاشی‌ان. خیابون داره شلوغ‌ترو شلوغ‌تر میشه. گردن و فرماندهی گارد ویژه در حال دعوا کردنن. گردن از این که مرکز شهر، تبدیل به خط مقدم جبهه شده عصبانیه. ولی فقط این نیست که آزارش میده. مرد خفاشی، جلوی چشمای گردن یه پیرزن و نجات داده.چند شب پیش، یه محموله‌ی بزرگ مواد مخدر و تحویل پلیس داده. حالا همه‌ی خلافکارهای شهر ترسیدن. ولی پلیسم ترسیده، شهردارهم ترسیده. این وسط حق با کیه؟ گردن به دور و برش و مردمی که تو سرما و تاریکی ایستادن تا سرنوشت یاغی ماسک‌دار گاتهم رو نگاه می‌کنه. مردم نترسیدن. مردم فقط نگرانن. گارد ویژه تو ساختمون و هلیکوپتر از آسمون براشون نور میندازه. همه جا رو می‌گردن. نیروها کم‌کم به طبقه پایین می‌رسند، بدون اینکه اثری از بتمن پیدا کنن. ساختمون دیگه چیزی تا ویرونی کاملش باقی نمونده و گارد هم از اینکه دست خالی برگرده شدیدا می‌ترسه.بتمن، زیر یکی از راه پله‌های نیمه سالم ساختمون پنهان شده. زخم پاش بدتر و بدتر شده و بالاخره جایی رو پیدا کرده که بتونه زخمش رو ببنده و جلوی خونریزی رو بگیره. یه گربه خاکستری کنارش ایستاده و به مرد خفاشی زخمی نگاه می‌کنه. بتمن بستن زخم رو تموم می‌کنه و به سمت گربه برمی‌گرده. همون موقع یه نوار باریک نور رو چشمش می‌افته. خورشید داره طلوع میکنه. هر چی اسلحه و مهمات داشته تموم شده، و حالا دیگه وقت چندانی هم براش نمونده. مامورا نزدیک میشن. به پله‌ها می‌رسن. پله‌هایی که بتمن زیرش مخفی شده. مامورا شروع به پایین اومدن می‌کنن. بتمن به دستگاه خیلی کوچیکی که تو کف کفشش جاسازی شده نگاه میکنه. فقط یه راه دیگه داره، و اونم استفاده از دستگاهیه که خودش ساخته و تا حالا هم امتحانش نکرده. دستگاه کوچیکی که صدایی با فرکانس خاص تولید می‌کنه. صدایی که فقط خفاش‌های زیرزمینی عمارت وین می‌شنون، و عکس‌العمل نشون میدن .بتمن دکمه قرمز رنگ دستگاه رو می‌زنه .اگه صدا به خفاشا برسه فقط چند دقیقه زمان لازمه تا خودشون و به بتمن برسونن. مامورای گارد ویژه دیگه از گشتن خسته شدن و دارن بی‌هدف و پشت سرهم تیراندازی می‌کنن. بتمن دیگه نمیتونه اونجا بمونه و با سرعت بیرون میاد. بتمن پشت یکی از ستونها پنهان میشه. مامورا به ستون تیراندازی می‌کنن. پشت سرهم و بدون وقفه. تا اینکه ستون قطور ساختمون به جایی میرسه که بتمن با یه لگد، از وسط خوردش می‌کنه و قسمتی از سقف، رو سر مامورا فرومی‌ریزه.جنگ تن به تن شروع میشه. حالا بتمن با هر ماموری که سالم بوده در حال مبارزه است. در حالی که به شدت هم زخمی شده. بتمن یکی از ماموران رو بلند می‌کنه و به سمت دیوار پرتاب می‌کنه. دیوار خرد میشه و مامور میوفته وسط خیابون. مردم شروع به تشویق کردن و فریاد زدن می‌کنن. گردن به این صحنه خیره میشه. امشب بتمن دیگه تبدیل به یک قهرمان شده. صدای تشویق مردم تو صدای عجیب آسمون گم میشه. مردم کم‌کم ساکت می‌شن و همه به آسمون نگاه میکنن. انگار هزاران مرد و زن تو آسمون در حال جیغ زدنن. جیغ‌هایی که هی نزدیک‌تر و نزدیک‌تر میشن، تا این که مردم متوجه لکه بزرگ سیاه رنگی میشن، که داره بهشون نزدیک میشه. یه گله‌ی بزرگ از خفاش. خفاشا به مردم می‌رسن و ارتفاعشان کم میشه. همه جا سیاه میشه. مردم همه می‌خوابن روی زمین. هیچکس نه چیزی می‌بینه و نه میتونه تکون بخوره .خفاشا با صدای بلند به سمت سوراخ روی دیوار طبقه اول ساختمان میرن. منبع صدایی که می‌شنون همونجا و در حال جنگیدن با مامورای گارد ویژه‌ست.خفاش‌ها نزدیک میشن و ناگهان صدها خفاش سیاه رنگ تو کل اتاق جمع میشن .صدای جیغ مامورا حتی شنیده هم نمیشه. خفاشا دور تا دور بتمن رو گرفتن و شوالیه‌ی تاریکی کاملا استتار شده. بتمن، با محافظی از خفاش از ساختمان خارج میشه. سوار موتور یکی از پلیسا میشه و با سرعت از ساختمون دور میشه. قائله تموم میشه و شهر تو سکوتی عجیب فرو میره. مردم خوشحال به خونه‌هاشون برمی‌گردن. حالا دیگه هیچ کس نیست که بتمن رو نشناسه، کسی نیست که بهش فکر نکنه. حتی کمیسر گردن، تو نور مهتاب، روی تختش نشسته و در حالی که باربارا چیزی به فارق شدنش نمونده، داره به مردی فکر می‌کنه که به نظر، از هر پلیس و ماموری، درستکارتره.بعد از اون شب، سلینا هم تصمیم می‌گیره که دیگه به شغل قبلی ادامه نده. نه خودش نه اون دوست نوجوانش. اونا خونشون رو عوض می‌کنن و سلینا هم برای کار جدیدش، یه یونیفرم تازه تهیه می‌کنه. یه لباس سیاه و بلند، مثل لباس بتمن. با دو تا فرق بزرگ. لباس سلینا به جای بال، دم داره و نقابش یه خفاش نیست، یه گربه‌ست. یه گربه با پنجول‌های خیلی تیز. گردن و سارا، همون همکار کارگاهش، تو ایستگاه پلیس نشستن و هنوز دارن در مورد هویت واقعی بتمن حرف‌میزنن. طبق تحقیقاتشون، بروس‌وین این چند هفته رو تو کوه‌های سوییس در حال اسکی سواری بوده. ولی نکته‌ی مشکوک اینه که آلفرد، به گردن گفته که آقای وین نمی‌تونن وقت ملاقات بدن؛ چون یه دست و پاشون توی سقوط سخت از کوه شکسته.سارا فکر می‌کنه این بهترین بهانه برای پنهان کردن زخمهای یه مرد ماسک داره. سارا و گردن از ایستگاه پلیس بیرون میان و تصمیم میگیرن که باهم یه قهوه بخورن. کنار سارا بودن گردون رو خوشحال می‌کنه و براش مهم نیست که باید پیش همسرش باربارا برگرده. سارا و گردن، بعد از خوردن قهوه‌شون شروع به قدم زدن تو خیابونای تاریک گاتهم می‌کنن و در نهایت بدون هیچ حرفی و تو لحظه‌ای که باید از هم جدا بشن، همدیگرو می‌بوسن.گردن به خونه برمی‌گرده با ترس و عذاب‌وجدان. &quot;همه چیز این شهر ترسناکه. واسه همینم ازش متنفرم. حالا از خودم هم متنفرم. باربارا همیشه کنار من بود و من؛ من چرا نمی‌تونم به سارا فکر نکنم؟ و یا به اون بتمن، مرد مجرمی که باید دستگیرش کنم. مرد مجرمی که جون مردم و حتی گربه‌ها رو نجات میده. دزدی هم نمی‌کنه. ولی من باید دستگیرش کنم. به همین سادگی.فصل چهارم، رفیق روزهای سخت. با حمله‌ی بتمن به محموله‌ی مواد مخدر، گردن به اندازه‌ی کافی مدرک برای دستگیر کردن یکی از کله‌گنده‌های قاچاق گاتهم رو پیدا کرده. مردی به نام اسکیورز. دستگیری اسکیبرز تو تمام روزنامه‌ها و برنامه‌های تلویزیونی پخش شده، و کمیسر گردن از قبل هم معروف‌تر و محبوب‌تر شده. ولی تنها چیزی که گردن احساس می‌کنه، غمه. یه غم سنگین و بزرگ. گردن و سارا تو یه رستوران کوچیک نشستن. گردن میگه که باید رابطشون رو قطع کنن. سارا هم میدونه که چاره‌ای غیر از این ندارن و به گردن میگه که تقاضای انتقالی داده.گرون به ایستگاه پلیس برمی‌گرده و در کمال ناباوری، می‌فهمه که برای اسکیورز_ همون قاچاقچیه_ وثیقه گذاشتن و هاربیدنت هم هیچ مقاومتی نکرده. اسکیورز تو اتاق یک هتل بزرگ و مجلل فرستاده شده و خوشحال از آزادی در حال مصرف مواد مخدره. کله‌گنده‌های شهر، از ترس شهادتش براش وثیقه گذاشتن. رئیس پلیس کسی بود که بیشتر از هر کسی از شهادت اسکیورز می‌ترسید. اسکیورز به راحتی می‌تونست فلس و رئیس پلیس رو لو بده وبه اندازه‌ی کافی هم مدرک داشت. البته دیگه فرقی نمی‌کرد. به نظر میومد امنیتش تضمین شدست و دیگه کسی قرار نیست مزاحمش بشه .اسکیورز غرق در خیال‌پردازی برای آینده پر از امنیتشه که یهو یه خفاش بزرگ از پنجره وارد می‌شه و خودش رو روی اسکیورز میندازه. اسکیورز نه میتونه تکون بخوره و نه فریاد بزنه. از ترس به گریه افتاده. بتمن به صورتش نزدیک میشه مستقیم به چشماش نگاه می‌کنه &quot;تو نه می‌تونی از دست من فرار کنی و نه به من آسیبی بزنی. ولی من یه چیزی دارم که امشب می‌خوام با تو شریک بشم درد اسکیورز. میخوام قسمتی از دردی که می‌کشم رو با تو شریک بشم. گردن پشت میزش نشسته که یهو سر و کله‌ی اسکیورز پیدا میشه. اسکیورز اومده که داوطلبانه علیه کارگاه فلس شهادت بده. و این بار حتی وثیقه هم منصرفش نمی‌کنه. رییس وقتی همه چی رو میفهمه که دیگه فلس دستگیر شده و پرونده فساد پلیس به جریان افتاده. گردن تو اتاق رییس نشسته و داره داد و بیداداش و تحمل می‌کنه.رئیس میگه نباید به گردان اعتماد می‌کرده، وقتی دقیقا به خاطر یه همچین اتفاقی از شیکاگو بیرونش کرده بودن. رییس، گردن رو یه خیانتکار می‌دونه که به همه‌ی همکاراش پشت می‌کنه و براشون دسیسه می‌چینه. رییس خیلی عصبانیه. و اینکه همه‌ی خبرها پر شده از اسم گردن، بیشترم کفریش کرده. رییس به گردان میگه که شاید همه‌ی روزنامه‌ها الان پشت باشن و کل شهر برات هورا بکشند، ولی یه کم فکر کن اگه چیزایی که ما بدونیم و بدونن چی؟ اونوقت هنوز دوست دارن؟ باربارا چی؟ یا حتی بچه. بچه‌ی به دنیا نیومده‌ات. بوی تهدید میاد و گردن سکوت می‌کنه. رییس یه عکس میذاره جلوش و میگه: «هیچ‌کس به خوبی من تو رو نمیشناسه گردن.» گردن به عکس نگاه می‌کنه. عکس خودش و سارا. فردای روز بعد، گردن در حال آماده شدن برای کاره که تلفن خونه زنگ میزنه.آلفرده. از عمارت وین و بهش میگه که جناب بروس وین آمادگی دیدار با گردان رو داره. گردن تصمیم می‌گیره باربارا، یعنی همسرش رو هم با خودش ببره.عمارت وین سرزمین ناشناخته‌ای از گاتهمه که شاید شانس دیدنش برای آدمای معمولی، فقط یه بار اتفاق بیفته. گردن و باربارا وارد عمارت میشن. عمارتی که بیشتر شبیه یک قصر قدیمی و پر رمز و رازه. بروس به استقبالشون میاد. بار لیوان پر از مشروب. بروس مث یه مرد لاابالی تمام عیار جلوی خانم و آقای گردن میشینه و از سفرهای خارج و مست‌کردن ها و اسکی کردن هاش میگه. بعد هم برای هر شبی که بتمن تو عملیات بوده، یه بهانه‌ای دقیق به گردن میده و خیلی خونسرد به گردن می‌فهمونه که سراغ آدم درستی نیومده.گردن و باربارا تو سکوت به سمت خونه برمی‌گردن. عمارت وین چندان هم برای باربارا جذابیت نداشته و کمی هم عصبیش کرده. باربارا به گردن میگه که بروس بیشتر یه انگله تا خفاش. گردن می‌خنده و جواب میده که شاید برای اینکه راز به اون بزرگی رو مخفی کنه، مجبور باشه مث یه انگل زندگی کنه. گردن یاد راز خودش میفته و این که خودشم داره به یه انگل تبدیل میشه. گردن ماشین رو نگه میداره و به باربارا نگاه می‌کنه. &quot;یه چیزی هست که تو باید بدونی...&quot;حالا که باربارا همه چی و فهمیده، گردنم دیگه بدون ترسه شروع به بازجویی از فلس می‌کنه. هنوز مدرکی وجود نداره که ثابت کنه رییس پلیس تو فساد دخالت داره و فلس متهم درجه اول پرونده است. ولی حرفی نمیزنه. هزارتا وکیل دور و برش و گرفتن. ولی نه گردن تسلیم میشه و نه هاربیدنت. گردن حالا همه چی براش مهمتر هم شده. پسرش به دنیا اومده و اون باید هر کاری که می‌تونه بکنه تا گاتهم، تبدیل به شهری برای زندگی بشه.ولی یه طرف دیگه شهر، بتمن دیگه بیخیال فلس و رئیسش شده. بتمن شکار بزرگتری داره. شهردار و برادرزاده‌اش تو عمارت شهردار به شنای شبانه مشغولند و دارن با هم حرف می‌زنن. برادرزاده‌ی شهردار، پسر قلچماقیه به نام جانی. جانی هر کاری که داییش بگه رو انجام میده و بیشترم تو بخش ناپدید کردن انسان‌ها مشغوله. و خب این بار یه چند نفری هستند که موی دماغ دایی جان شدن. جانی به داییش میگه که فقط اسم بده و جنازه تحویل بگیر. دایی جان، یا همون شهردار هم جواب میده که این بار جنازه نمی‌خواد. جنازه وجهه‌ی خوبی نداره. اونم نزدیک انتخابات. دایی ادامه میده که جانی، باید یه نفر رو بترسونه. بتمن، شدیدا تمرکز کرده تا اسم اون یه نفر بشنوه. اما حرف شهردار، به خاطر سر و صدای ناگهانی نگهبانا قطع میشه. شهردار با کلی مامور وارد باغ عمارت میشن و می‌بینن که یه زن، تو لباس یک گربه سیاه رنگ، در حال کتک زدن نگهبان‌هاست.سلینا که دیگه شده کت‌وومن، چند شبی بود که با لباس تازش مشغول دزدی از کله‌گنده‌ها بود. ولی امشب جای اشتباهی رو انتخاب کرده بود. تعداد افراد زیادن و کت‌‌وومن یکم ترسیده. داره به شدت می‌جنگه ولی راه فراری نداره. تا اینکه یهو همه‌ی نگهبانا بیهوش روی زمین می‌افتند و گردن همشونم یه دارت خفاشی شکله، مثل همونایی که بتمن داشت. سلینا دور و برش نگاه می‌کنه و چشمش به بتمن میفته که تو تاریکی رو پشت بوم وایساده. &quot;دیگه وقت من و تلف نکن&quot; بتمن این رو میگه و غیبش می‌زنه. بروس برمی‌گرده خونه. دیگه هوا روشنه. تو خونه نشسته و داره صدای ضبط شده شهردار و جانی رو گوش می‌کنه.قرار نیست کسی کشته بشه، ولی قراره یکی بترسه. خیلی بد تهدید بشه و بترسه. بروس یهو از جا می‌پره و به سمت موتورش میره. هوا روشنه و این بار تا شب نمیتونه صبر کنه. این بار خود بروس وینه که باید دست به کار بشه. گردن پسر کوچولوش رو بغل کرده و داره سعی میکنه آرومش کنه تا باربارا بیدار نشه. ولی تلفن خونه مثل همیشه زنگ می‌زنه و نقشه‌هاش رو نقش بر آب می‌کنه. رییس پلیس از گردون می‌خواد که سریع خودش و به ایستگاه برسونه. گردان آماده میشه و سریع سوار ماشینش میشه هنوز چندان از خونه دور نشده که یه موتور سوار رو می‌بینه که با سرعت وارد کوچه‌ی محل زندگیش میشه. یه موتور بزرگ که نمی‌تونه برای هر کسی باشه. گردن شک می‌کنه و سریع به سمت خونه برمی‌گرده. گردن وارد پارکینگ خونش میشه ولی به جای موتورسوار، دو تا مرد رو می‌بینه که دارن باربارا به زور سوار یک ماشین می‌کنن. داخل ماشین مرد دیگه‌ای نشسته که ما به اسم جانی می‌شناسیمش.جانی، که پسر گریان گردن و بغلش گرفته، از تو ماشین فریاد میزنه که بهتره گردن جلو نیاد وگرنه خانواده‌اش رو از دست میده. گردن می‌دونه که اگه بذاره اون زن و بچه‌اش ببرن، دیگه پیداشون نمی‌کنه. گردن به مردی که سر باربارا رو هدف گرفته شلیک می‌کنه. مرد روی زمین می‌افته و باربارا به سمت گردن فرار می‌کنه. جای که از شجاعت بردار شوکه شده به همکارش دستور میده که سوار شه، و اونجا رو ترک کنن. ماشین حرکت می‌کنه. گردن سوار ماشین خودش میشه و دنبالشون راه میفته. باربارا وسط پارکینگ تنها می‌مونه. مرد موتورسواری بهش نزدیک میشه. باربارا جیغ میزنه و کمک می‌خواد. مرد به باربارا نگاه میکنه و میگه: «من پسرتون و برمی‌گردونم خانم گردن. بهتون قول میدم.»بعد هم با سرعت عجیبی غیبش می‌زنه. ماشین گردن و جان روی پل بالای رودخانه به هم می‌رسن. جیمز به سمت راننده ماشین جانی شلیک می‌کنه. ماشین جانی به نرده‌های پل اصابت می‌کنه و متوقف میشه. گردن میره که پسرش رو از ماشین بیرون بیاره ولی جانی بچه بغل بهش حمله می‌کنه. جانی گردن و به نرده‌ها می‌کوبه و با چاقو بهش حمله می‌کنه. گردن داره سقوط می‌کنه .جانی خیلی قوی‌تر از گردنه. نوزاد بیچاره لای دستهای قدرتمند جانی داره خرد میشه. تا اینکه جانی، در حالی که می‌خواد یه چاقو رو تو بدن گردن فرو کنه، بچه از لای دستاش لیز می‌خوره و به سمت رودخونه سقوط می‌کنه. گردن و جانی هل میشن و هر دو از روی پل پرتاب میشن. گردن خودش و به کنار رودخونه می‌رسونهش عینک شکسته و همه چی رو خیلی تار می‌بینه. مردی جلوش وایساده. مردی که سر تا پا سیاه پوشیده و نوزاد کوچولوهم تو دستشه. گردن پسرش بغل می‌کنه و از مرد سیاه پوش تشکر می‌کنه. بعد، چند ثانیه سکوت می‌کنه و میگه: «من بدون عینک تقریبا کورم. از این‌جا برو تا کسی ندیدتت.» مرد سیاه‌پوش لبخند می‌زنه و دور میشه.&quot;برخلاف انتظارم، همکار قدیمیت، کارگاه فلس خیلی باهوش از آب دراومد. فلس یه دفتر داشت از تمام قرارها و حرف‌هایی که با رییس پلیس زده‌بود. حالا خود رییس هم جزو متهمین ردیف اوله. ولی راستش خیلی خونسرد و متین بود. نمی‌دونم پشتش به کی گرمه. اونم حالا که حتی شهردار هم مجبور شد استعفا بده. هاربیدنت شبانه روز داره کار می‌کنه و تو همشون پشت میله‌ها خیالش راحت نمیشه. شهردار جدید از قبلی هم بدتره ولی مهم نیست. همین که مجبور به انتخاب جایگزین شدن یعنی تغییر داره شروع میشه. اگه از خودم و کارم بپرسیم باید بگم که وحشت هیچ وقت دست از سر من و این شهر برنمی‌داره. مرد ترسناکی پیدا شده که تهدید کرده که می‌خواد آب کل شهر رو آلوده کنه. اسم خودش رو گذاشته جوکر. البته من یه رفیق دارم که فکر کنم می‌تونه کمک کنه. دیگه کم کم باید پیداش بشه.&quot; گردن بالای پشت بوم ایستگاه پلیس ایستاده .برف شدیدی می‌باره. گردن پیپش رو روشن می‌کنه و به آسمان سیاه رنگ گاتهم خیره میشه.داستان اولین حضور بتمن تو شهر گاتهم رو با هم شنیدیم. ولی تو این داستان، و البته همین‌طور ریبوت‌های دیگه‌ی اولین حضور بتمن، چیزی در مورد اینکه بتمن چجوری بتمن شد، یعنی چجوری اینقد قوی شد، یا کلا هر قدرت دیگه‌ای چه فیزیکی و چه علمی رو از کجا آورده بود نمیگن. تو داستانای دیگه‌اش میگن. مثلا با استفاده از فلاش‌بک و اینجور چیزا. ولی من تو این بخش خیلی مختصر می‌خوام براتون تعریف کنم. فقط این بگم، که من هر چی که تو کتابا هست رو میگم. کاری ندارم که تو فیلم یا سریال چی نشون داده شده. اونا هم ممکنه از روی کمیک باشه، و هم تخیل مستقر نویسنده و کارگردان. پس اینجا کلا سینما رو فراموش کنین.اولین باری که به طور واضح در مورد تمرین‌‌های بروس وین برای تبدیل شدن به بتمن نوشته شد، مربوط بود به شماره‌ی دویست و بیست و شیش دتکتیوکمیکس. تو اون داستان ما یه بروس ویسن ده دوازده ساله رو می‌بینیم، که خانواده‌اش رو مدتی از دست داده و تصمیم داره که وقتی بزرگ شد با جرم و جنایت بجنگه. البته قانونی. یعنی آرزوش اینه که پلیس بشه .اون زمان یه کارگاه تو گاتهم وجود داشت، که همه‌ی جنایتکارا ازش میترسیدند. مردی به نام هریس. کارگاه هریس معمولا کارش رو تکی انجام می‌داد و می‌رفت دنبال شورای متفکر و خوش خلاف. بروس نوجوون تو روزنامه داستانش رو دنبال می‌کرد و خلاصه مرید آقای هریس شده بود. بروس میوفته دنبال آقای هریس. یه حالت استاکرطور. ولی برای اینکه لو نره، واسه خودش یه لباس درست میکنه. یه لباس سبز و قرمز و زرد، که ما با لباس رابین میشناسیمش. که حالا گویا واسه بچگی بروس بوده و بروس هم بعدها، به هرکی قرار بوده رابین باشه قرضش میده.حالا این کارگاه هریس یه بار متوجه کوچولوی نقاب‌دار میشه و قبول می‌کنه که بهش آموزش بده. هریس زنده نمی‌مونه تا شوالیه تاریکی گاتهم رو ،ببینه ولی به عنوان اولین مربی بروس، راه و روش هوشمندانه کشف جرم و مجرمش به وسیله‌ی بتمن ادامه پیدا می‌کنه. اسم رابین هم ایشون انتخاب می‌کنه. چون رنگ لباس بروز اون یاد رابین رد ورست، که یه پرنده‌ی کوچیکه مینداخته. یه پرندس شبیه گنجیشک. داستان بعدی که یه کم از گذشته بتمن رو مشخص می‌کنه، مربوط میشه به کمیک آنتولد لجند اف بتمن. که سال هزار و نهصد و هشتاد چاپ شده. تو اون داستان، علاوه بر نشان دادن دوباره‌ی هریس، بروس به چند تا دانشگاه مختلف هم میره.روی جرم‌شناسی می‌خونه، علوم روانشناسی می‌خونه، در نهایت هم میره دانشکده‌ی حقوق. تا اینجا بروس هر چی یاد گرفته تو خود گاتهم بوده. تا این که نویسنده‌ای به اسم سم، که نویسنده فیلم بتمن تیمبرتون بود، بعد از موفقیت فیلم، به دی‌سی دعوت میشه. اینجوری شد که تو شماره‌ی پونصد و پنجاه و نه دتکتیو کامیس از قصه‌های جدید گذشته‌ی شوالیه تاریکی، رونمایی شد. تو این داستان، بروس سال‌های زیادی از گاتهم میره و هیچ کس هیچ خبری ازش نداشته. بروس وارد هر کاری که لازم بوده میشه. وارد گنگ‌های خلافکار آسیای شرقی، گروه‌های متعصب خاورمیانه، قاچاق اسلحه و کلا هر چیزی که بهش یه آگاهی از دنیا و ذهن یه شرور رو می‌داده تجربه میکنه.از طرفی، تو این سفرها با چند نفر آشنا میشه و مدت زیادی به عنوان شاگرد کنارشون می‌مونه .اولیش مردی بوده به نام چوچین لی که یه مانک اهل تبت بوده و به بروس راه مبارزه و تحمل درد و زجر و کلا تحمل و صبر و اینا یاد میده. یه جورایی پدر برس رو درمیاره. دومی مردی بود به نام هنری دوکارد. یه قاتل پروژه‌ای. یه تک تیرانداز حرفه‌ای. یه شخصیت مثل جیمز باند. بروس کل دنیارو دنبالش می‌گرده تا بالاخره تو پاریس پیداش می‌کنه. دیگه شاگردش میشه و از این حرفا. خب اینجا باید یه مسئله‌ی مهم و بگم. هنری دوکارد با بازی لیام نلسون تو فیلم بتمن ویگینز کریستوفر نولان، همون راس الگر معرفی میشه. راس الگر، که رهبر لیگ سایه‌هاست هویت دیگه‌ای داره و اسمشم هنری دوکارد نیست. راس الگر از دشمنان بتمن اینجا فقط خواستم روشن کنم که ادغام کردن این دو تا شخصیت، خلاقیت کریستوفر نولان بود و تو کمیک اینجوری نیست.خب تو داستان بعدی که سال هزار و نهصد و هشتاد و نه چاپ میشه، زوجی معرفی میشن به نام مینا و اورلیوس؛ که تو اتریش زندگی می‌کردن و خیلی زیاد هم دانشمند بودن. بروس هر چی در مورد تکنولوژی ساخت دیوایس‌های خفن می‌دونسته، مدیون این زوج بوده. آخرین نفر هم میشه لیدی شیوا، که واسه خودش یه شخصیت مستقل داره و جدای از بتمن خلق شده و شخصیتش هم مثل کت‌وومن هم خونه و هم بده. البته خیلی حرفه‌ای‌تر و آدم کشتر. بروس اصول مبارزه رزمی و حرکات نرم و ترسناک رو از شیوا یاد می‌گیره. یه مجموعه‌ای از همه‌ی این چیزایی که الان گفتم رو تو فیلم بتمن ویگینز نولان می‌بینیم. البته با شخصیت‌های کمتر ولی میشه گفت بهترین پرداخت رو داشته به این موضوع .حالا سراغ فیلما هم میرم. خوشبختانه هر چی از بتمن بنویسم و بگم باز یه چیزایی می‌مونه که باید بگم.سینما، تلویزیون، انیمیشن و بازی‌های ویدیویی، تا جایی که تونستن از بتمن و داستاناش استفاده کردن. حتی اگه خیلی اختصاصی سراغ شوالیه‌ی تاریکی نرفته باشن، بیخیال گاتهم و شخصیتاش نشدن. واقعاهم جذابن دیگه! یعنی بهتره بگم که نصف راه جذابیت و فروش و خودشون رفتن. از سال هزار و نهصد و شصت و شیش شروع می‌کنم. وقتی اولین فیلم بتمن، به همین نام، و به کارگردانی لزلی اچ مارتینسون اکران شد. فیلم، ماجراجویی‌های بتمن و رابین رو نشون می‌داد. و آدام وست هم بازیگر نقش بتمن بود. فیلم برای طرفدارای بتمن قابل قبول و هیجان انگیز بود.بعدی در واقع یک مجموعه‌ست؛ شامل چهار تا فیلم که با فیلم بتمن تیمبرتن، و از سال هزار و نهصد و هشتاد و نه شروع شد. البته بازیگرا و کارگردان تو هر فیلم تغییر می‌کردن. گفتم دیگه، اولش فیلم بتمن تیمبرتون بود. به سال اکران هزار و نهصد و هشتاد و نه. مایکل کیتون نقش بتمن را بازی می‌کرد و دشمنش هم جوکر بود، با بازی جک نیکل سون. فیلم بعدی، سال هزار و نهصد و نود و دو اکران شد. به نام بتمن ریتنس. کارگردان همون تیمبرتون بود و مایکل کیتون هم همون بتمن. بازیگرای دشمنای بتمن هم یکیشون دنی دویتو، در نقش پنگوین، و کریستوفر واکن، در نقش مکس شرک بود. فیلم داستان جالبی داره و پنگوئنش هم خیلی جذابه.مایکل کیتون هم تو این فیلم می‌تونه بتمن بودن خودش و یه جورایی تو دل بیننده ته‌نشین کنه. یعنی دیگه به دل می‌شینه.سال بعد، یعنی سال هزار و نهصد و نود و پنج، فیلم بتمن فور اور اکران شد. تیم برتون مایکل کیتون، دیگه از بتمن و داستانش انصراف داده بودند. برای همین فیلم به کارگردانی جول شوماخر، که به تازگی فوت شده خدا رحمتش کنه، و بازی وال کیمر تو نقش بتمن ساخته شد. داستان فیلم، بازنشستگی بتمن رو نشون میداد، که عاشق دختری به نام چیس شده بود. با بازی نیکول کیدمن. ولی متاسفانه، شخصیتی به نام ریدلر که جیم کری بازی‌اش می‌کرد، هویت بتمن رو کشف کرد و اینجوری اوضاع به هم ریخت.شخصیت منفی دیگه فیلم هم تو فیس یا همون هاربیدنت بود، که تامی لی جونز نقشش و بازی می‌کرد. سال هزار و نهصد و نود و هفت، همون کارگردان، یعنی جول شوماخر، با فیلم بتمن و رابین دوباره برگشت. این بار جورج کلونی نقش بتمن رو بازی می‌کرد که متاسفانه اصلا بهش نمیومد. و خب وقتی بتمن فیلم بتمن بد باشه، تکلیفش معلومه دیگه. این آخرین فیلم این چهارگانه بود. حالا بریم سروقت کریستوفر نولان و سه‌گانه‌ی، با همه‌ی وجودم امیدوارم تکرار بشه ی بتمن.بتمن بیگینز، آغاز یک استاندارد جدید تو فیلمای ابرقهرمانیه. دارک نایت همون استاندارد رو به مرحله‌ی بالاتر میبره. و دارک نایت رایزز یه پایان فوق‌العاده برای سه گانه محسوب میشه. برای من این، که این سه گانه بهترین مجموعه اقتباسی از کتاب‌های کمیکه اصلا جای بحث نداره. نولان با بتمن بیگینزش تو سال دو هزار و پنج، یه زاویه‌ی ترسناک‌تر و در عین حال واقع‌گرا به ژانری که تا اون موقع بیشتر به سمت سرگرمی رفته بود، اضافه‌کرده. نقش بتمن رو کریستین بل بازی کرده که بی‌نظیره و من شخصا هر بار که می‌بینمش هیجان زده میشم. غیر از کریستین بل بقیه بازیگرا از گری الدمن تو نقش گردن تا آلفرد مایکل کین، بی‌نظیر بودن. مشکل فقط کیتی هولمز بود تو نقش ریچل، که خوشبختانه تو فیلم بعدی عوضش کردن. استقبال از فیلم، و همین‌طور فروشش به قدری بود که کمپانی برادران وارنر، نولان رو راضی کرد که ادامه فیلم رو بسازه.سال دو هزار و هشت، دارک‌نایت اکران شد. مخاطبین عام و خاص با این که مسلما برای دیدنش هیجان زده بودند، ولی هیچ‌کس انتظار همچین چیزی رو نداشت. دارک نایت یک اثر فوق‌العاده بود. یه فیلم سیاه‌تر، عمیق‌تر و بهتر از قبلی. اونم بعد از هیاهویی که سر انتخاب هیث‌لجر برای نقش جکر اتفاق افتاده بود. ولی خب به همگان ثابت شد که چه اشتباهی کرده بودن، و واقعا حیف که خود هیث‌لجر نبود که تاسف متاسفان رو ببینه. میشه گفت بازی هیث‌لجر و نقش جوکر و مرگش قبل از اکران فیلم و مهمتر از اون، جایزه اسکاری که گرفت ولی هیچ وقت به دستش نرسید، یکی از غم‌انگیزترین داستانهای یه هنرمند تو هر عرصه‌ای بوده و هست .به قول بعضیا روحش شاد و هنرش واقعا جاودانه.علاوه بر هیث‌لجر و جوکر، یه شخصیت دیگم به فیلم اضافه شده بود. هاروی دنت. همون دادستان درستکار گاتهم، که در نهایت تبدیل شد به ویلنی به نام توفیس. نقش هاروی رو هم آرون اکهارت بازی میکرد، که خیلیم بهش میومد. سال دو هزار و دوازده شد و فیلم سوم، هفت سال بعد از اولین فیلم اکران شد. دارک نایت رایزز داستان فوق‌العاده‌ای داشت. ولی متاسفانه یه سری دیتیل تو فیلمنامه مشکل داشت و همین هم نسبت به دو تا فیلم قبلی ضعیف نشونش میداد ولی با این حال، فیلم به اندازه کافی خوب بود که بشه لقب یه پایان باشکوه و بهش داد. البته این و بگم که استاندارد در حد فیلم نولان بود و من الان نمی‌خوام چیزی رو زیر سوال ببرم. ولی بعد از دیدن دارک نایت و جوکرش، آدم انتظاراتش میره بالا دیگه.