<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسام آبنوس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hessamabnoos</link>
        <description>هیچم و چیزی کم | کتاب می‌خوانم | گاهی درباره آنها می‌نویسم | همواره از همه‌کس یاد می‌گیرم | سینما هم دوست دارم | قهوه یادم رفت :) | آنجا که کلمات تمام می‌شود موسیقی آغاز می‌شود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:20:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1902/avatar/6gUply.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسام آبنوس</title>
            <link>https://virgool.io/@hessamabnoos</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سهل و ممتنع مثل زخم</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D8%B3%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%85%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%B9-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B2%D8%AE%D9%85-ey2pu8r7ybjo</link>
                <description>باز شدن پای گذشته به امروز با «از زخم‌های نهانی»از زخم‌های نهانی«سهل و ممتنع؛ کاری که هم ساده به نظر می‌رسد و هم به سادگی انجام شدنی نیست.» این تعریف را برای هرچیزی که واجد این توصیف باشد می‌توان استفاده کرد. مثل اینکه دروازه خالی روبه‌روی آدم باشد ولی به جای اینکه توپ را با یک بغل پای ساده وارد دروازه کنی، بزنی به خال آسمان! یعنی در ظاهر ساده است ولی حجم استرس و اتفاقات آنقدر در آن لحظه زیاد است که کار ساده تبدیل به غولی بی‌شاخ و دم می‌شود و انجام دادنش راحت نیست. حتی مثالی که نوشتم هم نتوانست خیلی توصیف درستی از سهل و ممتنع باشد.همه این‌ها را برای این نوشتم تا مثلا کار خودم را برای ورود به دنیای کتابی که قالبش مصداق سهل و ممتنع است، راحت کرده باشم، ولی نشد. کتابی که در قالب پرطرفدار این روزها در میان اهالی ادبیات نوشته شده! می‌گویم اهل ادبیات چون این قالب در بازار ادبیات ایران، قالبی نسبتا نو محسوب می‌شود و هنوز جا دارد تا به لایه‌های پایین مخاطب ادبیات و کتاب راه باز کند. هرچند کتاب و به ویژه ادبیات، در میان مخاطبان خیلی چندلایه نیست و با توجه به شمارگان کتاب‌ها معلوم است که خیلی خبری از لایه‌های متعدد نیست و باید اقبال نویسنده و مترجمی بلند باشد که کتابش از لایه ادبیات به لایه‌های دیگر راه پیدا کند و از شمارگان محدود این روزها گذر کند و خوانده شود. هرچند همان‌ها هم که گذر می‌کنند و خوانده می‌شوند نزد اهل ادبیات فاقد مولفه‌هایی است که این جماعت آن را نماد ادبیات و اثر ادبی و «فاخر» می‌دانند. بگذریم.سخن بر سر کتاب «از زخم‌های نهانی» است. مجموعه جستاری نوشته عماد مرتضوی. کتابی که نشر گمان آن را منتشر کرده است.اول از همه برگردم به همان ترکیب ابتدای یادداشت: «سهل و ممتنع»! جستار، قالب ادبی این روزهای بازار ادبیات ایران، یکی از آن سهل و ممتنع‌هایی است که فعلا تا مدت‌ها می‌توان درباره چیستی و چگونگی آن حرف زد، نوشت، رد و یا قبول کرد! اصلا چرا راه دور برویم، همین «رمان». مگر درباره آن اتفاق نظر وجود دارد؟ مگر هرکس تعریفی نکرده و چیزی بر تعریف قبلی اضافه یا از آن کم نکرده؟ حالا چه توقعی داریم که جستار را بتوانیم تعریف کنیم و بگوییم چه چیزی هست یا چه چیزی نیست؟ کار آنقدر بالا گرفته که خود جستار هم به چند زیردسته تقسیم می‌شود و گره را کورتر می‌کند. برای همین بهتر است همینجا از خیر تعریف و توصیف و برشمردن عناصری که یک جستار را شکل می‌دهد گذر کنیم. برای رسیدن به شکل و شمایل جستار کاری جز اینکه نمونه‌های مختلف را بخوانیم و به یک تعریف ذهنی برسیم نداریم. البته می‌توان نمونه موفقی را هم مثال زد و گفت این جستار است و باقی در دامنه این قله جاخوش کرده‌اند و حداعلی همین است که ما می‌گوییم ولی خب به تعداد خوانندگان متن ادبی، می‌توان قله و دامنه داشت و این یعنی افتادن در بازی بی‌پایان تعریف «جستار چیست؟».شما هم اگر خیلی کنجکاوید، با یک جستجو در گوگل و خواندن یکی دو کتاب (همان‌ها هم نه کامل‌اند نه دقیق، بلکه بر اساس نیاز بازار منتشر شده‌اند) شکل و شمایلی از آن را در ذهنتان بسازید و همان را جستار صدا بزنید.اما «از زخم‌های نهانی»...برای خواندن ادامه یادداشت به سایت مجله الکترونیک واو بروید.</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 14:05:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تقی قمپز» روی دور تند</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D8%AA%D9%82%DB%8C-%D9%82%D9%85%D9%BE%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D8%AF-m8cesjcfnlct</link>
                <description>تصویر کارت دانسجویی تقی شهرامبه دلیل استفاده از كلمات قلمبه سلمبه و لفاظی در بحث‌ها به «تقی قمپز» مشهور شده بود؛ تقی شهرام! رتبه یك مقطع لیسانس را در رشته ریاضی در دانشگاه تهران گذراند و دوره فوق‌لیسانس را نیز در همین دانشگاه طی كرد. در خانواده مذهبی متولد نشد و آشنایی او با مذهب به دوران دانشگاه باز می‌گردد. در شهریور ۵۰ طی ضربه ساواك به سازمان بازداشت و به ده سال زندان محكوم شد. سپس او را به زندان ساری منتقل كردند. او در آنجا با ایجاد شک و شبهه در باورهای یك افسر زندان زمینه جذب او و فرار خودش را طرح‌ریزی كرد. طرح پرسش و معرفی كتاب و دعوت به تماشای نمایش‌های چپ زمینه بریدن ستوان احمدیان را فراهم كرد تا راحت‌تر بتواند با كمك او از زندان ساری فرار كند. تا جایی كه احمدیان حین فرار یادداشتی در دفتر زندان از خود به جا گذاشت با این مضمون كه «من ستوان یكم امیرحسین احمدیان از مزدوران امپریالیسم را سر بریدم بریدم و به خلق پیوستم». این فرار افتضاح بزرگی برای دستگاه امنیتی رژیم بود كه سبب شد خلع درجه، زندانی و بركنار شدن مقامات شهربانی، ساواك و زندان ساری را در پی داشته باشد. در ادامه كمیته مشترك ضد خرابكاری عكس تقی شهرام را با قید مسلح بودن و عضویت در مجاهدین خلق در آلبوم فراریان قرار داد.به مناسبت سالگرد اعدام تقی شهرام (دوم مرداد) روایتی آزاد از كتاب تازه منتشر شده «تقی شهرام؛ به روایت اسناد» ارائه خواهیم كرد. روایتی كه مروری با دور تند بر سال‌های دهه ۵۰ است. بسیاری معتقدند در موضوع تغییر ایدئولوژی شهرام و به دنبال آن مركزیت و سازمان، این «تغییر ایدئولوژی در زندان ساری» صورت گرفته بود. «تقی شهرام در زندان قصر (پس‌از دستگیری در سال ۵۰) بر اثر نشست و برخاست با سه‌زندانی ماركسیست و تعلیم گرفتن از آنها و تكمیل آموخته‌ها در زندان ساری از طریق كتاب‌هایی كه مخفیانه و گاه به صورت علنی به دستش می‌رسید، مطالعات ماركسیستی خود را تكمیل كرد. پس از فرار به خصوص در دوران اقامت طولانی‌اش در قم، این روند را با سرعت بیشتری طی كرد تا این‌كه در شهریور ۵۲ ماركسیست شد، ولی آن را اعلام نكرد و حتی در ظاهر نماز می‌خواند.» «از اواخر زمستان ۵۲ برای آن‌كه سیر تغییر ایدئولوژی بدنه سازمان را هم شامل شود، مسائلی در نشریه داخلی سازمان به قلم شهرام مطرح شد كه مسؤولان موظف شدند با اعضای تحت مسؤولیت خود مطرح و جواب را به خود عضو واگذار كنند. مجموعه نشریات داخلی كه مطالب در آنها انعكاس می‌یافت، بعدها به «جزوه‌های سبز» معروف شد.»«مطالعه جزوه‌ها و بحث‌هایی كه درباره سؤال‌های موجود در آن مطرح می‌شد به تدریج عناصر ضعیف‌النفس و متزلزل را كه با اندیشه التقاطی سازمان خو گرفته بودند یا اصولا با اسلام سازمان مذهبی شده بودند، متزلزل‌تر كرد و آنها را آماده ساخت تا اسلام را دربست كنار گذارند.»«در آذر ۵۳ تقی شهرام مقاله‌ای نگاشت با عنوان «پرچم مبارزه ایدئولوژیك را برافراشته‌تر سازیم» كه به عنوان یكی از نشریات داخلی در سطح اعضا توزیع شد. در این نشریه یا مقاله با اشاره به ماركسیست شدن اكثر اعضای سازمان، دلایل این تغییر آورده شده بود. «مقاله پرچم» در واقع نخستین اعلان نیمه‌رسمی ایدئولوژی جدید در سطح سازمان بود و انتشار «بیانیه اعلام موضع ایدئولوژیك سازمان مجاهدین خلق ایران» در شهریور ۵۴ دومین مرحله و اعلان رسمی و علنی ارتداد بود. این مقاله، علاوه بر تبیین و توجیه دگردیسی اعتقادی و كنار گذاشتن مذهب، موقعیتی مناسب برای سركوب رقیبان شهرام بود: در این مقاله از سپاسی آشتیانی به عنوان «اپورتونیست چپ سلطه‌طلب» و از شریف واقفی به مثابه بقایای گرایش‌های ایدئالیستی و ارتجاعی یاد شده بود.»در این كتاب به نقل از تقی شهرام، روایتی از دیدارش با آیت‌ا... طالقانی و شرح تغییر ایدئولوژی سازمان آمده كه به این شرح است: ظرف نیم ساعت ماجرای تغییر ایدئولوژی را شرح دادم. در طول این مدت آقای طالقانی ساكت بود و حرفی نزد. وقتی حرف من تمام شد، با صدایی كه آشكارا می‌لرزید، پرسید: «خب حالا اسم خودتان و سازمان را چه گذاشته‌اید؟» گفتم: هیچ، همان «سازمان مجاهدین خلق ایران»؛ كه برافروخته شد و گفت: «شما حق نداشتین این كار را بكنین!»مركزیت سازمان در اسفند ۵۳ از طریق گزارش لیلا زمردیان، همسر مجید شریف واقفی كه در ضمن تنها رابط وی با سازمان بود و ضمنا باید برای جریان ماركسیست شده جاسوسی می‌كرد، دریافت كه شریف واقفی مسلح است. «طی چند تماس كه در فروردین ۵۴ بین وحید افراخته (به نمایندگی از مركزیت) با شریف واقفی و صمدیه لباف گرفته شد آنها صریحا اظهار كردند دیگر نمی‌خواهند با سازمان كار كنند و تصمیم به جدایی گرفته‌اند. در آخرین تماس قبل از ترور به طور صریح از شریف واقفی و صمدیه لباف خواستند انبارك سلاح‌ها را تحویل دهند كه آنها جواب منفی دادند و به‌خصوص تاكید داشتند چون در روند تداوم راه حنیف‌نژاد گام برمی‌دارند، این حق آنهاست كه سلاح‌ها نزدشان باشد.»