<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هزارداستان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hezardastan</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 01:42:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>هزارداستان</title>
            <link>https://virgool.io/@hezardastan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرانکنشتاین (۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@hezardastan/frankenstein-4-t4qwsl4h4zoq</link>
                <description>فرانکنشتاین (۱)قسمت قبلیفصل اولمن به حسب تولد اهل ژنو هستم و خاندانم از نامدارترین خانواده‌های آن جمهوری به شمار می‌آید. نیاکانم سالیان دراز مشاور و عضو شورای عالی شهر بودند و پدرم نیز چندین منصب عمومی را با شرافت و اعتبار عهده‌دار شده بود. هر کس او را می‌شناخت، به درست‌کاری و پشتکار خستگی‌ناپذیرش در امور عمومی حرمتش می‌نهاد. جوانیش را پیوسته در کار خدمت به کشور گذراند؛ مجموعه‌ای از اوضاع و احوال مانع آن شد که زود ازدواج کند و در سال‌هایی که دیگر از جوانیش گذشته بود شوهر و سپس پدر خانواده‌ای شد.از آن‌جا که چگونگی ازدواجش روشنگر منش اوست، نمی‌توانم از بازگفتنش چشم بپوشم. یکی از صمیمی‌ترین دوستانش تاجری بود که از رونق و ثروت به سبب رشته‌ای از بداقبالی‌ها به تنگ‌دستی افتاد. این مرد، که نامش بوفور[1] بود، سرشتی مغرور و تسلیم‌ناپذیر داشت و تاب آن نداشت که در همان کشوری که روزگاری به اعتبار مقام و شکوهش شناخته می‌شد، در فقر و گم‌نامی بسر برد. از این‌رو، پس از آن‌که بدهی‌هایش را به شرافتمندانه‌ترین وجه پرداخت، همراه دخترش به شهر لوسرن[2] رفت و در آن‌جا ناشناس و در تنگ‌دستی زیست. پدرم بوفور را با صادقانه‌ترین دوستی دوست می‌داشت و از کناره‌گیری او در چنین اوضاعی سخت اندوهگین شد. با تلخی، غرور نابه‌جایی را نکوهش می‌کرد که دوستش را به رفتاری چنین ناسزاوارِ محبتی که میانشان بود کشانده بود. بی‌درنگ در پی یافتنش برآمد، به امید آن‌که به اتکای اعتبار و یاری خود، او را به آغاز دوباره زندگی ترغیب کند.بوفور تدابیر مؤثری برای پنهان‌کردن خود اندیشیده بود و 10 ماه گذشت تا پدرم اقامتگاهش را یافت. از این کشف سرشار از شادی شد و شتابان به خانه‌ای رفت که در کوچه‌ای فقیرانه نزدیک رود روئیس[3] قرار داشت. اما چون وارد شد، جز بینوایی و نومیدی به استقبالش نیامد. بوفور تنها مبلغ اندکی از داراییش توانسته بود نگاه دارد؛ همان اندازه که چند ماهی خوراکش را تأمین کند، و در این فاصله امید داشت در تجارت‌خانه‌ای شغلی آبرومند بیابد. این مدت ناگزیر در بی‌کاری گذشت و اندوهش، هنگامی که فرصت تأمل یافت، ژرف‌تر و جان‌سوزتر شد، تا آن‌که چنان بر ذهنش چیره گشت که پس از ۳ ماه بر بستر بیماری افتاد و از هر تلاشی ناتوان شد.دخترش با نهایت مهر از او پرستاری می‌کرد، اما با نومیدی می‌دید اندوخته ناچیزشان به سرعت کاسته می‌شود و هیچ چشم‌انداز دیگری برای گذران نیست. با این همه، کارولین[4] بوفور روحی کم‌مانند داشت و دلیرانه در برابر تیره‌روزی قد برافراشت. کارهای ساده خیاطی می‌گرفت، حصیر می‌بافت[5] و به هر وسیله‌ای می‌کوشید اندک درآمدی فراهم آورد که به سختی کفاف زندگی را می‌داد.چند ماه بدین‌گونه گذشت. حال پدرش بدتر شد. وقت او یک‌سره صرف پرستاری می‌شد، معاششان کاهش یافت و در ماه دهم، پدر در آغوشش جان سپرد و او را یتیم و تهی‌دست بر جای گذاشت. این ضربه آخر او را از پا درآورد. کنار تابوت بوفور زانو زده و به تلخی می‌گریست که پدرم وارد اتاق شد. هم‌چون روحی حامی بر دختر بی‌نوا فرود آمد و او خود را به حمایت او سپرد. پس از خاک‌سپاری دوستش، وی را به ژنو برد و به سرپرستی یکی از خویشان سپرد. ۲ سال بعد، کارولین همسر او شد.اختلاف سنی پدر و مادرم چشم‌گیر بود، اما این تفاوت گویی تنها پیوند محبتشان را استوارتر می‌کرد. در ذهن درست‌کار پدرم حس عدالت چنان نیرومند بود که می‌بایست برای آن‌که عمیق دوست بدارد، نخست عمیق تأیید کند. شاید در سال‌های پیشین از بی‌ارزشیِ دیرآشکارِ یکی که دوستش می‌داشت رنج برده بود و از همین رو برای انسان‌های آزموده و باارزش، حرمتی دو چندان قائل می‌شد. در دل‌بستگیش به مادرم نوعی سپاس‌گزاری و ستایش بود، کاملاً متفاوت با شیفتگی سال‌خوردگان؛ زیرا این مهر از حرمت نهادن به فضایل او و از آرزوی جبران اندکی از رنج‌هایی که کشیده بود الهام می‌گرفت، و همین به رفتارش نسبت به او لطفی وصف‌ناپذیر می‌بخشید. همه چیز در برابر خواست و آسایش او کنار می‌رفت. می‌کوشید هم‌چون باغبانی که گیاهی نازک را از بادهای تند می‌پوشاند، او را از هر نسیم سخت در امان دارد و پیرامونش را از هر آن‌چه می‌توانست روح نرم و نیک‌خواهش را به شادمانی برانگیزد، سرشار سازد. سلامت او، و حتی آرامش روح همواره استوارش، از آن‌چه از سر گذرانده بود، آسیب دیده بود. در ۲ سال پیش از ازدواجشان، پدرم تدریجاً از همه مناصب عمومی کناره گرفت و بلافاصله پس از پیوندشان، به سوی هوای دل‌پذیر ایتالیا رهسپار شدند و آن تغییر منظر و دل‌خوشیِ حاصل از سفر در آن سرزمین شگفتی‌ها را برای ترمیم جسم ناتوانش برگزیدند.