<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hestia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hestial</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:07:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/891060/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hestia</title>
            <link>https://virgool.io/@hestial</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-xij4aypq0nnz</link>
                <description>حوالی صبح بود و داشتم از مسیر همیشگی به خانه برمیگشتم. بعد از شبی که برای شکار و استراحت در جنگل گذرانده بودم، خسته و بیحال، ولی هشیار بودم. باید صبح، سر ساعت به محل کارم میرسیدم، و از همین رو مسیر تازه ای انتخاب کردم. میانبری کوتاه تر از مسیر همیشگی، ولی مسیری که جاده ای نداشت و روی نقشه ای مشخص نشده بود. از لا به لای بوته ها و خار ها گذشتم. شاخه های خشک گیاهان به لباسم و گاها پوستم می تکید و هوای سرد بدنم را می سوزاند. با این حال، تصور خانه و یک فنجان چای گرم، و ترس از دیر رسیدن به محل کارم مرا به حرکت وا میداشت. از این لحاظ خیالم راحت بود و خدا را شکر میکردم که بالاخره از جنگل دور شده بودم و در بیشه ای قدم برمیداشتم که تنها ساکنینش حشرات و جونده های کوچک بودند. همانطور که مسیر هموارتر میشد و متوجه میشدم که به مقصدم که جاده ی اصلی بود نزدیکتر شده ام، صدایی به گوشم رسید. صدایی که با صدای جیرجیرک ها و پرندگان صبحگاهی همخوانی نداشت و شک داشتم منشأش هرچه بود، در جالت طبیعی باشد. باشد. صدا ابتدا ارام و با فواصل زیاد، از دور دست به گوش میرسید و مثل ناله ی موجودی دردمند و ازرده بود. بی توجه به آن صدا در مسیر درست قدم برداشتم ولی صدا با هر قدم بلندتر و بلندتر میشد. سعی کردم کلمات اشنایی در ان صدا پیدا کنم. کلماتی مثل کمک، ولی هرچه گوش میسپردم چیزی به جز ناله ای نامفهوم و مجموعه ای از اصوات نبود. وقتی برخلاف میل خودم انقدر به صدا نزدیک شده بودم که گوشم را کر میکرد، تصمیم گرفتم دنبال منشأش بگردم و موجودی را که این چنین ناله میکرد از عذابش خلاص کنم. به سمت صدا که حالا بلند و گوشخراش شده بود قدم برداشتم و بالاخره در نور اندک گرگ و میش، گودالی خاکی زیر زمین دیدم. صدا قطعا از این گودال بلند میشد. وسایلم را روی زمین گذاشتم و چهار دست و پا وارد گودال شدم. تنها وسیله ای که با خودم داشتم، چاقوی جیبی و یک بسته کبریت بود. چهار دست و پا داخل گودال پیش میرفتم و شیب زمین را به سمت پایین حس میکردم. هرچه جلو میرفتم هوا گرم و گرم تر میشد و صدای بلند و بلندتر. ناگهان احساس کردم دستم روی چیز نرمی فرود امد، و از لولیدنش بین انگشتانم فهمیدم که کرم بوده. حالم بد شد و خواستم برگردم، ولی کنجکاوی و یا شاید احساس ترحم برای ان موجود باعث شد راهم را ادامه بدهم. بعد از چند دقیقه احساس خستگی شدیدی داشتم. هوای داخل گودال گرم و مرطوب بود و تنفس برایم سخت شده بود. خاک نرم بود و بوی پوسیدگی میداد. کرم ها و سوسک ها و عنکبوت ها روی دستهایم حرکت میکردند و زیر دست و پاهایم له میشدند. دیگر نور ابتدای گودال قابل دیدن نبود و نمیدانستم چند دقیقه یا چند ساعت است که حرکت میکنم. گودال به راستی باریک و تنگ بود و وقتی به حالت چهار دست و پا بودم، کمرم به سقف گودال میخورد. با این حال احساس میکردم که میتوانستم جلوتر بروم. گودال برای هر موجودی که بود، به طرز عجیبی مناسب اندازه ی یک انسان بالغ هم بود. داخل گودال جلو میرفتم و گودال بدون هیچ پیچ و خمی ادامه داشت. انقدر به صدا عادت کرده بودم که دیگر برایم ازار دهنده نبود. گاهی حتی نمیشنیدمش و دست از حرکت برمیداشتم، ولی دوباره اوج میگرفت و دوباره حرکت میکردم. گاهی فکر برگشتن به سرم میزد، ولی صدا با تمام ناهنجاری اش تبدیل شد به تنها صدایی که میشنیدم. تنها صدایی که میشناختم. خاطراتم در نظرم می امدند و محو میشدند. خانه ام، شغلم، خانواده ام، دیگر برایم مهم نبودند. باید به صدا، به منشأ صدا میرسیدم. ساعت ها و شاید روزها میگذشت. گرسنه بودم. خسته بودم. دست ها و پاهایم زخم شده بود و زخم ها عفونی و گندیده شده بودند. ولی باید منشأ صدا را به چشم خودم میدیدم. برای برگشتن دیر بود. نمیدانستم چقدر زمان دارم. نمیدانستم اول از تشنگی و گرسنگی میمیرم، یا عفونت و زخم یا کمبود اکسیژن.ولی هروقت این فکر به ذهنم میرسید، صدا در گوشم بلندتر میشد و ادامه میدادم. ناگهان گودال باریک و باریک تر شد تا این که به سختی میتوانستم حرکت کنم. در تاریکی مطلق، برق یک جفت چشم، همسطح چشمان خودم دیدم. موجود هرچه بود، سرش را از من برگرداند و صدای ناله ها اهسته شد.بوی گندیدن به مشامم خورد که انقدر شدید بود که سرم گیج میرفت. به سرعت و با زحمت دست داخل جیبم بردم و کبریت و چاقو را دراوردم. کبریت ها نم گرفته بودند. یک کبریت، دو کبریت، سه کبریت، هرچه میزدم اتش نمیگرفت. اخرین کبریت را در دست گرفتم و اتش زدم. برای چند ثانیه، نفس در سینه ی هردوی ما حبس شد. کبریت خاموش شد و نمیتوانستم چیزی که چشم هایم مانند روشنایی روز دیده بودند را باور کنم. هراس و وحشت سرتاپایم را گرفته بود و دست و پاها و زبانم قفل شده بود. رو به رویم در تاریکی، موجودی با موهای بلند و کثیف با پیکری درحال گندیدن و فاسد شدن بود. پشت موهای بلند و چرک گرفته اش، دو چشم اشنا برق میزدند و حتی با صورتی که تکه تکه هایی از پوستش کنده شده بود و گوشت زیرش مشخص بود، او را در لحظه شناختم. دهانش تکان نمیخورد. دیگر صدایی نمی امد. انگار به هدفش رسیده بود. سریع دنبال چاقو گشتم ولی گودال تنگ شد و دست  هایم را به بدنم چسباند. با ناامیدی فهمیدم کاری از دستم برنمی اید، و چند لحظه ای قبل از بیهوش شدن، به چشمان ان موجود اشنا، به چشمان خودم نگاه کردم. وقتی به هوش امدم، در انتهای گودال تنگ نشسته بودم. دست هایم تکان نمیخورد. پاهایم را حس نمیکردم. میترسیدم با کوچکترین حرکت بدنم متلاشی شود. دهانم را باز کردم که کمک بخواهم، ولی تنها صدایی که از دهانم در می امد، ناله ای نا مفهوم بود. ناله ای بلند و گوش خراش که خودم از صدای خودم ترسیدم. رو به رویم برق چاقو را می دیدم ولی نمیتوانستم برای برداشتنش دست دراز کنم. همه ی افکارم ناپدید شده بود و جسمم و ذهنم اسیر گودال شده بود. راه فراری نداشتم. برای چند ساعت، چند روز، چند ماه، نمیدانم چند مدت صبر کردم و اتفاقی نیفتاد. موهای و ناخن هایم رشد کردند و زخم هایم گندیدند و فاسد شدند ولی زنده ماندم و درد کشیدم. متوجه شدم کاری از دستم بر نمی اید، جز این که ناله کنم.