<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین فغانپورگنجی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@hfg</link>
        <description>نویسنده  &quot;داستانهای گازدار 1و2 &quot;؛ &quot;یک ساعت رویایی&quot;؛ &quot;مشاغل مرتبط با خودرو&quot; و...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:35:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1650292/avatar/1C1OxI.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین فغانپورگنجی</title>
            <link>https://virgool.io/@hfg</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کاردان</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-i5rz2wknouhx</link>
                <description>روز نوشت: کاردانیکی از مشتریان فامیل نسبی و سببی، فیلترهای شش‌گانه تصفیه آب خانگی را قبل از عید از فروشگاه خریداری کرد. به ایشان گفتم: «اجازه بدهید تکنسین‌های مربوطه بیایند و کار سرویس را برایتان انجام دهند.»ایشان پاسخ داد: «من که دیپلم نظام قدیم رشته اتومکانیک هستم و بیش از سی سال راننده کامیون کمپرسی در جاده و بیابان بوده‌ام. پسرم هم مهندس برق و نیروی زبده سازمان آتش‌نشانی است. آیا دوتایی نمی‌توانیم چهار تا فیلتر یک تصفیه آب خانگی را عوض کنیم؟ مگه چی داره؟»به او گفتم: «آقا رضا! از قدیم گفته‌اند: کار را باید به کاردان سپرد. من که کارشناس هستم، کاری که بلد نیستم را به کاردان (تکنسین مربوطه) می‌سپارم. خواهرم مشکل کلیه دارد و به آب تصفیه وابسته است. این دستگاه از زمانی که قیمتش حدود دویست هزار تومان بود، تا حالا فقط فیلترهای یک تا سه تعویض می‌شد. ایام عید و رفت و آمد در پیش بود و دامادم فارغ از کارهای بیرونی، فرصت پرداختن به اندرون خانه را پیدا کرده بود. آن شب دو بار کرکره فروشگاه را بالا کشیدم و قطعات تکمیلی (مخزن چهار گالنی + شیر ورودی و کپسول Flow) را تا درب منزل ارسال کردم. آن شب به ظاهر نتیجه رضایت‌بخش بود.»چند روز بعد که برای خریدهای تازه به شهر رفته بودم، جریان را برای تکنسین جوان فروشگاه شرح دادم. او گفت: «از آنجایی که کار هواگیری را انجام نداده‌اند، به زودی ممبران کوپ خواهد کرد و عمل تصفیه آب با مشکل روبرو خواهد شد!» بلافاصله به خواهرزاده‌ام زنگ زدم و موضوع را به ایشان اطلاع دادم. او گفت: «فعلاً داره کار می‌کنه، ولی ما هواگیری به شیوه‌ای که فرمودید را انجام ندادیم.»خلاصه اینکه، فقط پنج روز بعد از عید، آقا داماد با من تماس گرفت و گفت: «کاردان کاربلد خودت را هماهنگ کن بیاد!» او مجبور شد علاوه بر خریدهای قبلی و زحمات خودش و ما، حدود هفتصد هزار تومان هزینه کند!پس؛ اگر کارشناس و کارشناس ارشد و دکترای ده رشته فنی را هم دارید، کاری را که سررشته ندارید به کاردان و اهل فنش بسپارید! 🙏🌺😄👏👌با احترام، حسین فغان پور گنجی</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 12:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو رکعت نماز در طی دو سال!</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%D8%AF%D9%88-%D8%B1%DA%A9%D8%B9%D8%AA-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84-s2eg6yeachaw</link>
                <description>به نام خداروز نوشت: دو رکعت نماز در دو سال و برای دو سال!!پنج‌شنبه، سی‌ام اسفندماه ۱۴۰۳، طبق روال هر روزه برای شرکت در نماز جماعت ظهر و عصر به مسجد محله معلم کلا، روستای پایین گنج افروز بابل می‌روم. جمعیت قابل توجهی از مردان، زنان و فرزندان در قسمت آرامستان مشغول و منتظرند.دقایقی به ساعت ۱۲:۳۰ (زمان همیشگی نماز جماعت) باقی نمانده است. مشغول نماز تحیت مسجد می‌شوم. یکی از دوستان اهل مسجد به حاج آقا پیشنهاد می‌کند که بعد از تحویل سال، نماز را ببندد.من هم از این فرصت استفاده می‌کنم و برای یک و نیم دقیقه باقی‌مانده تا لحظه تحویل سال، خیز برمی‌دارم تا دو رکعت نماز حاجت بخوانم.رکعت اول تمام شد و در رکعت دوم بودم که سال ۱۴۰۴ تشریف فرما شد. حاج آقای مهدی‌زاده میکروفن را برداشت و دعای مخصوص سال تحویل را قرائت کرد. همزمان من نیز در قنوت نماز می‌خواندم: «یا مقلب القلوب والأبصار، یا مدبر اللیل والنهار، یا محول الحول والأحوال، حول حالنا الی احسن الحال!»در همان قنوت نماز، در دلم به خدا گفتم: رکعت اول بابت طلب‌های سال قبل و رکعت دوم هم پیش‌پرداخت بندگی امسالم! ارادتمند؛ حسین فغان پور گنجی</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 12:23:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثر انگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/httpsvirgooliohfg%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA-ms0sijya9wgr-ms0sijya9wgr</link>
                <description>« به نام خدا »اثر انگشت!دوشنبه اول بهمن­ ماه یکهزارو چهارصدو سه بعد سالیان سال، در یک پروژه ساختمانی برای نظارت تأسیسات مکانیکی در سامانه نظام مهندسی کاندیدا شدم. از آنجایی که چند سالی در یک شرکت طراحی عضو بودم و به تازگی خارج شدم امتیاز بالایی داشتم و شانس برنده شدن این پروژه زیاد بود. ظهر روز سه شنبه در مسجد صاحب الزمان عج معلم­ کلا پایین گنج افروز بودم که متوجه یک پیامک در گوشی تلفن همراه شدم. گوشی بی صدا و در جیب بغل کت ام بود. بعد از پایان نماز جماعت پیامک را خواندم. یک روز کاری مهلت داشتم تا در دفتر نظام مهندسی شهرستان بابل حضور یافته و پروژه را به نام خود قطعی و مهر و امضاء کنم. در غیر اینصورت؛ پروژه به داوطلب بعدی می­رسید. با خودم گفتم: آقای مهندس! از قدیم گفتند؛ « کار امروز را به فردا مسپار! ». گاز ماشین ال نود مدل نود را گرفتم و به سوی دفتر نظام راندم. ساعت کاری تا دو عصر بود و من بیش از یک و نیم ساعت زمان داشتم. همینکه به دفتر نظام مهندسی بابل رسیدم برق منطقه رفت. کارشناس مربوطه خانم مهندس جهانی داشت وسایلش را جمع می­کرد. گفت: برق الآن رفته و تا دو ساعت دیگه نمیآد، انشاء الله فردا صبح در خدمت شما هستم. چاره­ ای نبود. این صندوق توسعه عصر و فروشگاه­های خصوصی هستن که موتور برق دارند و بقیه دستگاه­ها و نهادها معمولا از این امکانات مبرا هستند! برای حفظ روحیه به خودم گفتم: لابد مصلحتی هست و خیری در آن است. فردا هم روز خداست. صبح چهارشنبه با شعار معروف؛ « سحر خیز باش تا کامروا گردی! » بعد از ساعت هفت و نیم صبح از خانه بیرون زدم تا به ترافیک صبحگاهی بر نخورم. قبل از ساعت هشت و زودتر از کارکنان به مقصد رسیدم، داخل ماشین منتظر شدم تا کارمندان عزیز پشت سیستم قرار بگیرند و یکی هم نگوید؛ مهندس دیشب روی درخت نخل جلوی ساختمون کانون خوابیده بود! با سلام و صلوات وارد دفتر نظام مهندسی شدم و مستقیم به پیشخوان ثبت پروژه رفتم. برای هویت شناسی باید اثر انگشت من در رایانه تعریف شود. با کمال تعجب متأسفانه هرچه تلاش کردیم اثر انگشت من (توسط رایانه) خوانده نشد. انگشتم را آب زدم، کمی بالاتر پایین­تر، فشار بیشتر کمتر و... اما نشد که نشد. خانم جهانی گفت:+تا آخر وقت امروز مهمونی!-وای نگووو چرا؟! چاره چیست؟+باید نامه بزنیم به سازمان تا اثر انگشت قبلی را حذف و اثر انگشت جدید تعریف بشه.-یعنی؛ روش ثانویه برای احراز هویت پیش بینی نشده است؟+تا این لحظه نه.دست به قلم و کاغذ بردم و یک نامه سه خطی برای نظام نوشتم مبنی بر اینکه؛ اینجانب با شماره عضویت نظام مهندسی 1971 که برنده پروژه شماره986261 مربوط به آقای رضا زاده شدم(مالک هم نام خودم بود)، جهت ثبت و قطعی کردن نظارت پروژه فوق  مراجعه کردم اما اثر انگشت من خوانده نمی­شود، لطفا دستورات لازم را مبذول فرمایید. نامه را از خانم مهندس شهابی- مسئول دفتر نظام مهندسی بابل- ارجاع گرفتم. توسط آقای حسین زاده کارشناس دبیرخانه در رایانه ثبت شد تا بقیه مراحل اداری اتوماسیون انجام شود. تا آمدن پاسخ نامه مدتی زمان داشتم. به یک کار بانکی رسیدم. به دفترخانه اسناد رسمی جهت ثبت برگه تعهد نظارت مربوط به پروژه رفتم.دو ساعتی زمان سپری شده بود اما جواب نامه هنوز نیآمده بود. نگاهی به نقشه های تأسیساتی این پروژه انداختم ولی هنوز اتفاقی نیافتاد. نزد خانم مهندس شهابی رفتم. ایشان چندین بار به سازمان زنگ زدند تا بالآخره یکی گوشی را جواب داد. خانم شهابی گفت: یک نامه مربوط به اثر انگشت آقای فغان­پورگنجی ارسال کردیم هنوز جواب نیآمد! کارشناس اون ور خط گفت: آره برق سازمان دوساعتی رفته بود تازه آمده.(یعنی: به محض ارسال نامه از بابل برق سازمان در ساری قطع شده بود. امان از این ناترازی انرژی!). باز نیم ساعتی صبر کردیم اما در رایانه کاربر همچنان اثر انگشت قبلی من باقی بود. دیگه افتادیم به زمان بعد از ظهر و خانم جهانی هرچه به کارشناس سازمان زنگ می­زد کسی جواب نمی­داد. از من عذرخواهی کرد، به مرخصی ساعتی رفت و ادامه کار را به همکار جانبی خود خانم مهندس حسین زاده لداری واگذاشت. گاهی روی صندلی می­نشستم، گاهی جلوی پیشخوان خانم حسین زاده سبز می­شدم و گاهی هم وارد اتاق خانم شهابی ... تا یادآوری کنم زمان چهارشنبه داره تموم میشه. مبادا پروژه اتوماتیک به نفر بعدی پیامک بفرستد و او را ذوق مرگ کند! در دقایق پایانی ساعت اداری خانم حسین زاده موفق شد تا با خانم ناجی ارتباط بگیرد. اون هم گفته به فلانی زنگ بزن و خلاصه اینکه؛به قول حضرت حافظ «که عشق آسان نمود اوَل ولی افتاد مشکل­ها». در دقیقه نود اثر انگشت قبلی من حذف و اثر انگشت جدید بازتعریف شد. گرچه از شیوه احراز هویت سازمان دلخور بودم ولی از خانم حسین زاده و خانم شهابی تشکر کردم.وقتی تصمیم به نوشتن این داستان گرفتم که مسئله جدی تر شد. شنبه ششم بهمن ماه برای حضور در جلسه کمیته ایثارگران به سازمان رفته بودم. جناب آقای دکتر میثاقی- ریاست محترم سازمان- دقایقی را جهت معارفه و رهنمود با هیأت همراه در جمع ما حضور یافتند. در پایان جلسه من به مشکل احراز هویت در دفاتر شهرستان اشاره کردم و اینکه، چرا راه دومی برای این موضوع تعریف نشده است؟ دکتر فرمود: اتفاقا در این خصوص تصمیماتی گرفته شد و مدل جایگزینی معرفی شد و اختیاراتی به دفاتر داده شد. اما از بدشانسی شما خوردی به بحبوحه این روند اداری!! دوباره روز دوشنبه هشتم بهمن­ماه یک پروژه دوم و با متراژ کمتری برنده شدم. از ابتدای صبح برای انجام احراز هویت و ثبت پروژه در دفتر نظام حاضر شدم. ناباورانه به همون سرنوشت پروژه روز چهارشنبه دچار شدم. دوباره نامه ­ای برای پروژه کد 900793 به نام خانم عابدی نوشتم و دستور ارجاع گرفتم. همینکه آقای حسین زاده در قسمت دبیرخانه رایانه نامه را اسکن، شماره و ثبت کردند برق لعنتی رفت! گفتم تا برق بیآد بروم دو کار فرعی انجام دهم. پرداخت یک قسط در صندوق توسعه عصر شمال، گرفتن یک استعلام از اداره تأمین اجتماعی و رفتن به یک کافی ­نت. بر گشتم به دفتر نظام رفتم حضور خانم مهندس شهابی و گفتم؛ تا برق ما بیآد یک زنگی لطفا به سازمان بزنید لااقل دیگه گیر سازمان نباشیم. فکر می­کنید به من چه گفتند؟ رو به من گفت:-مهندس! نامه شما هنوز به سازمان نرفته که برق رفت.+ ولی آقای حسین­ زاده که در رایانه خود ثبت کرده بودند.-بله، ولی خانم جهانی فرصت نشد نامه سازمان را بزنند و من ارجاع ندادم هنوز.+ به به! خدا آخر و عاقبت مان را نیکو کند.منتظر شدیم تا برق مناطق دیگر قطع و برق این قسمت وصل بشه. نامه رفت و ما دست به دعا شدیم تا برق سازمان هم نرود. خدا شاهده که باز تماس با کارشناسان سازمان و کنترل مستمر در مانیتور مقابل خانم جهانی، در ساعت حدود 1.55 دقیقه بعد از ظهر اثر انگشت قبلی من حذف شد و خانم جهانی یکباره صدایم زد که زودتر انگشتت را بزار که دو دقیقه زمان دارم. از قبل تصمیم داشتم تا این بار انگشت اشاره دست چپم را در سامانه معرفی کنم ولی دست­پاچه شدم و همان انگشت اشاره دست راست را بالای اسکنر گذاشتم. وقتی کارم تمام و قطعی شد به خانم جهانی گفتم: یک بار دیگر انگشتم را بزارم، شاید یکبار مصرفه! در وهله اول تشخیص نداد ولی بار دوم تشخیص داد.در آستانه عید سعید مبعث حضرت محمد (ص) بودیم، برای رفع خستگی از تن این بزرگواران گفتم: نیاز شد تا چند پروژه دیگر کاندیدا و برنده بشم تا حسابی معرف سیستم شوم !خانم جهانی گفت: ما داستان مشابه شما زیاد داشتیم، رکوردار این مشکل نیستی. آقای مهندس ناجی- پدر خانم ناجی سازمان – یک روز مثل شما ساعت­ ها اینجا معطل شد، گفتیم حالا به فکر می­افتند و راه حل جایگزین معرفی می­کنند.امیدوارم تا پروژه بعدی از بحبوحه این مدل جایگزینی احراز هویت با اسکن اثر انگشت گذشته باشیم.</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2025 21:13:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت: قربانی گوسفند</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-nwsv22srxtzc</link>