از ایتالیا به آلمان و فرانسه رفتند. من، نخستین فرزندشان، در ناپل زاده شدم و در خردسالی در سفرهایشان همراهشان بودم. چند سالی تنها فرزندشان ماندم. هر چند به یک‌دیگر سخت دل‌بسته بودند، گویی از معدنی پایان‌ناپذیر از محبت، ذخیره‌ای بی‌کران برمی‌گرفتند تا بر من نثار کنند. نوازش‌های لطیف مادرم و لبخند سرشار از رضایت مهربانانه پدرم هنگام نگریستن به من، نخستین خاطرات من است. من همه چیزشان بودم. کودک بی‌گناه و بی‌پناهی بودم که آسمان به آنان سپرده بود تا بزرگم کنند و آینده‌ام را رقم بزنند؛ این در دستان آنان بود که بسته به میزان انجام وظایفشان در قبال من، مرا به خوشبختی برسانند یا به بدبختی بکشانند. با چنین آگاهی ژرفی از مسئولیتی که در برابر موجودی که به او زندگی بخشیده بودند داشتند و با روح فعال مهربانی که هر دو را برمی‌انگیخت، می‌توان تصور کرد که در هر ساعت از کودکیم درسی از بردباری، نیکوکاری و خویشتن‌داری می‌آموختم و چنان با ریسمانی ابریشمی هدایت می‌شدم که همه چیز برایم رشته‌ای پیوسته از لذت می‌نمود.مدت‌ها تنها دغدغه‌شان من بودم. مادرم بسیار آرزو داشت دختری داشته باشد، اما من یگانه فرزندشان ماندم. حوالی ۵ سالگی، هنگام سفری فراتر از مرزهای ایتالیا، هفته‌ای را در کرانه‌های دریاچه کومو[6] گذراندند. طبع نیک‌خواهشان اغلب آنان را به کلبه‌های فقرا می‌کشاند. برای مادرم این کار بیش از وظیفه بود؛ ضرورتی بود، شور و اشتیاقی—با یاد رنج‌هایی که خود برده و یاری‌ای که یافته بود—که او را وامی‌داشت اکنون نقش خود را در فرشته نگاهبان بی‌نوایان ایفا کند. در یکی از گردش‌ها، کلبه‌ای محقر در پیچ و خم دره‌ای نظرشان را جلب کرد؛ اندوهی خاص بر آن سایه افکنده بود و گروهی کودکان نیمه‌برهنه که پیرامونش گرد آمده بودند از تنگ‌دستی در بدترین صورتش حکایت می‌کرد. روزی که پدرم تنها به میلان رفته بود، مادرم همراه من از آن خانه دیدار کرد. دهقانی و همسرش را یافت که زیر بار رنج و کار خمیده و جیره‌ای ناچیز را میان ۵ کودک گرسنه تقسیم می‌کردند. در میان آنان یکی بیش از همه توجه مادرم را ربود. گویی از تبار دیگری بود. آن چهار تن دیگر، کودکانی تیره‌چشم و سرسخت بودند، اما این کودک نحیف و بسیار سپیدرو بود. موهایش درخشان‌ترین طلای زنده بود و با وجود جامه‌های فقیرانه‌اش، هم‌چون تاجی متمایز بر سرش می‌نشست. پیشانیش صاف و گشاده، چشمان آبیش بی‌ابر، و لبان و قالب چهره‌اش چنان سرشار از حساسیت و شیرینی بود که هیچ کس نمی‌توانست به او بنگرد و او را از گونه‌ای دیگر، موجودی آسمانی با مُهری ملکوتی بر سیمایش نداند.زن دهقان چون دید مادرم با شگفتی و تحسین به این دختر خیره شده است، با شتاب سرگذشتش را بازگفت. او فرزند ایشان نبود، بلکه دختر اشراف‌زاده‌ای اهل میلان بود. مادرش آلمانی و هنگام زادن او درگذشته بود. نوزاد را برای شیردهی به این خانواده سپرده بودند؛ آن زمان وضعشان بهتر بود. تازه ازدواج کرده بودند و نخستین فرزندشان به تازگی به دنیا آمده بود. پدر کودک از آن ایتالیایی‌هایی بود که در یاد شکوه باستانی ایتالیا پرورش یافته‌اند—یکی از آن بردگان هماره خروشان[7]—که برای آزادی میهنش کوشید، قربانی ضعف آن (کشورش) شد. این‌که مرده یا هنوز در سیاه‌چال‌های اتریش به سر می‌برد، معلوم نبود. دارایی‌اش مصادره شد و دخترش یتیم و تهیدست گشت. با پدر و مادر رضاعی خود ماند و در آن سرای خشن شکفت، زیباتر از گل سرخی در میان خارها.چون پدرم از میلان بازگشت، در تالار ویلایمان کودکی را دید که با من بازی می‌کرد، زیباتر از فرشته‌ای در نقاشی—موجودی که از نگاهش نور می‌تراوید و اندام و حرکاتش از بز کوهی کوهستان سبک‌بارتر بود. راز این پدیدار به زودی روشن شد. با اجازه او، مادرم سرپرستان روستاییش را راضی کرد که این امانت را به وی بسپارند. آنان به یتیم شیرین دل‌بسته بودند. حضورش برایشان برکتی می‌نمود، اما نگه داشتنش در فقر و تنگ‌دستی، در حالی که تقدیر چنین حمایتی نیرومند برایش فراهم آورده بود، منصفانه نبود. با کشیش روستا مشورت کردند و سرانجام الیزابت لاونزا[8] به خانه پدر و مادرم آمد و بیش از یک خواهر برای من، یار زیبا و محبوب همه کارها و شادی‌هایم بود.همه الیزابت را دوست می‌داشتند. دل‌بستگی پرشور و آمیخته به احترام همگان به او، در حالی که من نیز در آن سهیم بودم، مایه غرور و شادمانیم بود. شامگاه پیش از آن‌که او را به خانه ما بیاورند، مادرم با شوخی گفت: «برای ویکتورم هدیه‌ای زیبا دارم—فردا آن را خواهد داشت.» و چون فردا الیزابت را به‌عنوان هدیه موعودش به من سپرد، من با جدیتی کودکانه سخنش را به صوری‌ترین معنا گرفتم و الیزابت را از آنِ خود پنداشتم؛ از آنِ من برای پاسداری، دوست داشتن و گرامی داشتن. هر ستایشی که از او می‌شد، چنان می‌پنداشتم که به متاعی از آنِ من تعلق گرفته است. ما یک‌دیگر را به‌طور خودمانی «دختر عمو» و «پسر عمو» می‌خواندیم. هیچ واژه و تعبیری نمی‌توانست نسبت خاصی را که میان ما بود بیان کند. او بیش از خواهرم بود، زیرا تا دم مرگ قرار بود تنها از آنِ من باشد.[1] Beaufort[2] Lucerne[3] Reuss[4] Caroline[5] straw plaiting  - یک صنعت خانگی فقیرانه، به خصوص برای تولید کلاه‌های حصیری و تزئینات بافته شده کاهی[6] Como[7] schiavi ognor frementi[8] Elizabeth Lavenza</description>
                <category>هزارداستان</category>
                <author>هزارداستان</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 23:51:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرانکنشتاین (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@hezardastan/frankenstein-3-vfoi4ghamija</link>
