<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسام 71</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hesams71</link>
        <description>با سلام در این بلاگ داستانهای کودکانه کوتاره ارائه میدم امیدوارم مورد حمایت شما دوستان قرار بگیره.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:57:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/76918/avatar/OPiowi.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسام 71</title>
            <link>https://virgool.io/@hesams71</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۴ قصه کودکانه شیرین و دوست داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/universe/%DB%B4-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-li6krlht6xxi</link>
                <description> https://minevisam.com/very-short-childrens-story/ قصه کودکانه کوتاه شغال دانادر یک جنگل زیبا کلاغی به همراه جوجه هایش روی درختی زندگی می کرد. کلاغ مشکل بزرگی داشت و آن این بود که هر وقت تخم میگذاشت ماری که در آن نزدیکی زندگی میکرد آن تخم را می خورد. کلاغ از این قضیه خیلی ناراحت بود به همین دلیل تصمیم گرفت این مشکل را برای همیشه حل کند. کلاغ پیش دوستش شغال رفت و از او خواست تا به او کمک کند. شغال نقشه ای کشید و به کلاغ یاد داد که چگونه مشکلش را حل کند. کلاغ به خانه زنی در آن نزدیکی ها رفت و همین که زن انگشترش را برای شستن لباس ها درآورد آن را دزدید و سریع پرواز کرد. مردم که شاهد ماجرا بودند کلاغ را دنبال کردند تا به لانه اش رسیدند. کلاغ انگشتر را به زمین انداخت و مار بلافاصله آن را برداشت. مردم بر سر مار ریختند و چوب آنقدر مار را زدند تا او را کشتند.داستان کوتاه سیندرلاسیندلا دختر زیبایی بود که با نامادری و دو دخترش زندگی می کرد آن ها رفتار خوبی با سیندرلا نداشتند و همه کارهای سخت را به عهده او میگذاشتند. روزی سیندرلا نامه حاکم شهر را در خانه دید که همه دختران شهر را به جشنی دعوت کرده تا برای پسرش همسر مناسبی انتخاب کند. سیندرلا تصمیم گرفت در این مهمانی شرکت کند. نامادری و دخترانش او را مسخره کردند و گفتند با چه لباسی میخواهی در این مهمانی شرکت کنی. سیندرلا لباس قدیمی مادرش را به کمک موش هایی که با او دوست بودند به شکل زیبایی درآورد و فرشته مهربان با عصای جادویی اش سیندرلا را بسیار زیباتر از قبل کرد و به او یک کالسکه زیبا داد. فرشته به سیندرلا گفت که فقط تا 12 شب وقت دارد و بعد از آن لباس، کالسکه و همه چیز به شکل اول برمیگردد.وقتی خواهران ناتنی سیندرلا او را دیدند به او حسودی کردند که انقدر زیبا شده است. پسر حاکم از بین همه دختران مهمانی از سیندرلا خوشش آمد و تا آخر مهمانی با او رقصید. سیندرلا یکدفعه دید که ساعت دارد 12 می شود سریع شروع به دویدن کرد تا از آنجا دور شود. پسر حاکم به دنبال سیندرلا دوید اما جز لنگه کفش سیندرلا چیزی نصیبش نشد.از روز بعد پسر حاکم همه نیروهایش را بسیج کرد تا صاحب لنگه کفش را پیدا کنند. همه دختران سعی میکردند تا به نحوی کفش را به پایشان کنند اما کفش درست اندازه پای سیندرلا بود. پسر حاکم گفت این همان دختری است که من او را به عنوان همسر خودم انتخاب می کنم. سیندرلا و پسر حاکم ازدواج کردند و تا آخر عمر خوشبخت شدند.