طبق قراری كه از طریق لیلا زمردیان به شریف واقفی ابلاغ شد، وحید افراخته و او در ساعت چهار بعدازظهر ۱۶ اردیبهشت ۵۴ در سه‌راه بوذر جمهری نو (تقاطع ۱۵ خرداد فعلی و خیابان ری) یكدیگر را می‌دیدند تا ظاهرا مذاكراتشان ادامه پیدا كند. از قبل، محسن خاموشی و حسین سیاه‌كلاه در كوچه ادیب‌الممالك بودند و مترصد فرصت بودند تا ورود وحید و شریف واقفی را منیژه اشرف‌زاده كرمانی علامت بدهد. طبق برنامه، لیلا بدون آن‌كه از قصد تصفیه مطلع باشد او را تا محل ملاقاتش با وحید همراهی كرد و جدا شد. ظاهرا قرار بود در این ملاقات حرف‌ها زده شود و وحید احتمالا موافقت سازمان را به مجید اعلام كند. وحید وی را به سمت ادیب برد و منیژه هم علامت داد. زمانی كه وحید و مجید به كوچه محل استقرار رسیدند كه از آن عبور كنند، حسین سیاه‌كلاه از پشت یك گلوله به سر شریف واقفی شلیك كرد و بلافاصله وحید گلوله‌ای را از جلو به سینه او شلیك كرد. جسد به سرعت در صندوق عقب خودرویی كه از قبل آماده شده بود، قرار گرفت و وحید و دو عضو دیگر با رانندگی خاموشی به سمت بیابان‌های مسگرآباد حركت كردند. در مقصد به وسیله خاموشی و سیاه‌كلاه، شكم شریف واقفی پاره شد و در آن محلول بنزین با كلرات و شكر ریختند و آن را آتش زدند؛ پس از سوزاندن جسد آن را قطعه قطعه و در چند نقطه دفن كردند تا شناسایی نشود. در این حادثه دست سیاه‌كلاه مقداری سوخت كه در نتیجه نتوانست در برنامه بعدی (ترور صمدیه لباف) كه قرار بود ساعت شش بعد از ظهر همان روز اجرا شود، شركت كند.»در این كتاب ابقا بر نام گذشته (سازمان مجاهدین خلق ایران) از سوی تقی شهرام این‌طور ذكر شده: «نخست آن‌كه تا اعلام علنی تغییر ایدئولوژی خویش همچنان از آن پوشش بهره‌مند گردد و كماكان حمایت مالی و تداركاتی را با خود داشته باشد و دیگر آن‌كه بتواند مخالفان را سركوب كند.» موج طغیان علیه مركزیت به طور واقعی و با كاركرد ساختاری و تشكیلاتی از دورن جریان تغییر ایدئولوژی داده سر برآورد. جریان منتقد ضد مركزیت از درون خود آن ساختار برخاست و ابتدا خود را «بخش ماركسیست - لنینیستی سازمان مجاهدین خلق ایران» نامید و سپس «سازمان مجاهدین خلق ایران - بخش منشعب» نامگذاری كرد و بعد عناوین محل نزاعی همچون «شورای مسؤولان» خود را مطرح كرد و دست آخر، ضمن پوست‌اندازی نهایی در قالب سازمان‌ها و گروه‌هایی موسوم به «پیكار»، «آرمان» و «نبرد» اعلام موجودیت كرد كه «سازمان پیكار در راه آزادی طبقه كارگر» (تشكیلات بعدی اغلب مجاهدین ماركسیست شده) محل تجمع گروه شهرام بود.یکی از شاهدان عینی که با کمیته همکاری داشته با مشاهده تقی شهرام در خیابان او را شناخته و به سرعت درصدد دستگیری وی برمی‌آید. پس از تشكیل دادگاه و رسیدگی به پرونده تقی شهرام و تجمیع شكایت شاكیان و محاكمه او سرانجام در دوم مرداد ۱۳۵۹ اعدام شد. در مرور این كتاب روایت مفصل بازداشت شهرام از زبان خودش آمده كه برای پرهیز از طولانی شدن مطلب، توصیه می‌شود به كتاب مراجعه كنید.كتاب «تقی شهرام» كه مركز اسناد انقلاب اسلامی آن را منتشر كرده، اثری است كه جدای جامعیت و اطلاعات بسیاری كه دارد، خوشخوان و روان است كه اتفاقات و اطلاعات را روی دور تند به خواننده منتقل می‌كند و او را از دالان تاریخ گذر می‌دهد.</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 14:15:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه رفته از خیال، اون پرنده صبور</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C-%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%86%D8%A7-js6xj2bjzo04</link>
                <description>فریدون فروغی پس از بیست سالفریدون فروغینوجوان بودم. این نوجوانی از آن نوجوانی‌های واقعی است، نه از نوجوانی‌های ساختگی. تازه داشتم در عالم خودم چیزهایی در شعرهای ترانه‌هایی که این‌طرف و آن‌طرف می‌شنیدم کشف می‌کردم. دنبال این بودم پرده از رازهایی که در ترانه‌هاست بردارم و با تبختر برای بزرگترها از کشف‌هایم رونمایی کنم. گاهی هم چیزی پیدا نمی‌کردم. ولی تلاش می‌کردم دنبال این نشانه‌ها بگردم. برای همین گاهی یک ترانه را چندبار و چندبار گوش می‌کردم. در دنیای نوجوانی داشتم مثلا کار فکری می‌کردم. داشتم ورزش ذهنی انجام می‌دادم.یکی از خوانندگانی که آن سال‌ها کم‌کم در بین افرادی که مقداری از من بزرگتر بودند داشت مُد می‌شد فریدون فروغی بود. در آن سال‌ها هنوز فریدون فروغی زنده بود و غریبانه فوت نکرده بود. من هم یک صدای تازه در بین صداهای تکراری پیدا کرده بودم تا بتوانم به اکتشافاتم بپردازم. البته به این راحتی که نوشتم نبود. فریدون و فروغی و فرهاد! این دو کسانی بودند که ابتدا با آن‌ها اصلا ارتباط نگرفتم. صداهایی که برای یک نوجوان با آن‌ها ارتباط گرفتن، واقعا سخت بود. شاید از خودتان بپرسید چرا یک نوجوان باید فرهاد و فریدون گوش کند و اصلا از کجا به آن‌ها دسترسی پیدا کرده، که توضیحش دشوار نیست! وجود برادری بزرگتر کافی بود!هنوز سن و سالی نداشتم، یا شاید آن سال‌ها خیلی باب نبود یا شاید هم من در این وادی‌ها نبودم که بخواهم طرفدار خواننده‌ها و نویسنده‌ها باشم. برای همین گوش کردن به یک ترانه از یک خواننده به معنای هواداری و طرفداری و این‌ها نبود.از این‌ها که بگذریم تا مدتی هرکار می‌کردم فریدون فروغی با آن صدای بم برایم هضم نمی‌شد. تا اینکه یک‌شب در بزرگراه نیایش (آن زمان هنوز مرحوم هاشمی رفسنجانی در قید حیات بود و بزرگراه نیایش به آیت‌الله هاشمی رفسنجانی تغییر نام نداده بود) قطعه «مشتی ماشالا» پخش شد. هرکار کردم چیزی دستگیرم نشد. ریتم تند و کلماتی که تا پیش از آن نشنیده بودم در کنار هم سبب می‌شد بیشتر کنجکاو شوم. فایده نداشت. زودتر از آنچه فکرش را می‌کردم قطعه تمام شد. داخل خودرو بودیم و من هم روی صندلی عقب پشت سر راننده نشسته بودم و امکان نداشت که بخواهم مجدد آن قطعه پخش شود. فقط در ذهنم نگهش داشتم.فردا روزی بود که باید فریدون و این قطعه را کشف می‌کردم. وقتی از مدرسه به خانه رسیدم سرفرصت سراغ آهنگ فریدون رفتم و مجدد گوش کردم. چندبار و چندبار. حالا انگار درهای معنای آن به رویم باز شده باشد. انگار آن کشف‌هایی که می‌خواستم بکنم داشت برایم حاصل می‌شد. هرچه بیشتر گوش می‌کردم خشونت و زمختی صدا هم کم می‌شد. درونمایه اعتراضی داشت. این برایم خوشایند بود. خبری از عشق و عاشقی نبود. خبری از «بیا بریم این دنیا رو به حال خودش رها کنیم» نبود. حالا برایم جالب شد. انگار درهای تازه‌ای به رویم باز شده بود. انگار کلید قفل ورود به دنیای این خواننده با صدای کلفت را پیدا کرده بودم.حالا دیگر هرچیزی از او را سریع و راحت گوش می‌کردم. دیگر احساس نمی‌کردم صدایش جذاب نیست. اتفاقا این صدا همان صدایی بود که در خیل صداهای زنانه مردان و هوارزدن‌های مختلف داشت در دلم جا می‌کرد.حالا وقتش بود که از صدا عبور کنم. باید لایه‌های تازه‌تری از این صدا را کشف می‌کردم. آن سال‌ها هنوز اینترنت مثل امروز در دسترس نبود. باید با آن مودم‌های «دایال‌آپ» با آن صدای نکره و عجیب و غریب به شبکه اینترنت وصل می‌شدیم. تازه اگر کارت اینترنتی که خریده بودیم اعتبار داشت و تمام نشده بود. روزگاری بود! این عادت را از همان زمان داشتم. اگر چیزی توجهم را جلب می‌کرد باید به لایه‌های زیرین آن نیز سرک می‌کشیدم. هنوز هم وقتی چیزی می‌بینیم یا چیزی می‌خوانم به همان اکتفا نمی‌کنم. سراغ مخلفاتش هم می‌روم. فریدون فروغی با آن صدا که دیگر جای خود داشت.تازه داشتم کشف می‌کردم و لذت می‌بردم که دیدم کتابی باز هم توسط برادر بزرگتر وارد خانه شد. کتابی که عکسی فریدون فروغی از زاویه پایین رو به بالا روی جلدش نشسته بود و عنوان «خفته در تنگنا» روی آن خودنمایی می‌کرد. از این بهتر نمی‌شد. خاطرم نیست کتاب را چطوری و در چه وضعیتی خواندم. خیلی سال از آن روزها گذشته. ولی هرطور بود درباره خواننده‌ای که داشت برایم تبدیل به یکی از مهم‌ترین‌ها می‌شد چیزی خوانده بودم. کتابی که در آن از زندگی و فراز و فرودهای حیات هنری‌اش چیزهایی نوشته بود. شخصیتی که حالا بیشتر از قبل دوستش داشتم.خاطرم هست یک سال پس از فوت فریدون فروغی، روی دکه روزنامه‌فروشی روبه‌روی مدرسه‌مان که تا رسیدن اتوبوس تیتر روزنامه‌ها و مجله‌هایش را می‌خواندیم، مجله‌ای دیدم که عکس فریدون فروغی روی جلدش بود. باورم نمی‌شد. آتش زدم به مالم و مجله را خریدم. چیزهایی داشت که در آن کتاب نبود. مثلا ماجرای نام‌گذاری فریدون فروغی بعد از تولدش و قصه‌هایی از این دست! مجله‌ای بود که بارها خواندم. تا همین چندی پیش هم که دزد ماشینم را نبرده بود داشتمش، اما وقتی ماشینم را بردند آرشیو بخشی از مجلاتم هم رفت. ماشین برگشت ولی آرشیوم نه! مجله هم در میان آن‌ها بود. (به‌خاطر کمبود جا در منزل، بخشی از مجلات را در صندوق ماشین نگهداری می‌کردم.)کتاب خفته در تنگناحالا این‌بار بعد از حدود بیست سال مجدد همان کتاب را خواندم. نگاهم نسبت به فریدون فروغی تغییری نکرد. فقط دیگر آن نوجوان پرشور و هوادارمسلک نبودم.سوالی که بعد از اتمام «خفته در تنگنا» برایم ایجاد شد این بود که چرا ما وقتی زندگی‌نامه می‌نویسیم مجذوب می‌شویم؟ چرا نمی‌توانیم فاصله‌مان را با سوژه حفظ کنیم و به ترسیم سیمای او مشغول باشیم؟کتاب اطلاعات خوبی دارد. هرچند که می‌توانست بیشتر هم باشد. ولی مهم‌ترین چیزی که درباره کتاب باید گفت این است که نویسنده از سر شیفتگی دست به نوشتن زده، این شیفتگی در روایتش بیرون می‌زند و از القابی که به فروغی می‌دهد یا دیگران به او داده‌اند، وام می‌گیرد موجب می‌شود مخاطب در برابر روایت او از زندگی این خواننده ایرانی دست به عصا باشد و با احتیاط با آن روبه‌رو شود.کتاب «خفته در تنگنا» برای مخاطبی که می‌خواهد درباره فریدون فروغی و زندگی هنری و فعالیت‌هایش در سال‌های پیش از انقلاب بداند حرف‌های خوبی دارد. هرچند برخی روایت‌ها جای شک و شبهه دارد ولی در مجموع کتاب به شکلی نیست که نتوان به آن اعتماد کرد. به خصوص اینکه با گذشت زمان دیگر کسی برای انتشار و نوشتن از فریدون فروغی اهتمام نداشته و این کتاب به همراه کتاب دیگر تنها کتب در دسترس درباره این خواننده «جاز» ایرانی است.حالا پس از بیست سال از اولین مواجهه با فریدون فروغی و این کتاب که چند سال بعد از آن منتشر شد، تغییری در حس و حالم برابر او ایجاد نشد فقط جزئیاتی که در آن سال‌ها برایم برجسته نشده بود، برجسته شد و به چشمم آمد. اینکه او چرا راضی نشده بود مهاجرت کند و بیست سال خانه‌نشین نباشد، اینکه نگاهش به هنر چگونه بوده، اینکه برای مردم و با مردم بودن را انتخاب می‌کند و از برچسب‌هایی که به او می‌زنند در ظاهر دلخور نمی‌شود زیرا مردم برایش اصالت داشتند.پ.ن: تیتر برداشتی از ترانه «گرفتار» با صدای فریدون فروغی است.این مطلب قبلا در مجله الکترونیک «واو» در تاریخ 9 بهمن 1400 منتشر شده است.</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jan 2022 18:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«پهلوان تار» زنده است!</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yl49evghtmut</link>