                <description>این داستان «قربانی گوسفند»?در یک سال خیلی ماضی، داماد بزرگم تصمیم گرفت تا گوسفند قربانی را به کمک من ذبح کند. آخه من تا اون زمان چند گوسفند از بستگان سر بریدم ولی ایشون که خیلی از من بزرگتر بود از این کار ناتوان بود. اون سال، یک گوسفند بزرگ در حدود ۸۰ کیلویی سه برادر و پدر به صورت مشترک، خریدند و در منزل دامادم بود. شب قبل از عید دامادم به من گفت: اگه صبح کمکم کنی من گوسفندمون را قربانی می کنم. گفتم چرا که نه!بعد از اذان صبح رفتم منزلشون، گوسفند رو آب دادیم و رو به قبله کردیم. چند بار کارد? رو به سوهان کشیدیم و تیزیش رو کنترل کردیم. دعای قربانی را هم با خودم داشتم، قرائت کردم. قوزک حلقوم گوسفند را با دست پیدا کردم و به دامادم نشون دادم. گفتم: زیر این حلقوم را باید ببری.پای گوسفند نر در دستان من بود. با ذکر بسم الله و الله اکبر! کار گوسفند تمام شد. با تلمبه دستی اونو باد کرده خامش رو جدا کردیم. گفتم بقیه کار با خودت.  من باید برم گوسفند بابام رو قربانی کنم. در حین ترک منزل دامادم با پدر ایشون- حاج نبی الله- مواجه شدم. سلام و علیک کردیم. منزل دامادم از حیاط پدرش می گذشت. حاجی برای ذبح گوسفندشان می رفت. گفتم: حاجی کار گوسفند تمام شد. - راست میگی؟_ البته! -بارک الله، بارک الله! کی کشته حالا؟ _اصغرآقا.من رفتم پی کارم. عصری آبجی سیاره رو که از بازار عید مشهدسرا بر می گشت در منزل پدرم دیدم. گفت: ناهار خورشت قربانی خوشمزه داشتید. - آره ! مگر شما نداشتید؟ گوسفند شما اندازه یک گوساله بود که!_ پدر شوهرم بعد از رفتن تو آمد، سر گوسفند را به دامن گرفت و حلقومش را بر رسی کرد. بر سرش زد وگفت: اصغر؛ حرامش کردی، حرامش کردی! ولی من هرچه حسین گفت، همون کار رو کردم. حاجی سر گوسفند را پیش روحانی محل، حاج سیدجعفر اسماعیل نژاد برد تا نشون بده! اونم تأیید کرد: حرام بریده شد! یکی از برادر شوهرها: نیت مهمه، ان شاءالله درسته، خیلی باحلقوم فاصله نداره، مگه داریم؟ مگه میشه؟ روز قربانی و بدون کباب! تا مشخص شدن حکم شرعی توسط حاجی، تقسیم کردن گوشت ها  انجام گرفت و هرکسی سهمش را خانه برد. ما هم گوشت رو دور نریختیم ولی پخت هم نکردیم!از اون موقع تا حالا در نزد فامیل مثل شده که گوسفند دارین بدهید اصغر آقا بکشه! اونم میگه ملای من حسین بوده.نمی دونم دستش لرزید، سر گوسفند تکون خورد، ...??بالأخره مواظب باشید....</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 23:39:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه آرزوی ناب!</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A8-vgp82234r29v</link>
                <description>ی نهال سبز، ی پنجره باز، ی آسمون بی انتها، ی خدای بخشنده و مهربون، ی آرزوی تازه و ناب، یک سال جدید(۱۴۰۲).« به نام خدا»برای همه شما خوبان: سال۱۴۰۱ نیکو و با تراز مادی و معنوی متوازن؛ سال۱۴۰۲ پر از حرکت و برکت، سلامتی و سعادت، عزت و مغفرت، آرامش و امنیت، تقوا و عفت، شادی و رفاقت، سرعت با دقت، کثرت با وحدت، دولت با مروت، همگام با ولایت، علم با ثروت، زیبایی با متانت، عروس با ذکاوت، داماد با لیاقت، هوای با طراوت، امانت بی خیانت، پیکار بی جنایت، چند وام بی ضمانت، بیمه بی خسارت، زراعت بی آفت، هیهات من ذلت!، و... الی۳۶۵ مورد از خداوند بخشنده و مهربان آرزومندم.« حسین فغان پور گنجی »???https://chaponashr.ir/book_author.php?author_ID=657</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 08:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشهد مقدس؛ مسجد گوهرشاد:</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/httpschaponashrirfaghanpour-aekgtwo4hsrd</link>
                <description>https://chaponashr.ir/faghanpour«به نام خدا»سفر به مشهدالرضا(ع)؛این داستان مسجد گوهرشاد:ایوان جنوبی/ ایوان مقصوره و زیر گنبد معروف مسجد گوهرشاد با محراب و منبر.        دو روزی از اقامت ما در شهر مشهد مقدس می گذرد*. هربار از بست شیخ طوسی و از صحن جمهوری اسلامی، کفشداری شماره۴، وارد رواق۱۹ دارالولایه می شدم. از پنجره نقره ای به آقا سلام می دادم، سپس از تنها مسیر در نظر گرفته شده در سمت راست دارالولایه، همراه سایر زایرین به ضلع جنوبی حرم رفته، آنگاه در حالیکه مسجد گوهرشاد پشت سر و ضریح مقدس حضرت آقا علی ابن موسی الرضا علیه السلام در مقابل قرار داشت، با ذکر سلام و صلوات داخل حرم می شدم. مثل همیشه فشار جمعیت به سمت ضریح مثبت بود. دست راستم را به ستون و پنجره ضریح تماس داده، سپس دنده عقب با جریان حرکت زوار، از حرم به حریم و صحن رانده می شدم. در گوشه ای مناسب، رو به آقا زیارت نامه را به نیت خودم، همه عزیزان سببی و نسبی، ملتمسین به دعا می خواندم، سپس دو رکعت نماز زیارت و...        دنبال فرصتی بودم تا به مسجد گوهرشاد هم بروم. بالأخره امروز پنج شنبه، (۱۴۰۱/۱۰/۱۵)، به هنگام ظهر، قضیه جالبی اتفاق افتاد. از آن جایی که به اعتقاد من ارزش نگارش و انعکاس را داشت به رشته تحریر در آورده تقدیم حضور شما سروران ارجمند می نمایم.        در اتاق ۳۰۷ هتل سه ستاره خیام در حال استراحت هستم. برنامه زیارت و سیاحت و شرکت در نماز جماعات- خصوصا نماز صبح حرم- باعث بر هم خوردن حالت عادی روزانه شده است.         با همسرم قرار گذاشتیم ساعت یازده صبح هتل را به قصد زیارت و شرکت در نماز جماعت حرم ترک کنیم. اینجا حدود نیم ساعت اوقات شرعی جلوتر از شهرستان بابل است. بیست دقیقه به ۱۲ نماز ظهر اقامه می گردد. شرایط به گونه ای شد که تا تجدید وضوی ما دو نفر و خارج شدن از هتل، ساعت ۱۱,۵ شد! تلاوت قرآن از رسانه ها پخش بود. از میدان شهدا به سمت حرم ترافیک بود. مقداری از مسیر را به صورت پیاده همسرم را همراهی کردم اما دنده سبک ایشان از دنده سنگین من هم کندتر بود! وقت اذان شد. گفتم: به جماعت ظهر نمی رسیم. باید ظهر و عصرمان را در نماز جماعت عصر ببندیم. اکرم خانم که بی تابی مرا دید، تعارف کرد تا از ایشان سبقت بگیرم. آیه وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ،(آیه10)؛ أُولئِک الْمُقَرَّبُونَ، (آیه11)؛ از سوره مبارکه واقعه بهانه و مجوز من بود! اذان داشت تمام می شد که از قسمت نگهبانی و بازدید بدنی گذشتم.         وقتی وارد صحن جمهوری شدم، درب کفشداری شماره۴ ورود ممنوع شد، به کفشداری شماره ۶ هدایت شدم. کفشم را تحویل دادم و به سرعت سمت داخل شتافتم. گفتند: بروید مسجد گوهرشاد! از راهروی غربی گذشتم. با پای برهنه مسیر ایوان شمالی- « ایوان دارالسیاده»- را به سمت ایوان جنوبی-« ایوان مقصوره»- دویدم. داخل مسجد گوهرشاد نماز جماعت را بسته بودند، خادمی در حال پهن کردن فرش در قسمت بیرونی ایوان مسجد بود، لوله فرش را که پایین گذاشت، پای راستش را روی  لبه زیری قرار داد و با پای چپ یک ضربه به روی رول فرش زد، فرش هم سریع پهن شد. تا من به خودم بیآم صف اول این فرش شش متری در عرض دو متری آن توسط سه نماز گزار فتح گردید و من در ردیف دوم این فرش در وسط قرار گرفتم. قبل از اتمام سوره حمد، رکعت اول نماز ظهر، موفق شدم نمازم را ببندم.         از آن جایی که نماز من شکسته بود؛ نماز ظهر، قضای ظهر؛ نماز عصر، قضای عصر، اقامه گردید. تسبیحات حضرت زهرا(س) تمام نشده، گفتند پاشید که فرش باید جمع بشه، شما سر راه قرار دارید. داخل مسجد گوهرشاد به دلیل ترک بعضی از نمازگزاران جای خالی بود. رفتم داخل نشستم. کف مسجد گرم بود. هوا بر خلاف دو روز گذشته که صاف و آفتابی و حالت بهاری داشت، امروز ابری و کمی سرد بود. یکی از آقایان در حال پخش کردن کتاب قرآن مجید بین حاضرین بود، من هم دو رکعت نماز تحیت مسجد می خواندم و در مرحله سلام بودم. یک جلد قرآن برداشتم و نیت کردم و تصادفی آن را گشودم تا ببینم چه پیامی برای من دارد؟ سوره الأعراف؛ صفحه۱۶۳؛ آیه۹۶ آمده بود. توصیه می کنم حتما به آیات و ترجمه آن مراجعه کنید! در هضم مفاهیم و پیام آن بودم که برنامه تلاوت قرآن مسجد گوهرشاد تمام شد. آقای مجری از نماز گزاران خواست تا پشت به قبله و رو به سمت بارگاه امام علی ابن موسی الرضا(ع) کنند و زیارت امین الله خوانده شود. وقتی رو به سمت گنبد طلایی آقا کردم، یاد ایام حج تمتع خودم و مسجد ذو قبلتین افتادم!...        تا چند دقیقه قبل سمت قبله الهی نماز گزاردیم و الآن سمت قبله دلهای عارفان و عاشقان( امام رضا ع)، دعا می خوانیم!        به مناسبت وفات حضرت ام البنین (سلام الله علیها) - مادر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام- مداح عزیز، گریزی به داستان ازدواج او با حضرت علی علیه السلام زد که خیلی ساده و بدون تشریفات برگزار شد. قبل از رسیدن به منزل حضرت علی(ع) از موکب پیاده شد، به بچه های حضرت فاطمه زهرا (س) خطاب کرد؛ نیآمده تا جای مادرشان را بگیرد، بلکه آمده است تا نوکری آن ها را بنماید. اگر چه نام او هم فاطمه بود ولی از امام علی (ع) درخواست کرد که دیگر او را به این نام نخواند. حضرت نام ام البنین را بر او نهاد در حالیکه هنوز فرزندی نداشت. ... به قضیه کربلا و شهادت پسرانش در رکاب امام حسین علیه السلام و وفای حضرت عباس- علمدار کربلا- ورود کرد. عکس العمل ام البنین بعد از شنیدن شهادت پسرانش و... از حسین  برایم بگویید! پسرانم همه فدای حسین! آیای حسین فاطمه(س) سالم و زنده است؟!  ???        تابلویی در روی دیوار مسجد گوهرشاد نصب بود که تاریخ ساخت و حدود و ثغورش را شرح داده بود. از آن عکس گرفتم و نوشته هایش را با بناهای مسجد مورد ارزیابی و تطبیق قرار دادم. از خادم مسجد در خصوص کف گرمایی مسجد پرسیدم، پاسخش را نمی دانست. مرا به دفتری هدایت کرد. وارد دفتر امور مسجد گوهرشاد شدم. تکنسین تأسیسات گفت: از لوله ۲۰ کف گرمایی برای گرم کردن داخل مسجد استفاده شده است. رشته خودم تأسیسات مکانیکی ساختمان است. داشتم از مسیر رفت بر می گشتم که با تعداد زیادی از طلاب آقا و خانم مواجه شدم. با جزوه، کاغذ و قلم روی زمین نشسته بودند. استاد هنوز تشریف فرما نشده بود. چند عکاس و فیلم بردار مشغول عکس گرفتن بودند. من هم از بیرون عکسی گرفتم و به کفشداری برگشتم. همسرم در بیرون از حرم منتظر من بود. دیگر جایز نبود راه برگشت او را همراهی نکنم.پیوست: * این سفر به همت کانون مهندسین بابل و از طریق یک شرکت گردشگری با پرداخت نفری یک میلیون و هشتصد هزارتومان و به مدت چهار شبانه روز صورت گرفته است. جمع ما خانوادگی و یک اتوبوس ۲۵ نفره می باشد. https://chaponashr.ir/faghanpour روبه سمت ایوان شمالی مسجد گوهرشاد/ دارالسیاده و حرم امام رضا علیه السلام.به آیات و ترجمه این صفحه از قرآن که با نیت و تصادفی گشودم عنایت کنید!جمعی از هم سفران کانون مهندسین در لابی هتل خیام.من و همسرجان؛ از همین جا سالروز تولد حضرت فاطمه سلام الله علیها و روز مادر را به حاج خانم تبریک عرض می نمایم.این بزرگوار هم جناب مهندس اکبری مجد؛ خادم الرضا(ع)؛ عضو هیأت مدیره کانون مهندسین بابل.</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 17:02:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر سایۀ درختان بلند اِزار</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DB%80-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%90%D8%B2%D8%A7%D8%B1-wnzcbktcuk5d</link>
                <description>روایتی متفاوت از گلگشت خانوادگی جامعۀ بزرک مهندسین استان مازندران؛ توسط: مهندس حسین فغان پور گنجی.«به نام خداوند بخشنده و مهربان»روز نوشت: زیر سایۀ درختان اِزار!روایتی متفاوت از گلگشت خانوادگی بزرگِ جامعه مهندسین استان مازندران.با سلام و عرض ادب؛روز جمعه( ۲۴/ ۴/ ۱۴۰۱)، دومین گلگشت خانوادگی اعضای سازمان نظام مهندسی استان مازندران در سال جدید، به میزبانی کانون مهندسین شهرستان آمل برگزار گردید. تعداد قابل توجهی از مهندسین عضو سازمان نظام مهندسی استان، به اتفاق خانواده محترم شان، با ثبت نام قبلی و پرداخت مبلغ پنجاه هزار تومان ودیعه به ازای هر نفر، در این گلگشت شرکت کردند. زمان حرکت برای ما ساعت ۶:۳۰ صبح در مقابل ساختمان کانون مهندسین شهرستان بابل تعیین گردید. سه دستگاه مینی‌بوس و چند وسیله نقلیه شخصی.مقصد؛ جنگل سرو چمان آمل.تقریباً همه دوستان به وقت حضور یافتند. سفر یک روزه داخل استانی ما شروع شد. در میدان هزار سنگر آمل حدود ۳۰- ۴۰ دقیقه جهت همراه شدن عزیزان آملی به انتظار نشستیم. قرار بود از ابتدای ورودی جنگل پیاده روی صورت گیرد و بعد از پیمودنِ دو سه  کیلومتر، جهت استراحت و صرف صبحانه توقف داشته باشیم. اما خوشبختانه در راند اول با استراحت مواجه شدیم و مستقیم تا پای سفره صبحانه را با ماشین پیمودیم! جمع قابل توجهی از شهرهای دیگر زیر درختان نشسته و جای گرفته بودند. در گوشه‌ای از محل کارتن­ های مملو از پکیج صبحانه قرارداشت. در گوشۀ دیگر کتری های آب جوش آتشی مهیا بود. از آماری که سرگروه­ها برای گرفتن بسته ارائه می دادند معلوم شد که بیشترین تعداد شرکت کننده­ ها برای شهرستان بابل است. بر روی بسته اهدایی آرم سازمان نظام مهندسی استان مازندران؛ همایش سراسری گلگشت خانوادگی؛ جنگل سرو چمان آمل؛ دفتر نمایندگی آمل چاپ شده بود. درون این بسته، یک قرص نان لواش، یک عدد موز، یک ظرف پنیر خامه ای گِلا یکنفره، کیک دوقلوی کاکائویی، آب یک نفره و چای کیسه ­ای قرار داشت. یک عدد بلیط برای قرعه کشی و اهدای جوایز در انتهای برنامه همراه پکیج داده شد که شمارۀ منحصر به فردی داشت. به هنگام صرف صبحانه، خانم مسگرانِ کریمی(عضو عدل بدل سازمان)، تقریباً به تمام جمع­ها سرکشی و احوال پرسی کرد. حدود ساعت نه صبح راهنمای گروه دستور حرکت داد. هوا هم دیگه گرم شده بود. دسته جمعی از جادۀ ماشین رو اما خاکی به سمت بالای جنگل حرکت کردیم. چند بار تذکر داده شد که در دو ستون به موازات جاده حرکت کنیم اما استقبال نشد و هر کسی با اعضای خانواده، دوست یا همکار ش همگام و هم صحبت گردید. از آن گوشه یکی به مزاح گفت:ساری؛ قائمشهر؛ بابل؛ حرکت!