داستان کوتاه کودکانه جوجه اردک زشتدر یک برکه زیبا مامان اردکه 6 تا تخم داشت که یکی از آن ها بزرگتر از بقیه بود. وقتی جوجه ها از تخم بیرون آمدند مامان اردکه دید که همه جوجه هایش سفید هستند به جز یکی از آن ها که سیاه و زشت بود. جوجه اردک زشت قصه ما همیشه تنها بود و همه از او دوری میکردند. او خیلی ناراحت بود روزهای زیادی را در تنهایی سپری کرد و از خانه خارج نشد. روزی از لانه خودش خارج شد و نزدیک برکه رفت و در آب برکه یک پرنده زیبای سفید دید. گفت خوش به حالت که انقدر سفید و زیبایی اسمت چیست؟ پرنده زیبا جواب نداد جوجه اردک زشت دید که پرنده زیبا حرکات او را تقلید می کند. در کمال تعجب فهمید پرنده زیبای درون برکه خودش است. جوجه اردک زشت در واقع از اول قو بوده و به اشتباه در کنار تخم های دیگر اردک قرار گرفته بوده.از این داستان نتیجه میگیرم که اول هیچ کس را مسخره نکنیم و دوم اینکه هیچ کس از آینده خودش خبر ندارد و ممکن است اتفاقی بیفتد که زندگیمان زیر و رو شود.قصه کوتاه لاک پشت و مرغابیيكي بود يكي نبود، غيراز خداي مهربون هيچكس نبود. در برکه ای زیبا و کوچک دو مرغابی و یک لاک پشت زندگی می کردند آن ها دوستان خوبی برای هم بودند. روزی برکه خشک شد و مرغابی ها تصمیم گرفتند از آن برکه به جای دیگری بروند. لاک پشت ناراحت شد و گفت من هم می خواهم با شما بیایم اما من نمی توانم مثل شما پرواز کنم. مرغابی ها که خیلی دوست داشتند لاک پشت هم همراه آن ها باشد فکری به سرشان زد و گفتند ما راه حلی پیدا کرده ایم که تو هم میتوانی با ما بیایی اما باید به حرف ما گوش بدهی. لاک پشت گفت باشد هرچه بگویید گوش می دهم. مرغابی ها چوبی را آوردند و دو طرف آن را گرفتند و به لاک پشت گفتند تو هم این چوب را با دهانت بگیر آن وقت می توانی با ما پرواز کنی اما اگر کسی چیزی گفت و از اینکه تو داری پرواز می کنی تعجب کرد نباید جواب آن ها را بدهی. لاک پشت قبول کرد.لاک پشت و مرغابی ها شروع به پرواز کردند و هر کسی که آن ها را می دید تعجب می کرد و می گفت ببینید لاک پشت دارد پرواز می کند. لاک پشت خیلی مقاومت کرد که حرف نزند اما نتوانست و بلاخره دهانش را باز کرد و گفت: “تا کور شود هر آنکه نتواند دید” به محض اینکه دهانش را باز کرد به زمین افتاد و مرد.</description>
                <category>حسام 71</category>
                <author>حسام 71</author>
                <pubDate>Sat, 23 Apr 2022 05:18:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگترین ستارۀ جهان چه اندازه است؟</title>
                <link>https://virgool.io/universe/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ueuzdwqbnj6e</link>
                <description>بیگ بنگ: اگر به آسمان شب نگاهی‌ بیندازیم، آن‌ را پر از ستاره می بینیم، اما تنها کسر بسیار کوچکی از ستارگان، با چشم غیر مسلح قابل دیدن هستند. تعداد ستاره‌های موجود در ۱۰ هزار میلیارد کهکشان جهان قابل مشاهده برای ما، ۱۰۰ میلیارد تخمین زده می‌شود. این بدین معناست که تقریبا حدود ۱۰ به توان ۲۴ ستاره فقط در محدودۀ دید ما وجود دارد. ?