بریم سراغ بقیه‌ی فیلم‌ها. اگه یادتون باشه سال دو هزار و سیزده، فیلم من آف استیلِ زک اسنایدر اکران شد. یه ریبوت تازه از سوپرمن، با بازی هنری کویل، که قرار بود بشه اولین مجموعه از دی‌سی، مثل همونایی که مارول شروع کرده بود. واسه همین، در ادامه و در سال دو هزار و شونزده، فیلمی اکران شد به اسم Batman v Superman، قرار بود بتمن با بازی به بن افلک، یه قهرمان کهنه‌سوار و دیگه ازسر ما گذشته‌ای باشه که حالا خیلی از این سوپرمن تازه رسیده لجش گرفته، و فکر می‌کنه نبودنش بهتر از بودنشه. داستان هم همین بود، ولی متاسفانه فقط همین بود. هیچ چیز دیگه‌ای ندارم از فیلم بگم و برای اینکه به طرفدارش بر نخوره ادامه نمیدم. اگه اصلا طرفداری داشته باشه!بعدش تو همون سال دو هزار و شونزده، سویسایداسکواد اکران شد. که بتمن فقط تو چند تا صحنه‌اش حضور داشت و در حال آماده‌سازی جاس اسلیگ بود. جاس اسلیگ، میشه گروهی از ابر قهرمان‌های دی‌سی که با هم متحد میشن. مثل اونجرز مارول. جاس اسلیگ تو سال دوهزار و هفده اکران شد و فیلم غیر از بتمن، واندر وومن، سوپرمن، آکوومن، چند نفر دیگم بودن. این دیگه آخرین حضور بتمن و بن افلک تو این مجموعه بود. از اونجایی که واندروومن قراره اکران بشه، احتمالا بقیه شخصیت‌ها به زندگی سینمایی‌شون ادامه بدن ولی دیگه با بتمن کاری ندارن.من واقعا این فیلما رو دوست نداشتم و خیلی سعی کردم که لحنم رو کنترل کنم، وگرنه خیلی عصبانی‌تر از این حرفام. با اون بتمناشون! حالا اینا اینجا اضافه کنم که تو فیلم جوکر دو هزار و نوزده، بچگی بروس وین خیلی کوتاه نشون داده میشه. که جوکر هم باهاش حرف می‌زنه. البته صحنه کشته شدن توماس و مارتا وین هست تو فیلم. ولی من این فیلم رو فیلم بتمن به حساب نمیارم. به نظر من فیلم متعلق به جوکره، پس تو قسمت بعدی در موردش حرف می‌زنم. قسمت بعدی رو یادتون نره. نکته‌‌ی بعدم اینکه حتما تو خبرا شنیدین که فیلم بعدی بتمن، قرار سال دو هزار و بیست و یک اکران بشه. با بازی رابرت پتینسون. من فکر می‌کنم فیلم خوبیه. نمی‌دونم چرا ولی بهش امیدوارم. با اینکه بتمن‌اش خیلی عجیبه، ولی به نظر میاد که جالب و چالش برانگیز باشه.خب، بتمن کلی انیمیشن و سریال و بازی جذاب داره که من هم خیلی دلم میخواد در موردشون حرف بزنم. پس فکر نکنید که داستان فیلم و سریال‌های بتمن و هیرولیک جا تموم میشه. نه. هنوز خیلی حرفها هست که میخوام در موردشون بزنم ولی تصمیم گرفتم اینجا نگم. قراره به زودی، ولی یه جای دیگه، یه تحلیل و نقد درست حسابی از همه‌ی بتمن‌های به تصویر کشیده شده بشنویم. پس منتظر خبرهای هیجان‌انگیز باشید.ابر قهرمان ها از کجا میان؟ قدرتشون و از کجا میارن؟ چی میشه که یه نفر تصمیم می‌گیره که به شمایل موجود ماسک داری در بیاد، که با جرم و جنایت بجنگه؟ واقعا چی میشه یه نفر تصمیم می‌گیره که خونه و یا فضای امنش رو ترک کنه؟ یه نقاب بزنه و بره کاری رو انجام بده، که ممکنه به خاطرش دیگه فردا به خونه‌اش برنگرده. هر ابرقهرمان ماندگاری یه بک استوری داره. یه داستان ریشه‌ای داره. یه داستان پیش زمینه که گاهی میتونه انقدر قوی باشه که تبدیل به یک افسانه بشه. داستان‌های پیش زمینه، معمولا بر اساس یک اتفاق تاثیرگذار تعریف میشن. مثلا یه اتفاق عجیب توی آزمایشگاه ارتش. یا تماس و معاشرت با آدم فضایی‌ها و موجودات کهکشانی. معامله با شیطان. نیش یه حشره و حالا کلی چیز دیگه.اما ما اینجا با یک شخصیت طرفیم که داستان پیش زمینه‌ش، با همه‌ی اینایی که گفتم فرق داره. یه ماجرای دزدی توی خیابون تاریک و خلوت، یهو تبدیل به یک جنایت میشه. قتل پدر مادر یه پسر بچه‌ای نه ده ساله که جلوی چشم به اتفاق میفته. بچه‌ای که تو بهت و ناباوری روی خون داغ والدینش زانو می‌زنه؛ و در حالی که داره اولین تجربه‌ی درد از دست دادن غم سنگین و ناشناخته‌ی ناشی از مفهومی به نام مرگ رو تجربه می‌کنه، به خودشو اسم بی جون اونا قول میده که تا وقتی زنده برای پاک کردن خیابونا از همچین جنایتی تلاش کنه. ممکنه بگین این داستان برای ابرقهرمان های دیگه هم اتفاق افتاده. مثلا اسپایدرمن بعد از قتل عموش تبدیل به ابرقهرمان مهربون و محلی نیویورک میشه. یا تبدیل شدن فرانک کسل به پانیشر، بعد از این اتفاق میفته که همسر و دخترش با بی‌رحمی تمام، تو خونشون کشته میشن. ولی بین اینا و بروس وین کوچولو یه فرق بزرگ هست.پیتر پارکر قبل از از دست دادن عموش تبدیل به اسپایدرمن شده بود و مرگ عموش، یه جورایی فقط باعث شد که وجدانش به درد بیاد و تصمیم بگیره از قدرتهاش تو راه بهتری استفاده کنه. و فرانک ک هسلم خودش یه تک تیرانداز ارتش بود، یه مامور خیلی مهم و کلیدی، که کلی عملیات عجیب و جاسوسی تو کشورای دیگه اجرا کرده بود. یعنی زندگیش قبل از این اتفاق هم یه زندگی معمولی نبود، و درد و جنگ و آدم‌کشی زیاد دیده بود. ولی بروس یه بچه‌ی کوچیک بود. بدون هیچ دانشی از مفهوم خشونت و فساد. این که اصلا همچین قولی رو به خودش و والدینش میده، نشونه‌ی بارعظیمیه که اون لحظه و خیلی ناگهانی به شونه‌هاش تحمیل شده بود و از اون به بعد، تلاش بی‌نهایتش برای تبدیل شدن به شوالیه تاریکی، در ادامه‌ی همون عهدیه که تو اون خیابون لعنتی با خودش بسته بود.حتی میشه گفت که جدای تلخی اون تراژدی در واقع وزن سنگین همون پیمانه که بروس وین رو تبدیل به بتمن می‌کنه. بتمنی که تو خیلی از کتاب‌ها از ته دلش می‌خواد که یه روز دیگه بتمن نباشه. بتمن هم حتما امید داره که یه روز ماسکش و برداره و به زندگی معمولی برگرده. روزی که به قانون حکومت اعتماد کنه و بدونه که بدون مرد خفاشی هم میشه که هیچ بچه‌ای یه شب همینجوری الکی رو خون پدر و مادرش زانو نزنه. البته بتمن هر چی بزرگتر میشه، کم کم همین امیدش رو هم از دست میده. به هر حال موضوع اینه که این داستان، داستان یک انتقام ساده نیست. مثل چیزی نیست که تو فیلم بتمن تیم برتون دیدیم.تیم برتون انقدر داستان شخصی کرده که حتی جوکر فیلمش، در واقع همون قاتلیه که تو فیلم، توماس وین پولدار و همسرش رو می‌کشه. به نظر من این کل هویت بتمن رو زیر سوال می‌بره. مهم این بود که اون حادثه، تو یکی از کوچه‌های رندوم شهر و به دست مردی اتفاق بیفته که کارش نتیجه‌ای از فقر و ترس حاکم تو شهر بود. اون اتفاق، نمادی از فساد و بی‌عدالتی پخش شده تو لابه‌لای تاریکی‌های گاتهم بود. بروس وین به جای فکر کردن به یه انتقام شخصی، تصمیم گرفت که دنبال ریشه‌ی این جنایت بگرده و اون رو بسوزونه. اینه که ابر قهرمان بودن بتمن رو متفاوت و داستانش رو شگفت‌انگیز می‌کنه. انتقام واقعا یه حرکت شخصیه. در حالی که به نظر من تصمیم بروس یه جور مجازاته که برای اون اتفاق در نظر می‌گیره.بتمن تو یکی از داستان‌هاش که بالاخره هویت قاتل والدینش می‌فهمه، خودش میگه که نمی‌تونم انکار کنم که تصویر اون مرد، همه جا من رو دنبال می‌کنه. ولی در واقع اون اتفاق، سرنوشت گاتهم رو عوض کرد و چیزی هم که الان برای من مهمه، فقط گاتهمه. خب حالا اگه بخوایم قضیه‌ی مجازات رو کنار بذاریم، بروس وین چه انگیزه‌ی دیگه‌ای میتونه داشته باشه تا زندگیش و ول کنه، و بشه بتمن؟ تو یکی از داستان ها، بروس در حال مرور خاطراتش، پدرش و به یاد میاره. پدری که صاحب امپراتوری وین بود، ولی همه چی رو سپرده بود به دیگران و خودش جراح شده بود. بروس صحنه‌ای به یاد میاره که پدر جراحش، شبانه برای عمل اورژانسی از سمت بیمارستان پیج میشه. بتمن این صحنه رو وقتی به یاد میاره که تو تاریکی شب، با اون شنل و نقابش بالای برج بلندی وایستاده و به صدای گاتهم شلوغ گوش میده.بتمن از خودش میپرسه: «این دلیلیه که من اینجام؟ من میخوام مثل پدرم باشم؟» و این صحنه تنها جایی نیست که ما می‌بینیم که بروس وین تلاش می‌کنه که مثل پدرش باشه. جا پای اون بزاره و با روش خودش کاری کنه که توماس وین بهش افتخار کنه. اینجاست که من می‌تونم قبول کنم که قضیه شخصیه. توماس وین، تو همون مدت کوتاهی که کنار پسرش بود، بارها از آرزوهای بزرگش برای رسوندن گاتهم، به یه شهر ایده‌آل حرف زده بود. ولی توماس، مرد مثبت‌اندیشی بود. یه پزشک بود که به بیماران کمک می‌کرد و در عین حال یک سرمایه‌دار بزرگ بود که هر چی داشت رو تو راحت کردن زندگی شهری مردم خرج می‌کرد.ولی بروس، روی دیگه‌ای از این شهر دیده بود و همین هم روش‌اش برای حفاظت از گاتهم رو متفاوت می‌کرد. بروس خشونت رو تو کوچه پس کوچه‌های شهر دیده بود و تصمیم گرفته بود جنگ رو به همون خیابونا بکشونه. از همونجا شروع کنه. از قلب گاتهم. و از همونجا هم ادامه بده .اینجوری یه اطمینان قلبی هم داشت، که چیزی که والدینش ساختن، تو بوی تعفن شهر خفه نمیشه و نمی‌میره. اینجوری در واقع بتمن فقط تلاش نمیکنه که فساد رو نابود کنه. داره یه چیز جدید رو هم می‌سازه. و همین هم مسیرش رو از فرانک کسل پانیشر جدامی‌کنه.بتمن قانون داره. و قانونش به شهر امید میده. آدمایی ازش می‌ترسن که باید بترسن. و مردمی بهش امید بستن، که ته قلبشون میدونن که قرار نیست هیچ وقت با دستای بتمن آسیب ببینن. بتمن یا بروس وینی که تنها دلیل نپاشیدن روحیش جلوی جنازه‌ی پدرو مادرش، همون عهدی بود که با خودش بست. به قول آلفرد، نه تنها نمی‌تونم بروسی رو تصور کنم که این تراژدی براش اتفاق نیفتاده، بلکه حتی بروس عزادار هم برام قابل تصور نیست. منظور آلفرد اینه که بروس برای اینکه از هم نپاشه به جای عزاداری و غرق شدن تو غم، همون لحظه، یه نقطه مرکزی برای خودش انتخاب می‌کنه. یه چیزی مثل نیروی جاذبه زمین که جلوی معلق شدنش تو درد و بگیره. کاری که مسلما از نظر روانی و روحی کار سلامتی نیست. انسان باید عزاداری کنه ولی به هر حال بروس عزاداری نکرد. اون برای خودش یه هدف انتخاب کرد و برای هدفش همه‌ی زندگیش رو به سفر و آموزش و خطر گذروند.یه جورایی انگار بروس وین هم همون لحظه با والدینش مرد، و بتمن به دنیا اومد. یعنی اگه اون عهد و پیمان از بروس بگیریم، اون هنوزم یه بچه‌ی شوک زده است که روی خون داغ پدر و مادرش زانوزده. اون لحظه پایان داستان بروس وین بود. پایان شخصیتش. بروس وین از اون به بعد، فقط یه نقاب بود. یه صورتک برای مردی که شب‌ها روی برج‌های بلند گاتهم وایمیستاد، و به صدای همهمه‌ی کوچه‌های پر تلاطم شهر گوش میداد. به همین دلیل هم این قول شکسته نشد. چون قول یه بچه‌ی عزادار نبود. قول یه پارتیزان تازه متولد شده بود. یا بهتر بگم، اولین قانون زیست تازه شروع شده بتمن بود.نگه داشتن این قول و عمل کردن بهش، اصالت شخصیت بتمنه. هر دشمن و ویلنی که سر و کله‌اش پیدا میشه، می‌دونه که بتمن قرار نیست سست یا عوض بشه. مثل قانونی که برای نکشتن داره. بتمن کسی رو نمی‌کشه. این رو همه میدونن. و این رو هم میدونن که بتمن تحت هیچ شرایطی قانونش رو زیر پا نمیذاره. در مورد این قانون نکشتن تو قسمتهای بعدی حرف می‌زنم ولی الان، منظورم اینه که اگه بتمن، همچنان میتونه نمادی از امید برای گاتهم و ترس برای اشرار باشه، برای اینه که سر قولش می‌مونه. تغییر نمی‌کنه. توجیه نمی‌کنه. معامله نمی‌کنه. و اگه می‌تونه روانی‌ترین شرورهای دنیا رو بترسونه، فقط واسه اون نقاب سیاه رنگ و صدای غریب و زور بازوش نیست.بتمن سر حرفش می‌مونه و همین هم شوالیه‌ی تاریکی رو متفاوت می‌کنه. متفاوت و فراتر از یه انسان معمولی و مفاهیم فراتر، ناشناخته‌ان. و ناشناخته‌ها، همیشه ترسناک. و البته امید بخش و جذاب .انگار یه قدرت روانی و فلسفی تو وجود این شخصیته، که با گذر زمان بزرگتر و عمیق‌تر هم میشه. قدرتی که هم می‌تونه به وجدان انسانی ربط پیدا کنه، و هم نماد اسطوره‌ای داشته‌باشه. یه نماد که با وجود تخیلی بودنش، می‌تونه مخاطب رو دچار تفکرات اخلاقی کنه و کلی سوال به وجود بیاره. می‌تونه تو رشد باورهای اجتماعی کمک کنه و گاهی اونا رو به چالش بکشه. به قول خود بتمن تو فیلم بتمن بیگینز، &quot;مردم برای بیرون اومدن از این بی‌تفاوتی و سرخوردگی، نیاز به یک نماد دراماتیک دارند. کاری که بروس وین نمیتونه انجامش بده. بروس وین یک انسان معمولیه که می‌تونه نادیده گرفته بشه. نابود بشه. اما به عنوان یک نماد، می‌تونه تبدیل به موجودی فساد ناپذیر بشه. می‌تونه بتمن بشه. می‌تونه جاودانه بشه.چیزی که شنیدین یازدهمین قسمت از پادکست هیرولیک، و بخش اول از چهارگانه‌ی بتمن بود. هیرولیک رو من، فایقه تبریزی، به کمک بردیا برجسته نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام میده. طراحی وب سایت هیرولیک رو هم، نیما رحیمی‌ها انجام داده که همه‌ی لینک‌های مربوط به پادکست اونجا در دسترسه. می‌تونید صفحه و کانال مربوط به پادکست رو تو اینستاگرام، توییتر و تلگرام هم دنبال کنید و اگر حال کردین، اون رو به دوستاتونم معرفی کنین. روزگارتون خوش، فعلا خدافظ.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-%E2%80%93-E11-%E2%80%93-Batman-01-Year-One-id2202934-id297604875?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E11%20%E2%80%93%20Batman-01-Year%20One-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 20:57:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وی فور وندتا، پادشاه قرن بیستم( قسمت۲ )</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%D9%88%DB%8C-%D9%81%D9%88%D8%B1-%D9%88%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A72-rxbcgkbegfpk</link>
                <description>سلام چیزی که می‌شنوین قسمت دهم پادکست هیرولیک و بخش دوم از سریال وی فوروندتاست (V for vendetta) که در اوایل اردیبهشت ماه نود و نه ضبط‌ میشه. https://virgool.io/herolicpodcast/v-for-vendetta-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-osi9o3llobpz هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌هاست. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم.قسمت اول هفته‌ی پیش منتشر شد. امیدوارم شنیده باشین و خوشتونم اومده باشه. دیگه تو این قسمت خیلی حرف نمی‌زنم. بریم سراغ داستان و ادامه‌ی ماجرای وی فوروندتا. فقط اضافه کنم که این داستان همچنان برای بچه‌ها مناسب نیست و بهتره که تنها یا با هندزفری گوش کنید.من فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم.این شما و این دهمین قسمت از پادکست هیرولیک.اینجا یه آنچه گذشت کوتاه و خیلی کلی از ماجرای قسمت قبلی میگم ولی اصلا وارد شخصیت‌ها و جزییات نمیشم. پیشنهاد می‌کنم اگه قسمت قبل رو نشنیدین،این قسمت رو شروع نکنین برین اونو گوش بدین چون جزییات داستانه که جذابه و از دست دادنش واقعاَ حیفه.خب تو قسمت قبل شنیدیم که بعد از یه جنگ جهانی اتمی قسمت زیادی از دنیا نابود میشه، خاک و آب و هوای زمین هم آلوده میشن و برای همیشه تغییر می‌کنن. گیاه‌ها دیگه رشد نمی‌کنن، آسمون تا مدت زیادی به رنگ قرمز باقی می‌مونه، نصف دنیا یا میرن زیر آب یا غیرقابل سکونت میشن. اما انگلیس تا یه حدی میتونه قصر در بره اونم به خاطر موقعیت جغرافیاییش که باعث میشه هیچ بمب اتمی مستقیم بهش اصابت نکنه ولی گرسنگی و آلودگی و فقر و آشوب دامنشو می‌گیره.جمعیت چندانی هم باقی نمی‌مونه تا اینکه بالاخره تو نیمه‌ی دهه‌ی نود حزب فاشیست به رهبری مردی به نام آدام سوزان میاد و کنترل اوضاع رو به دست می‌گیره. آدام دیکتاتوری ای رو پایه‌ریزی می‌کنه که انگلیس رو از فقر و کثافت نجات میده. امنیت به کشور برمی‌گرده و حتی تولیدات کشاورزی هم کم‌کم دوباره رونق میگیرن اما این امنیت با فشار و سرکوب حداکثری اتفاق میفته. همه‌ی شهرها و مردمش تحت نظر قرار می‌گیرن، تمام نظرات مخالف در نطفه خفه می‌شن، همه‌ی کسایی که پروتستان نبودن قلع و قمع میشن.رنگین پوستا همجنس‌گراها ترنسکشوال‌ها هندیا و کلا هر انسانی که نژاد برتر محسوب نمی‌شده یا کشته میشده و یا به کمپ‌های مخصوصی فرستاده می‌شده که اکثرا محل آزمایشات سری ارتش بودن. تو یکی از این کمپا به نام کمپ لارکهیل مردی مورد آزمایش قرار می‌گیره که همه به نام سوژه‌ی اتاق شماره پنج میشناسنش.مردی که بر خلاف هم‌بندیاش زیر تزریقات و داروهای هورمونی دکترای حکومتی تنها نمی‌میره بلکه قدرتمندتر میشه و می‌تونه خودشو از کمپ نجات بده. مرد اسم خودش رو میذاره وی و شروع به انتقام گرفتن می‌کنه.وی روی صورتش یه ماسک با لبخندی مورمورکننده میذاره و با شنل و کلاه سیاه رنگش توجه همه رو به خودش جلب می‌کنه.تا اینکه وقتی همه فکر می‌کنن که دیگه وی کارش تموم شده این شخصیت روی صفحه‌ی تلویزیون تمام مردم انگلیس ظاهر میشه و بهشون دو سال وقت میده که برای نجات خودشون یه تکونی بخورن وگرنه وی مجبور میشه اونارو هم از دنیا اخراج کنه. تو آخرین لحظه‌های قسمت قبل شنیدیم که وی بعد از سخنرانیش از برج تلویزیون خودش رو به بیرون پرتاب می‌کنه و جونش رو از دست میده. جسد وی روی زمین روی پیاده‌روی جلوی برج تلویزیون افتاده و هنوزم در حال خونریزیه. هیچ‌کس بهش دست نمی‌زنه. مامورای سازمان فینگر به همراه رییس جدیدشون آقای کیریدی، منتظر کارگاهی فینچ هستند تا برسه و خودش از صورت وی پرده‌برداری کنه. برنامه‌ های تلویزیون به روال عادی خودش برگشته و مردم انقدر از ترس خشکشون زده که هیچ کدومشون نتونستن پاشونو از خونه بیرون بزارن. همه‌ی شهر زیر نظره و خیابونا پر شده از نظامیای مسلح که کوچکترین حرکتی رو سرکوب کنن.کارآگاه فینچ و دستیارش ده دقیقه بعد از سقوط وی میرسن بالای سرش. آقای کیریدی به کارگاه توضیح میده که وقتی سربازاش به اتاق فرمان تلویزیون رسیدن غیر از وی کسی اونجا نبوده. سربازا به وی شلیک کردن و اونم خودشو از پنجره به بیرون پرتاب کرده. کارآگاه مشکوک میشه. هیچکس نمیدونه که رییس تلویزیون و در واقع رییس سازمان د ماس کجاست. همون مردی که نوارو تو دستگاه گذاشت و پخش کرد ولی حالا غیبش زده. کارآگاه به سمت جسد وی میره و بالاخره تصمیم می‌گیره که ماسک رو از روی صورتش برداره. حدسش درست بوده مرد زیر ماسک وی نبود. رییس تلویزیون بود. وی زنده بود و تمام این مدتی که مردای فینگر و بقیه منتظر کاراگاه بودن، وی اصلی فرار کرده بود و هیچ کسم دنبالش نبود. هشت مارس سال هزار و نهصد و نود و هشت. چیزی از حضور غیر منتظره ی وی روی صفحه ی تلویزیون نگذشته. از خود وی ‌خبری نیست. نه انفجاری، نه قتلی و نه گل رزی ولی از گوشه و کنار کشور زمزمه‌هایی شنیده میشه. مردم ایرلند و اسکاتلند که بعد از جنگ کشورها تقریباَ نیمی از جمعیت شون رو از دست داده بودند، شروع به اعتراض و ساختن گروهک‌های مخفی‌کردن. گروه‌های خلافکار، بیشتر و بیشتر به ارگان‌های حکومتی نفوذ کردن و فساد به همه جا راه پیدا کرده ولی هیچکس پایان رو نمی‌تونه پیش‌بینی کنه.مردم با خودشون فکر میکنن شاید وی کاری که باید می‌کرده روکرده و قرار نیست دیگه پیداش بشه. ای وی روی تخت اتاق خواب جدیدش نشسته و داره روزنامه‌ها رو زیر و رو می‌کنه. هنوز گه‌گداری عکس وی رو تو صفحه‌ها پیدا می‌کنه و نمی‌تونه از دیدنش حرص نخوره. ای وی روزی که وی وسط شهر لندن تنهاش گذاشت رو خوب یادشه. نه پولی داشت و نه حتی یه دست لباس. مدت زیادی تو کوچه پس کوچه‌ها مخفی می‌شد و همونجا می‌خوابید. ساعت‌های حکومت نظامی تو سطل آشغال‌های شهر دنبال غذا می‌گشت و روزام گدایی می‌کرد. تا اینکه یه شب وقتی با سر تو زباله‌های یکی از خونه‌های لندن فرو رفته بود، صابخونه می‌بینتش. صورت وحشت زده و بی‌نهایت لاغر ای وی، مرد میانسال رو که تنها ام زندگی می‌کرده به رحم میاره و ای وی رو به خونش می‌بره. ای وی بعد از مدت‌ها یه دوش آب گرم می‌گیره و می‌تونه توی تخت گرم و نرم ساعت‌ها بخوابه. مرد به وی اجازه میده که اونجا بمونه تا حالش بهتر بشه و ای وی هم می‌تونه تو کارا بهش کمک کنه. یه مدت می‌گذره و ای وی و مرد میانسال کم‌کم به هم علاقه‌مند میشن. ای وی تو مراسمهای مختلف کاری با مرد میانسال شرکت می‌کنه و تو همون جلسه‌ها متوجه میشه که داره با مردی زندگی می‌کنه که کارش قاچاق اسلحه و الکله. مردی که هر شب به بارهای مختلف میره و با مردای عجیبی ملاقات می‌کنه. درست تو روزی که ای‌ وی و مرد میانسال تصمیم میگیرن که دیگه با هم باشن و اتاقشونو یکی کنن، یه دسته‌ی خلافکار سر و کلشون پشت در خونه پیدا میشه و شروع می‌کنن به داد زدن و تهدید کردن. ای وی تو اتاق قایم می‌شه و مرد میانسال میره ببینه چه خبره. ولی همین که به چشمی در نزدیک میشه، یه شمشیر بلند و تیز از در چوبی رد میشه و وارد بدنش میشه.سکوت که دوباره برقرار میشه، ای وی از اتاق بیرون میاد و با جسد پر خون مرد روبه رو میشه. ای‌ وی پریشون و بدحال با یه اسلحه ی پر تو خیابونا راه میوفته و به سمت جایی میره که گاهی با مرد میانسال می‌رفته. یه بار شلوغ که بیشترین معامله‌های گنگستری اونجا انجام می‌گرفته. ای وی تو تاریکی یکی از کوچه‌ها وایمیسه و منتظره که مردی که اون شب صداش رو از پشت در شنیده بود بیرون بیاد. مرد خیلی هم منتظرش نمی‌ذاره ولی تنها نیست. مردی کنارشه که ای وی قبلاَ هم دیدتش. آقای کیریدی که یک ساله روی صندلی ریاست سازمان فینگر میشینه. ای وی اهمیت نمی‌ده. اسلحه‌اش رو بیرون میاره که انتقام مرد میانسال رو بگیره. ولی درست تو همون لحظه که می‌خواد شلیک کنه، مردی از پشت محکم می‌گیرتش. ای‌ وی دست و پا میزنه. مرد یه دستمال مرطوب جلوی دهن ای وی می‌گیره و ای وی خیلی زود بیهوش میشه. ای وی چشماش رو باز می‌کنه. خودش رو توی سلول تاریک و نمور می‌بینه با دیوارهای سیاه. یه پنجره‌ی کوچیک با میله‌های قطور تنها روزنه‌ایه که نشون میده که الان روزه یا شب. اما ای وی دستش به همون پنجره‌ام نمی‌رسه. یه موش بزرگ دور سلول می‌چرخه و ای وی که فقط یه پیراهن نازک و پاره تنشه از ترس شروع به لرزیدن می‌کنه. از پشت در صدای حرف زدن چندتا مرد میاد و چند ثانیه بعد در سلول باز میشه. ای وی تو تاریکی کسی رو نمی‌بینه فقط می‌فهمه که بهش نزدیک میشن و چشماش رو می‌بندن. ای وی فریاد میزنه و می‌پرسه کجاست و اونا ازش چی می‌خوان؟مردا بی‌توجه به این فریادها دستاش رو هم می‌بندن و اونو با خودشون به یه اتاق دیگه‌ای می‌برن.ای‌ وی رو میشونن روی صندلی. چشماش رو باز می‌کنن. جلوش یه تلوزیونه که داره یه صحنه‌ ی ضبط شده از خیابونای لندن رو نشون میده. همون صحنه‌ی اولین شبی که ای وی تصمیم داشت تنشو بفروشه ولی سه تا مامور بهش حمله کردن و بعد هم وی اومد و نجاتش داد. ای وی وحشت می‌کنه. حالا فهمیده که چرا نگهش داشتن و ازش چی می‌خوان. مردی از پشت سرش فریاد میزنه و بهش میگه که نقشه‌ی جدیدشون چیه؟ ای وی میگه نمی‌دونم. مرد باز تکرار می‌کنه. ای وی گریه می‌کنه و مرد در حالی که با ماشین اصلاح به جون موهای ای وی میفته و اونا رو میتراشه بارها و بارها می‌پرسه که وی کیه و حالا کجاست؟ ای وی اونقدر گریه می‌کنه که از حال میره. وقتی ام به هوش میاد بازم خودشو تو همون سلول تاریک میبینه همراه موش بزرگی که داره دور و برش می‌چرخه. شب شده و دیگه ذره‌ای نور تو سلول نیست. ای وی یه گوشه تو خودش فرو رفته و به دیوار خیره شده. دوباره صدای مردا رو می‌شنوه و از جاش می‌پره. دوباره به اتاق بازجویی برده میشه. این بار با هر سوالی که ای وی جوابی براش نداره، سرش رو تو آب فرو می‌برن و درست قبل از خفگی بیرون میارن. ای وی حرفی نمیزنه و دوباره برش می‌گردونن به سلولش. هر روز همین اتفاق تکرار میشه. ای وی دیگه نه تاریخ رو یادشه و نه دیگه می‌فهمه کی روزه و کی شب. تو یکی از این برگشتنا از شکنجه، وقتی وارد سلول میشه دیگه از موش خبری نیست. ای وی دنبالش می‌گرده و تو یکی از شکاف‌های دیوار با نامه‌ای مواجه میشه که متعلق به زنیه که قبل از ایو تو این سلول زندگی می‌کرده و بعدشم مرده. ای وی نامه رو می‌خونه و می‌فهمه سلولی که توشه، تو یکی از کمپ‌های نگهداری از آدماییه که روشون آزمایش می‌شده. زنی که نامه رو نوشته به خاطر همجنس‌گرا بودن اونجا بوده و چیزهایی که دیده و کشیده برای ای وی غیرقابل‌باوره. شکنجه‌های روزانه، تزریق، سوزوندن زنده زنده‌ی اونایی که مریض بودن. ولی این آخر نامه است که برای ای وی مهمه. زن از گل‌های رز صورتی گفته، از عشق و آسمونی که یه روزی دوباره آبی میشه. زن از هر کسی که یک روز قرار بوده که این نامه رو بخونه، می‌خواد که تسلیم نشه که مهم نیست بمیره یا نه، مهم اینه که ادامه بده و وجودش رو از دست نده. مهم نیست چقدر شکنجش کنن و آزارش بدن، در نهایت اون یه موجود آزاده و هیچکس نمی‌تونه اینو ازش بگیره. من ای وی هموند (Evey Hammond)اعتراف می‌کنم که در تاریخ پنجم نوامبر هزار و نهصد و نود و هفت به وسیله‌ی تروریستی به نام وی ربوده شده و به مکان نامعلومی برده شدم. بعد از مدتها شکنجه و تجاوز روحی و جسمی و همچنین تزریق مواد روانگردان وی موفق به شستشوی مغزی اینجانب شد که در نهایت منجر به همکاری من با نام برده گردید. این همکاری شامل  قتل رئیس سازمان د ماوس آقای آلموند، رییس سازمان د فینگر دکتر دالیا و اسقف لیلیمن می باشد. همچنین اینجانب برای قتل آقای کیریدی رییس جدید سازمان فینگر استخدام شدم که با اقدام نیروهای هوشیار امنیتی این ترور با شکست مواجه شد .من ای وی هموند شهادت می‌دهم که تمامی این اعترافات در صحت و سلامت کامل عقلی و به دور از فشار و شکنجه نوشته شده است. بازجو تو تاریکی و روبه روی ایوی نشسته و بعد از خوندن متن اعتراف اون رو جلوی ای وی می‌ذاره ای وی آرومه انگار عادت کرده با صدایی که اصن ترس توش نیست میگه که امضا نمی‌کنم. بازجو ادامه میده که این آخرین باره که به ای وی فرصت داده و اگه امضا نکنه تیربارون میشه. ای وی همچنان جواب میده که امضا نمیکنه. سربازی ای وی رو می‌بره به سلولش. ای‌وی وسط سلول وایمیسه. سرباز بهش میگه اگه امضا کنی ممکنه فقط سه سال زندانی بمونی و بعد حتی شاید استخدامت کنن. ای وی میگه ترجیح میده که بمیره. سرباز جواب میده که خب پس کارت اینجا تمومه و تو آزادی. سرباز غیبش می‌زنه. در سلول بازمونده ای وی گیج شده آروم به سمت در میره و تو انتهای راهرو نگهبانی رو می‌بینه که تکون نمی‌خوره. به سمتش میره نگهبان در واقع یه مجسمه گچیه که لباس نظامی پوشیده. ای وی هنوزم نمی‌فهمه چه اتفاقی داره میفته. به اتاق بازجو میره. بازجو هم یه عروسکه که کنارش یه ضبط صوته. ای‌وی روشنش می‌کنه و تمام حرف‌های بازجو دوباره پخش میشن. ترس دوباره برمی‌گرده. ای وی از اتاق بیرون میاد و وارد یک راهرو دیگه میشه. انتهای راهرو یه دره. ای وی درو باز می‌کنه. در به گالری سایه‌ها باز میشه.وی وسط گالری ایستاده و به ای وی خوش آمد میگه: تو این کارو با من کردی؟ ای وی میلرزه و فریاد میزنه: تو شکنجه ام کردی؟ موهامو تراشیدی؟ منو تو اون سلول کثافت ول کردی؟ تو هر روز این بلاها رو سر من آوردی؟ وی جواب میده که آره چون دوسش داشته و می‌خواسته که ای وی معنی آزاد بودن رو بفهمه. ای‌وی عصبانیه به قدری لاغر و تکیده شده که با هر دادی که میزنه انگار یک ساعت از عمرش کم میشه. اما ادامه میده. میگه که از وی متنفره. از اینکه وی فکر می‌کنه چون متفاوته قدرتش از منطقم بیشتره متنفره. چطور میشه عاشق کسی بود ولی شکنجش داد؟ چطور میشه با زندانی کردن یه نفر بهش آزادی رو یاد داد؟ ای وی میگه که تو گالری سایه‌ها خوشحال بود ولی وی بیرونش کرد. پیش مردمیانسال خوشحال بود تا اینکه اونم کشته شد.وی جواب میده که خوشحالی زندان اصلی ایه که ای وی تمام این سالها گولش رو خورده بوده. زندگی با مردایی که اونو یاد پدرش میندازن خوشبختی نیست زندانه. تو تو زندان به دنیا اومدی ای وی. تو زندان زندگی می‌کنی انقدر که باور نمی‌کنی که بیرون از این زندان دنیای دیگه‌ایم هست. تو ترسیدی ای وی. حق داری آزادی ترسناکه اما بهش پشت نکن . این لحظه مهمی از زندگیته ازش فرار نکن. ای وی روی زمین میوفته. نمی‌تونه نفس بکشه. وی کنارش میشینه و ادامه میده: داری بهش نزدیک میشی احساسش کن. همون احساسی که تو سلولت داشتی. تو ترجیح دادی بمیری. یادته چقدر آروم اینو گفتی؟ اون حس رو به یاد بیار اون همون آزادیه. ای وی بالاخره بغضش می‌ترکه و با صدای بلند شروع به گریه کردن می‌کنه. وی بلندش می‌کنه اونو به پشت بوم می‌بره این بار بدون چشم بند. بارون شدیدی میاد ولی ای وی احساس سرما نمی‌کنه. پارچه‌ی کهنه‌ای که تنشه رو درمیاره و رها و آروم زیر بارون وایمیسه. دستاش رو باز می‌کنه و نفس می‌کشه. صحنه‌ای که وی رو به یاد شبی میندازه که خودشم همینقدر رها از میون خاکسترهای اتاق شماره پنج بیرون اومد و تصمیم گرفت که آزاد باشه. سوم سپتامبر هزار و نهصد و نود و هشت. کارآگاه فینچ و دستیارش همچنان مشغول پیدا کردن ردی از وی هستن. شیش ماه گذشته و هنوز هیچ خبری نیست. این در حالیه که پیشوا هر روز بیشتر و بیشتر همه رو تحت فشار میذاره. این بزرگترین بحرانیه که حکومت تازه کارش باهاش روبرو شده. چیزی که از جنگم براش سخت‌تره. این شیش ماه برای رزماری و آلماندم غیر از تنهایی و بی‌پولی چیزی نداشته. بعد از مردن رییس تلویزیون دیگه هیچ مردی بهش نزدیک نشد. رزماری برای اینکه بتونه خونشو نگه داره، مجبور شد که شروع به رقصیدن توی سالن نه چندان خوشنام کنه. جایی که علاوه بر کار، مجبور به کارهای دیگه‌ای هم هست که فقط باعث میشن بیشتر و بیشتر احساس بدبختی کنه. تو گالری سایه‌ها ای وی بعد از یک خواب طولانی و یه دوش گرم حالش بهتر شده. وی پشت پیانو بزرگش نشسته و در حال نواختن و خوندنه. ای وی به وی میگه که الان می‌تونه منظور وی رو بفهمه و واقعا احساس می‌کنه که یه چیزی برای همیشه تغییر کرده. ولی از یه چیز خوشحال نیست و اون هم غیر واقعی بودن نامه‌ایه که لای دیوار سلولش پیدا کرده بود. وی جواب میده که اون نامه دروغ نبوده و یه روزی وقتی وی هم تو سلولش داشته می‌پوسیده اون نامه رو پیدا کرده و با کمک اون تونسته ادامه بده. نامه‌ی زنی که تو اتاق شماره چهار زندانی بود و همونجا ام کشته شد. وی ادامه میده که اون زن عاشق گل رز صورتی بود و آرزوش این بود که دنیا را دوباره پر از گل رز کنه.وی از همون روز تا همین الان به احترام اون زن و نامش گل رز صورتی پرورش میداده. کاری که بعد از جنگ هنوز هیچکس نتونسته بوده انجام بده. ای وی مصمم جلوی وی وایمیسته و بهش میگه که این بار واقعا آمادست. آمادس که کنار وی باشه و هر کاری که لازم باشه می‌کنه. وی جواب میده که به زودی باید شروع کنم ولی الان فقط لازمه که برقصم. صدای موسیقی تنگو تو گالری پخش میشه. وی و ای وی در حالی مشغول رقصیدنن، که پیشوا با ترس و لرز به مانیتور غول پیکرش خیره‌شده. روی صفحه‌ی مانیتور خیلی ناگهانی و بزرگ تصویری از یک جمله نقش بسته: من عاشقتم. پیشوا نگهبان رو صدا می‌کنه اما تصویر خاموش میشه و مانیتور به حالت قبلی برمی‌گرده. پنجم نوامبر هزار و نهصد و نود و هشت یک سال از انفجار برج پارلمان لندن گذشته. همون شبی که وی برای اولین بار، قدرتش نشون داده بود. حالا تو سالگرد اون شب کذایی و تو یکی از تاریک‌ترین شبای لندن، همه‌ی شهر پر از نیروهای امنیتیه و همه‌ی دوربینها و شنودها دارن خیلی سفت و سخت رصد میشن. وی بالای برج بلندی ایستاده. لندن زیر پاهاشه. وی امشب برنامه‌ی بزرگی داره که چیزی به پرده برداری ازش نمونده. برج‌های بلند سازمان دیر و د آی که همون چشم و گوش حکومتن، درست جلوی چشمای وی قد علم کردن. وی با همون لبخند همیشگی شنلش رو باز می‌کنه. دستاش رو درست مثل یک رهبر ارکستر بالا می‌گیره. با اولین حرکت دست وی، برج بزرگ د آی منفجر میشه. طبقه به طبقه و تا پایین. ساختمون در عرض چند ثانیه تبدیل به گرد و خاک و سیاهی میشه. اما موزیک وی ادامه داره. رهبر ارکستر این بار دستش رو برای برج دیر بالا می‌بره. دوباره همه طبقات از هم میپاشه جوری که انگار هیچ وقت نبوده. پیشوا اهمیتی به صداهایی که می‌شنوه نمیده. به مانیتور بزرگش خیره شده و منتظره دوباره همون جمله رو ببینه. سرنوشت بهش گفته بود که عاشقشه. این چه معنی داره؟ نگهبانا به همراه منشی می‌ریزن تو اتاقشو ازش می‌خوان که تلفناشو جواب بده. رییس سازمان فینگر می‌خواد با پیشوا حرف بزنه. یه کنفرانس ویدیویی برگزار می‌شه و آقای کیریدی به پیشوا میگه که همه‌ی شنودها و دوربین‌ها از کار افتادن. همه‌ی ساکنان هر دو برج کشته‌شدن. چندین روز طول میکشه تا بتونن دوباره به منبع تمام تجهیزات شون دسترسی داشته باشن. پیشوا حرفشو قطع می‌کنه. تنها چیزی که نگرانش می‌کنه فعلاَ صدای سرنوشته. پیشوا به کیریدی دستور میده که صدای سرنوشت شروع کنه به حرف زدن یا به مردم بگه که این بازی حکومته و همه چیز تحت کنترله یا تهدید کنه یه چیزی بگه. آقای کیریدی چند ثانیه سکوت می‌کنه و بعد با ترس ادامه میده: متاسفانه علاوه بر چشم و گوش ما دیگه صدای سرنوشت رو هم از دست دادیم. از چند دقیقه قبل تمام رادیوها داره صدای وی رو پخش می‌کنه و ما هیچ راهی برای ساکت کردنش بلد نیستیم. شب بخیر لندن. این صدای جدید سرنوشته که می‌شنوین. حدود چهارصد سال پیش در چنین شبی، یک شهروند درستکار، یکی از بزرگترین فداکاری‌ها رو برای کشورش انجام داد. هدیه‌ای گرانبها، که در سکوت و پنهان‌کاری گم شد. برای بزرگداشت این شب تاریخی و باشکوه، حکومت دست و دلباز انگلستان تصمیم گرفته که به عنوان هدیه حقوق انسانی شما مثل حق داشتن یک زندگی شخصی رو بهتون تقدیم کنه. از امشب و به مدت سه روز هیچ کدوم از حرکات شما زیر نظر نخواهد بود. هیچ دوربینی رفت و آمدهای شما را ضبط نخواهدکرد، هیچ مکالمه‌ای شنیده نخواهد شد. برای سه‌روز هر کاری که خواستید رو انجام بدید و این تنها قانون این کشور خواهدبود. خدا به همه‌ی ما رحم کند و شب بخیر لندن. به دستور پیشوا هیچ مراسمی برای خاکسپاری قربانیان دو برج برگزار نمیشه. کل ارتش و نیروهای امنیتی تو خیابونا مستقر میشن. نیروهای پلیس تو خیابونا راه میرن و با بلندگوهای دستیشون اعلام می‌کنن که مردم و مغازه‌ها و کلاَ همه چی، باید مثل همیشه به کارشون ادامه بدن و همه چیز کاملاَ تحت کنترله. ولی به همین راحتیام نیست. مردم دارن چیزی رو تجربه می‌کنن که خیلی وقت بود فراموشش کرده بودن. کسی تعقیبشون نمی‌کنه، ازشون بازخواست نمی‌کنه، متهم و محاکمه شون نمی‌کنه چون نمی‌تونه. چون دیگه نه می‌شنوه، و نه حتی می‌بینه. چیزی نمی‌گذره که حمله به فروشگاه‌های مواد غذایی شروع میشه. به اسلحه فروشی‌ها، به فروشگاه‌های لباس. مردم کم‌کم ترسشونو کنار می‌ذارن و وارد خیابونا میشن. ولی هنوز هیچی معلوم نیست. هیچکس نمیدونه چی شده و چی می‌خواد. درگیری‌ها برای چیه و باید دنبال چی باشن. فعلاَ کسی قیامی نکرده و تنها صدایی که شنیده میشه، صدای آشوب و هرج و مرجه. تنها کسی که تو این شرایط هیچ کاری نمی‌کنه، پیشواس. پیشوا از روی صندلیش تکون نخورده و همچنان منتظره تا سرنوشت، دوباره بهش ابراز عشق کنه. همین هم بهانه‌ای می‌شه برای سران سازمان‌های باقی مونده که شروع به یارکشی کنن. آقای کیریدی رییس سازمان د فینگر، اولین کسیه که شایعه انتخاب یک جانشین برای پیشوا رو بین اهالی حکومت پخش می‌کنه. اما یه نفر هست که از چند روز پیش از این اتفاقا غیبش زده و هیچ خبری ازش نیست. کاراگاه فینچ که به طرز عجیبی تو داستان دکتر دالیا،مرد اتاق شماره پنج و کمپ لارکهیل غرق شده، بی‌خبر لندن رو ترک می‌کنه تا بره وکمپ اصلی رو پیدا کنه.بارهای لندن از همیشه شلوغ‌تره. ساعت از دوازده گذشته و مردم عادی بدون سایه‌ی حکومت نظامی تو خیابونا ریختن و سالن‌های رقص و پرکردن. تنها کسانی که هنوز به کارهای همیشگی شون ادامه میدن، رقاص‌ها و پیشخدمت‌های لختیه باران که حالا مجبورن بیشتر کار کنن و بیشترم مورد تعرض قرار بگیرن. یکی از اونا رزماری آلمونده. زنی که حتی یک سال هم از بیوه بودنش نگذشته و حالا مجبوره هر شب با بدن برهنه برقص و پول دربیاره. رزماری جزو اولین کسانیه که برای خودش اسلحه می‌خره. این دومین باری که داره می‌بینه که قراره اتفاق بزرگی تو کشورش بیفته. وقتی که رژیم عوض شد، رزماری مجبور شد که کار توی بانک رو ول کنه و تو خونه بمونه. همسرش درک آلموند، همون روزهای اول به حکومت ملحق شد و از اون روز به بعد، دیگه اونا هیچ دوستی نداشتن. تو گالری سایه‌ها چیزی عوض نشده. ای وی حالش بهتر شده و از نظر جسمی تونسته دوباره انرژیشو برگردونه. احساس می‌کنه بزرگ شده و دیگه از هیچی نمی‌ترسه. این چیزیه که وی هم می‌تونه تو چشمای ای وی به خوبی ببینه. صدای بیسیم نیروهای امنیتی تو گالری سایه‌ها پخش میشه. وی همه‌ی پیام‌ها رو می‌شنوه. پیامایی که نشون میدن که همه چیز از دست حکومت در رفته و نمی‌دونن باید چیکار کنن. کم کم روی دیوارهای شهر گرافیتی‌هایی دیده میشه. گرافیتی‌هایی که همشون یه طرح رو دارن. یکی وی بزرگ و سیاه‌رنگ.ای وی به وی نزدیک میشه و ازش می‌پرسه: این همون سرزمینیه که دنبالش بودی؟ سرزمینی که مردم توش هر کاری که دلشون خواست رو بکنن؟ وی جواب میده: نه چیزی که داری می‌شنوی صدای سرزمینیه که مردم هرچی که میخوان رو برای خودشون برمی‌دارن. این اسمش آنارشی یا قیام نیست. آشوب و اغتشاشه. آنارشی رهبر نمی‌خواد ولی قانون می‌خواد. عصر آزادی زمانی شروع میشه که این دیوانگیا و عقده گشاییا هم تموم بشه. وی دستهای ای‌وی رو می‌گیره و بهش میگه که میخواد بهش یه اتاق مخفیو نشون بده. ای وی دنبالش میره و با اتاقی روبرو میشه که دورتادورشو روی تمام دیواراش مانیتور وصل شده. مانیتورای کوچیک، که همه میرسن به یه صفحه‌ی بزرگ درست مثل اتاق پیشوا.وی همه‌ی این سال‌ها به تمام سیستما و مانیتورهای اتاق پیشوا دسترسی داشته. حتی ابر کامپیوتر سرنوشت رو هم که تنها پیشوا اجازه وارد شدن و نگاه کردن بهش رو داشته، برای وی به راحتی قابل دسترس بوده. ای وی دور تا دورش رو نگاه می‌کنه و بعد می‌پرسه: ماموریتت تموم شده نه؟ تو همه‌ی نقشه‌هات رو عملی کردی. وی جواب میده: باید با چشمای خودت ببینی. من تمام مهره‌ها رو یکی یکی سر جای خودشون چیدم. درست مثل دومینو. حالا فقط یه ضربه به یکیشون کافیه تا بقیه هم یکی یکی سقوط کنند. مهره‌های بیچاره مطمینن که جاشون درست و محکمه. خیلی طول کشیده تا به این امپراطوری رسیدن ولی این مشکل من نیست. من فقط ضربه رو می‌زنم. پیشوا همچنان تو اتاقشه و داره به سرنوشت التماس می‌کنه که یه بار دیگه بهش بگه که عاشقشه. گریه می‌کنه، داد می‌زنه. سرنوشت بالاخره صداش رو می‌شنوه. دوباره همه‌ی مانیتورها خاموش میشن و بعد از چند ثانیه دوباره روشن میشن. سرنوشت این بار پیغام دیگه‌ای برای پیشوا داره. به جای جمله‌ی من عاشقتم، یه وی بزرگ روی صفحه‌ی سیاه رنگ سرنوشت و تمام مانیتورهای دیگه نقش بسته. یه وی بزرگ و سفیدرنگ. آقای فینچ روبروی دروازه ورودی کمپ لارکهیل ایستاده. دروازه‌ای که شکسته و تابلویی که تو باد تکون می‌خوره. سیم خاردارهای دیوارهای کمپ به هم گره خوردن. هنوز میشه لباس‌های پاره شده و تیکه استخونای از هم پاشیده اهالی کمپ رو لابه‌لای اونا پیداکرد. فینچ وارد خرابه میشه و سعی می‌کنه به تمام سوراخ سمبه‌های که سالم موندن یه سری بزنه. دیدن خاکسترهای اونجا کارگاه فینچ رو یاد روزهای قبل از حاکم شدن پیشوا میندازه. وقتی جنگ تموم شده بود و مردم بدون هیچ قانونی تو خیابونا ول شده بودن. همه به جون هم افتاده بودن و از گرسنگی همدیگه رو تیکه پاره می‌کردن. کاراگاه تو هیاهو و جنایت‌های همون روزا دختر و همسرش رو از دست داده بود و تنها دلیلی ام که به حزب ملحق شده بود، همین بود. حزبی که وعده امنیت و قانون داده بود و انصافاَ هم خوب داشت بهشون عمل می‌کرد. فینچ سعی می‌کنه وارد ساختمون تودرتوی کمپ بشه. دیوارا  همه سوختن و هنوز میشه بوی گاز رو استشمام کرد. کاراگاه یاد مردمی میفته که روزی همشهری محسوب می‌شدند. رنگین‌پوستایی که سالهاست کسی ندیدتشون و لهجه‌شان نشنیده. یاد زنا و مردانی میفته که لباس‌های رنگی می‌پوشیدن و با معشوقه‌های هم جنسشون تو خیابونا جشن راه مینداختن. آسیایی‌ها، هندیا و همه‌ی اونایی که انگار بعد از جنگ از روی زمین محو و نابود شدن. فینچ به اتاق شماره پنج می‌رسه. روبروی درش وایمیسه. دیدن سلولها و کوره‌های آدم سوزی و وسایل آزمایشگاه دلش رو به درد آورده. شاید اگه می‌دونست قراره چه اتفاقی بیفته و چه بلایی سر مردم عادی بیارن، هیچوقت همکاری نمی‌کرد. شایدم می‌کرد. فینچ به شماره پنج لاتین روی در یا همون وی خیره شده. بالاخره جرات میکنه و درو بازمیکنه. تمام کاردستیهای وی هنوز روی زمینه. هنوز بوی کلر میاد. کلر و آمونیاک.تو گالری سایه‌ها ای‌وی داره سعی می‌کنه تا قدم بعدی وی رو بفهمه. وی همچنان با جمله‌های عجیبش از جواب دادن به سوال ای وی طفره میره. ولی وقتی اصرار ای‌وی رو می‌بینه، بهش میگه: میخواد همه چیز رو نشونش بده. وی یکی از درهای مخفی گالری رو باز می‌کنه و از ای وی میخواد که دنبالش بره. درب یه راه پله باز میشه که به زیرزمین راه داره. اول وارد اتاق می‌شن که وی تمام قطعات موسیقی و کتاب‌های ممنوع رو اونجا چیده‌بوده. طبقه‌ی پایین‌تر، پر از شنل و ماسکه که وی از روی ماسک خودش ساخته. وی به ای وی میگه: شاید یک روز به اینا احتیاج پیدا کنی. ولی ای وی جواب میده که قصد این کار و یا کشتن کسی رو نداره. وی ام جواب میده: که برای هر تغییری یه نابود کننده لازمه و بعدم یه سازنده. کسی که بیاد و روی ویرانه‌های قبلی یک دنیای جدید بسازه. یه دنیای بهتر و بدون خونریزی. برای ساختن یک دنیای بهتر، شاید مجبور باشه که یه ماسک داشته باشه.اتاق بعدی اتاقیه که وی از طریق اون به تمام دوربینها و شنودهای لندن دسترسی داره. دوربین‌هایی که الان غیر از وی، هیچ کس دیگه‌ای نمی‌تونه تصاویری که ضبط می‌کنن رو ببینه. اتاق بعدی اتاق اسلحه و مواد منفجرس. بعدی اتاق رزای صورتیه. رزایی که وی دیگه مسیولیتشون رو به ای وی می‌سپره. ای وی داره نگران میشه. ولی باز هر چی سوال می‌پرسه وی به حرف زدن خودش ادامه میده. در نهایت و در زیرزمینی‌ترین طبقه، به یه ایستگاه متروکی متروکی می‌رسن که یک قطار مجللم توش پارک کرده. قطاری که وی با گل رز تزیینش کرده و داخلشم پر از گیاهاییه که ایو توی زندگیش ندیده.ایو از دیدن قطار هیجان زده میشه. وی به ایو میگه که دیگه هر چی لازم بوده رو بهش نشون داده و حالا باید به طبقه بالا برگردن که وی خودش رو برای پذیرایی از مهمونش آماده کنه. ای وی باز عصبانی میشه و بهش میگه: منظورش چیه؟ وی سکوت می‌کنه و از پله‌ها بالا میره. حکومت تصمیم گرفته که برای آرام کردن مردم راه جدیدی رو امتحان کنه. تمام در و دیوارهای شهر پر شده از پوسترهایی که توش برای اولین بار از سخنرانی مردم پیشوا صحبت شده. پیشوا تصمیم گرفته که از غار تنهاییش بیرون بیاد و با مردم حرف بزنه و آروم‌شون کنه. نیروهای امنیتی صد برابر شدن. حکومت دار و دسته‌های گروهای گنگستری مسلح رو هم برای کمک به امنیت استخدام کرده. پیشوا سوار ماشینش میشه و با یه اسکورت عریض و طویل به سمت محل سخنرانی حرکت می‌کنه. رزماری تصمیم گرفته که تو این سخنرانی شرکت کنه. بعد از مدت‌ها به سمت لباس‌هایی میره که زمانی به عنوان همسر یه آدم مهم تنش می‌کرده. همسر درک آلموند که بارها با هم و تو مهمونیای پیشوا شرکت کرده بودن. رزماری با صورتی یخ زده و لباسی رسمی به سمت محل مراسم میره. ماشین پیشوا داره نزدیک میشه. رز سعی می‌کنه به اولین نفرات استقبال‌کننده نزدیک بشه. مردمی که همه پشت حصار ایستادن و می‌خوان پیشوا رو ببینن و بهش دست بزنن. نگهبانا سعی می‌کنند جلوی رز رو بگیرن ولی بعد میشناسنشو بهش اجازه میدن که خودشو تو اول صف جا بده. رز داره به زندگیش فکر می‌کنه. به هر چی که به خاطر پیشوا از دست داده. به دنیایی که روی سرش و هزاران نفر دیگه خراب‌شده. به همسرش، به قربانیای همسرش. به همه‌ی اون شبایی که مجبور بوده از شوهرش کتک بخوره. به شبهای بعد از همسرش که مجبور بوده به خاطر زنده موندن، به هر کاری دست بزنه. پیشوا نزدیک میشه. رز دستش رو داخل جیبش می‌کنه. رز پیشوا رو صدا میزنه. پیشوا صداش رو می‌شنوه. به سمتش برمی‌گرده. فقط چند قدم با هم فاصله دارن. رز اسلحه‌اش رو بیرون میاره و پیشوا با اصابت یک گلوله به قلبش جلوی صدها نفر از مردم و نیروهای امنیتی نقش زمین میشه و می‌میره. همون جا و در همون لحظه پیشوا برای همیشه تموم میشه. کاراگاه فینچ از اتاق شماره پنج بیرون اومده و سعی می‌کنه مسیری رو ادامه بده که فکر می‌کنه وی وقتی از کمپ فرار کرده بوده به همین سمت رفته. جلوتر و جلوتر میره تا بالاخره به ورودی یک ایستگاه متروک مترو می‌رسه. ایستگاهی که یه قفل بزرگ روی در ورودیش نصب شده. کارآگاه قفل رو می‌شکنه و وارد تونل میشه. چیزی نمی‌گذره که با یک قطار بزرگ و پر از گلهای رز روبرو میشه. کاراگاه به قطار نزدیک میشه ولی همون موقع صدایی رو میشنوه و وقتی برمیگرده وی رو می‌بینه که روبروش وایساده. کاراگاه هول میشه به سمت وی شلیک می‌کنه. گلوله به وی اصابت می‌کنه. ولی انگار اتفاقی نمیفته. وی حتی تکون هم نمی‌خوره. کاراگاه روی زمین می‌افته و شروع به اشک ریختن می‌کنه. وی بهش نزدیک میشه: تو واقعا فک کردی که میتونی منو بکشی؟ زیر این نقاب گوشت و خونی برای مردن نیست. زیر این نقاب یه ایدست و ایده‌ها هیچ وقت نمی‌میرن. نه نوامبر هزار و نهصد و نود و هشت. تمام کله‌گنده‌های حکومت تو سردخونه سازمان فینگر جمع شدن .جسد پیشوا رو یکی از تخت ها افتاده و یه گوشه‌ی دیگه اتاق رزماری درحال کتک خوردن و بازجوییه. رزماری حرف نمی‌زنه، حتی گریم نمی‌کنه . بارها و بارها عکس وی رو نشونش دادن و ازش خواستن اعتراف کنه که اجیر دست اون تروریست ماسک‌داره. فایده‌ای نداره. آقای کلیدی به همراه چند نفر دیگه که حالا رقیب هم محسوب میشن بالای سر پیشوای مرده وایسادن. نیمه شب امشب زمانی که وی به مردم اعلام کرده بود که آزادن هر کاری که خواستن بکنن تموم میشه و همه مطمئنن که اون برنامه‌ی جدیدی داره و به هر حال سر و کله‌ش پیدا میشه. تو همین حرفا یهو کارگاه فینچ درب و داغون وارد اتاق میشه و بهشون میگه که تروریست مرده. اولش فکر کرده که اتفاقی نیفتاده ولی بعد از اینکه وی غیب شده دیده که تمام مسیرش پر از خون شده و مطمئنه هیچ‌کس از این همه خون ریزی جون سالم به در نمی‌بره .کاراگاه فینچ نمیگه که وی رو کجا دیده و یه داستانی از خودش در میاره. برای کسی هم چندان مهم نیست. همه حرفش رو باور می‌کنن و تصمیم می‌گیرنن که این موضوع رو به مردم اعلام کنن. نیروهای امنیتی با بلندگو تو خیابونا راه میفتن و فریاد میزنن که وی مرده و مردم دیگه می‌تونن با آرامش به زندگی خودشون برگردن. به مردم گفته میشه که حکومت نظامی امشب برقراره و کسی حق نداره از ساعت دوازده به بعد از خونش بیرون بیاد ولی اوضاع مثل همیشه نیست. مردم مطمئنن که پیشواس که مرده و همینم خیابونا رو شلوغ‌تر کرده. روی در و دیوار خیابونا نقاشی‌هایی از گل رز صورتی دیده میشه و حرف وی که دیگه حکومت وقت نمی‌کنه پاکشون کنه. با اینکه تا نیمه شب چند ساعت باقی مونده شهر کم کم داره شلوغ میشه و در حالی که نیروهای امنیتی هنوز در حال اعلام حکومت نظامین مردم یکی یکی و در سکوت به هم ملحق می‌شن. هیچکس نه سوالی می‌پرسه و نه اینبار شورشی قراره اتفاق بیفته. مردم فقط کنار هم ایستادن و منتظرن. ای وی پشت پیانو نشسته و به فکر فرو رفته. وی صداش میزنه ای وی برمیگرده و وی رو میبینه که تلو تلو خوران از پله‌ها پایین میاد و روی زمین میفته. رد خون زیادی پشت سرش راه افتاده و چکه می‌کنه. ای وی وحشت زده به سمتش میره و سر وی رو روی پاهاش میذاره. ای وی به گریه افتاده. ازش می‌خواد که اجازه بده کمک بیارن. وی به سختی می‌تونه حرف بزنه. خوب به حرفای من گوش بده ای وی، این کشور هنوز نجات پیدا نکرده اما اون باورهای قدیمی پوسیده شروع به خرد شدن کردن و این اولین قدم برای ساختن یه دنیای بهتره. تو باید ادامه بدی. بهشون بگو که باید از زندگی خودشون شروع کنن و اگه تونستن انجامش بدن تازه می‌تونن دنبال رستگاری بگردن وگرنه تا همیشه مثل یه لاشه‌ی فاسد زندگی می‌کنن. تا سال دوهزار و شروع قرن جدید دیگه باید سرنوشتشون رو بدونن یا تو دنیای پر از رز زندگی می‌کنن یا دیگه هیچ وقت هیچ شکوفه‌ای رو نمی‌بینن. اما تو ای وی چه بلایی سر تو میاد وقتی من مردم؟ تو ادامه میدی ای وی نازنین من. اولش حتما می‌خوای بدونی که زیر این ماسک کیه ولی این کارو نکن، هیچوقت ماسک و برندار. جسد منو داخل اون قطار بذار غرق در گل رز. قطارو روشن کن و رها کن که مسیر خودشو بره، جایی در مرکز لندن جایی در مرکز نورت فایر. مثل یک خاکسپاری برای یه وایکینگ.سر وی هنوز روی زانوهای ای ویه و ای وی در حال گریه کردن. حالا تمام معماها و رازها و سکوت‌های وی براش معنی پیدا می‌کنه. حالا باید چیکار کنه؟ ماسک رو برداره؟ معلومه که برمی‌داره. کی می‌خواد جلوش و بگیره؟ زیر ماسک کیه؟ پدرشه؟ نه دیگه برای این فکر خیلی بزرگ شده. شاید اینا یه بازیه. شاید مثل همیشه وی پشت یه درو تو تاریکی وایساده و می‌خواد درس جدیدش و شروع کنه. شایدم نه. شاید وی هم مثل همه‌ یه تیر خورده و مرده. شاید وی یه آدم معمولیه. شاید زیر ماسک فقط یه صورت مثل همه. شاید وی هیچ کس نیست. شایدم هست. یه آدم به کوچیکی همه‌ی آدمای دیگه یا به همون بزرگی. اما نه زیر اون ماسک هیچکس نیست. زیر اون ماسک یه آدم نیست. من اون ماسک رو بر نمی‌دارم چون من میدونم که کی زیر اون ماسکه که اون لبخند بزرگ ماله کیه. در حالی که اعضای حکومت به جون هم افتادن و یکی یکی برای کشتن همدیگه آدم اجیر می‌کنن، خیابونای لندن داره از مردم پر میشه. مردمی که تمام این سالها تا این حد به هم نزدیک نشده بودن و اصلا یادشون رفته بود که انقدر زیادن. نیروهای امنیتی دارن سعی می‌کنن که پراکندشون کنن ولی دیگه حتی جای سوزن انداختنم نیست. بعضی از مامورا ترسیدن و توی صف‌های منظم یه گوشه وایستادن که فقط یه خودی نشون بدن.ساعت داره کم کم دوازده میشه ولی هنوز خبری نیست. شاید واقعا وی مرده باشه. سر ساعت دوازده از تمام بلندگوهای نصب شده تو لندن صدای نامفهومی شنیده میشه و بعد شب بخیر لندن. مردم شروع به فریاد زدن می‌کنن. هم ترسیدن و هم خوشحالن. بالای بلندترین برج باقیمونده لندن وی میکروفون به دست ایستاده و با لبخند مور مور کنندش به مردم زیر پاش نگاه می‌کنه. شب بخیر لندن. بذارین خودمو معرفی کنم: واقعیت اینه که من اسمی ندارم. شما می‌تونین منو وی صدا بزنین. از لحظه‌ی اول تولد انسان اونایی که زورشون بیشتر بود با قلدری شروع به تصمیم‌گیری برای زندگی بقیه کردن. تصمیماتی که باید به عهده‌ی خودمون می‌بود. اونا قدرتمون رو ازمون گرفتن ولی بیاین صادق باشیم. ما هم مقاومتی نکردیم اما حالا دیگه دیدیم که مسیری که اونا رفتن غیر از جنگ و کشتار و نابودی نتیجه‌ی دیگه‌ای نداشته ولی با این قیام ما می‌تونیم یه راه جدید رو امتحان کنیم. با نابودی مسیر قبلی می‌تونیم یه زندگی جدید رو از نو بسازیم زندگی جدیدی که این بار با امید پایه‌ریزی بشه. فردا این حکومت برای همیشه نابود خواهد شد و دیگه تصمیم باشماست که دنیاتون رو تو دستای کی بذارین. تصمیم شماست که صاحب زندگیتون بشین یا به قل و زنجیرتون برگردید. خوب فکر کنید و با دقت انتخاب کنین. شب بخیر لندن. وی غیب میشه. مردم هنوز وایسادن. نیروهای امنیتی اسلحه هاشون رو غلاف کردن و اونهام به بهت و سکوت مردم ملحق شدن. اگه وی درست گفته باشه دیگه فرقی هم نمی‌کنه. فردا دیگه فرقی نمی‌کنه کی اسلحه داره و نداره. کی قدرت داره و نداره. فردا همه چی تموم شده یا شروع شده. ده نوامبر هزار و نهصد و نود و هشت ساعت دو صبح. جسد وی روی یک تخت پر از گل رز وسط اولین واگن قطار تزیین شده از گیاه و مواد منفجره گذاشته شده. قطار سوت بلندی می‌کشه و به راه میفته. درست مثل یک خاکسپاری وایکینگی. این چیزی بود که ازم خواستی. درخواست زیادی نبود. تو هیچ وقت هیچی از من نخواستی اونم بعد از همه‌ی کارایی که برام کردی. تو از تاریکی بیرون اومدی و جای خالی  آزادی رو دیدی، نه فقط تو زندگی خودت تو زندگی همه. تو دیدی و جراتشو داشتی که یه کاری بکنی. چه هدف بزرگی پشت انتقامت بود. چقدر دقیق، درست مثل یه جراحی. حالا مردمن که روی خرابه‌های زندانشون وایسادن. تو درو براشون باز کردی. دیگه انتخاب با خودشونه. همونجوری که همیشه باید می‌بود. من رهبریشون نمی‌کنم وی  ولی کمک می‌کنم. کمک می‌کنم که به جای کشتن و بردگی زندگی کنن. دیگه زمان قاتلا و قصابا تموم شده. اونا تو دنیای جدید ما جایی ندارن. تو یه خاکسپاری وایکینگی می‌خواستی. این برای تو، تقدیم با عشق، وی نازنین من. قطار تو تاریکی تونل محو میشه. ای وی از پله‌ها بالا میره و خودشو به پشت بوم می‌رسونه، جایی که می‌تونه لندن رو به خوبی ببینه. چند دقیقه بعد قطار قراره به زیرزمین مرکزی‌ترین و مهم‌ترین بخش لندن برسه. جایی که پر از قصره و از همه مهم‌تر مرکز حکومت نردفایه. یعنی ساختمون دهد. ای وی روی لبه‌ی پشت بوم میشینه. به ساعتش نگاه می‌کنه. وی دیگه  باید رسیده باشه. چند ثانیه بعد صدای مهیب یه انفجار بزرگ شنیده میشه. تمام شهر روشن میشه. حالا همه‌ی مردم می‌تونن ببینن که خونه‌ی دیو ترسناکی که سال‌ها زنجیرشون کرده بود داره می‌سوزه و از روی زمین محو می‌شه.  