                <description>«امروز اگر بودی ۷۴ ساله می‌شدی، سن زیادی هم نیست، مسن‌تر از تو در این روزگار زندگی می‌کنند، ۷۴ که خیلی زیاد نیست.» شاید این واگویه را بتوان همین‌طور ادامه داد ولی یادمان داده‌اند گزارش و خبر و یادداشت خیلی محل واگویه‌های شخصی و حدیث نفس نیست، برای همین نقطه گذاشتم تا بگویم مخاطب این کلمات کسی نبود جز محمدرضا لطفی!پهلوان تارــ پناه موسیقیموسیقی‌دان، نوازنده، ردیف‌دان و آهنگسازی که پنجه‌های او بر روی تار هرکسی را جادو می‌کند.کسی که به درستی او را «پهلوان تار» نامیده‌اند. کسی که اگر از اساتیدش صرف‌نظر کنیم، چهره‌هایی که موسیقی سنتی و ساز تار را متحول کردند (مانند مرحوم میرزا عبدالله و مرحوم درویش‌خان - البته لطفی شاگرد مستقیم این اساتید موسیقی ایرانی نبوده) تاثیر شگرفی بر نسل پس از خود در موسیقی گذاشت و بسیاری از چهره‌های امروز شاگرد او هستند. او معتقد است با تار برادرش بزرگ شده است. لطفی در خانواده‌ای زیسته که به موسیقی توجه داشتند. «قشنگ کامکار» که همسر لطفی بوده و از او جدا شده درباره نقش لطفی می‌گوید: «پیش از انقلاب لطفی با استاد ابتهاج آشنا شد و بسیار مورد توجه ایشان قرار گرفت و از اینکه جوانی چنین با اشتیاق در موسیقی فعالیت می‌کند بسیار ابراز خرسندی کرد. آقای ابتهاج موسیقی را به خوبی می‌شناخت و آگاه به زندگی موزیسین‌های آن زمان بودند. بعد از مدتی به دعوت آقای ابتهاج که آن زمان رئیس مرکز موسیقی رادیو بود لطفی به برنامه «گلچین هفته» رادیو راه یافت. تا اینکه انقلاب شد و روزگار و شرایطی موسیقی به کلی عوض شد. دیگر نه خبری از چاووشی بود و نه لطفی. در زمان انقلاب لطفی و آقای ابتهاج دراعتراض به فضای سیاسی آن دوران و کشتارهایی که صورت گرفت همراه اعضای کانون چاووش از رادیو استعفا کردند. بعد از انقلاب آقای لطفی از ایران رفت و این اتفاق موجب ایجاد فاصله بین اعضای گروه چاووش شد و آرام‌آرام گروه های موسیقی «عارف» و«شیدا» و درواقع کانون چاووش از هم پاشید. در واقع با رفتن آقای لطفی از ایران اعضای این کانون به نوعی بی‌پناه و بی‌سرپرست شدند.» ــ لطفی و موسیقی ایرانیلطفی هم‌زمان با تار، به نوازندگیِ ویولن کلاسیک نیز مشغول بود و به گفتهٔ خودش، زمانی در ۲۳ سالگی پس از اینکه تمامیِ آموزش‌های ردیف، رِنگ‌ها، ضربی‌ها و… را پشتِ سر گذاشته بود، موسیقیِ ایرانی را رها کرد تا به سراغ موسیقی کلاسیک غرب برود و در آمریکا ادامهٔ تحصیل بدهد؛ بنابراین برای مدت‌ها تنها به فعالیت در زمینهٔ موسیقی کلاسیک غربی، و نوازندگیِ ویولن پرداخت. خودش نقل می‌کند که پس از مدتی یک روز چشمش به سه‌تارش، که روی دیوار اتاق آویزان بود، افتاد و از رویِ دل‌تنگی با این ساز، سه‌تار را برداشته و به نواختن مشغول شده‌است. وی اضافه می‌کند: «همین که دوتا ناخن به آن زدم، اشک از چشمانم سرازیر شد. دیدم که موسیقیِ غرب چنین حالتی را هیچ وقت به من نمی‌دهد.»لطفی می‌گوید که پس از این اتفاق، از آنجا که موسیقی ایرانی به وی احتیاج داشت، تصمیم گرفته‌است که فقط به موسیقی ایرانی بپردازد، و موسیقیِ کلاسیک را تنها به عنوان پشتوانه در اندیشهٔ خود همراه داشته باشد.ــ لطفی و رادیوفعالیتِ رسمیِ لطفی از سال ۱۳۵۰ آغاز گردید، هرچند که پیش از آن نیز چندین‌بار در سنندج و گرگان بر رویِ صحنه به اجرا پرداخته بود. اعضای گروه شیدا در سال ۵۷ در حال آماده‌سازی خود برای اجرای کنسرت «به یادِ عارف» در ۲۱ شهریورماه همان سال در مسکو بودند که حوادث ۱۷ شهریور سال ۵۷ به وقوع پیوست. لطفی می‌گوید که خودش شاهد و ناظر این اتفاقات بوده‌است. وی می‌گوید که روزِ پس از این واقعه، زمانی که برای تمرین به ساختمان رادیو وارد شده، با نیروهایِ گارد مواجه شده که برای پنهان ماندن از چشم مردم در محوطه ساختمان رادیو مستقر شده‌بودند. لطفی بنا به گفتهٔ خودش با دیدن این صحنه برآشفته و بعد از اینکه ابتهاج را از این موضوع و ناراحتی‌اش آگاه می‌کند، اعلام می‌کند که به عنوان یک موسیقی‌دان نمی‌تواند در رادیویی که پایگاه نیروهای مسلح شده کار کند، و قصد دارد تا به نشان اعتراض به وقایع ۱۷ شهریور از رادیو استعفا دهد. لطفی اعضای گروه را از تصمیمی که گرفته با خبر می‌کند، ولی از آنان می‌خواهد که به کارشان ادامه دهند. اما در نهایت با پیشنهادِ ابتهاج، که معتقد بود اگر لطفی به تنهایی استعفا دهد می‌تواند برایش خطرناک باشد و امکان دارد وی را بازداشت کنند، تمامیِ اعضای گروهِ شیدا با هم استعفا می‌دهند. نامهٔ استعفای گروه شیدا با دست خط محمدرضا شجریان نوشته شد، و یک روز پس از آن برای مدیر عامل رادیو و تلویزیون وقت فرستاده شد. هوشنگ ابتهاج نیز یک روز بعد به صورت مستقل از رادیو و تلویزیون استعفا داد.پس از استعفای اعضای گروه شیدا، گروه عارف نیز ــ که چندی پس از تشکیل گروه شیدا، با همان هدفِ بازخوانی آثار گذشتگان با پشتیبانی ابتهاج و آهنگ‌سازی حسین علیزاده و پرویز مشکاتیان در رادیو تشکیل شده بود ــ در اعتراض به واقعه ۱۷ شهریور از رادیو و تلویزیون استعفا کرد. این موسیقی‌دانان به نام جریان احیا نامیده شده بودند و تحت حمایت رضا قطبی رئیس وقت رادیو تلویزیون بودند. از آن پس گروه شیدا به همراه گروه عارف، که پس از استعفا، به آنان پیوسته بود، به صورت مستقل به فعالیت خود ادامه دادند. زیرزمین منزل لطفی مکانی بود که این دو گروه در آن جمع می‌شدند و به اجرا و ضبط سرودهای انقلابی ضد رژیم پهلوی می‌پرداختند. خود اعضای گروه این اجراها را پس از ضبط و تکثیر در همان زیرزمین به فروش می‌رساندند.ــ مکتب میرزاعبداللهلطفی مدتی را در آمریکا سپری کرد (از ۱۳۶۵ تا ۱۳۸۵) که پس از بازگشت با تربیت شاگردانی در مکتب خانه میرزا عبدالله و ثبت آثاری در مؤسسه آوای شیدا به فعالیت هنری خود ادامه داد. او در این سال‌ها با ساخت و تهیه برنامه‌های شناخت موسیقی و تاریخ موسیقی و پخش آن‌ها از رادیو فرهنگ گامی دیگر در مسیر آشنا کردن مردم با موسیقی ایرانی برداشت. یکی از فعالیت‌های او راه‌اندازی هنرستان آزاد موسیقی «مکتب‌خانه میرزا عبدالله» است که به سرپرستی او در اوایل دهه هفتاد راه‌اندازی شد. این مکتب‌خانه به تعلیم ساز و آواز ایرانی با متد تاریخی آن یعنی سینه به سینه (شفاهی) می‌پردازد. محتوای دروس بر پایه ردیف میرزا عبدالله فراهانی بوده که تحت نام «متن و حاشیه ردیف» شناخته شده‌است. در کنار آموزش ردیف به پیشرفت فن (تکنیک) نوازندگی هنرجویان، با متد برگرفته از ردیف نیز توجه می‌شود.ــ دوست ندارم با بی‌بی‌سی هم‌صدا شوماز او مصاحبه‌های گوناگونی به‌جا مانده، وی در یکی از مصاحبه‌هایش در واکنش به رسانه‌های آن‌سوی آب می‌گوید: «من اصلا دوست ندارم هنرمندان‌مان تریبون خودشان را از داخل به خارج از کشور ببرند. به همین دلیل شخص من هرگز با بی‌بی‌سی مصاحبه نکرده‌ام. با صدای آمریکا در طول 25 سال فعالیتم در خارج از کشور به طور مشروط مصاحبه کرده‌ام. بی‌بی‌سی، صدای آمریکا، رادیو بین‌المللی فرانسه و یا سایر رسانه‌های آن‌طرفی در 10 سال اخیر مواضع اپوزیسیون به ایران دارند و گاهی اوقات نیز کار را به براندازی حکومت نیز می‌کشانند. این را ما امروز به طور رسمی می‌دانیم و آخرین صحبت‌های وزیر امور خارجه انگلستان همه موید این رویکرد آن‌ها است. طبیعی است وقتی امروز رسانه‌های آن‌طرفی این امکان را به یک هنرمند می‌دهند تا بیاید در بی‌بی‌سی صحبت کند، حتماً باید در درجه اول اپوزیسیون یا نیمچه اپوزیسیون باشد. من حق دارم دوست نداشته باشم به عنوان یک هنرمند در صدای آمریکا و بی‌بی‌سی انگلستان که به عنوان دو ارگان دولتی مشغول فعالیت هستند، حرف بزنم. من حتی اگر هزار مشکل در ایران داشته باشم، ترجیح نمی‌دهم هرگز در تریبون‌هایی که قصد اصلاح و کمک به مردم ایران را ندارند، هم‌صدا شوم. این سلیقه شخصی من است. ولی کسانی که این کار را می‌کنند اگر چه به آن‌ها انتقاد دارم اما کار آن‌ها را ممنوع نمی‌دانم. آن‌ها زندگی و مسئولیت خودشان را دارند. ولی باید مسئولیت را فردی نبینند.» او در این مصاحبه به مرحوم محمدرضا شجریان انتقاد می‌کند و می‌گوید: ««شجریان از سال 57 و بعد از انقلاب تا امروز بالاترین حجم تولید و بیشترین و موفق‌ترین کنسرت‌ها را داشته است. اگر شجریان قبل از انقلاب یک دهم موسیقی تولید کرده بود، بعد از انقلاب صد در صد تولید داشته است. شخص آقای شجریان اگرچه مانند بسیاری از موسیقی‌دان‌ها دچار مشکلاتی بوده ولی هیچ‌وقت برنامه‌هایش قطع نشده، آثارش منتشر شده، کنسرت‌هایش برگزار شده و همیشه مجوز گرفته است. اولین کنسرت‌های این مملکت را در شهرستان‌ها شخص شجریان برگزار کرده است. خود آقای خاتمی در زمان وزارت‌شان در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در کنسرت اصفهان شجریان حضور داشتند. امروز من شخصاً نمی‌فهمم شجریان به عنوان یک موزیسین موفق که این همه کنسرت داده و کار تولید کرده و آثارش در رادیو و تلویزیون پخش شده و بیش از 300 کنسرت خارج از کشور داشته، چرا اکنون اعتراض می‌کند؟‌ من این را نمی‌فهمم. یک وقت شما را برای سالیان دراز محروم کرده‌اند و با کلی بدبختی یک کنسرت برگزار می‌کنید و هزارگونه مشکل دارید و اعتراض می‌کنید؛ اگر چنین شخصی بخواهد بر روی این مسائل صحبت کند قابل فهم است.»نقشی که لطفی در گرایش نسلی از جوانان به موسیقی ایران داشتند انکارناشدنی است. او در سال ۹۲ در روز ۱۲ اردیبهشت دارفانی را بر اثر سرطان وداع گفت.</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 18:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریشانی - 0</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-0-cmhkxvhydeje</link>