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 08:19:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>37</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-f5ccbmssd7mq</link>
                <description>چشم هایم را باز کردم و به دریا خیره شدم. دریایی که تا لحظه ی پیش وجود نداشت. موج ها می غریدند و می خروشیدند و به تن ساحل ضربه میزدند، گویی به ارامش ساحل غبطه میخوردند. به اسمان نگاه کردم، و صدها خورشید دیدم که با ظرافت پشت ابرها جای گرفته بودند. و ابرها، مثل ضربه های قلم موی نقاش، هم واقعی و هم تصنعی مینمودند. و من لباسی به تن داشتم که تا کنون نپوشیده بودم. دست هایم دست های خودم نبودند. پاهایم در اختیار باد بود و کوچکترین احساسم به عمق اقیانوس رسیده بود. به اسمان نگاه کردم و ناگهان ابر و خورشید محو شد، و من  زیباترین رنگ ابی تیره، رنگ خاک سرزمینی دور و اشنا را در اسمان دیدم. کلاغی به عظمت  پهنه ی صخره ها به من نزدیک شد و وقتی به چشم هایش نگاه کردم، نه رنگ و نه شکل، بلکه احساس را دیدم. کلاغ با بال های گشوده، هماننده مجسمه ای از مرمر سیاه ایستاده بود و ذهن من در پیکر سیاه شب مانندش، ستاره ها و کهکشان ها میساخت. بال های کلاغ من را در اغوش گرفتند و لحظه ای در سکوت مطلق فرو رفتم. چشم هایم نمیدید و احساسی که وجودم را دربرگرفته بود نمیشناختم. باز که به اسمان نگاه کردم، دسته ای کرم شب تاب، به موسیقی موج ها میرقصیدند و راه را برای نهنگی از جنس ابریشم باز میکردند. کلاغ رفته بود و همه چیز چه نزدیک به نظر میرسید. دست دراز کردم و نهنگ را نوازش کردم. نهنگ دور شد و من، روی شن ها ساحل نشستم. اخرین موج مد، رسید و همزمان که ذره ذره به جسمم ازادی میبخشید، من را به عالم بیداری فرستاد.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Thu, 17 Mar 2022 10:11:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>55</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-osoniwwlenli</link>
                <description>من ادم فرهیخته، ادم با ارزشی نیستم.و کتاب های سنگین و رنگین نخوانده ام. بیشعوری را نخوانده ام. اثر مرکب را نخوانده ام.نمیتوانم درس زندگی به تو بدهم. در رابطه با جنس موافقت، مخالفت.نمیتوانم ساده نظرم را به همه تحمیل کنم یا در ذهنم ان را برای همه تصدیق.من انسانی پوچ و بیهوده هستم.تنها چیزی که دارم احساسات است.احساسات اتشین مذاباز جنس درد.دلم برای برگی که زمانی روی شاخه بود میسوزد.و میوه ی خشکی که زمانی رسیده بود.دوست ندارم از گیاهم عکس بگیرم.دوست ندارم به گیاهم اب بدهم.زندگی برای من و گیاهم معنی ندارد.دوست دارم نوشته هایم را پاک کنمو وجودم را نیست.از اشک ریختن خسته شدم.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 21:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه کتاب فال های نیک بخش ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%B4%D9%85-ydvkklyymcze</link>
                <description>کرولی، یه جایی غرب امرشام تو تاریکی شب پیش میرفت. چنگ زد و نواری رو برداشت و همونطور که سعی داشت از جاده منحرف نشه به سختی از قاب پلاستیکی درش اورد. نواری که برداشته بود &quot;چهار فصل&quot; از انتونیو ویوالدی بود. کرولی هم واقعا نیاز به اهنگ ملایم داشت. ضربه محکمی به رادیو زد: لعنت لعنت لعنت لعنت لعنت لعنت! چرا الان؟ چرا من؟ صدای اهنگ کوئین صداش رو محو کرد، و ناگهان فردی مرکوری (خواننده اصلی گروه کوئین) شروع به صحبت کرد:  چون تو لایقشی کرولی.کرولی زیرلب دعا کرد. استفاده از وسایل الکترونیکی برای ارتباطات بین شیطان و بقیه اهریمن ها ایده کرولی بود، ولی طبق معمول مسئول های جهنم ایده ش رو برداشتن و صد و هشتاد درجه چرخوندنش. کرولی منظورش این بود که مثلا از اینترنت استفاده کنن، ولی اونا برداشتشون این بود که هرکی هر اهنگی که گوش میده بپرن وسطش و زهر مارش کنن.کرولی اب دهنش رو قورت داد: خیلی ازتون ممنونم سرورم. ما خیلی بهت ایمان داریم کرولی-لطف دارید سرورماین کار خیلی مهمه، کرولی.-میدونم. میدونم.اصلا مهم ترین کار همینه، کرولی.-بسپارینش به خودم، سرورم.این همون کاریه که این همه مدت براش اماده شدیم. کرولی. اگه خرابش کنی همه مجازات میشن. تو هم همینطور. مخصوصا خودت.-دریافت شد قربان.اینم از دستوراتت، کرولیو همون لحظه همه چیز توی ذهن کرولی ظاهر شد. البته میتونستن مثل ادم حسابی (اهریمن حسابی) دستورها رو بهش بگن. مجبور نبودن این همه اطلاعات کوفتی رو دریل کنن تو مغزش. باید میرفت به یه بیمارستان خاص.-پنج دقیقه ی دیگه میرسم اونجا. خیالتون راحت باشه سرورم.خوبه. و باقی اهنگ بوهیمین رپسودی پخش شد: سایه مردی رو روی دیوار میبینم/اسکاراموش،اسکاراموش، میخوای فاندانگو برقصی؟...کرولی پاشو گذاشت روی گاز. این چند قرن اخیر همه چیز عالی بود. همه چیز تحت کنترلش بود. همینطوریه دیگه. یه لحظه حس میکنی پادشاه دنیایی ولی یهو اخرالزمان رو میکوبن تو صورتت. جنگ بزرگ. اخرین نبرد. بهشت مقابل جهنم. سه بار میجنگن و هرکی برد برد.دیگه دنیایی هم وجود نداره. اخرالزمان کوفتی هم یعنی همین. دیگه دنیایی نیست، فقط بهشت ابدی، یا اگه جهنم برنده بشه جهنم ابدی. کرولی نمیدونست کدوم بدتره. </description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 23:23:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه کتاب فال های نیک بخش پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-ybdemybmbnro</link>