یکی دیگر از بین جمعیت با خندۀ دلچسبی از خجالتش درآمد و گفت:داری اشتباهی اعلام می کنی؛ باید بگویی بابل؛ قائمشهر؛ ساری؛ حرکت!در مسیر راه به تناوب، ملاحظه شد که شاخه ­هایی از بوته­ های تمشک تا یک متر به داخل جاده سرک کشیده، به لباس و شال اعضایِ غافلِ گروه چنگ انداخته و همچون قلاب ماهیگیری گیرشان می انداختند. البته دانه ­هایی از تمشک رسیده برای پذیرایی داشتند! درختان انبوه و شاداب بودند و زیر پای آن­ها بوته ­ها و علف فراوان روییده بود. جنگل بِکر و سالم به نظر می رسید. بعضی از بوته ­های تمشک به دلیل طولانی شدن عدمِ باران خشکی زودهنگام گرفته بودند. تصمیم گرفتم از حاشیۀ جاده یک عصای چوبی تهیه کرده و شاخه های فضول و مزاحم مسیر را کنار بزنم تا راه برای سایر دوستان هموار شود. یک عدد چوب دستی برای همسرم تدارک دیدم که به دلیل سنگینی استقبال نکرد.گفتم:چیه؟ می­ترسی در دستانت اژدها گردد!؟هر از چند گاهی یکی از دوستان خوانندۀ با ذوق با همراهی دوستِ دف زن دیگری، بالای تلی رفته و آواز محلی «آی ربابه جان، تِه بلاره » را سر می داد و جمع حاضر نیز همراهی می کردند. این اقدام فرصتی فراهم می­ کرد تا بقیۀ گروه خودشان را برسانند. یک عکاس حرفه‌ای هم از صحنه ­ها در فرصت­ های مناسب عکس می­ گرفت. فردی که او را می­ شناخت گفت: عکاس دارای کارشناسی ارشد این رشتۀ هنری است.بیش از دو ساعت مسیر شیبدار خاکی را پیمودیم. به حساب من سه چهار کیلومتری راهپیمایی کردیم. مقصد نهایی گروه در میانه جنگل زیر چند درخت بزرگ با شاخ و برگ وسیع بوده است. بین ساعت یازده تا یازده و نیم، خانوادۀ بزرگ سازمان نظام مهندسینِ شرکت کننده در این همایش، زیر سایۀ درختان « اِزار» یا همان آزاد جای و قرار گرفتند. نحوۀ نشستن اعضا، دلخواه و با توجه به زیر اندازها؛ هموار بودن زمین؛ فردی، گروهی، خانوادگی به شکل جمعی با پراکندگی نسبی همراه شد. در اطراف گروه موزیکال و مجری برنامه ورزشی- فرهنگی تجمع بیشر بود.در کنار جاده و پای همین محل استقرار، چند ظرف آب خوری دام قرار داشت که با یک شیلنگ سیاه ۱۶ میلیمتری آب با دِبی تقریبی یک لیتر در دقیقه درون آن می ریخت. اکثر اعضای گروه از جمله خودم، دستی بر آن زدند و لبی به آن تر نمودند. بعضی هم ظرف خود را پر از آب نمودند. در تمام مسیر حرکت این تنها آب طبیعی بود که دیدیم.گروه فرهنگی- ورزشی به کمک ابزار صوتی و موزیکال، طناب کلفت و بلند، دارت و دو عدد کلاه گیس زنانه و مردانه، با هنرنمایی یک مجری کاربلد، برنامه­ های سرگرم کننده همراه با اهدای جوایز ترتیب داده بودند. ابتدا مسابقه طناب کشی بین شهرهای بابل- ساری و قائمشهر- آمل، صورت گرفت. در طرفین طناب هفت مرد داوطلب قرار می­ گرفتند و با شمارش معکوس داور، زور آزمایی می کردند. در مرحلۀ اول تیم بابل و آمل حریفان خود را شکست دادند. در دور دوم، این تیم بابل بود که نتیجه را به میزبان واگذار کرد.در بخش بانوان هم در کُلّ، دو تیم پنج نفره دو سر طناب را کشیدند که گروه سمت شمال جنگل، موفق شد تا نشانۀ بسته شده در میانۀ طناب را که یک تکه نایلون بود وارد زمین خود نماید و برنده شود.کسانی که در مسابقۀ دارت ثبت نام کرده بودند، طبق نوبت به دارت آویزان شده در تنۀ درخت تیر انداختند. من که روی حصیر به کوله پشتی ­ام لم داده بودم و استراحت می­ کردم، ناگهان اسمم را برای پرتاب خواندند. جناب آقای آهنگر صدایم زد و گفت: من اسم تو را برای مسابقه نوشتم. بو دووو! اطلاعات درستی از نحوۀ  امتیازات نداشتم. امکان پرتاب آزمایشی برای قِلِق گیری هم وجود نداشت. به سرعت برای پرتاب اقدام کردم. تیر اول به تنۀ درخت و پایین تر از هدف اصابت کرد. اما دو تیر دیگر به درون صفحۀ  پیتزا مانندی کاشته شد! داور نمره مرا دوازده اعلام کرد. به تصور امتیاز نمره کلاسی گفتم:لااقل نمرۀ قبولی گرفتم، اشکالی نداره که برنده نشدم. خانمی که در کنارم ایستاده و نظاره گر مسابقه بود گفت: این طورهم نیست!گفتم: حداکثر امتیاز مگر چند است؟گفت: صد امتیاز.گفتم: تا حالا بیشترین امتیاز چند بوده؟گفت: صد هم داشتیم. من دیگر حرفی برای گفتن جز ترک صحنه مسابقه نداشتم.یک مسابقۀ اره کاریِ موزیکال برای کودکان حاضر در همایش ترتیب داده بودند؛ به این صورت که بایستی با دست راست، دستِ چبِ شان را اره می­ کردند و با قطع شدن موزیک متوقف می شدند.آقای مجری در بخش مسابقات خانوادگیِ بزرگسال هم، چند آقا و خانم را دعوت کرد تا در جایگاه قرار گیرند. به خانم کلاه گیسِ مردانه و به آقا کلاه گیسِ زنانه می­داد تا بر روی سر بگذارند. آنگاه با توجه به طرح موضوع، آن دو نفر به اجرای نمایش می پرداختند. در پایانِ چند اجرا، بر اساس میزان تشویق حاضرین، زوجی که نمایش شان بهتر بود هدیه دریافت می­ کردند و مورد تشویق مجدد قرار می­ گرفتند.  آقای مجری خودش به کمک یکی از آقایان، نمایش مشابه اجرا کرد که با استقبال و تشویق حاضرین همراه شد. یک بخش جذاب این برنامه­ های فرهنگی، پخش سرود «ای ایران ای مرز پر گهر ... بود.» تقریباً تمام حاضرین قیام کردند و به هم خوانی پرداختند. دو نفری هم از فرصت استفاده کرده به گاز زدنِ میوه مشغول شدند! این دفعه رو آبرو داری می کنم.کوچکترین فرد حاضر در گلگشت که ماهان جونِ عزیز- نوۀ هیجده ماهۀ مهندس فرحی- بود جایزه ای تعلق گرفت. اطرافیان مشتاق باز کردن و دیدن هدیه بودند. یک چراغ ال ای دی پیشانی بند بود. طبق قرعه کشی به بیست نفر از شرکت کنندگان در این همایش هدایای مختلفِ ورزشی اهدا گردید که هیجان انگیز بود. از حواشی­ های جالب این قرعه کشی آن بود که اولین اسم به نام مجری برنامه و مراسم قرعه کشی درآمد. توزیع کنندۀ جایزه و چند تن از بچه ­هایی که قرعه را از کیسه برمی­ داشتند هم جزء این برندگان شدند. تعداد شماره ­های بالاتر از دویست بیشترین و زیر صد کمترین شانس را به خود اختصاص دادند. ریاست محترم سازمان هم در این گلگشت حضور داشت و به برخی از سؤالات اعضا در مسیر راهپیمایی پاسخ می داد. طبق اظهارات آقای مجری، آمدن جنابِ مهندس سفیدگر در این همایش قطعی نبود اما با درخواست و اصرار دخترش این حضور حاصل گردید. ما هم از این افتخار که نصیب ما شد خوشحالیم. ریاست محترم سازمان در یک خبر غیر رسمی به خودم، نوید تداوم این گلگشت ­های خانوادگی به سرعین اردبیل و مشهد مقدس تا پایان سال به صورت دوره­ ای  و متناوب را داده اند.برای نهار، با ساندویچ ژامبون مرغ که به صورت صنعتی بسته بندی شده بود از حاضرین پذیرایی شد. البته چای و آب جوش هم فراهم بوده است.یکی از اشکالاتِ همایش به اعتقاد من، عدم قطع اجرای برنامه ­های سرگرمی هنگام اذان ظهر بود. اگر چه تعدادی از شرکت کنندگان خودشان انفرادی به انجام فریضه الهی پرداختند، ولی انتظار می رفت که دستگاه صوتی برای دقایقی قطع شود یا مرتبط با ظهر شرعی از یک عزیزی خوش صوت دعوت بعمل می­آمد تا اذان بگوید و هدیه ای هم داده می ­شد. از سویی دیگر، کسانی که به دستشویی نیاز پیدا می­ کردند می ­بایست به پشت درختان و بوته ­ها پناه ببرند که این مشکل برای خانم­ها جدی­ تر بود. مهندس مهدی زاده با لباس محلی نمدی و دو تکه چوب، تقاضای اجرای برنامه رقص محلی را داشته است که آقای مجری ضمن عذرخواهی، این اجرا را مناسب جمع حاضر ندانستند. به همین دلیل من که نهی از منکر او را دیده بودم انتظار امر به معروفش را هم داشتم.        وقتی برای وضو گرفتن به کنار آب خوری رفتم، یک ماشین مزدا با آرم آتش نشانی با تعدادی کپسول اطفائ حریق را که در حاشیۀ خیابان دیدم خوشحال شدم. از دیگر حواشی قابل بیان در این گلگشت خاطره انگیز ؛ چند گروه خانوادگی هم دانشگاهی و رفیق کنار هم نشسته بودیم. محمد آقا به یکی از دوستان ما گفت: چه بلایی سر همسرت آوردی که تمام دندانهای نیشش ریخته است؟ او در جواب این حکایت را مطرح کرد.« شخصی خرگوشی داشت که هویج زیاد می­خورد، لذا دندان­های جلویش را کشید تا مجبور نشود زیاد هویج بخرد، اما نتیجه آن شد که مِن بعد به خرگوش آب هویج بدهد! حال حکایت من نیز همین است. ...»دیگر آنکه؛ هنگام ناهار به جای آنکه بگویم ساندویج بامزه ای بود ولی با نوشابه یا دوغ بیشتر می‌چسبید، اشتباهاً گفتم: این نوشابه با دوغ بیشتر می چسبید! همه خندیدیم و مهندس وردی پور در ادامه گفت: یکی کسالتی و ناخوش احوالی داشت، دوست همراه به جای آنکه به او بگوید خودت را به بی خیالی بزن و محلش نگذار! اشتباه شما را کرد وگفت:خود را به مریضی بزن حالت خوب می­شود!در پایان برنامه به سمت توقفگاه ماشین­ها حرکت کردیم. پراکندگی در بین جمعیت بیشتر شد. بعضی­ ها میانبر را انتخاب کردند. شاید هم قضای حاجت داشتند. من و همسرم به اتفاق آقای آهنگر و خانم ایشان در حال برگشتن از روی جاده بودیم که در بین راه خواستم توقف کوتاهی داشته باشیم. به تعدادچهار نفرمان پرتقال تابستانی  والنسیا در کوله داشتم. مناسب دیدم تا مصرف شود. در این بین یک چوب بلند در حاشیۀ جاده میان بوته ­ها نظرم را جلب کرد. گفتم هِی ی ی! این چوب برای چیدن گردوست، یکی اینجا قایمش کرده است. بعد که به درختان اطراف دقیق شدیم تعدادی درخت گردو ملاحظه کردیم. یکی از گردوها را چیدم و با سنگِ کنار خیابان شکستم. مغز سفیدی داشت که قابل خوردن بود. به خانم­ها گفتیم از جاده بروید. ما از میان بر به شما            می­ رسیم. تعدادی گردو بچینیم تا سوغاتی این سفر باشد. از شما چه پنهان که هر کدام در ارتفاع دسترس ده پانزده عددی گردو چیدیم. در بین راه آقای آهنگر از گردوی باغ خود گفت و در پایان فقط چهار عدد - به تعداد اعضای خانواده اش- برداشت و بقیه را به ما داد. در کل سی و پنج عدد گردو به منزل بردم که تعدادی آفت زده بودند.( امیدوارم شفاف سازی مرا بپسندید!)آنچه روایت شده است از دریچه نگاه این حقیر بوده که البته مثل خودم خالی از اِشکال نیست.گرچه رضایت نسبی همکاران نظام مهندسی و اعضای خانوادۀ بزرگوارشان ملموس بوده و به همۀ عزیزانِ دست اندرکار، خداقوت و دستمریزاد باید گفت؛ اما می­ طلبد که در پایان هر گلگشت و همایشی نظر سنجی صورت گیرد تا ضعف های قابل حل برطرف گردد.امید می رود این نوشته برای غایبین گلگشت، شرح ماوقع؛ برای حاضرین ثبت یک روز خاطره انگیز؛ برای دست اندرکاران، تجربۀ مفید در بهبود بخشی به  شاخص­ها و استاندارهای گردشگری همراه داشته باشد. اِن شاءالله تعالی!حسین فغانپور گنجی؛ عضو نظام مهندسی ساختمانِ استان مازندران.خانواده ها در حال تماشای برنامه های فرهنگی و سرگرمی.گروه در مسیر راهپیمایی.از سمت راست: علی اکبر فرحی ولوکلایی؛ محمد وردی پور باریکی؛ ابوالقاسم آهنگر؛ خودم.دوستان هم دانشگاهی من با اعضای خانوادهماهان جون کوچکنرین عضو همایش.بخش برگزاری مسابقۀ ورزشی دارت.اجرای نمایش یک زوج داوطلب با کلاگیس.</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 18:30:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت روز عرفه</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D9%87-vzrgmdftooqb</link>
                <description>به مناسبت روز عرفه:روز نهم ذی‌الحجه روز عرفه است. روزی که زائران سپیده دم صبح راهی عرفات می‌شوند تا در جوی مملو از ایمان، خشوع و خضوع استغفار کرده و ارکان اصلی حج را به جا آورند. عرفات جمع عرفه به معنای شناخت است و از آنجا که وادی شناخت و معرفت خدا، نفس و خود می باشد، عرفات نام گرفته است. در روز عرفه، صد‌ها هزار زائر خانه خدا به صحرای عرفات می‌روند و به درگاه خداوند متعال تضرع می‌کنند؛ خواستار تقرب به درگاه احدیت می شوند؛ روزی که خواهان بخشش گناهان و تولدی دوباره‌اند.پرسش : منظور از حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» که از رسول اکرم (ص) روایت شده، چیست؟