پسر نوجوونی تو کوچه پس کوچه‌های لندن در حال فرار کردن از دست دزدهایی که بهش دستبرد زدن و حالا قصد دارن که بهش تجاوز کنن. لندن داره تو آتیش انفجار می‌سوزه و هیچکس اهمیتی به این نوجوون لاغرمردنی نمیده. نوجوون خسته میشه و روی زمین میفته. دزدا با خنده‌ی چندش‌آوری بهش نزدیک میشن اما بعد یه سایه میاد و نجاتش میده. یه سایه با یه ماسک سفید و لبخندی بزرگ. پسر بیهوش میشه ولی وقتی به هوش میاد دیگه تو خیابون نیست. توی قصر بزرگ و عجیبه. سایه بالای سرش وایساده. سلام مرد جوان، اینجا خونه‌ی منه. گالری سایه‌ها. من اسمی ندارم ولی تو میتونی من رو وی صدا کنی.داستان وی تموم شد. نمی‌تونم به اندازه‌ی کافی ابراز کنم که چقدر از این که تونستم تعریفش کنم خوشحالم. امیدوارم که لذت برده باشی. اینجا باید برم سراغ فیلمها و سریالهایی که ازش ساختن که البته فقط یه دونست. یه فیلم به همین نام که تو سال دو هزار و پنج و به کارگردانی جیمز مک تیگو اکران شد. نویسنده ی فیلم لیلی و لانا واچوفسکی بودن که سه گانه‌ی ماتریکس و خلق کردن. دو تا خواهر که هر دو ترنسکشوالن و توی بدن مردونه متولد شده بودن. بازیگرای اصلی فیلم یکیش ناتالی پورتمنه که نقش ایوی رو بازی می‌کنه. اون یکی هم هوگو ویوینگه که تو نقش وی واقعا می‌درخشه، گرچه هیچ وقت صورتشو تو فیلم نمی‌بینیم. فیلم با تغییرای زیادی نسبت به کمیک نوشته و ساخته شد ولی به نظر من یه اثر فوق‌العاده از آب دراومد. با این که مسلما آلن علاقه‌ای به این فیلم نداشت و مثل همیشه نخواست که اسمی ازش برده بشه و نه همکاری کرد، فیلم برای خودش یه اثر ارزشمند مستقل شد. تو قسمت‌های قبلی زیاد وارد جزییات فیلمها و سریالها نمی‌شدم ولی دلم می‌خواد یکم در مورد فیلم وی فور وندتا و تفاوتش با کتابش حرف بزنم. اگه دوست دارین خودتون کشف کنین این بخش رو رد کنین که لو نره اگرم نه که در خدمتتون هستم. گفتم که فیلم با تغییرات زیادی ساخته شد دلیلشم تفاوت زیادی بود که تو دور و زمونه و دنیا اتفاق افتاده بود. هم کتاب و هم فیلم تو دوره‌ای اتفاق می‌افتن که یک حکومت دیکتاتور رهبری انگلیس رو به عهده گرفته. کتاب از دوران نخست وزیری مارگارت تاچر الهام گرفته. زنی که تو دوران جنگ سرد به قدرت رسید و تمرکزش روی کم کردن قدرت اتحادیه‌های کارگری و همچنین خودی کردن دولت بود. فیلم مسلما باید از یه نسخه‌ی به روز شده استفاده می‌کرد، واسه همینم رفت سراغ دوران ریاست جمهوری بوش و راست‌گرایی افراطی که کم‌کم دامن انگلیس رو هم می‌گیره و در نهایت باعث پایه ریزی یه حکومت ترسناک و سرکوبگر میشه. تو کتاب حکومتی که سر کاره به کاری که می‌کنه اعتقاد داره. به باور خودش جامعه رو تو یه مسیر منزه پیش می‌بره و از مصیبت‌هایی مثل کمونیست یا چیزی که اونا فکر می‌کردن بی‌بندوباری جنسی و بی‌اخلاقیه نجات بده. حزب نورت فایر به کاری که می‌کنه ایمان داره و برای همین هم از هیچ خشونتی برای حفظ این پاکی و خلوص و برتری فروگذار نمی‌کنه .اما تو فیلم حکومت از مهره‌ی ترس استفاده می‌کنه. ترس از حکومت ترس از تروریسم ترس از هر چیز متفاوتی که به دنیا معرفی میشه، درست مثل ترسی که بعد از یازده سپتامبر افتاد به جون آمریکاییها و بوش هم با استفاده ازش جنگ هایی و  تو دنیا راه انداخت که خب تا همین الانم ادامه داره. تو فیلم این ترس کل انگلیس و در بر گرفته و حکومتم به خوبی ازش استفاده می‌کنه. هم تو کتاب و هم تو فیلم حزب نورت فایر بعد از یک فاجعه جهانی روی کار میاد. تو کتاب که جنگ جهانی اتمی دنیا رو نابود کرده و بعدشم که شنیدیم چی شد ولی تو فیلم از یک حمله‌ی تروریستی بیولوژیکی استفاده می‌کنن. یه بیماری لاعلاج که آمریکا و نصف دنیا رو به فنا داده و حزب نورت فایر با استفاده از ترسی که مثل خوره به جون مردم افتاده به قدرت می‌رسه تا مثل کتاب امنیت رو تو کشور برقرار کنه.امنیتی که با خفقان شدید همراهه و به اسم مبارزه با تروریسم مذهبی و ایده‌های رادیکال توجیهش می‌کنن. پس در واقعیت هیچ عقیده و باوری پشت حکومت نشون داده تو فیلم نیست. همه تشنه قدرت و ثروتن. پیشوای فیلم مثل آدام سوزن کتاب باور عمیقی به نژاد برتر و خدایی به اسم سرنوشت نداره، به خاطر همینم ضعفی که ما تو آدام و عشق سوزانش به سرنوشت می‌بینیم توی فیلم وجود نداره و یه دیکتاتور مدرن و خشن جلومون ظاهر میشه. از طرفی تمام اعضای حکومت توی کتاب که در نهایت به جون هم میفتن هیچ ارتباطی با وی نمی‌گیرن اما توی فیلم برای پایین کشیدن پیشوا دست به دامن وی و فضایی که به وجود آورده میشن و خب وی هم به خوبی بازیشون میده. مهم‌ترین تغییرم برای ای وی اتفاق میفته. ای وی فیلم یه گزارشگره و هیچ وقتم به سمت تن‌فروشی نرفته، البته خانواده‌اش رو تو همین دیکتاتوری از دست داده. رابطش با وی هم توی سطح دیگه‌ایه. اون حالت مظلوم کتاب رو ندارن ولی به هر حال در نهایت همون اتفاقی براش میوفته که برای ای وی کتاب افتاد. آخر فیلمم عوض میشه با یه صحنه‌ی حماسی و سینمایی که اینو دیگه لو نمیدم چون واقعا حیفه. خلاصه فیلم اثر بی‌نظیریه که از روی یه اثر بی‌نظیرتر ساخته شده. آلن و دیوید داستان فوق العاده‌ای رو به دنیای سرگرمی، سینما و ادبیات هدیه دادن که استفاده ازش کار راحتی نبوده ولی به نظر من کارگردان و نویسنده‌ها از پسش بر اومدن. برین فیلم و ببینین اگه ندیدین که بیشترم بتونیم در موردش حرف بزنیم. مطمئنم که لذت می‌برین. کتاب مصور وی فور وندتا تو همون پنج صفحه‌ی اول ما رو با دنیایی روبرو می‌کنه که تمام مردم تو خونه‌هاشون یه جورایی زندانین. از همون اول ما می‌فهمیم که یه سری محله‌ها قرنطینن و پاکسازی شدن. دوازده شب به بعد حکومت نظامیه. گوشت سهمیه بندیه و هیچ محصول کشاورزی هم وجود نداره. همه جا دوربین و شنود کار گذاشتن و روشم نوشتن برای مراقبت از خودتون. از طرفی تو همون صفحه‌ها هم ما با یه دختر شونزده ساله آشنا میشیم که نصف شب برای تن‌فروشی تو خیابونا دنبال مشتری می‌گرده. بعدشم با سه تا مرد قانون مواجه میشه که بدون هیچ ترسی می‌گیرنش و می‌خوان بهش تجاوز کنن تا اینکه وی وارد میشه و دخترک رو نجات میده. پس ما خیلی زود می‌فهمیم که کی آدم بدست و کی آدم خوبه ولی چیزی نمی‌گذره که یهو آدم خوبه داستان پارلمان انگلیس و بدون هیچ حس ترحمی برای آدمای داخلش منفجر می‌کنه. پس ما احتمالا با یه  قهرمان مواجه نیستیم. با موجودی مواجهیم که ماسک گای فاکس به صورتش میزنه و تو سالگرد خیانت توطئه باروت همون کاری رو می‌کنه که گای فاکس موفق به انجام دادنش نشد. اصلا انتخاب همین ماسکم برای ظاهر وی خیلی زود خواننده رو با این سوال مواجه می‌کنه که آدم خوبس یا آدم بده؟ همون سوالی که بیشتر از چهارصد ساله در مورد گای فاکسم مطرحه. اینکه آیا گای فاکس واقعا تروریست و خیانتکار بود یا یه انقلابی دو آتیشه؟ ولی فرق وی با گای فاکس اینه که اهمیتی نمی‌ده.اون خودش رو از همون اول آدم بده معرفی می‌کنه. میگه من یه کابوسم. من پسر نوحم ولی با همه‌ی اینا مخاطب خیلی زود جذبش میشه چون وی اگه لولو خورخوره هم باشه همین چند دقیقه پیش یه دختر نوجوون رو نجات داده. حالا یه بمب‌گذاریم کرده ولی خب انگار قصد بدی نداشته.پس تو همون چند صفحه‌ی اول مخاطب برای خشونتی که از شخصیت می‌بینه یه توجیهی پیدا می‌کنه. اگه بخوایم معنی کلمه‌ی ویلن یا همون ضدقهرمان رو هم توی فرهنگ ببینیم میبینیم که یه جاهایی میگه قانون‌شکن و مجرم که خب اینجا تو این روایت معنی نداره. ما خیلی زود می‌فهمیم که تو دنیای وی قانون وجود نداره یا حداقل قانون عادلانه‌ای وجود نداره. شنیدیم دیگه مکالمه‌ی وی رو با مجسمه بانوی عدالت تو قسمت قبل. مفهوم عدالت خیلی وقته که توی کشور تحت حکومت نورت وایر تبدیل شده به یه مفهوم دستمالی شده و خالی پس وی خیلی زود مورد حمایت خواننده‌های قرار می‌گیره که خشونت شخصیت رو توی دنیایی که کلا بر اساس خشونت و بی‌رحمی بنا شده قابل قبول می‌دونن و ازش حمایت می‌کنن.از طرفی داستان که پیش میره مخاطب حتی برای این خشونت تشنه‌ترم میشه. با معرفی جنایت‌های حکومت، کمپ‌های آزمایشگاهی و کوره‌های آدم سوزی و نشون دادن شرایطی که وی رو تبدیل به این موجود کرده باعث میشه تو بخش اول داستان انتقام چیزی باشه که همه‌ی ما دلمون بخواد و اصلا با هر حرکت وی دلمون خنک شه. انتقام از یه سرهنگ جنایتکار که حالا میاد با اسم صدای سرنوشت چرت و پرت به خورد مردم میره و یا یک کشیش بچه‌باز و منحرف که تبدیل به یک اسقف اعظم شده و مسیحیت اداره می‌کنه و البته به نظر من زیرکانه ترینشونم خانم دکتر دالیاس که شاید الان پشیمونه ولی در واقع از همه‌ی اونا بیشتر تو نسل‌کشی بعد از جنگ نقش داشته. اما کار وی اینجا تموم نمیشه. وی کار بزرگتری داره و قراره آدمای بیشتری رو بکشه. برخلاف بیشتر کتاب‌های اخلاقی و مذهبی وی تصمیم نداره خشونت رو با خشونت جواب نده. چیزی که به ای وی هم میگه همینه. برای شروع دوباره همیشه یکی باید بیاد که همه چی رو خراب کنه تا نفرات بعدی روی اون خرابه‌ها یه دنیای جدید رو بسازن. تو بخش اول ما وی رو می‌بینیم که با منفجر کردن کمپ لارکیر روی خرابه‌های اولین زندانش وایمیسته و خودش رو آزاد می‌کنه ولی بعد وارد زندان بزرگتری میشه. حالا باید بیشتر کار کنه و آدمای بیشتریم قرار کشته شن ولی تو حکومتی که هیچ عدالت و قانون انسانی وجود نداره خشونتی که وی نشون میده درست مثل یه هنر نشون داده میشه. یه ارکستر کلاسیک، یه نقاشی بی‌نظیر و جاودانه. این رو میشه تو تمام جمله‌ها و طراحی‌های کتاب دید. بخش شاعرانه‌ای که به وی داده شده غیرقابل باور و فوق‌العاده بی‌نظیره ولی یه نفر هست که نمی‌تونه این حجم از خونریزی رو تحمل کنه و مقابل وی وایمیسه. ای وی نمی‌تونه بفهمه. تو نظر ای وی کشتن آدما اشتباهه. دلیلشم مهم نیست. همین اختلاف باعث میشه که خشن‌ترین و سیاه‌ترین حرکت وی به خود ای وی برگرده. ای وی دختریه که تمام زندگیش دنبال یه پدر می‌گشته. یه مرد که بتونه بهش تکیه کنه. ای وی تو یکی از کابوس هاش تو کتاب می‌بینه که با تمام مردهای میانسال زندگیش همخوابگی می‌کنه. مردایی که چهرشون عوض میشه و در نهایت خودش و در حال رابطه با پدرش می‌بینه. این همون زندانیه که وی می‌خواد ای وی رو ازش نجات بده، زندانی که همه‌ی مردم انگلیس تو دامش افتادن. یه قیم که به جاشون تصمیم بگیره و ازشون نگهداری کنه. یکی که همه‌ی کارا رو بکنه و فقط بهشون آب و دون بده. تازه اونم اگه بچه‌ی خوبی باشن. اونام قبول کردن که خوب باشن. شبا سر ساعت خونه باشن، کار کنن، حرف نزنن و حتی اگه لازم باشه کشته بشن.ای وی نمونه‌ای از اون جامعس که تو این حباب خوشبختی و امنیت گیر کرده و فقط دنبال اینه که یه جایی برای خواب داشته باشه. ای وی نمی‌فهمه که همه‌ی اینا توهمه و در عین حال که تسلیم این حکومت شده هنوز پایبند نکات اخلاقیه که هر روز داره جلوی چشماش زیر پا گذاشته میشه. وی ای وی رو به بدترین شکل ممکن شکنجه می‌کنه ولی در نهایت ای‌ وی تبدیل به کسی میشه که حاضر نیست که آدم فروشی کنه حتی اگه بمیره. وقتی ای وی به اینجا میرسه دیگه وی و نورت فایر به مرحله‌ی آخر داستانشون رسیدن. به مرحله‌ای که دیگه باید قاتلا آدم‌کشا از هر دو عقیده کنار کشیده بشن و نوبت رو بدن به آدما و یا ایده‌هایی که قصد ساختن رو دارن.وی و نورت وایر تو یک روز می‌میرن. تو یک روز این انفجارها و خشونت تموم میشه و به قول ای وی دیگه وقتشه که برای ساختن یک دنیای جدید به مردم کمک کنن. دنیایی که نه نسل‌کشی توش اتفاق بیفته و نه انتقامی از نسل‌کشا و دیکتاتورا.وی به خوبی میدونسته که زمان خودش قراره کی به پایان برسه و اون ماسک و ایده‌ی پشتش دیگه باید متعلق به شخص دیگه‌ای بشه. وی وقتی با یه خاکسپاری وایکینگی رهسپار آخرین ماموریتش میشه که دیگه جنگ بین سیاهیا تموم شده. دیگه ای وی و آدمایی مثل اونن که باید ادامه بدن. تو دنیایی که تفاوت یه تهدید جدی محسوب می‌شد وی از متفاوت بودن نترسید و این رو به همه‌ی مردم نشون داد. دیگه آخر داستان وی یه شخص نیست یه ایدست. یه ایده و سمبلی که مردم با کشیدن اسمش روی دیوارها حتی با هم ارتباط برقرار می‌کنن.وی تونست برای مردم الهام‌بخش باشه و همینم راهش رو از تروریست‌ها جدا می‌کنه. سلاح تروریست‌ها ترسه اما وی کاری کرد که مردم کنارش وایسادن و جدای اینکه کی پشت اون ماسکه باورش کردن. ماسکی که از داستان آلن هم فراتر رفت و تبدیل شد به نمادی برای حرکات ضد دولتی هکرا و حتی مخالفای حکومت هایی مثل چین. چیزی که تو استفاده‌ی هکرها از شخصیت وی جالبه تقلید از نحوه‌ی سخنرانی که وی تو تلویزیون انجام میده. تو یوتوب میتونین ویدیوهاشو پیدا کنین. دقیقا همون شکلی نشستن و حرف میزنن که آلن و دیوید شخصیتشون و طراحی کردن. همونقدر مورمورکننده و تاثیرگذار. خلاصه دیگه خیلی حرف زدم. فقط آخرش بگم که همه‌ی این جذابیت‌ها و لایه‌های پیچیده‌ی شخصیت و داستان برمی‌گرده به ذهن چند بعدی آلن که دیگه برای من داره تبدیل به یه بت میشه. چند تا داستان دیگه ازش تعریف کنم احتمالا کلا دیگه سر به بیابون بزنم. داستانی که آلن نوشته مال سی چهل سال پیش ولی الان دنیا داره به همون سمت پیش میره. به سمت ایده ای که آلن از آینده داشته و ایده‌ای که شاید برای نجاتش داشته و به قول وی ایده‌ها از گوشت و خون ساخته نشدن برای همینم هرگز نمی‌میرن.چیزی که شنیدین دهمین قسمت از پادکست هیرولیک و بخش دوم از سریال وی فور وندتا بود. هیرولیک رو من فائقه تبریزی به کمک بردیا برجسته نژاد می‌سازم. کار لوگو و کاور هر قسمت رو هم نسرین شمس انجام میده. طراحی وب سایت هیدرولیک رو هم نیما رحیمی‌ها انجام داده که همه‌ی لینک‌های مربوط به پادکست هم اونجا در دسترسه. می‌تونین صفحه و کانال مربوط به پادکست رو تو اینستاگرام، توییتر و تلگرامم دنبال کنین و اگه حال کردین اون رو به دوستاتونم معرفی کنین. روزگارتون خوش فعلا خداحافظ.بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic-–-E10-–-V-for-Vendetta-02-id2202934-id261070236?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20%E2%80%93%20E10%20%E2%80%93%20V%20for%20Vendetta-02-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 01:24:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وی فور وندتا، پادشاه قرن بیستم( قسمت۱)</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/v-for-vendetta-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-osi9o3llobpz</link>
                <description>سلام چیزی که می‌شنوین قسمت نهم پادکست هیرولیک و بخش اول از سریال V for Vendetta که در اوایل اردیبهشت ماه نود و نه ضبط می‌شه.هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌هاست. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف، ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم. شروع سال جدید رو دوباره بهتون تبریک میگم و امیدوارم که این روزا رو به سلامت گذرونده باشید. امیدوارم تا جایی که میشه تو خونه بمونیم که بتونیم به زودی برگشتن به زندگی عادی رو با هم جشن بگیریم و اینم بگم که بابت کمک‌هایی که تو سایت حامی‌باش به هیرولیک کردین واقعا ممنونم. حمایت‌های شما به من انگیزه میده و باعث میشه با انرژی بیشتری بشینم پای پادکست. دمتون گرم خلاصه. برای حمایت از هیرولیک می‌تونین برین به پروفایل هیرولیک تو سایت حامی‌باش و هر چقدر که دوست داشتین پشتیبانی مالی کنین. بازم دمتون گرم.خب دیگه بریم سر کارمون. این قسمت و البته قسمت بعدی رو اختصاص دادم به کتاب بی‌نظیر V for Vendetta. چون خیلی زیاد میشد، دو بخشش کردم. بخش دومم با فاصله‌ی یک هفته از بخش اول و تو قسمت دهم منتشر میشه. قرار نیست زیاد منتظر بمونین. خودم که خیلی هیجان دارم و امیدوارم که شما هم لذت ببرید. فقط اضافه کنم که این داستان برای بچه‌ها مناسب نیست و بهتره که تنها یا با هندزفری گوش کنین. من فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این نهمین قسمت از پادکست هیرولیک.سال 1980 و تو شهر لندن مردی به اسم دز تصمیم می‌گیره که یه مجله راه بندازه و توش داستان مصور چاپ کنه. دز که بعد از کلی کار مدیریتی و انتشاراتی‌های دیگه انگلیس با هنرمندان درست و حسابی این زمینه آشنا شده بود، بعد از راه انداختن مجله‌ی خودش، مسپرواریر گوشی رو برمی‌داره و به تک تکشون زنگ می‌زنه. میگه آقا من یه مجله زدم که قراره بترکونه و شما بیاین که دور هم باشیم. خوشنامی دز باعث میشه که نویسنده‌ها و طراح‌ها بیان سمتش و بخوان که برای مجلش محتوا تولید کنن. توی این هنرمندان یک طراح خیلی کار درست بود به اسم دیوید لوید. یه آدم خوش فکر متفاوت که اتفاقا خیلی منتظر بود که بتونه تو یه جایی کار کنه که دست و پاشو نبندن و کلا کاری با خودش و اثری که خلق می‌کنه نداشته‌ باشن. دزم اینو می‌دونست. یعنی چون از قبل دیوید رو می‌شناخت، می‌دونست که اگه می‌خواد همین اول کاری مجله رو تو چشم رقبا فرو کنه، باید دل آدمایی مثل دیوید رو به دست بیاره. تا بتونن کاری بکنن که تا اون موقع نکرده‌ بودن.دیوید لوید اولین بار موقعی که بیست سالش بود وارد صنعت کامیک شده بود. کار طراحیش بی‌نظیر بود و خیلی زود تونسته بود تو کلی پروژه‌ی درست درمون اون موقع همکاری کنه و اسمش کنار نویسنده‌های خفن بیاد روی جلد کتاب‌های مصور. حالام سی سالش شده بود که اومده بود برای دز و مجله‌ش کار کنه. دز بهش میگه که یه داستان مصور می‌‎خواد که با هر چی تا حالا چاپ شده فرق کنه. ایده و طرح و کلا هر چی باشه رو می‌سپره به خود دیوید. یعنی در واقع دز به دیوید میگه که آقا من کاری باهات ندارم. هر موجود زنده و غیر زنده‌ایم خواستی در اختیارت می‌ذارم ولی تو یه کتاب مصور به من تحویل بده که لنگه‌ش تا حالا تو هیچ انتشاراتی‌ای چاپ نشده باشه نه قبلا و نه حتی بعدا. دیوید که خودش خیلی وقت بود منتظر همچین موقعیتی بود و رویاپردازیاشم کرده بود، به دز میگه که قبول ولی باید برای همچین برنامه‌ای یه نویسنده برای من بیاری که به اندازه‌ی کافی برای این کار دیوونه باشه. دزم میگه تو خیالت راحت. لب تر کنی هر نویسنده‌ای که بخوای کت بسته میارم برات. دیویدم بی برو برگرد میگه آلن مور رو می‌خوام. دیوید و آلن سر داستان‌های دکتر هو یه مدت با هم کار کرده بودن و دیوید خیلی خوب می‌دونست اگه یه نویسنده باشه که بتونه یه داستان موندگار و متفاوت، همونجوری که دز می‌خواد بنویسه، اون کسی نمی‌تونه باشه جز آلن مور دیوانه.آلن اون موقع بیست و هشت سالش بود. توی خانواده فقیر به دنیا اومده بود. بعد از کلی کار خلاف و ساقی‌گری و اینا به راه راست هدایت شده بود و رفته بود سراغ نویسندگی. یکم آشنا نیست به نظرتون؟ در مورد آلن مور قبلا توی قسمت ششم و ماجرای واچمن مفصل صحبت کردم. الان اینجا چهار پنج سال قبل از وقتی که آلن واچمن رو می‌نویسه و هنوز به اون شکل آدم معروفی نیست. پس الان سال 1980 و دیوید به دز پیشنهاد داده که اگه دنبال یکی می‌گردی که بتونه نویسنده چیزی که می‌خوای باشه اون آلن موره. آلن رو خبر می‌کنن و اونم میاد میشینه توی دفتر مجله که ببینه اینا چی می‌خوان ازش. دیوید تقریبا می‌دونست که حال و هوای داستانی که می‌خواد براش بنویسن باید چه شکلی باشه. اولا می‌دونست که یه ابرقهرمان نمی‌خواد که تا صد سال دیگه هی بازنویسی شه. یه رمان میخواد با شروع و پایان واضح و غیرقابل ‌تغییر. ثانیا یه روایت تخیلی یا فضایی نمی‌خواد. عشق نمی‌خواد. متحول شدن نمی‌خواد. آدمای بد و خوب مطلق نمی‌خواد. یعنی چیزی رو می‌خواست که تا قبل از اون مثلش وجود نداشت. آلن با شنیدن این حرفا نه تنها وحشت نکرد بلکه تو دلش قند آب شد. در واقع داشت چیزی رو می‌شنید که تو همه‌ی این سال‌هایی که کار کرده بود آرزوش بود که بنویستش. یه تلاشی هم کرده بود قبلا ولی خب زده بودن تو ذوقش. یعنی چی؟ آلن تو بیست و دو سالگی توی مسابقه‌ی نویسندگی شرکت کرده بود. اونجا ایده‌ی ابرقهرمان تروریست رو مطرح کرده بود، که توش شخصیتی معرفی می‌شد که صورتش کاملا سفید بود و روی اون سفیدی آرایش ترسناکی کرده بود. این شخصیت ترنسکشوال‌ یا تراجنسیتی بود که یه حکومت توتالیتر یا تمامیت‌خواه قیام می‌کرد.ماجرا در همین حدی که من گفتم پیش رفته بود و فقط طرح یا همون ایده‌ی اولیه تو ذهن آلن شکل گرفته بود. آلن اسم شخصیت طرحش هم گذاشته بود د دال یعنی عروسک. تو اون مسابقه از این ایده استقبال شده بود. آلن هم خوشحال طرحش داده بود به چند تا انتشاراتی ولی خب پر واضح که مقبول نیفتاده بود و آلنم چون می‌خواست که کار کنه و زندگیش رو بگذرونه بیخیال ایده شده بود. آلن همین داستان رو با دیوید مطرح می‌کنه، دیوید خوشش میاد. ولی خب طرح خیلی خام‌تر از اون چیزی بوده که دیوید بتونه توش تصمیم بگیره. دیوید از مفهومی که آلن سعی داشته بگه خیلی خوشش میاد ولی خب چیزی که می‌خواسته روش کار کنن، به نظرش باید خیلی چند لایه‌تر و پیچیده‌تر از این حرفا باشه. البته همچنان مطمئن بود که فقط و فقط آلن موره که می‌تونه از پس این کار بر بیاد.پس اینجوری شد که آلن شروع کرد به نوشتن یک پیش نویس ساده از ایده‌ها و فضایی که داستان قرار توش اتفاق بیفته. اولین ایده‌ای که آلن تحویل دیوید میده، در مورد شخصیتی به اسم وندتا که در دوران واقعی دهه‌ی 30 و 40 میلادی زندگی می‌کنه. یعنی دوران جنگ جهانی و نازی‌گری و یکمم گنگستر بازی. دیوید طرح می‌خونه و خیلی سریع به آلن می‌گه که دیگه حالش داره از نوشتن و خوندن از اون دوران بهم می‌خوره. چون قبلا مجبور بود تا دسته در موردش تحقیق کنه و میگه دیگه کشش نداره و اگه آلن اصرار کنه دیوید دست‌های خودشو می‌خوره تا دیگه نتونه تا آخر عمرش طراحی کنه. آلن واقعا برگاش میریزه و به دیوید میگه انقدم راضی به زحمت نیست و چه کاریه و اینا اصلا خودت انقدر اذیت نکن. آلن خودشو ریست می‌کنه، سعی می‌کنه یه راه حلی برای این اختلاف سنگین پیدا کنه. اون روزا مجله‌هایی که داستان‌های مصور و عامه‌پسند داشتن خیلی محبوب شده بودن. مجله‌هایی که ما بهشون میگیم زرد. محتواشون پر از عکس‌های بازیگرا و مسائل خصوصیشون بود و تنگشم داستان‌های مصور وسترن و پادشاهی و جادوگری از این چیزا می‌زدن. آلن یه تحقیقی در موردشون می‌کنه بعد به ذهنش می‌رسه اگه داستان‌های مربوط به گذشته‌های دور یا نزدیک می‌تونه انقدر برای مردم، چه خواص چه عوام محبوب باشه، چرا آینده‌ی نزدیک نتونه؟ مردم اگه دوست دارن خودشون تو فضای ویکتوریایی یا غرب وحشی تصور کنن چرا نباید از دنیایی لذت ببرن که آینده‌ی نزدیکشون رو نشون بده.این می‌تونه حتی براشون جذاب‌تر باشه دیگه، چون آینده‌ای براشون به تصویر در میاد که با استفاده از واقعیت‌های امروزشون نوشته‌ شده. آلن این ایده رو تحویل دیوید میده و بهش میگه که مطمئن اگه دوتایی بتونن به درستی از این ماده اولیه استفاده کنن، نتیجه‌ای که می‌گیرن خیلی تاثیرگذارتر از هر کاریه که تا حالا انجام دادن یا بهش فکر کردن. اون تو شرایطی که انگلیس اون زمان داشت و اتفاقایی که داشت تو جامعه می‌افتاد. دیوید اصلا احتیاج به این توضیحات نداشت و از همون اول مسحور این ایده شد. دیزم همینطور. برخلاف همیشه به این بلندپروازی آلن بی توجهی نشد و دیوید و آلن رفتن که کارهای مرحله‌ی دوم رو شروع کنن. ولی من اینجا این دو تا جوون رو با هم تنها می‌ذارم که سنگ‌هاشون وا بکنن. میخوام برم سراغ انگلستان اواخر دهه 70 و اوایل دهه 80 که یه مختصری از شرایطش بگم. اینجوری برامون واضح‌تر میشه که آلن چرا رفت سراغ آینده.زمانی که آلن و دیوید تصمیم به نوشتن داستانشون می‌کنن که میشه سال‌های 1980 و 81، مارگارت تاچر برای دو یا سه سال متوالی نخست وزیر انگلیس بود. اوضاع انگلیس چندان خوب نبود و همینم مدیریت و محبوبیت تاچر زیر سوال برده بود. مارگارت تاچر موقعی نخست وزیر انگلیس و رهبر حزب محافظه‌کار انگلیس بود که دعواهای فرقه‌ا‌ی و نژادی به اوج خودش رسیده بود. نرخ بیکاری و رکود اقتصادی روز به روز بیشتر می‌شد و فقر به قسمت عظیمی از شهرهای انگلیس، مخصوصا محله‌های رنگین پوست و غیر مسیحی رسیده بود. جنگ داخلی بین نژادها و همچنین برتری واضح سفیدپوست‌های سرمایه‌دار، کم‌کم داشت اوضاع رو از کنترل خارج می‌کرد. تو شهرهای زیادی هنوز رنگین پوستایی که حتی متولد انگلیس هم بودن، به عنوان کارگر مشغول به کار بودن و باید از فضاهای جداگونه‌ای که براشون مشخص کرده بودن استفاده می‌کردن. مثلا دست به آبشون جدا بود و از این مسخره بازیا بی‌معنی نژادپرستی. سیاه پوستا به شدت در معرض خشونت سفیدپوست‌هایی بودند که از حقوق شهروندی بیشتری برخوردار بودن و کسی باهاشون کاری نداشت. آسیایی هایی که تو کارهای مختلف مشغول بودن یا اخراج می‌شدن یا حقوق کمتری به ازای کار یکسان با سفید پوستا می‌گرفتن.اگه مروری به تاریخ اون موقع انگلیس داشته باشیم، تحلیلا نشون میدن بزرگترین دلیل پشت این فضای پرالتهاب اون موقع، عدم مدیریت ارتباطی بود که باید بین مردم، پلیس و روسای شوراها یا نماینده‌های محلی، پارلمان و کلا همه می‌بود. خلاصه اختلاف بین حکومت، پلیس و مردم زیاد شده بود. پلیس بریتانیا نهاد مستقلی بود که بدون گرفتن دستور خاصی از حکومت، با تحت فشار قرار دادن محله‌هایی که گفتم باعث رشد حس کینه تو جوونا شده بود. مثلا یکی از روش‌هاشون این بود که اگر به یه نفر به هر دلیلی مشکوک می‌شدن، که گفتم اکثرا سیاه‌پوست بودن، بی‌دلیل جلوشون می‌گرفتن و سرتاپاش می‌گشتن. اما اتفاق اصلی که در ادامه‌ی این رفتارها بود آوریل سال 1981 افتاد. یعنی یک سال قبل از چاپ بخش اول وی فور وندتا. اون شب تو محله‌ی بریکستون، واقع در حومه شرقی شهر لندن، یه درگیری غیرمنتظره بین اهالی سیاه‌پوست اون محله و پلیس اتفاق میفته. درگیری که هشت ساعت اون شب طول می‌کشه ولی ماجرا تموم نمیشه. تو کل محله‌ی بریکستون و بعد محله‌های دیگه و بعد شهرهای دیگه، درگیری‌ها همینجوری بیشتر و بیشتر میشه، خشونت‌ها اصلا باور نکردنی‌تر.