                <description>امروز، یعنی هفده اردیبهشت به خاطر نخوابیدن دیشب به سختی از خواب بیدار شدم و الان که این چند خط را می‌نویسم سر درد خفیفی حس می‌کنم که عامل آن همان بدخوابی شب قبل است. پسرک نمی‌خوابید و مجبور شدیم برای اینکه خوابش ببرد او را با خودرو در خیابان بچرخانیم تا خوابش ببرد. گردشی شبانه در تهران که یک ساعت و خرده‌ای به درازا کشید و حوالی دو و نیم شب به خانه برگشتیم و تا سحر بیدار ماندم و ادامه ماجرا...کتابِ تازه شروع کردم ولی حس و حال خواندن نیست، باید به کارهایم برسم و مقداری به روزشان کنم. افکار منفی در سرم می‌چرخد و اجازه نمی‌دهد به چیز دیگری فکر کنم. افکاری که موجب بی‌زاری و نفرتم از اطراف می‌شود. هرکار می‌کنم نمی‌توانم از دست این افکار رها شوم. شاید بعدا درباره این افکار و اثرات آن بر حالاتم نوشتم، الان کلا حس ندارم.شاید روزی آنچه در ذهن دارم، شد...بعدالتحریر: راستی چند روز پیش یک شعری از مهدی اخوان ثالث خواندم خیلی خوشم اومد، بعدا این رو هم می‌نویسم!</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 18:36:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهانه کاموایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-b1kdirkhturh</link>
                <description>برای خواندن دنبال بهانه باشید. صبر نكنید كتاب‌ها سراغ شما بیایند. اصلا چنین اتفاقی از نوادر است؛ این‌كه یك كتابی سراغ خواننده‌اش بیاید. البته برای كسی كه با كتاب‌ها زندگی می‌كند این اتفاق ممكن است بیفتد كه آن هم در حد یك گوشه چشم نشان دادن است وگرنه این‌طور نیست كه جناب كتاب راه بیفتد هِلك‌هِلك بیاید خودش را برساند به جناب مخاطب! نه‌خیر این‌طور نیست. بالاخره این كتاب‌ها هم شان و مرتبتی دارند و ما اگر سراغشان را نگیریم ترجیح می‌دهند در قفسه‌ها بنشینند و خاك نوش جان كنند تا این‌كه خود را عرضه كنند. پس بهتر است برای خواندن آنها دنبال بهانه باشیم و هر از گاهی سراغی از آنها بگیریم.وقتی می‌گویم دنبال بهانه باشیم این‌طور نیست كه بنده به عنوان نویسنده این یادداشت از این توصیه بركنار باشم و خود را مخاطب قرار ندهم! اتفاقا اول خودم عمل كرده‌ام و حالا دارم به شما خواننده گرامی كه وقت عزیزتان را برای این صفحات گذاشته‌اید، توصیه‌هایی از این جنس می‌كنم.آخرین نمونه آن همین چند وقت پیش بود. همكاری گرامی به بهانه به دنیا آمدن فرزند نگارنده این سطرها، عروسكی دست‌ساز و تولید ملی برای «علی‌آقا» هدیه گرفتند. روباهی كاموایی كه ظاهرا برگرفته از شخصیت روباه داستان «شازده كوچولو» اثر آنتوان دوسنت اگزوپری بود. ناگفته پیداست كه بنده این داستان مشهور و پرفروش را نخوانده بودم (از این‌كه كتابی را نخوانده باشیم نباید هراسی به دل راه بدهیم چرا كه اگر تا آخر عمرمان شبانه‌روز كتاب بخوانیم، هنوز هم آثاری هست كه نخوانده باقی مانده‌اند) و همین عروسك كه در تصویر پیداست بهانه‌ای شد برای این‌كه مسیرم را به سمت كتابفروشی كج كنم و كتاب را تهیه كرده و بخوانم تا «شازده كوچولو» نخوانده از دنیا نروم. به همین سادگی داستانی پرمعنا و عمیق را مطالعه كردم، هرچند كه «شازده كوچولو» كتابی نیست كه به یك مرتبه خواندن آن اكتفا كنیم و باید بارها خوانده شود تا معانی خود را بیشتر نشان دهد، ولی به هر صورت یك‌مرتبه خواندنش خالی از لطف نیست، ولی اگر بیش از یك بار باشد بهتر!به همین سادگی یك عروسك كاموایی بهانه‌ای شد تا یك كتاب بخوانم و اگر این بهانه كاموایی نبود شاید مدت‌ها سراغ این اثر نمی‌رفتم. می‌خواهم بگویم گاهی بهانه‌ای ایجاد می‌شود و كتابی خودش را نشان می‌دهد و ما باید فرصت را غنیمت بشماریم و وقت را تلف نكنیم. اگر خوب دور و اطراف خود را نگاه كنیم اتفاقاتی از این قبیل فراوانند كه ما را به خواندن و سفر به دنیای كلمات دعوت می‌كنند حالا ممكن است بهانه شما كاموایی نباشد!منتشر شده در ضمیمه هفتگی کتاب و داستان روزنامه جام‌جم «قفسه»</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2019 16:14:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهرست بی‌نهایت!</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-xkdfxfeecz44</link>
                <description>«از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/ زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت» این بیت از حافظ تمثیل خوبی است برای کتاب‌های که نخوانده‌ایم یا دلمان می‌خواهد بخوانیم. به همین خاطر هرقدر که بیشتر وارد این بحر طویل می‌شویم بیشتر سرگردان و حیران می‌شویم.ایده نوشتن این یادداشت از تیتر تکراری «صد کتابی که تا پایان عمر باید بخوانید!» به ذهنم رسید، تیتری که نه‌تنها انگیزشی نیست بلکه همواره به شما یادآوری می‌کند که عقبید. رنج‌آورتر زمانی است که می‌بینید این فهرست‌ها تمامی ندارد و هرکسی از ظن خودش فهرستی داده و صد کتابی که تا پایان عمر باید خوانده شود را در آن نام برده است.می‌خواهم از همینجا اعلام کنم اگر قرار باشد دنبال این فهرست‌ها بروید بدانید هیچ‌وقت به آخر خط نمی‌رسید و بهتر است به‌جای اینکه دنبال فهرست و توصیه‌های کیلویی بروید، دنبال سلیقه و علاقه خودتان باشید، اصلا خدا را چه دیدید شاید روزی رسید که خودتان یک فهرست صدتایی از کتاب‌هایی که اگر نخوانیم عمرمان را به فنا داده‌ایم، ارائه کردید.اگر گفتم آن بیت حافظ مصداق خوبی برای فضای کتابخوانی است حرف بی‌راهی نزدم. چون هرقدر بیشتر عمیق می‌شوید می‌بینید چقدر کتاب نخوانده هست که باید خواند و چقدر علایق شخصی دارید که شاید ده درصدشان را هم نتوانسته‌اید محقق کنید. به همین خاطر خیلی به این فهرست‌ها دل نبندید و دنبال علاقه خود باشید. البته صد در صد فهرست و لیست را نفی نمی‌کنم ولی از طرف دیگر هم می‌گویم که این فهرست‌ها برخاسته از یک سلیقه است که ممکن است با سلیقه شما جور نباشد. برای مثال ممکن است یک فرد پیشنهاد دهنده رمان هفت جلدی «در جستجوی زمان از دست رفته» اثر مارسل پروست را در فهرست صدتایی خود گنجانده باشد ولی شما وقتی با کتاب مواجه شوید (آن هم کتابی که این روزها 500 هزار تومان قیمت دارد) متوجه می‌شوید که خواندن چند صفحه‌اش هم کار آسانی نیست. به همین خاطر با کمال احترام به فهرست‌های موجود توصیه می‌کنم حتما فهرست‌ها را مرور کنید ولی در بین آنها، کتابی را بخوانید که فکر می‌کنید با روحیات و علاقه‌مندی‌های شما همسو است. اجازه ندهید کتاب‌ها که قرار است تجربه‌های انسانی را منتقل کنند مایه سردرگمی و حیرت شما شوند.در پایان هم می‌خواهم توصیه کنم که قبل از خرید کتاب اندکی درباره آن جست‌وجو کنید و اطلاعاتی پیدا کنید و با دید باز سراغ آن بروید، زیرا حتی آثار مشهور نویسندگان هم گاهی ممکن است رضایت شما را جلب نکند و لذت خواندن را در کامتان تلخ کند.پ.ن: این یادداشت در ضمیمه «قفسه» روزنامه جام‌جم منتشر شده است!</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2019 16:09:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یادداشت هزار کلمه است!</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-i6wnbvzg9p6g</link>
                <description>در این مطلب می‌خواهم از یک اصل ثابت در فضای مجازی حرف بزنم که برای خودم مسجل شده است! اتفاقی که این روزها شاهد آن هستیم و شبکه‌های اجتماعی در روی دادن آن نقش بسیار زیادی دارند این است که حوصله خواندن در میان مردم (آنهایی که اهل خواندن بودند و اینجا مراد عموم و قاطبه مردم نیستند) رو به کاهش گذاشته و مطالبی بیشتر با اقبال روبه‌رو می‌شوند که تمام حرف را در کوتاه‌ترین زمان ممکن بیان کنند و حاشیه نروند و سراغ مغز و اصل حرف بروند! (باز هم در اینجا قلم‌ها قدرتمند و توانا استثنا هستند.)برای همین هرقدر کوتاه‌تر بتوانیم مفهوم را منتقل کنیم بیشتر مورد اقبال قرار می‌گیریم تا اینکه از خلقت آدم شروع به نوشتن کنیم!به همین خاطر تیتر این یادداشت را اینطور انتخاب کردم تا برایم بیشتر مسجل شود که واقعا مخاطب ترجیح ‌می‌دهد در این روزگار کوتاه بخواند، فست بخورد و ...</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2019 15:13:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ با دولول ساچمه‌زنی برای نویسنده گناهکار!</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D9%84%D9%88%D9%84-%D8%B3%D8%A7%DA%86%D9%85%D9%87%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-zkjbqk3jhc9l</link>