                <description>کرولی با درماندگی گفت: اخه چرا من؟ تو که من رو میشناسی هاستر. میدونی که این تو سبک و سیاق من نیست.-چرا. خوبشم هست. هم سبکته و هم سیاقته. خودت گفتی زمونه عوض شده.لیگر گفت: راست میگه. تازه زمونه داره به اخر هم میرسه.-چرا من؟هاستر با لحن شیطانی گفت: تو جهنم انگار تو رو خیلی دوست دارن. کسی مثل لیگر حاضره دست راستشم بده تا کار تو رو داشته باشه.لیگر تایید کرد. حالا یا دست راست خودش یا دست یکی دیگه. با خودش فکرکرد که کلی دست بی صاحاب افتاده رو زمین، و چرا باید دست سالم خودش حروم بشه.هاستر یه تخته شاسی ظاهر کرد و جویده جویده گفت: اینجا رو امضا کن.کراولی جیب داخل کتش رو گشت و یه خودکار دراورد. خودکار صیقلی و مات بود و بهش میخورد خیلی خوش دست باشه. لیگر گفت: خودکار خوبیه. -تازه زیر اب هم مینویسه!-حالا ببین تو اینده چه خودکارهایی میسازن!-هرچی میخوان بسازن بهتره زودتر بسازن.هاستر گفت: نه. با اسم خودت امضا کن. نه ای جی کرولی.کرولی سر تکون داد و یه امضای کج و معوج روی کاغد کشید. امضا لحظه ای نورانی شد و توی تاریکی برق زد و بعد محو شد. -حالا باید با این چیکار کنم؟-دستورها رو به اطلاعت میرسونن. چرا اینقدر نگرانی کرولی؟ لحظه ای که این همه قرن منتظرش بودیم فرا رسیده!کرولی گفت: اره. ظاهرش مثل وقتی که از ماشین پیاده شد شاد و شنگول نبود. ترس توی چهره ش موج میزد.-لحظه ی پیروزی جاودانه منتظرمونه!-جاودانه. درسته.-و تو هم وسیله ای برای انجام این سرنوشتی!کرولی زمزمه کرد: اره. وسیله. و طوری سبد رو برداشت که انگار هر لحظه قراره منفجر بشه، که یه جورایی احتمالش کم هم نبود.-خب... ام... همین؟ من برم دیگه؟ تمومش کنم بره؟ البته منظورم این نیست که &quot;تمومش&quot; کنم.جمله اخر رو سریع اضافه کرد، چون میترسید هاستر توی گزارشش چیزهای ناجوری بنویسه. و برای تاثیر بیشتر اضافه کرد: خودت که بهتر منو میشناسی.اهریمن های ارشد جوابش رو ندادن. -پس من میرم دیگه... بعدا... چیزه، میبینمتون. خیلیم خوب. عالی. چائو (به ایتالیایی یعنی خدانگهدار) و بنتلی در تاریکی دور شد.لیگر پرسید: چه زری زد؟هاستر گفت: ایتالیاییه. فکرکنم یعنی غذا.لیگر که به چراغ های بنتلی زل زده بود گفت: چه چیز عجیبی گفت. بهش اعتماد داری؟-نه. -خوبه. دنیای عجیبی میشد اگه اهریمن ها میتونستن به هم اعتماد کنن.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 19:15:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه کتاب فال های نیک بخش چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-wh51z0domrss</link>
                <description>لیگر گفت: اون چیه که داره میرونه؟هاستر توضیح داد: ماشینه. مثل ارابه ست ولی بدون اسب.-دفعه ی قبل که اومدی فکرنکنم از این ها وجود داشت... یا حداقل همه نداشتن.-بود ولی یه اقایی با پرچم قرمز می ایستاد جلوشون.-پس فکرکنم پیشرفت کردن نسبت به اون موقع.لیگر پرسید: این کرولی چه طور اهریمنیه؟هاستر تف کرد: خیلی وقته اینجا مونده. از همون اول اینجا بوده. شبیه ادما شده. ماشین میرونه و ماشینش تلفن هم داره.لیگر داشت درمورد تلفن فکرمیکرد. مثل اکثر اهریمن ها اون هم درک وسیعی از تکنولوژی نداشت. میخواست بگه: پس لابد خیلی سیم نیازه واسه چنین تلفنی، یا چنین چیزی، ولی همون لحظه بنتلی از دروازه قبرستان میاد داخل. هاستر پوزخند میزنه: و عینک افتابی میزنه. حتی وقتی بهش نیاز نداره. درود بر شیطان.کرولی دست تکون میده: سلام، ببخشید دیر کردم ولی خودتون میدونید دیگه بزرگراه A40 دنهام چطوریه... خواستم میانبر بزنم از چورلی وود برم ولی-هاستر با لحن عاقل اندر سفیه میگه: حالا که همه اینجا قرار داریم بیاین اعمال امروزمون رو بررسی کنیم.کرولی (با لحن گناهکار کسی که سال هاست کلیسا نرفته و یادش رفته کی باید پاشه بایسته) گفت: اره، اعمالهاستر گلوش رو صاف میکنه: من امروز یه کشیش رو وسوسه کردم. وقتی داشت از خیابون رد میشد و چندتا دختر خوشگل رو دید میزد توی دلش شک انداختم. میتونست قدیس بشه، ولی حالا ده سال دیگه طرف خودمونه- ایوللیگر گفت: من یه سیاستمدار رو فاسد کردم. بهش گفتم یه مقدار رشوه به جایی نمیرسه. چندماه دیگه مثل موم تو دستمونههر دوشون با قیافه منتظر نگاه کرولی کردن که لبخند بزرگی به لب داشت.- مطمئنم خوشتون میاد . (لبخندش حتی گشادتر میشه) منم همه ی خط های تلفن مرکز لندن رو واسه 45 دقیقه با هم قاطی کردم.به جز صدای دور ماشین ها، سکوت سنگینی برقرار شد.هاستر: خب، بعدش چی شد؟-ببین، به اون راحتی ها هم نبود.لیگر: همش همین؟-ببینید مردم-- و دقیقا این کارت چه کمکی میکنه به جمع کردن روح انسان ها برای اربابمون؟ کرولی خودش رو جمع و جور کرد. چی میتونست بهشون بگه؟ که بیست هزار نفر امروز خونشون به جوش اومد؟ که صدای بسته شدن رگ هاشون رو میشد شنید؟ و وقتی اعصاب خوردیشون رو سر منشی یا مامور پارکینگ یا کسی خالی کردن اونا هم روی کسی دیگه ای خالی کردن؟ و تازه بخش جالبش هم این بود که هزاران روح عصبانی تلافیشون رو خودشون سر بقیه در میاوردن. کرولی حتی نیاز نبود انگشتش رو تکون بده! ولی این چیزها رو نمیتونی به اهریمن هایی مثل هاستر و لیگر بگی. اهریمن هایی مثل اونا ذهنشون تو قرن چهاردهم مونده، و سال ها وقت میذان تا فقط یه روح رو فاسد کنن. درسته که مهارت میخواست ولی این روزها باید با زمونه پیش بری. نیاز نیست حرکت بزرگی بزنی، ولی باید گسترده تر کار کنی. دیگه اون روزهایی که در گوش مردم زمزمه میکردی گذشته و باید مردم رو چندتا چندتا گمراه کنی. ولی اهریمن هایی مثل هاستر و لیگر این رو نمیفهمیدن. اونا هیچ وقت چیزهای شیطانی مثل تلویزیون زبان ولزی، مالیات بر ارزش افزوده یا منچستر به ذهنشون نرسیده.منچستر اتفاقا یکی از افتخارات کرولی بود.کرولی گفت: مقاماتمون که راضین ازم. زمونه تغییر کرده بچه ها. خب چه خبر؟هاستر دستش رو برد پشت یه سنگ قبر: این خبر.کرولی به سبد توی دستش نگاه کرد: اوه...نه-آره-به این زودی؟-آره-و من باید ببرمش...هاستر با لذت اشکاری گفت: اره.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 12:22:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه کتاب فال های نیک قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-qjurigojqx99</link>