براى اين حديث شريف، تفسيرهاى گوناگونى نقل شده است، از جمله:1 ـ اين حديث در حقيقت اشاره به «برهان نظم» است، يعنى هركس شگفتيهاى ساختمان روح و جسم خود را بداند و به اسرار و نظامات پيچيده و حيرت انگيز اين اعجوبه خلقت پى برد، راهى به خدا بر او گشوده مى شود؛ بنابراين، شناختن خويشتن سبب معرفة اللّه است.2 ـ ممكن است اين حديث اشاره به «برهان وجوب و امكان» باشد، چرا كه اگر انسان دقّت در وجود خويش كند مى بيند وجودى است از هر نظر وابسته و غير مستقل، كه بدون اتّكا به يك وجود مستقل و بى نياز، يك لحظه امكان ادامه بقاءِ او نيست.3 ـ حديث مى تواند اشاره به «برهان علّت و معلول» باشد؛ براى اين كه انسان هرگاه در وجود خويش كمى دقّت كند مى فهمد كه روح و جسم او معلول علّت ديگرى است كه او را در آن زمان و مكان خاص به وجود آورده، و هنگامى كه سلسله اين علّت و معلول را پى گيرى مى كند، به اينجا مى رسد كه آنها نمى توانند تا بى نهايت پيش بروند  و بطلان تسلسل بر همه دانشمندان مسلّم است.4 ـ اين حديث مى تواند اشاره به «برهان فطرت» باشد، يعنى هرگاه انسان به زواياى قلب خود و اعماق روح خود پى ببرد، نور الهى و توحيد كه در درون فطرت اوست، بر او آشكار مى شود، از «معرفة النّفس» به «معرفة اللّه» مى رسد، بى آن كه نيازى به دليل و استدلال داشته باشد.5 ـ اين حديث مى تواند ناظر به «مسأله صفات خدا» باشد، به اين معنى كه هركس خويشتن را با صفات ويژه ممكنات و مخلوقات كه در اوست بشناسد، به صفات پروردگار پى خواهد برد؛ از محدوديّت خويش پى به نامحدود بودن حق تعالى مى برد و از نياز خويش پى به بى نيازى او، اين همان است كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) در نخستين خطبه به آن اشاره كرده، مى فرمايد: «وَ كَمالُ الاِْخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ لِشَهادَةِ كُلِّ صِفَة اَنَّها غَيْرُ الْمَوصُوفِ وَ شَهادَةِ كُلِّ مَوْصُوف اَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ»؛ (نهايت ايمان خالصانه به خداوند آن است كه وى را از صفات ممكنات پيراسته بدانند، چرا كه هر صفتى [از صفات مخلوقات] گواهى مى دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى شهادت مى دهد غير از صفت است.6 ـ مرحوم علاّمه مجلسى تفسير ديگرى از بعضى از علما درباره اين حديث نقل مى كند و حاصل آن اين است كه:«روح انسان يك موجود لطيف لاهوتى است، در صفت ناسوتى، (يعنى از جهان ماوراء طبيعت است كه با صفات عالم طبيعت ظاهر گشته) و از ده طريق دلالت بر يگانگى و ربوبيّت خداوند مى كند:1 ـ از آنجا كه روح مدبّر بدن است مى دانيم كه جهان هستى مدبّرى دارد!2 ـ از آنجا كه يگانه است دلالت بر يگانگى خالق دارد!3 ـ از آنجا كه قدرت بر حركت دادن تن دارد دليل بر قدرت خداست!4 ـ از آنجا كه از بدن آگاه است دليل بر آگاهى خداوند است!5 ـ از آنجا كه سلطه بر اعضاء دارد دليل بر سلطه او بر مخلوقات است!6 ـ از آنجا كه قبل از بدن بوده و بعد از آن نيز خواهد بود دليل بر ازليّت و ابديّت خداست!7 ـ از آنجا كه انسان از حقيقت نفس آگاه نيست دليل بر اين است كه احاطه به كُنه ذات خدا امكان ندارد!8 ـ از آنجا كه انسان محلّى براى روح در بدن نمى شناسد دليل بر اين است كه خدا محلّى ندارد!9 ـ از آنجا كه روح را نمى توان لمس كرد دليل بر اين است كه خداوند لمس كردنى نيست!10 ـ و از آنجا كه روح و نفس آدمى ديده نمى شود دليل بر اين است كه خالق روح قابل رؤيت نيست!»  آرى! هركس خود را بشناسد خدا را خواهد شناخت، و خود شناسى راهى است به خدا شناسى و به يقين خداشناسى، مهمترين وسيله تهذيب اخلاق و پاكسازى روح و دل از آلودگيهاى اخلاقى است چرا كه ذات پاكش منبع تمام كمالات و فضائل است و از اينجا روشن مى شود كه يكى از مهمترين گامهاى سير و سلوك و تهذيب نفوس خود شناسى است.دعای عرفه امام حسین(ع) دربردارنده مطالبی است که برخی از مهم‌ترین محورهای آن عبارت است از:1. شناخت خداوند و بیان صفات الهی، تجدید عهد و پیمان با پروردگار، شناخت پیامبران و تحکیم ارتباط با آنها و توجه به آخرت و اظهار عقیده قلبی؛2. سیر اندیشه در آفاق جهان و یادآوری نعمت‌های بیکران الهی بر انسان و حمد و سپاس خداوند بر آن‌ها؛3. تضرع به درگاه خداوند و اقرار به گناهان، توبه و عنابه و درخواست عفو و بخشش، روی آوردن به صفات پسندیده و اعمال خیر؛4. اعتراف به غیر قابل شمارش بودن نعمت های الهی و شمارش پاره ای از آنها، اعتراف به گناهان و خطاها و شمارش برخی از آنها؛5. درخواست حوایج که با درود و صلوات بر محمد و آل محمد شروع می‌شود، سپس تقاضای بخشش و نور هدایت و رحمت و برکت، وسعت روزی و پاداش اخروی و...تهیه و تنظیم شده توسط حسین فغان پور گنجی. التماس دعا!</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 13:13:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت: نانوایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-qiyez3rye2ng</link>
                <description>6 عدد نان بربری برای سه روز       من هفته ای دو سه بار بیشتر به نانوایی نمی روم. معمولاً همون صبح یا شام نان گرم داریم و بقیه ایام از فریزر و به اندازه نیاز در میآوریم. صبح شنبه 11 تیرماه 1401پیاده از نانوایی بر می گشتم. یه آقایی جوان با ماشینش در حالیکه خانمی بغل دستش نشسته بود کنارم ترمز کرد. به خیالم میخواد آدرس بپرسه. گفت: این روزها مردم بچه شونو هم اینطوری بغل نمی کنند!?? من هم با صدای رسا و مملو از انرژی صبحگاهی گفتم: سلامٌ علیکم! بله, بله.?                              در این خصوص لازم دانستم مطالبی را عرض کنم. به اعتقاد من، حق نان خوب و با کیفیت خیلی بیشتر از اینهاست. بچه را در نهایت می بوسی و اگر هم نوزاد خوشگلی باشد کمی لیس مالی اش می کنی! ولی نان را بعد بو کردن میجَویم و میخوریم و جان میگیریم.??        این روزها که به دلایل مختلف، اوضاع گندم و نان سرو سامان می گیرد و حرف و حدیث ها پای آن گفته و نوشته و شنیده می شود، شاید رفتار من باعث عکس العمل این آقا و خانم شده باشد. اما بارها و بارها مشاهده شد که نان بی کیفیت پخت می شد و اگر به مصرف مردم نمی رسید باز خشک شده اش به مصرف دام و طیور می رسید!        آیا عاقلانه است که قوت غالب ما انسان ها اینگونه  در دست افراد سود جو و بی مسؤلیت رها شود و آن قدر تنزل یابد که مرغان و گاو و گوسفند با ما هم سفره شوند؟! برنج و گندم در شأن ماست و کاه و پوسته اش لایق دام و طیور.        نان را باید گرامی داشت. هر لقمۀ آن را با ذکر بسم الله در دهان گذاشت و پس از بلعیدن الحمدلله بایست گفت! اقلش اینست که سر و ته یک بربری کامل، یک بسم الله و یک الحمدلله هزینه کنیم تا شیطان با ما هم سفره نشود!به تقلید از مرحوم استاد سهراب سپهری که فرمودند: آب را گل نکنیم ... مردمان سر رود آب را می فهمندگل نکردنش، ما نیز آب را گل نکنیم.من هم عرض می کنم: نان را بیات نکنیم! ... زارعان گندم کار نان را می فهمند و گرامی می دارندش، ما نیز قدرش را بدانیم و بیاتش نکنیم.ارادتمند شما، روستا زاده: حسین فغان پور گنجی</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 13:04:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت: دهۀ اول ذیحجه</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%87%DB%80-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B0%DB%8C%D8%AD%D8%AC%D9%87-onrpap4olxku</link>
                <description>حج تمتع در سال 1394 من داداش علی و یک حاجی احتمالاً اهل نیجریهسلام دوستان!        از اول ذیحجه به مدت 10 شب، بین نماز مغرب و عشا نمازی دو رکعتی خوانده میشه که بعد از حمد و سوره، آیۀ 142 سوره اعراف&quot; ۞ وَوَاعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ۚ وَقَالَ مُوسَىٰ لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ&quot; خوانده میشود به امید آنکه  در ثواب حج حجاج بیت الله الحرم شریک شویم.  ان شاءالله! اما صحبت من یک چیز دیگه است.        از اول ذیقعده حضرت موسی ع به طور سینا(وعدگاه الهی) می رود تا بلکه برای قوم یهودی خود از جانب خدا چیزی بیآورد. اما خدا یک 10 روز به حضور حضرت موسی (ع) اضافه خدمت زد و 40 روز تمامش کرد.     از آن سوی، قوم لجوج حضرت موسی ع که غیبت پیامبر را  طولانی احساس کردند, به خیال آنکه سرکار گذاشته شده اند و ... قید دین و ایمان را زدند و گوساله پرستی را رواج دادند و به توصیه های برادرش هارون که جانشینش بود اعتنایی نکردند. وقتی حضرت موسی ع برگشت و شرایط را دید به قومش عتاب کرد و لوح در دستش را انداخت و حتی موی سر برادرش را کشید و سرزنششان کرد و...        حال: غیبت طولانی امام زمان (عج) ارواحنا فدا هم گویا باعث انکار جریان ظهور خواهد شد. حتی منتظرانش هم مأیوس می شوند و به سرزنش یکدیگر می پردازند, نا امیدی سایه اش سنگینی می کند و مردم غرق دنیا و فساد و تباهی می شوند و آنگاه ... به نمونه زیر توجه کنید:       « یکی  از دوستان تحصیل کرده و معلم، با گذاشتن مطالبی از دوران سربه داران به این مضموم که، آنها هر صبح جمعه اسبی را آذین می بستند و به بیرون شهر سبزوار می بردند تا امام زمان عج که ظهور کردند با پای پیاده نیآیند! و این رسم تا 44 سال ادامه داشت و اسب ها نه تنها به صاحبش بر نمی گشت بلکه برای یاران 313 تنش به آخور می رفت و... در آخر نتیجه می گیرد که در دوران ما هم بعضی ها برای او بشقاب و صندلی          می گذارند و چه عمرها پای خرافات به هدر می رود!»       در این خصوص باید اضافه کنم، کتاب قصص الأنبیا را سالیان پیش خوانده بودم. طی زمان 25 تا30 سال از ظهور یک پیامبر که  می گذشت, بی دینی و انکار و ظلم و گمراهی و... مجدداً در نسل فرزندان یا نوه ها نمود پیدا می کرد تا جایی که به عذابی ختم می شد. باز توبه و انابه و نبی ای دیگر و صراط المستقیمِ دیگر! ...اما و اما: به اعتقاد من هرچه سربازان رسانه ای و سایبری ابلیس بخواهند، بگویند... انکار کنند...  بنویسند و نشر دهند. ما که دوران انقلاب اسلامی و نهضت امام خمینی(ره) را درک کرده ایم چرا باید منکر حقیقت &quot;منجی&quot; شویم؟&quot; از رسول اکرم ص نقل شده که علمای امت من از انبیای بنی اسراییل بر ترند.&quot;فرزندان و نوه های ما خواستن ایمان بیآورن یا کافر شوند به خودشان مربوطه, اما نسل ما که ظهور منجی ولایت فقیه و تبعات داخلی و خارجی اش را دیده نباید منکر این حقیقت و وعده الهی بشود. امام خمینی رحمت الله علیه گرچه خودش نزد من در حکم یک منجی بوده لاکن به صراحت نوید ظهور حضرت صاحب الحجج را داده و خود را یک سرباز او معرفی کرده است.در خصوص 313 تن از یاران امام زمان عج اضافه کنم:به اعتقاد من اگر مسئله &quot;رجعت&quot; را بپذیریم, دلیلی وجود ندارد که یاران امام زمان عج زنده فی الحال بوده باشند و انسان هایی چون; خمینی ره, گاندی, نلسون ماندلا و انسانهای شریف و آزاده و مؤمن از ملتهای مختلف در قرنهای گذشته احتمالاً با امام زمان عج برگردند، همانگونه که حضرت مسیح ع او را همراهی خواهد کرد؟!?پس: استدعا دارم در مسایل دینی و اعتقادی  حساسیت بیشتری بخرج بدهیم.?خدایا! تورا به جوادالائمه (ع) سوگند قبل از آنکه ما در ایمان به سستی در آییم ظهور حضرت ولیعصر عج را مسجل و ما را از پیروان حقیقی اش قرار بده!?ارادتمند شما حسین فغان پور گنجی</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 11:50:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاز گَزیده از شیلنگ سیاه و سفید می گریزه!</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%DA%AF%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%8E%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%87-pasdc3lvxwgv</link>
                <description>خواندن مطالب این کتاب به اندازۀ  ی قلیون کشیدن بیشتر وقت نمی گیره!        عصرِ سه شنبه هفتم دی­ ماه یکهزارو چهارصد، از بازرسی گاز مربوط به یک گلخانه بر می­ گشتم که صدای پیامک را در گوشی همراه متوجه شدم. احتمال دادم از سوی دفترِنظام مهندسی باشد. اگر چه پیامک های ایرانسل، همراه اول، فروشگاه­های زنجیره ­ای، شرکت­های آب و برق و گاز و ... وقت و بی­ وقت، با اجازه و بدون اجازه، در گوشی حضور مستمر دارند، اما در این لحظه چندان مطرح نبودند. در کنار جاده توقف می­ کنم تا مبداء و مفاد پیامک را بررسی نمایم. حدسم درست بود. از دفتر نظام مهندسی کار جدیدی به من واگذار شده بود. صبح برای گرفتن نقشه به دفتر نظام مهندسی رفته بودم، همکار اداره گفته بودند: آمار بازرسی­ام هنوز پایین ­تر از میانگین است و چند کار دیگر به من محول خواهد شد. فرصت را غنیمت دانستم و به سایت گاز سازمانِ نظام مهندسی و پروفایل شخصی خودم وارد شدم. نقشه را دانلود کردم تا پروژه را ارزیابی کنم. شاید آدرس آن در همین مسیری که هستم باشد. بخت با من یار شد. در روستای درزیکلای آخوندی یک بازدید ارفاقی مربوط به دودکش را مجدداً انجام می­دادم، ( این کار هنگام ظهر بازدید شده بود و دودکش بخاری اشکال داشت که مالک سریعاً نسبت به اصلاحش اقدام کرده بود.)، از همانجا می­توانستم وارد بلوار کشاورز شده و این پروژۀ جدید را بازرسی نمایم.وارد کوچه شهید یحیی­ پور گنجی 19 شدم، اما آدرس را پیدا نکردم. به شماره مجری که از دوستانم بود، زنگ زدم. گفتم: یک پروژه به نام شرکت شما دستم آمده که آدرسش واضح نیست. شمارۀ مالک و مجری هر دو برای شماست!  آقای هاشمی گفت: من از این پروژه اطلاعی ندارم و باید از منشی خودم بپرسم. از بابت این که تماس گرفتم تشکر کرد و عذر تقصیر که؛ چند تا استا شاگردِ جوشکار دارم، گاهی برای خودشان مستقل کار می­زنند و من هم برای کمک کردن به آن­ها، نقشۀشان را مهر و امضاء می­کنم. اجازه بدهید! مشخص کردم به شما اطلاع می­دهم. گفتم: مشکلی نیست، خواستم کارم را یکسره کنم که قسمت نشد. تا غروب هنوز وقت داشتم، لذا به جستجوی خودم ادامه دادم. یکی از ساکنانِ کوچه به من گفت: کوچه­ های گلنار و رفعت در آن طرف بلوار و در کوچۀ پاسداران( شهید یحیی ­پور گنجی 16) است. یکی از مشکلاتِ ما، به عکس و اسکنِ ناقص، بی کیفیت از نقشه و پروانه و... توسط مجریان مربوط می­شود که اطلاعات روی نقشه به وضوح قابل خواندن نیست. مثلاً؛ در همین پروژه، من آدرس را شهید یحیی پور گنجی 19- گلنار3- رفعت13 می­خواندم. اما وقتی به دفتر نظام مهندسی رفتم و اصل نقشه را گرفتم، آدرس این گونه بود: شهید یحیی­ پور گنجی 16- گلنار4- رفعت14 . حدود یک هفته برای ایجاد هماهنگی صبر کردم، ولی تماسی از سوی مجری یا مالک با من گرفته نشد. از بازرسی یک پروژۀ کفخواب در آن مسیر بر می­گشتم، مجدداً وارد خیابان پاسداران شدم و پی آدرس گشتم و بالأخره مکان را یافتم. استا گچکاری در محل حضور داشت، اما درب قسمتِ کنتور گاز و مسیر عبور لوله بسته بود. شماره مالک را از ایشان گرفتم اما مخاطب در دسترس نبود! دیگر بی­خیال شدم  و با خودم عهد کردم تا خودشان پیگیر نشدند اقدامی صورت ندهم. هنوز مقداری از کارهای نازک کاری ساختمان مانده است، احتمالاً مالک عجله­ ای ندارد. چند روز بعد، جوشکارش با من تماس گرفت و جهت بازرسی این کار از من دعوت به عمل آورد! گفتم: چه عجب یادی از ما کردید! افتخار صحبت با چه کسی را دارم؟ گفت: حمید هستم، پسر عموی آقای هاشمی، جوشکارِ منزل فرشاد ... منم با لحنی آمیخته به خنده گفتم: و مردم آزار...! یک هفته دنبال آدرس بودم، متأسفانه شمارۀ شما و مالک را نداشتم. آقای هاشمی هم از وجود این کار اظهار بی ­اطلاعی می­کرد. حال یک سؤال؛ چرا این واحد مسکونی فقط سیستم گرمایشی پکیج دارد و اجاق گاز ندارد؟ گفت: مهندس­ جان!  نمی­دانستم که اذیت شدید، از این بابت عذر خواهی می­کنم. این پروژه قصه ­اش کمی طولانیه. اول آنکه؛ آقای هاشمی در جریان کار بوده و اتفاقاً به من مشاوره داده، اما ظاهراً یادش رفته. دوم این­که؛ قبلاً برای خانمِ آقا فرشاد، یک حادثۀ ناگوارِ انفجار گاز و سوختگی رخ داده که شدیداً از گاز وحشت داره، تا حدی که فعلاً خونۀ مستأجری آن­ها، کنتور گاز قطع می­باشد. از سیستم برقی برای گرمایش و پخت و پز استفاده می­کنند. هر ماه مبلغ زیادی بابت قبض برق پرداخت می­نمایند. به همین دلیل، برای منزل نوسازش تحت هیچ عنوان حاضر به لوله کشی گاز نبوده و این موضوع بین فرشاد و همسرش مطرح بوده است. برای حل این مسئله، کلی با خانمش صحبت کردم. اتفاقاً کتابِ داستان­های گازدار شما را به او نشان دادم. گفتم: ایشان از بازرس ­های قدیمی شهرستان هستند و به مسایل ایمنی گاز توجه ویژه دارند. تجربیات خودش را در قالبِ داستان­های کوتاه به صورتِ کتاب در آورده است، برای آنکه خیالت راحت باشد او را برای بازرسی گاز منزل شما می­آورم. فقط یک پکیج برای گرمایش شوفاژ و آب گرم مصرفی در تراس قرار می­دهم. حتی به اندازۀ یک سانتیمتر هم لولۀ گاز داخل ساختمان نمی­کشم. برای مطبخ می­توانی از اجاق­ گاز برقی استفاده نمایی. دیگه نگران چی هستی؟ این­گونه شد که نقشه به نام شما ثبت گردید. حالا کی بریم بازدید؟ همین الآن! با مالک هماهنگ کرد تا به اتفاق هم این کار را بازرسی کنیم. کنجکاو بودم تا حقیقت داستان را از زبان مالک بشنوم، لذا وانمود کردم از قضایا بی­ اطلاع هستم. زودتر از جوشکار رسیده بودم. در هنگامِ گفتگوی تلفنی به آقا حمید گفته بودم که فشار سنج( 1-120 ) برای کنترلِ فشار باد از دقت لازم برخوردار نیست و من قبولش ندارم، خصوصاً این کار که طول لوله کشی کمتر از ده متر و حجم باد درون لوله ناچیز است. به همین دلیل در راه آمدن، دنبالِ تهیۀ گیج فشار(1-60) رفته بود و کارش طول کشید. من هم از آقای رضازاده پرسیدم: چرا در مطبخ یا آشپزخانه هیچ گونه شیر گاز برای پخت و پز نگذاشته است؟ بعضی­ها هم در مطبخ و هم در آشپزخانه، شیر اجاق می­گذارند، پارکینگ یا حیاط RCطلب می­کنند، باز در تراس یا پشت بام نیز شیرگاز اضافه برای مواقع لزوم مطالبه می­کنند. اما شما... در حالیکه دستانش را دور سینه ­هایش قلاب کرده بود سرش را به پایین انداخت وگفت: متأسفانه، خانم من دچار حادثه و سوختگی شده و از شعله و گاز و اینجور چیزها گریزانه. کپسولِ پیک نیک برای درست کردنِ چای و صبحانۀ کارگران اینجاست، هر وقت برای تماشای پیشرفت کار او را با خودم سر ساختمان می­آورم، ابتدا کپسول را به نحوی از مقابل چشمانش دور می­سازم. گفتم: همان­گونه که آدمِ مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می­ترسه، «آدمِ گاز گزیده هم از شیلنگ سیاه و سفید می­گریزه»! حوادث ناشی از گاز ممکن است ناگوار و جبران ناپذیر باشد، به همین دلیل ایمن سازی و هوشمند کردن تجهیزات مربوط به گاز مورد توجه جدی است. ترسی خوبه که به جا و مؤثر باشه. ترس بی ­مورد و آسیب­های روحی و روانی ناشی از آن را باید درمان کرد. آقا حمید آمد و نتیجۀ بازرسی را با او در میان گذاشتم. همین مختصر کارِ تک مصرف، یک اشکال فنی داشت که رفع آن الزام آور بود.وقتی به منزل آمدم، با برادر زاده ­ام که دکترِ روانشناس و مؤسس درمانکدۀ طرحواره ایران است، در این خصوص پیامک دادم و نظرش را جویا شدم. جوابش خیلی کوتاه بود. PTSDدیگر بیشتر از این مزاحمش نشدم، تشکر کردم و به جستجو در گوگل پرداختم. اختلال اضطراب پس از سانحه(PTSD) را مطالعه کردم.برگزیده از کتاب «داستانهای گازدار2 »تألیف مهندس حسین فغان پور گنجی.</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 15:58:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ساعت رویایی</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-nq4cz9p474fi</link>
                <description>یک ساعت رویایی!اولين جمعه مرداد 1382 فرصتي دست داد تا فكر كنم، مدت‌ها بود فكر درست و حسابي نكرده بودم.  نمي‌دانستم در ارتباط با چه موضوعي فكر كنم. به پشت دراز كشيده راجع‌به يك موضوع فكر ‌كردم، به پهلوي راست موضوع ديگر و به پهلوي چپ موضوع ديگري را؛ با خود گفتم مگر نه اینست که يك ساعت فكر خوب كردن از ساعت‌ها عبادت هم برتر است؟ پس حتماً بايد فكر كنم تا يك دست‌آورد قابل قبولي كسب نمايم.         موضوعات فكري من ثبت يك شركت فني مهندسي، ادامۀ تحصيل در مقطع کارشناسی ارشد، پذیرفتن مسئوليتِ پیشنهادی تازه دراداره و نظایر آن بوده است.         غرق در این افكار بودم كه ناخواسته رويا جان آمد و سرم را به دامن گرفت! از اين به بعد با رويا هستم وليكن هوشيارم. استادي بدون در زدن وارد می شود و پيشنهادی مي‌دهد. مي‌گويم حوصله داري! همين ليسانس از سرما زیاد است. حِسِّ درس خواندن در دانشگاه دولتي و پول تحصیل در دانشگاه آزاد را ندارم. آخرين بار كه معاون آموزشي هنرستان فنی 410 مرحوم نوشیروانی بابل بودم با نامه‌‌ و مجوِّز اداره در آزمون مديريت آموزشي دانشگاه مديريت و برنامه‌ريزي ساری پذيرفته شدم. علي‌رقم تعهد محضري، آقاي فولادي (مديركل وقت آموزش و پرورش) همكاري نكردند، اينكه ما حتي در پنج‌شنبه و جمعه‌ با هزينه‌ي شخصي خودمان درس بخوانيم! بنابراين: انصراف دادم و قیدش را زدم. در ثانی، موفقيت كه در مدارك ارشد و دكترا نيست، راه‌هاي ديگري هم هست كه به موفقيت منتهي شود. مگر نه؟ سری تکان داد و بعد از کمی مکث گفت :        نه! لازم نيست در رشتۀ خود تحصيل كني و یا هزینۀ زیادی بپردازی، با همين مدرك ليسانس كه داري كافي است پايان نامه‌اي را كه از تو مي‌خواهم ارایه کنی، اگر مناسب بود به تو يك مدرك ليسانس دومی اعطا مي‌شود که به کارت هم می آ ید. تعجب كردم. هيچ دانشگاه معتبري هم يافت مي‌شود كه فقط با ارائه دادن يك پايان‌نامه مدرك بدهد؟! گفت؛ چرا که نه؟ به نظر من درست آن است كه هر انساني پس از آنكه در رشد طولي تحصيلات خود متوقف شد در همان مقطع با دادن پايان‌نامه‌هاي متعدد بتواند مدارك مختلفي دريافت دارد و اين يعني؛ رشد عرضي مدرك يا تحصيلات يك دانشجو.         خوشحال شدم اين حرف را شنيدم و به نظر آن را منطقي يافتم. تصور كنيد چه چيز جالبي مي‌شود كه يك فردي تا مي‌تواند در يك رشته خاصي جلو مي‌رود و ديپلم، فوق ديپلم، ليسانس و فوق ليسانس يا دكتري اخذ مي‌كند و بدين ترتيب به غايت رشد طولي توان تحصيلي خود مي‌رسد.‌ از آن به بعد با مشخص شدن مبناء تحصيلاتش به شاخه‌زني و ثمر دادن روي مي‌آورد.         همانطوري كه امروزه مي‌شود به يك درخت چندجور ميوه پيوند زد و بدليل محدوديت باغ يا باغچه با داشتن مثلاً؛ يك درخت چند جور ميوه داشت، هم مي‌شود با داشتن يك پايه تحصيلي خاص، چند نوع رشته تحصيلي ديگر را كه قابل پيوند و مرتبط باشد (بسته به توانمندي و استعداد آن فرد) به آن پايه تحصيلي پيوند داد.چون وقت و هزينه‌ي زيادي را در پي نداشت تصميم گرفتم ادامه تحصيل بدهم.        از آن استاد خواهش كردم تا در انتخاب رشته‌ اي جديد راهنماي ام كند. سوابق تحصيلي و شغلي مرا ورقي زد و گفت: انتخاب با خودت ولي از من می پرسي لازم است تا &quot;گزارش‌گر&quot; بشوي. انگار به استاد اعتماد داشتم ولي به خودم مطمئن نبودم، بلافاصله پرسيدم آيا فكر مي‌كنيد كه از عهده‌ي آن برمي‌آيم؟ استاد گفت: نمي‌دانم ولي آن را براي تو لازم مي‌دانم. با خود گفتم كه قرار نيست چيزي را از دست بدهم، نشد كه هيچ؛ اگر شد كه بهتر. بدون معطلي تصميم خود را گرفتم.از كجا، از چي و چگونه بايد گزارش تهيه كنم؟         دقيقاً اين‌ها سوالاتي است كه در آغاز يك پايان‌نامه بايد مطرح شود. من فقط كجاي آن را خواهم گفت ولي از چي و چگونه؟ از وظايفِ توي دانشجو است و خود بايد موضوع آن را انتخاب، وسايل و ابزار آن را فراهم كني! پس از پايان گزارش تو، خواهم گفت كه آيا قبول است يا ناقص است يا اصلاً باطل است.در آن صورت به شما گواهي‌نامه يا فرصتي دوباره و يا انصراف از اين رشته داده می شود.         استاد! لطفاً بفرمائيد از كجا بايد گزارش قابل قبول تهيه نمايم؟ گفت: عجله نكن! چشم‌هايت را ببند و كمي تمركز و استراحت نما! بلافاصله بعد از گفتن نام مكانش وقت تو شروع مي‌شود و ديگر فرصت استراحت تا پايان گزارش‌دهي نخواهي يافت. بايد شش دانگ حواست در تمام لحظات فعال باشند تا نكته‌اي از وقايع از قلم نيافتد. همينكه چشم‌هايم را بستم و مژه‌هايم را در هم دوختم گويا هيپنوتيزم سنگيني مرا فرا گرفت و نجوايي در گوشم پيچيد.«غرفه‌اي در بهشت»! «غرفه‌اي در بهشت» !«غرفه‌اي در بهشت»!        ديگر چيزي نفهميدم تا اينكه خودم را در يك محيط عجيب و غريب و مه آلود يافتم. نه شب بود و نه روز، نه گرم بود و نه سرد، نه كوچك بود و نه بزرگ، نه پَست بود و نه بلند، زمين آن نه سفت بود و نه نرم، ساكت بود ولي پر از نجوا !خداي من چگونه مي‌توانم اين محيط عجيب و غريب را كه همه چيزش متفاوت و ناشناخته است گزارش نمايم.        واژه‌هايي را كه آموخته بودم هيچكدامش در اينجا بكار نمي‌آيند، آخر مگر مي‌شود آن همه اسم و شكل و رنگ و مسئله كه آموختم هيچ تناسبي با اين محيط نداشته باشد؟! كم‌كم به پايان اميدم نزديك مي‌شدم و ديگر نمي‌دانستم چه بايد بكنم و يا اصلاً چه بگويم. تنها چيزي كه به فكرم رسيد آن بود كه فقط و فقط خوب ببينم و در صورت امكان به خودم فشار آورده شنيدني‌هاي قابل فهم را گوش كنم و به خاطر بسپارم.        رفته رفته مه‌ها رقيق‌تر شدند. بالاي سرم گنبدي لاجوردي با روزنه‌اي كوچك نمایان شد. در جلوي چشم‌هايم ايواني نسبتاً وسيع قابل مشاهده بود، اين ايوان به سه حجره ختم مي‌شد، هر حجره فقط يك درب داشت و از جنس نقره بود. ديوارِ ايوان و حجره ها همگي از سنگ‌هاي زينتي و در طرح‌ها و رنگ‌هاي خيره كننده بودند، چيزي مثل؛ ياقوت، الماس و مرواريد و گرانیت و امثالهم كه با نمونه‌هاي بازار خيلي فرق داشت. روي اين سنگ‌هاي تزئيني به خط زرّين اسماء باريتعالي نوشته شده بود و البته سبك آن هم نوع خاصی بوده است و من فقط از روي چند تا از آن‌ها حدس زدم كه بقيه نوشته‌ها بايد در اين خصوص باشند. كف ايوان و محوطه از سنگ‌هايي مثل گل و سبزه مفروش بوده است، بگونه‌‌اي كه حالت سنگ فرش داشت ولي از جنس دسته گل‌ها يا چمن بوده است. در جلوي حجره‌ها و روي ايوان سه تخت كنار هم بود و ارتفاع تخت وسطي از دو تخت كناري بيشتر بود.روي تخت وسط جواني از جنس مذكر تكيه زده بود و روي دو تخت كناري جوان‌هايي از جنس مونث بگونه‌اي تكيه زده بودند كه به سمت تخت وسط تمايل داشتند.يعني مونث سمت راستي به سمت چپ و مونث سمت چپي به سمت راست تمايل داشت و در عين حال، دو تخت چپ و راست كمي جلوتر از تخت وسطي بوده‌اند. اين جوان‌هاي تكيه زده بر تخت در زيبايي، وقار و متانت بي‌نظير بوده‌اند. سرتاپا مثل سفيدي ماه و زولالي آب و سرخي خورشيد و اصلاً تلفيقي از اين‌ها بوده‌اند! همانطور كه پيشتر اشاره شد اصلاً نمي‌توان گفت؛ چون و چگونه؟ ولي همينقدر بگويم تلفيقي ماهرانه از اين رنگ‌هاي طبيعي را داشته‌اند.        در دو طرف اين تخت‌ها و يا بهتر بگويم؛ درسمتِ هر يك از اين مؤنث‌ها، فقط يك درخت داشت با شاخه‌هايِ گوناگون؛ در حدودِ سطح زمين، هر شاخه‌اي ميوه‌اي خاص داشت و اين ميوه‌ها نه درشت بودند و نه ريز، در حد متوسطِ ميوه‌هاي روز بوده‌اند، وليكن خيلي خوش رنگ و كاملاً رسيده،  حتي عطر آن‌ها را احساس مي‌كردم! زير پاي هر درخت نيز تنها يك جوي آب بوده و اشربه‌هاي رنگارنگ به موازات هم بدون آنكه درهم آميخته شوند روان بوده‌اند. ابتدا و انتهاي اين جوي‌ها نيز محدود بود ولي ناپيدا. گويا يك قدمي درخت از زمين مي‌جوشد و يك قدم بعد از درخت در زمين فرو مي‌رود.         روي هر درختي جمعيتي از پرندگان رنگارنگ، مشابه طاووس، هُدهُد، چلچله و كبوتر و مرغ عشق، ديده مي‌شدند ولي با نمونه‌هاي معروف تفاوتي فوق‌العاده داشتند. از همه زيباتر چشم‌هاي پرندگان بود و بعد پرهاي آنان! گاهي تك‌تك و گاهي پشت سر هم و گاهي هم دسته جمعي مي‌خواندند. گويا نُت‌هاي موسيقي خاصي را اجرا مي‌كردند.        