                <description>ارنست میلر همینگوی در چنین روزی (دوم ژوئیه) در سال ۱۹۶۱ با ضرب گلوله دست به خودکشی زد تا در ۷۲ سالگی در حالی که از ضعف جسمانی و مشکلات روانی رنج می‌برده به زندگی پرفراز و فرود خود پایان دهد. کسی که در جبهه‌های نبرد در ایتالیا در گرماگرم جنگ جهانی اول در حالی که تنها ۱۸ سال داشته در خط مقدم درگیری حضور داشته و جان سالم به‌در برده و علاوه بر آن نشان نقره شجاعت ارتش ایتالیا را بر سینه چسبانده بود در یک روز گرم تابستانی که تازه از کوبا به ایالت آیداهو آمده بود با دستان خود زندگی‌اش را تمام کرد. هرچند تا مدت‌ها بر سر نحوه مرگ او حرف و حدیث وجود داشت ولی در پایان خودکشی او اثبات شد تا او نیز در فهرست نویسنده‌هایی قرار بگیرد که دست به خودکشی زده است. نویسنده‌ای که رنج خلق آثاری نظیر «پیرمرد و دریا» را تحمل کرده و به خاطر نوشتن این کتاب خودش را «خوش‌شانس» خطاب می‌کند با خودکشی کردن از حمل رنج زندگی شانه خالی می‌کند. این در حالی است که وقتی از او درباره بهترین روش آموزش فکری پرسش می‌شود، پیشنهاد می‌دهد آن فرد «برود خودش را دار بزند تا متوجه شود که خوب نوشتن چقدر دشوار است» و خب همینگوی که از اساتید مسلم داستان‌نویسی قرن بیستم است علاوه بر نوشتن کارهای عظیم یک مرتبه هم خودش را می‌کشد تا ببیند نوشتن دشوارتر است یا خودکشی کردن! هرچند او عاشق نوشتن بوده و شاید در روزهایی که سنش متجاوز هفتاد شده بود نمی‌توانسته از این عشق دست بردارد و البته نمی‌خواسته کار ضعیف بنویسد (همانطور که آثار سال‌های آخر او قوت آثار قبلی‌اش را ندارند) به همین خاطر دست به خودکشی زده است؛ «زمانی که نوشتن گناه و بزرگترین لذت شما باشد، فقط مرگ می‌تواند آن را از میان بردارد» و انگار همینگوی با این شلیک به این عشق پایان داده است.باورش سخت است خالق «وداع با اسلحه» و مهم‌تر از آن «پیرمرد و دریا» انسانی «خجالتی» باشد ولی علاوه بر آن باید «تواضع» همینگوی را نیز به این نکته اضافه کرد، هرچند تصاویر چیز دیگری می‌گوید و به واقع باور این نکته شخصیتی از همینگوی دشوار است. او دارای نظم و انضباط سختی در نوشتن بوده که معتقد است «نظم‌پذیری اکتسابی است» برای همین خیلی اهل مصاحبه کردن نبوده و بر این باور بوده که «تلفن و مهمان ویرانگر نویسندگی‌اند.» (داخل پرانتز باید یادآوری کرد که امروز شبکه‌های اجتماعی ویرانگر نویسنده‌ها شده‌اند).او دارای برنامه دقیقی برای نوشتن است که از ابتدای صبح آغاز و تا ظهر به طول می‌انجامد؛ «وقتی روی کتاب یا داستانی کار می‌کنم، هر روز صبح، تا جایی که ممکن است، بعد از نخستین اشعه آفتاب نوشتن را شروع می‌کنم. هیچ‌کس مزاحم نیست، هوا خنک یا سرد است که شروع به نوشتن می‌کنم و وقتی می‌نویسم گرم می‌شوم.» او نویسنده‌ای است که عادات خاصی داشته برای مثال نقل شده که او عادت شده ایستاده بنویسد و تایپ کند و حال همینگوی را در این حال تصور کنید که «گرم» شده و روی دکمه‌های ماشین تحریر می‌زند! این حالت عجیب را کنار وسواس شدید او در انتخاب واژگان قرار دهید، این به قدری است که می‌گوید «پایان کتاب «وداع با اسلحه»، صفحه آخرش را ۳۹ بار بازنویسی کردم تا راضی شدم.»او نویسنده معمولی نبوده و به قول خودش برای واژگان می‌جنگیده به همین خاطر نوشتن را امری دشوار توصیف می‌کند و برای فهمیدن سختی این کار توصیه به خودکشی می‌کند. همینگوی از نوشتن خسته نمی‌شده بلکه آن را نوعی عشق توصیف می‌کند و حتی بعد از رد شدن اولین اثرش دلسرد نمی‌شود: «نخستین پیش‌نویس رمان را شش هفته پس از آغاز نوشتن به پایان بردم. آن را به «ناتان اش» داستان‌نویس نشان دادم که لهجه‌ای غلیظ داشت و گفت «هِم [منظور همینگوی است] منظورت چیه که رمان نوشتی؟ یک رمان، هان! هِم، این یه سفرنامه‌ست.» از حرف ناتان خیلی دلسرد نشدم و کتاب را بازنویسی کردم» و با این حال بر این باور است که «نوشتن همیشه دشوار بوده است، گاهی اوقات هم تقریبا محال» ولی این تقریبا محال مانع نشده که امروز با «این ناقوس مرگ کیست؟» روبه‌رو نباشیم!«من کابوس‌هایی دارم» و «از کابوس‌های دیگران مطلع هستم» به همین خاطر است که در داستان‌هایش خواننده تصاویری رازآلود از طبیعت می‌بیند. نویسنده‌ای که معتقد است تحت‌تاثیر نبوده و تنها یک رمان بر او تاثیر گذاشته آن هم اثر مشهر جیمز جویس است؛ «تحت تاثیر اولیس جویس قرار گرفتم که البته تاثیر او مستقیم نبود.» البته این به معنای این نیست که از خواندن و مشاهده فاصله داشته در حالی که او یک نویسنده تجربی و مشاهده‌گر است، همینگوی پیوسته می‌خوانده و حتی برای خواندن برنامه داشته است. «خواندن کاری دائمی و لذت‌بخش است. همیشه کتاب می‌خوانم – هرچه دستم برسد. کتاب‌ها را سهمیه‌بندی می‌کنم تا همیشه موجودی داشته باشم.»امروز ۵۸ سال از روزی که همینگوی به گفته برخی با اسلحه شکاری‌اش (گفته می‌شود دولول ساچمه‌زن) دست به خودکشی زد می‌گذرد، نویسنده‌ای که بسیاری او را صاحب سبک می‌دانند و آثارش را به عنوان راهنمای سبک وی مورد مطالعه و تحلیل قرار می‌دهند تا زوایای آن را پیدا کنند هرچند که خودش به چنین حرفی در ارتباط با سبک داشتن اعتقادی نداشت؛ «آنچه غیرحرفه‌ای‌ها سبک می‌خوانند معمولا فقط سرهم‌بندی اجتناب‌ناپذیر تلاش‌های نخستین برای خلق چیزی است که قبلا وجود نداشته. هیچ کار کلاسیک جدیدی تقریبا شبیه کارهای کلاسیک پیشین نیست.»</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2019 13:17:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تری مایل آیلند نزدیک‌تر از چرنوبیل</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%A2%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84-pflaqeqbglz5</link>
                <description>مینی‌سریال «چرنوبیل» را اگر ندیده باشیم بعید است که اسم آن را نشنیده باشیم به همین خاطر عنوانش برایمان ناآشنا نیست. سریالی که می‌خواهد با روایت خود رعب و وحشتی در دل مخاطبان ایجاد کند و خطرات داشتن یک فناوری را در افکار عمومی جا بیندازد. فیلمی که نمی‌توان از آن چشم پوشید و اثرگذاری آن را زیرسوال برد. اثری که هنرمندانه روایتی از یک واقعه بازگو می‌کند و همراهی مخاطب را به دست می‌آورد.کاری به درستی یا غلطی روایت این سریال ندارم، ولی تنها یک پرسش دارم، آیا می‌دانید «تری مایل آیلند» کجاست؟  حادثه اتمی تری مایل آیلند بدترین حادثه اتمی آمریکا و نخستین فاجعه راکتورهای هسته‌ای دنیا (پیش از حادثه چرنوبیل) است که در ۲۸ مارس ۱۹۷۹ در تری مایل آیلند آمریکا اتفاق افتاد. در این حادثه بخشی از هسته اصلی واحد ۲ در نیروگاه تری مایل آیلند در ایالت پنسیلوانیا در آمریکا ذوب شد که باعث نشت ۳ میلیون کوری گاز رادیواکتیو به بیرون از نیروگاه شد. در پی این حادثه حدود ۱۴۰٬۰۰۰ نفر از اهالی منطقه خانه‌های خود را ترک کردند. پس از حادثه تری مایلی آیلند، ساخت نیروگاه‌های هسته‌ای برای مدتی در آمریکا متوقف شد. (منبع ویکی‌پدیا)حالا به نظر شما «تری مایل آیلند» برای ساختن یک اثر تلویزیونی به آمریکایی‌ها نزدیک‌تر است یا «چرنوبیل»؟ انگار همه مشکلات در این نیم‌کره زمین است و آن‌سوی زمین بهشت است.</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2019 15:11:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌زنده‌داری نیمه رمضان</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D8%B4%D8%A8%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86-qkqnxwuogs0n</link>
                <description> شاید با دیدن تیتر این سوال برایتان ایجاد شده، که نیمه رمضان چه نسبتی با شب زنده‌داری دارد. نیمه رمضان برای اهالی شعر و ادب، در نوع خود شبی متفاوت از دیگر شب‌های سال است.شعرا در آن به طور اختصاصی با رهبر انقلاب تا پاسی از شب از شعر سخن می‌گویند و می‌شنوند. کسی که علاوه بر جایگاه سیاسی‌اش در حاکمیت، خودش هم‌ دستی بر آتش شعر و ادب دارد.خب من هم به‌عنوان خبرنگار ادبیات دو سال در حاشیه این رویداد با هدف خبررسانی این جلسه حضور داشتم و در یکی از خبرگزاری‌ها پای کار رسانه‌ای این رویداد بودم. هرچند هیچگاه موفق نشدم در آن مجلس حاضر باشم. شب نیمه‌رمضان را در خبرگزاری می‌ماندم تا جلسه شاعران با «امین شعر انقلاب» تمام شود و من در ادامه بتوانم تلفنی از اتفاقات جلسه مطلع شوم. ماجرایی که از بعد دیدار، برای من و همکارانم در خبرگزاری شروع شده و تا پس از اذان صبح ادامه داشت. خوردن وعده سحر در خبرگزاری هم تجربه‌ای بود که شاید دیگر برایم تکرار نشود. در نهایت هم خوابیدن در نمازخانه بود که خستگی شب را با خود می‌برد. خاطرات جالبی هم در ذهنم به یادگار مانده. از تماس با بانوی شاعری که تلفن من از خواب بیدارش کرده بود ـ چقدر زود به خانه رسیده و خوابیده بود گرفته تا تماس با شاعر طنزپردازی که گفت آماده خواب شده تا به جلسه کاری صبح برسد. حتی در این بین بودند شعرایی که وقتی با آنها تماس گرفته می‌شد حرفی برای گفتن نداشتند و ترجیح می‌دادند با سکوت کردن آن لحظات را برای خود جاودانه کنند. تا یادم نرفته از بغض و اشک و درددل‌های شاعری بگویم که مشهور خاص و عام است. وقتی علت اشک‌هایش پرسیدم گفت ناراحتم از این‌که وقت رهبر مملکت را با اشعار خودمان گرفتیم! شاعر جوانی که برای اولین مرتبه به این جلسه رفته بود و شعرش مورد توجه رهبر انقلاب قرار گرفته و ذوق‌زده شده بود یا بعضی‌هایی که در کنار اندرزهای شاعرانه‌ای که نصیب‌شان شد، درخواست چفیه کرده بودند.هول و ولای گرفتن اشعاری که در جلسه خوانده شده بود و پرسیدن از حواشی جلسه هم علاوه بر شیرینی خاص خود، استرس عجیبی داشت تا بتواینم در اطلاع‌رسانی و پوشش این رویداد ادبی، رسانه نخست باشیم.پ.ن: این مطلب را به درخواست دبیر فرهنگی روزنامه «جام‌جم» نوشتم که در تاریخ ۱۰ خرداد ۱۳۹۷ منتشر شده است. </description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Thu, 31 May 2018 17:18:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالا رفتن از درخت چنار</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%DA%86%D9%86%D8%A7%D8%B1-uua403ymtqpb</link>
                <description>داستان «چنار» اثر هوشنگ گلشیری داستانی است که تصویری از طیف‌های جامعه در حد تیپ در آن به تصویر کشیده شده است. این داستان ماجرای مردی است که از درخت چناری بالا می‌رود و توجه عابران را به خود جلب می‌کند و هرکس قضاوتی در مورد او می‌کند اما نه قضاوت‌ها و نه آن تیپ‌ها هدفی نیست که داستان برای آن به نگارش در آمده است.در مورد مسائل تکنیکی این داستان مانند تغییر راوی (این تغییر راوی از سوم شخص به اول شخص یک ضعف محسوب می‌شود) حرفی نمی‌زنم ولی یک نکته در مورد این داستان بیان می‌کنم. اینکه نویسنده برای «چنار کهنسال خیابان چهار باغ» چنین داستانی نوشته است. در واقع این نویسنده است که با بالا رفتن از چنار توجه همه را به این درخت جلب کرده است. درختی که دیگر در خیابان نبود چون آن را قطع کرده بودند. این کارکردی است که نویسنده از داستان برای بیان یک موضوع استفاده کرده است.</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Sun, 22 Apr 2018 15:58:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایتخت هنرمندان مشرق‌زمین کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%82%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lokglogq388s</link>