این وسط گروهک‌هایی که تا به حال جزو اقلیت‌ها بودن شروع می‌کنن به یارگیری و نقشه پردازی. مثل گروه‌های سیاه‌پوست انقلابی یا سفید پوستان نئونازی و غیره. حالا خیلی دیگه بیشتر واردش نمیشم فکر کنم فضا دستتون اومد. نکته‌ی مهم این بود که اون دوران که خیلیا تاچریسم هم بهش میگن، دورانی بود شبیه‌ آلمان چند سال قبل از جنگ جهانی دوم، که در نهایت هیتلر رو به دنیا هدیه داد. این آشوب‌ها و دوران تاچریسم بالاخره ختم به خیر شد. ولی همین اوضاع برای آلن کافی بود تا یک آینده یا اصلا یه آلترناتیو برای کشورش طراحی یا پیش‌بینی کنه، که چندانم دور از انتظار نبود. آینده که یک انگلیس فاشیسم با حکومت توتالیتر و دیکتاتوری مطلق را به نمایش می‌گذاشت.برگردیم به اتاق کار آلن و دیوید. حالا که مسئله فضای داستان به بهترین شکل ممکن حل شده بود، دیگه باید می‌رفتن سراغ شخصیت اصلی و قهرمان یا آنارشیست یا حتی تروریستی که می‌خواستن تو اون فضا خلقش کنن. آلن که هنوز شخصیت ترنسکشوالشو فراموش نکرده بود، ایده که سال‌ها پیش داشت و همینطور اسم د دال رو با دیوید مطرح می‌کنه. از طرفی خود دیوید پر از ایده‌هایی بود که همه قبلا به یه بهانه‌ای رد شده بود. ایده‌هایی که آلن رو بی‌نهایت هیجان‌زده کرده بود. با همه‌ی اینا بازم نتونستن یه اسم دلخواه براش پیدا کنن. اون اوایل وندتا به ذهن آلن رسیده بود ولی احساس نمی‌کرد که می‌تونه با گفتن این اسم شمایل کاراکتر تصور کنه و بهش هویت بده. واسه همین گذاشتش کنار. به طور موازی هم داشت روی فضای انگلیسی که قرار بود بنویسه کار می‌کرد. انتخابات نزدیک بود و آلن فرض بر این گذاشته بود که تو داستانش حزب کارگر پیروز میشه. از طرفی آلن جنگ اتمی که ممکن بود به خاطر کل‌کل‌های آمریکا و روسیه اتفاق بیفته ولی نیفتاده بود را تو داستانش گنجوند. یعنی دنیایی رو ساخت که یک جنگ جهانگیر اتمی توش اتفاق افتاده و همه‌ی کشورهای جهان یا نابود شدن یا داشتن برای زنده موندن جون می‌کندن. حالا تو این فضا فقط انگلیس تونسته بود سر پا بمونه.اونم برای اینکه حزب حاکم که تو داستان میشه حزب کارگر، خودش رو از جنگ بیرون کشیده بود. بعدشم جنگ و ویرانی تا اینکه یه حزب فاشیست میاد و با ساختن یک دیکتاتوری مرکزی و خفقان و زیر نظر داشتن همه کس و همه چیز، می‌تونه مملکتو حفظ کنه. یعنی آینده‌ی نزدیک آلن در واقع انگلیس سال‌های بعد از یه آرماگدون اتمی رو نشون می‌داد که مردمش تحت سلطه یک دیکتاتوری بی‌رحم بودن ولی خدارم شکر می‌کردن چون امنیت داشتن. تو نوشتن و قفل کردن بازنوشتنا، دز زنگ می‌زنه و به دیوید و آلن میگه که اسم وندتارو به یکی از دوستاش گفته اونم خوشش اومده ولی یه پیشنهادی داده، گفتن چی؟ گفت وی فور وندتا. آلن و دیوید در لحظه عاشق اسم میشن. انگار یهو یه سنگ بزرگ از جلوی پاشون برداشته شده بود. هم اسم کتاب دراومده بود و هم مهم‌تر از اون اسم شخصیت، که دیگه گذاشتنش وی. ولی هنوز مهم‌ترین موضوع تو حاشیه جا مونده بود. اونم ظاهر شخصیت بود. دیوید و آلن خیلی سعی کردن تو نوشته‌های قبلیشون دنبال یه شخصیتی بگردن که با هم فرق کنه و مثلا اون نخوان یه وی گنده وسط لباسش طراحی کنن. تا اینکه یه روز آلن تو دست نوشته‌های خرچنگ قورباغه دیوید، یه سری نوشته پیدا می‌کنه که برق از سر و کله‌ش می‌پره. دیوید تو کاغذ پاره‌هاش یه ایده در مورد از گور برخواستن گای فاکس نوشته بود. در واقع نوشته بود چی میشه اگه گای تو زمان حال دوباره زنده بشه و این بار با موفقیت کامل و به عنوان یک قهرمان درست در شب پنجم نوامبر پارلمان انگلیس را منفجر کنه.دوباره باید یه سری به تاریخ انگلیس بزنیم و اینبار بریم به سال 1605 میلادی. اینو دیگه خیلی کوتاه میگم. در شب پنجم نوامبر 1650 میلادی مردی به نام گای فاکس به همراه چند نفر دیگه، تصمیم داشتن که از طریق یک سرداب به زیرزمین پارلمان نفوذ کنن و ساختمون رو از پایه منفجر کنن. اما عملیات لو میره و اون شب تو زیرزمین پارلمان گای فاکس دستگیر و زندانی میشه. بعدشم بعد از کلی شکنجه اعدامش می‌کنن. بقیه افرادم یکی یکی دستگیر می‌شن اما اسم گای فاکس تو خاطر‌ها می‌مونه و عملیات هم به اسم گان‌پادر یا توطئه باروت به عنوان یک عملیات تروریستی شکست خورده تو تاریخ انگلیس ثبت میشه. به طوری که هر ساله به مناسبت ناکامی خیانتکاران، جشنی به پا میشه که توش ماسک گای فاکس رو حالا آتش می‌زنن. خود گای فاکس که اصلا مغز متفکر عملیات نبود، یه سرباز کاتولیک ساده بود که به نشانه‌ی اعتراض به آزار و اذیت حکومت پروتستان بریتانیا، سر کاتولیکا می‌آورده به ارتش اسپانیا ملحق میشه. اونجا یه سری از همرزماش می‌بینه که به دلایل مشابه از انگلیس زده بودن بیرون. اینا با هم دوست میشن و بعدشم که میشینن و نقشه‌ی انفجار می‌کشن.ولی گای فاکس میشه نماد اون شب و تا سال 1980، 81، که دیوید و آلن داشتن رو داستانشون کار می‌کردن هنوز خیلیا خائن می‌دونستنش و البته تعدادی هم آزادی‌خواه. چیز دیگه‌ای که البته اینجا مهمه ظاهری که برای گای فاکس انتخاب شده بوده و تو نمایشنامه‌ها و حتی فروشگاه‌های لباس هالووین ازش استفاده می‌کردن. یه کلاه، شبیه کلاه جادوگری ولی خب رسمی‌تر، یعنی از اون نک‌های تیز نداره. یه صورت سفید با یه خنده‌ی مورمور کننده و شنل سیاه بزرگ. فیلمایی که از قدیم انگلیس ساخته شده رو اگه ببینین کاملا منظورم متوجه میشین. همه‌ی مردا یه کلاه بزرگ و شنل داشتن. یه لباس تا بالای زانو می‌پوشیدن و یه چیزی شبیه جوراب شلواری پاشون می‌کردن. خلاصه منظورم اینه که مردم این شخصیت رو می‌شناختن و با کاری که کرده و نمادی که شده آشنا بودن. حالا چه ایده‌ای می‌تونست از این خفن‌تر باشه که یه قهرمان-تروریست-آنارشیست، سر و کله‌اش پیدا بشه و با ظاهر مردی که نماد خیانته در واقع بخواد مردم را از بدبختی و فلاکت نجات بده. یه تعلیق عجیب و زیرپوستی از تمام اتفاقایی که روشون مهر خیانت می‌خوره. ولی کی می‌دونه شاید پونصد سال دیگه دوتا هنرمند دیوونه پیدا بشن که اون علامت سوالی که هیشکی در موردش حرف نمی‌زنه رو دوباره بالا بیارن.و بپرسن که اصلا خیانتکار اصلی کی هست؟ جالب اینجاست که این ماسک و لبخند عجیبش بعد از انتشار کتاب دیگه خیلی به اسم گای فاکس شناخته نمیشه. ماسک به تملک وی در میاد و نمادی میشه برای مبارزات مخفیانه هکرا. بعد از اینکه داستانو تعریف کردم سراغ این موضوع هم میرم، که میشه پارت دوم یعنی هفته‌ی بعد. ولی برای اینکه منظورم بهتر برسونم پیشنهاد می‌کنم که سریال مستر ربات رو ببینین. سریال گان‌پادر ببینین که داستان توطئه 1605 رو نشون میده و کیت هرینگتون یا همون جان اسنوی خودمون نقش گای فاکس رو بازی می‌کنه. علاوه بر همه‌ی المان‌هایی که گفتم، دیوید شدیدا اصرار داشت که طرز نوشتن و طراحی با بقیه داستان‌های مصور فرق کنه. دیالوگا، اون ابرای بالای سر شخصیت‌ها، صداهای عجیبی که به صورت بوم و شپلق و اینجور چیزا استفاده می‌شد. یه پرانتز باز کنم اینجا. تو قسمت واچمن گفتم که آلن با همین روش شروع به نوشتن داستان واچمن کرد. ولی از اونجایی که وی قبل از واچمن نوشته شده بود معلوم میشه که ایده‌ی اولیه‌ی این ساختارشکنی تو نحوه‌ی روایت درواقع مال دیوید بوده. از طرفی داستان با اینکه با یک طرح کلی و فضای تثبیت شده شروع به روی کاغذ اومدن می‌کنه، زمان که می‌گذره آلن و دیوید بیشتر محو جزییات میشن و در نهایت داستانی خلق میشه که ماجرای یک قهرمان دربرابر ضد قهرمان و دنیای تاریکی نیست، داستان میشه ماجرای جامعه و یه ایده. شاید اصلا دو تا جامعه و دو تا ایده؛ که در برابر هم وایسادن. همین هم وی فور وندتا رو تبدیل به یک اثر هنری غیرقابل تکرار می‌کنه.در نهایت وی فور وندتا مجموعه‌ای شد که شامل سه کتاب متفاوت بود. سه کتاب که هر کدوم به چند اپیزود مختلف و با اسم‌های متفاوت تقسیم‌ می‌شدن. اولین کتاب بین سال‌های 1982 و 85 چاپ شد. چیزی که اینجا مهمه اینه که این بخش‌های منتشر شده همه سیاه سفید بودن. یعنی آلن و دیوید تصمیم گرفته بودند که داستانشون رنگی منتشر نکنن. بعد از چاپ اولین کتاب، دو جلد دیگه به خاطر تعطیل شدن مجله منتشر نشدن و داستان نیمه کاره رها شد. بعد از تعطیل شدن انتشاراتیای زیادی زیر پای آلن و دیوید نشستن که داستانشون رو به اونا بفروشن. تا اینکه بالاخره دی‌سی که سال 86 واچمن رو منتشر کرده بود، می‌تونه امتیاز کتاب وی رو هم بگیره. دی‌سی تو سال 1988 جلد اول کتاب را مجددا منتشر می‌کنه ولی این بار رنگی. یعنی آلن و دیوید قانع میشن که طراحی‌های داستان رو به دو تا از هنرمندای دی‌سی بسپارند که کل سه جلد کتاب رو از سیاه و سفید به رنگی برگردونن. دی‌سی بدون هیچ وقفه‌ای کل کتاب رو تو شماره‌های پشت سر هم منتشر می‌کنه و دیگه وی و داستان شگفت‌انگیزش، مثل واچمن میشه متعلق به کمپانی دی‌سی و یکی از افتخاراتش.وی و ساختار عجیبش برق از سر منتقدان می‌پرونه. جزییات عجیب و سبک روایت و طرح‌های بی‌نظیر دیوید، باعث میشه که از بخش سرگرمی فراتر بره و تو ادبیاتم سری تو سرها بلند کنه. تمام فصل‌ها و خرده بخش‌های هر فصل عنوان خاص خودشون دارن که با حرف وی شروع میشه و هر کدوم با محتوای ارائه شده کاملا هماهنگه. در تمام طول کتاب از نوشته‌ها و جمله‌های نویسنده‌های بزرگی استفاده شده که نشونه‌ی احاطه‌ی آلن به ادبیاته. دلم می‌خواد خیلی بیشتر بگم ولی واقعا دیگه بسه. دیگه بریم سراغ داستان. من اول یکم از پیشینه و فضای داستان می‌گم، بعدم میرم سراغ اصل کاری و داستان هیجان انگیز و تاریک V for Vendetta.سال 1983 حزب کارگر انگلیس پیروز انتخابات میشه. جنگ سرد بین آمریکا و روسیه داره شدت می‌گیره و کم‌کم نشونه‌هایی جنگ جهانگیر اتمی داره خودشو نشون میده. اما حزب حاکم انگلیس که مخالف هر شکلی از جنگ و خونریزی بوده، به نشانه حمایت از صلح اعلام بی‌طرفی می‌کنه و تمام نیروگاه‌های هسته‌ایش رو تعطیل می‌کنه. اما اتفاقی که نباید بیفته میفته. یه جنگ جهانی اتمی شروع میشه. جنگی که کل دنیارو تبدیل به ویرانه می‌کنه و هیچ کشوری از عواقبش در اون نمی‌مونه. بعد از جنگ اوضاع زمین رو به تاریکی میره. زراعت و محصولات گیاهی آلوده میشن و از رونق میفتن. کل کشورهای دنیا درگیر مریضی و فقر میشن. تنها یه کشور می‌تونه از حمله‌های اتمی و بمباران جون سالم به در ببره، اونم شبه جزیره‌ی انگلیسه. که به خاطر وضعیت جغرافیایی یه جورایی قسر در میره. اما اثرات جنگ جور دیگه‌ای تو این کشور خودشو نشون میده. وضعیت اقتصادی افتضاحه؛ مردم نه پول دارن و نه کار. همه جای کشور پر از آشوبه و گروهک‌های خشن محلی یکی یکی شهرها رو اشغال می‌کنن. از خانواده سلطنتی هم یه دختر بچه لوس مونده، که هیچ کاره‌س و تو قصرش خودشو زندانی ‌کرده.مردم فقیر و مریض به حاشیه رونده میشن و کسی بهشون توجه نمی‌کنه. کم‌کم وجود دولت مرکزی بی‌معنی میشه و کشور در شرف فروپاشی که حزبی به نام نورت فایر با رهبری مردی به نام آدام سوزان، سر و کله‌اش پیدا میشه. آدام سوزان یه نژادپرست و فاشیست دو آتیشه بود که به برتری نژاد نوردیک یا همون سفیدپوست‌های شمال اروپا اعتقاد داشت. مردی با افکار و اعمالی مثل هیتلر و استالین، که با استفاده از هرج و مرج و بحرانی که تو کشورش را افتاده بود، شروع می‌کنه به جمع کردن سیاست‌مدارا و پولدارایی با طرز فکری شبیه خودش تا بتونه انگلیس رو به دست بگیره. حزب آدام که همون نورت فایره کم‌کم قدرت می‌گیره. هرکم کم کل کشور رو می‌گیره و ذهن‌هارو مسموم می‌کنه. تا اینکه بالاخره حزب اعلام تشکیل دولت می‌کنه و آدام سوزان هم لقب پیشوا رو برای خودش انتخاب می‌کنه. آدام بعد از پیشوا شدن شروع می‌کنه به واقعیت بخشیدن به وعده‌هایی که داده بوده. یعنی امنیت، شغل آرامش و اینا.این کارارو انجام میده؛ شورش‌ها تو کل کشور مهار میشن، کارخونه‌ها کم‌کم شروع به تولید دوباره می‌کنن. مردها آروم می‌گیرن و دیگه هیچ گروهکی از هیچ گوشه‌ای سر و کله‌ش پیدا نمیشه که بخواد خرابکاری کنه. اما هیچکدوم از اینا به خاطر تدبیر آدام یا کارآمدی حزب نورت فایر نبود. بلکه حکومت فاشیست تشکیل شده یه الک ترسناک می‌گیره دستش و هرکی که سفید و سالم و تپل‌مپلش نبوده رو غربالگری می‌کنه. همه‌ی رنگین پوست‌ها و اقلیت‌های مذهبی و نژادی یا همون روزهای اول کشته می‌شدن یا به کمپ‌های کار اجباری و آزمایشگاه‌های ارتش فرستاده می‌شدن و همونجا می‌مردن. فرقی نمی‌کرد که قبلا این چیزا چه کاره بودن. اگه مسلمون، یهودی، پاکستانی، هندی و کلا هر چی غیر از نژاد برتر بودن، سرنوشتشون همین بود. با این حساب حزب آدام سوزان حتی یه سور به نازی‌ها هم می‌زد. چپگراها و سیاستمداران لیبرال یا حتی محافظه کار ولی مخالف حکومت، یا سر به نیست می‌شدن یا حکم ابد و یک روز می‌خوردن و تو زندان‌های ترسناک حکومت دفن می‌شدن. همجنس‌گراها، ترنس‌ها و هر انسان دیگه‌ای با هر تمایل جنسی که غیر از عرف جامعه فاشیستی بود هم یا به دست حکومت یا مردم کشته می‌شدن. بخش عظیمی از زنان هم کارشون رو از دست دادن و معمولا تنها با ازدواج می‌تونستن زندگیشون رو بگذرونن.اگر به هر دلیلی دیده می‌شدند تنها راه جلو پاشون خودفروشی یا رقص تو استریت کلاب ها بود. هنر، هر نوع هنری اگر تابع حکومت نبود ممنوع و خیانت شمرده می‌شد. یکی مثلا یه تابلو از ونگوگ داشت، باید اونو تو هزار سوراخ قایم می‌کرد که اونم کار آسونی نبود. خلاصه آدام با همه‌ی این سختگیری‌ها تونست یه حکومت مرکزی محکم و آهنین دست و پا کنه. اما این کارایی که گفتم تازه اولش بود. آدام و حزبش نورت فایر، باید شرایطی رو به وجود می‌آوردن که این انگلیسی که دیگه بهش می‌گفتن بهشت موعود تو ذهن مردم ثبت بشه. مردم باید یادشون می‌موند که از گشنگی و گدایی و ترس و مرگ و خونریزی به جایی رسیدن که حالا می‌تونن با امنیت تو خیابونا راه برن و هیچ موجود پستی مزاحمشون نشه. باید هر روز بهشون یادآوری می‌شد که از کی تشکر کنن و وقتشون رو با مزخرفاتی به نام آزادی هدر ندن. آزادی که هر بار تو دنیا مد می‌شد، نهایتا اتفاق بدتری می‌افتاد و جز هرج و مرج نتیجه‌ی دیگه‌ای نداشت. به همین دلیل، به دستور پیشوا، تو تمام خیابان‌ها و کوچه‌های کشور دوربین کار گذاشته شد. دوربین‌هایی که روی همشون نوشته شده بود برای امنیت خودتون.همه‌ی تماس‌های تلفنی شنود می‌شد. تو تمام خونه‌ها به یه ترتیبی شنود کار گذاشته بودن. از دوازده شب به بعد حکومت نظامی برقرار بود و هر کسی که بدون طرح ترافیک از خونه خارج می‌شد به طرفت العینی دستگیر می‌شد. پس آدام که من از این به بعد بهش میگم پیشوا، رهبری کشورو به دست گرفت و کابینه حکومت رو هم مسلما خودش یه تنه تعیین کرد. حکومت نورت فایر عامل شش تا ارگان می‌شد. ارگان‌هایی که همشون اسمایی از اعضای بدن رو داشتن. اینو بگم که من این اسامی اولش ترجمه می‌کنم ولی تا آخر داستان به انگلیسی میگم. چون خندم میگیره مثلا بگم وزارت انگشت. بگذریم. پس شیش تا ارگان حکومتی وجود داشت اسم اولین و مهمترین رو گذاشته بودن The Head. که همون راسه و مغز متفکر ماجرا بود. هیچکس نمی‌دونست که اصلا د هد کجای لندن هست و کی توش کار می‌کنه، فقط یه عده انگشت شماری می‌دونستن که ساختمان اصلی، تو یکی از کانال‌های زیرزمینی لندن ساخته شده. ساختمونی که یه اتاق دایره‌ای شکل و بزرگ داره که روی یکی از دیواراش مانیتوری به عظمت یک سینما نصب شده و بقیه دیوارها پر از مانیتورهای کوچیکه که به تمام دوربین‌های کشور متصله. وسط این اتاق فقط یه نفر میشینه. اونم آدم سوزانه، پیشوا. مردی که عاشق مانیتور بزرگ اتاقشه و اونو فیت صدا می‌زنه. فیت یا همون سرنوشت. آدم باور داشت که سرنوشت این قدرت عظیم رو بهش داده تا بشریت را از چرک و کثافت و مردمان مریض و پست نجات بده.البته این سرنوشت از دید بقیه فقط یه کامپیوتر عظیم‌الجثه‌س که کل بریتانیا رو کنترل می‌کنه. ولی برای پیشوا مهم نیست. پیشوا عاشق اسباب‌بازی بزرگشه و تمام روز و شب به صفحش خیره میشه. ارگان بعدی میشه The Fingerیا همون انگشت. د فینگر نقشی برای نورت فایر بازی می‌کنه که گشتاپو برای آلمان نازی می‌کرد. همه چیز و همه کس زیر نظرش بودن و هیچ بی‌قانونی بخشیده نمی‌شد. حتی اگه تو دستشویی خونتم پشت سر پیشوا حرف می‌زدی، اگه شنود می‌شدی د فینگر میومد سراغت و بعدم معلوم نبود که دیگه چه بلایی سرت میومد. بعدی میشه دهان. The Mouth در واقع صدا و سیما بود. یه برج بزرگ که فقط یه شبکه‌ی رادیویی و تلویزیونی رو کنترل می‌کرد. کلا یه شبکه تو انگلیس وجود داشت و مردم مجبور بودن که هر روز و هر شب همونو نگاه کنن و گوش کنن. شبکه‌ای که اسمش سرنوشت بود و مجریشم همیشه یک نفر بود. مردی به نام لوییس پرتو که وظیفه‌اش این بود که هر روز بیاد رو آنتن و از کمالات نورت فایر و بدبختی‌های کشورای دیگه‌ای بگه. پس یادمون باشه هیچ شبکه‌ی دیگه‌ای وجود نداشت. ارگان‌های بعدیم اسمشون چشم و گوش بود. The Eye و The Ear. کارشونم شنیدن و دیدن مردم و گزارش به د فینگر بود. آخریم میشه The Nose یا بینی که همون پلیس یا اسکاتلندیر قبل از دیکتاتوری محسوب می‌شد. خب همه رو گفتم. اوضاع دستتون اومد دیگه چه خبره. حالا بریم سراغ داستان اصلی و لندن 1997.شب بخیر لندن. امشب پنجم نوامبر 1997 و شما به برنامه‌ی ساعت نه صدای سرنوشت گوش می‌دهید. به مردم لندن هشدار داده می‌شود که برای حفظ امنیت و سلامتی خودشون، نزدیک محله‌های جنوبی تحت قرنطینه مثل بیلگستون نروند. پلیس طی یک عملیات موفقیت آمیز و با حمله به هفده منزل مسکونی، بیست نفر مشکوک به تروریسم را دستگیر و روانه‌ی زندان کرد. سازمان تولیدات کشوری اعلام کرد که از نیمه‌ی فوریه سال 1998 سهمیه بندی گوشت سالم شروع خواهد شد. علاوه بر این خبرها حاکی از برداشت موفق اولین محصولات کاملا سالم تخم‌مرغ و سیب‌زمینی در کشور را دارن. وزیر صنعت اعلام کرد رشد تولیدات کشور از هر وقت دیگری چشمگیرتر است و وظیفه‌ی هر فردی است که این نعمات را شکر گفته و برای انگلستانی بهتر تلاش کنند. این بود سرخط خبرهای لندن. فراموش نکنید فرم‌های سرشماری رو تا قبل از پاکسازی دوباره حتما پر کنید. این صدای سرنوشت است که می‌شنوید، شب بخیر لندن.ساعت نزدیک نیمه شب و مردم به خونه‌هاشون رفتن که تو حکومت نظامی شبانه‌ی لندن گیر نیفتن. پرنده پر نمی‌زنه و ایوی تنها رنگ پریده سعی می‌کنه خودش رو به خیابونی برسونه که قراره امشب اولین مشتریشو پیدا کنه. ایوی سعی کرده بود با هر چی که دم دستش بود صورتشو آرایش کنه. سر ساعت دوازدهم از اتاق نمور و تاریکش زده بود بیرون. تا حالا به هر کاری دست زده بود تا مجبور نباشه برای گشنه نموندن به سراغ مردا بره. ولی حالا در آستانه‌ی شونزده سالگی با موهای طلایی و بدنی به لاغری یک ساقه‌ی گندم، تو تاریکی راه افتاده بود و داشت دنبال مشتری می‌گشت. ایوی خیلی زود مردی رو می‌بینه که با یک بارونی بلند به دیوار کوچه‌ی تاریک تکیه داده و سیگار می‌کشید. ایوی به مرد نزدیک میشه و با خجالتی‌ترین حالت ممکن بهش پیشنهاد میده که می‌تونه امشب رو در کنار اون بگذرونه. مرد شروع به خندیدن می‌کنه و بعد بازوی نحیف دخترک رو می‌گیره و اون محکم میکوبه به دیوار. ایوی حالا تو دست‌های مرد گیر کرده و نمی‌تونه تکون بخوره. مرد به ایوی میگه که جرم تو خیابون بودن اونم بعد از نیمه شب و هم جرم خود فروشی خیلی بیشتر از چیزی که دختری به اندازه‌ی اون بتونه از پسش بربیاد.مرد کارتش رو درمیاره و معلوم میشه که جز سازمان د فینگره. ایوی که بی‌نهایت ترسیده شروع می‌کنه به التماس کردن. ولی نه تنها فایده نداره بلکه دو تا از همکارای مرد هم بهش ملحق میشن و حالا هر سه تایی قصد تعرض بهش رو دارن. مردها به ایوی میشن در حالی که صدای قهقهشون داره تو کل محله پخش میشه. ایوی چشماش رو می‌بنده. صدای قهقهه ناگهان قطع میشه و وقتی ایو دوباره چشماشو باز می‌کنه می‌بینه که ماموران اون رو رها کردن و دارن با موجودی سیاه رنگ که بیشتر شبیه یک سایه‌س می‌‎جنگن. سایه یکی از اونا رو می‌کشه و دوتای دیگر هم زخمی می‌کنه. سایه به ایوی که خشکش زده نزدیک میشه و اون رو با خودش می‌بره. سایه‌ی سراپا سیاه‌پوش کلاه سیاه رنگی هم گذاشته بود روی سرش و شنل بلند و مشکیش تو باد رها شده بود. اما صورتش؛ صورتش در واقع یک ماسک سفید رنگ بود با یه لبخند بزرگ و تسخیرکننده. سایه ایوی رو به پشت بوم یکی از ساختمان‌های بلند لندن می‌بره. جایی که برج بزرگ پارلمان انگلیس به خوبی دیده میشه. ایوی گیج شده و از مرد سیاه پوش می‌پرسه که کیه و چرا آوردتش این بالا.مرد جواب میده: من پادشاه قرن بیستمم. من هیولای دنیای بچه‌ها و شرور دنیای بزرگترهام. من پسر نوحم. اما امشب یک شب خاصه و ما امشب اینجاییم تا یکی از بزرگترین افتخارات این کشور جشن بگیریم. پنجم نوامبر شبی که هرگز نباید فراموش کنیم. سایه حرفشو قطع می‌کنه و بعد صدای انفجار بلندی کل شهر می‌لرزونه و آسمون روشن می‌کنه. جلوی چشمای ایوی و کل مردم لندن برج ساعت پارلمان منفجر میشه و سقوط می‌کنه. اما این آخرش نیست. لابه‌لای دود و انفجار آتش‌بازی شروع میشه. انگار که یه جشن بزرگ باشه و در نهایت آتیش‌بازی با نورپردازی یه وی بزرگ توی آسمون تموم میشه. سایه دست‌های ایوی بهت زده رو می‌گیره و بدون هیچ حرفی اونو با خودش می‌بره. درحالی که تمام مردم لندن ترسیدن و نگران به دود سفید رنگ آسمان لندن خیره موندن. تو مقر د هد، پیشوا تو اتاق گردش نشسته با روسای ارگان‌ها یه جلسه‌ی ویدیویی گذاشته. رییس سازمان د آی، آقای آلموند از د فینگر، آقای فینچ از د نوز و همچنین رییس سازمان ایر. تو خونه‌هاشون نشستن و از اونجا تو این کنفرانس ویدیویی شرکت کردن.طبق صحبتاشون تنها مدارکی که تونسته بودن از تروریست امشب پیدا کنن، صحنه‌ای ضبط شده از یک درگیری خیابانی بوده که اونم به خاطر ماسک به دردشون نمی‌خورده. از باقی‌مانده‌های مواد منفجره هم معلوم میشه که دست‌ساز بوده. اما بیشترین چیزی که پیشوا رو عصبانی کرده، خبری بود که باید به مردم می‌داد. پیشوا دستور میده که یه داستان ببافن و به مردم بگن. گشت‌ها، شنود و مراقبت‌ها رو هم چندین برابر کنن. دستورات به اداره د ویس داده میشه. لوییس پرترو که مردم لندن به صدای سرنوشت می‌شناسنش، پشت میکروفون میره تا خبرو بده. مردم لندن اسم اصلی مردی که هر روز تو رادیو صداشو می‌شنون رو نمی‌دونن و اونو با همون اسم صدای سرنوشت می‌شناسن. صدای سرنوشتی که هیچ وقت خبر بدی نمیده، هیچ‌وقت دیر نمی‌کنه، هیچوقتم تغییر نمی‌کنه. در حالی که صدای سرنوشت اتفاق دیشب رو هدیه‌ای از طرف دولت برای یادبود پنجم نوامبر اعلام می‌کنه، سایه و ایوی وارد خونه سایه میشن. سایه چشمای ایوی رو باز می‌کنه.ایوی که تو تمام مسیر غیر از تاریکی چیزی ندیده بود، وقتی چشماش باز میشن با یه خونه‌ی درندشت و عجیب و تودرتو مواجه میشه. خونه‌ی بدون پنجره و بی هیچ صدایی از بیرون. دیوارها همه بلند، سقف طاق دار، مثل یه موزه‌ی قدیمی از دوران گوتیک. دیوارا پر قفسه‌های کتاب نقاشی‌های غول‌آسا، مجسمه‌های قدیمی و شگفت‌انگیزن. ایوی باورش نمیشه. سایه براش توضیح میده که اینجا خونشه؛ خونه‌ای به اسم گالری سایه‌ها. تمام این کتاب‌ها و آثار هنری و قطعات موسیقی، همه اقلام ممنوع شده‌ای بودن که دولت می‌خواسته نابودشون کنه ولی سایه نجاتشون داده. سایه یکی از صفحه‌های جاز می‌ذاره و ایوی برای اولین بار صدای غیر از مارش‌ جنگ و صدای سرنوشت رو می‌شنوه.صدای سرنوشت یا همون لوییس بعد از برنامه‌ی حماسی اول صبحش، که مردم رو به وطن پرستی دعوت کرده بود با دوتا از دوستاش سوار قطار شهری شده و تو کابین اختصاصیش داره از مجموعه‌ی عروسکاش تعریف می‌کنه. مجموعه‌ای که بعد از جنگ جمعشون کرده بوده. لوییس عاشق عروسکاشه و اون دو تا دستیار اسکلشم دارن از این عشق تقدیر و تشکر می‌کنن. که یهو انگار یه چیزی محکم میفته روی سقف کابینشون. چند ثانیه بعدم قطار وارد تونل میشه و چراغ‌های داخل کابینم قطع میشه. لوییس دستیارش صدا می‌کنه ولی صدایی نمیاد. تاریکی بیشتر از اون چیزی که بتونه حتی تکون بخوره. شروع به کمک خواستن می‌کنه. که درست جلوی صورتش یه فندک میشه و یه صورت سفید با یه لبخند ترسناک ظاهر میشه. لوییس خشکش می‌زنه. به دور و برش نگاه می‌کنه و می‌بینه دستیاراش خیلی تمیز و بی سر و صدا کشته شدن. لوییس میاد حرف بزنه که یهو همه جا دوباره تاریک میشه. کارگاه فینچ که همون رییس اداره د نوز یا پلیسه، به همراه دستیارش در حال تحقیق و گشتن کابینین که تو اون دو تا جسد پیدا شده و لوییس که امشب باید برنامه اجرا کنه توش ناپدید شده. کاراگاه فینچ می‌دونه که اگه صدای سرنوشت پیدا نکنه، پیشوا بدجوری عصبانی میشه. اما هیچ سرنخی نیست. دو تا جسد با چاقو تو گلوشون. خیلی زود تموم کردن و هیچ اثر انگشتی هم نیست. تنها چیزی که واضح اینه که کار کار تروریست نوظهوریه که پارلمان رو هم فرستاده بوده رو هوا.اونم واسه اینکه خود تروریست، رو صندلی لوییس غیب شده یک گل رز صورتی گذاشته و روی دیوار کابین هم با خون یه وی گنده انگلیسی هک کرده. درست مثل همون وی که تو شب انفجار و بعد از آتش بازی تو آسمون نقش بسته بود. کارآگاه دیگه می‌دونست که قضیه فراتر از یک تروریست و خرابکار سادس. مردی پشت این ماجراست که هیچ ابایی تو کشتن نداره و به نظر نمیاد که از مردن هم بترسه. ولی مهم‌تر از اون تروریست ماسک‌پوش یه گل رز تازه داره. گیاهی که دیگه بعد از جنگ هرگز نتونسته بودن پرورش بدن و منقرض شده بوده. سایه وارد خونه‌ش میشه. ایوی روی صندلی نشسته و داره گریه می‌کنه. تنهایی این خونه‌ی بزرگ تودرتو ترسونده بودتش. ایوی به سایه میگه که اصن نمی‌دونه چه اتفاقی تو زندگیش داره میوفته. میگه نمی‌دونه چرا داره با مردی زندگی می‌کنه که حتی اسمش رو هم نمی‌دونه. سایه نگاهی به ایوی می‌کنه و جواب میده من اسمی ندارم ولی تو میتونی من رو وی صدا کنی. اسم تو چیه خانم جوان؟ اسم من ایویه، من سال 1981 به دنیا اومدم و شونزده سالمه. ما تو یه خونه‌ی ساده تو جنوب لندن زندگی می‌کردیم. من تنها بچه بودم. سال‌های رکود اقتصادی بود و ما وضع خوبی نداشتیم. سال 88 بود که جنگ شروع شد.