تصویریهنریازR136a1،سنگینترینستارهیجهان بزرگترین ستارۀ یافت شده(Stephenson 2-18)شعاع بزرگترین ستاره‌ی یافت شده که استیفنسن ۱۸-۲ نام دارد حدود ۲۱۵۰ برابر خورشید است و حجم آن ۱۰ میلیارد برابر خورشید است. اگر این ستاره جایگزین خورشید در منظومه شمسی شود، تا مدار زحل پیشروی می‌کند. برای درک بهتر بزرگی‌ این ستاره، این طور می‌توان گفت که حتی نور با وجود سرعت بالایی‌ که دارد برای چرخش یک‌ دور حول ستاره به ۹ ساعت زمان احتیاج دارد.?این ستاره که از نوع غول سرخ است ۲۰ هزار سال نوری با زمین فاصله دارد و در صورت فلکی سپر واقع شده است. هچنین این ستاره به عنوان یکی از پرنورترین ستاره‌های غول سرخ شناخته می‌شود. دمای سطح آن ۳۲۰۰ درجه کلوین، حدود ۴۴۰۰۰۰ برابر پرنورتر از خورشید ماست. به گفتۀ محققان این ستاره در آستانه از دست دادن لایه‌های بیرونی خود قرار دارد و در حال تبدیل شدن به یک متغیر آبی درخشان است.</description>
                <category>حسام 71</category>
                <author>حسام 71</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 03:29:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده‌ی کبوتر</title>
                <link>https://virgool.io/@hesams71/family-birds-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1-mlxgqdhpwrdk</link>
                <description>خانواده کبوتریکی بود یکی نبود. توی جنگل‌های شمال ایران کنار یک رودخانه درخت بزرگی قرار داشت که کبوتر پدر و کبوتر مادری با جوجه‌هایشان روی آن درخت زندگی می‌کردند. هر چه جوجه‌ها بزرگتر می‌شدند به غذای بیشتری نیاز داشتند برای همین کبوتر مادر و پدر با هم به دنبال غذا رفتند.یک روز که جوجه‌ها تنها مانده بودند، یک گنجشک قشنگ پر زد کنار لانه جوجه‌ها نشست. جوجه‌ها که تا به حال هیچ پرنده‌ای جز مادر و پدر خودشان ندیده بودند با دیدن گنجشک از ترس سرهایشان را زیر پرهایشان کردند و مثلا پنهان شدند.گنجشک گفت: چرا از من می‌ترسید؟ به من می‌گن گنجشک منم بچه‌هایی مثل شما دارم و آمدم برایشان غذا پیدا کنم. آن‌ها کرم‌هایی که روی درخت شما هستند را خیلی دوست دارند. آن‌ها به گنجشک گفتند: چقدر تو زیبا هستی و چه قشنگ سریع بال می‌زنی و پرواز می‌کنی. گنجشک گفت: خداوند این بال‌های زیبا را به من داده تا با آن‌ها به هرجایی که می‌خواهم پرواز کنم و از نعمت‌های خدا برای خودم و بچه‌هایم غذا تهیه کنم. بعد از رفتن گنجشک و برگشتن پدر و مادر کبوتر، جوجه‌ها داستان را برای بابا فردای همان روز وقتی پدر و مادر کبوتر در حال رفتن به دنبال غذا بودند یک مرتبه دیدند عقابی به لانه‌ی گنجشک برای شکار گنجشک کوچولو‌ها حمله ور می‌شود. پدر و مادر جوجه‌ها خیلی سریع برای حفاظت از گنجشک‌ها فریاد زدند: خطررر خطرر؛ و در همان لحظه سگ مهربانی که روی شاخه بود خودش را روی لانه‌ی گنجشک‌ها انداخت و با پنجه‌های خود به بال‌های پرنده شکاری ضربه زد تا پرنده را دور کند. با این حرکت او عقاب تسلیم شد و پرواز کرد و رفت.وقتی گنجشک مادر برگشت همه برای او ماجرا را تعریف کردند. گنجشک مادر از کبوتر‌ها و سگ برای نجات جان بچه‌هایش بسیار تشکر کرد. سگ پدر با اینکه کمی زخمی شده بود، ولی خوشحال بود که توانسته گنجشک کوچولو‌های همسایه را نجات بدهد. از جایش بلند شد و گفت: منم سه تا بچه دارم و دلم نمیخواد به خانواده‌ی عزیزم هیچ آسیبی برسه. برای همین از خانواده‌ی شما هم حفاظت کردم.</description>
                <category>حسام 71</category>
                <author>حسام 71</author>