                <description>از پدیده های زیادی -جنگ ها، طاعون ها و بازرسی های یهویی- به عنوان نشانه هایی از دست داشتن شیطان در زندگی انسان یاد میشه. ولی از هر دانشجوی اهریمن شناسی که بپرسی، بزرگراه m25 لندن رو یکی از قوی ترین مثال های این قضیه میدونه.البته اشتباهشون اینجاست که فکرمیکنن این بزرگراه فقط به این خاطر شیطانیه که احساس درموندگی و بدبختی به کسی میده که ازش عبور کنه. ولی در حقیقت تعداد کمی از انسان ها با خبر هستن که از بالا شکل این بزرگراه شبیه &quot;سیگیل اودگرا&quot; هست که در زبان &quot;کشیش های سیاهِ مو&quot; به معنی &quot;درود بر شیطان بزرگ، فاتح دنیاها&quot; ست. هزاران موتور سواری که هرروز مسیر مارمانند این بزرگراه رو با دود پر میکنن، حکم چرخ عبادت بودایی ها رو دارن (وسیله ای که داخلش دعا قرار داده میشه و چرخونده میشه) رو دارن و امواج شیطانی هرچند کم قدرت رو تا کیلومترها پخش میکنن.این یکی از بهترین دستاورد های کرولی بود. سال ها طول کشیده بود تا تموم بشه، و برای انجامش سه تا کامپیوتر رو هک کرد، دو بار ورود غیرقانونی انجام داد، یه رشوه ی جزئی داد و و یک شب بارونی که همه امید ها از دست رفته بود، دو ساعت وقت گذاشته بود و علامت های روی زمین رو چند متر-کم ولی موثر- جا به جا کرده بود. وقتی کرولی اولین سی کیلومتر بزرگراه رو ساخته شده دید، حس گرم و دوست داشتنی کاری که به خوبی انجام شده بهش دست داد.و این کار براش یه تقدیر از طرف جهنم به همراه داشت.در این زمان کرولی داشت با سرعت 110 مایل از جایی نزدیک اسلاو میگذشت. چیز خاصی تو ظاهر کرولی خبر از شیطان بودنش نمیداد. یا حداقل با استاندارد های شیطان قدیمی. نه شاخ داشت و نه بال. اتفاقا داشت به بهترین اهنگ های گروه &quot;کوئین&quot; گوش میداد (ولی از این نباید نتیجه ای گرفت چون هر اهنگی که توی ماشینش جا میموند بعد از یه شب خود به خود تبدیل به نوار بهترین اهنگ های کوئین میشد) هیچ فکر شیطانی ای هم از سرش نمیگذشت. راستش داشت به این فکرمیکرد که موئی و چاندون کی بودن؟ (موئت شاندون اسم یه برند مشروبه که  اسمش توی اهنگ کیلر کوئین از کوئین هست)کرولی موهای تیره و صورت جذاب داشت. و کفش های پوست مار میپوشید. یا حداقل تصور میشه که کفش پوشیده بود. و میتونست کارهای عجیبی با زبونش انجام بده، و هروقت که حواسش پرت میشد ناخوداگاه صدای مار در میاورد.همچنین زیاد هم پلک نمیزد.ماشینی که میروند یه بنتلی سیاه 1926 بود. از اول دست یه نفر بود و اون هم کرولی بود. از ماشینش خیلی خوب مراقبت میکرد.دلیل این که دیر کرده بود این بود که داشت از قرن بیستم لذت کامل رو میبرد. خیلی بهتر از قرن هفدهم بود و هزار برابر بهتر از چهاردهم. یکی از خوبی های زمان به گفته ی کرولی اینه که هرچی که میگذشت از قرن چهاردهم دورتر میشد. لعنتی ترین و خسته کننده ترین قرنی که خدا افریده. قرن بیستم همه چیز بود به جز خسته کننده. درواقع یه دقیقه ای میشد که یه نور ابی رنگ تو اینه ی سمت راننده میدید که یعنی کسی دنبالش بود، که همه چیز رو جالبتر هم میکرد. نگاهی به ساعتش انداخت، که برای اون غواص پولداری طراحی شده بود که دلش میخواست بدونه وقتی اون پایین زیر ابه، ساعت توی بیست و یک پایتخت دنیا چنده**ساعت در اصل برای کرولی طراحی شده بود، این که یه ساعت فقط برای خودت طراحی بشه خیلی گرونه ولی کرولی پولش رو داشت. این ساعت، زمان رو توی بیست تا پایتخت نشون میداد به اضافه ی &quot;یه جای دیگه&quot; که اونجا همیشه یه زمان بود: خیلی دیر.بنتلی غرش کنان به پیچ جاده رسید و روی دوتا چرخش پیچید و وارد جاده فرعی شد. نور ابی هنوز دنبالش بود. کرولی اهی کشید و یه دستش رو از روی فرمون برداشت و حرکت پیچیده ای با دستش انجام داد. همونطور که ماشین پلیس به کناره جاده کشیده میشد چراغ چشمک زن ابی خاموش شد، و سرنشینانش تعجب کردن. ولی تعجبشون در مقایسه با وقتی که کاپوت ماشین رو بازکردن تا ببینن چی شده هیچی نبود.در قبرستان، اهریمن قد بلند هاستر فیلتر سیگاری رو به اهریمن کوتاه تر (که پرسه زن بهتری بود) داد. هاستر گفت: میتونم یه نور ببینم. حرومزاده ی نورانی پیداش شد.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 20:41:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه کتاب فال های نیک بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-ybrbh4luwcec</link>