کندی رییس جمهور آمریکا بود. روسیه شروع کرد و کندی هم جواب داد. بمبارون شروع شد. لندن بمبارون نشد ولی خوب یادمه که با نابودی دنیا رنگ آسمون عوض شد. گیاها مردن و نصف لندن رفت زیر آب. ما رو بردن به کمپ جنگ‌زده‌ها. فاضلاب پر شده بود و باعث شد که مردمی که تو کمپ بودن یکی یکی مریض شن و بمیرن؛ از جمله مادرم. بعد از چهار سال زندگی تو اون کثافت و جنگ‌های داخلی و خیابونی، بالاخره یه مردی پیدا شد که با پرچم نورت فایر لندن یا هر چی از انگلیس باقی مونده بود رو تصرف کرد. ولی بعدش همه چی بدتر شد. پدر من سوسیالیست بود و به همراه خیلیای دیگه دستگیر و سر به نیس شد. بچه‌هایی مثل ما رو بردن به کارخونه‌ها تا کارکنیم. تو تمام این سال‌ها نه غذای درستی بود و نه هیچوقت پول داشتم، تا اینکه اون شب تصمیم گرفتم پول در بیارم. همون شبی که، وی حرف‌های ایوی رو قطع می‌کنه و بهش میگه که به زودی همه چی تموم میشه. توی همین گیر و دار خاطرات ایوی تو یکی از سالن‌های بزرگ گالری سایه‌ها، لوییس کم‌کم چشماش رو داره باز می‌کنه و حادثه‌ای که براش اتفاق افتاده بوده رو به یاد میاره. مردی با لبخندی ترسناک اونو از کابین قطار دزدیده بوده. ولی کابوسش تازه داشته شروع می‌شده. لوییس خودشو تو صحنه‌ای می‌بینه که انگار برای تاتر طراحی شده بوده. صحنه‌ی بازسازی شده یه کمپ واقعی بود به نام کمپ لارک‌هیل.کمپی که توش از رنگین پوست و همجنس‌گرا و اینا نگهداری می‌کردن و در نهایت یه اتفاق مشکوک کل کمپ می‌سوزه و نابود میشه. لوییس به دور و برش نگاه می‌کنه. همه چیز مثل اونجاست ولی اونجا نیست. لوییس فریاد می‌کشه و کمک میخواد که یهو سر و کله‌ی وی پیدا میشه. لوییس با دیدن وی شروع به فریاد زدن می‌کنه و بهش میگه هیچکدوم از کاراش خنده‌دار نیست. میگه ولش کنه، چون مردم لندن منتظرن که صدای سرنوشت رو بشنون اما وی برنامش چیز دیگه‌ایه. وی لوییس رو مجبور می‌کنه که همراهش لابه‌لای دکوری که از کمپ ساخته راه بره. دکور پر از سلول‌های کوچیکی که زندانیا رو توش نگه می‌داشتن. از جلوی سلول‌ها می‌گذرن تا جلوی دکور سلولی می‌رسن که روش به زبان لاتین نوشته شده وی که به معنی شماره‌ی پنجه. وی به لوییس میگه که نمی‌تونه دست داشتن تو کمپ لارک‌هیل انکار کنه. چون وی در واقع همون زندانی شماره پنج که تو بخش آزمایشگاه علمی نگهداری می‌شده. لوییس وحشت می‌کنه و سعی می‌کنه فرار کنه ولی به یه سالن بزرگ می‌رسه. سالنی که پر شده از عروسک‌های مجموعه که همه لباس زندانی تنشون کردن و سیخ وایسادن. وی پشت سر لوییسه. بهش میگه اینا همه زندانیایی‌ان که به خاطر آزمایش‌های شما مریض شدن قربان. یادته باهاشون چیکار می‌کردی؟ لوییس وحشت‌زده به وی نگاه می‌کنه. وی فندک رو روشن می‌کنه و تمام عروسک‌ها یکی یکی، پشت سر هم شروع به سوختن می‌کنن.ساعت از نیمه شب گذشته و تو خیابونای لندن پرنده پر نمی‌زنه. فقط یه نگهبان جلوی در ساختمان د نوز وایساده و کشیک میده. نگهبان صدایی می‌شنوه و به دور و برش نگاه می‌کنه. وی پشت سرش ایستاده. وی به گوشه دیوار اشاره می‌کنه و بعد غیبش می‌زنه. لوییس با لباس یک دلقک و با صورتی آرایش کرده اونجا افتاده. لوییس زنده‌س ولی فقط هزیون میگه و گریه می‌کنه. حتی وقتی کارگاه فینچم پیداش میشه بازم اوضاع همینه. لوییس عقلش را از دست داده بود و فقط یک عبارت را بارها و بارها تکرار می‌کرد، اتاق شماره پنج، اتاق شماره پنج.شب بخیر لندن. شما صدای سرنوشت رو می‌شنوید که با یک ساعت تاخیر پخش می‌شود. مردم لندن زل زدن به رادیو هاشون و به صدای سرنوشت که یه فرقی کرده گوش میدن. همه ترسیدن. چه بلایی سر سرنوشت اصلی اومده. سرنوشت چطور ممکنه تغییر کنه. همه‌ی شهر در سکوت فرو رفته. انگار دیگه یه چیزی تغییر کرده. انگار یه سایه‌ای رو آینده افتاده و در حالی که صدای جدید سرنوشت داره حرف می‌زنه، مردم لندن دیگه می‌دونن هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد.اسم من آدام سوزانه. من پیشوا هستم. رهبری از میان گمگشتگی و ویرانی. من مردیم که سرزمینش را از لابه‌لای آشوب و وحشی‌گری قرن بیستم بیرون ‌کشید. من به بقا باور دارم، به سرنوشت. سرنوشت نژاد برتر. من به فاشیسم باور دارم. من یه فاشیستم. کلمه‌ای که بین صدای بع‌بع ضعفا، مفلوکین و خیانتکارا گم شده بود. من به قدرت باور دارم. به اتحاد و یکی شدن و اگر این قدرت و هدف سرزمین یک شکل متحد نیاز به سختگیری داشته باشه، مهم نیست من انجامش میدم. من اجازه نمیدم دیگه صدایی از آزادی خواهی شنیده بشه. از فردیت، از اختیار در انتخاب. نه اینا همش یه مشت مفهوم پر زرق و برقه. زرق و برقی که با جنگ تاوانش پس دادیم. ما تاوان آزادی رو با جنگ پس دادیم. من برای خودم استثنا قائل نیستم. من فقط یه خدمت‌گذارم که تو قفسش میشینه و یه ویرانه رو اداره می‌کنه. هیچکس عاشق من نیست. من اینو با همه‌ی وجودم مطمئنم. من هرگز آغوش هیچ زنی رو تجربه نکردم ولی همه به من احترام می‌ذارن. همه از من می‌ترسن، همین کافیه. چون من عاشق کسیم که عاشق من نیست. عاشق کسی که این هرزگی‌ها و آشوب‌های رمانتیک براش معنایی نداره. عروس من، عروس من همه چیز رو می‌دونه. عروس من به اندازه‌ی خدا خردمنده. روحش پاکه. به دور از لکه‌های عشق و ابهام و احساس. یه عروس دست‌نخورده. همه فکر می‌کنن که اون بی‌رحمه و خالی از زندگی، اما اون نمی‌شناسنش، نه به اندازه‌ی من. اون بود که به من آگاهی داد. حالا دیگه من برده‌ش شدم. هیچ چیز از این بردگی بهتر نیست؛ حتی آزادی.پیشوا به مانیتور بزرگ روبروش خیره میشه و ادامه میده، عشق من، من برای همیشه در کنار تو خواهم بود. هیچ وقتم طلب محبت نخواهم کرد. سرنوشت، عروس زیبای من، من عاشق تو هستم. ساعت از نیمه شب گذشته و لندن دوباره تو سکوت فرا رفته. حساسیت‌ها چند برابر شده و مردم حتی تو خونه‌هاشون کمتر با هم حرف می‌زنن. وی با همون لباس همیشگیش روی بوم دادگاه عالی لندن ایستاده و داره با مجسمه‌ی عدالت حرف می‌زنه. مجسمه‌ای از یک الهه که دستاشو باز کرده. در حالی که با یکی یه ترازو رو نگه داشته و تو اون یکی یه شمشیر بزرگ داره. وی داره گله می‌کنه. از اینکه بانوی عدالت دیگه باکره نیست و معصومیتش فروخته. از اینکه اجازه داده هر کسی بهش دست بزنه و هر کاری باهاش خواست بکنه. وی به مجسمه‌ی بانوی عدالت میگه که نمی‌تونه خیانتش رو ببخشه و هم خوابگیش رو با دیگران فراموش کنه. دیگه بهش اعتماد نداره و می‌خواد کنار عشق جدیدش باشه.عشقی به نام هرج‌ومرج. وی از جاش بلند میشه. به چشمای بانوی عدالت نگاه می‌کنه برای خداحافظی با نزاکت تموم جلوش تعظیم می‌کنه و تو آسمون غیب میشه. چند لحظه بعد مجسمه‌ی بانوی عدالت با صدای مهیبی منفجر میشه و هر تیکش یه طرف لندن پرتاب میشه. وی بعد از انفجار بانوی عدالت به خونه برمی‌گرده. جایی که ایوی با اشتیاق منتظرشه. ایوی میگه که دلش می‌خواد به وی کمک کنه. با اینکه از دنیای بیرون این عمارت می‌ترسه، نمی‌تونه یه گوشه بشینه و تماشاچی باشه. میخواد مسئولیت پذیر باشه و تو کارایی که وی می‌کنه سهیم باشه.وی با کمال میل این معامله رو می‌پذیره و بهش میگه که می‌تونه برای اولین ماموریت بعد از معامله‌ش با شیطان حاضر بشه.فردای روز بعد و نزدیک به غروب تو کلیسای بزرگ شهر اسقف اعظم لیلی‌من در حال اجرای مراسم دعاست. بعد از به روی کار اومدن نورت‌فایر کلیسای پروتستان شدیدا قدرت گرفته و دربست در خدمت پیشواست و فقط در موردش خوب میگه و همه‌ی اقداماتش با اون تنظیم می‌کنه. اسقف اعظم لیلی‌من که قبل از این اتفاقا یه کشیش ساده بود حالا کل مسیحیت رو اداره می‌کنه. تو مراسم هفتگی موعظه‌ش روسای تمام ارگان‌ها و خانوادشون به همراه سرمایه‌دارای لندن شرکت می‌کنن. اون روز صبح جمعشون جمعه ولی فضا سنگینه و دعاها با صدای رساتری ادا میشه. ترس حتی به سفیدپوست‌های سرمایه‌دار مذهبی هم رسیده و همه دارن در مورد تروریست ناشناس حرف می‌زنن. از جمله آقای آلمون رییس سازمان د فینگر که بعد از مراسم با همسرش ایستاده و داره با رییس سازمان د آی صحبت می‌کنه. همسر آقای آلمون یه زن خونه‌داره که سال‌هاست با خشونت کلامی و فیزیکی همسرش داره می‌سازه. زنی به نام رزماری که بیشتر از هرکس دیگه‌ای تو کشور از همسرش که یه جورایی رییس گشتاپو انگلستانه می‌ترسه. رزماری می‌دونه که تو این کشور اگه زن باشی و همسر کسی نباشی باید کارهایی برای زنده بودن انجام بدی که حتی نمیشه بهشون فکرکرد.پس رزماری تو خونه‌ی همسر خشن و ترسناکش می‌مونه تا بتونه زندگی کنه. رزماری آقای آلموند بعد از جواب دادن به سوالات بقیه مامورای دولت به خونه میرن و اسقف اعظم رو تو کلیسای مجللش تنها می‌ذارن. اسقف لیلی‌من تو اتاق باشکوهش ایستاده و داره لباس عوض می‌کنه. باید برای برنامه‌ی شبانش آماده باشه. دستیارش بهش گفته که برای امشب نتونسته دختری رو پیدا کنه که سن و سالش به سلیقه‌ی ایشون بخوره. واسه همینم اسقف یکم هیجان داره. پونزده سال خیلی زیاد نیست، شاید هنوز کامل رشد نکرده باشه و اسقف چیزی که می‌خواد رو به هرحال به دست بیاره. هوا دیگه تاریک شده و اسقف می‌دونه که وقتشه. صدای در شنیده میشه و اسقف با چشمان براق منتظر تا مهمونش وارد بشه. دختر پونزده ساله با لباس شبیه عروسک وارد میشه. دخترک موهاشو از دو طرف بسته و بهشون پاپیون زده. چتری‌های طلاییشو رو پیشونیش ریخته و صورتش درست مثل یک عروسک آرایش شده. دختری که ما با اسم ایوی می‌شناسیمش. اسقف ماتش برده. این دختر به اون بالغی که می‌گفتن نبود و اتفاقا خیلیم تر و تازه و دست نخورده به نظر می‌رسید.ایوی به سمت اسقف میاد ازش می‌خواد که برای شروع پنجره رو باز کنن. اسقفم قبول می‌کنه. پنجره رو باز می‌کنه و بعدم ایوی رو تا تخت بزرگ کلیسا راهنمایی می‌کنه. لباساتو دربیار؛ این چندمین باره که اسقف این جمله رو تکرار می‌کنه. ایوی ترسیده و نمی‌دونه باید چیکار کنه. استف عصبانی میشه میاد به سمتش تا با زور لباساشو دربیاره. ایوی فریاد می‌زنه و یه سیلی محکم روانه‌ی صورت اسقف می‌کنه. دیگه هیچی نمی‌تونه جلوی خشم اسقف رو بگیره. ایوی به سمت در فرار می‌کنه و اسقفم به دنبالش. تا اینکه تو تاریکی مردی با کلاه و شنل سیاه و یه لبخند ترسناک جلوش ظاهر میشه. تو مقر سازمان د ایر،ماموران نشستن و در حال گوش دادن به شنودهای خونه‌ی مردم‌اند، که یهو یادشون میفته برن سراغ شنودهای خونه اسقف و ببینن که امشب با کی قرار داره. اما با صدایی مواجه میشن که انتظارش رو ندارن. از اتاق خلوت اسقف صدای موسیقی کلاسیک میاد و مردی در حال خوندن آیه‌های انجیله. مردی که صداش شبیه اسقف نیست. مامورا تعجب می‌کنن و هنوز نمی‌فهمن که کی به کیه. تا اینکه مرد موعظه‌ش رو با این جمله تموم می‌کنه. من اسمی ندارم ولی شما می‌تونین منو وی صدا کنین. کارآگاه فینچ تخت گاز خودشو به کلیسا می‌رسونه. همه‌ی نگهبانان نفله شدن. دستیار اسقفم هم کشته شده. مهم‌تر از همه جنازه‌ی اسقف روی زمین افتاده.جسدی بدون خون که بعدا معلوم میشه با سیانور مسموم شده. یه وی بزرگ روی دیوار بالای سرش هک شده و یک گل رز صورتی هم روی سینه‌ی جسد گذاشته شده. کارگاه صبط صوت کوچیکی رو پیدا می‌کنه که کنار شنود رها شده بوده. به نظر می‌رسه که صدایی که از توی شنودها شنیده شده در واقع یه نوار ضبط شده بوده از جمله‌های انجیل و سمفونی پنجم بتهون. در نتیجه حرفایی که بین وی و اسقف رد و بدل می‌شد هیچ جا ضبط نشده بوده. وی نمی‌خواست کس دیگه‌ای گفتگوی کوتاهش با اسقف بشنوه. اسقف به خوبی کمپ لارک‌هیل و زندانی اتاق شماره پنج رو به یاد داشت و هر شب کابوسشو می‌دید. کابوس همون شبی که در حالی که کل کمپ و کارکنان فاشیستش داشتن تو آتش می‌سوختن و فریاد می‌زدن، مرد اتاق شماره پنج، مثل یه ققنوس از لابه‌لای خاکستر و شعله‌ها بیرون میاد و تو سیاهی شب گم میشه. اسقف اون موقع یه کشیش ساده بود که تا خرخره تو جنایت‌های کمپ فرو رفته بود. التماس‌های اسقف به وی تو پس زمینه‌ی صدای بلند سمفونی بتهوون گم میشه و در نهایت وقتی می‌فهمه که دیگه راه نجاتی نداره، سیانوری که وی بهش تعارف می‌کنه تو دهنش می‌ذاره و قورت میده و خلاص.آقای آلموند همون رییس سازمان د فینگر و همسر رزماری، پشت در پزشکی قانونی ایستاده و منتظر که کارآگاه فینچ از اتاق بیرون بیاد. کارآگاه فینچ به همراه خانم دکتر دالیا، بالای سر جنازه اسقف ایستادن و در موردش حرف می‌زنن. اما هیچ سرنخی اثر انگشتی وجود نداره. کارگاه فینچ گل رزی که اونجا گذاشته بود رو به دکتر دالیا نشون میده و ازش می‌خواد که روش تحقیق کنه. کارآگاه برمی‌گرده به مقر د نور و آقای آلموند هم برمی‌گرده خونه. رزماری تو خونه منتظرشه، ولی آقای آلموند اهمیتی به زن بیچاره نمیده و می‌گیرتش به باد کتک، خیلی الکی. بعدشم روش اسلحه می‌کشه و بهش میگه که اگه یه کلمه دیگه حرف بزنه اسلحه‌اش رو پر می‌کنه و یه سوراخ وسط پیشونیش خالی می‌کنه. کاراگاه فینچ و دستیارش توی دفترشون نشستن و دارن همه‌ی اتفاقا رو مرور می‌کنن. دستیار فکر می‌کنه که به یه سر نخ‌هایی رسیده. به نظرش عبارتی که لوییس یا همون صدای سرنوشت سابق تکرار می‌کنه یه ربطی به وی داره. لوییس پشت سر هم تکرار می‌کرده اتاق شماره، پنج اتاق شماره پنج. پنج تولاتین‌ مصه وی نوشته میشه و دستیار فکر می‌کنه که بدون این شماره اتاقا مربوط به کجان. مربوط به کمپ‌هایی‌ان که اقلیت‌ها یا نژادهای دیگه رو اونجا پاکسازی می‌کردن و روشون آزمایش انجام می‌دادن. کمپایی که هیچ موجود زنده ازشون بیرون نمیومد. کارآگاه هیجان زده میشه و سریع میره سراغ پرونده‌های قدیمی. خیلی زود معلوم میشه که کمپی که هم لوییس و هم اسقف کار می‌کردن، کمپ لارک‌هیل بوده که چهار سال پیش به طور کل آتیش می‌گیره و هیچ مدرکی باقی نمی‌مونه. کارآگاه دنبال اسم تمام کسایی که اونجا کار می‌کردن می‌گرده و می‌فهمه که همشون یکی یکی و در طول چند سال گذشته کشته شدن. انگار که وی منتظر بوده تا وقتی به کله‌گنده‌ها می‌رسه حرکات نمایشیش رو شروع کنه. در حالی‌که از قبل و در سکوت جون تک تکشون گرفته بوده. کاراگاه و دستیارش با ترس و لرز لیست بالا پایین می‌کنن. غیر از لیست اسامی، حکومت هر سند دیگه‌ای وجود داشته رو نابود کرده بود.اما کاراگاه‌ چشمش به اسمی می‌خوره که آشناس؛ خانم دکتر دالیا. همون دکتری که تو پزشک قانونی کارمی‌کرد. فینچ سریع بلند میشه و شماره دکتر دالیا رو می‌گیره ولی نه دفترش جواب میده و نه تلفن خونش. هر دو با سرعت راه میفتن که شاید بتونن این یکی رو نجات بدن. تو راه به آقای آلموندم خبر میدن و اونم خیلی سریع راه میفته سمت خونه‌ی دکتر دالیا. دالیا روی تختش خوابیده. وقتی که صدای قدمای سبک کسی رو می‌شنوه که وارد اتاقش میشه از خواب می‌پره و خیلی آروم روی تختش می‌شینه. بالاخره اومدی وی؟ اومدی که منو بکشی؟ وی جواب مثبت میده. بعد دالیا خدا رو شکر می‌کنه. خوشحاله که بالاخره قراره همه چیز تموم بشه. دالیا به وی میگه که امروز تصادفا یکی از گل‌های رزشو بهش دادن. وی گل تازه‌ای رو از توی شنلش درمیاره و میگه که این یکی رو مخصوص خودش آورده. دالیا گل رز رو می‌گیره میگه نمی‌تونه انکار کنه که از کارایی که تو کمپ می‌کرده لذت نمی‌برده. نمی‌تونه بگه که همش پیروی از دستور بوده ولی الان دیگه برای مردن آماده‌ست. وی بهش جواب میده که دالی از نیم ساعت پیش شروع به مردن کرده بوده. وقتی که خواب بوده وی با یه سرنگ سم مهلکی رو بهش تزریق کرده بوده. دالیا چشماشو می‌بنده و خیلی زود تموم می‌کنه. وی که از اتاق بیرون میاد آقای آلموند رو می‌بینه که اسلحه‌شو به سمتش نشونه گرفته. آلموند بدون معطلی شلیک می‌کنه ولی یادش رفته بود که اسلحه‌اش رو پر کنه و به همین دلیل یک چاقوی بزرگ وارد گلوش میشه و اینجوری رییس سازمان فینگرم به دست وی کشته میشه.کارگاه فینچ خیلی دیر به صحنه‌ی قتل می‌رسه و تنها چیزی که به دست میاره یه دفتر خاطراته که کنار تخت دالیا پیدا می‌کنه. خاطرات روزهایی که دالیا توی کمپ لارک‌هیل می‌کرده. اما انگار وی عمدا دفترو دم دست گذاشته بود. چون همه‌ی صفحه‌های مربوط به هویت مرد اتاق شماره پنج، از دفترچه کنده شده بودن. کاراگاه فینچ خودشو به پیشوا می‌رسونه و همه چیزو براش تعریف می‌کنه. کارآگاه فک می‌کنه که اگه کار وی انتقام بوده باشه می‌تونن امیدوار باشن که همه چی تموم شده و همه‌ی گرد و خاکا ام برای رد گم کنی بوده. اما از طرفی هم شاید حالا که وی انتقامش تموم کرده، قراره کارهای بزرگتری رو شروع کنه. هیچکس نمی‌تونه اینو پیش‌بینی کنه. مردی که تو خاطرات دالیا از اون کمپ زنده بیرون اومده حتما هدف‌های بزرگتری داره.دفتر خاطرات دکتر دالیا، سی آوریل 1993. امروز صبح بالاخره به کمپ لارک‌هیل رسیدم. بدبختی از سر و روی کمپ می‌باره. خیلی زود با سرهنگ لوییس پرتو آشنا شدم. با این که مرد چندش‌آوریه بهم قول داد که هر چی برای آزمایشام لازم دارم برام فراهم کنه. ظهر بود که منو برد تا زندانیا رو ببینم. یه مشت موجود رقت‌انگیز که تو کثافت خودشون زندگی می‌کنن. هیچ کدومشون حرفی نمی‌زنن و فقط با چشم‌های از حدقه بیرون زده نگات می‌کنن. سرهنگ میگه که اینا فقط به درد آزمایشات من می‌خورن. وگرنه زنده موندن شون دردسره. هیفده می 1993. دیگه می‌تونم بگم که همه‌ی تئوری‌ها رو تکمیل کردن و وقت اجرا کردنشونه. من هیچوقت نمی‌تونستم این هورمون‌ها رو روی موش یا میمون امتحان کنم. این برای من فرصت بزرگیه که بتونم یه نتیجه‌ی واقعی از کارم ببینم. 23 می 1993. امروز سوژه‌هایی که قراره بهشون تزریق کنم رو برام میارن. اینقدر ضعیف و رقت انگیزن که ناخودآگاه ازشون متنفر میشی. نه می‌جنگن و نه حتی کمی مخالفت می‌کنن.انگار که حتی دیگه انسانم نیستن. 9 ژوین 1993. از پنجاه نفری که بهشون تزریق کردیم، 75 درصدشون مردن و بقیه هم تو شرایط خوبی نیستن. یه مرد سیاه‌پوست جاماییکایی امروز در حالی مرد که روی بدنش چندتا سینه‌ی اضافی درآورده ‌بود. جسد اون زن لزبین اتاق چهارم با پنج تا انگشت اضافی که از کف پاش بیرون اومده بود سوزونده شد. 18 ژوئن 1993. فقط پنج نفر موندن؛ دو تا مرد و سه تا زن. برای هر کدومشون یه سلول مخصوص در نظر گرفتیم. پنج تا اتاق مهر و موم شده. ولی این مرد اتاق شماره پنج که منو مسحور خودش کرده. از نظر فیزیکی تا حالا هیچ مشکلی نداشته و علائمی نشون نداده. اما انگار دیوونه شده، شیزوفرنی شاید، نمی‌دونم. خیلی کم حرف می‌زنه ولی حالت نگاش فرق کرده. امروز یه جوری به من نگاه می‌کرد که انگار یه حشره‌ی چندش آورم که از روی ترحم زنده نگهم داشته. 12 ژوئیه 1993. همه‌ی سلول‌های کناری اتاق پنج خالی‌شدن. هیچ انسانی نتونسته تزریقات هورمونی من رو تحمل کنه به جز مرد اتاق شماره پنج. گرچه به نظرم موجود ترسناکیه ولی دلم می‌خواد پیشرفتشو ببینم. به نظر میاد سرهنگ راضیه. مرد شماره پنج ازش خواسته که اجازه بده تو حیاط کم استراحت کنه و اونم اجازه داده. محصولاتی که مرد شماره پنج کاشته رو خیلی وقت کسی روی زمین ندیده و این سرهنگ رو به وجد آورده. قارچ سیب زمینی و گل رز، گل رز صورتی. 16 سپتامبر 1993. مرد شماره پنج درخواست آمونیاک و یه سری روغن کرده. میگه برای گیاها لازمه.یه سری چیزای دیگه هم خواسته که باهاشون سلولشو دکور کنه. سلولش بوی آمونیاک میده و خیلی آزاردهنده‌اس ولی برای سرهنگ مهمه که همه چی رو بهش بده تا شاید بشه محصولات بهتری کشت کنهو برای کمپ این دستاورد بزرگیه. 5 نوامبر 1993. سلول شماره پنج پر شده از اشکالی که با خاک و آمونیاک و روغن ساخته شده. عین یه ماکت که خودش وسطش می‌شینه و ساعت‌ها نگاش می‌کنه. اتاقش حالا بوی کلرم میده. 24 دسامبر 1993 نزدیکی‌های نیمه شب بود که صدای اولین انفجار شنیده شد. بعد تمام کمپ رو دود و بوی وحشتناک گاز پر کرد. نمی‌شد از ساختمان خارج شد چون گاز خفت می‌کرد. داخل موندم خطرناک بود. سعی کردم خودمو نجات بدم ولی می‌دیدم که همکارام یکی یکی دارن خفه می‌شن یا فریاد می‌زنن تو آتیش می‌سوزن. خیلی نگذشت که صدای انفجار بعدیم اومد. کوره‌های سوختن اجساد، مواد داخل آزمایشگاه، تمام مدارک، یکی یکی سوختن و نابود شدن. حالا دیگه فهمیده بودم که آمونیاک و اون روغن لعنتی به چه دردی می‌خوردن؛ گاز خردل. مرد شماره پنج داشت یک سلاح مرگبار می‌ساخت. من دیدمش، بین شعله‌ها، بین اون همه دود. مرد شماره پنج از خرابه‌های اتاقش بیرون اومد. به من نگاه کرد. تو نگاهش من هنوز همون حشره‌ی رقت‌انگیز بودم.امروز 5 ژانویه 1998 و تو پنج روزه که مردی. درک آلموند عزیزم، منم، همسرت، رزماری. امروز روز خاکسپاریت بود. تمام اعضای د فینگر اینجا بودن. بقیه آدمای مهمم اومده بودن، همه‌ی اونایی که مطمئنم هیچوقت از تو خوششون نمیومد، مثل من. منم هیچوقت ازت خوشم نمیومد ولی ازت می‌ترسیدم حتی عاشقت بودم. همسرای همکارات حتی دیگه با من حرفم نمی‌زنن. می‌تونم حدس بزنم که چرا. امروز رئیس شبکه سرنوشت اومده بعد از خاکسپاری با من حرف زد گفت هر کاری که داشتم می‌تونم بهش بگم. هردومون می‌دونیم که منظورش چیه. من ازش چندشم میشه اما وقتی که بیوه باشی دنیا یه جور دیگه میشه. انگار از پشت پرده‌ی تاتر اومده باشه روی سن و حالا همه دارن قضاوت می‌کنن. من دیگه هیچ حفاظی ندارم درک آلموند. تو مردی و من کاملا تنهام. همه چی رو ازم گرفتن. دیگه نه نگهبانی هست و نه خرجی، هیچی. اگه بخوام این سقفو نگه دارم احتیاج به کمک دارم درک می‌فهمی؟ من باید زندگی کنم و چنگ زدن به خاطرات تو که حتی دوستم نداشتی فایده‌ای نداره، من باید ادامه بدم. مگه ما برای ادامه دادن به دنیا نمیایم؟ ما به دنیا میایم که برای بقا بجنگیم، حالا به هر قیمتی. من تصمیممو گرفتم درک. من امشب به اون مردک زنگ زدم. اونم منو به رستوران برد. ازش بدم میاد. احساس می‌کنم کثیفم. از خودم بدم میاد ولی باید برای بقا جنگید. واسه همین وقتی دستاشو آروم بود زیر دامنم من مقاومتی نکردم درک.تو گالری سایه‌ها وی و ایوی یه مقدار در حال خوشگذرونی‌ان. صدای موسیقی تانگو تو گالری پخش میشه و ایو با اشتیاق روی صندلی نشسته و داره به شعبده بازی‌های وی نگاه می‌کنه. وی جلو میاد و ایوی رو به رقص دعوت می‌کنه. ایوی خوشحاله و این اولین تعطیلات سال نو که داره بهش خوش می‌گذره. ایوی در حال رقصیدن می‌پرسه که چرا تا حالا هیچ ازش نخواسته؟ چرا نخواسته که با ایوی باشه یا رابطه‌ای داشته‌ باشن. ایوی تا حالا ندیده هیچکسی در برابر محبتی که بهش می‌کنه چیزی نخواد. ایوی سکوت می‌کنه و بعد ادامه میده یا از من خوشت نمیاد یا اینکه تو پدر منی. وی رقصیدن رو متوقف می‌کنه و چند قدم میره عقب. ایوی ترسیده و فکر می‌کنه که حرف بدی زده. وی از ایوی می‌خواد که چشم‌بندشو ببنده و دنبالش بیاد. ایوی شنل وی می‌گیره و پشت سرش راه میفته. چیزی نمی‌بینه ولی احساس می‌کنه که هوا داره سردتر میشه. تا اینکه کاملا وزش باد رو روی صورتش احساس می‌کنه و بعد هم نور. ایوی بارها وی رو صدا می‌زنه ولی جوابی نمی‌شنوه. ایوی چشماش رو باز می‌کنه و خودشو وسط یکی از خیابونای لندن می‌بینه. وی چند متر باهاش فاصله داره و پشتش رو بهش کرده. ایوی به سمتش میره. وی داره جمله‌هایی از نمایشنامه شکسپیر با صدای بلند می‌خونه. ایوی ازش می‌خواد که برگردن ولی وی ادامه می‌ده و خیلی ناگهانی میگه من پدر تو نیستم ایوی، پدر تو مرده.ایوی عصبانی میشه و شنل وی رو می‌کشه که بتونه روشو برگردونه اما شنل وی روی زمین میفته. زیر شنل یک چوب بلند و باریک می‌بینه که ماسک وی روش نصب شده بوده. یک ضبط صوت با طناب به دور چوب بسته شده، درست مثل یه مترسک. وی دیگه وجود نداشت. وی ایوی رو رها کرده بود و حالا نه می‌دونسته کجاست و نه می‌دونست چجوری باید به گالری سایه‌ها برگرده. به نظر میومد که زندگی مخفی و زیبایی ایوی دیگه تموم شده بود.تو برج بزرگ رادیو تلویزیون یا همون سازمان The Mouth نگهبانان نشستن و همه دارن اخبار نگاه می‌کنن.اخباری که داره از فقر و بدبختی و جنگ داخلی کشورهای باقی‌مانده‌ی دنیا میگه. این که هنوز هیچ جای دنیا روی امنیت رو بعد از جنگ ندیده. مردم تو خیابونا از گشنگی می‌میرن و اگر زنده بمونن گنگای خلافکار دمار از روزگارشون درمیارن. پس همگی برای داشتن کشوری امن و مطمئن باید خدا رو شکر کنیم و این حرفا. نگهبانان دم در شدیدا محو این قصه‌ها شدن و هیچ کدومشون نفهمیدن که وی بالای سرشون وایستاده. در واقع خیلی دیر فهمیدن و همون لحظه هم کشته‌ شدن. وی وارد برج می‌شه. صدای اخبار داره تو کل راهروها و مانیتورا و عملا تو کل انگلیس پخش میشه. تنها شبکه موجود همین ساختمان بلنده که وی خیلی راحت داره راهشو به طبقه‌ی بالا و منبع اصلی بازمی‌کنه. رییس سازمان به همراه همکاراش تو اتاق فرمان نشستن و حواسشون هست که هیچ مشکلی پیش نیاد. در آسانسور منتهی به اتاق فرمان باز میشه. وی وارد راهرو میشه و یکی یکی هر کی سر راهش هست رو می‌کشه. دیگه رسیده به اتاق. وی بدون حرکت و در سکوت تو آستانه‌ی در وایساده. مدیر و دستیارش با دیدنش شوکه می‌شن و می‌خوان فریاد بکشن که وی شنلشو باز می‌کنه. وی به کمرش حجم زیادی مواد منفجره وصل کرده و چاشنی بمب هم تو دستشه. سکوت کش میاد. وی بدون هیچ حرفی یه نوار ویدیویی در میاره و میده به رییس.رییس تمام برنامه‌ها رو خاموش می‌کنه. یهو برنامه‌ی تلویزیون همه‌ی مردم قطع میشه. مردم از تغییرات ناگهانی می‌ترسن و این یکی از عجیب‌ترین اتفاقایی که باهاش مواجه شدن؛ قطع ناگهانی شبکه‌ی سرنوشت. اونم بعد از عوض شدن صدای سرنوشت. رییس نوار که از وی گرفته می‌ذاره توی دستگاه پخش. حالا صفحه‌ی تلویزیون همه‌ی خونه‌های انگلیس دارن تصویر مردی رو نشون میدن که با یک ماسک خندان و موهای مصری روبروی دوربین نشسته. تلویزیون و تمام بلندگوهای نصب شده تو خیابونا و تمام رادیوها دارن صدای مرد پخش می‌کنن. مردی که داره از تاریخ میگه، از تکنولوژی، از سفر به ماه، از جنگ، از قبل از جنگ، از هیتلر، استالین، از بمب اتم.مردی که تصویرش حتی روی بزرگترین مانیتور شهر هم دیده میشه. مانیتوری که پیشوا می‌پرستتش. مانیتوری به اسم سرنوشت که حالا داره با وی به پیشوا خیانت می‌کنه. خیلی طول نمی‌کشه که مامورای فینگر و پلیس به برج تلویزیون حمله می‌کنن. سربازها و مامورا گروه گروه وارد ساختمون میشن و خودشونو به اتاق فرمان می‌رسونن. تو اتاق فرمان هیچکس نیست، فقط وی پشت به در و رو به پنجره ایستاده و به منظره‌ی لندن نگاه می‌کنه. سربازا با اسلحه به سمتش میرن ولی وی خودشو از پنجره به بیرون پرتاب می‌کنه و بعد از یک سقوط بلند بالا روی زمین می‌افته و می‌میره.