                <pubDate>Wed, 02 Feb 2022 00:23:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه تصویری کاخ تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@hesams71/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%AE-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-iiaj3lqn0mgp</link>
                <description>روزی روزگاری در دوردست ها پادشاهی با ملکه اش تو سرزمینی باشکوه زندگی می کردند. اون ها زوج شاد و دوست داشتنی بودند ولی اون چه که اونارو بیش تر از همه خوشحال می کرد شاهزاده یک کوچیکشون جسپر بود…ملکه: “اون خیلی دوست داشتنیه. امیدوارم یروزی مثل تو قوی و مهربون بشه.”شاه: “و همینطور نجیب و شجا مثل تو عزیزم.”پادشاه و ملکه جسپر رو چنان با عشق خودشون غرق کرده بودند که شاهزاده هرچیزی رو که میخواست با کمال میل بهش داده می شد. تا حالا هیچکس هیچ خواسته ایش رو رد نکرده بود که متاسفانه همین باعث شده بود بچه ای لوس و خودخواه بار بیادملکه: “جسپر پسرک عزیز و قندعسلم ببینم صبحونت خوبه؟!”جاسپر: “از کجا بدونم نمیتونم بخورمش که!”اما پسرم چرا نمیتونی؟”جاسپر: “دیروز که داشتی برام کتاب داستان می خوندی شاهزاده ی قدرتمند تو کاسه ی یاقوت غذا خورد ولی کاسه ی من طلاست.”ملکه: “که اینطور پس ماهم بعدا همینکارو میکنم حالا بهتره تو کاسه ی طلایی غذا بخوریم.”جاسپر: “اوه! الان میخوام الان میخوام!”شاه: “اوه! خیله خب! بهت یه ظرف یاقوت میدیم گریه نکن!”شاهزاده کوچولو اصلا مهربون و فروتن نبود این موضوع باعث نگرانی خانوادش شده بود…جاسپر: “بابایی بالشت هام باید عوض بشن!”شاه: “چی!؟ چرا؟؟”ببینم مگه ما همین دیروز نبود که بالشت های پر قو بهت دادیم.جاسپر: “درسته! ولی از دیروز تاحالا یبار استفاده شده برای همین امروز یکی دیگه میخوام!”شاه: “جاسپر! عسلم خیلی از مردم هستند که مشکلات خیلی بیشتری دارند!”جاسپر: “بابایی من شاهزاده ام من لایق بهترین هام و مشکلات مردم به من ربطی نداره.”پادشاه و ملکه خیلی آشفته شدن و روز بعد لیلیان مادرخوانده ی جاسپر رو فراخواندن…مادرخوانده: “سلام! چقدر غافلگیر شدم که صدام کردین ببینم حالتون چطوره؟؟”ما خوبیم ولی خب جاسپر…”ملکه همه چیز رو درباره ی جسپر و رفتارش برای لیلیان تعریف کرد. با شنیدن این حرف ها چشم های لیلیان گرد شدجاسپر: “نهههههه بهت گفتم من گل های یاسمنی رو میخوام که بوی رز بدن.”خدمتکار: “ولی علی حضرت چطوری چنین چیزی رو بیارم این غیر ممکنه.”جاسپر: “مثل اینکه تو فراموش کردی که من یه شاهزاده هستم.”خدمتکار: “اوه! نه علی حضرت!”جاسپر: “پس سریع بیارشون به اتاقم..”ملکه: “دیدی؟”لیلیان: “اوه خدایا من! تو باید زودتر از اینها بهم می گفتی!”ملکه: “اوه مادرخوانده ی عزیز بنظر میاد اون به هیچ و هیچکسی بیشتر از خودش توجه نداره و از اینکه بزرگ بشه و پادشاه بشه می ترسیم.”لیلیان: “پادشاه اون حتما پادشاه بدی میشه پس میخوای بهش کمک کنم درسته؟”هردو با ناراحتی سر تکون دادن و لیلیان برای مدتی به فکر فرو رفت…لیلیان: “خیله خب یه فکری دارم اما میخوام جسپر چندروزی از اینجا ببرم ولی فقط به یه شرط! حق ندارین در طول این مدت زمان ببینیدش و در همه ی این مدت تنها باید تحت نظر شخص من باشه…”ملکه: “چی؟ولی من من چطوری بفهمم صبحونش به حد کافی خوبه!”شاه: “اینطوری مجبوری میشه در کنارش به چیزای دیگه فکر کنه همینطور بالشت پر قو!”