مؤنث سمت راست ميوه‌اي را از درخت مي‌چيد و نصف آن را به مذكر مي‌داد و آن نصفه را نصف مي‌كرد و نصف خودش و نصف ديگر را به مؤنث ديگری مي‌داد و منتظر مي‌شد ند نخست؛ مذكر لقمه را در دهان بگذارد و آن‌گاه آن دو نيز با لبخندي مليح لقمه را ميل مي‌كردند. پس از ميل لقمه، مؤنث سمت چپ سه جام در شكل ميوه (جام‌هايي كه براي نوشيدن استفاده مي‌شد شكل هندسي آن‌ها مثل انواع ميوه‌ها بوده است) در نهر آب فرو مي‌برد و پر مي‌كرد از شرابي خاص كه تناسب با ميوه‌ي ميل شده داشت. آنگاه؛ به هر كدام يك جامي مي‌داد و هر سه با هم جام را سر مي‌كشيدند.         مرحله‌ي بعد مونثِ سمت چپ ميوه‌اي را مي‌چيد و به همان ترتيب اول تقسيم مي‌كرد. پس ازصرفِ ميوه، این بار مونث سمت راست با جامي خاص، شرابِ مناسب آن را تدارك مي‌ديد و ميل مي‌شد. اين اعمال تا وقتي معين ادامه يافت تا اينكه جوان مذكر انگشتري خود را به حالت بازي&quot; گُل- پوچ&quot; در مشت كرد و از مونث‌هاي طرفين خواست تا بگويند انگشتري در كدامین یک از دستان او است ؟          اين عمل سه بار تكرار شد و مونثي كه موفق شد در مجموع دو بار درست حدس بزند برنده‌ي قرعه شد و بايد ميزبان مذكر در حجره‌ي خود باشد.         هر سه با همديگر خداحافظي كردند و بدرود گفتند و هر يك به حجره‌ي خود درآمدند. درب حجره‌ها باز بود. ديدم كه هر سه راست در حجره ايستاده سر به بالا ذكر مي‌گويند و ركوع و سجود مي‌كنند، چيزي شبيه به نماز بود وليكن با نمازهاي يوميه متفاوت بود. نديدم وضو بگيرند و يا سجاده بگذارند. با وجوديكه هر يك در حجره‌ي خود بودند گويا هماهنگ با امام جماعتي نماز مي‌گذارند. ركوع و سجودِ هر سه هماهنگ بود.        از ابتدا تا انتهاي قرآن را تلاوت مي‌كردند اما خیلی از آيات را نمي‌خواندند. به وقتِ خواندنِ بعضي از آيات آثار شادابي و لبخند در آنان مشاهده مي‌شد ولي در بعضي از آيات دیگر صدايشان محزون مي‌گشت و چشمانشان اشك مي‌ريخت. در انتهاي تلاوت قرآن يك ركوع و دو سجده ی عابدانه و خاضعانه انجام ‌دادند، سپس سلام بر پيامبر خاتم و انبياءِ ما قبل ‌فرستادند و آن‌گاه؛ سلام بر امامانِ معصوم و مخلصين ومتقين وشهداء و صالحین و ...، در پايان بر خود نیز سلام فرستادند و نماز پايان ‌يافت. با وجودي كه اين همه بايد ساعت‌ها طول بكشد اما دقایقی بيش نبوده است! شاهد بودم كه پرندگانِ بر شاخ نيز هم آواز با آن ها بودند، تنها من تماشاگر!        متوجه شدم كمي جلوتر از من ديواري از شمشادها سر بر می آورند و بين من و آن‌ها پرده و حائلي ايجاد می شود. احساس تنهايي و ترس مرا فرا گرفت. اراده كردم تا حركتي كنم و كاري انجام دهم ولي متوجه شدم كه پاهايم فرمان نمي‌برند. ...گزیده ای از کتاب« یک ساعت رویایی»، نوشته حسین فغان پور گنجی.</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 14:51:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزدی سقوط از هبوط!</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%B7-qbtbvcicddeu</link>
                <description>آدم و هوا، در بهشت از دانه یا میوه ای به ناحق خوردند و به جایگاه زمینی و دنیایی هبوط کردند، اینک ما فرزندان آن دو مرحوم به جای جبران کردن و برگشتن به جایگاه اصلی دزدی می کنیم و سقوط...؟!        بدون شک؛ پدیده ی زشت «دزدی» خاصِ زمان و مکان معینی نبوده است و به جسم و شئی خاصی هم محدود نمی باشد، بلکه به گستردگی کره ی زمین و قریب به تعداد افراد و اشخاصِ ساکنِ روی زمین و یا معادل آن و به فراوانی مایحتاج دور و بر آدم ها می­تواند مسبوق به سابقه باشد. البته در انواع و اشکالِ مختلف و پیدا و پنهان، این تجاوز و تعدی اتفاق افتاده است. کُنِشِ «دزدی» فقط غریبه را در بر نداشته است، داخل یک خانواده و بین افراد فامیل یا قبیله هم سابقه داشته است.        اگر بگویم خیلی از ما آدم­ها از خود نیز دزدیده ­ایم تعجب می­ کنید؟! همه­ آنچه که ما کُلاه گذاشتن سرِ خود می­ شناسیم، می­تواند شکلی دزدی ازخود باشد. بد­اخلاقی­های فراوانی جامعه­ جهانی را آزار می­دهد. برای آنکه بتوانم افکار و اندیشه­ ام را از کوچه پس کوچه هایِ دزدی، تجاوز و تعدی، به جاده­ انسانیت و درستکاری و اخلاق برسانم، باید دنبال نشانه ها و علامت مثبت بگردم. بنابراین؛ چند پرسش اساسی را مدِ نظر قرار می­دهم.این دزدی ها، شاید در حدِّ نیازِ حیاتی سارقین و دزدان صورت گرفته است؟گویند؛کلاغ ها هم دزدی می­کنند! اما اتفاق نظر وجود دارد که آنها به حکم غریزه این عمل را انجام می­دهند. آدم ­ها به واسطه­ کدام خصلت و یا براساس چه حکمی از هم نوع خود می ­دزدند؟حکم نیاز؟ حکم جاه­ طلبی و خودخواهی؟ حکم چشم داشت؟ حکم هیجان؟ حکم نداشتن اختیار یا ضعف اختیار؟ حکم زور و اجبار؟ حکم استحقاق؟ و یا ... آیا قانون نانوشته ­ای برای تایید «دزدی» وجود دارد؟آیا قانون پیشگیری از «دزدی» ناکارآمد است و بازدارنده نیست؟آیا قانون گذاران ناقص و ناتوانند و قانون آنها کامل و جامع نیست؟ آیا مجریان قانون را از مسیر صحیح هدایت و اجرا نمی­ کنند که منجر به خسارتِ جان و مال مردم می­ گردد؟آیا دستگاه عدلیه و قضائیه در صدور حکم و اجرایِ قانون بازدارنده عاجز است؟ آیا دزدان در مقابل این قوانین و مجازات واکسینه و بی اثر گشته اند؟ آیا دزدان، بیماران سرطانی و لاعلاج دوران تاریخ هستند ؟ شاید دزدی همانند خوابیدن، خوردن و نوشیدن و امثالِ آن، از ویژگی­ های عادی یک انسان زمینی و مخیّر است؟         واژه­ «متجاوز» را در نظر می­گیرم، از خود می­ پرسم یک فرد متجاوز چه کسی است؟ در پاسخ می ­یابم که؛ &quot;دست انداختن به مال و ملک و حریم شخصی افراد از سوی یک فرد دیگر بدون اِزن و اجازه شرعی یا قانونی را تجاوز گویند&quot;. صرف نظر از همه­ این سوالات می ­پذیرم که نوعی تجاوز و تعدی و دست اندازی به مال وجان و ملک و حریم خصوصی افراد به شکل یواشکی و آگاهانه و بدون اجازه به نام «دزدی» از سوی عده­ کثیری صورت گرفته است و در حال وقوع است، آینده هم خالی از وقوع آن نیست! مگر؛ گروهی به نامِ « مُخلَصین، مُخلِصین، مؤمنین، مُتَّقین، ساجدین، راکعین، صالحین، شاکرین، خائفین و صادقین ... »، - بر اساس بیانِ صریح قرآن مجید- که بعید می­ دانم عده­ آن­ها بیشتر از «دزدان» باشد. چونکه؛ قرآن می­فرماید: آنها عده­ ای قلیلی از اُمَّتِ آخر الزمان هستند!با خود می ­گویم که شاید این دزدی­ها و تجاوز­­گری­ها تقصیر «چشم» و «دل» است. آنجا که بابا طاهر عریان می­فرماید:&quot;زدستِ دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یادبسازُم خنجری نیشش ز فولاد  زنُم بر دیده تا دل گردد آزاد ! &quot;اگر چشم نبیند دل هوس نمی­کند پس چشم ها مقصرند.شاید تقصیر پاهاست که آدم را به راه کج و تجاوز می­کشاند؟ آنجا که پروین اعتصامی می­سراید:     &quot; پای او همواره به راه کج است    دست او هر شام و سحر بر دعاست! &quot;شاید تقصیر دستان است که مال غیر را بر می­دارند، مگر نه آنکه در شرع مقدس آمده است دست دزد را قطع کنند؟ پس تقصیر دست هاست!آیا دست ها شریک جرمی نداشته اند؟ دهانی که شاهد برداشتن مال غیر از سوی دست بوده است چرا مال دزدی را با اشتها بلعیده است، و معده هم احتمالا ناچار بوده است آنرا هضم کند، و روده­ها نیز می­بایست جذبش کنند، و مقعد بدبخت نیز چاره­ای جز دفع آن نداشته است، و تازه باید به آب شسته و تمیز گردد !برای آنکه اعضای فوق را از شرمندگی برهانم گفتم: شما غصه نخورید؛ ای دست و سر و پا و بدن! شاید «حرص» و شاید «حسادت و کینه» شاید «بی ارادگی و ضعف اراده» و شاید...*این مطلب گزیده ای است از کتاب &quot;دزدی سقوط از هبوط!&quot; نوشته حسین فغان پور گنجی</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jun 2022 20:28:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش قاضی و مَلق بازی!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%8E%D9%84%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ax2kf6ctwknq</link>
                <description>شکل درست ضرب المثل اینه و غازی به معنای بندباز اما حکایت ما در استفاده عامیانه آن بیان شده است.        در يك روز زمستاني، حوالی پردیس دانشگاه مازندران در بابلسر شستي زنگ يك ساختمان ويلايي را مي‌فشارم. دختر خانمي پشت آیفون جواب می دهد. بله! کیه؟ بازرس گاز هستم و برای بازرسی لوله کشی آمدم. چند دقيقه اجازه مي‌خواهد و بعد درب را باز مي‌كند.         حياطي بزرگ و زيبا با انواع گل و درختچه را در مقابل خود دارم و ساختمان در قسمت شمالي اين حياط واقع شده است. كسي را در محوطه يا مقابل ساختمان نمي‌بينم. مشغول بازرسي مي‌شوم و در راستاي لوله‌ي گاز به ويلا نزديك مي‌شوم. دقايقي بعد يك خانم پشت سرم با سبد خرید از دروازه وارد مي‌شود. ابتدا سلام و سپس عذرخواهي مي‌كند. مرا به داخل ساختمان راهنمايي مي‌كند.        صاحب خانه اظهار می دارد؛ ساختمان داراي شوفاژ و سيستم حرارت مركزي می باشد ، اما به دليل پوسيدگي ديگ‌هاي دو جداره و لوله‌ها و خرابي مدام پمپ سير كوله،  تصميم به جمع كردن آن گرفته و به آبگرمکن و بخاري روي آوردم. در حین بازرسی متوجه شدم که شير اجاق گاز زير كليد و پريز برق واقع شده است. گفتم: يا كليد و پريز بايد حذف بشوند و محل آن با سيمان سفيد پر بشه و يا اينكه جاي شير اجاق اصلاح شود. طبق نقشه‌ي موجود، يك بخاري و يك روشنايي و يك شير اجاق ديگر در قسمت همكف بايستی مورد بازديد قرار گيرد. خانم صاحب خانه جلوتر از من مي‌رود و درب اتاقی را با پشت دست مي‌زند و مي‌گويد: دخترها! اجازه هست؟ آقاي مهندس مي‌خواهند بازديد كنند. دختر خانمي درب را باز مي‌كند. وقتي وارد اتاق شدیم يكّه خوردم. فكر كردم وارد يك سالن كوچك ورزشي شدم. ساختمان ويلايي حالت دوبلكس داشت. حدود نصف پيلوت و پاركينگ را ديوار چيني كرده بودند و يك اتاق حدود بيست متر مربعي و يك فضايي براي مطبخ و كنار آن هم يك سرويس بهداشتي و حمام ايجاد كرده بودند. كف اتاق 4-5عدد تشك خواب بدون تخت قرار داشت. در كنار و گوشه‌ي هر تشك هم كيف و ساك و چند كتاب  ديده مي‌شد. سه دختر خانم درون اتاق بودند كه يكي از آن‌ها روي تشك نشسته  ولي دو نفر ديگر سرپا بودند. تشك را براي آن گذاشته بودند كه عوارض رطوبت سنگين ساحلي را تخفيف دهد و از آن‌جایی كه ارتفاع سقف كوتاه بود تخت را حذف كردند. پر واضح بود كه دانشجو باشند. چيزي مطرح نكردم و اعتنايي هم نداشتم اما ناخواسته به ياد دوران خدمتم در ياسوج افتادم كه در جمع دانشجويان پسر يك ساختمان دربست را اجاره كرده بودند.        از آنجاییکه این دانشجویان دختر بودند من توقع داشتم اتاقشان مرتب باشد. مخصوصاً از لحظه‌ي حضورم در ساختمان تا ورودم به اين اتاق فرصت كافي براي مرتب کردن توسط سه نفر وجود داشت، اما به هر حال اين اتفاق لازم صورت نگرفت. شايد هم فكر نمي‌كردند من بخواهم داخل اتاق را بازديد كنم.        ارتفاع پيلوت حدود 2.2 متر بوده و نصب روشنايي در چنين فضايي مجاز نبوده است. برابر مقررات مبحث هفدهم، شير روشنايي در حداقل ارتفاع 1.7 متر نصب مي‌شود و بعد از آن حداقل 80 سانتي‌متر تا سقف، ارتفاع اندازه نياز دارد كه در مجموع 2.5 متر ارتفاع مفيد لازم است تا اجراي روشنايي مجاز باشد. با وضع موجود ساکنان در معرض مستقیم آلودگی محصولات احتراقی خواهند بود.        رو به خانم مالك مي‌گويم: شير روشنايي هم بايد حذف بشود، چون سقف اتاق كوتاهه و اين اشكالات را مي‌نويسم تا آقاي جوشكار برطرف كند.مي‌گويد: آقاي مهندس اين دخترها دانشجو هستن و روشنايي براشون لازمه، خواهش مي‌كنم حذفش نكنين!از وضعیت برق و خاموشی ها هم که خودتان مطلع هستید.        يكي از دانشجويان كه نزديك در اتاق و كنار صاحب‌خانه ايستاده است ضمن تأييد سخنان خانم مي‌گويد: اتفاقاً آقاي جوشكار گفته بودن كه مهندس تائيد نمي‌كنن، اما من و دوستام خواهش كرديم که اجرا کردنش و الآن هم از شما استدعا داریم تا روشنايي محفل علمي ما رو تحقق بخشید.        من هم براي اين‌كه بتوانم بدون دل شكستن مقررات ايمني را اعمال كنم از ايشان پرسيدم كه رشته‌ي تحصيلي‌شان چيست؟        هدف من از اين پرسش آن بود تا جمله‌ای مناسب را براي پاسخ به درخواست آنان استفاده كنم تا با رفتار حرفه ای من  جور باشد. چون در رشته‌ي خوبي تحصيل مي‌كردند با اشتياق فراوان پاسخم را دادند. یک نفر شیمی و بقیه «حقوق» مي‌خونن. من به دو دليل از شنيدن اين جمله خوشحال شدم و لبخند رضايت به لب آوردم. اول آن‌كه؛ مدت‌ها قبل از كارشناس حقوقي اداره‌ي خودم شنيده بودم «پيش قاضي و مَلَّق‌بازي!؟»  دوم اين‌كه؛ به تازگي مطلبي خوانده بودم با اين مفهوم كه صدام حسين براي نذر جان سالم بدر بردن پسر ارشد خود «عدي» از يك ترور، دستور داده است تا با خون او يك قرآن كتابت شود و شاعر مؤمن و با غيرت ايران هم در مذمت این کار صدام گفت:«شرابِ جام زر از دست كافر حرام اندر حرام اندر حرام است»من هم با تلفيق اين دو موضوع در ذهن خودم گفتم:خانم‌هاي محترمي كه درس حقوق مي‌خوانيد، درست است كه اتاق شما به اندازه‌ي كافي تشك دارد، امّا پيش قاضي و مَلَّق‌بازي آن‌هم با اين سقف كوتاه، خلاف اندر خلاف اندر خلاف است!!        اين‌جا بود كه حقوق‌دانان و وکلای آينده کشور، شيفته‌ي استدلال من شدند و نه تنها «رضايت» بلكه به اتفاق حكم به حذف روشنايي دادند! نكته مهم:به حساب خود برسيد قبل از آنكه ديگران به حساب شما رسيدگي كنند.نصب روشنايي گاز به دليل آن‌كه فاقد دودكش و تهويه است و محصولات احتراقي را در فضاي اتاق تخليه مي‌نماید با محدوديت‌هايي مواجه است.از جمله آن كه؛  سقف چوبي يا قابل اشتعال نباشد.ارتفاع سقف كمتر از 2.5 متر نباشد.روشنايي مقابل دريچه‌ي باد يا كولر قرار نگيرد.در اتاق خواب يا نزديك پرده نصب نشود.*حکایت واقعی از کتاب داستان های گازدار نوشته مهندس حسین فغان پور گنجی</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jun 2022 17:16:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزد جان!</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%86-weoylmwciehb</link>