شب بخیر لندن؛ گفتم یکم باهام حرف بزنیم. راحت روی صندلی‌هاتون بشینین. آماده‌این؟ خب شروع می‌کنیم. حتما براتون سوال شده که این موقع شب چه حرفی دارم که باهاتون بزنم؟ خب راستش من این اواخر از نحوه‌ی عملکرد شما اصلا راضی نبودم. متاسفانه از زیر کار در میرین و من خیلی وقت دارم به این فکر می‌کنم که عذرتون رو بخوام. می‌دونم که الان حتما عصبانی شدین. چندین هزار ساله که دارین همین کار رو می‌کنید و روش دیگه‌ای بلد نیستین. انگار همین دیروز بود که با شمایل یک شامپانزه از روی درخت پایین اومدن و با دست‌های گره خورده و پر مو تصمیم گرفتین که تغییر کنین.واقعیت اینه که راه زیادی رو هم از اون روز طی کردین و درست هم میگین تو این مدت حتی یه روز رو هم تلف نکردین. خدمتگزاران وفاداری بودین. نمی‌خوام دستاوردتونو نادیده بگیرم. خدماتی که انجام دادید قابل چشم‌پوشی نیست. اختراع آتش، چرخ، کشاورزی، قدم زدن روی ماه، می‌دونم که این لیست حالا حالاها ادامه داره اما خب مشکلاتی هم بود و نمیشه منکرش شد. می‌خواین بدونین بر چه اساسی دارم این حرفا رو می‌زنم؟ چون این توی ذات شماست، که چیزی رو که بهتون میگن رو انجام بدین.دوست ندارین که یه مسئولیت واقعی رو بپذیرین و رییس خودتون باشین. خدا می‌دونه که تا حالا چه فرصت‌هایی رو بخاطر همین از دست دادین. بارها و بارها بهتون وقت و قدرت داده شد که یه کاری بکنین اما همیشه پیشنهاد رد کردین. صادقانه بگم حتی تلاش نمی‌کنین. مدت زیادی که فقط سر جاتون نشستین و این بیهودگی‌تون کم کم داره خودشو نشون میده. حتی خشونت‌ها و قیل و قالتونم فقط مال طبقه‌ی پایین کارخونه‌ای که توش زندگی می‌کنین. جرات بالا رفتنم ندارین. حتی تو زندگی شخصیتون همینین. از همدیگه متنفرین. همسرانتون رو نمی‌تونین تحمل کنین. دعوا می‌کنین، داد می‌زنین، خشونت نشون میدین. تجاوز می‌کنین و اینطوری کسایی که دوستشون دارید آزار میدین. کسایی که باید ازشون مراقبت کنین. به بچه‌هاتون فکر کردین؟ قراره چه سرنوشتی داشته باشن؟ با دیدن این همه قلدری و خشونت، دیدن تعصبات مسخره‌ای که روش اسم علاقه می‌ذارین، قراره چی از آب دربیان. حتی مسئولیت همین رو هم نمی‌پذیرین و می‌ندازین تقصیر سوء مدیریت.البته درسته؛ مدیریت واقعا افتضاحه. مدیریتی که قرن‌هاست پر از دروغ و تقلبه. پر از روانی‌هایی که تصمیم‌های فاجعه بار می‌گیرن اما کی بود که انتخابشون کرد؟ هیتلر، استالین، موسیلینی، کی اونا رو سرکار آورد؟ این شما بودید که زندگیاتون رو توی دستای اونا رها کردید و اجازه دادید که براتون تصمیم بگیرن. قبول دارم که هر کسی تو زندگیش اشتباه می‌کنه ولی تکرارش، اونم قرن پشت قرن، به نظر عمدی میاد. اینطور نیست؟ شما بودید که به این بی عرضه‌های خبیث اجازه دادید که زندگیتون رو تبدیل به یک شرمساری مطلق کنن. شما بهشون اجازه دادید که اختراع کنن، منفجر کنن، نابود کنن. باید جلوشونو می‌گرفتین. فقط باید یک کلمه حرف می‌زدین، باید می‌گفتین نه. متاسفانه باید بگم که شما دیگه به هیچ دردی نمی‌خورین. البته این بار با بخشندگی رفتار می‌کنم. شما دو سال وقت دارین که پیشرفت‌تون رو به من نشون بدین. اگه تا آخر این مهلت هنوز علاقه‌ای به کار کردن نداشته باشین باید بگم که همتون اخراج میشین. من هر چی لازم بود رو گفتم. حالا می‌تونین به کارگر بودنتون برگردین و خیلی خیلی خوب هم به حرفای من فکر کنید.کاری از : فائقه تبریزی و بردیا برجسته‌نژادلوگو و کاور: نسرین شمسطراحی وبسایت: نیما رحیمی‌هاموزیک:Avengers: Alan Silvestri- Bryan TylerThe Pale Emperor: Marilyn MansonWish You Were Here: Pink FloydOK Computer: RadioheadTanx: T.RexDinah Washington: What a Difference a Day MakesBeethoven: Symphony No 5 - Piano Sonata No 14The Clash: London CallingOST: The Purge - Requiem for a Dream (Violin Cover)بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/vb/258140431?utm_source=virgool </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 02:28:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوست رایدر؛ ابرقهرمان جهنمی</title>
                <link>https://virgool.io/herolicpodcast/%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1-i5nul9pkaida</link>
                <description>سلام چیزی که می‌شنوین هشتمین قسمت از پادکست هیرولیکه، که در اواسط اسفند ماه 98 ثبت میشه.هیرولیک روایت تولد و زیست ابرقهرمان‌هاست. روایتی که من با استفاده از منابع مختلف ولی در نهایت بر اساس تحلیل‌ها و برداشت‌های خودم تعریف می‌کنم. قسمت هشتم هیرولیک میشه آخرین قسمت سال 98. سالی که واقعا وقتش بود که تموم شه. اپیزود آخر سال رو اختصاص دادم به یک انسان نیمه جهنمی. یه قهرمان البته ضد قهرمان، که با نیروهای اهریمنی قدرتمند شده و با همونام با آدم بدا و موجودات جهنمی می‌جنگه. تو قسمت میریم سراغ داستان جاناتان بلیز یا اولین گئست رایدر دنیای مارول. من فائقه تبریزی هستم و به کمک بردیا برجسته نژاد این پادکست رو تهیه می‌کنم. این شما و این هشتمین قسمت از پادکست هیرولیک.تو سال 1972 مارول کتاب مصوری را منتشر کرد و با قیمت دونه‌ای بیست سنت گذاشت تو فروشگاها برای فروش. تو اون کتاب شخصیت جدیدی معرفی شده بود؛ به اسم گوست رایدر یا جاناتان بلیز، که یه کاپشن چرم مشکی می‌پوشید و یک موتور بزرگ و سیاه سوار می‌شد. یه آدم عادی که نیروهای اهریمنی داشت و جمجمه مبارکش شعله‌ور می‌شد. یعنی دیگه از ماسک نقاب و اینا خبری نبود. جاناتان یا جانی وقتی ماه بیرون می‌زد، صورتش می‌شد یه اسکلت شعله ور و جذاب و قبل از طلوع آفتاب به وضعیت نرمال برمی‌گشت. داستانی با موضوع نیمچه مذهبی جادوگری که همینم استثناییش کرده بود. این داستان استثنایی محصول خلاقیت مردی بود به نام گری فردریک. گری سال 1943 و تو شهر جکسون میزوری به دنیا اومد. اولین جرقه‌های استعداد گری وقتی خودشو نشون داد که دیگه یه پسر نوجوان دبیرستانی شده بود.گری اونجا شروع می‌کنه به ویرایش کردن مجله‌ی مدرسشون و تو همون مجله با یه پسر دیگه به اسم روی توماس آشنا و رفیق میشه. گری بعد از تموم شدن درسش یه کار توی روزنامه‌ی کوچیک پیدا می‌کنه و به عنوان ویراستار مشغول به کار میشه. در واقع چون یه جورایی تنها کارمند محسوب می‌شد، نوشتنم به عهده‌ی خودش بود. تو همون جوونی یا تقریبا میشه گفت نوجوونی، زن هم گرفته بود و دیگه انقد از هر طرف بهش فشار میاد که میره سراغ الکل و واسه‌ی مدت خیلی خیلی طولانی هم بیخیال نمیشه. زنشم همون اول بچه به بغل البته، می‌ذاره و میره. خلاصه سال 1965 میشه و روزنامه به گری اعلام می‌کنه که از پس مخارج همون یه نفر دیگه برنمیاد و کلا قراره که تعطیل بشه. گری اینجا در فقیرترین حالت ممکن تو زندگیش بود. برای همینم میره تو یه کارخونه‌ی کوچیک و اونجا شروع به کارگری می‌کنه. تا اینکه یه نامه به دستش می‌رسه. نامه از طرف همون رفیق دبیرستانش روی توماس بود. که با هم تو مجله‌ی مدرسه کار می‌کردن. روی به عنوان ویراستار تو انتشارات مارول مشغول شده بوده و توی نامه هم از مارول و اتفاقات هیجان انگیزش تعریف کرده بود و به گری پیشنهاد داده بوده که بهش ملحق بشه.گری که نه کار درستی داشته دیگه و نه زن و بچه، همونو سوار اتوبوس میشه و فردا حالا نه ولی پس فرداش می‌رسه نیویورک.روی و گری یه آپارتمان توی یکی از محله‌های هیپی نشین نیویورک اجاره می‌کنن. گری نمی‌تونست از همون اول وارد مارول بشه ولی با پارتی‌بازی دوستش تو چارلتون کامیکس شروع به نوشتن داستان‌های رمانتیک و نوجوونانه می‌کنه. یه پرانتز باز کنم. چارلتون کامیکس رو از قسمت واچمن یادتون میاد؟ همون انتشاراتی که تعطیل شده بود و شخصیتاشم فروخته بود به دی‌سی. واچمن هم با الهام از همونا شخصیت‌پردازی شده بود. حالا اینجا چارلتون هنوز تعطیل نشده و با مخارج حداقلی و داستان‌های معمولی، داشته روزگارشو می‌چرخونده. گری با درآمد نوشتن داستان‌های مصور عاشقانه، زندگیش رو یه جورایی جمع و جور می‌کنه. در همون حال هم روی بهش یاد می‌ده که چجوری داستان‌های ابرقهرمانی بنویسه و شخصیت مستقل خلق کنه. گری بعد از اینکه دیگه تقریبا یاد گرفته بوده باید چیکار کنه با کمک روی وارد انتشارات مارول میشه و به عنوان ویراستار و نویسنده داستان‌های کوتاه، واسه شخصیت‌های موجود شروع به کار البته اونم به صورت پروژه‌ای می‌کنه. خیلی خلاصه بگم که تو اون زمان مارول از طراحا و نویسنده‌های فریلنس استفاده می‌کرده. اونام سفارش انجام می‌دادن و روی یا اگه خیلی قضیه حساس بوده، بلند مرتبه‌های مارول یه نگاهی بهش مینداختن و بعد هم می‌دادن واسه چاپ.نه اینکه کلا اینجوری بوده‌عا، نه. به جای اینکه نویسنده‌ها و هنرمندان جوان و کم‌تجربه رو استخدام کنن، باهاشون اینجوری کار می‌کردن. گری مدت زیادی به همین روش کار می‌کنه و کم‌کم میره سمت داستان‌هایی که در مورد جنگ و قهرمان‌های ملی بودن. یعنی بیشتر شخصیت‌هایی رو بهش می‌دادن که قهرمان جنگی محسوب می‌شدن. یادآوری کنم که فقط سفارش یک داستان چند صفحه‌ای از یک ابر قهرمانی می‌دادن که قبلا خلق شده. مثلا می‌گفتن واسه فلان شماره یه داستان کوتاه از کاپیتان آمریکا می‌خوان. بعدشم گری و نویسنده‌های هم‌ترازش براشون می‌نوشتن. اگرم خوب بود پولشونو می‌گرفتن. مارول بین خروجی این نویسنده‌ها کار گری و روایت‌هایی که از جنگ می‌کرده براش جذاب میشه و کم‌کم دستش برای دخالت تو شخصیت‌پردازی هم باز می‌ذاره. ولی با همه‌ی اینا گری نتونست بین نویسنده‌های برتر مارول قرار بگیره. پولم به اندازه کافی در نمی‌آورد. بنابراین مجبور شد که کارای دیگه‌ای بکنه. مثلا یکی از کاراش این بود نامه‌های طرفدارا رو بخونه، بعد جواب بهشون بده. یه سریاشون انتخاب کنه تا مارول تو مجله چاپ کنه. کلا خورده کاری می‌کرد.یادمونم باشه که مشکل سنگین اعتیاد به الکل داشت که همچنان باهاش دست و پنجه نرم می‌کرد. این وسط مسطا گری یه سفر میره که به گفته‌ی خودش همه چی از اونجا شروع میشه. گری با یکی از دوستاش میره به یه شهر کوچیک تو آمریکا. یه روز همینجوری که داشتن تو خیابونا می‌چرخیدن یهو یه موتورسواری رو می‌بینن که سر تا پا چرم و زنجیر پوشیده بوده. سوار یه موتور بزرگ و خفنم بوده و از همه مهم‌تر موهای نارنجیش، عین شعله‌های آتش رو هوا مونده بودن. گری و دوستش کلا هرکس دیگه‌ای که توی خیابون بود، داشتن به این آقا نگاه می‌کردن. بعدشم یه دختر خیلی سکسی میاد و پشت طرف میشینه و هر دو رو موتور و تو افق محو میشن. دوست گری این خاطره رو تایید می‌کنه و حتی میگه که گری همون موقع گفته یه فکرایی تو سرش افتاده. حالا بعدا میگم که چرا این جزییات مهمه. خلاصه گری از سفر برمی‌گرده و همچنان به همون کارهای قبلیش ادامه میده. دیگه میشه سال 70، 71 که یه روز وقتی رو میز تحریرش ولو شده بود و با روی، دوتایی داشتن واسه یکی از داستان‌های دردویل یه ضد قهرمان خلق می‌کردن، با مشخصاتی مثل لباس چرم و اینا، گری شروع می‌کنه به حرف‌زدن که آره بیا اصلا بهش موتور بدیم و گذشتشو اینجوری کنیم و خودشو اونجوری کنیم و هی داشته همینجوری ادامه می‌داده. که روی با چشمای گرد بهش میگه ساکت شو. اینکه میگی رو تو داستان دردویل حروم نکنیا، این خودش از پس صدتا دردویل برمیاد. همینجا نگهش دار تا من بهت خبر بدم.روی میره و خیلی ریز ماجرا رو به مارولیا میگه. اونام خوششون میاد. قرار میشه که گری و روی برن بنویسن و بیان تحویل بدن تا تصمیم نهایی گرفته بشه. مارول یکی از هنرمندان پروژه‌ایش رو هم به اسم آقای مارک پلوگ در اختیارشون می‌ذاره که کارهای تصویر همزمان پیش بره. روز بعد روی تو آپارتمانشون یه جلسه می‌ذاره که خودش و مارک و گری بشینن در مورد شخصیت حرف بزنن و کارو شروع کنن. اما می‌زنه همون شب گری یه جا گیر می‌کنه و خبر میده که نمی‌تونه خودشو برسونه. روی خیلی عصبانی میشه. خودشو به خاطر گری انداخته بود جلو و مارولو راضی کرده بوده دیگه. حالا طرف گم و گور شده بوده. روی خودشو کنترل می‌کنه و می‌شینه ماجرا رو کامل برای مارک تعریف می‌کنه. از پیشینه‌ی شخصیت و طرز لباس پوشیدن و اینکه کلا قضیه چیه، همه رو بهش میگه. از گری هم نقل قول می‌کنه که لباس شخصیت باید شبیه لباس الویس پریسلی تو یکی از اجراهاش باشه. تو اون سال‌ها یه موتور سوار معروفیم تو آمریکا بود که با موتورش کارای آکروباتی می‌کرد. روی میگه گری از اون موتورسوار هم برای شخصیت‌پردازی یه الهامایی گرفته بود. مارک بعد از اینکه همه چی رو می‌شنوه میره مداد و کاغذشو برمی‌داره و شروع می‌کنه به اتود زدن. مارک کارشو تموم می‌کنه و طراحیشو نشون روی میده. یه موجود عجیب با لباس چرم سیاه که سوار موتوره و جمجمه‌ش شعله‌وره.بعدها مارک میگه نمی‌دونم که ایده‌ی خودم بود که سر شخصیت رو اون مدل طراحی کنم یا تو حرفای روی از این کله‌ی شگفت‌انگیز یه چیزایی شنیده بودم. روی هم همون بعدها میگه من یا حتی گری یادمون نمیاد که همچین چیزی رو گفته باشیم. خلاصه بدون اینکه معلوم باشه این اسکلت آتشین در اصل ایده کی بوده، شکل و شمایلش آماده میشه و حالا فقط یه اسم لازم داشته. گری از همون اول می‌خواست که اسم شخصیتش گوست رایدر باشه اما مشکل اینجا بود که این علاقه در واقع به خاطر یکی از شخصیت‌هایی بوده که از قبل تو مارول وجود داشته. یه شخصیت اسب سوار و تیرانداز که روایتش سبک وسترن بود. خودشم لباسای غرب وحشی می‌پوشیده ولی سر تا پا سفید. ینی علاوه بر لباس اسب و شنلش هم سفید بودن. روی و مارک فکر نمی‌کردن که مارول با همچین چیزی موافقت کنه، واسه همین سعی می‌کنن یه سری اسم جدید پیدا کنن که به دل گری بشینه. تا اینکه می‌رسن به فانتوم رایدر. فانتوم میشه شبح. اسم به نظر همه جالب میاد اما نه واسه داستان یه اسکلت چرم پوش. بیشتر به همون اسب سوار سفیدپوش می‌خورده. روی تصمیم می‌گیره این پیشنهاد به مارول بده. یعنی به اون قبلی رو بکنین فانتوم رایدر و گوست رایدرو بدین به ما. مارول در کمال ناباوری قبول می‌کنه و این جور دیگه گری هر چی می‌خواسته رو به کرسی نشونده بوده. پس این سه نفر شدن خالق شخصیت گوست رایدر و تونستن جوری داستانشو تعریف کنن که تبدیل بشه به یکی از جالب‌ترین و خوش تصورترین شخصیت‌های مارول.گوست رایدر تر و تازه برای اولین بار در آوریل 1972 و تو مجموعه‌ای به اسم اسپات‌لایت کمیکس منتشرشد. اسپات‌لایت هم یه سری داستانی یا مجموعه بود که تو هر شماره‌ش شخصیت‌های جدیدی که حالا ایده‌هاشون از نویسنده‌های مطرح نبود، اونجا معرفی می‌شدن تا عکس‌العمل مردم سنجیده بشه. اینکه دوسش دارن یا ندارن و می‌خوان بازم ازش بخونن یا نه. گوست‌ رایدر هم از این قاعده مستثنی نبود ولی کاملا قابل پیش بینی بود که خواننده‌ها شدیدا تحت تاثیر قرار بگیرن. جدای از زیبایی و ابهت بصری شخصیت، داستانم جذاب و گیرا بود. شماره‌ی پنج اسپات‌لایت از اول تا آخر اختصاص داده میشه به گوست رایدر. البته قبلش یه تبلیغ کوچولو تو داستان‌های اسپایدرمن براش منتشر می‌کنن. یعنی اونجا خیلی روی سر و کله‌ش به عنوان یک ضد قهرمان با قانون‌های خودش پیدا میشه. کلا گوست رایدرم مثل خیلی از شخصیت‌های دیگه ذات خیلی گوگولی نداشته. دنبال آدم بدها بوده ولی خیلی براش مهم نبوده چجوری حسابشون برسه. تو انگلیسی به این شخصیت‌ها میگن ویجلنتی. من خیلی فکر کردم به جای این کلمه چی بذارم؛ یاغی یا کله خراب مثلا. تا اینکه یکی از دوستام پارتیزان پیشنهاد داد که به نظرم نزدیک‌ترین کلمه به مفهومی که می‌خوام برسونم.خلاصه گوست رایدرم یه پارتیزان بود با نیروهای ماورایی یا بهتره بگم اهریمنی. گوست رایدر خیلی سریع محبوب میشه و شیش تا نسخه‌ی دیگه رو هم تو همون اسپات‌لایت واسه خودش قبضه می‌کنه. همین میشه که مارول براش یک مجموعه اختصاصی در نظر می‌گیره و دیگه از قسمت تازه‌وارد میارتش بیرون. داستان اسکیت شعله‌ور از همون سال 1972 تا 83 همینجوری با قدرت ادامه پیدا می‌کنه و با اینکه گری مدت زیادی به نویسندگی برای این شخصیت ادامه نمیده، اسمش به عنوان خالق حفظ میشه. حتی بعدها تو دنیای مدرن و تو دوتا مجموعه‌ای که سال 90 به بعد منتشر شدن اسم گری رو کتابا می‌مونه. تو همه‌ی این سال‌ها گوست رایدر هم مثل همه‌ی شخصیت‌ها بارها بازنویسی شده و جالب اینجاست که همشون جذاب و کاملن؛ یعنی هم ظاهری هم داستانی. داستان اصلی کلا انقدر قوی بود که چندان عوضش نکنن ولی تو هر بازنویسی شخصیت اصلی، اسمش و اوضاع زندگیش رو تغییر دادن. گوست رایدر گری اسمش جانی بلیز بود. که به نظر من از همه‌ی اونای دیگه باحال‌تر و از نظر داستانی پربارتره. ولی بقیه هم هر کدوم خصوصیات جالبی دارند که با توجه به امکانات و قدرت‌های شخصیت هر بار خواننده رو غافلگیر می‌کنن.کلا سیصد تا کتاب مستقل از گوست رایدر چاپ شد و تو همشونم گفتم دیگه اسم گری به عنوان خالق نوشته شد. گری کلا هیچوقت سمتش از نویسنده‌ی پروژه‌ی مارول تغییر نکرد. بعد از گوست رایدر مجموعه فرانکشتاینش محبوب شد ولی دیگه بعد از اون نتونست تو مارول دووم بیاره و رفت بلکه بتونه مشکل سنگین الکلش رو بالاخره حل کنه. تا اینکه می‌رسیم به سال 2005. زمانی که گری می‌فهمه که مارول داره یک سری کتاب و اسباب بازی از گوست رایدر می‌فروشه که دیگه خبری از گری توشون نیست. تازه زمزمه‌های ساخت یک فیلم هم داره شنیده میشه. گری قاطی می‌کنه و تصمیم می‌گیره از مارول شکایت کنه. تصمیمش رو هم عملی می‌کنه و اینجوری یکی از معروف‌ترین پرونده‌ها علیه مارول به جریان میفته. من همین‌جا میزنم استپ. الان بریم داستان جانی بلیز/گوست رایدر رو بشنویم، بعد برمی‌گردیم سر پرونده. اینجوری دیگه کاملا در جریان قرار می‌گیریم که دعوا اساسا سر کی هست. پس بریم دیگه سراغ داستان یکی از جالب‌ترین، خوش لباس‌ترین و خوش تصورترین شخصیت‌های انتشارات مارول.نزدیک به 20 هزار سال پیش گروهی از انسان‌ها با کمک قدرت اهریمنی و محبوس شده توی گردنبندی به اسم انتقام، برای از بین بردن یک دشمن مشترک با هم متحد میشن. روح اهریمنی انتقام در واقع یک قدرت خیلی زیاد و ترسناک بود که سال‌ها درون یک گردنبند دوران عهد عتیق نگهداری می‌شد. که بهش مدالیون انتقام هم می‌گفتن. این قدرت توانایی یکی شدن با موجودات زنده رو داشت و تسخیرشون می‌کرد. یعنی در واقع برای به کمال رسوندن نیروی وجودش، نیاز به یک میزبان داشت. حالا انسان‌ها این قدرت حبس شده تو گردنبند رو به دست گرفته بودن تا دشمن قدیمی و شیطانیشون رو نابود کنن. دشمنی به نام زاراتوس. زاراتوس یکی از شیاطین رانده شده از آسمان بود. که از روح انسان‌ها تغذیه می‌کرد و اونا رو به خدمت خودش درمی‌اورد. تعداد زنان و مردهایی که روحشون رو به این اهریمن سیری ناپذیر می‌فروختن، هر روز بیشتر و بیشتر می‌شد، که همین باعث می‌شد سال‌های سیاه و سیاه‌تر به سرنوشت بشر اضافه بشه. زاراتوس برای خودش امپراطوری از انسان‌هایی ساخته بود که در خدمتش بودند و صبح تا شب پرستشش می‌کردن. این پادشاهی یک دشمن دیگه هم داشت. یه اهریمن مثل خود زاراتوس به اسم مفیستو که میشه همون شیطان خودمون.یکم اسامی زیاد شد یه مرور با هم بکنیم. یه گروه از انسان‌ها با قدرت محبوس شده‌ی انتقام، توی گردنبند، می‌خوان برن به جنگ زاراتوس که به شدت در حال تغذیه از روح انسان‌هاست. از طرفی مفیستو که همون شیطانه، چشم‌ نداره زاراتوسو ببینه. چون دیگه زیادی داشته قدرتمند می‌شده. جنگ سختی درمی‌گیره. جنگی که مفیستو هیچ دخالتی توش نمی‌کنه و فقط یه گوشه میشینه تا آخرش غنائم رو تصرف کنه. توی این جنگ خیلیا تحت تاثیر زاراتوس قرار می‌گیرن و روحشونو در اختیارش قرار میدن. انقدر که تو خط مقدم فقط چند نفر باقی می‌مونن. که در نهایت با کمک گردنبند انتقام و خلوص نیت خودشون، می‌تونن به قول مرحله‌ی آخر یا همون زاراتوس برسن. زاراتوس مستقیما هر چی که داره و نداره رو نابود می‌کنه تا بتونه جلوی شکست خوردنش بگیره. ولی آخرش قدرت گردنبند به زانو در میارتش. ولی نه برای همیشه. روح زاراتوس یا همون عصاره‌ی وجودش از بدنش جدا میشه و داخل همون گردنبند انتقام اسیر میشه. حالا زاراتوس دیگه جسم نداشت و فقط یک روح قدرتمند و پلید بود که با روحی قدرتمندتر از خودش، توی مدالیون بزرگ و جادویی گیر افتاده بود. یعنی اون گردنبند انتقام، حالا گردنبند انتقام و زاراتوس محسوب میشه.یه گردنبند که هر دو تا نیرو رو تو خودش نگه داشته. بازمانده‌های جنگ خوشحال میشنا ولی خب حالا یه نگرانی بزرگتر پیدا کرده بودن؛ مفیستو. مفیستو خوب می‌دونست که اگه روح زاراتوس رو پیدا کنه در واقع حالا قدرت انتقام رو هم می‌تونه به دست بیاره و برای این کارم فقط کافیه مدالیون رو بدزده. همون گردنبنده. از طرفی مدالیون شروع کرده بود به ترک خوردن، ترک‌های ریز. به این معنی که برای هر دوی این قدرت‌ها اون تو به اندازه‌ی کافی جا نبود. منظور از هر دوی قدرت‌ها هم روح انتقام و روح زاراتوسه که از نیروهای اهریمنی محسوب می‌شدن و کنار هم بودنشون می‌تونست یه فاجعه‌ی غیرقابل کنترل به وجود بیاره. تنها راهی که به ذهنشون می‌رسه اینه که مدالیون رو به چند قسمت تقسیم کنن و هر کدومشو وارد روح و تیر و ترکه خانواده کنن. دقیقا این که گفتم یعنی چی؟ یعنی مدالیون رو به چند تکه تقسیم کردن.قدرت و ارواح داخلش رو با یه طلسم خیلی سنگین و ترسناک وارد نسل سه تا از خانواده‌های فک و فامیلای خودشون کردن. اینطوری که اولین فرزند به دنیا اومد از هر خانواده و بعد اولین فرزند اون و همین‌طور به ترتیب، با قسمتی از قدرت زاراتوس و روح انتقام به دنیا میومدن و اونا رو داخل وجود خودشون حمله می‌کردن. انگار تو DNA فرزند اول هر خانواده یه چیزی بود که می‌تونست اون رو شیطانی کنه. البته این پلیدی تا وقتی خود اون بچه کار شیطانی نمی‌کرد، خودش رو نشون نمی‌داد. این خانواده‌ها تحت حفاظت قرار می‌گیرن تا از دست مفیستو در امان باشن. اما مفیستو دست از گشتن برنمی‌داره و همچنان بدون اینکه ناامید بشه، برای قدرتمندتر شدن صبر می‌کنه و صبر می‌کنه و صبر می‌کنه.سال‌های سال می‌گذره. الان دیگه دنیا مدرن شده و کسی به جنگ شیاطین نمیره. خدا و ابلیس یا افسانه شدن یا اگه برای کسی وجود دارن، داستانشون تو قالب همون کتاب‌های مقدس باقی‌مونده. کسی به طلسم اعتقادی نداره یا اگه داره باید این عقیده رو تو راهروهای زیرزمینی و تاریک فرقه‌های شیطان‌پرستی و رمالی پنهان کنه. اما چیزی که توی اون دوران، کسی خیلی ازش خبر نداشت این بود که مفیستو، همچنان وجود داره و از هدفشم دست نکشیده. مفیستو حالا همه‌ی حواسش به نسل آخر یکی از اون خانواده‌هاست. دختری به نام باربارا که با یه موتورسوار بدلکار ازدواج کرده و حالا سه تا بچه داره. سال‌ها قبل یکی از اجداد باربارا به وجه تاریک وجودش پی برده بود و تونسته بود قدرت‌های تاریک توی وجودش رو بیدار کنه. همینم باعث شد که مفیستو شاخکاش تیز بشه و بو بکشه و این خاندان رو پیدا کنه. جد باربارا می‌تونه خودش رو نجات بده و اسیر شیطان نشه. ولی از اونجایی که دیگه راز همه چیز برملا شده بود و می‌دونست اعضای خانواده‌ش با چه خطری روبرو هستن، یه نامه می‌نویسه و به نسل‌های بعدی هشدار میده. اما اون نامه تو خونه‌ی آب و اجدادی گم میشه و هیچ وقت به دست هیچکس نمی‌رسه. حالا باربارا و خانوادش دارن تو همون خونه زندگی می‌کنن.جانی پسر بزرگ باربارا، که البته پنج شیش سالش بیشتر نیست، معمولا با پدر موتورسوارش تو کل آمریکا در حال سفر کردنه. و باربارا هم از دوتا بچه‌ی کوچکترشون مراقبت می‌کنه. یه روز که بچه‌ها داشتن توی زیرزمین خونه بازی می‌کردن، یه صندوقچه مخفی پیدا می‌کنن که به هیچ ترتیبی نمی‌تونن درشو باز کنن. آخرش مجبور میشن ببرنش پیش مادرشون و ازش بخوان که بازش کنه. باربارا کلی زور می‌زنه ولی بالاخره موفق میشه. توی جعبه همون نامه‌ی کذایی جدش بود و داستان طلسم قدیمی و شیطانی. باربارا بارها و بارها نامه رو می‌خونه تا بالاخره به خودش میاد. اولین فرزند خاندان یعنی پسرش جانی با پدرش مسافرت بود و باربارا بهش دسترسی نداشت. باربارا دست بچه‌هاشو می‌گیره و از اونجا میره. میره که بتونه فامیلای دورش که شاید از ماجرا خبر داشته باشند پیدا کنه و جون پسرشو نجات بده. اما باربارا تو این راه میمیره و بچه‌ها هم گم می‌شن. که حالا بعدا معلوم میشه چه اتفاقی براشون میفته. ولی من اینجا قرار داستان جاناتان یا همون جانی رو تعریف کنم. جانی که وقتی با پدرش به خونه برمی‌گرده، می‌فهمه که خانواده‌اش را از دست داده و حالا با پدرش تنهای تنها مونده.جاناتان بلیز، پسر ارشد باربارا، دیگه بعد از اون اتفاق خونه نموند. به همراه پدر بدلکار موتورسوارش، همون سبک زندگی خانه به دوشی رو ادامه داد. پدرش از این موتورسوارهایی بود که حرکات آکروباتیک خطرناک انجام می‌دادن. یا رو دیوار مرگ می‌چرخیدن. نمی‌دونم دیوار مرگ هنوز هست یا نه، زمان ما تو شهر بازیا یه دیوار مرگ بود که عملا یه استوانه‌ای بزرگ بود که موتورسوارا رو دیواراش می‌چرخیدن. بابای جانی هم کارش همین بود و با یک گروه نمایش کار می‌کرد. رییس گروه که خیلی هم جانی دوست داشت اسمش کرش بود و جانی و پدرشو گرفته بود زیر پر و بال خودش. جان خودشم از همون بچگی شروع کرد به موتورسواری و کم‌کم با همه‌ی فوت و فن این حرفه آشنا شد. اما مثل همیشه جناب سرنوشت سر و کله‌اش پیدا شد و نذاشت این بچه روی آرامشو ببینه. تو یکی از شب‌های شلوغ و طولانی وقتی بابای جانی جلوی کلی تماشاگر اجرا داشت، موقع پریدن از روی یکی از موانع، کنترل موتورش رو از دست داد و با یک سقوط مرگبار و توی یک لحظه برای همیشه از زندگی جانی محو شد. جانی موند و دوران کودکی که پر از مرگ عزیزانش شده بود. رییس پدرش، همون کرش، که کلا مسئول برنامه‌ها و کل اعضای گروهم بود به همراه همسرش مونا، تصمیم گرفتن جانی رو تنها نذارن و اونو به فرزندی قبول کنن. زندگی جانی تغییر کرد. حالا هم پسر رییس بود و هم یک خواهر داشت.