پادشاه و ملکه مجبور بودن شرط لیلیان رو قبول کنن. بنابراین با ناراحتی قبول کردن…لیلیان: “نگران نباش علی حضرت! شاهزاده رو مثل یک ولیعهد تحویلت میدم که این سرزمین بتونه حسابی بهش افتخار کنه.”اونا با امیدواری لبخند زدند اگرچه شک داشتند…لیلیان: “میشه صداش کنین!”ملکه: “اوه! جاسپر برات یه هدیه داریم!”جاسپر: “هدیه؟ چه هدیه ای؟ اسب تک شاخی که خواسته بودم؟ اوه شما اسب تک شاخ ندارین!”لیلیان: “نه بهتر از اون! من پری مادرخوانده اتم اومدم که به قصر خودت ببرمت. هیچ چیز و هیچکس نمیتونه برات مزاحمتی داشته باشه و هرچیزی رو که بخوای میتونی شب و روز داشته باشی!”جاسپر: “قصر خودم؟ هر چی که میخوام؟ آره؟ عالیه! همین الان منو ببر اونجا!”لیلیان: “اوه همین الان می برمت عزیزم علی حضرتم جای نگرانی نیست مطزمئن باشین که جای پسرتون خوبه!”و اونها بر فراز ابر ها جایی که مزرعه ها و مردم جایی خیلی پایین تر از اونها بودند پرواز کردند…جاسپر: “اوه خیلی باحاله وای!”لیلیان: “این خونه ی جدیدته تا هروقت که بخوای میتونی اینجا بمونی اینجارو فقط برای تو درست کردم.”جاسپر بدون این که از مادرخواندش بخاطر هدیه تشکر کنه به سرعت وارد کاخ شد…لیلیان: “این قصر بزودی بهت چیز های زیادی رو یاد میده!”جاسپر: “اینجا همه چیز واقعا قشنگه!”همینطور هم بود کف اتاق به طور شگفت انگیزی مانند طلایی که زیر آفتاب می درخشید برق می زد و سقف اون مثل کلایداسکوپی بود که از صدف هایی با میلیون ها رنگ قرمز ابی زرد و سیبز نورانی درست شده بود. این قصر چیزی جز یک مکان خیره کننده نبود. وسط این قصر عظیم یه قفس طلایی اویزون بود و توی اون پرنده ی کوچک اوازه خوان زیبایی نشسته بود. جاسپر به پرنده و صدای خوش آهنگش علاقه ای نداشت و به اون توجهی نکرد و با دهن باز رفت بقیه چیز هارو کشف بکنه.جاسپر: “اوه تمام اسباب بازی هایی که دوست دارم و تمام لباس هارو! اینه! اوه! حالا میتونم بدون اینکه بخوام از قصر بیرون برم همه یگ ل های خوشبو مثل رز و نیلوفر رو داشته باشم. همم…اونا چیه؟ چه پنجره های بزرگی!”پنجره ها از سقف تا کف بودن و مناظر فوق العاده ای داشتن. از یکی می شد اقیانوس رو که مثل فرشی نقره فام بود دید، کنار اون کوه های بلند قرار داشتن که پرتو های نور صورتی مایل به زرد از اون عبور می کردند. با وجود این همه مناظر بکر جاسپر مجذوب هیچکدوم از اون ها نشد. حالا جاسپر روز هاش رو در قصر سپری می کرد. حسابی بازی می کرد غذا های تموم نشدنی می خورد و روی نرم ترین بالشت هایی که میشد تصور کرد می خوابید.جاسپر: “چه پرنده ی مزاحم و پر سر و صداییه ها!”همین که اینو گفت ناگهان پنحره ها شروع شدن به بسته شدن…روز ها از پی هم گذشتن و پنحره ها بیش تر بسته میش دن اتاق تاریک تر شد ولی جاسپر به حدی سرگرم بود که توجهی به ناپدید شدن طلوع آفتاب نداشت. تا اینکه یروز تو تاریکی مطلق بیدار شد.جاسپر: “هان؟ چرا اینقدر تاریکه! همین حالا پنجره هارو باز کنین!َ”ولی هیچ خدمتکار یا پیشکاری نیومد تا از دستورش اطتاعت کنه اون صبر کرد و بالاخره فهمید دور و برش چه خبره!جاسپر: “اوه تختم بالشت های پر قوم کو سلام اسباب بازی هام کجان اوه این خراب شده بهتره برم بیرون!”وقتی به در رسید و خواست بازش کنه! در باز نشد…جاسپر: “باز شو! من…اینجا گیر افتادم؟”بعد جاسپر شروع کرد به مقصر دونستن خانوادش لیلیان و هرکسی که فکرش رو بکنید اما اصلا خودش رو مقصضر نمی دونست ساعت ها با ناراحتی و بیچارگی روی زمین نشست.