                <description> هر یک از این شیرها یک کنترل کننده آسان و مطمین برای مصرف گاز شهری می باشد.         چند سال اول بازرسي گاز، وقتي كاري مورد تأييد قرار مي‌گرفت، بلافاصله برگه‌هاي تأييديه را مي‌نوشتيم و مهر و امضا مي‌كرديم و به همراه يك نسخه نقشه كار اجرا  شده به دست مالك یا نماینده او مي‌داديم تا جهت انشعاب گیری به اداره گاز ببرد. نسخه های دوم تأییدیه و نقشه را همراه چک لیست بازرسی و طی گزارشی تحويل دفتر نظام مهندسی برای اطلاع و بايگاني می سپردیم. در همان دوران، یک پروژه ای را که تأييد کردم مالك   خيلي زود رفت دنبال بقيه‌ي كارها و پول كنتور گاز را  واريز كرد. دو روز نشده بود كه پيمانكار نصب كنتور گاز براي وصل كردن انشعابِ ساختمان اين آقا اومد.         من در صف يك نانوايي لواشي ايستاده بودم كه تلفن همراه من به صدا در آمد و فردي با لحن طلبكارانه گفت: آقاي مهندس! شما چطور كار زير تست نرفته رو تأييد كردين؟! صدا آن قدر بلند بود که نظر چند تن از مردم در صف نان را به خود جلب کرده بود.گفتم: كدام كار؟ شما كي هستيد؟ - من كنتوربند شركت گاز هستم و الان كنتور منزل فلاني‌رو بستم. شير اصلي رو كه باز كردم گاز شُرشُر توي اتاق در مي‌رفت!         خوشبختانه از آنجاییکه به تازگی این بازدید صورت گرفته بود حضور ذهن قوی داشتم. قدم زنان از صف نانوايي فاصله گرفتم. گفتم: يادم مي‌آد درجه باد تو اتاق خواب شرقي نصب بوده و خودم فشار باد رو كنترل كردم و درست هم بوده. - دست بر قضا همون شير و یک شير پلوپز حياط وصل نيست!        حقیقت امر برایم روشن شده بود، اما خواستم تا این کنتور بند پشتِ کوه آمده را درس کارگاهی بدهم. گفتم: برو ببين دور سردنده‌ها آثار نوار تفلن وجود دارد يا نه؟ در ضمن گوشي را بده به آقای مالک! آقای...  شما مانده‌ي حساب هم با جوشكار داشته‌ايد؟ منظورم اینه که بر خلاف میل و رضایت مجری پرداخت نکرده باشید. گفت: فقط 4000 تومان از مبلغ 114.000 تومان فاكتور را به او ندادم. گفتم: مرد مؤمن! رضايت لوله کش گازت را جلب نكردي، ايشان هم نامردی نکرده معادل آن، دو عدد شيرگاز شما را گرفته برد!(در آن موقع قیمت یک عدد شیر گازی 1/2ً حدود دو هزار تومان بود). دزد جان و مال شما مشخصه و اين موضوع را به آقاي نصاب كنتورت هم بگو!         گوشی تلفن را  فاتحانه قطع كردم و به صف نان برگشتم، از نوبتم يكي گذشته بود و با احتساب صف خانم‌ها، دو نفر عقب افتاده بودم. توصيه‌ي مهم:*شما مي‌توانيد كليه‌ي شيرهاي مصرف گاز را ببنديد و به عقربه‌ي شماره انداز كنتور گاز دقت كنيد. حدود 10 تا 15 دقيقه از اقدام گذشته، حركتي در  شماره انداز كنتور نبايد صورت گيرد. براي مشخص شدن درستي كار كنتور، شمعك يا پيلوت يكي از وسايل گاز سوز را روشن نماييد، در اين صورت بايد حركت آرامي در چرخش اندازه‌گير اتفاق بيافتد. مشابه همين آزمايش را براي مشخص شدن نشتي كنتور آب و برق نيز مي‌توانيد انجام دهيد.**براي آنكه بين «مجري لوله‌كشي گاز» و «مالك» اختلاف مالي اتفاق نيافتد، توصيه مي‌شود قبل از اجراي كار موافقت‌نامه‌ي شفاهي يا كتبي تنظيم شود و در آن نرخ تعرفه براي سايزهاي مختلف (با مصالح يا بدون مصالح) مشخص شود. 80% هزینه آن در پايان اجرا نقد يا طي چك پرداخت شود ولي 20% باقيمانده بعد از تأييد مهندس ناظر گاز و هنگام دريافت تأييديه‌ مشروط گردد. بر گزیده از کتاب داستان های گازدار تألیف مهندس حسین فغان پور گنجی می باشد.</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jun 2022 12:58:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عوام تا دوش مُلّا تا گوش!</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%D8%B9%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%8F%D9%84%D9%91%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B4-j0wnk2dxunbk</link>
                <description>عوام تا دوش، مُلّا تا گوش!یک نمونه از شیر گاز برای روشنایی        بعد از مدت‌ها، فرصتي پيدا شد تا براي شام به اتفاق خانواده مهمان يكي از دوستان و همكاران قديمي باشيم. ايشان هم بازرس گاز و كارشناس تأسيسات و نیز سرپرست كارگاه كامپيوتر يكي از مدارس است. چند سالي میشه كه  كار خريد و فروش و تعمییرات رايانه و لوازم جانبي آن را انجام می ده، به همین دلیل با وجود اين كه ما ديرهنگام رفته‌ بوديم هنوز خودش تشريف نداشته بود. ما در پذيرايي نشستيم و از سوي خانم و گُل پسرش با چاي و شيريني‌ پذيرايي شديم.         به فضاي كلي اتاق و تابلوها توجه مي‌كردم. چندمنظره‌ي زيبا از كوه با عكس خودش را به ديوار زده بود.  چشمانم در اين میان تصويري را به حافظه‌‌ام سپردند كه با آموخته‌هاي قبلي در تضاد بودند. لذا فكر مرا مشغول كردند تا اين‌كه آقاي ميزبان خودش تشريف آوردند.          در ضلع غربي ديوار پذيرايي و در ارتفاع 170 سانتي‌متري، شير گاز روشنايي قرار داشت كه به روشنايي وصل نبوده و دسته‌ي شير بر روي آن بسته شده بود، طوري كه عمود بر شير و به سمت بالا قرار داشت،               ( مطابق شکل بالا)، يك تسبيح دور آن انداخته و يك عدد حوله هم بر آن آويزان شده بود.گفتم: علي آقا! فرض كنيد كسي حوله را بر‌دارد و يا كُت و كلاهي به آن آويزان كرده و موقع برداشتن آن‌ها، دسته‌ي شير يك گردش چند درجه‌اي داشته باشد در اين صورت ديو در بند- گاز شهری-  آرام آرام وارد فضاي ساختمان مي‌شود و بقيه‌ي قصه ...         چرا وقتي به شير مصرف كننده‌اي مثل همین روشنایی، دستگاه مصرف کننده وصل نيست درپوش نمي‌زني و يا لااقل دسته‌ي شير را در نمي‌آوري؟ خنديد و گفت:متأسفانه اين از همان كارهايي است كه بايد بشود ولي غفلت می کنیم! گفتم: شنیدید که آورده اند؛ اگر قرار است تا آدم گناهکاری را جهت مجازات چال کنند، آدم عوام و غیر مطلع را تا دوش ولی آدم دانا و ملا را بایستی تا گوشش  دفن زمین کنند و بعد سنگش بزنند تا شانس در رفتنش به زیر صفر برسه؟!         خلاصه اینکه قبل از اقدام به نماز و شام و برای آنکه درسم را فراموش نکند وادارش كردم تا در حضور ما حداقل دسته شير را باز كند و اگر فرصت بعدي پيدا كرد و غافل نشد يك درپوشي هم تفلون‌مالي  و بر دهانه‌ي آن ببندد.اين‌جا بود كه به ياد شعري افتادم: «مشكلي دارم زدانشمند مجلس بازپرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي‌كنند؟!»و زمزمه اين ضرب‌المثل عاميانه: «عوام تا دوش، مُلّا تا گوش» توصيه‌ي مهم:* از كليه‌ي شيرهاي مصرف گازسوز استفاده نمي‌شود و ممكن است حتي به بعضي از آن‌ها تا مدت‌ها نياز نباشد؛ مانند روشنايي يا شير بخاري بعضي اتاق خواب‌ها و پلوپز تك شعله حياط يا تراس و ... بنابراين بهتر آنست كه  درپوش نوار تفلون‌پيچي شده، مقابل آن نصب گردد. كمترين اقدام در آوردن دسته‌ي شير گاز است.** مجريان عزيز توجه داشته باشند تا حتی‌الامکان جهت دسته‌ي شير سمت پايين قرار گيرد.برگرفته از کتاب داستان های گازدار، تألیف: مهندس حسین فغان پور گنجی.</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jun 2022 16:47:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاغل مرتبط با خودرو</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%BA%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B1%D9%88-ogjewsrcgjx2</link>
                <description>مقدمه         سیاست‌گذاران عرصۀ کسب وکار، بهترین راه غلبه بر چالش‌های ناشی از افزایش نرخ بیکاری و کاهش سطح اشتغال را، برخورد نوآورانه و حل خلاقانۀ مسائل می‌شناسند. این مهم به‌خوبی در مفهوم «توسعۀ مبتنی بر کارآفرینی» منعکس است. کارآفرینان ایده های نو را به محصول یا خدمات تبدیل و باعث افزایش بهره وری، ایجاد ثروت، کاهش فقروبیکاری و افزایش سطح اشتغال می‌شوند.         صنعت خودرو با توجه به گستردگی و وابستگی روزافزون در امور زندگی مردم، بعد از صنعت ساختمان، جایگاه مهمی را به‌‌‌خود اختصاص داده‌است. هر چه زمان می‌گذرد شهرنشینی توسعه می‌یابد و زندگی ماشینی تر می‌گردد. نتیجه حاصل از تجربه و تلاش مداوم افراد بسیار زیاد، از یک گاری، خودرویی را در خدمت ما درآورد که از راه دور قابل روشن شدن است و مقصد و موانع را تشخیص می‌دهد و راحتی سفر را برای سرنشینان خود تضمین می‌کند. با این همه ،تلاشها و تحقیقات فراوانی برای تحقق آرمان‌های مطلوب ادامه دارد. تا از خودروی فعلی، قالیچه سلیمان نسازد دست بردار نیست!         می‌توان با اطمینان خاطر «زندگی شغلی خویش» را بر مرکب این صنعت‌سوار نمود؛ چراکه بیش از 13000 قطعه‌ی ریز و درشت در یک وسیلۀ نقلیه به‌کار رفته‌است که صنایع گوناگون و تخصص‌های بی‌شماری را وابسته و دلبستۀ خود ساخته‌است. بنابراین، برای بیشتر سلیقه‌ها می‌توان جایگاه شغلی مناسبی فراهم نمود.        هدف از تهیۀ این مجموعه آن‌ است که دانش‌آموزان پایان دورۀ متوسطۀ اول و بالاتر را به مشاغل موجود در صنعت خودرو آشنا سازد و پنجره‌ای برای انتخاب شغلی مبتنی بر آگاهی‌، علاقه و استعداد و متناسب با شخصیت خود، البته در حوزۀ «خوداشتغالی»، بگشاید. در ادامه با طرح مطالب علمی و توضیحات بیشتر در همان حوزه‌های شغلی، گوشزد نماید که خوداشتغالی مقصد نهایی نیست، بلکه هرکس می‌تواند با کسب تجربۀ شغلی و ابتکار و نوآوری و یافتن فرصت‌ها و امکانات، به کارآفرینی لایق مبدل شود.        در تهیۀ این مجموعه، تجارب 30 سالۀ آموزشی، تابلوها و آگهی‌های تبلیغاتی، سایت‌های اینترنتی و کتاب‌های دروس فنی مکانیک خودرو، کتاب‌ها و مقالات کارآفرینی، اظهارات اساتید و کارشناسان رسانه‌ها مورد توجه و استفاده قرار گرفته ‌است.گزیده ای از کتاب &quot;مشاغل مرتبط با خودرو&quot;، تألیف حسین فغان پور گنجی</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jun 2022 17:51:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انفجاری که به خیر گذشت.</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-ychgshn2keb5</link>
                <description>سال های بعد وقتی محمدآقا و احمدجانم این قدی بودند برای تجدید خاطرات به شهرستان یاسوج سفر کردیم.           حدود سال 1373 در شهرستان ياسوج- مركز استان كهگيلويه و بويراحمد- با عنوان هنرآموز و سرپرست كارگاه اتومكانيك در هنرستان اقبال لاهوري، طرح مناطق محروم را مي‌گذراندم.         در آن زمان طبق قانون براي كمك به رفع محروميت استانهای محروم؛ (کردستان، ایلام، کهگیلویه و بویراحمد، هرمزگان و سیستان و بلوچستان)، نيروهايي كه استخدام در استان‌هاي برخوردار بودند، دو سال اول حقوق  را از اعتبارات محل خدمت اصلی خود دريافت مي‌نمودند  ولي در استان محروم خدمت مي‌كردند. البته يك مابه‌التفاوت بابت حق مناطق محروم از محل اعتبارات استان محل طرح نيز با حکم جداگانه برخوردار می شدند. من که استان مازندران -شهرستان تنکابن- را انتخاب کرده بودم طرح دو سالم استان کهگیلویه و بویراحمد در نظر گرفته شد.       مدير و معاون فني هنرستان اقبال لاهوری از مازندران و  بابلِ زیبای من فقط مدرک کارشناسی نستوندن، بلکه تونستن  زن هم  بستونن. از قضا باجناق هم شدن! چون یک جورایی دامادم به حساب می آمدن، خيلي زود به لياقتم  پي بردن و با من مآنوس شدن، از سوی دیگر با سرپرست کارگاه ما مشکل داشتند. لذا سال دوم طرح من سرپرست كارگاه خودرو  شدم. اوایل مسؤلیتم با سرپرست قبلی تنش مختصری پیدا شد ولی بعدا به رفاقت انجامید.       معاون فنی آقای سلیمانی برايم تعريف كرد: «در ابتدا حاجی زاده ( آقای مدیر)، در دوران دانشجويي دختري را پسندید، از آنجایی که  کس و کاری نداشته و برايش سخت بود به تنهایی خواستگاري برود از من خواسته تا همراهي‌اش كنم. بعداً وقتی متوجه شدیم كه عروس خانم خواهر ديگري هم دارند، همچنين مطلع شديم برخلاف رسم لرها كه جهيزيه با داماد است در شمال جهيزيه با خانواده‌ي عروس است دیگه معطل نكردم و بعد از او براي خودم هم خواستگاري كردم و بدين ترتيب سرِ بابلي‌ها را كلاه گذاشتيم!» من هم گفتم: اصلاً سابقه نداره كه يه دختر بابلي به راحتي از خانواده‌اش دور بشه، به هر شكل ممكنه شوهرشو هم بابل می کشونه! در خصوص شما چون دو خواهر جمع‌شون تقريباً كامله و به قول ما براي همديگه مثل مادرن، شانس آوردين! گفت: «حداقل سالي دو بار اون ها رو به شمال مي‌فرستيم. يكبار خودم دو خواهر رو به بابل مي‌‌برم و بر مي‌گردم و حدود يك هفته‌ي بعد، باجناق مي‌ره به فامیل سر میزنه و آنها را بر می گردونه.» من هم بابلي بازي در آوردم و گفتم:كي گفته باجناق فاميل نمي‌شه؟ اگر خواهرها، اصالت بابلي داشته باشن، باجناق‌ها محكوم به فاميل شدن هستن وگرنه روزگارشون سياه مي‌شه! خلاصه؛ اگر چه به حق نمي‌تونستن مرا  در خانه‌ي‌شان سكونت دهند، براي مهماني، تعارف ساده‌اي كرده بودن و طی دو سال هیچ کدامشان یک شام یا ناهار به من ندادند.         