                <description> «در مقام هنرمند، ما در اروپا  تنها یک وطن داریم که آن هم #پاریس است.» این قول از نیچه را امروز در  کتابی خواندم، در جا به فکرم رسید که آیا هنر و هنرمندان ما هم چنین وطنی  دارند؟در همین فکر بودم که به نظرم رسید #خراسان_بزرگ شاید پایتخت  فرهنگ و هنر فارسی‌زبان باشد، اما دیدم شاید عبارت خراسان مناقشه برانگیز  باشد و برخی گمان کنند منظور خراسان در تقسیمات جغرافیایی امروز است. بعد  دیدم ایران زمین هر گوشه‌اش یک هنری در آن نهفته است و شاید بد نباشد  بگوییم ایران وطن هنرمندان می‌تواند باشد.در همان زمان این فکر به  ذهنم رسید که شاید اگر حاکمان با مردمان رابطه بهتری داشتند بی‌شک فرهنگ هم  در این خاک، روزگار بهتری داشت و آن‌وقت می‌شد انتظار داشت که هنرمندان  آرزوی نفس کشیدن در این هوا و قدم زدن در این خاک را داشته باشند و آن‌وقت  آرزو کرد که #ایران وطن هنرمندان باشد.</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Wed, 11 Apr 2018 14:14:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر سید مرتضی آوینی انقلابی نبود!</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C-%D8%A2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-eeet0hqygwv8</link>
                <description> سالگرد و همایش برگزار کردن و پاسداشت گرفتن و تقدیر  از یک عمر فعالیت یک چهره فرهنگی یکی از برنامه‌های مرسوم است که معمولا  در سیستم فرهنگی کشور برای برخی چهره‌ها برگزار می‌شود.این  راحت‌ترین کاری است که می‌توان برگزار کرد زیرا کافی است با اندکی هزینه  تعدادی سخنران یا همدوره یک چهره سرشناس را دعوت کرد تا در مورد خصوصیت‌های  آن چهره داد سخن سر بدهند و مجلسی را گرم کنند. این کاری است که زحمتی  ندارد و می‌توان گزارش کاری با آن ارائه کرد و خود را به یک چهره نزدیک کرد  و از آن بهره برد. البته برای چهره‌هایی که زمان زیادی از وفات آنها  نمی‌گذرد برگزاری چنین بزرگداشت‌هایی طبیعی است اما برای چهره‌هایی که  سال‌های از مرگ آنها می‌گذرد کارهایی سوای برنامه‌هایی از جنس پاسداشت و  بزرگداشت نیاز است.شهید سید مرتضی آوینی یکی  از آن چهره‌هایی است که هرساله در سال‌روز شهادتش بزرگداشت‌های متعددی  برایش برگزار می‌شود و خاطراتی از او نقل می‌شود و از جایگاه فکری، هنری و  فرهنگی سید شهیدان اهل قلم سخن رانده می‌شود. به تعبیری در طول سال همواره  از نام این شهید به نفع «هنر انقلاب» خرج می‌شود. اما کمتر کسی است که در  طول این ربع قرن پس از شهادت سید شهیدان اهل قلم به این فکر افتاده باشد تا  اثری مکتوب در بازخوانی آراء و اندیشه‌های او داشته باشد یا به نقش و  جایگاه این مبارز فرهنگی در سامان‌دهی فضای فرهنگی هنر انقلاب اشاره کرده  باشد.نهادهای فرهنگی (به طور مشخص حوزه هنری  انقلاب اسلامی و دیگر نهادهای مشابه) که از بودجه‌های بالایی با عنوان هنر  انقلاب اسلامی بهره می‌برند نیز در این عرصه کمتر فعالیتی داشته‌اند تا به  تبیین این جایگاه بپردازند. یعنی بعد از گذشت 25 سال از شهادت سید مرتضی  آوینی، که رهبر انقلاب از او با عنوان «سید شهیدان اهل» یاد کرده‌اند، غیر  از آثار به جا مانده از این شخصیت فرهنگی، که نسلی از فعالان فرهنگی و هنری  وام‌دار آراء و اندیشه‌های او هستند، اثری تبیینی و تحلیلی در بررسی افکار  این شهید عرصه فرهنگ منتشر نکرده‌اند. سرمایه‌گذاری برای تالیف چنین آثاری  در حد صفر است و نهادهای انقلابی عرصه فرهنگ، احتمالا نه تنها پاسخی برای  این مسئله ندارند بلکه با توجیه‌هایی باورنکردنی کم‌کاری خود را لاپوشانی  خواهند کرد.آیا لازم است که در این مورد نیز  مانند نمونه‌های دیگر (از جمله امام خمینی(ره) یا شهید بهشتی) باز هم رهبر  انقلاب تذکر دهند تا مدیران فرهنگی به فکر تولید اثری بیفتند تا در دیدار  بعدی با ایشان ارائه کنند؟ یعنی این نگاه در مدیران فرهنگی وجود ندارد که  پیش از تذکر و یادآوری رهبر انقلاب، خودشان دست به کار شوند و آثاری با هدف  معرفی آراء و اندیشه‌های شهید آوینی و امثال او تولید کنند؟ این در حالی  است که اگر سید مرتضی آوینی گرایش‌های روشن انقلابی نداشت بی‌شک جناح  شبه‌روشنفکر تاکنون او را نیز مانند بسیاری از چهره‌های هنر انقلاب مصادره  می‌کرد ولی از آنجا که آوینی چهره‌ای کاملا انقلابی با گرایش‌های دینی و ضد  استکباری است، آنها دست به چنین کاری نزده‌اند. آیا لازم است برای معرفی  چهره متفکر هنر انقلاب اسلامی باز هم رهبر انقلاب وارد میدان شوند تا  مدیران همه‌چیزدان انقلاب در عرصه فرهنگی دست به تولید اثر بزنند و به  بازخوانی آرا و اندیشه‌های او بپردازند؟ شاید هم آوینی برای این روزهای هنر  انقلاب کارکردی ندارد و تنها عکس یادگاری گرفتن با او کافی است.در  هر صورت امروز در سالگرد بیست و پنجمین سالگرد شهادت سید مرتضی آوینی دست  مخاطبان این شهید عزیز از آثاری تحلیلی پیرامون نگاه او به هنر و فرهنگ  انقلاب اسلامی خالی است و جز انگشت‌شمار آثاری که بیشتر خاطره‌نگاری  پیرامون سیدمرتضی آوینی است اثر درخور توجهی از او در فضای فرهنگی دیده  نمی‌شود. </description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Mon, 09 Apr 2018 13:26:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعبده‌باز بینوا، ادیب کهنسال، شاعر پیر</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%D9%87%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-muxrsvltv2fh</link>
                <description>   چندی پیش آخر شب (منظور زمانی است که کتابفروشی‌های راسته خیابان انقلاب تعطیل می‌کنند) وارد یکی از کتابفروشی‌ها خیابان انقلاب شدم و همین‌طور که سرگشته لابه‌لای قفسه کتاب‌ها می‌چرخیدم وارد بخشی شدم که کتاب‌هایی با موضوع «درباره شعر» جا خوش کرده بودند. همین‌طور که نگاه می‌کردم دوست کتابفروشم نزدیک شد و گفت «شارل بودلر» را می‌شناسی؟ خب من نمی‌شناختم ولی فقط اسمش را از طریق کتابی با عنوان «جنون هوشیاری» اثر «داریوش شایگان» شنیده بودم (کتاب شایگان را هم نخوانده‌ام) اما کنجکاو شدم اشعار این شاعر فرانسوی قرن نوزدهمی را بخوانم.کمی بعد کتاب «ملال پاریس» و گزیده‌ای از «گل‌های بدی» با ترجمه محمدعلی اسلامی نُدوشن را که نشر «فرهنگ جاوید» منتشر کرده خریداری کردم و بی‌وقفه شروع به خواندن کردم. بسیاری از اشعار با حال و روز ما تطبیق داشت هرچند بروز نیست‌انگاری در اشعارش به شدت بالا بود ولی شاعر نگاه دقیقی به پیرامون خود داشته و اشعارش تطبیق زیادی با زندگی داشت. (اطلاعاتم در مورد این شاعر محدود است و بهتر است خودتان در موردش مطالعه کنید.)در ادامه بخشی از یکی از اشعار این شاعر را آورده‌ام:در انتهای صف بساط‌ها، شعبده‌باز بینوایی را دیدم چنان‌که گفتی خجالت  می‌کشید، دور از همه شادی‌ها و غلغله‌ها، در گوشه‌ای پناه گرفته بود. مردی  بود خمیده، نزار، فرسوده، مردی تباه‌شده؛ و بر یکی از تیرک‌های آلونک چوبی  خود تکیه داده بود، آلونکی مسکین‌تر از لانه وامانده‌ترین وحشیان، که دو  کونه شمع، اشک‌ریزان و دودکنان، بیش از آنچه می‌بایست نکبت آن را آشکار  می‌ساخت.   هر سو نشاط بود، دخل و عیش، هر سو اطمینان به نان فردا، هر سو غلیان و  بانگ حیات. لیکن در اینجا بینوایی مطلق بود، بینوایی برای آنکه به نهایت  رسیده باشد، در ژنده‌های خنده‌اوری پوشیده شد بود و تضادی ایجاد می‌نمود که  ناشی از احتیاج بود نه هنر. این پیرمرد بدبخت نمی‌خندید، نمی‌گریست، پایی  نمی‌کوفت، دستی نمی‌افشاند، فریادی بر نمی‌آورد، هیچ‌گونه تصنیفی شاد یا  محزون نمی‌خواند، طلب کمکی نمی‌کرد؛ گمگ و بی‌حرکت بود، تسلیم شده بود،  استعفا کرده بود، ماموریت او به انجام رسیده بود. ولی چه نگاه ژرف فراموش  ناشدنی‌ای بر جمعیت و عیش و نشاط‌ها که سیل خروشانش چند قدم دورتر از مسکنت  رقت‌انگیز او متوقف می‌شد، افکنده داشت! من احساس می‌کردم پنجه مهیب  حمله‌ای گلویم را می‌فشارد و چشمانم در پس اشک‌های طاغی‌ای که اراده  فروریختن نداشتند، تار شده است.   چه می‌توانستم بکنم؟ چه سود داشت که از مرد شوریده‌بخت بپرسم چه شعبده، چه  معجزه‌ای می‌توان در این ظلمت عفن، در پس پرده مندرس خود نشان دهی؟ در  واقع جرئت نمی‌کردم حرفی بزنم. اعتراف می‌کنم که می‌ترسیدم او را خفیف کنم،  هرچند شاید این دلیل، شما را بخنده آورد. سرانجام خود را راضی کردم که چند  سکه‌ای در کنار بساط او گذارم، و بدین‌گونه امیدوار بودم که منظور مرا  درخواهد یافت، ولی هماندم موج بزرگی از جمعیت که نمی‌دانم بر اثر چه به  حرکت آمده بود، مرا از او دور راند.    و همان‌گونه که از او دور می‌شدم و خاطرم به منظره‌ای که دیده بودم مشغول  بود، می‌کوشیدم علت غم ناگهانی خود را دریابم و به خود گفتم: «آنچه  هم‌اکنون دیدم، نمودار ادیب کهنسالی است که از پس مردمانی که هم‌دوران او  بوده‌اند و او آنها را به هنر خود محظوظ داشته است، زنده مانده؛ تصویر شاعر  پیر، بدون دوست، بدون خانواده، بدون فرزند، که بینوایی خود او و ناسپاسی  خلق او را ذلیل کرده و دنیای فراموش‌کار، دیگر نمی‌خواهد نزدیک بساط او قدم  نهد!» </description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Sat, 10 Mar 2018 14:40:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی به اسم «جشنواره»</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-o8u6owmep6bk</link>