                <description>فرانکنشتاین (۱)قسمت قبلینامه ۳به خانم ساویل، انگلستان۷ جولای —1۷خواهر عزیزم،با شتاب چند سطری می‌نویسم تا بگویم در سلامتم و در سفرم پیشرفت خوبی داشته‌ام. این نامه به وسیله کشتیِ بازرگانی که اکنون از آرخانگلسک راهی بازگشت به وطن است به انگلستان خواهد رسید؛ خوش‌اقبال‌تر از من، که شاید تا سال‌ها چشمم به سرزمین مادری نیفتد. با این همه، روحیه‌ام خوب است: مردانم دلیرند و ظاهراً در عزم خود استوار؛ و توده‌های شناور یخ که پیوسته از کنارمان می‌گذرند و از خطرهای ناحیه‌ای که به سویش پیش می‌رویم خبر می‌دهند، چندان بیمی در دلشان نمی‌افکند. ما اکنون به عرض جغرافیایی بسیار بالایی رسیده‌ایم؛ اما در اوج تابستان هستیم، و هر چند هوا به گرمی انگلستان نیست، بادهای جنوبی که ما را تند و بی‌درنگ به سوی آن کرانه‌هایی می‌رانند که با چه اشتیاقی در پی رسیدن به آن‌ها هستم، گرمایی جان‌بخش با خود می‌آورند که انتظارش را نداشتم.تا این‌جا حادثه‌ای برایمان رخ نداده که شایسته ثبت در نامه‌ای باشد. یکی دو توفان سخت و باز شدن نشتی در بدنه کشتی، از آن دست پیشامدهایی است که دریانوردان کارکشته حتی به یاد هم نمی‌آورند تا ثبتش کنند؛ و من کاملاً خرسند خواهم بود اگر در ادامه سفر نیز اتفاقی بدتر از این نصیبمان نشود.بدرود، مارگارت عزیزم. مطمئن باش که هم به خاطر خودم و هم به خاطر تو، بی‌پروا به استقبال خطر نخواهم رفت. خونسرد، پایدار و محتاط خواهم بود.اما در نهایت تلاش‌هایم به ثمر خواهد نشست. چرا که نه؟ تا این‌جا آمده‌ام، دریاهای بی‌راه را به‌سلامت پیموده‌ام، و خودِ ستارگان گواه و شاهد پیروزی من بوده‌اند. چرا باز هم پیش نروم، بر این عنصر رام‌ناشده و در عین حال فرمان‌بردار؟ چه چیز می‌تواند دلِ مصمم و اراده استوار انسان را بازدارد؟دلِ لبریزم بی‌اختیار چنین به سخن درمی‌آید. اما باید پایان دهم. آسمان خواهر محبوبم را در پناه خود نگاه دارد!برادرت،ر. دبلیو.نامه ۴به خانم ساویل، انگلستان۵ آگوست —۱۷چنان حادثه شگفتی برای ما رخ داده است که نمی‌توانم از ثبت آن خودداری کنم، هر چند بسیار محتمل است که پیش از آن‌که این اوراق به دست تو برسد، خودم را ببینی.دوشنبه گذشته (۳۱ جولای) تقریباً در میان یخ‌ها محصور شدیم؛ یخ از هر سو بر کشتی بسته بود و به زحمت فضای آبی‌ باقی می‌گذاشت که بتواند بر آن شناور بماند. وضع ما تا اندازه‌ای خطرناک بود، به ویژه آن‌که مهی غلیظ گرداگردمان را فرا گرفته بود. از این رو کشتی را متوقف کردیم به امید آن‌که در هوا و وضع جو تغییری پدید آید.نزدیک ساعت ۲ مه کنار رفت و در برابر دیدگان ما، تا هر سو که چشم کار می‌کرد، دشت‌های پهناور و ناهموار یخ گسترده شد؛ چنان که گویی پایانی نداشت. برخی از همراهانم ناله سر دادند و ذهن من نیز کم‌کم از اندیشه‌های نگران‌کننده پر شد، که ناگاه منظره‌ای شگفت توجه ما را به خود جلب کرد و نگرانیمان را از وضع خویش منحرف ساخت. در فاصله‌ای حدود نیم مایل، سورتمه‌ای کوتاه را دیدیم که بر یخ می‌گذشت؛ بر آن ارابه‌ای سوار بود و سگ‌ها آن را به سوی شمال می‌کشیدند. موجودی که هیأت انسانی داشت، اما به‌ظاهر قامتی غول‌آسا، بر سورتمه نشسته و سگ‌ها را هدایت می‌کرد. با دوربین پیشروی سریع آن مسافر را دنبال کردیم تا آن‌که در میان ناهمواری‌های یخی دوردست ناپدید شد.این منظره شگفتی بی‌چون و چرای ما را برانگیخت. به گمان ما صدها مایل از هر خشکی فاصله داشتیم؛ اما این ظهور ناگهانی نشان می‌داد که شاید آن سرزمین‌ها چندان دور نباشند که تصور می‌کردیم. با این همه، چون در محاصره یخ گرفتار بودیم، تعقیب رد او ــ که با نهایت دقت زیر نظر گرفته بودیم ــ ناممکن بود.حدود ۲ ساعت پس از این واقعه، صدای خروش دریا را از زیر یخ‌ها شنیدیم و پیش از فرارسیدن شب، یخ‌ها شکست و کشتی ما آزاد شد. با این حال تا بامداد درنگ کردیم، از بیم آن‌که در تاریکی با قطعه‌های عظیم و سرگردان یخ که پس از گسستن یخ‌ها بر آب شناور می‌شوند، برخورد کنیم. من از این فرصت بهره بردم و چند ساعتی استراحت کردم.صبحگاهان، همین که هوا روشن شد، به عرشه رفتم و دیدم همه ملوانان در یک سوی کشتی گرد آمده‌اند و ظاهراً با کسی که در دریا بود سخن می‌گویند. در واقع سورتمه‌ای بود همانند آن‌چه پیش‌تر دیده بودیم که در طول شب بر قطعه‌ای بزرگ از یخ به سوی ما رانده شده بود. تنها یک سگ هنوز زنده مانده بود؛ اما انسانی در آن بود که ملوانان می‌کوشیدند او را به کشتی بیاورند. او برخلاف مسافر پیشین که گمان می‌رفت بومیِ وحشیِ جزیره‌ای ناشناخته باشد، اروپایی بود. هنگامی که بر عرشه ظاهر شدم، ناخدا گفت: «این هم کاپیتان ما؛ و او نخواهد گذاشت در دریای آزاد جان بسپاری.»بیگانه با دیدن من، به انگلیسی ــ هرچند با لهجه‌ای بیگانه ــ خطابم کرد: «پیش از آن‌که سوار کشتی شما شوم، لطف می‌کنید بگویید عازم کجا هستید؟»می‌توانی حیرت مرا تصور کنی از شنیدن چنین پرسشی از مردی که بر لبه نابودی ایستاده بود و گمان می‌بردم کشتی من برای او نعمتی باشد که با گران‌بهاترین ثروت جهان نیز عوضش نکند. با این حال پاسخ دادم که در سفر اکتشافی به سوی قطب شمال هستیم.با شنیدن این سخن، چهره‌اش نشانی از رضایت یافت و پذیرفت که به کشتی بیاید.خدای بزرگ، مارگارت! اگر آن مرد را می‌دیدی که چنین بر سر نجات خود چانه می‌زد، شگفتیت حد و مرز نداشت. اندام‌هایش تقریباً یخ زده بود و تنش از فرط رنج و خستگی به شدت نحیف شده بود. هرگز انسانی را در چنین حال اسف‌باری ندیده بودم. کوشیدیم او را به کابین ببریم، اما همین که از هوای آزاد دور شد، بیهوش افتاد. ناچار دوباره او را به عرشه آوردیم و با مالیدن برندی[1] بر بدنش و واداشتنش به نوشیدن اندکی از آن، به هوش آوردیم. چون نشانه‌های حیات در او پدیدار شد، در پتو پیچیدیمش و کنار دودکش اجاق آشپزخانه جای دادیم. اندک‌اندک بهبود یافت و کمی سوپ خورد که به طرزی شگفت حالش را بهتر کرد.