                <description>نظریه های حال حاضر درمورد افرینش جهان، به این قضیه میپردازن که اگه اصلا افریده شده باشه و خود به خود به وجود نیومده باشه، حدود ده تا بیست هزار میلیون سال پیش خلق شده. به همین ترتیب سن زمین هم بین چهار تا چهار و نیم میلیون سال تخمین زده شده.این تاریخ ها اشتباه هستن.دانشمندهای یهودی قرون وسطایی زمان افرینش رو به سال 3760 پیش از میلاد نسبت دادن و نظریه پرداز های ارتدوکس یونانی اون رو سال 5508 پیش از میلاد میدونن.این فرضیه ها هم غلط هستن.اسقف اعظم جیمز اشر (1656-1580) در سال 1654 کتاب &quot;وقایع نگاری قدیم و جدید&quot; رو نوشت که اشاره میکرد که بهشت و زمین در سال 4004 پیش از میلاد خلق شدن. یکی از شاگردانش پا رو فراتر گذاشت و موفق شد تخمین بزنه که زمین در روز شنبه بیست و یکم اکتبر 4004 پیش از میلاد، درست ساعت 9 صبح افریده شده، زیرا خداوند دوست داشته زمانی که حوصله داشته کارها رو همون صبح زود تموم کنه.این زمان هم اشتباه بود... تقریبا ربع ساعت عقب یا جلوتر بود.تمام این موضوع دایناسور های فسیل شده یه جوکه که باستان شناسان هنوز متوجهش نشدن.این، دوتا موضوع رو اثبات میکنه: اول این که کارهای خداوند بسیار رازالود و تا حدودی غیر مستقیم هستن. خداوند با جهان تاس نمیندازه (جمله معروف انیشتین) اون بازی غیر قابل توصیفی با قوانین خودش بازی میکنه، که از دیدگاه بقیه بازیکن ها شباهت داره به یه بازی سخت پوکر توی یه اتاق کاملا تاریک و کارت های خالی، شانس های بینهایت و کارت پخش کنی که قوانین بازی رو بهت نمیگه، و همیشه لبخند میزنه.دوم این که زمین برج میزانه (ماه مهر). طالع بینی ماه تولد برای برج میزان در ستون &quot;ستاره های امروز شما&quot; در روزنامه ی &quot;تبلیغ های تدفیلد&quot;، روزی که این تاریخ به وجود اومد میگه: میزان. 24 سپتامبر تا 23 اکتبرشاید احساس خستگی کنید و حس کنید همه روزها تکراری شده. مشکلات شما با خانه و خانواده تشدید شده. از ریسک های بی دلیل پرهیز کنید. دوستی برای شما مهم است. تصمیمات مهم را کنار بگذارید تا وقتی درمورد اینده مطمئن شوید. ممکن است امروز دل درد به سراغ شما بیاید پس از خوردن سالاد خودداری کنید. کمک شاید از جای غیرمنتظره ای بیاید.که در همه جوانب درست بود به جز قسمت سالاد.شب تاریک و طوفانی ای نبود. باید میبود، ولی خب اب و هواست دیگه. به ازای هر دانشمند دیوانه ای که در شب بزرگترین اختراعش طوفان شدیدی میاد (اشاره به فرانکنشتاین) چند دوجین دانشمند هستن که شب های اروم و پرستاره رو وقت کشی میکردن تا شب طوفانی از راه برسه.ولی نذارید مه (و بعدا بارون، و کاهش دما تا حدود 45 درجه) بهتون حس ارامش غلط بده. فقط چون شب ملایمی هست دلیل نمیشه که نیروهای شیطانی حضور ندارن. اونها همیشه حضور دارن. همه جا هستن. همیشه هستن. موضوع همینه. دوتا از اون ها در گورستان مخروبه پرسه میزدن. دوتا پیکر سایه مانند. یکی قوز کرده و خمیده و اون یکی دراز و لاغر و شرور. هردوتا در حد المپیک پرسه میزدن. اگه خواننده بروس اسپرینگستین اهنگی به اسم &quot;پرسه تو وجودمه&quot; خونده بود، این دوتا عکسشون روی جلد البوم بود. این دوتا حدود یه ساعت بود که توی مه پرسه میزدن ولی توی پرسه صرفه جویی کرده بودن و اگه میشد کل شب رو پرسه میزدن و اونقدر شرارت براشون میموند که پرسه ی اصل کاری رو دم صبح بزنن.بالاخره بعد از بیست دقیقه ی دیگه یکی از اونها گفت: پست فطرت علاف باید چند ساعت پیش سر وکله ش پیدا میشد. کسی که این رو گفت اسمش هاستر بود. یکی از دوک های جهنم.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 16:32:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه کتاب فال های نیک بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-ca6jxksecp3t</link>
                <description>&lt;فال های نیک&gt;&lt;در ابتدا&gt;روز زیبایی بود. همه ی روزها زیبا بودند. تا اینجا بیشتر از هفت روز داشتیم و باران هنوز اختراع نشده بود. ولی ابرهایی که در اسمان شرق باغ بهشت جمع شده بودند نشان میدادند که اولین طوفان در راه بود. و طوفان بزرگی هم خواهد بود.فرشته ی دروازه ی شرقی بال هایش را روی سرش گذاشت تا اولین قطره های باران به سرش نخورد.مودبانه گفت: ببخشید... داشتید چی میگفتید؟مار گفت: گفتم چقدر هم که موفق بود!فرشته، که نامش ازیرافیل (اسرافیل) بود گفت: اه، اره.مار گفت: البته فکرکنم یه مقدار زیاده روی بود. راستش رو بخوای. منظورم اینه که اولین گناهشون بود و این چیزا. نمیدونم دونستن فرق بین خوب و بد چه عیبی داره. (در باور مسیحی ها، ادم و حوا به این خاطر سیب را خوردند تا فرق بین خوب و بد را تشخیص بدهند -م)ازیرافیل، با لحن کسی که اون هم نمیدونست بدی دونستن فرق خوب و بد چیه و به همین خاطر نگران بود، گفت: حتما بد بوده دیگه... اگرنه پای تو وسط نمیومد.فقط بهم گفتن پاشو برو و یکم دردسر درست کن. مار که نامش کراولی بود این را گفت. البته در نظر داشت اسمش را عوض کند. به این نتیجه رسیده بود که کراولی بهش نمی امد.ازیرافیل گفت: اره، ولی تو یه اهریمنی. فکرنکنم اصلا کار خوب ازت بر بیاد. ازم دلگیر نشی ها. بحث ذاتته.کراولی گفت: ولی باید قبول کنی یکم مسخره بازی بود. درخت به اون بزرگی رو گذاشته اونجا و تابلو زده که: دست نزنینا! زیادم کار هوشمندانه ای نبود. منظورم اینه که چرا درخت رو نذاری بالای یه کوه بلند یا یه راه دور و دراز؟ سوال برات پیش میاد که خدا واقعا چه نقشه ای در سر داره.ازیرافیل گفت: راستش بهتره که ما حدس و گمان نزنیم. نقشه ی غیر قابل توصیف خدا رو که نمیشه وصف کرد. من همیشه اینو میگم: کار خوب داریم و کار بد. اگه کار بد رو انجام بدی با این که بهت گفته بودن کار خوب رو انجام بدی، مجازات میشی. ختم کلام.اونها در سکوت خجالت اوری ایستادند و به قطره های باران که اولین گل ها رو میساختند نگاه کردند.بالاخره کراولی گفت: تو یه شمشیر اتشین نداشتی؟فرشته گفت: اه... حالت چهره اش برای لحظه ای شبیه گناهکار ها شد و بعد به همان حالت موند.کراولی گفت: چرا دیگه. داشتی. مثل چی ازش اتیش میزد بیرون.-خب... راستش...-اتفاقا خیلی جالب بود به نظرم.-اره... ولی خب...-گمش کردی، نه؟-اوه نه! نه، گمش که نکردم... بیشتر...-بیشتر چی؟ازیرافیل نگران به نظر میرسید. با مقداری شک و تردید گفت: اگه حتما باید بدونی، دادمش به کسی.کراولی خیره بهش نگاه کرد.فرشته همونطور که دست هاش رو با حواس پرتی مالش میداد گفت: اخه مجبور بودم. بیچاره ها حتما سردشون بود. تازه خانمه هم به همین زودی حامله ست. و حیوون های وحشی هم ممکنه باشن و طوفان هم قراره بیاد. من هم فکرکردم چه عیبی داره؟ بهشون گفتم: ببینید اگه برگردید خدا دعواتون میکنه، ولی شاید به این شمشیر نیاز داشته باشید. بگیریدش... نیازی هم نیست از من تشکر کنید. فقط به نفع خودتون و همه ست که تا شب نشده از اینجا برید.لبخند نگرانی به کراولی زد.-بهترین کار همین بود دیگه؟ نه؟کراولی به طعنه گفت: فکرنکنم تو اصلا کار بد ازت بربیاد. ازیرافیل لحن کراولی رو تشخیص نداد. گفت: وای خداکنه همینطور باشه. واقعا امیدوارم همینطور باشه. کل بعد از ظهر نگرانش بودم.اونها مدتی باران رو نگاه کردند.کراولی گفت: بخش خنده دارش اینه که، منم همش فکرمیکنم نکنه اون جریان سیب کار درستی بود. اهریمن ها اگه کار درست رو انجام بدن خیلی تو دردسر میفتن. به فرشته سقلمه زد: جالب میشه اگه دوتامون اشتباه کرده باشیم،نه؟ خنده دار نیست اگه من کار درست رو انجام داده باشم و تو کار اشتباه رو؟ازیرافیل گفت: نه راستش.کراولی به باران خیره شد. خودش را جمع و جور کرد: نه. راست میگی.پرده های به سیاهی ذغال بالای سر بهشت پهن شدند. رعد و برق میان تپه ها نعره کشید. حیوانات که تازه نام گذاری شده بودند از طوفان پناه گرفتند. خیلی دورتر، بین درختان خیس جنگل، شیئ روشن و اتشینی برق زد. قرار بود شب تاریک و طوفانی ای باشد.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 13:36:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1997 - لندن - 1</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/1997-%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%86-1-voivcwrvofaq</link>
                <description>-و وقتی چشم هام رو باز میکنم، اون حس هنوز با منه. حس سقوط. خودمم میدونم مسخره است دکتر. مگه فرشته چندبار میتونه لعنت بشه؟-----دینگ-دینگ-دینگ-دینگ------ببخشید دکتر... عه دوستمه. باید جواب بدم.-بگو ازی. حوصلتو ندارم.+کراولی...-اهمم+یعنی کرولی... یه مساله ای پیش اومده. باید حتما ببینمت.-خیلی خب. کی؟ کجا؟ چی میپوشی؟ و بدون که اصلا بیکار نیستم.-----------------♫ is this the real life?              is this just fantasy? ♫-معلومه که دنیای واقعیه فردی مرکوری احمق! چیه؟ فکرکردی دنیای فانتزی با فرشته و این چیزاست؟ خب هست ولی موضوع این نیست. تو هیچ دنیای فانتزی ای اینقدر بلا سر من نمی اومد. اصلا چرا دارم این اهنگ مسخره رو گوش میدم؟/انتونی توی ماشینش بود. بنتلی 1926. اینقدر قدیمی بود که شاید قبل از خلقت دنیا وجود داشت./-اره. ماشین کوفتیم قدیمیه. و الان هم دارم میرم پیش دوستم که از قیافه احمقش خوشم نمیاد. به توچه واقعا؟ ببین منو. دارم با صدای کوفتی توی ذهنم جدل میکنم. من برای خیلی بهتر از اینا ساخته شدم. من فرشته بودم/ببین... اینطوریا هم نیست. فرشته ها همونایی بودن که نمیتونستن سوال بپرسن. از خودشون اختیاری نداشتن. الان تورو ببین چقدر قدرت عمل داری!/-خفه شو! تو خود منی! نمیتونی منو نقد کنی!/فعلا که دارم میکنم... و راستشو بخوای، ازش لذت هم میبرم!/</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jul 2021 11:00:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>20</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-pihgcqfa83wg</link>
                <description>من فقط چشم هایم را بسته بودم.و فقط چشم هایم را بسته بودم.چشم های بسته ام هم چیزهایی میدید.نقطه های قرمز.و از روزی که سلول هایم مواد شیمیایی بیشتری تجزیه کردندارزو دارم در ان دنیای تاریکبا ستاره های قرمزغرق شوم.ارزو دارم دوباره با صدایی حرف بزنم.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jun 2021 05:04:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>18</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-w6lstcpd8co0</link>
                <description>در دریایی که کشتی سواری میکنم، پری دریایی های اوازه خوان خود نمایی میکنند و قلب ملوانان جوان را میربایند. هر ملوان پیری زمانی جوان بوده، و شب ها وقتی چشم هایش را میبندد چه در سکون ساحل و چه در تلاتم دریا، به یاد دختر جوانی با موهای درخشان و چشمانی درخشان تر و لبخندی شیطنت امیز می افتد و چه سخت است ملوان بودن.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 05:39:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>15</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-yrwwgy6vfaqw</link>
                <description>در دنیای قهوه های خواب اور،باید از پدر ژپتو ترسید.و وقتی که مثلث ها در دایره های بیضوی میچرخندکاش به دنیای گوشواره های گیلاسی برمیگشتمشاید نیزه های چوبینصیب قلب خون اشام ها شوندولی لاک ناخن زرد رنگ منکمکی به ان نمیکند.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 07:53:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نامه به جک</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%DA%A9-awasz0iwdtbl</link>