                <description> وقتی حرف از «جشنواره» می‌شود همه بی‌درنگ ذهن‌شان سمت جشنواره فیلم فجر می‌رود. اتفاقی که نماد یک جشنواره در کشور است هرچند با معیارهای بین‌المللی فاصله زیادی دارد اما در داخل عالی‌ترین مدل یک جشنواره می‌تواند باشد. به خصوص در تقلید کردن از خارجی‌ها و مبدعان اصلی جشنواره‌ها به خوبی توانسته‌ایم دنباله‌روهای خوبی باشیم هرچند جشنواره ما کمی شبیه کاریکاتور است. کاریکاتوری که به دست اهالی سینما رقم می‌خورد. در اینجا در صدد نقد عملکرد اصطلاحا هنرمندان سرزمینم نیستم و اصلا در توانم نیست اما مسئله‌ای که برای اهمیت داشت این بود که ما از جشنواره چه چیزی می‌خواهیم؟اصلا چرا انقدر جشنواره و جوایز و داوری‌ها و دیده شدن در آن تا این اندازه اهمیت دارد و همه ساله سر و صداهای بسیاری ایجاد می‌کند. آنهایی که ادعای «استقلال» دارند و داد مستقل بودن‌شان گوش فلک را کر کرده برای کسب یک «سیمرغ» دست و پا می‌زنند و آنهایی هم که مستقل نیستند و شجاعانه فریاد می‌زنند که «وابسته» هستند (مثل ابراهیم حاتمی‌کیا) هم با وجود اینکه می‌دانند این سیمرغ‌ها آن‌قدر در حال و روز فیلم‌شان تاثیری ندارد باز هم برای آن تلاش می‌کنند. از این هم بگذریم که علت این میزان هیاهو برایم روشن نیست. چون اساسا «مردم» این جوایز و برگزیده‌های آنها و حواشی‌ش برایشان مسئله نیست. مردم برایشان مهم نیست که چه کسی برنده شد و چه کسی برنده نشد و این یعنی فرهنگ که روزی قرار بود با مردم، برای مردم و از مردم باشد تبدیل به جزیره‌ای برای عده‌ای خاص شده که هیچ‌کس را داخل آن راهی نیست و شاید برج عاج است که پر پرواز هیچ سیمرغ و ققنوسی به آن قد نمی‌دهد. از این هم بگذریم.امروز دقیقا دو روز است که جشنواره فیلم فجر برگزیده‌های خود را معرفی کرده و موافقان و مخالفان در حال پرداختن به حواشی آن هستند. عاملی که سبب شد این مطلب را قلمی کنم این بود که شنیدم یک حرکت فرهنگی تعطیل شده و در همان لحظه این مسئله به ذهنم خطور کرد؛ که برگزاری رویدادی به نام «جشنواره» موجب ایجاد برنامه مثلا تلویزیونی جشنواره‌ای می‌شود، این سبب می‌شود تا منتقد جشنواره‌ای هم ایجاد شود (چون اغلب مگر عده معدودی تا سال بعد در یکی از غارهای امن خود خفته‌اند) طبیعتا خبرنگار جشنواره‌ای هم در همین ایام ایجاد می‌شود و روشن نیست این حجم خبرنگار در طول سال کجا مشغول هستند. خب خبرنگار که نمی‌شود روی هوا خبر تولید کند به همین خاطر به تعدادی مدیر جشنواره‌ای نیاز است. اما مدیر باید مدیریت هم اعمال کند از این رو شاهد رشد فیلم‌ها و کارگردان‌های مدعی جشنواره‌ای هستیم که بر اساس اعمال مدیریت یک «مدیر جشنواره‌ای» دست به تولید فیلم زده و فیلمساز شده‌اند و خروجی آنها فیلم‌های جشنواره‌ای است (به خصوص اگر این فیلم‌ها با چاشنی سیاهی و تلخی توأم باشد تا جشنواره‌های آنسوی آب‌ها هم خوششان بیاید) که در حالت عادی مخاطب با آن ارتباط برقرار نمی‌کند مگر عده‌ای هوراکش که خب آنها را نباید در سلک مخاطبان دید و اسم‌شان روشن است «هوراکِش»!اما یادمان نرود وقتی تدبیر تمام امور حول محور جشنواره شکل گرفت مخاطبت هم جشنواره‌ای می‌شود. مانند کسی که سال‌ها غذای بد خورده و زمانی که غذای خوب و سالم پیش رویش می‌گذاریم آن را پس می‌زند یعنی ذائقه‌اش خراب شده است. پس دیدید که کارکرد جشنواره‌های فیلم و جوایز ادبی و دوسالانه‌های هنری که قرار بود به کشف استعدادها و دامن زدن به رشد آنها و ارتقای سلیقه مخاطب در مسیر درست منجر شود تبدیل به زمینی برای تخریب فرهنگ شده است.</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2018 13:09:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورود مردم ممنوع!</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-ruwgetrbmipa</link>
                <description>فرهنگ؛ طی سال‌های متمادی طوری با این مقوله برخورد شده که اگر تبدیل به یک امر قدسی نشده باشد تبدیل به محدوده «ورود ممنوع» شده است. محدوده‌ای که تنها عده‌ای خاص اجازه ورود به آن دارند و غیر نه تنها حق اظهار نظر ندارد که گاهی فاقد توانایی درک آن هستند.برخورد اهالی فرهنگ اعم از وابسته به حاکمیت تا آنهایی که تنها ادعای استقلال دارند با این مسئله به قدری نخبگانی بوده که عوام و بدنه جامعه هیچگاه به ذهنش خطور نکرده که با این مقوله برخوردی از جنس نزدیک و رودرو داشته باشد. برخوردی که زمینه‌ساز رشد فرهنگ است و فرهنگ بدون پشتوانه مردم نه تنها رشد نمی‌کند بلکه همواره درجا می‌زند و عقب می‌ماند. فرهنگی که باید بستری برای شناخت اتفاقات و تحولات روز باشد تبدیل به امری نخبگانی شده که تنها ابزاری برای تخلیه گروه و طبقه‌ای خاص است که گاهی آنقدر این نگاه تنزل پیدا می‌کند که تبدیل به ابزاری برای تفنن می‌شود. ابزاری که به واسطه آن گروهی از «اهل فرهنگ»! تفوق و برتری خود را به عوام کالانعام نشان می‌دهند و برای هیچکس غیر از هم‌فکران خود اعتبار و ارزشی قائل نیستند.این نگاه تا دوره‌ای (شما بخوانید پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ۵۷) مختص گروهی از شبه‌روشنفکران یا روشنفکران جامعه بود و انقلاب اسلامی آمد تا مردم را در همه شئون شریک کند. (حال بماند که چقدر در رسیدن به این ایده موفق بوده) اما امروز در آستانه چهل سالگی انقلاب شاهد هستیم که طبقه‌ای در حال شکل‌گیری است که تنها تفاوت‌شان با گروه شبه‌روشنفکران پیش از انقلاب، گرایش‌های انقلابی و مذهبی آنها است در غیر اینصورت این گروه نیز دارای همان ویژگی‌ها است و گاهی پا را از آنها نیز جلوتر گذاشته و گوی سبقت را در سیم‌خاردار کشیدن پیرامون فرهنگ از آنها ربوده است. این در حالی است که کشورهای دیگر دنیا واژه فرهنگ را تبدیل به «سرگرمی» کرده‌اند و با سرگرمی خواندن امور فرهنگی مسیر سخت فرهنگ‌سازی را برای خود آسان کرده‌اند اما امروز می‌بینیم که فرهنگ به عنوان موتور محرک اتفاقات اجتماعی تبدیل به امری گوشه‌نشین شده و مانند انسان پیر و فرتوتی در کنج کتابخانه به خود مشغول است.در اینجا باید تاکید کنم که تخصصی بودن در حوزه فرهنگ امر بدی نیست و هیچ اشکالی ندارد که متخصص حوزه سینما، ادبیات، نقاشی، تئاتر و ... داشته باشیم ولی این متخصص بودن اینطور القاء نشود که دیگران حق اظهار نظر در یک امر فرهنگی ندارند و تنها ما مجاز به اظهار نظر هستیم. به تعبیری خوب است متخصصان حوزه‌های فرهنگی داشته باشیم ولی به مردم به عنوان مصرف‌کنندگان اصلی یک رویداد و خوراک فرهنگی حق اظهار نظر بدهیم که آنها ولی نعمت هستند.</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2018 16:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنرمندانه موضع بگیرید</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B6%D8%B9-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-wztfuue1vkcd</link>
                <description> شب گذشته داشتم به این کتاب فکر می‌کردم. دیدم نویسنده چه زحمتی برای آن کشیده است. ۱۰ سال زمان صرف تهیه ۵۰۰ مصاحبه کرده و روایتی از یک فاجعه اتمی را بازگو کرده است. روایتی که ابعاد انسانی این فاجعه را پررنگ‌تر می‌کند و نشان می‌دهد انسان‌ها قربانی زیاده‌خواهی قدرتمندان هستند و این آن چیزی است که ابعاد یک رویداد را عمق می‌بخشد، یعنی نشان داده انسان‌ها پس از یک رویداد چه بلایی سرشان آمده است. روایتی که در اتفاقات ما اغلب فاقد آن هستیم و تنها وقتی می‌خواهیم بازگو کنیم سراغ مدیران و مسئولین می‌رویم ولی کمتر به بازماندگان و خانواده‌های آنها رجوع می‌کنیم.او مصاحبه‌هایش را طوری تنظیم کرده که در پایان خواننده حس تنفر نسبت به حکومت شوروی پیدا می‌کند. اتفاقی که به احتمال خیلی زیاد دلیل اصلی برگزیده شدن خانم آلکسیویچ در نوبل ادبیات بوده است.او در طول کتاب هیچ موضع‌گیری‌ای له یا علیه حکومت شوروی و حتی مسئله انفجار در قلب رآکتور چرنوبیل نمی‌کند و همین سبب می‌شود روایت او خواندنی‌تر شود ولی وقتی تک‌تک روایت‌ها را در کنار هم قرار می‌دهیم موضع خانم نویسنده روشن می‌شود و این موضع‌گیری هنرمندانه نه تنها بد نیست بلکه نقطه قوت کتاب «زمزمه‌های چرنوبیل» است.این کتاب با ترجمه دکتر شهرام همت‌زاده را از نشر «کتاب نیستان» تهیه کنید تا معنای یک ترجمه دقیق را دریابید. </description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2018 18:17:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تذکره انسان معاصر</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D8%AA%D8%B0%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-kmlifkwjbduy</link>
                <description>   «نبشته را راز بسیار است. رازِ اکنون، راز آن دم که بر خوانیش و رازِ آن دم که بسیار بر آن گذشته باشد.» و باید نیک به این جمله نگریست که سخن بسیاری در آن نهفته است. نویسنده در نگارش این جمله که تنها یک جمله از رمان «تذکره اندوهگینان» است غیر مستقیم و با زبان بی‌­زبانی به خواننده و مخاطب گفته که آنچه اکنون می‌­خواند با آنچه روز دگر از همین رمان می‌­خواند تفاوت بسیار است و این سخن نه مداهنه است و نه تحویل گرفتن رمان، بلکه از واقعیتی نشأت گرفته که از متن رمان برخاسته است.حسام‌­الدین مطهری نویسنده جوانِ رمان «تذکره اندوهگینان»که پیش از این رمان «کلت 45» او با اقبال بسیاری روبه‌رو شد، در تازه‌­ترین اثری که خلق کرده خواننده را به عالم تأمل و درنگ دعوت می­‌کند. مخاطبی که شاید در روزگار کنونی و در دنیای سرعت تبادل اطلاعات، کمتر فرصتی برای درنگ برای خود باقی گذاشته و نویسنده در این اثر او را دعوت به اندیشیدن کرده است. اندیشیدنی نه از جنس اندیشه‌های مدرن و غیرالهی بلکه در این رمان خواننده با تفکری خداباور دست و پنجه نرم می‌کند که این برخاسته از جان نویسنده است. نویسنده‌ای که در رمانش پیوسته در جستجوی حقیقت است و برای یافتن آن پا به سفر می‌گذارد و در درون و برون سفری را آغاز می‌کند و تجربیاتی می‌اندوزد که او را در رسیدن به حقیقت یاری می‌کند. حسام‌الدین مطهری در این رمان سعی کرده خواننده را در موقعیتی قرار دهد که از خود سؤال کند و پاسخ دادن به سؤالات و یافتن آنها مسیری است که خواننده را در رسیدن به حقیقت یاری می‌کند؛ خواننده‌ای که با «عبدالله» در طریقت همراه شده است.