جاسپر: “خیلی…تشنمه! چی؟…اوه هنوز اینجایی؟ فکر کنم تو هم آب می خوای! نوش جون!”تو اون لحظه ناگهان پنجره های بزرگ کمی باز شدن و پرتو نور خورشید به اتاق تاریک تابید.جاسپر: “اوه نور! اما…نمیتونم بیشتر از این باز کنم!”روز بعد جاسپر ساعت ها مشغول دیدن نور شد…جاسپر: “اونجارو! فکر کنم تو نور رو دوست داری…می تونی کمی از باغ هم ببینی! اوه صبر کن بذار برات تمیزش کنم! پرنده کوچولو پرنده کوچولو کوه های بلند و اقیانوس درخشان رو می بینم بنظرم خیلی زیبا هستن! نگاه کن نگاه کن! تو میخوای با اونها باشی مگه نه؟ آزاد! میدونی میتونم کمکت ولی فقط یکم…بفرما…برو”پرنده پرواز کرد. از این که می تونست تو فضای باز پرواز کنه خیلی خوشحال بود. حالا اتاق مثل اولش باشکوه و نورانی شده بود اسباب بازی ها خوراکی های خوشمزه و تخت خوابش برگشته بودن ولی برای جاسپر دیگه اهمیتی نداشت…جاسپر: “پرنده کوچولو بیا! گل های زیبای توی باغ رو ببین و کوه های اطرافشو! نمیدونی چقدر دلم می خواد برم و طلوع آفتاب رو حس کنم. چقدر احمق بودم که به چیز های بیخودی اهمیت میدادم. من امیدوارم دوباره خانوادمو ببینم و با بقیه هم بتونم حرف بزنم.”پرنده به آسمون آبی بالا سر خیره شد و همینطور پرنده های توی آسمون…جاسپر: “پرنده کوچولو باشه بذار ئدوباره امتحان کنم!حتی اگه من اینجا بمونم..حداقل تو آزادی”جاسپر پنجره ی بزرگ رو با تلاش خیلی زیاد هول داد تا نهایتا کمی باز شد…جاسپر: “بیا خیلی زیاد نیست اما ندازه ای هست که بتونی ازش رد بشی….من آزادم!”لیلیان: “بله تو آزادی جاسپر حالا بذار ببرمت خونه.”جاسپر برای دیدن دوباره ی خانوادش هیجان داشت و پادشاه و ملکه خیلی دلتنگ شاهزاده ی جوونشون بودن البته خیلی طول نکشید که متوجه ی تغییر اون شدن…جاسپر: “اوه این سوپه! خوشمزست! ممنون که درستش کردی!”آشپز: “اوه خواهش میکنم شاهزاده ی جوان.”بنابراین شاهزاده با مردم سرزمینش که غافلگیر شده بودن همراه شد و طولی نکشید که اون ها به خاطر حس بخشندگی و فروتنی که شاهزاده داشت عاشقش شدند….شاه: “لیلیان کارت حرف نداشت. جاسپر خیلی بخشنده و مهربون شده!”ملکه: “اما چطور اینکارو کردی؟؟”لیلیان: “اوه یه پرنده ی کوچولو کمکم کرد.”به این ترتیب شاهزاده ای که یکروز هوس بالشت های پر قو و کاسه های یاقوتی می کرد به پسری فروتن و مهربون تغییر پیدا کرد. به خوبی یاد گرفت تو زندگی انسان چیز های مهم تری هم وجود داره. این که ادم ها به هم توجه کنن و به هم عشق بورزن. یکی از مه مترین گام ها برای تبدیل شدن به انسانی خوب و مهربون فهمیدن مشکلات آدماست. اگه یاد بگیری که بهشون توجه کنی اونوقت میتونی خوشحال واقعی رو درک کنی.</description>
                <category>حسام 71</category>
                <author>حسام 71</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jan 2022 00:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پندآموز و جذاب چوپان دروغگو</title>
                <link>https://virgool.io/@hesams71/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%AF%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-%D9%88-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DA%AF%D9%88-bcdvg3mqzlip</link>