۲ روز به همین منوال گذشت تا توانست سخن بگوید و من بارها بیم آن داشتم که رنج‌هایش خرد او را زایل کرده باشد. هنگامی که تا اندازه‌ای نیرو بازیافت، او را به کابین خود بردم و تا آن‌جا که وظایفم اجازه می‌داد از او پرستاری کردم. هرگز موجودی چنین تأمل‌برانگیز ندیده بودم: چشمانش غالباً حالتی وحشی و حتی دیوانه‌وار داشت؛ اما لحظه‌هایی نیز پیش می‌آمد که اگر کسی اندک مهربانی در حقش روا می‌داشت یا کوچک‌ترین خدمتی به او می‌کرد، سراسر چهره‌اش به نوری از نیک‌خواهی و ملاحت روشن می‌شد، نوری که هرگز همانندش را ندیده‌ام. با این همه، بیش‌تر اوقات اندوهگین و نومید است و گاه دندان بر هم می‌فشارد، چنان‌که گویی از سنگینی مصیبتی که بر او فرود آمده به تنگ آمده است.وقتی میهمانم اندکی نیرو گرفت، به زحمت توانستم ملوانان را از او دور نگه دارم؛ آنان می‌خواستند هزار پرسش از او بپرسند، اما من اجازه ندادم کنجکاوی بیهوده‌شان او را بیازارد، زیرا بازگشت تندرستیِ تن و روانش آشکارا در گرو آسودگی کامل بود. با این حال، یک‌بار معاونم از او پرسید چرا در چنین وسیله عجیبی تا آن اندازه در دل یخ‌ها پیش رفته است.چهره‌اش بی‌درنگ در تیرگی عمیقی فرو رفت و پاسخ داد:«در جست‌وجوی کسی بودم که از من گریخت.»ـ «و آن مردی که تعقیب می‌کردید، به همین شیوه سفر می‌کرد؟»ـ «آری»ـ «پس گمان می‌کنم او را دیده باشیم؛ زیرا روز پیش از آن‌که شما را بیابیم، سورتمه‌ای دیدیم که سگ‌ها آن را می‌کشیدند و مردی در آن نشسته بود و از روی یخ می‌گذشت.»این سخن توجه بیگانه را سخت برانگیخت و درباره مسیری که آن «دیو[2]» ــ چنان‌که خود نامش می‌برد ــ پیموده بود، پرسش‌های فراوان کرد. اندکی بعد، هنگامی که با من تنها شد، گفت:«بی‌گمان کنجکاوی شما را برانگیخته‌ام، همان‌گونه که این مردان نیک را؛ اما شما بیش از آن ملاحظه‌کارید که از من پرس و جو کنید.»گفتم: «بی‌شک اگر با پرسش‌های خود آزارتان دهم، گستاخانه و غیرانسانی خواهد بود.»ـ «و با این همه، مرا از وضعیتی شگفت و خطرناک رهانیده‌اید؛ با نیک‌خواهی مرا به زندگی بازگردانده‌اید.»اندکی بعد پرسید آیا به نظرم شکستن یخ‌ها سورتمه دیگر را نابود کرده است یا نه. پاسخ دادم که نمی‌توانم با اطمینان داوری کنم؛ یخ‌ها نزدیک نیمه‌شب شکسته بودند و ممکن بود آن مسافر پیش از آن به جای امنی رسیده باشد؛ اما در این‌باره نمی‌توانستم حکم قطعی بدهم.از آن زمان، روحی تازه در کالبد فرسوده بیگانه دمیده شد. بی‌نهایت مشتاق بود بر عرشه باشد و چشم به راه سورتمه‌ای بدوزد که پیش از او دیده بودیم؛ اما او را قانع کرده‌ام که در کابین بماند، زیرا برای تحمل سرمای گزنده هوا هنوز بسیار ناتوان است. قول داده‌ام کسی مراقب باشد و اگر شیء تازه‌ای در افق پدیدار شد، بی‌درنگ آگاهش کند.این بود گزارش من از آن‌چه تا امروز در پی آن واقعه شگفت رخ داده است. بیگانه به تدریج در تندرستی پیشرفت کرده، اما بسیار خاموش است و هر گاه جز من کسی وارد کابینش شود، آشکارا ناآرام می‌شود. با این حال، رفتار نرم و دل‌جویانه‌اش چنان است که همه ملوانان به او علاقه‌مند شده‌اند، هر چند گفت‌وگوی چندانی با او نداشته‌اند. من نیز کم‌کم او را چون برادری دوست می‌دارم و اندوه عمیق و مداومش در دلم هم‌دردی و شفقت برمی‌انگیزد. بی‌گمان در روزگار بهترش انسانی والا بوده است؛ زیرا حتی اکنون که به ویرانه‌ای می‌ماند، هم‌چنان جذاب و دوست‌داشتنی است.مارگارت عزیزم، در یکی از نامه‌هایم گفته بودم که در پهنه اقیانوس دوستی نخواهم یافت؛ اما اکنون مردی را یافته‌ام که اگر روحش در زیر بار مصیبت در هم نشکسته بود، داشتنش را به سان برادری برای دل خود نعمتی بزرگ می‌شمردم.هرگاه رویداد تازه‌ای رخ دهد، یادداشت‌هایم را درباره این بیگانه ادامه خواهم داد.۱۳ آگوست —۱۷دل‌بستگیم به میهمانم هر روز فزونی می‌گیرد. او هم‌زمان تحسین و ترحم مرا برمی‌انگیزد، آن هم به اندازه‌ای شگفت. چگونه می‌توان دید چنین موجود والایی زیر بار رنج نابود می‌شود و دل از درد لبریز نشود؟ او بسیار لطیف و در عین حال بسیار خردمند است؛ ذهنش بسیار پرورش یافته است و هنگامی که سخن می‌گوید، اگرچه کلماتش با بهترین هنر گل‌چین شده‌اند، با سرعت و فصاحتی بی‌نظیر جاری می‌شوند.اکنون از بیماریش بسیار بهبود یافته و پیوسته بر عرشه است، گویی در انتظار سورتمه‌ای است که پیش از او دیده بودیم. با این همه، هرچند اندوهگین است، چنان در رنج خویش فرو نرفته که به کار و اندیشه دیگران بی‌اعتنا باشد. بارها درباره طرح من با من گفت‌وگو کرده است؛ طرحی که بی‌پرده با او در میان نهاده‌ام. با دقت در همه استدلال‌هایم برای کامیابی نهاییم درنگ کرد و حتی در جزئی‌ترین تدابیری که برای تضمین آن اندیشیده بودم تأمل نمود. هم‌دلی که نشان می‌داد چنان در من اثر کرد که از زبان دل سخن بگویم، از شور سوزان روحم پرده بردارم و با تمام حرارتی که مرا گرم می‌کرد بگویم چگونه با چه اشتیاقی ثروتم، وجودم و همه امیدهایم را در راه پیش‌برد هدفم فدا می‌کنم. جان یا مرگ یک انسان بهایی اندک بود در برابر دانشی که در پی آن بودم، در برابر تسلطی که می‌توانستم بر نیروهای عنصریِ دشمن نوع بشر به دست آورم و به نسل‌های پس از خود بسپارم.همین که چنین سخن می‌گفتم، سایه‌ای تیره بر چهره شنونده‌ام نشست. نخست دیدم می‌کوشد هیجانش را فرو نشاند؛ دست‌ها را بر چشمانش نهاد و صدایم لرزید و برید، آن‌گاه که دیدم اشک‌ها از میان انگشتانش فرو می‌چکد؛ ناله‌ای از سینه‌اش برخاست. خاموش ماندم. سرانجام با صدایی شکسته گفت:«مرد نگون‌بخت! آیا تو نیز در جنون من شریک شده‌ای؟ آیا تو نیز از آن جامِ مست‌کننده نوشیده‌ای؟ سخنم را بشنو؛ بگذار سرگذشتم را بازگویم، آن‌گاه این جام را از لبان خود فرو خواهی انداخت!»این سخنان، درست همان‌طور که فکر می‌کنی، کنجکاویم را سخت برانگیخت. اما طغیان اندوهی که او را فراگرفته بود توان اندکش را از او گرفت و ساعت‌ها آرامش و گفت‌وگویی ملایم لازم بود تا دوباره به تعادل بازگردد. پس از آن‌که بر آشوب احساساتش چیره شد، گویی خود را خوار می‌شمرد که برده عاطفه گشته است؛ و با فرونشاندن استبداد تیره نومیدی، سخن را بار دیگر به احوال شخصی من کشاند. از گذشته‌ام پرسید. داستان کوتاه بود، اما رشته‌های اندیشه گوناگون را برانگیخت. از آرزویم برای یافتن دوستی سخن گفتم، از تشنگیم برای هم‌دلی عمیق‌تر با ذهنی هم‌طراز، و یقین خود را بیان کردم که انسانی که از این نعمت بی‌بهره باشد، بهره چندانی از خوشبختی ندارد.ما موجوداتی ناقص و نیمه‌ساخته‌ایم؛ اگر کسی داناتر و بهتر از خودمان—که دوست واقعی چنین است—به یاری‌مان نیاید تا ضعف‌های وجودمان را به کمال برساند، هیچ‌گاه کامل نخواهیم شد. من نیز زمانی دوستی داشتم، والاترین موجود انسانی، و چون چنین کسی را تجربه کرده‌ام، می‌توانم درباره دوستی اظهار نظر کنم. تو امید داری و جهان پیش روی توست و دلیلی برای نومیدی نداری. اما من... من همه‌چیز را از دست داده‌ام و دیگر نمی‌توانم زندگی را از نو آغاز کنم.» چهره‌اش هنگام گفتن این سخن، اندوهی آرام و استوار را می‌نمایاند که تا ژرفای دلم را لرزاند. سپس خاموش شد و به کابین خود بازگشت.حتی اکنون که روحش شکسته است، هیچ‌کس به اندازه او زیبایی‌های طبیعت را چنان ژرف احساس نمی‌کند. آسمان پرستاره، دریا و هر منظره‌ای که این سرزمین‌های شگفت پیش چشم می‌نهند، هنوز توان آن را دارند که روحش را از خاک برکشند. چنین انسانیدو۲ گونه زیستن دارد: می‌تواند در رنج غوطه‌ور شود و زیر بار ناکامی‌ها خم شود، اما چون به درون خود پناه می‌برد، هم‌چون روحی آسمانی است با هاله‌ای پیرامون خویش که در محدوده آن هیچ اندوه یا خطایی راه نمی‌یابد.از شور و شوقی که درباره این شیدای ملکوتی[3] ابراز می‌کنم خنده‌ات می‌گیرد؟ اگر او را می‌دیدی، چنین نمی‌کردی. تو با کتاب‌ها و خلوت از جهان پرورش یافته‌ای و طبعی نکته‌سنج یافته‌ای؛ و همین تو را شایسته‌تر می‌کند تا فضیلت‌های خارق‌العاده این مرد شگفت را دریابی. گاه کوشیده‌ام دریابم کدام خصیصه است که او را چنین بی‌قیاس از هر که شناخته‌ام برتر می‌نشاند. گمان می‌کنم آن نوعی دریافت شهودی است، نیروی داوری تیز و بی‌خطا، نفوذی در علل امور با روشنی و دقتی کم‌نظیر؛ و افزون بر این، توان بیان و صدایی که زیر و بم‌های گوناگونش موسیقی است که جان را مسخر می‌کند.۱۹ آگوست —۱۷دیروز بیگانه به من گفت: «کاپیتان والتون، شما به راحتی می‌توانید متوجه شوید که من از بدبختی‌های بزرگ و بی‌مانندی رنج برده‌ام. زمانی بر آن بودم که خاطره این مصیبت‌ها با من بمیرد، اما تو مرا واداشته‌ای که تصمیمم را تغییر دهم. تو در پی دانش و خردی، چنان‌که من زمانی بودم. از دل آرزو می‌کنم کام‌یابیت هم‌چون ماری نباشد که تو را بگزد، آن‌گونه که مرا گزید. نمی‌دانم روایت بدبختی‌هایم چه سودی برایت خواهد داشت، اما چون می‌اندیشم در همان راهی گام می‌نهی که من رفتم و خود را در همان خطرهایی می‌افکنی که مرا به این حال رسانده، می‌پندارم شاید از سرگذشتم پندی بگیری؛ پندی که اگر کامیاب شدی راهنمایت باشد و اگر ناکام ماندی مایه تسلایت. آماده باش که رخدادهایی را بشنوی که معمولاً شگفت‌انگیز شمرده می‌شوند. اگر در مناظری رام‌تر از طبیعت بودیم، شاید از ناباوری یا حتی تمسخرت بیم داشتم؛ اما در این سرزمین‌های وحشی و رازآلود، بسیاری چیزها ممکن می‌نماید که آنان که با نیروهای گوناگون طبیعت آشنا نیستند به خنده‌شان می‌گیرند. تردید ندارم که رشته روایتم خود گواه درونی صدق حوادثی خواهد بود که در آن بازگو می‌شود.»می‌توانی تصور کنی که از این وعده چه اندازه خرسند شدم؛ با این حال نمی‌خواستم با بازگویی مصیبت‌هایش اندوهش تازه شود. مشتاق شنیدن روایت بودم، هم از سر کنجکاوی و هم از میل صادقانه به آن‌که اگر در توانم باشد سرنوشتش را بهبود بخشم. این احساس را در پاسخم بیان کردم.گفت: «از هم‌دردیت سپاسگزارم، اما بیهوده است، سرنوشتم تقریباً به انجام رسیده. تنها در انتظار یک واقعه‌ام و آن‌گاه در آرامش خواهم آرمید. احساس تو را درمی‌یابم،» چون دید می‌خواهم سخنش را قطع کنم، ادامه داد: «اما اشتباه می‌کنی، دوست من ــ اگر بگذاری چنین بنامت ــ هیچ چیز نمی‌تواند تقدیرم را دگرگون کند؛ سرگذشتم را بشنو و خواهی دید چگونه به گونه‌ای برگشت‌ناپذیر رقم خورده است.»آن‌گاه گفت فردا، هنگامی که فراغتی داشته باشم، روایتش را آغاز خواهد کرد. این وعده مرا به گرم‌ترین سپاس واداشت. تصمیم گرفته‌ام هر شب، مگر آن‌که وظیفه‌ای ضروری مانعم شود، آن‌چه را در طول روز از او شنیده‌ام تا آن‌جا که بتوانم به همان الفاظ خودش ثبت کنم؛ و اگر گرفتار باشم، دست کم یادداشت بردارم. این دست‌نوشته بی‌گمان برای تو بسی دل‌انگیز خواهد بود؛ اما برای من، که او را می‌شناسم و سخنانش را از زبان خودش می‌شنوم، با چه شور و هم‌دلی روزی آن را باز خواهم خواند! هم‌اکنون که کارم را آغاز می‌کنم، صدای پرطنینش در گوشم طنین می‌افکند. چشمان درخشانش با آن شیرینی اندوهگین بر من دوخته است؛ دست نحیفش را می‌بینم که با حرارت بالا می‌رود و سیمای چهره‌اش از فروغ جانش روشنایی یافته است. سرگذشتش باید شگفت و جان‌خراش باشد؛ سهمگین طوفانی که کشتی باشکوه را در مسیرش دربرگرفت و چنین درهم شکستش — چنین!قسمت بعدی[1] brandy[2] dæmon[3] divine wanderer</description>