                <description>سلام جک، امیدوارم حالت خوب باشد. این اولین نامه ای است که برایت مینویسم. حالا که فکرمیکنم شاید اولین نامه ای است که به کسی نوشته ام. میدانی، هنر ظریف نامه نویسی دیگر فراموش شده. مثل خدایان قدیم در کتابی که جدیدا دارم میخوانم. تو چه کتابی میخوانی؟ راستش فعلا سرم خیلی شلوغ است ولی دوست دارم همه ی کتاب های دنیا را بخوانم و همه ی فیلم های دنیا را ببینم. فیلم های خوبی مثل محله ی چینی ها را هنوز ندیدم. باورت میشود؟! زندگی گاهی سخت میگذرد. جک. و من واقعا دوست داشتم کسی بود که او را بغل کنم. خودت زندگی مرا بهتر میدانی، این که اگر کسی هم با اغوش باز جلو بیاید من او را کنار میزنم. نمیدانم واکنش دفاعی است یا چی. امروز که داشتم سیب زمینی میخوردم به این فکرکردم که چقدر خوشبختم. امیدوارم تو هم این فکر گاه و بیگاه از ذهنت بگذرد. همینطوری. به این فکرکردم که دلم سیب زمینی میخواست و الان دارم سیب زمینی میخورم. پس باید خوشبخت ترین ادم دنیا باشم :)ولی گاهی هم حس میکنم که بدبخت ترینم و یک کامیون پر از کارهای ناتمام روی سرم خالی شده. انگار صبحانه نان و پنیر و استرس میخورم! راستش به نظرم استرس مزه ی شوری دارد. نه شوری خوب، مثل خیارشور یا چوب شور. مثل شوری بد. فکرکن یک نفر به موز یا بستنی نمک بزند. تازه بخواهی موز نمک زده را با نان و پنیر بخوری!جک، من اندره ژید نیستم که تورا نصیحت کنم و بگویم که روشنایی فسفر از فسفر است. من تا الان حتی فسفر هم ندیده ام! اتفاقا من کسی هستم که نیاز به نصیحت دارم. البته هیچ کس از نصیحت خوشش نمی اید. پس شاید یک حرف امیدبخش یا هشدار دهنده بس باشد. درست است که تو را ندیده ام، ولی خیلی خوشحالم که هستی، تا دیگر صفحه ی سفید نوشتن، تو را به خاطرم بیاورد و همه ی حرف هایی که تو گوش شنوایی برایشان بودی. و ممنون که نامه های مسخره ی این چنینی را میخوانی چون در فکرم که برایت صدها نامه بنویسم :)مواظب خودت باش... و اگر چیزی درمورد کشتی تایتانیک شنیدی تا میتوانی از ان دوری کن :)</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jun 2021 05:48:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ssykb7gm4p4h</link>
                <description>جدیدا چیپس ها مزه پیتزا میدهندو ابنبات ها ترشندو سوهان ها تلخو پسته های داخل بستنی پلاستیکی اند.شاید دور از انتظار نباشد کهقرص های جدیدم طعم شوری دارندقهوه ی ساخت اندونزی مینوشم و کابلی که دارم ساخت تایوان استروی روحم ایامهر خورده استکه از کجاست؟اگر میتوانستم نت های موسیقی شناور را لمس کنمدرون ان ها زندانی میشدمدرون خط های کتاب نتو تکرار بی اشتباه دست های نوازنده امپس شاید خوب است که درون موسیقی زندانی نیستمو میتوانم ماه را در گوشه کوچک صفحه ی نمایشگرم داشته باشم</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jun 2021 05:44:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا هنر هفتم برایم مهم است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qrf9xrwosfox</link>
                <description>به عنوان کسی که سال ها با افسردگی گذراندم، خیلی از کارها و اتفاقات برایم بیگانه بوده. سفرهایی که نرفتم و دوست هایی که پیدا نکردم و مکان هایی که ندیدم. کسی که هر روز صبح باید دنبال امیدی برای زندگی میگشت، تا ان روز از رختخواب بلند شود. در این موقعیت حساس و پرتنش بودم. تنها و بیمار (جسمی و روحی) که با جادوی سینما اشنا شدم. اولین فیلمی که دیدم شوالیه تاریکی بود. بتمن. حتی از فیلم اول هم شروع نکردم و رفتم سراغ فیلم دوم. همان که جوکر داشت. و تک تک لحظات فیلم را دوست داشتم. هیجان و احساساتی مثل این. دیدم بالای صفحه ی دانلود نوشته جزو 250 فیلم برتر. گفتم وای! یعنی 250 تا فیلم برتر داریم؟ همه قراره اینقدر خوب باشن؟ و وارد سایت imdb شدم و پدرخوانده را دیدم. هنوز هم ان صحنه ی جادویی مارلون براندو و گربه اش را به خاطر دارم. تک تک دیالوگ ها. مثلا میگفت: مردی که برای خانواده ش وقت نذاره مرد نیست! یادم است که همه شیفته ی بازی ال پاچینو شده بودند ولی ذهن من قفل کرده بود روی صحنه های کمی که مارلون براندو در فیلم داشت. از خودم پرسیدم: یعنی این سینماست؟ ان طور که باید باشد؟ و جوابش را میدانستم.وقتی افسردگی باعث میشد ذهنم در گذشته سیر کند و ندانم کی چه زمانی بوده، فیلم و سریال ها باعث میشدند خط زمانی در ذهنم شکل بگیرد. مثلا همیشه میدانم که جزیره شاتر را قبل از رستگاری در شاوشنک دیدم، و بعد از همه ان ها ماشین چی رادیدم ولی قبلش ممنتو را. و کدام تابستان بود و کدام زمستان. و عید سالی که بلک میرر را دیدم چه کردم و کلاس چندم بودم. بعد از ان روی تقویمم علامت میزدم که فیلم ها کی پخش میشوند. ترمیناتور جدید، اخرین فیلم مردان ایکس، فیلم جدید تارانتینو و اسکورسیزی.میگویند یار مهربان کتاب است، ولی برای من یار مهربان سینما بود! فارست گامپ برایم از تاریخ امریکا میگفت و سه گانه دلار از طبیعت بکر تگزاس. با اینتراستلار به اعماق کهکشان سفر کردم و با پرندگان، مدت زیادی از پرندگان میترسیدم!هر روز که قرار بود فیلمی/سریالی منتشر شود، چشمم را به سایت دانلود میدوختم. هزار بار صفحه را تازه میکردم تا تغییری ببینم، و کیفیتش هرچه بود، بلوری یا پرده ای، میدیدم. یادم است وقتی فیلم جوکر امد داشتم دیوانه میشدم چون چهار روز بود که پخش شده بود و هیچ سایتی نگذاشته بودش! پس برای بار اول از تورنت دانلودش کردم و لذت بخش ترین کیفیت پرده ای دنیا را دیدم. ان موقع پاییز بود و داشتم نارنگی میخوردم. توی همان ظرف ابی. پس یعنی ظرف ابی را قبلش گرفته بودم، ولی وقتی که تختم کنار پنجره بود. و مدرسه میرفتم یعنی چند روز قبل از دیدن زامبی لند بود... میبینید؟ خاطراتم با فیلم گره خورده است و خط زمانی ذهنم بدون فیلم وجود نداشت.میخواستم از اسکار بگویم و این که چرا ارزشش را از دست داده... و ایا اصلا ارزشی داشته؟ ولی ذهنم مثل صفحه ی کاغذی ناگهان سفید سفید شد... پس هروقت دوباره به ذهنم رسید مینویسم :)</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 09:57:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدایی که از شرش خلاص شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D8%B4-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5-%D8%B4%D8%AF%D9%85-n84ktcx5n2qp</link>