                <description>یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود، در روزگاران قدیم چوپان مهربانی در روستایی زندگی می کرد و هر روز گوسفندانش را برای چرا به صحرا می برد. مردم ده که مجذوب مهربانی و خوش اخلاقی او شده بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا همراه گوسفندان خودش، گوسفندان آنها را هم به چرا ببرد. همه چیز خوب بود و چوپان قصه ی ما هر روز کار مراقبت از گوسفندان را به خوبی انجام میداد و مردم هم از او راضی بودند و کسی شکایتی از او نداشت تا اینکه اوضاع تغییر کرد.یک روز چوپان شروع به فریاد زدن کرد که آی گرگ آی گرگ، کمک کنید. مردم همه به سرعت خود را به چوپان رساندند و دیدند گرگ یک گوسفند را خورده است و چوپان ناراحت و گریان روی زمین نشسته است.روستائیان چوپان را دلداری دادند و به او گفتند نگران نباشد و خدا را شکر کند که باقی گوسفندان گله سالم هستند. این ماجرا به اینجا ختم نشد و دوباره تکرار شد، هر چند روز یک بار چوپان دوباره فریاد میزد:&quot; آی مردم گرگ گرگ به دادم برسید &quot;. هربار وقتی مردم روستا با عجله خود را به گله میرساندند کمی دیر شده بود و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده بود. این حمله های گرگ، خورده شدن گوسفندان و از طرفی در رسیدن های مردم ادامه داشت. بالاخره مردم ده تصمیم گرفتند چند سگ وحشی و قوی برای گله بخرند تا خورده شدن گوسفندانشان تمام شود.چوپان هم موافقت کرد و به آنها گفت که با آمدن سگها، مطمئنا دیگر گوسفندی خورده نخواهد شد اما اینگونه نشد و وضعیت ادامه یافت به طوریکه بعد از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد &quot;آی گرگ، آی گرگ&quot; چوپان بلند شد.روستائیان بینوا باز با عجله خود را به گله رساندند و مثل دفعات قبل متجه شدند که گوسفندی خورده شده است. در همان حین یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به دیگران گفت:نگاه کنید، نگاه کنید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندان ما در اطراف اجاق پخش شده است !!!چوپانمردم ساده لوح ده که شوکه شده بودند فهمیدند تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است و فریادهای آی گرگ گرگ او همه فریب بوده. در همین لحظه یکی از آنها فریاد زد چوپان را بگیرید تا ادبش کنیم اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان به کل تغییر کرد و تبدیل به چهره ای خشن شد و چماق خود را برداشت و به مردم حمله کرد.سگها هم که تمام این مدت از دست چوپان غذا خورده و به او عادت کرده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.عده ی زیادی از اهالی روستا از چماق چوپان و بسیاری از آنها از &quot;گاز&quot; سگ های وحشی گله زخمی شدند. عده ای دیگر هم وقتی این وضعیت را دیدند، پا به فرار گذاشتند.وقتی مردم برای عیادت زخمی شدگان می رفتند بهم میگفتند :&quot;خود کرده را تدبیر نیست&quot;. آنها تصمیم گرفتند این درس عبرت و داستان &quot;چوپان دروغگو&quot; را برای کودکانشان تعریف کنند تا آنها بدانند که اگر خواستند گوسفندان، چماق و سگ های خود را به کسی بسپارند، قبل از هر کاری از درستکاری و راستگو بودنش مطمئن شوند.</description>
                <category>حسام 71</category>
                <author>حسام 71</author>
                <pubDate>Wed, 10 Mar 2021 01:31:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>