                <category>هزارداستان</category>
                <author>هزارداستان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 01:12:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرانکنشتاین (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@hezardastan/frankenstein-2-acxg2c65pp1x</link>
                <description>فرانکنشتاین (۱)نامه ۲به خانم ساویل، انگلستانآرخانگلسک، ۲۸ مارس —1۷زمان در این‌جا چه کند می‌گذرد، آن هم در حالی که سراسر در میان یخ و برف محاصره شده‌ام! با این همه، گامی دیگر در راه مأموریت خود برداشته‌ام. کشتی کرایه کرده‌ام و اکنون سرگرم گردآوردن ملوانانم هستم؛ کسانی که تاکنون به خدمت گرفته‌ام، مردانی به نظر می‌رسند که می‌توانم بر آنان تکیه کنم و بی‌گمان از شجاعت و بی‌باکی زیادی برخوردارند.اما کمبودی هست که هرگز نتوانسته‌ام آن را برطرف کنم، و اکنون نبودِ آن را چونان رنجی سخت احساس می‌کنم: من دوستی ندارم، مارگارت. هنگامی که با شور کامیابی سرشار شوم، کسی نخواهد بود که در شادیم شریک گردد؛ و اگر نومیدی بر من بتازد، هیچ‌کس نخواهد کوشید مرا در اندوهم استوار بدارد. درست است که اندیشه‌هایم را بر کاغذ می‌آورم؛ اما این راهی بس ناتوان برای انتقال احساس است. آرزوی هم‌دمی را دارم که بتواند با من هم‌دلی کند، کسی که نگاهش پاسخ نگاه من باشد. شاید مرا رمانتیک بدانی، خواهر عزیزم، اما من تلخیِ نبودِ یک دوست را عمیقاً حس می‌کنم. کسی را در کنار خود ندارم که هم لطیف باشد و هم دلیر، هم ذهنی پرورده داشته باشد و هم فراخ، و ذوق و سلیقه‌اش با من هم‌سان باشد تا طرح‌هایم را تأیید یا اصلاح کند. چنین دوستی چه بسیار می‌توانست کاستی‌های برادر بیچاره‌ات را جبران کند! من در عمل بیش از حد پرشورم و در برابر دشواری‌ها شکیبایی اندکی دارم. اما بدتر از همه این است که خودآموخته‌ام: ۱۴ سال نخست زندگیم را آزاد و رها در دشت‌ها گذراندم و جز کتاب‌های سفرنامه عمویمان توماس چیزی نخواندم. در همان سن با شاعران نام‌دار کشور خود آشنا شدم؛ اما تنها زمانی به ضرورت آموختن زبان‌هایی فراتر از زبان مادری پی بردم که دیگر از آن آگاهی نمی‌توانستم مهم‌ترین بهره‌ها را ببرم. اکنون ۲۸ سال دارم و در حقیقت از بسیاری از شاگردان ۱۵ ساله بی‌سوادترم. درست است که بیش‌تر اندیشیده‌ام و خیال‌پردازی‌هایم گسترده‌تر و باشکوه‌ترند، اما—چنان‌که نقاشان می‌گویند—انسجام ندارند؛ و سخت نیازمند دوستی هستم که آن‌قدر خرد داشته باشد که مرا به صرف رمانتیک بودن خوار نشمارد، و آن‌قدر مهر داشته باشد که بکوشد ذهنم را سامان دهد.با این همه، این‌ها شکایت‌هایی بی‌ثمر است؛ بی‌تردید نه در اقیانوس پهناور دوستی خواهم یافت و نه حتی این‌جا در آرخانگلسک، در میان بازرگانان و دریانوردان. با این حال، احساس‌هایی پاک، بی‌آمیختگی با نخاله‌های طبیعت انسانی، حتی در این سینه‌های خشن نیز می‌تپد. برای نمونه، معاون من مردی است با شجاعتی شگفت‌انگیز و روحیه‌ای ماجراجویانه؛ دیوانه‌وار تشنه افتخار است؛ یا دقیق‌تر بگویم، تشنه پیشرفت در حرفه‌اش. او انگلیسی است و در میان تعصبات ملی و صنفی، که با پرورش فکری نرم نشده‌اند، هنوز برخی از شریف‌ترین خصلت‌های انسانی را در خود نگاه داشته است. نخستین بار بر عرشه یک کشتی نهنگ‌گیر با او آشنا شدم و چون دیدم در این شهر بی‌کار است، به آسانی او را برای یاری در مأموریت خود به خدمت گرفتم.ناخدا مردی است خوش‌طبع و در کشتی به سبب ملایمت و نرمیِ شیوه فرماندهیش شهره است. همین ویژگی، در کنار درست‌کاری شناخته‌شده و شجاعت زیادش، مرا سخت مشتاق کرد که او را به کار گیرم. جوانی که در انزوا گذشته و بهترین سال‌هایم که زیر سرپرستی لطیف و زنانه تو سپری شده، چنان بنیاد شخصیت مرا صیقل داده است که از خشونت معمولی که بر کشتی‌ها روا می‌دارند بی‌زاری شدیدی دارم؛ هرگز باور نداشته‌ام که چنین رفتاری ضروری باشد. و چون از دریانوردی شنیدم که هم به مهربانی دل شهره است و هم خدمه‌اش با احترام و اطاعت از او پیروی می‌کنند، خود را به راستی خوش‌اقبال یافتم که توانستم خدماتش را به دست آورم. نخستین بار داستان او را به شکلی نسبتاً رمانتیک شنیدم، از زنی که خوشبختی زندگی‌اش را وام‌دار اوست. خلاصه داستانش این است: چند سال پیش دل‌باخته دختر جوانی روس با دارایی متوسط شد و چون مبلغی قابل توجه از پاداش‌های دریایی اندوخت، پدر دختر به این پیوند رضایت داد. او یک بار، پیش از مراسم مقرر، محبوبش را دید؛ اما دختر غرق در اشک بود و خود را به پای او انداخت و از او خواست که رهایش کند و در همان حال اعتراف کرد که دل در گرو دیگری دارد؛ اما آن مرد تهی‌دست است و پدرش هرگز به آن ازدواج رضایت نخواهد داد. دوست بزرگوارم دختر را آرام کرد و چون نام دل‌داده‌اش را شنید، بی‌درنگ از خواستگاری دست کشید. پیش‌تر با پول خود مزرعه‌ای خریده بود تا باقی عمرش را در آن بگذراند، اما همه آن را، همراه با باقی‌مانده پاداش[1]هایش برای خرید دام، به رقیبش بخشید و سپس خود نزد پدر دختر رفت و از او خواست با ازدواج دخترش با محبوب واقعیش موافقت کند. پیرمرد قاطعانه نپذیرفت، چرا که خود را از سر شرافت وام‌دار دوست من می‌دانست. دوست من، چون دید پدر نرمش‌ناپذیر است، وطنش را ترک کرد و بازنگشت تا آن‌گاه که شنید محبوب پیشینش مطابق میل خود ازدواج کرده است. بی‌گمان چنین خواهی گفت: «چه مرد بزرگواری!»