چند شبي را در مسافرخانه‌ي شهر خوابيدم و به دنبال كرايه‌ي منزل بودم. ليكن چون اين شهر داراي دانشگاه آزاد واحد ياسوج بود و دانشجويان غير بومي زيادي داشت پيدا كردن اتاق مناسب دشوار بود. چند روزي گذشت تا اينكه با يكي از همكاران بهشهري به نام نعمت اله دهبندی در دفتر هنرستان آشنا شدم. وقتي متوجه شد در مسافرخانه مي‌خوابم گفت: «امروز ناهار مهمان من، ببينم چه كاري مي‌تونم برایت انجام بدم. يه خونه‌ي سه خوابه دربست در اختيار تعدادي بچه‌هاي دانشجوست من هم باهاشون هستم و احتمالاً شما رو هم قبول مي‌كنن.  شهريه دانشگاه و اجاره‌ي منزل‌ براشون مشكله و شما هم شمالي هستين، هزينه‌ها تقسيم مي‌شه.» خلاصه بعد از پایان کلاس با هم رفتيم، من هم يك جعبه شيريني گرفتم و مهمان شدم. آن شب با علی نبییان اهل بهشهر؛ رضا حسینی، قاسم رمضانی، جواد نیکجو، قاسم نوروز نژاد از بابل؛ مصطفی نصیری ساروی و یک نفر اهل نیشابور به نام خسرو مدیری آشنا شدم.        بالأخره دوستان جدیدم با مشورت هم پذیرفتن که من هم به جمع آنها اضافه شوم، البته با من شرط کرده بودند که منزل دانشجویی است و هرچه دیدم و شنیدم حق مداخله در امور دیگران را ندارم. نوروز نژاد هم مثل من و دهبندی معلم بود و هم زمان داشت از دانشگاه  اراک و در رشته عمران کارشناسی ارشد می گرفت. من و ایشون متأهل ولی مجرد بودیم.          اوضاع کار و زندگی روی مدار عادی در جریان بود تا اين‌كه يك روز عصر وقتی در حال خواب و استراحت بودم صداي مهيبي خواب مرا پريشان كرد. صدا به گونه‌اي بود كه هم حالت زلزله داشت و هم حالت رعد و برق!!        دو تا از هم اتاقي‌ها كه بيدار و در حال مطالعه بودند فوراً به طرف تراس جنوبي دویدند. آن سوي ديوار مجاور شرقی صدای آه و ناله و دلداری به گوش می رسید. حس کنجکاوی دوستان ما را بر انگیخت تا روي چارچوب درب بالا بروند و آن طرف را سرك بکشن، كاشف به عمل آمد كه ساكنان خانه شير اجاق را خوب نبسته بودند تا ظهر كه كسي منزل نبوده، بر اثر نشتي فضای منزل از گاز شهری اشباع شده و پس از مراجعت آن‌ها و زدن كليد برق، انفجار مهيبي رخ داده است.         با توجه به اين‌كه ضلع جنوبي اين ساختمان تعميرات نشده بود و چارچوب درب و پنجره با چند مشت گچ و خاک به ديوار محكم شده بود، کل پنجره آشپزخانه همراه با شيشه‌ها همانند یک قاب عکس به حياط منزل پرتاب شده بود و صداي -به زعم من رعد و برق- همان خرد شدن شيشه‌هاي پنجره بوده است. خلاصه آن‌كه اين انفجار فقط موج داشت و محكم نبودن پنجره و باز شدن درب ورودي از شدت آن كاسته و آتش سوزی یا تلفات جانی نداشت و به خير گذشت. توصيه: *گاهي اتفاق مي‌افتد كه شب بيداري به سراغ‌مان مي‌آيد و يا بچه‌ي كوچك ما ناخوش احوال مي‌شود و دلايل ديگري سبب مي‌گردد تا روزمان را خوب آغاز نكنيم و با خواب‌‌آلودگي و عجله، وسايل‌مان را برداشته و منزل را ترك نماييم تا به سرويس يا محل كار برسيم، مخصوصاً اگر خانم هم شاغل و بچه‌ها خردسال  باشند. در چنين مواقعي حفظ آرامش و خونسردي و مساعدت  همسر لازم و ضروري است، تا زمان از دست رفته مديريت شود و اشتباهات صورت نگيرد.** استفاده از اجاق گازهاي مجهز به ترموكوپل، خطر نشتي گاز و وقوع انفجار در مواقع سررفتن كتري يا غذا يا وزش باد را به حداقل مي‌رساند.این داستان بخشی از کتاب داستان های گازدار است. از طریق این لینک می توانید کتاب را تهیه کنید.</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jun 2022 15:21:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس خانم انبر قندشکن در جهیزیه اش نداشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D9%86%D8%AF%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-tetvp06moly2</link>
                <description> یک نمونه جعبه ابزار مورد نیاز خانواده        جهت بازرسي به شهرك كبيري در فريدون‌كنار رفته بودم. تقريباً در انتهاي شهرك، ساختمان‌‌هايي با متراژ كوچك، كف كرسي‌دار و از نوع بلوك سيماني در مجاورت هم قرار داشتند. بعضي از آن‌ها هم نيمه ساخته بودند. از آن‌جايي كه به ساحل دريا نزديك بود، در حاشيه‌ي خيابان و كوچه‌ها و كنار و گوشه‌هاي حياط منزل، ماسه های بادی بيشتر از همه به چشم مي‌خورد. البته در بيرون دروازه يا حياط منازل بعضي خانه‌ها كه پيشتر بنا گرديده بود، درختچه‌ يا گل وجود داشت. فاضلاب ‌خانه‌ها غالباً در ماسه‌هاي كنار خيابان و گوشه‌ي حياط فرو مي‌رفتند و علف‌هاي هرزي هم در اطراف آن‌ها سبز می‌شدند. بچه قورباغه‌ها در كنار من به اين سو و آن سو مي‌پريدند.        به سمت منزل مورد نظر مي‌رفتم. غالباً نياز بود تا پرس و جو شود. در چنين مواقعي مغازه‌داران و آژانسي‌ها بيشتر مورد سوال قرار مي‌گرفتند. حتي به لوله‌كشي‌هاي تازه اجرا شده كه به علمك گاز وصل نبودند هم توجه مي‌كردم تا شايد تشابهي با نقشه‌ي در دستم پيدا كنم. گاهي هم پيش مي‌آمد كه فردي سر كوچه ايستاده باشد و چشم به راه بازرس گاز منزل خويش بوده باشد كه با ديدن ما به استقبال آمده و سراغ نقشه‌ي خود را از ما گرفته باشد.         به هر حال، مِلك مورد نظر را يافتم و خانم جواني نوزاد در بغل درب را باز كردند. خودم را معرفي كردم و وارد منزل شدم.        مسير لوله‌كشي بازديد شد امّا براي خواندن درجه‌ي فشار باد با مشكل مواجه شدم. دسته شير پيدا نبود و  از طرفي بايد يك‌بار ديگر درجه را از قسمت رابط لوله باز مي‌كردم و به يكي از مصرف كننده‌هاي اتاق وصل مي‌كردم. به آچار فرانسه نياز پيدا كردم. گفتم: «خانم اگر ممكنه يك آچار يا انبردست بيارين!» خانم خيلي راحت و خونسرد گفت: «ندارم.» گفتم: «دسته شير چطور؟» گفت: «نمي‌دونم آقام كجا گذاشته.»          توضیح آنکه، در روزها و معمولاً در ميان قشر كارگري، آقايان كمتر در منزل حضور دارند و در آن زمان تلفن همراه دست افراد خاصي بود و حتي تلفن ثابت در يك سري از خانه‌ها وجود نداشت. لذا هماهنگي قبلي معني نداشت. امّا بعدها در جلسات هماهنگي با پيمانكاران تاكيد مي‌شد كروكي‌ها را دقيق‌‌تر رسم كنند و دسته‌ي شير را كنار درجه‌ي باد و قابل رويت قرار دهند و يك تلفن ارتباطي از همسايه يا بستگان هم روي نقشه‌ آورده شود و بدين ترتيب مشكلات كمتر مي‌شد.         به خانم گفتم: «كپسول گاز رو با چي مي‌بندي؟» گفت: « مهره‌اش خروسك داره، پيك‌نيك بيشتر استفاده مي‌كنم چون پُر كردن و آوردنش براي شوهرم آسون‌تره.» گفتم: «بي‌زحمت از همسايه‌ها تهيه كن!» گفت: «كسي‌رو نمي‌شناسم.» من هم انگاری لج كردم و گفتم: «آخه حتماً بايد فشار باد كنترل بشه. لااقل يك انبر قندشكن بده!» لبخندي زد و گفت: «تو جهيزيه من فراموش كردن كه بخرن» و قند شكسته‌اي كه با چاي و برنج و حبوبات همراه جهيزيه آورده بود، هنوز مانده است، لذا به فكر انبر قند نبوده‌اند.       بيرون منزل رفتم. خواستم درب يكي از همسايه‌ها را بزنم اما سختم بود، چون بعداز ظهر تابستان و موقع استراحت مردم بود. ديدم يك ماشین پيكان رد مي‌شود، جلويش را گرفتم و با انبردست آقای راننده مشكلم را حل كردم. سپس به اولين ابزار فروشي شهر كه رسيدم، يك آچار فرانسه‌ با دهانه‌ي بازشوي يك اينچي تهيه كردم و در كيفم قرار دادم و هنوز هم كه هست، در جعبه‌ي ابزار ماشين آن را دارم.         بد نيست بدانيد در ابتداي دوران بازرسي گاز، يك آپارتمان دو خوابه هشتاد متر مربعی خریده بودم به قیمت هفت میلیون تومان، سه ونیم میلیون تومان وام بانك مسكن بود، دو و نیم میلیون پس انداز خودم ، یک میلیون دیگر هم به مدت یکسال منزل نو ساخت را به یک عروس و داماد رهنی دادیم، وسایل زندگی رو گذاشتیم منزل برادرم و خودمان هم در منزل پدر و پدرخانم سر می کردیم تا پولش جور بشه. در توان والدین مان هم نبود که کمک کنند. خودشان هنوز زیر دِین خرج عروسی ما مانده بودند! تلفن همراه هم  ثبت نام كرده بودم، لذا  هنوز ماشين نداشتم و خيابان‌هاي اصلي را با ميني‌بوس يا سواري مي‌رفتم ولي كوچه‌ها و خيابان ‌هاي فرعي را پياده طي مي‌كردم. در گرمای شرجی تابستانِ شمال پیوسته نیاز بود که بین ران ها را چرب نگه دارم، چون محل پروژه ها پراکنده و پیاده روی زیاد بود. احتمالاًبا قیمت فعلی روغن نباتی مشکلاتم دو چندان می شد! توصيه:پيشنهاد مي‌شود يك سري ابزار تاسيساتي مثل: انبردست، فازمتر، پيچ‌گوشتي (دوسو و چهارسو)، واشرهاي آب، سيم‌ سيار برق و پيچ و رول پلاك و كپسول آتش‌نشاني در انباري يا كمد آشپزخانه داشته باشيد، البته كپسول را در جايي مناسب آويزان كنيد.این داستان بخشی از کتاب داستان های گازدار است. از طریق این لینک می توانید کتاب را تهیه کنید.</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 17:14:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گُلپر داری دودکن بیار!</title>
                <link>https://virgool.io/@hfg/%DA%AF%D9%8F%D9%84%D9%BE%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%AF%DA%A9%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-jiaqumpevrnc</link>
                <description>گیاه گلپر         به روستاي دونه‌سر بابل رفتم، يك منزل ويلايي بزرگ در ميان يك باغ چند هزار متري مركبات قرار داشت. در كنار خانه، يك طويله با چند رأس گاو -البته با انبار كاه- و لانه‌ي مرغ و اردك هم ديده مي‌شد.        مطابق معمول، مسير لوله‌هاي گاز را از سر علمك كنترل و ضمن مطابقت با نقشه‌ي كامپيوتري در دستم، پيش مي‌رفتم. مسير لوله‌ها دور تا دور ساختمان و زير آبچك (امتداد شیروانی) و در ارتفاع مناسب اجرا شده بودند. كاه و پَر زيادي از شكاف آجر و بلوك اطراف ساختمان آويزان بود.        جیک جیک گنجشكانِ روي کابل برق، طناب رخت‌آويز، شاخه‌هاي درخت و سيم‌توري(فنس) بین حياط و باغ، غير طبيعي مي‌نمود. گويا به نگاه خيره كننده‌ي من به حريم لانه‌هاي خود معترض بودند و احساس خطر مي‌كردند. از آن‌جايي كه منبع غذايي فراوان در مرغداري‌ها و كاه‌دان‌ها وجود داشت و بچه‌هاي تيركمان به دست هم حضور نداشتند، جمعیت گنجشكان انبوه بوده است.         در بازرسی از بيرون ساختمان اشكالي مشاهده نگرديد. وقت بازديد از فضاي داخل ساختمان بود، با صدای «يا الله» كسب اجازه كردم و بالا رفتم.         براي هال و پذيرايي و سه اتاق خواب، دودكش و بخاري اجرا شده بود که باید مورد بررسی قرار می گرفت. علاوه بر آن، اجاق گازِ مطبخ با هود یا تهويه، آبگرمکن با دودکش و تك شعله كباب پز، حتما نیاز به بررسی  داشت. در نهایت فشار باد سيستم نيز بایستی قرائت می گردید.        دو تا از لوله‌هاي بخاري‌ به تازگي اجرا شده بودند. ولي سه تاي ديگر قديمي و داخل ديوار هال و پذيرايي و يكي از اتاق خواب‌ها، هنگام ساخت بنا اجرا شده بودند كه به سختي كلاهك آنها قابل ديدن از حياط بود. فكر لانه‌هاي فراوان گنجشك‌ها افتاده بودم. به خانم خانه كه حدود 60 سال سن داشت، و سرحال و  مهربان بود گفتم: «حاج خانم! اگر ممكنه برام گُل‌پر دود كن و بيار!» ايشان با خوش‌رويي تمام پذيرفتند و به عروس -يا دخترش- كه همراه او بود موضوع را ارجاع دادند: «بچه جان برو براي آقاي مهندس گل‌پر دود كن!» ايشان هم بدون معطلي يك آتش‌دان برقي سفيد رنگ چيني با حاشيه‌هاي صورتي را به پريز آشپزخانه زدند و مقداري گل‌پر روي آن ريختند. وقتي دودش بلند شد برايم آوردند.         من هم در اين فاصله به آرامي درپوش دودكش‌هاي لوله بخاري را در آورده بودم. معلوم بود كه در زمستان از دودكش‌ هال استفاده شده است اما در مورد دودكش پذيرايي اين طور نبود، چون معمولاً در روستا به دليل صرفه‌جويي سوخت و دور هم‌نشيني افراد، بخار‌ي هال و اتاق خواب مورد استفاده قرار مي‌گيرد و به ندرت نياز مي‌شود تا  اتاق پذيرايي هم جهت استفاده گرم شود. داخل لوله‌ي دودكش پذيرايي يك گنجشك مرده و خشكيده ديده مي‌شد.         دستگاه برقي را از دست خانم گرفتم و به دهانه‌ي لوله‌ي بخاري هال نزديك كردم. به هر دوي آنها نشان دادم چگونه دودِ گل‌پر چرخ زنان به سرعت مكيده مي‌شود. سپس به دهانه‌ي لوله بخاري پذيرايي برگشتم و گنجشك مرده را به آن‌ها نشان دادم و دوباره با گرم كردن مجدد دستگاه، دودش را بلند كردم. اين بار دود به زحمت مكيده مي‌شد. حاجي خانم به هدفم پی برد. احتمال بسته بودنِ دهانه‌ي لوله بخاري را پذيرفت و باز با خوش‌رويي ادامه داد؛ روي چشم؛ پسرم كه آمد مي‌گويم برود بالاي پشت بام و بررسي كند و سيم‌توري هم روي آن ببندد.         خانم جوان كه گويا از اين آزمايش ما لذت برده است، با تعجب گفت: «دَدِه جان! بي‌خود وِشونهِ مهندس نَتِنِهْ» (يعني: مادر جان! بي‌جهت به اين‌ها مهندس نگفتند). مادر هم با اين جمله كه؛ «خِدا وشون ره سِلامتي هَدِه و  زَن و وَچه‌هايِ وِسِه بِلِه» به ابراز احساسات عروس یا فرزندش واكنش نشان داد.یک توصیه مهم:        طبق تجربه خودم، توصيه مي‌كنم وقتي براي مدتي، بخاري‌ها را از دودكش جدا مي‌كنيد، درپوش‌ها را مثل آبكش سوراخ كرده و سرجايش نصب نمائيد. اين عمل به جریان خروج هوا و تهويه‌ي مطبوع اتاق‌ها  از این طریق كمك مي‌كند.این داستان بخشی از کتاب داستان های گازدار است. از طریق این لینک می توانید کتاب را تهیه کنید.</description>
                <category>حسین فغانپورگنجی</category>
                <author>حسین فغانپورگنجی</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 03:06:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>