یه دختر از خودش کوچکتر به اسم رکسان. رکسان از اون به بعد میشه بهترین و نزدیکترین دوست جانی. در واقع میشه همه‌ی زندگیش. و دیگه عملا جانی هر کاری که می‌کرده واسه خوشحالی رکسان بود. کرش پدرخوانده جانی، اونو تحت تعلیم خودش قرار میده و شروع می‌کنه باهاش تمرین کردن. دیگه هر توری که می‌ذاشتن جانی هم می‌بردن که هنرش رو نشون همه بده. تو یکی از این سفرها، تو چادری که قراره برنامه برگزار بشه، وقتی جانی داره برای اجرای فرداش تمرین می‌کنه، موتورش رو هوا آتش می‌گیره. اون شب هم رکسان و هم مونا مادر خوندش کنارش بودن و داشتن تماشا می‌کردن. جانی تو همون آسمون سعی می‌کنه که به دیوارها برخورد نکنه تا شعله‌ها به چادر سرایت نکنه. همینم میشه که خیلی ناجور و به شدت سقوط می‌کنن.رکسان خشکش می‌زنه. مونا به سمت جانی میره و از روی زمین بلندش می‌کنه. ولی همون موقع موتور منفجر میشه و شدت انفجار، مونا رو شدیدا زخمی می‌کنه. رکسان و حانی مونا رو می‌برن بیمارستان اما آسیبی که به مونا رسیده بوده بیشتر از این حرفا بوده که دکترا بتونن کاری براش بکنن. مونا در حالی که دستش دست جانی بود، چشماش رو بست و از دنیا رفت. اونم در حالی که آخرین جملش یه قول بود. یه قول که از جانی گرفت. مونا از جانی خواست که موتورسواری رو رها کنه و دیگه هیچوقت اجرا نکنه. مونا حتی نرسید که جواب جانی رو بشنوه. ولی مهم نبود. جانی به آخرین کلمات دومین مادری که از دست داده بود احترام گذاشت و برای همیشه از موتورسواری و نمایش کناره گیری کرد.با همه‌ی اتفاقایی که افتاد، جانی همچنان به زندگی کنار پدرخوندش و خواهر ناتنیش که دیگه تبدیل به عشقش شده بود، ادامه داد. به قولش پایبند بود و دیگه تو هیچ برنامه‌ای اجرا نکرد. ولی از اونجایی که تو همه‌ی زندگیش غیر از موتورسیکلت چیز دیگه‌ای براش معنا نداشت، شبا می‌رفت تو چادر مخصوص برنامه و تمرین می‌کرد. تنها کسی که اینو می‌دونست رکسان بود که اونم همونقدر دلش به دل جانی گره خورده بود. البته این قضیه اجرا نکردن جانی، کرش رو عصبانی می‌کرد و خیلی وقت بود که دیگه اون رابطه‌ی سابق رو با هم نداشتن. حالا جانی یه جوون رعنایی شده و داره تو کارای اداری به کرش کمک می‌کنه. اجراهای کرش تو کل آمریکا معروف شدن. دیگه کلی موتورسوار براش کار می‌کنن و وضع زندگیشون داره بهتر میشه. غم و غصه هم انگار فعلا قصد رونمایی دوباره از خودش رو نداره. ولی خب اینجوری نیست دیگه، غم و غصه معمولا یه استراحت کوچیکی می‌کنه و سرحال‌تر از قبل برمی‌گرده. درست زمانی که همه چی داره خوب پیش میره کرش شروع به نشون دادن علائمی می‌کنه که باعث نگرانی همه میشه. سرگیجه و فراموشی و خیلی چیزای دیگه. دکتر رفتن همه چی رو بدترم می‌کنه و معلوم میشه سرطانم بدجوری افتاده تو جون کرش و حتی ممکنه یک ماهم برای زندگی وقت نداشته باشه.این اتفاق روح و روان جانی رو از هم می‌پاشونه. جانی تحمل مردن یک نفر دیگه رو نداره. اونم کسی که مثل پدر دوسش داره. این خبر رکسان رو هم شدیدا غمگین می‌کنه. و جانی خوب می‌دونه که حالا نوبت خودشه، که از این خانواده مراقبت کنه. جانی تو اتاقش نشسته و سعی می‌کنه به راه نجاتی برای بیماری کرش فکر کنه. جانی به قفسه‌های کتابش خیره شده. کتاب‌هایی که از خونه‌ی مادرش به یادگار برداشته و از بچگی هزار بار خوندتشون. میره سر وقت کتابا که همه در مورد جادوی سیاه و معامله با شیطان بودن. کتابای قدیمی که جانی بدون اینکه کسی بدونه، همیشه به طرز عجیبی به خوندنشون علاقه داشته. جانی میره سراغ بزرگترین جادویی که فکر می‌کنه می‌تونه جون کرش رو نجات بده، یعنی احضار خود شیطان یا همون مفیستو. جانی از همه جا بی‌خبر هیچ ایده‌ای از تاریخچه‌ی اهل دقیانوس خانوادش نداشته دیگه. نمی‌دونسته درواقع داره چه بازی ترسناک و خطرناکی رو شروع می‌کنه. مفیستو تمام این سال‌هایی که خانواده‌ی جانی رو تحت نظر داشت، همیشه منتظر لغزش کوچیک بود تا بتونه روحشون رو تسخیر کنه و اون عصاره‌ی انتقام زاراتوس رو دوباره فعال کنه. حالا جانی بعد از هزاران سال، در واقع اولین کسی که خودش، با دست‌های خودش داره مفیستو رو وارد خونه و زندگیش می‌کنه. جانی ولی فقط و فقط داره به یه چیز فکر می‌کنه. اونم احضار کردن شیطان و فروختن روحش در برابر نجات جون کرش.جانی بساط احضار مفیستو رو پهن می‌کنه. یه سری چیزا آورده مثل جمجمه‌ی بز و نمی‌دونم ادرار مگس نابالغ و اینا. کتاب منحوسشم جلوش بازه. داره با صدای بلند کلمات نامفهوم داخلش رو می‌خونه. کم‌کم همه جا تاریک میشه و یه سری نور قرمز مثل رعد و برق شروع می‌کنن به خودنمایی. تا اینکه بالاخره مفیستو شاخدار و قرمز رنگ با چشمای آتشین ظاهر میشه. مفیستو که می‌دونه که دیگه روزهای سرگردونیش با این حماقت جانی داره تموم میشه، با خوشحالی به قربانیش نگاه می‌کنه و ازش می‌پرسه که چیکار می‌تونه براش بکنه. جانی داره از ترس سکته می‌کنه. رسما ابلیس رو از جهنم احضار کرده و حالا باید باهاش حرف بزنه. جانی میگه چیزی نمی‌خواد. فقط می‌خواد حال کرش خوب شه و در مقابلش هر کاری لازم باشه می‌کنه. مفیستو هم خیلی شنگول جواب میده آقا کرش با من. قول میدم از سرطان نمیره ولی در عوضش تو باید روحت رو به من بدی. راه برگشتیم نداره. نمیتونی از زیرش در بری. جانی بی‌خبر از اینکه روحش چه متاع گرانبهایی رو تو خودش پنهان کرده، قبول می‌کنه. جانی خوشحال و خندان مناسک رو تموم می‌کنه و میره سراغ پدر خونده و عشقش رکسان. وارد خونه که میشه می‌بینه که کرش شال و کلاه کرده و تصمیم گرفته یکی از خطرناک‌ترین نمایش‌های عمرش رو همون شب برگزار کنه.کرش می‌خواد حالا که عمری براش نمونده نمایشی رو اجرا کنه که تا حالا جراتش رو نداشته. یعنی پریدن از طولانی‌ترین مانع موجود. رکسان که خیلی ترسیده رو به جانی می‌کنه و ازش می‌خواد که قولش رو فراموش کنه و به جای کرش بپره. ولی جانی که خیالش راحت بوده که کرش قرار نیست بمیره با اینکه می‌بینه رکسان ناراحته، جلوی کرش رو نمی‌گیره. کرش میره و جلوی کلی تماشاگر با موتور از روی مانع می‌پره ولی نمی‌تونه به موقع فرود بیاد و بد جوری زمین می‌خوره. کرش در حالی که سرطانش کامل درمان شده بوده، خیلی احمقانه ریق رحمت رو سر می‌کشه. جانی دیوونه میشه. اصلا نمی‌فهمیده که چه اتفاقی داره میفته. اون به خاطر زنده موندن کرش روحش فروخته بوده و هنوز پنج دقیقه از معامله‌ش نگذشته که جنازه‌ کرش می‌مونه رو دستش. جانی میره تو اتاقش و هرچی برای احضار مفیستو لازم بوده دوباره آماده می‌کنه. مفیستو خیلی زود جلوش ظاهر میشه و میگه که دیگه وقتشه حساب کتابشون صاف کنن. جانی فریاد می‌زنه که بابا کرش مرد. مفیستو هم جواب میده من فقط قرار بود که بیماریش خوب کنم، که اونم خوب کردم. خدا رو شکر حالش خوبه. حالا روح تو هم مال منه. پوست بدن جانی یهو شروع می‌کنه به داغ شدن. صورتش خیس عرق میشه و بخار که ازش می‌زنه بیرون.جانی از درد شروع به فریاد زدن می‌کنه و میفته روی زمین. همون موقع رکسان درو باز می‌کنه و با دیدن اوضاع و احوال شروع به خوندن یه وردی می‌کنه که مفیستو مجبور میشه از اونجا فرار کنه. رکسان تمام این سال‌ها یواشکی داشته کتاب‌های جانی رو می‌خونده و ناقلا خودش یه پا شیطان شناس شده بوده. خلاصه اینجوری صورت برافروخته جانی، به وضع طبیعی برمی‌گرده. رکسان و جانی خوشحالن که شیطان از اونجا رفته. ولی رکسان هنوز نمی‌دونه قضیه چی بوده. جانیم یه جورایی می‌پیچونه. رکسان بی‌خیال میشه و از اتاق میره بیرون. جانی روی تختش نشسته. حالش هم خوبه هم خوب نیست. انگار یه چیزی درونشه که داره با مشت و لگد به بدنش می‌کوبه. که بیاد بیرون. ضربه‌هایی که واقعی‌ان و درد دارن. درد بیشتر میشه و جانی دوباره شروع می‌کنه به داغ شدن. سعی می‌کنه فریاد نزنه تا دوباره رکسان نیاد. تو همون حال زار هرچی ورد بلده می‌خونه ولی در اومدن از زیر طلسم شیطون به همین راحتیا هم نیست. صورتش انقدر داغ میشه که دیگه نمی‌تونه به خوندن ادامه بده. انگار یه فلز مذاب رو قطره قطره داشتن روی صورتش می‌ریختن. جانی انقدر به صورتش چنگ می‌زنه که همه‌ی دستش خونی میشه. یهو یه درد عظیم و ناگهانی تو وجودش منفجر می‌شه و بعد انگار همه چی تموم میشه.جانی یه مدتی ساکت و درهم مچاله شده روی زمین می‌مونه. حالا داشته می‌لرزیده. وقتی دیگه مطمئن میشه از سوزش و درد خبری نیست، با ترس و لرز روی پاش وایمیسته و تو آینه نگاه می‌کنه. تصویر داخل آینه جانی نیست. جانی به جای خودش یه جمجمه رو می‌بینه که در حال سوختنه. یه جمجمه‌ی خالی و ترسناک، که شعله‌های آتش دارن دورش تکون می‌خورن. و انگار بخشی از صورتشن. جانی با معامله‌ش با مفیستو، ارواح پلید وجودش بیدار می‌کنه. یعنی همون روح انتقام و زاراتوس. ارواحی که براشون مهم نبوده که اصلا مفیستو چی می‌خواد و معامله کیلو چنده. اونا می‌خواستن فعال شن و تنها راهشم ارتکاب یک گناه از سمت جانی بوده. که خب بهتر از معامله با شیطان، واقعا گناه بهتری وجود نداشته دیگه. اینجوری میشه که از اون به بعد جانی فقط جانی نبوده. روح زاراتوس و انتقام تسخیرش کرده بودن و تونسته بودن حداقل شب‌ها رو ازآن خودشون کنن. یعنی جانی روزها خودش بوده و با شکل و شمایل انسانیش. ولی شبا، موجودی می‌شده به نام گوست رایدر. که البته ما تو خونه شراره صداش می‌کنیم. اگه گفتم شراره بدونین منظور همین گوست رایدر جهنمی خودمونه.گوست رایدر جسمیت بخشیده شده دو تا از قدیمی‌ترین قدرت‌های پلید جهان محسوب میشه. موجودی که سرتاپا چرم سیاه می‌پوشه و دور سرش یه حلقه‌ی آتیش داره. سری که فقط یه جمجمه‌اس. گوست رایدر می‌تونه موتورسیکلتش رو با سوخت جهنمی راه بندازه و با چرخ‌هایی که از سرعت زیاد آتیش می‌گیرن، هر جا که دلش می‌خواد بره. اون می‌تونه با نگاهش روح و درون یک آدم رو بسوزونه. بدون اینکه به جسمش آسیبی بزنه. می‌تونه با یه اشاره دور تا دور خودش یه آتش نفوذناپذیر راه بندازه و نذاره کسی بهش نزدیک بشه. گوست رایدر از وقتی که تو میزبان جدیدش که همون جانی بلیز باشه حلول می‌کنه، تبدیل میشه به یکی از قدرتمنترین موجودات روی زمین. ولی فقط شبا می‌تونه خودشو نشون بده. اونم واسه اینه که روح جانی بلیز هنوز کاملا تسلیم نشده. عشقش به رکسان اجازه این رو نمی‌داده که کاملا تصمیم قدرت‌های درونش بشه.و برای همینم، نه مفیستو و نه قدرت انتقام و زاراتوس نمی‌تونن کامل از پا درش بیارن. شراره شب از محل اقامت جانی می‌زده بیرون با جمجمه‌ی آتشینش تو خیابونا گشت می‌زده. جانی به هیچ‌کس نمیگه که چه اتفاقی براش افتاده. رکسانم بعد از اون شب فکر می‌کنه که جانی رو نجات داده و دیگه از شیطان و اینا خبری نیست. اما گوست رایدر شبانه تو خیابون سرگردون بوده و کم کم وجود همچین موجودی داشته جلب توجه می‌کرده. یکی از این شبا گوست رایدر با یک گروه از موتورسوارهای خلافکار روبرو میشه. که کمر به اذیت کردنش بستن. گوسن رایدر هنوز که هنوزه نمی‌تونسته کاملا هویت و قدرتاشو درک کنه. دلش می‌خواست از همه چیز و همه کس فرار کنه. واسه همینم وقتی سواری خلافکار، موی دماغش میشن، سعی می‌کنه اهمیت نده و ازشون دوری کنه. اما اونا دست بردار نیستن و آخرش تو یه کوچه‌ی خلوت گیرش میندازن. گوست رایدر عصبانی میشه و یه حلقه‌ی آتشین دور تا دور خودش می‌سازه. آتیشی که وقتی روشن شد مثل یه انفجار خلافکارارو به آسمون پرتاب کرد.یکی از این موتورسوارا یه مرد مو فرفری بود به اسم کرلی. کرلی که تا حالا فقط گوست رایدرو زیر نظر داشته، وقتی همه‌ی رفیقاش اینور اونور پرت میشن، میاد جلو سعی می‌کنه با شراره حرف بزنه. کرلی به گوست رایدر میگه که می‌تونه شبا یه جای خوب براش دست و پا کنه. که اون دیگه مجبور نباشه تو خیابون آواره بچرخه. بهش میگه که با همین شکل و شمایلش می‌تونه بیاد پیش گروه اونا و حتی نمایش اجرا کنه. گوست رایدر حرفای کرلی رو قبول می‌کنه و با هم میرن جایی که موتورسوارای خلافکار با هم زندگی می‌کردن. کرلی و شراره اونجا شروع می‌کنن به گپ زدن. اما گوست رایدر کم ‌کم با نگاه کردن تو چشای کرلی، سرش گیج میره و بیهوش روی زمین میفته. کرلی که از بیهوش بودن گوست رایدر خیالش راحت میشه، بند و بساط شیطان‌پرستیش رو باز می‌کنه و بعدشم مراسم احضار مفیستو رو اجرا می‌کنه. مفیستو که ظاهر میشه، چهره‌ی کرلیم به هویت واقعیش برمی‌گرده. کرلی در واقع همون کرشه، ناپدری مرحوم جانی. که برای برگشتن به زندگی با شیطان معامله کرده و بهاشم این بوده که جانی رو گیر بنداره و تحویل مفیستو بده. کرش پسر خوندش رو برای مرگ همسرش مقصر می‌دونسته ولی هیچوقت اینو به کسی نگفته بوده.همه‌ی سال‌هایی که زنده بود به خاطر نمایش اجرا نکردن جانی، اعصابش حسابی خورد بود. کرش وقتی که بعد از اون نمایش کذاییش سقوط می‌کنه و میمیره، با مفیستو مواجه میشه. یعنی شب اول قبر به جای نکیرومنکر و اینا، خود ابلیس میاد سراغش. و بهش میگه که من به زندگی برت می‌گردونم ولی به یه شرط. که خب ملومه چه شرطی. اینا همه ما رو به صحنه‌ای می‌رسونه که گوست رایدر با اون شراره‌های روی سرش، بی‌هوش روی زمین افتاده و کرش و مفیستو هم دارن قراردادو نهایی می‌کنن. کرش از مفیستو می‌خواد که حالا که جانی رو گیر انداخته اونم به قولش عمل کنه. مفیستو داره سعی می‌کنه که روح گوست رایدرو تسخیر کنه ولی نمی‌تونه. واسه همینم کرشو که دیگه زیادی داشته شر و ور می‌گفته، پرتاب می‌کنه یه وری و با یه تشر مشتی، بهش می‌فهمونه که خفه شو. مفیستو بهش میگه در صورتی به زندگی برت می‌گردونم، که جانی کامل مال من شه. که همینطور که می‌بینی اونم الان امکان نداره. مفیستو میگه به خاطر عشق جانی به اون رکسان، روح جانی تسخیر ناپذیر شده و نمیشه مفیستو واردش بشه. واسه همینم تا وقتی روح جانی، کاملا متعلق به خودش نشه، اونم معامله رو تموم نمی‌کنه. کرش حالا فقط یه راه داره، که بتونه دوباره به دنیای زنده‌ها برگرده. اونم قربانی کردن دخترش رکسانه.کرش با قیافه‌ی کرلی به محل اقامت رکسان میره. رکسان تو اتاقش نشسته که یهو در باز میشه و کرش و رفیقاش وارد میشن. کرش با همون طلسمی که قبلا گوست رایدرو خوابونده بود، رکسانو بیهوش میکنه و با خودش می‌بره. دیگه صبح میشه. جانی هم کم کم چشماش رو باز می‌کنه می‌بینه که گوشه‌ی یه قبرستون متروکه افتاده و اصلا نمی‌دونه کجاست. چیزی هم از شب قبل یادش نمیاد. جانی بلند میشه و میره خونه. تا مدتی متوجه گم شدن رکسان نمی‌شه. تا اینکه بالاخره یکی از کارکنان میاد بهش میگه که رکسان برای اجراش نرفته و نمی‌تونم پیداش کنم. جانی که از بقیه پرس و جو می‌کنه، می‌فهمه که نزدیکای صبح، یه مرد موفرفری داشته اونورا چرخ می‌زده. جانی یاد کرلی میفته و اینکه دیشب اون آخرین کسیه که یادش میاد باهاش حرف زده. چیزی به غروب نمونده و جانی آماده میشه که با هیبت گوست رایدر بره بیرون که رکسان رو پیدا کنه. در همین حال کرلی یا همون کرش، رکسان رو گذاشته روی محراب و داره با یه مراسم خیلی دقیق و مجلل، قربونیش می‌کنه. با شروع مراسم و پیدا شدن سر و کله‌ی مفیستو، چهره واقعی کرش هم دوباره خودشو نشون میده. کرش یه نیزه طلسم شده رو برمی‌داره که فرو کنه تو قلب دخترش. همون لحظه گوست رایدر پیداش میشه و همه چی رو به هم میریزه. رکسان چشماشو باز می‌کنه و می‌بینه که پدرش با گوست رایدر در حال جنگیدنه و یه موجود سرخ رنگ و شاخدار یا همون مفیستو داره فریادهای ترسناک می‌زنه.جانی به سمت رکسان میره و فراریش میده. بعدش سعی می‌کنه با پدرخوندش حرف بزنه و بهش بفهمونه که مفیستو تسخیرش کرده و عمرا که به قولش عمل نمی‌کنه و اینکه کرش نمی‌تونه زندگی قبلیش رو داشته باشه و با این معامله‌ای هم کرده، دیگه دور بهشت رو هم باید خط بکشه. این میون که جانی و کرش دارن باهم بحث می‌کنن، مفیستو شدیدا حوصله‌ش سر رفته و واسه همینم، یکی از ملازمانش که یه اژدهای چند سر و دم بوده احضار می‌کنه و میندازه به جون اون دو نفر. خودشم میره که به وقتش بیاد اجسادو با کاردک جمع کنه. کرش و گوست رایدر با هم با اون اژدهای چغر بد بدن می‌جنگن. رفتن مفیستو و حالا جنگیدن در کنار گوست رایدر، کرشو کم کم سر عقل میاره. کرش یادش میاد که داشته دخترش قربانی می‌کرده و شروع می‌کنه به ننه من غریبم بازی. گوست رایدر اعصاب کرش رو دیگه نداشته یه تشر بهش می‌زنه که آقا خودتو جمع کن تا هممونو به کشتن ندادی. کرش شدیدا تحت تاثیر تشر جانی قرار می‌گیره و ازش می‌خواد که بره و رکسان رو هم با خودش ببره. یکم تعارف و اینا می‌کنن تا بالاخره گوست رایدر قبول می‌کنه که بره و جون رکسان رو نجات بده. منطقی هم بوده دیگه، کرش که اصن زنده نبوده.خلاصه اژدهای شیطانی داشته هر چی بوده نابود می‌کرده. کرشم شروع می‌کنه به خوندن یک سری ورد که کل ساختمون رو داشته میاورده پایین. اژدها فریاد می‌زنه، کرش فریاد می‌زنه، ستونا میاد پایین، همه جا پر از دود میشه، اصلا یه وضعی. گوست رایدر که سریع از ساختمان خارج شده بوده رکسان رو پیدا می‌کنه و میندازتش ترک موتور. رکسان خیلی گیج‌تر از این حرفاست و تو همون مرحله‌ی اول گیر کرده بوده. یعنی زنده موندن پدرش. باورش نمی‌شد که پدر مرده‌ش رو دیده. گوست رایدر البته اهمیتی نمی‌ده و با یک سرعت فضایی، جوری که کلا موتورشو تبدیل به یک گلوله بزرگ و آتشین می‌کنه، از اونجا دورتر و دورتر میشه. صب میشه. شعله‌های جمجمه‌ی گوست رایدر دوباره محو میشن و حالا جانی، با صورت واقعیش، کنار عشق زندگیش خوابیده. جانی دیگه می‌فهمه تا وقتی رکسان هست، نه مفیستو و نه ارواح انتقام و زاراتوس نمی‌تونن کامل تسخیرش کنن. هرچی جانی بتونه گوست رایدر وجودش رو از اعمال شیطانی دورتر و دورتر کنه، دشمن سرسخت‌تری هم برای مفیستو خواهد بود. جانی تصمیم می‌گیره که جنگ با گوست رایدر وجودش رو نبازه و خودش رو برای مبارزه با جرم، جنایت و کثافت آدما آماده کنه. درواقع شیطانی بشه که از هزار تا مامور قانون و ابرقهرمان نقابدار هم ترسناک‌تره.داستانی که تعریف کردم ماجرای اولین گوست رایدری که گری و دوستاش نوشتن و طراحی کردن. ولی میزبان این شخصیت بارها عوض شده. یعنی جانی بلیز شاید اولین کسی بود که ارواح پلید رو با خودش حمل کرد ولی آخریش نبوده. اسم گوست رایدرا به ترتیب ایناییه که میگم. جانی بلیز، نوبل کیل، دنی کیج، انهاندرو جونز، رابی ریس. اینا هر کدومشون یه نسبت خونی با هم دارن. مثلا نوبل کیل همون جد مادر جانیه که یه زمانی مفیستو گیرش انداخته بود. یا دنی، برادر جانیه. که جانی فکر می‌کرده همراه با مادرش مرده. همه‌ی شخصیت‌ها برای خودشون محبوب بودن و هنوزم هستن. البته به دلایل نامعلوم گوست رایدر و داستانش خیلی تو تلویزیون و سینما نتونستن جلوه کنن. این اواخر گوست رایدری که اسم میزبانش رابی بود تو سریال Agents of S.H.I.E.L.D. یه چند باری خودشو نشون داد. ولی دیگه تو تلویزیون خبری ازش نبوده و نیست. دو تا فیلم ازش ساختن با بازی نیکلاس کیج تو نقش جانی، که خب واقعا خوب نیست و گوست رایدر بیچاره خیلی حیف شده. فیلما تو سال 2007 و 2011 اکران شدن و بعدشم اعلام کردن که دیگه ادامه نمیدن. یه زمزمه‌هایی‌ام از پیدا شدن گوست رایدر تو دنیای سینمایی مارول گاهی شنیده می‌شه ولی فعلا خبر تایید شده‌ای وجود نداره. خب حالا می‌خوام برم سراغ اون جزییاتی که اول اپیزود گفتم بعدا میگم. جزییاتی در مورد دعوایی که سر حق امتیاز این شخصیت یه چند سالی بین مارول و گری در جریان بود.سال 2007 بعد از اکران اولین فیلم گوست رایدر، گری فردریک همون نویسنده‌ی گوست رایدر از مارول برای دزدیدن حق امتیاز شخصیت و حذف خودش از کار، شکایت می‌کنه. مارول اعلام می‌کنه که گری اون موقع جزو نویسنده‌های پروژه‌ای بوده. یعنی جزو کسایی که اگه کار می‌کردن و تایید می‌شدن بهشون پول می‌دادن و در نهایت خودشون مستقلا در استخدام مارول نبودن. قضیه ولی جدی‌تر میشه. مارول قصد داشته یه فیلم دومی بسازه و از یه سال به بعد هم، که دیگه همون نیمچه قرارداد گریم تموم می‌شده، مارول می‌تونسته اسم گری رو حتی تو کتابا هم نیاره. از طرفی مارول عقیده داشته که مهمترین وجه شخصیت که میشه جمجمه‌ی شعله‌ورش ایده‌ی گرافیست بوده نه خود گری. اینجوری میشه که دادگاه سال‌ها ادامه پیدا می‌کنه و هر سه نفری که چهل سال قبل، تو خلق گوست رایدر دخیل بودن، یکی یکی برای شهادت دادن میان. گری که خب شاکی بوده و می‌گفته همه‌ی ابعاد شخصیت مال خودش بوده ولی روی و مارک با اینکه هر دو موافق بودن که ایده مال ‌گری بوده، هیچ کدومشون نمی‌تونستن با اطمینان بگن که ظاهر شخصیت هم گری تعیین کرده بوده.اون جمجمه‌ی سوزان بارزترین و بکرترین بعد شخصیت بود و برای همینم سرش بحث بود. دوستای دیگه گری میان و میگن که گری خیلی سال قبل از نوشتن کتاب، هویت ظاهری شخصیتش رو از یکی از دوستای موسرخ قدیمیش برداشته ‌بود. یه موتورسوار هیپی که سرتاپا چرم می‌پوشیده. همون که اول اپیزود بهتون گفتم. ولی کسی یادش نبوده که گری گفته باشه مثلا عه، این انگار آتیش رو سرشه. از اونجایی که گری تو جلسه‌ی اول طراحی نبود، اگه یادتون باشه؛ روی و مارک هم مطمئن نبودن که چطور به شعله‌های روی سر جانی رسیدن.خلاصه دادگاه چند سالی ادامه پیدا می‌کنه ولی در نهایت به ضرر گری تموم میشه. قراردادی که مارول از گری داشت محکم‌تر از این حرفا بود و نمی‌شد به راحتی انکارش کرد. اسم گری البته برای همیشه رو کتاب‌ها باقی می‌مونه و مارول قبول می‌کنه. ولی گری دیگه نمی‌تونسته به طور مستقل، کتاب یا کارت یا مثلا مجسمه‌ای چیزی با طرح گوست رایدر بفروشه و این حق کامل متعلق به مارول باقی می‌مونه. تازه به خاطر خسارت‌هایی که با این شکایت به مارول تحمیل کرده بود یه جریمه‌ی نقدی کوچیکم میشه. پس ماجرا این شد که گوست رایدر متعلق به مارول و با اسم گری باقی می‌مونه. گریم خودش تو سال فوت می‌کنه و این پرونده 2018 فوت می‌کنه و این پرونده برای همیشه بسته میشه.ورود گوست رایدر به دنیای کامیک، عناصری را وارد این داستان‌ها کرد که قبلا چندان بهشون توجه نمیشد. خرده فرهنگ‌های مثل گروه‌های موتورسوار آمریکایی که همیشه وجود داشتن و دارن. گروهی که به خاطر تبلیغاتی که در موردشون میشه، بیشتر به شکل یک جامعه‌ی شورشی و افسارگسیخته تصور میشن. واقعیت اینه که درجه‌ی آزادی، خاص بودن و همچنین ماجراجوییاشون تو سطح بالاتری از خرده فرهنگ‌های دیگه قرار گرفته و همین باعث تمایزشون میشه. علاوه بر این، تصویر عجیب و سحرآمیز عمدتا مردا و کمی هم زنای چرم‌پوش با موهای بلندی که تو باد رها می‌شه، اونم وقتی با سرعت زیاد رو موتورهای غول‌آساشون گاز می‌دن، خودش بخش سینمایی و سرگرمی ماجرارو به راحتی به دوش می‌کشه و شاید تو صنعت سینما مخصوصا، خیلی لازم نباشه لایه‌های درونی عقاید این افراد رو هم کنکاش کرد. دومین عنصر منحصر به فردی که گوست رایدر رفت سراغش، معامله با شیطان و فروختن روح بود روایتی که علاوه بر بعد مذهبی، ژانر وحشت جالبی را به تصویر می‌کشه که برای خیلیها تخیلی هم نبوده.تاریخچه‌ی جادوگری و معامله با اهریمن دیگه فقط مربوط به آمریکا و یک فرهنگ خاص نبوده و نیست. بلکه یکی از ماندگارترین روایت‌های ادبی هم به طور اختصاصی، مربوط به معامله با شیطان و تسلیم کردن روح به تاریکیه. نمایشنامه‌ی آلمانی و مربوط به قرن شونزدهم، که تو اون دکتر فاستوس، روحش رو به مفیستو یا شیطان می‌فروشه و در مقابلش دانش و علم لایتناهی رو به دست میاره. تو همه‌ی این داستانا که حتی به سریال سیمپسونا هم می‌رسه، در نهایت ثابت میشه که ارزش روح در برابر چیزی که به دست میاد خیلی بیشتره و این انسانه که همیشه بازنده‌ی این بده بستون ترسناکه. چون روح که همیشه یکی از کالاهای ثابت این تجارت محسوب میشه، از نظر مذهب و فلسفه، جنبه‌ی غیر مادی و جوهر وجودی انسانه. که به هر فردی به طور اختصاصی هدیه داده شده. روح نامیراس و به همین دلیلم فروختنش بی‌معنی و سرتاسر ضرر محسوب میشه.به هر حال این روایت چه در مورد دکتر فاستوس باشه، چه گوست رایدر و هومر سیمپسون، یه بعد تاریخی مذهبی ترسناکی داره، که معمولا جذاب و مخاطب‌پسنده. حالا تو داستان جانی یه المان دیگه اضافه میشه. جانی روحشو تسلیم شیطان نمی‌کنه، ولی همین اقدام تاریکش، یعنی رو انداختن به مفیستو، بعد پلید وجودش رو روشن می‌کنه. زندگی جانی پر از استعاره‌ست. دو تا قدرت اهریمنی به نمایندگی از بعد تاریک انسانیت، تو وجودش بیدار میشن و اون مجبور برای همیشه، برای حفظ قسمت پاک روح و انسانیتش بجنگه تا بتونه تعادل رو حفظ کنه توی پلیدی غرق نشه. گوست رایدر هیولایی که نمیخواد هیولا باشه. ولی با همه‌ی اینا، بدون استفاده از نیمه‌ی تاریک وجودشم، نمی‌تونه اهریمن رو شکست بده و از دیگران در مقابلش محافظت کنه. اگه بخوایم درون‌مایه داستان رو بیشتر بشکافیم، گوست رایدر در واقع دو تا کشمکش داره؛ یکی با خودش، یکی دیگه هم با دشمناش.ولی جنگ درونی مهم‌ترین چالشیه که داره. چون اگه شکست بخوره به راحتی می‌تونه هویت انسانیش رو از دست بده. چالشی که گوست رایدر ترسناک رو ترحم برانگیز هم می‌کنه. فرقیم نمی‌کنه که جانی بلیز باشه، دنی باشه، یا هر کدوم از اونای دیگه. داستان کلا همیشه همین بوده. اینکه این شخصیت برای هر قدمش باید حواسش باشه که زیاده‌روی نکنه، یه اضطراب همیشگی برای خودش و مخاطب ایجاد می‌کنه. که با اون ظاهر بی‌نهایت جذاب و جمجمه آتشینش، دیگه واقعا چیزی برای جلب توجه مخاطب کم نمیذاره.کاری از : فائقه تبریزی و بردیا برجسته‌نژادلوگو و کاور: نسرین شمسطراحی وبسایت: نیما رحیمی‌هاموزیک:Avengers: Alan Silvestri- Bryan TylerAvenged Sevenfold; Hail To The King (Deluxe Edition) - Ghost B.C.; Infestissumam - AC/DC: Back In Black – AC/DC: Highway to Hell – Megadeth: Rust In Peace - Ghost Rider Sound Track (2007) - Sons of Anarchy Sound Track (TV Series 2008-2014)بقیه قسمت‌های پادکست هیرولیک را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Herolic---E08-%E2%80%93-Ghost-Rider-id2202934-id238102008?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Herolic%20-%20E08%20%E2%80%93%20Ghost%20Rider-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست هیرولیک</category>
                <author>پادکست هیرولیک</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 21:37:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>