خواننده «تذکره اندوهگینان» باید حوصله خرج کند و با «عبدالله» شخصیت اصلی قصه همراه شود که بتواند با اندوه که مرکب راهواری است به حقیقت برسد تا جان شیفته خود را به زلال معرفت نزدیک کند و در چشمه‌سار آن روحش را به دست خنکای آن بسپارد. شخصیت اصلی داستان در واقع در یک تذکره قدیمی نقل او آمده و اطلاعات درستی هم از او در دست نیست، اما با واقع‌نمایی نویسنده طوری جلوه داده شده که به نظر خواننده می‌رسد، مشغول خواندن یک نسخه خطی است و این تمهیدی است که مطهری به کار بسته تا باورپذیری روایتش دو چندان شود و در فصل‌های ابتدایی از زبان مصححان نسخ خطی با خواننده سخن می‌گوید.«عبدالله» جوانی است که ناامیدی به او غلبه کرده و راه گریزی ندارد و پیوسته افکاری او را مورد هجوم قرار می‌دهند و کامش را تلخ می‌کنند. نویسنده تصویری از عبدالله ارائه می‌دهد که با انسان‌های امروزی قابل انطباق است و از این حیث می‌توان گفت خواننده با اثری تمثیلی روبه‌رو است که شخصیت عبدالله در روزگار کنونی دور از دسترس نیست و می‌توان مابه‌ازای آن را در بیرون جستجو کرد. از این منظر که خواننده همذات‌پنداری خوبی با شخصیت و فضای رمان می‌کند، ترغیب می‌شود ادامه اثر را بخواند.یوسفعلی میرشکاک در یکی از آثارش که پیرامون نیست‌انگاری تألیف کرده در رابطه با این پدیده می‌گوید: «یکی از راه‌های مطمئن مقاومت در برابر نیست‌انگاری، عشق است. اما در روزگار ما، بازشناختن عشق از هواوهوس، به همان اندازه دشوار است که بازشناختن راست از دروغ.» او در ادامه از نمونه‌هایی که توانستند در برابر این مسئله مقاومت کنند نام می‌برد و قبل از آن فهرستی از نویسندگانی را نام می‌برد که راوی نیست‌انگاری بودند و به آن گرفتار هم بودند، ولی «داستایفسکی که از نخستین طلایه‌داران گزارش نیست‌انگاری در جهان است هیچگاه به نیست‌انگاری تسلیم نشد.» در این رمان هم که به خوبی نگارش یافته و نثر آن می‌تواند توجه بسیاری را به خود معطوف کند، ما شاهد روایت نوعی از نیست‌انگاری هستیم در حالی که نویسنده تسلیم آن نشده و راه گریز از آن را پیش پای خواننده ترسیم کرده است. خواننده بارها از زبان شخصیت اصلی گلایه و شکایت می‌شنود؛ ولی به محض اینکه اولین جرقه‌های عشق در وجودش روشن می‌شود و تبدیل به آتشی بزرگ می‌‌گردد او شوریده سر، پا در مسیری می‌گذارد که دیگر خبری از ناامیدی گذشته در آن به چشم خواننده نمی‌آید. «بنده دل خسته‌ات را ببین! دلزده از گفته‌های درهمی که هرکدام دیگری را نقض می‌کند و سر می‌بُرد. خسته‌ام از جوْری که تا به آن شک می‌کنی، تزویری و تهدیدی‌ست برای پس راندنت. خسته‌ام از دلشاد نبودن. خسته‌ام که نمی‌یابمت، نه در سخن‌سراییِ آنان که خود را نشانه تو در زمین می‌خوانند، نه در کردارِ کسانی که مدعیِ پاسبانی از تو در زمین‌اند. گرداگردم سوداگرانی‌اند که شکم‌های برآمده‌شان را لقمه لقمه از سفره جهلِ مردم می‌انبازند و آروغ خود را مقدس می‌پندارند. آن [...] گردنه‌گیران راهِ زمین به آسمانند. شاید غم نیز عبادت باشد. پس من عابد عزلت‌نشینم که از شرابِ طهور بی‌بهره است. لااقل لذتم ده.» نویسنده به محض عاشق شدن شخصیت اصلی مسیر قصه را عوض می‌کند و فضای اثرش شوریده می‌شود. در واقع او به خواننده نشان می‌دهد که عشق (حال می‌تواند معشوق زمینی باشد یا آسمانی که در این رمان هر دو را می‌بینیم) راه گریزی از نیست‌انگاری است. عبدالله از آنجایی که عاشق می‌شود مرام و سلوکش تغییر می‌کند و دیگر آن عبدالله سابق نیست و این مسئله بسیار با اهمیتی است زیرا در روزگار کنونی، همانطور که بالاتر نیز اشاره شد، شناخت عشق از هوا و هوس کار بسیار دشواری است همانطور که بازیافتن راست از دروغ، این موضوع می‌تواند راهگشای بسیاری از مشکلات بشر باشد در صورتی که عشق واقعی را تجربه کند و گرفتار هوا و هوس نشود. به تعبیری در روزگاری که حیله ونیرنگ جای یکرنگی و صداقت را گرفته، این عشق است که به عنوان مرهم این زخم عمیق می‌تواند بشر را از وضعیت کنونی نجات دهد.نثر روایت این رمان نثری کهن و البته شیرین است (نباید تصور شود کهن با کهنه مساوی است و باید برای خواننده امروزی از زبان امروز استفاده کرد) که خواننده در خواندن آن علاوه بر اینکه از لذت قصه‌پردازی نویسنده سود می‌برد، در خواندن متنی پاکیزه با زبانی فاخر نیز شریک می‌شود. این رمان با بهره بردن از این زبان پیشنهاد تازه‌ای به خوانندگان ادبیات می‌دهد و غیرمستقیم و در بافت قصه به آنان توصیه می‌کند، به جای نثرهایی که حتی روزنامه‌ای نیستند و بیشتر نثر حاکم در شبکه‌های اجتماعی هستند، از نثرهای ارزشمند فارسی لذت ببرند.یکی از ویژگی‌های این رمان جریان داشتن روح توحید در آن است؛ در حالی که در رمان‌های این روزگار حتی برخی از آنهایی که توسط ناشران مذهبی منتشر می‌شود این روحیه وجود ندارد. اگر نگوییم همه، اما باید گفت اغلب رمان‌های روزگار کنونی مایه‌هایی از الحاد و بی‌خدایی دارند و این مسئله مهمی است که در یک رمان خواننده پیوسته رنگ خدا را در اثر می‌بیند. جستجوی حق و خداخواهی در حالی که می‌توان مأیوس بود و این ژست غالب آثار ادبی در این روزها است. نویسندگان به بهانه سخن گفتن از وضعیت واقعی جامعه نه تنها یأس را القا و تقویت می‌کنند، بلکه هیچ پیشنهادی هم برای رهایی از این وضعیت ندارند و خواننده را در برهوت ناامیدی رها می‌کنند. حسام‌الدین مطهری در این رمان به خوبی تصویری از وضعیت نشان می‌دهد، اما تنها یک گزارشگر صرف نیست و برای خود رسالتی فراتر از یک دوربین متصور است از این رو پیشنهادهایی برای رهایی از این وضعیت نیز ارائه می‌کند که یکی از آنها عشق بود و بالاتر مورد اشاره قرار گرفت. او در رمانش در جستجوی حقیقت است و افراد مختلفی را تصویر می‌کند که همگی در مسیر یافتن حقیقت قرار دارند و هرکدام خود را حق می‌دانند. خدا را پیوسته خطاب قرار می‌دهد و او را راهنمای حقیقی معرفی می‌کند. در این رمان خواننده نه‌تنها یافتن حقیقت، بلکه سکون در برابر ظلم را نیز می‌بیند و تلنگرهایی نیز در باب ساکت نماندن دربرابر ظلم می‌خورد و از این منظر می‌توان گفت رمان «تذکره اندوهگینان» اثری است که خواننده را به دانایی، پرسشگری و حرکت به سوی نور سوق می‌دهد و یافتن راه وصال را مهم‌تر از هر امری می‌خواند.رمان «تذکره اندوهگینان» به قلم حسام‌الدین مطهری یکی از متفاوت‌ترین آثاری است که طی سال‌های اخیر منتشر شده و از این حیث باید گفت آنهایی که در جستجوی خواندن اثری متفاوت هستند می‌توانند با خیالی مطمئن این رمان ۲۳۲ صفحه‌ای را که نشر اسم آن را منتشر کرده، خریداری کنند و در لذت مطالعه آن غرق شوند. رمانی که بیش از یک بار باید خواند تا لذت واژه واژه آن بر جان آدمی بنشیند.</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2018 15:53:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دمت‌گرم، نوش‌جان، خداقوت</title>
                <link>https://virgool.io/@hessamabnoos/%D8%AF%D9%85%D8%AA%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%AA-k7qa0fxpu8yg</link>
                <description>چند روزی است مطالبی ژورنالیستی و به تعبیری بازخوانی تاریخی در سایت «الفیا» وابسته به بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان با محوریت جوایز ادبی خصوصی با عنوان «از گلشیری تا محمود» منتشر می‌شود.مطالبی که به صورت موشکافانه مشغول بررسی تعطیلی جایزه‌ای به نام هوشنگ گلشیری و شکل‌گیری جایزه‌ای به نام احمد محمود است. مطالبی که بازخوانی تاریخ است و گزارش‌هایی است که از مطالب منتشر شده گردآوری شده است.اما این مطالب برایم چندان اهمیتی نداشت تا اینکه واکنش یکی از نویسنده‌های مدعی صاحب‌رسانه را دیدم. نویسنده‌ای که تا جایی که بتواند در رسانه‌اش نفرت می‌پراکند و حرف می‌زند ولی این‌بار تحمل صدای مخالف را نداشته و واکنش نشان داده و نویسنده گزارش‌ها را پرونده‌ساز خطاب کرده و آشفته شده است.او در مطالبش جایزه جلال آل‌احمد را کم‌رمق دانسته، اما این سوال برایم ایجاد شد که اگر این جایزه کم‌رمق است چرا شبه‌نویسنده مدعی، سال‌ها چه در دروان احمدی‌نژاد چه در دولت بعدی آنقدر برای آن نگران بودند و پیوسته علیه آن گُل‌افشانی کرده و مریدان و چاکرانِ قلم‌به‌دستِ بررسِ نشرِ خاص یقه می‌درانیدند که واویلا از جوایز دولتی! (بماند، همان‌هایی که علیه جوایزی مثل جلال حرف می‌زدند نه تنها دست رد به سینه سکه‌های طلای آن نزدند بلکه حتی از دبیری یک جایزه کم‌رمق! نیز دست نکشیدند و از هول هلیم در دیگ افتادند)این بخش از ماجرا هم باز نمی‌تواند خیلی اهمیت داشته باشد ولی آنچه مهم است آن‌هایی هستند که در سال‌های اخیر وسط لحاف خوابیدند. آنهایی که برای کسب اعتبار و شانیت در میان اهالی ادبیات، پایگاه اجتماعی خود را فراموش کردند و سعی کردند کمی هم ژست تفاوت بگیرند. (دقیقا منظورم برگزارکنندگان جایزه جلال است) در حالی که می‌بینیم برگزیدگانی که ارتباطی از نظر ماهیت با جایزه جلال نداشتند هیچگاه فراموش نکردند پایگاه اجتماعی‌شان کجاست و تنها سکه‌ها را گرفتند و در افق محو شدند. حالا هم می‌بینیم که به روش کاملا متمدنانه برای یک سلسه گزارش کاملا ژورنالیستی آشفته شدند و دهان به نقل و نبات باز کردند.در پایان یک دمت گرم به شبه‌نویسنده داستان‌مان می‌گویم که یادش نرفت «زکجا آمده و آمدنش بهر چه بوده» که با وجود کارگاه‌هایی که جایزه کم‌رمق! در ادوار قبلی برایش برگزار کرد اما اهل نون به نرخ روز خوردن نبود و ساکت نماند و اعتراضش را اعلام کرد.همچنین یک نوش‌جان هم به دست‌اندرکاران جلال می‌گویم که وسط لحاف خوابیدند و اکنون هم هرچه می‌کشند از همین وسط لحاف خوابیدن‌شان است.در آخر هم یک خداقوت به نویسنده سلسه‌گزارش‌های مذکور.</description>
                <category>حسام آبنوس</category>
                <author>حسام آبنوس</author>
                <pubDate>Tue, 19 Dec 2017 14:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>