[2]. آری، چنین است؛ اما افسوس که کاملاً بی‌تحصیل است: خاموشیش مثل ترک‌هاست و نوعی بی‌خیالی ناآگاهانه همراه اوست که هر چند رفتار او را شگفت‌انگیزتر می‌کند، از میزان علاقه و هم‌دلی که در غیر این صورت برمی‌انگیخت، می‌کاهد.با این همه، گمان مبر که چون اندکی شکایت می‌کنم، یا چون تسلایی را در ذهن می‌پرورانم که شاید هرگز به آن نرسم، در تصمیم‌هایم سست شده‌ام. عزم من به استواری سرنوشت است و سفرم تنها در انتظار آن است که هوا اجازه عزیمت بدهد. زمستان به غایت سخت بوده، اما بهار نویدبخش است و آن را فصلی زودرس می‌دانند؛ شاید زودتر از آن‌چه انتظار داشتم به دریا بزنم. بی‌گدار به آب نخواهم زد؛ تو مرا آن‌قدر می‌شناسی که به احتیاط و سنجیدگیم در زمانی که جان دیگران به دست من سپرده می‌شود، اعتماد کنی.نمی‌توانم احساساتم را در آستانه این مأموریت برایت وصف کنم. انتقال تصور آن لرزش درونی—نیمه لذت، نیمه بیم—که با آن آماده رفتنم، ناممکن است. رهسپار سرزمین‌های ناشناخته‌ام، به «دیار مه و برف»؛ اما آلباتروسی نخواهم کشت، پس برای سلامتی‌ام نگران مباش و مترس که چون «دریانورد کهن» فرسوده و غم‌زده نزدت بازگردم.[3] ممکن است خنده‌دار به نظر برسد، اما رازی را فاش می‌کنم: بارها دل‌بستگی و شور پرشورم به رازهای خطرناک دریا را به آن اثر خیال‌انگیزترین شاعر روزگار ما نسبت داده‌ام.[4] چیزی در جانم در کار است که خود نیز آن را درست نمی‌فهمم. در عمل کوشا و سخت‌کوشم—کارگری که با پایداری و رنج کار را به انجام می‌رساند—اما افزون بر این، عشقی به شگفتی‌ها و ایمانی به آن‌ها در همه طرح‌هایم تنیده است؛ نیرویی که مرا از راه‌های معمول آدمیان بیرون می‌کشد و تا دریای وحشی و سرزمین‌های نادیده‌ای که قصد کاوش آن‌ها را دارم، پیش می‌راند.برگردیم به دل‌مشغولی‌های مهم‌تر. آیا پس از پیمودن دریاهایی پهناور و بازگشت از جنوبی‌ترین دماغ آفریقا یا آمریکا، بار دیگر تو را خواهم دید؟ جرأت ندارم چنین کامیابی را انتظار بکشم، و با این حال تاب نگاه کردن به روی دیگر این تصویر را هم ندارم. فعلاً به هر فرصتی برایم بنویس؛ شاید در زمان‌هایی نامه‌هایت به دستم برسد که بیش از هر وقت دیگری برای نگاه داشتن روحیه‌ام به آن‌ها نیاز دارم. تو را با نهایت مهر دوست دارم. اگر دیگر از من خبری نشد، با محبت مرا به یاد بیاور.برادرِ دلبندت،رابرت والتون[1] prize-money - پولی که از غنایم دریایی به دست می‌آيد.[2] “What a noble fellow!”[3] اشاره به شعر «دریانورد کهن» اثر ساموئل تیلور کولریج؛ در آن، کشتن آلباتروس باعث نفرین و بدبیاری دریانورد می‌شود. منظور والتون کنایه از پرهیز از خطایی شوم و سرنوشت‌ساز است.[4] «دریانورد کهن» اثر ساموئل تیلور کولریج</description>
                <category>هزارداستان</category>
                <author>هزارداستان</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 21:55:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرانکنشتاین (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@hezardastan/frankenstein-%DB%B1-gwqrpwdbnpye</link>
                <description>این قسمت اول از مجموعه پستی هست که قراره در اون ترجمه فارسی رمان فرانکنشتاین (Frankenstein) اثر مری شلی (Mary Shelley) رو با هم بخونیم. ترجمه فارسی توسط خود هزارداستان انجام میشه(البته با کمک هوش مصنوعی:)‌ )؛ امیدوارم مورد رضایت مخاطبین قرار بگیره.نامه ۱به خانم ساویل[1]، انگلستانسن‌پترزبورگ، ۱۱ دسامبر —1۷[2]از شنیدن این خبر شادمان خواهی شد که آغازِ کاری که با چنین بدگمانی‌هایی درباره آن می‌اندیشیدی، با هیچ حادثه ناگواری همراه نبوده است. دیروز به این‌جا رسیدم و نخستین وظیفه‌ام آن است که خواهر عزیزم را از سلامت خود و از اطمینان روزافزونم به کامیابی این مأموریت آگاه سازم.اکنون بسیار دورتر از لندن و در عرض جغرافیایی بالاتری هستم و هنگامی که در خیابان‌های سن‌پترزبورگ گام می‌زنم، نسیمی سرد از شمال بر گونه‌هایم می‌وزد؛ نسیمی که اعصابم را نیرو می‌بخشد و وجودم را سرشار از شادمانی می‌کند. آیا این احساس را درمی‌یابی؟ این باد، که از سرزمین‌هایی می‌آید که به سویشان پیش می‌روم، مزه‌ای[3] از آن اقلیم‌های یخ‌بسته به من می‌بخشد. با این بادِ نویدبخش، خیال‌پردازی‌هایم جان‌دارتر و پرشورتر می‌شود. بیهوده می‌کوشم خود را قانع کنم که قطب جایگاه یخ و ویرانی است؛ در خیال من همواره به صورت سرزمینی از زیبایی و لذت جلوه می‌کند. مارگارت! آن‌جا خورشید همواره پیداست؛ قرص پهناورش افق را می‌ساید و فروغی جاودانه می‌پراکند. آن‌جا—و با اجازه خواهرم، اندکی به گزارش دریانوردان پیشین اعتماد می‌کنم—برف و یخبندان رخت برمی‌بندد؛ و ما، بر دریایی آرام، به سرزمینی رانده می‌شویم که در شگفتی‌ها و زیبایی، از هر ناحیه‌ای که تاکنون بر کره مسکون کشف شده، فراتر است. فرآورده‌ها و سیمایش ممکن است بی‌مانند باشد، چنان‌که پدیده‌های اجرام آسمانی در آن خلوت‌های ناشناخته بی‌گمان چنین‌اند. از سرزمینی با روشنایی ابدی چه انتظارها که نمی‌توان داشت؟ شاید در آن‌جا نیروی شگفتی را کشف کنم که سوزن قطب‌نما را می‌کشد و بتوانم هزاران مشاهده آسمانی را—که تنها به چنین سفری نیاز دارند—چنان سامان دهم که ناهماهنگی‌های ظاهریشان برای همیشه سازگار شود. کنجکاوی سوزانم را با دیدن بخشی از جهان که هرگز پیش از این دیده نشده سیراب خواهم کرد و شاید بر خاکی قدم بگذارم که هرگز پای انسانی آن را نیالوده است. این‌ها وسوسه‌های من‌اند؛ و بسنده‌اند تا هر ترس از خطر یا مرگ را در هم شکنند و مرا وادارند این سفر پررنج را با همان شادمانی آغاز کنم که کودکی، همراه هم‌بازیانِ تعطیلاتش، سوار بر قایقی کوچک می‌شود تا رودخانه زادگاهش را به قصد کشف بالا برود. اما اگر همه این گمانه‌ها نادرست از کار درآید، نمی‌توانی سودِ بی‌بدیل کاری را که برای همه نوع بشر—تا واپسین نسل—به ارمغان می‌آورم انکار کنی: یا با یافتن گذرگاهی نزدیک قطب به آن سرزمین‌ها که اکنون رسیدن به آن‌ها ماه‌ها به درازا می‌کشد؛ یا با آشکار کردن راز مغناطیس، که اگر اصلاً ممکن باشد، تنها از راه مأموریتی چون مأموریت من میسر است.این اندیشه‌ها آشفتگی را که با آن نامه‌ام را آغاز کرده بودم فرو نشانده است و اکنون قلبم با شور و شوقی می‌درخشد که مرا تا آسمان بالا می‌برد؛ زیرا هیچ چیز به اندازه هدفی استوار —نقطه‌ای که جان بتواند نگاه اندیشه خود را بر آن بدوزد— آرامش‌بخش ذهن نیست. این سفر رؤیای محبوب سال‌های کودکیم بوده است. با شوری فراوان گزارش سفرهای گوناگونی را خوانده‌ام که به امید رسیدن به اقیانوس آرام شمالی از راه دریاهای پیرامون قطب انجام شده‌اند. شاید به یاد داشته باشی که تاریخ همه سفرهای اکتشافی، سراسر کتاب‌خانه عموی خوبمان، توماس، را تشکیل می‌داد. تحصیلم رها شده بود، اما شیفته خواندن بودم. این کتاب‌ها شب و روز مطالعه من بودند و آشنایی ژرفم با آن‌ها حسرتی را که در کودکی، هنگام آگاهی از آخرین وصیت پدرم—که به عمویم فرمان داده بود مرا از زندگی دریانوردی بازدارد—احساس کرده بودم، بیش‌تر می‌کرد.این خیال‌ها زمانی رنگ باخت که برای نخستین بار به خواندن آن شاعرانی پرداختم که سروده‌هایشان روحم را مسحور کرد و آن را به آسمان برد. من نیز شاعر شدم و یک سال تمام در بهشتی که خود آفریده بودم زیستم؛ می‌پنداشتم شاید بتوانم در معبدی که نام‌های هومر و شکسپیر در آن تقدیس شده‌اند، جایگاهی بیابم. تو از ناکامی من به خوبی آگاهی و می‌دانی که چگونه سنگینیِ آن نومیدی را بر دوش کشیدم. اما درست در همان زمان، ثروت پسرعمویم به من رسید و اندیشه‌هایم بار دیگر به مجرای گرایش‌های نخستینم بازگشت.۶ سال از آن روز گذشته است که بر این مأموریت کنونی عزم جزم کردم. هنوز هم می‌توانم ساعتی را به یاد آورم که از آن دم خود را وقف این مأموریت بزرگ کردم. نخست با خو دادن بدنم به سختی‌ها آغاز کردم. در چندین سفر، همراه صیادان نهنگ به دریای شمال رفتم؛ داوطلبانه سرما، گرسنگی، تشنگی و بی‌خوابی را تحمل کردم؛ روزها غالباً سخت‌تر از ملوانان عادی کار می‌کردم و شب‌ها را به مطالعه ریاضیات، نظریه پزشکی و شاخه‌هایی از علوم طبیعی می‌پرداختم که یک ماجراجوی دریایی می‌توانست از آن‌ها بیش‌ترین فایده عملی را ببرد. دو بار واقعاً به عنوان یک ملوان ساده در یک نهنگ‌گیرِ گرینلندی[4] مشغول به کار شدم و به نحو تحسین‌برانگیزی از عهده کار برآمدم. اعتراف می‌کنم اندکی به خود بالیدم وقتی ناخدایم مقام دوم کشتی را به من پیشنهاد کرد و با اصراری بسیار از من خواست بمانم؛ آن‌قدر که خدماتم را ارزشمند می‌شمرد.و اکنون، مارگارت عزیز، آیا سزاوار نیست که به هدفی بزرگ دست یابم؟ می‌توانستم زندگیم را در آسایش و تجمل بگذرانم، اما شکوه را بر همه فریب‌هایی که ثروت پیش پایم می‌نهاد ترجیح دادم. آه، کاش صدایی دل‌گرم‌کننده پاسخ مثبت می‌داد! شجاعت و عزمم استوار است؛ اما امیدهایم نوسان دارد و روحم بسیار اوقات افسرده می‌شود. در آستانه سفری دراز و دشوارم که مقتضیاتش همه استقامت مرا خواهد طلبید: از من خواسته می‌شود نه‌تنها روحیه دیگران را بالا نگه دارم، بلکه گاه، وقتی روحیه خودشان فرو می‌ریزد، روحیه خویش را نیز استوار سازم.این مساعدترین فصل برای سفر در روسیه است. سورتمه‌ها به‌سرعت بر روی برف می‌لغزند و حرکتی دل‌نشین دارند؛ به گمان من بسی خوشایندتر از کالسکه‌های مسافربری انگلیسی. اگر در پوستین پیچیده باشید، سرمای هوا چندان طاقت‌فرسا نیست؛ و من خود نیز چنین پوششی برگزیده‌ام، زیرا از پیش می‌دانستم که بی‌حرکت نشستن، آن‌هم هنگامی که هیچ جنبشی نمی‌تواند از یخ‌زدن خون در رگ‌ها جلوگیرد، با راه رفتن بر عرشه کشتی تفاوت زیادی دارد. هرگز نمی‌خواهم جانم را در جاده میان سن‌پترزبورگ و آرخانگلسک[5] از دست دهم.تا دو یا سه هفته دیگر راهی آرخانگلسک خواهم شد؛ قصدم این است که در آن‌جا کشتی کرایه کنم (که با پرداخت بیمه مالک به‌سادگی ممکن است) و به تعداد لازم، از میان کسانی که به صید نهنگ خو گرفته‌اند، ملوان بگیرم. پیش از ماه ژوئن عازم دریا نخواهم شد؛ و بازگشت من کی خواهد بود؟ آه، خواهر عزیزم، چگونه می‌توانم به این پرسش پاسخ دهم؟ اگر کامیاب شوم، ماه‌ها، شاید سال‌ها، خواهد گذشت تا دوباره هم‌دیگر را ببینیم. اگر ناکام بمانم، یا به‌زودی مرا خواهی دید، یا هرگز.خداحافظ، مارگارتِ عزیز و شایسته من. باشد که آسمان بر تو باران برکت فرو ریزد و مرا محفوظ بدارد، تا بتوانم بارها و بارها سپاس خود را از همه مهر و مهربانیت به جا آورم.برادرِ دلبندت،ر. والتون[6]قسمت بعدی[1] Mrs. Saville[2] این خط تیره‌ها یعنی دو رقم آخر سال حذف شده‌اند. مری شِلی عمداً سال دقیق را مشخص نکرده است.[3] foretaste[4] Greenland whaler[5] Archangel[6] R. Walton</description>
                <category>هزارداستان</category>
                <author>هزارداستان</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 23:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>