                <description>خب... صبح شده. صبح دنیا بخیر. خورشید اومده بیرون. وای خدا امروز چقدر کار دارم!-- خاک تو سرت. مردم ساعت چهار صبح بیدار میشن. تازه کارهاشون هم مرتب و برنامه ریزی شده. تو هنوز هیچ نخوردی و کنکور هم داری. هیچی نمیشی اخرش. امروز دیگه گذشت. از فردا.نمیشه دیگه از فردا. امروز باید یه کاری کنم.-- چقدر اعتماد به نفس داری! امروز یه کاری کنی! اگه میتونستی تو این هیجده سال عمرت یه کار درست انجام میدادیبذار برم صبحونه بخورم... پنیر خب نمیتونم بخورم و مربا هم دوست ندارم. یه بیسکوئیت بخورم.-- کوفت بخوری! با اون هیکل خرس قطبیت! مثل خرس قطبی میخوری و میخوابی... مردم دخترای همسن و سال تو باربی ان. انجلینا جولی ان. و تو تازه بیسکوئیت هم میخوری. همش از این غذاهای ناسالم بخور بمیری اخرش. اصلا چرا زودتر نمردی؟ خب... یکم درس-- درس بلد نیستی بخونی. اسکلی دیگه. اصلا تو این هیجده سال چی یاد گرفتی؟ که دودوتا چهار تا؟ همسن تو موشک هوا میکنن. تازه فقط درس که نیست... اخلاقشون خوبه و هنرمندن و شغل هم دارن. تو چه غلطی کردی این همه سال؟ اها لابد میخوای بری تست قرابت بزنی درحالی که فلانی از الان قبوله. چقدر تو احمقی. موقع قرص هامه.-- تو به هیچ دردی نمیخوری... مردم سرطان دارن و بیشتر از تو تلاش میکنن ولی تو یه مریضی ساده داری و اینقدر بزرگش کردی. لیاقت هیچی رو نداری. نه اون غذایی که خوردی نه هیچی. بی ارزشی. دوستات دوستت ندارن. پدر و مادرت ارزو میکنن یه بچه ی دیگه داشتن. فقط مایه ابرو ریزی هستی.و خیلی حرف های دیگه... برای کوچکترین حرکتم... و فکرهای اسیب زدن به خود و خودکشی که به نظرم مناسب نبود بنویسم... و حتی با نوشتن اینا حالم بد شد.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 20:52:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>11</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-e6jwifvixfws</link>
                <description>دوست داشتم میکل انژ بودمو در قطعات بی روح سنگ های مرمرچهره ی داوود را میدیدمیا فورد بودمو درد و سختیو رنج رابه هنر تبدیل میکردمپیکاسویی بودم که از چینش مربع ها رازها میدانستیا همراه برادرم اولین هواپیما را روی شن های سفید ساحل به پرواز درمیاوردممن فقط میخواهم دنیا رایک نظر هم که شدهاز زاویه دید کسی خوش ذوقو روشن بینببینمتا وقتی اشکال هندسی اطرافم چرخ میزنندو مثل الیس سقوط میکنم و طرح های نامنظم میبینمخیال نرمی برای فرود داشته باشمو حسی برای تکیهمثل قلم مویی شده ام که رنگ قرمز از روی ان شسته نمیشودو از طرح بته جقه بدم می اید.</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 07:40:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش در سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-gfkpptg9ljcc</link>
                <description>وقتی از فیلم میگوییم، از چیزی بیشتر از رسانه ی تصویری حرف میزنیم. سینما از همان ابتدا، جایی برای نمایش انسانیت عریان بوده. و ذات انسان با هنر گره خورده. از اولین فیلم که خروج کارگران از کارخانه بود بگیریم تا برنده ی اسکار امثال، نومدلند، سینما همیشه اینه ی حقیقی انسان بوده. شاید گاهی با پیچیدگی های خط داستانی یا جلوه های ویژه ی اضافه شده، شک هایی پیش بیاید که سینما ارزشش را از دست داده، (جریان جلوه های ویژه ی اخرین فیلم مارتین اسکورسیزی) ولی در نظر من، اینه ی بودن سینما به همین چیزهاست. سینما برای دروغ گفتن نیست. چند وقت پیش ساعت ها با کسی درمورد این قضیه حرف زدم. او میگفت پایه ی سینما دروغ است و من میگفتم سینما حقیقتی ست که در دروغ پوشیده شده، زیرا ما حقیقت رنگ و لعاب دار را بیشتر میپسندیم و دروغ ها میتوانند هرچه میخواهند باشند. با دیدن فیلم های قشنگی مثل اثار لینچ، به ذهن خارق العاده و هنر بی مثال کارگردان پی میبریم (مثلا جاده مالهالند) و به این فکرمیکنیم که چقدر یک فیلم میتواند به احساسات ما گره بخورد. فیلم های اول فرنچایز های بزرگ مثل جنگ ستارگان را با اخرین ان ها مقایسه میکنیم و میبینیم که چگونه تبدیل به کپی خودشان شده اند و تلاش برای ساختن فیلمی که به یاد ماندنی باشد، به احساسات انسانی چنگ بزند و از پیچک شاخه شاخه ی روح ما بالا برود از بین رفته.منظورم از تلاش، تلاش راکی برای مسابقه ی مهمش است. منظورم نابود کردن ستاره ی مرگ است، وقتی خوبی مقابل بدی بود، وقتی برای ادمی سردرگم، داستان مشخص و صریح مثل فانوسی دریایی بود. حتی داستان های پیچیده هم. وقتی هنوز نفهمیدیم چرا هیچکاک به صحنه های رانندگی در سرگیجه علاقه داشت یا درخشش درمورد فضا بود یا نسل کشی، ولی میتوانیم تک تک زوایای دوربین فیلم های جدید را حدس بزنیم. بدترین مثالش سریال گامبی وزیر بود و بالا و پایین رفتن دوربین موقع یکی از قسمت ها. وقتی فیلم هایی که ساخته ی دست یک کارگردان هستند، نشان میدهند که کارگردان داستان نویس خوش ذوق، فیلم جدید خودش بی ذوق و مانند بسیاری دیگر است. من برای تضاد های دیوانه کننده و فطری، و برای ارامش بعد از طوفان لانتیموس سر و دست میشکستم، و حالا باید به استعاره ی سطحی خرگوش ها بسنده کنم.ذهنم خیلی اشفته ست... فعلا همین را داشته باشید تا بعدا هم مینویسم :))</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 18:24:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>9</title>
                <link>https://virgool.io/@hestial/9-nqpdkl9rkzbk</link>
                <description>سعی میکنم شادی را در لحظات کوچک بیابمو چقدر سخت تر است از هرچه تصور میکردمدوست دارم قلم مویی بردارمو در ضربه های پرهای قلم مو به تابلوی سفیدو ترکیب رنگ های قرمز و بنفشو در سکون ابدی نقاشی هاغرق شومایا در ان نقاشی،دست خدا و ادم هرگز به هم رسید؟و ایا خیال های ما واقعیت را زیباتر میکنند؟من که باور دارم قابیل زیبا بودو شیطان تنهاستو همه کمی اغوش میخواهیم</description>
                <category>Hestia</category>
                <author>Hestia</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 11:57:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>